آیین وهابیت- آیه الله سبحانی

آئين وهابيت
آيت الله جعفر سبحاني
پيشگفتار
لزوم تشکيل يک کنگره علمي اسلامي
درباره « توحيد » و « شرک »
کعبه ، نخستين خانه توحيد است که پيش از نوح پيريزي شد ( 1 ) و در طوفان نوح آسيب ديد ، پس از اندي ، ابراهيم خليل به تعمير و آبادي آن پرداخت ( 2 ) وهمه خداپرستان را به زيارت آن پايگاه عاشقان و دلدادگان « الله » دعوت نمود . ( 3 )
خداوند بيت خود را تجمّع موحدان ، و مرکز « امن » خداپرستان قرار داد وهيچ کس نبايد در آن جا احساس خطر و ناامني بنمايد . ( 4 )
خداوند زيارت خانه خود را مايه قوام زندگي يکتاپرستان قرار داد ، و يادآور شد که با برپا نمودن مراسم حج ، حيات فردي و اجتماعي ، مادي و معنوي آنان
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ « اِنَّ أَوّلَ بَيْت وُضِعَ للنّاسِ لَلَّذي بِبَکَّةَ مُبارَکاً وهُديً للعالمين » ( آل عمران : 96 )
2 ـ « وَاِذْ يَرفَعُ ابراهيمُ القَواعِدَ مِنَ البَيْتِ وَاِسْماعِيلُ » ( بقره : 127 )
3 ـ « وَأذِّنْ في النّاسِ بِالحَجِّ » ( حج : 27 )
4 ـ « وَاِذْ جَعلْناالبَيْتَ مَثابةً لِلنّاسِ وَأمناً » ( بقره : 125 و نيز قصص : 57 )
________________________________________ 6 ________________________________________
تأمين ميگردد ( 1 ) .
در پرتو الهام از اين آيه ، امام صادق ( عليه السلام ) فرمود : « لايَزالُ الدّينُ قائِماً ما قامَتِ الْکَعْبَةُ » .
خصوصيات و ويژگيهاي بيت الهي و حرم خدا ، بيش از آن است که در اين پيشگفتار منعکس گردد ، آنچه لازم است بدان توجه شود ، وضع کنوني کعبه است که متوليان آن ، خود را « خادمان حرمين شريفين ! » مينامند و به اداره آن فخر و مباهات ميکنند .
ما از ميان ويژگيهاي ياد شده ، از دو مطلب پرسش ميکنيم :
1 ـ آيا مراسم کنوني حج مصداق « قياماً للناس » است ؟
آيا اجتماع بيش از دو ميليون مسلمان در گرداگرد کعبه و زيارت آن ، تأمينگر حيات مادي و معنوي و مايه قوام زندگي آنها است ؟ اگر چنين است ، بفرماييد در کدام يک از سالها ، متولّيان وخطيبان حرمين ، مسائل سازنده اسلامي را در اجتماعات بزرگ مطرح کردهاند و خطوطي را ترسيم نمودهاند ؟
در سال 1356 هـ . ش . با گروهي از حافظان خردسال قرآن ، به منظور انجام عمره مفرده به زيارت خانه خدا مشرف شديم . روزهاي حضور ما در آن ديار ، اخبار حمله اسرائيل به جنوب لبنان ، براي قلع و قمع فلسطينيها در رسانههاي گروهي منعکس بود . روز جمعه براي شرکت در مسابقه قرائت قرآن در محل « تحفيظ القرآن الکريم » جنب حرم شريف حاضر شديم . رياست
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ « جَعَلَ اللهُ الْکَعْبةَ الْبَيْتَ الحَرامَ قِياماً لِلنّاسِ » ( مائده : 97 )
________________________________________ 7 ________________________________________
جلسه را يکي از شخصيتهاي کشور عربستان بر عهده داشت ، مسابقه به پايان رسيد و پس از اندي ، اذان نماز جمعه گفته شد و خطيب حرم برفراز منبر قرار گرفت ، با خود گفتم ، الآن پيرامون حادثه روز سخن خواهد گفت ولي چيزي نگذشت که « حسن ظن » من به « سوء يقين » تبديل شد و خطيب ، پيرامون آداب شرکت در مساجد و نماز جمعه سخن گفت و اين که بايد نظافت پا ودهان را رعايت نمود ! او کلمهاي از حوادث روز بر زبان نياورد ! از شخصيت مصري عضو « اخوان المسلمين » ، که در کنارم نشسته و از بدِ حادثه ، به سرزمين « مکه » پناهنده شده بود ، پرسيدم : اين خطبه ، مطابق « مقتضاي حال » بود ؟ ! او چون مرد منصفي بود ، اظهار تأسف کرد و پاسخي نداد .
تمام خطبههاي نماز جمعه در امثال اين مراکز چک شده و خطوط کلّي آن مشخص گرديده است . حتّي يک سخن نيز درباره استعمار و ضررهاي آمريکاي جهانخوار و اقمار آن بر جهانِ تحت استعمار گفته نميشود . امّا آنچه بخواهي درباره شيعه و مجوس ! سخن ميرانند ، تا آنجا که پس از انقلاب اسلامي کتابي منتشر ميکنند به نام « جاءَ دور المجوس ! »
حال با توجه به اين اوضاع ، ميتوان گفت که فرمانروايان نجد و رياض ، پاسداران حرم الهي و زمينه سازان « قياماً لِلنّاس . . . . » در جهان اسلاماند ؟ !
2 ـ آيا حرم الهي جايگاه امن است ؟
قرآن ، مکه و حوالي آن را حرم « امن » الهي معرفي ميکند و ميفرمايد :
« وَمَنْ دَخَلَهُ کانَ آمِناً » ( 1 )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ آل عمران : 97
________________________________________ 8 ________________________________________
« هر کس به آنجا وارد گردد ، از نظر تشريع الهي ، از هر تعرّضي در امان است . »
پدر مسلمانان ( ابراهيم خليل ( عليه السلام ) ) از خدا خواست مکه را منطقه امن قرار دهد آنجا که گفت :
« رَبِّ اجْعَلْ هذَا البَلَدَ آمِناً . » ( 1 )
« خداوندا ! اين منطقه را « امن » قرار ده . »
اکنون پرسش اين است : آيا متوليان کنوني حرمين ، پاسداران اين تشريع الهي هستند ؟ آيا واقعاً سران طوايف اسلامي ايمني دارند که در آن نقطه ، مسائل سياسي را مطرح کنند و نمايندگان واقعي ملل اسلامي را که در آنجا گرد آمدهاند ، از اوضاع دردناک جهان اسلام آگاه سازند و خط بدهند ؟ يا از ميان طوايف اسلامي ، تنها حنبليها حق سخن دارند و از ميان معارف بلند اسلام فقط انديشههاي جامد و خشک « ابن تيميه » و « ابن قيم » و اخيراً « محمّد بن عبدالوهاب » بايد مطرح شود ؟ و از ميان صدها بحث اجتماعي و سياسي وفرهنگي تنها بايد مسائل مربوط به زيارت اموات و بزرگداشت آثار رسالت وتکريم اولياي الهي بازگو گردد و مخالف بيدفاع ، با چماق تکفير کوبيده شود و هر نوع ضرب و شتم و لعن و تکفير نثار او گردد ؟ !
آيا اين است معناي « حرماً آمناً » ؟ با توجه به اين شرايط ، اگر بگوييم : کعبه در قبضه . . . است سخني گزاف گفتهايم ؟
فرهنگ وهابيت بر اساسِ « تکفيرِ فِرق اسلامي » ، « ايجاد تفرقه ميان
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ ابراهيم : 35
________________________________________ 9 ________________________________________
مسلمانان » ، « خشن جلوه دادن تعاليم اسلام » ، « محو آثار رسالت و وحي » و « سازش با تمام جباران و مستکبران » حتي امثال « يزيد بن معاويه » استوار است . آنان گويندگان ونويسندگاني که در اختيار دارند ، همگي « وعاظ السلاطين » و حقوق بگيران ترسويي هستند که جز آنچه استادان به گوششان خواندهاند ، بازگو نميکنند .
شايد خواننده گرامي تصوّر کند که ما در اين توصيف ، دور از منطق وبيمدرک سخن ميگوييم ، ولي براي نمونه ، روي جلد کتابي را منعکس ميکنيم که در کشور عربستان سعودي چاپ و منتشر شده است . در اين کتاب از مردي که با منجنيق کعبه را سنگباران کرد و سه روز تمام جان و عرض واموال مردم مدينه را بر سپاهيان خونخوار خود مباح ساخت ، دفاع و مدح و ثنا شده است .
________________________________________ 10 ________________________________________
با توجه به اين اصل ، ميتوان گفت که در اين کشور نوعي آزادي مطلق برقرار و يک نوع اختناق کامل حکمفرماست . کتابهايي که در آن ، مداحي از ستمگران و جباران اموي و عباسي انجام گيرد ، کاملا آزاد است امّا کتابهايي که در آن از اهل بيت دفاع شود ، ممنوع ميباشد . نه تنها اين نوع کتابها ، بلکه هر نوع کتابي بايد هنگام ورود کنترل شود و از تصويب وزارت اطلاعات و امنيت بگذرد !
در سال گذشته ( سال 1404 هـ . ق . ) هنگام ورود به فرودگاه مدينه ، ده جلد کتاب « مصدر الوجود » را همراه داشتم که درباره اثبات صانع و دلائل وجود خدا نگارش يافته است . هدفم از بردن اين کتاب ، که خود مؤلف آن هستم ، خدمت به فرهنگ اين کشور بود ، ولي متأسفانه در فرودگاه توقيف شد و حتي پس از مطالعه ، مسؤول مربوطه گفت : با اين که اين کتاب ، کتاب شيرين وسودمندي است ولي بايد به وزارت اطلاعات و امنيت ارسال شود و از آنجا تحويل بگيريد . اين است معناي « بَلَداً آمِناً » ؟ !
« شرک » ، فراوانترين و ارزانترين کالا در عربستان !
اتهام « شرک » و مشرک ناميدن بسياري از علما و بزرگان ، در اين کشور امري است عادي و معمولي . انسان در برخورد با هيأت آمران به معروف ، بيش از هر لفظي ، اين نوع الفاظ را ميشنود ، تو گويي در قوطيِ آنان ، جز « شرک » واتهام به آن ، چيز ديگري براي فروش نيست !
به هنگام نگارش اين مقدمه ، کتابي از يک نويسنده پاکستاني با نام « الشيعه والتشيع » به دستم رسيد که در کشور عربستان چاپ شده است . مؤلّف
________________________________________ 11 ________________________________________
در صفحه بيست آن ، جملهاي از مرحوم استاد فقيد شيخ محمد حسين « مظفري » نقل کرده و آن را مطابق دلخواه خود تفسير و معنا ميکند ، در اينجا هر دو عبارت را ميآوريم تا روشن شود که نويسندگان وهابي چگونه ، با کمال وقاحت ، افراد را به « دعوت به شرک » متهم ميسازند .
مرحوم مظفري ميگويد : تشيع ، از نخستين روزي که پيامبر مردم را به يکتايي خدا و رسالت خود دعوت کرد ، آغاز گرديد .
آنگاه چنين ميگويد :
دعوت به « پيروي از ابوالحسن » ( علي ( عليه السلام ) ) ، دوشادوش دعوت به « توحيد خدا و رسالت پيامبر » ، پيش ميرفت .
اين نويسنده پاکستاني در انتقاد از سخن مظفري مينويسد :
پيامبر ، مطابق گفتار مظفري ، علي را شريک نبوت و رسالت قرار ميداد !
اگر اين نويسنده ، اسير هوي و هوس نبود و خود را به وهابيان نميفروخت ، و اگر از الفباي عقايد شيعه آگاه بود ، چنين اعتراض مضحکي ، به نويسنده بزرگ جهان اسلام نميکرد .
اگر چنين دعوتي ، « دعوت به شرک » يا « شرکت در رسالت » باشد ، پيش از همه ، خود قرآن اين کار را انجام داده است ؛ زيرا قرآن علاوه بر دعوت به « اطاعت از خدا ورسول » ، به اطاعت از « أولِي الاْمْر » نيز دعوت کرده و فرموده است :
« أطيعُوا اللهَ وَأطيعُوا الرَّسُولَ وَأولي الأَمْرِ مِنْکُم » ( 1 )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ نساء : 5
________________________________________ 12 ________________________________________
بنابر عقيده اين نويسنده ، رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) به جاي دعوت به توحيد ، مردم را به شرک و دوگانگي خوانده است ! چرا که « اولي الأمر » را در کنار « اطاعت خدا » آورده و بديهي است اولي الأمر را هر نوع تفسير کنيم ، علي از مصاديق واضح آن است .
همگي ميدانيم روزي که پيامبر مأمور به دعوت خويشاوندان شد و آيه « وأنذر عشيرتک الأقربين » فرود آمد ، بستگان خود را دعوت کرد و در آن مجلس ( يوم الدار ) نبوّت خود را اعلام نمود . آنگاه افزود :
« فَأَيُّکم يُوازِرُني عَلي هَذا الأمْرِ عَلي أنْ يَکُونَ أخي وَوَصِيّي وَخَلِيفَتي فِيکُمْ »
« کدام يک از شما مرا بر اين کار کمک ميکند تا برادر و وصي و جانشين من در ميان شما باشد ؟ »
آن هنگام ، کسي جز علي برنخاست و پيامبر پس از دوبار تکرار ونشنيدن پاسخ از کسي جز علي ( عليه السلام ) فرمود :
« اِنَّ هذا أخي وَوَصِيّي وَخَليفَتي فِيکُمْ فَاسْمَعُوا لَهُ وَأَطِيعُوا »
« اين برادر و وصي و جانشين من در ميان شمااست ، سخنش را بشنويد و از او اطاعت کنيد . » ( 1 )
شيعه به حکم اين تاريخ ميگويد : روزي که پيامبر مأمور شد مردم را به توحيد و رسالت خويش دعوت کند ، دستور يافت ، به خلافت علي نيز دعوت
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ مدارک اين حديث ، که در ميان محدثان معروف به حديث « يوم الإنذار » و « بدء الدعوه » است ، در کتابهاي تاريخ و حديث موجود است و طبري آن را در تاريخ خود ، ج 2 ، ص 63 ، ط مصر آورده است .
________________________________________ 13 ________________________________________
نمايد و دعوت به « نبوت » با دعوت به « امامت » توأم و همراه بوده است .
حال آيا صحيح است شيعه را متهم کنيم که ميگويد : « پيامبر مأمور بود علي را شريک رسالت و نبوت خود اعلام کند ؟ » آيا دعوت به « خلافت » آن هم پس از مرگ ؛ يعني دعوت به « رسالت و نبوت ؟ ! »
آفت کتابهايي که نويسندگان سنّي ، بخصوص وهابي ، درباره عقايد شيعه مينويسند ، دو چيز است :
1 ـ بياطلاعي از عقايد شيعه ؛ اين آفت در تمام قرون حاکم بوده است ودليلش وجود قدرتهاي جهنمي اموي و عباسي بود که اجازه نميداد شيعه عقايد خود را در محافل علمي اهل سنت مطرح کند و تشيع بسان ديگر مکاتب شناخته شود ؛ زيرا هر کسي اجازه سخن گفتن در مراکز علمي و عبادي را داشت جز شيعه ، مگر در مقطعهاي خاصي که براي معرفي اين کتب کافي نبود .
2 ـ انقلابي که در مجامع و محافل علمي تسنّن از نظر شيوه تعليم وتعلّم رُخ داد و شيوههاي نو و کتابهاي سطحي در عقايد و کلام ، جانشين شيوههاي ديرينه و کتابهاي عميقي مانند « المواقف » و « شرح مقاصد » گرديد ، سبب شد که در يک کشور اسلامي ، کسي پيدا نشود تا از عهده تدريس اين کتابهاي عميق ، که در قرن هشتم اسلامي نوشته شده ، برآيد .
اين نوع سطحي نگري و آموزشهاي غير عميق است که سبب ميشود نويسندهاي مانند « احسان الهي ظهير » ميان « دعوت به خلافت » و « دعوت به نبوت و رسالت » فرقي نگذارد و کتابي در « فِرَق و تاريخ » بنويسد و با پول نفتِ بيحد و حساب سعودي چاپ و منتشر کند ولي از الفباي عقيده « شيعه » آگاه
________________________________________ 14 ________________________________________
نباشد .
عميقتر بينديشيم
فرزند گرامي پيامبر ، حضرت صادق ( عليه السلام ) ميفرمايد :
« اَلْعالِمُ بِزَمانِهِ لاتَهْجُمُ عَلَيْهِ اللَّوابِسُ »
شخص آگاه از اوضاع زمان خويش ، مورد هجوم حوادث ناگوار واقع نميشود .
اينک جا دارد کمي در اوضاع زمان و حوادث تلخ و اسفباري که بر جهان اسلام ميگذرد ، بينديشيم و دشمن واقعي اسلام را بشناسيم . اکنون متجاوز از صد سال است که نبرد فکري و عقيدتي بر ضد اسلام آغاز شده و اردوگاههاي شرق و غرب ، با اعوان و انصار خود بر ضد اسلام بسيج شدهاند و هفته و ماهي نيست که به عناوين گوناگون بر ضد اسلام و تعاليم آن کتابي منتشر نشود .
آيا در اين اوضاع و شرايط ، صحيح است که در مدت بسيار اندک ، تنها در کشور سعودي ، کتابهايي درباره شيعه نوشته شود که تو گويي در جهان اسلام مسألهاي جز تشيع ، و مشکلي جز شناخت عقايد شيعه و راه حلّي جز نقد عقايد آنان نيست ؟ !
اي کاش اين کتابها از منطق و استدلالي برخوردار بودند که چندان اشکالي نداشت . علماي شيعه سخنان منطقي را يا بايد پاسخ بگويند و يا بپذيرند و امّا متأسفانه همهاش مملو از فحش و ناسزا به شيعه و علماي آن و احياناً جسارت به ساحت مقدّس اميرمؤمنان ( عليه السلام ) است !
________________________________________ 15 ________________________________________
کتاب « الشيعه والتّشيّع » که پيشتر بدان اشاره رفت ، نمونه بارز اين قماش نوشتهها است . مؤلف اين کتاب با استناد به کتابهاي تاريخي ؛ مانند طبري وابن کثير و ابن خلدون ، شيعه را ساخته و پرداخته « عبدالله بن سبا » ي يهودي ميداند ، آنگاه گفتار « احمد امين مصري » را در کتاب « فجر الاسلام » گواه ميآورد و سپس براي تکميل مطلبش از گروهي خاورشناسان يهودي و مسيحي ؛ مانند « دوزي » و « ملّر » و « ولهاوزن » کمک ميگيرد ولي گفتار علماي شيعه را درباره عقايد خود ، که به خامه شخصيتهايي مانند صدوق ( متوفاي 381 ) و مفيد ( متوفاي 413 ) نگارش يافته ، نميپذيرد و ميگويد : اين کتابها ، کتابهاي تبليغاتي شيعه است و عقايد واقعيِ شيعه ، در غير اين کتابها است ! بدتر از همه اين که وجود روايتي را در کتاب « بحار » و يا « انوار نعمانيه » دليل بر عقيده شيعه نسبت به آن ميگيرد ! در حالي که همگي ميدانيم در ميان احاديث فريقين ، حديث ضعيف و دروغ وجود دارد و نقل يک روايت هميشه نشانه اعتقاد بر مضمون آن نيست .
توجه نويسنده « الشيعه والتشيّع » را به چند نکته جلب ميکنيم :
1 ـ آيا تاريخ طبري از نظر صحت و استواري ، به پايهاي است که بتوان گفت : تمام محتويات آن صحيح و پا برجاست ؟ يا اين که قضاوت در منقولات طبري و نظاير آن ، نياز به بررسي اسناد آن دارد ؛ چرا که افراد وضّاع و کذّاب در اسناد تاريخ و تفسير او بسيار است که اکنون مجال بازگويي آنها نيست .
به عنوان نمونه يادآور ميشويم که نويسنده کتاب « اللشيعه والتشيع » مينويسد : شيعه از افکار عبدالله بن سبا ؛ يهوديزاده يمني ـ که به عقيده طبري به ظاهر اسلام آورد و عقايد يهوديگري را در پوشش دعوت به علي در
________________________________________ 16 ________________________________________
ميان مسلمانان پخش کرد ـ تأثير پذيرفته است ! ولي آيا اصولا در جهان چنين فردي وجود داشته يا جزو افسانهها و اساطير است ، فعلاً درباره آن بحث نميکنيم . گفتني است که طبري سندي که اين مطلب را از طريق آنها نقل ميکند به قرار زير است :
« کَتَبَ اِلَيَّ « السري » ، عن « شعيب » ، عن « سيف » ، عن « عطيه » ، عن « يزيد الفقعسي » کان عبدالله بن سباء يهودياً مِنْ أهْلِ صَنْعاء . . . »
حال کمي درباره همين سند ، که متن آن را مورّخاني مانند ابن کثير شامي و ابن خلدونِ مغربي از قماش خود طبري نيز آوردهاند ، دقت کنيم وببينيم آيا به گفتار اين افراد ميتوان استناد جست :
1 ـ السري ؛ خواه مقصود « السري بن اسماعيل کوفي » باشد يا « السري بن عاصم » ( متوفاي 258 ) هر دو از کذّابان روزگار و وضاعان تاريخ و حديثند . ( 1 )
2 ـ شعيب بن ابراهيم کوفي ؛ مجهول و گمنام . ( 2 )
3 ـ سيف بن عمر ؛ راوي اخبار دروغ از زبان افراد ثقه . ( 3 )
4 ـ يزيد الفقعسي ؛ فردي است گمنام که در کتابهاي رجال عنوان شده است .
طبري در جلد 3 ، 4 و 5 تاريخ خود ، 701 روايت تاريخي پيرامون وقايع سالهاي 11 تا 37 هجري ( دوران خلافت ابوبکر ، عمر و عثمان ) از طريق
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ تهذيب التهذيب ، ج 3 ، ص 46 ، تاريخ الخطيب ، ج 9 ، ص 193 ؛ ميزان الإعتدال ، ج 1 ، ص 37 ؛ لسان الميزان ، ج3 ، ص13
2 ـ ميزان الإعتدال ، ج 1 ، ص 447 ؛ لسان الميزان ، ج 3 ، ص 145
3 ـ ميزان الإعتدال ، ج 1 ، ص 438 ؛ تهذيب التهذيب ، ج 4 ، ص 295
________________________________________ 17 ________________________________________
همين پنج نفر نقل کرده و در نتيجه حقايق تاريخي اين دوره را وارونه جلوه داده است .
روايات اين چند نفر ، پيرامون حوادث اين دوره ، در جلد 3 ، 4 و 5 تاريخ طبري پخش است و با پايان جلد 5 احاديث آنان نيز پايان مييابد ، بطوري که در حوادث ديگر ( جز يک حديث در جلد 10 ) حديثي از اين پنج نفر نقل نکرده است .
آيا اطلاعات تاريخي « السري » و « سيف بن عمر » منحصر به حوادث اين دوره خاص بوده است ؟ آن هم فقط حوادث مربوط به مذهب ؟
آيا جز اين است که چون حوادث اين زمان ، پايه و اساس عقايد و آراي مسلمانان به شمار ميرود ، هدف آنان از نقل اين احاديث ، تحريف و وارونه نشان دادن حقايق تاريخي اين دوره بوده است ؟
هر کس در اين روايات دقت کند ، متوجه ميشود که همه ، ساخته و پرداخته يک دست و يک نفر است و همه مطالب يک هدف را تعقيب ميکند ، گمان نميرود که اين مطلب بر طبري پوشيده باشد . چه بايد کرد ! نتيجه حبّ و بغضها و غرض ورزيها جز اينها نميتواند باشد .
متأسفانه اين روايت ساختگي و مجعول ، بعد از طبري در کتابهاي تاريخ « ابن عساکر » ؛ « کامل ابن اثير » ، « البدايه والنهايه » ، « تاريخ ابن خلدون » و . . . پخش شده ، که همگي بدون تحقيق از طبري پيروي نموده و پنداشتهاند که آنچه او نقل کرده همان واقعيت است ، بدين ترتيب مورخان متأخر نيز ، از اکاذيب محفوظ نمانده و يکي پس از ديگري اين دروغها را به عنوان « روايات تاريخي » نقل نمودهاند .
________________________________________ 18 ________________________________________
البته جاي بسي خوشبختي است که تاريخ طبري « مسند » است و سند روايات مشخص . تشخيص روايات دروغ و بياساس ، کاملا امري ممکن وشدني است و چنانکه اشاره کرديم : افرادي که سند اين روايات به آنها ميرسد ، فاقد ارزش و اعتبار ميباشند .
کتابي که مصادر آن ، رواياتي اين چنين و راويانش افرادي کذّاب و وضّاع و جعّال مانند « السري » و . . . باشند آيا در عصر تحقيق ميتواند ارزش و جايگاهي داشته باشد ؟ و آيا صحيح است که يک طايفه عظيم اسلامي را ، که پي افکنان علوم اسلامي و حاملان علوم رسالت و جهادگران واقعي در ميدان نبرد با « اسرائيل غاصب » هستند ، به استناد چنين مطالب و تواريخ سراپا دروغ ، ساخته و پرداخته يک فرد يهوديِ گمنام دانست ؟ !
افکار ماکياوليستي
ايننويسنده خيرهسر ، درلباس پرسش وپاسخ ، بطورتلويحيبه اميرمؤمنان ( عليه السلام ) اعتراض ميکند که : چرا در عزل معاويه عجله کرد ؟ و چرا وچرا . . . ( 1 )
اين اعتراض يک اساس بيش ندارد و آن اين که تصوّر ميکند امام از حکام و فرمانروايان عادي است که مصالح شخصي را بر تکاليف الهي مقدم ميدارند و هدف را توجيهگر وسيله ميشمارند ، از اين جهت چنين اعتراضي را به صورت پرسش مطرح ميکند .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ الشيعه والتشيع ص 144
________________________________________ 19 ________________________________________
اگر امام يک فرد ماکياوليست بود ، جا داشت بسان نويسنده بينديشد وستمگران را بر جان و مال مردم به خاطر يک رشته مصالح شخصي مسلط سازد ولي او مردي است که در پاسخ نصيحتگراني همانند « مغيرة بن شعبه » ها فرمود :
« وَما کُنْتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلّينَ عَضُداً » ( 1 )
در اين جا سخن را کوتاه ميکنيم و اميدواريم که اين توضيح مختصر وکوتاه ، شما را به روحيات نويسنده و پايه اطلاعات او از مباني اسلام و غرض ورزيهايش در نقل تاريخ ، رهنمون باشد . و نويد ميدهيم که به همين زودي ، پاسخ دندانشکن اين نوشته ( الشيعه والتشيع ) بوسيله دانشمندان بزرگ منتشر خواهد شد .
ضرورت تشکيل کنگرهها و سمينارهاي اسلامي
براي حلّ بسياري ازمسائل مورداختلاف ، تشکيل کنگره علمي ـ اسلامي که در آن افکار مختلف به صورت علمي و منطقي عرضه شود ، بسيار مفيد ومؤثر است . در عصر حاضر که يک رشته مسائل مربوط به توحيد و شرک ، ميان طرفداران وهابيت و ديگر طوايف اسلامي مورد اختلاف است ، آيا شايسته نيست که براي تقريب اين دو گروه ، سميناري علمي ، بلکه کنگرهاي تشکيل گردد تا مسائل مورد اختلاف در آن مطرح شود ، به اميد آن که از اصطکاک افکار گوناگون ، برقي جهد و افق را براي همه روشن سازد ؟ البته اين مجمع بايد به صورت جدّي تشکيل گردد و در آن ، شرايطي رعايت شود :
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ واقعه صفين ط مصر ص 58 عبارت امام چنين است : ولم يکن الله ليراني اتّخذ المضلّين عضداً .
________________________________________ 20 ________________________________________
1 ـ از تمام متفکران و دانشمندان طوايف اسلامي ، که ( به حق ) نمايندگان علمي و فکريِ مذهب خويش به شمار ميروند ، دعوت به عمل آيد ، نه از حقوق بگيران سعودي در ديار « هند » ، « پاکستان » و « مصر » ستمديده .
2 ـ در اين مجمع ، از سران مذاهب چهارگانه ، شخصيتهاي علمي وفکريِ اماميه و همچنين زيديه دعوت شود و مؤتمر ، به صورت يک مؤتمر وسيع اسلامي درآيد .
3 ـ به آزاديهاي معقول احترام گذارده شود ، تا افراد ، آزادنه بتوانند از فکر وانديشه خود دفاع کنند و هر نوع پرخاشگري و اهانتهاي رايج در بلاد سعودي نسبت به علماي اسلامي ممنوع گردد .
4 ـ جلسات مؤتمر بوسيله گروهي بيطرف اداره شود و يا لااقل يک هيأت مختلط و آميخته از کليه شرکت کنندگان ، بر اداره جلسات نظارت کند .
5 ـ رؤوس مسائِل مورد نظر ، از پيش به صورت واضح در اختيار شرکت کنندگان قرار گيرد و هر فردي موضوعي را برگزيند و پيرامون آن بحث کند .
6 ـ کليه بحثها ، بدون کوچکترين تغييري ، نشر يابد و در اختيار مراکز علمي قرار گيرد ، تا علاقمندان از نتايج آن آگاه گردند .
در صورت عملي شدن چنين طرح و پيشنهادي ، ميتوان اميدوار بود که در يک رشته مسائل ، تفاهمي حاصل شود .
هدف کتاب
در اين رساله ، کليات مسائل مورد اختلاف وهابيان با ساير طوايف
________________________________________ 21 ________________________________________
اسلامي را عنوان کرده و از طريق کتاب و سنت ، نظريه اسلام را روشن ساختهايم و اين ، تنها رسالهاي نيست که در اين مورد نگاشتهايم ، بلکه قبلا نيز دو رساله ديگر را که هر يک به گونهاي ، تحليل اين مسائل را بر عهده گرفته است نوشته و منتشر کردهايم ، و آن دو ، عبارتند از :
1 ـ مفاهيمالقرآن ؛ جلد نخست ، بخش « توحيد درعبادت » ( صفحات : 528 ـ378 ) درباره مسائل مربوط به « توحيد و شرک از نظر قرآن » است که در حوزه علميه قم تدريس شده و به قلم فاضلانه دانشمند فرزانه « جعفر الهادي » به رشته تحرير درآمده و در ايران و بيروت چاپ و منتشر شده است .
2 ـ توسل به ارواح مقدّسه ؛ اين رساله ، مربوط به مسائل « توسل به ارواح مقدس » است که وهابيان ، در آن مورد ، بيش از همه جا گَرد و خاک ميکنند .
بنابر اين ، کتاب حاضر ، سوّمين رسالهاي است که به جامعه اسلامي تقديم ميگردد و از وهابيان و نويسندگانشان در رياض و حرمين و کليه هواداران آنان در بلاد ديگر ، ميخواهيم که اگر موضعشان در مقابل گفتار ما منفي است ، به نقد منطقي اين کتاب بپردازند و از ضررهاي آن نسبت به فريب خوردگان خود بکاهند . در غير اين صورت ، مسلمانان را در حرمين شريفين آزاد بگذارند و در حرم امن الهي از آزار وآسيب دست بردارند وتبليغات وهابيگري را که جز ايجاد تفرقه و دودستگي نتيجهاي ندارد ، رها کرده و جامعه اسلامي را به متفکران و انديشهمندان مسلمان واگذارند .
قم ـ حوزه علميه ، مؤسسه امام صادق ( عليه السلام )
جعفر سبحاني
26 شوال 1405 هـ . ق . = 24/4/1364 هـ . ش .
________________________________________ 22 ________________________________________
فصل : 1
شرح حال زندگي پايهگذار مسلک وهابيت
مسلک و آيين وهابيت منسوب است به شيخ محمد فرزند « عبدالوهاب » نجدي که اين نسبت برگرفته از نام پدر او « عبدالوهاب » است . به گفته برخي از دانشمندان ، اين که اين مسلک را به نام خود شيخ محمد نسبت نداده و « محمديه » نگفتهاند ، اين است که مبادا پيروان اين مذهب نوعي شرکت با نام پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) پيدا بکنند ( 1 ) و از اين نسبت سوء استفاده نمايند .
محمّد بن عبدالوهاب در سال 1115 هـ . ق . در شهر « عُيَينَه » از شهرهاي « نجد » چشم به دنيا گشود . پدرش در آن شهر قاضي بود . شيخ از کودکي به مطالعه کتب تفسير ، حديث و عقايد ، سخت علاقه داشت و فقه حنبلي را نزد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ دائرة المعارف فريد وجدي ، ج 10 ، ص 871 ، به نقل از مجله المقتطف ، ج 27 ، ص 893
________________________________________ 24 ________________________________________
پدرش که از علماي حنبلي بود ، آموخت . وي از آغاز جواني بسياري از اعمال مذهبي مردم « نجد » را زشت ميشمرد . در سفري که به زيارت خانه خدا رفت بعد از انجام مناسک ، به مدينه رهسپار شد ، در آنجا توسل مردم به پيامبر را ، در نزد قبر آن حضرت ، ناپسند شمرد . سپس به نجد مراجعت نمود و از آنجا به بصره رفت به اين قصد که از بصره به شام رود ، مدتي در بصره ماند و با بسياري از اعمال مردم به مخالفت پرداخت ، ليکن مردم بصره وي را از شهر خود بيرون راندند . در راه ميان شهرهاي بصره و زبير نزديک بود از شدت گرما ، تشنگي و پياده روي هلاک شود ، امّا مردي از اهل زبير چون او را در لباس روحانيت ديد در نجاتش کوشيد ، جرعهاي آب به او نوشانيد و بر مرکبي سوار کرد و به شهر زبير برد . وي ميخواست از زبير به شام سفر کند ولي چون توشه و خرج سفر به قدر کافي نداشت ، رهسپار شهر اَحسا شد و از آنجا آهنگ شهر حريمله از شهرهاي نجد را نمود .
در اين هنگام که سال 1139 بود ، پدرش عبدالوهاب از عُيَينه به حريمله انتقال يافته بود . شيخ محمد ، ملازم پدر شد و کتابهايي را نزد او فرا گرفت و به انکار عقايد مردم نجد پرداخت به اين مناسبت ميان او و پدرش نزاع و جدال درگرفت . همچنين بين او و مردم نجد منازعات سختي رخ داد و اين امر چند سال دوام يافت تا اين که در سال 1153 پدرش شيخ عبدالوهاب از دنيا رفت .
شيخ محمد پس از مرگ پدر به اظهار عقايد خود و انکار قسمتي از اعمال مذهبي مردم پرداخت . جمعي از مردم حريمله از او پيروي کردند و کارش شهرت يافت . وي از شهر حريمله به شهر عيينه رفت . رئيس عيينه در آن روزگار عثمان بن حمد بود . عثمان او را گرامي داشت و در نظر گرفت يارياش
________________________________________ 25 ________________________________________
کند . شيخ محمد نيز در مقابل اظهار اميدواري کرد که همه اهل نجد از عثمان ابن حمد اطاعت کنند . خبر دعوت شيخ محمد و کارهاي او به امير أحسا رسيد . وي نامهاي براي عثمان نوشت و نتيجهاش اين شد که عثمان شيخ را نزد خود خواند . عذر او را خواست . شيخ محمد به او گفت : اگر مرا ياري کني تمام نجد را مالک ميشوي . اما عثمان از او اعراض کرد و از شهر عيينه بيرونش راند .
شيخ محمد در سال 1160 پس از آن که از عيينه بيرون رانده شد ، رهسپار درعيه از شهرهاي معروف نجد گرديد . در آن دوران امير درعيه محمد ابن مسعود ( جد آل سعود ) بود . وي به ديدن شيخ رفت و عزّت و نيکي را به او مژده داد . شيخ نيز قدرت و غلبه بر همه بلاد نجد را به وي بشارت داد و بدين ترتيب ارتباط ميان شيخ محمد و آل سعود آغاز گرديد ( 1 ) .
در روزگاري که شيخ محمد به درعيّه آمد و با محمد بن سعود توافق کرد ، مردم آنجا در نهايت تنگدستي و احتياج بودند .
آلوسي از زبان ابن بشر نجدي نقل ميکند : « من در اول کار ، شاهد تنگدستي مردم درعيه بودم سپس آن شهر را در زمان سعود مشاهده کردم ، در حالي که مردم آن از ثروت فراوان برخوردار بودند و سلاحهاي ايشان با زر وسيم زينت يافته بود . بر اسبان اصيل و نجيب سوار ميشدند و جامههاي فاخر در بر ميکردند و از تمام لوازم ثروت ، بهرهمند بودند ، به حدّي که زبان از شرح و بيان آن قاصر است .
روزي در يکي از بازارهاي درعيه ناظر بودم که مردان در طرفي و زنان در
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ يکي از نويسندگان عثماني در « تاريخ بغداد » خود ، ص 152 ، آغاز رابطه « شيخ محمد » و « آل سعود » را به نحو ديگر نوشته است امّا آنچه در اينجا نوشته شد صحيحتر به نظر ميرسد .
________________________________________ 26 ________________________________________
طرف ديگري قرار داشتند در آنجا طلا و نقره و اسلحه و شتر و گوسفند و اسب و لباسهاي فاخر و گوشت و گندم و ديگر مأکولات ، به قدري زياد بود که زبان از وصف آن عاجز است . تا چشم کار ميکرد بازار ديده ميشد و من فرياد فروشندگان و خريداراني را ميشنيدم که مانند همهمه زنبور عسل درهم پيچيده بود که يکي ميگفت فروختم و ديگري ميگفت خريدم . » ( 1 )
البته ابن بشر شرح نداده است که اين ثروت هنگفت از کجا پيدا شده بود ، ولي از سياق تاريخ معلوم ميشود که از حمله به مسلمانان ، قبائل و شهرهاي ديگر نجد ( به جرم موافقت نکردن با عقايد وي ) و به غنيمت گرفتن و غارت کردن اموال آنان به دست آمده بود . و روش شيخ محمد در مورد غنايم جنگي ( که از مسلمانان آن ديار ميگرفت ) اين بود که آن را هر طور مايل بود به مصرف ميرسانيد ، و گاهي تمام غنايمي را که در جنگي نصيب او شده بود و مقدار آن هم بسيار زياد بود ، تنها به دو يا سه نفر عطا ميکرد و غنايم هر چه بود در اختيار شيخ قرار داشت و امير نجد نيز با اجازه او ميتوانست سهمي ببرد .
از بزرگترين نقاط ضعف برنامه زندگي شيخ همين است که با مسلماناني که از عقايد کذايي او پيروي نميکردند ، معامله « کافر حربي ! » ميکرد و براي جان و ناموس آنان ارزشي قائل نبود .
کوتاه سخن اين که « محمد بن عبدالوهاب » به توحيد دعوت ميکرد ، اما توحيد غلطي که او ميگفت . هر کس ميپذيرفت خون و مالش سالم ميماند
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ تاريخ ابن بشر نجدي .
________________________________________ 27 ________________________________________
وگرنه مانند کفار حربي حلال و مباح بود .
جنگهايي که وهابيان در نجد و خارج آن ؛ مانند يمن ، حجاز ، اطراف سوريه و عراق ميکردند ، بر همين پايه بود . هر شهري که با جنگ و غلبه بر آن دست مييافتند بر ايشان حلال بود . اگر ميتوانستند آن را جزو متصرفات و املاک خود قرار ميدادند و الاّ به غنايمي که به دست آورده بودند اکتفا ميکردند . ( 1 )
کساني که با عقايد او موافقت ميکردند و دعوت او را ميپذيرفتند ، بايد با او بيعت نمايند و اگر کساني به مقابله برخيزند بايد کشته شوند و اموالشان تقسيم گردد . طبق اين رويه ؛ مثلا از اهالي يک قريه به نام « فصول » در شهر أحسا سيصد مرد را به قتل رسانيدند و اموالشان را به غارت بردند . ( 2 )
محمد بن عبدالوهاب در سال 1206 درگذشت ( 3 ) پس از وي پيروانش نيز به روش او ادامه دادند ؛ مثلاً در سال 1216 امير سعود وهابي ، سپاهي مرکب از بيست هزار مرد جنگي تجهيز کرد و به شهر کربلا حمله برد . کربلا در اين ايام در نهايت شهرت و عظمت بود و زائران ايراني و تُرک و عرب بدان روي ميآوردند . سعود پس از محاصره شهر ، سرانجام وارد آن گرديد و کشتار سختي از مدافعان و ساکنان آن نمود .
سپاه وهابي در کربلا آن چنان رسوايي به بار آورد ، که در وصف نميگنجد . پنج هزار تن يا بيشتر ( تا بيست هزار هم نوشتهاند ) را به قتل
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ جزيرة العرب في القرن العشرين ، ص 341
2 ـ تاريخ المملکة العربية السعوديه ، ج 1 ، ص 51
3 ـ در تاريخ تولد و فوت شيخ ، غير از 1115 ـ 1206 اقوال ديگري هم هست .
________________________________________ 28 ________________________________________
رسانيدند . پس از آن که امير سعود از کارهاي جنگي فراغت يافت متوجه خزينههاي حرم امام حسين ( عليه السلام ) شد ، اين خزائن از اموال فراوان و اشياء نفيس انباشته بود . وي هر چه در آنجا يافت ، برداشت و به غارت برد .
کربلا پس از اين حادثه به وضعي درآمد که شعرا براي آن مرثيه ميگفتند . ( 1 ) وهابيها در مدت متجاوز از دوازده سال ، گاه و ناگاه ، به شهر کربلا و اطراف آن و همين طور به شهر نجف حمله ميبردند و غارت ميکردند . نخستين اين حملات ، هجوم در سال 1216 بود که شرح آن گذشت . به نوشته نويسندگان شيعه ، اين هجوم در روز عيد غديرِ آن سال انجام گرفت .
مرحوم علامه سيد محمد جواد عاملي در آخر مجلد هفتم از کتاب فقهي پر ارج خود ، مفتاح الکرامه ميگويد : اين جزء از کتاب ، بعد از نيمه شب نهم رمضان المبارک 1225 به دست مصنّف آن خاتمه يافت ، در حالي که دل در نگراني و تشويش بود ؛ زيرا اعراب عنيزه که « وهابي » هستند ، اطراف نجف اشراف و مشهد حسين ( عليه السلام ) را احاطه کردهاند . راهها را بسته و زوّارش را که از زيارت نيمه شعبان به وطنهاي خود باز ميگشتند ، غارت نمودند و جمع کثيري از آنان ( و بيشتر از زوّار ايراني ) را به قتل رسانيدند . گفته ميشود عدد مقتولين ( اين بار ) يکصد و پنجاه تن بوده است . البته کمتر از اين هم گفتهاند . ( 2 )
توحيدي که شيخ محمد و پيروانش مردم را به آن دعوت ميکردند و هر کس نميپذيرفت جان و مالش را مباح ميشمردند ، اين بود که به پيروي از ظاهر پارهاي ازآيات و احاديث ، براي ذات باري تعالي اثبات « جهت ! » ميکردند
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ تاريخ کربلا و حائر حسين ( عليه السلام ) ، ص 174 ـ 172
2 ـ مفتاح الکرامه ، ج 7 ، ص 653
________________________________________ 29 ________________________________________
و او را داراي اعضا و جوارح ميدانستند !
آلوسي در اين باره گفته است که وهابيان به پيروي از ابن تيميه ، به احاديثي که بر فرود آمدن خداوند به آسمان دنيا ( آسمان اول ) دلالت ميکند ، تصديق دارند و ميگويند : « خدا از عرش به آسمان دنيا فرود ميآيد ! » و ميگويد : « هَلْ مِنْ مُسْتَغْفِر » ؛ « آيا استغفار کنندهاي هست که از گناهانش طلب آمرزش کند ؟ » و همچنين اقرار دارند به اين که در روز قيامت ، خدا به صحراي محشر ميآيد ؛ زيرا خود فرموده است : « وَجاءَ رَبُّکَ والْمَلَکَ صَفّاً صَفّاً » ( 1 ) و خداوند به هر يک از مخلوقاتش هرگونه که بخواهد نزديک ميشود ، همچنان که خود گفته است « وَنَحْنُ أقْرَبُ اِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَريد » ( 2 ) .
ابن تيميه ، همانطور که از کتاب « الرد علي الاخنائي » او بر ميآيد ، احاديث مربوط به زيارت پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) را مجعول دانسته و گفته است : اگر کسي معتقد باشد که وجود آن حضرت بعد از وفات مانند وجود او در زمان حيات است ، غلط بزرگي مرتکب شده است ! ونظير اين سخن را شيخ محمد و پيروان او شديدتر ، گفتهاند .
عقايد و گفتههاي باطل وهابيان باعث شده است افرادي که اسلام را از ديدگاه آنان مطالعه کردهاند ، بگويند اسلام دين خشک و جامدي است که به درد همه زمانها نميخورد !
« لوتروپ ستودارد » گويد : وهابيان در تعصب ، به راه افراط رفتهاند و در اثر
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ فجر : 23
2 ـ تاريخ نجد آلوسي ، ص 91 ـ 90 و نيز در اين باره به رساله « العقيدة الحمويه » نوشته ابن تيميه مراجعه شود .
________________________________________ 30 ________________________________________
اين امور ، گروهي نکتهگير برخاسته ، همان شعار وهابيان را ندا دادهاند که : حقيقت و طبيعت اسلام با مقتضيات زمانها جور نيست و با احوال ترقي و تبديل جامعه تطبيق نميکند و با تغيير زمان نميسازد . ( 1 )
از همان وقت که شيخ محمد بن عبدالوهاب عقايد خود را ابراز و مردم را به پذيرفتن آنها دعوت کرد ، گروه زيادي از علماي بزرگ به مخالفت با عقايد او پرداختند . نخستين کسيکه به شدت بااو به مخالفت برخاست پدرش عبدالوهاب و سپس برادرش ، « شيخ سليمان بن عبدالوهاب » بودند که هر دو از علماي حنبلي محسوب ميشدند .
شيخ سليمان کتابي تحت عنوان « الصواعق الإلهيه في الرد علي الوهابيه » تأليف کرد و در آن عقايد برادرش را رد کرد .
زيني دحلان گويد : پدر شيخ محمد ، مردي صالح از اهل علم بود . برادرش شيخ سليمان نيز از اهل علم محسوب ميشد . از زماني که شيخ محمد در مدينه به تحصيل اشتغال داشت ، شيخ عبدالوهاب و شيخ سليمان از سخنان و کارهاي او دريافته بودند که چنان داعيهاي دارد ، از اين رو او را سرزنش ميکردند ، و مردم را از وي بر حذر ميداشتند . ( 2 )
عباس محمود عقاد ميگويد : بزرگترين مخالف شيخ محمد ، برادرش شيخ سليمان صاحب کتاب الصواعق الالهيه است . عقّاد همچنين گفته است : شيخ سليمان برادر شيخ محمد که از بزرگترين مخالفان او بود ، ضمن اين که سخنان برادرش را به شدّت رد ميکند ، ميگويد : اموري که وهابيان آن را
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ حاضر العالم الاسلامي ، ج 1 ، ص 264
2 ـ الفتوحات الاسلاميه ، ج 2 ، ص 357
________________________________________ 31 ________________________________________
موجب شرک و کفر ميدانند و آن را بهانه مباح شدن مال و جان مسلمانان ميپندارند ، در زمان ائمه اسلام به وجود آمده بود ، ولي از هيچ يک از ائمه اسلام شنيده و روايت نشده است که مرتکبين اين اعمال را کافر يا مرتد دانسته و دستور جهاد با آنان را داده باشند و يا اين که بلاد مسلمانان را ، آن گونه که شما ميگوييد ، بلاد شرک و دارالکفر نامند . ( 1 )
در پايان بايد دانست که شيخ محمد بن عبدالوهاب مبتکر و آورنده عقايد وهابيان نيست . بلکه قرنها قبل از او ، اين عقايد به صورتهاي گوناگون ، از افرادي مانند ابن تيميه و شاگرد او ابن قيم اظهار شده ، ولي به صورت مذهب تازهاي در نيامده بود و طرفداران زيادي نداشت .
ابوعباس احمد بن عبدالحليم معروف به ابن تيميه از علماي حنبلي است که در 728 هـ . ق . درگذشت . او چون عقايد و آرايي بر خلاف معتقدات عموم فرقههاي اسلامي اظهار ميداشت ، پيوسته بامخالفت علماي ديگر مواجهبود . به عقيده محققين ، همين عقايد ابن تيميه است که بعداً اساس معتقدات وهابيان را تشکيل داد .
وقتي ابن تيميه عقايد خود را آشکار ساخت و در اين زمينه کتابهايي را منتشر نمود ، از طرف علماي اسلام و در رأس آنان علماي اهل سنت ، براي جلوگيري از انتشار فساد ، دو کار صورت گرفت :
الف ـ کتابهايي در نقد عقايد و آراء او نوشته شد که به برخي از آنها اشاره ميکنيم :
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ الاسلام في القرن العشرين ، ص 137 ـ 126
________________________________________ 32 ________________________________________
1 ـ « شفاء السقام في زيارة قبر خيرالانام » نگارش تقي الدين سبکي .
2 ـ « الدرة المضيئة في الرد علي ابن تيميه » ، اين نيز نگارش اوست .
3 ـ « المقالة المرضيه » ، تأليف قاضي القضات فرقه مالکي ، « تقي الدين أبوعبدالله اخنائي . »
4 ـ « نجم المهتدي و رجم المقتدي » ، نگارش فخر بن معلم قرشي .
5 ـ « دفع الشبهه » ، نگارش تقي الدين الحصني .
6 ـ « التحفة المختاره في الرّد علي منکر الزياره » ، نگارش تاج الدين .
اينها ردّيههايي است که بر عقايد ابن تيميه نوشتهاند و بيپايگي نظرات او را روشن و آشکار ساختهاند .
ب ـ مراجع فتواي اهل تسنن در عصر او ، به تفسيق و گاهي به تکفيرش برخاسته و بدعت گذاري او را فاش ساختند .
وقتي عقايد او را ، درباره زيارت پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) ، به قاضي القضات مصر « بدر بن جماعه » نوشتند ، وي در زير ورقه نوشت :
« زيارت پيامبر ـ صلّي اللّه عليه ]وآله[ وسلّم ـ فضيلت و سنت است و همه علما بر آن اتفاق نظر دارند . آن کس که زيارت پيامبر ـ صلّي اللّه عليه ]وآله[ وسلّم ـ را حرام ميداند ، بايد نزد علما توبيخ شود و از ابراز چنين گفتاري بازداشته شود و اگر مؤثر نيفتاد زنداني گردد و معرفي شود تا مردم از او پيروي نکنند . »
نه تنها قاضي القضات فرقه شافعي درباره او چنين نظر داد . که قاضي القضات سه مذهب ديگر در کشور مصر ، هر کدام به گونهاي نظر او را تأييد
________________________________________ 33 ________________________________________
کردند و مشروح اين قسمت را ميتوانيد در کتاب « دفع الشبهه » تقي الدين الحصني ببينيد .
گذشته از اين ، نويسنده معاصرِ او « ذهبي » ، که از نويسندگان بزرگ در قرن هشتم هجري است و آثار ارزندهاي در تاريخ و رجال دارد ، در نامه دوستانهاي که به ابنتيميه نوشته ، او را در اشاعه فساد و ضلالت ، همتاي حَجّاج خوانده است ! اين نامه را مؤلف « تکملة السيف الصيقل » در کتاب خود ، صفحه 190 آورده است و مرحوم علاّمه اميني نيز متن آن را در جلد پنجم : « الغدير » ص 89 ـ 87 نقل کرده است . علاقمندان ميتوانند به آنجا مراجعه کنند .
غائله ابن تيميه با مرگ او در سال 728 در زندان شام فروکش کرد و شاگرد معروفش ابن قيم هر چند به ترويج افکار استاد پرداخت ، ليکن در زمانهاي بعد ، اثري از چنين افکار و آراء نبود ، تا آنگاه که فرزند عبدالوهاب تحت تأثير افکار ابن تيميه قرار گرفته و آل سعود ، براي تحکيم پايههاي امارت خود در منطقه نجد ، به حمايت از او برخاستند ، در نتيجه ، بار ديگر عقايد موروثي از ابن تيميه در مغز برخي از مردم نجد جوانه زد و به دنبال تعصبهاي خشک و متأسفانه به نام « توحيد ! » سيل خون تحت عنوان « جهاد با کافران و مشرکان ! » به راه افتاد و هزاران هزار از مرد و زن و کودک قرباني آن شدند و بار ديگر فرقه جديدي در جامعه مسلمين پديد آمد و تأسف زماني افزايش يافت که حرمين شريفين در قبضه اين گروه درآمد و نجديهاي وهّابي بر اثر سازش با بريتانيا و ديگر ابرقدرتهاي وقت ، بر اساس متلاشي شدن امپراتوري عثماني و تقسيم کشورهاي عربي ميان ابرقدرتها ، بر مکه و مدينه
________________________________________ 34 ________________________________________
وآثار اسلامي دست يافتند و در هدم آثار و اصالتها و ويرانگري قباب و قبور وبيوت الهي ، بيش از حد کوشش کردند .
در اين هنگام علماي شيعه در نقد آراء و نظرات عبدالوهاب ، دوشادوش علماي اهل سنت ، کوششهاي فراوان انجام دادند و هر دو گروه به نحو پسنديده و نيکو ، جهاد منطقي و علمي را آغاز کردند .
نخستين ردّي که از طرف علماي اهل سنت بر عقايد محمد بن عبدالوهاب نوشته شد ، کتاب « الصواعق الالهيه في الرّد علي الوهابيه » بود ، به قلم سليمان بن عبدالوهاب برادر محمد بن عبدالوهاب .
نخستين کتابي که از سوي علماي شيعه ، بر ردّ عقايد محمد بن عبدالوهاب نوشته شد ، « منهج الرشاد » است و مؤلف آن شيخ بزرگوار مرحوم شيخ جعفر کاشف الغطاء است که در سال 1228 درگذشت . وي اين کتاب را در پاسخ رسالهاي که يکي از امراي آل سعود به نام « عبدالعزيز بن سعود » براي او فرستاده بود نوشت و در آن رساله مجموع عقايد محمد بن عبدالوهاب را جمع نمود و اين کتاب در سال 1343 هـ . ق . در نجف چاپ شده است . پس از اين شخصيت ، نقدهاي علمي فراواني به تناسب حرکتهاي وهابيگري در منطقه نگارش يافته و قسمت مهم آنها چاپ شده است ولي اکنون حرکتهاي وهابي ، بر اثر ثروت هنگفتي که وهابيان از طريق فروش نفت به چنگ ميآورند ، افزايش يافته و سال و يا حتّي ماهي نيست که از طرف آنان ، بگونهاي به مقدّسات اسلام حمله نشود و هر روز به نحوي آثار اسلامي از بين نرود . چيزي که حرکت آنها را تند ساخته ، همان اشارتهاي پشت پرده اربابان غربي آنها است که از وحدت مسلمين بيش از کمونيسم بينالمللي ميهراسند
________________________________________ 35 ________________________________________
وچارهاي جز اين نميبينند که به بازار مذهب تراشي و دينسازي ، داغي بخشند و بخشي از پول نفت را که به دولت وهابي ( سعودي ) ميپردازد از اين طريق نفله کنند و سرانجام از وحدت مسلمين به شدت جلوگيري نمايند و آنها را مشغول تکفير و تفسيق يکديگر سازند . و مادر اين رساله کوشش نموديم که عقايد آنان را روي دايره بريزيم و با نيش قلم پردههاي ابهام را بالا بزنيم وروشن سازيم که عقايد تمام مسلمانان جهان برگرفته از کتاب و سنت است واعمال و حرکتهاي ضد فطري وهابيها بر خلاف قرآن و سنت رسول گرامي اسلام ( صلّي الله عليه وآله ) ميباشد و در اين مورد از خلاصه گويي پيروي ميکنيم .
________________________________________ 36 ________________________________________
فصل : 2
وهابيان و تعمير قبور اولياي خدا
از مسائلي که وهابيان درباره آن حساسيت خاصي دارند ، مسأله تعمير قبور و ساختن بنا ، بر روي قبور پيامبران و اولياي الهي و صالحان است .
براي نخستين بار اين مسأله را ابن تيميه و شاگرد معروف او ابن قيم عنوان کرده و بر تحريمِ ساختن بنا و لزوم ويراني آن ، فتوا دادهاند .
ابن قيم در کتاب « زاد المعاد في هدي خير العباد » ( 1 ) ميگويد :
« ويران کردن بنايي که روي قبور ساخته شده واجب است و پس از قدرت بر هدم و ويران کردن آن ، ابقاء آنها به همان صورت حتي يک روز هم جايز نيست ! » ( 2 )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ زاد المعاد ، ص661
2 ـ « يَجِبُ هَدْمُ المَشاهِدِ الّتي بُنِيَتْ علي القُبور ، ولا يَجُوزُ إبقاءُها بَعد القُدْرَة علي هَدْمِها وإبْطالِها يوماً واحِداً ! »
________________________________________ 37 ________________________________________
در سال 1344 هـ . ق . که سعوديها بر مکه و مدينه و اطراف آن سلطه پيدا کردند ، به فکر افتادند که براي تخريب مشاهد بقيع و آثار خاندان رسالت وصحابه پيامبر مستمسکي به دست آورند و با گرفتن فتوا از علماي مدينه ، راه را بر تخريب آن هموار نمايند و افکار عمومي مردم حجاز را که هرگز با اين اعمال موافق نبودند ، براي اين کار آماده سازند . از اين جهت قاضي القضات نجد ، « سليمان بن بليهد » را روانه مدينه کردند که وي مسائل مورد نظر آنان را از علماي آنجا استفاده کند . از اين جهت او پرسشها را بگونهاي طرح کرد که پاسخ آنها ، ( مطابق با نظريه وهابيان ) در خودِ سؤالها گنجانيده شده بود . و از اين طريق به مفتيان اعلام کرد که بايد پاسخ را مطابق جوابهايي که در پرسشها آمده است تهيه کنند ، در غير اين صورت محکوم به شرک ميگردند واگر توبه نکنند به قتل خواهند رسيد .
سؤالها و جوابها در جريده « ام القرا » مکه ، شماره 1344 ، ماه شوّال منتشر شد . ( 1 ) با انتشار آن ، در همان زمان ، ضجّهاي ميان مسلمانان ؛ اعم از سني و شيعه پديد آمد ؛ زيرا همه ميدانستند که پس از اخذ فتوا ، ولو از طريق ارعاب وتهديد ، تخريب بنا و قبور پيشوايان اسلام آغاز خواهد شد ، که همان هم شد ، پس از گرفتن فتوا از پانزده عالم مدينه و پخش آن در حجاز ، تخريب بيامان آثار خاندان رسالت در هشتم شوال همان سال آغاز گرديد و تمام آثار اهل بيت
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ مرحوم آقا بزرگ تهراني در کتاب « الذريعه » ، ج 8 ، ص 261 مينويسد : وهابيان در 15 ربيع الأول 1343 بر حجاز تسلط يافتند و در هشتم شوال 1343 ، قبور امامان بقيع و صحابه را ويران کردند . در حالي که ، جريده « ام القرا » صورت استفتاء و جواب را در شماره 17 شوال سال 1344 منتشر ساخته و تاريخ جواب علماي مدينه را 25 رمضان معين کرده است . بايد گفت تسلط و تخريب هر دو ، در سال 1344 ، انجام گرفته است و مرحوم سيد محسين امين تاريخ تسلط کامل و تخريب را سال 1344 هـ . ق . دانسته است . به کتاب « کشف الارتياب » ، ص 60-56 مراجعه شود .
________________________________________ 38 ________________________________________
و صحابه پيامبر ، از ميان رفت و اثاثيه گرانبهاي حرم ائمه بقيع غارت شد و قبرستان بقيع به صورتي درآمد که انسان از ديدن آن سخت ناراحت ميشود .
ما اکنون قسمتي از سؤالها را نقل ميکنيم تا روشن شود که پرسشگر چگونه جواب سؤالها را در آن گنجانيده است ! يعني نه تنها هدف ، سؤال واستفتاء نبود ، بلکه مقصود دستيابي به مستمسکي در نزد عوام بود براي هدم و ويران کردن آثار رسالت . اگر به راستي هدف فهم و واقع بيني بود ، معنا نداشت که پرسش کننده مساله ، پاسخ خود را در خود پرسش بگنجاند ، بلکه از قرائن ميتوان حدس زد که سؤال و جواب را از پيش در ورقهاي تنظيم کرده وفقط براي اخذ امضا نزد علماي مدينه برده بودند ؛ زيرا تصور نميرود مشاهير علماي مدينه که ساليان درازي خود و نياکانشان مروج و حافظ آثار نبوي وزائران آنها بودند ، يک مرتبه طرز تفکّر ديگري پيدا کنند وبر تحريم بنا و لزوم ويران کردن آن فتوا دهند !
سليمان بليهد در سؤال خود چنين ميگويد :
ما قَوْلُ علماءِ المدينِة المنوّرِة زادَهُم اللهُ فَهْماً وعِلْماً فِي البناء عَلَي القُبُورِ واتِّخاذِها مَساجِدَ هلْ هوَ جائزٌ أوْ لا وإذا کانَ غيرَ جائِز بَل مَمْنوعٌ منهيٌّ عنه نهياً شديداً فهل يَجِبُ هدَمُها و منعُ الصلاةِ عنْدَها أم لا . وَإذا کانَ البناء في مَسْبَلَة کالبقيع وهُو مانعٌ من الانتفاع بالمقدار المبنيّ عليه فهلْ هوَ غَصْبٌ يَجِبُ رَفْعُهُ لِما فيِه مِنْ ظُلْمِ المُسْتَحِقِّينَ ومَنْعِهِمُ استحقاقَهُم أمْ لا ؟
« علماي مدينه منوره ـ که خدا فهم و دانش آنان را روز افزون سازد ـ درباره ساختن بنا بر قبور ، و مسجد قرار دادن آن ، چه ميگويند ، آيا جايز
________________________________________ 39 ________________________________________
است يا نه ، اگر جايز نيست و به شدت در اسلام ممنوع ميباشد ، آيا تخريب و ويران کردن و جلوگيري از گزاردن نماز در کنار آن ، لازم و واجب است يا نه ؟
و اگر در زمين وقفي ؛ مانند بقيع که قبه و ساختمان بر روي قبور ، مانع استفاده از قسمتهايي است که روي آن قرار گرفته است ، آيا اين کار غصب قسمتي از وقف نيست که هر چه زودتر بايد رفع گردد تا ظلمي که بر مستحق شده است ، از بين برود . »
علماي مدينه در محيط پر از ارعاب و تهديد ، به پرسش سليمان پاسخي چنين گفتند :
امّا البناءُ علَي القُبورِ وفَهَو ممنوعٌ اجماعاً لصحّة الأحاديث الواردِة في مَنعِه ولَهِذا افْتي کثيرٌ من العلماءِ بِوجوبِ هدْمِه مُسْتَندين بِحديثِ علي ـ رضِي الله عنه ـ إنه قال : لأبي الهيّاج اَلا أبْعَثُکَ عَلي ما بعثَني عَليهِ رسولُ الله ـ صلّي الله عليه وآله وسلّم ـ اَن لا تَدَعْ تِمثالا اِلاّ طَمَسْتَه ولا قَبراً مُشرِفاً اِلاّ سَوَّيْتَه .
« ممنوعيّتِ ساختن بناء بر قبور ، اتفاقي است ، به گواهي احاديثي که بر ممنوعيت آن دلالت ميکنند . از اين جهت ، گروهي بر تخريب و ويران کردن آن فتوا دادهاند ودراين مطلب به حديثي که ابي الهياج از علي ( عليه السلام ) نقل کرده است استناد ميجويند . علي به او گفت من تو را بر کاري مبعوث ميکنم که رسول خدا مرا براي آن برانگيخت ، هيچ تصويري را نميبيني مگر اين که آن را محو کن و قبري را مشاهده نميکني مگر اين که آن را مساوي و برابر بنما . »
شيخ نجدي در مقالهاي که در جريده « ام القرا » شماره جمادي الثاني
________________________________________ 40 ________________________________________
1345 منتشر ساخت ميگويد ، ساختن قبه و بنا از قرن پنجم هجرت معمول گرده است .
اينها نمونهاي از سخنان وهابيان درباره تعمير قبور است و آنان غالباً در نوشتههاي خود بر دو دليل تکيه ميکنند :
1 ـ اتفاق علماي اسلام بر تحريم آن .
2 ـ حديث ابي الهياج از اميرمؤمنان علي ( عليه السلام ) و برخي ديگر مانند آن .
بايد توجه نمود که بحث ما اينک در مورد « تعمير قبور ، ساختن سايبان ، سقف و يا بنا بر روي آن » است . اما در موضوع « زيارت قبور » جداگانه بحث خواهيم کرد .
براي روشن شدن موضوع ، چند بحث را مطرح ميکنيم :
* نظر قرآن درباره بنا ، تعمير و . . . بر روي قبر چيست ، آيا حکم آن از ديدگاه قرآن را ميتوان به دست آورد ؟
* آيا امت اسلامي به راستي بر تحريم آن اتفاق دارند ، يا در تمام ادوار اسلامي ، جريان بر خلاف بوده است و در زمان خود پيامبر و ياران او تعمير قبور و ساختن خانه و سايبان بر آن ، وجود داشته است ؟
* مقصود از حديث ابي الهياج که مورد استفاده گروه وهابي است چيست ؟
* مقصود از احاديث جابر ، ام سلمه و ناعم چيست ؟
________________________________________ 41 ________________________________________
1 ـ نظريه قرآن درباره تعمير قبور
قرآن ، بخصوص متعرّضِ حکم اين موضوع نشده است ، ولي در عين حال ، ميتوان حکم موضوع را از کلياتي که در قرآن وارد شده ، استفاده نمود . اينک بيان اين قسمت :
الف ـ تعمير و حفظ قبور اوليا ، تعظيم شعائر الهي است
قرآن مجيد تعظيم شعائر الهي را نشانه تقواي قلوب و تسلّط پرهيزگاري بر دلها ميداند ، آنجا که ميفرمايد :
« وَمَنْ يُعَظِّمْ شَعائِرَ اللهِ فَاِنَّها مِنْ تَقْوَي الْقُلُوبِ » ( 1 )
« هر کس شعائر الهي را تعظيم و تکريم کند ، آن نشانه تقواي دلها است . »
مقصود از بزرگداشت شعائر الهي چيست ؟ « شعائر » جمع « شعيره » به معناي « علامت و نشانه » است . مقصود در آيه ، نشانههاي وجود خدا نيست ؛ زيرا همه عالم نشانه وجود او است و هيچکس نگفته است که تعظيم آنچه در عالم هستي است نشانه تقوا است . بلکه مقصود ، نشانههاي دين او است و لذا مفسّران ، آيه را چنين تفسير ميکنند : « مَعالِمَ دين الله » ؛ « نشانههاي دين خدا » ( 2 )
اگر در قرآن ، صفا و مروه ( 3 ) و شتري که براي ذبح در منا سوق داده
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ حج : 32
2 ـ مجمع البيان ، ج 4 ، ص 83 ، چاپ صيدا .
3 ـ بقره : 158 : « اِنَّ الصَّفا وَالْمَرْوَة مِنْ شَعائِرِ الله . »
________________________________________ 42 ________________________________________
ميشود ، ( 1 ) از شعائر الهي شمرده شده ، به خاطر اين ست که اينها نشانههاي دين حنيف و آيين ابراهيم است . اگر به مُزْدَلِفه ، « مَشْعَر » ميگويند به خاطر اين است که آن نشانه دين الهي است و وقوف در آن ، نشانه عمل به دين واطاعت خدا است .
اگر مجموع « مناسک حج » را « شعائر » مينامند ، به خاطر اين است که اين اعمال ، نشانههاي توحيد و دين حنيف ميباشد .
خلاصه ، هر چيزي که شعار و نشانه دين خدا باشد ، بزرگداشت آن ، مايه تقرب به درگاه الهي است . بطور مسلّم انبيا و اولياي الهي از بزرگترين وبارزترين نشانههاي دين الهي هستند که وسيله ابلاغ دين و مايه گسترش آن در ميان مردم بودهاند ، هيچ انسان با انصافي نميتواند منکر اين مطلب شود که وجود پيامبر و ائمه اهل بيت ، از دلائل اسلام و نشانههاي اين آيين مقدس ميباشند و يکي از طرق بزرگداشت آنها ، حفظ آثار و قبور آنان و صيانت آن از اندراس و فرسودگي و محو و نابودي است .
بههرحال ، با ملاحظه دو چيز حکم و تکريم قبور اولياي خدا روشن است :
* اولياي الهي ، بخصوص آنان که در راه گسترش دين جانبازي کردهاند ، از شعائر الهي و نشانههاي دين خدا هستند .
* * يکي از راههاي تعظيم اين گروه ، پس از در گذشتشان ، علاوه بر حفظ آثار و مکتب آنها ، همان حفظ و تعمير قبور آنان است . از اين جهت در ميان تمام ملل ، شخصيتهاي بزرگ سياسي و ديني را ، که قبر آنان نشانه مکتب و راه و روش آنها است ، در نقاطي به خاک ميسپارند که براي ابد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ سوره حج آيه 36 : « وَالْبُدْنَ جَعَلْناها لَکُمْ مِنْ شَعائِرِ الله » ؛ شتر فربه را از شعائر قرار داديم . »
________________________________________ 43 ________________________________________
محفوظ ميماند ، تو گويي حفظ قبر آنان از اندراس و فرسودگي ، نشانه حفظ وجود و سرانجام نشانه حفظ مکتب آنها است .
براي درک حقيقت ، لازم است مفاد آيه 36 از سوره حج را به دقت تجزيه و تحليل کنيم . برخي از زائران خانه خدا از منزل خود ، شتري را براي ذبح در کنار خانه خدا ، به همراه ميآورند و با انداختن قلاّدهاي برگردن ، آن را براي ذبح در راه خدا اختصاص ميدهند و از ديگر شتران جدا ميسازند ، از آنجا که اين شتر به گونهاي به خدا وابسته است به حکم همان آيه ، از « شعائر الله » شمرده ميشود و به مضمون آيه 32 از سوره حج ( وَمَنْ يُعَظِّم شَعائِر الله ) بايد مورد احترام قرار گيرد ؛ مثلا ديگر نبايد بر آن سوار شد ، و به موقع بايد آب و علف آن را داد تا لحظهاي که ذبح ميشود .
وقتي شتري به خاطر برگزيده شدن براي ذبح در کنار خانه خدا ، جزو « شعائر » ميگردد و متناسبِ خود تعظيم و بزرگداشت لازم دارد ، چرا پيامبران و علما و دانشمندان ، شهيدان و جانبازان ، که از نخستين روزهاي زندگي خود قلاده عبوديت و بندگي خدا و خدمت به آيين او را برگردن افکنده و وسيله ارتباط ميان خدا و خلق او گرديدهاند و مردم خدا و آيين او را در پرتو تلاشهاي آنان شناختهاند ، جزو « شعائر الله » نباشد و به تناسب مقام و موقعيت خود ، در حال حيات و ممات ، تعظيم و بزرگ داشته نشوند و چرا اولياي الهي که ناشران آيين خدا و حافظان دين اويند و همچنين آنچه که وابسته به آنها است ، جزو شعائر نباشند . ( 1 )
ما وجدان وهابي را در اين مورد قاضي و داور قرار ميدهيم که آيا در
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ حفظ قبور ، ابراز مودت به قربي است .
________________________________________ 44 ________________________________________
« شعائر الهي » بودنِ انبيا و رسل ، ترديدي هست ؟ و آيا حفظ آثار و اشياي وابسته به آنها تعظيم و ارج نهادن نيست ؟ و خلاصه آيا تعمير قبور و تنظيف محيطِ خاک آنها ، تعظيم و تکريم است يا ويران کردن و به صورت ويرانه درآوردن قبر آنها ؟ !
ب ـ احترام به اهل بيت در قرآن
قرآن مجيد به ما دستور ميدهد که به بستگان و خويشاوندان پيامبر گرامي مهر ورزيم ، آنجا که ميفرمايد :
« قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَيْهِ أَجْراً اِلاَّ الْمَودَّةَ فِي الْقُرْبي » ( 1 )
« بگو من بر رسالت مزد و اجري جز ابراز علاقه و دوستي به خويشاوندانم نميخواهم . »
بديهي است از نظر جهانيان ، که مورد خطاب اين آيه هستند ، يکي از طرق ابراز علاقه به خاندان رسالت ، همان قبور و تعمير آنهاست و اين راه و رسم در ميان تمام ملل جهان وجود دارد و همگي آن را نوعي اظهار علاقه به صاحب قبر ميدانند و لذا شخصيتهاي بزرگ سياسي و علمي را در کليساها و يا مقابر معروف دفن کرده و اطراف آن را گل کاري و درخت کاري ميکنند .
ج ـ تعمير قبور و امتهاي پيشين
از آيات قرآن استفاده ميشود که احترام به قبر افرادِ با ايمان ، امري رايج
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ شوري : 23
________________________________________ 45 ________________________________________
در ميان ملل قبل از اسلام بوده است ، آنجا که درباره اصحاب کهف ميگويد :
هنگامي که وضع اصحاب کهف بر مردم آن زمان روشن شد ، و مردم به دهانه غار آمدند ، درباره مدفن آنها دو نظر ابراز داشتند :
* « ابْنُوا عَلَيْهِمْ بُنْياناً » .
« بر روي قبر آنان بنايي بسازيد . »
* * « وَقالَ الَّذِينَ غَلَبُوا عَلي أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيْهِمْ مَسْجِداً »
« گروه ديگر که در اين کار پيروز شده بودند ، گفتند : مدفن آنان را مسجد انتخاب ميکنيم . »
گفتني است که قرآن اين دو نظر را نقل ميکند ، بي آن که انتقاد کند . بنابر اين ، ميتوان گفت که اگر اين دو نظر بر خلاف بودند ، قرآن از آنان انتقاد ميکرد و يا عمل آنها را با لحن اعتراض و انتقاد نقل مينمود . در هر حال اين دو نظر حاکي است که يکي از طرق بزرگداشت اوليا و صالحان ، حفظ قبور ومدفن آنان بوده است .
با توجه به اين سه آيه مبارکه ، هرگز نميتوان تعمير قبور اولياي الهي وصالحان را عملي حرام و يا مکروه قلمداد کرد ، بلکه بايد آن را نوعي تعظيم شعائر و تظاهر به مودّت در قربي تلقي نمود و مايه تکريم آنها شمرد .
د ـ ترفيع بيوت مخصوص
قرآن پس از طرح مَثَلي بس بديع و جالب که در آن ، نور خدا تشبيه شده به « چراغداني » که در داخل آن چراغي است . . . و اين مثل نغز و ژرف با جمله :
________________________________________ 46 ________________________________________
« الله نُور السَّماواتِ وَالأَرض » آغاز شده و با جمله : « وَاللهُ بِکُلِّ شَيء عَليمٌ » پايان يافته است .
قرآن پس از طرح اين مثل ، که براي خود بحث گستردهاي دارد ، ميفرمايد :
« فِي بُيُوت أَذِنَ اللهُ اَنْ تُرْفَعَ وَيُذْکَرَ فيها اسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فيها بِالْغُدُوِّ والآصالِ رِجالٌ لا تُلْهيهِمْ تِجارَةٌ وَلا بَيْعٌ عَنْ ذِکر اللهِ . » ( 1 )
« ( اين نور و مصباح ) در خانههايي است که خد اذن داده است تا رفعت يابد و نام خدا در آنجا گفته شود . مرداني که بازرگاني و داد و ستد ، آنها را از ياد خدا باز نميدارد ، صبح و شام او را در آن بيوت ، تسبيح ميگويند . »
استدلال با اين آيه نياز به اين دارد که قبل از هر چيز دو مطلب روشن گردد :
* مقصود از « بيوت » چيست ؟
درباره لفظ « بيوت » يادآور ميشويم که مفاد لفظ ياد شده ، منحصر به « مساجد » نيست ، بلکه مساجد و منازلي مانند منازل انبيا و اولياي الهي را که ويژگي ياد شده در آيه را دارا ميباشند شامل است و دليلي بر انحصار مفهوم آن بر مسجد وجود ندارد و مجموع اين بيوت ؛ اعم از مساجد ومنازل پيامبران و رجال صالح که کارهاي دنيا آنان را از آخرت باز نميدارد ، مرکز نور خدا وشعلههاي توحيد و تنزيه و تسبيح است ، بلکه ميتوان گفت : که مقصود از
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ نور : 36 و 37
________________________________________ 47 ________________________________________
« بيوت » غير از مساجد است زيرا بيت به آن چهار ديواري ميگويند که حتماً داراي « سقف » باشد و اگر به کعبه « بيت الله » ميگويند بدان جهت است که سقف دارد . در حالي که مستحب است مساجد داراي سقف نباشند وهم اکنون « مسجد الحرام » فاقد سقف است و آيات قرآن حاکي است که « بيت » به جايي ميگويند که داراي سقف باشد ، چنانکه ميفرمايد :
« لَوْلا أَنْ يَکُونُ النّاس أُمّةً واحدةً لَجَعَلْنا لِمَنْ يَکْفُر بالرَّحْمنِ لِبُيُوتِهِمْ سُقُفاً مِنْ فِضَّة » . ( 1 )
« اگر نبود که همه مردم بايد يک گروه باشند ، سقف خانه کساني را که به خدا کفر ميورزند ، از نقره قرار ميداديم . »
در هر حال يا مقصود از « بيوت » غير مساجد است و يا اعم از مساجد ومنازل .
* * مقصود از « يرفع » که به معناي ترفيع و برافراشتن است ، چيست ؟
صريح آيه اين است که خداوند اذن داده است اين خانهها رفعت يابد ومقصود از رفعت و برافراشتگي يا رفعت ظاهري و بالا بردن پايهها و ديوارها و صيانت آن از فرو ريختن است ، چنانکه قرآن همين لفظ را در بالا بردن ديوار و تعمير ظاهري به کار برده است و ميفرمايد :
« وَاِذْ يَرْفَعُ اِبْراهيمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَيْتِ وَاِسْماعيلُ . » ( 2 )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ زخرف : 33
2 ـ بقره : 127
________________________________________ 48 ________________________________________
« آنگاه که ابراهيم و فرزند او اسماعيل ديوارهاي بيت ( کعبه ) را بالا بردند . »
و يا رفعت معنوي و عظمت باطني مراد است و اين که خدا به اين نوع خانهها ، امتياز خاصي بخشيده و مقام و موقعيت آنها را بالا برده است .
اگر مقصود « رفعت » ظاهري باشد ، به روشني گواهي ميدهد که خانه انبيا و اوليا ، که مصداق حقيقي و واقعي اين « بيوت » ميباشند ، در هر حال شايسته تعمير و آبادي است ؛ خواه در حال حيات و خواه در حال ممات ، خواه در آنجا به خاک سپرده شوند ( مانند خانه پيامبر ، امام هادي و امام عسکري ـعليهماالسلامـ که مدفن آنها منزلشان است ) يا در جاي ديگر . در هر حال ، بايد اين گونه بيتها تعمير شوند و از ويراني و خرابي مصون بمانند .
و اگر مقصود « رفعت » معنوي باشد ، نتيجه آن اين است که خداوند اذن داده است اين نوع خانهها مورد احترام و تکريم قرار گيرند و يکي از مظاهر احترام به اين نوع خانهها ، حفظ آنها از ويراني و تعمير و آباداني و کوشش در تميزي و نظافت آنها است .
و همه اين رفعت ظاهري و باطني ، براي اين است که اين خانهها از آنِ رجالي است الهي که همگي بنده خدا و مطيع فرمانهاي او بودهاند .
با وجود اين آيه و آيات ديگر ، چگونه است که وهابيها به تخريب آثار رسالت وويران کردن خانههاي آنان پرداختند و اين مشاهد نوراني را که زنان و مرداني شب وروز در آنجا خدا را تسبيح و تنزيه نمودهاند و به خاطر وابستگي صاحبان اين بيوت به خدا ، در آنجاها گرد آمده و مشغول راز و نياز ودعا و تذلل گشتهاند ، به ويرانهاي تبديل ساختند و از اين طريق کينه وعداوت
________________________________________ 49 ________________________________________
ديرينه خود را به صاحب رسالت وخاندان و صحابه او ، واضح و آشکار ساختند ؟ !
در اين مورد نظر خواننده گرامي را به حديثي جلب ميکنيم :
انس بن مالک ميگويد :
« روزي پيامبر گرامي آيه : في بيوت اَذِنَ الله . . . را خواند ، در آن هنگام مردي برخاست و پرسيد : مقصود کدام خانهها است ؟ پيامبر فرمود : خانه پيامبران . آنگاه ابوبکر برخاست و پرسيد : آيا اين خانه ( اشاره کرد به خانه علي و فاطمه ) از آن خانهها است ؟ فرمود :
« نَعَمْ مِنْ أَفاضِلِها » ( 1 ) ؛ آري ، از مهمترين و با فضيلتترين آنها است . »
2 ـ امت اسلامي و تعمير قبور
آنگاه که اسلام در شبه جزيره انتشار يافت و نور آن بتدريج قسمت مهمي از خاور ميانه را در برگرفت ، در آن روز قبور پيامبراني که مدفن آنان شناخته شده بود ، سقف و سايبان بلکه قبه و بارگاه داشت و هم اکنون قسمتي از قبور آنان به همان شکل باقي است .
در مکه ، قبر اسماعيل و مادرش هاجر در حِجْر قرار گرفته است . قبر دانيال در شوش ، هود و صالح و يونس و ذوالکفل در عراق واقع شده و قبور پيامبراني مانند ابراهيم خليل و فرزندش اسحاق و نيز يعقوب و يوسف ، که همه را حضرت موسي از مصر به بيت المقدس آورد ، در قدس اشغالي است .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ درّالمنثور ، ج 5 ، ص 50
________________________________________ 50 ________________________________________
آنان همگي داراي علامت ، نشانه و بنا ميباشند .
و قبر حوّا در جده است که آثار آن پس از تسلّط سعوديها از بين رفت . و اين که به آن سرزمين « جده » ميگويند ، به خاطر بودن قبر حوّا در آنجا است ، حال خواه اين نسبت درست باشد يا نادرست .
روزي که مسلمانان ، اين بلاد را فتح کردند ، هرگز از مشاهده اين آثار ناراحت نشدند و فرمان تخريب آن را صادر نکردند .
اگر به راستي تعمير قبور و دفن ميت در مقابرِ پوشيده شده ، از نظر اسلام حرام بود ، مسلمانان قبل از هر چيز بر خود لازم ميدانستند اين مقابر را ، که اردن و عراق را فرا گرفتهاند ، ويران کنند و از تجديد بناي آن در تمام ادوار به شدت جلوگيري نمايند ، در صورتي که نه تنها اين مقابر را ويران نکردند بلکه در مدت چهارده قرن ، در تعمير و حفظ آثار پيامبران سلف کوشيدهاند .
آنان با عقل خدادادي ، حفظ آثار پيامبران را نوعي اداي احترام به آنان دانسته و خود را با انجام اين کار ، در شمار افراد مأجور و نيکوکار قرار دادهاند .
ابن تيميه در کتاب « الصراط المستقيم » ميگويد : هنگام فتح بيت المقدس ، قبور پيامبران بنا داشت ولي درب آن تا سال چهارصد هجري بسته بود . ( 1 ) اگر به راستي ساختن بنا بر قبر ، عمل حرام بود ، طبعاً بايد ويران کردن آن واجب باشد و مسدود بودنش ، مجوّز بقاي آن نبود ، و لازم بود هر چه زودتر سقف و بنا را از دم بيل و کلنگ بگذرانند و آنها را ويران سازند .
خلاصه ، وجود اين ابنيه و قباب در طول اين مدت ، در برابر انظار علما
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ کشف الارتياب ، ص 384
________________________________________ 51 ________________________________________
وسران اسلام ، خود نشانه بارزي بر جواز آن در آيين مقدس اسلام ميباشد .
آثار اسلامي نشانه اصالت دين است
در حفظ آثار نبوت ، بخصوص آثار پيامبر گرامي ؛ مانند مدفن آن حضرت و قبر همسران و فرزندان و صحابه و ياران او و خانه هايي که در آنجا زندگي کرده و مساجدي که در آنها نماز گزارده ، داراي ارزش و فايده عظيمي است که هم اکنون به آن اشاره مي کنيم :
همگي مي دانيم که امروزه پس از گذشت بيست قرن از ميلاد حضرت مسيح ( عليه السلام ) ، وجود آن حضرت و مادرش مريم و کتابش انجيل و ياران و حواريون او ، در غرب به صورت افسانه تاريخي درآمده است که گروهي از شرق شناسان در وجود چنين مرد آسماني ، که نامش مسيح مادرش مريم و کتابش انجيل است ، تشکيک کرده و آن را افسانه اي بسان افسانه « مجنون عامري » و معشوق وي « ليلي » ، تلقّي مي کنند و چنين فکر مي کنند که زاييده مغزها و انديشه هاست . چرا ؟ ، به خاطر اين که يک اثر واقعي ملموس از مسيح در دست نيست ؛ مثلا بطور مشخص نقطه اي که او در آن متولد گرديد و خانه اي که زندگي کرد و جايي که در آن ، به عقيده نصاري ، به خاک سپرده شد ، معلوم و روشن نيست . کتاب آسماني او دستخوش تحريف گرديده و اين اناجيل چهارگانه ، که در آخر هر کدام جريان قتل و دفن عيسي آمده است ، بطور مسلم مربوط به او نيست و آشکارا گواهي مي دهد که پس از درگذشت وي تدوين شده اند ، از اين جهت بسياري از محققان ، آنها را از آثار ادبي قرن دوم ميلادي دانسته اند ولي اگر تمام خصوصيات مربوط به او محفوظ مي ماند ،
________________________________________ 52 ________________________________________
به روشني بر اصالت او گواهي مي داد ، و براي اين خيالبافان و شکاکان ، جاي تشکيک باقي نمي گذارد .
امّا مسلمانان با چهره اي باز ، به مردم جهان مي گويند : مردم ! هزار و چهار صد سال پيش از اين ، در سرزمين حجاز مردي براي رهبري جامعه بشري برانگيخته شد و در اين راه موفقيت بزرگي به دست آورد ، تمام خصوصيات زندگيش محفوظ است ، بي آن که کوچکترين نقطه ابهامي در آن مشاهده گردد ، حتّي خانه اي که در آن متولد شده ، مشخص است ، و کوه حِرا منطقه اي است که در آنجا وحي بر او نازل مي گشت . اين مسجد او است که در آن نماز مي گزارد . اين خانه اي است که در آنجا به خاک سپرده شد . اينها خانه هاي فرزندان و همسران و بستگان او است و اينها قبور فرزندان و اوصيا و خلفا و همسرانش و . . . .
حال اگر همه اين آثار را از ميان ببريم ، علائم وجود و نشانه هاي اصالت او را نابود کرده ايم و زمينه را براي دشمنان اسلام آماده ساخته ايم . بنابر اين ، ويران کردن آثار رسالت و خاندان عصمت ، افزون بر اين که نوعي هتک حرمت و بي اعتنايي است ، مبارزه با مظاهر اصالت اسلام و اصالت رسالت پيامبر نيز مي باشد .
آيين اسلام ، آيين ابدي و جاوداني است و تا روز قيامت دين بشرها مي باشد . نسل هايي که پس از هزاران سال مي آيند ، بايد به اصالت آن ، مؤمن و مذعن باشند . لذا براي تأمين اين هدف ، بايد پيوسته تمام آثار و نشانه هاي صاحب رسالت را حفظ کنيم و از اين طريق گامي در راه بقاي دين در اعصار آينده برداريم ، کاري نکينم که نبوت پيامبر اسلام به سرنوشت حضرت
________________________________________ 53 ________________________________________
عيسي ( عليه السلام ) دچار گردد .
مسلمانان به اندازه اي بر حفظ آثار پيامبر گرامي عنايت داشته اند که تمام خصوصيات زندگي آن حضرت را ، بخصوص دوران رسالتش را به دقت ضبط کرده اند ، تا آنجا که خصوصيات انگشتر ، کفش ، مسواک ، نشان شمشير ، زره ، نيزه ، اسب ، شتر و غلام او را بيان کرده اند و حتي چاه هايي که از آن آب آشاميده و اراضي که وقف نموده ، بلکه بالاتر ، کيفيت راه رفتن ، غذا خوردن و نوع طعامي که آن را دوست داشته و خصوصيات محاسن و کيفيت خضاب آن را يادداشت نموده و هم اکنون قسمتي از اين آثار باقي است . ( 1 )
* * *
با مراجعه به تاريخ اسلام و گشت و گذار در بلاد گسترده اسلامي ، به يقين مي توان دريافت که تعمير قبور و حفظ و صيانت آنها از اندراس و فرسودگي ، سيره مسلمانان بوده است و هم اکنون در تمام بلاد اسلامي ، مقابر پيامبران و اولياي دين و رجال صالح و نيکوکار ، به صورت مزار موجود است و براي حفظ آثار و قبور آنها ، که غالباً از آثار باستانيِ اسلامي مي باشند ، موقوفاتي وجود دارد که درآمد آن موقوفات در حفظ آنها مصرف مي شود .
پيش از پيدايش گروه وهابي در نجد ، و پيش از تسلط آنان بر حرمين و ديگر مناطق حجاز ، تمامي قبور اولياي الهي ، معمور و آباد و مورد توجه همگان بوده است و احدي از علماي اسلام بر آن ايراد نمي گرفت ، اين تنها ايران نيست که قبور اوليا و صالحان در آن ، به صورت مزار درآمده بلکه در
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ طبقات ابن سعد ، ج 1 ، ص 530 ـ 360 در اين صفحات ، بسياري از ويژگيها و خصوصيات زندگي حضرت وارد است .
________________________________________ 54 ________________________________________
تمام کشورها و بلاد اسلامي ، بخصوص مصر ، سوريه ، عراق ، مغرب و تونس مقابر علما و بزرگان اسلام ، معمور و آباد مي باشد و مسلمانان گروه گروه براي زيارت و خواندن فاتحه و قرآن رهسپار مقابر آنان مي شوند و تمامي اين امکنه ، براي خود خادم و نگهبان دارد و گروهي مأمور نظافت و نگاهداري « حرم » هاي شريف مي باشند .
با اين اشاعه و گسترش ، آن هم در تمام بلاد اسلام ، چگونه مي توان تعمير قبور را يک امر حرام تلقّي کرد ، در حالي که چنين روش ممتدي از صدر اسلام تا به امروز وجود داشته و دارد و به اين روش در اصطلاح دانشمندان « سيره مسلمين » مي گويند ، که منتهي به زمان پيامبر مي گردد ، وجود چنين سيره ، بي آن که به آن اعتراض گردد ، نشانه جواز و مرغوبيت و محبوبيت آن است .
اين مطلب از نظر « ضرورت » به پايه اي است که يکي از نويسندگان وهابي نيز به آن اعتراف مي نمايد و در صدد پاسخ برمي آيد .
هذا أمرٌ عَمَّ البلادَ وطَبَّقَ الأَرْضَ شرقاً وغرباً بحيث لا بلدةَ مِنْ بِلادِ الاسلامِ إلاّ فيها قُبورٌ ومشاهدٌ بَلْ مساجدُ الْمُسْلِمِينَ غالباً لاتَخْلُو عَن قبر ومشهد ولايَسَعُ عقلُ عاقلِ اَنّ هذا مُنکَرٌ يَبلُغ اِلي ما ذَکرتَ مِنَ الشَّناعَةِ ويَسْکُتُ علماءُ الإسْلامِ . ( 1 )
« اين مطلب ، عموم بلاد و شرق و غرب را فرا گرفته است ، بگونه اي که از بلاد اسلامي نقطه اي نيست که در آنجا قبر و مشهدي نباشد ، حتي مساجد مسلمانان نيز خالي از قبر نيست و عقل نمي پذيرد که چنين
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ تطهير الاعتقاد ، ص 17 ، طبع مصر ، به نقل از کشف الارتياب .
________________________________________ 55 ________________________________________
کاري حرام باشد و علماي اسلام در برابر آن سکوت کنند . »
جاي بسي شگفت است که اين نويسنده وهّابي با چنين اعتراف آشکاري ، باز هم دست از لجاجت نمي کشد و مي گويد :
« رواج يک مطلب و سکوت علما ، دليل بر جواز آن نيست و اگر گروهي در برخي از ظروف به خاطر مصالحي لب فرو بندند ، به يقين گروه ديگري ، که از نظر شرايط متفاوت مي باشند ، حقيقت را بازگو مي کنند . »
پاسخ اين گفتار واضح و روشن است ؛ زيرا علما ، هفت قرن تمام لب فرو بسته و کلمه اي در اين مورد نگفته اند . آيا همه آنان ، در اين مدت محافظه کار بودند ؟ ! چرا خليفه دوم هنگام فتح « بيت المقدس » آثار قبور پيامبران را نابود نکرد ؟ آيا او هم با مشرکان زمان خود ساخت ؟ !
پاسخ منسوب به علماي مدينه ، شگفت آورتر است ، آنان مي گويند :
« أمّا البِناءُ علي القُبُورِ فَهُوَ مَمَنْوعٌ اِجْماعاً لِصحّة الأَحاديثِ الواردَةِ في مَنْعِها وَلهذا اَفْتي کثيرٌ مِنَ العُلَماءِ بِوجُوبِ هَدْمِهِ . »
« بنا نهادن بر قبور ، به اتفاق علما ممنوع است ، به خاطر احاديث صحيحي که در اين مورد وارد شده است ، از اين جهت گروه زيادي از علما ، بر ويران کردن آن فتوا داده اند . »
چگونه مي توان ادعاي « اتفاق » بر تحريمِ ساختنِ بنا بر قبور نمود ، در صورتي که مسلمانان ، پيامبر گرامي را در اتاقي که همسرش عايشه در آن زندگي مي کرد ، دفن کردند سپس ابوبکر و عمر به خاطر تبرّک ، در کنار آن حضرت ، در همان حجره ، دفن شدند . آنگاه حجره عايشه را از وسط قسمت کردند و ديواري در ميان نهادند ، بخشي از آن ، به زندگي عايشه اختصاص داده
________________________________________ 56 ________________________________________
شد و بخش ديگر مربوط به قبر پيامبر و شيخين گرديد . از آنجا که ديوار وسط کوتاه بود ، در زمان عبدالله بن زبير بر ارتفاع آن افزوده شد ، سپس در هر زماني ، مطابق معماريِ خاص آن عصر ، خانه اي که پيامبر در آن دفن گرديده تعمير و يا تجديد بنا گرديد و در دوران خلافت امويها و عباسي ها بناي قبر پيوسته مورد توجه بوده و در هر زماني با معماري خاصي بنا گرديده است .
آخرين بناي روي قبر ، که هم اکنون نيز باقي است ، بناي سلطان عبدالحميد است که ساختمان آن از سال 1270 آغاز گرديد و مدت چهار سال طول کشيد . مشروح تاريخ تعمير و تجديد بناي پيامبر در طول تاريخ و ادوار اسلامي تا عصر سمهودي را مي توانيد در کتاب « وفاء الوفا » ي سمهودي بخوانيد . ( 1 ) و پس از دورانِ سمهودي را در کتابهاي مربوط به تاريخ مدينه به دست آوريد .
3 ـ حديث ابي الهياج
اکنون وقت آن رسيده است که حديث مورد نظر علماي وهابي را با دقت مورد توجه قرار دهيم .
متن حديث با سندي از صحيح مسلم :
« حَدَّثنا يَحيي بنُ يَحيي واَبوبَکْر بْنُ أبي شَيْبَةَ وزُهَيْرُ بْنُ حَرْب ( قال يَحيي أَخْبَرَنا . وَقَالَ الآخَرانِ ، حَدَّثَنا : وَکِيعٌ ) عَنْ سُفْيانَ عَنْ حَبِيبِ بْنِ أَبي ثابت ، عَنْ اَبي وائِل ، عَنْ أبي الهَيّاجِ اْلأسَدِيِّ قالَ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ وفاء الوفا ، ص 390 ـ 383
________________________________________ 57 ________________________________________
لِي عَلِيُّ بْنُ أبي طالِب أَلا أَبْعَثُکَ عَلي ما بَعَثَنِي عَلَيْه رَسُولُ الله ـ صلّي اللهُ عليهِ وآلِهِ ـ اَنْ لاتَدَع تِمْثالا اِلاّ طَمَسْتَهُ وَلا قَبْراً مُشرِفاً اِلاّ سَوَّيْتَهُ . » ( 1 )
« مسلم در صحيح خود ، از سه نفر به نامهاي « يحيي » ، « ابوبکر » و « زهير » نقل مي کند که : وکيع از سفيان و او از حبيب ، او هم از ابي وائل ، سرانجام ابووائل از ابي الهَيّاج نقل مي کنند که علي بن ابيطالب به ابي الهَيّاج گفت تو را به سوي کاري برانگيزم که پيامبر خدا مرا بر آن برانگيخت ، تصويري را ترک مکن مگر اين که آن را محو کني ، و نه قبر بلندي را مگر اين که آن را مساوي و برابر سازي . »
وهابيان اين حديث را مستمسک خود قرار داده اند ، بدون اين که در سند و دلالت حديث دقت کنند .
ديدگاه ما درباره حديث
هرگاه کسي بخواهد با حديثي بر حکمي از احکام خدا استدلال کند ، بايد آن حديث دو شرط را دارا باشد :
1 ـ سند حديث صحيح باشد ؛ مقصود اين است که راويان حديث در هر طبقه اي ، افرادي باشند که بتوان به قول آنان اعتماد کرد .
2 ـ دلالت حديث بر مقصود روشن باشد ؛ يعني الفاظ و جمله هاي حديث بخوبي بر مقصود ما دلالت کند ، بطوري که اگر همان حديث را به دست يک
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ صحيح مسلم ، ج 3 ، کتاب الجنائز ، 61 ؛ سنن ترمذي ، ج 2 ، ص 256 ، باب ماجاء في تسوية القبر ؛ سنن نسائي ، ج 4 ، باب تسوية القبر ، ص 88
________________________________________ 58 ________________________________________
فرد آشنا به زبان و آگاه از خصوصيات آن بدهي ، همان را که ما از آن مي فهميم ، او نيز بفهمد .
متأسفانه اين حديث از هر دو نظر مورد ايراد است ، بخصوص از نظر « دلالت » که ربطي به مقصود آنان ندارد .
امّا از نظر سند ، اشخاصي که آن را روايت کرده اند موثق بودنشان مورد اتفاق دانشمندان حديث شناس نيست ؛ زيرا در سند آن افرادي به نامهاي :
« وکيع » ، « سفيان الثوري » ، « حبيب بن ابي ثابت » و « ابي وائل اسدي » به چشم مي خورند ، در حالي که حديث شناسي چون حافظ ابن حجر عسقلاني در کتاب « تهذيب التهذيب » از اين افراد انتقاد کرده است ؛ بگونه اي که انسان کاملا در صحت حديث مذکور و ديگر احاديث اين گروه ، شک و ترديد مي کند ؛ مثلا :
* درباره وکيع از امام احمد حنبل نقل مي کند که :
« إنّه اَخْطَأَ في خَمْسِ مِأَةِ حَديث » ( 1 )
« او در پانصد حديث اشتباه کرده است ! »
و نيز از محمّد بن نصر مروزي درباره وکيع نقل مي کند که :
« کانَ يَحْدُثُ بِالْمَعْني ولَمْ يَکُن مِنْ أهْلِ الِلّسانِ » ( 2 )
« حديث را نقل به معنا مي کرد ( متن و الفاظ حديث را نقل مي نمود ) در حالي که عرب زبان نبود ( تا تغييرات او در حديث بي اشکال باشد ) . »
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ تهذيب التهذيب ، ج 11 ، ص 125
2 ـ مصدر سابق ، ج 11 ، ص 130
________________________________________ 59 ________________________________________
* درباره سفيان ثوري از ابن مبارک نقل مي کند :
« حَدّثَ سفيانُ بحديث فَجِئْتُهُ وهوَ يُدَلِّسُهُ فَلَمّا رآني إسْتحْيي » ( 1 )
« سفيان حديث مي گفت ، ناگهان رسيدم و ديدم که در حديث تدليس مي کند ، وقتي مرا ديد شرمنده شد . »
« تدليس » در هر حديث ، به هر معنا تفسير شود ، حاکي از آن است که در راوي حديث ، ملکه عدالت و يا راستگويي و واقع بيني وجود ندارد و غير واقع را واقع جلوه مي دهد .
در ترجمه « يحيي قطان » از او نقل مي کند که سفيان کوشش کرد ، مرد غير ثقه را بر من ثقه قلمداد کند ، ولي سرانجام نتوانست . ( 2 )
* درباره « حبيب بن ابي ثابت » ، از « ابي حبان » نقل مي کند که :
« کانَ مُدَلِّساً »
« او در حديث تدليس مي کرد . »
و از قطان نقل مي کند که :
« لا يُتابَعُ عَلَيْهِ وليسَت مَحْفُوظَهً »
« از حديث او ( حبيب بن ابي ثابت ) پيروي نمي شود و احاديثش مضبوط نيست . » ( 3 )
* درباره « ابي وائل » مي گويند : وي از نواصب و از منحرفان از امام
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ تهذيب التهذيب ، ج 4 ، ص 115
2 ـ مصدر سابق ، ج 11 ، ص 218
3 ـ مصدر سابق ، ج 3 ، ص 179
________________________________________ 60 ________________________________________
اميرمؤمنان علي ( عليه السلام ) بوده است . ( 1 )
قابل توجه اين که راوي حديث « ابي الهياج » در تمام صحاح شش گانه ، يک حديث نقل کرده ، آنهم همين حديث است و فردي که بهره او از علوم نبوي يک حديث باشد ، ثابت مي کند که وي مرد حديث نبوده است . در اين صورت اعتماد به ضبط او مشکل خواهد بود .
اگر سند حديث ، با چنين اشکالاتي روبرو است ، هيچ فقيهي نمي تواند با چنين سندي فتوا بدهد .
وامّا دلالت حديث ، دست کمي از سند آن ندارد ؛ زيرا مورد استشهاد در حديث جمله زير است :
« ولا قبراً مُشرفاً اِلاّ سَوّيَته »
درباره معناي دو لفظ : « مُشْرِفاً » و « سوّيته » دقّت کنيم :
الف : مُشْرِفاً
لفظ « مشرف » در لغت به معناي « عالي و بلند » آمده و گفته اند :
« المُشرِفُ مِنَ الأماکِن : العالي والمُطِلُّ عَلي غَيْرِهِ » ( 2 )
« مشرف ؛ مکان بلند و مسلّط بر اطراف را گويند . »
صاحب قاموس که اصالت بيشتري در تنظيم معاني الفاظ دارد ، مي گويد :
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ شرح حديدي ، ج 9 ، ص 99
2 ـ المنجد ماده شرف .
________________________________________ 61 ________________________________________
« الشَّرَف ( محرکةً ) العُلُوّ ومِنَ البَعيرِ سَنامُهُ »
« شرف ( با حرکت راء ) يعني بلند ، و از شتر به قسمت کوهان آن مي گويند . »
بنابر اين لفظ « مشرف » به مطلق بلندي و بخصوص بلندي که به شکل کوهان شتر باشد ، گفته مي شود . با مراجعه به قرائن ، بايد ديد مقصود چه نوع بلنديست .
ب : سويته
واژه « سويته » در لغت ، مساوي قرار دادن ، برابر کردن و کج و معوج را راست کردن است .
« سويّ الشَيْءَ ؛ جَعَلهُ سَوِيّاً يُقالُ : سويتُ المُعْوَجَ فَما اسْتَوي ، صَنَعَهُ مُسْتَوِياً »
سوي الشيء : آن را راست کرد . عرب مي گويد : خواستم کج را راست کنم ، نشد . و نيز به معناي مصنوع بي عيب هم مي آيد .
و در قرآن مجيد مي فرمايد :
« اَلَّذي خَلَقَ فَسَوّي » ( 1 )
« خدايي که آفريد ، و به تکميل آن پرداخت . »
پس از آگاهي از معاني مفردات ، بايد ديد مقصود حديث چيست ؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ اعلي : 2
________________________________________ 62 ________________________________________
در اين حديث دو احتمال وجود دارد ؛ بايد با توجه به معاني مفردات و قرائن ديگر ، يکي از آنها را برگزيد :
1 ـ مقصود اين است که حضرت به ابوالهَيّاج دستور داد قبرهاي بلند را ويران کند و آن را با زمين يکسان سازد .
اين احتمال که « وهابيان » به آن چسبيده اند از جهاتي مردود است .
* لفظ تسويه به معناي « هدم و ويران » کردن نيامده است و اگر مقصود اين بود بايد چنين گفته مي شد :
« وَلا قبراً مشرِفاً اِلاّ سَويتَهُ بالأرْضِ »
يعني بايد آن را با زمين يکسان کني ، در صورتي که واژه « ارض » در حديث نيامده است .
* * اگر يکسان سازي قبرها با زمين مراد است ، چرا احدي از علماي اسلام بر طبق آن فتوا نداده است ؟ پس بايد گفت برابري قبر با زمين بر خلاف سنت اسلامي است و سنت اسلامي اين است که قبر مقداري بلندتر باشد و تمام فقهاي اسلام بر استحباب بلندي قبر از زمين به مقدار يک وجب فتوا داده اند .
در کتاب « الفقه علي المذاهب الأربعه » که با فتواي چهار امام معروف اهل تسنّن مطابق است ، چنين مي خوانيم :
« وَيَنْدُبُ اِرتِفاعُ الْتُّراب فَوْقَ الْقَبْرِ بِقَدْرِ شِبْر . » ( 1 )
« مستحب است که خاک قبر ، به اندازه يک وجب از زمين بلندتر باشد . »
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ الفقه علي المذاهب الاربعه ، ج 1 ، ص 420
________________________________________ 63 ________________________________________
با توجه به اين مطالب ، بايد حديث را به گونه ديگر که هم اکنون بيان مي کنيم تفسير کرد .
2 ـ مقصود از « قبر را مساوي کن » اين است که روي قبر را صاف کن و هم سطح و يکسان و يکنواخت ساز ، در برابر قبرهايي که به صورت پشت ماهي و يا بسان سنام ( کوهان ) شتر ساخته مي شوند .
در اين صورت حديث ناظر به اين است که بايد روي قبر صاف و مساوي باشد ، نه به صورت پشت ماهي و يا مسنم که در ميان برخي از اهل تسنن مرسوم است و از چهار امام معروف تسنن جز شافعي ، همگي به استحباب تسنيم قبر فتوا داده اند . ( 1 ) در اين صورت ، اين حديث مؤيد فتواي علماي شيعه است که مي گويند : سطح قبر بايد در عين ارتفاع از زمين ، صاف و يکنواخت باشد .
نکته جالب اين که مسلم در صحيح خود ، اين حديث و حديث ديگر را که اينک مي آوريم ، تحت عنوان « باب الأمر بتسوية القبر » و همچنين ترمذي و نسائي هر يک در سنن خود اين حديث را ، در عنوان ياد شده آورده اند . و مقصود از اين عنوان اين است که سطح قبر يکسان و يکنواخت باشد ، و اگر مقصود اين بود که قبرهاي بلند را با زمين يکسان کنيد لازم بود عنوان باب را به صورت ديگر ؛ مثل « الأمر بتخريبِ القُبُور و هدمها » بياورد .
اتفاقاً در زبان عرب ، اگر « تسويه » را به چيزي مثل قبر نسبت دهند ،
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ الفقه علي المذاهب الاربعه ، ج 1 ، ص 420 و يجعل کسنام البعير و قال الشافعي جعل التراب مستوياً مسطحاً أفضل من تسنيمه . بنابر اين به مضمون اين حديث دو گروه از مذاهب اسلامي عمل کرده است : 1 ـ شافعي 2 ـ شيعه .
________________________________________ 64 ________________________________________
مقصود اين است که خود آن چيز صاف و مساوي باشد نه آن که با چيز ديگري مثل زمين ، مساوي و هم سطح گردد .
حديث ديگري را مسلم در صحيح خود آورده که مضمون آن نيز همان است که ما تأييد کرديم :
« کُنّا مَعَ فضالةَ بن عُبَيْد بِأَرْضِ الرُّومِ بِرَوْدَس فَتَوفّي صاحِبٌ لَنا فَأَمَرَ فَضالَةُ بنُ عُبَيد بِقَبْرِهِ فَسُوِّيَ ثُمَّ قالَ سَمِعْتُ رَسُولَ الله يأْمُرُ بِتَسْويتها . » ( 1 )
« راوي گويد : با فضاله در سرزمين روم بوديم ، يکي از دوستان و همراهان ما از دنيا رفت ، فضاله دستور داد که قبر او را مساوي کنند و گفت از رسول خدا شنيدم که دستور مي داد قبرها را تسطيح و مساوي کنند . »
کليد فهم روايت ، به دست آوردن معناي لفظ « تسويه » است و در آن سه احتمال وجود دارد که بايد با توجه به قرائن ، يکي را برگزيد :
1 ـ ويران کردن بناي روي قبر که اين احتمال باطل است ، زيرا قبور در مدينه داراي بنا و قبّه اي نبوده است .
2 ـ يکسان نمودن سطح قبر با زمين ، اين نظر بر خلاف سنّت قطعي است که : قبر به اندازه يک وجب از زمين بلند و برجسته باشد .
3 ـ قبر را هم سطح و هموار ساختن و از صورت پشت ماهي و شکل کوهاني بيرون آوردن ؛ و اين معنا متعيّن است . در اين صورت هيچ ارتباطي به
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ صحيح مسلم ، ج 3 ، کتاب جنائز ، ص 61
________________________________________ 65 ________________________________________
مقصود مستدل ندارد .
« نووي » شارح معروف صحيح مسلم ، حديث را اينگونه تفسير مي کند :
« سنت اين است که قبر از زمين زياد بلند نباشد و به شکل کوهان شتر درنيايد ، بلکه به مقدار يک وجب بلند و مسطح باشد . » ( 1 )
اين جمله حاکي است ، که شارح صحيح مسلم ، از لفظ « تسويه » همان معنا را فهميده است که ما اظهار کرديم ؛ يعني امام سفارش و توصيه کرد که سطح قبرها را از حالت تسنيمي و يا از صورت پشت ماهي بودن بيرون آورد و آن را مسطح و صاف و برابر کند ، نه اين که آنها را با زمين يکسان کند و يا قبر و بناي روي قبر را نابود سازد !
لازم به گفتن است تنها ما نيستيم که حديث را چنين تفسير مي کنيم ، بلکه ابن حجر قسطلاني در کتاب « ارشاد الساري في شرح صحيح البخاري » نيز حديث را اينگونه تفسير کرده است . وي مي گويد :
سنت در قبر اين است که تسطيح شود و ما هرگز نبايد سنت را به خاطر اين که تسطيح شعار رافضي ها است ترک کنيم . اين که مي گوييم : سنت تسطيح قبر است ، با حديث ابي الهَيّاج منافات ندارد ؛ چرا که :
مقصود برابر کردن قبر با زمين نيست ، بلکه مقصود اين است که در عين ارتفاع از زمين ، روي قبر مسطح و صاف گردد . ( لم يُرِد تَسوِيتَه بالأرضِ وإنَما اَرادَ تَسطِيحَهُ ، جَمعاً بِينَ الأخبار . . . . )
گذشته بر اين ، اگر مقصود علي بن ابيطالب ( عليه السلام ) از سفارش به ابي الهَيّاج
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ « اِنَّ السُنّةَ اَن القَبر لا يُرفَعُ عَنِ الأرضِ رَفْعاً کثيراً ولايُسنَّمُ بَلْ يُرفَع نَحوَ شبر ويُسَطَّحْ . »
________________________________________ 66 ________________________________________
اين بود که قباب و ابنيه اي را که روي قبرها قرار دارد ويران کند ، پس چرا قبه هاي موجود در زمان خود را که بر روي قبور پيامبران الهي بود ، ويران نکرد ، او که آن روز حاکم علي الاطلاق بر سرزمين هاي اسلامي بود و در برابر ديدگان او سرزمين هاي فلسطين و سوريه و مصر و عراق و ايران و يمن ، مملو از اين بناها بود که بر روي قبور پيامبران قرار داشت ؟ !
از همه اين گفته ها صرفنظر مي کنيم ، و فرض مي کنيم که امام ( عليه السلام ) به « ابي الهَيّاج » دستور داده است تمام قبرهاي بلند را با زمين يکسان کند ، ولي حديث هرگز گواه بر اين نيست که بايد بنا و ساختماني که روي قبرها قرار دارد تخريب و نابود شود ، زيرا در حديث آمده که امام فرمود : « . . . ولاقبراً مُشرفاً اِلاّ سَوّيتَه » و نفرمود : « ولابناءً ولا قبةً الاّ سوّيتهما » در حالي که سخن ما درباره خود قبر نيست ، بلکه بحث ما درباره بناها و ساختمانهايي است که روي قبر انجام گرفته و مردم در سايه اين بنا به تلاوت قرآن و خواندن دعا و گزاردن نماز مشغولند ، کجاي اين جمله مي گويد بناهاي اطراف قبور را ويران کنيد و اين آثار را ، که به زائر امکان انجام عبادت و تلاوت قرآن مي دهد و مردم را از گرما و سرما حفظ مي کند ، ويران سازيد .
دو احتمال ديگر :
1 ـ ممکن است اين حديث و امثال آن ، ناظر باشد به قبوري از ملل سابق ، که مردم آن دوران قبرهاي صالحان و اوليا را قبله اتخاذ کرده و به سوي آنها و تصويري که کنار آنها بود ، نماز مي گزاردند و از نماز به قبله واقعي ، که خدا معين کرده بود ، سرباز مي زدند . در اين صورت حديث به قبوري که
________________________________________ 67 ________________________________________
هرگز مسلماني براي نماز وسجده ، درمقابل آن نايستاده است ، مربوط نمي شود .
بديهي است که اگر مسلمانان به زيارت قبر صالحان مي شتابند ، و عبادت خدا را در کنار اجساد طاهر و مدفن پاک آنان انجام مي دهند ، به خاطر شَرَفي است که اين اماکن با دفن آنان پيدا کرده است ؛ چنان که درباره آن بحث خواهيم کرد .
2 ـ مقصود از « صورت » ، تمثال بتها و مراد از « قبر » ، قبور مشرکان بوده که مورد توجه بازماندگان و ديگران قرار مي گرفته است .
فتواي علماي مذاهب چهارگانه در ساخت بنا بر قبرها :
« يُکرَه أَنْ يُبنيَ عَلَي القَبْرِ بَيْتٌ أو قُبةٌ أو مَدْرسةٌ أو مَسْجِدٌ . . . » ( 1 )
« مکروه است که روي قبر ، خانه ، قبه ، مدرسه و يا مسجدي ساخته شود . . . »
با اتفاقي که اين چهار امام بر « کراهتِ » بنا بر روي قبر دارند ، چگونه است که قاضي نجد اصرار بر « حرمت » آن دارد ، تازه اين کراهت نيز مدرک صحيح و قطعي ندارد ؛ بخصوص اگر بنا و ساختمان ، زمينه عبادت و خواندن قرآن را براي زائران قبر پيامبران و صالحان فراهم کند .
4 ـ استدلال با احاديث جابر ، امّ سلمه و ناعم
حديث جابر
حديث جابر يکي از مدارک وهابيها است که در تحريم قبور بر آن استناد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ الفقه علي المذاهب الاربعه ، ج 1 ، ص 421
________________________________________ 68 ________________________________________
مي جويند . اين حديث در صحاح و سنن اهل سنت ، به صورتهاي گوناگون نقل شده و در تمام اسناد آن ، ابن جريج و ابي الزبير وارد شده است . تحقيق پيرامون آن ، در گرو اين است که تمام صور حديث را با اسناد آنها نقل کرده ، آنگاه نظر خود را درباره « پايه صلاحيت آن بر استدلال » بيان کنيم .
صور مختلف حديث صحاح و سنن
مسلم در صحيح خود ، در باب « النهي عن تجصيص القبر والبناء عليه » حديث جابر را به سه طريق با دو متن نقل مي کند :
1 ـ حَدَّثَنا أبوبَکْرُ بْنُ أبي شَيبة ، حَدَّثنا حَفْصُ بْنُ غِياث ، عَنْ ابنِ جُريج ، عن أبي الزُّبَيْر ، عَنْ جابِر ؛ قال : « نَهي رَسُولُ اللهِ ـ صلّي اللهُ عليه [وآله] وسلّم ـ أنْ يُجَصَّصَ الْقَبْرُ . وَأنْ يُقْعَدَ عَلَيْهِ . وَأنْ يُبْني عَلَيْهِ »
« پيامبر از گچ کاري کردن قبرها و از اين که روي آن بنشينند و يا ساختمان بنا کنند ، نهي کرد » .
2 ـ حَدَّثَني هارُونُ بْنُ عَبْدِاللهِ ، حَدَّثَنا حَجّاجُ بْنُ مُحَمَّد . وَحَدَّثَني مُحَمَّدُ بْنُ رافِع ، حَدَّثَنا عَبْدُالرَّزّاقِ . جَميعاً ، عَنْ ابْنِ جُرَيْج . قال أخبرني أبُو الزُّبَيْرِ : أنَّهُ سَمِعَ جابِرُ بْنُ عَبْدِاللهِ يَقُولُ : سَمِعْتُ النَّبِيَّ . بِمِثْلِهِ . »
در اين قسمت ، متن يکي است ولي طريق دومي با اوّلي مقداري اختلاف دارد .
3 ـ وحَدَّثَنا يَحْيَي بْنُ يَحْيي ، أخْبَرَنا اِسْماعِيلُ بْنُ عُلَيَّة عَنْ
________________________________________ 69 ________________________________________
أَيُّوب ، عَنْ أبِي الزُّبَيْرِ ، عَنْ جابِر قالَ : « نَهي عَنْ تَقْصِيصِ القُبُورِ . »
« پيامبر از گچ کاري قبور نهي کرد . » ( 1 )
سنن ترمذي در باب « کراهية تجصيص القبور والکتابة عليها » حديثي به يک سند نقل مي کند :
4 ـ حَدَّثَنا عَبْدُالرَّحْمنِ بْنُ اْلأَسْوَدِ ، أبُو عَمْرو البُصْرِيُّ ، حَدَّثَنا مُحَمَّدُ بْنُ رَبِيعَةَ ، عَنْ ابْنِ جُرَيْج ، عَنْ أبي الزُّبَيْرِ ، عَنْ جابِر قالَ : « نَهَي النَّبِيُّ ـ صلّي الله عليه [وآله ]وسلّم ـ أَنْ تُجَصَّصَ الْقُبُورُ وَأنْ يُکْتَبَ عَلَيْها وَأنْ يُبْني عَلَيْها وَأنْ تُوطَأَ »
« پيامبر از گچ کاري قبور و از اين که بر آن نوشته شود و ساختمان بنا گردد و روي آن راه بروند ، نهي کرد . »
سپس ترمذي از حسن بصري و شافعي نقل مي کند که اين دو ، اجازه گِل کاري قبور را داده اند . ( 2 )
« ابن ماجه » در صحيح خود در باب « ما جاء في النهي عن البناء علي القبور وتجصيصها والکتابة عليها » حديث را با دو متن و دو سند نقل کرده است :
5 ـ حَدَّثَنا أزْهَرُ بْنُ مخروانَ ، وَمُحَمَّدُ بْنُ زِياد ، قالَ : حَدَّثَنا عَبْدُالْوارِثِ ، عَنْ أيُّوبَ ، عَنْ أبي الزُّبَيْرِ ، عَنْ جابِر ، قالَ : « نَهي رَسُولُ اللهِ ـ صلّي الله عليه [وآله ]وسلّم ـ عَنْ تَجْصيصِ الْقُبُورِ . »
6 ـ حَدَّثَنا عَبْدُاللهِ بْنُ سَعيد ، قالَ : حَدَثَنا حَفْصُ بْنُ غِياث ، عَنْ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ صحيح مسلم کتاب الجنائز ، ج 3 ، ص 62
2 ـ سنن ترمذي تحقيق عبدالرحمان محمد عثمان ، ج 2 ، ص 208 ، ط مکتبة سلفيه .
________________________________________ 70 ________________________________________
ابنِ جُرَيج ، عَنْ سُلَيْمانَ بْنَ مُوسي ، عَنْ جابِر ، قالَ : « نَهي رَسُولُ اللهِ ـ صلّي الله عليه [وآله ]وسلّم ـ أنْ يُکْتَبَ عَلَي الْقَبْرِ شَيءٌ . » ( 1 )
سندي ، شارح حديث ، پس از نقل آن از حاکم ، مي گويد : حديث صحيح است ولي مورد عمل نيست ؛ زيرا پيشوايان اسلام از شرق تا غرب ، روي قبرها را مي نوشتند و اين چيزي است که آيندگان از گذشتگان اخذ کرده اند .
نسائي در صحيح خود در باب « البناء علي القبر » حديث را با دو سند و دو متن نقل کرده است .
7 ـ أخْبَرَنا يُوسُفُ بْنُ سَعيد قالَ حَدَّثَنا حَجّاجُ عَنْ ابْنِ جُرَيج قالَ أخْبَرَني أبُوالزُّبَيْرِ أنَّهُ سَمِعَ جابِراً يَقُولَ : « نَهي رَسُولُ اللهِ ـ صلّي الله عليه [وآله] وسلّم ـ عَنْ تَقْصِيصِ الْقُبُورِ أوْ يُبْني عَلَيْها أوْ يَجْلِسَ عَلَيها أَحَدٌ . »
8 ـ أخَبَرَنا عُمْرانُ بْنُ مُوسي قالَ : حَدَّثَنا عَبْدُالْوارِثِ قالَ : حَدَّثَنا أيُّوبُ ، عَنْ أبي الزُّبَيْرِ ، عَنْ جابِر ، قالَ : « نَهي رَسُولُ اللهِ ـ صلّي الله عليه [وآله] وسلّم ـ عَنْ تَجْصيصِ الْقُبُورِ . » ( 2 )
در سنن ابي داود در باب « البناء علي القبر » ، حديث جابر را با دو سند و دو متن نقل مي کند :
9 ـ حَدَّثَنا أحْمَدُ بْنُ حَنْبَل ، حَدَّثَنا عَبْدُالرَّزّاقِ ، اَخْبَرَنا ابنُ جُريج ، أخْبَرَني أبُوالزُّبَيْرِ أَنَّه سَمِعَ جابِراً يَقُولُ : سَمِعْتُ رَسُولَ اللهَ ـ صلّي الله عليه [وآله ]وسلّم ـ نَهي أنْ يُقْعَدَ عَلَي الْقَبْرِ وَاَنْ يُجَصَّصَ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ سنن ابن ماجه ، ج 1 ، کتاب الجنائز ، ص 473
2 ـ سنن نسائي ، ج 4 ، ص 87 و 88 همراه با شرح حافظ جلال الدين سيوطي .
________________________________________ 71 ________________________________________
وَيُبْني عَلَيْهِ . ( 1 )
10 ـ حَدَّثَنا مُسَدّد وَعُثْمانُ بنُ أبي شَيْبَةِ قالا : حَدَّثَنا حَفْصُ بْنُ غِياث ، عَنْ ابْنِ جُرَيْج عَنْ سُلَيْمانِ بْنُ مُوسي ، وَعَنْ أبي الزُّبَيْر ، عَنْ جابِر بهذا الْحَدِيث . قالَ أبُو داوُد : قال عثمان : « أوْيُزادُ عَلَيْهِ وَزادَ سُلَيْمان بن مُوسي ، أوْ اَنْ يُکْتَبَ عَلَيْهِ . . . . »
ابوداود مي گويد : پيامبر از نوشتن روي قبر وافزودن برآن ، نهي نموده است .
امام حنبل در مسند خود حديث جابر را اينگونه نقل کرده است :
11 ـ عَنْ عَبْدِالرَّزّاقِ ، عَنْ ابن جُرَيج ، أَخْبَرني أبُوا الزُّبَيْرِ أنَّهُ سَمِعَ جابِر بْنُ عَبْدِاللهِ يَقُولُ : سَمِعْتُ النَّبِيّ ـ صلّي الله عليه [وآله ]وسلّم ـ « يَنْهي أنْ يُقْعَدَ الرَّجُلُ عَلَي الْقَبْرِ وَأن يُجَصَّصَ أو يُبْني عَلَيْهِ . » ( 2 )
اينها صورتهاي گوناگون حديث است که با اسناد و متون مختلفي نقل شده اند . اکنون بايد ديد ، با اين حديث مي توان استدلال و احتجاج کرد يا نه .
اشکالات حديث
حديث جابر ، با اشکالاتي روبرو است که آن را از صلاحيت استدلال و احتجاج مي اندازد :
الف ـ در تمام اسناد حديث ، ابن جريج ( 3 ) و ابوالزبير ( 4 ) ، يا هر دو آمده اند و
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ سنن ابي داود ، ج 3 ، ص 216
2 ـ مسند احمد ، ج 3 ، ص 295 و 332 ، و در ص 399 به صورت مرسل از جا بر نقل کرده است .
3 ـ عبدالملک بن عبدالعزيز بن جريج اموي .
4 ـ محمد بن مسلم اسدي .
________________________________________ 72 ________________________________________
يا يکي از آنها . اگر وضع اين دو نفر روشن گردد ، ديگر نيازي نيست که درباره بقيه افراد در سند ، بحث و گفتگو شود ، هر چند تعدادي از راويان از مجاهيل و يا ضعاف هستند .
ابن حجر در تهذيب التهذيب درباره ابن جريج ، اين جمله ها را از علماي رجال نقل مي کند :
* يحيي بن سعيد مي گويد : « اگر ابن جريج ازروي کتاب ، حديث نقل نکند ، نمي توان به آن اعتماد کرد . »
* احمد بن حنبل گفته است : اگر ابن جريج بگويد : « قال فلان و فلان واُخْبِرْتُ جاء بمناکير » ؛ « اگر بگويد فلاني و فلاني اين چنين گفتند : احاديث منکر را نقل مي کند . »
* مالک مي نويسد : « ابن جريج در جمع حديث ، بسان کسي است که شب هنگام در وقت تاريکي هيزم جمع کند ( قطعاً دست او را عقرب و مار مي گزد ) . »
* نقل شده که دارقطني گفت : « تَجَنَّبْ تَدْلِيسَ ابن جَريج فاِنّهُ قبيحُ التَّدليسِ لا يُدَلِّسُ الاّ فيما سمعه من مجروح » .
« از تدليس ( و غير واقع را واقع نشان دادن ) ابن جريج بپرهيز ، زيرا به صورت زشت تدليس مي کند . هر موقع حديث را از فرد ضعيف بشنود ، طوري جلوه مي دهد که حديث را از ثقه شنيده است . »
* و نيز از ابن حبان نقل مي کند که : « ابن جريج در حديث تدليس مي کند . » ( 1 )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ تهذيب التهذيب ، ج 6 ، ص 402 و 506 ط دارالمعارف النظاميّه تأليف شهاب الدين ابي الفضل احمد .
________________________________________ 73 ________________________________________
آيا با اين قضاوت ها و داوري هاي علما و دانشمندان علم رجال ، مي توان به حديث چنين فردي اتکا و اعتماد کرد و در برابر سيره قطعي مسلمانان که پيوسته قبور اولياي الهي را تعمير مي کردند و احترام آنها را حفظ مي نمودند ، به نقل چنين راوي اعتماد نمود ؟
ابن حجر همچنين درباره ابوالزبير جمله هاي زير را از دانشمندان رجال نقل مي کند :
* فرزند احمد بن حنبل از احمد و او از ايوب نقل مي کند که : « وي او را تضعيف مي کرد . »
* از شعبه نقل مي کند که : « وي نماز خود را درست بلد نبود »
* باز از او نقل مي کند : « من در مکه بودم مردي بر ابوالزبير وارد شد ، از او چيزي پرسيد ، ناگهان بر آن مرد افترا بست ، گفتم : بر يک فرد مسلمان تهمت مي زني ؟ ! گفت : او مرا ناراحت کرد . به او گفتم : هر کس تو را ناراحت کند بر او افترا مي بندي ! ديگر من از تو حديث نقل نخواهم کرد . »
* همچنين از شعبه پرسيد : « چرا نقل حديث از ابوالزبير را ترک کردي ؟ گفت : ديدم او عمل بد مرتکب مي شود . »
* از ابن ابي حاتم نقل مي کند : « از پدرش پرسيد ابوالزبير چگونه است ؟ گفت : حديث او نوشته مي شود ولي نمي توان با آن احتجاج نمود . »
* باز از او نقل مي کند : « من از ابوزرعه سؤال کردم : مردم از ابوالزبير حديث نقل مي کنند ، شما چه مي گوييد ، آيا با حديث او مي شود احتجاج نمود ؟ گفت به حديث افراد ثقه مي شود استدلال کرد ( کنايه از اين که او ثقه نيست ) .
________________________________________ 74 ________________________________________
اين بود وضع ابن جريج و ابوالزبير که در تمام اسناد حديث وجود دارند ، آيا مي توان با حديثي که اين دو ، آن را نقل مي کنند ، استدلال کرد ؟ آن هم در صورتي که افراد يگري که در اسناد قرار دارند ، افراد صحيح و ثقه باشند ، در حالي که در برخي از اين اسناد ، عبدالرحمن بن اسود وجود دارد که متهم به دروغ گويي است .
به راستي روا است با حديثي که وضع سند آن اين چنين است ، آثار خاندان رسالت و صحابه پيامبر را ويران و منهدم و عمل مسلمانان را در اين چهارده قرن تخطئه نمود ؟
* * *
ب ـ حديث از نظر متن بسيار لرزان و مضطرب است و اين اضطراب حاکي است که راويان خبر ، در حفظ متن آن دقت کافي به خرج نداده اند . اضطراب به گونه اي است که اعتماد انسان را نسبت به آن سلب مي کند ؛ مثلا :
حديث جابر به هفت صورت نقل شده است ، در حالي که پيامبر آن را به يک صورت بيان کرده است :
1 ـ پيامبر از گچ کاري قبر و تکيه بر آن و ساختن بنا روي آن ، نهي کرده است ، ( حديث هاي يکم و دوم و نهم . )
2 ـ پيامبر از گچ کاري قبر نهي کرده است ( حديث هاي پنجم و هشتم . )
3 ـ پيامبر از گچ کاري قبور و نوشتن روي آن و ساختن ساختمان و راه رفتن روي قبر نهي کرده است ( حديث چهارم . )
4 ـ پيامبر از نوشتن بر روي قبر نهي فرموده است ( حديث ششم . )
________________________________________ 75 ________________________________________
5 ـ پيامبر از نشستن بر روي قبر ، گچ کاري آن ، ساختن بنا روي آن و نوشتن بر آن نهي کرده است ( حديث دهم . )
6 ـ پيامبر از نشستن بر روي قبر و گچ کاري و ساختن بنا روي آن جلوگيري کرده است ( حديث يازدهم )
در حقيقت تفاوت اين صورت باصورت نخست ، دراين است که در صورت نخست از اعتماد و تکيه بر قبر نهي شده ، اما در اين جا از نشستن روي آن .
7 ـ پيامبر از نشستن روي قبر و گچ کاري و بنا روي آن نهادن و افزودن بر خاک آن و نوشتن روي آن نهي کرده است .
در صورت اخير ، علاوه بر سه تاي اوّل ، افزودن بر خاک قبر و نوشتن آن نيز ممنوع شده است .
افزون بر اينها ، گاهي ميان تعبيرها ، اختلاف و تباين است ، در صورت نخست ، « اعتماد » و در صورت سوم « وطاء » ( پا زدن و راه رفتن ) است و در صورت پنجم و ششم « قعود » ( نشستن ) به طور مسلم اعتماد غير از راه رفتن ، و غير از نشستن است .
با چنين اضطرابي اين حديث نمي تواند ، مورد اعتماد يک فقيه باشد .
ج ـ اين حديث بر فرض صحت سند و اغماض از آن ، بيش از اين دلالت نمي کند که پيامبر از بنا بر قبر جلوگيري کرده است ، ولي نهي از يک شيء دليل بر تحريم آن نيست ؛ زيرا نهي گاهي « تحريمي » است و گاهي « کراهتي » و نهي در مکالمات پيامبر و ساير ، پيشوايان ، بيشتر در کراهت به کار رفته است .
درست است که معناي ابتدايي و به اصطلاح حقيقيِ « نهي » ، همان
________________________________________ 76 ________________________________________
تحريم است و تا قرينه اي بر معناي ديگر در کار نباشد ، هرگز نمي توان از آن کراهت استفاده کرد ، ولي علما و دانشمندان ، از اين حديث جز کراهت چيزي برداشت نکرده اند ، مثلا ترمذي در سنن خود ، حديث را تحت عنوان : « کراهية تجصيص القبور و . . . » آورده است .
گواه روشن بر کراهت ، همان است که « سندي » شارح سنن ابن ماجه ، از حاکم نقل مي کند و مي گويد : احدي از مسلمانان بر اين نهي عمل نکرده است ؛ يعني آن را نهي تحريمي تلقي نکرده است ، به گواه اين که همه مسلمانان روي قبرها را مي نويسند .
شاهد ديگر بر اين که اين نهي ، نهي کراهتي است ، اتفاق علماي مذاهب اسلامي بر جواز بنا بر روي قبرها است مگر اين که زمين وقفي باشد .
شارح صحيح مسلم در شرح حديث مي نويسد :
بنا بر روي قبر در ملک صاحب قبر مکروه است و در زمين وقفي حرام . شافعي بر اين مطلب تصريح کرده و حتّي حديث را با عنوان « کراهة تجصيص القبر والبناء عليه » آورده است . ( أمّا البناء فَاِنْ کانَ في مِلْکِ الْباني فمکْرُوهٌ وَاِنْ کان في مَقْبرة مَسَبَّلَة فَحَرامٌ نَصَّ ( 1 ) عَلَيْهِ الشَّافعي والاْصْحاب )
ولي ناگفته پيدا است که مکروه بودن يک شيء ، مانع از آن نيست که گاهي به خاطر يک رشته اموري ، از آن رفع کراهت شود . هرگاه تعمير قبر ، مايه حفظ اصالت اسلام و اظهار مودّت و دوستي بر صاحب قبر که خداوند محبت آن را فرض و واجب کرده است و يا موجب حفظ شعائر اسلامي گردد و يا
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ صحيح مسلم ، ج3 ، ص62 ، ط مصر ، مکتبه محمدعلي صبيح .
________________________________________ 77 ________________________________________
سبب شود که گروه زائر در سايه بنا بر قبر به تلاوت قرآن و خواندن دعا موفق گردد ، بطور قطع نه تنها چنين فوايد عظيمي ، که بر بناي اين قبور مترتب مي گردد ، رفع کراهت مي کند ، بلکه سبب مي شود که به عنوان « شعائر اسلامي » مستحب نيز باشد .
حکم مکروه و يا مستحب ، به وسيله عناويني ، دگرگون مي گردد ، چه بسا مکروهي که بر اثر ضميمه شدن عنواني ، محبوب مي شود و يا يک رشته امور مستحبي ، به خاطر عوارضي مرجوح شمرده مي شوند ؛ زيرا مکروه و مستحب بودن يک چيز ، جز بودنِ مقتضيِ مرجوحيّت و يا محبوبيت چيز ديگري نيست ، ولي اين مقتضيات در صورتي مؤثر مي شوند که موانعي جلو اقتضا و تأثير آنها را نگيرد يا بر اقتضاي آن غلبه ننمايد و اين مطالب بر افرادي که نسبت به فقه اسلامي آشنايي دارند بسيار روشن است .
استدلال با دو حديث ديگر
اکنون که سخن به اين جا رسيده ، شايسته است احاديث ديگري را که براي گروه وهابي مستمسک است ، مورد بررسي قرار دهيم :
ابن ماجه در صحيح خود چنين نقل مي کند :
1 ـ حَدَّثَنا مُحَمَّدُ بْنُ يَحيي ، حَدَّثَنا مُحمّد بن عَبْدُالله الرِقاشي ، حَدَّثَنا وَهَب ، حَدَّثَنا عَبْدالرَحْمنُ بنُ يَزيدَ بنِ جابِر ، عَنِ الْقاسِمِ بْنِ مُخَيَمرة ، عَن اَبي سَعيد : « اِنَ النَّبِيّ ـ صلّي الله عليه [وآله ]وسلّم ـ نَهي اَنْ يُبْني عَلَي القَبْرِ . » ( 1 )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ سنن ابن ماجه ، ج 1 ، ص 474
________________________________________ 78 ________________________________________
« پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) از بنا ساختن بر روي قبر نهي کرد . »
احمد بن حنبل در مسند خود ، يک حديث را با دو سند نقل مي کند :
2 ـ حَدَّثَنا حَسَنٌ ، حَدَّثَنا اِبن لَهْيِعة ، حَدَّثَنا بُريدُ بْنُ اَبي حَبيب ، عَنْ ناعِم مُولي اُمّ سَلَمة ، عَنْ اُمّ سَلَمَة قالَتْ : « نهي رَسُولُ الله ( صلّي الله عليه وآله ) اَنْ يُبْني عَليَ القَبْر اَوْ يُجَصَّصَ . » ( 1 )
« پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) بر حذر داشت از بنا ساختن بر روي قبر و گِل کاري کردن آن . »
3 ـ عَلِيّ بُنْ اِسحاق ، حَدَّثَنا عَبْدُاللهِ بْنُ لَهْيِعة ، حَدَّثَني بريد بْنُ اَبي حَبيب ، عَن ناعمْ مُولي اُمّ سَلَمَة : « أنَّ النَّبِيّ ـ صلّي الله عليه [وآله ]وسلّم ـ نَهي اَنْ يُجَصَّصَ قَبْرٌ اَوْ يُبْني عَلَيْهِ اَوْ يُجْلَسَ . » ( 2 )
« رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) از گِل کاري کردن قبر ، بنا ساختن بر روي آن و يا نشستن بر قبر بر حذر داشت . »
در ضعف روايت نخست ، همين بس که يکي از راويان آن « وهب » است . او کاملا مجهول مي باشد و هرگز مشخص نيست که مقصود از او کيست و در ميزان الاعتدال از هفده « وهب » نام ، اسم مي برد و معلوم نيست که اين وهب کدام يک از آنهاست و بسياري از آنان جزء و ضاعان حديث و کذابان روزگار بودند . ( 3 )
آفت حديث دوم و سوم ، وجود عبدالله بن لهيعه است . ذهبي درباره او
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ مسند احمد ، ج 6 ، ص 299
2 ـ مدرک سابق .
3 ـ ميزان الاعتدال ، ج 3 ، ص 355 ـ 350
________________________________________ 79 ________________________________________
مي نويسد :
« ابن معين گفته او ضعيف است و نمي توان با روايتش استدلال کرد و يحيي بن سعيد ، او را چيزي نمي شمرده . » ( 1 )
در اينجا از مناقشه در اسناد مي گذريم و نکته اي را يادآور مي شويم و آن اين که :
تمام سيره نويسان و تاريخ نگاران و محدثان اسلامي نقل کرده اند که جسد مطهّر پيامبر گرامي ، به تصويب صحابه آن حضرت ، در خانه و حجره همسرش عايشه به خاک سپرده شد و صحابه در گزينش مدفن وي به حديثي ، که ابوبکر از پيامبر نقل کرد ، استناد جستند و آن اين که هر پيامبري در هر نقطه اي که درگذرد ، همان جا به خاک سپرده مي شود . ( 2 )
اکنون پرسش اين است : اگر پيامبر گرامي از ساختن بنا بر روي قبر نهي کرده بود ، چگونه جسد او را در زير سقف دفن کرده و قبرش را به حالتي درآورند که داراي بنا گرديد ؟ ! خنده آورتر ، گفتار برخي از نويسندگان جامد و خشک برخي از وهابيها است که مي گويد : آنچه حرام است ، همان « ايجاد بنا » بر قبر است ، نه دفن جسد زير بنا ! و پيامبر را زير بنا به خاک سپردند ، نه اين که بر قبرش بنا بسازند . ( 3 )
چنين تفسيري جز توجيه يک واقعيت خارجي ( دفن جسد پيامبر زير بنا )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ ميزان الاعتدال ، ج 2 ، ص 476 ، به عنوان « عبدالله به لهيعه » ، و به تقريب التهذيب ، ج 1 ، ص 444 مراجعه شود .
2 ـ مسند احمد ، ج 1 ، ص 7 ، صحيح ترمذي ، ج 2 ، ص 139 ؛ طبقات ابن سعد ، ج 2 ، ص 71 و . . . .
3 ـ رياض الجنّه ، ص 269 نگارش مقبل بن الهادي ، نشر کويت .
________________________________________ 80 ________________________________________
انگيزه ديگري ندارد و اگر وهابيان با چنين واقعيت روبرو نبودند ، به تحريم هر دو ، حکم مي کردند !
حال از وهّابي مي پرسيم :
آيا تنها اصل ايجاد و احداثِ بنا بر قبر ميت حرام است و اگر کسي ، با اين اصل مخالفت نمود و بنايي ايجاد کرد ديگر ابقاي آن حرام نيست ؟
يا اين که بنا از جهت « ايجاد » و « بقا » حرام است ؟
بنا بر صورت نخست ( که ايجاد بنا حرام و ابقاي آن حرام نباشد ) مي پرسيم : چرا حکومت سعودي به قهر و زور ، آثار رسالت و بيوت خاندان پيامبر و قباب صحابه و فرزندان او را نابود کرد در صورتي که فقط احداث بنا حرام بود نه ابقاي آن . و گذشته از اين ، اين فرض بر خلاف فتاواي وهابيه ؛ مانند ابن قيم و ابن تيميه است . اولي ( ابن قيم ) مي گويد :
« ويران کردن بناهايي که روي قبور ساخته اند واجب است و ابقا و نگهداري آنها ، پس از توانايي بر ويران کردن آنها يک روز هم جايز نيست ! »
با اين « بيان » و با آن « عمل » ! هرگز صحيح نيست که وهابي بخش نخست از پرسش را برگزيند بلکه ناگزير بايد شق دوم را بپذيرد و بگويد : بنا نهادن بر قبر ، در هر دو حالت ( ايجاد و ابقا ) حرام است .
در اين هنگام است که اين پرسش مطرح مي شود : چرا مسلمانان ، جسد مطهر پيامبر را در زير سقف دفن کردند ؟ گرچه بنايي برايش نساختند ، اما کاري کردند که قبر پيامبر داراي بنا و ساختمان گردد .
________________________________________ 81 ________________________________________
تنها راه براي فرار وهابيان اين است که به خاطر توجيه عمل خارجي مسلمين ، بگويد :
« ابقايي حرام است که احداث آن بر روي قبر باشد و اگر به هنگام احداث ساختمان ، قبري در کار نباشد ، ابقاي آن ، هر چند به صورت بنا بر قبر باشد ، حرام نيست . و چنين تفکيکي جز توجيه يک واقعيت خارجي ( عمل مسلمين ) نيست . »
وهابيت در کشمکش تناقض « مکتب » و « عمل مسلمانان »
اين نقطه ، تنها موردي نيست که وهابيان در کشمکش تناقض ميان « مکتب » و « عمل مسلمانان » قرار گرفته اند بلکه آنان در موارد ديگر نيز در اين کشمکش دست و پا مي زنند .
وهابيت تبرک به آثار نبي را به شدت ممنوع مي شمارد و پيوسته مي گويد : از سنگ و گِل ، کاري ساخته نيست . از سوي ديگر ، مسلمانان پيوسته با بوسيدن حجر و لمس آن و بوسيدن پرده کعبه و در و ديوار آن تبرک مي جويند و سنگ و گلي را مي بوسند که از نظر آنها کاري از آنها ساخته نيست .
آنان ساختن مسجد در کنار قبر اوليا را تحريم کرده اند ؛ در حالي که در تمام کشورهاي اسلامي در کنار مشاهد ، مساجدي وجود دارد ، حتي در کنار قبر حضرت حمزه مسجدي بود که حاکمان سعودي آن را ويران کردند و هم اکنون نيز قبر پيامبر گرامي ميان مسجد قرار دارد و مسلمانان اطراف آن به نماز مي ايستند .
________________________________________ 82 ________________________________________
« دليل سازي » به جاي « واقع بيني »
وهابي براي تخريب گنبد و قبر امامان مدفون در بقيع ، به دليل تراشي پرداخته و به اصطلاح ، بهانه ديگري به دست آورده اند و آن اين که : زمين بقيع ، وقف است و بايد از اين اراضي ، نسبت به مقاصد واقف ، حداکثر استفاده را نمود و بايد هر نوع مزاحم از بهره برداري را از بين برد و بناي ساختمان بر روي قبور خاندان رسالت ، مانع از بهره برداري از يک قسمت از زمين بقيع است ؛ زيرا به فرض اين که دفن در صحن و حرم امکان پذير باشد ، ولي زير پي ها و ديوارهاي اطراف ، چنين چيزي ممکن نيست پس بايد چنين بناهايي را از ميان برداشت ، تا در تمام سرزمين بقيع ، مقاصد واقف عملي گردد !
شکي نيست که چنين استدلالي ، جز نوعي پيشداوري نيست ! قاضي وهابي مي خواهد به هر قيمت که شده آثار خاندان رسالت را از بين ببرد و براي رسيدن به چنين هدفي به فکر دليل سازي افتاده و مسأله وقف بودن سرزمين بقيع را پيش کشيده است ، در حالي که انديشه وقف بودن بقيع ، پنداري بيش نيست ؛ زيرا :
وقف بودن بقيع در هيچ کتاب تاريخي و حديثي نيامده است تا روي آن تکيه کنيم بلکه احتمال دارد که بقيع ، موات بوده و مردم مدينه اموات خود را در آنجا دفن مي کرده اند ، در اين صورت ، از « مباحات اوليه » خواهد بود که هر نوع تصرف در آن جايز مي باشد .
در زمانهاي گذشته ، که حرص و آز مردم بر تملک زمين هاي باير و موات کم بود و قدرت و مکنت چنداني بر عمران و آبادي وجود نداشت و هجوم روستاييان به شهرها آغاز نشده بود و مسأله اي به نام « زمين » و افرادي به نام
________________________________________ 83 ________________________________________
« زمين خوار » و مؤسساتي به اسم بورس زمين به وجود نيامده بود ، بسياري از اراضي ، صاحب و مالکي نداشت و بر اباحه نخستين خود باقي بود ، و به اصطلاح جزء زمين هاي موات محسوب مي شد و در اين ايام و زمان ، مردم هر شهر و يا بخش و ده و دهکده اي قطعه زميني را براي دفن اموات خود اختصاص مي دادند ، يا اگر کسي در دفن مرده خود در زميني ، پيشگام مي گرديد ، ديگران از او پيروي مي کردند . و آن را به صورت قبرستان در مي آوردند ، بي آن که يک نفر آنجا را تملک کند و سپس براي دفن اموات وقف نمايد .
روشن است که سرزمين بقيع از اين قانون مستثني نبوده است . زمين در حجاز و مدينه چندان قيمتي نداشت ، و با بودن اراضي موات در اطراف مدينه ، هيچ عاقلي زمين ملکي و قابل کشت را ، بر دفن اموات وقف نمي کند . در منطقه اي که زمين « موات » فراوان و زمين حاصلخيز بسيار کم باشد ، قطعاً از زمين « موات » که جزو مباحات اوليه است استفاده مي کنند .
تاريخ نيز اين حقيقت را تأييد و اثبات مي کند : سمهودي در « وفاء الوفا » مي نويسد :
نخستين کسي که در بقيع دفن گرديد ، عثمان بن مظعون صحابي پيامبر بود . وقتي ابراهيم فرزند پيامبر درگذشت ، به امر پيامبر در کنار عثمان مدفون گرديد . از اين زمان مردم مايل شدند که مرده هاي خود را در « بقيع » دفن کنند ؛ از اين جهت درخت ها را بريدند ، و هر نقطه اي براي قبيله اي اختصاص يافت .
سپس مي گويد : سرزمين بقيع درختي به نام « غرقد » داشت وقتي عثمان
________________________________________ 84 ________________________________________
ابن مظعون را در آنجا دفن کردند ، آن درخت قطع گرديد . ( 1 )
درخت غرقد ، همان درخت بياباني است که در بيابانهاي مدينه در فاصله هايي ديده مي شوند .
از اين عبارت به روشني استفاده مي شود که بقيع زمين مرده اي بود که به خاطر دفن يک صحابي ، هر کسي قطعه اي را براي قبيله خود حيازت کرد و در تاريخ نامي از وقف و يا سبيل بودن منافع بقيع نيامده است . بلکه از تاريخ استفاده مي شود که نقطه اي که ائمه بقيع در آنجا دفن شده اند ، خانه عقيل بن ابي طالب بوده و اجساد طاهر و پاک اين چهار امام ، در خانه اي که متعلق به بني هاشم بود ، دفن شده است .
سمهودي مي نويسد : عباس بن عبدالمطلب نزد قبر فاطمه بنت اسد ـ در مقابر بني هاشم ـ که در خانه عقيل بود ، به خاک سپرده شد . ( 2 )
و نيز از سعيد بن جبير نقل مي کند که او قبر ابراهيم فرزند پيامبر را در خانه اي که ملک محمد بن زيد بن علي بود ، ديده است .
باز نقل مي کند که پيامبر ، بدن سعد بن معاذ را در خانه ابن افلح که در کنار بقيع بود و گنبد و ساختماني داشت به خاک سپرد .
اين جمله ها همگي حاکي است که سرزمين بقيع ، وقف و سبيل نبوده است و اجساد طاهر ائمه ما در خانه هاي مملوک خود به خاک سپرده شده اند .
آيا با اين وضع ، صحيح است که آثار خاندان رسالت به بهانه مزاحمت با
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ وفاء الوفا ، ج 2 ، ص 84
2 ـ همان ، ج 2 ، ص 96
________________________________________ 85 ________________________________________
وقف ، با خاک يکسان شود ؟ !
حال فرض کنيم که زمين بقيع وقف بوده ، آيا از کيفيت وقف آن ، اثري در دست هست ، شايد واقف براي شخصيت هاي بزرگ ، اجازه بنا و ساختمان داده است و چون نمي دانيم ، بايد کار مؤمن را حمل بر صحّت نماييم ، و آنان را متهم به خلاف نکنيم .
بديهي است در اين صورت هدم و ويران کردن اين قبه ها و خانه ها ، حرام بيّن و خلاف شرع روشن خواهد بود .
قاضي بن بليهد و همفکران وي ، به خوبي مي دانستند که انديشه وقف بودن ، يک نوع دليل سازي و استدلال تراشي است و اگر هم چنين دليلي نداشتند باز آثار رسالت را ويران مي کردند ؛ زيرا اين نخستين بار نيست که اين گروه آثار رسالت را ويران کرده اند ، بلکه ، در سال 1221 که براي اولين بار ، بر مدينه مسلط شدند ، آثار رسالت را خراب و ويران کردند ، سپس پس از طرد آنان از سرزمين حجاز به وسيله نيروهاي عثماني ، همگي تجديد بنا شدند .
________________________________________ 86 ________________________________________
فصل : 3
مسجد سازي در کنار قبور صالحان
آيا مسجد سازي در کنار يا بر روي قبر صالحان جايز است يا نه و در صورت جواز ، مفاد حديثي که از پيامبر در مورد عمل يهود و نصاري نقل شده است ، چيست ؟ در حديث آمده است که پيامبر اين دو گروه ( يهود و نصاري ) را براي اين که قبور پيامبران خود را معبد اتخاذ کرده اند لعن کرد ، اينک پرسش اين است که آيا مسجد سازي در کنار قبور اوليا ، ملازم با آنچه که در اين روايت آمده است ، نيست ؟ !
پاسخ : مسجد سازي در جوار قبور اوليا و صالحان ، با توجه به اصول کلي اسلام ، کوچک ترين مانعي ندارد ؛ زيرا هدف از بناي مسجد ، جز پرستش خدا در جوار مدفن محبوب او ـ که مايه تبرک آن نقطه گرديده است ـ چيز ديگري
________________________________________ 87 ________________________________________
نيست .
به ديگر سخن : هدف از تأسيس مسجد در اين موارد ، اين است که زائران اولياي خدا ، قبل از زيارت و يا پس از آن ، فرايض عبادي خود را در آنجا انجام دهند ، از آنجا که ( حتي از نظر وهابيها ) نه اصل زيارت قبور حرام است و نه اقامه نماز پس از زيارت و يا قبل از آن . جهت ندارد که بناي مسجد در جوار قبور اوليا به منظور پرستش خدا و انجام فرايض الهي حرام باشد .
با توجه به سرگذشت اصحاب کهف ، استنباط مي شود که اين کار يک عمل و سنتي در شرايع پيشين بوده و قرآن آن را بدون اين که از آن انتقاد کند ، نقل نموده است . وقتي جريان اصحاب کهف پس از سيصد و نه سال براي مردم آن زمان کشف گرديد مردم درباره نحوه تجليل آنها به دو گروه تقسيم شدند .
1 ـ گروهي گفتند : بنايي بر قبر آنان بسازيم ( تا ضمن تجليل از اين رادمردان ، خاطره آنها و نام و نشان و آثارشان را زنده نگاه داريم ) قرآن به اين نظر ، با جمله زير اشاره مي کند :
« وَقالُوا ابْنُوا عَلَيْهِمْ بُنْياناً »
« بنايي بر قبر آنها بسازيد . »
2 ـ گروهي ديگر گفتند : بر روي قبر آنان ( روي غار ) مسجد بسازيم ( و از اين طريق تبرک جوييم ) . مفسران اتفاق نظر دارند ( 1 ) که پيشنهاد نخست ، مربوط به مشرکان و پيشنهاد دوم مربوط به موحّدان و خداپرستان بوده است ؛
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ به تفاسير کشاف ، مجمع البيان ، غرائب القرآن نيشابوري ، جلالين و الميزان مراجعه شود .
________________________________________ 88 ________________________________________
زيرا قرآن در نقل اين قول ، چنين مي فرمايد :
وَقالَ الذَّينَ غَلَبُوا عَلي أمرِهِمْ ، لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيهِمْ مَسْجِداً . ( 1 )
« آن گروه که بر گروه نخست پيروز شده بودند ، گفتند که بر مدفن آنان مسجد بسازيم . »
تاريخ مي گويد : دوره ظهور جريان اصحاب کهف ، دوره پيروزي توحيد بر شرک بود ، ديگر از آن فرمانرواي مشرک و اخلاف او ، که مردم را بر پرستش بت دعوت مي کردند ، خبري نبود . طبعاً اين گروه غالب ، همان موحدان خواهند بود ، بخصوص که متن پيشنهادي آنان ، موضوع « مسجد سازي براي پرستش خدا » بوده است و اين خود گواه بر اين است که پيشنهاد کنندگان ، افراد موحد و گروه نماز گزار بوده اند .
اگر مسجد سازي در روي قبر و يا کنار قبر اوليا نشانه شرک باشد ، چرا موحّدان چنين پيشنهاد کردند ، و چرا قرآن بدون آن که از کار آنها انتقاد کند ، ماجرايشان را نقل مي کند ؟ ! آيا نقل قرآن ، توأم با سکوت ، گواه بر جواز آن نيست ؟ هرگز صحيح نيست که خداوند نشانه شرک را از گروهي ، نقل کند بدون آن که ، بطور تلويح يا تصريح از آن انتقاد نمايد و اين استدلال همان « تقرير » است که در علم اصول از آن بحث شده است .
اين کار حاکي از نوعي سيره مستمر در ميان موحّدان جهان است و نوعي احترام به صاحب قبر و يا تبرک به شمار مي رود .
شايسته بود که وهابي ها پيش از استدلال به حديث ، مسأله را بر قرآن
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ صحيح بخاري ، ج 2 ، کتاب الجنائز ، ص 111 ، دارمطالع .
________________________________________ 89 ________________________________________
عرضه مي کردند ، سپس به طرح احاديث مي پرداختند .
دلائل وهابيان بر تحريم بناي مسجد در جوار قبور اوليا
اين گروه براي « تحريم بناي مسجد در جوار قبر صالحان » ، به چند حديث استدلال کرده اند که همه را بررسي مي کنيم .
بخاري در صحيح خود در باب « يکْرَهُ من إتِّخاذِ المَساجِدِ عَلَي الْقُبُورِ » دو حديث زير را نقل مي کند :
1 ـ « لَمَّا ماتَ الْحَسَنُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ رضيَ اللهُ عَنْه ضَرَبَتِ امْرَأَتُهُ الْقُبَّةَ عَلي قَبْرِهِ سَنَةً ثُمَّ رَفَعَتْ فَسَمِعُوا صائحاً يَقُولُ اَلاهَلْ وَجَدُوا مافَقَدُواْ فَأجابَهُ الآخَرُ بَلْ يَئِسُوا فَانْقَلَبُوا . »
« وقتي حسن بن حسن بن علي در گذشت همسر او قبه اي ( خيمه اي ) بر قبر او زد و پس از يک سال برداشت . شنيدند که شخصي داد مي زد ، آيا آنچه را که گم کرده بودند پيدا کردند ، ديگري پاسخ داد : نه ، نااميد شدند و تغيير وضع دادند . »
2 ـ « لَعَنَ اللهُ الْيَهُودَ وَالنَّصاري إتَّخَذُوا قُبورَ أنْبيائِهِمْ مَسْجِداً قالَتْ ( عائشة ) وَلَوْلا ذلک لأَبْرَزُوا قَبْرَهُ غَيْرَ أَنّي أخْشي أن يُتَّخَذَ مَسْجِداً » ( 1 )
« خداوند يهود و نصاري را از رحمت خود دور کند ، قبرهاي پيامبران خود را مسجد اتخاذ کرده اند ( عائشه گفت : ) اگر بيم اين نبود که قبر پيامبر مسجد گردد ، مسلمانان قبر او را آشکار مي کردند ( و دور او حائلي قرار
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ صحيح بخاري ، کتاب الجنائز ، ج 2 ، ص 111 ؛ سنن نسائي ، ج 2 ، کتاب الجنائز ، ص 871
________________________________________ 90 ________________________________________
نمي دادند ) جز اين که بيم آن دارم که قبر او مسجد شود . »
مسلم در صحيح خود ، حديث دوم را با مختصر تفاوتي نقل کرده است ، از اين جهت به نقل يکي از آن دو ، اکتفا مي کنيم :
3 ـ « . . . أَلا وَاِنَّ مَنْ کانَ قَبْلَکُمْ کانُوا يَتَّخِذُونَ قُبورَ اَنْبِيائِهِمْ وَصالِحِيهِمْ مَسجِداً . اَلافَلا تَتَّخِذُوا الْقُبُورَ مَساجِدَ . اِنّي أنْهاکُمْ عَنْ ذلِکَ . » ( 1 )
« آگاه باشيد پيشينيان از شما ، قبرهاي پيامبران و صالحان خود را مسجد قرار مي دادند هرگز قبور را مسجد اتخاذ نکنيد من شما را از آن باز مي دارم . »
4 ـ « إنَّ اُمَّ حَبِيبَةَ وَاُمَّ سَلَمَةَ ذَکَرَتا کَنيسَةً رَأَيْنَها بِالْحَبَشَةِ فيها تَصاوِيرٌ لِرَسُولِ الله ـ صلّي الله عليه [وآله ]وسلّم ـ فَقالَ رَسُولُ اللهِ إنَّ اُولئِکَ إِذا کانَ فِيْهمُ الرَّجُلُ الصّالِحُ ، فَماتَ بَنَوا عَلي قَبْرِهِ مَسْجِداً وَصَوَّروا فِيهِ تِلْکَ الصُّوَرَ اُولئِکَ شِرارُ الْخَلْقِ عِنْدَ الله يَوْمَ الْقِيامَةِ » ( 2 )
« امّ حبيبه و امّ سلمه ( همسران رسول خدا ) در کشور حبشه ( که همراه گروهي به آنجا مهاجرت کرده بودند ) تصاويري از پيامبر خدا ديدند . پيامبر فرمود : آنان مردمي هستند که هر گاه مرد صالحي از آنان مي مرد ، بر قبر او مسجدي مي ساختند و صورتهايي را تصوير مي کردند ، آنان بدترين مردم نزد خدا در روز قيامت مي باشند . »
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ صحيح مسلم ، ج 2 ، ص 68
2 ـ صحيح مسلم ، کتاب المساجد ، ج 2 ، ص 66
________________________________________ 91 ________________________________________
نسائي در سنن خود ، در باب « التغليظ في اتخاذ السُرُج علي القبورِ » از ابن عباس نقل مي کند :
« لَعَنَ رسُولُ الله ـ صلّي الله عليه [وآله] وسلّم ـ زائِراتِ القُبُورِ وَالْمُتَّخِذِينَ عَلَيْها الْمَساجِدَ وَالسُّرُجَ » ( 1 )
« رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) زناني را که قبور را زيارت مي کنند و کساني که آنها را مسجد اتخاذ کرده ، چراغ روشن مي کنند ، لعن کرد . »
ابن تيميه ، که پايه گذار اين نوع عقايد است ، و محمد بن عبدالوهاب پيوسته از نيم خورده او بهره مي گيرد ، احاديث ياد شده را چنين تفسير مي کند که : هرگز جايز نيست روي قبر مرد صالح و يا جوار آن ، مسجد ساخته شود .
باز ابن تيميه مي نويسد : ( 2 )
« علماي ما گفته اند که هرگز جايز نيست به روي قبر مسجدي بنا کرد . »
تحقيقي در مفاد احاديث
اکنون بايد در متون احاديث دقت کرد و مفاد صحيح آنها را به دست آورد ، و از يک اصل غفلت نکرد و آن اين که : همانطور که با آيه اي مي توان ابهام آيه ديگر را بر طرف کرد و به سخني ديگر : آيه اي را با آيه ديگر مي توان تفسير نمود ، همچنين مي توان با حديثي ، حديث ديگر را تفسير و رفع ابهام کرد .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ سنن نسائي ، ج 3 ، ص 77 ، ط مصر ، مصطفي الحلبي .
2 ـ « قال علمائنا لايجوز بناء المسجد علي القبور » . زيارة القبور ، ص 106
________________________________________ 92 ________________________________________
گروهي وهابي ، به ظاهرِ يک حديث چسبيده و از آن ، اين چنين برداشت کرده اند که هر نوع مسجد سازي بر روي قبر اوليا و يا جوار آنان ، حرام و ممنوع است ، در حالي که اگر آنان همه احاديث را باهم بررسي مي کردند ، مي توانستند به هدف رسول خدا از اين لعن ، پي ببرند .
اين گروه از آنجا که باب اجتهاد را به روي خود بسته اند ، در فهم بسياري از احاديث به خطا مي روند .
روايت زماني صحيح است که اسناد آن صحيح و راويانش ثقه و قابل اعتماد باشند ، در غير اين صورت قابل استدلال نخواهد بود و چون بحث در اسناد اين احاديث ، مايه گستردگي سخن و اتلاف وقت است ، فقط درباره مضمون آنها سخن مي گوييم :
اينک نظر ما پيرامون عمل يهود و نصاري
آگاهي از هدف روايات ، بسته به آن است که نحوه عمل يهود و نصاري در کنار قبور پيامبران را بدانيم ؛ زيرا پيامبر گرامي ، ما را از عملي که آنان انجام مي دادند باز مي دارد . اگر حدود کار آنان برايمان روشن شود ، محدوده حرمت در اسلام نيز مشخص خواهد شد .
قرينه هايي در احاديث گذشته هست که گواهي مي دهند مردم قبور پيامبران خود را قبله خود قرار داده و از توجه به قبله واقعي سرباز مي زدند . بلکه بالاتر ، در کنار قبور پيامبران ، به جاي اين که خدا را بپرستند ، پيامبران خود را مي پرستيدند و يا آنان را با خدا در عبادت و پرستش شريک مي ساختند .
________________________________________ 93 ________________________________________
اگر مفاد احاديث اين باشد که « قبور آنان را قبله خود اتخاذ نکنيم » و يا « آنان را با خدا شريک در عبادت نکنيم » و . . . . ، هرگز نمي توان با اين احاديث ، بر تحريم مسجد سازي بر روي قبور و يا جوار صالحان و پاکان استدلال کرد ، چرا که زائران آنان نه قبر را قبله خود قرار مي دهند و نه آنان را مي پرستند بلکه اينان خداي يگانه را مي پرستند و در حال نماز رو به کعبه مي ايستند و هدفشان از ساختن مسجد در جوار اوليا ، تبرک از مکان آنها است .
بنابر اين ، مهم اين است که ثابت شود هدف روايات از اين که « قبور آنان را مسجد اتخاذ نکنيم » ، همان است که گفته شد .
قرينه ها در روايات گذشته :
1 ـ روايت صحيح مسلم ( روايت چهارم ) روشنگر روايات ديگر است ؛ زيرا وقتي دو همسر پيامبر به حضرتش عرض کردند که : « تصاويري از پيامبر خدا را در کليساهاي حبشه ديدند » پيامبر فرمود : « آنان کساني هستند که هر گاه مرد صالحي در مي گذشت ، روي قبرش را مسجدي مي ساختند و تصويري از آن در مسجد قرار مي دادند . » ( 1 )
هدف از تصوير صالحان ، در کنار قبر آنان ، اين بود که بر صورت و قبر ، سجده کنند بطوري که قبر و صورت قبله آنها باشد و بلکه قبر و تصوير ، بتي باشد که بر آن سجده کنند . عبادت بر بت جز اين نيست که بت را در برابر خود قرار دهند و در برابر او به خضوع و تعظيم بپردازند .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ « إنَّ اُولئِکَ إذ کانَ فيهِمْ الرَّجُلُ الصّالِحُ فَماتَ ، بَنَوا عَلي قَبْرِهِ مَسْجِداً وصَوَّروا فيه تِلْک الصُّوَرَ . . . »
________________________________________ 94 ________________________________________
احتمالي که در اين حديث داديم ـ با توجه به عمل مسيحيان که پيوسته به بشر پرستي گرايش کامل داشته و دارند و تصاوير و مجسمه ها همواره مورد پرستش آنان مي باشد ـ بسيار قابل توجه است و با وجود چنين احتمال قوي هرگز نمي توان با آن بر حرمت ساختن مسجد در کنار يا روي قبر اوليا ، که خالي از اين گونه پيرايه ها است ، استدلال نمود .
2 ـ احمد بن حنبل در مسند و همچنين امام مالک در کتاب الموطأ ، ذيلي نيز براي حديث نقل مي کنند و آن اين که پيامبر پس از نهي فرمود :
« أللّهُمَّ لا تَجْعَلْ قَبْري وَثَناً يُعْبَدُ » ( 1 )
« بارالها ! قبر مرا ، بتي که مورد عبادت باشد ، قرار مده . »
اين جمله حاکي است که آنان با قبر و تصويري که کنار آن بوده ، بسان بت رفتار مي کردند و قبر يا صورت فرد صالح را قبله قرار مي دادند ، بلکه آن را به صورت بت مي پرستيدند .
3 ـ دقت در حديث « عايشه » ( حديث دوم ) حقيقت فوق را واضح تر مي سازد . وي پس از نقل حديث از پيامبر ، چنين مي گويد :
« اگر بيم آن نبود که قبر پيامبر مسجد گردد ، مسلمانان قبر او را آشکار مي کردند ( دور او حائل قرار نمي دادند ) جز اين که بيم آن مي رود ( که اگر آشکار گردد ) قبر او مسجد گردد . »
اکنون بايد ديد ، حائل و ديوار دور قبر ، از چه چيز جلوگيري مي کند ؟ بطور مسلم حائل ، مانع از آن مي شود که بر قبر نماز بگزارند و آن را به شکل بت
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ مسند احمد ، ج 3 ، ص 248 و در کتاب موطأ نيز نقل نشده است .
________________________________________ 95 ________________________________________
بپرستند ، يا لااقل آن را قبله قرار دهند .
اما نماز در کنار قبر ، بي آن که قبر را بپرستند يا آن را قبله قرار دهند ، امکان پذير است ، خواه حائل باشد يا بدون آن ، قبر آشکار باشد يا پنهان ؛ زيرا چهارده قرن است که مسلمانان ، در کنار قبر پيامبر رو به کعبه نماز مي گزارند و خدا را عبادت مي کنند و حائِل قبر ، مانع از اين کار نشده است .
خلاصه : ذيل حديث که متن کلام عايشه است ، مفاد حديث را روشن مي سازد ؛ زيرا « ام المؤمنين ! » مي گويد ، به خاطر اين که قبر پيامبر مسجد نشود ، آن را از ديدگان پنهان کردند و حائلي بر دورش کشيدند . اکنون بايد ديد که اين حائل از چه چيز مانع مي شود ؟
حائل مي تواند از دو چيز پيش گيري کند :
الف ـ نمي گذارد قبر به صورت بت درآيد و مردم در برابرش بايستند و پرستشش کنند ؛ زيرا وقتي نبينند ، نمي توانند با او به صورت بت رفتار کنند .
ب ـ نمي توانند قبر را قبله قرار دهند ؛ زيرا قبله قرار دادن فرع بر ديدن است و هرگز نمي توان آن را به کعبه قياس کرد که در تمام حالات قبله است ، ديده شود يا ديده نشود ؛ زيرا کعبه يک قبله رسمي جهاني است که در تمام حالات ، قبله مسلمانان مي باشد ، ديده شدن و نشدن در آن تأثيري ندارد ، ولي قبله قرار دادن قبر پيامبر براي حاضران در مسجد ، مربوط به کساني خواهد بود که در مسجد او نماز به پا مي دارند . چنين انحرافي در صورت آشکار وظاهر بودن قبر ، بيشتر امکان تحقق دارد تا اختفا و در معرض ديد نبودن . چون ديده متوجه قبر نيست ، انديشه سجده برآن ، ولو به صورت قبله ، کمتر وارد ذهن مي شود ، از اين جهت « ام المؤمنين ! » مي گويد : اگر احتمال مسجد قرار دادن
________________________________________ 96 ________________________________________
( سجده بر آن نبود ) قبر او را آشکار مي کردند و چنين انحرافي در صورت آشکاري قبر ، بيشتر امکان تحقق دارد و در صورت اختفا کمتر .
4 ـ بسياري از شارحان صحيح بخاري و مسلم ، حديث را به گونه اي که معنا کرديم ، تفسير کرده اند :
قسطلاني در « ارشاد الساري » مي گويد :
يهود و نصاري براي احياي خاطره گذشتگانشان ، صورتهاي صالحان خود را در کنار قبرهايشان نصب مي کردند و در کنار قبر آنان خدا را مي پرستيدند ولي اخلاف و جانشينان آنان ، تحت تأثير وسوسه هاي شيطاني قرار گرفتند و در کنار قبور آنان ، صورتها را پرستش مي کردند .
سپس از تفسير « بيضاوي » نقل مي کند :
« لمّا کانَتِ اليهودُ والنَّصاري يَسْجُدُونَ لِقُبورِ اْلأنْبِياءِ تَعْظيماً لِشَأْنِهِمْ وَيَجْعَلُونَها قِبلَةً يَتوجَّهُونَ في الصَّلاة نَحْوَها وَاتَّخَذُوها أوْثاناً ، مُنِعَ الْمُسْلِمُونَ في مِثْلِ ذلِکَ فَأمّا مَنِ اتَّخَذَ مَسْجِداً في جَوارِ صالِح وَقَصَدَ التَّبرُّکَ بِاْلقُرْبِ مِنْهُ لا لِلتَّعْظيمِ وَلا لِلتَّوَجُّهِ اِلَيْهِ فَلايَدْخُلُ في الْوَعيدِ الْمَذْکُورِ . » ( 1 )
« از آنجا که يهود و نصاري قبور پيامبران خود را براي تعظيم ، قبله برگزيده و هنگام نماز ، به آن توجه مي نمودند ، قبور آنان موقعيت بت
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ ارشاد الساري في شرح صحيح البخاري ، و ابن حجر در فتح الباري ، ج 3 ، ص 2088 ، اين نظريه را تأييد مي کند .
وي مي گويد : نهي مربوط به آن صورتي است که قبر به حالتي درآيد که ميان اهل کتاب رايج است و در غير اين صورت اشکال ندارد .
________________________________________ 97 ________________________________________
پيدا مي کرد ، از اين جهت مسلمانان از اين کار ممنوع گرديدند . اما اگر کسي در جوار قبر مرد صالحي به عنوان تبرّک مسجدي بسازد ، نه براي پرستش آنان و نه به خاطر توجه به آن در موقع نماز ، هرگز مشمول اين اخبار نخواهد بود . »
اين نه تنها قسطلاني است که در شرح بخاري ، احاديث مورد نظر را اين چنين تفسير مي کند ، بلکه علاّمه سندي ، شارح نسائي ، سخني به همين مضمون دارد که برخي از آن را مي آوريم :
« إتَّخَذُوا قُبُورَ أنْبِيائِهِمْ مَساجِدَ » ؛ أي قِبلةً للصَّلاةِ وَيُصَلُّونَ اِليها أو بَنُوا مَساجدَ عليها يُصَلُّونَ فيها ولعلَّ وجهَ الکراهَةِ أنَّهُ قَدْ يُفضي الي عِبادَة نَفْسِ القَبْرِ . ( 1 )
حاصل سخن او اين است که ساختن مسجد بر روي قبر ، حرام و احياناً مکروه است اگر قبر را قبله قرار دهد حرام است و در غير اين صورت مکروه است ؛ زيرا ممکن است منجر به عبادت صاحب قبر گردد .
باز مي گويد :
« يُحَذِّرُ أُمَّتَهُ أَنْ يَصْنَعُوا بِقَبْرِهِ ما صَنعَ الْيَهودُ والنَّصاري بِقُبورِ أَنْبيائِهِم مِنْ إتِّخاذِهِم تِلْکَ القُبورَ مَساجِدَ إمّا بِالسُّجُودِ اِلَيْها تَعْظِيماً لَها أَوْ بِجَعْلِها قِبْلةً يَتَوَجَّهُونَ في الصَّلاةِ اِلَيْها » ( 2 )
« او امت خود را ، از اين که با قبر او همان طور رفتار کنند که يهود و نصاري با قبر پيامبران خود رفتار مي کردند ، باز مي دارد ، زيرا آنان به
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ سنن نسائي ، ج 2 ، ص 41 ، مطبعه ازهر .
2 ـ سنن نسائي ، ج 2 ، ص 41
________________________________________ 98 ________________________________________
عنوان تعظيم ، بر قبور سجده مي کردند ، و يا آن را قبله خود قرار مي دادند . »
شارح صحيح مسلم ، در اين باره مي گويد : اگر پيامبر گرامي قبر خود و ديگري را از اتخاذ مسجد باز داشت ، به خاطر اين بود که مبادا مسلمانان در تعظيم او مبالغه کنند و کار به کفر بکشد ، از اين جهت وقتي مسلمانان مجبور شدند که مسجد پيامبر را توسعه دهند و حجره هاي همسران پيامبر و حجره عايشه را ، که مدفن پيامبر است ، در وسط مسجد قرار دهند ، ديوار مدوّري بر دور قبر کشيدند که مبادا قبر او ظاهر گردد و مسلمانان بر قبر او سجده کنند ، و سخن عايشه ( لَوْلا ذلِکَ لأبْرَزُوا قَبْرَه غِيرَ أَنَّه خُشِيَ اَنْ يُتَّخَذَ مَسْجِداً ) ناظر بر همين است .
شارح ديگر مي گويد : سخن عايشه مربوط به دوراني است که مسجد توسعه پيدا نکرده بود ، پس از توسعه و ادخال حجره وي در مسجد ، حجره را به صورت مثلث درآوردند که احدي نتواند ، بر قبر نماز بگزارد . سپس مي گويد گروه نصاري و يهود ، در کنار قبر ، آنان را مي پرستيدند و يا شريک عبادت قرار مي دادند .
با اين قرائن و فهم شرح کنندگان حديث ، نمي توان از احاديث جز اين فهميد و به غير آن فتوا داد .
مي توانيم از همه اين قرائن صرف نظر کنيم و مشکل را به گونه ديگر حل نماييم ؛ يعني بگوييم :
الف ـ مورد حديث جايي است که مسجدي بر روي قبر ساخته شود و اين مطلب ربطي به مشاهد مشرفه ندارد . در تمام مشاهد ، مسجد در کنار
________________________________________ 99 ________________________________________
مدفن ائمه و اوليا قرار گرفته ؛ به طوري که مسجد از حرم جدا است .
و به عبارت ديگر : حرمي داريم و مسجدي . حرم براي خواندن زيارت و توسل است و مسجد در کنار آن ، براي عبادت و ستايش خدا . در اين صورت اماکن مشرفه ، از مفاد حديث ( بر فرض اين که مفاد احاديث همان باشد که وهابي ها مي گويند ) بيرون است .
و اصلا چگونه مي توان گفت که ساختن مسجد در کنار قبر ، حرام و يا مکروه است ، در حالي که مسجد پيامبر در کنار قبر آن حضرت قرار گرفته است ؟ !
اگر صحابه پيامبر ، بسان ستارگان هستند که بايد به آنها اقتدا کرد ، چرا در اين مورد از آنان پيروي نکنيم ؟ آنان مسجد را آن چنان توسعه داده اند که قبر پيامبر و شيخين در ميان مسجد قرار گرفته است .
اگر مسجد سازي در کنار قبر اولياي خدا ، نامشروع بود ، چرا مسلمانان مسجد پيامبر را از هر طرف توسعه دادند ؟ بطوري که قبر در وسط مسجد قرار گرفت ، در حالي که مسجد در زمان پيامبر ، در ضلع شرقي محل قبر قرار داشت بر اثر توسعه ، قسمت غربيِ محل قبر نيز جزو مسجد شد .
آيا معناي پيروي از « سلف » و سلفي بودن که پيوسته گروه وهابي به آن افتخار ميورزند ، اين است که فقط در يک مورد از آنان پيروي کنيم ، و موارد ديگر را ناديده بگيريم ؟ !
از اين بيان روشن مي گردد که سخن ابن قيم که مي گويد : « در اسلام قبر و مسجد در کنار هم جمع نمي گردد » تا چه حدّ بي پايه و مخالف سيره مسلمانان است .
________________________________________ 100 ________________________________________
ب ـ از اين روايات ، بيش از اين استفاده نشد که پيامبر گرامي ( صلّي الله عليه وآله ) از مسجد سازي بر مدفن اوليا و يا جواز آن نهي کرده است ، ولي هرگز دليل قطعي وجود ندارد که ثابت کند اين نهي يک « نهي تحريمي » است بلکه احتمال دارد که « نهي تنزيهي » و به اصطلاح کراهتي باشد همچنانکه بخاري احاديث را به اين حمل کرده و عنوان بحث را اينگونه آورده است ؛ « باب ، يکره من اتّخاذ المساجد علي القبور . » ( 1 )
گواه ديگر بر تنزيهي بودن نهي ، آن است که اين مطلب با لعن بر « زائرات القبور » « زناني که قبور را زيارت کنند ) همراه وارد شده است . ( 2 ) بطور مسلم ، زيارت قبر براي زن ـ به خاطر يک رشته عوارض ـ مکروه است نه حرام .
اگر پيامبر اين گروه را لعن مي کند ، لعن گواه بر تحريم نيست ؛ زيرا در بسياري از روايات ، « مرتکبان کارهاي مکروه » نيز مورد لعن قرار گرفته اند و مقصود از لعن ، شدت کراهت و فاصله زياد گرفتن از رحمت خدا است . در روايات ، کساني که تنها مسافرت مي روند و تنها مي خوابند و تنها مي خورند نيز مورد لعن قرار گرفته اند .
* * *
در پايان ، نکته ديگري را ياد مي آوريم و آن اين که مسجد سازي بر روي قبر افراد صالح ، در صدر اسلام امري رايج بوده است .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ صحيح بخاري ، ج 2 ، ص 111
2 ـ
________________________________________ 101 ________________________________________
سمهودي مي گويد : ( 1 ) وقتي مادر علي ، فاطمه بنت اسد درگذشت ، پيامبر دستور داد که در محل مسجدي که امروز به آن قبر فاطمه مي گويند ، دفن کنند . مقصود ايشان اين است که محل قبر فاطمه بعدها به صورت مسجد درآمد ، و باز مي گويد : مصعب بن عمير و عبدالله بن جحش ، زير مسجدي که بر قبر حمزه ساخته شده است به خاک سپرده شدند .
همچنين مي گويد : در قرن دوّم بر روي قبر حمزه مسجدي به پا بود . ( 2 )
اين مسجد همچنان بود تا زمان تسلط وهابيان ، که آنان روي اين ادلّه واهي ، ويرانش کردند .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ وفاء الوفا ، ج 3 ، ص 897 ، تحقيق محمد محيي الدين .
2 ـ وفاء الوفا ، ج 3 ، ص 936 ـ 922
________________________________________ 102 ________________________________________
فصل : 4
زيارت قبور مؤمنان از نظر « کتاب » و « سنّت »
علما و دانشمندان اسلام ، به پيروي از آيات و احاديث ، زيارت قبور ، بخصوص زيارت قبور پيامبران و صالحان را تجويز کرده و براي آن فضيلت و کرامتي قائل شده اند . در اين ميان گروه وهابي ، اصل زيارت قبور را ( به حسب ظاهر ) حرام نمي دانند ولي سفر براي زيارت قبور اوليا را تحريم و ممنوع اعلام مي کنند .
اينک ما پس از فراغ از اصل زيارت ، مسأله « سفر براي زيارت قبور اوليا » را مطرح مي نماييم :
روشن است که زيارت قبور ، اثرات اخلاقي و تربيتي فراواني دارد . و در اينجا ، به گونه اي فشرده بدان اشاره مي گردد :
________________________________________ 103 ________________________________________
مشاهده آن وادي آرام ، که چراغ زندگي همه افراد ؛ از غني و فقير و نيرومند و توانا به خاموشي گراييده و ساکنان آن ، با سه قطعه لباس ، زير خاک آرميده اند ، دل و جان را تکان مي دهد و از آز و طمع انسان به شدت مي کاهد . اگر انسان چشم عبرت بين داشته باشد ، از اين رهگذر درس عبرت فرا مي گيرد و با خود چنين مي گويد : زندگي موقّتِ شصت يا هفتاد ساله ، که پايان آن پنهان شدن زير خروارها خاک و پوسيدگي و محو و نابودي است ، اين اندازه ارزش ندارد که انسان در تحصيل مال و مقام آن ، اين همه تلاش کند و بر خودي و بيگانه ظلم و ستم روا بدارد .
مشاهده اين وادي خاموشان ، که سخت ترين دلها را نرم و سنگين ترين گوشها را شنوا مي سازد و به کم سوترين چشمها فروغ مي بخشد ، سبب مي گردد که انسان در برنامه زندگي خود تجديد نظر کند و در مسؤوليت شديد خود ، در مقابل خدا و مردم و وظايف فردي و اجتماعي بينديشد و از خودکامگي هاي خود بکاهد . به فرموده رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) : زيارت قبور مايه يادآوري سراي آخرت است . ( 1 )
صحت و استواري زيارت قبور به قدري روشن است که چندان نياز به اقامه دليل ندارد ، ولي برخي از دلايل آن را براي گروه دير باور گوشزد مي کنيم :
قرآن و زيارت قبور :
قرآن کريم به پيامبر فرمان مي دهد که هيچ گاه بر جنازه منافق نماز
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ سنن ابن ماجه ، ج 1 ، « باب ماجاء في زيارة القبور » ، ص 113
________________________________________ 104 ________________________________________
نگزارد و نبايد بر کنار قبر او بايستد آنجا که مي فرمايد :
« وَلاتُصَلِّ عَلي أَحَد مِنْهُمْ مّاتَ اَبَداً وَلاتَقُمْ عَلي قَبْرِه اِنَّهُمْ کَفَرُوا بِاللهِ وَرَسُولِه وَماتُوا وَهُمْ فاسِقُونَ » ( 1 )
« براي کسي از آنان ( منافقان ) اگر بميرد ، هيچ گاه نماز نگزار و بر قبر آنان ( براي طلب مغفرت ) نايست ، آنان به خدا و پيامبرش کفر ورزيدند و در حالي که فاسق و بدکارند ، مرده اند . »
در اين آيه ، براي هدم شخصيت منافق ، و دادن گوشمال به اعضاي اين حزب ، به پيامبر خدا فرمان مي دهد :
1 ـ بر جنازه احدي از آنان نماز مگزار .
2 ـ بر قبر آنان نايست . اين حقيقت را با جمله « ولا تقم علي قبره » ادا کرده است .
از اين که مي فرمايد : درباره منافق اين دو کار را انجام نده ، مفهومش آن است که اين کار درباره غير منافق خوب و شايسته است .
اکنون بايد ببينيم مقصود از « وَلا تَقُمْ عَلي قَبْرِهِ » چيست ؟ آيا مقصود تنها قيام به هنگام دفن است که درباره منافق جايز نيست و درباره مؤمن لازم و شايسته است ؟ يا مقصود اعم از زمان دفن و ديگر مواقع است ؟
برخي از مفسّران آيه را ناظر به زمان دفن دانسته اند ولي گروهي ديگر ؛ مانند بيضاوي و غيره ، با ديد وسيع نگريسته و آيه را چنين تفسير مي کنند : « ولا تَقُمْ عَلي قَبْرِهِ لِلدَّفْنِ أوْلِزِيارَة . » ( 2 )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ توبه : 84
2 ـ تفسير بيضاوي ، ج 3 ، ص 77
________________________________________ 105 ________________________________________
دقت در مفاد آيه مي رساند که مقصود يک معناي وسيع است ؛ اعم از توقف هنگام دفن يا وقوف پس از آن .
زيرا دو جمله ، مجموعِ مضمون آيه را تشکيل مي دهد و آنها عبارتند از :
الف ـ « لاتُصَلِّ عَلي أَحَد مِنْهُمْ ماتَ اَبَداً »
لفظ « أَحَد » به حکم اين که در سياق نهي واقع شده ، مفيد استغراق افراد است و لفظ « أبداً » مفيد استغراق زماني است و معناي جمله چنين است : « براي هيچ کس از منافقان و در هيچ زمان نماز مگزار . »
با توجه به اين دو لفظ ، مي توان به روشني به دست آورد که مقصود از جمله ، خصوصِ نماز بر ميت نيست ؛ زيرا نماز بر ميت فقط يک بار قبل از دفن انجام مي گيرد و ديگر قابل تکرار نيست ، پس اگر مقصود خصوص نماز ميت بود ، نيازي به آوردن لفظ « أبداً » نبود و تصور اين که اين لفظ به منظور افاده « استغراق افرادي » است ، کاملا بي مورد است ؛ زيرا جمله « لاتُصَلِّ عَلي اَحَد » مفيد چنين شمول و استحباب است ، ديگر لزومي ندارد که بار ديگر به بيان آن بپردازد .
گذشته از اين ، لفظ « ابدا » در لغت عرب براي استغراق « زماني » است نه « افرادي » ؛ مانند : « ولا أَنْ تَنْکِحُوا أَزْؤاجَه مِنْ بَعْدِهِ اَبَداً . » ( 1 )
بنابر اين مفاد جمله نخست اين است که : « هيچگاه براي احدي از منافقان طلب رحمت و مغفرت مکن ، خواه با گزاردن نماز و خواه به غير آن . »
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ احزاب : 53
________________________________________ 106 ________________________________________
ب ـ « لاتَقُمْ عَلي قَبْرِه »
مفهوم اين جمله ، به حکم عطف بر جمله پيشين ، چنين است : « وَلا تَقُمْ عَلي قَبْرِ اَحَد مِنْهُم اَبَداً » زيرا قيودي که در معطوف عليه وجود دارد بر معطوف نيز وارد مي شود .
در اين صورت نمي توان گفت : مقصود از « قيام » همان قيام هنگام دفن است ؛ زيرا فرض اين است که قيام موقع دفن ، درباره هر فردي قابل تکرار نيست ، و لفظ « ابداً » که در اين جمله نيز در تقدير است ، حاکي است که اين عمل قابل تکرار مي باشد و تصور اين که اين لفظ براي استغراق افراد است ، پاسخ آن در جمله قبل گفته شد ؛ زيرا با وجود « أحد » نيازي به افاده مجدد آن نيست .
با توجه به اين دو مطلب در الفاظ : « لاتصل » و « لاتقم » مي توان گفت : خداوند پيامبر را از هر نوع « طلب رحمت » بر منافق ، خواه از طريق نماز بر مرده او و يا مطلق دعا و از هر نوع « وقوف بر قبر » او ، خواه هنگام دفن يا پس از آن ، نهي کرده است ، و مفهوم آن است که اين دو عمل ؛ طلب رحمت و قيام و وقوف بر قبر مؤمن در تمام اوقات ، جايز و شايسته است و يکي از آن اوقات ، وقوف بر زيارت و خواندن قرآن بر مؤمن است ، که سالها است به خاک سپرده شده است .
احاديث و زيارت قبور
از احاديثي که صحاح و سنن آنها را نقل کرده اند ، استفاده مي شود که
________________________________________ 107 ________________________________________
پيامبر خدا به علّتي ، بطور موقّت از زيارت قبور نهي کرده بود سپس اجازه داد که مردم راهيِ زيارت آنها شوند .
شايد علت نهي اين بوده که اموات گذشته آنان ، غالباً مشرک و بت پرست بوده اند و اسلام علاقه و پيوند آنان را با جهان شرک قطع کرده بود . ممکن است علت نهي چيز ديگري بوده باشد و آن اين که گروه تازه مسلمان ، بر سر خاک مردگان به باطل نوحه سرايي مي کردند و سخنان خارج از ادبِ اسلامي به زبان مي راندند . ولي پس از گسترش اسلام و پا برجايي نهال ايمان در دل افراد ، اين نهي برداشته شد و پيامبر گرامي به خاطر منافع تربيتي که در زيارت قبور هست اجازه داد تا مردم به زيارت قبور بشتابند . نويسندگان سنن و صحاح در اين زمينه چنين نقل مي کنند :
1 ـ « زُورُوا القبورَ فإنها تُذَکِّرُکم الآخِرَةَ . . . » ( 1 )
« قبرها را زيارت کنيد ؛ زيرا زيارت آنها ، مايه يادآوري سراي ديگر مي گردد . »
2 ـ « کُنْتُ نَهَيْتُکُمْ عَنْ زِيارَةِ الْقُبُورِ فَزُورُوا ، فَاِنَّها تُزَهِّدُ فِي الدُّنْيا وَتُذَکِّرُ الآخِرَةَ » ( 2 )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ صحيح ابن ماجه ، ج 1 ، « باب ماجاء في زيارة القبور » ، ص 113
2 ـ سنن ابن ماجه ، باب « ماجاء في زيارة القبور » ، ج 1 ، ص 114 طبع هند ؛ صحيح ترمذي ابواب الجنائز ، ج 3 ، ص 274 همراه با شرح ابن العربي المالکي طبع لبنان .
ترمذي پس از نقل حديث از بريده مي گويد : « حديثُ بريدة صحيحٌ والعَملُ علي هذا عند أهلِ العلم ، لايرُون بزيارة القبورِ بأساً وَهو قولُ ابنِ المبارکِ والشافعي واحمدَ واسحاق » ؛ « حديث بريده صحيح است و اهل علم به آن عمل مي کنند ، و براي زيارت قبور مانعي نمي انديشند ، اين است نظريه گروهي مانند : ابن مبارک و شافعي و احمد و اسحاق . »
ضمناً به مدارک ياد شده در زير مراجعه فرماييد :
ـ صحيح مسلم ، ج 3 ، باب « استئذان النّبي ربّه عزّوجلّ في زيارة قبر أمّه » ، ص 65
ـ صحيح ابو داود ، ج 2 ، کتاب الجنائز ، باب « زيارة القبور » ، ص 195
ـ صحيح مسلم ، ج 4 ، کتاب الجنائز ، باب « زيارة القبور » ، ص 73
________________________________________ 108 ________________________________________
« من شما را از زيارت قبور نهي کرده بودم ، از اين به بعد زيارت کنيد ؛ زيرا زيارت قبور ، شما را نسبت به دنيا بي اعتنا مي سازد و آخرت را به ياد مي آورد . »
روي همين اساس است که پيامبر گرامي ، قبر مادر خود را زيارت مي کرد و مردم را به زيارت قبور سفارش مي فرمود ؛ زيرا زيارت قبور مايه يادآوري آخرت است .
3 ـ « زارَ النّبيّ قَبْرَ اُمِّهِ فَبَکي واَبْکي مَنْ حَولَه . . . إستأْذَنْتُ رَبِّي في اَنْ أَزُورَ قَبرها ، فَاَذِنَ لِي ، فَزُورُوا الْقُبُورَ فَإِنَّها تُذَکِّرُکُمُ الْمَوْتَ » ( 1 )
« پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) قبر مادر خود را زيارت کرد و در کنار قبر او گريست و کساني را که دورش گرد آمده بودند گرياند ، آنگاه فرمود : از خدايم اجازه گرفته ام که قبر مادرم را زيارت کنم ، شما نيز قبرها را زيارت کنيد ، زيرا زيارت آنها مرگ را به ياد مي آورد . »
4 ـ عايشه مي گويد :
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ صحيح مسلم ، ج 3 ، باب « استئذان النّبي ربه عزوجل في زيارة قبر أمّه » ، ص 65 ، ابن ماجه ، ج 1 ، ص 114 ، نکته اين که پيامبر از خدا اجازه گرفته است که قبر مادر خود را زيارت کند اين است که به عقيده راويان حديث ، مادر پيامبر اسلام « مشرک » بوده است . به طور مسلم مادر پيامبر بسان پدر و اجداد و نياکان او همگي اهل توحيد بوده و بر آيين حنيف بودند . از اين جهت تمام قسمت هاي اين حديث با موازين علمي سازگار نيست .
سنن ابن داود ، ج 2 ، کتاب الجنائز ، ص 195 ، ط مصر با تعليقات شيخ احمد سعد از علماي ازهر ؛ صحيح مسلم ، ج 4 ، کتاب الجنائز ، باب « زيارة قبر المشرک » ، ص 74
________________________________________ 109 ________________________________________
« أنَّ رَسُولَ اللهِ رَخَّصَ في زِيارَةِ الْقُبُورِ » ( 1 )
« پيامبر خدا بر زيارت قبور اجازه داد . »
5 ـ عايشه همچنين مي گويد : پيامبر کيفيت زيارت قبور را اين چنين برايم آموخت :
« فَأمَرَني رَبِّي آتي الْبقِيعَ فَأَسْتَغْفِرَلَهُمْ ، قُلْتُ کَيفَ أقُولُ : يا رسول اللهَ ، قالَ : قُولي : السلامُ علي أهل الدِّيارِ مِنَ الْمُؤمنينَ والمُسْلِمينَ يَرْحمُ الله المُسْتَقْدِمينَ مِنّا وَالمُسْتأخِرينَ وإنّا إنْ شاءالله بِکُمْ لاحِقونَ » ( 2 )
« پروردگارم دستور داد که به بقيع بيايم و بر خفتگان در آن طلب آمرزش کنم ، ( عايشه ) مي گويد : گفتم اي رسول خدا چگونه بگويم ؟ فرمود : بگو سلام بر اهل اين ديار ؛ از مؤمنان و مسلمانان . خداوند پيشينيان از ما و آنان که به دنبال ما مي آيند را رحمت کند ، ما به همين زودي به شما ملحق مي شويم . »
6 ـ در احاديث وارد شده که پيامبر با چه جمله هايي به زيارت قبور مي پرداخت ، مانند :
« السَّلامُ عَلَيْکُم دارَ قَوْم مُؤمنينَ وإنّا واِيّاکُمْ مُتواعِدونَ غَداً ومُواکِلُونَ ، واِنّا اِنْ شاءاللهُ بِکُم لاحِقُونَ ، أللّهمَّ اغْفِر لأِهْلِ بقيع الغَرْقَدِ » ( 3 )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ سنن ابن ماجه ، ج 1 ، ص 114
2 ـ سنن نسائي ، ج 3 ، ص 76 و صحيح مسلم ، ج 3 ، باب « ما يقال عند دخول القبور » ، ص 64
3 ـ سنن نسائي ، ج 4 ، ص 77 ـ 76
________________________________________ 110 ________________________________________
در حديث ديگر ، چنين آمده :
« السَّلامُ عَلَيْکُمْ أهْلَ الدِّيارِ مِنَ الْمُؤْمِنينَ وَالْمُسْلِمِينَ وَإنّا اِنْ شاءاللهُ بِکُمْ لاحِقونَ ، اَنتُم لنا فَرَطٌ ونَحْنُ لَکُم تَبَعٌ أسْئَلُ الله الْعافِيةَ لَنا وَلَکُمْ » ( 1 )
از حديث عايشه استفاده مي شود که هرگاه آخر شب فرا مي رسيد ، پيامبر به سوي بقيع مي رفت و مي گفت :
« السَّلامُ عَلَيْکُمْ دارقَوْم مُؤْمِنينَ وَاَتاکُمْ ما تُوعَدُونَ ، غَداً مُؤَجِّلُونَ ، وَاِنّا اِنْ شاءَاللهُ بِکُمْ لاحِقُونَ أَللّهُمَّ اغْفِرْ لاِهْلِ بَقِيعِ الْغَرْقَدِ » ( 2 )
ازحديث ديگري استفاده مي شود که پيامبرگرامي بطوردستجمعي به زيارت قبور مي شتافت و به آنان تعليم مي کرد که اهل قبور را چگونه زيارت کنند .
« کانَ رسوُلُ اللهَ يُعَلِّمُهُمْ اِذا خَرَجوا اِلَي الْمَقابِرِ فَکانَ قائِلُهُمْ يَقُول : السَّلامُ عَلَي أهلِ الدِّيارِ ( يا ) السَّلامُ عَلَيْکُمُ أهْلَ الدِّيارِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُسْلِمِينَ وإنّا إنْ شاءَاللهُ لاحِقُونَ أَسْئَلُ اللهَ لَنا وَلَکُم الْعافِيَةَ . . . » ( 3 )
زنان و زيارت قبور
تنها مسأله اي که باقي ماند موضوع زيارت زنان است . در برخي از روايات
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ سنن نسائي ، ج 4 ، ص 77 ـ 76
2 ـ صحيح مسلم ، ج 3 ، باب « ما يقال عند دخول القبور » ، ص 63
3 ـ صحيح مسلم ، ج 3 ، باب « ما يقال عن دخول القبور » ، ص 11
________________________________________ 111 ________________________________________
نقل شده که پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) از زيارت زنان را باز داشته است .
« لَعَنَ رَسُولُ اللهِ زَوّاراتِ الْقُبُورِ » ( 1 )
« پيامبر خدا ، زناني را که بسيار به زيارت قبور روند ، لعن کرد . »
ولي بايد توجه داشت که استدلال با اينگونه احاديث ، بر حرمت زيارت براي زنان ، از جهاتي صحيح نيست :
1 ـ بسياري از علما اين نهي را ، نهي کراهتي مي دانند و علت کراهت ، شرايط خاصي است که بر آن زمان حاکم بوده است که يکي از شارحان حديث مانند مؤلف « مفتاح الحاجه » در شرح خود بر صحيح ابن ماجه مي گويد :
« إخْتَلَفُوا في الْکَراهَةِ هَلْ هِيَ کِراهَة تَحْرِيم أَوْ تَنزيه ذَهَبَ الاَْکثَرُ اِلي الْجَوازِ اِذا آمنَتْ بِالْفِتْنَةِ . » ( 2 )
« علما درباره نهي پيامبر ، بر دو قولند که آيا نهي تحريمي است يا کراهتي . ولي اکثر علما معتقدند که زن در صورتي که از فتنه مطمئن باشد مي تواند به زيارت قبر برود . »
2 ـ در احاديث گذشته ( 3 ) خوانديم که عايشه از پيامبر نقل کرده بود که پيامبر زيارت قبور را آزاد اعلام کرد . اگر زنان از اين حکم مستثني بودند لازم بود که يادآور شود اين حکم مخصوص مردها است بخصوص که گوينده زن است و طبعاً در ميان مخاطب هاي او زن وجود داشته است و هر مخاطبي
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ صحيح ابن ماجه ، کتاب الجنائز ، باب « ماجاء في النهي عن زيارة النساء القبور » ، ج 1 ، ص 478 ، ط اول ـ مصر .
2 ـ حواشي ابن ماجه ، ج 1 ، ص 114 ، ط هند .
3 ـ به حديث شماره 7 مراجعه گردد .
________________________________________ 112 ________________________________________
مي انديشد که حکم و تکليف به او متوجه است .
3 ـ در برخي از احاديث وارد شده است که پيامبر به عايشه نحوه زيارت قبور را تعليم داد . ( 1 ) وشخص عايشه پس از پيامبر گرامي به زيارت قبور مي رفت .
4 ـ ترمذي نقل مي کند وقتي برادر عايشه ( عبدالرّحمان بن ابي بکر ) در « الحُبشي » درگذشت ، جنازه او را به مکه برده و در آنجا به خاک سپردند ، وقتي خواهر وي عايشه از مدينه به مکه آمد ، به زيارت قبر برادر شتافت و در کنار خاکش دو شعر در سوک او سرود و سخناني گفت . ( 2 )
شارح صحيح ترمذي ، « امام حافظ ابن العربي » متولد 435 متوفاي سال 543 در تعليقه هايش بر صحيح مي نويسد : صحيح اين است که پيامبر به مردان و زنان اجازه داده به زيارت قبور بروند ، اگر برخي زيارت آنان را مکروه مي شمارد به خاطر بي تابي و کم صبري بر سر قبر ، و يا به خاطر نداشتن حجاب کامل بوده است .
5 ـ بخاري از « انس » نقل مي کند : پيامبر زني را ديد که بر سر عزيز از دست رفته اش گريه مي کند . فرمود : تقوا را پيشه خود ساز و صبر بنما ، آن زن پيامبر را نشناخت ، گفت : مرا رها کن ، به مصيبتي که من گرفتار شده ام تو نشده اي . وقتي به او گفتند او پيامبر است ، قبر عزيز خود را رها کرد و خانه پيامبر آمد ، معذرت خواست که من شما را نشناختم . پيامبر فرمود : صبر در مصيبت مطلوب است . ( 3 )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ به حديث شماره 8 مراجع گردد .
2 ـ صحيح ترمذي ، ج 4 ، کتاب الجنائز ، باب « ماجاء في زيارة القبور » ص 275
3 ـ صحيح بخاري ، کتاب الجنائز ، باب « زيارة القبور » ص 100 ؛ صحيح ابي داود ، ج 2 ، ص 171
________________________________________ 113 ________________________________________
اگر زيارت قبر براي زنان حرام بود ، پيامبر گرامي او را از اين کار نهي مي کرد . در حالي که پيامبر تنها او را به صبر سفارش کرد . و سخن پيامبر پس از بازگشت زن به خانه او ، موضوع « صبر و استقامت در مصائب » بود ، نه مسأله « زيارت قبر » و گرنه امر مي کرد که ديگر به زيارت قبر عزيز خود نرود .
6 ـ « فاطمه » دخت پيامبر گرامي در هر جمعه به زيارت قبر عموي خود « حمزه » مي رفت و در کنار قبر او نماز مي گزارد و گريه مي کرد . ( 1 )
7 ـ قرطبي مي گويد : پيامبر هر زن زائر را لعن نکرد ، بلکه زن زائري را لعن کرد ، که پيوسته به زيارت قبور برود ، به گواه اين که مي گويد : « زوارات القبور » و « زوار » صيغه مبالغه است . ( 2 )
و شايد علت لعن اين است که : زيارت بيش از حد ، مايه تضييع حق زوج و وسيله تبرّج در انظار ، و گريه هاي همراه با داد و فرياد است و اگر در زيارت زن اموري از اين قبيل نباشد ، اشکالي نخواهد داشت ؛ زيرا يادآوري مرگ ، از اموريست که مردان و زنان هر دو به آن نيازمند مي باشند .
8 ـ اگر زيارت قبور ، مايه کناره گيري از دنيا و کاهش حرص و آز و يادآوري آخرت در زائر مي گردد . نفع ديگري است به حال ميت ؛ کسي که زير خروارها خاک خفته و دستش از همه چيز کوتاه گرديده است ؛ زيرا معمولا زيارت ها با خواندن فاتحه و اهداي ثواب آن ، همراه مي باشد و اين بهترين هديه است که زنده مي تواند به عزيز نهفته در خاک خود تقديم کند .
ابن ماجه در سنن خود نقل مي کند که پيامبر فرمود :
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ مستدرک حاکم ، ج 1 ، ص 377 ، وفاء الوفاء ، ج 2 ، ص 112
2 ـ ابو داود در سنن خود ، ج 2 ، ص 196 ، زائرات نقل کرده است .
________________________________________ 114 ________________________________________
« اِقرَؤا يس عَلي مَوْتاکُم »
« بر مردگان خود سوره يس بخوانيد . »
در اين صورت هيچ تفاوتي بين زن و مرد نيست که يکي ممنوع و ديگري مجاز باشد ، مگر اين که زنان شرايط خاص داشته باشند که در گذشته بدان اشاره شد .
________________________________________ 115 ________________________________________
فصل : 5
آثار سازنده زيارت قبور شخصيت هاي مذهبي
قبوري که مورد توجه خداپرستان جهان ، بخصوص مسلمانان است ، غالباً مدفن گروهي است که در اجتماعي داراي رسالتي بوده و آن را بگونه اي شايسته به انجام رسانده اند .
اين گروه عبارتند از :
1 ـ پيامبران و پيشوايان مذهبي که رسالت الهي را به دوش گرفته و با دادن جان و مال و نثار خون عزيزان و تحمّل رنج و درد ، به هدايت مردم همّت گماشتند .
2 ـ علما و دانشمندان بزرگ که بسان شمع سوخته و اطراف خود را روشن ساخته اند و در محافل تحقيقاتي با قوت لايموتي ساخته و گنجينه
________________________________________ 116 ________________________________________
بزرگي را به نام علم و دانش در اختيار بشر نهاده اند و او را با کتاب الهي ، وکتاب طبيعت ، و زبان آفرينش آشنا ساخته اند و علوم ديني و انساني و طبيعي را پي ريزي نموده اند .
3 ـ گروهي که جام صبرشان از مظالم اجتماع و حق کشي هاي روز افزون و تبعيض هاي ناروا ، لبريز شده و براي احياي حقوق انساني و عدالت اجتماعي ، جان به کف ، با حاکم ستمگر و خودخواه به نبرد پرداخته اند . و با خون خود مظالم حاکم جائر را از اجتماع شسته اند . ( شهداي راه اسلام )
هيچ انقلاب و رفرمي در اجتماع بي بها نخواهد بود و بهاي انقلاب مقدسي که مي خواهد کاخهاي ستمگران را فرو ريزد ، و گلوي چروکيده آنان را بفشرد ، خون مقدس آن گروه از رزمندگان است که مي خواهند عدالت و دادگري و حرّيت و آزادي را به کشور باز گردانند . اين گروه ها هستند که مردم به زيارت آنان مي روند و اشک شوقي ، در کنار مرقد آنان مي ريزند و به ياد خدمات ارزنده و جانبازيهاي مقدس آنان مي افتند و با خواندن سوره اي از قرآن ، روح آن عزيزان را نوازش مي دهند و با سرودن اشعاري درباره فداکاريها ، و فضائل انساني ، و ملکات اخلاقي آنان ، خاطره و مکتب آنان را احيا و زنده مي سازند و توده ها را براي پيمودن راه آنان ، دعوت مي نمايند .
زيارت قبور اين گروه از شخصيت ها نوعي سپاسگزاري و قدرداني از جانبازي و فداکاريهاي آنان است و يادآوري به نسل معاصر که پاداش آن کس که راه حق و فضيلت را برگزيند و در دفاع از عقيده و گسترش حريت وآزادي جان بسپارد ، اين است که هيچ گاه از خاطره ها محو نمي گردد و مرور زمان که همه چيز را در دلهاي صاف و پاک ، داغ تر و شعلهورتر مي سازد . پس چه بهتر
________________________________________ 117 ________________________________________
نسل معاصِر و نسل هاي آينده نيز ، راه آنان را بپيمايند ؛ زيرا با ديدگان خود پاداش جانبازي رجال حق را ديده اند .
بررسي ياد شده ، ما را از اهميت بزرگداشت شخصيت هاي بزرگ مذهبي و جانبازان راه حق و حقيقت ، آگاه ساخت .
روي اين بيان بايد پيوسته در بزرگداشت اين افراد در حال ممات ، بسان حال حيات بکوشيم و آثار و يادگاري هاي آنان را حفظ و صيانت بنماييم . ميلاد و زاد روز آنان را جشن بگيريم و روز وفات آنان را ، روز سوگواري اعلام کنيم و با بر پا ساختن مجالس عظيم و سخنراني هاي مؤثر و مفيد ، مردم را در آن روز به شناسايي مکتب آنان و حفظ و نگهداري آن در اعصار آينده ، دعوت نماييم . مدفن و خاک آنان را محترم شمرده و از هر نوع اهانت و تحقير خودداري کنيم ؛ زيرا احترام به خاک آنان ، احترام به مکتب و دعوت آنها است ، همچنانکه اهانت و تحقير مدفن و آثار آنان ، اهانت به راه و رسم آنان به شمار مي رود .
در اين ايّام وقتي انسان به قبرستان بقيع گام مي نهد و قبور پيشوايان اسلام و صحابه عزيز پيامبر را مي بيند که با آن همه تلاش و فداکاري و سخت کوشي ، اينک به صورتي در معرض اهانت قرار گرفته اند ، سخت تکان مي خورد ، و از سنگ دلي گروه وهابيان ، که خود را مروج آيين اسلام مي دانند ! سخت در شگفت مي ماند ؛ زيرا از يک طرف نام پيشوايان دين و صحابه پيامبر را بالاي منابر ، با احترام ياد مي کنند و از سوي ديگر ، وقتي به قبور آنان مي رسند ، کمترين احترام نمي کنند ، و حتي از اين که حيوانات ، حول و حوش مدفن آنان را آلوده کنند ، ابداً بيم و هراس ندارند و لفظ « شرک » و « مشرک » را دستاويز خود قرار داده ، هر نوع احترام و تعظيم اوليا را تحت اين عنوان
________________________________________ 118 ________________________________________
مي کوبند و آن چنان انسان را در مورد بزرگداشت اوليا محدود مي کنند و انديشه و زبان و گوش و چشم را به زنجير مي کشند ، که حرکت انسان را به پاس خدمات اوليا ، شرک و انجام دهنده را مشرک مي نامند . تو گويي آنان با اولياي الهي نوعي عداوت دارند که از هر نوع احترام به آنان ، سخت ناراحت مي شوند .
زيارت قبر پيامبر
در اين جا دلائل قرآني و حديثي خود را منعکس نموده و از خواننده گرامي مي خواهيم که در اين قسمت دقت بيشتر کند .
گواهي از قرآن
قرآن مجيد ، به افراد گنهکار دستور مي دهد که حضور پيامبر خدا برسند و از او درخواست کنند که درباره آنان ، از خدا طلب آمرزش نمايد زيرا دعاي پيامبر درباره آنان مستجاب مي گردد . چنانکه مي فرمايد :
« وَلَوْ اَنَّهُمْ اِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاءوک فَاسْتَغْفَرُوا الله وَاستَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللهَ تَوّاباً رَحيماً » ( 1 )
« اگر آنان وقتي بر نفس خويش ستم کردند ، حضور تو برسند ، هم خود توبه کنند و هم رسول خدا درباره آنان طلب آمرزش کند ، خدا را توّاب و رحيم مي يابند . »
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ نساء : 64
________________________________________ 119 ________________________________________
اگر ما بوديم و تنها همين يک آيه ، مي گفتيم : آيه مربوط به روزي است که پيامبر در ميان مردم باشد . ولي روي جهاتي مي توان ، از اين آيه يک حکم کلّي که مخصوص به زمان حيات دنيوي نباشد استفاده کرد ؛ زيرا :
الف ـ آيات قرآني ، براي انبيا و اوليا بلکه براي گروههايي ، حيات برزخي قائل است و آنان را در آن جهان بينا و شنوا معرفي مي کند که اين بخش از آيات کريمه در بحث « توسل به ارواح مقدسه » خواهد آمد .
ب ـ احاديث و روايات ، به روشني گواهي مي دهند که فرشتگان پيام هاي افراد را به خاتم پيامبران مي رسانند و اين احاديث در صحاح وارد شده است ؛ مانند :
« إنَّ رَسُولَ اللهِ قالَ : ما مِنْ أَحَد يُسَلِّمُ عَليَّ إلاّ رَدَّ اللهُ عَلَيَّ رُوحي حتي اَرُدَّ عليهِ السَّلامَ » ( 1 )
« پيامبر گرامي فرمود : هيچ کس نيست بر من سلام کند ، مگر اين که خداوند سلام او را به روح من مي رساند و من پاسخ او را مي گويم . »
و فرمود :
« صَلُّوا عَلَيَّ فَاِنَّ صَلاتَکُم يَبْلُغُنِي حَيْثُ کُنتُم » ( 2 )
« بر من درود بفرستيد ؛ زيرا درود شما بر من مي رسد . »
ج ـ جامعه اسلامي از همان روزهاي نخست از اين آيه يک معناي وسيع و کلّي ، که موت پيامبر مانع از آن نيست ، فهميده و بر طبق آن عمل کرده اند
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ سنن ابي داود ، ج 1 ، کتاب الحج ، باب زيارة القبور ـ صص 470 و 471
2 ـ التاج الجامع للاصول في احاديث الرسول ( صلّي الله عليه وآله ) تأليف شيخ منصور علي ناصف ، ج 2 ، ص 189
________________________________________ 120 ________________________________________
و پس از درگذشت پيامبر ، گروهي از عرب ها ، با اذهان صاف و غير آلوده به مناقشات کلامي ، به زيارت قبر پيامبر مي آمدند و اين آيه را مي خواندند و از پيامبر مي خواستند که درباره آنان استغفار نمايد .
تقي الدين سبکي در کتاب « شفاء السقام » و سمهودي در کتاب « وفاء الوفا » نمونه هايي را آورده اند :
سفيان بن عنبر که از مشايخ شافعي است از « عتبي » نقل مي کند که در کنار قبر پيامبر بودم عربي آمد و گفت :
« السَّلام عَلَيْکَ يا رَسُولَ اللهِ سَمِعْتُ الله يقولُ : ( وَلَوْ أَنَّهُم إذْ ظَلَمُوا أَنفُسَهُمْ جَاءُوکَ فَاسْتَغْفرُوا اللهَ وَاسْتَغفرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدوا الله توّاباً رحيماً ) وَقَدْ جِئتُکَ مُسْتَغْفِراً مِنْ ذَنْبي مُسْتَشْفِعاً بِکَ إلي رَبّي »
سپس گريه کرد و شعري سرود و استغفار کرد و حرم پيامبر را ترک گفت :
يا خَيْرَ مَن دُفِنتْ بالقاع اَعظُمُه * * * فَطابَ مِنْ طِيْبِهنَّ القاعُ والاکُمُ
نفسي الْفِداءُ بِقَبْر أنْتَ ساکِنُه * * * فيه الْعِفافُ وَفيه الْجُودُ والْکَرَمُ ( 1 )
سه روز از دفن پيامبر گذشته بود ، عربي آمد و خود را روي قبر پيامبر افکند و خاک قبر را بر سر ريخت و گفت : « پيامبر خدا ! تو گفتي و ما نيز شنيديم ، از خدا گرفتي آنچه ما از تو گرفتيم ، از جمله آنچه که از جانب خدا نازل شده است آيه « وَلَوْ أنَّهُمْ اِذْ ظَلَمُوا . . . . » است ، من بر نفس خويش ستم کردم و آمدم درباره من طلب آمرزش کني . »
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ وفاء الوفا ، ج 4 ، ص 1361
________________________________________ 121 ________________________________________
اين اعمال گواهي مي دهند ، اين مقام و رتبه که به حکم اين آيه به پيامبر گرامي داده شده است ، به حال حيات او اختصاص نداشته و در حال برزخي نيز اين مقام براي او ثابت است .
بطور مسلّم ، مسلمانان آياتي را که در مورد احترام پيامبر وارد شده است مخصوص به حيات او نمي دانند . در هنگام دفن جنازه حسن بن علي برخي در کنار قبر ، سر و صدايي به راه انداختند ، فوراً حسين بن علي براي ساکت نمودنِ آنان ، اين آيه را خواند :
« يا اَيُّها الَّذيِنَ آمَنُوا لا تَرْفَعُوا أَصْواتَکُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبي » ( 1 )
« اي افراد با ايمان ، از صداي خود بکاهيد ، و بلندتر از پيامبر سخن نگوييد . »
هيچ کس ، حتي امويان نگفتند که اين آيه مخصوص دوران زندگي پيامبر است . هم اکنون همين گروه « وهابي » پيش روي قبر پيامبر اين آيه را نوشته و بر ديوار زده اند و با اين عمل مي خواهند بگويند که بايد از صداي خويش بکاهيم و بلند سخن نگوييم . روي اين جهات ، مي توان از آيه معنايي وسيع فهميد و آن اين است که اکنون مسلمانان مي توانند به حضور پيامبر برسند و از او درخواستِ طلب آمرزش از خدا کنند و زيارت پيامبر اسلام مفادي جز مفاد اين آيه و مشابه آن ندارد .
اين آيه بر دو مطلب دلالت دارد :
1 ـ پس از رحلت پيامبر ، مي توان حضور او رسيد و از او درخواست کرد که
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ حجرات : 2
________________________________________ 122 ________________________________________
درباره انسان ، از خدا طلب آمرزش کند و اين مطلبي است که بعدها پيرامون آن ، تحت عنوان « توّسل به اولياي خدا » بحث خواهيم کرد .
2 ـ اين آيه گواه است بر مشروع بودن زيارت پيامبر گرامي ؛ زيرا حقيقت « زيارت » جز « حضور زائر نزد زيارت شونده » چيز ديگري نيست ، اگر جايز است که در کنار قبر پيامبر قرار گيريم و از او درخواست کنيم که از خدا براي ما طلب آمرزش کند ، در حقيقت دو کار انجام داده ايم :
الف ـ از او درخواست کرده ايم که در حق ما « طلب آمرزش از خدا » کند .
ب ـ نزد او حاضر شده و با او به سخن پرداخته ايم و زيارت حقيقتي جز اين ندارد و غالباً مضامين زيارت از همين مسائل تشکيل يافته است .
از اين جهت اين آيه گواه بر هر دو مطلب است .
گواه ديگر
اتفاق و اجماع مسلمانان در اعصار گوناگون بر حکمي از احکام ، روشن ترين گواه بر صدق و استواري آن است ، اتفاق بر زيارت قبر پيامبر گرامي ، يکي از مصاديق روشن اين قاعده است . با مراجعه به کتابهاي حديث و فقه و اخلاق و تاريخ ، بخصوص مربوط به مناسک حج ، حقيقت اين مطلب روشن مي گردد .
مرحوم علامه اميني ، از چهل و دو منبع اسلامي ، استحباب زيارت قبر پيامبر را نقل کرده است . ايشان در کتاب الغدير ، ج 5 ، ص 129 ـ 106 نصوص و کلمات آنان را ، با کمال دقت نقل کرده است . و از کتابهايي که ما به آنها
________________________________________ 123 ________________________________________
مراجعه کرده ايم ، عبارتند از :
1 ـ « شفاء السقام ، في زيارة خير الأنام » نگارش تقي الدين سبکي شافعي ( متوفاي 756 ) . وي در اين کتاب بخشي از نصوص و عبارات علما را نقل کرده است .
2 ـ « وفاء الوفا » تأليف سمهودي ( متوفاي 911 ) . وي در اين کتاب ، نصوص و کلمات علما را که جملگي حاکي از استحباب مؤکد مي باشد ، نقل کرده است .
3 ـ « الفقه علي المذاهب الأربعه » که به قلم چهار تن از علماي مذاهب چهارگانه و بيانگر افکار چهار امام اهل تسنن است و همگان از افکار و آراء آنان پيروي مي کنند .
آنان همگي مي گويند :
« زيارة قبرِ النَّبي أفْضَلُ الْمَنْدُوباتِ ، ورَد فيها أحادِيثُ » ( 1 )
احاديث پيرامون زيارت پيامبر گرامي
احاديث درباره زيارت پيامبر گرامي ، از طريق محدثان سني ، به اندازه اي است که ما را از دقت در اسناد و روايات بي نياز مي سازد و حافظان از بزرگان اهل سنت در هر فرقه اي ، آنها را در کتابهاي خود نقل کرده اند و اين حاکي است که زيارت قبر پيامبر يکي از مسلّمات در ميان آنان بوده است . نقل همه اين احاديث از مدارک اصيل اسلامي ، مايه گستردگي سخن است . بنابر اين
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ الفقه علي المذاهب الأربعه ، ج 1 ، ص 590
________________________________________ 124 ________________________________________
تنها به چند نمونه از آن مي پردازيم :
1 ـ « عَن عَبْدِالله بن عُمَرَ : « مَنْ زارَ قَبْري وَجَبَتْ لَهُ شَفاعَتي . »
« هر کس قبر مرا زيارت کند از شفاعتم بي بهره نخواهد بود . »
حديث مذکور در کتاب « الفقه علي المذاهب الأربعه » ، ج 1 ، ص 590 آمده و علماي مذاهب چهارگانه اهل سنت بر طبق آن فتوا داده اند . ( 1 )
بديهي است چنين حديثي که علما و حفاظ آن را از نيمه قرن دوم تا کنون در کتابهاي خود ضبط کرده اند ، هرگز نمي تواند بي اساس باشد .
و براي تکميل مطلب ، تقي الدين علي بن عبدالکافي سبکي ( متوفاي سال 756 ) در کتاب ارزنده خود بنام « شفاء السقام . . . » ( 2 ) در طرق حديث ( در صفحات 13-11 ) به بحث و تحقيق پرداخته و صحت و استواري طرق حديث را ثابت کرده است .
2 ـ « مَنْ جاءَ ني زائِراً ( لاتَحْمِلُه ) اِلاّ زِيارَتي کَانَ حقاً عَلَيَّ اَنْ أَکُونَ شَفِيعاً يومَ الْقِيامَةِ »
« هر کس به قصد زيارت به سوي من آيد ، شايسته است بر من که در روز قيامت شفيع او باشم .
اين حديث را شانزده حافظ و محدث در کتابهاي خود آورده اند و تقي الدين سبکي ( متوفاي سال 756 ) در کتاب « شفاء السقام . . . » ( در صحفه 13 ) در طرق حديث بحث و گفتگو نموده است و نيز مراجعه کنيد به « وفاء الوفا » ،
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ براي اطلاع از مدارک آن ، نکـ : « وفاء الوفا » ، ج 4 ، ص 1336
2 ـ بهترين کتابي است که از طرف نويسندگان اهل تسنن در رد فتواي « ابن تيميه » پيرامون تحريم سفر براي زيارت قبر پيامبر نوشته شده است .
________________________________________ 125 ________________________________________
ج4 ، ص 1340
3 ـ « مَنْ حَجَّ فَزارَ قَبْري بَعْد وَفاتِي ، کانَ کَمَنْ زارَني فِي حَياتي »
« هر کس خانه خدا و آنگاه قبر مرا زيارت کند ، مثل آن است که مرا در حال حيات زيارت کرده است . »
اين حديث را بيست و پنج تن از محدثان و حفاظ مشهور در کتابهاي خود ضبط کرده اند و تقي الدين سبکي در کتاب « شفاء السقام » ، صفحات 12 تا 16 در سند حديث بطور گسترده سخن گفته است و نيز مراجعه کنيد به وفاء الوفا ، ج 4 ، ص 1340
4 ـ « مَنْ حَجَّ الْبَيْتَ ولَمْ يَزُرْني فَقَد جَفاني »
« هر کس خانه خدا را زيارت کند و مرا زيارت ننمايد ، بر من ستم کرده است . »
اين حديث بوسيله نه تن از مشايخ و حفاظ حديث نقل شده است . رجوع کنيد به وفاء الوفا ، ج 4 ، ص 1342
5 ـ « مَنْ زارَ قَبْرِي ( أو مَنْ زارَني ) کُنْتُ لَهُ شَفِيعاً »
« هر کس قبر مرا زيارت کند ، من شفيع او مي گردم . »
اين حديث به وسيله سيزده تن از محدثان و حفاظ نقل شده است . رجوع کنيد به « وفاء الوفا » ج4 ، ص1347
6 ـ « مَنْ زارَني بَعْدَ مَوْتي فَکَأَنَّما زارَني في حَياتي . »
« هر کس پس از مرگم مرا زيارت کند ، مثل اين است که مرا در حال حيات زيارت کرده است . »
________________________________________ 126 ________________________________________
اينها نمونه هايي است از احاديث فراواني که در آنها ، پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) مردم را به زيارت قبر خود دعوت کرده است و تعداد اين احاديث مطابق تتبّع و بررسي الغدير به 22 مي رسد و سمهودي در کتاب وفاء الوفا ، ج 4 ، صفحات 1338 تا 1346 هفده روايت گرد آورده و در اسناد آنها به اندازه کافي بحث نموده است .
اگر پيامبر گرامي مردم را به زيارت قبر خويش دعوت کرده است ، به خاطر يک رشته فوايد مادي و معنوي است ، که در زيارت شخصيت هاي بزرگ اسلامي نهفته است .
مردم در پرتو زيارت قبر پيامبر ، با مرکز نشر آيين اسلام آشنا شده و از حوادثي که در آن مي گذرد آگاه مي گردند ، و علوم و احاديث صحيح را از آنجا دريافت نموده ، به اطراف و اکناف جهان پخش مي کنند .
* * *
دلائل وهابيان در تحريم سفر براي زيارت قبور :
وهابيان به حسب ظاهر ، اصل « زيارت » پيامبر را تجويز مي کنند ولي هرگز « مسافرت براي زيارت قبور » را جايز نمي دانند . محمّد بن عبدالوهاب در رساله دوم از رسائل « الهدية السنيّه » چنين مي نويسد :
« تُسَنُّنْ زيارَةُ النَّبِي إلاّ أَنَّه لايُشدُّ الرَّحلُ إلاّ لِزيارَةِ الْمَسْجِدِ والصَّلاةِ فِيهِ »
« زيارت پيامبر مستحب است ، ولي مسافرت جز براي زيارت مسجد ( الحرام ) و نماز در آنجا ، جايز نيست . »
________________________________________ 127 ________________________________________
دليل مهم آنان براي تحريم زيارت ، حديث زير است که در صحاح نقل شده است و راوي حديث ابوهريره است که مي گويد ، پيامبر فرمود :
« لاتُشَّدُ الرِّحالُ إلاّ إلي ثلاثَةِ مساجدَ : مَسجدي هذا ، وَمَسْجِد الحرامِ ، ومسجِد الأقصي »
« بار سفر بسته نمي شود مگر براي سه مسجد ؛ مسجد خودم ، مسجد الحرام و مسجد اقصي . »
متن اين حديث بگونه ديگر هم نقل شده است :
« إنّما يُسافَر إلي ثلاثِة مَساجدَ ، مَسْجِدِ الکعبة ، ومسجدي ، ومسجد ايليا » .
اين حديث بگونه سوم نيز نقل شده است :
« تُشَدُّ الرِّحالُ اِلي ثَلاثة مَساجِدَ . . . » ( 1 )
در اين که اين حديث در کتابهاي صحاح وارد شده ، سخني نيست و هيچگاه مناقشه نمي کنيم که « راوي آن ابو هريره است » ، ولي مهم « فهم مفاد » حديث است .
فرض کنيم متن حديث چنين است ، « لاتُشَدُّ الرِّحالُ اِلاّ اِلي ثَلاثَةِ مَساجِدَ . . . » بطور مسلم ، لفظ « اِلاّ » استثنا است و « مستثني منه » لازم دارد و بايد در تقدير گرفت و پيش از مراجعه به قرائن ، مي توان مستثني منه را دو جور در تقدير گرفت :
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ اين سه متن را « مسلم » در صحيح خود ، ج 4 ، کتاب حج ، باب « لاتشّد الرحال » ، ص 126 نقل کرده است ؛ سنن ابي داود ، ج1 ، کتاب الحج ، ص469 ؛ سنن نسائي بشرح سيوطي ، ج2 ، ص37 ، نيز آورده اند .
________________________________________ 128 ________________________________________
1 ـ « لاتُشدُّ اِلي مسجد مِنَ الْمَساجِدِ إلاّ ثلاثةُ مَساجِدَ . . . »
2 ـ « لاتُشَدُّ اِلي مَکان مِنَ الأَمْکِنَةِ الاّ اِلي ثلاثةِ مَساجِدَ . . . »
براي درک مفاد حديث بستگي دارد که يکي از اين دو تقدير را برگزينيم .
هرگاه مفاد حديث ، فرض اول باشد ، در اين صورت بايد بگوييم : به هيچ مسجدي از مساجد ، بار سفر بسته نمي شود مگر به اين سه مسجد ، نه اين که « شد رحال » براي هيچ مکاني ، ولو مسجد نباشد جايز نيست و هرگاه کسي براي زيارت پيامبران و امامان و انسان هاي صالح ، بار سفر ببندد هرگز مشمول نهي حديث نخواهد بود ؛ زيرا موضوع بحث ، عزم سفر براي مساجد است و از ميان تمام مساجد ، اين سه مسجد استثنا شده است و اما عزم سفر براي زيارت مشاهد که از موضوع بحث بيرون است ، داخل در نهي نمي باشد .
هرگاه مفاد حديث فرض دوم باشد ، در اين صورت تمام سفرهاي معنوي ، جز سفر به اين سه نقطه ممنوع خواهد بود ، خواه سفر براي زيارت مسجد باشد ، يا براي زيارت نقاط ديگر .
ولي با قرائن قطعي ، روشن و ثابت مي کنيم که مفاد حديث بر فرض صحت سند ، همان اوّلي است :
الف ـ مستثني ، « مساجد سه گانه » است ، از آنجا که استثنا ، استثناي متصل است به يقين مستثني منه لفظ « مساجد » خواهد بود نه « مکان » ( 1 )
ب ـ اگر هدف ممنوع ساختن تمام مسافرتهاي معنوي باشد ، حصر
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ اگر کسي بگويد : « ما جائني الاّزيد » ، بايد گفت مستثني منه ، لفظ انسان و مشابه او است ، مانند قوم و غيره ، نه معناي وسيع و جامع به نام « شيء » و « موجود » ، خواه انسان باشد و خواه غير او .
________________________________________ 129 ________________________________________
صحيح نخواهد بود ؛ زيرا در اعمال حج ، انسان براي « عرفات » ، « مشعر » و « منا » ، شد رحل کرده و بار سفر مي بندد ، اگر مسافرت مذهبي جز براي غير اين سه مورد جايز نيست ، پس چرا سفر به اين نقاط سه گانه جايز است ؟ !
ج ـ مسافرت براي جهاد در راه خدا و آموزش علم و دانش و صله رحم و زيارت والدين ؛ از جمله مسافرتهايي است که در آيات و روايات بدانها تصريح شده ؛ مانند اين آيه که مي فرمايد :
« فَلَوْلا نَفَرَ مِنْ کُلِّ فِرْقَة مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَلِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ اِذا رَجَعُوا اِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ » ( 1 )
« چرا از هر قبيله اي گروهي کوچ نمي کنند که دين را بياموزند وقبيله خود را پس از بازگشت ، بترسانند شايد آنان بترسند . »
محققان بزرگ ، حديث را به گونه اي که گفتيم ، تفسير کرده اند : غزالي در کتاب « احياء العلوم » مي گويد :
« قسم دوم از مسافرت اين است که براي عبادت مسافرت کند ؛ مانند مسافرت براي جهاد و حج و زيارت قبور پيامبران و صحابه و تابعان و اوليا . زيارت هر کس در حال حيات مايه تبرک باشد ، در حال ممات نيز تبرّک است و شدّ رحال براي اين اغراض اشکالي ندارد و با حديثي که شدّرحل را به غير از سه مسجد جايز نمي داند ، منافاتي ندارد . زيرا موضوع در آنها مساجد است و چون ديگر مساجد از نظر فضيلت يکسان مي باشد ، گفته شده است که مسافرت براي آنها جايز نيست و اگر از مساجد صرفنظر کنيم ، زيارت انبيا و اوليا فضيلت دارد ، هر چند داراي
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ توبه : 122
________________________________________ 130 ________________________________________
درجات و مراتب مي باشند . » ( 1 )
بنابر اين آنچه مورد نهي است ، « شدّ رحال » به مسجدي غير از مساجد سه گانه است ، نه شدّ رحال براي زيارت و يا امور معنوي ديگر .
تذکر نکته اي را ناگزيريم و آن اين که اگر پيامبر گرامي مي فرمايد : « به غير آن سه مسجد بار سفر بسته نمي شود » ، مقصود اين نيست که « شدّ رحال » براي غير آنها حرام است ، بلکه مراد اين است که آنها ارزش آن را ندارند که انسان براي آنها بار سفر ببندد و رنج را بر خود هموار سازد و به زيارت آنها برود ، زيرا غير اين سه مسجد ، از نظر فضيلت چندان تفاوت چشم گيري ندارند و مساجد جامع جهان يا مساجد محله ، و يا مساجد قبيله همه از نظر ثواب ، رتبه مساوي دارند ، ديگر « لزومي ندارد » که انسان با بودن مسجد جامع در نقطه نزديک ، بار سفر براي مسجد جامع در نقطه دور ببندد . نه اينکه اگر يک چنين کاري انجام داد ، کار او « حرام و معصيت » است .
گواه مطلب فوق اين است که نويسندگان صحاح و سنن نقل کرده اند : پيامبر گرامي و صحابه روزهاي شنبه به مسجد قبا مي آمدند ، و در آن مکان مقدس نماز مي گزاردند . صحيح بخاري نقل کرده :
« إنّ النَّبِيّ کانَ يَأتي مَسْجِدَ قباءَ کُلَّ سَبت ماشِياً وَراکباً وإنَّ اِبْنَ عُمَر کانَ يفْعَلُ کَذلِک » ( 2 )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ احياء العلوم ، کتاب آداب السفر ، ج 2 ، ص 247 ط ـ دارالمعروفه بيروت و نيز به الفتاوي الکبري ، ج 2 ، ص 24 مراجعه شود .
2 ـ صحيح بخاري ، ج 2 ، ص 76 ؛ صحيح مسلم ، بشرح النووي ، ج 9 ، ص 171 ـ 169 ؛ سنن نسائي ، بشرح سيوطي ، ج 2 ، ص 37
________________________________________ 131 ________________________________________
« پيامبر گرامي ، در هر شنبه ، پياده و سواره براي زيارت مسجد قبا مي آمدند و فرزند عمر نيز چنين مي کرد . »
طي مسافت براي گزاردن نماز ، در يکي از مساجد ، آن هم بدون کوچکترين شائبه ريا ، چگونه مي تواند حرام و منهي عنه باشد ؟ اگر نماز گزاردن ، در مسجد مستحب باشد ، پس بايد مقدمه آن نيز همان رنگ و خصوصيت را به خود بگيرد . »
________________________________________ 132 ________________________________________
فصل : 6
برگزاري نماز و دعا ، نزد قبور اوليا
از جمله مطالبي که در کتابهاي وهابيان ، مورد بحث و گفتگو قرار گرفته ، مسأله گزاردن نماز ، خواندن دعا نزد قبور اوليا و روشن کردن چراغ در مقابر آنان است .
پايه گذار اين مکتب ( وهابيت ) در رساله « زيارة القبور » مي نويسد :
« لم يَذْکُر أحَدٌ مِنَ أئِمةِ السَّلَف اَنّ الصَّلاةَ عنْدَ القُبُورِ وَفي مشاهِدِها مُستَحَبَّةٌ ، ولا اَنّ الصَّلاةَ والدُعاء هَناکَ أفضلُ ، بَلْ اتَّفَقُوا کُلُّهُم عَلي اَنّ الصَّلاةَ فَي الْمَساجِدِ وَالبُيُوتِ أفْضَلُ مِنْها عِنْد قُبُورِ الأولياء وَالصّالِحينَ . » ( 1 )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ « زيارة القبور » ، ص 160 ـ 159
________________________________________ 133 ________________________________________
« هيچ کس از پيشوايان گذشته ، نگفته است که نماز نزد قبور و مشاهد اوليا مستحب است و نيز نگفته اند که نماز و دعا در آنجا افضل از جاي ديگر است بلکه همگي اتفاق نظر دارند که نماز در مساجد و خانه ها افضل از برگزاري آنها در نزد قبور اوليا و صالحان است . »
در پاسخ پرسشي ، منسوب به علماي مدينه مي خوانيم :
« امّا التَوجُّه إلي حُجرَةِ النَّبِي ( صلّي الله عليه وآله ) عِندَ الدُّعاءِ فَالأولي مَنعُهُ کَما هُوَ مَعْرُوفٌ مِنْ معتَبراتِ کُتب الْمذهبِ وَلأنَّ أفْضَلَ الجهات ، جَهَةُ القِبْلةِ »
« توجه و رو به قبر پيامبر ايستادن در هنگام دعا ، بهتر منع آن است و معروف در کتابهاي معتبر ، ممنوعيت آن مي باشد ، و بهترين جهت ، سمتِ قبله است . »
اين مسأله به مرور زمان ، از مرحله « ممنوعيت » به مرحله ، « شرک » رسيده است ، و هم اکنون در ميان آنان چنين کاري رنگ شرک دارد . و انجام دهنده آن مشرک شمرده مي شود .
يادآور مي شويم که هرگاه کسي در نزد قبور ، براي صاحب قبر نماز بگزارد و او را بپرستد ، يا او را قبله خود قرار دهد ، به طور مسلم مشرک خواهد بود ، ولي در روي زمين مسلماني يافت نمي شود که در کنار قبر پيامبران و اوليا ، چنين کاري انجام دهد . بديهي است که مسلمانان نه صاحب قبر را عبادت مي کنند و نه او را قبله خود قرار مي دهند .
بنابر اين ، انديشه « شرک » ، پنداري بيش نيست . انگيزه مسلمانان از گزاردن نماز و خواندن دعا نزد قبور اوليا ، همان انديشه تبرک به مکاني است
________________________________________ 134 ________________________________________
که محبوب خدا در آنجا به خاک سپرده شده است ، و تصور مي کنند که چون آن مکان به خاطر در بر گرفتن جسد عزيزي از عزيزان خدا ، از شرافت خاصي برخوردار است ، در نتيجه عملشان ثواب بيشتري خواهد داشت .
اکنون لازم است در اين باره بحث کنيم که : آيا به خاطر دفن جسد صالحان و پاکان در نقطه اي از زمين ، آن مکان شرافت خاص پيدا مي کند يا نه ؟ اگر چنين حکمي از قرآن و سنت ثابت گردد ، بايد گزاردن نماز و خواندن دعا در بقاع پيشوايان دين داراي فضيلت باشد نه آن که ممنوع و حرام اعلام شود ! بلکه بسان ديگر امکنه ، گزاردن نماز و خواندن دعا در آنجا جايز ومشروع مي باشد ، هر چند داراي فضيلت نباشد .
اکنون بحث خود را در اين قسمت متمرکز مي کنيم که آيا مدفن و مشاهد اوليا از شرافت و فضيلت خاص برخوردار است و بر اين مطلب گواهي از کتاب و سنت وجود دارد يا نه ؟ اين حقيقت را مي توان با توجه به آيات ياد شده در زير استفاده کرد :
1 ـ درباره مدفن « اصحاب کهف » ، گروه موحد ، چنين نظر داده اند که :
« لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيْهِمْ مَسْجِداً » ( 1 )
« ما مدفن آنان را مسجد ، اتخاذ مي کنيم . »
هدف از مسجد قرار دادن مدفن آنان ، جز اين نبود که فرائض خود را در آنجا انجام بدهند ، به اصطلاح در آنجا به نماز و نيايش بپردازند . ( 2 ) آنان اين
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ کهف : 21
2 ـ زمخشري در « کشاف » ، در تفسير آيه مذکور مي گويد : « يصلي فيه المسلمون ويتبرّکون بمکانهم » ؛ نيشابوري در تفسير خود پيرامون آيه مي نويسد : « يصلي فيه المسلمون ويتبرّکون بمکانهم . »
________________________________________ 135 ________________________________________
چنين تصور مي کردند که اين مکان ، با در نظر گرفتن ، اجساد بندگان محبوب خدا ، فضيلت خاصي دارد و بايد از فضيلت آن مکان تبرک بجوييم و ثواب بيشتري را کسب نماييم .
قرآن اين مطلب را از گروه موحد نقل نموده و در برابر آن سکوت مي کند . اگر اين کار ، عملي خلاف و يا لغو و بي جهت بود ، هرگز قرآن در برابر آن سکوت نمي کرد و بگونه اي آن را تخطئه مي نمود و از آن بطور سکوت ـ که طبعاً نشانه رضا است ـ نمي گذشت .
2 ـ قرآن مجيد ، به زائران خانه خود دستور مي دهد که در مقام ابراهيم ؛ يعني نقطه اي که ابراهيم در آنجا ايستاده است ، نماز بگزارند چنانکه مي فرمايد :
« اِتَّخَذُوا مِنْ مَقامِ اِبْراهيمَ مُصلّيً . » ( 1 )
« از مقام ابراهيم براي خود نمازگاهي اتخاذ کنيد . »
از اين آيه کسي جز اين نمي فهمد که : چون ابراهيم در اين نقطه ايستاده و شايد خدا را در آنجا عبادت کرده ، آن مکان فضيلت و شرافت پيدا کرده است و به خاطر ميمنت اين مکان ، و شرافتي که دارد ، دستور مي دهد که مسلمانان در آن نقطه نماز بگزارند و تبرک بجويند .
وقتي قيام ابراهيم در جايي ، موجب شرافت و مبارکي آنجا مي گردد ، آيا دفن اجساد شهيدان راه حق و مردان با فضيلت ، مايه شرافت و فضيلت نمي شود و نماز در آنجا از فضيلت زيادتري و دعا از استجابت بيشتري
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ بقره : 125
________________________________________ 136 ________________________________________
برخوردار نمي گردد ؟
درست است که اين آيه ، فقط در مورد حضرت ابراهيم نازل گرديده است ولي آيا نمي توان از آن ، يک حکم کلي استفاده کرد ؟
منصور دوانيقي با امام مالک ( يکي از پيشوايان فقهي اهل سنت ) در مسجد رسول خدا ، به مذاکره پرداخت و از او پرسيد : آيا هنگام دعا رو به قبله بايستم و دعا کنم ، يا رو به مدفن رسول خدا ؟ پاسخ داد : چرا از پيامبر روي برگرداني ، در حالي که او وسيله تو و وسيله پدر تو آدم است ، بلکه رو به قبر رسول خدا کن و او را شفيع قرار بده و از حضرتش درخواست کن تا در حق تو شفاعت کند . ( 1 )
از اين پرسش و پاسخ استفاده مي شود که دعا نزد قبر پيامبر ، بي اشکال است و بحث منصور با پيشواي مدينه ، درباره برتري يکي بر ديگري بوده است .
3 ـ با مراجعه به اخبار معراج ، حقيقت را بيشتر و روشن تر مي توان فهميد ؛ مانند اين روايت که : پيامبر در نقاطي مانند : « طيبه » و « طور سينا » و « بيت لحم » نماز گزارد . جبرئيل به او گفت : اي پيامبر خدا ، مي داني آنجا کجا بود که نماز خواندي ؟ آنجا زادگاه عيسي بود . ( 2 )
از اين حديث استفاده مي شود : نماز گزاردن در چنين نقطه اي ، که با بدن پيامبر تماس داشته ، داراي فضيلت بوده است و تبرّک چنين مکاني علّتي جز
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ وفا الوفاء في اخبار دارالمصطفي ، ج 4 ، ص 1376
2 ـ الخصائص الکبري تأليف عبدالرحمان السيوطي .
________________________________________ 137 ________________________________________
ولادت حضرت مسيح در آن مکان ، چيز ديگري نيست .
4 ـ هاجر و اسماعيل به خاطر صبر در راه خدا و تحمل غربت ، به مقامي رسيدند که جاي گامهاي آنان ( ميان صفا و مروه ) محل عبادت شد . ( 1 )
اين سخني است که ابن قيّم شاگرد ابن تيميه مي گويد ! اگر به راستي ، محل قدم هاي اين دو ، به خاطر صبر و تحملي که در راه خدا داشتند ، آن چنان مبارک مي گردد که به مسلمانان دستور داده مي شود : در اين نقطه به عبادت خدا بپردازند و سعي با شکوه را به جا آورند ، چرا مدفن پيامبر که در راه اصلاح جامعه ، بزرگترين سختي ها را بر خود هموار ساخت و بالاترين استقامت ها را از خود نشان داد ، متبرک نباشد و نماز و دعا در آن نقطه ، از شرافت خاصي برخوردار نگردد .
5 ـ به راستي اگر نماز در کنار قبر مشروع نباشد ، ام المؤمنين چگونه عمري در حجره خود ، که مدفن پيامبر است ، نماز گزارد و به عبادت خدا پرداخت ؟ !
پيش از اين حديثي آورديم که : « خدا يهود و نصاري را لعن کرد که چرا قبور پيامبران خود را مسجد اتخاذ کرده اند . » ( 2 ) و گفتيم که وهابيان با اين حديث ، بر تحريم گزاردن نماز نزد قبور اولياي خدا استدلال مي کنند . لازم به گفتن است که آنان بر قبور پيامبران سجده مي کردند و آنها را عبادت مي نمودند و يا قبور آنها را قبله قرار مي دادند که هر دو عملي است خلاف . اگر معناي حديث همان است که آنان مي گويند ، پس چرا عايشه راوي حديث ،
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ جلاء الافهام في الصلاة والسلام علي خير الانام ، تأليف ابن القيم ، ص 228
2 ـ « لعن الله اليهود والنصاري اتَّخذوا قبور أنبيائهم مساجد » ( سنن نسائي ، ج 4 ، ص 96 ، ط بيروت ) .
________________________________________ 138 ________________________________________
نزديک به پنجاه سال در آن حجره نماز گزارد و خدا را پرستش نمود .
6 ـ اگر مدفن پيامبر شرافت خاصي ندارد ، چرا شيخين اصرار کردند که جنازه شان را در آن نقطه دفن کنند ؟ چرا حسن بن علي ( عليه السلام ) وصيت کرد که جسم مطهرش را در کنار جد بزرگوارش دفن نمايند و در صورتي که دشمنانش مانع شدند ، او را در قبرستان بقيع به خاک بسپارند ؟
و بالأخره اين حديث چه ارتباطي دارد به کار مسلماني که در کنار قبر پيامبر رو به قبله براي خدا نماز مي گزارد و هدفش درک فضيلت آن مکان است ؟ !
دخت گرامي پيامبر ، که به حکم احاديث صحاح ، « خشنودي او خشنودي خدا و رسول ، و خشم او خشم خدا و پيامر است » هر جمعه به زيارت قبر عموي خود حمزه مي رفت و در آنجا نماز مي گزارد و گريه مي کرد :
7 ـ « کانت فاطمة ( رضي الله عنها ) تَزُورُ قَبْرَ عَمِّها حَمْزَةَ کُلَّ جُمعَة فَتُصَلِّي وَتَبْکي عِنْدَهُ » ( 1 )
اين دلائل ، به ضميمه سيره مسلمين ، که پيوسته در امکنه اي که عزيزان خدا و جانبازان راه حق و فضيلت به خاک سپرده شده اند نماز مي گزاردند و به دعا و نيايش مي پردازند ، مي رساند که دعا و نماز در اين مکانها ، از فضيلت برتر و شرافت بيشتر برخوردار است و هدف جز اين نيست که با شرافت محل تبرّک جسته و عمل خود را در محلّي انجام دهند که مورد توجه خدا است .
* * *
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ سنن بيهقي ، ج 4 ، ص 788 ، مستدرک حاکم ، ج 1 ، ص 377
________________________________________ 139 ________________________________________
شما فرض کنيد که دليلي از قرآن و حديث بر شرافت اين مکانها و فضيلت نماز و دعا در اين جاها وجود ندارد ، چرا نماز در آن ممنوع باشد و چرا اين نقاط ، تحت قانون کلّي اسلام که : « همه جاي زمين محل عبادت خدا است » ( 1 ) داخل نباشد و چرا مسلمانان نتوانند در کنار قبور عزيزان خدا نماز بگزارند ؟
در گذشته هدف احاديثي که مي گويد « يهود و نصاري قبور پيامبران خود را مساجد اتخاذ کرده اند » ، را ياد آورديم و گفتيم که هرگز آن احاديث شامل گزاردن نماز براي خدا رو به قبله و دعا نزد قبور نمي گردد .
روشن کردن چراغ در مقابر عزيزان خدا ، که وهابيان به شدّت از آن نهي مي کنند ، مسأله مهمي نيست ؛ زيرا مدرک آنان همان حديث ابن عباس از سنن نسائي است که نقل مي کند : « رسول خدا زنان زائر قبور و کساني را که آنجا را مسجد اتخاذ کرده اند و چراغ روشن مي کنند لعن کرده است . » ( 2 ) اين احاديث ناظر بصورتي است که برافروختن چراغ نتيجه اي جز تضييع مال يا تشبّه به برخي ملل جهان ، نداشته باشد ولي اگر هدف از روشن کردن چراغ ، خواندن قرآن و دعا و اداي نماز و ديگر منافع مشروع باشد ، به يقين اشکال نخواهد داشت بلکه بر افروختن چراغ در اين نقاط ، آنهم به خاطر اين اهداف مقدس ، مصداق روشن ، « تَعاوَنُوا عَلَي البِرِّ وَ التَّقْوي » ( 3 ) خواهد بود .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ « جعلت لي الأرض مسجداً وطَهُوراً » مسند احمد ، ج 2 ، ص 222
2 ـ « لَعن رسُولُ اللهِ زائراتِ القُبورِ والمُتَّخذينَ عَلَيْها الْمَسجِدَ والسُرُجَ » ( نسائي ، ج 3 ، ص 77 ط مصر و ج4 ، ص 95 ، بيروت ؛ تيسير الوصول الي جامع الأصول ، ج 4 ، ص 210
3 ـ مائده : 20
________________________________________ 140 ________________________________________
گفتني است که گروهي از شارحان حديث ، به همين حقيقت تصريح کرده اند ، آنجا که سندي در حاشيه سنن نسائي مي گويد :
« . . . والنَّهيُ عَنْه لأنّهُ تَضْيِيعُ مال بِلانَفْع » ( 1 )
« نهي از روشن کردن چراغ به خاطر اين است که چنين کاري جز تضييع مال سودي ندارد . »
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ سنن نسائي ، ج 3 ، ص 77 ، ط مصر و ج 4 ، ص 95 ، ط بيروت و به شرح الجامع الصغير ، ج 2 ، ص198 مراجعه گردد .
________________________________________ 141 ________________________________________
فصل : 7
توسّل به اولياي الهي
توسل به عزيزان درگاه خداوندي ، از جمله مسائلي است که ميان مسلمانان جهان رواج کامل دارد و از روزي که شريعت اسلام به وسيله پيامبر ابلاغ شد ، مشروعيت توسّل از طريق احاديث اعلام گرديد . تنها ابن تيميه بود که در قرن هشتم اين امر مسلّم را مورد انکار قرار داد و دو قرن پس از آن ، اين جريان به وسيله محمد بن عبدالوهاب تشديد يافت و توسّل به اولياي الهي نامشروع و بدعت معرفي گرديد و احياناً « عبادت اوليا » خوانده شد .
درباره معناي عبادت بحث جداگانه اي خواهيم داشت و در آن يادآور مي شويم که توسّل به اوليا ، به يک صورت « عبادت » و « شرک » محسوب شده و به صورت ديگر ، مطلوب و مستحب است و بويي از عبادت ندارد ، ابتدا بايد
________________________________________ 142 ________________________________________
بدانيم که توسل به اولياي الهي به دو صورت انجام مي گيرد :
1 ـ توسل به ذات آنان ، مثل اين که بگوييم :
« أللّهُمَّ اِنّي أَتَوسَّلُ اِليکَ بِنَبِيِّکَ مُحمّد ـ صلّي الله عليه وآله وسلّم ـ أَنْ تَقْضِيَ حاجَتي »
« بارالها ! توسّل به تو مي جويم ، به وسيله پيامبرت محمد ( صلّي الله عليه وآله ) که حاجت مرا روا فرما . »
2 ـ توسل به مقام و قرب آنان در درگاه الهي و حقوق آنها ؛ مثل اين که بگوييم :
« أَللّهُمَّ اِنّي أَتوسَّلُ اِلَيکَ بِجاهِ مُحمَّد ـ صلّي الله عليه وآله وسلّم ـ وَحرمتِهِ وحَقّهِ أَنْ تَقْضِيَ حاجَتي »
« بارالها ! مقام و احترام آنان را ، که نزد تو دارند ، وسيله خود قرار مي دهم که حاجت مرا ادا فرمايي . »
از ديدگاه وهابي ها ، هر دو صورت ممنوع است . در حالي که احاديث و سيره مسلمين بر خلاف نظريه وهابي ها است و توسل به اوليا را به هر دو صورت تجويز مي کنند .
نخست احاديث را مي آوريم و آنگاه به بيان سيره مسلمين مي پردازيم . با بيان اين دو دليل ، مسأله بدعت و نامشروع بودن ، خود به خود روشن و منتفي مي گردد . و امّا اين که آيا توسّل جويي به اولياي الهي ، عبادت و پرستش آنهاست يا نه ، در بخش « معناي عبادت » خواهد آمد و پيرامونش توضيح داده خواهد شد . گفتني است آن بخش ، از نقاط بس حسّاسِ اين مبحث به شمار
________________________________________ 143 ________________________________________
مي رود .
توسّل از ديدگاه حديث
احاديث فراواني در کتب حديث و تاريخ آمده که گواهند بر صحت و استواري توسّل به ذوات و يا مقامات اولياي الهي و ما اينک بخش کوچکي از آن را منعکس مي کنيم :
« إنَّ رجُلا ضَريراً أتي إلي النَّبي ـ صلّي الله عليه وآله وسلّم ـ فَقالَ اُدعُ اللهَ أنْ يعافِيَني فَقَال : إنْ شِئتَ دَعَوْتُ وَاِنْ شِئتَ صَبَرْتَ وَهُو خيرٌ . قالَ : فَادْعُهُ ، فَاَمَرَهُ أنْ يَتَوضّأ فَيُحْسِنَ وضوءَهُ وَيُصَلِّيَ رَکْعتينِ وَيَدْعُو بِهذا الدُّعاء : أللّهُمَّ إنّي أَسْأَلُکَ ، وَأَتَوَجَّهُ إِلَيْکَ بَنَبِيِّکَ مُحَمَّد نَبِيِّ الرَّحمَةِ ، يا مُحَمَّدُ إنّي أَتَوَجَّهُ بِکَ إلي رَبِّي في حاجَتي لِتَقْضِي ، اَللّهُمَّ شَفِّعْهُ فِيَّ . قالَ : ابنُ حنيف فَوَاللهِ ما تَفَرَّقنا وَطالَ بِنا الحديثَ حَتّي دخَلَ عَلَيْنا کَأنْ لَمْ يَکُن بِهِ ضُرٌّ »
« مرد نابينايي محضر پيامبر آمد و گفت : از خداوند بخواه ، به من عافيت بخشد ، پيامبر فرمود : اگر مايل هستي دعا کنم ، و اگر مايل هستي صبر کن که اين بهتر است . مرد نابينا گفت ، دعا بفرماييد . پيامبر به او دستور داد وضو بگيرد و در وضوي خود دقت کند و دو رکعت نماز بگزارد و اين چنين دعا کند :
پروردگارا ! من از تو درخواست مي کنم وسيله پيامبرت محمد ، پيامبر رحمت ، به تو متوجه مي شوم . اي محمد من درباره حاجتم ، به وسيله تو به خدايم متوجه مي شوم تا خدا حاجتم را برآورد ، پروردگارا ! شفاعت او را
________________________________________ 144 ________________________________________
درباره من بپذير . . . »
سخني در سند حديث :
در اتفاقي بودن و صحّت سند حديث ، سخني نيست ، حتي پيشواي وهابي ها ابن تيميه سند آن را صحيح خوانده و گفته است : مقصود از ابو جعفر که در سند حديث است . همان ابو جعفر خطمي است و او ثقه است . ( 1 )
رفاعي ، نويسنده معاصر وهابي که مي کوشد احاديث توسل را از اعتبار بياندازد ، درباره اين حديث مي گويد :
« لا شکَّ إنّ هذا الْحَدِيثَ صَحِيحٌ وَمَشْهُورٌ وَقَدْ ثَبَتَ فيهِ بِلاشَکٍّ » ( 2 )
« شکي نيست که اين حديث صحيح و مشهور است . »
رفاعي در کتاب « التوصل » مي گويد : اين حديث را نسائي ، بيهقي ، طبراني ، ترمذي و حاکم ( در مستدرک خود ) نقل کرده اند و دو نفر اخير به جاي جمله « وَشَفِّعْهُ فِيَّ . . . » « اللّهم شفِّعْني فِيهِ . . . » ( 3 ) آورده اند .
زيني دحلان در « خلاصة الکلام » مي نويسد : اين حديث را ، بخاري ( در تاريخ خود ) و ابن ماجه ، و حاکم ( در مستدرک ) با اسناد صحيح و جلال الدين سيوطي ( در جامع خود ) نقل کرده اند .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ در مسند احمد « ابو جعفر » به لفظ خطمي توصيف شده است ، هر چند که در صحيح ابن ماجه ، لفظ ابو جعفر مطلق آمده است .
2 ـ « التوصّل الي حقيقة التوسل » ، ص 158
3 ـ همان مدرک .
________________________________________ 145 ________________________________________
نگارنده ، اين حديث را از مدارک زير نقل مي کند :
1 ـ سنن ابن ماجه ، جلد 1 ، صفحه 441 ، از انتشارات داراحياء الکتب العربيه عيسي البابي الحلبي و شرکاء ، تحقيق محمد فؤاد عبدالباقي شماره حديث 13885 .
« ابن ماجه » از « ابو اسحاق » نقل مي کند :
« هذا حديثٌ صحيحٌ »
سپس اضافه مي نمايد :
اين حديث را ترمذي در کتاب « ابواب الأدعيه » نقل کرده ، گفته است : « هَذا حديثٌ حقُ صحيحٌ غريبٌ »
2 ـ مسند احمل بن حنبل جلد 4 ، صحفه 138 ، از مسند عثمان بن حنيف طبع المکتب الاسلامي مؤسسه دارالصادر بيروت .
وي اين حديث رااز سه طريق نقل کرده است .
3 ـ مستدرک حاکم ، جلد 1 ، صفحه 313 ، افست ، طبع حيدرآباد .
او پس از نقل حديث مي گويد :
« هذا حديثٌ صحيحٌ علي شرطِ الشيخينِ وَلمْ يُخرِجاه »
« اين حديثِ درستي است ، بنابر شرط شيخين و آن را نقل نکرده اند . »
4 ـ الجامع الصغير ، نگارش سيوطي ، نقل از ترمذي و مستدرک حاکم ، صفحه 59
5 ـ تلخيص مستدرک ، نگارش ذهبي متوفاي 748 ، که در ذيل مستدرک
________________________________________ 146 ________________________________________
چاپ شده است .
6 ـ التاج ، جلد 1 ، صفحه 286 ، اين کتاب احاديث صحاح پنجگانه ، جز « ابن ماجه » ، را جمع کرده است .
بنابر اين در سند حديث جاي بحث و گفتگو نيست .
اين حديث را اگر به دست فردي آشنا به زبان عربي ، که ذهن او از مناقشات وهابي ها در مسأله توسل به کلي خالي باشد ، بدهيد و از او بپرسيد : پيامبر در دعايي که به نابينا تعليم کرد ، چه دستوري به او داد و او را در استجابت دعاي خود ، چگونه ارشاد کرد ؟ در جواب به شما خواهد گفت : پيامبر به او تعليم داد ، که پيامبر رحمت را وسيله خود قرار دهد و به او توسل بجويد و از خدا بخواهد که خداوند حاجت او را برآورد و اين مطلب از جمله هاي زير به خوبي استفاده مي شود :
الف : « أللّهُمَّ إنّي أَسْأَلُکَ وأتَوجَّهُ اِلَيْکَ بِنَبِيِّکَ »
« بارالها ! از تو درخواست مي کنم وروي مي آورم به تو ، به وسيله پيامبرت »
لفظ « نبيک » متعلق است به دو جمله پيش ؛ « أسْأَلُکَ » و « أتَوَجَّهُ اِلَيْکَ » .
به عبارت روشن تر ؛ هم به وسيله پيامبر از خدا تقاضا و درخواست مي کند و هم به وسيله او رو به خدا مي نمايد و مقصودش از « نبي » ، خود نبي است ، نه دعاي نبي . واين تصور که مقصود « بدعاء نَبيّک » است ، بر خلاف ظاهر و فاقد دليل است و کسي که لفظ دعا را مقدّر مي کند ، علتي جز پيش داوري ندارد ؛
________________________________________ 147 ________________________________________
زيرا فردي که چنين لفظي را در تقدير مي گيرد ، چون توسل به اشخاص را صحيح نمي داند ، قهراً دست و پا مي کند که لفظ « دعا » را مقدر نمايد ، تا مخالف انديشه او نباشد . تا در نتيجه بگويد : مقصود توسل به « دعاي پيامبر » است نه به « ذات » او ، و توسل به دعاي افراد اشکال ندارد .
ب : محمَّد نَبِيِّ الرَّحْمَه :
براي اين که روشن شود که مقصود سؤال از خدا به خاطر پيامبر ، و توجه به خدا به وسيله او است ، لفظ « نبيک » را با جمله « محمّد نبيّ الرَّحْمه » توصيف کرده است که حقيقت را روشن تر و هدف را واضح تر مي سازد .
ج : جمله « يا محمدُ اِنّي أتوجَّه بِکَ الي رَبّي » مي رساند که حضرت محمد را وجهه دعاي خود قرار مي دهد ، نه دعاي او را وجهه خويش .
د : مفاد جمله « وشفِّعه فِيَّ » اين است که : پروردگارا ! او را شفيع من قرار بده و شفاعتش را در مورد من بپذير .
در تمام اين جمله ها ، آنچه مورد بحث و سخن است ، همان شخص پيامبر گرامي و شخصيت والا مقام او است و سخني از دعاي پيامبر در کار نيست .
با اين بيان اشکالات پنج گانه اي که رفاعي ، نويسنده وهابي در کتاب « التوصل الي حقيقة التوسل » مطرح کرده است ، همگي بر طرف مي گردد و ما مشروح اشکالات و پاسخهاي آنها را در کتاب « توسل » آورده ايم ، علاقمندان مي توانند به صفحات 153-147 مراجعه فرمايند .
________________________________________ 148 ________________________________________
حديث دوم : توسل به حق سائلان
عطيه عوفي از ابو سعيد خدري نقل مي کند که پيامبر گرامي ( صلّي الله عليه وآله ) فرمود :
« هر کس از خانه خود براي نماز بيرون برود و در اين حال اين دعا را ( که در زير آمده ) بخواند ، با رحمت خدا مواجه مي گردد و هزار فرشته براي او طلب آمرزش مي کنند . » ( 1 )
« أَللّهُمَّ إنّي أَسْأَلُکَ بِحَقِّ السّائِلينَ عَلَيْکَ وَأسْأَلُکَ بحَقّ مَمْشايَ هذا فإني لَمْ اَخْرُج اَشَراً ولا بَطَراً ولا رِياءً ولاسُمْعَةً وَخَرَجْتُ إتِّقاءَ سَخَطِکَ وَابْتِغاءَ مَرْضاتِکَ فَأسْئَلُکَ اَنْ تُعيذَني مِنَ النّارِ واَنْ تَغفِرَلي ذُنُوبِي إنَّه لايَغْفِرُ الذُّنُوبَ إلاّ أَنْتَ . . . »
« پروردگارا ! از تو درخواست مي کنم به حق سؤال کنندگان و به حرمت گامهايي که به سوي تو بر مي دارم ، من از روي نافرماني و براي خوش گذراني و يا ريا و سمعه از خانه بيرون نيامده ام ، من براي پرهيز از خشم تو و تحصيل رضاي تو خارج شده ام ، از تو مي خواهم مرا از آتش باز داري و گناهانم را ببخشي ؛ زيرا گناهان را جز تو کسي نمي بخشد . »
حديث ياد شده ، از احاديث بسيار روشن است که گواهي مي دهد : انسان در مقام درخواست حاجت از خدا ، مي تواند مقام و منزلت حق و شأن صالحان را واسطه خويش قرار دهد ، و دلالت حديث بر مقصود ما روشن است .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ « أقبل الله بوجهه واستغفر له الف ملک » به صحيح « حافظ محمد بن ابي عبدالله بن ماجه قزويني » که يکي از صحاح ششگانه است : جلد 1 ، باب مساجد ، ص 261 و 262 طبع مصر ، و به « مسند امام احمد بن حنبل » جلد 3 ، حديث 21 مراجعه شود .
________________________________________ 149 ________________________________________
حديث سوم : توسل به حق پيامبر
حضرت آدم ( عليه السلام ) پس از نافرماني خدا ، ( 1 ) در پرتو کلماتي که از خدا تلقّي کرده بود ، توبه نمود ، چنانکه در قرآن مجيد مي فرمايد :
« فَتَلَقّي آدَمُ مِنْ رَبِّهِ کَلِمات فَتابَ عَلَيْهِ ، اِنّهُ هُوَ التَّوّابُ الرَّحيم » ( 2 )
« آدم از خداي خود کلماتي را با خضوع و طاعت اخذ نمود ، و روي آنها توبه کرد ، حقا که او توبه پذير است . »
گروهي از مفسّران و محدثان ، در تفسير کلماتي که در آيه وارد شده ، به استناد روايت زير ، نظري دارند که با توجه به متن آن روشن مي گردد .
طبراني در المعجم الصغير و حاکم نيشابوري در مستدرک صحاح و ابو نعيم اصفهاني و بيهقي در کتاب دلائل النبوّه و ابن عساکر شامي در تاريخ خود و سيوطي در الدر المنثور و آلوسي در روح المعاني ( 3 ) با سندي از عمر بن خطاب نقل کرده اند که پيامبر گرامي ( صلّي الله عليه وآله ) فرمودند :
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ فرماني که در آيه « ولا تقربا هذه الشجرة » ( بقره : 35 ) آمده است ، فرمان مولوي نيست ، بلکه دستوري ارشادي است و به اصطلاح ، جنبه نصيحت و پند دارد و مخالفت با چنين دستوري نمي تواند موجب عقاب و مواخذه گردد ، بلکه نتيجه آن فقط روبرو شدن با اثر وضعي خود عمل مي باشد .
اگر پزشکي به بيماري دستور دهد که در حالت سرماخوردگي ، ترشي و خربزه نخورد ، مخالفت با آن اثري جز شدت بيماري ندارد . در قرآن مجيد آياتي گواهي مي دهند که نهي الهي ، نهي ارشادي بوده و نتيجه آن جز خروج از بهشت که اثر وضعي عمل بشمار مي رود چيز ديگري نبوده است . به آيه هاي 118 و 119 سوره طه و به کتاب « تفسير صحيح آيات مشکله قرآن » مطلب دهم از صفحه 73 تا 82 مراجعه بفرماييد .
2 ـ بقره : 37
3 ـ مستدرک حاکم ، ج 2 ، ص 61 ؛ روح المعاني ، ج 1 ، ص 217 ؛ الدر المنثور ، ج 1 ، ص 59 به نقل از طبراني و ابو نعيم اصفهاني و بيهقي .
________________________________________ 150 ________________________________________
« لَمّا أَذنبَ آدمُ الّذي أَذْنَبَهُ رَفَعَ رأسَه إلي السَّماء فقالَ أَسأَلُکَ بِحَقِّ محمد اِلاّ غفَرْتَ لي فَاوحَي الله اِلَيهِ : ومَنْ محمدُ ؟ فقال تبارَکَ اِسْمُکَ ، لمّا خَلَقْتَ رَفعتُ رأسي إلي عَرشِکَ فاذا فِيه مَکْتُوبٌ لا اِلهَ الاّ الله و محمدٌ رسولُ الله فقلتُ إنّه ليسَ أحَدٌ أعْظَمَ عِنْدَکَ قَدْراً مِمَّنْ جَعْلتَ اسْمَهُ مَعَ اِسْمِکَ فَأوحي اِلَيهِ اِنَّهُ آخرُ النَّبِيّينَ مِنْ ذُرِّيَّتِکَ وَلَوْ لا هُوَ لَما خَلَقْتُکَ » ( 1 )
« وقتي آدم مرتکب گناهي شد ، سر به آسمان بلند کرد و گفت ( خدايا ! ) تو را به حق محمد ، درخواست مي کنم که مرا ببخشي ، خدا به او وحي نمود که محمد کيست ؟ آدم پاسخ داد : وقتي مرا آفريدي ، سر به عرش بلند نمودم ، در اين هنگام ديدم در آن نوشته است « معبودي جز خدا نيست و محمد پيامبر خدا است » با خود گفتم که محمد بزرگترين و والاترين مخلوق تو است که نام او را کنار نام خود آورده اي ، در اين هنگام به او وحي شد که او آخرين پيامبر از ذريه تو است و اگر او نبود ، تو را خلق نمي کردم . »
نکته ها :
1 ـ در « قرآن مجيد » بر خلاف آنچه که ميان ما رواج دارد ، لفظ « کلمات » بر « ذوات و شخصيت » ها اطلاق گرديده است ؛ مانند :
الف : « اَنَّ اللهَ يُبَشِّرُکَ بِيَحْيي مُصَدِّقاً بِکَلَمَة مِنَ اللهِ » ( 2 )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ متن حديث از « الدر المنثور » گرفته شده و متني که حاکم در مستدرک نقل کرده است ، با متن اندک تفاوتي دارد ، هر چند از نظر مضمون هر دو يکي است .
2 ـ آل عمران : 39سنن نسائي ، ج 3 ، ص 77 ، ط مصر .
________________________________________ 151 ________________________________________
« خداوند تو را به يحيي که تصديق کننده کلمه اي است از جانب خدا ، بشارت مي دهد . »
ب : « يا مَرْيَمُ اِنَّ اللهَ يُبَشِّرُکِ بِکَلِمَة مِنْهُ اسْمْهُ الْمَسيحُ عيسَي بْنُ مَريَمَ . » ( 1 )
« اي مريم ، خداوند به کلمه اي از او که نام او مسيح ، عيسي فرزند مريم است ، بشارت مي دهد . »
ج : « اِنّمَا الْمَسيحُ عيسَي بْنُ مَرْيَمَ رَسُولُ اللهِ وکَلِمَتُهُ » ( 2 )
« مسيح ، فرزند مريم ، پيامبر خدا و کلمه او است . »
د : « قُلْ لَوْ کانَ الْبَحْرُ مِداداً لِکَلِماتِ رَبِّي لَنَفِدَ الْبَحْرُ » ( 3 )
« بگو اگر دريا براي کلمات خداي من ، مرکب گردد ، دريا به پايان مي رسد . »
هـ : « وَالْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ اَبْحُر مّانَفِدَتْ کَلِماتُ اللهُ » ( 4 )
« و دريا را ، هفت درياي ديگر مدد کند ، کلمات خدا به پايان نمي رسد . »
با توجه به اين که در آيه مورد بحث ، لفظ « کلمات » وارد شده است مي توان گفت که مقصود از کلمات همان شخصيت هاي محترم ( ذوات مقدس ) است که به آنها متوسل گرديده است و در روايتِ ياد شده ، از اسامي آن شخصيت ها فقط نام « محمد » آمده است . و لذا در روايات شيعه اين حقيقت به
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ آل عمران : 45
2 ـ نساء : 171
3 ـ کهف : 109
4 ـ لقمان : 27
________________________________________ 152 ________________________________________
دو صورت نقل شده است ؛ گاهي « کلمات » به « اسامي ذوات مقدس » تفسير شده و گاهي به « اشباح نوراني » آنها .
« آدم نام هايي را ديد که در عرش نوشته است ، به آنها توسل جست . به او گفته شد که آنها نامهاي گرامي ترين مخلوقات خداست و آن نامها عبارتند از محمد ، علي ، فاطمه ، حسن و حسين . آدم در توبه و تعالي خود به آنها متوسل گرديد . » ( 1 )
ديگر احاديث شيعه مي رساند که آدم « اشباح نوراني » پنج تن را مشاهده کرد . براي آگاهي از اين روايات ، به تفسير برهان مراجعه فرماييد . ( 2 )
2 ـ با مراجعه به کتابهاي تاريخ و حديث ، روشن مي شود که توسل حضرت آدم به پيامبر ، مطلبي مشهور و معمول بوده است ؛ زيرا امام مالک در حرم پيامبر به منصور دوانيقي فرمود :
« هُوَ وسِيلَتُکَ ووسيلةُ أبِيکَ آدَم » ( 3 )
« پيامبر وسيله تو و وسيله پدرت آدم است . »
شعراي مسلمان اين حقيقت را به نظم درآورده و گفته اند :
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ مجمع البيان ، ج 1 ، ص 89 ، طبع صيدا ؛ تفسير برهان ، ج 1 ، صص 88 ـ 86 ، احاديث 2 ، 5 ، 11 ، 12 ، 14 ، 27
2 ـ تفسير برهان ، ج 1 ، ص 87 احاديث 13 ، 15 و 16
3 ـ سيد احمد زيني دحلان در کتاب « الدرر السّنيه » صفحه 10 مي نويسد : قاضي عياض اين جريان را با سند صحيح نقل کرده ، امام سبکي در کتاب « شفاء السقام » ، سمهودي در « خلاصه الوفاء » علامه قسطلاني در « المواهب اللدنيه » ابن حجر در « الجوهر المنظم » مي گويند : اين جريان با سند صحيح نقل شده و علامه زرقاني در شرح « مواهب » مي نويسد : ابن فهد آن را با سند خوب و قاضي عياض با سند صحيح نقل نموده اند . و متن مذاکره منصور با امام مالک ، خواهد آمد .
________________________________________ 153 ________________________________________
« بِه قَدْ أجابَ اللهُ آدَمَ إذْ دَعا * * * وَنَجي فِي بِطْنِ السَّفينَةِ نُوحٌ
قَوْمٌ بِهِمْ غُفِرَتْ خَطِيئَةُ آدَمَ * * * وَهُمُ الوَسيلَةُ والنُّجُوُم الطُّلَّعُ » ( 1 )
« به واسطه او ( پيامبر خاتم ) خداوند ، دعاي آدم را اجابت کرد
و نوح را در داخل کشتي نجات داد
گناه آدم به واسطه کساني بخشوده گشت
که واسطه درگاه خدا و ستارگان درخشانند . »
حديث چهارم : توسل پيامبر به حقّ خود و پيامبران پيشين
« لمّا ماتَتْ فاطِمَةُ بِنْتُ أسَد ، دَخلَ عَلَيْها رسولُ اللهِ ـ صلّي الله عليه وآله وسلّم ـ فَجَلسَ عِنْدَ رأسِها ، فَقالَ رَحِمَکَ اللهُ يا أُمِّي بَعْدَ أُمِّي ثُمَّ دَعا رَسُولُ اللهِ ـ صلّي الله عليه وآله وسلّم ـ أُسامَةَ بْنَ زَيْد ، وَأبا أيُّوبَ الأنْصارِي وَعُمَرَبْنَ الْخَطّابِ وَغُلاماً اَسْوَدَ ، يَحْفِرُونَ ، فَحَفرُوا قَبْرَها ، فَلَمّا بَلَغُوا اللَّحْدَ ، حَفَرَ رَسُول اللهِ بِيدهِ وَأَخْرجَ تُرابَهُ ، فَلَمّا فَرغَ دَخَلَ رسُولُ اللهِ ـ صلّي الله عليه وآله وسلّم ـ فَاضْطَجَعَ فيهِ ، ثُمَّ قالَ : اللهُ الّذي يُحْيِي وَيُمِيتُ وَهوَ حَيٌّ لايَمُوتُ ، إغفرْ لأمِّي فاطِمَةَ بِنْتَ أسَد وَوَسِّعْهُ عَلَيْها مَدْخَلَها بِحَقِّ نَبِيَّک والأنبياء الذّينَ مِنْ قَبْلي . »
« هنگامي که فاطمه دختر اسد درگذشت ، رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) پس از اطلاع از مرگ وي ، بر بالينش نشست و فرمود : اي مادرم پس از مادرم ، خدا تو را رحمت کند . سپس اسامه و ابو ايوب و عمر بن خطاب و غلام سياهي را خواست که قبري آماده سازند ، وقتي قبر آماده شد ، پيامبر خدا
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ کشف الارتياب ، ص 307 و 308
________________________________________ 154 ________________________________________
لحدي ساخت و خاک آن را با دست خود درآورد و در قبر ، رو به پهلو دراز کشيد و اينگونه دعا کرد :
خدايي که زنده مي کند و مي ميراند و او زنده است و نمي ميرد ، مادرم فاطمه دختر اسد را بيامرز و جايگاه او را وسيع و فراخ گردان ، به حق پيامبرت و به حق پيامبراني که پيش از من بودند . »
نويسنده کتاب « خلاصة الکلام » مي گويد :
« اين حديث را طبراني در معجم کبير و اوسط خود و نيز ابن حبان و حاکم نقل کرده اند و صحت آن را تصديق نموده اند . »
سيد احمد زيني دحلان در کتاب « الدرر السنية في الرّد علي الوهابيه » مي نويسد :
« محدث معروف ، ابن ابي شيبه اين حديث را از جابر نقل کرده و نيز ابن عبدالبر از عباس و ابو نعيم از انس نقل نموده اند . و همه اين مطالب را جلال الدين سيوطي در جامع کبير آورده است . »
نگارنده ، اين حديث را به صورت ياد شده از دو کتاب نقل مي کند ، که برخي از آن مشتمل بر دعاي مورد بحث هست و برخي ديگر نيست :
1 ـ حلية الاولياي « ابونعيم اصفهاني » جلد سوم ، صفحه 121
2 ـ وفاء الوفاي « سمهودي » جلد سوم ، صفحه 899
حديث پنجم : توسل به شخص پيامبر
گروهي از محدثان نقل کرده اند که عربي باديه نشين بر پيامبر وارد شد و
________________________________________ 155 ________________________________________
شروع به سخن کرد و گفت :
« لَقَدْ أتَيناکَ وَما لَنا بَعِيرٌ يَئِطُ ( 1 ) وَلا لَنا صَبِيٌّ يَغِطُ » ( 2 )
« به سوي تو آمده ايم ، در حالي که نه شتري داريم ناله کند و نه کودکي که بخواند . »
آنگاه اين اشعار را سرود :
اَتَيْناکَ وَالعَذْراءُ تُدمي لِبانُها * * * وَقَدْ شُغِلَتْ أُمُّ الصَّبِيِّ عَنِ الطِّفْلِ
وَلاشَيءَ مِمّا يأکُلُ الناسُ عِندَنا * * * سَوَي الحَنْظَلِ العاميِ وَالعلْهَزِ الفِسَلِ
وَليسَ لنا إلاّ اِلَيْکَ فِرارُنا * * * وَأينَ فِرارُ النّاس إلاّ إلي الرُّسُلِ
« ما به سوي تو آمده ايم ، در حالي که از سينه اسبها خون مي چکد ، مادر کودک از طفل خود بازداشته شده است . »
« چيزي نزد ما نيست که مردم بخورند ، مگر حنظل تلخي که در سال مجاعت و قحطي مي خورند و غذاي بدي از کرک و خون . »
« ما چاره اي جز پناه به سوي تو نداريم ، و پناه مردم جز به سوي پيامبران کجا مي تواند باشد ! »
فَقامَ رسولُ اللهَ يُجَرُّ رِدائُهُ حَتَّي صَعَد المِنْبَر ، فَرَفعَ يَديه : اَللّهُمَّ اسْقِنا غِيثاً مُغيثاً . . . فَما رَدَّ النَّبيُ يَديْه حَتي اَلْقَتْ السّماءُ . . . ثَم قال :
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ « يئط » مشتق از « اطيط » که به معني صداي شتر مي باشد .
2 ـ « يغط » از « غطيط ) به معني صداي کودکي که مي خوابد .
________________________________________ 156 ________________________________________
لله دَرُّ أَبي طالِب لَوْ کانَ حيّاً لَقَرَّتْ عيناهُ ، مَن يُنشِدُنا قَوْلَهُ ؟ فَقامَ عَلِيُّ بْنُ أبي طالِب ، وَقالَ وکأنَّکَ تُريدُ يا رَسُولَ اللهِ قَوْلَه :
وأبيضٌ يُسْتَسْقَي الغَمامُ بِوَجهِهِ * * * ثَمالُ اليَتامي ، عِصمةُ لِلأرامِلِ
يَطُوفُ بِهِ الهُلاّکُ مِنْ آلِ هاشِم * * * فَهُم عِندَهُ في نِعْمَة وَفَواضِلِ
« سفيد چهره اي که به روي او از ابرها باران طلبيده مي شود و پناهگاه يتيمان و گيرنده دست بيوه زنان است »
« گرفتاراني از فرزندان هاشم بر گرد وجود او مي چرخند و آنانند نزد او ، در نعمت و بخشش . »
پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) فرمود : آري مقصود من همان است که گفتي .
سپس علي ـ عليه السلام ـ بخشي از قصيده او را قرائت کرد و پيامبر خدا بالاي منبر براي ابوطالب درخواست آمرزش نمود ، بعد از آن مردي از قبيله بني کنانه برخاست ، چند بيتي خواند ؛ از جمله :
« براي تو است اي خدا ستايش ، ستايش از بندگان سپاسگزارت ، ما به روي پيامبر بوسيله باران سيراب شديم . »
مدارک بسياري براي اين قسمت نقل شده ، ليکن نگارنده آن را از مدارک زير مي آورد :
الف ـ « عمدة القاري في شرح صحيح البخاري » ، جلد 7 ، صفحه 31 ، نگاشته بدرالدين محمود بن احمد العين ، متوفاي سال 855 ، چاپ ادارة الطباعة المنيريه .
ب ـ « شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد » ، جلد 14 ، صفحه 80 .
________________________________________ 157 ________________________________________
ج ـ « سيره حلبي » جلد 3 ، صحفه 263 .
د ـ « الحجّة علي الذاهب الي تکفير أبي طالب » نوشته شمس الدين أبي علي فخار بن معد ، متوفاي سال 630 ، چاپ نجف مطبعه علوي ، صفحه 79 .
هـ ـ « سيره زيني دحلان » ، در حاشيه سيره حلبي ، جلد اول ، صفحه 81 .
حديث ششم : توسل به ذات پيامبر
سواد بن قارب در قصيده اي که در آن به رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) توسّل جسته ، چنين سروده است :
وَاَشْهَدُ أنّ الله لاربَّ غيرُه * * * وإنکَ مأمونٌ عَلي کُلِّ غائب
واِنّک اَدْني الْمُرسَلينَ وَسيلةً * * * إلي الله يابنَ الأکرمينَ الأَطائبِ
فَمُرْنا بِما يأتيک يا خيرَ مُرسَل * * * وإنْ کانَ فيما فيه شَيْبُ الذَّوائبِ
وَکُنْ لي شفيعاً يَومَ لا ذُوشِفاعة * * * بِمُغْن فَتيلا عَنْ سوادِ بن قارب
« گواهي مي دهم که جز خدا ، خدايي نيست و تو بر هر پوشيده از حسي ، اميني »
« تو نزديکترين وسيله به سوي خدا ، از ديگر پيامبراني ، اي فرزند گرامي ترين و پاکيزه ترينها . »
« به ما دستور ده آنچه را به تو مي رسد ، اي نيکوترين فرستادگان ، هر چند که عمل به دستور تو موجب سفيدي موي سر باشد ، »
« شفيع من باش روزي که شفاعت شافعان به اندازه رشته خرما به حال سواد بن قارب سودي نمي بخشد . » ( 1 )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ زيني دحلان ، الدرر السنيه ، ص 29 ؛ التوصل الي حقيقة التوسّل ، ص 300
________________________________________ 158 ________________________________________
تا اينجا برخي از احاديث و روايات توسل را که در کتاب هاي حديث و تاريخ اهل سنت وارد شده ، آورديم . بايد بگوييم که در احاديث پيشوايان شيعه ، توسل به ذوات مقدس ، حقيقتي است مسلم و روشن که در بسياري از ادعيه آن بزرگواران نيز وارد شده است .
حال مي پرسيم آيا ما بايد دستورات اسلام را از « ابن تيميه » و « محمد بن عبدالوهاب » فرا گيريم ، يا از خاندان رسالت و عترت پيامبر گرامي که به حکم حديث ثقلين ، ثقل اصغر و عدل قرآنند ؟
اکنون از ميان ادعيه بسياري که در « صحيفه علويه » ( 1 ) و يا در دعاي عرفه حضرت حسين بن علي و يا در « صحيفه سجاديه » ـ عليهم السلام ـ وارد شده ، تنها به نقل يک بخش از آن اکتفا مي کنيم :
حديث هفتم :
سالار شهيدان در « دعاي عرفه » مي گويد :
« أللّهُمَّ إنّا نَتوَجَّهُ إلَيْکَ فِي هذِهِ الْعَشِيةِ الّتي فَرضْتَها وَعَظَّمْتَها بِمُحَمَّد نبيِّکَ وَرسُولِکَ وخِيَرَتِکَ مِنْ خَلْقِک » ( 2 )
« خدايا ! در چنين هنگامي که تو آن را بر من واجب و بزرگ داشته اي ، به تو توجه کرده و تو را به محمد ، پيامبر و فرستاده و مهمترين آفريده ات ، سوگند مي دهم . »
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ صحيفه علويه ، دعاهاي اميرمؤمنان است که « شيخ عبدالله سماهيجي » گرد آورده است .
2 ـ مفاتيح الجنان ، دعاي عرفه .
________________________________________ 159 ________________________________________
سيره مسلمانان در « توسّل »
سيره مسلمين در زمان پيامبر و پس از او ، پيوسته بر اين جاري بود که مسلمانان به ذات اولياي الهي و مقام و منزلت آنان توسل مي جستند . اينک نمونه هايي در اينجا مي آوريم :
1 ـ « ابن اثير عزالدين علي بن محمد بن محمد بن عبدالکريم جزري ، متوفاي 630 در کتاب « اسد الغابه في معرفة الصحابه » مي نويسد :
در سال رماده وقتي قحطي به اوج رسيد ، عمر عباس را براي طلب باران واسطه قرار داد . خداوند به وسيله او آنان را سيراب کرد ، و زمين ها سرسبز گرديد ، پس عمر رو به مردم کرد و گفت به خدا سوگند : عباس وسيله ما است به سوي خدا و منزلت و مقام دارد .
حسان بن ثابت در مورد او اشعاري سرود و گفت :
سَال الأمامُ وَقَدْ تَتَابَع جَدْبنُا * * * فَسَقَي الْغَمامُ بِغُرَّةِ العَبّاسِ
عَمُّ النَّبيِّ وصنوِ والدِه الذي * * * وِرثَ النَّبِيِّ بِذاکَ دُونَ النّاسِ
أَحْيا الاْلهُ بِهِ الْبِلادَ فَأَصْبَحَتْ * * * مُخَضَّرَةَ الأجناب بَعْد الْيَأْسِ
« پيشوا هنگامي که قحطي شديد همه جا را فرا گرفته بود ، درخواست باران نمود ، آنگاه ابر آسمان به نورانيت عباس مردم را سيراب کرد . »
« عباس که عموي پيامبر و همتاي پدر پيامبر است ، مقام و منزلت را از او به ارث برده است . »
« خداوند به وسيله او سرزمين ها را زنده کرد ، همه جا پس از نوميدي سرسبز گرديد . »
________________________________________ 160 ________________________________________
وقتي آب باران همه جا را فرا گرفت ، مردم با مسح بدن عباس تبرک مي جستند و مي گفتند : آفرين بر تو اي ساقي دو حرم . ( 1 )
ملاحظه اين قطعه تاريخي ، که قسمتي از آن در « صحيح بخاري » نيز آمده ، مي رساند که يکي از مصاديق « وسيله » ، توسل به ذات محترم و صاحب منزلت است که خود مايه قرب و سبب شايستگي در داعي و متوسّل مي گردد ، چه تعبيري روشن تر از اين که گفت : « هذا والله الوسيلةُ اِلَي اللهِ والمکانُ مِنْه »
2 ـ « قسطلاني ، احمد بن محمد بن ابي بکر ، معاصر با جلال الدين سيوطي ( متوفاي سال 923 ) در کتاب « المواهب اللدنيه بالمنح المحمديه في السيرة النبويه » که در مصر چاپ شده ، مي نويسد :
« وقتي عمر به وسيله عباس طلب باران نمود ، گفت : اي مردم ، پيامبر خدا بر عباس به ديده پدر مي نگريست ، از او پيروي کنيد و وسيله خود به سوي خدا قرارش دهيد . »
اين عمل انديشه کساني را که توسل را مطلقاً و يا توسّل به غير پيامبر را تحريم کرده اند ، باطل مي کند . ( 2 )
3 ـ وقتي منصور از مالک ، مفتي بزرگ مدينه ، پرسيد :
رو به قبله دعا کنم يا رو به پيامبر خدا ـ صلّي الله عليه وآله وسلّم ـ ؟
مالک پاسخ داد :
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ ( اسد الغابه » ، ج 3 ، ص 111 ، ط مصر .
2 ـ المواهب ، ج 3 ، ص 380 ط مصر و در « فتح الباري في شرح البخاري » ، ج 2 ، ص 41 ط لبنان از ابن حجر عسقلاني و شرح المواهب محمد بن عبدالباقي مالکي زرقاني ( 1122 ـ 1055 ) نيز آمده است .
________________________________________ 161 ________________________________________
« چرا چهره از وي بر مي تابي ؟ او وسيله تو و وسيله پدر تو آدم ( عليه السلام ) در روز رستاخيز است ، رو به سويش کن و او را شفيع خود قرار ده ، خدا شفاعت او را مي پذيرد . خداوند مي فرمايد : اگر آنان به نفس خويشتن ستم کنند . . . . »
4 ـ « ابن حجر هيثمي » در کتاب « الصواعق المحرقه » ، که مرحوم قاضي نورالله آن را با نام « الصوارم المهرقه » نقد کرده ، از شافعي دو شعر زير را نقل کرده است :
« آلُ النَّبِيِّ ذَريعَتي * * * هُمْ اِلَيْهِ وَسيلَتي
اَرْجُوا بِهم اُعطي غداً * * * بيدي اليَمِينِ صَحيفَتي ( 1 )
« خاندان پيامبر وسيله من به سوي خدا هستند . »
« به وسيله آنان اميدمندم که نامه عملم به دست را ستم داده شود . »
با در نظر گرفتن اين شواهد و کلمات ، مي توان ادعا نمود که پيامبران و شخصيت هاي برجسته ، يکي از وسائلي هستند که قرآن به آن امر کرده است : « يا أَيُّها الَّذِين آمنُوا اِتَّقُو اللهَ وَابْتَغُوا إلَيْهِ الْوَسِيلَةَ » ( 2 ) بديهي است که « وسيله » منحصر به انجام واجبات و محرّمات نيست ، بلکه مستحبات ، که از جمله آنها توسل به انبيا است نيز وسيله مي باشد . آيا مي توان اين همه علما و دانشمندان را در فهم معناي « وسيله » تخطئه نمود ؟ در حالي که آنان ، مصادر حکم و حفاظ حديثند . کساني که به اين تصريح ها و گواهها توجه ندارند و به فکر توجيه و تأويل آنها مي باشند ، پيش داوراني هستند که به خاطر داوري پيشين ،
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ « صواعق المحرقه » ، صحفه 178 ، ط قاهره .
2 ـ مائده : 35
________________________________________ 162 ________________________________________
از اين قرائن و شواهد بهره گيري نمي کنند . براي ارائه نمونه اي از اين تعصب و پيش داوريها ، مطلبي را که بخاري در اين حادثه تاريخي نقل کرده مي آوريم تا روشن شود که حجاب « تعصب » در اين مورد ، چه تحريف و غوغايي را به راه انداخته است ! و ما پاسخ آنها را در کتاب « توسل » صفحات 140-135 آورده ايم .
5 ـ بخاري در « صحيح » خود نقل مي کند که :
« عمر بن خطاب در سالهاي قحطي ، به عباس بن عبدالمطلب متوسل مي شد و مي گفت : پروردگارا ! ما در گذشته به پيامبرت متوسل مي شديم و رحمت خود را مي فرستادي ، اکنون به عموي پيامبرت توسل مي جوييم ، رحمت خود را بفرست . در اين هنگام باران ريزش مي کرد و همگي سيراب مي شدند . »
در صحّت و اتقان حديث مذکور ، جاي سخن نيست . حتي رفاعي که به عناوين گوناگون احاديث متواتر توسل را رد مي کند به صحّت اين حديث اذعان دارد و مي گويد :
« اين حديث صحيح است . . . اگر مفاد حديث ، دليل بر صحّت توسل به اشخاص باشد ، ما از پيشگام ترين کساني هستيم که مفاد آن را اخذ کرده ، به آن عمل مي کنيم . »
با توجه به جمله هايي که از خودِ خليفه ، در مورد توسل به عباس نقل شده و اين که مخصوصاً وي به خدا سوگند ياد مي کند که : « هذا واللهُ الْوَسِيلةُ إلي اللهِ وَالْمَکانُ مِنْهُ » ( 1 ) روشن مي گردد که واقعيت توسل در اين مورد ، توسل
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ اسدالغابه ، ج 3 ، ص 111
________________________________________ 163 ________________________________________
به ذات و شخص يا شخصيت و مقام « عباس » در نزد خداست .
شمس الدين ابوعبدالله محمد بن نعمان مالکي ( متوفاي سال 683 ) نيز در کتاب خود « مصباح الظلام في المستغيثين بخير الأنام » نحوه توسّل عُمر را از ابن عباس چنين نقل کرده است :
« أَللّهُمَّ إنا نَسْتقِيَک بِعَمِّ نَبِيِّکَ وَنَسْتَشْفِعُ إِلَيْکَ بِشَيْبَتِهِ فَسُقوا »
« پروردگارا ! به وسيله عموي پيامبرت طلب باران مي کنيم و محاسن سفيد و سابقه او را در اسلام شفيع خود قرار مي دهيم ، در اين موقع رحمت حق همه جا راگرفت . »
اينجا بود که عباس بن عتبه شعري سرود و گفت :
بِعَمِّي سَقَي اللهُ الْحِجازَ وَأهْلَه * * * عَشِيَّةً يُسْتَسْقي بِشَيْبَتِهِ عُمَرُ » ( 1 )
« به برکت عموي من سرزمين حجاز و اهل آن سيراب شدند . غروبگاهي که عمر به محاسن او متوسل گرديد . »
و همينطور « حسان بن ثابت » نيز در اين باره شعري سرود :
« فَسَقَي الغَمَامُ بِغُرَّةِ العبّاسِ »
« ابر به نورانيّت چهره عباس سيراب کرد . »
ابن حجر عسقلاني در کتاب « فتح الباري في شرح صحيح البخاري » مي گويد : عباس در دعاي خود گفت :
« وَقَدْ تَوَجَّهَ الْقَوْمُ بي اِلَيکَ لِمَکانِي مِنْ نَبِيِّکَ » ( 2 )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ وفاء الوفا ، ج 3 ، ص 375 ، نقل از « مصباح الظلام » .
2 ـ فتح الباري ، ج 2 ، ص 413 طبع دارالمعروفه ـ لبنان .
________________________________________ 164 ________________________________________
« مردم رو به من آوردند ، به خاطر پيوند خويشاوندي که با پيامبر تو دارم . »
چنانکه ملاحظه مي فرماييد ، هيچ جاي شکي باقي نمي ماند که هدف ، توسل به مقام و موقعيت عباس بود ، و مي دانيم که از گذشته هاي ديرين گفته اند :
« تَعْليقُ الحُکمِ بِالوصفِ مُشْعِرٌ بِالْعِلِّيَّةِ »
« وابسته کردن حکم بر وصف و عنواني ، گواه بر دخالت آن صفت ، در آن حکم است . »
يعني اگر قرآن مي فرمايد : « وَعلي المُولُودِ لَهُ رِزقُهُنَّ » ؛ ( 1 ) « تأمين زندگي زنان مربوط به کسي است که زنان براي او فرزند بياورند . » اين بخاطر بيان علّت حکم است و اين که چون زنان براي مردان فرزندي آورده اند ، پس مردان بايد هزينه زندگي آنان را فراهم سازند . و اگر به کسي مي گوييم : عالم و دانشمند را احترام کن ، به خاطر علم و دانش او است .
پس بنابر اين ، اگر عمر مي گويد : « اِنَّا نَتَوَسَّلُ اِلَيْکَ بِعَمِّ نَبِيِّکَ » مي خواهد علّت توسل به عباس را برساند که چرا در ميان افراد ديگر به او متوسل شويم ، همچنانکه خود عباس گفت : « لِمَکاني مِنْ نَبِيِّکَ . »
با در نظر گرفتن اين جهات ، مي توان بطور قطع و يقين گفت که مسلمانان صدر اسلام به اشخاص پاکدامن و صالح متوسل مي شدند .
6 ـ شعر صفيه در سوگ پيامبر :
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ بقره : 233
________________________________________ 165 ________________________________________
صفيه دختر عبدالمطلب و عمه پيامبر گرامي ، به هنگام رحلت حضرت ، اشعاري سرود که دو بيت آن اين است :
أَلا يا رَسُولَ اللهِ أَنتَ رَجاؤُنا * * * وَکُنتَ بِنا بِرّاً ولَمْ تَکُ جافياً
وَکُنتَ بِنا بِرّاً رَؤوفاً نَبِيّنا * * * لَيَبْکِ عَلَيْکَ الْقَوْمُ مَنْ کانَ باکياً ( 1 )
« اي پيامبر گرامي ، تو اميد ما هستي ، تو فرد نيکوکاري بودي و هرگز جفا ننمودي
تو به ما نيکوکار و مهربان بودي . اي پيامبر ما از اين قوم هر کس گريان است ، بايد بر تو اشک بريزد . »
از اين قطعه شعر که در محضر صحابه پيامبر خوانده شده و تاريخ نگاران و سيره نويسان آن را نقل نموده اند ، امور زير استفاده مي شود :
الف ـ مکالمه با ارواح و به اصطلاح خطاب به رسول گرامي ( ألا يا رسول الله . . . ) پس از درگذشت او ، يک کار رايجي بوده است ، و بر خلاف انديشه وهابيان ، اين نوع خطابها نه شرک است و نه لغو .
ب ـ به حکم جمله « أنتَ رجاؤُنا » ، پيامبر گرامي اميد جامعه اسلامي در تمام احوال بود ، حتي پس از مرگ نيز رابطه او با ما قطع نشده است .
در اين جا به برخي از کتابها و نوشته هاي ارزنده اي که به قلم بزرگان اهل تسنن ، پيرامون توسّل به پيامبر گرامي نوشته شده ، اشاره مي کنيم ، مطالعه اين
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ « ذخائر العقبي ، في مناقب ذوي القربي » صفحه 252 ، نگارش حافظ محب الدين ، احمد بن عبدالله طبري ، متولد سال 615 و متوفاي سال 694 چاپ مکتبة القدس ، قاهره و « مجمع الزوايد » جلد نهم ، صفحه 36 ، چاپ دوم ـ نگارش حافظ نورالدين علي بن ابي بکر هيثمي .
در ضمن مخفي نماند که جمله « أنت رجاؤنا » در اين کتاب به صورت « کنت رجاؤنا » ضبط گرديده است .
________________________________________ 166 ________________________________________
کتابها موقعيّت مسأله را نزد علما و دانشمندان اسلام روشن مي سازد و معلوم مي گردد که بر خلاف پندار وهابيها ، مسأله توسّل امري رايج در ميان مسلمانان بوده است .
1 ـ ابن جوزي ( متوفاي سال 597 ) کتابي به نام « الوفاء في فضائل المصطفي » نگاشته و بابي از آن کتاب را به « توسل به پيامبر گرامي » و باب ديگر را به « طلب شفا از قبرش » اختصاص داده است .
2 ـ شمس الدين محمد بن نعمان مالکي ( متوفاي سال 673 ) کتابي به عنوان « مصباح الظلام في المستغيثين بخير الأنام » نوشته و سيد نورالدين سمهودي در کتاب « وفاء الوفا » در باب « توسل به پيامبر » از او زياد نقل کرده است .
3 ـ ابن داود مالکي شاذلي در کتاب « البيان والاختصار » توسلهاي عالمان و صالحان به پيامبر را در مواقع گرفتاري در آن کتاب گردآورده است .
4 ـ تقي الدين سبکي ( متوفاي سال 756 ) در کتاب خود به نام « شفاء السقام » ، صفحات 133 ـ 120 ، به تحليل مسأله پرداخته است .
5 ـ سيد نورالدين سمهودي ( متوفاي سال 911 ) در کتاب معروف خود « وفاء الوفا لاخبار دارالمصطفي » ، ج 2 ، صفحات 419 ـ 413 ، پيرامون مسأله بحث نموده و شواهدي نقل کرده است .
6 ـ ابوالعباس قسطلاني ( متوفاي سال 932 ) در کتاب « المواهب اللدّنيه » .
7 ـ ابو عبدالله زرقاني مصري مالکي ( متوفاي سال 1122 ) « شارح المواهب اللدّنيه » در جلد هشتم ، صفحه 317 .
________________________________________ 167 ________________________________________
8 ـ خالدي بغدادي ( متوفاي سال 1299 ) مؤلف کتاب « صلح الاخوان » وي علاوه بر اين ، رساله اي در پاسخ سيد محمود آلوسي بغدادي در موضوع توسل به پيامبر ، نوشته و در سال 1306 چاپ شده است .
9 ـ عدوي حمزاوي ( متوفاي سال 1303 ) . وي بحثي درباره توسل در کتاب « کنز المطالب » ، صفحه 198 کرده است .
10 ـ عزامي شافعي قضاعي مؤلف کتاب « فرقان القرآن » . اين کتاب با کتاب « الاسماء والصفات » بيهقي در 140 صفحه چاپ شده است .
با مراجعه به اين کتابها که برخي به حق ، مطالب را ادا کرده و کتاب « صلح الاخوان » و « فرقان القرآن » در رأس آنها قرار دارند ، مي توان سيره مسلمين را در هر عصر و زماني نسبت به توسل به پيامبر گرامي به دست آورد و از اين راه ، گزافه گويي ابن تيميه و شاگردان مکتب ضلال او را فاش ساخت .
در پايان ، باز اين نکته را يادآور مي شويم که قرآن مي فرمايد :
« يا أَيُّهَاَ الَّذِينَ آمَنُوا اِتقوا اللهَ وَابْتَغُوا اِلَيْهِ الْوَسيلَة ، وَجاهِدُوا في سَبِيلِهِ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُون » ( 1 )
« اي افراد با ايمان ، پرهيزکار باشيد و به سوي خدا وسيله اي تحصيل کنيد و در راه او جهاد نماييد تا رستگار شويد . »
اين آيه به صورت کلي مي گويد « وسيله » تحصيل کنيد ، اما وسيله چيست ، در خود اين آيه بيان نشده است . شکي نيست که انجام وظايف ديني از وسايل رستگاري است ولي وسيله منحصر به آن نيست بلکه با توجه به
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ مائده : 34
________________________________________ 168 ________________________________________
تاريخچه توسل به اولياي الهي ، روشن مي شود که خود اين عمل نيز يکي از وسايل رستگاري است و اين مطلب با توجه به گفتگوي امام « مالک » با منصور و همچنين باران طلبيدن خليفه دوم از طريق توسل به عموي پيامبر کاملا روشن مي گردد .
________________________________________ 169 ________________________________________
فصل : 8
آيا بزرگداشت مواليد
و وفيات اولياي خدا بدعت است ؟
وهابيان بزرگداشت تولّد و وفات اوليا و رجال آسماني و اجتماع در تولد و وفات آنان را بدعت و حرام مي دانند تو گويي آنان دشمن سرسخت بزرگان دين و اولياي الهي هستند .
محمد حامد فقي رئيس جماعت « انصار السنة المحمّديه » در پاورقي هاي خود بر « الفتح المجيد » مي نويسد :
« اَلذِّکْرِيّاتُ الَّتي مَلأتِ الْبِلادَ بِاسْمِ اْلأَوْلِياءِ هِيَ نوعٌ مِنَ الْعِبادَةِ لَهُمْ وَتَعْظِيمِهِمْ . » ( 1 )
« يادواره ها و بر پا کردن جشن در ايام ولادت يا وفات اوليا ، پرستش
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ فتح المجيد ، ص154
________________________________________ 170 ________________________________________
آنان نيست بلکه نوعي تعظيم نسبت به آنان محسوب مي گردد . »
ريشه تمام اشتباهات آنان يک کلمه است و آن اين که : چون براي شرک و توحيد و بخصوص مفهوم « عبادت » حد و مرزي تعيين نکرده اند ، از اين جهت هر نوع بزرگداشت را عبادت و پرستش تصور نموده اند .
همچنانکه ملاحظه مي فرماييد وي در کلام خود لفظ « عبادت » و « تعظيم » را کنار هم قرار داده و تصور کرده است که هر دو لفظ يک معنا دارند .
و ما در بخش آينده معناي « عبادت » را توضيح خواهيم داد و به روشني ثابت خواهيم کرد که هر تکريم و تعظيم از بندگان صالح خدا ، به قيد اين که « بندگان » خدا هستند ، به هيچ وجه پرستش طرف آنان نيست ، از اين رو اين بحث را از جهت ديگر ( غير از شرک در عبادت ) مورد بررسي قرار مي دهيم .
شکي نيست که قرآن مکرّر گروهي از انبيا و اوليا را با جمله هاي فصيح و بليغ ستوده است .
قرآن درباره حضرت زکريا و يحيي و . . . مي گويد :
« اِنَّهُمْ کانُوا يُسارِعُونَ فِي الْخَيْراتِ وَيَدْعُونَنا رَغَباً وَرَهَباً وَکانُوا لَنا خاشِعينَ » . ( 1 )
« آنان به کارهاي نيکو مي شتافتند و با اميد و بيم ، ما را مي خواندند و در برابر ما فروتن بودند . »
حال اگر کسي در مجالسي که بنام آن پيامبران بر پا گردد ، آنان را به مضمون اين آيه و امثال آن توصيف نمايد و آنان را از اين طريق تجليل کند ،
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ انبياء : 90
________________________________________ 171 ________________________________________
آيا جز پيروي از قرآن کاري انجام داده است ؟
خداوند درباره ، خاندان رسالت چنين مي فرمايد :
« وَيُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلي حُبِّهِ مِسْکِيناً وَيَتِيماً وَاَسِيراً » ( 1 )
« با اين که طعام را دوست دارند ، آن را به مسکين و يتيم و اسير مي دهند . »
حال اگر پيروان علي در روز ميلاد اميرمؤمنان ـ عليه السلام ـ دور هم گرد آيند و بگويند : علي کسي است که طعام خود را به مسکين و يتيم و اسير مي داد ، آيا او را عبادت کرده اند ؟ !
اگر در روز ميلاد پيامبر ، آياتي را که پيامبر را ستوده است ، به غير زبان عربي ترجمه کنيم و يا در قالب شعر بريزيم و در مجمعي بخوانيم چرا دچار کار حرام شده باشيم ؟ !
آيا جز اين است که آنان دشمنان تکريم پيامبر و اولياي الهي هستند و در پوشش « مبارزه با بدعت » مي خواهند از تکريم پيامبر و اوليا جلوگيري کنند ؟ !
در اين جا پرسشي مطرح است که بلندگوهاي وهابيها بيشتر روي آن تکيه مي کنند و آن اين که : اين مجالس و محافل ، چون به نام « مذهب » بر پا مي گردند و به اسلام نسبت داده مي شوند ، بايد از طرف آيين اسلام به صورت خصوصي و يا عمومي ، مورد تصويب قرار گيرند ، در غير اين صورت « بدعت » و « حرام » خواهد بود .
پاسخ اين پرسش بسيار روشن است ؛ زيرا آيات قرآن ، که ما را بر لزوم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ دهر : 8
________________________________________ 172 ________________________________________
« تکريم پيامبر » دعوت مي کند ، در اين مورد کافي است و اين نوع مجالس جز به عنوان « بزرگداشت » رجال آسماني برپا نمي گردد و چيزي « بدعت » خوانده مي شود که مورد تصويب قرآن و يا سنت پيامبر به صورت « خصوصي » و يا « عمومي » نباشد . هدف از اين بزرگداشتها که ميان تمام ملل عالم نسبت به بزرگان خود مرسوم است ، جز تکريم و احترام نيست و در ميان تمام مسلمانان جهان ـ جز يک مشت « نجدي » خشک ـ رواج کامل دارد و اگر « بدعت » و يا کاري « نوظهور » بود و با موازين کلّي اسلامي منطبق نمي شد ، ممکن نبود علماي اسلام در اقطار اسلامي ميلاد پيامبر را جشن بگيرند و با خواندن مقالات و اشعار نغز و شيرين ، بر مجالس شکوه بخشند .
دلائل جواز بزرگداشتها از قرآن
دليل نخست
قرآن مجيد بر کساني که پيامبر اسلام را گرامي مي دارند ارج مي گزارد و مي فرمايد :
« فَالَّذينَ آمَنُوا بِهِ وَعَزَّرُوهُ وَنَصَرُوهُ وَاتَبَعُوا النُّورَ الَّذِي اُنزِلَ مَعَهُ اُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ » . ( 1 )
« آنان که به پيامبر ايمان آوردند و او را گرامي داشته ، ياريش کردند و از نوري که ( قرآن ) به او فرستاده شده است پيروي کنند ، رستگارانند . »
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ اعراف : 157
________________________________________ 173 ________________________________________
جمله هايي که در اين آيه وارد شده است ، عبارتند از : 1 ـ آمنوا به 2 ـ عَزَّروه 3 ـ نصروه 4 ـ واتَّبعوا النّور . . . .
آيا کسي احتمال مي دهد که جمله هاي : آمنوا به ، نصروه ، واتَّبعوا النور ، مخصوص زمان پيامبر باشد ؟ بطور مسلم نه ، اگر چنين احتمالي درباره اين سه جمله داده نمي شود ، قطعاً جمله « عزَّروه » که به معناي تعظيم و تکريم است ( 1 ) مختص زمان پيامبر نيست و اين رهبر عاليقدر ، پيوسته بايد مورد احترام و تعظيم گردد .
آيا ترتيب دادن مجالس يادبود در روزهاي بعثت و ولادت ، القاي خطابه و سخنراني و قرائت اشعار سازنده ، مصداق روشن « وعزّروه » نيست ؟
شگفتا ! که گروه وهابي در برابر رؤسا و زمامداران خود ، آنچنان تعظيم و کرنش مي کنند و از يک بشر عادي چنان تجليل بجا مي آورند که انجام يک صدم آن را درباره پيامبر و منبر و محراب او ، بدعت مي خوانند و سرانجام اسلام را ، در نظر ملل جهان ، يک آيين خشک و عاري ازاحساس و عاطفه معرفي مي نمايند و شريعتي را که سهل و آسان ، مطابق فطرت و عواطف انساني و در جذب و پذيرش افراد ، بلند نظر است ، آيين خشک که عواطف انساني را در تعظيم و تکريم بزرگان ناديده گرفته و توانايي جذب و پذيرش اقوام و ملل جهان را ندارد ، مي شناسانند .
دليل دوم :
وهابيان که با تأسيس هر نوع مجلس سوگواري براي شهيدان راه خدا
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ به مفردات راغب ماده « عزّر » مراجعه فرماييد .
________________________________________ 174 ________________________________________
مخالفند ، درباره سرگذشت حضرت يعقوب چه مي گويند ؟ اگر اين پيامبر بزرگوار ، امروز در ميان نجديها و پيروان محمد بن عبدالوهاب زندگي مي کرد ، درباره او چگونه به داوري مي نشستند ؟
او شب و روز در فراق يوسف مي گريست و از همه کس جستجوي فرزند دلبند خود را مي نمود . در فراق و اندوه جدايي او آنقدر گريست که بينايي خود را از دست داد . ( 1 )
بيماري و فقدان بينايي يعقوب ، مايه فراموشي يوسف نگرديد ، بلکه هر چه وعده وصل نزديکتر مي شد ، آتش عشق او به فرزند در دلش شعلهور تر مي گرديد ، و لذا از فرسنگها راه ، بوي يوسف را استشمام مي کرد . ( 2 ) و به جاي اين که ستاره ( يوسف ) به دنبال خورشيد ( يعقوب ) باشد ، آفتاب انديشه او در بدر به دنبال يوسف بود .
چرا چنين اظهار علاقه اي در حال حيات ، صحيح و عين توحيد است ولي پس از مرگ ، که دل انسان ، سوز و گداز بيشتر و پيچ و تابي زيادتر پيدا مي کند ، جرم و شرک باشد ؟ !
حال اگر يعقوب هاي زمان ما ، در هر سال ، در روز وفات يوسف هاي خود دور هم گرد آيند و در ارزش هاي اخلاقي و ملکات نفساني يوسف ها سخن بگويند و بر اثر تأثر ، قدري اشک بريزند ، آيا به اين عمل ، فرزندان خود را پرستش کرده اند . ( 3 )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ « وَابْيَضَّتْ عَيْناهُ مِنَ الْحُزْن » ، يوسف : 84
2 ـ « اِنّي لاَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ لَوْلا أَنْ تُفَنِّدُونِ » ، يوسف : 94
3 ـ افزون بر اين ، روايات متواتري درباره اقامه مراسم عزا درباره مظلومان از خاندان رسالت وارد شده است و مرحوم علامه اميني بخشي از روايات را که در کتابهاي برادران اهل سنت آمده ، در کتاب « سيرتنا وسنّتنا » گرد آورده است .
________________________________________ 175 ________________________________________
دليل سوم
شکي نيست که مودّت ذوي القربي ، يکي از فرائض اسلامي است که قرآن با صراحت ما را به آن دعوت نموده است ، حال اگر کسي بخواهد به اين فريضه مذهبي ، پس از چهارده قرن ، عمل کند راه آن چيست ؟ آيا جز اين است که در روزهاي شادماني آنان ، شادمان و در ايام غم و اندوه آنان اندوهناک گردد ؟
اگر براي ابراز خرسندي خود مجلسي بر پا نمايد که در آن محفل ، تاريخ زندگي و فداکاري هاي آنان را بازگو کند و يا مظلوميت و محروميت آنان را از حقوق حقه خويش بيان نمايد ، جز ابراز علاقه و اظهار مودّت به ذوي القربي کار ديگري انجام داده است ؟ و اگر چنين فردي براي ابراز علاقه بيشتر ، سري به دودمان آنان بزند و در کنار مدفن آنان حاضر گردد و اين گونه مجالس را در کنار قبور آنان بر پا کند ، در نظر عقلاي جهان و خردمندان بصير و بينا جز ابراز علاقه و مودّت ، کار ديگري کرده است ؟ !
مگر اين که وهابي بگويد : بايد مودت و محبت در سينه ها حبس ومکتوم گردد و هيچ کس حق اظهار مودت و ابراز آن را ندارد .
زمان پيامبر گرامي و پس از وي ، که دوران تحول عقايد و انقلاب انديشه ها بود ، ملل و اقوام مختلف با فرهنگ ها و آداب و رسوم گوناگون به اسلام روي مي آوردند و با گفتن شهادتين ، اسلام آنان پذيرفته مي شد و هرگز بناي پيامبر و رهبران پس از وي اين نبود که تمام آداب و رسوم ملل و اقوام را
________________________________________ 176 ________________________________________
با تأسيس دايره تفتيش عقايد ، سانسور و ذوب کنند و همه را در بوته بريزند و در قالب ديگري درآورند که هيچ گونه شباهت با قالب هاي پيشين نداشته باشد .
احترام بزرگان ، تأسيس مجالس ياد بود ، حضور بر سر خاک و ابراز علاقه به آثار آنان ، مرسوم تمام ملل و اقوام جهان بوده و هست و هم اکنون ملت هاي شرق و غرب ، براي زيارت اجساد موميايي و مدفن رهبران ديرينه خود ساعتها در صف انتظار مي ايستند تا در کنار جسد و قبر آنان ابراز علاقه کنند و اشک شوق از گوشه چشمان خود فرو ريزند و اين را نوعي احترام که از عواطف دروني آنان سرچشمه مي گيرد ، حساب مي نمايند .
هرگز ديده نشده که پيامبر پس از تفتيش عقايد افراد و پس از بررسي رسوم و آداب زندگاني آنها ، اسلام آنان را بپذيرد ، بلکه به همان ابراز شهادتين اکتفا ميورزيد و اگر اين گونه آداب و رسوم ، حرام و يا پرستش بزرگان بود ، بايد پس از اخذ بيعت و پيمان بر تبرّي از آنها ، اسلام اقوام و ملل را بپذيرد در صورتي که هرگز چنين نبوده است .
دليل چهارم
ما مي بينيم که حضرت مسيح ( عليه السلام ) از خداوند بزرگ مائده آسماني مي طلبد و روز نزول آن را روز عيد معرفي مي کند و مي فرمايد :
« رَبَّنا أَنْزِلْ عَلَيْنا مائدَةً مَنَ السَّماءِ تَکُونُ لَنا عيداً لاِوََّلِنا وَآخِرنا وَآيةً مِنْکَ وَارْزُقْنا وَاَنْتَ خَيْرُ الرّازِقِينَ . . . » ( 1 )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ مائده : آيه 114
________________________________________ 177 ________________________________________
« پروردگارا ! مائده اي از آسمان بر ما بفرست تا عيدي براي اول و آخر ما و نشانه اي از تو باشد . روزي بده ، تو بهترين روزي دهندگاني . »
آيا ارزش وجود پيامبر گرامي کمتر از يک مائده آسماني است که حضرت مسيح ( عليه السلام ) روز نزول آن را ، عيد اعلام مي دارد . اگر عيد گرفتن آن روز بخاطر اين بود که مائده آيتِ الهي بود ، آيا پيامبر اسلام بزرگترين آيت الهي نيست .
اف بر کساني که حاضرند روز نزول يک مائده سماوي را که شکمها را سير مي کند جشن بگيرند ولي از روز نزول قرآن و بعثت پيامبران که انديشه هاي انسانها را در طول زمان تکامل مي بخشد ، با بي اعتنايي گذشته و هر نوع ابراز شادماني را « بدعت » مي انديشند .
دليل پنجم
قرآن مي فرمايد : « وَرَفَعْنا لَکَ ذِکْرَک » ؛ ( 1 ) « آوازه تو را در جهان بلند کرديم »
آيا ترتيب مجالس جشن در روز ميلاد مسعود پيامبر گرامي ، جز بالا بردن نام و نشان و آوازه او ، نتيجه اي دارد ؟ چرا ما در اين مورد از قرآن پيروي نکنيم ، مگر قرآن براي ما اسوه و الگو نيست .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ انشراح : آيه 4
________________________________________ 178 ________________________________________
فصل : 9
تبرک و استشفا به آثار اوليا
وهابيان تبرک به آثار اوليا را شرک مي دانند و کسي را که محراب و منبر پيامبر را ببوسد مشرک مي خوانند ، هر چند در آن به هيچ نوع الوهيت معتقد نباشد ، بلکه مهر و مودت به پيامبر سبب شود که آثار مربوط به او را ببوسد . بايد از آنان پرسيد : درباره پيراهن يوسف چه مي گويند که گفت : « اِذْهَبُوا بِقَمِيصي هذا فَألْقُوُه عَلي وَجْهِ أبي يَأتِ بَصِيراً » ؛ ( 1 ) « پيراهن مرا ببريد و بر ديدگان پدرم بيفکنيد ، او بينايي خود را باز مي يابد »
يعقوب نيز پيراهن يوسف را ، که تافته جدا بافته اي نبود ، بر ديدگان خود مي افکند و در همان دم بينايي خود را باز مي يابد . چنانکه مي فرمايد : « فَلَمّا أَنْ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ يوسف : 92
________________________________________ 179 ________________________________________
جاءَ الْبَشيرُ ألْقاهُ عَلي وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِيراً . »
اگر يعقوب چنين کاري را در برابر « نجدي » ها و پيروان « محمد بن عبدالوهاب » انجام مي داد ، با او چگونه معامله مي کردند ؟ و عمل پيامبر مصون از گناه و خطا را چگونه توصيف مي نمودند ؟
حال اگر مسلماني خاک قبر و ضريح و مرقد خاتم پيامبران را بر ديده بگذارد و قبر و ضريح پيشوايان را به احترام ببوسد و يا به آنها تبرّک جويد و بگويد : خداوند در اين خاک چنين اثر گذارده است و در اين کار از يعقوب زمان پيروي نمايد ، چرا بايد مورد سبّ و لعن و تکفير واقع شود . ( 1 )
کساني که با تاريخ زندگاني پيامبر گرامي آشنايي داشته باشند ، مي دانند که ياران آن حضرت پيوسته در تبرّک با آب وضوي پيامبر به يکديگر سبقت مي جستند و در اين مورد کافي است که به دو صحيح بخاري و مسلم که اصح صحاح ششگانه به شمار مي روند مراجعه مختصري بنماييم . اينک برخي را به عنوان نمونه يادآور مي شويم :
1 ـ بخاري در سرگذشت « صلح حديبيّه » مي نويسد : هرگاه پيامبر وضو مي گرفت ، ياران او براي ربودن قطرات آب وضوي آن حضرت بر يکديگر سبقت مي گرفتند . ( 2 )
2 ـ و نيز در « باب خاتم نبوت » از سائب بن يزيد نقل مي کند که مي گفت :
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ از زمان پيامبر گرامي تا امروز همه مسلمانان جهان ، جز وهابي ها ، به آثار رسول اکرم تبرک مي جستند و شيخ محمد طاهر مکي با شواهد قطعي تاريخي اين مطلب را در رساله اي که در سال 1385 چاپ کرده ، ثابت نموده است و نام رساله « تبرک الصحابه به آثار رسول الله ( صلّي الله عليه وآله ) » و اين رساله به زبان فارسي نيز برگردان شده است .
2 ـ صحيح بخاري ، ج 3 ، ص 255
________________________________________ 180 ________________________________________
خاله ام مرا خدمت پيامبر برد و گفت فرزند خواهرم بيمار است ، پيامبر وضو گرفت و از خدا براي من برکت خواست و زماني که وضو گرفت من از آب وضويش نوشيدم . ( 1 )
3 ـ وي همچنين در باب « صفات پيامبر » از « وهب بن عبدالله » نقل کرده است که مردم دستهاي پيامبر را به صورت خويش مي کشيدند و من نيز دست آن حضرت را گرفته ، به صورت خود کشيدم و دست او خوشبوتر از مشک بود . ( 2 )
4 ـ و بالاخره بخاري در باب « صفات پيامبر » نقل مي کند : پيامبر در « ابطح » ميان خيمه اي بود که بلال از خيمه بيرون آمد و مردم را به نماز دعوت کرد ، آنگاه به درون خيمه رفت و باز مانده آب وضوي پيامبر را بيرون آورد و مردم هجوم آوردند و آب را گرفته و بدان تبرّک مي جستند . ( 3 )
5 ـ مسلم در صحيح خود از انس نقل مي کند که پيامبر سر خود را مي تراشيد و يارانش در اطرافش بودند و هر تاري از موي او در دست يکي از ياران بود . ( 4 )
اينها نمونه هايي از علاقه صحابه به پيامبر و تبرّک جويي آنان به آثار رسول خدا است و گردآوري اين جريانها تأليف کتاب مستقلّي را مي طلبد . شما مي توانيد با مراجعه به صحيح بخاري ، در اواخر کتاب جهاد و همچنين در باب :
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ صحيح بخاري ، ج 4 ، ص 227 و صحيح مسلم باب خاتم النبوه .
2 ـ صحيح بخاري ، ج 4 ، ص 226
3 ـ صحيح بخاري ، ج 4 ، ص 231
4 ـ صحيح مسلم ، ج 4 ، کتاب فضائل الصحابه .
________________________________________ 181 ________________________________________
« زره ، عصا ، شمشير ، ظروف ، مهر ، انگشتر ، مو و کفنِ پيامبر با نمونه هاي بارزي از اين تبرّکها آگاه شويد .
اين احاديث بي پايگي فرهنگ وهابيت را ، که براي جلوگيري از تبرک به ضريح رسول خدا گروهي را استخدام کرده و با ضرب و شتم و ايجاد حادثه ، مسلمانان را از اظهار علاقه باز مي دارند ، واضح و آشکار مي سازد . در حالي که چنين عملي در عصر رسول خدا و در محضر او نيز رواج داشته است .
مسأله جلوگيري از تبرّک به آثار رسول گرامي و تقبيل و بوسيدن ضريح و منبر آن حضرت ، از مظاهر بزرگ وهابيگري است که دولت وهابي سعودي براي جلوگيري از انجام آن ، مأموراني را در لباس « آمران به معروف و ناهيان از منکر » در اطراف ضريح شريف مستقر ساخته است و آنان نيز با کمال خشونت و بي رحمي با زائران قبر شريف رفتار مي کنند و چه بسا در اين مورد خونهاي پاکي ريخته مي شود و عرض و ناموس گروه کثيري لطمه و آسيب مي بيند ، و ريشه انديشه آنان اين است که بوسيدن ضريح ، عبادت و پرستش صاحب قبر است . گويي « هر احترامي عبادت است ! »
اين بيچارگان دور از معارف اسلام ، چون نتوانستند عبادت را به صورت منطقي تعريف کنند ، سرانجام در وادي حيرت گيج شدند و هر نوع تعظيم از « ميت » را پرستش تلقّي کردند و ما در فصل آينده براي عبادت ، حدّ و مرز دقيقي ترسيم خواهيم کرد ، آنچه فعلا مهم است ، آگاهي از سيره مسلمين در اين مورد است که به مختصر و فشرده اي از مطالب انبوه در اين زمينه بسنده مي کنيم :
1 ـ دخت گرامي پيامبر ، پس از درگذشت و دفن پدر بزرگوارش ، کنار قبر
________________________________________ 182 ________________________________________
وي ايستاد و مقداري از خاک قبر را برداشت و بر صورت نهاد و گريه کرد و اين دو بيت را سرود :
ما ذا عَلَي مَنْ شَمَّ تُربَة أَحْمَدَا * * * أَنْ لا يَشُمَّ مَدْيَ الزَّمانِ غَواليا
« چه مي شود بر آن کسي که خاک قبر احمد را ببويد و ديگر تا زنده است مشگ هاي گران قيمت را نبويد . »
صُبَّتْ عَلَيَّ مَصائِبُ لَوْ أنَّها * * * صُبَّتْ عَلَي اْلأيّامِ صِرْنَ لَيالِيا
« مصيبت هايي بر من وارد شد که اگر به روزهاي روشن وارد مي شد ، به شب تار تبديل مي شدند . » ( 1 )
2 ـ صحابي جليل ، بلال حبشي که به عللي مدينه را ترک گفت و در نواحي شام به امر مرز باني اشتغال جست ، در خواب ديد که پيامبر به او فرمود : اين چه جفايي است اي بلال ، آيا وقت آن نرسيده است که ما را زيارت کني ؟ وي با حالت اندوه از خواب بيدار شد و بر مرکب خود سوار گشته ، آهنگ مدينه کرد . وقتي کنار قبر پيامبر آمد ، شروع به گريه کرد و صورت خود را بر قبر مي ماليد و وقتي حسن و حسين را ديد ، هر دو را بوسيد . ( 2 )
3 ـ اميرمؤمنان علي ( عليه السلام ) مي گويد : سه روز از دفن پيامبر گذشته بود که عربي بياباني آمد و خود را بر قبر پيامبر افکند و خاک قبر او را بر سَر خود پاشيد و شروع به سخن گفتن با پيامبر کرد و گفت : اي پيامبر خدا ، سخن گفتي ما نيز شنيديم ، حقايق را از خداوند گرفتي ما نيز از تو گرفتيم از جمله چيزهايي
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ بسياري از نويسندگان محقق ، اين جريان را نقل کرده اند ، مانند شبرواي در الإتحاف ، ص 9 و سمهودي در وفاء الوفا ، ج 2 ، ص 444 و خالدي در صلح الإخوان ، ص 57 و غيره .
2 ـ اين داستان را گروهي نقل کرده اند ، مانند سبکي در شفاء السقام به نقل از تاريخ شام ابن عساکر و ابن اثير در اسد الغابه ، ج1 ، ص 28
________________________________________ 183 ________________________________________
که خداوند برتو نازل کرده ، اين است که : « وَلَوْ أَنّهم إذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُم » ، حال من بر خويشتن ستم کرده ام ، از خدا برايم طلب آمرزش فرما ! ناگهان ندايي شنيد که : « گناهان تو بخشوده شد ! »
اين داستان را بسياري از نويسندگان تاريخ و سيره آورده اند ؛ از آن جمله « سمهودي در وفاء الوفا ، ج 2 ، ص 612 و شيخ داود خالدي ( متوفاي 1299 ) در صلح الاخوان و غيره .
4 ـ حاکم در مستدرک نقل مي کند : مروان بن حکم وارد مسجد شد و ديد مردي صورت بر قبر نهاده است ، گردن او را گرفت و گفت مي داني چه مي کني ؟ او وقتي سر برداشت معلوم شد که ابو ايوب انصاري است و خطاب به مروان گفت : من نزد سنگ نيامده ام ، نزد پيامبر آمده ام . اي مروان از پيامبر شنيدم که فرمود : آنگاه که دين را صالحان رهبري کنند بر آن گريه نکنيد آنگاه گريه نماييد که نا اهلان رهبر باشند ( يعني تو و بيت اموي تو ) . ( 1 )
اين بخش از تاريخ ريشه بازداري از تبرک به قبر پيامبر را به دست مي دهد و مي رساند که صحابه گرامي پيامبر پيوسته به قبر شريف پيامبر تبرّک مي جستند ، اين مروان بن حکم ها بودند که آنان را از اين عمل مشروع باز مي داشتند .
در اين مورد سرگذشتهاي تاريخي به قدري زياد است که نقل آنها مايه اطاله و درازي سخن است . علاقمندان مي توانند افزون بر کتاب « تبرک الصحابه » به کتاب ارزنده « الغدير » ، ج 5 ، ص 156-146 مراجعه فرمايند .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ مستدرک حاکم ، ج 4 ، ص 515
________________________________________ 184 ________________________________________
در پايان از تذکر نکته اي ناگزيرم و آن اين که : اين همه نقلهاي تاريخي هيچگاه نمي تواند دروغ و بي اساس باشد ، حالا فرض کنيم که همگي بي پايه و دروغ است ، ولي باز بر مقصود ما گواهي مي دهند ؛ زيرا اگر چنين کارهايي شرک ، بدعت و يا نامشروع و حرام به شمار مي رفت هرگز دروغ پردازان آنها را به شخصيتهاي اسلامي نسبت نمي دادند ، زيرا افراد دروغگو در زمينه هايي دروغ پردازي مي کنند که مورد پذيرش جامعه باشد تا مردم سخن آنها را بپذيرند و باور کنند و هرگز کاري را که شرک و بدعت و يا حرام و نامشروع است ، به صالحان نسبت نمي دهند ؛ زيرا در اين صورت با مقاومت و عدم پذيرش مردم روبرو مي شوند و تير آنان به سنگ مي خورد و به هدف پست خود نمي رسند .
________________________________________ 185 ________________________________________
فصل : 10
توحيد در عبادت و پرستش
( يا دستاويز وهابيان )
يکتا پرستي اساس دعوت پيامبران آسماني را در تمام ادوار ، تشکيل مي دهد ؛ يعني همه انسان ها بايد خداي يگانه را بپرستند و از پرستش موجودات ديگر بپرهيزند .
يکتاپرستي و شکستن زنجيرهاي دوگانه پرستي ، از اساسي ترين دستورهاي آسماني است که در سر لوحه برنامه هاي تمام پيامبران قرار گرفته است ، تو گويي تمام پيامبران براي يک هدف برگزيده شده اند و آن تثبيت يکتاپرستي و مبارزه با شرک به صورت مطلق و شرک در عبادت ـ بخصوص ـ مي باشد .
قرآن مجيد اين حقيقت را به روشني يادآور شده و مي گويد :
________________________________________ 186 ________________________________________
1 ـ « وَلَقَدْ بَعَثْنا في کُلِّ اُمَة رَسُولا اَنِ اعْبُدُوا اللهَ واجْتَنِبُوا الطّاغُوتَ » ( 1 )
« در ميان هر امتّي پيامبري برانگيختيم که خدا را بپرستند و از هر معبودي جز خدا بپرهيزند . »
2 ـ « وَما اَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ مِنْ رَسُول اِلاّ نُوحِيَ اِلَيْهِ أَنَّهُ لا اِلهَ اِلاّ اَنَا فَاعْبُدُونِ » ( 2 )
« پيش از تو ، هيچ پيامبري را نفرستاديم مگر اين که به او وحي کرديم : جز من معبودي نيست و مرا بپرستيد . »
قرآن مجيد يکتا پرستي را اصل مشترک ميان تمام شرايع آسماني معرفي کرده و مي فرمايد :
« قُلْ يا أَهْلَ الْکتابِ تَعالَوْا اِلي کَلِمَة سَواء بَيْنَنا وَبَيْنَکُمْ ، أَلاّ نَعْبُدَ اِلاَّ اللهَ وَلاَ نُشْرِکَ بِهِ شَيْئاً » ( 3 )
« بگو اي اهل کتاب بياييد کلمه اي را که ميان ما و شما يکسان است ، بپذيريد و آن اين که : جز خداي را نپرستيم و براي او شريک و انبازي قرار ندهيم . »
توحيد درعبادت اصل مسلم و استواري است که در ميان مسلمانان احدي با آن مخالفت نکرده و تمام طوائف درباره آن نظر واحدي دارند . اگر گروه معتزله در توحيد افعالي اختلاف نظر دارند ، و يا گروه اشاعره در توحيد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ نحل : 36
2 ـ انبياء : 25
3 ـ آل عمران : 64
________________________________________ 187 ________________________________________
صفات با معتزله مخالفند ولي تمام طوايف اسلامي در اين اصل وحدت نظر دارند و هيچ فرد مسلماني نمي تواند اين اصل را منکر شود و اگر اختلافي در ميان باشد ، مربوط به مصاديق است ؛ يعني گروهي از مسلمانان برخي از افعال را عبادت مي انگارند ، در حالي که طوايف ديگر آن را تکريم و تعظيم مي دانند و به اصطلاح هر چه نزاع هست در صغري است که آيا اين کار عبادت است يا نه ، نه در کبري و آن اين که عبادت غير خدا شرک و حرام است . اين جا است که بايد معناي « عبادت » را از نظر لغت و قرآن کاملا روشن کنيم ، آنگاه تکليف موارد و مصاديق مورد گفتگو خود به خود روشن خواهد شد .
روشن تر بگوييم : توحيد در عبادت چيزي نيست که فقط گروه خاصي آن را به خود نسبت دهد بلکه تمام يکتاپرستان بخصوص مسلمانان در اين مورد نظر واحدي دارند ، چيزي که هست بحث و گفتگو درباره يک رشته اعمال است که گروهي آنها را عبادت تلقي مي کنند ، در حالي که در نظر ديگران ارتباطي به عبادت ندارد ، از اين جهت بايد در اين بخش پيرامون آن بحث و گفتگو کنيم و عبادت را به صورت منطقي تعريف کنيم و حد و مرز آن را روشن سازيم و محکي به دست طرف بدهيم که در پرتو آن « عبادت » را از غير آن به روشني تميز دهد .
عبادت و تعريف کامل و جامع آن
« عبادت » در لغت عرب ، معادل لفظ « پرستش » در زبان فارسي است ، همان طور که لفظ پرستش نزد ما مفهوم روشن و واضحي دارد ، لفظ عبادت نيز مفهوم کاملا روشني دارد ، هر چند نتوانيم آن را با جمله اي به صورت يک
________________________________________ 188 ________________________________________
تعريف منطقي ، تفسير و ارائه کنيم .
شکي نيست که زمين و آسمان نزد ما مفهوم کاملا روشن و واضحي دارد ، در صورتي که بسياري از ما نمي تواند آن را به صورت کامل تعريف کند و يا توضيح دهد ، ولي اين مطلب مانع از آن نيست که از شنيدن هر دو لفظ ، معناي واضحي از آن ، در ذهن ما مجسم گردد .
عبادت و پرستش نيز بسان لفظ زمين و آسمان است که همگي به معناي واقعي آن واقف و آگاهيم هر چند نتوانيم درک خود را در قالب يک تعريف منطقي بريزيم ، همچنانکه مصاديق واقعي هر يک از « عبادت » و « تعظيم » و يا « پرستش » و « بزرگداشت » نزد ما روشن است و جداسازي مصاديق هر يک از ديگري بسيار آسان مي باشد .
عاشق دلداده اي که در و ديوار معشوق خود را مي بوسد و يا لباس و پيراهن او را به سينه مي مالد و يا پس از مرگ ، قبر و تربت او را مي بوسد ، در ميان هيچ ملتي پرستشگر خوانده نمي شود . عمل و کار کساني که براي ديدار جسدهاي موميايي رهبران بزرگ جهان ، که مورد علاقه گروهي از توده هاست ، مي شتابند و يا براي ديدن آثار و خانه و کاشانه آنها مي روند وبراي احترام آنان چند دقيقه سکوت کرده و مراسمي را بر پا مي کنند ، عبادت و پرستش محسوب نمي شود ، هر چند خضوع و اظهار علاقه آنان در پايه خضوع خداپرستان در مقابل خدا باشد . در اين بحث تنها وجدان هاي بيدار مي تواند قاضي و داور باشد تا « احترام و تعظيم » را از « عبادت وپرستش » جدا سازد .
بنابر اين اگر بنا باشد عبادت را به صورت منطقي تعريف کنيم و تجزيه
________________________________________ 189 ________________________________________
و تحليل نماييم ، مي توانيم آن را به سه گونه تعريف کنيم که آن سه تعريف هدف واحدي را تعقيب مي کنند ولي پيش از آن ، دو تعريفي را که وهابيها روي آن تکيه مي کنند مي آوريم :
الف ـ عبادت ؛ خضوع و تذلّل !
در کتابهاي لغت ، « عبادت » به معناي « خضوع » و « اظهار تذلل » آمده است ( 1 ) چنين معنايي نمي تواند بيانگر معناي دقيق ، صحيح و کامل عبادت باشد ، زيرا :
1 ـ اگر « عبادت » با خضوع و تذلل مرادف باشد ، در جهان نمي توان براي کسي شناسنامه « توحيدي » صادر کرد و نمي توان فردي را موحّد خواند ؛ زيرا : بشَر فطرتاً در برابر کمال مادي و معنويِ انسانهاي بالاتر و برتر ، خاضع وخاشع مي گردد ؛ مانند شاگرد در برابر آموزگار ، فرزند در برابر پدر و مادر ، انسان دلداده در مقابل معشوق و محبوب و . . . .
2 ـ قرآن مجيد به فرزندان دستور مي دهد که بالهاي ذلت را در برابر پدر و مادر فرود آورند آنجا که مي فرمايد :
« وَاخْفَضْ لَهُما جُناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ وَقُلْ رَبِّ ارْحَمْهُما کَما رَبَّياني صَغيراً » ( 2 )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ در قرآن مجيد نيز گاهي به اين معنا آمده است ؛ مانند : « وَتِلکَ نِعْمَةٌ تَمُنُّها عَليَّ أنْ عَبَّدْتَ بَنِي اِسْرائِيلَ » ( شعراء : 22 ) ؛ « آيا اين هم نعمتي است که بر من منت مي نهي که فرزندان اسرائيل را خوار و ذليل کرده اي ؟ »
2 ـ اسراء : 24
________________________________________ 190 ________________________________________
« بالهاي ذلّت را به نشانه محبّت در برابر آنها فرود آور و بگو : خدايا ! بر آنان رحم فرما ، آنچنان که مرا در دوران کوچکي تربيت کرده اند . »
اگر خضوع ذليلانه نشانه عبادت شخص باشد ، بايد فرزندان مطيع ، مشرک شمرده شوند و فرزندان عاق ، موحد قلمداد گردند .
ب ـ عبادت ؛ خضوع بي نهايت !
گروهي از مفسّران وقتي به نقص معنا و تفسير اهل لغت واقف شدند ، در صدد جبران برآمده و اينگونه گفته اند : « عبادت ، خضوع بي نهايت در احساس کمال و عظمت است ! »
چنين تفسيري دست کمي از تفسير نخست ندارد زيرا : خداوند به فرشتگان دستور مي دهد که در برابر آدم سجده کنند ؛ چنانکه مي فرمايد :
« وَاِذْ قُلْنا لِلْمَلائِکَةِ اسْجُدُوا لاِدَمَ فَسَجَدُوا اِلاّ اِبْليسَ » ( 1 ) .
« آنگاه که به فرشتگان فرمود : بر آدم سجده کنيد ، همگان سجده کردند جز ابليس . »
سجده در مقابل موجودي ، از مصاديق تذلل و اظهار خضوع بي نهايت است . اگر چنين کاري نشانه عبادت باشد ، بايد فرشتگان مطيع را مشرک و شيطان عصيانگر را موحد قلمداد نمود .
فرزندان يعقوب و حتي خود او با همسرش در برابر عظمت يوسف سجده کردند ، چنانکه مي فرمايد :
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ بقره : 34
________________________________________ 191 ________________________________________
« وَخَرُّوا لَهُ سُجَّداً وَقالَ يا اَبَتِ هذا تأْوِيلُ رُؤْيايَ مِنْ قَبْلُ قَدْ جَعَلَها رَبِّي حَقّاً . » ( 1 )
« همگان در برابر يوسف به سجده افتادند و يوسف گفت : ( سجده شماها و يازده برادرم ) تأويل خوابي است که قبلا ديده بودم . »
قرآن خواب يوسف را ، که در دوران کودکي اش ديد ، نقل مي کند آنجا که مي فرمايد :
« اِنّي رَأَيتُ أَحَدَ عَشَرَ کَوْکَباً وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ رأَيتُهُم لِي ساجِدِينَ » ( 2 )
« يازده ستاره و آفتاب و ماه را بر خود سجده کنان ديدم . »
همه مسلمانان ، حجرالأسود را به پيروي از پيشواي موحدان ، پيامبر گرامي ( صلّي الله عليه وآله ) مي بوسند و بر آن دست مي مالند ؛ همانند کاري که بت پرستان با بتهاي خود انجام مي دادند . با اين وصف ، کار ما عين توحيد و کار آنان عين شرک است .
با توجه به اين اصل ، نبايد واقعيت عبادت را تنها در صورت عمل و در تذلّلها و خضوعهاي مطلق جستجو کرد . هر چند خضوع و تذلل يکي از ارکان و از عناصِر واقعي آن است ولي رکن و عنصُر به آن منحصِر نيست ، بلکه بايد خضوع و تذلل با عقيده خاصي نيز توأم باشد و در حقيقت اگر خضوع ـ خواه به صورت بي نهايت يا به صورت کم رنگ تر از آن ـ از عقيده خاصي سرچشمه بگيرد ، « عبادت » شمرده مي شود و در حقيقت عقيده است که به عمل رنگ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ يوسف : 100
2 ـ يوسف : 4
________________________________________ 192 ________________________________________
عبادت مي بخشد و عمل بدون عقيده ، عبادت نيست .
نخستين تعريف عبادت :
عبادت آن خضوع عملي و يا لفظي و زباني است که از اعتقاد به « الوهيت » سرچشمه بگيرد .
اکنون ببينيم « الوهيت » چيست ؟ و نقطه حساس بحث اين است که معناي الوهيت را به دقت دريابيم . الوهيت به معناي خدايي واِله به معناي خدا است . اگر احياناً لفظ « اله » به « معبود » تفسير شده ، تفسير به لازم است نه اين که معبود ، معناي واقعي اِله است . بلکه از آن جا که اِله حقيقي و يا اِله هاي پنداري در ميان ملل جهان ، معبود و مورد پرستش بوده اند ، تصوّر شده که اِله به معناي معبود است و گرنه معبود بودن از لوازم اِله بودن است نه معناي ابتدايي آن .
گواه روشن بر اين که لفظ اله به معناي خداست نه معبود ، همان کلمه اخلاص ؛ يعني لااِله الاّ الله است . اگر لفظ « اِله » در اين جمله به معناي معبود باشد ، اين کلمه دروغي بيش نخواهد بود ؛ زيرا روشن و بديهي است که جز الله هزاران معبود ديگر نيز هست . و لذا گروهي براي نجات از اشکال ، لفظ « بالحق » را در تقدير گرفته اند تا از اين طريق دروغ را بر طرف کنند که در آن صورت معناي جمله اين مي شود که : « لا معبود بالحق الاّ الله » ولي تقدير چنين کلمه اي جز تکلّف چيزي نيست .
گواه روشن بر اين تعريف ، آياتي است که در اين زمينه وارد شده است . از
________________________________________ 193 ________________________________________
بررسي اين آيات ، روشن مي گردد که عبادت آن نوع گفتار و رفتاري است که از اعتقاد به « الوهيت » ( 1 ) سرچشمه بگيرد و تا چنين اعتقادي درباره موجودي نباشد ، خضوع و کرنش و يا تعظيم و تکريم او عبادت و پرستش نخواهد بود ، به گواه اين که قرآن وقتي دستور عبادت خدا را مي دهد به دنبالش مدلل مي کند که جز او الهي نيست ، چنانکه مي فرمايد :
« يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللهَ مالَکُمْ مِنْ اِله غَيْرُهُ » ( 2 )
« اي قوم من خدا را بپرستيد ، براي شما خدايي جز او نيست . »
مضمون اين آيه در نُه مورد يا بيشتر وارد شده است و خوانندگان گرامي مي توانند به سوره هاي اعراف ، آيات 65 ، 73 و 58 و هود ، آيات 5 ، 61 و 84 و انبيا ، آيه 25 و مؤمنون ، آيه 23 و 32 و طه ، آيه 14 مراجعه کنند .
اين تعبيرها مي رساند که عبادت ، آن خضوع و تذلّلي است که از اعتقاد به الوهيت سرچشمه مي گيرد و اگر چنين اعتقادي در کار نباشد ، آن را عبادت نمي نامند .
نه تنها اين آيه و مضمون آن ، که آيات ديگري نيز بر اين حقيقت گواهي مي دهد ؛ مانند :
« اِنَّهُمْ کانُوا اِذا قيلَ لَهُمْ لا اِلهَ اِلاَّ اللهُ يَسْتَکْبِرُونَ » ( 3 )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ معناي خدا بودن بت ها ، اين نيست که حتماً خالق و آفريننده و مدير و مدبّر جهان و انسان باشند ، بلکه خدا بودن معناي وسيعي دارد که شامل خدايان واقعي و خدا نمايان نيز مي شود . هرگاه موجودي را مبدأ کارهاي خدايي بدانيم و تصور کنيم که برخي از کارهاي خدا ؛ مانند شفاعت و مغفرت ، به آنان سپرده شده است ، او را خدا پنداشته ايم ، البته خدايي کوچک در برابر خدايي بزرگ !
2 ـ اعراف : 59
3 ـ صافات : 35
________________________________________ 194 ________________________________________
« آنان کساني هستند که هرگاه به آنان گفته مي شود خدايي جز الله نيست ، کبر ميورزند . »
يعني به اين سخن اعتنا نمي کنند ؛ چون به الوهيت موجودات ديگر معتقدند .
« اَمْ لَهُمْ اِلهٌ غَيْرُ اللهِ سُبْحانَ اللهِ عَمّا يُشْرِکُونَ » ( 1 )
« آيا براي آنها خدايي جز الله هست ، منزه است خدا از آنچه که براي او شرک ميورزند . »
در اين آيه ملاک شرک اين معرفي شده است که شخص به الوهيت غير خدا معتقد گردد .
« الَّذِينَ يَجْعَلُونَ مَعَ اللهِ اِلهاً آخَرَ فَسَوْفَ يَعْلَموُنَ » ( 2 )
« آنان که همراه خدا ، خداي ديگر قرار مي دهند ، بزودي از نتايج اعمال خود آگاه مي شوند . »
« وَالَّذِيْنَ لايَدْعُوْنَ مَعَ اللهِ اِلهاً آخَرَ » ( 3 )
گواه بر اين که دعوت مشرکان همراه با اعتقاد به الوهيت بت هاي خود بوده ، آيه هاي زير است :
« وَاتَّخَذُوا مِنْ دوُنِ اللهِ آلِهَةً لِيَکُونُوا لَهُمْ عِزّاً » ( 4 )
« جز خدا ، خداياني را پذيرفته اند که مايه عزت آنان باشد ! »
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ طور : 43 ، به سوره هاي توبه ، آيه 43 ، نحل ، آيه 63 نيز مراجعه فرماييد .
2 ـ حجر : 96
3 ـ فرقان : 68
4 ـ مريم : 80
________________________________________ 195 ________________________________________
« أَئِنّکُمْ لَتَشْهَدُونَ أَنَّ مَعَ اللهِ الِهَةً اُخْري » ( 1 )
« آيا شما گواهي مي دهيد که با خدا ، خدايان ديگري هم هست ؟ »
« وَاِذْقال اِبْراهِيمُ لأَبِيهِ آزَرَ أتَتَّخِذُ اَصْناماً آلِهَةً » ( 2 )
« وقتي ابراهيم به پدر خود گفت : آيا خداياني از بت ها اتخاذ مي کني ؟ »
با مراجعه به آياتي که مسأله شرک بت پرستان در آنها آمده ، اين حقيقت به خوبي روشن مي گردد که شرک بت پرستان ، معلول اين بوده که به الوهيت معبودهاي خود معتقد بوده اند و آنها را که مخلوق خدا بودند ، خدا گونه هايي مي دانستند که در عين مخلوق بودن ، برخي از کارهاي خداي بزرگ به آنان سپرده شده است و براي همين عمل آنها را پرستش مي نمودند .
به خاطر همين اعتقاد به الوهيت و خدايي آنان بود که هر زمان به خداي يگانه دعوت مي شدند ، بر او کفر ميورزيدند و اگر براي او شريکي قرار داده مي شد ، به او ايمان مي آوردند ، چنان که اين مضمون در آيه ياد شده در زير آمده است :
« ذلِکُمْ بِأَنَّهُ اِذا دُعِيَ اللهُ وَحْدَهُ کَفَرْتُمْ وَاِنْ يُشْرَک بِهِ تُؤْمِنوُا فَالْحُکْمُ للهِِ الْعَلِيِّ الْکَبيرِ » ( 3 )
« اين به خاطر اين است که هر گاه خداوند به تنهايي خوانده مي شود ، به او کفر ميورزيد و اگر بر او شريکي قرار داده شود ، ايمان مي آوريد ، حکومت از آن خداي بلند مرتبه و بزرگ است . »
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ انعام : 19
2 ـ انعام : 74
3 ـ غافر : 12
________________________________________ 196 ________________________________________
مرحوم آية الله شيخ محمد جواد بلاغي در تفسير ارزنده خود ( آلاء الرحمان ) وقتي به تفسير و موشکافي حقيقت عبادت مي رسد ، آن را چنين تعريف مي کند :
« العِبادَةٌ مايَرَوْنَهُ مُسْتَشْعِراً بِالْخُضُوع لِمَنْ يتَّخِذُهُ الْخاضِعُ اِلهاً لِيُوفيه بِذلِکَ مايَراهُ لَه مِنْ حَقِّ الإمْتيازِ بِاْلإلهِيَّةِ » ( 1 )
« عبادت همان عملي است که حاکي از خضوع انسان در برابر کسي است که او را اِله اتخاذ کرده است تا حق برتري او را از جهت داشتن مقام الوهيت ادا نمايد . »
مرحوم بلاغي دريافت وجداني خود را از عبادت در قالب لفظ ريخته و بيان کرده است و آيات ياد شده کاملا مؤيد و روشنگر صحّت و استواري اين تعريف مي باشد .
استاد بزرگوار حضرت آية الله العظمي خميني ـ ره ـ در کتاب ارزنده اش ( کشف الأسرار ) همين نظر را برگزيده و مي فرمايد :
عبادت در عربي و پرستش در فارسي ، عبارت از آن است که : « کسي را به عنوان اين که خدا است ، ستايش کنند ، خواه به عنوان خداي بزرگ يا به عنوان خداي کوچک . » ( 2 )
روشن ترين گواه بر اين نظر ملاحظه مجموع آيات مبارزه با شرک است و تمام فرقه هاي شرک ، موجوداتي را که در برابر آنها خضوع و آنها را ستايش مي کردند ، همه را « اِله » ( خدا ؛ اعم از بزرگ يا کوچک ، حقيقي يا مجازي )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ الأ الرحمان ، طبع صيدا ج1 ، ص57
2 ـ کشف الاسرار ، ص 29
________________________________________ 197 ________________________________________
پنداشته و به اين عنوان در برابر آنها تذلّل مي کردند .
و کليد اين تعريف اين است که با مراجعه به آيات ، روشن سازيم که « اِله » به معناي « خدا » است نه به معناي « معبود » و در خدا بودن ، کافي است که موجودي از نظر پرستشگر ، مالک برخي از افعال و کارهاي خداي خالق گردد ، هر چند خود او مخلوق باشد . اما يک کار و يا کارهاي الهي به او تفويض شده باشد ؛ چنانکه جريان درباره برخي از بتها از نظر عرب جاهلي چنين بود .
دومين تعريف عبادت :
عبادت خضوعي است در برابر کسي که او را « ربّ » مي دانيم .
ما مي توانيم دريافت خود را از لفظ « عبادت » در قالب ديگري بريزيم و بگوييم : « عبادت خضوع قولي و يا عملي است که از اعتقاد به ربوبيت انسان سرچشمه بگيرد و لفظ عبوديت در برابر ربوبيت است . هرگاه انساني خود را عبد و برده و طرف مقابل را ربّ تکويني خود بداند ؛ خواه او ربِّ او باشد يا نباشد و با اين انديشه در برابر او خضوع کند ، چنين عملي را عبادت مي نامند .
از آياتي که هم اکنون يادآور مي شويم ، مي توان استفاده نمود که عبادت از شؤون ربوبيت است ، اينک به برخي از آيات اشاره مي شود :
« وَقالَ الْمَسِيحُ يا بَني اِسْرائِيلَ اعْبُدُوا اللهَ رَبِّي وَرَبَّکُمْ » ( 1 )
« مسيح گفت اي بني اسرائيل ، خدا را بپرستيد که او ربّ من و شما است . »
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ مائده : 72
________________________________________ 198 ________________________________________
« اِنَّ اللهَ رَبِّي وَرَبُّکُمْ فَاعْبُدُوهُ هذا صِراطٌ مُسْتَقيمٌ » ( 1 )
« خداوند صاحب من و شما است ، پس او را بپرستيد ، اين است راه مستقيم . »
اين مضمون در آيات ديگر نيز وارد شده . در برخي از آيات عبادت از شؤون خالقيت شمرده شده است ، چنان که مي فرمايد :
« ذلِکُمُ اللهُ رَبُّکُمْ لا اِله اِلاّ هُوَ خالِقُ کُلِّ شَيء فَاعْبُدُوهُ » ( 2 )
« اين است صاحب شما ، جز او معبودي نيست ، او است آفريننده تمام اشياء ، پس او را بپرستيد . »
مقصود از « ربّ » چيست ؟
در لغت عرب ، ربّ به کسي گفته مي شود که تدبير و کارگرداني چيزي به او واگذار شده و سرنوشت آن در اختيار او باشد . پس اگر در لغت عرب ، به مالک خانه و دايه کودک و کشاورز مزرعه « ربّ » مي گويند ، بدان جهت است که اختيار اداره آنها به او واگذار شده و سرنوشت آنها در دست آنان قرار دارد . اگر ما خدا را ربّ خود مي دانيم براي اين است که سرنوشت کليه شؤون ما ؛ از وجود و هستي ، حيات و ممات ، رزق و روزي ، تقنين و تشريع و مغفرت و آمرزش در دست او قرار دارد ، حال اگر کسي تصور کند که يکي از شؤون و امور مربوط به سرنوشت ما در دست ديگري قرار دارد ؛ مثلا خدا امر حيات و ممات ، رزق و روزي ، تقنين و تشريع و يا مغفرت و آمرزش را به ديگري واگذار کرده است ؛ به
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ آل عمران : 51
2 ـ انعام : 102
________________________________________ 199 ________________________________________
________________________________________ 199 ________________________________________
گونه اي که آن فرد ، بطور مستقل و به صورت تفويضي عهده دار همه و يا يکي از اين مقامات مي باشد ، در اين صورت او را « رب » خود پنداشته ايم ، اگر ما با اين عقيده در برابر او خضوع کنيم ، او را عبادت و پرستش کرده ايم .
به عبارت ديگر : عبادت و پرستش ، از احساس بندگي سرچشمه مي گيرد و حقيقت بندگي جز اين نيست که انسان خود را مملوک و مقام بالاتر را مالک وجود و هستي ، موت و حيات ، رزق و روزي ، يا لااقل مالک و اختياردار خصوص مغفرت ( 1 ) و شفاعت ( 2 ) و وضع قوانين و تکاليف ( 3 ) بداند ، در اين صورت او را ربّ خود تصور کرده است و هر فردي چنين احساسي را از طريق زبان و يا عمل در خارج مجسم نمايد و عقيده و احساس خود را در قالب عمل و يا لفظ بريزد ، بي شک او را پرستش نموده و عبادت کرده است .
تعريف سوم براي عبادت
مي توان براي عبادت تعريف سومي بيان کرد و برداشت وجداني خود را در قالب آن تعريف ريخت و آن اين که :
عبادت خضوع در برابر کسي است که او را خدا و يا مبدأ کارهاي خدايي بدانيم و بينديشيم .
از سويي شکي نيست که کارهاي مربوط به جهان خلقت و آفرينش ؛ مانند تدبير امور جهان ، زنده کردن و ميراندن افراد ، روزي دادن به جانداران
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ « وَمَنْ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ اِلاَّ اللهُ » ( آل عمران : 135 )
2 ـ « قُلْ للهِ الشَّفاعَةُ جَمِيعاً » ( زمر : 44 )
3 ـ « اِتَّخَذُوا اَحْبارَهُمْ وَرُهْبانَهُمْ أرْباباً مِنْ دُونِ اللهِ » ( توبه : 31 )
________________________________________ 200 ________________________________________
و مغفرت و بخشيدن گناهان ، از آنِ خدا است . اگر آيات ( 1 ) مربوط به اين امور را مورد مطالعه قرار دهيد ، خواهيد ديد که قرآن با اصرار بسيار اين نوع کارها را از آن خدا دانسته و از انتساب آنها به غير او ، به شدت جلوگيري مي کند .
و از ديگر سوي ، مي دانيم که جهان آفرينش ، جهان سازمان يافته و منظّمي است و هر فعل که در اين جهان رخ مي دهد ، بدون اسباب فراواني که همگي منتهي به خدا مي گردد ، انجام نمي پذيرد و خود قرآن در مواردي به علل همين افعال ، که جز خدا هستند ولي به فرمان او کار مي کنند ، تصريح کرده است ؛ مثلا قرآن با تأکيد خاصي بيان مي کند که مُحيي و مُميت خدا است ؛ چنان که مي فرمايد :
« وَهُوَالَّذِي يُحْيي وَيُميتُ وَلَهُ اخْتِلافُ اللَّيْلِ وَالنَّهارِ » ( 2 )
« او است که زنده مي کند و مي ميراند و شب و روز را جانشين يکديگر مي سازد . »
ولي همين قرآن در آيات ديگر ، فرشتگان را مُميت ( گيرنده حيات ) معرفي مي کند و مي فرمايد :
« حَتَّي اِذا جاءَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا » ( 3 )
« وقتي مرگ يکي فرا رسد ، فرستادگان ما جان آنها را مي گيرند . »
بنابر اين راه جمع اين است که بگوييم : « فاعليت و سببيّت اين علل طبيعي ؛ اعم از مادي و غير مادي ؛ مانند فرشتگان ، به اذن و دستور و فرمان
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ قصص : 73 ؛ نمل : 64-60 ؛ زمر : 5 و 6
2 ـ مؤمنون : 80
3 ـ انعام : 61
201 ________________________________________
خدا است و فاعل مستقل خودِ خدا است . » و به ديگر سخن : « اين دو فاعل در طول يکديگرند ؛ يکي فاعل مستقل و ديگري فاعل بالتبع و اين يکي از معارف بلند قرآن است که از مطالعه آيات فراوان درباره افعال خدا استفاده مي شود . بنابر اين اگر انساني افعال الهي را از او منقطع بداند و بگويد که اين کارها به موجودات نوراني از فرشته و اوليا واگذار شده و به آنان تفويض گرديده است و با اين اعتقاد در برابر آنان خضوع کند ، بطور مسلم خضوع او عبادت و عمل او شرک در عبادت خواهد بود .
به عبارت ديگر ، معتقد شود که خداوند انجام اين کارها را به آنها تفويض کرده است و آنان بطور مستقل به چنين کارهايي قيام و اقدام مي کنند . در اين صورت آنها را « مثل » و « نِدّ » خدا درآورده است ، شکي نيست که چنين اعتقادي عين شرک و هر نوع درخواست و خضوع با چنين اعتقاد ، عبادت و پرستش آنها خواهد بود ، همچنانکه قرآن مي فرمايد :
« وَمِنَ النّاسِ مَنْ يَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اللهِ اَنْداداً يُحِبُّونَهُمْ کَحُبِّ اللهِ » ( 1 )
« برخي از مردم براي خدا مثل و شريک قرار داده اند و آنها را بسان خدا دوست دارند . »
هيچ موجودي نمي تواند در محيط انديشه ، « نِدّ » و « مثل » خدا باشد ، مگر اين که در انجام کار يا کارها ، مستقل و تام الاختيار عمل کند . در غير اين صورت ؛ يعني اگر به فرمان و اذن او کار کند ، نه تنها نِدّ و مثل او نيست که موجود مطيعي بوده ، به فرمان او انجام وظيفه مي کند .
اتفاقاً مشرکان دوران رسالت ، درباره خدايان مورد پرستش ، به نوعي
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ بقره : 165
________________________________________ 202 ________________________________________
استقلال در انجام امور الهي معتقد بوده اند .
کم رنگ ترين عقيده شرک در دوران جاهليت ، اين بود که گروهي فکر مي کردند حق تقنين و تشريع به احبار و رهبان تفويض گرديده ( 1 ) و يا شفاعت و مغفرت ، که حق مختص خدا است ، به بتها و معبودهاي آنان واگذار شده است و آنان در اين کار مستقل مي باشند و لذا آيات مربوط به شفاعت اصرار دارد که هيچ کس بدون اذن خدا نمي تواند شفاعت کند . ( 2 ) اگر عقيده آنان اين بود که معبودهاي آنان به اذن خداوند شفاعت خواهند کرد ، ديگر اصرار بر مسأله نفي شفاعت بدون اذن خداوند ، چندان لزومي نداشت .
گروهي از حکماي يونان براي هر نوع از انواع جهان ، خدايي پنداشته و تصور مي کردند که تدابير اين انواع به آنان تفويض و تدبير جهان که فعل خداوند است به آنان سپرده شده است . آن گروه از عرب جاهلي که فرشتگان و ستارگان سيار و ثابت را مي پرستيدند ، به خاطر اين بود که تصور مي کردند تدبير جهان خلقت و انسان ، به آنان تفويض شده و خداوند از مقام تدبير بکلي معزول شده است و آنان با اختيار تام ، مالک تدبير جهان مي باشند . ( 3 ) از اين جهت هر نوع خضوع و کرنشي که با اين عقيده همراه و مجسم کننده اين احساس باشد ، عبادت و پرستش شمرده مي شود .
گروه ديگري از عرب جاهلي ، در حالي که اصنام و اوثان چوبي و فلزي را خالق و آفريدگار خود و يا مدبّر جهان و انسان نمي دانستند ولي آنها را مالکان مقام شفاعت مي شمردند و مي گفتند :
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ توبه : 31 « اِتَّخَذُوا اَحْبارَهُمْ وَرُهْبانَهُمْ اَرْباباً مِنْ دوُنِ الله » .
2 ـ بقره : 255 ، « مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ اِلاّ بِاِذْنِه » .
3 ـ ملل و نحل ، ج 2 ، ص 244
________________________________________ 203 ________________________________________
« هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَاللهِ »
« اينان شفيعان ما نزد خدا هستند . » ( 1 )
روي همين انديشه باطل که آنها مالک مقام شفاعت هستند ، آنها را پرستش کرده ، و پرستش آنها را مايه تقرب به درگاه الهي مي پنداشتند ، آنجا که مي گفتند :
« ما نَعْبُدُهُمْ اِلاّ لِيُقَرِّبُونا اِلَي اللهِ زُلْفي » ( 2 )
« ما آنها را نمي پرستيم مگر براي اين که ما را به خدا نزديک سازند . »
خلاصه ، هر نوع عملي که از چنين احساسي سرچشمه بگيرد و حاکي از يکنوع سرسپردگي باشد ، عبادت شمره خواهد شد . در برابر آن ، هرگونه رفتاري که از چنين اعتقادي سرچشمه نگيرد و فردي بدون داشتن چنين اعتقادي در برابر موجودي خضوع کند و يا تکريم و تعظيم نمايد ، عبادت و شرک نخواهد بود ؛ مثلا سجده عاشق براي معشوق ، فرمانبر بر فرمانده ، زن بر شوهر و . . . عبادت نيست ، گر چه در دين مقدس اسلام حرام است ، زيرا بدون اذن خدا هيچ کس نمي تواند حتي صورت عبادت را ( البته صورت عبادت نه خود آن ) درباره کسي انجام دهد ، مگر اين که به فرمان و اذن او باشد .
نتيجه بحث
تا اينجا توانستيم شما را ، به گونه اي روشن ، با حقيقت « عبادت » آشنا
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ يونس : 18
2 ـ زمر : 3
________________________________________ 204 ________________________________________
کنيم و اکنون لازم است از اين بحث نتيجه بگيريم که اگر کسي در برابر انسان هايي خضوع و تواضع کند ، نه آنها را اِله بداند و نه ربّ ونه مبدأ کارهاي خدايي بينديشد ، بلکه آنان را از اين نظر احترام کند که آنان :
« عِبادٌ مُکْرَمُونَ لايَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ » ( 1 )
« بندگان عزيز خدا هستند ، در سخن به او سبقت نمي گيرند و به دستور او عمل مي نمايند . »
قطعاً چنين عملي جز تعظيم و تکريم و تواضع و فروتني چيز ديگري نخواهد بود .
خداوند گروهي از بندگان خود را با صفاتي معرفي کرده است که علاقه هر انساني را براي تعظيم و تکريم و احترام آنان جلب مي کند ، آنجا که مي فرمايد :
« اِنَّ اللهَ اصْطَفي آدَمَ وَنُوحاً وَآلَ اِبْراهِيمَ وَآلَ عِمْرانَ عَلَي الْعالَمِينَ » ( 2 )
« خداوند آدم و نوح و اولاد ابراهيم و اولاد عمران را برگزيده است . »
خداوند به تصريح قرآن مجيد ، ابراهيم ـ ع ـ را براي مقام امامت و پيشوايي برگزيده است ؛ چنانکه مي فرمايد :
« قالَ اِنّي جاعِلُکَ لِلنّاسِ اِماماً » ( 3 )
« خدا گفت من تو را براي پيشوايي برگزيدم . »
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ انبياء : 26
2 ـ آل عمران : 32
3 ـ بقره : 124
________________________________________ 205 ________________________________________
خداي متعال حضرت نوح و ابراهيم و داود و سليمان و موسي و مسيح و حضرت محمد ـ ص ـ را با يک سلسله صفات عالي توصيف کرده است که هر يک از اين صفات مايه جلب قلوب و سبب نفوذ در دلها است تا آنجا که محبت برخي را براي ما واجب و لازم شمرده است . ( 1 )
اگر انسانها اين بندگان را در حال حيات و ممات ، از اين نظر که آنان بندگان گرامي خداوند هستند ، احترام کنند و تعظيم نمايند ، بدون اين که آنان را خدا بدانند و يا مبدأ کارهاي خدايي بيانديشند ، چنين احترامي را در ميان هيچ ملّتي پرستش نمي خوانند و احترام کننده را مشرک معرفي نمي کنند .
همانطور که جملگي مطلعيد ، ما به پيروي از سرور انسانها ، محمّد مصطفي ـ ص ـ دور خانه خدا را که يک مشت گل و سنگ بيش نيست طواف مي نماييم ، ميان دو کوه بنام هاي صفا و مروه سعي مي کنيم ؛ يعني همان کارهايي را انجام مي دهيم که بت پرستان درباره بتان خود انجام مي دادند ، در عين حال تاکنون به فکر کسي خطور نکرده است که ما با اين عمل ، سنگ و گِل را مي پرستيم ؛ زيرا هرگز ما در سنگ و گِل کوچکترين نفع و ضرري نمي انديشيم ، اما اگر ما همين اعمال را با اعتقاد به اين که سنگها و کوه ها ، خدا و مبدأ آثار خدايي هستند ، انجام مي داديم ، در رديف بت پرستان قرار مي گرفتيم . بنابر اين بوسيدن دست پيامبر و امام ، يا معلم و آموزگار ، يا پدر و مادر ، يا بوسيدن قرآن و کتابهاي ديني و يا ضريح و آنچه که متعلق به بندگان گرامي است ، فقط تعظيم و تکريم است ، مگر اين که به نوعي معتقد به الوهيت و يا ربوبيت در مورد آنان شويم .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ شوري : 23 ، « لا اَسْئَلُکُمْ عَلَيْهِ اَجْراً اِلاَّ الْمَوَّدةَ فِي الْقُربي . »
________________________________________ 206 ________________________________________
هرگز بر انديشه کسي خطور نکرده است که سجده فرشتگان بر آدم و سجده برادران يوسف بر يوسف ، که در قرآن آمده ، ( 1 ) پرستش آدم و يا عبادت يوسف بوده است . نکته اش اين است که سجده کنندگان درباره مسجود خود به کوچکترين مقامي از الوهيت و ربوبيت قائل نبوده اند و آنها را ، نه خدا مي دانستند و نه مبدأ کارهاي خدايي ، از اين جهت عمل آنان فقط تعظيم و تکريم محسوب مي گرديده است نه عبادت و پرستش .
وهابي ها وقتي در برابر اين دسته از آيات قرار مي گيرند ، در جواب مي گويند : علت اين که اين اعمال پرستش مسجودان نبوده ، اين است که به فرمان خدا صورت پذيرفته است .
بايد گفت آنان از يک نکته غافلند و آن اين که درست است که تمام اين اعمال حتي عمل برادران يوسف در حضور يعقوب به امر خدا و يا به رضاي او بوده است ، ليکن ماهيت عمل نيز عبادت و پرستش نبوده ، و از اين جهت خدا بدان فرمان داده است . و اگر واقعيت عمل در حدّ ذات ، عبادت مسجود بود ، هرگز خدا بدان فرمان نمي داد .
« قُلْ اِنَّ اللهَ لا يَأمُرُ بِالْفَحْشاءِ أَتَقُولُونَ عَلَي اللهِ ما لا تَعْلَمُونَ » ( 2 )
« بگو خدا به چيزهاي بد فرمان نمي دهد ، آيا بر خدا چيزي را که نمي دانيد نسبت مي دهيد ؟ ! »
خلاصه اين که امر و فرمان ، ماهيت عمل را دگرگون نمي سازد ، بايد ذات عمل پيش از فرمان خدا ، عمل غير عبادي باشد ، آنگاه امر خدا بر آن تعلق
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ بقره : 34 ؛ يوسف : 100
2 ـ اعراف : 28
________________________________________ 207 ________________________________________
بگيرد و هرگز تصور ندارد عملي که در حد ذات عبادت باشد اما با فرمان خدا به اين که آن را درباره انساني انجام بدهيم ، از عبادت و پرستش بودن خارج شود .
اين پاسخ را ، که ما از مشايخ وهابي در مکه و مدينه فراوان شنيده ايم ، حاکي از نوعي جمود در تحليل معارف قرآني است و عبادت و پرستش ، براي خود ماهيت و مفهوم مستقلي دارد که گاهي مورد امر و گاهي مورد نهي قرار مي گيرد ؛ يعني شيء در حدّ ذات خود عبادت است ، آنگاه خدا امر مي کند مانند نماز و روزه و گاهي نهي مي کند مانند روز « عيدين » . هر گاه سجود ملائک و فرزندان يعقوب در حد ذات ، عبادت و پرستش آدم و يوسف باشد ، امر به انجام آن ، آن را از اين حد و مرز بيرون نمي برد .
اساس حل نزاع
بايد توجه داشته باشيم که اساس حل نزاع در بسياري از مسائل اختلافي ميان ما و وهابي ها ، تحليل مفهوم عبادت است و تا عبادت به صورت منطقي تعريف نشود و در آن با افراد منصف به توافق نرسيم ، هرنوع بحث و گفتگو به نتيجه نخواهد رسيد ، از اين جهت بايد فرد محقق در اين بخش ، بيش از آنچه که يادآور شديم ، غور و بررسي کند و فريب بسياري از تعريفهاي اهل لغت را که غالباً در صدد تفهيم اجمالي معناي لفظ هستند ـ نه تحليل واقعي آن ـ نخورد و در اين مورد غور در آيات بهترين راهنما است .
متأسفانه همه نويسندگان وهابي و گروهي از نويسندگان رد بر عقايد آنها ، به جاي اين که فشار را بر اين نقطه وارد سازند ، بيشترين اهميت را به مسائل جنبي مي دهند .
________________________________________ 208 ________________________________________
خلاصه وهابي ها مي گويند : بسياري از اين اعمالي که شما درباره پيامبر ـ ص ـ انجام مي دهيد ، عبادت پيامبر ـ ص ـ و يا امام است ، و لازمه اش شرک در عبادت مي باشد ، از اين جهت بايد باتفسير دقيقِ عبادت ، او را خلع سلاح کنيم .
اکنون براي روشن شدن مقصود ، نمونه اي از کارها و اعمال را که وهابيان آن را عبادت ميّت تلقي مي کنند ، در اينجا مي آوريم و يادآور مي شويم که تمام اينها مانند ديگر کارهاي عادي ، به دو صورت انجام مي گيرد ؛ يکي از آن دو ، عبادت شمرده مي شود و ديگري ارتباطي به آن ندارد :
1 ـ طلب شفاعت از پيامبر و صالحان .
2 ـ درخواست شفا از اولياي الهي .
3 ـ درخواست حاجت از پيشوايان ديني .
4 ـ تعظيم و تکريم صاحب قبر .
5 ـ استعانت و کمک خواهي از رسول گرامي و غير .
آنان مي گويند : شفاعت به حکم آيه : « قُلْ للهِِ الشَّفاعَةُ جَمِيعاً » از افعال خدا است ، همانگونه که شفا دادن از کارهاي خدا است ؛ چنانکه مي فرمايد : « وَاَذا مَرَضْتُ فَهُوَ يَشْفِينِ » . و در خواست فعل خدا ، از غير او ، عبادت غير خدا خواهد بود .
فعل خدا چيست ؟
در پاسخ اين پرسش بايد گفت : هر نوع حق شفاعت و شفاي بيمار ، که
________________________________________ 209 ________________________________________
فاعل در انجام آن مستقل باشد ( نه اين که آن حق را از جايي کسب کرده و در انجام آن نياز به قدرت و توانايي موجود برتر داشته باشد ) چنين فعلي ، فعل الهي است و در خواست يک چنين فعلي از هر کسي ، ملازم با اعتقاد به الوهيت و ربوبيت او است و طبعاً عبادت و پرستش او خواهد بود .
ولي اگر شفاعت خواهي از کسي ، با اين عقايد همراه نباشد ، بلکه او را فاعلي بيانديشد که در عين بندگي خدا ، در فعل و کار خود متکي به قدرت برتر مي باشد و با مشيت و خواست او کار را صورت مي دهد ، در اين صورت ملازم با اعتقاد به ربوبيت و الوهيت نبوده و درخواست نيز ، درخواست کار خدا ، از غير خدا نخواهد بود .
عين اين بيان در مسأله درخواست حاجت ، و يا طلب استعانت از غير خدا نيز جاري و حاکم است و درخواست حاجت دو صورت دارد ؛ يکي از آن دو ، عبادت محسوب مي شود و ديگري ارتباطي به عبادت ندارد .
اين بيان نه تنها حد فاصل ميان عبادت و غير عبادت در خصوص اين اعمال است ، بلکه يک ضابطه کلي است که توحيد و شرک را ، در کليه فواعل و مؤثرات ، از هم جدا مي سازد .
اعتقاد به تأثير « آنتي بيوتيک » در نابودي ميکرب و قطع تب ، مي تواند به يکي از دو صورت باشد ؛ اگر آن را در وجود و هستي و يا تأثير فعل مستقل انگاريم و نيازش را در يکي از دو مرحله ، به موجود برتر « الله » مقطوع بينديشيم در اين صورت آن را خداي کوچکي تصور کرده ايم که در اعمال و افعال خود استقلال دارد و اگر در مقابل آن جاهلانه تعظيم کنيم ، آن را الله پنداشته و عمل ما عبادت خواهد بود ولي اگر موجودي ممکن بدانيم که در
________________________________________ 210 ________________________________________
وجود و هستي و تأثير و فعل ، به مقام برتر ، و موجود هستي بخش وابسته مي باشد و بدون مشيت حکيمانه ، نه هستي پيدا مي کند و نه کاري راصورت مي دهد ، در اين صورت عقيده ما عين توحيد بوده ( لامُؤّثر في الْوُجود اِلاّهُو ) و درخواست حاجت از آن ، پيراسته از شرک و عبادت آن خواهد بود .
بنابر اين يادآورديم که کليه حل نزاع و خلع طرف از سلاح ، در بيشتر مسائل که بر محور « توحيد » و « شرک » دور مي زند ، مربوط به تحليل عبادت و آگاهي از معناي « الوهيت » و « ربوبيت » و شناخت افعال الهي از غير آن است .
اتفاقاً اعمال عرب جاهلي ، همه و همه توأم با اعتقاد به الوهيت اوثان و ربوبيت اصنام بوده و همه آنها را تام الإختيار در بخشي از کارهاي الهي مي دانستند و تصور مي کردند که خداوند زمام اين کارها را به آنها سپرده و آنها هستند که هر کسي را بخواهند شفاعتش مي کنند و هر کسي را بخواهند شفاعت نمي کنند .
اين اجمال بحث است ، افرادي که بخواهند اين بحث را به صورت گسترده مطالعه کنند ، به دو کتاب « معالم التوحيد » و « التوحيد والشرک في القرآن » مراجعه کنند .
________________________________________ 211 ________________________________________
فصل : 11
استمداد از اولياي خدا در حال حيات
درخواست چيزي از « اولياي الهي » ، به صورتهاي گوناگون انجام مي گيرد ؛ مثلا :
1 ـ از فرد زنده درخواست کنيم که ما را در ساختن خانه اي کمک کند و يا از ظرف آبي که در کنار او قرار دارد ، ما را سيراب نمايد .
2 ـ از فرد زنده بخواهيم که در حق ما دعا کند و براي ما از خدا طلب آمرزش نمايد . هر دو صورت در اين جهت مشترکند که از شخص پرسش شده ، کاري را درخواست مي کنيم که صد در صد به صورت يک امر طبيعي در اختيار او مي باشد ، چيزي که هست پرسش نخست مربوط به امور دنيايي است و دومي مربوط به امور ديني و اخروي .
________________________________________ 212 ________________________________________
3 ـ از شخص زنده تقاضا کنيم که بدون اسباب عادي و طبيعي ، کاري را صورت دهد ؛ مثلا بدون مداوا ، بيماري را شفا بخشد ، گمشده اي را بازگرداند ، و قرض ما را ادا نمايد ؛ به عبارت ديگر تقاضا کنيم که از طريق اعجاز و يا کرامت ، بدون تشبّث به اسباب طبيعي و عادي ، خواسته ما را برآورد .
4 ـ مسؤول و کسي که از او درخواست و تقاضا مي کنيم ، حيّ و زنده نيست ولي از آنجا که اعتقاد داريم در سراي ديگر زنده است و رزق و روزي مي خورد ، از او مي خواهيم که در حق ما دعا کند .
5 ـ از چنين فردي درخواست مي کنيم که با استفاده از قدرت معنوي ، که خداوند به او داده است ، بيمار ما را شفا دهد ، گمشده ما را باز گرداند و . . . .
اين دو صورت ، بسان صورت هاي دوم و سوم سؤال و تقاضا از حيّ است ، چيزي که هست در صورت دوم و سوم مسؤول و درخواست شونده حيّ و زنده در جهان ماده و طبيعت است و در دو مورد اخير ، به ظاهر مرده و در واقع زنده است .
از چنين کسي نمي توان ، درخواست کرد که در امور مادي از طريق اسباب عادي ما را ياري نمايد ؛ زيرا فرض اين است که وي از اين جهان رخت بربسته و دست او از اسباب عادي کوتاه شده است . بدين ترتيب مجموع اقسام پنج تا است ، که سه صورت مربوط به سؤال از زنده در جهان ماده و دو صورت مربوط به زنده در غير اين جهان مي باشد .
ما حکم درخواست از فرد زنده در جهان ماده را ، در اين بخش بيان مي کنيم و بيان حکم استمداد از اولياي خدا را که در جهان ديگر زنده اند ، به بخش بعد موکول مي نماييم .
________________________________________ 213 ________________________________________
اينک بيان حکم هر سه صورت از بخش نخست :
صورت نخست
درخواست کار و کمک از احياء ، در امور عادي که اسباب طبيعي و عادي دارد ، اساس تمدن بشر را تشکيل مي دهد . زندگي بشر در اين جهان خاکي بر پايه تعاون استوار است و همه عقلاي جهان در امور زندگي از يکديگر کمک مي طلبند و حکم اين صورت آنچنان واضح است که هرگز احدي در آن اشکالي نکرده است و براي اين که بحث ما قرآني و حديثي است به نقل آيه اي اکتفا مي کنيم :
« ذوالقرنين » در ساختن سد در برابر تجاوز يأجوج و مأجوج به ساکنان منطقه رو کرد و گفت :
« فَأَعِينُوني بِقُوَّة اَجْعَلْ بَيْنَکُمْ وَبَيْنَهُمْ رَدْماً » ( 1 )
« با نيرويي که در اختيار داريد ، مرا کمک کنيد تا ميان شما و آنان سدّي قرار دهم . »
صورت دوّم
درخواست دعاي خير و يا طلب آمرزش از زندگان در جهان ماده . صحّت و استواري يک چنين درخواست از احياء ، از ضروريات قرآن مجيد است و هر کس مختصر آشنايي با قرآن داشته باشد ، مي داند که شيوه پيامبران اين بود که
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ کهف : 95
________________________________________ 214 ________________________________________
در حق امت خود ، طلب مغفرت مي کردند و يا خود امت از پيامبران چنين درخواستي مي نمودند . اينک مجموع آياتي را که در اين قسمت وارد شده است ، منعکس مي کنيم :
1 ـ گاهي خداوند به پيامبر خود دستور مي دهد که درباره آنان طلب آمرزش کند ، مانند :
« فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشاوِرْهُمْ فِي الأَمْرِ » ( 1 )
« از آنان درگذر و در حق آنان طلب آمرزش بنما و در امور خود ، با آنها مشورت کن . »
« فَبايِعْهُنَّ وَاَسْتَغْفِرْ لَهُنَّ اِنَّ اللهَ غَفُورٌ رَحيمٌ » ( 2 )
« با زنان بيعت نما و براي آنها از خدا طلب آمرزش کن ، همانا خداوند بخشنده و رحيم است . »
« خُذْ مِنْ اَمْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَّکيهِمْ وَصَلِّ عَلَيْهِمْ اِنَّ صَلاتَکَ سَکَنٌ لَهُمْ وَاللهُ سَميعٌ عَليمٌ » ( 3 )
« از اموال آنان صدقه بگير ، آنان را با اين عمل پاک گردان ، در حق آنان دعا کن ؛ زيرا دعاي تو در حق آنان ، مايه آرامش آنها است . خداوند دانا و شنوا است . »
در اين آيه ، خداوند مستقيماً به پيامبر دستور مي دهد که در حق آنان دعا کند و تأثير دعاي او آنچنان سريع است که افراد ، پس از دعاي پيامبر ، در باطن
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ آل عمران : 159
2 ـ ممتحنه : 12
3 ـ توبه : 103
________________________________________ 215 ________________________________________
احساس آرامش مي کنند .
2 ـ گاهي خود پيامبران به گنهکاران وعده مي دادند که در شرايط خاصي براي آنها طلب آمرزش خواهند کرد ؛ مانند :
« اِلاّ قَوْلَ اِبْراهيمَ لأَبيهِ لأَسْتَغْفِرَنَّ لَکَ » ( 1 )
« مگر وعده ابراهيم به پدر ( يعني عموي ) خود که براي تو طلب آمرزش خواهم کرد . »
« سَأَسْتَغْفِرُ لَکَ رَبّي اِنَّهُ کانَ بي حَفِيّاً » ( 2 )
« ( ابراهيم گفت ) به زودي براي تو طلب آمرزش مي کنم ؛ زيرا خدايم نيکوکار است . »
« وَما کانَ اسْتِغْفارُ اِبْراهيمَ لاَِبِيهِ إِلاّ عَنْ مَوْعِدَة وَعَدَها اِيَّاهُ » ( 3 )
« طلب آمرزش ابراهيم براي پدر ( يعني عموي ) خود ، به خاطر وعده اي بود که به وي داده بود . »
اين آيات حاکي است که پيامبران به گنهکاران وعده و نويد استغفار مي دادند تا آنجا که ابراهيم نيز به آزر چنين نويدي داده بود ، ولي وقتي او را در بت پرستي پايدار ديد ، از طلب آمرزش درباره او خودداري کرد ؛ زيرا يکي از شرايط استجابت دعا اين است که طرف موحّد باشد نه مشرک .
3 ـ خداوند دستور مي دهد که گروه با ايمان ولي گنهکار ، براي جلب مغفرت خدا ، حضور پيامبر گرامي ـ ص ـ بروند و از او بخواهند که درباره آنان
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ ممتحنه : 4
2 ـ مريم : 47
3 ـ توبه : 114
________________________________________ 216 ________________________________________
طلب آمرزش کند و اگر پيامبر درباره آنها طلب آمرزش کند ، خداوند گناهان آنان را مي بخشد .
وَلَوْ أَنَّهُمْ اِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاءوُکَ فَاسْتَغْفَروُا اللهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللهَ تَوّاباً رَحيماً . ( 1 )
« اگر آنان موقعي که بر خويشتن ستم کردند ، پيش تو مي آمدند و از خداوند طلب آمرزش مي کردند ، خداوند را توبه پذير و رحيم مي يافتند . »
چه آيه اي روشن تر از اين که خداوند به امت گنهکار دستور مي دهد براي جلب مغفرت خدا ، حضور پيامبر برسند و از او بخواهند که در حق آنان دعا کند ؟ حضور رسول خدا ـ ص ـ رسيدن و درخواست استغفار از او ، دو فايده روشن دارد :
الف : درخواست استغفار از پيامبر ، در گنهکار روح اطاعت و پيروي از پيامبر را زنده مي کند و سبب مي شود که آنان به خاطر احساس مقامي که از پيامبر مي کنند ، از او به خوبي پيروي نمايند . اصولا چنين رفت و آمدي در انسان ، حالت خاصي از خضوع نسبت به پيامبر پديد مي آورد و انسان را آماده مي سازد که آيه « اَطيعُوا اللهَ وَاَطيعُوا الرَّسُولَ » ( 2 ) را از صميم دل عمل نمايد .
ب : اين عمل مقام و موقعيت پيامبر را در اذهان امت به خوبي ترسيم مي کند و مي رساند همان طور که فيض هاي مادي از طريق اسباب خاصي به بندگان الهي مي رسد ، فيض معنوي نيز که همان مغفرت خدا است ، از طريق اسباب معيني ؛ مانند دعاي پيامبر و عزيزان درگاه خدا ، فرود مي آيد .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ نساء : 64
2 ـ نساء : 59
________________________________________ 217 ________________________________________
اگر خورشيد آسمان ، سبب ريزش گرمي و حرارت و نيرو و انرژي است و اين فيض از طريق آفتاب به بندگان مي رسد ، همچنين فيض معنوي و لطف الهي ، وسيله خورشيد آسمان رسالت ، به بندگان الهي مي رسد و جهان هستي در هر دو مرحله ، جهان اسباب و مسببات است و الطاف مادي و معنوي در هر دو جهان همراه با سبب است .
4 ـ از برخي آيات استفاده مي شود که مسلمانان پيوسته به حضور رسول خدا مي رسيدند و درخواست دعا مي کردند ، و لذا وقتي مسلمانان به منافقان چنين پيشنهاد مي کردند ، با بي توجهي و روي گرداني آنها مواجه مي گرديدند ، چنانکه مي فرمايد :
« وَاذا قيلَ لَهُمْ تَعالَوْا يَسْتَغْفِرْ لَکُمْ رَسُولُ اللهِ لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ وَرَأَيْتَهُمْ يَصُدُّونَ وَهُمْ مُسْتَکْبِرونَ » ( 1 )
« وقتي به آنان گفته مي شود بياييد تا پيامبر خدا درباره شماها طلب آمرزش کند ، سرهاي خود را ( به عنوان مسخره ) مي گردانند ، آنان را مي بيني که با تکبر مانع ( حق ) مي شوند . »
5 ـ برخي از آيات گواهي مي دهند که خود مردم با الهام از فطرت پاک ، مي دانستند که دعاي پيامبر در درگاه خدا ، درباره آنان اثر خاصي دارد و صد در صد پذيرا است ، از اين جهت حضور آنان مي رسيدند و درخواست طلب مغفرت از خدا درباره خود مي کردند .
سرشت پاک انساني براي او الهام بخش بود که فيض الهي از طريق
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ منافقون : 5
________________________________________ 218 ________________________________________
پيامبران به مردم مي رسد ، همچنانکه هدايت خداوند از طريق پيامبران است ، از اين نظر حضور پيامبران مي رسيدند و از آنان درخواست دعا مي کردند که در حق آنان از خداوند طلب مغفرت کند .
اينک آيات اين بخش :
« قالُوا يا أَبانَا اسْتَغْفِرْلَنا ذُنُوبَنا اِنّا کُنّا خاطِئينَ قالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبّي اِنَّهُ هُو الْغَفُورُ الرَّحِيمُ » ( 1 )
« فرزندان يعقوب گفتند : اي پدر ما ، براي ما به خاطر گناهاني که داريم ( از خدا ) طلب مغفرت بنما ، خطاکار بوديم ( پدر ) گفت : به همين زودي از خدايم براي شما طلب آمرزش مي کنم ، او بخشايشگر و رحيم است . »
6 ـ بخشي از آيات به پيامبر اخطار مي کند که طلب آمرزش او در حق اشخاص و منافقاني که هنوز در بت گرايي خود باقي هستند ، به هدف اجابت نمي رسد و اين آيات نوعي استثنا از آيات پيش است و حاکي است که در غير اين مورد ، دعاي پيامبر تأثير خاصي دارد ، آنجا که مي فرمايد :
« اِنْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعينَ مَرَّةً فَلَنْ يَغْفِرَ اللهُ لَهُمْ » ( 2 )
« اگر درباره آنان هفتاد بار طلب آمرزش نمايي خداوند آنان را نخواهد بخشيد . »
« سَواءٌ عَلَيْهِمْ اَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ اَمْ لَمْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ لَنْ يَغْفِرَ اللهُ لَهُمْ » ( 3 )
« مساوي و برابر است درباره آنان طلب آمرزش کني يا نکني ، خداوند
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ يوسف : 98-97
2 ـ توبه : 19
3 ـ منافقون : 6
________________________________________ 219 ________________________________________
آنان را نخواهد بخشيد . »
« وَلَمَّا وَقَعَ عَلَيْهِمُ الرِّجْزُقالُوا يا مُوسَي ادْعُ لَنا رَبَّکَ بِما عَهِدَ عِنْدَکَ لَئِنْ کَشَفْتَ عَنَّا الرِّجْزَ لَنُؤْمِنَنَّ لَکَ وَلَنُرْسِلَنَّ مَعَکَ بَني اِسْرائيلَ » ( 1 )
« وقتي عذاب آل فرعون را فرا گرفت ، به موسي گفتند : روي عهدي که با خدا داري ( و وعده داده است که دعاي تو را مستجاب کند ) براي ما دعا کن ، اگر ( با دعاي خود عذاب را بر طرف کردي به تو ايمان مي آوريم و بني اسرائيل را همراهت روانه مي کنيم . »
در اينجا گنهکاراني از موسي بن عمران ـ ع ـ درخواست دعا مي کنند و به گواهي جمله « بِما عَهِدَ عِنْدَکَ » آنان مي دانستند که خداوند با موسي چنين عهدي دارد .
اگر جمله « اُدْعُ لَنا رَبَّکَ » ناظر به اين باشد که آنان از موسي ـ ع ـ مي خواستند که عذاب را بر طرف کند و در او چنين قدرتي را سراغ داشتند ، در اين صورت اين آيه از دلائل قسم سوم ( آيا صحيح است از پيامبران امور خارق العاده اي خواسته شود که به قدرت الهي انجام دهند يا نه ) ، به شمار مي رود ولي جمله « اُدْعُ لَنا رَبَّکَ » اين احتمال را ضعيف مي سازد ؛ زيرا ظاهر اين جمله اين است که کار موسي « دعا کردن » بود و بس ، نه تصرف در جهان ورفع عذاب ، بنابر اين ، آيه مربوط به همين قسم خواهد بود . آري در اين آيه تصريح شده است بر اين که : دعاي حضرت کليم الله ـ ع ـ در حق مشرکان مستجاب نمي شود ، بلکه آيات ديگري بر اين گواهي مي دهند .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ اعراف : 134
________________________________________ 220 ________________________________________
7 ـ از آيات قرآن استفاده مي شود که دسته اي با ايمان ، پيوسته براي گروه ديگر دعا مي کردند ، آنجا که مي فرمايد :
« وَالَّذينَ جاءوُا مِنْ بَعْدِهِمْ يَقُولُونَ رَبَّنا اغْفِرْ لَنا وَلاِ خْوانِنَا الَّذِيْنَ سَبَقُونا بِالاْيمانِ . » ( 1 )
« گروهي که پس از آنان آمدند ، مي گويند : پروردگارا ! ما و برادران ما را که بر ما ، در ايمان سبقت و پيشي جستند ، بيامرز . »
8 ـ نه تنها اين گروه افراد با ايمان را دعا مي کنند ، بلکه حاملان عرش و گروهي که در اطراف آن قرار گرفته اند ، نيز براي افراد با ايمان طلب آمرزش مي نمايند ، چنانکه مي فرمايد :
« اَلَّذينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَمَنْ حَوْلَهُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَيُؤْمِنُونَ بِهِ وَيَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنا وَسِعْتَ کُلَّ شَيْء رَحْمَةً وَعِلْماً فَاغْفِرْ لِلَّذِينَ تابُوا وَاتَّبَعُوا سَبِيلَکَ وَقِهِمْ عَذابَ الْجَحيمِ » ( 2 )
« گروهي که عرش را حمل کنند و افرادي که در اطراف آن قرار دارند ، با ستايش خدا ، او را از عيب و نقص تنزيه مي کنند و براي افراد با ايمان طلب آمرزش مي نمايند ( و مي گويند ) پروردگارا ! رحمت و علم تو همه جا را فرا گرفته است ، پس افرادي را که توبه کرده اند و از راه تو پيروي مي کنند ، ببخش و ايشان را از عذاب دوزخ بازدار . »
بنابر اين چه بهتر ما نيز از شيوه خدا پسندانه اين گروه پيروي کنيم وبراي
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ حشر : 10
2 ـ مؤمن : 7
________________________________________ 221 ________________________________________
افراد با ايمان پيوسته طلب آمرزش نماييم .
تا اينجا حکم دو صورت از صورتهاي پنجگانه درخواست حاجت از غير خدا ، از مدارک قرآني روشن گرديد و از سه صورت مربوط به درخواست از احيا ، يک صورت باقي ماند که اکنون مورد بررسي قرار مي گيرد .
صورت سوم
اينک از فرد زنده که قدرت بر امور خارق عادت دارد ، استمداد مي نماييم و مي خواهيم که کاري را از غير مجراي طبيعي ، انجام دهد ؛ مثلا از طريق اعجاز ، بيماري را شفا بخشد ، چشمه ساري را جاري سازد و . . .
برخي از نويسندگان اسلامي اين نوع درخواست را به صورت دوم باز مي گردانند و مي گويند : مقصود اين است که از خدا بخواهد خداوند مريض او را شفا دهد . قرض او را ادا نمايد و . . . زيرا اين نوع کارها ، کار خدا است و چون وسيله آن دعاي پيامبر و امام است ، از اين جهت مجازاً کار خدا به دعا کننده استناد داده مي شود . ( 1 )
ولي آيات قرآن به روشني گواهي مي دهند که درخواست چنين حاجتي از پيامبران صحيح است و مجاز گويي نيست ؛ يعني جدّاً مي خواهيم که معصوم کرامت کند و يا از در اعجاز وارد گردد و بيمار صعب العلاج ما را به حول و قوّه الهي شفا بخشد .
درست است که قرآن شفا را به خدا نسبت مي دهد و مي گويد :
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ کشف الارتياب ، صفحه 274
________________________________________ 222 ________________________________________
« وَاذا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفينِ » ( 1 )
« وقتي بيمار شدم او مرا شفا مي دهد . »
ولي درآيات ديگر شفا رابه « عسل » و « قرآن » نسبت مي دهد و مي فرمايد :
« يَخْرُجُ مِنْ بُطُونِها شَرابٌ مَخْتَلِفٌ أَلْوانُهُ فيهِ شِفاءٌ لِلنّاسِ » ( 2 )
« از شکم هاي زنبوران عسل ، مايعي با رنگهاي گوناگون بيرون مي آيد که در آن درماني است براي مردم . »
« وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنينَ . » ( 3 )
« از قرآن چيزي را فرو مي فرستيم که براي گروه با ايمان شفا و رحمت است . »
« قَدْ جائَتْکُمْ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَشِفاءٌ لِما في الصُّدُورِ » ( 4 )
« از جانب پروردگارتان به سوي شما موعظه اي آمد و شفا است براي آنچه در سينه هاي شما است . »
راه جمع ميان اين دو گروه از آيات ( انحصار و اختصاص شفا به خدا و اثبات آن براي عسل و قرآن و نصايح الهي ) اين است که خداوند مؤثر بالاستقلال است و در تأثير به خود متکي است و تأثير عوامل ديگر به اذن خدا و سببيّت او است .
در جهان بيني اسلامي و فلسفي ، تمام عوامل و فواعل ، فعل تسبيبي
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ شعراء : 80
2 ـ نحل : 69
3 ـ بني اسرائيل : 82
4 ـ يونس : 57
________________________________________ 223 ________________________________________
خداست ، و علل از خود کوچکترين استقلالي ندارند ، بنابر اين از نظر عقل و خرد و آيات قرآن ، مانعي نخواهد داشت که همان خدايي که به عسل قدرت شفا داده و به داروهاي گياهي و يا شيميايي نيروي بهبود و سلامت بخشي لطف فرموده است ، همان قدرت و نيرو را به پيامبران و امامان بدهد ، همچنانکه مرتاضان از راه رياضت مي توانند قدرت هاي روحي بزرگي به دست آورند ، در اين صورت چه اشکالي دارد که خدا از طريق تفضل و يا بر اثر طي طريق عبوديت و بندگي ، به آنان قدرت و نيرويي بخشد تا آنها در شرايط خاص ، کارهاي محيرالعقول را انجام دهند و بدون اسباب طبيعي از عهده چنين کارهايي برآيند . ( 1 )
شفا بخشي پيامبر و امام و کارآيي اولياي الهي و انجام کارهاي خارق العاده ، منافات ندارد که شافي واقعي و برگرداننده حقيقي گمشده و . . . خدا باشد که به اين عوامل قدرت و نيرو داده که به اذن او ، روي مصالحي در جهان تصرف کنند .
اتفاقاً آيات قرآن به روشني گواهي مي دهد که مردم ، اين چنين کارا را از پيامبران و احياناً از غير آنان مي خواستند ؛ اينک نمونه هايي را يادآور مي شويم :
ظاهر آيه ياد شده در زير مي رساند که بني اسرائيل در خشکسالي از پيامبر خود طلب آب نمودند ، آنهم نه از مجراي طبيعي بلکه از مجراي خارق عادت ، نه اين که گفتند دعا کن تا خدا آب براي ما برساند ، بلکه گفتند ما را سيراب کن و آب در اختيار ما بگذار . چنانکه مي فرمايد :
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ در تشريح اين قسمت و استفاده از آيات قرآني به کتاب « نيروي معنوي پيامبران ( اثر نگارنده ) مراجعه فرماييد . در اين کتاب مدارک قدرت روحي آنان ، از قرآن ارائه شده است .
________________________________________ 224 ________________________________________
« وَأَوْحَيْنا اِلي مُوسي اِذِاسْتَسْقاهُ قَوْمُهُ اَنِ اضْرِبْ بِعَصاکَ الْحَجَرَ » ( 1 )
« به موسي ، موقعي که قوم او از وي آب طلبيدند وحي کرديم که با عصاي خود به صخره ها بزن . »
روشن تر از اين آيه اين است که حضرت سليمان از حاضران در مجلس درخواست کرد که تخت بلقيس را از صدها فرسخ با بودن موانع و عوائق حاضر کنند ، آنجا که گفت :
« أَيُّکُمْ يَأْتِيني بِعَرْشِها قَبْلَ اَنْ يَأْتُونِي مُسْلِمينَ » ( 2 )
« کداميک از شماها تخت او را پيش از آن که به حضور من با حالت تسليم وارد شوند حاضر مي کند ؟ »
هدف ، احضار تخت بلقيس از طريق غير عادي بود ، همچنانکه از پاسخ « عفريت » و « آصف برخيا » که در آيه هاي 39 و 40 سوره نمل آمده است ، به روشني استفاده مي شود .
جان سخن در يک کلمه است و آن اين که برخي تصور مي کنند کارهاي آسان و عادي ، کار غير الهي است و کارهاي غير عادي که از قدرت بشر معمولي خارج است کار خدا است .
در صورتي که ميزان در کارهاي خدايي و غير خدايي ، استقلال و عدم استقلال است . کارهاي خدايي اين است که فاعل بي دخالت غير خود و بدون استمداد از قوه ديگري ، کاري را انجام دهد ؛ به عبارت ديگر : کارهاي خدايي آن است که فاعل در انجام آن مستقل تام بوده و به غير خود اصلا نيازمند نباشد ،
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ اعراف : 160
2 ـ نمل : 388
________________________________________ 225 ________________________________________
ولي کارهاي غير خدايي اعم از آسان و عادي ، يا مشکل و غير عادي اين است که فاعل در انجام آنها مستقل نباشد بلکه در پرتو فاعل و نيروي مستقلي انجام مي گيرد .
بنابر اين هيچ مانعي ندارد که خداوند به اولياي خود قدرت بر انجام کارهاي خارق العاده ، که از قدرت بشر عادي بيرون است ، مرحمت بفرمايد و ما نيز از آنان بخواهيم که اينگونه کارها را انجام دهند .
قرآن با صراحت تمام به حضرت مسيح ـ ع ـ مي فرمايد :
« وَتُبْرِئُ اْلأَکْمَهَ وَالأبْرَصَ بِاِذْنِي وَاِذْ تُخْرِجُ الْمَوْتي بِاذْنِي » ( 1 )
« تو ، به اذن من نابينا و مبتلا به بيماري برص را شفا مي دهي و مردگان را به اجازه من زنده مي کني . »
مجموع اين آيات گواه بر آن است که اولياي الهي داراي چنين قدرت ها بوده اند و درخواست کارهاي خارق العاده از آنها يک امر رايجي بوده و قرآن نيز به صحت چنين درخواست هايي گواهي مي دهد .
* * *
تا اينجا حکم هر سه صورت « سؤال از احياء » از نظر قرآن روشن گرديد و ديديم که آيات قرآني بر صحت آن ، نظر دادند .
اکنون وقت آن رسيده است که حکم دو صورت باقي مانده را که هر دو مربوط به سؤال از ارواح مقدس است ، از نظر ادلّه قرآن و حديث روشن سازيم و اين مطلب را در بخش آينده مي خوانيد .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ مائده : 110
________________________________________ 226 ________________________________________
فصل : 12
استمداد از ارواح اوليا
مسأله مهم درباره استمداد از اولياي الهي ، استمداد به هنگام « ممات » و به عبارت ديگر انتقال آنان به سراي ديگر است ، خواه به صورت درخواست دعا باشد يا به صورت درخواست کار خارق العاده ؛ زيرا مسلمانان امروز در محضر پيامبر و يا امامي نيستند که به حضور آنها برسند و از آنان درخواست حضوري بنمايند ، بلکه غالباً سؤالها و درخواست هاي آنان از ارواح مقدس انبيا و اوليا است ، از اين جهت تشريح حکم اين دو صورت از اهميت بيشتري برخوردار است .
تحقيق اين موضوع در گرو تشريح چهار مطلب است و با آگاهي صحيح از آن چهار مطلب مي توان به صحت چنين استمدادها و استغاثه ها اذعان پيدا کرد و آنها عبارتند از :
________________________________________ 227 ________________________________________
1 ـ بقاي روح و روان انسان پس از مرگ .
2 ـ واقعيت انسان همان روح و روان او است .
3 ـ ارتباط با جهان ارواح امکان پذير است .
4 ـ احاديث صحيحي که محدثان اسلامي نقل کرده اند ، شاهدي گويا بر صحت و استواري چنين استمدادها است و پيوسته روش مسلمانان در تمام اعصار ، اين چنين بوده است .
اينک تشريح هر يک از نقاط چهارگانه :
1 ـ مرگ فناي انسان نيست
آيات قرآن به روشني گواهي مي دهد که مرگ پايان زندگي نيست ، بلکه دريچه ايست براي يک زندگي نوين و انسان با عبور از اين رهگذر به حيات جديد و عالمي کاملا نو گام مي نهد ، عالمي که برتر از جهان ماده و طبيعت است .
گروهي که مرگ را فناي انسان مي دانند و معتقدند که با مرگ همه چيز از بين ميرود و نشانه اي از انسان ـ جز يک جسد بي روح که پس از چند صباحي به خاک و ديگر عناصر تبديل مي شود ـ باقي نمي ماند ، ناخود آگاه از فلسفه مادي گري پيروي مي نمايند .
اين طرز تفکر حاکي است که دارنده اين نظر ، حيات و زندگي را جز آثار مادي اجزاء بدن و واکنشهاي فيزيکي و شيميايي مغز و سلسله اعصاب چيزي ديگر نمي داند و با فرو نشستن گرمي بدن و توقف سلولها از حرکت و توليد ،
________________________________________ 228 ________________________________________
حيات انسان فورکش کرده و شخص به صورت جماد در مي آيد ، روح و روان در اين مکتب جز انعکاس ماده و خواص آن ، چيز ديگري نيست و با بطلان اين خواص و از ميان رفتن تأثيرات متقابل اجزاي بدن در يکديگر ، روح و روان بکلّي باطل شده و ديگر از وجود روح و بقاي آن و جهاني به نام ارواح خبري نيست .
چنين نظري درباره روح و روان انسان ، از اصول ماترياليسم الهام مي گيرد و در اين مکتب ، انسان جز يک ماشين نيست که از ابزار و آلات مختلف ترکيب يافته و تأثيرات متقابل اجزاي آن ، پديد آورنده نيروي تفکر و درک ، در مغز گرديده است و با پراکندگي اجزاي آن ، آثار تفکر و حيات بکلّي نابود مي شود .
نظريه ماترياليستها درباره روح و روان ، در نظر فلاسفه بزرگ جهان و دانشمندان الهي بکلي مردود بوده و الهيون براي انسان ، علاوه بر نظام مادي بدن و سلسله اعصاب و واکنشهاي متقابل مادي آن ، جوهري اصيل به نام روح و روان ، قائلند که مدتي با اين بدن همراه مي باشد و بعداً پيوند خود را از بدن بريده و در محيط ويژه خود با بدن لطيف تر به سر مي برد . بقاي ارواح پس از مرگ انسان ، مسأله اي نيست که بتوان آن را در اين صفحات ، ثابت و مبرهن نمود ؛ زيرا بقاي نفس و روح انسان ، با آيات قرآن ، دلائل دقيق فلسفي و تجارب يقين آفرين روحيون امروز ثابت گرديده است . و ما اينک به نقل آيات قرآن ، که گواهي بر بقاي روح پس از جدايي از بدن مي دهند ، مي پردازيم :
الف ـ « وَلا تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ في سَبيلِ اللهِ اَمْواتٌ ، بَلْ اَحْياءٌ وَلکِنْ لاتَشْعُرُونَ » ( 1 )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ بقره : 154
________________________________________ 229 ________________________________________
« به کساني که در راه خدا کشته مي شوند ، نگوييد مرده اند ، بلکه آنان زندگانند ، ولي شما احساس نمي کنيد . »
ب ـ « وَلا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا في سَبيلِ الله اَمْواتاً بَلْ اَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ . » ( 1 )
« گروهي را که در راه خدا کشته مي شوند ، مرده مپنداريد بلکه آنان زندگانند که نزد خدايشان روزي مي خورند . »
« فَرِحينَ بِما آتاهُمُ اللهُ مِنْ فَضْلِهِ ، وَيَسْتَبْشِرونَ بِالَّذينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِمْ . . . . » ( 2 )
« آنان به آنچه خداوند از کرم خود به ايشان داده است ، خرسند و شادمانند و به کساني که به آنها نپيوسته اند ، بشارت مي دهند . . . . »
« يَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَة مِنَ اللهِ وَفَضْل . . . » ( 3 )
« به نعمتهاي الهي و فضل او ابراز خوشحالي مي کنند . »
ج ـ « اِنّي آمَنْتُ بِرَبِّکُمْ فَاسْمَعُونِ ، قيلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ ، قالَ يالَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ ، بِما غَفَرَ لي رَبِّي وَجَعَلَني مِنَ الْمُکْرَمينَ » ( 4 )
« وي گفت من به خداي شماها ( فرستاده ها ) ايمان آوردم ( به خاطر همين ايمان ) به او گفته شد وارد بهشت شو ، گفت اي کاش قوم من مي دانستند که خداي من مرا بخشيد و گرامي داشت . »
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ آل عمران : 169
2 ـ آل عمران : 170
3 ـ آل عمران : 171
4 ـ يس : 27-25
________________________________________ 230 ________________________________________
مقصود از بهشت ، که به او گفته شد وارد آن شود ، بهشت برزخي است نه اخروي ، به گواه اين که وي آرزو مي کند که اي کاش قوم من مي دانستند خدايم مرا بخشيده و گرامي داشته است . آرزوي چنين آگاهي با جهان آخرت که حجابها و پرده ها از برابر ديدگان انسان برداشته مي شود ، و وضع انسانها بر يکديگر پوشيده نمي ماند ، سازگار نيست . بلکه چنين نا آگاهي با جهان دنيوي مناسب است که انسانهاي اين « نشأت » از وضع انسانهاي « نشأت » ديگر ( برزخ ) آگاهي ندارند و آيات قرآن بر اين مطلب گواهي مي دهند .
گذشته از اين ، آيات بعدي روشن مي سازد که پس از درگذشت و بخشيده شدن و ورود او به بهشت ، چراغ زندگي قوم او با يک صيحه آسماني خاموش گشت ، چنانکه مي فرمايد :
د ـ « وَما اَنْزَلْنا عَلي قَوْمِهِ مِنْ بَعْدِهِ مِنْ جُنْد مِنَ السَّماءِ وَما کُنّا مُنْزِلينَ اِنْ کانَتْ اِلاّ صَيْحَةً واحِدَةً فَاِذا هُمْ خامِدُونَ » ( 1 )
« بر قوم او سپاهي از آسمان نفرستاديم و هرگز چنين نمي کرديم ، چيزي نبود جز يک صيحه ناگهاني که همگي به خاموشي گراييدند . »
از اين دو آيه استفاده مي شود که پس از ورود به بهشت ، قوم وي در اين جهان مي زيستند که ناگهان مرگ ، آنان را فرا گرفت و چنين بهشتي جز بهشت برزخي چيزي نمي تواند باشد .
هـ ـ « اَلنّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْها غُدُوّاً وَعَشِيّاً وَيَوْمَ تَقُومُ السّاعَةُ اَدْخِلُوا آلَ فِرْعَونَ اَشَدَّ الْعَذابِ » ( 2 )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ يس : 29-28
2 ـ غافر : 46
________________________________________ 231 ________________________________________
« آل فرعون صبح و عصر بر آتش نشان داده مي شوند ، روزي که آخرت بر پا مي گردد ، حکم مي شود که آل فرعون را بر سخت ترين عذاب وارد سازيد . »
با توجه به مفاد دو آيه ، بقا و حيات آنان در جهان برزخ روشن مي گردد ؛ زيرا پيش از رسيدن قيامت ، صبح و عصر بر آتش عرضه و نشان داده مي شوند ولي پس از رسيدن آن ، به سخت ترين عذاب وارد مي گردند .
اگر ذيل آيه ( ويَوْم تَقُومُ السّاعَةُ ) نبود ، مفادِ فراز نخست ، چندان روشن نمي گشت ولي با توجه به ذيل آيه روشن مي گردد که مقصود ، همان دوران برزخ است و گرنه تقابل دو جمله صحيح نخواهد بود .
گذشته از اين ، موضوع صبح و عصر نيز گواهي مي دهد که مقصود سراي رستاخيز نيست ؛ زيرا در آن سرا صبح و عصري وجود ندارد . و اين بود مطلب نخست از مطالب چهارگانه .
2 ـ واقعيت انسان ، همان روح اوست
انسان در بدو نظر ، ترکيبي از جسم و روح است ، ولي واقعيت انسان همان روح او مي باشد که با بدن همراه است .
ما اين مسأله را از نقطه نظر فلسفي بحث نمي کنيم و فعلا با نظرات فلاسفه يونان و اسلام کاري نداريم ، بلکه تنها از ديدگاه قرآن اين موضوع را مطرح مي نماييم .
از بررسي آياتي که پيرامون انسان در قرآن وارد شده است ، اين حقيقت
________________________________________ 232 ________________________________________
به خوبي استفاده مي شود که واقعيت انسان ، همان روح و نفس اوست . اينک در مفاد اين آيه دقت کنيد :
« قُلْ يَتَوَفاکُمْ مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذي وُکِّلَ بِکُمْ ، ثُمَّ اِلي ربِّکُمْ تُرْجَعُونَ . » ( 1 )
« بگو فرشته مرگ که براي شما گمارده شده ، گريبانتان را مي گيرد . آنگاه به سوي پروردگار خود باز مي گرديد . »
لفظ « تَوَفّي » ، بر خلاف آنچه معروف است ، به معناي ميراندن نيست بلکه به معناي اخذ و گرفتن است . ( 2 )
بنابر اين ، مفاد جمله « يَتَوفّاکُم » اين است که : « شماها را مي گيرد . » هرگاه واقعيت انسان همان روح و روان او باشد ، تعبير آيه صحيح خواهد بود ، ولي اگر روح و روان ، قسمتي از شخصيت انسان را تشکيل دهد و نيم ديگر او بدن خارجي او باشد ، در اين صورت چنين تعبيري مجاز خواهد بود ؛ زيرا هرگز فرشته مرگ ، بدن و ماده خارجي ما را نمي گيرد ، بلکه جسد به همان وضع خود باقي است و تنها روح ما را مي ستاند .
آياتي که موقعيت روح و روان را نسبت به انسان روشن مي سازد ، منحصراً به اين آيه نيست و ما به عنوان نمونه ، به يک آيه اکتفا ميورزيم .
اين حقيقت که « واقعيت انسان و مرکز کمالات روحي و معنوي او همان روح است ، و بدن لباسي است که بر آن پوشانيده اند » با توجه به بقاي روح پس
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ سجده : 11
2 ـ مرحوم « علاّمه بلاغي » در مقدمه « تفسير آلاء الرحمان » صفحه 34 ، پيرامون لفظ « توفي » تحقيق ارزنده اي دارد .
________________________________________ 233 ________________________________________
از مرگ ، که در مطلب نخست تشريح شد ، کاملا واضح مي گردد . قرآن مرگ را فناي انسانيت و پايان زندگي بشر نمي داند ، بلکه براي « شهيدان و صالحان » و « جنايتکاران » ، حياتي پيش از فرا رسيدن روز رستاخيز معتقد است ، حياتي همراه با « فرح و شادي » ، « تبشير و نويد » و همراه با « عذاب دردناک » و . . . .
هرگاه واقعيت انسان همان بدن عنصري او باشد ، شکي نيست که بدن پس از چند صباحي متلاشي شده و به عناصر گوناگون تبديل مي گردد در اين صورت بقاي انسان ، يا حيات برزخي نامفهوم خواهد بود .
3 ـ قرآن و امکان ارتباط با جهان ديگر
اثبات بقاي روح مجرد از ماده ، براي تجويز و مفيد بودن استغاثه کافي نيست ، بلکه بايد علاوه بر بقاي آن ، امکان وجود ارتباط از نظر علمي و قرآني ثابت گردد ، که ما در کتاب « اصالت روح » به طور گسترده در اين باره سخن گفته ايم و در اينجا بطور اجمال متذکر مي شويم که آياتي چند ، گواهي مي دهند که ارتباط بشر با گذشتگان باقي است و هنوز اين پيوند قطع نشده است :
الف ـ صالح با ارواح قوم خويش سخن مي گويد :
« فَعَقَرُوا النّاقَةَ وَعَتَوْا عَنْ اَمْرِ رَبِّهِمْ وَقالُوا يا صالِحُ ائْتِنا بِما تَعِدُنا اِنْ کُنْتَ مِنَ الْمُرْسَلينَ . » ( 1 )
« شتر را ( که معجزه صالح بود ) پي کردند و از دستور پروردگار خود سر پيچيدند و گفتند ، اگر پيامبري ، عذابي که بما وعده مي دهي بياور . »
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ اعراف : 77
________________________________________ 234 ________________________________________
« فَاَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَاَصْبَحُوا في دارِهِمْ جاثِمين » . ( 1 )
« زلزله اي ( بر اثر صحيه آسماني ) آنان را فرا گرفت و در خانه هاي خويش بي جان افتادند . »
« فَتَوَلّي عَنْهُمْ وَقالَ ياقَوْمِ لَقَدْ اَبْلَغْتُکُمْ رِسالَةَ رَبِّي وَنَصَحْتُ لَکُمْ وَلکِنْ لاتُحِبُّونَ النّاصِحِينَ . » ( 2 )
« آنگاه از آنان روي برگرداند و سر برتافت و گفت : اي قوم ، من پيامهاي خداوند را رسانيدم و شما ناصحان را دوست نمي داريد . »
دقت در آيه هايي که گذشت
آيه نخست ، حاکي است ؛ آنان هنگامي که زنده بودند ، از او عذاب الهي درخواست کردند .
آيه دوم حاکي است که عذاب الهي فرا رسيد و همه آنان را نابود کرد .
آيه سوم بيانگر اين مطلب است که حضرت صالح پس از مرگ و نابودي آنان ، با آنها سخن مي گويد و مي فرمايد :
« من پيامهاي پروردگار را رسانيدم ، ليکن شماها نصيحت گويان را دوست نمي داريد » .
گواه روشن بر اين که او پس از نابودي با آنان چنين سخن مي گويد ، دو
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ اعراف : 78 . در برخي از آيات علت نابودي آنان صيحه آسماني ( هود : 6 ) و در برخي ديگر صاعقه ( فصلت : 17 ) و در اين دو آيه زلزله معرفي شده است . و جمع آيات به اين طريق است که صيحه شديد آسماني همراه با صاعقه و زمين لرزه بوده است .
2 ـ اعراف : 79
________________________________________ 235 ________________________________________
چيز است :
1 ـ نظم آيات به شکلي که گفته شده .
2 ـ حرف « فا » در لفظ « فتولي » که گواه بر ترتيب است ؛ يعني پس از نابودي آنان ، از آنها روي برتافت و به آنان چنين گفت :
جمله « ولکن لا تُحِبُّونَ النّاصِحينَ » مي رساند آنان چنان در عناد و شقاوت فرو رفته بودند که حتي پس از مرگ نيز داراي چنين روحيه خبيث بودند که افراد پند ده و اندرزگو را نيز دوست نمي داشتند .
صريح قرآن اين است که او با ارواح امت خود به طور جدي سخن مي گويد و آنان را طرف خطاب قرار مي دهد و از عناد مستمر آنان که پس از مرگ نيز با آنان همراه بود خبر مي دهد ، مي گويد : هم اکنون نيز ناصحان را دوست نمي داريد .
ب ـ شعيب با ارواح گذشتگان سخن مي گويد :
« فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَاَصْبَحُوا في دارِهمْ جاثِمينَ » ( 1 )
« زمين لرزه آنان را فرا گرفت و در خانه هاي خود هلاک شدند . »
« اَلَّذِينَ کَذَّبُوا شُعَيْباً کَأَنْ لَمْ يَغْنَوْا فيها اَلَّذينَ کَذَّبُوا شُعَيْباً کانُوا هُمُ الخاسِرِينَ » ( 2 )
« گروهي که شعيب را تکذيب کردند ، تو گويي در آن ديار نبودند گروهي که او را تکذيب کرده اند ، زيانکاران بودند . »
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ اعراف : 91
2 ـ اعراف : 92
________________________________________ 236 ________________________________________
« فَتَوَلّي عَنْهُمْ وَقالَ يا قَوْمِ لَقَدْ أَبْلَغْتُکُمْ رسالاتِ رَبِّي وَنَصَحْتُ لَکُمْ فَکَيْفَ آسي عَلي قَوْم کافِرينَ » ( 1 )
« از آنان روي برتافت و گفت : اي قوم من ، من پيامهاي خدايم را رسانيدم و شماها را نصيحت کردم ، چگونه بر گروهي که کافرند ، اندوه بخورم ؟ »
شيوه استدلال در اين آيه با آيه هاي مربوط به صالح ، يکي است .
ج ـ پيامبر اسلام با ارواح انبيا سخن مي گويد :
« وَسْئَلْ مَنْ اَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ مِنْ رُسُلِنا اَجَعَلْنا مِنْ دُونِ الرَّحْمنِ الِهَةً يُعْبَدُونَ » ( 2 )
« از پيامبران پيشين بپرس آيا غير از خداي رحمان خدايي قرار داديم که مورد پرستش قرار گيرد ؟ »
ظاهر آيه اين است که پيامبر مي تواند از همين نشأت طبيعي ، با پيامبران که در نشأت ديگر بسر مي برند تماس بگيرد تا روشن شود که دستور خداوند در تمام قرنها و اعصار به تمام پيامبران اين بود که جز خداي يگانه را نپرستند .
د ـ قرآن بر پيامبران درود مي فرستد :
قرآن مجيد در مواردي ، بر پيامبران سلام و درود فرستاده است و هرگز اين سلام ها و درودها ، تحيات خشک و تعارف هاي بي معنا و تشريفاتي نبوده است .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ اعراف : 93
2 ـ زخرف : 45
________________________________________ 237 ________________________________________
بسي دور از انصاف است اگر بخواهيم معاني عالي قرآن عزيز را در سطحي پياده کنيم که رنگ ابتذال بخود گيرد . درست است که امروز ماترياليست هاي جهان که براي روح و روان اصالتي قائل نيستند ، در نطق هاي خود براي تعظيم رهبران و پايه گذاران مکتب مادي گري ، درود فرستاده و سلام مي گويند ولي آيا صحيح است مفاهيم عالي قرآن را که حاکي از يک حقيقت و واقعيت است ، در اين سطح پياده کنيم و بگوييم تمام اين درودها ، که قرآن بر پيامبران فرستاده و ما مسلمانان نيز آنها را شب و روز مي خوانيم ، مشتي تعارفات خشک و بي معنا است ؛ مانند آن که مي فرمايد :
1 ـ سَلامٌ عَلي نُوحِ فِي الْعالَمين
2 ـ سَلامٌ عَلي اِبْراهيم
3 ـ سَلامٌ عَلي مُوسي وَهارُون
4 ـ سَلامٌ عَلي آلْ ياسين
5 ـ سَلامٌ عَلَي الْمُرْسَلينَ . ( 1 )
هـ ـ درود بر پيامبر در حال تشهد :
تمام مسلمانان جهان ، با اختلافهايي که در فروع فقهي دارند ، هر صبح و شام در تشهد نماز ، پيامبر عظيم الشأن خدا را مورد خطاب قرار داده ، مي گويند :
« السَّلامُ عَلَيْکَ اَيُّها النَّبيُّ وَرَحْمَةُ اللهِ وَبَرَکاتُهُ »
امّا چيزي که هست ، شافعي و برخي ديگر ، آن را در تشهد لازم و واجب
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ صافات : 79 و 109 و 120 و 130 و 181
________________________________________ 238 ________________________________________
مي دانند و پيروان مذاهب ديگر مستحب مي شمارند . ليکن همگي اتفاق نظر دارند که پيامبر به مسلمانان چنين تعليم داده است . ( 1 ) و سنت پيامبر در حال حيات و ممات او باقي است .
اگر به راستي ارتباط و پيوند ما با پيامبر ، مقطوع و بريده است ، پس چنين سلامي ، آنهم بصورت خطاب ، چه معنايي دارد ؟
دلائل امکان ارتباط و وقوع آن ، منحصر به آنچه که گفته شد نيست بلکه دراين مورد آيات ديگري نيز داريم که به خاطر اختصار مطرح نشد . علاقه مندان مي توانند مشروح اين بخش را در کتاب « اصالت روح از نظر قرآن » مطالعه کنند و در آنجا قسمتي از آيات نقل شده است .
در پايان يادآور مي شويم که استدلال به سلام در تشهد ، به خاطر قطعي بودن آن در ضمن آيات ، مورد بحث قرار گرفت .
نتيجه بحث
در مطلب نخست ثابت شد که مرگ پايان زندگي و فناي انسان نيست ، بلکه دريچه اي است براي انتقال او به جهان ديگر .
در مطلب دوم روشن گرديد که واقعيت انسان ، همان روح و روان او است ، و بدن لباسي است که بر آن پوشانيده شده و اگر روح و روان او باقي
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ به کتاب تذکرة الفقها ، ج 1 و کتاب خلاف ، ج 1 ، ص 447 مراجعه فرماييد . در کتاب « خلاف » تشهد را به چند صورت از عمر بن خطاب و عبدالله بن مسعود نقل کرده است که همگي چنين سلامي را در بر دارند و پيشوايان فقه اهل تسنن ؛ مانند ابوحنيفه و مالک و شافعي هر کدام يکي از اين صورت تشهدها را گرفته و روي آن فتوا داده اند .
________________________________________ 239 ________________________________________
است ، قهراً واقعيت و شخصيت و تمام توانايي او ( منهاي آن نوع از توانايي که در گرو بدن مادي و وابسته به آن است ) نيز باقي مي باشد . بنابر اين اگر در اين جهان نفس او قدرت بر نيايش و دعا داشت ، يا مي توانست به اذن خدا ، کارهاي خارق العاده انجام دهد ، در آن سرا نيز نفس قدسي او به اذن خدا قادر و تواناست و جز کارهايي که نيار به بدن مادي دارد ، بر تمام کارها قادر و توانا مي باشد .
در مطلب سوم ثابت شد که ارتباط انسانهاي اين نشأت با انسانهاي آن نشأت امکان پذير است و ارواح مقدس شنواي سخنان و کلمات ما مي باشند .
با توجه به سه مطلبي که گذشت ، امکان فلسفي مطلب ثابت گرديد ؛ يعني ثابت شد که اولياي الهي مي توانند سخنان ما را دريافت کنند ، و به اذن الهي نيز پاسخ بگويند ولي آيا چنين کاري از نظر قوانين اسلامي مشروع است يا نه ، پاسخ آن را مطلب چهارم بر عهده دارد که مي آوريم :
4 ـ مسلمانان و درخواست حاجت از ارواح مقدس :
1 ـ « ابن تيميه » و پيروان او با پيشداوري خاص ، منکر آنند که صحابه پيامبر و گروههاي بعد از صحابه ، از پيامبر درخواست حاجتي کرده باشند و در اين باره مي گويند :
« هيچ کس از گذشتگان امت در عصر صحابه و نه در عصر تابعين و يا تابعين تابعين ، نماز و دعا در کنار قبر پيامبران را انتخاب نمي کردند و هرگز از آنان درخواست نمي کردند و به آنان استغاثه نمي جستند نه در
________________________________________ 240 ________________________________________
غياب آنان و نه در کنار قبورشان . » ( 1 )
شايد يک فرد غير مطلع از تاريخ صحابه و تابعين تصور کند که اين نسبت حقيقت دارد ولي مراجعه به تواريخ درست ، خلاف آن را ثابت مي کند . ما از باب نمونه مواردي را يادآور مي شويم :
« در دوران خلافت عمر خشکسالي پيش آمد و مردي کنار قبر پيامبر آمد و گفت : اي رسول خدا براي امت خود آب بطلب که آنان نابود شدند . پس پيامبر به خواب او آمد و فرمود : پيش عمر برو و بر او سلام رسان و آگاهش کن که همگي سيراب خواهند شد . » ( 2 )
سپس « سمهودي » مي گويد :
« اين جريان گواه بر آن است که در حالي که پيامبر در برزخ است مي توان از او چيزي خواست و دعا کرد و اين مطلب اشکال ندارد ؛ زيرا او از درخواست افراد ، آگاه است ؛ از اين جهت مانع ندارد که بسان حال حيات از او درخواستي کرد و دعايي نمود . » ( 3 )
2 ـ « سمهودي » همچنين از « حافظ ابوعبدالله محمد بن موسي بن النعمان » با سندي منتهي به « علي بن ابي طالب ـ ع ـ » نقل مي کند که سه روز
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ « ولم يکن أحدٌ مِنْ سَلَفِ الأمة في عصر الصحابة ولا التابعين ولا تابعي التابعين يَتَخَيّرون الصلاة والدُّعاء عِنْدَ قبور الأنبِياء ويسألونهم ولا يستغيثون بهم لا في مغيبهم ولا عند قبورهم . » ( رساله « الهدية السنيه » ، صفحه 162 ، طبع منار مصر ) .
2 ـ « أصاب الناس قحطٌ في زمان عمر بن الخطاب فجاء رجلٌ الي قبر النبي فقال يا رسول الله استسق الله لأمتک فانّهم قد هلکوا فأتاه رسول الله ـ صلّي الله عليه [وآله] وسلّم ـ في المنام فقال ائت عمر ، فاقرئه السلام ، وأخبره إنهم مسقون . » ( وفاء الوفا ، ج 2 ، ص 1371 )
3 ـ « وَمَحَلّ الاستشهادِ طلبُ الإستسقاء منه ـ صلّي الله عليه [وآله] وسلّم ـ وَهُو في البرزخ ودعاؤهُ لرَبِّه في هذه الحالة غيرُ ممتنِع وعلُمُه بسؤالِ مَنْ يَسأَله قَدْ ورَد فَلا مانِعَ مِنْ سؤالِ الإستسقاء وغيرهِ مِنْه کَما کانَ في الدُنيا . » ( وفاء الوفا ، ج 2 ، ص 1371 )
________________________________________ 241 ________________________________________
از دفن پيامبر ـ ص ـ گذشته بود که عربي از خارج مدينه آمد ، خاک قبر پيامبر را بر سر پاشيد و گفت :
« يا رَسُولَ اللهِ قُلْتَ فَسَمِعْنا قُولَکَ وَوَعَيْتَ عنِ الله سبحانَهُ ما وَعَيْنا عَنْک ، وَکانَ فيما اَنْزَلَ عَلَيْکَ ( وَلَوْ أَنَّهُمْ اِذْ ظَلَمُوا اَنْفُسَهُمْ جاءُوکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللهَ . . . ) وَقدْ ظَلَمْتُ وَجِئْتُکَ تَسْتَغْفِرْ لي . . . . » ( 1 )
« اي رسول خدا ، تو گفتي و ما گفتار تو را شنيديم ، از خدا اخذ کردي ، آنچه ما از تو اخذ نموديم ، از چيزهايي که بر تو نازل شده است ، اين آيه است : « هرگاه آنان بر نفس خويش ستم کردند ، نزد تو بيايند و از خدا طلب آمرزش کنند ، تو نيز درباره آنان طلب آمرزش نمايي ، خدا را آمرزنده مي يابند . » من بر نفس خويش ستم کرده و پيش تو آمده ام ، برايم طلب آمرزش بنما و . . . »
نويسنده « وفاء الوفا لاخبار دارالمصطفي » در خاتمه باب هشتم ، وقايع فراواني نقل مي کند و همگي حاکي از آن است که استغاثه و درخواست حاجت از پيامبر « سيره مستمره » مسلمانان بوده است ، او حتي مي نويسد : امام محمد بن موسي بن نعمان پيرامون اين موضوع کتابي تحت عنوان « مصباح الظلام في المستغيثين بخيرالانام » نوشته است .
3 ـ « محمد بن منکدر » مي گويد :
« مردي هشتاد دينار نزد پدرم به عنوان امانت گذارد و به او گفت : اگر به اين پول نياز پيدا کردي خرج کن ، آنگاه خود به جهاد رفت . اتفاقاً گراني پيش آمد و پدرم آنها را خرج کرد ، سرانجام روزي صاحب پول آمد و
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ وفاء الوفا ، ج 2 ، ص 1361 ؛ نساء : 64
________________________________________ 242 ________________________________________
مطالبه پول خود را نمود . پدرم به او گفت که فردا مراجعه کند و شب را به مسجد آمد ، در حالي که به قبر و منبر پيامبر اشاره مي کرد ، تا نزديک صبح در حال استغاثه بود ، در همين هنگام در تاريکي مسجد مردي پديدار شد و گفت : اي ابا محمد بگير ، وي کيسه اي به پدرم داد که در آن هشتاد دينار بود . » ( 1 )
4 ـ « ابوبکر بن مقري » مي گويد :
« گرسنگي بر من و طبراني و ابوالشيخ غلبه کرد و ما کنار قبر پيامبر بوديم ، چون شب فرا رسيد به کنار قبر حضرت رفتم و گفتم : « يا رسول الله الجوع . . . . » چيزي نگذشت که درب مسجد کوبيده شد ، مردي علوي با دو جوان وارد شدند ، در حالي که در دست هر کدام زنبيلي مملو از غذا بود . . . موقعي که از خوردن غذا فارغ شديم آن مرد علوي گفت . . . رسول خدا را در خواب ديدم ، به من امر کرد که به سوي شما غذا بياورم . » ( 2 )
5 ـ « ابن جلاّد » مي گويد :
« زماني وارد مدينه شدم که در نهايت فقر بودم . نزديک قبر رسول خدا آمده ، گفتم : اي پيامبر خدا ، ميهمان تو هستم . . . ناگهان خواب بر من مستولي گشت ، پس در خواب پيامبر را ديدم که ناني به دستم داد . . . . » ( 3 )
ما اينک کاري با صحّت و سقم اين جريانها و واقعه ها نداريم . سخن ما اين است که اين وقايع ـ خواه راست باشند خواه دروغ ـ گواهي مي دهند که
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ وفاء الوفا ، ج 2 ، ص 1380 ( طبع مصر ) وي تا صفحه 1385 نمونه هايي از اين استغاثه ها را بيان کرده است .
2 ـ همان .
3 ـ وفاء الوفا ، ج 2 ، ص 1361
________________________________________ 243 ________________________________________
چنين کاري عمل شايعي بوده است و اگر اين اعمال بدعت و حرام ، يا شرک و کفر بود ، هرگز جاعلان و واضعان حرفه اي چنين مطالبي را نقل نمي کردند ، که آنان را از انظار مردم بيندازند .
ما در کتاب « اصالت روح » بخش « ارتباط ارواح » ، روايات و احاديثي نقل کرديم که همگي حاکي از صحت درخواست دعا از ارواح مقدس است .
در اين جا از تذکر نکاتي ناگزيريم :
1 ـ از آنجا که اين نوع قضايا وحوادث با مزاج گروهي سازگار نيست ـ لذا ـ بدون تحقيق از اسناد و راويان آنها ، همه را مجعول و موضوع قلمداد مي کنند ، آيا اين نوع انکار ناروا بر استدلال ما ضرر مي رساند ؟
در پاسخ بايد گفت : اين نوع برخورد با حوادث تاريخي ، موجب نابودي تاريخ مي گردد ؛ زيرا تعداد اين نوع درخواست حاجت ، به اندازه اي است که نمي توان همه را دروغ و بي پايه انگاشت . اگر کسي در فکر گردآوري اين نوع نقلها و حکايتها باشد ، مي تواند کتابي بس ضخيم و قطور را تدوين کند .
حال فرض کنيم که اين نقلها و حکايتها دروغ و بي پايه است ولي همين ادعاهاي بي پايه در طول تاريخ ، از يک حقيقت که ما به دنبال آن هستيم ، حکايت مي کند و آن اين که : اگر چنين درخواستها و استغاثه ها بر خلاف شرع بود ، هرگز به عنوان افتخار جعل و وضع نمي کردند ؛ زيرا در اين صورت نه تنها مقام خود را بالاتر نمي بردند ، مايه تنزّل و سقوط در خشم جامعه مي گرديدند .
واضعان و جاعلان حديث و تاريخ مي کوشند چيزهايي را جعل و وضع کنند که مزاج جامعه آمادگي پذيرايي از آن را داشته باشد . هرگاه چنين اعمالي
________________________________________ 244 ________________________________________
بر خلاف قرآن و سنت بود ، هرگز دست به وضع آنها نزده و خود را در انظار مردم پايين نمي آوردند .
2 ـ استمداد از ارواح مقدس ، خواه به صورت درخواست دعا باشد يا به صورت درخواست انجام فعل ( بهبودي بيمار ، و باز گردانيدن گمشده و . . . ) با توجه به چهار اصل که بيان گرديد بلامانع است .
رايج در ميان مسلمانان به هنگام توسل به ارواح مقدس ، همان درخواست دعا و اين که روح مقدس پيامبر از خداوند بخواهد که خدا گناه او را ببخشد و حاجت دنيوي و يا اخروي او را برآورد و با اين همه درخواست انجام فعل مانند : بهبودي بيمار ، آزاد شدن اسير ، رفاه در زندگي با درخواست دعا از نظر دليل يکسان مي باشند .
3 ـ چنين درخواستهايي ، با توجه به ميزاني که درباره « عبادت » يادآورديم ، هرگز عبادت ارواح مقدس و پرستش آنها نيست ؛ زيرا درخواست کننده ، در آنها نه به الوهيت معتقد است و نه به ربوبيت ، و نه آنها را خدا ( ولو خداي کوچک ) مي انديشد ونه کارگردان جهان آفرينش و يا بخشي از آن مي داند و نه معتقد است که بخشي از افعال خدا ، به آنها واگذار شده است ، بلکه آنان را بندگان پاک و فرمانبر درگاه خدا مي دانند که در زندگي دنيوي کوچکترين خلافي را مرتکب نشده اند .
با توجه به مباني چهارگانه قدرت و توانايي برخي از آنان ، بر انجام خواسته هاي متوسلان ، جاي شک و ترديد نيست که آنان موجودات زنده اند و ارتباط ما با آنها برقرار است ، چيزي که هست اين است که انجام هر کاري ؛ اعم از دعا و غير آن ، منوط به اذن الهي است و آنان مصداق روشن « وما
________________________________________ 245 ________________________________________
تَشاءُونَ إلاّ أَنْ يَشاءَ الله » مي باشند .
حضرت مسيح ـ ع ـ همان طور که در حيات دنيوي مي توانست درباره افرادي از خدا درخواست خير کند و يا به اذن پروردگار به نابينايان مادر زاد و مبتلايان به بيماري برص شفا بخشد ، همچنين پس از انتقال به سراي ديگر ، به حکم اين که اين قدرتها و توانها مربوط به روح و روان او است نه به جسم و تن او ، نيز قادر بر انجام هر دو کار مي باشد ، چيزي که هست در هر دو مرحله ، اذن الهي و تعلق مشيت او بر نزول فيض از اين مجرا شرط حتمي و لازم است .
5 ـ اين نوع تواضع و فروتني ها نسبت به پيشوايان معصوم ، هر چند به ظاهر توجه به خود آنها است اما اگر باطن اين توجه و توسلها را بشکافيم ، مطلوب واقعي ، و مسؤول حقيقي خود خدا است و در حقيقت توجه به اسباب ، عين توجّه به مسبب الأسباب مي باشد و کساني که در مسائل سير سلوک گامهاي استوار دارند ، بر اين حقيقت با ديده دل واقف و آگاهند .
متوسّلان با معرفت بر اين اسبابها و وسائل ، نه اصالتي قائلند و نه استقلالي ، بلکه وسيله اي مي انديشند که خداي سبب ساز ، آنها را مجراي فيض و طريق وصول رحمت خود قرار داده و خود نيز مؤمنان را بر تحصيل آن امر نموده است . آنجا که فرموده است :
« يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنوا اتَّقُوا اللهَ وَابْتَغوا اِلَيْهِ الوَسِيلَةَ وَجاهِدُوا في سَبِيلِهِ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُون » ( 1 )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ مائده : 35
________________________________________ 246 ________________________________________
« اي افراد با ايمان ، از ( مخالفت با ) خدا بپرهيزيد و به سوي او وسيله تحصيل کنيد ، و در راه او جهاد کنيد ، شايد رستگار شويد . »
اگر نماز و روزه و کليه فرايض الهي وسيله است ، دعاي پاک انبيا و اوليا نيز به حکم آيات پيشين ( آيات مربوط به طلب آمرزش ) وسيله است و توجه به اين وسائل ، عين توجه به آفريننده وسيله است ، و عمل به دستوري است که در آيه ياد شده وارد شده است .
________________________________________ 247 ________________________________________
فصل : 13
طلب شفاعت از اولياي خدا
همگي با واژه « شفاعت » آشنايي کامل داريم ، هنگامي که سخن از جرم و گناه و محکوميت يک فرد به ميان مي آيد و شخصي پا درمياني و وساطت مي کند تا او را از مرگ و اعدام يا زندان و توقيف نجات بخشد ، مي گوييم : فلاني در حق او شفاعت کرد .
« شفاعت » از ماده « شفع » به معناي جفت ، در مقابل « وتر » به معناي طاق ، گرفته شده است . علت اين که به وساطت شخص براي نجات گنهکار شفاعت گفته مي شود ، اين است که مقام و موقعيت شفاعت کننده و نيروي تأثير او ، با عوامل نجاتي که در وجود شفاعت شونده هست ( هر چند کم واندک باشد ) به ضميمه و کمک هم ، موجب خلاص شخص گنهکار مي گردند .
________________________________________ 248 ________________________________________
شفاعت اولياي خدا براي گنهکاران در ظاهر اين است که عزيزان الهي ، روي قرب و موقعيتي که در پيشگاه خداوند دارند ، ( البته به اذن خدا و تحت ضوابط خاصي که جنبه کلي دارد نه فردي ) مي توانند براي مجرمها و گنهکاران وساطت کنند و از طريق دعا و نيايش ، از خداوند بزرگ بخواهند که از تقصير و گناه آنان در گذرد ، البته شفاعت کردن و پذيرفته شدن شفاعت آنان ، در گرو يک رشته شرايطي است که برخي مربوط به شخص گنهکار و برخي مربوط به مورد شفاعت ( گناه ) مي باشد .
به عبارت ديگر ، شفاعت همان کمک کردن اولياي خدا است با اذن خدا ، به افرادي که در عين گنهکار بودن پيوند معنوي خود را با خدا و پيوند روحي خويش را با اولياي خدا قطع نکرده اند و اين ضابطه پيوسته بايد محفوظ باشد .
و به يک معنا شفاعت اين است يک موجود مادون که استعداد جهش و پيشرفت دارد ، از موجود بالا ، به صورت يک امر قانوني ، ياري و مدد مي طلبد ، البته مدد خواه از نظر کمال روحي بايد به حدي سقوط نکند که نيروي جهش و تکامل را از دست بدهد و امکان تبديل او به يک انسان پاک ، از ميان برود .
از زمان پيامبر گرامي ـ ص ـ تا زمانهاي بعد ، روش مسلمانان درخواست شفاعت از شافعان راستين بوده ، و پيوسته از آنان در حال حيات و ممات ، درخواست شفاعت مي کردند و چنين درخواستي را هيچ يک از دانشمندان اسلامي ، با هيچ يک از مباني و اصول اسلام مخالف نمي دانستند .
تا اين که در قرن هفتم اسلامي ابن تيميه ديده به جهان گشود و با طرز تفکر خاصي با اين مسأله و بسياري از سنن و روشهاي مستمر ميان مسلمانان مخالفت کرد ، و سه قرن پس از وي محمد بن عبدالوهاب نجدي مجدداً پرچم
________________________________________ 249 ________________________________________
مخالفت را برافراشت و مکتب ابن تيميه را به گونه اي شديد از نو زنده کرد .
يکي از نقاط اختلاف وهابيها با ديگر فرقه هاي اسلامي اين است که آنان با اين که بسان ديگر مسلمانان شفاعت را به عنوان يک اصل اسلامي پذيرفته اند و مي گويند که روز قيامت شافعان درباره گنهکاران امت شفاعت خواهند کرد و پيامبر گرامي در اين قسمت سهم بزرگتري را دارد ، در عين حال مي گويد : اما هرگز حق نداريم در اين جهان از آنان طلب شفاعت کنيم و در اين موضوع به اندازه اي تند رفته اند که نقل متن سخنان آنان مايه ناراحتي روحي است ، خلاصه گفتار آنان اين است که :
پيامبر اسلام و ديگر پيامبران و فرشتگان و اوليا در روز رستاخيز حق شفاعت دارند ولي بايد شفاعت را از مالک شفاعت و اذن دهنده آن ، که خدا باشد ، خواست و گفت :
« أَللّهُمَّ شَفِّعْ نَبِيَّنا مُحمداً فينا يَوْمَ الْقيامِةِ أَوْ أَللّهُمَّ شَفِّعْ فينا عبادَکَ الصّالِحينَ أَوْ مَلائِکَتَکَ أوْ نَحْوُ ذلِکَ مِمّا يُطْلَبُ مِنَ اللهِ لا مِنْهُمْ فَلا يُقالُ : يا رَسُولَ اللهِ أوْيا وَلِيَّ اللهِ أَسْأَلُکَ الشَّفاعَةَ أوْ غَيْرَها مِمّا لا يَقْدِرُ عَلَيْهِ اِلاَّ اللهُ فَإذا طَلَبَتَ ذلِکَ في أيّامِ الْبَرْزَخِ کانَ مِنْ أَقْسامِ الشِّرْکِ . » ( 1 )
« پروردگارا ! پيامبر و ديگر بندگان صالح خود را شفيعان ما در روز قيامت قرار ده ، ولي ما حق نداريم بگوييم : اي پيامبر خدا ، يا اي ولي خدا ، در حق من شفاعت نما ؛ زيرا شفاعت چيزي است که جز خدا کسي بر آن قادر نيست ، هرگاه چنين چيزي را از پيامبر ، که در برزخ بسر مي برد ،
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ الهدية السنيه ، رساله دوم ، ص 42
________________________________________ 250 ________________________________________
بخواهي شرک ورزيده اي . »
وهابيها با يک رشته پندارها درخواست شفاعت از شافعان راستين را تحريم کرده و درخواست کننده را مشرک و عمل او را شرک مي نامند .
ما پيش از آن که دلائل آنان را رسيدگي کنيم خود مسأله را از نظر کتاب و سنت و سيره مسلمين مورد بررسي قرار مي دهيم ، آنگاه به دلائل آنان رسيدگي مي نماييم .
دلائل ما بر استواري درخواست شفاعت :
دليل ما بر جواز درخواست شفاعت ، مرکب از دو چيز است و با ثبوت آن دو ، مطلب کاملا روشن مي گردد :
الف ـ درخواست شفاعت ، همان درخواست دعا است :
ب ـ درخواست دعا از افراد شايسته امري مستحب است .
درخواست شفاعت همان درخواست دعا است
شفاعت پيامبر گرامي و ديگر شافعان راستين ، جز دعا و نيايش به درگاه الهي نيست و در سايه قرب و مقامي که آنان در پيشگاه خداوند دارند ، بر اثر دعايي که درباره گنهکاران انجام مي دهند ، خداوند مهربان لطف و مهر گسترده خود را شامل حال افراد گنهکار نموده و آنان را مي بخشد و درخواست دعا از برادر مؤمن ـ چه رسد به پيامبر ـ امري است مستحسن و هيچيک از علماي اسلام ؛ اعم از وهابي و غير وهابي ، در صحت آن ترديدي نکرده است .
________________________________________ 251 ________________________________________
البته نمي توان گفت : که حقيقت شفاعت در تمام مواقف محشر ، همان دعا به درگاه الهي است اما مي توان گفت که يکي از معاني روشن آن همان دعا است و کساني که مي گويند : « يا وَجيهاً عِنْدَاللهِ اِشْفَعْ لَنا عِنْدَالله » ( 1 ) همين معنا را قصد مي کنند .
« نظام الدين نيشابوري » در تفسير آيه : « مَنْ يَشْفَعْ شَفاعَةً سَيِّئةً يَکُنْ لَّهُ کِفْلٌ مِنْها » ( 2 ) از مقاتل نقل مي کند که :
« الشَّفاعَةُ اِلَي اللهِ اِنَّما هِيَ الدَّعْوةُ لِمُسْلِم »
« حقيقت شفاعت همان دعا کردن براي مسلمان است . »
و از پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) نقل شده است که هر کس براي برادر مسلمان خود دعا کند ، مستجاب مي شود وفرشته اي مي گويد : « براي تو نيز مانندآن خواهد بود . »
ابن تيميه از جمله افرادي است که درخواست دعا از شخص زنده را صحيح مي داند . بنابر اين درخواست شفاعت اختصاص به پيامبر و اوليا ندارد بلکه مي توان از هر مؤمني که در پيشگاه خدا ارج و ارزشي داشته باشد ، چنين درخواستي را نمود .
فخر رازي از جمله کساني است که شفاعت را به دعا و نيايش به درگاه الهي تفسير کرده و در تفسير آيه :
« وَيَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذينَ آمَنوا رَبَّنا وَسِعَتْ کُلَّ شَيء رَحْمَةً » ( 3 ) مي گويد : اين
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ « اي کسي که در پيشگاه خدا جاه و مقامي داري ، نزد خدا براي ما شفاعت کن . »
2 ـ نساء : 85
3 ـ « حاملان عرش درباره افراد با ايمان طلب آمرزش مي کنند و مي گويند : پروردگارا ! رحمت تو همه چيز را فرا گرفته است . » ( غافر : 7 )
________________________________________ 252 ________________________________________
آيه گواهي مي دهد که شفاعت حاملان عرش تنها درباره گنهکاران است . ( 1 )
همچنانکه شفاعت پيامبر و پيامبران ديگر نيز درباره همين گروه است ؛ زيرا خداوند چنين دستور مي دهد :
« وَاسْتَغْفِرْ لِذَنْبِکَ وَللْمُؤْمِنينَ وَالْمُؤْمِناتِ » ( 2 )
« نسبت به گناهان خود و افراد با ايمان طلب آمرزش بنما . »
حضرت نوح نيز درباره خود و والدينش و کساني که به او ايمان آورده و همه افراد با ايماني که تا دامنه قيامت مي آيند طلب آمرزش کرده و از اين طريق رسالت شفاعت خود را انجام داده است . ( 3 )
اين بيان فخر رازي گواه بر آن است که وي شفاعت را همان دعاي شفيع در حق گنهکار تلقي کرده و درخواست شفاعت را همان درخواست دعا دانسته است .
در احاديث اسلامي بسيار آمده است که دعاي مسلمان در حق مسلمان را شفاعت مي داند .
ابن عباس از پيامبر نقل مي کند :
« ما مِنْ رَجُل مُسْلِم يَمُوتُ فَيَقُومُ عَلي جَنازَتِهِ اَرْبَعُونَ رَجُلا لايُشْرِکُونَ باللهِ شَيئاً اِلاّ شَفَّعَهُمُ اللهُ فِيهِ » ( 4 )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ زيرا در آخر آيه دارد « وقهم عذاب الجحيم » ؛ « آنان را از عذاب جهنم باز دار . »
2 ـ محمد : 19 . از آنجا که دلائل قطعي بر عصمت پيامبر گرامي و ديگر رسولان گواهي مي دهد ، طبعاً مقصود از « ذنب » درباره آنان معناي ديگري خواهد داشت و تفصيل اين قسمت را در جلد پنجمِ تفسير « منشور جاويد » که نخستين تفسير موضوعي به زبان فارسي است نگاشته ايم .
3 ـ نوح : 288 ، « ربِّ اِغْفِرْلي وَلِوالدَيَّ وِلَمَنْ دَخَلَ بَيْتِيَ مُؤْمِناً وَلِلمُؤْمنينَ والمُؤْمِناتِ . »
4 ـ صحيح مسلم ، ج 3 ، ص 54
________________________________________ 253 ________________________________________
« هرگاه مسلماني بميرد و بر جنازه او چهل مرد ـ که شرک نميورزند ـ نماز بگزارند ، خداوند شفاعت آنها را درباره وي مي پذيرد . »
در اين حديث دعا کننده به عنوان شافع معرفي شده است . حال اگر کسي در حال حيات خود از چهل دوست با وفايش بخواهد که پس از مرگش براي گزاردن نماز بر جنازه اش حاضر گردند و در حق وي دعا نمايند ، در واقع از آنها طلب شفاعت کرده و مقدمات شفاعت ، بندگان خدا را فراهم کرده است .
در صحيح بخاري بابي است با عنوان :
« اِذا اسْتَشْفَعُوا اِلي اْلإمامِ لَيَسْتَسْقِيَ لَهُمْ لَمْ يَرُدَّهُمْ »
« هنگامي که مردم از امام خود درخواست شفاعت کنند که براي آنان باران بطلبد ، درخواست آنان را رد نمي کند . »
و نيز بابي دارد با عنوان :
« اِذا اسْتَشْفَعَ المُشْرِکُونَ بِالْمُسْلِمِينَ عِنْدَ الْقَحْطِ »
« هنگامي که مشرکين در مورد قحطي طلب شفاعت نمايند . » ( 1 )
روايات اين دو باب گواهي مي دهند که درخواست شفاعت ، همان درخواست دعا است و نبايد آن را به صورت ديگر تفسير کرد .
تا اينجا يک پايه استدلال روشن گشت و آن اين که : حقيقت « شفاعت طلبي » جز « دعا خواهي » نيست .
اکنون به تشريح پايه دوم استدلال مي پردازيم و آن اين که « درخواست از برادر مؤمن ـ چه رسد به اولياي الهي ـ کاملا امر مطلوب و مستحب است .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ صحيح بخاري ، ج 1
________________________________________ 254 ________________________________________
درخواست دعا از افراد شايسته امري است مستحب
* قرآن و درخواست دعا از افراد شايسته :
آيات قرآن گواهي مي دهند که طلب آمرزش پيامبر در حق افراد ، کاملا مؤثّر و مفيد مي باشد مانند آيه هاي زير :
1 ـ « وَاسْتَغْفِرْ لِذَنْبِکَ وَلِلْمُؤْمِنِينَ » ( 1 )
« براي گناه خود و افراد با ايمان طلب آمرزش نما . »
2 ـ « وَصَلِّ عَلَيْهِمْ اِنَّ صَلاتَکَ سَکَنٌ لَهُمْ » ( 2 )
« در حق آنان دعا کن ، دعاي تو مايه آرامش آنها است . »
هرگاه دعاي پيامبر چنين نفعي به حال انسان دارد ، چه مانعي دارد که از او خواسته شود در حق انساني چنين دعايي کند و از طرف ديگر درخواست دعا جز درخواست شفاعت ، چيز ديگري نيست .
3 ـ « وَلَوْ اَنَّهُمْ اِذْ ظَلَمُوا اَنْفُسَهُمْ جاءوکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللهَ تَوّاباً رَحيماً » ( 3 )
« اگر آنان ، هنگامي که بر خويش ستم کردند ، پيش تو مي آمدند و از خداوند طلب آمرزش مي کردند و پيامبر نيز براي آنان طلب آمرزش مي کرد ، خدا را توبه پذير و رحيم مي يافتند . »
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ محمد : 19
2 ـ توبه : 103
3 ـ نساء : 64
________________________________________ 255 ________________________________________
مقصود از « جاءوکَ » ؛ « به سوي تو مي آمدند » اين است که : مي آمدند و درخواست دعا و طلب آمرزش از پيامبر مي کردند و اگر هدف غير از اين بود ، آمدن آنان لغو مي شد و شرفيابي حضور پيامبر و درخواست دعا ، خود گواه است بر انقلاب روحي ، که براي استجابت دعا زمينه را آماده مي سازد .
4 ـ قرآن مجيد از فرزندان يعقوب نقل مي کند که آنان از پدر خواستند در حقشان طلب آمرزش کند و يعقوب درخواست آنان را پذيرفت و به وعده خود عمل نمود .
« قالُوا يا أَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا اِنّا کُنّا خاطِئينَ قال سَوفَ اَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبّي » ( 1 )
« گفتند : پدرجان ! در حق ما طلب آمرزش کن ، ما خطاکار بوديم ، و او گفت : به همين زودي براي شما طلب آمرزش خواهم کرد . »
همه اين آيات ، حاکي از آن است که طلب دعا از پيامبر و ديگر صالحان ، که همان طلب شفاعت است ، از نظر موازين اسلامي کوچکترين ايرادي ندارد . و روايات درخواست دعا از صالحان را براي فشرده گويي نقل نکرديم .
* * احاديث اسلامي و سيره صحابه
محدث معروف ترمذي ، نويسنده يکي از صحاح اهل تسنن ، از انس نقل مي کند :
« سَأَلْتُ النَّبِيَّ اَنْ يَشفَعَ لِي يومَ القِيامَةِ فَقالَ أَنَا فَاعِلٌ ، قُلْتُ فَأَيْنَ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ يوسف : 96
________________________________________ 256 ________________________________________
اَطْلُبُکَ ؟ فَقالَ : عَلَي الصِّراطِ . . . . » ( 1 )
« ( انس مي گويد : ) از پيامبر درخواست کردم که در روز قيامت در حق من شفاعت کند . وي پذيرفت و گفت شفاعت خواهم کرد . گفتم کجا تو را پيدا کنم ؟ فرمود : کنار صراط . »
انس با ظرافت طبع از پيامبر گرامي درخواست شفاعت مي کند ، وي نيز مي پذيرد و نويد عمل به او مي دهد .
سواد بن قارب از ياران پيامبر است ، در ضمن اشعاري از پيامبر درخواست شفاعت مي کند و مي فرمايد :
فُکْنْ لي شَفِيعاً يَوْمَ لاذُوشَفاعَة * * * بِمُغْن فَتِيلا عِنْ سَوادِ بنِ قارب ( 2 )
« اي پيامبر گرامي ، روز رستاخيز شفيع من باش . روزي که شفاعت ديگران به حال سواد قارب مفيد و سودمند نخواهد بود . »
مردي به نام « تبع » از قبيله « حمير » پيش از تولد پيامبر شنيده بود که به همين زودي پيامبري از سرزمين عربستان ، از جانب خدا برانگيخته خواهد شد . وي پيش از مرگ نامه اي تنظيم کرد و از نزديکان خود درخواست نمود که اگر روزي چنين پيامبري مبعوث به رسالت شد ، نامه مرا به او برسانيد و در آن نامه چنين نوشته بود :
« وِانْ لَمْ اُدْرِکْکَ فَاشْفَعْ لي يَوْمَ القِيامَةِ وَلاتُنْسِني »
« اگر عمرم وفا نکرد و پيش از درک تو درگذشتم ، روز قيامت درباره من شفاعت نما و مرا فراموش مکن . »
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ سنن ترمذي ، ج 4 ، ص 42 باب ماجاء في شأن الصراط .
2 ـ قاموس الرجال ذيل ماده « سواد » .
________________________________________ 257 ________________________________________
وقتي نامه به دست پيامبر رسيد سه مرتبه فرمود :
« مرحباً بِتُبَّع اَلأَخِ الصَالِحِ » ( 1 )
« آفرين بر تبّع برادر صالح من . »
پس اگر درخواست شفاعت شرک بود ، هرگز پيامبر او را برادر خود نمي خواند و سه مرتبه بر او آفرين نمي گفت .
طلب شفاعت در حال مرگ
اين بخش از احاديث حاکي است که طلب شفاعت از شفيع راستين ، در حال حيات و زندگاني او ، کاملا بي اشکال است .
از يک رشته روايات و احاديث استفاده مي شود که صحابه پيامبر پس از وفات وي ، از روح پاک او طلب شفاعت مي کردند . از باب نمونه :
1 ـ ابن عباس گويد : هنگامي که اميرمؤمنان از غسل و کفن پيامبر فارغ گرديد روي او را باز کرد و گفت :
« بِأبِي أَنْتَ وأُمّي طِبْتَ حَيّاً وطِبْتَ مَيِّتاً . . . وَاذْکرنا عَندَ رَبِّکَ . . . » ( 2 )
« پدر و مادرم فداي تو باد ، در حال حيات و ممات پاک و پاکيزه هستي ، از ما پيش پروردگار خود يادي کن . »
2 ـ هنگامي که پيامبر گرامي درگذشت ، ابوبکر در منزل چهره او را باز کرد و بوسيد و گفت پدر و مادرم فداي تو باد در حال حيات و ممات پاک و
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ مناقب ابن شهر آشوب ، ج 1 ، ص 12 ؛ بحار الانوار ، ج 15 ، ص 314
2 ـ نهج البلاغه ، خطبه 230
________________________________________ 258 ________________________________________
پاکيزه هستي ، از ما پيش پروردگار خود ياد کن و به خاطر داشته باش . ( 1 )
روايات مذکور مي رساند که در طلب شفاعت ميان حال حيات و مماتِ شفيع ، تفاوتي نيست . پس با توجه به اين آيات و روايات و سنت جاري در ميان مسلمانان در تمام اعصار ، موضوع درخواست شفاعت به صورت يک مسأله بديهي درمي آيد که هرگز نبايد درباره آن کوچکترين شک و ترديدي به خود راه داد . گذشته از اين ، صحابه پيامبر پس از درگذشت او ، از او طلب دعا مي کردند و اگر درخواست دعا پس از وفات وي صحيح باشد ، طلب شفاعت نيز که نوعي درخواست دعا است ، صحيح خواهد بود . ( 2 )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ کشف الارتياب ، ص 265 به نقل از خلاصة الکلام .
2 ـ جهت اطلاع بيشتر به کتاب شفاعت در قلمرو عقل قرآن و حديث ( تأليف نگارنده ) مراجعه شود که در آنجا با يکصد حديث ( چهل و پنج حديث از کتابهاي اهل تسنن و پنجاه و پنج حديث از کتابهاي شيعه ) آشنا مي شويد .
________________________________________ 259 ________________________________________
فصل : 14
بررسي دلائل وهابيها
درباره منع درخواست شفاعت
در بخش گذشته با دلائل جواز درخواست شفاعت آشنا شديم و اکنون در صدد آنيم ، که با دلائل مخالفان اين عقيده آشنا شويم . گروه مخالف با يک رشته پندارها درخواست شفاعت از اولياي الهي را منع کرده اند که اينک به گونه اي فشرده مورد بررسي قرار مي دهيم :
1 ـ درخواست شفاعت شرک است !
مقصود اين گروه ، از شرک ، شرک در عبادت است . و چنين وانمود مي کنند که درخواست شفاعت ، پرستش شفيع است .
در بخش نُهم به صورت گسترده ، پيرامون عبادت بحث کرديم و روشن
________________________________________ 260 ________________________________________
ساختيم که هر نوع پرستش از شخص و يا درخواست شفاعت ، در صورتي عبادت شمرده مي شود که طرف را « اله » ، « خدا » ، « رب » ، « کارگردان جهان آفرينش » و يا « مبدأ و صاحب کارهاي خدايي » بدانيم در غير اين صورت ، هر نوع سؤال و درخواست و نيز هر نوع تعظيم و خضوع عبادت شمرده نخواهد شد .
درخواست شفاعت از شفيعان واقعيِ درگاه الهي ( که به آنان از جانب خداوند اذن شفاعت داده شده ) شرک نيست ؛ چرا که درخواست کننده شفاعت آنان را بندگان مقرب و برگزيدگان درگاهش مي داند ، که هرگز نه خدا هستند و نه کارهاي خدايي ؛ مانند مغفرت و شفاعت به آنان تفويض شده است که به طور خودسرانه و بدون اذن الهي درباره هر کس بخواهند بتوانند شفاعت کنند و يا از گناه او درگذرند .
اين گروه در چارچوب « اذن الهي » مي توانند درباره افراد خاصي که روابط معنوي آنان با خدا برقرار بوده و پيوند روحي آنها با شفيعان الهي نگسسته باشد ، درخواست آمرزش گناه و طلب مغفرت نمايند و چنين درخواستي هرگز عبادت شمرده نمي شود .
البته يادآور مي شويم که اگر چنين درخواستي ، در حال ممات ، پرستشِ شفيع شمرده شود ، بايد همين درخواست در حال حيات نيز عبادت شمرده شود .
و در بحث گذشته خاطر نشان ساختيم که قرآن و سنّت دستور مي دهد که مسلمانا حضور پيامبر برسند و از او درخواست کنند که در حقشان استغفار کند و چنين عملي جز طلب شفاعت در حال حيات ، چيز ديگري نيست .
________________________________________ 261 ________________________________________
و ممکن نيست که عملي ، در ظرفي شرک و در ظرف ديگر عين توحيد باشد .
و به عبارت واضح تر ، آنان مي گويند : شفاعت « فعل » خدا است و يا به تعبير صحيح تر : « حق » او است و درخواست فعل خدا از غير خدا عبادت او است همچنان که آنان عين اين سخن را درباره درخواست شفاي بيمار از اوليا و مشابه آن تکرار مي کنند و مي گويند : اين نوع درخواستها ، درخواست فعل خدا از غير او است و طبعاً چنين درخواستي عبادت و پرستش طرف خواهد بود .
پاسخ اين استدلال ، با توجه به بحثهاي گذشته ، کاملا روشن است و آن اين که : در اين قانون کلي و ضابطه عمومي ، احدي از مسلمين اختلافي ندارد و همگان مي گويند درخواست فعل خدا ، از غير خدا عبادت او است و ملازم با اعتقاد به الوهيت و ربوبيت او مي باشد ، ولي جان سخن اين جا است که مقصود از فعل خدا چيست ؟ هنوز نويسندگان وهابي در طول اين سه قرن ضابطه اي براي فعل خدا بيان نکرده اند ، و بديهي است که بدون تعيين چنين ضابطه اي ، استدلال عقيم خواهد بود .
در بحث تعريف و تحديد عبادت ، يادآور شديم که در آيات فراواني ، افعال مختص خدا ، به غير او نيز نسبت داده شده است ؛ مثل اماته و ميراندن که فعل مختص او است ، چنانکه مي فرمايد : « وهُوَ الَّذي يُحيِي وَيُميتُ » ( 1 ) به غير او نيز نسبت داده شده است چنانکه مي فرمايد :
« حَتّي إذَا جاءَ اَحَدَکُمُ الْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا » ( 2 )
« آنگاه که مرگ يکي فرا رسيد ، فرستادگان ما جان آنان را مي گيرند . »
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ مؤمنون : 85 « او است که زنده مي کند و مي ميراند . »
2 ـ انعام : 61
________________________________________ 262 ________________________________________
اين تنها « ميراندن » نيست که فعل مخصوص او است و به غير او نسبت داده شده ، بلکه قسمتي از افعال خدا و چيزهايي که فقط در او بايد طلب کرد ، اجازه داده شده است که از غير او نيز طلب کنيم ، از باب نمونه :
قرآن به مسلمانان دستور مي دهد که هر شبانه روز بگويند « وَاِيّاکَ نَسْتَعِينُ » ؛ « فقط و فقط از تو استعانت مي جوييم » ولي در عين حال ، در آيات ديگر دستور مي دهد که از غير او مانند : نماز و صبر نيز استعانت جوييم چنانکه مي فرمايد :
« وَاسْتَعينُوا بِالصَّبْرِ وَالصَّلوةِ وَانَّها لَکَبيرةٌ اِلاّ عَلَي الْخاشِعينَ » ( 1 )
« از بردباري و نماز کمک گيريد و نماز کار دشواري است مگر بر صاحبان خشوع . »
و ما اگر بخواهيم آياتي را که در آنها ، فعلِ مختص خدا ، به غير او نيز نسبت داده شده است ، در اينجا نقل کنيم سخن به درازا مي کشد ( 2 ) آنچه لازم است اين است که با بينش قرآني ، به رفع اختلاف پرداخته و مقصود واقعي قرآن را به دست آوريم و آن اين که :
هر يک از اين کارها ، با قطع نظر از درخواست ما ، دو صورت دارد :
1 ـ فاعلي فعل خود را بدون اتکا به موجودي ، بدون کسب قدرت از مقامي و بدون احراز رضاي کسي ، کاري را انجام دهد ؛ مثلا جانداري را بميراند و موجودي را ياري بخشد .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ بقره : 45
2 ـ به کتاب منشور جاويد ، ج 2 ، بخش « تحديد عبادت » مراجعه فرماييد .
________________________________________ 263 ________________________________________
2 ـ فاعل همين فعل را با اتکا به موجود برتر و در پرتو قدرت و توانايي مکتسب از مقام والاتر و با مشيّت و اذن خاص او ، ايجاد کند .
کار نخست ، کاري است الهي ، و کار دوم کاري بشري و غير الهي .
کار الهي و کار انساني به اين دو صورت تجلي مي کند و اين ضابطه اي است کلّي براي شناخت فعل الهي از غير الهي .
فعل الهي ؛ از قبيل : احياء و اماته ، دادن شفا و رزق و روزي فعلي است که فاعل در انجام آن به چيزي نيازمند نباشد .
در مقابل ، فعل غير الهي فعلي است که فاعل در انجام آن به غير خود ؛ يعني به موجود برتر و والاتر نياز داشته و بدون قدرت و مشيت او نتواند کاري صورت دهد .
با توجه به اين اصل : روشن مي شود شفاعتي که حق مختص خدا است ، غير از شفاعتي است که از بندگان صالح درخواست مي شود .
خداوند در اِعمال اين حق ، هيچگاه به غير خود نياز ندارد ، در حالي که بهره گيري صالحان از آن ، جز در پرتو اذن و مشيت حکيمانه او صورت نمي گيرد .
هرگاه از اولياي الهي ، شفاعت به معناي نخست درخواست شود ، فعل الهي از غير او درخواست شده است ، و چنين درخواستي عبادت شمرده مي شود ولي اگر از آنان شفاعت به معناي دوم ؛ يعني شفاعت محدود و مأذون و به صورت يک حق اکتسابي درخواست گردد ، در اين صورت فعل غير الهي از يک بشر درخواست شده است .
________________________________________ 264 ________________________________________
با توجه به اين ضابطه ، مشت مغالطه گران از نويسندگان وهابي در اين مورد باز مي شود ، و روشن مي گردد که اين نوع درخواستها ؛ اعم از درخواست شفاعت و غير آن ؛ از قبيل شفا و امثال آن ، به دو صورت انجام مي گيرد و هيچ موحّدي آن فعل را به صورت نخست درخواست نمي کند و هيچيک از بندگان صالح ، هرچه هم از نظر آگاهي از معارف اسلام ، در درجه پايين باشد ، آنان را کارگردان جهان و کارپردازان دستگاه تکوين و تشريع نمي انگارد و آنان را موجوداتي که خداوند شؤون و افعال خود را به آنان سپرده و در اِعمال شفاعت و قضاي حوائج ، از هر محدوديت و شرطي پيراسته است ، نمي داند .
خلاصه : درخواست شفاعت مأذون و محدود ، درخواست فعل بشَر از خود بشَر است ، نه درخواست فعل خدا از غير او .
به ياري خداوند ، درباره فعل خدا و مختصات آن ، سخن خواهيم گفت .
2 ـ شرک مشرکين به خاطر طلب شفاعت از بت ها
دومين استدلال وهابيان بر تحريم شفاعت از اولياي خدا ، اين است که خداوند بت پرستان حجاز را از آن رو مشرک خوانده است که آنها از بت ها طلب شفاعت مي نمودند و در مقابل آنها به ناله و زاري پرداخته و درخواست وساطت مي کردند . چنان که آيه زير بر آن گواهي مي دهد :
« وَيَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللهِ ما لا يَضرُّهُمْ وَلا يَنْفَعُهُم وَيَقُولُونَ هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ اللهِ » ( 1 )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ يونس : 18
________________________________________ 265 ________________________________________
« موجوداتي را مي پرستند که به آنها زيان و سودي نمي رسانند و مي گويند که آنها شفيعان ما در نزد خدا هستند . »
بنابر اين هر نوع شفاعت خواهي از غير خدا ، شرک و پرستش شفيع خواهد بود .
پاسخ : اولا ؛ اين آيه کوچکترين دلالتي بر مقصود آنان ندارد و اگر قرآن آنان را مشرک مي داند نه از اين نظر است که آنها از بت ها شفاعت مي خواستند بلکه علّت مشرک بودن آنان اين است که بت ها را مي پرستيدند تا سرانجام آنها را شفاعت کنند .
اگر شفاعت خواهي از بت ها ، پرستش آنها بود ، ديگر دليلي ندارد که بعد از « وَيَعْبُدُونَ » جمله اي مانند « وَيَقُولُونَ هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا » را بياورد .
اين که در آيه ، اين دو جمله به صورت عطف آمده اند ، حاکي از اين است که موضوع پرستش بت ها غير از مسأله شفاعت خواهي از آنان بوده است . پرستش بت ها نشانه شرک و دوگانه پرستي است و شفاعت خواهي از سنگ و چوب عمل احمقانه و دور از منطق و علم به شمار مي رود .
آيه هرگز دلالت ندارد که شفاعت خواهي از بتها پرستش آنها است ، چه رسد به اين که شفاعت خواهي از اولياي حق و عزيزان درگاه وي نشانه پرستش آنها باشد .
ثانياً ؛ فرض کنيد که علّت « شرک » آنان « شفاعت خواهي » آنها از « بتان » بوده است ولي ميان اين نوع شفاعت خواهي و شفاعت خواهيِ مسلمانان ، از زمين تا آسمان فاصله است . آنها بتان را مالکان شفاعت و صاحب اختيار درگاه الهي در مسائل مربوط به « آمرزش گناه » و « شفاعت » مي دانستند ، تو گويي
________________________________________ 266 ________________________________________
خدا در اين موارد از اين امور منفصل شده و اين نوع امور را به « بتان » سپرده است ، طبعاً چنين شفاعت خواهي ، عبادت آنان خواهد بود ؛ زيرا با اعتقاد به « الوهيت » و « ربوبيت » و « مبدأ کارهاي الهي بودن آنان » درخواست شفاعت مي شد ، در حالي که يک فرد مسلمان از اولياي الهي به عنوان يک فرد مقرب و يک بنده آبرومند و يک « عبد مأذون از جانب خداوند در مسأله شفاعت » درخواست شفاعت و طلب دعا مي نمايد و مقايسه اين دو نوع بهم و عظمت هر کدام بر ديگري بسي دور از انصاف و واقع بيني است .
3 ـ درخواست حاجت از غير خدا حرام است
سوّمين دليل آنان بر تحريم درخواست شفاعت از اوليا ، اين است که به حکم صريح قرآن ، نبايد در مقام دعا ، غير خدا را بخوانيم و درخواست شفاعت از غير او ، نوعي درخواست حاجت از غير خداست .
قرآن مجيد مي فرمايد : « فَلا تَدْعُوا مَعَ اللهِ أَحَداً » ؛ ( 1 ) « با خدا ، غير خدا را نخوانيد . » هرگاه گفته شود دعوت غير خدا حرام است و از طرف ديگر ، شفاعت براي اولياي او ثابت مي باشد ، راه جمع همان است که شفاعت اوليا را از خدا بخواهيم نه از خود آنان .
و گواه بر اين که اين نوع دعوت ها عبادت و پرستش است آيه زير مي باشد :
« اُدْعُوني اَسْتَجِبْ لَکُمْ اِنَّ الَّذِينَ يَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبادَتي
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ جن : 8
________________________________________ 267 ________________________________________
سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرين » . ( 1 )
« مرا بخوانيد تا اجابت کنم ، کساني که از پرستش من کبر ميورزند ، به زودي وارد دوزخ خواهند شد . »
با کمي دقت ، خواهيم ديد که در آغاز آيه لفظ « دعوت » و در آخر آن لفظ « عبادت » به کار رفته است و اين گواه بر اين است که دعوت و عبادت يک مفهوم دارند .
در کتابهاي اخلاق آمده است : « الدُّعاءُ مُخُ العِبادَةِ » ؛ « دعا کردن مغز پرستش است . »
پاسـخ :
اولا ؛ مقصود از حرام بودن دعوت غير خدا در جمله « فَلاتَدْعُوا » مطلقِ خواندن و درخواست نيست بلکه مقصود از حرام بودن دعوت ، حرمت پرستش غير خدا است ، به گواه ما قبل آيه که مي فرمايد : « وَاَنَّ الْمَساجِدَ للهِ » اين جمله دليل بر اين است که مقصود از دعوت در آيه ، دعوت خاصي است که ملازم با پرستش است و آن قيام توأم با ذلّت و خضوع بي نهايت در برابر کسي است که او را الله و خداي جهان و رب و اختياردار جهان و حاکم مطلق بر صحنه آفرينش مي دانيم . ( 2 ) و اين قيود در درخواست شفاعت از بنده اي که خدا به او چنين حقي را اعطا کرده است ، که به اذن او شفاعت کند ، وجود ندارد .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ غافر : 60
2 ـ در حقيقت معناي آيه چنين است : « فَلا تَعْبُدُوا مَعَ اللهِ اَحَداً » چنانکه در آيه ديگر مي فرمايد : « وَالّذينَ لايَدْعُونَ مَعَ اللهِ اِلهاً آخر » فرقان : 68
________________________________________ 268 ________________________________________
ثانياً ؛ آنچه در آيه تحريم شده ، اين است که کسي را همراه خدا بخوانيم و او را در رتبه خدا بيانديشيم ؛ چنانکه لفظ « مع الله » روشنگر اين مطلب است . اگر کسي از پيامبر بخواهد که در حق او دعا کند تا خدا گناهان او را ببخشد يا حاجت او را برآوَرد ، هرگز همراه خدا کسي را نخوانده است بلکه حقيقت اين دعوت جز دعوت خدا چيز ديگري نيست .
اگر درخواست حاجت از بت ، در برخي از آيات شرک معرفي شده ، به خاطر اين است که آنها را خدايان کوچک ، اختياردار همه و يا بخشي از کارهاي خدا و قادر بر انجام مقاصد خويش ، مي دانستند و لذا قرآن مجيد در مقام انتقاد از اين نوع انديشه ها مي فرمايد :
« وَالَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُوِنِه لا يَسْتَطِيعُونَ نَصْرَکُمْ وَلا أَنْفُسَهُمْ يَنْصُرُونَ . » ( 1 )
« بت هايي را که جز خدا مي خوانيد ، نمي توانند شما را و خود را کمک کنند . »
و نيز مي فرمايد :
« اِنّ الذَّينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللهِ عِبادٌ أَمْثالُکُمْ » ( 2 )
« کساني را که جز خدا مي خوانيد ، بسان شما بندگان خدا هستند . »
خلاصه ، مشرکين بتها را خدايان کوچک مي انديشيدند و آنها را متصرف مطلق و اختياردار افعال الهي مي دانستند ولي درخواست شفاعت و دعا از شخصي که خدا به او چنين حق و مقامي را داده است ، فاقد اين شرايط است .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ اعراف : 197
2 ـ اعراف : 194
________________________________________ 269 ________________________________________
ثالثاً ؛ « دعوت » معناي وسيع و گسترده اي دارد و احياناً بطور مجاز در « عبادت » استعمال مي شود ؛ مانند آيه ( 1 ) و حديثي ( 2 ) که مستدل به آن استدلال کرده است در صورتي که چنين استعمالات جزئي به صورت مجاز دليل نمي شود که هميشه دعوت را به معناي عبادت تفسير کنيم و درخواست حاجت و دعا از کسي به شکل معقول را محکوم به شرک بنماييم .
در حالي که معناي حقيقي « دعوت » خواندن است که گاهي شکل عبادت به خود مي گيرد و بيشتر به معناي دعوت ديگران است نه به صورت عبادت .
و ما فصلي درباره معناي « دعوتها » در قرآن خواهيم داشت و ثابت خواهيم کرد که هر دعوت و خواندن ملازم با عبادت و پرستش نيست .
4 ـ شفاعت حق مختص خدا است
آيه زير حاکي از آن است که شفاعت حق خدا است ، در اين صورت درخواست شفاعت از ديگري چه معنا دارد ؟
« اَم اتَّخَذُوا مِنْ دونِ الله شُفَعاءَ قُلْ اَوَلَوْ کانُوا لا يَمْلِکُونَ شَيْئَا وَلا يَعْقِلُونَ قُلْ للهِ الشَّفاعَةُ جَمِيعاً » ( 3 )
« بلکه آنان جز خدا شفيعاني اتخاذ کرده اند ، بگو اگر آنان چيزي مالک نباشند و چيزي را تعقل نکنند ( چگونه مي توانند شفيعان شما باشند ؟ ) بگو شفاعت تنها از آن خدا است و بس . »
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ « أدْعُوني أسْتَجِبْ لَکُمْ اِنَّ الَّذينَ يَسْتَکْبِرُونَ » .
2 ـ الدعاء مخّ العبادة .
3 ـ زمر : 44
________________________________________ 270 ________________________________________
پاسـخ :
مقصود از جمله « للهِِ الشَّفاعَةُ جَميعاً » اين نيست که خدا شفاعت مي کند و بس و ديگري حق شفاعت کردن ندارد ؛ زيرا شکي نيست که خدا هيچ گاه درباره کسي نزد کسي شفاعت نمي کند ، بلکه مقصود اين است که تنها خداوند مالک اصل شفاعت است نه بتها زيرا کسي مالک شفاعت مي شود که از عقل و درک و مالکيت چيزي برخوردار باشد و بت هاي مورد پرستش فاقد هر دو شرطند چنان که مي فرمايد : « قُلْ اَوَلَوْ کانُوا لا يَمْلِکُونَ شَيْئاً . . . . »
بنابر اين ، محور بحث آيه اين است که خداوند مالک شفاعت است نه بتها و در هر کس قابليت و شايستگي ديد به او اذن مي دهد تا درباره افراد شفاعت کند . در اين صورت اين آيه ارتباطي به محل بحث ما ندارد ، چون مسلمانان فقط خدا را مالک شفاعت مي دانند نه اوليا را و معتقدند تنها کساني مي توانند شفاعت کنند که او اذن دهد ، و نيز معتقدند به حکم آيات و روايات ، خدا به پيامبر اذن داده است که شفاعت کند ، از اين جهت از او به عنوان يک فرد مأذون ( نه مالک شفاعت ) درخواست شفاعت مي نمايند . حال اين سخن چه ارتباطي به مفاد آيه دارد .
5 ـ درخواست شفاعت از مرده لغو است
آخرين استدلال آنان اين است که درخواست شفاعت از اولياي الهي در اين جهان ، درخواست حاجت از مرده است که فاقد حس شنوايي است .
قرآن مجيد با صراحت کامل ، مردگان را غير قابل فهم مي داند آنجا که مي فرمايد :
________________________________________ 271 ________________________________________
الف ـ « اِنَّکَ لاتُسْمِعُ الْمَوْتي وَلاتُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعاءَ اِذا وَلَّوْا مُدْبِرينَ » ( 1 )
« تو نمي تواني مردگان و کران را که گوش به سخن تو نمي دهند تفهيم کني ( وهدايت نمايي ) »
قرآن در اين آيه ، مشرکان را به مردگان تشبيه مي کند و مي رساند همانطور که مرده داراي درک و فهم نيست ، تفهيم اين گروه نيز براي کسي مقدور نيست . اگر مردگان مي توانستند سخن بگويند و حس شنوايي داشتند ، تشبيه مشرکان مرده دل ، به گروه مردگان صحيح نبود .
ب ـ « اِنَّ اللهَ يُسْمِعُ مَنْ يَشاءُ وَما أَنْتَ بِمُسْمِع مَنْ فِي الْقُبُورِ » ( 2 )
« خداوند هر کس را بخواهد تفهيم مي کند و تو نمي تواني افرادي را که در گور نهفته اند ، اسماع بنمايي . »
استدلال به اين آيه نيز ، بسان استدلال به آيه گذشته است . پس درخواست شفاعت از شخص مرده ، بسان درخواست از يک جماد خواهد بود .
پاسـخ :
اين گروه پيوسته در تخطئه ديگر فرقه هاي اسلامي ، از در شرک وارد مي شوند و به نام « طرفداري از توحيد ! » در صدد تکفير ديگران برمي آيند ولي در اين استدلال قيافه گفتار را دگرگون کرده و موضوع لغو بودن توجه به اوليا را
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ نمل : 80
2 ـ فاطر : 22
________________________________________ 272 ________________________________________
پيش کشيده اند . اما آنان بکلي غافلند که : « اولياي الهي به برکت دلائل عقلي ( 1 ) و نقلي ( 2 ) ، حي و زنده اند » و هدف اين آيات اين نيست اجسادي که در زمين آرميده اند قابل تفهيم نيستند و هر جسدي که روح از آن جدا شد از قلمرو درک و فهم بيرون مي رود و به صورت جمادي درمي آيد .
ولي بايد توجه نمود که طرف خطاب ما ، اجساد نهفته در قبور نيستند بلکه ما با ارواح پاک و زنده ، که با اجساد برزخي در جهان برزخي به سر مي برند و به تصريح قرآن حي و زنده هستند ، سخن مي گوييم و از آنان درخواست شفاعت مي نماييم نه با بدن نهفته در خاک .
اگر مردگان و اجساد پنهان شده در دل خاک ، از قلمرو تفهيم دور و کنارند ، دليل بر آن نيست که ارواح و نفوس طيب و پاکيزه آنان ، که به نص قرآن در جهان ديگر زنده اند و روزي مي خورند ، قابل تفهيم نباشند .
اگر ما سلام مي گوييم و يا طلب شفاعت مي کنيم و يا سخن مي گوييم ، سر و کار ما با آن ارواح پاک و زنده است نه با اجساد نهفته در دل خاک . اگر ما به زيارت قبر و خاک و خانه و کاشانه آنان مي رويم به خاطر اين است که از اين راه مي خواهيم در خود آمادگي ايجاد نماييم تا با آنان ارتباط روحي برقرار کنيم ، حتي اگر بدانيم جسد آنان مبدل به خاک شده است ( هر چند روايات
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ دلائل تجرد نفس از ماده ، پس از جدايي از بدن و بي نيازي آن از جسد مادي ، ايجاب مي کند که روح انساني پس از مرگ نيز باقي بوده و از حيات و ادراک خاصي برخوردار باشد و فلاسفه بزرگ اسلام ، با دلائل دهگانه اي بقاي روح و برتري آن از ماده ثابت را نموده و بر هيچ فرد منصفي جاي ترديد باقي نگذاردند .
2 ـ آيات قرآن ؛ مانند آيه 169 و 170 سوره آل عمران و آيه 41 سوره نساء و آيه 45 سوره احزاب و آيه 100 سوره مؤمنون و آيه 46 سوره غافر گواهي مي دهند که حيات ، پس از مرگ همچنان ادامه دارد و در گذشته در اين مورد بحث کرديم .
________________________________________ 273 ________________________________________
اسلامي بر خلاف آن گواهي مي دهند ) ، باز اين نوع صحنه ها را به وجود مي آوريم ، تا از اين راه ، آمادگي ارتباط با آن ارواح پاک را پيدا کنيم .
________________________________________ 274 ________________________________________
فصل : 15
آيا اعتقاد به سلطه غيبي ، مايه شرک است ؟
شکي نيست که درخواست حاجت ، بطور جدي ، در صورتي امکان پذير است که درخواست کننده ، طرف را بر انجام درخواست خود ، قادر و توانا بداند .
گاهي اين قدرت ، قدرت ظاهري و مادي است ؛ مثل اين که از کسي آب بخواهيم و او ظرف آب را از شير پر کند و در اختيار ما بگذارد .
و گاهي هم اين قدرت ، قدرت غيبي و دور از مجاري طبيعي و قوانين مادي است ؛ مثل اين که انساني معتقد گردد ، که امام علي ( عليه السلام ) مي تواند درِ خيبر را که دور از توانايي انسان عادي است ، از جا بر کند ، آنهم نه با قدرت بشري ، بلکه با قدرت غيبي .
و يا مسيح مي تواند ، با دَمِ شفابخش خود ، بيمار صعب العلاج را شفا
________________________________________ 275 ________________________________________
بخشد ، بدون آن که بيمار دارو بخورد و يا مورد عمل جراحي قرار گيرد . اعتقاد به چنين قدرت غيبي ، اگر مستند به قدرت و اذن و مشيت خدا باشد ، بسان اعتقاد به قدرت مادي خواهد بود که مستلزم شرک نيست ؛ زيرا همان خدايي که آن قدرت مادّي را در اختيار آن فرد نهاد ، همان خدا قدرت غيبي را نيز به ديگري عطا کرده است ، بي آن که مخلوقي خالق فرض گردد و بشري ، بي نياز از خدا تصوّر شود .
نظريه وهّابي ها :
آنان مي گويند : اگر کسي از يکي از اولياي خدا ؛ اعم از زنده يا مرده ، درخواست کند که بيمار او را شفا بخشد و يا گمشده اش را بازگرداند و يا قرض او را ادا کند و . . . اين درخواست ملازم با آن است که وي درباره مسؤول و درخواست شونده ، به سلطه و نيرويي معتقد است که بر نظام طبيعي و قوانين جاري در جهان خلقت حاکم است و اعتقاد به چنين سلطه و قدرتي در غير خدا ، عين اعتقاد به الوهيت مسؤول است و درخواست حاجت با اين قيد ، شرک خواهد بود .
آدم تشنه در بيابان ، اگر از خادم خود آب طلب کند ، وي از نظام حاکم بر قوانين طبيعت پيروي کرده و چنين درخواستي شرک نخواهد بود ، ولي اگر از امام و نبي که در دل خاک نهفته است و يا در جاي ديگري زندگي مي کند ، آب بطلبد ، چنين درخواستي ملازم با اعتقاد به سلطه غيبي او است ، که مي تواند بدون اسباب و علل مادي ، به سائل آب برساند و چنين اعتقادي ، عين اعتقاد به الوهيت طرف خواهد بود .
________________________________________ 276 ________________________________________
ابو اعلاي مودودي از کساني است که به اين مطلب تصريح کرده ، آنجا که مي گويد :
« علت اين که انسان خدا را مي خواند و به او استغاثه مي کند ، اين است که فکر مي کند او داراي سلطه حاکم بر قوانين طبيعت و حاکم بر نيروهايي است که از حدود و نفوذ قوانين مادي بيرون ، مي باشد . ( 1 )
نظريه ما :
اساس اشتباه اين است که آنان تصوّر کرده اند اعتقاد به سلطه غيبي ، در افراد ـ مطلقاً ـ مايه شرک و دوگانه پرستي است ، ديگر نخواسته يا نتوانسته اند ميان اعتقاد به سلطه متکي به سلطه خدا ، و سلطه مستقل و جدا از خدا ، فرق بگذارند . آنچه مايه شرک است دومي است .
قرآن با صراحت تمام از افرادي نام مي برد که همگي داراي سلطه غيبي بوده و اراده آنان حاکم بر قوانين طبيعت بوده است و ما در اينجا ، به نام گروهي از اولياي الهي که از نظر قرآن داراي چنين قدرتي بوده اند اشاره مي کنيم :
1 ـ سلطه غيبي يوسف
يوسف به برادران خود گفت :
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ « اِنَ التَصَوُّرَ الذّي لأَجْلِهِ يَدْعُوا الاْنسانُ اْلإلهَ وَيسْتَغِيثُهُ وَيَتَضَرَّعُ اِلَيْهِ هُوَ لاجَرَمَ تَصَوّرُ کَوْنِهِ مالِکاً لِلْسُّلْطَةِ المُهَيْمِنَةِ عَلَي قَوانينِ الطَّبِيعَةِ » ، المصطلحات الأربعه ، ص 18
________________________________________ 277 ________________________________________
« اِذْهَبُوا بِقَمِيصِي هذا فَألْقُوهُ عَلي وَجْهِ أَبي يَأْتِ بَصيراً فَلَمَّا اَنْ جاءَ الْبَشيرُ أَلقيهُ عَلي وجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِيراً » ( 1 )
« اين پيراهنم را ببريد و بر رخسار پدرم بيفکنيد ، ديدگان او باز و بينا مي شود . وقتي بشير آمد و پيراهن را بر رخسار او افکند ، ديدگان او باز و بينا شد . »
ظاهر آيه اين است که ديدگان يعقوب در سايه اراده و خواست قدرت اکتسابي يوسف بينا گرديد و هرگز اين کار ، فعل مستقيم خدا نبود بلکه کار خدا بود از طريق « تسبيب » والاّ جهت نداشت که به برادران خود دستور دهد پيراهن او را بر رخسار پدر بيفکنند بلکه کافي بود که دعا کند و اين کار جز تصرف وليّ خدا در جزئي از جهان به اذن پروردگار چيزي نيست و فاعل آن ، داراي سلطه غيبي است که خداوند در مورد مخصوصي در اختيار او نهاده است .
2 ـ سلطه غيبي موسي
موسي از جانب خدا مأمور مي شود که عصاي خود را بر کوه بزند تا دوازده چشمه به تعداد قبايل فرزندان اسرائيل از آن بيرون آيد ، چنانکه مي فرمايد :
« اِضْرِبْ بِعَصاکَ الْحَجَرَ فَانْفَجَرَتْ مِنْه اثْنَتا عَشْرَةَ عَيْناً » ( 2 )
« به موسي گفتيم با عصاي خود بر سنگ بزن تا دوازده چشمه از آن باز شود . »
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ يوسف : 96 ـ 93
2 ـ بقره : 60
________________________________________ 278 ________________________________________
در جاي ديگر مأمور مي شود که عصاي خود را بر دريا بزند تا هر قسمتي از آب مانند کوهي شود که بني اسرائيل از آن عبور کنند ، آنجا که مي فرمايد :
« فَأَوْحَيْنا اِلي مُوسي اَنِ اضْرِبْ بِعَصاکَ الْبَحْرَ فَانْفَلَقَ فَکان کُلُّ فِرْق کَالطَّودِ الْعَظيمِ . » ( 1 )
« به موسي وحي کرديم که با عصاي خود بر دريا بزند ، او عصاي خود را بر بخشي از آب زد ، هر بخشي از آب به صورت کوهي درآمد . »
در اين جا نمي توان ، اراده و خواست موسي و کوبيدن عصايش بر دريا را ، در پيدايش چشمه ها و پديد آمدن کوهها بي دخالت دانست .
3 ـ سلطه غيبي سليمان
سليمان نبي ، از اولياي بزرگ خدا است که داراي قدرت غيبي گسترده اي بود و از اين مواهب بزرگ الهي با جمله « وَأُوتينا مِن کلِّ شيء » ( 2 ) تعبير آورده است و تفصيل اين مواهب در سوره نمل ، آيه هاي 44-17 و سوره سبا آيه 12 ، و سوره انبيا آيه 81 و سوره ص آيه 40-36 آمده است و مطالعه اين آيات ، ما را با عظمت قدرت موهوبي سليمان آشنا مي سازد ، براي اين که خوانندگان گرامي به گونه فشرده و اجمال از اين قدرتها آگاه گردند ، قسمتي از آيات مربوط به اين وليّ الهي را مطرح مي کنيم تا روشن گردد که اعتقاد به قدرت غيبي بندگان خدا ، مسأله اي است که قرآن از آن خبر داده است .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ شعراء : 63
2 ـ نمل : 16
________________________________________ 279 ________________________________________
سليمان از نظر قرآن ، سلطه اي بر جنّ و پرندگان داشت و زبان پرندگان و حشرات را مي دانست چنانکه مي فرمايد :
« وَوَرِثَ سُلَيْمانُ داوُدَ وَقالَ يا اَيُّهَا النّاسُ عُلِّمْنا مَنْطِقَ الَّطيْرِ وَاُوتينا مِنْ کُلِّ شَيْء اِنَّ هذا لَهُوَ الْفَضْلُ الْمُبِينُ . وَحُشِرَ لِسُلْيمانَ جُنُودُهُ مِنَ اَلْجِنِّ وَالإِنسِ وَالطَّيْرِ فَهُمْ يُوزَعُونَ . حَتَّي اِذا أَتَوْا عَلي وادِ النَّمْلِ قالَتْ نَمْلَةٌ يا اَيُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَساکِنَکُمْ لا يَحْطِمَنَّکُمْ سُلَيْمانُ وَجُنُودُهُ وَهُمْ لايَشْعُرُونَ . فَتَبَسَّمَ ضاحِکاً مِنْ قَوْلِها وَقالَ رَبِّ اَوْزِعْنِي أَنْ اَشْکُرَ نِعْمَتَکَ الَّتي أَنْعَمْتَ عَلَيَّ وَعَلي والِدَيَّ » ( 1 )
« سليمان وارث داود شد و گفت : اي مردم ، به ما زبان مرغان آموختند و از هر گونه نعمت عطا کردند . اين فضل و بخشش بزرگ است . سپاهيان سليمان از گروه جنّ و انس و مرغان ، با نظم در رکاب او حاضر شدند تا وقتي که به وادي موران رسيدند ، موري گفت : اي موران ، همه به لانه هاي خود باز گرديد تا سليمان و سپاهيان او ندانسته شما را پايمال نکنند . سليمان از گفتار مور خنديد و گفت : پروردگارا ! مرا توفيق ده تا شکر نعمتي که بر من و پدرم عطا فرمودي بجا آورم . »
اگر کسي داستان « هُدهُد » را که از طرف سليمان براي رساندن پيام به ملکه سبا مأموريت يافت ، در قرآن مطالعه کند ، از قدرت غيبي سليمان انگشت تعجّب به دندان مي گيرد ، بنابر اين خواهشمند است آيات 44 ـ 20 سوره نمل را مطالعه و در نکات آيات دقت کنيد .
سليمان ، به تصريح قرآن داراي سلطه غيبي بود و باد به فرمان او و طبق
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ نمل : 19 ـ 16
________________________________________ 280 ________________________________________
خواسته اش حرکت مي کرد . آنجا که فرمايد :
« وَلِسُلَيْمانَ الرِّيحَ عاصِفَةً تَجْري بأَمْرِهِ اِلَي اْلأرضِ التَّي بارَکْنا فيها وُکُنّا بِکُلِّ شَيْء عالِمين » ( 1 )
« باد وَزَنده و تند را براي سليمان رام کرديم که به فرمان وي به سوي زمين ، که برکت داده ايم ، جريان پيدا مي کرد و ما به همه چيز عالِم هستيم . »
نکته قابل توجه جمله « تَجْري بأمرِهِ » است که مي رساند باد به فرمان او در جريان بود .
4 ـ مسيح و سلطه غيبي
با بررسي آيات قرآن ، مي توان به توان غيبي حضرت مسيح پي برد . براي اشاره به مقام و موقعيت او ، آيه اي را مي آوريم که از مسيح چنين نقل مي کند :
« اِنِّي أَخْلُقُ لَکُمْ مِّنَ الطِّينِ کَهَيْئَةِ الطَّيْرِ فَأَنْفُخُ فيهِ فَيَکُونُ طَيْراً بِاذْنِ اللهِ . وَاُبْرِئُ الأَکْمَهَ وَالأبْرَصَ وَاُحْيِ الْمَوْتي بِاِذْنِ اللهِ وَاُنَبِّئُکُمْ بِماتَأْکُلُونَ وَماتَدَّخِرُونَ في بُيُوتِکُمْ اِنَّ فِي ذلکَ لايَةً لَکُمْ اِنْ کُنْتُمْ مُؤمِنينَ » ( 2 )
« مسيح به آنان گفت : من از گِل مجسمه مرغ مي سازم و بر آن مي دمم تا به فرمان خدا مرغ گردد و کور مادر زاد و مبتلا به بيماري پيسي را به
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ انبياء : 81
2 ـ آل عمران : 49
________________________________________ 281 ________________________________________
امر خدا شفا مي دهم و مردگان را به امر خدا زنده مي کنم . شما را از آنچه خورديد و در خانه هاي خود ذخيره مي کنيد خبر مي دهم . در اين کارها براي شما حجت و نشانه حقانيت من هست ، اگر اهل ايمان باشيد . »
اگر مسيح کارهاي خود را وابسته به اذن خدا مي کند به خاطر اين است که هيچ پيامبري بدون اذن خدا داراي چنين تصرف نيست ، چنانکه مي فرمايد :
« وَما کانَ لِرَسُول أَنْ يَأْتِيَ بِايَة اِلاّ بِاِذْنِ اللهِ » ( 1 )
« هيچ رسولي بدون اذن خدا نمي تواند معجزه اي بياورد . »
و در عين حال ، حضرت مسيح کارهاي غيبي را به خود نسبت مي دهد و مي گويد : من بهبودي مي بخشم ، من زنده مي کنم ، من خبر مي کنم ، چنانکه جمله هاي « أبرِئُ ، اُحْيي ، أُنَبَّئُکُمْ » که همگي صيغه متکلم است ، بر اين مطلب دلالت دارند .
اين تنها يوسف و موسي و سليمان و مسيح نيستند که قدرت غيبي و سلطه مافوق طبيعي داشته اند ، بلکه گروهي از پيامبران ( 2 ) و فرشتگان داراي سلطه غيبي بوده و مي باشند و قرآن از جبرئيل به « شَديدُ الْقُوي » ( 3 ) و از فرشتگان به « وَالْمُدَبِّراتِ أَمْراً » ( 4 ) تعبير مي آورد .
فرشتگان در قرآن ، مدبران امور جهان ، گيرندگان جانها ، و حافظان
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ رعد : 38
2 ـ بحث درباره سلطه غيبي پيامبران و اولياي الهي در خور رساله اي مستقل است و ما بطور گسترده پيرامون آن در کتاب « نيروي معنوي پيامبران » سخن گفته ايم و اين کتاب چندين بار چاپ شده است .
3 ـ نجم : 5
4 ـ نازعات : 5
________________________________________ 282 ________________________________________
و نگهبانان انسانها ، نويسندگان اعمال ، نابود کنندگان اقوام و ملل عصيانگر و . . . معرفي شده اند و هر کس که با الفباي قرآن آشنايي داشته باشد مي داند که فرشتگان داراي قدرتها و نيروهاي غيبي بوده و به اذن و اتکاي قدرت خدا ، کارهاي خارق العاده اي را انجام مي دهند .
اگر اعتقاد به سلطه غيبي ، ملازم با الوهيت شخص باشد ، بايد همه اينها از نظر قرآن آلِهه معرفي گردند .
راه حل همان است که گفته شد و اين که بايد ميان قدرت استقلالي و قدرت اکتسابي فرق قائل شد ، اعتقاد به قدرت استقلالي درهرموردي ، مايه شرک است در حالي که اعتقاد به قدرت اکتسابي درباره هر عملي ، متن توحيد است .
تا اين جا روشن گرديد که اعتقاد به نيروي غيبي در اولياي الهي ، در صورتي که متکي به قدرت لايزال الهي باشد و آنان را سببهايي بدانيم که خدا بر مي انگيزد ، نه تنها ملازم با شرک نيست ، بلکه عين توحيد است و ملاک توحيد اين نيست که افعال متکي به قواي طبيعي و متکي به قواي غيبي ، مستند به خدا دانسته و او را مبدأ همه نوع قوي و نيرو ، و فعاليتها و تلاشها تلقي کنيم .
اکنون وقت آن رسيده است که درخواست کارهاي خارق عادت از اولياي الهي را مورد بحث و دقت قرار دهيم :
آيا درخواست کارهاي خارق عادت شرک است ؟ !
هر پديده اي طبق قانون « علت و معلول » براي خود علّتي دارد که وجود
________________________________________ 283 ________________________________________
آن بدون آن علت ، امکان پذير نيست و در نتيجه هيچ پديده اي در جهان بدون علت نمي باشد .
کرامات و معجزات اوليا و پيامبران نيز بدون علت نيست ، چيزي که هست ، علت مادي و طبيعي ندارند ، و اين غير از اين است که بگوييم براي آنها علّتي نيست .
اگر عصاي موسي به افعي تبديل مي گردد و مردگان به وسيله مسيح زنده مي شوند و ماه به وسيله پيامبر اسلام دو نيم مي گردد و سنگ ريزه ها در دست رسول خدا تسبيح مي گويند و . . . هيچ يک بي علت نيست ، چيزي که هست در اين موارد ، علت طبيعي و يا علت شناخته شده مادي در کار نيست نه اين که اساساً علّتي ندارد .
گاهي تصور مي شود که درخواست کارهاي طبيعي از يک انسان ، شرک نيست ولي درخواست کارهاي خارق العاده شرک است . اکنون همين نظريه را بررسي مي کنيم :
پاسخ : قرآن مواردي را يادآور مي شود که در آن از پيامبران و يا افراد ديگر يک رشته کارهاي خارق العاده اي درخواست شده است که از حدود قوانين طبيعي و مادي بيرون مي باشند و قرآن اين درخواست را نقل مي کند و بدون آن که از آنها انتقاد کند ؛ مثلا قوم موسي به تصريح قرآن ، رو به موسي آوردند و از او درخواست آب و باران کردند تا از مضيقه خشکسالي نجات پيدا کنند .
چنانکه مي فرمايد :
« وَأَوْحَيْنا اِلي موُسي اِذِ اسْتَسْقاهُ قَوْمُهُ اَنِ اضْرِبْ بِعَصاکَ
________________________________________ 284 ________________________________________
الْحَجَرَ . . . » ( 1 )
« وقتي قوم موسي از او طلب آب کردند ، به او وحي کرديم که عصاي خود را به زمين زن . . . »
ممکن است گفته شود که درخواست خارق العاده از زنده ، اشکالي ندارد و سخن در خواستنِ چنين کاري از مرده است ، ولي پاسخ آن روشن است ؛ زيرا مرگ و حيات نمي تواند در عملي که مطابق با اصل توحيد است ، تفاوتي ايجاد کند ، به طوري که يکي را شرک و ديگري را عين توحيد قلمداد کند ، حيات و مرگ مي تواند در مفيد بودن و يا مفيد نبودن اثر بگذارد ، نه در توحيد و شرک .
سليمان تخت بلقيس را مي خواهد
حضرت سليمان در احضار تخت بلقيس از حاضران در مجلس خود ، کار خارق العاده اي را خواست و گفت :
« أَيُّکُمْ يَأْتِينِي بِعَرْشِها قَبْلَ أَنْ يَأْتُوني مُسْلِمينَ قالَ عِفْريتٌ مِنَّ الْجِنِّ اَنَا آتيکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مقَامِکَ وَاِنّي عَلَيْهِ لَقَوِيٌّ أَمينٌ قَالَ الَّذي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ اَنا آتِيکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ اِلَيکَ طَرْفُکَ فَلَمّا رَآهُ مُسْتَقِرّاً عِنْدَهُ قَالَ هذا مِنْ فِضْلِ رَبِّي » ( 2 )
« سليمان گفت : کداميک از شماها تخت او را ، پيش از آن که به حالت تسليم بر من وارد گردند ، نزد من مي آوريد ؟ فردي از گروه جن گفت : من آن را براي تو مي آورم پيش از آن که از جاي خود برخيزي ( مجلس
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ به سوره اعراف ، آيه 16 و به سوره بقره ، آيه 60 مراجعه فرماييد .
2 ـ نمل : 488
________________________________________ 285 ________________________________________
متفرق گردد ) . و من براي آن توانا و امين هستم ، آن که نزد او آگاهي از کتاب بود گفت : من تخت را پيش از آن که چشم به هم زني حاضِر مي کنم ! وقتي سليمان آن را حاضِر ديد گفت : اين کرم پروردگار من است . »
اگر چنين نظريه اي صحيح باشد ، بايد درخواست معجزه در تمام قرون و اعصار از مدعيان نبوت ، کفر و شرک محسوب شود ؛ زيرا مردم معجزه را که کار خارق العاده اي بود از مدعي نبوت مي خواستند ، نه از خداي فرستنده او و به او اين چنين مي گفتند :
« اِنْ کُنْتَ جِئْتَ بِآيَة فَأْتِ بِها اِنْ کُنْتَ مِنَ الصّادِقينَ » ( 1 )
« اگر نشانه اي ( معجزه اي ) آورده اي آن را بياور . اگر از راستگويان هستي . »
تمام ملل جهان ، براي شناسايي نبيّ راستين از متنبّي دروغين ، از اين راه وارد مي شدند و پيامبران پيوسته تمام ملل جهان را دعوت مي کردند که بيايند و معجزه آنان را مشاهده کنند و قرآن نيز گفتگوي ملل را با مدعيان نبوت ، پيرامون درخواست اعجاز بدون انکار ، که حاکي از مقبول بودن آن است ، نقل مي کند .
اگر ملّتي جستجو گرانه حضور مسيح برسند و بگويند : اگر در ادعاي خود راستگو هستي اين نابينا و يا مبتلا به بيماري پيسي را شفا بده ، نه تنها مشرک نمي شوند ، بلکه در شمار متحرّيان حقيقت به حساب مي آيند و در اين کار ستوده خواهند شد . حال اگر پس از درگذشت حضرت مسيح ، امت وي از روح پاک او بخواهند که بيمار ديگر آنان را شفا بخشد ، چرا بايد مشرک به حساب
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ اعراف : 106
________________________________________ 286 ________________________________________
آيند در صورتي که موت و حيات آدمي در شرک و توحيد مؤثّر نيست . ( 1 )
خلاصه بنا به تصريح قرآن ، گروهي از بندگان برگزيده خدا ، داراي قدرت بر انجام امور خارق العاده بودند و در مواردي از اين قدرت استفاده مي کردند و افرادي نيز به آنان مراجعه کرده و درخواست مي کردند که از اين قدرت استفاده کنند . اگر « وهابي » مي گويد : هيچ کس جز خدا بر انجام اين امور قادر نيست ، در اين صورت اين آيات بر خلاف آن گواهي مي دهند .
اگر مي گويد : درخواست کاري از اين طريق شرک است ، چرا سليمان و ديگران ، درخواست کردند . اگر مي گويد درخواست حاجت از اوليا به طور خارق العاده ملازم با اعتقاد به سلطه غيبي آنان است پاسخ آن اين است که اعتقاد به سلطه غيبي بر دو نوع است ؛ يکي عين توحيد و ديگري مايه شرک مي باشد .
اگر مي گويد : درخواست کرامات از اولياي زنده بي اشکال است نه از افراد درگذشته ، پاسخ آن اين است که موت و حيات ملاک شرک و توحيد نيست .
اگر مي گويد : درخواست شفاي بيماري و اداي دَين از طريق غير عادي ، درخواست کار خدا از غير خدا است . . . مي گوييم ملاک شرک اين است که مسؤول را خدا و يا مبدأ کارهاي خدايي بدانيم و درخواست کار غير طبيعي ، درخواست کار خدايي از غير خدا نيست ؛ زيرا ميزان کار خدايي اين نيست که از حدود قوانين عادي برتر باشد ، تا چنين درخواست ها ، درخواست کار او از بنده او باشد ، بلکه ميزان کار خدايي اين است که فاعل در انجام آن مستقل باشد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ براي آگاهي از معجزات حضرت مسيح ، به سوره آل عمران ، آيه 49 و مائده ، آيه هاي 100 و 110 مراجعه فرماييد .
________________________________________ 287 ________________________________________
و اگر فاعلي کاري به اتکاي نيروي الهي انجام دهد ، درخواست چنين کاري ، درخواست کار خدا ، از غير خدا نيست ، خواه کار عادي باشد خواه غير عادي .
درباره درخواست خصوص شفا از بندگان خدا ، مي گوييم : گاهي تصور مي شود که درخواست شفا از اوليا و کارهاي مشابه آن ، درخواست کار خدايي از غير خدا است و قرآن مي فرمايد :
« وَاِذا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفينِ » ( 1 )
« هرگاه بيمار شدم ، او مرا شفا مي دهد . »
با اين حال ، چگونه مي گوييم اي پيامبر خدا ، بيماريم را شفا ده ، و همچنين است تمام درخواست هايي که جنبه خارق العاده دارد .
پاسخ : اين گروه ، کارهاي الهي را از کارهاي بشري باز نشناخته اند و تصور کرده اند هر کاري که از مجراي طبيعي بيرون باشد نام آن را بايد کار الهي گذارد و هر کاري جنبه طبيعي و علت مادي دارد بايد آن را کار بشري دانست .
اين گروه نخواسته اند و يا نتوانسته اند ، ميزان کار الهي را از غير الهي ، باز شناسند و هرگز ميزان در کارهاي بشري و الهي ، عادي و غير عادي بودن نيست و گرنه بايد کارهاي مرتاضان را کار الهي ناميد و همه آنها را « آلِهه » دانست ! بلکه ميزان در کارهاي خدايي اين است که عامل ، در کار خود متکي به خويش بوده و از غير خود کمک نگيرد . کار چنين فردي کار الهي است . ولي عاملي که کار خود را در پرتو قدرت خدايي انجام دهد کار او غير الهي است ، خواه آن کا رجنبه عادي و مادي داشته باشد ، يا از قلمرو عادت بيرون به
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ شعراء : 80
________________________________________ 288 ________________________________________
حساب آيد .
بشر در انجام هر عملي خواه عادي باشد خواه خارج از قلمرو عادت و قوانين طبيعت ، متکي به خدا بوده و از قدرت او استمداد مي جويد و هر کاري را انجام مي دهد ، در پرتو نيرويي انجام ميدهد که از خدا گرفته است ، در اين صورت داشتن چنين قدرت و همچنين اعمال آن در انجام مقاصد و يا درخواست اعمال آن ، هيچ کدام نمي تواند مايه شرک گردد ؛ زيرا در همه مراحل مي گوييم : خداوند اين قدرت را به او بخشيده و به او اذن داده است که از آن بهره بگيرد .
استاد بزرگوار حضرت امام خميني ـ قدس سرّه ـ درباره بازشناسي کار خدايي مي فرمايد :
« کار خدايي عبارت از کاري است که فاعل بدون دخالت غير خود و بدون استمداد از قوه ديگر ، به کار خود صورت دهد ؛ و به عبارت ديگر ، کار خدايي آن است که کننده آن ، در انجام آن مستقل و تام و بي نياز از ديگري باشد وکارهاي غير خدايي درست نقطه مقابل اين است .
خداوند جهان را خلق مي کند ، روزي مي دهد ، صحت و شفا مي بخشد . کارهاي او بدون استمداد از قوه ديگر صورت مي پذيرد و هيچ کس در کارهاي او دخالتي ـ نه کلّي و نه جزئي ـ ندارد ، و قدرت و قوه او مکتسب از ديگري نيست .
ولي غير خدا اگر کاري انجام دهد ، چه عادي و آسان و چه غير عادي و مشکل ، قوه او از خود او نيست ، با قدرت خود آن را انجام نمي دهد . ( 1 )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ کشف اسرار ، ص51
________________________________________ 289 ________________________________________
به عبارت ديگر ؛ هرگاه براي موجودي از نظر وجود يا تأثير ، استقلالي قائل شويم ، از جاده توحيد منحرف خواهيم شد ؛ زيرا اعتقاد به استقلال ، در اصل هستي ، مساوي با بي نيازي او در هستي از خدا مي باشد . و چنين وجودي ، جز خدا ـ که در هستي به چيزي نياز ندارد و وجود او مربوط به خود اوست ـ نيست .
همچنين اگر وجود او را مخلوق خدا بدانيم ولي معتقد شويم که در انجام کارهاي خود ؛ اعم از عادي و آسان و يا مشکل و غير عادي ، استقلال دارد ، در اين صورت دچار نوعي شرک شده ايم زيرا مستقل در فعل و کار ، سرانجام مستقل در اصل وجود و هستي نيز خواهد بود و اگر عرب جاهلي را مشرک مي خوانيم به خاطر اين است که آنان معتقد بودند که اداره امور جهان و يا امور بندگان به خدايان آنها تفويض و واگذار شده و آنها در تدبير امور جهان و بندگان از خود استقلال دارند .
در دوران جاهليت و هنگام طلوع اسلام ، عقيده بسياري از مشرکان همين بود . آنان معتقد بودند که فرشتگان و يا ستارگان که مخلوق هستند مدبّر جهان بوده ( 1 ) و يا لااقل قسمتي از کارهاي خدايي مانند شفاعت و مغفرت به آنها واگذار شده است و آنها در اين کارها استقلال کامل دارند .
گروه معتزله که انسان را از نظر هستي مخلوق خدا مي دانند ، ولي در مقابل تأثير و انجام کار ، براي او استقلال قائلند ، اگر در سخن خود دقت کافي
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ وقتي عمروبن لُحَيّ از علت پرستش بت پرسيد ، مردم شام گفتند : ما از آنان باران مي طلبيم ، آنان براي ما باران مي فرستند ، کمک مي خواهيم ، کمک مي کنند ، و او با اين عقيده بت هبل را همراه خود به مکه آورد . ( نکـ : سيره ابن هشام ، ج 1 ، ص 77 )
________________________________________ 290 ________________________________________
نمايند خواهند ديد که چنين عقيده اي يک نوع شرک خفي است که از آن غفلت دارند ، هر چند به شدّت و گونه شرک مشرکان نمي باشد . تفاوت اين دو نوع شرک ، بسيار روشن است ؛ يکي مدّعي استقلال در تدبير امور جهان و کارهاي الهي است و ديگري مدعي استقلال انسان در کارهاي خود مي باشد .
________________________________________ 291 ________________________________________
فصل : 16
خدا را به حق و مقام اوليا سوگند دادن
يکي از نقاط اختلاف فرقه « وهابي » با ديگر طوايف اسلامي ، اين است که آنان دو نوع سوگند ياد شده در زير را حرام و احياناً شرک در عبادت تلّقي مي کنند . و اين دو نوع سوگند عبارتند از :
* سوگند دادن خدا به حق و مقام اوليا
* قسم ياد کردن به غير خدا
اينک هر دو موضوع را مورد بررسي قرار مي دهيم :
1 ـ سوگند دادن خدا به منزلت اوليا
قرآن مجيد گروهي را تحت عنوان : « اَلصّابِرينَ وَالصّادِقينَ وَالْقانِتينَ
________________________________________ 292 ________________________________________
وَالْمُنْفِقينَ وَالْمُسْتَغْفِرينَ بِالاْسْحارِ » ( 1 ) مي ستايد .
حال اگر کسي در دل شب ، پس از اقامه نماز شب رو به درگاه الهي کند و خدا را به مقام و منزلت اين گروه سوگند دهد و بگويد :
« أَللّهُمَّ اِنّي أسْأَلُکَ بِحَقِّ المُستغْفِرِينَ بِالاْسْحارِ اِغْفِرْ لي ذُنُوبِي »
« بارالها ! تورا به حق استغفارکنندگان در سحرگاهان ، گناهان مرا ببخش . »
چگونه مي توان اين عمل را « شرک در عبادت » ناميد ؟ شرک در عبادت آن است که غير خدا را بپرستيم و همچنين غير خدا را ، خدا و يا مبدأ کارهاي خدايي بدانيم . در صورتي که ما در اين نيايش جز به خدا توجه ننموده و جز او از کسي ديگر ، چيزي نخواسته ايم .
بنابر اين اگر چنين عملي حرام باشد ، بايد علت ديگري غير از « شرک » داشته باشد . و ما در اينجا براي نويسندگان « وهابي » نکته اي را مي آوريم و آن اين که قرآن محکي براي جداسازي « مشرک » ( البته شرک در عبادت ) از « موحد » يادآور شده و بدينوسيله راه هر نوع تفسير به رأي را در معناي « مُشرک » بسته است . آن محک عبارت است از :
« وَاِذا ذُکِرَ اللهُ وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِاْلاخِرَةِ وَاِذا ذُکِرَ الَّذِينَ مِنْ دُونِهِ اِذا هُمْ يَسْتَبْشِرُونَ » ( 2 )
« هنگامي که خدا به تنهايي ياد شود ، دلهاي کساني که سراي ديگر را باور ندارند ، رميده مي شود و اگر کساني که غير او هستند ، ياد شوند ،
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ آل عمران : 17 ، « آنان ، صبر کنندگان و راستگويان و فرمانبردارند و انفاق کنندگان و استغفار کنندگان در سحرگاهانند . »
2 ـ زمر : 45
________________________________________ 293 ________________________________________
شادمان مي گردند . »
و در آيه ديگر « مجرمين » را که همان مشرکان هستند ، چنين توصيف مي کند :
« اِنَّهُمْ کانُوا اِذا قيلَ لَهُمْ لااِلهَ اِلاَّاللهُ يَسْتَکْبِروُنَ وَيَقُولوُنَ أَئِنّا لَتارِکُوا آلِهَتِنا لِشاعر مَجْنُون . » ( 1 )
« آنان کساني هستند که هر زمان به آنان گفته شود جز « الله » خدايي نيست ، کبر ميورزند و مي گويند آيا ما خداي خود را به خاطر شاعر ديوانه اي ترک گوييم ؟ »
طبق مضمون اين دو آيه :
مشرک کسي است که قلب او از ياد خداي يگانه مشمئز مي گردد و از ياد ديگران ( خدايان دروغين ) شادمان مي شود و يا از اعتراف به يکتايي خدا کبر ميورزد .
طبق اين ميزان ، آيا آن کس که در دل شب ، در پرده تاريکي جز خدا ، کسي را نمي خواند ، و از ياد او به اندازه اي لذّت مي برد که خواب شيرين را بر خود حرام مي کند و به مناجات او مي پردازد و او را به مقام و منزلت بندگان موحّد که عزيزان درگاه او هستند سوگند مي دهد ، چگونه مي تواند مشرک باشد ؟ او کي از ياد خدا مي رمد و از اعتراف به يکتايي خدا کبر ميورزد ؟ !
چرا نويسندگان وهابي با ضوابط مجعول و خيالي ، کليه موحدان را مشرک ناميده و خود را عزيزان درگاه خدا دانسته اند .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ صافات : 36-35
________________________________________ 294 ________________________________________
با توجه به چنين محک ، نمي توان نود و نه درصد اهل قبله را مشرک خواند و فقط تعدادي از نجديان را موحد دانست .
تفسير شرک در عبادت را در اختيار ما نگذارده اند که هر نوعي بخواهيم آن را تفسير کنيم و هر گروهي را بخواهيم مشرک بخوانيم !
اميرمؤمنان و سوگند دادن خدا به مقام اوليا
در دعاهاي اميرمؤمنان چنين سوگندهايي را به وضوح مي يابيم :
آن حضرت پس از برگزاري نوافل شب ، اين دعا را زمزمه مي کرد :
« أَللّهُمَّ اِنّي أَسأَلُکَ بِحُرْمَةِ مَنْ عَاذَ بِکَ مِنْکَ ، وَلَجَأَ اِلي عِزِّکَ واسْتَظَلَّ بِفَيْئِکَ ، وَاعْتَصَمَ بِحَبْلِکَ ، وَلَمْ يَثِقْ إلاّ بِکَ » ( 1 )
« پروردگارا ! من از تو درخواست مي کنم به احترام آن کس که از تو به تو پناه برده است ( جز تو پناهگاهي نيانديشيده است ) و به عزّت تو ملتجي شده و در زير سايه تو قرار گرفته است و به ريسمان تو چنگ زده و به جز تو به ديگري دل نبسته است . »
و نيز حضرت در دعايي ، به يکي از ياران خود آموخت که بگويد :
« وَبِحَقِّ السّائِلينَ عَلَيکَ ، وَالرّاغِبينَ اِلَيْکَ ، وَالمُتعَوِّذِينَ بِکَ ، والمُتَضَرِّعِينَ اِليکَ ، وبِحَقِّ کُلِّ عَبْد مُتَعبِّد لَکَ في کلّ بَرٍّ أو بَحْر أو سَهْل أو جَبَل أَدْعُوکَ دُعاءَ مَنِ اشْتَدَّتْ فاقَتُهُ . . . » ( 2 )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ صحيفه علويه ، انتشارات اسلامي ، ص370
2 ـ صحيفه علويه ، ص 51
________________________________________ 295 ________________________________________
« بارالها ! به حق سؤال کنندگان و متوجهان و پناهندگان به تو ، و به حق خضوع کنندگان درگاهت و به حق هر بنده پرستشگري که تو را در خشکي يا دريا ، بيابان يا کوه مي پرستد ، تو را مي خوانيم ، بسان خواندن آن کس که بيچارگي او به نهايت رسيده است . »
چنين مناجات روح انگيز و ابراز تذلّل ها به درگاه حق ، نتيجه اي جز تحکيم توحيد و ابراز علاقه به دوستان خدا که خود نوعي توجه به خدا است ، چه نتيجه اي مي تواند داشته باشد ؟
بنابر اين بايد از تهمت کفر و شرک ، که بيش از هر نوع جنسي ، در بساط وهابي ها يافت مي شود ، صرف نظر کرد و مسأله را از زاويه ديگر مورد مطالعه قرار داد .
روي اين اساس ، برخي از ميانه روهاي آنان ، موضوع « قسم دادن خدا به اوليا را در محدوده تحريم و کراهت مطرح کرده و بر خلاف « صنعاني » تندرو که مسأله را در دائره کفر و شرک قرار داده ، سخن از کفر و شرک به ميان نياورده اند .
اکنون که محور سخن روشن گرديد و معلوم شد که بايد موضوع را در چهارچوب ، حرام و مکروه مورد بحث قرار دهيم ، لازم است ، دليل صحّت چنين توسلي را روشن سازيم :
وقوع اين نوع سوگندها در اسلام
در روايات چنين سوگندهايي وارد شده است و با وجود چنين روايات استوار که بخشي از پيامبر و بخشي ديگر از اهل بيت او رسيده ، نمي توان آن را
________________________________________ 296 ________________________________________
حرام و يا مکروه انديشيد .
پيامبر گرامي به فردي نابينا ، چنين تعليم کرد که بگو :
« أللّهُمَّ اِنِّي أَسْأَلُکَ وأتَوَجَّهُ اِليْکَ بِنَبيِّکَ مُحمَّد نَبِيِّ الرَّحْمةِ » ( 1 )
ابوسعيد خدري از پيامبر گرامي اين دعا را نقل نموده است :
« اَلّلهُمَّ اِنّي أَسْأَلُکَ بِحَقِّ السّائِلينَ عَلَيْکَ وَأَسْأَلُکَ بِحَقِّ مَمْشايَ هذا » ( 2 )
حضرت آدم اين چنين توبه کرد :
« اَسْأَلُکَ بِحَقِّ مُحَمَّد اَلاّ غَفَرْتَ لِي . » ( 3 )
پيامبر اکرم وقتي مادر علي ( عليه السلام ) ( فاطمه بنت اسد ) را دفن کرد ، درباره او چنين دعا نمود :
« إِغْفِرْ لأُمِّي فَاطِمَةَ بِنْتَ أَسَد وَوَسِّعْ عَلَيْها مَدْخَلَها بِحَقِّ نَبِيِّکَ وَالأنْبِياءِ الَّذينَ مِنْ قَبْلي . . . . » ( 4 )
« مادرم فاطمه ( دختر اسد ) را بيامرز و به حق پيامبرت و پيامبران پيشين ، جايگاه او را وسيع گردان ( و از فشار قبر مصون دار ) »
در اين نوع جمله ها ، هر چند لفظ قسم وارد نشده است ، ولي مفاد واقعي آنها ، به حکم « باء » قسم ، سوگند دادن خدا به حقوق اوليا است . اين که
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ سنن ابن ماجه ، ج 1 ، ص 441 ؛ مسند احمد ، ج 3 ، ص 1388 ؛ مستدرک حاکم ، ج 1 ، ص 313 ؛ التاج ، ج 1 ، ص 286
2 ـ سنن ابن ماجه ، ج 1 ، ص 262 و 261 ؛ مسند احمد ، ج 3 ، حديث 21
3 ـ الدر المنثور ، ج 1 ، ص 59 ؛ مستدرک حاکم ، ج 2 ، ص 615 ؛ روح المعاني ، ج 1 ، ص 217 ( در بخش توسل با متون گسترده اين احاديث آشنا شديد ) .
4 ـ الفصول المهمه ، ص 31 ، تأليف ابن صباغ مالکي ، متوفاي سنه 855
________________________________________ 297 ________________________________________
مي گويند : خدايا ! از تو درخواست مي کنم به حق سائلان ؛ يعني تو را به حق آنان سوگند مي دهم .
دعاهايي که در صحيفه سجاديه از امام چهارم نقل شده ، گواهي است روشن بر صحت و استواري چنين توسّلي . عظمت معاني دعاهاي صحيفه و فصاحت کلمه و بلاغت معاني آنها ، ما را از هر نوع سخن در صحت انتساب آن به امام بي نياز مي سازد .
امام سجاد ( عليه السلام ) در روز عرفه با خدا چنين راز و نياز مي کرد :
بِحَقِّ مَنْ اِنْتَجَبْتَ مِنْ خَلْقِکَ ، وبِمَنْ اِصْطَفَيْتَهُ لِنَفْسِکَ ، بِحَقِّ مَنِ اخْتَرْتَ مِنْ بَرِيَّتِکَ ، ومَنِ اجْتَبَيْتَ لِشَأنِک ، بِحَقِّ مَنْ وَصَلْتَ طاعَتَهُ بِطاعَتِکَ . . . وَمَنْ نُطْتَ مُعاداتَهُ بِمُعاداتِکَ » ( 1 )
« بارالها ! به حق کساني که آنان را از ديگر مخلوق هاي خود انتخاب کردي و براي خود برگزيدي ، به حق افرادي که از ميان مردم اختيار نمودي و آنها را براي آشنايي به مقام خود آفريدي ، به حق آن پاکاني که اطاعت آنان را به اطاعت خود قرين نمودي . . . و دشمني آنان را با دشمني خويش مقارن و همراه ساختي . »
امام صادق ( عليه السلام ) وقتي قبر جدّ بزرگوار خود ، اميرمؤمنان را زيارت نمود ، در پايان چنين دعا کرد :
« اَلّلهُمَّ اِسْتَجِبْ دُعائي وَاقْبَلْ ثَنائي وَاجْمَعْ بَيْني وبَيْنَ أَوْليائي بِحَقِّ مُحَمّد وَعَلِيٍّ وفاطِمَةَ وَالْحَسَنِ وَالْحُسَيْنِ » ( 2 )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ صحيفه سجاديه ، دعاي 47
2 ـ زيارت امين الله .
________________________________________ 298 ________________________________________
« خدايا ! دعاي مرا مستجاب کن و ستايش مرا بپذير و بين من و اوليائت جمع فرما ، بحق محمد و علي و فاطمه و حسن و حسين ( عليه السلام ) »
اين تنها حضرت سجاد و حضرت صادق ـ عليهماالسلام ـ نيستند که در دعاهاي خود ، خدا را به حق عزيزان درگاهش سوگند مي دهند بلکه در دعاهايي که از پيشوايان پاک شيعه وارد شده است غالباً اين نوع توسّل موجود است .
سرور آزادگان حضرت حسين بن علي ( عليه السلام ) در دعايي چنين مي گويد :
« اَلّلهُمَّ اِنِّي أَسْأَلُکَ بِکَلِماتِکَ وَمعاقِدِ عِزِّکَ وَسُکّانِ سَماواتِکَ وَأَرْضِکَ وأنْبِيائِکَ وَرُسُلِکَ أَنْ تسْتَجِيبَ لِي فَقَدْ رهِقَنِي مِنْ أَمْري عُسْرٌ ، فأَسْأَلُکَ أَنْ تُصَلِّيَ عَلي مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَأَنْ تَجْعَلَ مِنْ أمْري يُسراً »
« بارالها ! تو را قسم مي دهم به کلماتت و مراکز عزّتت و ساکنان آسمان و زمينت و پيامبران و فرستادگانت ، دعاي مرا مستجاب کن ؛ زيرا کار مرا سختي پوشانيده است . از تو مي خواهم بر محمد و آل او درود فرستي و کار مرا آسان سازي . »
اين گونه دعاها ، به اندازه اي است که نقل آنها مايه اطاله سخن است ، از اين رو در همين جا دامن سخن را کوتاه مي کنيم و به بيان دلائل و اعتراضات طرف مقابل مي پردازيم :
اعتراض نخست :
علماي اسلام اتفاق نظر دارند که سوگند دادن خدا ، بر مخلوق و يا حق
________________________________________ 299 ________________________________________
مخلوق حرام است . ( 1 )
پاسـخ :
معناي اجماع اين است که علماي اسلام در هر عصري و يا در تمام اعصار ، بر حکمي از احکام اتفاق نظر پيدا کنند ، در اين صورت از نظر دانشمندان اهل تسنن خودِ « اتفاق نظر » ، يکي از حجت هاي الهي است و از نظر علماي شيعه از اين نظر حجت است که از رأي اما معصوم و موافقت او که در ميان امت زندگي مي کند ، حکايت مي نمايد . حال مي پرسيم : آيا درباره اين مسأله چنين اتفاق نظري وجود دارد ؟ ما در اينجا علماي شيعه و ديگر علماي اهل تسنن را کنار گذارده و تنها به نظر پيشوايان مذاهب چهارگانه استناد مي کنيم . آيا اين چهار پيشوا به تحريم چنين مطلبي فتوا داده اند ؟ اگر داده اند متن فتاواي آنان را با ذکر کتاب و تعيين صفحه بيان کنيد .
اصولا در کتابهاي فقهي و حديثي علماي سنت ، اين نوع توسل ، عنوان نشده است ، تا درباره آن نظر دهند . در اين صورت اتفاق و اجماعي که نويسنده « الهدية السنيّه » ادعا مي کند ، کجاست ؟ تنها کسي که وي از او تحريم نقل مي کند ، چهره ناآشنايي است به نام « العز بن عبدالسلام » ، تو گويي علماي اسلام در مولف الهدية السنيه والعز بن عبدالسلام خلاصه شده اند !
سپس از ابوحنيفه و شاگرد او ابو يوسف نقل کرده است که به نظر اين دو نيز گفتن « بحقّ فلان » مکروه است .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ کشف الارتياب ، ص 32 ، نقل از الهدية السّنية .
________________________________________ 300 ________________________________________
خلاصه ، دليلي به نام اجماع در اين مسأله وجود ندارد و فتواي اين دو نفر در برابر روايات استوار از پيامبر گرامي و اهل بيت او که به اتفاق محدثان اهل سنت ، ثقل اصغر و قول آنان حجت است ، ( 1 ) چه ارزشي مي تواند داشته باشد ، تازه صحت انتساب آن فتوا به « ابوحنيفه » ثابت نيست .
اعتراض دوم :
« اِنَّ الْمَسْأَلَةَ بِحَقِّ الْمَخْلُوقِ لاَتجُوزُ لاَِنَّهُ لا حَقَّ لِلْمَخْلُوقِ عَليَ الْخالِقِ » ( 2 )
« سؤال و درخواست از خدا ، به حق مخلوق جايز نيست ؛ زيرا مخلوق در ذمّه خالق حقي ندارد . »
پاسـخ :
چنين استدلالي جز اجتهاد در برابر نص صريح ، چيز ديگري نيست ، اگر به راستي مخلوق بر خالق جهان حقي ندارد ، پس چرا در احاديث گذشته حضرت آدم و پيامبر اسلام ( صلّي الله عليه وآله ) خدا را بر چنين حقوقي قسم دادند و از خداوند به خاطر همين حقوق ، سؤالهايي نمودند ؟ گذشته از اين ، آيات قرآن را چگونه توجيه کنيم ؟ زيرا قرآن در مواردي بندگان خود را داراي حقوقي بر خدا معرفي کرده است . و همچنين احاديث اسلامي .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ حديث ثقلين از احاديث متواتر اسلامي است و جز معاند ، کسي در تواتر آن شک نمي کند .
2 ـ کشف الارتياب ، ص 331 ، نقل از « قدوري » .
________________________________________ 301 ________________________________________
آيات :
« وَکانَ حَقّاً عَلَيْنا نَصْرُ الْمُؤْمِنينَ » ( 1 )
« ياري کردن افراد مؤمن ، حق آنها بر ماست . »
« وَعْداً عَلَيْهِ حقّاً فِي التَّوراةِ وَاْلإِنْجِيلِ » ( 2 )
« وعهده حق الهي است که در تورات و انجيل آمده است . »
« کَذلِکَ حَقّاً عَلَيْنا نُنْجِ الْمُؤْمِنينَ » ( 3 )
« نجات دادن افراد مؤمن حق آنها بر ماست . »
« اِنَّما التَّوْبَةُ عَلَي اللهِ لِلَّذِينَ يَعْلَمُونَ السُّوءَ بِجَهالَة » ( 4 )
« براستي بر خداست پذيرش و قبول توبه کساني که بدي را از سر ناداني انجام مي دهند و بدون تأخير توبه مي کنند . »
آيا صحيح است که خودسرانه به خاطر يک رشته پندار بي اساس ، اين همه آيات را تأويل کنيم ؟
احاديث :
1 ـ « حَقٌّ عَليَ اللهِ عَوْنُ مَنْ نَکَحَ اِلْتِماسَ الْعِفافِ مِمّا حَرَّمَ اللهُ » ( 5 )
« بر خدا است کمک به کسي که به خاطر حفظ عفت خويش از
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ روم : 47
2 ـ توبه : 11
3 ـ يونس : 103
4 ـ نساء : 17
5 ـ الجامع الصغير سيوطي ، ج 2 ، ص 33
________________________________________ 302 ________________________________________
محرمات ، ازدواج کند . »
2 ـ قالَ رسولُ اللهِ : « ثَلاثَةٌ حَقٌ عَليَ اللهِ عَونُهُم : الغازي فِي سَبِيلِ اللهِ ، وَالْمُکاتَبُ الَّذي يُريدُ الأَداءَ ، وَالنّاکِحُ الَّذي يُريدُ التَّعَفُّفَ » ( 1 )
« سه گروهند که بر خدا است آنان را ياري کند ؛ مجاهد در راه خدا ، برده اي که با مولاي خود قرار بسته است که با دادن مبلغي آزاد شود و جواني که مي خواهد از طريق ازدواج ، عفت خود را حفظ کند . »
3 ـ « أَتَدْريِ ما حَقُّ الْعِبادِ عَليَ اللهِ . . . . » ( 2 )
« آيا حق بندگان را که بر پروردگار است ، مي داني ؟ »
آري ، ناگفته پيداست که هيچ فردي ذاتاً بر خدا حقي ندارد ، هر چند قرنها خدا را پرستش کند و در برابر او خاضع و خاشع گردد ؛ زيرا بنده خدا هر چه دارد از ناحيه خداست و چيزي از خود در راه خدا صرف نکرده است که با لذات مستحق پاداش باشد .
بنابر اين ، مقصود از « حق » در اين موارد ، همان پاداش و حسنات الهي و مقام و منزلت هايي است که حضرت حق روي عنايات خاص خود ، به آنان لطف کرده و آنها را بر عهده گرفته است و بر عهده خدا بودنِ چنين حقي ، نشانه عظمت و بزرگي اوست .
هيچ بنده اي بر خدا حقي ندارد مگر اين که خدا از روي لطف و مرحمت ، آن حق را بر خود روا بدارد و مخلوق را طلبکار و خود را بدهکار جلوه دهد .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ سنن ابن ماجه ، ج 2 ، ص 841
2 ـ « نهايه » ابن اثير ، ماده حق .
________________________________________ 303 ________________________________________
اين مسأله که مخلوق بر ذمه خدا حقي دارد ، شبيه وام خواهي خداي غني از بنده فقير است ( 1 ) و اين از روي لطف و کرامتي است ، که وعده داده و با کمال لطف ، خود را بدهکار بندگان صالح نموده است و آنان را صاحبان حق و خود را متعهد و بدهکار قلمداد کرده است .
2 ـ سوگند به غير خدا
سوگند به غير خدا ، از جمله مسائلي است که وهابي ها روي آن حساسيت خاصي دارند . يکي از نويسندگان اين گروه ، بنام صنعاني در کتاب « تطهير الاعتقاد » آن را مايه شرک دانسته است . ( 2 ) مؤلف « الهدية السنيه » نيز سوگند به غير خدا را شرک کوچک خوانده است . ( 3 ) وامّا ما ، به فضل الهي ، در محيط دور از تعصب ، مسأله را مورد بررسي قرار داده و کتاب خدا و سنت هاي صحيح پيامبر و پيشوايان معصوم را چراغ راه قرار مي دهيم .
دلائل ما بر جواز قسم به غير خدا
دليل اول :
قرآن مجيد ، پيشواي اعلا و ثقل اکبر و الگوي زنده هر مسلماني است . در اين کتاب ده ها قَسَم به غير خدا وارد شده است که گردآوري همه آنها موجب
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللهَ قَرْضاً حَسَناً فَيُضاعِفَهُ لَهُ اَضْعافاً کَثِيرةً ( بقره : 245 )
2 ـ کشف الارتياب ، ص 336 ، نقل از کتاب « تطهير الإعتقاد » ، ص 14
3 ـ مدرک ياد شده ، نقل از کتاب « الهديّة السّنيه » ، ص 25
________________________________________ 304 ________________________________________
اطاله بحث مي شود .
خداوند ، تنها در سوره شمس ، به نُه چيز از مخلوقات خود سوگند خورده است که عبارتند از :
« خورشيد ، نور خورشيد ، ماه ، روز ، شب ، آسمان ، زمين و نفس انساني » . ( 1 )
همچنين در سوره « نازعات » ، به سه چيز ( 2 ) ، و در سوره « مرسلات » به دو چيز ( 3 ) سوگند ياد شده است . و در سوره هاي « بروج » ، « طارق » ، « قلم » ، « عصر » و « بلد » نيز قسم ياد شده است .
و همچنين نمونه هاي ديگري از اين آيات را ملاحظه مي فرماييد :
« وَالتّينِ وَالزَّيْتُونِ وَطُورِ سِينينَ وَهذا الْبَلَدِ الأَمِينِ » ( 4 )
« سوگند به انجير و زيتون ، سوگند به طور سينا ، سوگند بدين شهر امن و امان ( مکه معظمه ) »
« وَاللَّيْلِ اِذا يَغْشي وَالنَّهارِ اِذا تَجَّلي » ( 5 )
« سوگند به شب تار ، هنگامي که جهان را در سياهي بپوشاند و قسم به روز هنگامي که عالم را به ظهور خود روشن سازد . »
« وَالْفَجْرِ وَلَيال عَشْر وَالشَّفْعِ وَالْوَتْرِ وَاللَّيْلِ اِذا يَسْرِ » ( 6 )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ شمس : 7 ـ 1
2 ـ نازعات : 3 ـ 1
3 ـ مرسلات : 3 ـ 1
4 ـ تين : 3 ـ 1
5 ـ ضحي : 2 و 1
6 ـ فجر : 4 ـ 1
________________________________________ 305 ________________________________________
« سوگند به صبحگاهان و قسم به ده شب ( اول ذيحجه ) و سوگند به جفت ( کليه موجودات عالم ) و به خود ( ذات خداوند يکتا ) و قسم به شب تار هنگامي که به روز مبدل مي گردد . »
« وَالطّوُرِ وَکتاب مَسْطُور في رِقٍّ مَنْشُور وَالْبَيْتِ الْمَعْمُورِ وَالسَّقْفِ الْمَرفُوع وَالْبَحْرِ المَسْجُورِ »
« سوگند به کوه طور و کتاب نوشته شده در صفحه اي گشوده ، و سوگند به بيت معمور ( خانه آباد ) قسم به سقف افراشته شده آسمان و سوگند به درياي پرتلاطم . »
« لَعَمْرُکَ اِنَّهُمْ لَفي سَکْرَتِهِمْ يَعْمَهُونَ » ( 1 )
« اي پيامبر به جانت سوگند که آنها در مستي شهوات خود سرگردانند . »
آيا با اين سوگندهاي متوالي که در قرآن آمده است ، مي توان گفت که سوگند به غير خدا شرک است و حرام ؟ !
قرآن کتاب هدايت ، اسوه و الگو است . اگر چنين چيزي بر بندگان خدا حرام بود ، لازم بود تذکر دهد و بگويد اين نوع سوگندها از خصايص خدا است .
برخي از بي ذوقها که از اهداف قرآن آگاهي ندارند ، چنين پاسخ مي گويند که : ممکن است صدور چيزي از خدا زيبا باشد و صدور همان چيز از غير او نازيبا ! ولي پاسخ آن روشن است ؛ زيرا اگر واقعاً واقعيت سوگند به غير خدا شرک و تشبيه غير خدا به خدا است ، چرا چنين شرک علي الإطلاق و يا شرک کوچک را خود خدا مرتکب شده است ؟ آيا صحيح است که خدا عملا براي خويش شريکي قائل گردد و غير خدا را از چنين شرکي باز دارد ؟ !
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ حجر : 72
________________________________________ 306 ________________________________________
دليل دوم :
پيامبر گرامي در مواردي به غير خدا سوگند ياد کرده است ؛ از آن جمله :
1 ـ حديثي از صحيح مسلم :
« جاءَ رجلٌ اِلَي النَّبِيِّ فَقالَ يا رَسُولَ الله أَيُّ الصَّدَقَةِ أُعْظَمُ أجْراً ؟ فَقالَ اَما وَأبيک لتُنَبِّأَنَّهُ اَنْ تَصَدَّقَ وَأَنْتَ صَحيحٌ شحيحٌ تَخشَي الْفَقْرَ وتَأْمُلُ الْبَقاءَ » ( 1 )
« مردي حضور پيامبر آمد و گفت : اي پيامبر خدا ، پاداش کدام صدقه بزرگتر است ؟ فرمود سوگند به پدرت از آن آگاه مي شوي و آن اين که صدقه دهي در حالي که سالم و به آن حرص داري ، از فقر مي ترسي و به فکر زيستن در آينده هستي . »
2 ـ و باز حديث ديگر از صحيح مسلم :
« جاءَ رَجُلٌ اِلي رَسُولِ اللهِ مِنْ نَجْد ، يَسْأَلُ عَنِ الاْسْلامِ ، فَقالَ رَسُولُ اللهِ ـ صلّي الله عليه [وآله] وسلّم ـ : خَمْسُ صَلَوات فِي الْيَوْمِ وَاللَّيْلِ ، فَقالَ : هَلْ عَلَيَّ غَيْرُهُنَّ ؟ قالَ : لا ، اِلاّ اَنْ تَطَوَّعَ ، وَصِيامُ شَهْرِ رَمَضانَ ، فَقالَ : هَلْ عَلَيَّ غَيْرُهُ ؟ قال لا ، اِلاّ اَن تَطَوَّع ، وَذَکَرَ لَهُ رَسُولُ اللهِ ـ صلّي الله عليه [وآله ]وسلّم ـ الزَّکاةَ فَقالَ : هَلْ عَلَيَّ غَيْرُهُ ؟ قالَ لا ، إلاّ اَنْ تَطوعَ ، فَأَدْبَرَ الرَّجُلُ وَهُوَ يَقُولُ : واللهِ لا أزِيدُ عَلي هَذا ولا اَنُقُصُ مِنه ، فَقالَ رَسُولُ اللهِ أَفْلَحَ وأَبِيهِ اِنْ صَدَقَ ، وَدَخَل الْجَنَّةَ وَأَبِيهِ اِنْ صَدَقَ » ( 2 )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ صحيح مسلم ، کتاب الزکات ، جزء سوم ، باب أفضل الصدقه ، ص 94
2 ـ صحيح مسلم ، جزء اوّل ، باب « ما هو الإسلام و بيان خصاله » ، ص 32
________________________________________ 307 ________________________________________
« مردي از اهل نجد به حضور پيامبر رسيد و از اسلام سؤال نمود ، پيامبر فرمود : پايه هاي اسلام عبارت است از :
الف ـ پنج نماز در روز و شب ، مرد نجدي گفت : آيا غير از اينها باز نمازي هست ؟
فرمود : خير ، مگر بطور مستحب .
ب ـ روزه ماه رمضان ، آن مرد پرسيد : غير از آن باز روزه اي هست ؟ فرمود : خير ، مگر به طور مستحب .
ج ـ زکات ، آن شخص پرسيد آيا زکات ديگري هست ؟
فرمود : خير ، مگر بطور مستحب .
آن مرد حضور پيامبر را ترک کرد در حالي که مي گفت : نه کم مي کنم و نه زياد . پيامبر فرمود : بر پدر وي سوگند رستگار مي شود ، اگر راست گفت ، بر پدر وي سوگند وارد بهشت مي شود اگر راست بگويد .
3 ـ حديث از مسند احمد حنبل :
« فَلَعَمْرِي لاَِنْ تَکَلَّمَ بِمَعْرُوف وَتنهْي عَنْ مُنکَر خيرٌ مِنْ أنْ تَسْکُتَ . » ( 1 )
« به جانم سوگند . اگر امر به معروف و نهي از منکر کني بهتر است از اين که سکوت نمايي . »
و باز احاديث ديگري در اين رابطه وارد شده که نقل يک يک آنها به طول مي انجامد . ( 2 )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ مسند احمد حنبل ، ج 5 ، ص 225
2 ـ به مسند احمد ، ج 5 ، ص 212 و سنن ابن ماجه ، ج 4 ، ص 995 و ج 1 ، ص 255 مراجعه شود .
________________________________________ 308 ________________________________________
اميرمؤمنان علي بن ابيطالب ( عليه السلام ) که نمونه عالي تربيت اسلامي است در خطبه ها و نامه ها و کلمات خود بطور مکرر به جان خود سوگند ياد کرده است . ( 1 ) و خليفه نخست هم حتي در سخنان خود به پدر فرد مخاطب خويش سوگند ياد مي کند . ( 2 )
مذاهب چهارگانه و سوگند به غير خدا
پيش از بررسي دلائل وهابيان ، لازم است با فتاواي پيشوايان چهار مذهب آگاه شويم . ( 3 )
حنفي ها معتقدند : سوگندهايي همچون « قسم به پدرت » و « قسم به زندگانيت » و مانند اينها مکروه است .
شافعي ها معتقدند : اگر سوگند به غير خدا ، نه به عنوان شريک تراشي جهت تعظيم و نه به عنوان امانت باشد ، مکروه است .
مالکي ها مي گويند : در سوگند خوردن به بزرگان و مقدسات ؛ همچون پيامبر و کعبه و مانند آنها دو قول است : « مکروه » و « حرام » و مشهور حرمت آن مي باشد .
حنبلي ها بر اين باورند که سوگند خوردن به غير خداي متعال و صفات او ، حرام است ، هر چند که آن قسم ، به پيغمبر و يا ولي يي از اولياي او باشد .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ نهج البلاغه محمد عبده ، خطبه هاي 23 ، 25 ، 56 ، 85 ، 161 ، 168 ، 182 و 187 و نامه هاي 6 ، 9 و 54
2 ـ موطأ امام مالک « همراه با شرح زرقاني » ، ج 4 ، ص 159
3 ـ الفقه علي مذاهب الاربعه ، کتاب اليمين ، ج 1 ، ص 75 ، طبع مصر .
________________________________________ 309 ________________________________________
بگذريم از اين که تمام اين فتاوا نوعي اجتهاد در برابر نصوص قرآن و سنتهاي پيامبر و اولياي الهي است و بر اثر انسداد باب اجتهاد در نزد اهل تسنن ، علماي معاصر آنان چاره اي جز پيروي از آراء آنان را ندارند .
و نيز بگذريم از اين که قسطلاني در « ارشاد الساري » ، جلد 9 ، صفحه 358 ، از مالک ، قول به کراهت را نقل کرده است و سرانجام بگذريم از اين که نسبت تحريم چنين قسمي به حنبلي ها مسلّم نيست ؛ زيرا ابن قدامه در المغني ، که آن را بر اساس احياي فقه حنابله نوشته است ، مي نويسد : « گروهي از اصحاب ما گفته اند که سوگند به رسول خدا ، قسمي است که شکستن آن کفاره دارد . از احمد نقل شده است که وي گفته است : هر کس به حق رسول خدا سوگند ياد کند و آن را بشکند ، کفاره دارد ؛ زيرا حق پيامبر يکي از پايه هاي شهادت است . و بنابر اين سوگند به او سوگند به خداست و هر دو کفاره دارد . » ( 1 )
از اين نقل ها روشن مي شود که هرگز نمي توان گفت : امامي از مذاهب چهارگانه بطور قطعي ، فتوا به تحريم داده است .
پس از آگاهي از آراء و نظرات فقهاي مذاهب چهارگانه ، اکنون دو حديث را که وهابي ها دستاويز قرار داده وبوسيله آن خونهايي را بناحق ريختند ( 2 ) و ميليونها مسلمان را هدف تيرهاي زهرآگين تکفير قرار دادند ، مورد بررسي قرار مي دهيم :
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ المغني ، ج 9 ، ص 517
2 ـ وهابي ها يک بار در سال 1216 هجري قمري و بار ديگر در سال 1259 به کربلا حمله برده به صغير و کبير رحم نکردند و در ظرف سه روز شش هزار نفر را از دم تيغ گذراندند و تمام نفايس حرم شريف را بسان سپاه يزيد به غارت بردند . چرا ؟ بخاطر اين که اين گروه به فرزندان پيامبر سوگند ياد مي کنند و به آنان مهر ميورزند !
________________________________________ 310 ________________________________________
* « اِنَّ رَسُولَ اللهِ سَمِعَ عُمَرَ وَهُوَ يَقُولُ : وَأَبي فَقالَ اِنّ اللهَ يَنْهاکُمْ أَنْ تَحْلِفُوا بِآبائِکُمْ ومَنْ کَانَ حَالِفاً فَلْيَحْلِفْ باللهِ أَو يَسْکُتَ » ( 1 )
« پيامبر خدا شنيد که عمر به جان پدر خود سوگند ياد مي کند ، فرمود : خدا شما را از سوگند به جان پدرها بازداشته است ، هر کس سوگند ياد مي کند ، به خدا قسم بخورد و يا ساکت باشد . »
اولا : نهي از سوگند به جان پدران ، به خاطر اين بوده است که پدران آنان غالباً مشرک و بت پرست بوده اند و چنين افرادي ارزش و احترام و قداستي نداشته اند که انسان به آنها سوگند ياد کند . چنانکه در برخي از احاديث آمده که « نه به پدران نه به طاغوت ( بتهاي عرب ) سوگند ياد نکنيد »
ثانياً : مقصود از نهي از سوگند بر پدر ، قسم در مقام داوري و فصل خصومت است ؛ زيرا به اتفاق علماي اسلام ، براي فصل خصومت ، جز سوگند به خدا و صفات او که اشاره به ذات دارد ، هيچ سوگندي کافي نيست .
با توجه به اين قرائن روشن ، چگونه مي توان گفت ، پيامبر گرامي از سوگند به مقدساتي ؛ مانند اوليا و رسل الهي نهي و جلوگيري کرده است ، در حالي که نهي او در مورد خاصي بوده است .
* * « جاءَ ابنَ عُمَرَ رَجُلٌ فَقالَ : أَحْلِفُ بِالْکَعْبَةِ ، قَالَ لا وَلکِنْ اِحْلِفْ بِرَبِّ الْکَعْبَةِ ، فَاِنَّ عُمَرَ کانَ يَحْلِفُ بِأَبِيهِ فَقالَ رَسُولُ الله ـ صلّي الله عليه [وآله] وسلّم ـ : لاتَحْلِفْ بِأَبيکَ فَإنَّ مَنْ حَلَفَ بَغَيْرِ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ سنن ابن ماجه ، ج 1 ، ص 277 ؛ سنن ترمذي ، ج 4 ، ص 109 ؛ سنن نسائي ، ج 7 ، ص 5 ـ 4 ؛ السنن الکبري ، ج 10 ، ص 29
________________________________________ 311 ________________________________________
اللهِ فَقدْ اَشْرَکَ » . ( 1 )
« مردي نزد فرزند عمر آمد و گفت من به کعبه سوگند ياد مي کنم . فرزند عمر گفت : به خداي کعبه سوگند بخور ، زيرا عمر به پدر خود قسم ياد کرد ، پيامبر فرمود : به پدرت سوگند مخور ؛ زيرا هر کس به غير خدا سوگند ياد کند ، براي خدا شريک قرار داده است . »
پاسخ :
با توجه به دلايل گذشته که سوگند بر غير خدا را تجويز مي کند ، بايد اين حديث به گونه اي توجيه گردد و اين که :
اين حديث از سه بخش تشکيل يافته است :
1 ـ مردي نزد ابن عمر آمد و مي خواست که به کعبه سوگند بخورد ، ولي او طرف را از چنين سوگندي بازداشت .
2 ـ عمر در نزد پيامبر به پدر خود ( خَطّاب ) سوگند خورد ، پيامبر او را از چنين سوگندي بازداشت و گفت سوگند به غير خدا مايه شرک است .
3 ـ اجتهاد پسر عمر ، سخن پيامبر را ، که فرمود : « مَنْ حَلَفَ بِغَيْرِ اللهِ فَقَدْ أَشْرَکَ » ، تعميم داده و آن را که در مورد سوگند به مشرک ( خطّاب ) وارد شده است ، گسترش داده و حتّي سوگند به مقدسات ؛ مانند کعبه را نيز در کلام پيامبر داخل دانسته است .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ السنن الکبري ، ج 1 ، ص 29 . نقل از صحيح مسلم و سنن نسائي ، ج 7 ، ص 77 ؛ سنن ابن ماجه ، ج 1 ، ص 278 در حديث ديگري آمده : « لاتحلفوا بآبائکم ولا بأمّهاتکم ولا بالأنداد » ( سنن نسائي ، ج 7 ، ص 6 )
________________________________________ 312 ________________________________________
در اين مورد ، راه جمع ميان اين روايت و روايات گذشته ـ که پيامبر و ديگران بدون دغدغه بر غير خدا سوگند مي خوردند ـ اين است که فرمايش پيامبر محدود به موردي است که « مقسم به » ؛ آن کس يا آنچه که به آن قسم مي خورند ، مشرک باشد نه مسلمان و نه مقدس ؛ مانند قرآن ، کعبه ، پيامبر و . . . اجتهاد ابن عمر که معناي کلام پيامبر را گسترش داده ، براي خود او حجت است نه براي ديگران .
و علّت اين که سوگند بر « پدر مشرک » نوعي شرک است ، اين است چنين سوگندي به ظاهر تصديق راه و روش آنها است .
اين يک تحليل براي حديث و اساس آن تخطئه اجتهاد ابن عمر است که از حديثي که در مورد سوگند به مشرک وارد شده است ، معناي وسيع فهميده ، حتّي بر مقدسات نيز تطبيق نموده است .
تحليل واضح تر
سخن پيامبر که مي فرمايد : « مَنْ حَلَفَ بِغَيْرِ اللهِ فَقَدْ أَشْرَکَ » ، مربوط به سوگند به خصوص طواغيتي ؛ مانند « لات و عُزّي » است ، نه سوگند بر پدر مشرک تا چه رسد به سوگند بر مقدساتي مانند کعبه ، و اين اجتهاد ابن عمر است که اين قانون مربوط به خصوصِ بتها را ، بر دو مورد ( سوگند بر مشرک و سوگند بر کعبه ) تطبيق کرده است و گرنه سخن پيامبر چنين گسترشي نداشته است ، به گواه اين که پيامبر در حديث ديگر مي فرمايد :
« مَنْ حَلَفَ فَقالَ فِي حَلْفِهِ بِاللاّت وَالْعُزّي ، فَلْيَقُل : لا اِلهَ اِلاّ
________________________________________ 313 ________________________________________
الله . . . » ( 1 )
« هر کس سوگند ياد کند و در آن بگويد به لات و عزي سوگند ، فوراً بگويد : لااله اِلاّ الله »
اين حديث مي رساند که هنوز رسوب دوران جاهلي در ذهن مسلمانان باقي بوده و گاه و بيگاه به شيوه عادت ديرينه ، حتي بر طواغيت سوگند ياد مي کردند ، و پيامبر براي قلع و زدودنِ اين عمل زشت ، آن جمله کلّي را فرمود ، ولي ابن عمر آن را ، هم بر سوگند بر مقدسات ، و هم سوگند بر پدر مشرک تطبيق کرد .
گواه بر اين که سخن پيامبر ، نه مقرون با سوگند بر مقدسات و نه مقرون با سوگند بر پدر مشرک بوده است و اين ابن عمر است که کلام رسول خدا را ، با دو مورد حتي با سوگند عمر بر پدر خود جمع کرده ، اين مطلب است :
امام الحنابله در مسند ، جلد 2 ، ص 34 ، حديث دوم را به شکلي نقل مي نمايد که مي رساند تطبيق از جانب ابن عمر بوده است .
اينک متن حديث :
« کانَ يَحْلِفُ أبي فَنَهاهُ النَّبِيُّ قالَ : مَنْ حَلَفَ بِشَيْء دُونَ اللهِ فَقَدْ أشْرَکَ »
« عمر بر پدرش سوگند ياد مي کرد ، پس رسول خدا او را نهي نمود و فرمود : هر کس به چيزي غير از خدا سوگند بخورد ، شرک ورزيده است . »
همانطور که ملاحظه مي فرماييد : جمله « مَنْ حَلَفَ . . . » بدون « واو »
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ سنن نسائي ، ج7 ، ص8
________________________________________ 314 ________________________________________
عاطفه يا « فاء » آمده است و اگر حديث دوم ذيل حديث سوگند بر پدر بود ، لازم بود که حديث دوم با حرف عطف بيايد .
باز مؤلف مسند در جلد دوم ، ص 67 ، حديث : « مَنْ حَلَفَ . . . » را بطور مستقل ، بدون جريان سوگند عمر نقل کرده است و چنين مي گويد :
« مَنْ حَلَفَ بِغَيْرِ الله قالَ فِيهِ قَوْلا شَدِيداً »
« کسي که به غير خدا سوگند ياد کند ، آن شخص در اين مورد ، سخن ناروايي گفته است و يا پيامبر ، سخن تندي درباره او گفته است ، ( مثلا گفته : شرک ورزيده است ) »
________________________________________ 315 ________________________________________
فصل : 17
نذر بر اهل قبور
افراد گرفتار و دردمند ، نذر مي کنند که اگر گرفتاري آنان برطرف و گره از کار آنان گشوده شود ، مبلغي را به ضريح يکي از مشاهد بريزند ، و يا گوسفندي را براي اطعام زائران آنها ذبح کنند ، و چنين مي گويند :
« للهِِ عَلَيَّ کَذا اِنْ کان کذا »
و اين مطلب در ميان تمام مسلمانان جهان رواج کامل دارد ، بخصوص مراکزي که در آنها قبور صالحان و اولياي الهي است .
وهابي ها نسبت به اين نوع نذرها حساسيت دارند و نويسنده بد زبان آنها ( عبدالله قصيمي ) مي نويسد : « شيعه به خاطر اعتقاد به الوهيت علي و فرزندان او ، قبر و صاحبان آن را مي پرستند ، از اين جهت مدفن آنها را آباد کرده و از هر
________________________________________ 316 ________________________________________
گوشه جهان ، به زيارت آنان مي شتابند و نذر و قرباني تقديم آنها مي کنند و خون و اشک بر سَر قبر آنها مي ريزند » ( 1 )
اين نويسنده وقيح و بد زبان ، که از نام کتاب و ( 2 ) پايه فرهنگ و ادب او پيدا است ، مسأله را مربوط به شيعه دانسته ، در حالي که ريشه و باني وهابيت ( ابن تيميه ) مسأله را در شعاع وسيع بحث کرده و آن را مربوط به نوع مسلمين دانسته است ؛ آنجا که مي گويد :
« مَنْ نَذَرَشَيْئاً لِلنَّبِيِّ أَوْ غَيْرِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُبُورِ أَوْ ذَبَحَ ذَبِيحَةً کانَ کَالْمُشرِکِينَ الَّذينَ يَذْبَحُونَ لاَِوْثانِهِمْ ويَنْذُرُونَ لَها فَهُوَ عابِدٌ لِغَيْرِ اللهِ فَيَکُونُ بِذلِکَ کافِراً » ( 3 )
« هر کس براي پيامبر و يا پيامبران ديگر و اوليا چيزي را نذر و قرباني کند ، بسان مشرکان مي گردد که براي بتهاي خود نذر مي کردند و يا براي آنها ذبح مي کردند . او غير خدا را مي پرستد و بدين وسيله کافر مي گردد . »
استاد و شاگرد هر دو فريب ظاهر را خورده و به حکم « شباهت ظاهري » ، هر دو را با يک چوب رانده اند در حالي که در اعمال مشترک ، ميزان و ملاک ، قضاوت ظاهر نيست ، بلکه ملاک نيت و قصد قلبي است .
اگر شباهت ظاهري کافي در قضاوت باشد ، بسياري از اعمال فريضه حج
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ الصراع ، ج 1 ، ص 54
2 ـ او نام کتاب خود را که به اصطلاح آن را به عنوان ردّ بر « کشف الإرتياب » نگارش علامه سيد محسن امين نوشته است ، « الصراع بين الاسلام والوثنيه » نهاده است ؛ يعني نبرد ميان اسلام و بت پرستي ! و از اين طريق شيعه را که يک چهارم از مسلمانان جهان را تشکيل مي دهند ، بت پرست خوانده است !
3 ـ فرقان القرآن ، ص 132 ، نگارش « عزامي » ، نقل از ابن تيميه .
________________________________________ 317 ________________________________________
شبيه اعمال بت پرستان است که بر گرد سنگ و گل طواف مي کردند و بتهاي چوبي و فلزي خود را مي بوسيدند ، و شبيه همين کار را ما نيز انجام مي دهيم ، دور کعبه که از سنگ و گِل است ، مي گرديم و حَجَر را مي بوسيم و در منا خون مي ريزيم و . . .
ملاک قضاوتها و داوريها در کارهاي به ظاهر مشترک ، انگيزه ها ، نيتها و قصدها است و هرگز نمي توان به حکم اين که ظاهر عمل به هم شبيه است ، حکم آنها را يکي دانست .
در اين مورد مؤلف کتاب « صلح الإخوان » جمله اي دارد که نقل آن روشنگر وضع مسأله است آنجا که مي گويد :
« اِنَّ الْمَسْأَلَةَ تَدُورُ مَدارَنيّاتِ الناذِرينَ وَإنّما اْلأَعْمالُ بالنِّيّاتِ ، فَاِنْ کَانَ قَصْدُ النّاذِرِ الْمَيِّتَ نَفسَهُ وَالتَّقَرُّبَ اِلَيْهِ بِذلِکَ لَمْ يَجُزْ قَوْلا واحِداً وَاِنْ کانَ قَصْدُهُ وَجْهَ اللهِ تَعالي وَانْتِفاعَ اْلأَحْياءِ بِوَجْه مِنَ الْوُجُوهِ وَثَوابَهُ لِذلِکَ الْمَنْذُورِ لَهُ الْمَيِّتِ ، فَيَجِبُ الْوَفاءُ بِالنَّذْرِ » ( 1 )
« اين دانشمند سني که خود نقاد عقايد وهابيها است در اين عبارت کوتاه مسأله را از ديدگاه نيتها و انگيزه ها بررسي مي کند و مي گويد :
« در اينجا دائر مدار ، نيت نذرکنندگان است . همانا ملاک و معيار در هر عملي نيت آن است ، اگر هدف از نذر ، تقرب به ميت است شکي نيست که جايز نيست ( زيرا بايد نذر براي خدا و براي تقرب به او باشد ) و اگر نذر براي خدا و براي تقرب به او است و نتيجه آن ، بهره مندي گروهي از
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ صلح الاخوان ، ص 102 و . . . . .
________________________________________ 318 ________________________________________
مردم از آن ، و اهداي ثواب آن به ميت است ، در آن اشکالي نيست وبايد بر نذر وفا شود . »
سخن حق همان است که اين دانشمند در اين گفتار آورده است و در ميان مسلمانان انگيزه نذر همان است که در شق دوم سخن او آمده است و از همين جا ، تفاوت جوهري عمل مسلمانان با عمل بت پرستان آشکار مي گردد ، هدف آنان از تقديم هدايا و ذبح حيوان ، کسب تقرب به بتان بوده و حتي ذبيحه را به نام آنها ذبح مي کردند و کاري جز بت و کسب تقرب به او نداشتند ، در حالي که هدف مسلمانان کسب رضاي خدا و اهداي ثواب آن به ميت است و لذا در نذرهاي خود لفظ جلاله ( الله ) به ميان مي آورند و مي گويند :
« للهِ عَلَيَّ اِنْ قُضِيَتْ حاجَتِي أَنْ أَفْعَلَ کَذا » در حقيقت هدف از نذر ، کسب تقرّب به درگاه الهي است و اهداي ثواب آن به صاحب قبر . و مصرف نذر ؛ فقرا ، بينوايان و ديگر مصارف خيريه مي باشد . در اين صورت چگونه اين عمل را مي توان شرک خواند و با عمل مشرکان در يک رديف قرار داد ؟
بنابر اين اينگونه نذرها نوعي صدقه دادن از جانب پيامبران و صالحان است که ثواب آن به آنها باز گردد و احدي از دانشمندان اسلام در اعطاي صدقه از طرف اموات اشکال و ايرادي نکرده است .
براي اين که خواننده گرامي به شيوه مغالطه آنان آشنا گردد ، در اين باره کمي گسرده تر سخن مي گويم :
در زبان عربي در مورد صدقه ، مطلب با « لام » ادا مي شود ولي گاهي مقصود از اين حرف هدف و غايت و غرض است مانند « للهِ عَلَيَّ » و گاهي مقصود از آن بيان مصرف است ؛ مانند : « اِنَّما الصَّدَقاتُ لِلْفُقَراء » و در مقام
________________________________________ 319 ________________________________________
اجراي صيغه نذر ، هر دو « لام » را به کار مي برند و مي گويند :
« نَذرْتُ للهِ اِنْ قُضِيَتْ حاجَتي اَنْ اَذْبَحَ لِلنَّبِيِّ »
لام نخست « لله » همان لام غرض و غايت است و مقصود اين است که هدف از اين نذر ، کسب رضاي خدا و تقرّب به درگاه او است در حالي که مقصود از لام دوم ، همان بيان موردي است که از اين نذر بهره مي گيرد و ثواب آن ، به او اهدا مي شود .
خلاصه لام در « صَلَّيْتُ للهِ » و يا « نَظرْتُ للهِ » براي بيان هدف و غايت است ؛ يعني به خاطر اطاعت فرمان خدا و کسب رضا و جهت تقرّب به وي ، نماز گزاردم و نذر کردم .
در حالي که « لام » در « اَذْبَحُ لِلنَّبِيِّ ، أوْ لِوالِدَيَّ ، أوْ لِوالِدَتي » براي تبيين مورد انتفاع است و اين که اين عمل از جانب او انجام مي گيرد و از ثواب آن بهره مند مي گردد و چنين نذرهايي نه تنها عبادت آن شخص نيست ، بلکه عبادت خدا است در جهت انتفاع مخلوق خدا .
و در احاديث اسلامي بر اين مطلب نظاير زيادي است که برخي را مي آوريم :
1 ـ يکي از ياران پيامبر به نام « سعد » از آن حضرت پرسيد : مادرم درگذشته است و اگر او مي ماند صدقه مي داد ، اگر من از طرف او صدقه بدهم ، به حال او سودي دارد ؟ پيامبر فرمود : بلي ، آنگاه پرسيد کدام صدقه نافع تر است ؟ فرمود : آب . سعد چاهي حفر کرد و گفت : « هذِهِ لأُمِّ سَعْد »
همان طور که ملاحظه مي فرماييد « لام » اين جمله غير از « لامي » است
________________________________________ 320 ________________________________________
که در جمله « نَذَرْتُ للهِ » آمده است . لام نخست ، براي بيان انگيزه و لام دوّم بيانگر مورد انتفاع است . ( 1 )
2 ـ مردي در زمان رسول خدا نذر کرد که شتري را در « بوانه » نحر کند ، به محضر پيامبر آمد و آن حضرت را از جريان مطّلع ساخت ، پيامبر فرمود :
« آيا در آنجا ، در عصر جاهليت بتي وجود داشت که پرستش مي کردند ؟ عرض کرد : خير . فرمود : آيا در آنجا ، در يکي از اعياد جاهلي ، اجتماعي تشکيل مي شد ؟ عرض کرد : نه ، در اين هنگام فرمود :
« أوفِ بِنَذْرِکَ فَاِنَّهُ لا وَفاءَ لِنَذْر في مَعْصِيَةِ اللهِ وَلا فِيما لا يَمْلِکُ ابْنُ آدَمَ »
« به نذر خود جامه عمل بپوشان ؛ زيرا نذر در دو مورد درست نيست :
الف ـ در مورد گناه و نافرماني خدا ب ـ در چيزي که انسان مالک آن نيست . » ( 2 )
3 ـ زني خطاب به پيامبر عرض کرد :
نذر کرده ام در محل خاصي حيواني را ذبح کنم ، فرمود : آيا براي صنم نذر کردي ؟ گفت : خير ، فرمود : به نذر خود عمل کن . »
4 ـ پدر ميمونه گفت که نذر کردم در « بوانه » پنجاه گوسفند سَر ببرم ، پيامبر پرسيد :
« آيا در آنجا بتي هست ؟ عرض کرد : خير ، فرمود : به نذر خود وفا کن . »
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ فرقان القرآن ، ص 133 ، به نقل الغدير ، ج 5 ، ص 181
2 ـ سنن ابي داود ، ج 2 ، ص 80
________________________________________ 321 ________________________________________
پرسشهاي پياپي پيامبر ، از وجود بت درگذشته و حال و يا از وجود اجتماعي در آن نقطه به عنوان عيد ، براي اين است که در چنين زمينه هايي ، ذبيحه و قرباني براي آن بت و تقرب به آن ، حتي به نام آن ذبح مي شود ، در حالي که ذبح بايد براي خدا باشد ، نه براي بت و يکي از محرمات از نظر قرآن ، چيزي است که به نام بت ذبح گردد چنانکه مي فرمايد :
« وَما ذُبِحَ عَلَي النُّصُبِ » ( 1 )
« چيزي که به نام بت و براي کسب رضاي آن ذبح گردد . »
پرسش کنندگان از رسول خدا ، به خاطر وجود فقيران و نيازمندان و يا آسان بودن انجام کار ، محل ذبح را معين مي کردند .
کساني که با زائران مشاهد مشرفه سَر و کار دارند ، به خوبي مي دانند که نذر براي خدا کسب رضايت اوست و به نام او ذبح مي شود ، ولي هدف انتفاع اولياي الهي از ثواب و انتفاع فقيران و يا خود مشاهد از منافع مادي آن مي باشد .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ مائده : 3
________________________________________ 322 ________________________________________
فصل : 18
نداي اولياي الهي
يکي از مسائل مورد مناقشه ميان گروه وهابي و ديگر طوايف اسلامي ، مسأله استغاثه و نداي انسانهاي صالح و اولياي الهي در شدايد و ناهمواريهاي زندگي است .
استغاثه و کمک خواهي از پيامبران و اولياي الهي در ميان طوايف اسلامي ، در کنار قبور و غيره کاملا رايج است و آن را نه ملازم با شرک مي دانند و نه منافي با مباني اسلامي .
در حالي که گروه وهابي به شدت آن را استنکار کرده و براي ارعاب مخالفان ، گروهي از آيات را که کمترين رابطه اي به مدعاي آنها ندارد ، وارد ميدان بحث مي کنند و پيوسته شعار مي دهند که :
________________________________________ 323 ________________________________________
« وَأنَّ المَساجِدَ للهِ فلا تَدْعُوا مَعَ اللهِ أَحَداً » ( 1 )
« مساجد و يا سجده گاهها ، از آن خدا است ، پس با خدا کسي را نخوانيد . »
براي اين که خواننده گرامي با مجموع اين گروه از آيات که بزرگترين مستمسک در دست وهابيان است ، کاملا آشنا گردد ، اين بخش از آيات را در اين جا مي آوريم ، آنگاه به تشريح مفاد آنها مي پردازيم . اين گروه افزون بر آيه گذشته به آيات ياد شده در زير نيز استدلال مي کنند :
« لَهُ دَعْوَةُ الْحَقِّ وَالَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ لا يَسْتَجِيبُونَ لَهُمْ بِشَيْء » ( 2 )
« دعوت حق از آن خدا است ، کساني که غير او را بخوانند ، هرگز براي آنان پاسخ نمي گويند . »
« وَالَّذينَ تَدْعُونَ مِنْ دُوِنِه لا يَسْتَطِيعُونَ نَصْرَکُمْ وَلا اَنْفُسَهُمْ يَنْصُروُنَ » ( 3 )
« آنان را که شما خدا مي خوانيد ، جز خداي يکتا هيچ يک قدرت بر ياري شما بلکه بر ياري خود ندارند . »
« وَالَّذينَ تَدْعُوْنَ مِنْ دُونِهِ ما يَمْلِکُونَ مِنْ قِطْمِير » ( 4 )
« و به غير او معبوداني را که به خدايي مي خوانيد ، در جهان داراي پوست هسته خرمايي نيستند . »
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ جن : 18
2 ـ رعد : 14
3 ـ اعراف : 197
4 ـ فاطر : 13
________________________________________ 324 ________________________________________
« اِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللهِ عِبادٌ أَمْثالُکُمْ » ( 1 )
« غير خدا هر آن کس شما به خدايي مي خوانيد مانند شما بندگاني هستند . »
« قُلِ ادْعُوا الَّذين زَعَمْتُمْ مِنْ دُونِهِ فَلا يَمْلِکُونَ کَشْفَ الضُّرِّ مِنْکُمْ وَلا تَحْويلا » ( 2 )
« ( اي رسول ما ) بگو آنان را که جز خدا هستند مي خوانيد ، هرگز قادر بر دفع ضرر و برگردانيدن آن ، از شما نيستند . »
« اُولئِکَ الَّذينَ يَدْعُونَ يَبْتَغُونَ اِلي رَبِّهِمُ الْوَسيلَةَ » ( 3 )
« آنان را که ( کافران به خدايي ) مي خوانند ، خود خواهان وسيله به سوي پروردگار هستند . »
« وَلا تَدْعُ مِنْ دُونِ اللهِ ما لا يَنْفَعُکَ وَلا يَضُرُّکَ » ( 4 )
« جز خدا کسي را مخوان که نه نفعي به تو مي رسانند و نه ضرري »
« اِنْ تَدْعُوهُمْ لا يَسْمَعُوا دُعاءَکُمْ » ( 5 )
« اگر آنان را بخوانيد ، ( چون جمادند ) نمي شنوند . »
« وَمَنْ أَضَلُّ مِمَّنْ يَدْعُوا مِنْ دُونِ اللهِ مَنْ لا يَسْتَجِيبُ لَهُ اِلي يَوْمِ القِيامَةِ » ( 6 )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ اعراف : 194
2 ـ اسراء : 56
3 ـ اسراء : 57
4 ـ يونس : 106
5 ـ فاطر : 14
6 ـ احقاف : 5
________________________________________ 325 ________________________________________
« چه کسي گمراه تر از آن فردي است که جز خدا را مي خواند ، که هرگز به او تا روز قيامت جواب نمي دهد . »
وهابيان از اين آيات چنين نتيجه مي گيرند که دعوت اوليا و صالحان ، پس از درگذشتشان ، عبادت و پرستش آنان به شمار مي رود . اگر کسي در کنار قبر پيامبر و يا در نقطه اي دور بگويد : « يا محمّد » خود اين ندا و دعوت ، عبادت و پرستش است .
صنعاني در کتاب تنزيه الاعتقاد به نقل از کشف الإرتياب ، ص 274 مي نويسد :
« وَقَدْ سَمَّي اللهُ الدُّعاءَ عِبادَةً بِقَوْلِهِ : ( اُدْعُوني أَسْتَجِبْ لَکُمْ ، إنّ الّذينَ يَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبادَتي ) وَمنْ هَتَفَ بِاسْمِ نَبِيٍّ أَوْ صالِح بِشَيْء اَوْ قالَ إشْفَعْ لي اِلَي اللهِ في حاجَتي اَوْ اَشْتَشْفِعُ بِک اِلي الله في حاجَتي أوْ نَحْوَ ذلک أوْ قالَ إقْضِ دَيْني اَوْ إشْفِ مَرِيضي اَوْ نَحوَ ذلِک فَقَدْ دَعا النَّبِيَّ وَالصّالِحَ ، وَالدُّعاءُ عِبادَةٌ بَلْ مُخُّها فَيَکُونُ قَدْ عَبَدَ غَيْرَاللهِ وصارَمُشْرِکاً إذْ لايُتِمُّ التَّوحيدُ اِلاّ بِتَوْحِيدِهِ تَعالي في الإلهِيَّةِ بِاِعْتِقادِ أَنْ لا خالِقَ وَلا رازِقَ غيرُهُ وَفِي الْعِبادَةِ بِعَدَمِ عِبادَةِ غَيْرِهِ وَلَوْ بِبَعْضِ الْعِباداتِ ، وعُبّادُ الأَصْنامِ إنَّما أَشْرکُوا لِعَدَمِ تَوحيدِ اللهِ فِي الْعِبادَةِ » .
« قرآن مطلق دعوت و نداي غير خدا را عبادت خوانده است ، به گواه اين که در آغاز آيه مي گويد : « اُدعُوني اَسْتَجِبْ لَکُمْ » و در ذيل آن مي گويد : « يَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبادَتي » بنابر اين هر کسي پيامبر و يا شخص صالحي را بخواند يا بگويد درباره حاجت من شفاعت کن ، يا بگويد : از تو درباره حاجت خود طلب شفاعت مي کنم . يا بگويد قرض مرا ادا بنما ، يا
________________________________________ 326 ________________________________________
بيمارم را شفا بده و مانند اينها ، در اين صورت اين شخص با اين گفتار ، او را عبادت کرده است و حقيقت پرستش جز خواندن ، چيزي نيست ، در نتيجه چنين دعوت ، غير خدا را پرستيده و مشرک شده است ؛ زيرا بايد توحيدِ الوهي ( 1 ) که ( جز خدا را رازق و خالقي نيست ) با توحيد عبادت که غير او را نپرستيدن است ، همراه باشد . شرکت بت پرستان تنها همين بود که غير او را مي پرستيدند . »
پاسـخ :
شکي نيست که لفظ « دعا » در لغت عرب به معناي « ندا و خواندن » وواژه « عبادت » به معناي « پرستش » است و هرگز نمي توان اين دو لفظ را با هم مترادف و هم معنا شمرد ؛ يعني نمي توان گفت هر ندا و درخواستي عبادت و پرستش است ؛ زيرا :
اولا ؛ در قرآن مجيد لفظ دعوت در مواردي بکار رفته است که هرگز نمي توان گفت مقصود از آن عبادت است ؛ مانند :
« قالَ رَبِّ اِنّي دَعَوْتُ قَوْمي لَيْلا وَنَهاراً » ( 2 )
« گفت : پروردگارا ! من شب و روز قوم خودم را ( به سوي تو ) دعوت کردم . »
آيا مي توان گفت مقصود حضرت نوح اين است که من قوم خود را شب و
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ صنعاني بر خلاف اصطلاح وهابيها ، لفظ « الوهي » به کار برده در صورتي که بايد از نظر آنان لفظ « ربوبي » به کار ببرد .
2 ـ نوح : 5
________________________________________ 327 ________________________________________
روز عبادت کردم ؟ !
« وَما کانَ لي عَلَيْکُمْ مِنْ سُلْطان اِلاّ اَنْ دَعَوْتُکُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لي » ( 1 )
« ( شيطان مي گويد : ) من بر شما تسلّطي نداشتم جز اين که شما را ( به کارهاي زشت ) دعوت کردم شما نيز اجابت کرديد . »
آيا کسي احتمال مي دهد که مقصود از اين که شيطان آنان را دعوت کرد ، اين است که شيطان پيروان خود را پرستيد ؟ در صورتي که اگر پرستش باشد از طرف پيروان شيطان است نه از طرف خود شيطان .
در اين آيات و دهها آيه ديگر که از نقل آنها خودداري مي شود . لفظ دعوت در معناي غير عبادت و پرستش بکار رفته است ، از اين جهت نمي توان گفت دعوت و عبادت مترادف يکديگرند و اگر کسي از پيامبر يا مرد صالحي استمداد کرد و آنان را خواند در اين صورت آنها را عبادت کرده است ؛ زيرا دعوت و ندا اعم از پرستش است . ( 2 )
ثانياً ؛ مقصود از دعا در مجموع اين آيات ، مطلقِ خواندن نيست ، بلکه دعوت خاصي است که مي تواند با لفظ پرستش مرادف باشد ؛ زيرا مجموع اين آيات درباره بت پرستاني وارد شده است که بت هاي خود را خدايان کوچکي مي پنداشتند که برخي از شؤون الهي به آنها سپرده شده و در کار خود نوعي استقلال دارند ؛ ناگفته پيداست که خضوع و تذلّل يا هر نوع گفتار و رفتار در
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ ابراهيم : 22
2 ـ از نظر نسبت گيري ، ميان « خواندن » و « پرستش » عموم و خصوص من وجه است . در مورد استمداد از غير ، به عنوان عامل متکي به خدا ، دعوت صدق مي کند نه عبادت ، اما در ستايشهاي فعلي و عملي مانند رکوع و سجود ، که همراه با اعتقاد به الوهيت شخص است ، عبادت صدق مي کند نه دعا ، و نيز در مواردي مانند نماز هر دو صدق مي کند .
________________________________________ 328 ________________________________________
برابر موجودي به عنوان خداي بزرگ و يا خداي کوچک از اين نظر که او الله و رب و مالک امور شفاعت و مغفرت است ، عبادت و پرستش خواهد بود .
شکي نيست که خضوع بت پرستان و دعا و استغاثه آنان ، در برابر بت هايي بود که آنها را به عنوان مالکان حق شفاعت و . . . توصيف مي کردند و آنها را متصرّفِ مستقل در امور مربوط به دنيا و آخرت مي شناختند و ناگفته پيداست که در اين شرايط ، هر نوع دعوت و درخواستي از اين موجودات ، عبادت و پرستش خواهد بود . روشن ترين گواه بر اين که دعوت و خواندن آنان همراه با اعتقاد به الوهيت آنان بود ؛ آيه زير است :
« فَما اَغْنَتْ عَنْهُمْ آلِهَتُهُمْ الّتي يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللهِ مِنْ شَيْء » ( 1 )
« خداياني را که ـ جز خدا ـ مي پرستيدند ، آنان را بي نياز نساخت . »
بنابر اين ، آيات مورد بحث ارتباطي به محل بحث ما ندارد . موضوع بحث ما درخواست بنده اي از بنده ديگر است که نه او را اِله و رب مي داند و نه مالک و متصرف تام الإختيار در امور مربوط به دنيا و آخرت بلکه او را بنده عزيز و گرامي خدا مي شناسد که او را به مقام رسالت و امامت برگزيده و وعده داده است که دعاي او را درباره بندگان خود بپذيرد ، آنجا که فرموده است :
« وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاءُوکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدوا اللهَ تَوّاباً رَحِيماً » ( 2 )
« اگر آنان وقتي بر خويشتن ستم مي کردند ، نزد تو مي آمدند و از خدا درخواست آمرزش مي نمودند و پيامبر نيز براي آنان طلب آمرزش
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ سوره هود : 101
2 ـ نساء : 64
________________________________________ 329 ________________________________________
مي کرد ، يقيناً خدا را توبه پذير و رحيم مي يافتند . »
ثالثاً ؛ خود آيات ياد شده گواه روشن است که مقصود از دعوت ، مطلق درخواست کار و حاجت نيست بلکه دعوت عبادتي و پرستشي است ، از اين جهت در يک آيه ، پس از لفظ « دعوت » بلافاصله از همان معنا به لفظ عبادت تعبير آورده است ؛ مانند :
« وَقالَ رَبُّکُمْ أُدْعُوني اَسْتَجِبْ لَکُمْ إنَّ الَّذينَ يَسْتَکبِرُونَ عَنْ عِبادتي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرينَ » ( 1 )
همان طور که ملاحظه مي نماييد در آغاز آيه ، لفظ « اُدْعُوني » و در ذيل همان آيه ، لفظ « عبادتي » بکار برده شده است و اين گواه روشن است که مقصود از اين دعوت ، درخواست و يا ناله و استغاثه خاص در برابر موجوداتي بود که آنها را به صفات الهي شناخته بودند .
سيد ساجدين امام زين العابدين ، در دعاي خود مي فرمايد :
« فَسَمَّيْتَ دُعاءَکَ عِبادَةً ، وَتَرْکَهُ اِسْتِکْباراً ، وَتَوَعَّدْتَ عَلي تَرْکِهِ دُخُولَ جَهَنَّمَ داخِرينَ » ( 2 )
« خواندن خود را پرستش ، و ترک آن را کبر ورزي ناميدي و به تارکان آن وعده ورود در آتش در حالت ذلت دادي . »
و گاهي در دو آيه که به يک مضمون مي باشند ، در يک جا لفظ عبادت و در ديگري لفظ دعوت وارد شده است ؛ مانند :
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ غافر : 60
2 ـ صحيفه سجاديه ، دعاي 45 و مقصود آيه 60 سوره غافر است .
________________________________________ 330 ________________________________________
« قُلْ أَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللهِ مالا يَمْلِکُ لَکُمْ ضَرّاً وَلا نَفْعاً » ( 1 )
« بگو آيا جز خدا چيزي را مي پرستيد که براي شما زيان و سودي را مالک نيست . »
و در آيه ديگر مي فرمايد :
« قَلْ اَنَدْعُوا مِنْ دُونِ اللهِ مالا يَنْفَعُنا وَلا يَضُرُّنا » ( 2 )
« بگو آيا جز خدا ، موجودي را بخوانيم که براي ما سود و زياني ندارند ؟ »
در سوره فاطر ، آيه 13 مي فرمايد :
« وَالَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ ما يَمْلِکُونَ مِنْ قِطْمير »
« و به غير او معبوداني را که به خدايي مي خوانيد ، در جهان داراي پوست هسته خرمايي نيستند . »
در اين آيه لفظ « تدعون » بکار رفته در حالي که در آيه ديگري که به همين مضمون است ، لفظ « تعبدون » بکار برده شده است .
« اِنَّ الَّذِينَ تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللهِ لا يَمْلِکُونَ لَکُمْ رِزْقاً » ( 3 )
« غير خدا هر آن کس را شما به خدايي مي پرستيد ، مالک رزق شما نيستند . »
گاهي در يک آيه ، هر دو لفظ وارد شده و در يک معنا به کار رفته است :
« قُلْ اِنّي نُهيتُ اَنْ أَعْبُدَ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللهِ » ( 4 )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ مائده : 76
2 ـ انعام : 71
3 ـ عنکبوت : 17
4 ـ انعام : 56
________________________________________ 331 ________________________________________
« بگو من ممنوعم آنها را بپرستم که شما آنها را مي خوانيد ( مي پرستيد ) » ( 1 )
از خواننده گرامي درخواست مي شود که به « المعجم المفهرس » ماده هاي : « عبد » و « دعا » مراجعه کند تا مشاهده نمايد که چگونه يک مضمون در آيه اي به لفظ عبادت و در آيه ديگر به همان مضمون ، به لفظ « دعوت » وارد شده است و اين خود گواه بر اين است که مقصود از دعوت در اين آيات ، عبادت و پرستش است نه مطلق ندا و صدا کردن .
شما اگر مجموع آيات قرآن را که در آنها لفظ « دعوت » در معناي « عبادت » به کار رفته است ، به دقت مورد بررسي قرار دهيد ، خواهيد ديد که اين آيات يا درباره خداوند است که همه موحدان به الوهيت و ربوبيت و مالکيت او اعتراف دارند ، يا در مورد بت ها است که پرستش گران آنها را خدايان کوچک و مالکان مقام شفاعت مي دانستند ، در اين صورت استدلال با اين آيات براي مورد بحث ـ که دعوت يکي از اوليا و استغاثه فردي به يکي از آنان ، که با هيچ يک از اين صفات قرين و همراه نيست ـ به راستي شگفت آور است !
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ به همين مضمون است ، آيه 66 سوره غافر .
________________________________________ 332 ________________________________________
فصل : 19
ابعاد سياسي و اجتماعي حج
مکتب وهابيگري ، بسان « مارکسيسم » با برخورد حوادث و رويدادها ، که از نظر هدف ، با مکتب کاملا مخالف مي باشد ، رو به تکامل نهاده و به مرور زمان خط و خطوط تازه اي براي مسلمانان مي کشد و احکام جديدي را صادر مي نمايد .
پيروزي انقلاب اسلامي در ايران وحشت فوق العاده اي در سران سياسي مکتب وهابيگري پديد آورد و از نفوذ آن در مناطق مجاور ، سخت نگران شدند و انديشه بيداري ملت ، همواره آنان را رنج مي دهد .
در موسم حج که ملت عزيز و شريف و بپا خاسته ايران به حکم وظيفه انقلابي به تظاهرات پرداخته و ملتهاي مسلمان جهان را به وحدت و يگانگي
________________________________________ 333 ________________________________________
در مقابل آمريکاي جهان خوار ، کمونيسم بين المللي و صهيونيسم دعوت مي کردند ، سياست گذاران سعودي براي تحريم تظاهرات در ايام حج ، دست به سوي روحانيون مکتب دراز کردند تا در اين باره فکري کنند آن را تحريم نمايند .
عبدالعزيز بن باز ، مفتي سعودي ، کليه تظاهرات را ، به بهانه اين که « حج » يک عمل عبادي است و نبايد با مسائل ديگر مخلوط شود ، تحريم کرد و در نتيجه شرطه هاي چماق بدست و مسلّح با ديگر و سايل به اصطلاح « ضد شورش » به جان زائران خانه خدا و ميهمانان عزيز او افتاده و با شتم و سَبّ و تحريک مردم بر ضد آنان و ضرب و جرح ، از زائران خانه خدا پذيرايي کردند و اين حسّاسيت نظام سعودي همچنان ادامه دارد .
اين بخش از کتاب ، در پاسخ به فتواي مفتي سعودي نوشته شده و ابعاد سياسي و اجتماعي اين فريضه بزرگ ، از طريق آيات و روايات و سيره مسلمين تشريح گرديده است :
هدف از تشريع فريضه حج ، دعوت به خضوع در برابر خداست و اين مطلب با توجه به اعمال حج ، کاملا روشن و هويدا است .
عبادت و پرستش حق و طرد پرستش غير او ، از نخستين اعمال حج گرفته تا آخرين عمل آن ، آشکار است و نيازي به تذکر ندارد ، بخصوص اگر اين اعمال با دعاهاي مستحب و اذکاري که پيرامون آنها وارد شده است توأم گردد و از مجموع اين اعمال ، چنين نتيجه گرفته مي شود :
حج ؛ عبادت و پرستش حق است ، در بهترين و زيباترين صورت ممکن .
حج ؛ خضوع در برابر خداي با عظمت است ، در بهترين شکل .
________________________________________ 334 ________________________________________
حج ؛ تضرع و زاري به درگاه حق است ، در عميق ترين نوع آن .
حج ؛ عبادتي است که در آن همه عناصرِ اظهارِ عبوديت و بندگي ، گرد آمده و خضوع و عبوديت ، تقوا و وارستگي از شهوات بريدگي از دنيا ، کاملا در آن به چشم مي خورد .
زائران خانه خدا ، با پوشيدن دو قطعه لباس ، وارستگي خود را از مظاهر مادي به نمايش گذارده و چنين وانمود مي کنند که جز خدا ، همه چيز حتي فرزند ، خانواده و ميهن ، همه و همه را به دست فراموشي سپرده اند و چيزي که محيط فکر زائر خانه خدا را مشغول مي سازد ، جز لبيک گفتن به نداي خداي يگانه ، چيز ديگر نيست .
اين مسأله ، با توجه به اعمال فريضه حج و اماکني که اين اعمال در آنجاها انجام مي گيرد و مواقفي که بايد زائر در آنجا توقف کند ، کاملا واضح و روشن است ، از اين جهت بايد حج را از بزرگترين اعمال عبادي و فرايض مذهبي شمرد .
ولي در کنار اين مطلب سخن ديگري نيز هست و آن اين که آيا اين عمل عبادي در عين عبادت ، بُعد سياسي و اجتماعي نيز دارد يا نه ؟ يا اين که بسان نماز شب فقط و فقط در عبادت و پرستش حق ، بي آن که با مسائل عمومي اسلامي ارتباط داشته باشد ، خلاصه مي گردد ؟
به ديگر سخن ، آيا خدا فريضه حج را بر همه مسلمانان ؛ اعم از زن و مرد و پير و جوان واجب نموده که خداي خود را با اين عمل بپرستند ، بي آن که ـ جز عبادت ـ بُعد سياسي و اجتماعي آن را در نظر داشته باشند ؟ ! يا اين که اين فريضه ، نقطه التقاي عبادت با سياست و مرکز پيوند پرستش خدا با ديگر
________________________________________ 335 ________________________________________
مسائل اجتماعي و اقتصادي است و اين همان مطلبي است که ما ، در اين بحث به دنبال تحقّق آن مي باشيم .
آيات قرآن و احاديث اسلامي و عملِ سلفِ صالح ، دومي را تأييد مي کند . اينک بيان مطلب :
1 ـ ناظر منافع حج گرديم
قرآن کريم ، حج ابراهيمي را به اين صورت توصيف مي کند :
« وَاَذِّنْ فِي النّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوکَ رِجالا وَعَلي کُلِّ ضامِر يَأْتِينَ مِنْ کُلِّ فَجٍّ عَميق .
لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ وَيَذْکُروا اسْمَ اللهِ في اَيّام مَعْلُومات عَلي ما رَزْقَهُمْ مِنْ بَهيمَةِ الأَنْعامِ فَکُلُوا مِنْها وَاَطْعِمُوا الْبائِسَ الْفَقِيرَ .
ثُمَّ ليَقْضُوا تَفَثَهُمْ وَليُوفُوا نُذُورَهُمْ وَلْيَطَّوَّفُوا بِالْبَيْتِ الْعَتِيق .
ذلِکَ وَمَنْ يُعَظِّمْ حُرُماتِ اللهِ فَهُوَ خَيْرٌ لَهُ عِنْدَ رَبِّهِ وَاُحِلَّتْ لَکُمْ اْلأَنْعامُ اِلاّ ما يُتلي عَلَيْکُمْ فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ الأَوْثانِ وَاجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّور .
حُنَفاءَ للهِ غَيْرَ مُشْرِکِينَ بِهِ . وَمَنْ يُشْرِکْ بِاللهِ فَکَأَنَّما خَرَّمِنَ السَّماءِ فَتَخَطَّفَهُ الطَّيْرُ أو تَهْوي بِه الرّيحُ في مَکان سَحيق .
ذلِکَ وَمَنْ يُعَظِّمْ شَعائِرَ اللهِ فَاِنَّها مِنْ تَقْوَي الْقُلُوبِ .
لَکُمْ فيها مَنافِعُ اِلي اَجَل مُسَميًّ ثُمَّ مَحِلُّها اِلَي الْبَيْتِ الْعَتيقِ » ( 1 )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ حج : 31 ـ 27
________________________________________ 336 ________________________________________
« ما به ابراهيم گفتيم همه مردم را به حج دعوت کن ، تا پياده و سواره بر مرکبهاي لاغر ، از هر راه دور بيايند .
تا شاهد منافع گوناگون خويش ( در اين برنامه حيات بخش ) باشند و نام خدا را در ايام معيني بر چار پاياني که خدا در اختيارشان گذاشته است ببرند ( وقتي آنها را قرباني کردند ) از گوشت آنها بخوريد و فقير بي نوا را نيز اطعام نماييد .
بعد از آن بايد آلودگي ها را از خود برطرف سازند و به نذرهاي خود وفا کنند و بر گرد خانه کهن طواف نمايند .
اين است مناسک حج و هر کس که نشانه آيين الهي را بزرگ شمارد ، نزد پروردگارش بر او بهتر است ، چهار پايان بر شما حلال شده ، مگر آنچه که بعداً خواهيم گفت ، از اينها اجتناب کنيد و از سخن باطل و زور بپرهيزيد .
همگي خالصانه خدا را بپرستيد و براي او شرک نورزيد ، هر کس براي خدا شريکي قائل شود همانند آن است که از آسمان به سوي زمين پرت شده و پرندگان او را در نيمه راه مي ربايند و يا اين که تندباد او را به ديار دوري پرت مي کند .
اين است مناسک حج و هر کس شعائر الهي را بزرگ شمارد ، نشانه پاکي قلبهاست .
در اين حيوانات قرباني ، براي شما منافعي است تا روز ذبح آنها ، سپس محل ذبح آنها کنار خانه قديمي است ( در صورتي که احرام براي عمره مفرده باشد ) »
________________________________________ 337 ________________________________________
شما از ميان اين آيات ، تنها آيه دوم را در نظر بگيريد و در مفاد جمله « ولِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ » دقت کافي به عمل آوريد ، تا روشن شود که :
اولا ؛ مقصود از اين منافع که زائران خانه خدا بايد شاهد آن باشند چيست . از اين که اين جمله در مقابل جمله « وَيَذْکُرُوا اسْمَ اللهِ » وارد شده ، به نوعي مي رساند که حج داراي دو بُعد است ؛ بُعدي عبادي که در ذکر و يادِ خدا تجسّم مي يابد و بُعدي اجتماعي که در مسأله مشاهده منافع خلاصه مي گردد .
ثانياً ؛ در اين آيه « منافع » که بيانگر ابعاد اجتماعي و سياسي است ، بر « ذکر الله » ، که ترسيم گر جنبه عبادي اوست ، مقدم شمرده شده است .
ثالثاً ؛ قرآن لفظ منافع را به صورت مطلق و بدون هيچ گونه قيدي آورده است تا شامل هر نوع منافع ؛ اعم از اقتصادي ، سياسي و اجتماعي باشد و ما هرگز حق نداريم اين جمله را بر منفعت خاصي تطبيق کنيم و در هر حال خواه آن را بر منافع اقتصادي منحصر کنيم و يا اعم بدانيم ، اين جمله به قرينه مقابله با جمله بعدي ( ويذکروا اسم اللهّ ) حاکي است که حج علاوه بر عبادت ، قلمرو ديگري دارد که بايد از آن نيز بهره گرفت و نبايد آن را يک عبادت خشک ، بدون اين که پيوندي با زندگي مسلمين داشته باشد ، انديشيد .
خوب است در اينجا پاي سخن رئيس اسبق دانشگاه الأزهر ، شيخ محمود شلتوت بنشينيم تا ببينيم او اين جمله را چگونه تفسير مي کند . وي مي گويد :
« منافعي که حج وسيله شهود و تحصيل آن مي باشد و به صورت نخستين فلسفه حج مطرح شده است ، مفهوم گسترده و جامعي دارد که هرگز در نوعي و يا خصوصيتي خلاصه نمي گردد ، بلکه اين جمله با
________________________________________ 338 ________________________________________
عموميت و شمولي که دارد ، همه منافع فردي و اجتماعي را در برمي گيرد . اگر تزکيه نفس و تقرّب به سوي خدا منفعت است ، مشاوره در ترسيم خطوط گسترش علم و فرهنگ نيز منفعت مي باشد . اگر اين دو ، منفعت به شمار مي روند ، دعوت مسلمانان بر اين که همگي همّت و تلاش خود را در گسترش اسلام متمرکز سازند نيز منفعت محسوب مي شود ، و همچنين . . . از اين جهت اين منافع به مقتضاي زمان واوضاع مسلمانان در هر زمان فرق مي کند . ( 1 )
شيخ اسبق از هر در جاي ديگر مي گويد :
« حج با توجه به موقعيت خاصي که در اسلام دارد و اهدافي که در آن براي فرد و جامعه در نظر گرفته شده ، شايسته است که مردان دانش و فکر ، شخصيتهاي علمي و فرهنگي و مسؤولان سياسي و اداري و آگاهان از مسائل اقتصادي و مالي و معلمان شرع و دين و مردان نبرد و جهاد به آن توجه خاصي بنمايند ( و هر گروهي بهره خود را از آن برگيرند . )
شايسته است از همه طبقات بر اين حرم الهي بشتابند ، دارندگان فکر و انديشه ، نظر و اجتهاد ، ايمان و اهداف بلند در آنجا گرد آيند ، تا ديده شود که چگونه مکه بالهاي رحمت خود را بر آنها برکشيده و کلمه توحيد آنان را در گرد خانه خدا جمع کرده است و در نتيجه به شناسايي يکديگر و مشاوره با هم ، و معاونت يکديگر بپردازند آنگاه همگي به سرزمينهاي خود به صورت امت واحدي بازگردند در حالي که دلها يکي ، و شعور و احساسات آنان نيز يکي است . . . » ( 2 )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ الشريعة والعقيده ، ص 151
2 ـ الشريعة والعقيده ، ص 150
________________________________________ 339 ________________________________________
شايسته دقت است که قرآن پس از آيات ياد شده ، که همگي بيانگر شؤون و منافع حج مي باشد ، سخن را به آيات جهاد و دفاع از حريم اسلام منتهي مي سازد آنجا که مي فرمايد :
« اِنَّ اللهَ يُدافِعُ عَنِ الَّذِينَ آمَنُوا اِنَّ اللهَ لا يُحِبُّ کُلَّ خَوّان کَفُور .
اُذِنَ لِلَّذينَ يُقاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَاِنَّ اللهَ عَلي نَصْرِهِمْ لَقَديرٌ .
الَّذِينَ اُخْرِجُوا مِنْ دِيارِهِمْ بِغَيْرِ حَقٍّ اِلاّ أنْ يَقُولُوا رَبُّنَا اللهُ وَلُوْلا دَفْعُ اللهِ النّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْض لَهُدِّمَتْ صَوامِعُ وَبَيعٌ وَصَلَواتٌ وَمَسجِدُ يُذْکَرُ فيهَا اسْمُ اللهِ کَثيراً ، وَلَيَنْصُرَنَّ اللهُ مَنْ يَنْصُرُهُ اِنَّ اللهِ لَقَوِيٌّ عَزيزٌ .
اَلَّذينَ اِنْ مَکَّنّاهُمْ فِي الأَرضِ أَقامُوا الصَّلوةَ وَآتَوُا الزّکوةَ وَاَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنْکَرِ وَللهِِ عاقِبَةُ الأمُورِ . » ( 1 )
« به آنها که از طريق جنگ تجاوز شده است ، اذن داده شد از خود دفاع کنند ؛ زيرا که مورد ستم قرار گرفته اند و خدا بر نصرت آنان توانا است .
آنان که بنا حق از خانه هاي خود بيرون رانده شده اند ( جرمي نداشتند جز اين که مي گفتند ) خدا پروردگار ماست و اگر خدا برخي از آنها را به وسيله برخي ديگر دفع نکند مرکز عبادت از قبيل ديرها و صومعه ها و معابد و مساجدي که نام خدا در آنها بسيار برده مي شود ويران مي گردد ، و خداوند کساني را که او را ياري مي کنند ياري مي نمايد خداوند توانا و قدرتمند است .
ياران خدا کساني هستند که هرگاه در روي زمين قدرت پيدا کنند نماز را
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ حج : 48 ـ 41
________________________________________ 340 ________________________________________
بپا مي دارند و زکات را مي دهند و امر به معروف و نهي از منکر مي کنند و سرانجام کارها در دست خداست . »
آيا آوردن آيات مربوط به جهاد و دفاع ، پس از آيات حج و همراه ساختن آيات حج و جهاد با يکديگر ، بي جهت و از روي تصادف است ؟ ! حاشا که قرآن آيات نامتناسب را در يک جا گرد بياورد و پيوند آنها را رعايت نکند .
وحدت سياق و لزوم ارتباط ميان اين دو گروه از آيات ، ما را بر آن مي دارد که بپذيريم ميان حج و جهاد و کنگره فکري و ميدان دفاع و عمل ، رابطه خاصي وجود دارد و آن اين که سرزمين حج بهترين نقطه اي است که مسلمانان از طريق زعماي فکري و روحي ، در مدت اقامت خود در اين سرزمين ، آنچنان آمادگي فکري و روحي پيدا کنند که بتوانند دماغ کبر و استکبار را به خاک بمالند و استعمار و استعمارگر را به زانو درآورند .
آري اين کنگره عظماي الهي ، که از نمايندگان هر نقطه اي در آنجا گرد مي آيند ، بهترين فرصتي است که متفکران آنها دور هم جمع شوند و موقف سياسي و دفاعي خود را به بحث بگذارند و در برابر دشمنان صف واحدي را تشکيل دهند و به دشمن درسي را بدهند که هرگز فراموش نکند . هر چند اين وظيفه منحصر به ايام حج و مکان آن نيست بلکه مسلمانان بايد با حذف هر نوع حدود زماني و مکاني ، به نبرد با دشمن بپردازند ولي ايام حج و اجتماع مسلمانان در آن مواقف ، بهترين فرصت براي انجام اين وظيفه الهي است .
اين تنها شيخ « شلتوت » نيست که منافع وارد در آيه را بصورت عموم تفسير مي کند بلکه مفسّر ديرينه اهل سنت ؛ « طبري » پس از نقل اقوالي پيرامون آن ، شايسته ترين قول در تفسير آيه را اين مي داند که بگوييم : خدا از
________________________________________ 341 ________________________________________
اين جمله ، معناي کلي را قصد کرده است و آن اين که مسلمانان هر نوع منافعي که موسم آن را دربردارد ، درک کنند و بديگر سخن هر نوع منافع دنيوي و اخروي را به دست بياورند و هرگز روايت و يا حکم عقلي اين جمله را از معناي وسيع آن ، به معناي خاص تخصيص نداده است . ( 1 )
2 ـ کعبه قوام زندگي است
قرآن مجيد کعبه و بيت حرام را با جمله « قياماً لِلنّاس » توصيف مي کند آنجا که مي فرمايد :
« جَعَلَ اللهُ الْکَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرامَ قِياماً لِلنّاسِ وَالشَّهْرَ الْحَرامَ وَالْهَدْيَ وَالْقَلائِدَ ذلِکَ لِتَعْلَمُوا اَنَّ اللهَ يَعْلَمُ ما فِي السَّمواتِ وَما فِي الأَرْضِ وَاَنَّ اللهَ بِکُلِّ شَيء عَليمٌ . » ( 2 )
« خداوند کعبه را قوام ( حيات ) مردم قرار داده و همچنين ماه حرام و قربانيهاي بي نشان و با نشان را . اين احکام به خاطر آن است که بدانيد خداوند به آنچه که در آسمانها و زمين است ، و به همه چيز دانا است . »
کلمه قيام که در اين آيه آمده ، در آيه ديگري نيز آمده است ، آنجا که مي فرمايد :
« وَلا تُؤتُوا السُّفَهاءَ أَمْوالَکُمْ الَّتي جَعَلَ اللهُ لَکُمْ قِياماً . » ( 3 )
« هرگز اموال خود را که خداوند وسيله قوام زندگي شما قرار داده ، به دست
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ تفسير طبري ، ج 17 ، ص 108 طبع بيروت .
2 ـ مائده : 97
3 ـ نساء : 5
________________________________________ 342 ________________________________________
سفيهان نسپاريد . »
« قيام » در اينجا به معناي « قوام » است و در حقيقت مرادف با الفاظ « عماد » و « سناد » مي باشد و معناي آيه اين است که : « مراسم حج و زيارت کعبه و حضور در کنار خانه خدا ، قوام زندگي دنيوي و اخروي جامعه اسلامي است . »
اجتماع در موسم ، نه تنها حيات معنوي مسلمانان را تأمين مي کند بلکه مايه تأمين همه نوع عنصري است که در حيات فردي و اجتماعي ما دخالت دارد ، دقت در معناي آيه ما را به يک معناي وسيع رهبري مي کند و آن اين که آنچه با مصالح مسلمين در ارتباط است و قوام حيات و کيان آنها به شمار مي رود در اين مراسم تأمين مي شود ، آيا با چنين اطلاق و گسترده گويي ، جا دارد که ما آن را فقط و فقط در مصالح مربوط به عبادت و پرستش خلاصه کنيم ؟
چه مصلحتي بالاتر از يک عمل سياسي که به مسلمانان در برابر استعمار و استثمار تشکل و وحدت و سپس مقاومت و ايستادگي بخشد و آنان را در صف واحدي قرار دهد که همگي در برابر دشمن جبهه واحدي تشکيل دهند . قرآن به اولياي سفيهان اجازه نمي دهد که اموال خود را ، که مايه قوام زندگي آنها است ، به سفيهان بسپارند و مي فرمايد :
« اموال خود را که وسيله قووام زندگي شما است به دست سفيهان نسپاريد . »
آيا با توجه به مضمون اين آيه ، صحيح است موسم حج در اختيار کساني قرار گيرد که آن را نمي شناسد و از نقش آن در حيات پوياي مسلمين بکلي
________________________________________ 343 ________________________________________
غافلند ؟
براي اين که خواننده گرامي از نظر مفسّران ، که همگي بر محور واحدي دور مي زنند ، آگاه شود ، برخي از تصريحات آنان را پيرامون جمله « قِياماً لِلنّاس » مي آوريم :
طبري مي گويد : خداوند کعبه و بيت الحرام را براي مردم قوام ( زندگي ) قرار داده است .
آنگاه اضافه مي کند :
« وَجَعَلَها مَعالِمَ لِدينِهِمْ وَمَصالِحَ أُمُورِهمْ »
« کعبه را محل نشانه هاي آيين مردم و پايگاه مصالح امور آنها قرار داده است . » ( 1 )
مؤلف « المنار » در تفسير آيه ياد شده چنين مي نويسد :
« خداوند کعبه را قوام کارهاي ديني مردم قرار داده ؛ بگونه اي که تهذيب گر اخلاق آنان و پرورش دهنده نفوسشان است ، آنهم از طريق فريضه حج که بزرگترين رکن دين ماست و آن عبادتي است معنوي که ابعاد اقتصادي و اجتماعي را در بردارد . »
آنگاه اضافه مي کند :
اين « جعل » در آيه « جَعَلَ الله . . . » اعم از جعل تکويني و تشريعي است که تضمين گر همه نوع مصالح ديني و دنيوي مردم است . ( 2 )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ تفسير طبري ، ج 7 ، ص 49
2 ـ المنار ، ج 7 ، ص 119
________________________________________ 344 ________________________________________
3 ـ اعلام بيزاري در موسم حج
شما اگر در عموميت جمله هاي « لِيَشْهُدوا منافِعَ لهم » و يا « قِياماً للنّاس » شک و ترديد کنيد ، هرگز نمي توانيد در عمل نماينده پيامبر گرامي در موسم حج ، که صد در صد يک عمل سياسي بوده ، ترديدي بخود راه دهيد .
زيرا پيامبر گرامي در سال نهم هجرت علي ( عليه السلام ) را مأمور کرد قطعنامه اي را که متضمن اعلام بيزاري از مشرکان بود در موسم حج قرائت نمايد و اين زماني بود که شانزده آيه از آغاز سوره برائت بر قلب پيامبر گرامي نازل شد که آغاز آنها عبارت است از :
« بَراءَهٌ مِنَ اللهِ وَرَسُولِه اِلَي الَّذِينَ عاهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِکينَ . فَسيحُوا فِي الأَرْضِ اَرْبَعَةَ أَشْهُر وَاعْلَمُوا اَنَّکُمْ غَيْرُ مُعْجِزِيِ اللهِ وَاَنَّ اللهَ مُخْزِي الْکافِرينَ . وَاَذانٌ مِنَ اللهِ وَرَسُوله اِلَي النّاس يَوْمَ الحَجِّ الأَکْبَرِ اَنَّ اللهَ بَريءٌ مِنَ الْمُشْرِکينَ وَرَسُولُهُ فَاِن تُبْتُمْ فَهُوَ خَيْرٌ لَکُمْ وَاِنْ تَوَلَّيْتُمْ فَاعْلَموُا اَنَّکُمْ غَيْرُ مُعْجِزي اللهِ وَبَشِّر الَّذِينَ کَفَرُوا بِعذاب اَليم » ( 1 )
« اعلام بيزاري است از جانب خدا و رسول او به آن گروه از مشرکان که با آنها پيمان بسته ايد ( به آنان برسانيد که ) مي توانيد در روي زمين چهار ماه آزادانه گردش کنيد و بدانيد که شما خدا را عاجز نخواهيد کرد و خدا کافران را خوار خواهد نمود . اين اعلامي است از جانب خدا و رسول او به مردم در روز حج اکبر که خدا و رسول او از مشرکان بيزار است . اگر توبه کرديد براي شما نکوست و اگر روي برگردانيد ، بدانيد که شما خدا را
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ توبه : 3 ـ 1
________________________________________ 345 ________________________________________
عاجز نخواهيد کرد و گروه کافر را به عذاب دردناک بشارت ده »
اميرمؤمنان پس از قرائت اين آيات ، قطعنامه اي را که متضمن مواد چهارگانه بود ، به اين شرح ايراد کرد و گفت : هان اي مشرکان :
1 ـ بت پرستان حق ندارند وارد خانه خدا شوند .
2 ـ طواف با بدن برهنه ممنوع است .
3 ـ بعد از اين ، هيچ بت پرستي در مراسم حج شرکت نخواهد کرد .
4 ـ کساني که با پيامبر پيمان عدم تعرض بسته اند و از اوّل به پيمان خود وفادار بوده اند ، پيمان آنان محترم است و تا انقضاي وقت پيمان ، جان و مالشان محترم مي باشد ، ولي به مشرکاني که با مسلمانان پيماني ندارند و يا عملا پيمان شکني کرده اند ، از اين تاريخ ( دهم ذي حجه ) چهار ماه مهلت داده مي شود که تکليف خود را با حکومت اسلامي روشن سازند ، يا بايد به گروه موحدان و يکتاپرستان بپيوندند و هر نوع مظاهر شرک و دوگانه پرستي را درهم بکوبند و يا آماده جنگ و نبرد گردند . ( 1 )
چه عملي سياسي تر از اين ، که در بحبوحه فريضه حج آنهم در حالي که مشرکان و مسلمانان سرگرم طواف و يا مشغول رمي جمره بودند ، ناگهان علي روي نقطه بلندي قرار مي گيرد و به لغو بخشي از پيمانها مبادرت ميورزد و به مشرکان شبه جزيره چهار ماه مهلت مي دهد که يا شرک را ترک گويند و به صفوف موحدان بپيوندند و يا آماده جنگ و نبرد شوند .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ تفسير طبري ، ج 10 ، ص 47 ؛ سيره ابن هشام ، ج 4 ، ص 545
________________________________________ 346 ________________________________________
4 ـ قصيده سياسي فرزدق در مسجد الحرام
روزي در يکي از مراسم حج که هشام فرزند عبدالملک حضور داشت و طواف خانه با ازدحام عجيبي روبرو بود ، هشام چندين بار خواست حجر اسود را استلام کند . اما موج جمعيت به او مجال نداد و هشام به ناچار گوشه اي نشست و به تماشا پرداخت . ناگهان چشمش به مردي لاغر اندام ، خوش سيما و نوراني افتاد که آهسته آهسته به سوي « حجرالاسود » گام برمي دارد و همه مردم به او احترام مي کنند و بي اختيار عقب مي روند که او حجر را استلام کند ، مردم شام که دور فرزند عبدالملک بودند از او پرسيدند اين مرد کيست ؟ هشام در حالي که او را به خوبي مي شناخت از معرفي امام خودداري کرد و به دروغ گفت : نمي شناسم .
در اين هنگام شاعري به نام « فرزدق » که از حرّيت و آزادي خاصي برخوردار بود ، بي درنگ اشعاري چند سرود و امام سجاد را به خوبي معرفي کرد ، بخشي از ابيات آتشين فرزدق چنين است :
هَذا الذي تَعْرِفُ البطحاءُ وَطْأَتَهُ * * * وَالْبَيْتُ يَعْرِفُهُ وَالْحِلُّ والْحَرَمُ
هذا بنُ خَيْرِ عِبادِ اللهِ کلِّهُمُ * * * هذا التَّقِيٌّ الطّاهرُ العَلَمُ
هذا بنُ فاطِمَةَ اِنْ کُنْتَ جاهِلَهُ * * * بِجَدّه أنبياءُ اللهِ قَدْ خُتُم
يَکادُ يُمْسِکُهُ عِرْفانُ راحَتِهِ * * * رُکْنُ الْحَطيمِ اِذا ما جاءَ يَسْتَلِمُ ( 1 )
« اين کسي است که خاک بطحاء جاي پاي او را مي شناسد و کعبه و حرم و خارج آن به خوبي با او آشنايند »
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ الأغاني ، 5 ج 21 ، ص 376 و 377 ؛ مناقب ابن شهر آشوب ، ج 4 ، ص 169 و قصيده ياد شده فرزدق در بسياري از کتابهاي تاريخي و ادبي آمده است . شک و ترديد در صحت اين اشعار ، نوعي مخالفت با اخبار متواتر است .
________________________________________ 347 ________________________________________
« اين فرزند بهترين بندگان خدا است . او است پرهيزگار و پيراسته و پاک و شناخته شده »
« اگر او را نمي شناسي ، او فرزند فاطمه دخت پيامبر گرامي است پيامبري که باب نبوت به وسيله او براي هميشه ختم شده است »
« نزديک است که « حجرالاسود » ، هنگامي که او آن را استلام کند ، ديگر آن دست آشنا را رها نسازد »
اشعار فرزدق آن چنان مؤثر افتاد که هشام را خشمگين کرد ، فوراً دستور توقيف او صادر شد و امام پس از آگاهي از تعهد او ، از وي دلجويي کرد .
5 ـ ابعاد اجتماعي و سياسي حج در احاديث اسلامي
تا اين جا از آيات و شيوه کار پيامبر روشن گشت که حج در حالي که يک عمل عبادي است ، ابعاد سياسي بارزي دارد که خود رسول گرامي گاهي بدان عينيت مي بخشيد و در احاديث و کلمات پيامبر نيز به اين ابعاد اشاره شده است که برخي را مي آوريم :
از رسول گرامي سخناني به اين ترتيب در کتاب « التاج الجامع للاصول » جلد 2 ، صفحه 99-98 نقل شده است :
1 ـ بهترين جهاد حجي است که پذيرفته و قبول شده باشد . ( 1 )
2 ـ حج و عمره مفرده ، جهاد همگاني است و در آن ، زن و مرد و ناتوان و توانا شرکت مي کنند . ( 2 )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ اَفْضَلُ الْجَهادِ حَجٌ مَبْرُورٌ .
2 ـ جِهادُ الْکَبِير والصَّغير والضَّعيف وَالْمَرأَةِ ، وَالْحَجُّ وَالْعُمْرَةُ .
________________________________________ 348 ________________________________________
3 ـ آيا براي زنان جهادي است ؟ بله براي زنان جهادي است که در آن جنگ مطرح نيست و آن شرکت در مراسم حج است . ( 1 )
4 ـ گروه برگزيده نزد خدا سه طايفه اند : مجاهد ، زائر خانه خدا براي حج و زائر خانه خدا براي عمره . ( 2 )
در اين احاديث « حج » ، جهاد همگاني و يا جهاد زن معرفي شده است و در حديث آخر ، جهاد کننده با زائر خانه خدا به عنوان گروه برگزيده معرفي شده اند که خدا آنها را دعوت کرده است .
اگر در اين روايت ، حج ، جهاد خوانده شده است ، بايد ميان اين دو ، نوعي نشانه و همرنگي وجود داشته باشد تا بتوان نام « جهاد » را بر « حج » اطلاق کرد و يکي از علل نام گذاري حج به جهاد اين است که :
حج بسان جهاد است در آثار و اهداف ، و اين فريضه الهي در عين عبادت ، تلاش خاصي در موضع معيني است و نقشه هاي جهاد عملي و وسائل ارتباط و نحوه همکاري مسلمانان با يکديگر در همين مراسم طرح ريزي مي شود .
6 ـ سخنان سياسي پيامبر در مراسم حج
اجتماع عظيم و با شکوهي در مسجد الحرام ، گرد خانه خدا پديد آمده بود ، مسلمانان و مشرکان و دوست و دشمن در کنار هم قرار داشتند و هاله اي از عظمت اسلام و بزرگواري پيامبر ، محوطه مسجد را فرا گرفته بود .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ نَعَم عَلَيْهِم جَهادٌ لا قِتالَ فِيهِ ، الحَجُّ وَالْعُمْرَةُ .
2 ـ وَفْدُ اللهِ ثَلاثَةَ : الغازي والحاجُّ وَالمُعْتَمِرُ .
________________________________________ 349 ________________________________________
در اين هنگام پيامبر گرامي داد سخن داد و سيماي واقعي دعوت خود را که تقريباً بيست سال از آغاز آن مي گذشت ، براي مردم ترسيم کرد . فرازهايي از آن گفتار تاريخي را در ذيل مطالعه مي کنيم :
الف : اي مردم ، خداوند در پرتو اسلام افتخارات دوران جاهليت و مباهات به وسيله انساب را از ميان شما برداشت ، همگي از آدم بوجود آمده ايد و او نيز از گِل آفريده شده است . بهترين مردم کسي است که از گناه و نافرماني چشم بپوشد . ( 1 )
ب : مردم ! عرب بودن جزء ذات شما نيست ، بلکه آن تنها زباني گويا است و هر کس در انجام وظيفه خود کوتاهي کند ، افتخارات پدري او را به جايي نمي رساند و کمبود کار او را جبران نمي کند . ( 2 )
ج : همه مردم در روزگار گذشته و حال ، مانند دندانه هاي شانه مساوي و برابرند ، و عرب بر عجم و سرخ بر سياه برتري ندارند . ملاک فضيلت تقوا و پرهيزگاري است . ( 3 )
د : من تمام دعاوي مربوط به جان و مال و همه افتخارات موهوم دوران گذشته را زير پاي خود نهاده ، و تمام آنها را بي اساس اعلام مي نمايم . ( 4 )
هـ : مسلمان برادر مسلمان است و همه مسلمانان برادر يکديگرند و در برابر اجانب حکم يک دست را دارند . خون هر يک با ديگري برابر
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ أيُّها النّاسُ إنَّ اللهَ قد أَذْهَبَ عَنکُم نَخْوَةَ الجاهليَّةِ وتَفاخُرَها بِابائِها اَلا إنَّکُمْ مِنْ آدَمَ وآدَمُ مِنْ طين اَلا إنَّ خيرَ عباد اللهِ عبد إتَّقاهُ .
2 ـ أَلا اِنّ الْعَرَبيَّةَ ليست بأب والد وَلکِنَّها لِسانٌ ناطِقٌ فَمَن قَصَّرَ عَمَلُهُ لَمْ يَبلُغْ بِه حَسَبُهُ .
3 ـ إنَّ النّاسَ مِنْ لَدُن آدَمَ إلي يومِنا هذا مِثْلُ اَسْنانِ المُشْطِ لا فَضْلَ لِلْعَرَبيّ عَلَي الْعَجَمِيِّ وَلا لِلأَحْمَرِ عَليَ اْلأَسْوَدِ اِلاّ بِالتَقوي .
4 ـ اَلا إنَّ کُلَّ مال وَمَأْثُرَة وَدَم في الْجاهِلّيةِ تَحْتَ قَدَمَيَّ هاتَيْنِ .
________________________________________ 350 ________________________________________
است . کوچکترين آنها از طرف مسلمانان مي تواند تعهد نمايد . ( 1 )
و : پس از اين آيين عقب گرد نکنيد که برخي بعض ديگر را گمراه کرده و مالک يکديگر بشويد . ( 2 )
ز : خونها و اموال شما براي شما حرام است و محترم ؛ مانند احترام امروز و اين ماه و اين بلد . ( 3 )
ح : خونهايي که در جاهليت ريخته شده است ، همگي بدون اثر اعلام مي شود و نخستين خوني را که زير پاي مي نهم خون ربيعه فرزند حارث است . ( 4 )
ط : هر مسلماني برادر مسلمان ديگر است و مسلمانان برادرند چيزي از مال او بر ديگري حلال نمي شود مگر اين که با طيب خاطر آن را ببخشد . ( 5 )
ي : سه چيز است که قلب مرد مؤمن بر آن خيانت نمي کند .
1 ـ اخلاص عمل براي خدا .
2 ـ خيرخواهي به پيشوايان حق .
3 ـ ملازمت به اجتماع مؤمنان . ( 6 )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ اَلْمُسْلِمُ أَخُ الْمُسْلِمُ وَالْمُسْلِمُونَ اِخْوَةٌ ، وَهُمْ يدٌ واحدةٌ عَلي مَنْ سِواهُمْ ، تَتَکافَؤُدِمائُهُمْ يَسْعي بِذِمَّتِهِمْ أدْناُهُمْ .
2 ـ لا تَرْجِعُوا بَعْدي کُفّاراً مُضِلّين يَمْلِکُ بعضُکُمْ رِقابَ بعْض .
3 ـ إنَّ دِمائَکُمْ وَأمْوالَکُمْ عَلَيْکُمْ حَرامٌ کَحُرْمَةِ يَوْمِکُمْ هذا في شَهرِکُمْ هذا ، في بِلَدِکُم هذا .
4 ـ وَدماءُ الْجاهِليةِ مَوْضُوعٌ وَأوّلُ دَم اَضَعُهُ دَمُ رَبِيعةِ بْنِ حارِث .
5 ـ إنَّ کُلَّ مُسْلِم أَخُ الْمُسْلِمِ وَإنَّ الْمُسْلِمِينَ اِخْوَةٌ ، فَلا يَحِلُّ لإمْرِيء مِنْ أخِيهِ اِلاّ ما اَعْطاهُ ، عَنْ طِيبِ نَفْسِهِ مِنْهُ .
6 ـ ثَلاثٌ لا يَغُلُّ عَلَيْهِنَّ قَلْبُ امْرِيء مُسْلم ؛ اِخْلاصُ الْعَمَل للهِ والنَّصِيحَةُ لأَئِمَّةِ الْحَقِّ وَاللُّزُومُ لِجَماعَةِ الْمُؤْمِنِينَ . مدارک ما در نقل اين فرازها : روضه الکافي ، ض 246 « سيره ابن هشام » ج 2 ، ص 412 ، المناري واقدي ، ج 2 ، ص 8826 و غيره .
________________________________________ 351 ________________________________________
7 ـ شعارهاي سياسي در فتح مکه
مسلمانان هنگام فتح مکه در برابر ديدگان حيرت زده مشرکان مأمور شدند که در ضمن انجام فريضه حج دعاي ياد شده در زير را که سراسر شعار توحيدي و حماسي است سر دهند و همگي بگويند :
« لااله الاالله وحده لاشريک له وله الملک وله الحمد يُحيي ويميت وهو علي کل شيء قدير . »
« لااله الاّ الله وحده وحده ، أنجز وعده ، ونصر عبده وهزم الاحزاب وحده » . ( 1 )
« نيست خدايي جز او ، براي او شريکي نيست ، حکومت از آن او است . و ستايش به او اختصاص دارد . زنده مي کند و مي ميراند . او بر همه چيز توانا است . »
« نيست خدايي جز او ، تنهاي تنها است ، وعده خود را به پايان رسانيده ، بنده خود را کمک کرده و به تنهايي قدرتهاي بهم پيوسته را درهم شکست . »
8 ـ اشارات و تلويحات
رسول گرامي ، در تعيين بُعد سياسي حج ، به اين مقدار از بيان اکتفا نکرده ، گاهي به طور اشاره و تلويح مي رساند که جزئي ترين اعمال حج ، از بعد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ به کتابهاي حج صحيح بخاري مسلم و غيره مراجعه شود .
________________________________________ 352 ________________________________________
سياسي دور نيست تا آنجا که در سعي ميان صفا و مروه در نقطه خاصي به مشي و راه رفتن خود سرعت بخشيد تا از اين طريق شايعه مشرکان را که مهاجران و ياران پيامبر در اثر بدي آب و هواي مدينه ، ضعيف و ناتوان شده اند ، تکذيب کند ، از اين جهت در « عمره قضا » هم در سعي و هم در طواف دستور داد تا به سرعت و بحالت دويدن طواف و سعي کنند تا قدرت و قوت خود را به مشرکان ارائه کنند . ( 1 )
رسول گرامي در نماز طواف در رکعت نخست ، سوره توحيد و در رکعت دوم سوره کافرون را تلاوت کرد ، همگي آگاهيم که مفاهيم اين دو سوره چه ابعادي را در بردارد و چگونه هر نوع انديشه غير توحيدي و يا پيوستن به يکي از اردوگاه هاي کفر را رد و منع مي کند .
در تاريخ است که مسلمانان هنگام استلام حجر چنين مي گفتند :
بِسْمِ اللهِ واللهُ اکبرُ علي ما هَدانا لا إلهَ الاّ الله لا شَريکَ لَه آمنتُ بِاللهِ وَکفَرْتُ بالطاغِوت . » ( 2 )
9 ـ ابعاد سياسي حج در سخنان پيشوايان معصوم
1 ـ امام صادق ( عليه السلام ) پيرامون فلسفه حج و اسرار تشريع آن چنين مي فرمايد :
« وَجَعَل فِيهِ الإجتماعَ مِنَ المَشْرِقِ والْمَغْرِبِ لِيَتَعارَفُوا ولِتُعْرَفَ آثارُ رسولِ اللهِ وتُعْرفَ أخبارُهُ ولا تُنْسي ، ولو کانَ کلُّ قَوْم إنَّما
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ جامع الاصول ، ج 4 ، کتاب حج .
2 ـ تاريخ مکه ، ج 1 ، ص 339 نگارش ابو الوليد ازرقي .
________________________________________ 353 ________________________________________
يَتَّکلُونَ عَلي بِلادِهِمْ وما فيها هَلَکُوا ، وخَرِبَتِ الْبِلادُ وَسَقَطَ الْجَلْبُ وَالأَرْباحُ وعَمِيَتِ اْلأَخْبارُ وَلَمْ يَقِفُوا عَلي ذَلِکَ ، وذلک عِلَّةُ الْحَجِّ » . ( 1 )
« در سرزمين مکه اجتماعي از شرق و غرب پديد آورد تا همديگر را بشناسند و آثار رسول الله ( احاديث و اخبار ) شناخته شود و فراموش نشود و اگر هر گروهي به آنچه که در سرزمينهاي خود جريان دارد تکيه مي کرد ، نابود مي شدند و بلاد روي زمين رو به ويراني مي گذاشت و امر تجارت و بازرگاني به تباهي مي گراييد اخبار و گزارشها به دست افراد نمي رسيد اين است فلسفه حج . »
اين جمله مي رساند که حج داراي ابعاد علمي ، اقتصادي و سياسي است و در حقيقت موسم حج حلقه اتصالي است ميان مسلمانان که از اين طريق به تبادل اخبار و اوضاع جاري جهان و کسب آگاهي از آثار و سنتهاي رسول خدا که از طريق صحابه و تابعان و محدثان در شرق و غرب عالم پخش شده ، بپردازند و در ضمن هر گروهي متاع بلاد خود را در آنجا عرضه کرده و راه بازرگاني و نحوه مبادله کالاها شناخته شود .
2 ـ و باز امام صادق ( عليه السلام ) مي فرمايد :
« ما مِنْ بُقْعة أَحَبُّ اِلَي اللهِ مِنَ المَسْعي لأِنَّه يُذَلُّ فِيهِ کُلُّ جَبّار » . ( 2 )
هيچ نقطه اي از جهان براي خدا محبوبتر از محل سعي بين صفا و مروه نيست زيرا در اين نقطه همه گردنکشان خوار و ذليل مي شوند و عبوديت و
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ بحار الانوار ، ج 99 ، ص 33 نقل از علل الشرايع صدوق .
2 ـ بحارالانوار ، 19 ، ص 49
________________________________________ 354 ________________________________________
بندگي خود را به نمايش مي گذارند .
3 ـ تاريخ به روشني گزارش مي دهد که سلف صالح از صحابه و تابعان ، از اين موسم به نفع اسلام و مسلمانان بهره مي گرفتند و نطفه بسياري از حرکتها و جنبشهاي آزاديبخش در اين موسم بسته مي شد و ملتها را به پرخاشگري و ستيزه جويي با حُکّام ظالم دعوت مي کردند در اين مورد کافي است به سخنان حسين بن علي در روز منا گوش فرا دهيم . آن حضرت در موسم حج فرزندان هاشم و شخصيتهاي بزرگ و زنان و علاقمندان آنان و حتي گروهي از انصار را ، که به وي علاقه داشتند ، در سرزمين منا گرد آورد ، بگونه اي که جمعيتي متجاوز از هزار نفر پاي سخنراني اش حاضر شدند . در اين موقع فرزند پيامبر در حالي که صحابه و فرزندانشان سراپا گوش بودند سخنان خود را چنين آغاز کرد :
اَمّا بَعْدُ فِانَّ هذَا الطّاغِيةَ قَدْ صَنَعَ بِنا ما قد عَلِمْتُم وَرأيتُمْ وَشَهِدْتُمْ وبَلَغَکُم وإنّي أُريدُ أَنْ اَسْأَلَکُمْ عَنْ أشْياءَ فَاِنْ صَدَقْتُ فَصَدِّ قُوني وإنْ کَذِبْتُ فَکَذِّبُوني اِسمَعُوا مَقالَتي وَاکْتُموا قَوْلي ثُمَّ ارْجِعُوا إلي أَمصْارِکُمْ وقَبائِلِکُم مَنْ أَمَّنْتُمُوهُ وَوَثَقْتُمْ بِهِ فَادْعُوهُم إلي ما تَعْلَمُونَ فَإِنِّي أَخافُ أَنْ يَنْدَرِسَ هذَا الْحَقُّ وَيَذْهَبَ وَاللهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَو کَرِهَ الْکافِرون . . . » ( 1 )
« پس از ستايش خدا و درود بر پيامبر او ، اي مردم بدانيد که اين طغيانگر ( معاويه ) همانطور که مي دانيد و ديده ايد و به شما رسيده است ، چه کارهاي بدي درباره ما انجام داد ! من از شما اموري را سؤال مي کنم اگر
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ کتاب سليم بن قيس التابعي الکوفي الهلالي ، ص 18
________________________________________ 355 ________________________________________
راست مي گويم مرا تصديق کنيد و اگر دروغ مي گويم سخن مرا تکذيب کنيد ، هم اکنون سخن مرا بشنويد و آن را در دل پنهان داريد سپس به بلاد و اوطان و ميان قبائل خود باز گرديد ، هر فردي که او را امين مي شماريد و به او اعتماد داريد او را به آنچه که مي دانيد ( وظيفه شرعي ) ، دعوت کنيد من مي ترسم که آيين حق فرسوده گردد و محو شود هر چند خدا پايان رسان نور خود است ، اگر چه کافران آن را بد شمارند . »
آنگاه حسين ( عليه السلام ) بخشي از آياتي را که در حق خاندان پيامبر فرود آمده است ، تلاوت کرد و به مردم سوگند داد که در بازگشت به بلاد خود سخنان او را به آن گروه از مردم که اعتماد دارند برسانند سپس از کرسي خطابه پايين آمد و مردم متفرق شدند .
* * *
اين تنها حسين بن علي نيست که از اين اجتماع عظيم بهره برداري کرد ، حتي برخي از اهل کتاب که تحت حمايت حکومت اسلامي مي زيستند ، گاهي که مورد تعدي قرار مي گرفتند ، در اين مراسم دادخواهي کرده و حق خود را از حاکم اسلامي مي طلبيدند و اين گواه بر وجود چنين سنّتي در ميان مسلمانان مي باشد .
تاريخ مي گويد :
يکي از قبطيان در دوران حکومت عمرو عاص در مصر با فرزند حاکم به مسابقه پرداخت و در مسابقه پيشي گرفت ، پيروزي يک قبطي بر فرزند حاکم ، بر عمروعاص و فرزندش گران آمد و سرانجام به وسيله فرزند
________________________________________ 356 ________________________________________
عمرو مضروب شد .
قبطي در موسم حج جريان را به حاکم وقت ( عمر بن خطاب ) رسانيد و مظلوميت خود را تشريح کرد ، عمر فرزند عاص را طلبيد و جمله معروف خود را در اين مورد گفت :
« مَتي إسْتَعْبَدْتُمُ الناسَ وقَدْ وَلَدَتْهُمْ اُمَّهاتُهُمْ أَحْراراً . » ( 1 )
« از چه زماني مردم را برده خود قرار داده ايد در حالي که آنان آزاد از مادران زاييده شده اند ؟ ! »
آنگاه قصاص فرد مضروب را از ضارب گرفت .
تاريخ که از اين حوادث بسيار نقل کرده ، خود گواه بر اين است که اين موسم تنها موسم عبادت و پرستش منهاي ديگر ابعاد نيست . جايي که حج مرکز طرح شکايت است ، چرا جاي طرح شکايت از دست استعمارگران شرق و غرب نباشد .
10 ـ سخنان متفکران معاصر پيرامون فلسفه حج
اکنون جا دارد اين بحث را با نقل کلماتي از گروهي از محققان اسلام پيرامون فريضه حج به پايان رسانيم و اينک به نقل سه گفتار از سه نويسنده معاصر بسنده مي کنيم که يکي از آنان مستشار در دانشگاه عبدالعزيز در عربستان سعودي است :
الف : « فريد وجدي در دائرة المعارف اسلامي در ماده حج مي نويسد :
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ دائرة المعارف فريد وجدي ، ماده حج ، ج 3 ، ص 350
________________________________________ 357 ________________________________________
فلسفه تشريع حج بر مسلمانان چيزي نيست که بتوان در اين کتاب بيان کرد ، آنچه اکنون به ذهن خطور مي کند اين است که اگر سران حکومتهاي اسلامي از اين مراسم در ايجاد وحدت اسلامي ميان ملتهاي مسلمان بهره گيرند ، کاملا به نتيجه مي رسند ؛ زيرا گرد آمدن ده ها هزار نفر از نقاط مختلف جهان در نقطه واحد و توجه دلها و قلبهاي آنان به چيزي که در اين نقطه با آنان القا مي شود ، سبب مي گردد که يک پارچه از آنچه که گفته مي شود متأثر گردند و همگي يک روح و يک دل به اوطان خود بازگردند و آنچه را که شنيده اند و آموخته اند ، ميان برادران خود تبليغ کنند ، مَثَل اين گروه مَثَل اعضاي يک کنگره بزرگي است که از همه نقاط عالم در آن گرد آيند آنگاه پس از پايان يافتن کنگره ، به اطراف جهان پخش شوند و حامل پيام کنگره گردند . اثر اين کنگره عظيم هر چه باشد ، اجتماع در اين موقف و سپس تفرّق در بلاد همان اثر را دارد .
ب : دکتر قرضاوي نويسنده معاصر در کتاب « العبادة في الإسلام » مي نويسد :
بزرگترين نتيجه اي را که مي توان از اين اجتماع گرفت اين است که حج مهمترين عامل براي بيدار کردن امت اسلام از خواب ديرينه است و به همين جهت برخي از حکومتهاي دست نشانده و يا اشغالگر بلاد اسلامي ، مانع از آن هستند که مسلمانان به زيات خانه خدا بيايند ؛ زيرا مي دانند که اگر حرکتي در ميان مسلمانان پا بگيرد به هيچ عاملي نمي توان آن را از حرکت بازداشت .
وي همچنين در کتاب « الدين والحج علي المذاهب الأربعه » صفحه 51
________________________________________ 358 ________________________________________
مي نويسد :
حج وسيله آشنايي مسلمانان با يکديگر و مايه پديد آمدن علاقه و پيوند ميان جنسيتهاي مختلف است که زير پرچم توحيد زندگي مي کنند ؛ زيرا در اين مراسم قلوب آنها يکي شده و سخنشان متحد گشته آنگاه براي اصلاح وضع خود و راست کردن کجي هاي جامعه قيام مي کنند .
دکتر محمد مبارک مستشار دانشگاه « الملک عبدالعزيز » چنين مي نويسد : حج يک کنگره جهاني است که همه مسلمانان در سطح واحدي براي پرستش خدا گرد مي آيند ولي اين عبادت خالصانه جدا از زندگي آنان نيست بلکه پيوند خاصي با زندگي آنان دارد .
قرآن در اين مورد مي فرمايد :
« لِيَشْهَدوا منافِعَ لَهُمْ وَيَذْکُروا اسْمَ اللهَ فِي اَيّام مَعْلُومات »
مقصود از اين مشاهده منافع و درک سودها ، چيزي جز يک معناي عام که همه جنبه هاي مصالح مسلمين را در بردارد ، نيست :
نتيجه
اگر براستي فريضه حج داراي چنين موقف و موقعيتي است که کتاب و سنت و سيره مسلمانان گذشته و افکار نويسندگان معاصر ، ما را به آن رهبري مي کنند ، چرا بايد در بهره گيري از آن کوتاهي بورزيم .
اگر حج وسيله تأليف قلوب و توحيد کلمه و ايجاد خط واحد براي مسلمانان است ، چرا نبايد از اين طريق ، قدرتهاي اسلامي و نيروهاي فزاينده
________________________________________ 359 ________________________________________
مسلمين را عليه متجاوزان بر بلاد اسلامي ؛ مانند فلسطين و افغانستان بسيج نکنيم ؟ اگر حج بُعد اقتصادي و فرهنگي و علمي دارد ، چرا بايد در موسم حج مسلمانان در بهبود تنگناهاي اقتصادي و اوضاع نابسامان خود چاره جويي نکنند و سامان نبخشند .
چرا نبايد براي ستمديدگان فلسطين و عراق و افغانستان و آفريقا و لبنان و . . . مجال دهند تا فرياد خونين خود را به گوش مسلمانان برسانند ومسلمانان را براي دفاع از حقوق بحقّ خويش ، به کمک و ياري بخوانند .
چرا نبايد در موسم حج اجتماعات و کنگره هاي بزرگ و گسترده اي بر ضد استعمار شرق و غرب و برنامه هاي جهنمي آنان بر پا شود تا مسلمانان با افکار بيدار و برنامه واحدي به کشورهاي خود بازگردند و فکر و انديشه منسجمي بر همه جوامع حکومت کنند ؟
تا کي ما بايد اين فرصتهاي طلايي را از دست بدهيم و اين خسارتها را متحمّل شويم ؟
به اميد روزي که دست اجانب ، که پشت پرده کار مي کند ، از حرمين شريفين کوتاه گردد و مشاهد الهي و معالم اسلام به وسيله يک جمعيت منتخب از جامعه اسلامي اداره گردد ، و اهداف حج و آثار سازنده آن از هر نظر تحقق پيدا کند .
بمنّه وکرمه