افکار ابن تيميه در بوته نقد- سید علی میلانی

افکار ابن تيميه در بوته نقد

سرآغاز

. . . آخرين و كامل ترين دين الهي با بعثت خاتم الانبياء، حضرت محمّد مصطفي صلّي اللّه عليه وآله به جهانيان عرضه شد و آئين و رسالت پيام رسانان الهي با نبوّت آن حضرت پايان پذيرفت.
دين اسلام در شهر مكّه شكوفا شد و پس از بيست و سه سال زحمات طاقت فرساي رسول خدا صلّي اللّه عليه وآله و جمعي از ياران باوفايش، تمامي جزيرة العرب را فرا گرفت.
ادامه اين راه الهي در هجدهم ذي الحجّه، در غدير خم و به صورت علني، از جانب خداي منّان به نخستين رادمرد عالم اسلام پس از پيامبر خدا صلّي اللّه عليه وآله يعني امير مؤمنان علي عليه السلام سپرده شد.
در اين روز، با اعلان ولايت و جانشيني حضرت علي عليه السلام، نعمت الهي تمام و دين اسلام تكميل و سپس به عنوان تنها دينِ مورد پسند حضرت حق اعلام گرديد. اين چنين شد كه كفرورزان و مشركان از نابودي دين اسلام مأيوس گشتند.
ديري نپاييد كه برخي اطرافيان پيامبر صلّي اللّه عليه وآله، ـ با توطئه هايي از پيش مهيّا شده ـ مسير هدايت و راهبري را پس از رحلت پيامبر خدا صلّي اللّه عليه وآله منحرف ساختند، دروازه مدينه علم را بستند و مسلمانان را در تحيّر و سردرگمي قرار دادند. آنان از همان آغازين روزهاي حكومتشان، با منع كتابت احاديث نبوي، جعل احاديث، القاي شبهات و تدليس و تلبيس هاي شيطاني، حقايق اسلام را ـ كه همچون آفتاب جهان تاب بود ـ پشت ابرهاي سياه شكّ و ترديد قرار دادند.
بديهي است كه علي رغم همه توطئه ها، حقايق اسلام و سخنان دُرَرْبار پيامبر خدا صلّي اللّه عليه وآله، توسّط امير مؤمنان علي عليه السلام، اوصياي آن بزرگوار عليهم السلام و جمعي از اصحاب و ياران باوفا، در طول تاريخ جاري شده و در هر برهه اي از زمان، به نوعي جلوه نموده است. آنان با بيان حقايق، دودلي ها، شبهه ها و پندارهاي واهي شياطين و دشمنان اسلام را پاسخ داده و حقيقت را براي همگان آشكار ساخته اند.
در اين راستا، نام سپيده باوراني همچون شيخ مفيد، سيّد مرتضي، شيخ طوسي، خواجه نصير، علاّمه حلّي، قاضي نوراللّه، مير حامد حسين، سيّد شرف الدين، اميني و... همچون ستارگاني پرفروز مي درخشد; چرا كه اينان در مسير دفاع از حقايق اسلامي و تبيين واقعيّات مكتب اهل بيت عليهم السلام، با زبان و قلم، به بررسي و پاسخ گويي شبهات پرداخته اند... .
و در دوران ما، يكي از دانشمندان و انديشمنداني كه با قلمي شيوا و بياني رَسا به تبيين حقايق تابناك دين مبين اسلام و دفاع عالمانه از حريم امامت و ولايت امير مؤمنان علي عليه السلام پرداخته است، پژوهشگر والامقام حضرت آيت اللّه سيّد علي حسيني ميلاني، مي باشد.
مركز حقايق اسلامي، افتخار دارد كه احياي آثار پُربار و گران سنگ آن محقّق نستوه را در دستور كار خود قرار داده و با تحقيق، ترجمه و نشر آثار معظّمٌ له، آن ها را در اختيار دانش پژوهان، فرهيختگان و تشنگان حقايق اسلامي قرار دهد.
كتابي كه در پيش رو داريد، ترجمه يكي از آثار معظّمٌ له است كه اينك "فارسي زبانان" را با حقايق اسلامي آشنا مي سازد.
اميد است كه اين تلاش مورد خشنودي و پسند بقيّة اللّه الأعظم، حضرت وليّ عصر، امام زمان عجل اللّه تعالي فرجه الشريف قرار گيرد.

مركز حقايق اسلامي
---------------------------
پيش گفتار

دانشمنداني از شيعه و سنّي از ديرباز در مورد ابن تيميّه، باورها و انديشه هاي او كتاب هايي نوشته اند. براي شناخت ابن تيميّه و آن چه در كتاب هاي او آمده و براي آگاهي از آن چه بزرگان اهل سنّت درباره او گفته اند، بايد در سه فصل سخن گفت:
فصل نخست: باورها و اعتقادات وي;
فصل دوم: علم و ميزان دانش او;
فصل سوم: تقوا و عدالت او.
به طور كلّي، هر گاه بخواهيم از هر شخصيّتي بهره علمي ببريم و از او پيروي كنيم و معالم دين و معارف شريعت را از او بگيريم، ناگزير بايستي در اين سه جهت به تمام و كمال رسيده باشد:
عقايدش منحرف نباشد،
عالم و دانشمند راستين باشد،
و در سلوك خويش يعني در گفتار، نوشتار و اعمالش عادل باشد.
زيرا كسي كه از جهات فكري و عقيدتي منحرف است نمي تواند هدايت گر باشد و انسان جاهل و نادان هيچ گاه نمي تواند پيشوا باشد و سخن شخص فاسق پذيرفته نخواهد بود و بر گفتارش نبايد ترتيب اثر داد.
البته اگر بخواهيم درباره ابن تيميّه از همه ابعاد به تفصيل بحث نماييم، سخن به درازا خواهد كشيد و از حوصله اين مختصر خارج خواهد شد. از اين رو، بهتر است كه نگاهي فقط به مهم ترين كتاب او منهاج السنّه داشته باشيم و تنها آن طعنه هايي را كه به مقام شامخ امير مؤمنان علي و اهل بيت عليهم السلام زده بيان نموده و به آن بسنده كنيم.
همين مطلب پس از عرضه كردن گفتارهاي او بر قرآن و حديث به خصوص با توجه به آن چه در كتاب هاي معتبر اهل سنّت آمده، براي شناخت وي از نظر فكر و اعتقاد، عدالت و تقوا و علم و فضيلت كافي است.
اميد آن كه اين كوشش براي كساني كه از او پيروي، يا بر گفته هاي او اعتماد مي كنند، مفيد باشد.
سيد علي حسيني ميلاني
---------------------------
نفاق ابن تيميّه

اكنون نمونه هاي بيشتري بيان خواهيم كرد تا روشن شود كه چرا ابن تيميّه را منافق مي دانند.
ابن تيميّه در اسلام امير مؤمنان علي عليه السلام بحث مي كند و گستاخي را به جايي مي رساند كه مي گويد:
پيش از آن كه خداوند (حضرت) محمّد صلي اللّه عليه وآله را به رسالت مبعوث كند، هيچ كس از قريش مؤمن نبود; نه مردي، نه كودكي، نه زني، نه سه نفر و نه علي. هيچ كدام ايمان نداشتند; زماني كه گفته مي شود: مردان بت مي پرستيدند، كودكان نيز همين گونه بودند; چه علي و چه ديگران.
اگر بگوييد: كفر خردسال همانند كفر انسان بالغ نيست. مي گوييم: ايمان كودك نيز مانند ايمان فرد بالغ نيست، همان طوري كه براي ديگران ايمان و كفر پس از بلوغ ثابت مي شود، براي علي نيز حكم ايمان و كفر قبل از بلوغ ثابت مي گردد. از آن گذشته، كودكي كه از پدر و مادر كافر متولد شود به اتفاق مسلمانان حكم كفر را دارد.1
ابن تيميّه در جاي ديگري مي گويد:
در حقيقت رافضيان نمي توانند ايمان علي و عدالتش را ثابت كنند... اگر بگويند اسلام، هجرت و جهاد او در راه خدا به تواتر نقل شده است، در پاسخ مي گوييم: اسلام معاويه، يزيد، خلفاي بني اميّه و بني عباس، هم چنين نماز، روزه و جهاد آنان نيز به تواتر نقل شده است.2
در جاي ديگر مي گويد:
معلوم نيست كه كفّار و منافقان با علي دشمن بوده اند.3
آن گاه مي گويد:
تمام مطالبي كه درباره رشادت ها و شهامت هاي او در جنگ ها و غزوه ها نقل شده، دروغ است... .4

1 . منهاج السنّه: 8 / 285.
2 . همان: 2 / 62.
3 . همان: 7 / 461.
4 . همان: 8 / 97.
---------------------------
2 . دروازه دانش نبوي

پيامبر خدا صلي اللّه عليه وآله در حديثي فرمود:
أنا مدينة العلم وعلي بابها;
من شهر علم هستم و علي دروازه آن است.
ابن تيميّه در اين باره چنين مي گويد:
حديث «أنا مدينة العلم وعلي بابها» ضعيف تر و سست تر است; از همين رو، در جرگه احاديث دروغين قرار گرفته است.1
با اين كه بعضي از راويان اين حديث از اين قرارند:
يحيي بن معين، احمد بن حنبل، تِرمذي، بزّار، ابن جرير طبري، طبراني، ابوالشيخ، ابن بطّه، حاكم نيشابوري، ابن مردويه، ابو نعيم اصفهاني، ابومظفّر سمعاني، بيهقي، ابن اثير، نَوَوي، علائي، مزّي، ابن حجر عسقلاني، سخاوي، سيوطي، سمهودي، ابن حجر مكّي، قاري، منّاوي، زرقاني و گروهي از پيشوايان بزرگ اهل سنّت اين حديث را صحيح مي دانند.2

1 . منهاج السنّه: 7 / 515.
2 . ر.ك: دراسات في منهاج السنّه: 226 و 227.
---------------------------
4 . حق با علي است

منّاوي در فيض القدير از پيامبر اكرم صلي اللّه عليه وآله نقل مي كند كه آن حضرت فرمود:
علي مع الحقّ والحقّ مع علي;
علي با حق است و حق با علي.
آن گاه در شرح اين حديث مي گويد:
از همين روست كه علي داناترين افراد به تفسير قرآن بوده است. تا آن جا كه مي گويد: حتّي ابن عباس نيز به اين معنا اعتراف كرده و مي گويد: آن چه از علم تفسير در نزد من است، از علي گرفته ام.1
اما ابن تيميّه مي گويد: اين سخن كه «ابن عباس شاگرد علي بوده»، سخن باطل و نادرستي است.2

1 . فيض القدير في شرح الجامع الصغير: 4 / 357، ر.ك: دراسات في منهاج السنّه: 231.
2 . منهاج السنّه: 7 / 536.
---------------------------
بخش دوم(ابن تيميّه و انكار فضايل بي كران امير مؤمنان علي(ع))

فضايل بي كران
آيات بسياري در فضايل و مناقب امير مؤمنان علي عليه السلام نازل شده است كه به برخي از آن ها اشاره مي نماييم:
1 . علي و آيه ولايت.
خداوند متعال مي فرمايد:
(إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَهُمْ راكِعُونَ);1
ولي و صاحب اختيار شما تنها خدا، پيامبر او و كساني هستند كه ايمان آورده اند; همان كساني كه نماز را برپا مي دارند و در حال ركوع زكات مي دهند.
بنابر ديدگاه عالمان اهل سنّت اين آيه شريفه درباره امير مؤمنان علي عليه السلام نازل شده است.2 اما ابن تيميّه در ذيل اين آيه مي گويد:
برخي از دروغ گويان حديثي دروغين جعل كرده و گفته اند: اين آيه در مورد علي در آن هنگام كه انگشترش را در نماز به فقير بخشيد، نازل شده است. اين مطلب به اتفاق دانشمندان حديث دروغ است و دروغ بودن آن از راه هاي گوناگوني آشكار است.3
جالب است بدانيم كه اين حديثي را كه ابن تيميّه تكذيب كرده محدثان زير از ابن عباس نقل كرده اند:
عبدالرزاق، عبد بن حميد، ابن جرير طبري، ابوالشيخ، ابن مردويه.
عدّه ديگري كه اين حديث را از مسلمة بن كُهَيْل نقل كرده اند، عبارتند از: ابن ابي حاتِم، ابو الشيخ و ابن عساكر.
از راويان ديگر اين حديث مي توان افراد ذيل را نام برد:
طبراني، ثعلبي، واحدي، خطيب بغدادي، ابن جوزي، محب طبري، هيثمي و متّقي هندي.
از طرفي اين حديث در تفسيرهاي: فخر رازي، بَغَوي، نَسَفي، قُرْطُبي، بيضاوي، ابوالسعود عمادي و شوكاني نيز آمده است.
آلوسي حنفي در تفسير آيه مي گويد:
اكثر محدّثان بر آنند كه اين آيه درباره علي كرم اللّه وجهه نازل شده است.
او مي افزايد: حسّان در اين باره اشعاري را سروده است. آن گاه آن شعرها را ذكر مي كند.4
2 . علي و انفاق در راه خدا.
آيه ديگري كه درباره حضرت امير مؤمنان علي عليه السلام نازل شده اين آيه است كه مي فرمايد:
(الَّذينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ بِاللَّيْلِ وَالنَّهارِ سِرًّا وَ عَلانِيَةً);5
كساني كه اموالشان را شب و روز، مخفي و آشكار در راه خدا انفاق مي كنند.
به اعتراف دانشمندان اهل سنّت اين آيه درباره امير مؤمنان علي عليه السلام نازل شده است، اما ابن تيميّه مي گويد:
نازل شدن اين آيه در مورد علي ثابت نشده و دروغ است.6
اين مطلب ابن تيميّه در صورتي است كه افراد ذيل نازل شدن اين آيه را در مورد اميرالمؤمنين عليه السلام مي دانند; افرادي هم چون:
عبدالرزاق بن همّام صنعاني، عبد بن حُميد، ابن جرير، ابن منذر، ابن ابي حاتِم، طبراني، ابن عساكر، واحدي، ابونعيم اصفهاني، فخر رازي، زمخشري، محب الدين طبري، ابن اثير، سيوطي و ابن حجر مكي.
با وجود اين تعداد از مفسّران، ابن تيميّه مي گويد: اين مطلب دروغ بوده و ثابت نشده است و چنين تفسيرهاي باطلي را بسياري از نادانان گفته اند(!!)
3 . هدايت گر اُمّت.
آيه ديگري نيز درباره امير مؤمنان علي عليه السلام نازل شده است، آن جا كه خداوند متعال مي فرمايد:
(إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَلِكُلِّ قَوْم هاد);7
(اي پيامبر!) تو فقط بيم دهنده هستي و براي هر گروهي هدايت گري خواهد بود.
ابن تيميّه با گستاخي چنين مي نويسد:
بنا به اتفاق دانشمندان حديث، نزول اين آيه در مورد علي دروغ و جعلي است.8
با اين كه برخي از عالمان و انديشمندان اهل سنّت، نزول اين آيه را در شأن اميرالمؤمنين عليه السلام مي دانند. اين عالمان عبارتند از:
عبداللّه بن احمد بن حنبل، طبري، حاكم نيشابوري، ابن ابي حاتِم، ضياء مَقْدِسي، طبراني، ابن مردويه، ابونعيم اصفهاني، ابن عساكر، ابن نجار، ديلمي، هيثمي، سيوطي و متّقي هندي.
حاكم نيشابوري بعد از نقل اين حديث مي گويد: سند اين حديث صحيح است.
هيثمي پس از نقل اين حديث در مجمع الزوائد مي گويد: تمامي رجال اين سند از افراد مورد وثوق و اطمينان هستند.
ضياء مَقْدِسي نيز اين حديث را در كتاب المختاره آورده است; همان كتابي كه ملتزم به آوردن احاديث صحيح شده است.9

1 . سوره مائده: آيه 55.
2 . براي آگاهي بيشتر رك: نگاهي به آيه ولايت از همين نگارنده.
3 . منهاج السنّه: 2 / 30.
4 . روح المعاني: 3 / 334.
5 . سوره بقره: آيه 274.
6 . منهاج السنّه: 7 / 228.
7 . سوره رعد: آيه 7.
8 . منهاج السنّه: 7 / 139.
9 . ر.ك: المستدرك علي الصحيحين: 3 / 129، مجمع الزوائد: 7 / 4، تفسير طبري، الدر المنثور در ذيل آيه و ديگر كتاب ها.
---------------------------
علي برادر پيامبر

راويان بسياري نقل كرده اند كه در روز مؤاخات و برادري، پيامبر اكرم صلي اللّه عليه وآله، امير مؤمنان علي عليه السلام را برادر خود قرار دادند.
ابن تيميّه در اين زمينه مي نويسد:
امّا حديث برادري پيامبر با علي دروغ و باطل است... پيامبر، نه علي و نه هيچ كس ديگر را برادر قرار نداد و حديث برادريش با علي و نيز برادري ابوبكر با عمر از دروغ هاي مسلّم است... پيامبر هيچ گاه علي و غير او را برادر خود قرار نداد و هر چه در اين خصوص وارد شده بدون ترديد دروغ است.
تمامي احاديثي كه در برادري مهاجران و انصار با يك ديگر وارد شده، دروغ است و هيچ گاه پيامبر، علي را برادر خود قرار نداده است... همه احاديث برادري پيامبر با علي، جعلي و دروغ است.
آن چه گذشت عبارت هايي است كه ابن تيميّه در جاهاي متعددي از منهاج السنّه آورده و حديث مؤاخات را تكذيب كرده است.1
در حالي كه حديث برادري پيامبر اكرم صلي اللّه عليه وآله با امير مؤمنان علي عليه السلام در كتاب هاي سنن تِرمذي، الطبقات الكبري، المستدرك علي الصحيحين، مصابيح السنّة، الإستيعاب، البداية والنهايه، الرياض النضره، مشكاة المصابيح، الصواعق المحرقه و تاريخ الخلفاء آمده است.2
از طرفي، برخي از صحابه نيز اين حديث را نقل كرده اند كه عبارتند از:
امير مؤمنان علي عليه السلام، عبداللّه بن عباس، ابوذر، جابر، عمر بن خطّاب، انس بن مالك، عبداللّه بن عمر، زيد بن ارقم و... .
نكته قابل توجه اين كه بسياري از بزرگان اهل سنّت در اين باره به ابن تيميّه اعتراض كرده اند.
حافظ ابن حجر، پس از آن كه اين حديث را از واقدي، ابن سعد، ابن اسحاق، ابن عبدالبرّ، سهيلي، ابن كثير و ديگران نقل مي كند مي گويد:
ابن تيميّه در كتابي كه در ردّ ابن مطهر رافضي (علامه حلي) نوشته است (يعني منهاج السنّه) جريان برادري بين مهاجران; به خصوص برادري پيامبر با علي را انكار كرده است. او مي گويد: چون قرار دادن برادري با يك ديگر براي اين است كه انسان ها با يك ديگر مدارا كنند و دل ها به هم نزديك شوند; بنابراين معنا ندارد كه پيامبر با كسي برادر شود، يا يكي از مهاجران با ديگري برادر گردد.
ابن تيميّه نصّ و تصريح پيامبر را با قياس ردّ كرده و از حكمت برادري غافل شده است.
حافظ ابن حجر گويد:
اين حديث را ضياء مَقْدِسي ـ در آن چه كه از احاديث المعجم الكبير طبراني انتخاب كرده ـ آورده است و ابن تيميّه تصريح كرده است كه احاديث اين كتاب، صحيح تر و قوي تر از احاديث المستدرك علي الصحيحين حاكم نيشابوري است.3
زرقاني مالكي در شرح المواهب اللدّنيّه، هنگامي كه سخن از برادري بين صحابه به ميان مي آيد مي گويد:
همان طور كه ابن عبدالبرّ و ديگران معتقدند اين عهد برادري دو بار انجام شده است (از جمله يك بار در مكه پيش از آن كه پيامبر به مدينه مهاجرت كنند) در آن جا پيامبر مهاجران را با يك ديگر برادر قرار داد تا در غم و سرور يك ديگر شريك و در راه حقّ، استوار باشند. در آن واقعه ابوبكر را برادر عمر قرار داد و همين طور ميان هر دو نفر برادري ايجاد كرد تا اين كه علي باقي ماند و او گفت: اي رسول خدا! ميان تمام اصحابت برادري ايجاد كردي; چه كسي برادر من است؟
پيامبر صلي اللّه عليه وآله فرمود:
أنا أخوك;
من برادر تو هستم.
احاديث بي شماري درباره برادري پيامبر با علي وارد شده است. تِرمذي پس از نقل آن مي گويد: اين حديث «حديثِ حسن» است.4
هم چنين اين حديث را حاكم نيشابوري آورده و به صحت آن حكم كرده است. از پسر عمر نقل شده است كه پيامبر صلي اللّه عليه وآله به علي عليه السلام فرمود:
أما ترضي أن أكون أخاك!
آيا خشنود نمي شوي كه من برادر تو باشم؟
او گفت: چرا.
پيامبر صلي اللّه عليه وآله فرمود:
أنت أخي في الدنيا والآخرة;
تو برادر من در دنيا و آخرت هستي.
زرقاني مي افزايد:
ابن تيميّه، برادري بين مهاجران را انكار كرده و مي گويد كه ميان پيامبر و علي هيچ عهد برادري رخ نداده است. او گمان مي كند كه اين حديث از احاديث دروغ است; اما حافظ ابن حجر عسقلاني سخن ابن تيميّه را رد كرده و گفته است كه به قياس اين حديث را نپذيرفته است.5

1 . ر.ك منهاج السنّه: 4 / 32 و 5 / 71 و 7 / 117، 279.
2 . سنن ترمذي: 5 / 595، الطبقات الكبري: 2 / 60، المستدرك علي الصحيحين: 3 / 16، مصابيح السنة: 40 / 173، الاستيعاب: 3 / 1089، البداية والنهايه: 7 / 371، الرياض النضره: 3 / 111، مشكاة المصابيح: 3 / 356، الصواعق المحرقه: 122، تاريخ الخلفاء: 159، مناقب الصحابه (احمد بن حنبل): ح 141، تاريخ مدينة دمشق (شرح حال اميرالمؤمنين عليه السلام): (شماره 148)، كنز العمّال: 13 / 106.
در كتاب هاي سيره و تاريخ نيز اين حديث را نقل كرده اند، از جمله: در سيره ابن هِشام: 2 / 109، عيون الاثر، ابن سيّد الناس: 1 / 264، سيره حلبي: 2 / 23 و السيرة الدحلانيّة: 1 / 322.
3 . فتح الباري في شرح صحيح البخاري: 7 / 217.
4 . حديثِ حسن به اصطلاح اهل تسنّن، خبر مسندي است كه راويان آن، نزديك به درجه وثاقت باشند.
5 . شرح المواهب اللدّنيّه: 1 / 273.
---------------------------
علي ولي مؤمنان

دگربار در حديثي آمده است كه پيامبر اكرم صلي اللّه عليه وآله درباره امير مؤمنان علي عليه السلام فرمود:
وهو وليّ كلّ مؤمن بعدي;
او پس از من ولي و صاحب اختيار هر مؤمن است.
ابن تيميّه درباره اين حديث مي گويد:
اين حديث، حديثي است كه به دروغ به پيامبر صلي اللّه عليه وآله نسبت داده اند.1
و حال آن كه بسياري از صحابه، حافظان و محدثان، آن را از پيامبر اكرم صلي اللّه عليه وآله روايت كرده اند.
صحابه اي كه به نقل آن پرداخته اند عبارتند از:
اميرالمؤمنين عليه السلام، امام حسن مجتبي عليه السلام، ابوذر غفاري، عبداللّه بن عباس، ابوسعيد خُدري، براء بن عازب، ابوليلي انصاري، عمران بن حصين، بريدة بن حصيب، عبداللّه بن عمر، عمرو بن عاص و وهب بن حمزه.
اسامي ذيل نيز در زمره بزرگان حديث و حفّاظي هستند كه اين حديث را در كتاب هاي خود آورده اند:
ابوداوود طيالسي، ابن ابي شِيبه، احمد بن حنبل، تِرمذي، نَسائي، ابويعلي موصلي، محمّد بن جرير طبري، طبراني، حاكم نيشابوري، ابوبكر بن مُردويه اصفهاني، ابونعيم اصفهاني، ابن عبدالبرّ، ابن اثير، ضياء مَقْدِسي، ابن حجر عسقلاني، جلال الدين سيوطي و... .
حافظ ابن عبدالبرّ درباره اين حديث مي گويد:
سند اين حديث به علت صحّت و مورد اعتماد بودن رجالش، جاي هيچ گونه اشكال و ايرادي را براي كسي باقي نمي گذارد. هم چنين ابن ابي شِيبه سند اين حديث را صحيح مي داند.2
محمّد بن جرير طبري و سيوطي نيز آن را تصحيح كرده اند و احمد بن حنبل نيز هم در مسندش آن را به سند صحيح نقل كرده است.
تِرمذي پس از نقل، آن را «حديثِ حسن»3 دانسته است. نَسائي آن را به سند صحيح نقل كرده است و ابن حبّان نيز اين حديث را در صحيح خود آورده است. هم چنين حاكم نيشابوري اين حديث را آورده و آن را طبق شرايط مسلم صحيح مي داند.
حافظ ابن حجر عسقلاني در شرح حال اميرالمؤمنين عليه السلام گويد: اين حديث را تِرمذي با سند قوي از عمران بن حصين روايت كرده است.4

1 . منهاج السنّه: 7 / 391.
2 . المصنّف ابن ابي شيبه: 7 / 504، الاستيعاب: 3 / 1091 و 1092.
3 . ر.ك پاورقي صفحه 46 از همين كتاب.
4 . مسند احمد: 1 / 331، 4 / 437، سنن ترمذي: 5 / 297، خصائص اميرالمؤمنين: حديث 88، صحيح ابن حبان: 15 / 374، المستدرك علي الصحيحين: 3 / 119، الاصابه: 4 / 467.
---------------------------
علي و حديث يوم الدار

آن گاه كه آيه (وَأَنْذِرْ عَشيرَتَكَ اْلأَقْرَبينَ)1 نازل شد و پيامبر مأمور به اعلان رسمي دعوت شدند، خويشاوندان خود را در خانه حضرت ابوطالب عليه السلام جمع نموده، آنان را به اسلام دعوت كرده و فرمودند:
فأيّكم يبايعني علي أن يكون أخي ووزيري؟
كدام يك از شما با من بيعت مي كند تا برادر، وزير و خليفه و جانشين من بشود؟
هيچ كس به جز اميرالمؤمنين علي عليه السلام پاسخ نداد.
تا اين كه پيامبر در حضور همه در خطاب به حضرت امير فرمود: تو برادر، وزير، وصي و جانشين من هستي.
اين واقعه در بين محدّثان به حديث «يوم الدار» معروف است و بسياري از بزرگان حديث آن را نقل كرده اند; اما ابن تيميّه در اين باره مي گويد:
اين حديث در نزد حديث شناسان دروغي بيش نيست و هيچ عالم حديث شناسي نيست مگر اين كه مي داند كه آن دروغ و جعلي است.2
بنابراين، يا تمام علماي اهل سنّت كه مي دانسته اند اين حديث دروغ و جعلي است و در عين حال آن را در كتاب هاي خود نقل كرده اند فاسق مي باشند و يا اين كه تمامي آنان عالم و حديث شناس نبوده اند(!!)
يكي از راويان آن احمد بن حنبل (پيشواي حنبلي ها) است كه در مسند خود آن را روايت كرده است و علاوه بر وي، عالمان بسياري اين حديث را در كتاب هاي خود آورده اند.3
در اين ميان حافظ ابوبكر هيثمي پس از نقل روايت مي گويد: رجال روايتي كه احمد بن حنبل نقل كرده، و يكي از دو روايتي كه بزّار نقل نموده همگي رجال صحيح هستند غير از شريك كه او ثقه مي باشد.4
ابن اسحاق، طبري، طَحاوي، ابن ابي حاتِم، ابوبكر بن مردويه اصفهاني، ابونعيم اصفهاني، ضياء مَقْدِسي و متّقي هندي نيز از جمله راويان اين حديث هستند.
سيوطي اين حديث را از گروهي نقل مي كند. بيهقي در دلائل النبوّة و ابونعيم اصفهاني نيز در دلائل النبوّة متن كامل ماجرا را آورده اند و در كتاب هاي زيادي تصريح شده كه اين حديث صحيح است.5

1 . سوره شعراء: آيه 214.
2 . منهاج السنّه: 7 / 302.
3 . مسند احمد: 1 / 159.
4 . مجمع الزوائد: 8 / 302.
5 . السنن الكبري: 5 / 126، تاريخ مدينة دمشق: 42 / 50، خصائص اميرالمؤمنين عليه السلام: 86، نظم درر السمطين: 83 ، كنز العمّال: 13 / 149، شواهد التنزيل: 1 / 545، تفسير ابن كثير: 3 / 363، تاريخ طبري: 2 / 64، ر.ك: دراسات في منهاج السنّه: 298 ـ 303.
---------------------------
اهل بيت كشتي نجات اُمّت

آن گاه كه سخن از فضايل و مناقب اميرالمؤمنين عليه السلام به ميان مي آيد، ابن تيميّه با تمام توان مي كوشد تا شايد بتواند آن فضيلت و منقبت را انكار نمايد، هر چند به قيمت بستن چشم خود به روي واقعيّات، بي اعتبار كردن كتاب هاي معتبر حديثي اهل سنّت، گشودن زبان ناسزا به بزرگان و رؤساي مذهب اهل سنّت و انگشت اتهام به سوي آن ها نشانه بردن باشد; چرا كه او نمي تواند فضيلتي را براي مولاي متقيان امير مؤمنان علي عليه السلام ببيند. به اين نمونه توجّه كنيد!
در حديث معروف و مشهور; بلكه متواتر بين فريقين آمده كه پيامبر خدا صلي اللّه عليه وآله فرمود:
إنّما مثل أهل بيتي فيكم كمثل سفينة نوح من ركبها نجا ومن تخلف عنها غرق;
اهل بيت من همانند كشتي نوح هستند، هر كس بر آن سوار شود نجات مي يابد و هر كه از آن روي گردان شود، غرق خواهد شد.
ابن تيميّه درباره آن مي گويد:
اين حديث هيچ سندي ندارد; نه سند صحيحي دارد و نه در هيچ كدام از كتاب هاي معتبر حديثي آمده است. اگر هيزم كشان شب ـ كه نمي فهمند در توبره خود چه چيزي مي ريزند به نقل روايات جعلي مي پردازند ـ آن را نقل مي كنند، اين كار بر سستي آن مي افزايد.1
به راستي منظور ابن تيميّه از هيزم كشان شب كه نمي فهمند چه چيزي جمع مي كنند چه كساني هستند؟
به گمان شما چه كساني اين حديث را نقل كرده اند كه ابن تيميّه اين گونه بر آن ها مي تازد؟
گويا نقل فضايل امير مؤمنان علي عليه السلام نزد او چنان گناه بزرگي است كه اگر رؤساي مذهب و بزرگان هم كيش خود نيز به چنين گناه نابخشودني گرفتار شوند! از اعتبار ساقط شده و نقل آن ها نه تنها اعتباري به حديث نمي دهد; بلكه حديث را بي اعتبارتر مي كند.
اكنون به برخي از راويان و ناقلان اين حديث اشاره مي كنيم:
از اصحاب پيامبر صلي اللّه عليه وآله:
اميرالمؤمنين عليه السلام، ابوذر، عبداللّه بن عباس، ابوسعيد خُدري، ابوالطفيل، انس بن مالك، عبداللّه بن زبير و سلمة بن أكوع.
علمايي كه در كتاب هاي معتبر خود به نقل آن پرداخته اند:
احمد بن حنبل، بزّار، ابويعلي موصلي، ابن جرير طبري، نَسائي، طبراني، دارقُطْني، حاكم نيشابوري، ابوبكر بن مردويه اصفهاني، ابونعيم اصفهاني، خطيب بغدادي، ابوالمظفّر بغدادي، مجدالدين بن الأثير، محبّ طبري، ذهبي، ابن حجر عسقلاني، سخاوي، جلال الدين سيوطي، ابن حجر مكّي، متّقي هندي، قاري، مناوي و ديگران.
اگر اينان هيزم كشان شب هستند، بسيار خوب، براي ما مهم نيست كه اين ها جزء دروغ نويسان و هيزم كشان كور باشند; امّا آيا روشنفكران اهل سنّت با اين ادعاي ابن تيميّه موافقند؟
حاكم نيشابوري پس از نقل اين حديث مي گويد: شرايطي كه مسلم براي صحّت يك حديث گذارده، در اين حديث موجود است و از نظر او، حديثِ صحيحي است.
هم چنين خطيب تبريزي اين حديث را در مشكاة المصابيح آورده است. كتابي كه در آن به پيروي از كتاب مصابيح السنّه، فقط به احاديث صحيح و حسن پرداخته و هيچ حديث جعلي را در آن ذكر نكرده است.
البته اين حديث به جز اين سند، سندهاي صحيح ديگري نيز دارد.2

1 . منهاج السنّه: 7 / 395.
2 . المعجم الصغير: 2 / 22، مشكاة المصابيح: 3 / 1742، المستدرك علي الصحيحين: 2 / 343، مجمع الزوائد: 9 / 168، تاريخ بغداد: 12 / 91، المطالب العاليه: 4 / 75، فيض القدير: 2 / 519 و 5 / 517، كنز العمّال: 13 / 82 ، 85 ; الصواعق المحرقه: 152، جواهر العقدين: 2 / 120، مرقاة المفاتيح: 5 / 610.
---------------------------
بخش سوم(ابن تيميّه و خلافت امير مؤمنان علي(ع))

اتفاق نظر مسلمانان بر خلافت علي
آيا ابن تيميّه مي پذيرد كه امير مؤمنان علي عليه السلام خليفه و جانشين پيامبر خدا صلي اللّه عليه وآله باشد؟
آيا ابن تيميّه حضرت مولي الموحّدين را به عنوان خليفه رسول خدا قبول دارد يا نه؟
بر همگان روشن است كه هيچ مسلماني در خلافت و جانشيني آن حضرت ترديدي ندارد و همه مسلمانان متفقند كه او خليفه و جانشين پيامبر خداست; امّا آن چه مورد اختلاف شيعه و سنّي است اين است كه شيعيان، آن حضرت را خليفه بلافصل و نخستين امام و جانشين پس از رسول خدا صلي اللّه عليه وآله مي دانند، البتّه حق نيز همين است و ديگران آن وجود مقدس را در مرتبه چهارم مي دانند.
شما نمي توانيد مسلماني را پيدا كنيد كه به طور كلّي منكر خلافت حضرت علي عليه السلام باشد.
آري، تنها گروهي از خوارج و ناصبي ها كه با بغض، كينه و دشمني آن حضرت بزرگ شده اند و دشمني و ناسزا گفتن به آن بزرگوار را مايه تقرّب به پروردگار مي دانند، خلافت آن حضرت را نمي پذيرند و تمامي مسلمانان، چه شيعه و چه سنّي، اين عده را كه به نام هاي ناصبي، خارجي و دشمن اهل بيت عليهم السلام معروفند، از اسلام خارج مي دانند.
پرسش ما اين است كه چرا ابن تيميّه با تمامي مسلمانان مخالفت كرده و با نواصب و خوارج هم صدا شده است؟ آيا در حقيقت، او يك ناصبي است؟
اكنون به بعضي از عبارت هاي او در اين زمينه دقّت كنيد. او مي گويد:
مردم در مورد خلافت و جانشيني علي چند دسته اند:
بعضي مي گويند: هم او امام بود و هم معاويه...
برخي مي گويند: در آن زمان امام وجود نداشت; بلكه دوران فتنه بود...
گروه سومي بر آنند كه علي، امام است و او به درستي با كساني كه به جنگ او آمدند جنگيد. هم چنين صحابه اي كه با او جنگيدند هم چون طلحه و زبير مجتهد بوده و كار درستي انجام داده اند(!!)...
طايفه چهارمي علي را امام مي دانند و مي گويند: او مجتهد بود و به درستي دست به شمشير برد و جنگيد و آن هايي كه به جنگ او آمدند نيز همگي مجتهد بودند; امّا در اجتهادشان اشتباه كرده اند...
پنجمين گروه مي گويند: علي با آن كه خليفه بود و او از معاويه به حقّ نزديك تر بود; اما بهتر بود كه دست به شمشير نمي برد.1
ابن تيميّه در اين ديدگاه تنها به همين 5 قول اكتفا كرده و قول ششمي را ذكر نمي كند. در جاي ديگر قدم را فراتر گذاشته و به راحتي تاريخ مسلّم را انكار نموده مي گويد:
بسياري از نخستين سابقين در اسلام از علي پيروي نكردند و با او بيعت ننمودند و بسياري از صحابه و تابعين با او جنگيدند.2
دقت كنيد! او ادعا مي كند بسياري از كساني كه در اسلام آوردن و هجرت از ديگر صحابه سبقت گرفته اند، نه با آن حضرت بيعت كردند و نه از او پيروي نمودند.
اي كاش ابن تيميّه دست كم نام سه نفر از اين سبقت گيرندگان را براي ما ذكر مي كرد، يا يكي از منابع تاريخي كه آن را گفته است، براي ما بازگو مي كرد.
شايد منظور وي از گروه بسيار، پيشوايش معاويه است، همو كه در فتح مكّه به زور شمشيرِ مسلمانان، به اسلام تظاهر كرد و همين گونه در اسلام سبقت گرفت و با رفتن به شام و فرمان روايي بر آن سامان نيز هجرت كرد(!!)
به نظر ما آن چه كه ابن تيميّه را وادار كرده است چنين بنويسد و تاريخ مسلّم را انكار كند، تنها بغض و كينه اي است كه در درونش شعلهور است. او حتي نمي تواند كوچك ترين فضيلتي را براي حضرت علي عليه السلام ببيند و از اين كه آن امام انس و جان خليفه پيامبر باشد ـ حتي در مرتبه چهارم ـ تحمّل نكرده و رنج مي برد. به نظر شما سبب اين همه كينه چيست؟
ابن تيميّه در جاي ديگر چنين مي نويسد:
ما مي دانيم زماني كه علي زمام امور را به دست گرفت بسياري از مردم، معاويه و ديگران را خليفه خود مي دانستند.3
در يك مقايسه روشن، زماني كه گروهي بسيار اندك در سقيفه بني ساعده با ابوبكر بيعت مي كنند، آن گاه بر همگان لازم و واجب مي شود كه با آن ها هم صدا شده و هر كه با او بيعت نكند، فرمان قتلش صادر گردد و يا با زدن برچسب ارتداد به آنان، جنگ با آن ها واجب و اموال و زنانشان به يغما مي رود، حتي اگر مخالف با آن بيعت دختر پيامبر باشد، خانه اش به آتش كشيده مي شود، جنينش سقط شده و شهيد مي گردد.
اما زماني كه تمامي مهاجر و انصار پس از قتل عثمان با امير مؤمنان علي عليه السلام بيعت مي كنند و براي بيعت آن گونه هجوم مي آورند كه مجالي براي حضرت باقي نمانده و فشار جمعيت برايش دشوار مي شود، حكم ارتداد و قتل مخالفان اين بيعت صادر نمي شود، نه تنها آن ها را مرتد نمي دانند; بلكه حاضر نيستند به گمراهي آنان رضايت دهند. نه تنها آن ها را گمراه نمي دانند، كار آن ها را عين صواب دانسته و شخصي چون ابن تيميّه بي شرمي را به حد اعلا رسانده و مخالفت آن ها را ـ كه در ابتدا خود با حضرت بيعت كرده بودند ـ دليل بر بطلان بيعت امير مؤمنان علي عليه السلام مي داند(!!)
ابن تيميّه آن چنان در خلافت اميرالمؤمنين عليه السلام امّا و اگر كرده تا خواننده را قانع سازد كه مولاي متقيان علي عليه السلام هم چون خلفاي قبلي و بعدي، بهره اي از خلافت و جانشيني پيامبر اكرم صلي اللّه عليه وآله نبرده است. او مي گويد:
كساني كه جايز مي دانند در يك زمان دو خليفه باشد، بر اين عقيده اند كه هر دوي آن ها (منظورش اميرالمؤمنين عليه السلام و معاويه) جانشين پيامبر بوده اند...
اگر گفته شود كه خلافت علي با بيعت اهل قوّت و شوكتِ اسلام ثابت شده; همان طور كه خلافت پيشينيان نيز با بيعت آن ها ثابت شده است; در جواب مي گويند: طلحه و زبير به زور با او بيعت كردند. همان ها كه با او بيعت كردند به جنگ با او برخاستند; بنابراين اهل قوّت و شوكتِ اسلام بر بيعت با او جمع نشدند. هم چنين زماني بيعت با او همانند قبلي ها واجب است كه به سان خلفاي پيشين رفتار كند.4
ابن تيميّه در اين عبارت، رفتار سه خليفه پيشين را ملاك سنجش امير مؤمنان علي عليه السلام و بيعت با او مي داند; يعني تنها در صورتي بيعت با او واجب و پيروي از او لازم است كه چون آن ها عمل كند. گويا كردار آن ها وحي مسلّم و آن ها ميزان سنجش حق و باطل هستند و آن حضرت هيچ بهره اي از آن ندارد. اين در حالي است كه پيامبر گرامي اسلام صلي اللّه عليه وآله امير مؤمنان علي عليه السلام را ملاك تشخيص حق و باطل قرار داد و فرمود:
علي مع الحق والحق مع علي يدور معه حيثما دار.5
علي با حق است و حق با علي; و هر جا علي باشد، حق همان جاست.
در حديث ديگري پيامبر اكرم صلي اللّه عليه وآله فرمود:
من ناصب عليّاً الخلافة من بعدي فهو كافر;6
هر كه با خلافت علي پس از من مخالفت كند و با او دشمني داشته باشد، كافر است.
ابن تيميّه در جواب از اين حديث مي گويد:
اين گونه احاديث، علي نيز را مي گيرند و لازمه اش آن است كه او، خدا و رسولش را تكذيب كرده باشد(!!) پس اگر اين احاديث صحيح باشند تمامي صحابه كافر خواهند بود; چه او و چه غير او. اما آن هايي كه با خلافت او مخالفت كرده و به جنگش آمدند; در اين حديثِ دروغين، كافر معرفي شده اند و علي نيز به اين روايات عمل نكرده است.
از طرفي بسياري از نخستين پيشينيان از علي پيروي نكرده و با او بيعت نكردند و بسياري از صحابه و تابعان با او جنگيدند.
آن گاه مي گويد:
نيمي از امت اسلام يا كمتر و يا بيشتر با او بيعت نكردند; بلكه بسياري از آن ها با او جنگيدند و او نيز با آن ها جنگيد و بسياري از آن ها، نه به جنگ او آمدند و نه او را در جنگ همراهي كردند.7

1 . منهاج السنّه: 1 / 537 ـ 539.
2 . همان: 8 / 234.
3 . منهاج السنّه: 4 / 89 .
4 . منهاج السنّه: 4 / 465.
5 . اين حديث در منابع شيعه و سنّي نقل شده است. براي نمونه ر.ك: الخصال: 496، الامالي، شيخ صدوق: 150، كفاية الاثر: 20، الاحتجاج: 1 / 97، بحار الانوار: 10 / 432، شرح الاخبار: 2 / 60، الفصول المختاره: 97 و 135، مجمع الزوائد: 7 / 235، تاريخ بغداد: 14 / 322، تاريخ مدينة دمشق: 42 / 449، ينابيع المودة: 1 / 173، المعيار والموازنة: 119، شرح نهج البلاغة ابن ابي الحديد: 2 / 297.
6 . كشف اليقين: 293 به نقل از المناقب ابن مغازلي: 41، حديث 64.
7 . منهاج السنّه: 4 / 105.
---------------------------
بيعت با امير مؤمنان علي

به اتفاق تواريخ بعد از آن كه مسلمانان از بي عدالتي هاي عثمان به ستوه آمدند، از شهرهاي مختلف جمع شده و او را به قتل رساندند. آن گاه همگي هجوم آوردند تا با امير مؤمنان علي عليه السلام بيعت كنند. آن حضرت وضعيت آن روز و حال مردم را چنين توصيف مي كند:
إلي أن انتكث عليه فتله، وأجهز عليه عمله، وكبت به بطنته، فما راعني إلاّ والناس كعرف الضبع إليّ ينثالون عليّ من كلّ جانب، حتي لقد وطئ الحسنان، وشقّ عطفاي مجتمعين حولي كربيضة الغنم;1
عثمان آن قدر اسراف كرد كه ريسمان بافته او باز شد و اعمال او مردم را برانگيخت و شكم بارگي او نابودش ساخت. پس مردم به من مهلت ندادند مگر آن كه هم چون يال هاي پُرپشت كفتار به سمت من آمده و از هر طرف مرا احاطه كردند تا آن كه نزديك بود حسن و حسين لگدمال گردند و رداي من از دو طرف پاره شد، مردم چون گلّه هاي گوسفند مرا در ميان گرفتند.
به راستي ابن تيميّه بر چه مبنايي نوشته كه بعضي با اكراه و زور با آن حضرت بيعت كرده اند؟
چه كسي بر سر آن ها شمشير بلند كرده بوده كه بايد بيعت كنيد؟ همان كاري كه در سقيفه بني ساعده و بعد آن انجام دادند.2
چه كسي براي مخالفان بيعت فرمان قتل صادر كرده بوده؟ همان طور كه عمر در سقيفه (پيش از آن كه مردم در مسجد بيعت كنند) فرمان قتل سعد بن عُباده را صادر كرد.
گذشته از اين ها، آيا از نظر ابن تيميّه نكث عهد و شكستن پيمان و بيعت، هيچ گناهي ندارد؟
آيا پيمان شكني كساني كه بعد از بيعت كردن با اميرالمؤمنين عليه السلام پيمان شكسته و دست به شورش و قتل و غارت زدند و با آن حضرت جنگيدند ـ كه از آن ها به عنوان ناكثين «پيمان شكنان» ياد مي شود ـ سبب سستي خلافت آن حضرت و بي اعتباري بيعت عمومي مردم نمي گردد؟!

1 . نهج البلاغه: خطبه 3.
2 . ر.ك: شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد: 1 / 219.
---------------------------
نمونه اي از عدالت عمر و عثمان

طبيعي است در چنين شرايطي عده اي از رفتار حضرت علي عليه السلام برآشفته گردند و بگويند كه او هم چون عمر رفتار نمي كند، به هيچ وجه دور از انتظار نيست كه با آن حضرت به جنگ و ستيز برخيزند. اكنون به يك نمونه از عدالت عمر توجه كنيد!
مالك پيشواي مالكيان از شخص مورد اعتمادي كه او از سعيد بن مسيّب شنيده چنين نقل مي كند:
أبي عمر بن الخطّاب أن يورّث أحداً من الأعاجم إلاّ أحداً ولد في العرب.
قال مالك: وإن جائت امرأة من أرض العدوّ فوضعته في أرض العرب فهو ولدها يرثها إن ماتت ميراثها من كتاب اللّه;1
عمر بن خطاب اجازه نمي داد غير عرب (از عرب) ارث ببرد مگر آن كه در سرزمين عرب ها به دنيا آمده باشد.
مالك گويد: هر گاه زن بارداري از سرزمين دشمن مي آمد تنها در صورتي آن فرزند پس از مرگ مادرش طبق كتاب خدا ارث مي برد كه در زمين عرب ها به دنيا آمده باشد.
اين هم گوشه اي از عدالت عثمان:
زماني كه شمال افريقا ـ از طرابلس غرب تا طنجه ـ فتح شد و به دست مسلمانان افتاد، عثمان تمامي ثروت هاي آن سامان را يكجا به عبداللّه بن ابي سرح بخشيد، بدون آن كه احدي از مسلمانان را در آن شريك سازد.2
آن روز كه به مروان بن حكم، صد هزار از بيت المال داد و دخترش را به حباله نكاح او درآورد، دستور داد به ابوسُفيان دويست هزار از بيت المال بدهند.
زيد بن ارقم خزانه دار عثمان، كليدهاي بيت المال را نزد عثمان آورد و گريست.
عثمان گفت: از اين كه من به خويشاوندانم رسيدگي مي كنم ناراحتي و به خاطر اين كه صله رحم مي كنم گريه مي كني؟!
گفت: نه، گريه من به اين جهت است كه گمان مي كنم تو به خاطر آن چه در زمان رسول خدا صلي اللّه عليه وآله در راه خدا خرج كردي امروز اين اموال را از بيت المال مسلمانان برمي داري. به خدا سوگند! اگر به مروان صد درهم بدهي زياد به او داده اي.
به ناگاه عثمان گفت: (تو شايستگي خزينه داري را نداري) كليدها را بينداز، ما شخص ديگري را به اين كار مي گماريم.3
جاي تعجب نيست مردمي كه با اين دست و دل بازي هاي عثمان خو گرفته اند از عدل امير مؤمنان علي عليه السلام برنجند و نسبت ظلم و ستم به آن جناب بدهند.

1 . موطأ مالك: 2 / 520 ح 14.
2 . شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد: 1 / 199.
3 . همان: 1 / 199.
---------------------------
آيا جنگ هاي خلفا به اذن خداوند صورت گرفته است؟

بديهي است كه هر حركتي بخواهد انجام شود و هر اقدامي كه صورت گيرد به خصوص اقدامي به اين بزرگي كه آثارش با امتداد تاريخ امتداد مي يابد، بايد از طرف خداوند امضا شود، او دستور دهد و بخواهد و براي خواسته او دست به شمشير برده شود.
اين عقيده با توحيد ارتباط تنگاتنگي دارد، اگر تنها فرمانروا و مالك اوست، پس از هيچ كس نبايد فرمان برد مگر به امر او. اگر به غير او كسي مالك حقيقي نيست، پس تنها به دستور و رضايت او بايد در ملك او، تصرّف كرد.
اكنون اين پرسش مطرح مي شود كه آيا زمامداراني كه بعد از پيامبر صلي اللّه عليه وآله بر كرسي قدرت تكيه زدند حق چنين اقدامي را داشته اند يا نه؟
روشن است كه وقتي اصل خلافت آن ها مردود باشد و آن ها غصب كنندگان حق خلفاي الهي باشند، كارشان هيچ گونه مشروعيتي نخواهد داشت.
به سخن ديگر، جهاد بايد در راه خدا باشد، نه در راه طاغوت.
وقتي كه كسي خليفه خدا را كنار بزند و خود به جاي او بنشيند ديگر جنگ او در راه خدا نخواهد بود، چون اساساً به چنين اقدامي مجاز نبوده است.
بعد از اثبات اين كه خلفاي سه گانه مقام خلافت را غصب كرده اند و خليفه به حق پيامبر را خانه نشين كرده اند، جايي براي توجيه جنگ افروزي هاي آن ها نمي ماند.

w3village.com
---------------------------
اسلام و جهاد در راه خدا

هدف اسلام از جهاد، نشر تعاليم عالي آن و فرهنگ غني يكتاپرستي است. جنگ و جهاد در اين آيين به اين جهت است كه عده اي مستكبر دنياطلب نمي گذارند تعاليم اسلام و رهنمودهاي قرآن به ملت هاي مستضعف برسد و گاهي آتش فتنه برپا مي كنند و به مسلمانان آسيب مي رسانند و نه تنها نمي گذارند مردم ممالك، خود به اسلام بگروند، بلكه مي خواهند اساس اسلام و توحيد را نابود كنند.
پس بايد آن ها را كه سدّ راه نشر اين آموزه ها و اين فرهنگ مي شوند از بين برد تا آب حيات توحيد به تشنگان حقيقت و معنويت برسد.
در حقيقت از بين بردن حاكمان خودكامه به آن جهت است كه نمي گذارند فرهنگ توحيدي به انسان هايي كه تشنه آن هستند برسد، نه آن كه شمشير بر سر مردم جهان بگذارند كه شما مجبوريد در ظاهر اسلام را بپذيريد، هر چند در باطن كافرترين مردم باشيد.
نظر قرآن درباره جهاد و كشتار مستكبران همين است. خداوند در قرآن مي فرمايد:
(وَما لَكُمْ لا تُقاتِلُونَ في سَبيلِ اللّهِ وَالْمُسْتَضْعَفينَ مِنَ الرِّجالِ وَالنِّساءِ وَالْوِلْدانِ الَّذينَ يَقُولُونَ رَبَّنا أَخْرِجْنا مِنْ هذِهِ الْقَرْيَةِ الظّالِمِ أَهْلُها وَاجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا وَاجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ نَصيرًا);1
چرا در راه خدا جهاد نمي كنيد در صورتي كه مردان و زنان و كودكاني كه (به خاطر ظلم حاكمان) ضعيف شده اند; همان ها كه مي گويند: خدايا! ما را از اين شهري كه اهلش ستمكارند بيرون آور و براي ما از نزد خود صاحب اختياري قرار ده و براي ما از جانب خود ياوري بفرست.
اسلام با اين هدف تمام نيروي خود را در دو جهت صرف مي كند و تا آن دو جهت كامل نشود، دستور جهاد صادر نمي كند.
1 . الگوهاي مناسب براي تبليغ فرهنگ غني اسلام
آن گاه كه مرزها گشوده شوند و سدهايي كه حاكمان مستبدّ ايجاد كرده بودند از بين برود، مردمِ تشنه، به اين آيين جديد هجوم مي آورند. آيا اين آيين نو نيازهاي فطري آن ها را اشباع مي كند يا نه؟!
از طرفي تمام توجه آن ها به بزرگان اين آيين معطوف مي شود كه آيا الگوهاي مناسبي براي آنان هستند يا نه؟
آيا اينان عدالت را مي گسترانند يا چون حاكمان خودكامه، ظالم و مستبدّ هستند؟
آيا جامعه را به دو طبقه اشراف و مستضعف تقسيم مي كنند؟
آيا به دستورات دينشان عمل مي نمايند؟
آيا پاسخ گوي پرسش ها و مرهم زخم هاي مردم هستند؟
و هزاران مورد از اين قبيل.
بديهي است تا چنين الگوهايي ايجاد نشده باشد دست به شمشير بردن و گستراندن قلمرو حكومتي نه تنها سبب گسترش اسلام و فرهنگ مترقي آن نمي شود كه نتيجه معكوس خواهد داد و سدّ راه نشر آيين توحيدي خواهد بود.
2 . تلاش براي رساندن پيام آن
بعد از آن كه ممالك فتح شدند، اسلام به سرعت و وفور، عالمان و مبلّغان ديني را به آن خطّه مي فرستد و با تمام توان پيام خدا و آيين او را به تشنگان حقيقت ـ كه سالياني در يوغ حكومت مستكبران دستشان از آن كوتاه بوده ـ مي رسانند.
همين رويه در زمان پيامبر اكرم صلي اللّه عليه وآله ديده مي شود، به مجرّدي كه از جنگ با قومي فارغ مي شدند گروه تبليغ را رهسپار آن سامان مي كردند. حتي در مواردي مشركان و آن ها كه نشر تعاليم اسلام را سدّ راه منافع خود مي ديدند، آن ها را مي كشتند، كشتار مبلغاني كه از طرف پيامبر اكرم صلي اللّه عليه وآله به مناطق مختلف اعزام مي شدند، هم چون غزوه رجيع و بئر معونه از حوادث معروف و مشهور تاريخ اسلام است.2

1 . سوره نساء: آيه 75.
2 . ر.ك المغازي، واقدي: 1 / 354 و 364.

w3village.com
---------------------------
فتوحات يا سدودات؟

خداوند متعال در چندين سوره از قرآن وعده فرموده كه دين اسلام سراسر كره خاكي را فرا خواهد گرفت. در سوره نصر مي فرمايد:
(إِذا جاءَ نَصْرُ اللّهِ وَالْفَتْحُ * وَرَأَيْتَ النّاسَ يَدْخُلُونَ في دينِ اللّهِ أَفْواجًا);1
آن گاه كه فتح و پيروزي خدا فرا رسد مردم فوج فوج و دسته دسته داخل دين خدا مي شوند.
به راستي چرا اين وعده تا كنون ناكام مانده است؟
چرا مردم نه تنها فوج فوج داخل اسلام نشدند; بلكه دسته دسته از آن خارج شده و در هر گوشه مملكت پهناور اسلامي يك گروه دست به شورش زدند؟
آيا جز اين است كه چهره اسلام، خون ريز، بي رحم، نسل كش، ثروت اندوز و غارت گر نشان داده شده كه محصول همين فتوحات برق آسا و كشورگشايي هاي بي ضابطه بوده است؟
حقيقت اين است كه شيوه هشتاد جنگ پيامبر صلي اللّه عليه وآله با اين كشورگشايي ها كاملاً متفاوت بوده است. جاذبه اسلام به حدّي بود كه آن گاه كه فتح و پيروزي خدا فرا مي رسيد، مردم گروه گروه وارد اين دين الهي مي شدند.
چرا اين جاذبه به تدريج خاموش گشت و جاي آن را ترس و وحشت و تنفّر فرا گرفت؟
روشن است كه انتشار اسلام، از راه عطوفت الهي و هدايت و فطرت بود، نه از راه زور و شمشير و غارت و چپاول.
از اين رو امير مؤمنان، امام حسن و امام حسين عليهم السلام تمام تدبير خود را به اصلاح درون جامعه اسلامي منعطف كرده بودند تا الگوهاي نامناسب از بين رفته و الگوهاي مناسبي از اسلام ارائه دهند.
نگاهي كوتاه به ثروت هاي هنگفت و بادآورده برخي از صحابه صدر اسلام از اين فتوحات كافي است كه ما را در نيّت هاي آن ها دچار ترديد و دو دلي كند. آيا نبايد احتمال دهيم كه ارائه الگوهاي ناصالحي هم چون خالدها و معاويه ها در سرزمين هاي تازه فتح شده به جهت خاموش كردن نور دين اسلام و به فراموشي سپردن الگوهاي واقعي يعني خاندان پيامبر بوده است؟
بنابراين، ما كشورگشايي هاي خلفا را نه تنها مفيد و خيرخواهانه نمي دانيم; بلكه آن ها را به خاطر نتايج منفي، در حقيقت سدّ راه و مانع پيشرفت اسلام در قلب ها مي دانيم.

1 . سوره نصر: آيه هاي 1 و 2.

w3village.com
---------------------------
امير مؤمنان كَننده چشم فتنه

در چنين شرايطي بهترين كار همان است كه اين غدّه هاي سرطاني كه بر جاي جاي بلاد اسلامي حاكم شده و ريشه دوانده اند و سدّ راه پيشرفت اسلام هستند، ريشه كن شده و تا دگربار مردم فوج فوج داخل در اسلام گردند.
از اين رو امير مؤمنان علي عليه السلام به جاي كشورگشايي به اصلاح داخلي پرداخت. افراد ناشايست را عزل و كساني كه به خاطر ارزش هاي جاهلي به پست و مقام و مال و منال رسيده بودند بركنار كرد. طبيعي است كه اين غدّه هاي خطرناك آن قدر در پيكره اسلام ريشه دوانده اند كه ريشه كن كردن آن ها مستلزم هزينه هاي زياد و گاه جنگ و جهاد است.
البته بايد توجه داشت كه امير مؤمنان علي عليه السلام پيش از آن كه به تصفيه آن ها بپردازد دو مرحله را پشت سر گذاشت.
1 . هرگز به جنگ نپرداخت
امير مؤمنان علي عليه السلام ابتدا به جنگ نكرد، بلكه عدّه اي بعد از بيعت با آن حضرت پيمان شكسته و در گوشه اي از مملكت اسلامي آشوب به پا مي كردند. هنوز فجايعي كه طلحه و زبير با همراهي عايشه در بصره انجام دادند از ياد تاريخ نرفته است، تا آن جا كه نوشته اند: اولين باري كه در تاريخ مسلمانان (نه اسلام) اسير در بند را كشتند، همان واقعه بوده است.
آنان با مكر و حيله وارد شهر شدند، والي حضرت را بركنار و بيت المال را غارت و شروع به كشتن مردم بي گناه كردند و از فرط خوشحالي اشعار كفرآميز مي خواندند.
در اين هنگام به امير مؤمنان علي عليه السلام گزارش دادند. آن حضرت از مدينه حركت كرده و به سرعت خود را به بصره رساندند و آتش فتنه آن ها را خاموش نموده، عايشه را با احترامي (نه در خور او) به مكه برگرداندند.
همين طور در جنگ صفين و نهروان آغازگرِ پيكار، آن ها بوده اند. آن ها دست به قتل و غارت مي زدند، فتنه برپا مي كردند، مردم را عليه حاكم مسلمانان ـ كه حتي بر مبناي خودشان حق مخالفت با او را نداشتند ـ مي شوراندند و باغي و سركش بودند. در اين جا وظيفه آن حضرت است كه اين آتش فتنه را خاموش نمايد.
2 . ارشاد و نصيحت
امير مؤمنان علي عليه السلام ابتدا با آشوب گران گفت و گو كرده و ايشان را نصيحت مي كردند و آن ها را متوجه اشتباهشان مي نمودند و از آن ها مي خواستند كه از سركشي و عناد دست بردارند.

w3village.com
---------------------------
معاويه و جنگ ستيزي

آن گاه كه در صفين سپاهيان امير مؤمنان علي عليه السلام و شاميان در مقابل هم صف آرايي كردند پيش از آن كه تيري و يا شمشيري از طرفي به طرف ديگر حواله شود آن حضرت سه نفر را مأمور كردند كه به نزد معاويه بروند و با او به گفت و گو بپردازند، شايد بپذيرد و از سركشي و ايجاد تفرقه ميان مسلمانان دست بردارد.
آن ها صحبت هاي زيادي با معاويه و عمروعاص نمودند و درخواست كردند كه از اين جنگ دست برداريد و بين جماعت مسلمانان تفرقه نيندازيد، هنگامي كه يكي از آن ها سخن ديگران را قطع كرد و معاويه را از آتش دوزخ ترساند و از او خواست كه از طغيان دست بردارد، اين پاسخ را از معاويه دريافت كرد:
نخستين چيزي كه از تو فهميدم حماقت و نفهمي تو بود كه سخن دوستت را قطع كردي، در حالي كه او خداي سخن بود، بعد حرف هايي مي زدي كه خودت نمي فهميدي چه مي گفتي، دروغ گفتي و پست شدي اي عرب بيابانگرد خشن درشتخوي نادان! هر چه گفتي دروغ بود. از نزد من برويد، هيچ چيز بين من و شما قضاوت نخواهد كرد مگر شمشير.1

1 . تاريخ طبري: 4 / 573، الكامل في التاريخ: 2 / 365، مروج الذهب: 2 / 388.

w3village.com
---------------------------
معيار عزّت و ذلّت

آري، ابن تيميّه با ديد مادّي پيشرفت را تنها در جنگ و خونريزي و كشورگشايي مي بيند و براي علم و دانش، مكارم اخلاق و فرهنگ اسلام هيچ ارزشي نمي پندارد. از اين رو ادّعا مي كند كه در ميان دوازده امام شما شيعيان تنها براي يكي از آن ها سلطنت و قدرت فراهم شد و او نيز هيچ قلمروي به قلمرو مسلمانان نيفزود. به اين سخن او دقت كنيد:
در ميان كساني كه اماميه ادعاي عصمت براي آن ها مي كنند تنها علي از راه بيعتِ سران به حكومت رسيد، در زمان سلطنت او نيز چندان نفع و مصلحتي در اين دنيا نصيب مسلمانان نشد; آن چنان كه در زمان سه خليفه پيشين شده بود. بنابراين مي توان به طور قطع و يقين نتيجه گرفت آن لطف و مصلحتي كه ادعا مي كنند با امامانشان حاصل مي شود، باطل است.1
آن گاه در جاي ديگر مي افزايد:
هر كس گمان مي كند آن دوازده نفري كه پيامبر وعده آمدنشان را داده2 همين دوازده نفري هستند كه شيعيان ادّعاي امامت آن ها را مي كنند، او در نهايت جهل و ناداني است; زيرا هيچ كدام از آن ها دست به شمشير نبردند مگر علي بن ابي طالب، او هم نتوانست در زمان خلافتش با كفار نبرد كند حتي يك شهر هم فتح نكرد و يك كافر را هم نكشت، بلكه مسلمانان شروع به كشتن يك ديگر كردند تا آن جا كه كفار، مشركان و اهل كتاب در شرق ممالك اسلامي و نيز در شام به آن ها طمع نمودند; به گونه اي كه گفته شده آن ها برخي از شهرهاي مسلمانان را تصاحب كردند. اين چه عزتي است كه در زمان خلافت او نصيب اسلام شد؟!... .
بنابراين، اسلام نزد شيعيان، همان خواري آن هاست و ما در ميان هواپرستان ذليل تر از رافضي ها نداريم.3
معيار عزّت و ذلّت و نفع و مصلحت در نزد ابن تيميّه فقط شمشير، خونريزي و كشورگشايي است و كسي عزيز خواهد بود كه به هر قيمت اين كار را انجام دهد، گرچه به قيمت محو الگوهاي اسلام، ايجاد تنفّر و وحشت در دل مردم از اسلام، جلوگيري از انتشار فرهنگ آن، باشد. مهم افزايش قلمرو حكومتي است.
در اين نوع كشورگشايي پس از قتل و غارت، فرمان صادر مي كنند كه كسي حق ندارد از پيامبر براي مردم چيزي نقل كند، مبادا مردم بفهمند كه روش پيامبر غير از اين بوده است. آن گاه بخشنامه صادر مي كنند كه در تمام قلمرو فتح شده به الگوهاي واقعي اسلام دشنام دهند، دروازه دانش شهر نبوي را لعن نمايند; چرا كه اگر مردم آن ها را به عنوان مرجع ديني و علمي بپذيرند، كار تمام است. بايد دست مردم را از علوم خودشان نيز كوتاه نمود، نبايد گذاشت آن ها از كتاب ها و كتابخانه هاي خود استفاده كنند.
از اين رو، نخستين فرماني كه در كشورهاي تازه فتح شده اجرا مي شود، به آتش كشيدن كتاب ها و كتابخانه هاست; آتشي كه با آن مي توان حمام هاي شهر را گرم كرد تا مردم به وظيفه شرعي استحمام عمل كنند. به اين نمونه توجه كنيد:
پس از آن كه عمرو عاص به دستور عمر، شهر اسكندريّه مصر را فتح كرد، يكي از دانشمندان اسكندريّه به نام يحيي غراماطي نزد او آمد. عمروعاص مي دانست كه او چه كسي است و چه مقدار به علوم مختلف احاطه دارد، از اين رو او را گرامي داشت و مرتب از او مطالب علمي و دانش هاي مختلف بشري را مي آموخت; زيرا عمرو انسان عاقل و نيك انديشي بود و خوب به سخن دانشمندان گوش فرامي داد.
روزي يحيي به او گفت: تو تمامي مناطق اسكندريه را در تصرّف خود درآوردي و هر چه در آن بود بر آن مهر زدي، هر چيزي كه به درد تو مي خورد، ارزاني خودت، ما با آن كاري نداريم، اما آن چه كه به دردت نمي خورد و نفعي از آن عايدت نمي شود، به ما برگردان كه ما به آن سزاوارتريم.
عمرو عاص گفت: چه مي خواهي؟
گفت: كتاب هاي حكمت كه در خزانه هاي پادشاهي نگه داري مي شود.
عمرو گفت: من در اين موضوع مهم نمي توانم خودسرانه تصميم بگيرم و بايد از رئيس مسلمانان عمر بن خطاب كسب اجازه كنم.
آن گاه نامه اي به عمر نوشته و سخن آن دانشمند را به اطلاعش رساند. پس از چندي جواب نامه از سوي عمر آمد، بخشنامه عمر از اين قرار بود:
«اما آن كتاب هايي كه گفتي: پس اگر آن چه در آن ها نوشته شده در قرآن وجود دارد، ما به آن ها نياز نداريم و اگر آن چه در آن ها نوشته شده، مخالف با قرآن است، نبود آن ها بهتر است. از اين رو وظيفه تو آن است كه آن ها را از بين ببري».
پس از اين حكمِ حكومتي، عمروعاص آن كتاب ها را ميان حمام هاي اسكندريّه تقسيم كرد تا به جاي هيزم به وسيله آن ها آب حمام را گرم كنند، تا اين كه طيّ شش ماه، سوخت حمام ها از آن كتاب ها تأمين مي شد و همه آن ها از بين رفت، ماجرا را بشنو و انگشت شگفتي به دندان بگير.4
عمرو عاص به جز اين كتاب هايي كه در خزانه ملوكيّه از آن ها مراقبت مي شد، چندين كتابخانه ديگر را نيز در مصر به آتش كشيد، از جمله كتابخانه اي كه اسكندر بعد از ساختن شهرش آن را بنا كرده بود.5
در نقلي آمده است: كتاب هايي كه در مدت شش ماه حمام هاي اسكندريّه را گرم كردند به امر «بطولوماوس فيلادلفوس» از پادشاهان اسكندريّه جمع شده بود. او دستور داد در تمامي شهرها و كشورها جست و جو كردند و هر كتابي در هر علمي نوشته شده بود با چندين برابر قيمت خريداري كرده و در خزانه خود نگه داري مي كرد تا تعداد كتاب ها به پنجاه هزار و صد و بيست عنوان كتاب رسيده بود، پس از آن نيز مرتب بر تعداد آن ها افزوده مي شد و هر پادشاه جديدي كه مي آمد مسئول مراقبت و حفظ آن كتاب ها بود.6
ابن نديم گويد: كتاب هاي سوخته آن كتابخانه شامل تمامي دانش هاي آن زمان بوده، از قبيل فلسفه، رياضيات، طب، حكمت، آداب و هيئت.7
البته اين رأي خليفه به كتابخانه اسكندريّه مختصّ نبوده; بلكه هر جايي كه فتح مي شد همين فرمان را در مورد آن صادر مي نمود.8سعد بن ابي وَقّاص به فرمان عمر همه كتاب هاي ايرانيان را به دريا ريخت.9 او درباره كتاب هاي مدائن نيز همين گونه رفتار كرد، تا جايي كه كتاب هاي پيامبران پيشين نيز از اين قانون مستثنا نبودند.10
ما ادّعا نمي كنيم كه همه مطالب آن كتاب ها صحيح و درست بوده است، امّا اين رفتار با كتاب و كتابخانه، نشان گر دشمني عمر با علم و دانش است. بسياري از اين علوم حاصل تجربه بشر در زمان هاي طولاني است.
در واقع اين گونه رفتار نابودي تمدّن بشري است، در اين شيوه حكومتي كسي حق ندارد از قرآن چيزي بپرسد، فقط همين متن عربي آن را هر كه بلد است بخواند، اما اگر معناي كلمه اي از آن را نفهميد حقّ سؤال ندارد، وگرنه تازيانه خليفه مسلمانان پشتش را مي نوازد. در نقلي آمده است:
پس از آن كه عراق فتح شد شخصي از آن سامان به نام «صبيغ عراقي» مرتب از لشكريان اسلام در مورد قرآن، سؤالاتي را مطرح مي كرد و از مطالب آن مي پرسيد تا اين كه همراه لشكريان به مصر آمد، به محض ورود به مصر، عمرو عاص او را با نامه اي به سمت عمر بن خطاب فرستاد، وقتي كه نامه رسان، نامه عمرو عاص را كه در آن شرح حال آن عراقي نوشته شده بود به عمر داد و او از مضمون نامه آگاه شد، سخت برآشفت و گفت: اين مرد كجاست؟
او گفت: در ميان كاروان است.
عمر گفت: برو ببين اگر گريخته باشد عقوبت دردناكي در انتظارت خواهد بود.
آن شخص رفت و صبيغ را آورد. عمر به او رو كرد و گفت: تو كسي هستي كه چيزهاي تازه مي پرسي؟!
آن گاه عمر كسي را فرستاد تا شاخه هاي تازه از نخل آوردند، آن ها را به هم بست و شروع كرد به زدن به پشت او، آن قدر زد تا پشتش ترك برداشت، سپس او را رها كرد تا به مرور زمان آن شكاف در كمرش بهبود يافت، دو مرتبه او را خواست و آن قدر زد كه شكاف دو مرتبه باز شد، باز او را رها كرد تا خوب شد، براي مرتبه سوم او را خواست تا تنبيه كند. صبيغ گفت: اگر مي خواهي مرا بكشي راحتم كن، اگر مي خواهي مرا مداوا كني به خدا سوگند! خوب شده ام و به مداواي تو نيازي ندارم.
عمر به او اجازه داد به سرزمين خود ـ عراق ـ برگردد و نامه اي به ابوموسي اشعري نوشت كه هيچ كس از مسلمانان حق ندارد با او هم سخن شود. كار بر او بسيار تنگ شد تا اين كه ابوموسي به عمر نوشت: اين مرد توبه خوبي كرده است.
عمر در جواب نامه نوشت: از اين پس مانعي ندارد مردم با او هم سخن شوند.11
رفتار خليفه با مردم سرزمين هاي فتح شده و علم و دانش آنان اين گونه بود، با اين حال آيا عزتي براي اسلام و مسلمانان مي ماند؟!
ابن تيميّه گمان كرده عزّت يعني زورگويي، قلدري! به نظر شما آيا عزّت اسلام به اين است؟ يا به مكتبي كه فرياد علم و عقل سر داده، مكتبي كه مردم را وادار مي كند تا بپرسند و بفهمند، حديث نقل كنند، بنويسند و مذاكره نمايند. مكتبي كه شعارش اين است:
احتفظوا بكتبكم، فإنّكم سوف تحتاجون إليها.12
كتاب هاي خود را به خوبي محافظت كنيد كه به زودي به آن ها نياز پيدا مي كنيد.
به راستي امروزه راه و روش چه كساني را مي توان به عنوان الگوهاي واقعي اسلام به جهان معرفي كرد:
1 . راه و روش زمامداران كشورگشا؟
2 . راه اماماني كه آثار علمي آنان هر انسان منصفي را تحت تأثير قرار داده است؟
براي نمونه همين كشور مصري كه عمرو عاص از طرف عمر آن گونه رفتار كرد، امير مؤمنان علي عليه السلام چگونه رهبري كرده است. نگاهي گذرا به عهدنامه آن حضرت به مالك اشتر در مورد ولايت مصر شاهد صدق سخن ماست. آيا عهدنامه مالك اشتر عزت اسلام است يا رفتار عمرو عاص؟!
آن بخشنامه عمر بود و اين هم بخشنامه امير مؤمنان علي عليه السلام:
بسم اللّه الرحمن الرحيم
اين فرمان بنده خدا علي امير مؤمنان به مالك اشتر پسر حارث است در عهدي كه با او دارد، هنگامي كه او را به فرمانداري مصر برمي گزيند... او را به ترس از خدا فرمان مي دهد... .
پس اي مالك! بدان من تو را به سوي شهرهايي فرستادم كه پيش از تو دولت هاي عادل يا ستمگري بر آن ها حكم راندند و مردم در كارهاي تو چنان مي نگرند كه تو در كارهاي حاكمان پيش از خود مي نگري... مهرباني با مردم را پوشش دل خود قرار بده با همه دوست و مهربان باش.
هرگز مبادا چونان حيوان شكاري باشي كه خوردن آن ها را غنيمت داني; زيرا مردم دو دسته اند:
دسته اي برادر ديني تواند.
و دسته ديگر همانند تو در آفرينش مي باشند... .
آداب پسنديده اي را كه بزرگان اين امت به آن عمل كرده اند و ملت اسلام با آن پيوند خورده و رعيّت با آن اصلاح شده بر هم مزن و آدابي را كه به سنّت هاي خوب گذشته زيان وارد مي كند، پديد نياور، كه پاداش براي آورنده سنّت و كيفر آن براي تو باشد كه آن ها را درهم شكستي.
با دانشمندان زياد گفت و گو كن، با حكيمان فراوان بحث كن; اموري كه مايه آباداني و اصلاح شهرها بوده و چيزهايي كه پيش از تو موجب پايداري مردم و برقراري نظم مي شده است ... .13
آري، اين امير مؤمنان علي عليه السلام است و اين هم دستورالعمل او به مالك اشتر، اما افسوس و صد افسوس كه معاويه نگذاشت پاي مالك به مصر برسد و در ميان راه او را شهيد كرد.
به راستي امروزه مردم جهان، اسلام را با عهدنامه مالك اشتر مي شناسند يا با رويّه خلفا؟
ملاك عزّت و ذلّت در نظر ابن تيميّه ماديات است، او با معنويات كاري ندارد و با علم و دانش ارتباطي ندارد، او كليد عزّت را گم كرده است. قرآن كريم در وصف منافقان مي فرمايد:
(الَّذينَ يَتَّخِذُونَ الْكافِرينَ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنينَ أَ يَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّةَ فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلّهِ جَميعًا);14
كساني كه كافران را به جاي مؤمنان دوست و هميار خود برمي گزينند. آيا عزّت و سربلندي را نزد آنان مي جويند; به راستي كه تمامي عزّت ها نزد خدا است؟!
قرآن كريم در جاي ديگر از قول آن ها چنين حكايت مي كند:
(يَقُولُونَ لَئِنْ رَجَعْنا إِلَي الْمَدينَةِ لَيُخْرِجَنَّ اْلأَعَزُّ مِنْهَا اْلأَذَلَّ وَلِلّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنينَ وَلكِنَّ الْمُنافِقينَ لا يَعْلَمُونَ);15
آن ها (پنهاني) مي گويند: اگر به مدينه برگشتيم به يقين عزيزان، ذليلان را (از شهر) بيرون مي كنند، در حالي كه تمامي عزّت مخصوص به خدا، رسول او و مؤمنان است; ولي منافقان نمي دانند.
ديدِ منافقان ديدِ مادّي بود، عزّت را در مال و منال و قدرت و شوكت مي ديدند و آن گاه كه به ثروت و مكنت يهوديان يا برخي از كفار مي نگريستند مي گفتند: اين ها عزيز هستند، اما مسلمانان كه گاه از شدّت فقر، لباس مناسبي براي پوشيدن ندارند، ذليل و خوار هستند.
دقيقاً همين بيماري در ابن تيميّه وجود دارد، از ديد او زمامداران و سلاطين ستمگر، زورگو و كشورگشا مايه عزّت اسلام هستند، نه امامان عدالت گر و مناديان توحيد و گسترندگان علم و دانش و حكمت و معرفت.

1 . منهاج السنّه: 3 / 379.
2 . گفتني است كه بنابر نقل صحيح و ثابت نزد اهل سنّت در كتاب هاي معتبر، پيامبر خدا صلي اللّه عليه وآله در حديثي فرموده اند:
«تا زماني كه دوازده نفر ولايت مسلمانان را بر عهده داشته باشند، اسلام و دين عزيز و منيع خواهد بود».
علماي اهل سنّت در توجيه اين حديث درمانده اند و هر طور حساب مي كنند با عدد دوازده هماهنگ نمي شود. گاهي حتي نام برخي از افرادي را كه به طور علني به جنگ قرآن و اسلام آمده اند در زمره اين دوازده نفر مي آورند، اما باز هم درست نمي شود و اين حديث تنها با امامان دوازده گانه شيعيان مطابق است.
3 . منهاج السنّه: 8 / 241 و 242.
4 . تاريخ مختصر الدول: 103، تاريخ التمدّن الاسلامي: 11 / 635.
5 . الافادة والاعتبار: 132.
6 . تراجم الحكماء: 354.
7 . فهرست ابن نديم: 301.
8 . كشف الظنون: 330.
9 . كشف الظنون: 1 / 679، تاريخ ابن خلدون: 1 / 50.
10 . المصنف ابن عبدالرزاق: 6 / 114 ح 10116، شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد: 12 / 101، كنز العمّال: 1 / 374 ح 1632.
11 . سنن دارمي: 1 / 54 و 55، تاريخ مدينة دمشق: 23 / 411 / 2846، مختصر تاريخ دمشق: 11 / 46، تفسير ابن كثير: 4 / 232، الاتقان: 3 / 7، كنز العمّال: 2 / 331 / 14161. متقي هندي اين مطلب را از دارمي، نصر مَقْدِسي، اصفهاني، ابن انباري، لالكائي و ابن عساكر نقل مي كند، الدر المنثور: 7 / 614، فتح الباري: 8 / 211. رك: الغدير: 6 / 291.
12 . اصول كافي: 1 / 52.
13 . نهج البلاغه: نامه 53.
14 . سوره نساء: آيه 139.
15 . سوره منافقون: آيه 8 .

w3village.c
---------------------------
مخالفان ابن تيميّه و مخالفت او با اجماع اهل سنّت

همه مسلمانان اتفاق نظر دارند كه امير مؤمنان علي عليه السلام بر حق بوده و مخالفان آن حضرت بر باطل. در اين زمينه ابتدا كلمات برخي از بزرگان اهل سنّت را مي آوريم، آن گاه به برخي از سخنان ابن تيميّه مي پردازيم تا روشن شود كه اين مرد حتي خود را از زمره اهل سنّت خارج كرده و عقيده او با اعتقاد هيچ يك از فرقه هاي اسلامي موافق نيست.
آري، تنها برخي از خوارج ـ كه اكنون منقرض شده اند ـ و نواصب با او هم عقيده اند. از اين رو اگر ما ابن تيميّه را خارج از مسلمانان و كتاب او را جزو كتاب هاي غير مسلمانان بدانيم، سخن گزافي نگفته ايم. ابوحنيفه گويد:
هيچ كسي با علي رضي اللّه عنه جنگ نكرد كه او را به حق برگرداند مگر آن كه علي بر حق سزاوارتر از او بود و اگر او نبود كسي نمي دانست در پيكار با مسلمانان چگونه بايد رفتار كرد . . . شكي نيست كه طلحه و زبير بعد از آن كه با علي بيعت كردند و سوگند ياد كردند كه پيمان شكني نكنند با او جنگيدند.1
ابن خُزَيمه كه از بزرگان كم نظير اهل سنّت است و دارقُطْني در مورد او مي گويد: «او پيشوايي ثابت قدم و بي نظير بود»2 مي گويد:
هر كس با اميرالمؤمنين علي بن ابي طالب در خلافتش به نزاع و ستيز برخاست سركش و باغي است. اين مطلبي است كه همه مشايخمان را بر آن يافتم و ابن ادريس شافعي نيز همين نظر را دارد.3
ابومنصور در الفرق بين الفرق در بيان اصولي كه همه اهل سنّت بر آن اتفاق نظر دارند مي گويد:
همگي گفته اند كه علي در زمان خود امام بوده و گفته اند كه در تمامي جنگ هايش بر حق بوده; چه در جنگ بصره، چه در جنگ صفين و چه در جنگ نهروان.4
عبدالرؤوف مناوي در فيض القدير مي نويسد:
تمامي فقهاي حجاز و عراق از هر دو گروه صاحبان حديث و رأي، اتفاق نظر دارند كه علي در پيكارش با اهل صفين بر حق بوده; همان طور كه در نبرد با اهل جمل حق با او بود و كساني كه با او جنگيدند سركشاني ستمكار بوده اند و به خاطر سركشي، آن ها را تكفير نمي كنند. برخي از اين عالمان از اين قرارند: مالك، شافعي، ابوحنيفه، اوزاعي وجمهور اعظم از متكلمان و مسلمانان.5
نَوَوي در شرح صحيح مسلم گويد:
در همه اين جنگ ها علي بر حق بود، اين مذهب اهل سنّت است.6
ذهبي در سير اعلام النبلاء گويد:
ما ترديد نداريم كه علي از كساني كه با آن ها جنگيد برتر بود و او به حق سزاوارتر بود.7
ابن كثير در البداية والنهايه گويد:
اين جريان كشته شدن عمار بن ياسر با اميرالمؤمنين علي بن ابي طالب است كه اهل شام او را كشتند، با كشتن او به خوبي سرّ سخن رسول خدا صلي اللّه عليه وآله روشن و آشكار شد كه فرموده بود: «گروه سركش او را خواهند كشت» و روشن شد كه علي بر حق و معاويه سركش و باغي است.8
ابن حجر در فتح الباري بعد از ذكر حديث عمّار گويد:
اين حديث يكي از نشانه هاي نبوت است و فضيلتي آشكار براي علي و عمار است و با اين حديث، سخن ناصبي هايي كه گمان مي كنند علي در جنگ هايش بر حق نبوده رد مي شود.9
با توجه به اين سخن صريح و آشكارِ بزرگان مذهب خلفا به خوبي واضح مي شود كه ابن تيميّه از زمره مسلمانان خارج و داخل در نواصب مي باشد. پاره اي از سخنان گستاخانه او به مقام شامخ امير مؤمنان علي عليه السلام گذشت. اكنون به چند سخن ديگر از منهاج السنّه او توجه كنيد.
وقتي سخن از شكمبارگي هاي عثمان و حيف و ميل بيت المال به دست او مي رسد كه عاقبت اين شكمبارگي او، مسلمانان را واداشت تا از شهرهاي مختلف جمع شده و او را به قتل برسانند; ابن تيميّه براي دفاع از حيثيت عثمان و به قصد بي احترامي به امير مؤمنان علي عليه السلام چنين مي گويد:
اين ثروت هاي اندوخته عثمان و برتري دادن بعضي (از خويشاوندانش) كجا به پاي آن خون هايي مي رسد كه در جنگ صفين ريخته شد و هيچ عزّت و پيروزي نصيب مسلمانان نگشت؟... جنگ صفين تنها شر و بدي را افزود و هيچ مصلحتي از آن حاصل نگشت(!!)10
او در اين راه حتي از نسبت دروغ دادن به بزرگان و پيشوايان مذهبش هم دريغ نمي كند، در اين باره مي گويد:
به همين جهت پيشوايان سنت چون مالك، احمد و غير اين دو مي گويند: علي مأمور نبرد با خوارج بود. اما جنگ جمل و صفين پيكار فتنه بوده است. و از همين رو علماي شهرها برآنند كه آن جنگ، جنگ فتنه بوده و كساني كه در آن شركت نكرده اند از كساني كه در آن شركت كرده اند بهترند.11
به راستي ابن تيميّه اين سخنان را از كجا به علماي شهرها و پيشوايان مذاهب خود نسبت مي دهد در حالي كه آن ها تصريح كرده اند كه در تمامي اين جنگ ها حق با امير مؤمنان علي عليه السلام بوده است.
مگر پيامبر خدا صلي اللّه عليه وآله نفرموده بود:
اللهم وال من والاه، وعاده من عاداه، وانصر من نصره، واخذل من خذله;
خدايا! دوستان علي را دوست بدار و دشمنانش را دشمن و ياور او را ياري كن و كسي را كه او را ياري نكرده و رها كند ياري نكن و رهايش كن.
با اين حال چگونه ابن تيميّه مي گويد: آنان كه آن حضرت را ياري نكردند از آنان كه به ياريش شتافتند بهترند، آن گاه سخاوتمندانه اين سخن را به علماي شهرها نسبت مي دهد(!!)
ابن تيميّه گستاخي و بي ادبي خود را تا آن جا مي رساند كه مي گويد:
هدف علي در اين نبردها برتري يافتن بر ديگران بود(!!) و قرآن مي گويد: «آخرت از آنِ كساني است كه طالب هيچ برتري و فسادي در زمين نباشند».12 از اين رو او در آخرت اهل سعادت نخواهد بود; چرا كه او جنگيد تا مردم از او فرمان ببرند(!!)
آن گاه مي گويد:
صحابه اي كه با او جنگيدند هيچ كدام دليلي از كتاب و سنّت بر لزوم جهاد نداشتند، بلكه خود اعتراف كردند كه اين جنگ ها نظرِ شخصي آن ها بوده، همچنان كه علي رضي اللّه عنه نيز چنين گفته است.13
درباره نبرد جمل و صفين خود علي رضي اللّه عنه گفته كه هيچ فرماني از پيامبر در آن مورد نبوده; بلكه رأي و نظر خود او بوده است و بيشتر صحابه با او در اين پيكار موافق نبوده اند.14
اين جنگ، جنگ فتنه بوده كه از روي تأويل انجام گرفته است; نه از اقسام جهاد واجب بوده و نه جهاد مستحب.15
او در اين جنگ ها عدّه زيادي از مسلماناني را كه نماز مي خواندند، زكات مي دادند و روزه مي گرفتند كشت.16
ابن تيميّه مي افزايد:
علي رضي اللّه عنه درباره جنگ جمل و صفين چيزي روايت نكرده است... و حتي هيچ كس نيز در مورد آن دو جنگ حديثي نقل نكرده است. تنها كساني كه از اين نبردها سرباز زدند و علي را ياري نكردند براي كار خود حديث نقل كرده اند. اما حديثي كه نقل مي شود كه علي مي گفته: «من مأمور جنگ با ناكثين (اهل جمل) و قاسطين (معاويه و شاميان) و مارقين (خوارج) هستم» حديث جعلي است كه به پيامبر صلي اللّه عليه وآله نسبت داده شده است.17
جالب است كه ابن تيميّه به آساني هر حديثي را كه موافق ميل او نباشد، تكذيب مي كند. براي او مهم نيست كه چه كساني آن را نقل كرده اند و چه كساني مهر صحّت بر آن زده اند. خيلي راحت مي گويد: دروغ است و جعلي. حتي گاهي سخاوتمندانه علما را نيز با نظر خود متفق مي كند; چه آن ها بخواهند يا نخواهند. همان طور كه نمونه هايش گذشت.
علامه اميني رحمه اللّه در اين باره مي گويد:
گويا زماني كه به ابن تيميّه لقب «شيخ الاسلام» دادند، او مغرور شده و گمان مي كند كه هر سخني را كه بگويد ديگران بدون دليل از او مي پذيرند، يا هر ادعاي اجماعي را از او قبول مي كنند.
حقيقت آن است كه شدّت بغض و كينه اي كه در دلِ ابن تيميّه شعلهور است و دشمني او با پيامبر و اهل بيت مطهرش حتي فرصت فكر و انديشه را از او گرفته، بدون تأمّل مي نويسد تا آتش دروني خودش بهبود يابد و فكر نمي كند اين مطلبي كه مي گويد مخالف اجماع تمامي مسلمانان است و با اين سخن از زمره مسلمانان خارج مي شود.
وي در فراز ديگر، حديثي را تكذيب مي كند كه بزرگان مكتب خلفا آن را نقل كرده و پذيرفته اند. در آن حديث آمده است كه امير مؤمنان علي عليه السلام فرمود:
أمرني رسول اللّه صلّي اللّه عليه وآله بقتال الناكثين والمارقين والقاسطين;18
پيامبر خدا صلي اللّه عليه وآله به من به پيكار با ناكثين، قاسطين و مارقين فرمان داد.
او مي گويد:
حديثي كه روايت شده پيامبر خدا، علي را به پيكار ناكثين، قاسطين و مارقين فرمان داد، حديث ساختگي است كه به پيامبر صلي اللّه عليه وآله نسبت داده شده است.19
بديهي است كه نقد سخن ابن تيميّه بسيار آسان است، كافي است در هر مسأله اي به منابع و مدارك معتبر مراجعه شود و نظرات بزرگان مذهب او روشن گردد، آن گاه به راحتي دروغ گويي، خيانت، بغض و نفاق او آشكار مي گردد.
البته نبايد توقّع داشت كه ابن تيميّه به صراحت بگويد: من دشمن علي و آل او هستم; زيرا اين حرف مساوي است با خروج از اسلام و اعلان دشمني و نصب علني. علماي اهل سنّت به شدت از چنين نسبتي هراسان هستند و سعي مي كنند خود را از اين نسبت پاك سازند. بنابراين، حديث فوق را بسياري از صحابه از پيامبر خدا صلي اللّه عليه وآله نقل كرده اند كه برخي از آن ها عبارتند از:
اميرالمؤمنين عليه السلام، ابوايّوب انصاري، عبداللّه بن مسعود، ابوسعيد خُدري، عمّار بن ياسر و ديگران.
بسياري از دانشمندان حديث اهل سنّت نيز اين حديث را در كتاب هاي حديثي خود آورده اند، هم چون:
طبري، بزّار، ابويعلي، ابن مردويه، ابوالقاسم طبراني، حاكم نيشابوري، خطيب بغدادي، ابن عساكر، ابن اثير، جلال الدين سيوطي، ابن كثير، محب طبري، ابوبكر هيثمي، متقي هندي.
يكي از سندهاي صحيح اين حديث آن است كه بزّار در مسند و طبراني در المعجم الاوسط نقل كرده اند. هيثمي نيز در مجمع الزوائد بعد از نقل حديث مي گويد: اين حديث صحيح است و يكي از دو سند بزّار نيز صحيح بوده و راويان آن ـ به جز ربيع بن سعيد كه او را نيز ابن حِبّان توثيق كرده است ـ مورد اعتماد هستند. البته اين حديث سندهاي صحيح ديگري نيز دارد.20

1 . مناقب ابي حنيفه، خوارزمي: 2 / 344 و 1 / 342.
2 . سير اعلام النبلاء: 14 / 365.
3 . الاعتقاد والهدايه: 248.
4 . الفرق بين الفرق: 309.
5 . فيض القدير: 6 / 366.
6 . شرح صحيح مسلم نَوَوي: 18 / 288.
7 . سير اعلام النبلاء: 8 / 210 / 37.
8 . البداية والنهايه: 7 / 267.
9 . فتح الباري: 1 / 543 / 447، فيض القدير: 4 / 467.
10 . منهاج السنّه: 8 / 143.
11 . همان: 8 / 233.
12 . سوره قصص: آيه 83 .
13 . منهاج السنّه: 4 / 500.
14 . همان: 6 / 333.
15 . همان: 7 / 57.
16 . همان: 6 / 356.
17 . همان: 8 / 145.
18 . كنز العمّال: 13 / 112، حديث 36367، تاريخ بغداد: 8 / 336، البداية والنهايه: 7 / 338 و 339.
19 . منهاج السنّه: 6 / 112.
20 . المستدرك علي الصحيحين: 3 / 138، مجمع الزوائد: 5 / 186، 6 / 225، تاريخ بغداد: 8 / 336 و 13 / 188، تاريخ مدينة دمشق: 16 / 54، 42 / 468، 59 / 129، البداية والنهايه: 7 / 305 و 306، مسند ابي يعلي: 1 / 397 / 515، أُسد الغابه: 4 / 33، ميزان الاعتدال: 1 / 271، 584، لسان الميزان: 2 / 446، المعجم الاوسط: 8 / 213، 9 / 165، المعجم الكبير: 4 / 172، 10 / 190 ـ 192، كنز العمّال: 11 / 292، 327، 452، 13 / 113.

w3village.com
---------------------------
جايگاه حضرت علي مرتضي در پيشگاه پيامبر خدا

مگر پيامبر اكرم صلي اللّه عليه وآله بارها در مورد اميرالمؤمنين، همسر و فرزندانش عليهم السلام نفرموده بود:
أنا حرب لمن حاربكم;1
من در جنگم با هر كه به جنگ شما آيد.
مگر رسول خدا صلي اللّه عليه وآله در روز غدير دست علي عليه السلام را بالا نگرفت و فرمود:
اللهم وال من والاه وعاد من عاداه;2
خدايا! دوست بدار هر كه او را دوست بدارد و دشمن بدار هر كه او را دشمن بدارد.
مگر پيامبر خدا صلي اللّه عليه وآله نفرموده بود:
من أطاع عليّاً فقد أطاعني ومن عصي عليّاً فقد عصاني;3
هر كه از علي فرمان ببرد از من فرمان برده و هر كه از فرمان او سرباز زند از فرمان من سرباز زده است.
مگر آن حضرت نفرموده بود:
عادي اللّه من عادي عليّاً;4
خدا دشمن است با هر كه با علي دشمن باشد.
مگر آن بزرگوار نفرموده بود:
إنّ الشقي كلّ الشقي من أبغض عليّاً في حياته (حياتي) وبعد وفاته (وفاتي);5
تمام شقاوت و بدبختي در كسي است كه علي را دشمن بدارد; در دوران زندگي و بعد از وفات او (در دوران زندگي و بعد از وفات من).
مگر حب و بغض امير مؤمنان علي عليه السلام علامت ايمان و نفاق نبود؟6 مگر نمي گفتند كه ما، منافقان را با بغض علي مي شناختيم؟7
ابن تيميّه تمام اين حديث ها و موارد ديگر را كه در كتاب هاي معتبر اهل سنّت فراوان آمده است، فراموش كرده، حتي مباني سقيفه و مكتب خلفا را نيز ناديده گرفته كه مي گفتند: هر گاه با كسي بيعت شد هر كس بعد از او حرفي بزند بايد كشته شود.8
او حتي تاريخ پرافتخار زندگاني امير مؤمنان علي عليه السلام فراموش كرده كه چه كساني ابتدا به شورش دست زدند و پيمان شكستند و چه كساني مرتب لشكر مي فرستادند و شهرهاي مسلمانان را غارت مي كردند، زنان و كودكان را مي كشتند و به نواميس مسلمانان تجاوز مي كردند.
در تاريخ آمده است: معاويه مرتب به شهرهاي مرزي لشكر مي فرستاد و به قتل و غارت مي پرداختند. يكي از فرماندهان آن لشكرها، بُسر بن ارطاة بود كه آن قدر خونريزي و چپاولگري نمود تا بر اثر دعاي امير مؤمنان علي عليه السلام عقلش را از دست داد. او دو فرزند كوچك ابن عباس را در مقابل چشم مادرشان سر بريد.
آيا اميرالمؤمنين عليه السلام نبايد پاسخ اين شورش ها و ناآرامي ها را بدهد؟
آيا نبايد با پيمان شكناني كه در بصره جمع شدند، والي حضرت را كشته و مردم را قتل عام كردند و بيت المال را به تاراج بردند جهاد كند؟
آيا نبايد با خوارجي كه از دين بيرون رفته و آن حضرت را كافر دانستند و لشكري براي از بين بردن اسلام فراهم كردند، پيكار نمايد؟
آيا او بايد اين آشوب گران داخلي را رها كرده و به ادامه فتوحات(!!) چنگيزي بپردازد؟
آري، ابن تيميّه به راحتي تمام احاديث و مناقب اميرالمؤمنين عليه السلام را انكار كرده و مرتب مي گويد: «دروغ است»، «به اتفاق علما دروغ است» و «بي خردان آن ها را نقل مي كنند».
اما از آن طرف نسبت هاي ناروا و تهمت هاي دروغين را به طور قاطع و بدون كوچك ترين ترديدي به آن حضرت نسبت مي دهد و مي گويد:
كار به جايي رسيد كه علي گفت: اگر بدانم كسي مرا بر ابوبكر و عمر برتري داده به او تازيانه مي زنم; همان طور كه دروغ گو را تازيانه مي زنند.9
اين مطلبي است كه ابن تيميّه در جاهاي متعددي از كتابش آورده، ولي حتي يك منبع و مصدر براي آن معرفي نكرده است.
آيا امير مؤمنان علي عليه السلام مانند عمر است كه هميشه تازيانه اش در دست باشد و هر گاه ناخوش شد بر سر مردم بكوبد؟! آيا او كسي را به خاطر اين اعتقاد كتك زده است؟
مگر نبودند در زمان اميرالمؤمنين عليه السلام بسياري از صحابه كه در حضورش، آن حضرت را از ابوبكر و عمر برتر مي دانستند، آيا آن حضرت بر سرشان تازيانه كوفته است؟!
ابن حزم و هم چنين ابن عبدالبر ـ كه از بزرگان علماي اهل سنّت هستند ـ هر كدام جداگانه در كتاب هاي خود اسامي تعداد زيادي از صحابه را آورده اند كه آن ها به افضليت آن حضرت بر شيخين قائل بوده اند.10
جالب اين كه همين حديثي را كه ابن تيميّه به طور مسلّم و قاطعانه و بدون ترديد به اميرالمؤمنين عليه السلام نسبت مي دهد، محقق منهاج السنّه دكتر محمّد رشاد سالم در چاپ جديد، تضعيف كرده و در پاورقي آن نوشته كه اين حديث ضعيف است(!!)
ابن تيميّه در جاي ديگر كتابش به اميرالمؤمنين و فاطمه زهرا سلام اللّه عليهما دروغ بسته، مي گويد:
در حديث صحيح وارد شده كه علي رضي اللّه عنه گفت: نيمه شب رسول خدا صلي اللّه عليه وآله بر سر بالين من و فاطمه آمد و گفت: چرا برنمي خيزيد نماز بخوانيد.
من گفتم: اي رسول خدا! جان هاي ما در دست خداست، اگر بخواهد ما را بيدار كند، بيدار مي كند.
پس پيامبر پشت كرده و اين آيه را مي خواند: «ولي انسان بيش از هر چيز، به مجادله مي پردازد»11.12
آن چه گذشت اندكي از انديشه و افكار واهي ابن تيميّه درباره امير مؤمنان علي عليه السلام بود و همين مقدار براي شناسايي ابن تيميّه، عقايد او و دشمني او با خاندان پيامبر كافي است و هر كه اين كتاب را بخواند آن چه را ابن حجر عسقلاني درباره ابن تيميّه گفته تصديق خواهد نمود. در پايان دعاي پيامبر خدا صلي اللّه عليه وآله را زير لب زمزمه مي كنيم:
«اللهمّ وال من والاه، وعاد من عاداه، وانصر من نصره، واخذل من خذله».
وصلّي اللّه علي محمّد وآله الطاهرين.

1 . المعجم الاوسط: 3 / 179 و 5 / 182، المعجم الصغير: 2 / 3، المعجم الكبير: 3 / 40، البداية والنهايه: 8 / 223.
2 . مناقب الامام اميرالمؤمنين: 2 / 404 / 884 ، تاريخ مدينة دمشق: 42 / 217 / 8707 ، تاريخ الاسلام (عهد الخلفاء): 632، المعجم الكبير: 4 / 173 / 4053، مجمع الزوائد: 9 / 103 و 104، مسند احمد: 6 / 583 / 23051 و 23052، جواهر المطالب: 1 / 83 ، المصنف ابن ابي شِيبه: 6 / 369 شماره 32046، ينابيع الموده: 37 باب 2994، تذكرة الخواص: 36 باب 2، البداية والنهايه: 5 / 187، كنز العمّال: 13 / 157 حديث 36486، الامامة والسياسه: 1 / 129.
3 . مناقب الامام اميرالمؤمنين عليه السلام: 2 / 609 / 1108، تاريخ مدينة دمشق: 42 / 306 و 307 حديث 8847 و 8848، مختصر تاريخ مدينة دمشق: 17 / 376 حديث 174، جواهر المطالب: 1 / 66، نزل الابرار: 56. حاكم نيشابوري در المستدرك علي الصحيحين: 3 / 121 پس از نقل اين حديث به صحت آن حكم كرده است.
4 . جامع الاحاديث: 5 / 155 / 14026، كنوز الحقايق: 1 / 371 / 4598، أُسد الغابه: 2 / 164 / 1589.
5 . الفصول المهمه: 125، المناقب خوارزمي: 78 / 62، كنز العمّال: 13 / 145 / 36458، مجمع الزوائد: 9 / 132، ينابيع الموده: 147 / 11، زين الفتي: 2 / 197 / 428.
6 . صحيح مسلم: ح 240 و . . .
7 . جواهر العقدين: 250، الرياض النضره: 2 / 284، تاريخ مدينة دمشق: 42 / 286 و 287 و... .
8 . صحيح مسلم: كتاب الاماره باب 15 ح 4820.
9 . منهاج السنّه: 7 / 511.
10 . الفصل في المحلل والنحل: 4 / 181 و الإستيعاب في معرفة الاصحاب: 3 / 1090.
11 . سوره كهف: آيه 54.
12 . منهاج السنّه: 3 / 85 .

مقدمه مؤلّف

حمد و سپاس سزاوار خداوندي است كه بنده و پيغمبر خود محمّد -صلّي اللّه عليه وآله - را به بالاترين مقامها سرفراز فرمود و دانش ‍ گذشته و آينده را به وي آموخت . دانشي كه پيش از وي به هيچ كس ‍ ارزاني نداشته بود. آري ، خدا بهتر مي داند رسالت خود را در كجا قرار دهد و به چه كسي واگذار كند.
بدينسان خداوند، دوران نبوت و وحي را با بعثت محمّد مصطفي - صلّي اللّه عليه وآله - ختم كرد و جميع شرايع آسماني را با شريعت معتدل وي - كه به اعمال بندگان بستگي دارد - منسوخ گردانيد(1) .
پس حلال محمّد - صلّي اللّه عليه وآله - تا روز قيامت حلال و حرام او حرام خواهد بود؛ مانند ساير احكامش ، خواه احكام تكليفي باشد و خواه احكام وضعي . اين موضوعي است كه مورد اتفاق همه مسلمانان است . همان طور كه همگي درباره نبوت آن حضرت اتفاق نظر دارند و يك تن ، سخني بر خلاف آن نگفته است . و درود نامحدود بر امامان دودمان او كه گواهان خداوند در اين جهان و شفيعان امّت ، در سراي ديگرند ، و بر شايستگان دودمان آنها و دوستان ايشان در هر نسلي كه پديد آيند.
بحمداللّه امروز همه مي دانند كه تعاليم اسلامي با نظامات و قوانين و حكمتهاي آن در احكام و رعايت اعتدالش ، تمام جهات دنيوي و اخروي بشر را منظور داشته است . و مي دانند كه اسلام تمدني حكيمانه و معتدل دارد. و براي كليّه ساكنان زمين در هر مكان و زماني كه باشند و با همه اختلافي كه در جنس ، نوع ، رنگ و زبان دارند، شايستگي دارد.
شارع مقدّس اسلام ( كه خداوند غيب دان جلّ جلاله است ) موضوعي را باقي نگذاشته جز اينكه آن را روشن ساخته ، و راه شناخت آن را به خردمندان ، نشان داده است . و مسلم است كه ممكن نيست خداوند متعال بندگانش را به حال خود رها كند كه دين او را ملعبه هوي و هوس خود گردانند، بلكه آنها را (به زبان آخرين پيامبرش ) با دو ريسمان كتاب وعترت ، مرتبط ساخت . وبا آن دو وزنه سنگين و گرانقدر، مردم را از گمراهي و انحراف باز داشت . و نويد داد كه تا وقتي به آن دو چنگ زده اند، در راه راست گام برمي دارند. و هشدار داد كه اگر دست از كتاب و عترت بردارند، گرفتار ضلالت و گمراهي خواهند شد. و آگاه ساخت كه آن دو (قرآن و عترت ) هرگز از يكديگر جدا نمي شوند، و زمين از وجود آنها خالي نمي ماند.
بنابراين ، قرآن و عترت طاهره پيامبر، پناهگاه مسلمانان و پس از پيغمبر، مرجع امّت اسلام مي باشند. به همين جهت نيز آنها كه دنبال قرآن و عترت مي روند، به پيغمبر مي پيوندند و كساني كه از آن يا يكي از آنها روي برمي تابند، با آن حضرت جدايي دارند.
مَثَل عترت پيغمبر، همچون باب حطّه بني اسرائيل است . و مانند كشتي نوح در ميان قوم وي مي باشند. پس هيچ كس را نمي رسد (هر چند داراي مقامي بزرگ باشد) كه راهي جز راه آنها بپيمايد:
((وَمَن يُشاقِقِ الرّسُولَ مِنْ بَعدِ ماتَبيَّنَ لَهُ الهُدي ويتَّبع غَيْر سَبيل المؤ مِنينَ نُوَلِّهِ ماتَوَلّي و نُصْلِهِ جَهَنَّمَ))(2) ؛ يعني : ((و هر كس پس از آنكه حق بر او روشن شد، با پيغمبر مخالفت كند و جز به راه مؤ منان رود، او را بر آنچه دوست دارد واگذار كنيم و به جهنّم در آوريم )).
و نيز كسي را نمي رسد كه آنچه را از خدا و پيامبر رسيده است ، بر خلاف ظاهر آن كه به اذهان مي رسد، معنا كند. و اين حق را ندارد كه بدون دليل روشن ، گفتار خدا و پيامبر را از معاني ظاهرش - كه به ذهن خطور مي كند - بگرداند، تا چه رسد كه آيه قرآن يا گفتار پيامبر، نصّ صريح باشد.
به اين بيان كه اگر دليلي باشد كه معناي ظاهر را تغيير دهد، به مقتضاي آن ، عمل مي شود و در غير اين صورت ، تغيير دهنده ، گمراه و بدعتگزار خواهد بود.
اين حقيقتي است كه كليّه طوايف مسلمين بدان اعتقاد دارند. وهمه عقلا در گفتارشان بدان پايبند هستند. به اين معنا كه در مقام عمل ، از معاني الفاظي كه مي شنوند وبه ذهنشان خطور مي كند، تجاوز نمي نمايند.
با اين وصف ، من در بسياري از نصوص ، حيران و سرگردانم كه چگونه بسياري از سياستمداران گذشته وبزرگان مسلمين ، آن را تأ ويل كردند. به طوري كه آن نصوص صريح را كه بر خلاف معاني آنها به اذهان خطور مي كند ، بدون قرينه معنا كردند و با جرأ ت و جسارت ، به معارضه با آنها برخاستند؟! و مردم را با تمام قدرت به ميل و اجبار، به معارضه با آن وادار نمودند. اين كاري است كه نمي توان علتي براي آن يافت . فانّا للّه و انّا اليه راجعون !
خداوند در قرآن مي فرمايد: ((آنچه را كه پيامبر براي شما آورده است بگيريد و از آنچه شما را از آن بر حذر داشته است ، ترك كنيد. و از خدا بترسيد كه عذاب خداوند سخت است ))(3) .
و مي فرمايد: (( هيچ مرد و زن مؤ مني را نمي رسد كه وقتي خدا و پيغمبر، فرماني دادند، از پيش خود اختياري داشته باشند، هر كس از فرمان خدا و پيغمبرش سرپيچي كند ، در گمراهي آشكاري ، فرو رفته است ))(4) .
وخطاب به پيغمبر مي فرمايد: ((نه به خدا قسم ! ايمان نمي آورند تا تو را در اختلاف خويش حاكم كنند . و پس از آن ، در دلهاي خود از آنچه تو حكم كرده اي ، ناراحتي نمي بينند و حكم تو را بدون چون و چرا مي پذيرند))(5) .
و مي فرمايد : (( قرآن گفتاري ارجمند است (به وسيله فرشته اي ارجمند نازل شده ) فرشته اي نيرومند كه در نزد خداي آفرينش ، مقامي بزرگ دارد و مطاع و امين است . وبدانيد كه پيغمبر شما ديوانه نيست ))(6) .
و مي فرمايد : (( قرآن گفتاري است كه به وسيله پيكي بزرگ ، فرود آمده و گفتار شاعري نيست . به ندرت ايمان مي آوريد. و نيز گفتار كاهن نيست ، به ندرت به ياد مي آوريد، اين قرآن از جانب خداوند عالميان نازل شده است ))(7) .
و مي فرمايد: ((پيغمبر ما از روي هواي نفس سخن نمي گويد ؛ سخنان او وحي است كه به او مي رسد. اين وحي را فرشته اس كه سخت نيرومند است ، به وي مي آموزد))(8) .
بنابراين ((سخنان پيامبر مانند قرآن مجيد است كه ) از آغاز تا پايان ، باطلي در آن راه نيافته و از جانب خداوند حكيم ستوده ، نازل شده است ))(9) .
از اين رو، كسي كه ايمان به اين آيات دارد و پيغمبر را به مقام نبوت ، تصديق مي كند، نبايد كمتر از سر مويي از نص صريح قرآني ، يا گفتار پيغمبر الهي سرپيچي نمايد.
البته حضرات ، آن را كنار نگذاشتند، ولي نصوص خدا و پيغمبر را به نظر خود تأ ويل كردند و در آن با رأ ي خويش اجتهاد نمودند و پنداشتند كه كار خوبي كرده اند! ((وَهُمْ يَحْسَبُونَ اء نَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً))(10) فانّا للّه و انّا اليه راجعون (11) .
اينك پاره اي از مواردي كه آنها نص صريح را تأ ويل كردند و در واقع در مقابل نص اجتهاد نموده اند، به مقداري كه وقت كم و ضعف پيري من و مصائب روزگار ايجاب مي كند، از نظر خوانندگان مي گذرد.
اين كتاب مشتمل بر هفت فصل و صد مورد از مواردي است كه خلفا و بستگان و عمّال دولت آنها در مقابل نص خدا و پيغمبر اجتهاد نمودند و بر خلاف گفتار صريح آنها، رفتار كردند. من اينها را شرح مي دهم ، سپس ‍ قضاوت را به عهده شما خوانندگان محترم واگذار مي كنم .
خداوند، خود راهنماي همه ما به سوي حق و حقيقت است . بازگشت همه نيز به سوي اوست ((وهو حسبنا و نعم الوكيل ، نعم المولي و نعم النّصير)). --------------------------- نصّ و اجتهاد به قلم صدرالدين شرف الدين

من اين كتاب را در مراحلي كه نضج مي گرفت وتكامل مي يافت و اوقاتي كه در آن تجديد نظر به عمل مي آمد، دنبال كرده ام . هرگاه به حضور مؤ لّف فقيد مي رسيدم مي ديدم درباره آن به فكر فرو رفته است . به دقت پيرامون موضوعات آن مي انديشد، و آن را براي املاء به كاتبش ، مهيا مي سازد.
پدرم سعي داشت سخنش جامع شروط صحّت و زيبايي و روشن باشد. مي ديدم مدارك ومنابع را در اطراف خود جمع كرده است . بعضي از آنها را گشوده و برخي ديگر را به صورت چسبانده و با ديدگاني كه بسختي مي ديد و حتّي چشم راستش بي نور بود، مطالعه مي كند! سپس به فكر فرو مي رود و در اطراف آنچه خوانده بود مدتي مي انديشد، به طوري كه اگر با وي سخن مي گفتند، نمي شنيد و اگر مي شنيد اعتنا نمي كرد!
او با همه پيري و كِبَر سن ، واجد عقل و همّتي جوان بود. سن زياد، او را از تحقيق و بررسي ، ناتوان نمي ساخت ، مسؤ وليتهاي عمومي كه به عهده داشت ، مانع ورود وي به ميدان فكر و انديشه و تعمّق پيرامون مسائل علمي نبود. چنانكه گويي براي اين كار ساخته شده است و تنها بايد در اين باره فكر كند.
او در اواخر عمر، همانطور كه در ميان انبوه كتابها نشسته بود، به كار مردم و مشكلات آنها رسيدگي مي كرد . آنهم طبق معمول ، با گشاده رويي و دقت و ملاحظه . همين كه از رسيدگي به كار مراجعان ، فراغت مي يافت ، به مطالعه و تأ ليف باز مي گشت و از همانجا كه متوقف مانده بود، ادامه مي داد. بسيار اتفاق مي افتاد كه بي موقع او را از كارش باز مي داشتند، ولي حافظه و هوش او چنان بود كه مطلب و كار را فراموش ‍ نمي كرد.
پدرم - رحمة اللّه عليه - اصرار زياد داشت كه مرا براي آماده ساختن كتابهايش ، راهنمايي كند تا در كارش بصيرت پيدا كنم . روزي فرمود: ((اين جلد نزديك به اتمام است . فرزند! مقدمه اين كتاب ، به قلم تو خواهد بود. بايد با نيّت پاك و فكر روشن آن را بنويسي ؛ چون ممكن است اگر ديگران بنويسند چنان كه بايد از عهده برنيايند و به مقاصد من كه حفظ وحدت امّت اسلام و پيوند دلهاي مسلمين است ، پي نبرند)).
پس از آن نيز چندين بار درباره نگارش مقدّمه مزبور، همين سخن را تكرار فرمود. و من هم خود را آماده كرده بودم كه امر او را امتثال كنم . خلاصه آن را شفاهاً به عرضش رساندم و رضايتش را جلب كردم به طوري كه آنچه گفتم اعجابش را برانگيخت ، ولي بعد سانحه فقدان او پيش آمد؛ سانحه اي كه سراسر لبنان را در غم و اندوه فرو برد و در اخلاق و اقتصاد و سياست كشور اثري بجاي گذاشت كه تاريخ اين مرز و بوم كمتر به ياد دارد
آري ، فقدان او در موقعي كه به زعماي امثال او و رهبران واقعي مردم ، سخت احساس نياز مي شد، خسارت جبران ناپذيري به وجود آورد. زعمايي كه هدف آمال بودند. و دلهاي مردم در ايّام اضطراب و پريشاني ، به سوي آنها متوجه بود.
سه سال بعد، ديدم كتاب ((النصّ والاجتهاد)) با مقدمه پر ارج علاّمه سيّد محمد تقي حكيم منتشر شده است ؛ مقدمه جامعي كه با ((نيت پاك و فكر روشن همراه بود))، يعني آنچه را كه پدرم مي خواست .
استاد حكيم ، درباره مدار علمي و مجراي اسلامي كتاب ، با روشن بيني و نورانيت خاصّي و ژرف نگري كافي ، بحث و تحقيق نموده و حقّ مطلب را ادا كرده است .
استاد حكيم ، درباره ((نصّ)) و ((اجتهاد)) - كه دو اصطلاح فقه اسلامي است - با ديد علم اصول ، تحقيق لازم نموده است . و توضيح داده كه اين دو اصطلاح ، پايه هايي براي نقل واستنباط احكامي شرعي هستند.
((نصّ)) يعني ادلّه شرعي از كتاب و سنّت ، پايه اي است اساسي كه در بيان احكام و قضايا و وقايع داريم ، خواه عقد و پيمان باشد، يا امور عبادي يا اجتماعي يا اقتصادي و يا غير اينها كه نمي بايد از آن تجاوز كرد.
((اجتهاد)) يعني در مواردي كه نصّ ساكت است يا اجمال يا اطلاق دارد يا نصّي نيست ، بايد بر اساس قواعد مسلّمه اظهارنظر كرد. اين اجتهاد نيز هنگامي عملي است كه همه ادوات و وسايل علمي در نظر گرفته شود و در طول نصّ باشد. و اگر در عرض نصّ باشد و مقابل آن انجام گيرد، بدعت و خروج از قاعده خواهد بود.
اين همان معنايي است كه موضوع اين كتاب را تشكيل مي دهد. و مؤ لّف عاليقدر در اثناي تتبّع وسيع خود، موارد آن را احصاء نموده است . مواردي كه گروهي از صحابه و تابعين ، در مقابل نصّ صريح ، اجتهاد نمودند؛ يعني از ((نص )) روي برتافتند و به رأ ي و ((اجتهاد)) خود عمل كردند...))!
ممكن است گفته شود، بحث از موضوعاتي كه زمان آنها گذشته است ، چه فايده اي دارد؟ آيا تكرار آنها گذشته ها را به ياد نمي آورد. و باعث بگومگوها نمي شود؟
مي گوييم : اين سؤ ال مثل اين است كه بگوييم : چه فايده اي بر اهتمام ما به فقه واصول مترتب است ؟! استحكام مبناي اجتهاد و ضبط موارد استخدام آن في نفسه يك كار فكري و داراي ارزش بسياري است . اين كار موجب مي شود كه اجتهاد با بدعت و كج فكري مشتبه نگردد.
اهميت اين بحث منحصر به محدوده تاريخي آن نيست كه بگوييم زمان آن گذشته است و نبايد آن را بار ديگر تكرار كنيم ، بلكه اهميت آن را در روش علم و عمل مي دانيم كه هر دو با نظام اسلامي مرتبط مي باشد؛ نظامي كه بحمداللّه همچنان پايدار است .
ادامه اين بحثها ما را بر آن مي دارد كه در فضاي بازي ، راه بهتر را براي شناخت بيشتر دين خود بيابيم . و دست از تعصّب جاهلانه برداريم ، تا از اين راه امتي واحد باشيم و با ديد منصفانه به قضايا بنگريم . --------------------------- مقدّمه آقاي سيد محمد تقي حكيم

من هم اكنون در برابر كتابي پر ارزش ، اثر مؤ لفي بزرگوار قرار دارم كه در ميان اكثر محققان مباحث اعتقادي ، حق استادي و تقدم دارد.
مجمع علمي منتدي النشر از من خواسته است كه با نوشتن مقدمه اي ، برخي از مضامين كلمات علمي آن را روشن سازم . سپس پيرامون ارزش ‍ كتاب و امتيازات ويژه آن ، شرحي بنگارم . و از آن پس ، از شخصيت بزرگ مؤ لف كتاب ، سخن بگويم . با اينكه خود را شايسته اين كار پر ارج نمي دانم ، ولي نظر به تصويب مجمع علمي ، چاره اي جز اطاعت ندارم .
مقدمه اي كه بتواند مفاهيم پاره اي از اصطلاحات كتاب و اهميت مباحث آن را روشن سازد، به گروهي از اساتيد علم اصول فقه بازگشت مي كند، و ناگزيريم براي روشن ساختن قسمتي از مفاهيمي كه در كتاب آمده ، و مؤ لف كتاب را مطابق اصطلاحات آنان نگاشته است ، بياوريم .
نخستين چيزي كه با آن مواجه مي شويم ، اسم كتاب ((نص و اجتهاد)) است . بايد ديد منظور مؤ لف از ((نص )) چيست و از كلمه ((اجتهاد)) چه را اراده كرده است ؟ و تركيب آنها ((نص و اجتهاد)) چه چيزي را بازگو مي كند؟
استادان فن در پاسخ سؤ ال از ((نص )) مي گويند: ((نص )) دليل لفظي مبتني بر حكم شرعي است كه از راه قطع ، صدور آن از شارع مقدس مسلم باشد يا اينكه ظنّ معتبر شرعي يا عقلي است ، خواه اين ظن از كتاب (قرآن ) يا سنّت (گفتار پيغمبر و ائمّه طاهرين - عليهم السّلام - ) سرچشمه گرفته باشد.
مسلم است كه مؤ لف ، از ((نص )) چيزي غير از مفاد اين تعريف را قصد نكرده است . چنانكه از خلال مباحث كتاب ، آشكار مي گردد.
اما ((اجتهاد)) چيست ؟ علماي اصول فقه ، پاسخهاي مختلفي داده اند كه مضمون غالب آنها يكي است . آنچه از كلمات آنها به نظر مي رسد اين است كه در اين خصوص ، دو اصطلاح دارند و يكي اخص از ديگري است :
((اجتهاد)) به مفهوم عام خود، در نظر آمدي (24) به كار بردن تمام كوشش در جستجوي ظنّ به چيزي از احكام شرعي است ؛ به طوري كه جوينده احساس كند از نيل به زايد بر آن عاجز است ))(25) .
جمعي از علماي اصول ، اين تعريف را برگزيده اند، با اين فرق كه در عبارت آن اصلاحي به عمل آورده و برخي از الفاظ آن را تغيير داده اند؛ مثلاً ((دهلوي )) مي گويد: ((اجتهاد، به كار بستن تمام كوشش براي ادراك احكام فرعي شرعي از ادله تفصيلي آنهاست ، كه كليات آن به چهار قسم بازگشت مي كند: كتاب ، سنّت ، اجماع و قياس ))(26) .
((محمد خضري )) (از متأ خرين ) آن را بدين گونه تعريف نموده است : ((اجتهاد به معناي به كار بستن فقيه ، تمام كوشش خود را در طلب علم به احكام شرعي است ))، سپس مي گويد: ((اجتهاد كامل اين است كه مجتهد در طلب خود چندان كوشش به عمل آورد كه خود را از جستجوي بيشتر عاجز بداند))(27) .
تمام اين تعريفها و نظاير آن ، اگر منظور تحديد منطقي مفهوم اجتهاد باشد، مانعي از اخذ هر يك از آنها نيست .
شايد نزديكترين تعريف اجتهاد از نظر فن منطق اين باشد كه گفته اند: ((اجتهاد، ملكه اي ا ست كه مجتهد به وسيله آن قادر است صغريات را با كبريات ، براي نتيجه گرفتن حكم شرعي ، به هم ضمّ كند. يا به معناي ((وظيفه عملي شرعي يا عقلي است )). اين تعريف ، ايرادهاي ساير تعاريف را نيز جبران مي كند.
به هر تقدير كه باشد، مفهوم اجتهاد، به معناي عام ، روشن است ، هر چند بعضي از تعريفها براي اداي آن قاصر باشد.
اجتهاد به مفهوم خاص خود، در نظر شافعي ، مرادف با قياس است . وي مي گويد: ((قياس چيست ؟ آيا همان اجتهاد است ، يا قياس و اجتهاد دو چيز است ؟ مي گويم هر دو اسامي يك معنا هستند))(28) .
گاهي اجتهاد را مرادف با استحسان ، رأ ي ، استنباط و قياس قرار داده و همه را اسامي واحدي مي دانند.
مصطفي عبدالرزاق ، مي گويد: ((رأ ي ، كه از آن سخن مي گوييم عبارت است از اعتماد بر فكر در استنباط احكام شرعي . منظور ما از اجتهاد و قياس نيز همين است . و اين معنا هم با استحسان و استنباط مرادف مي باشد))(29) .
اشخاص متتبّع مي دانند كه اين سخن ، خارج از مقتضيات فن و اصطلاحات فني است . شايد منشأ آن اختلاط بعضي از مفاهيم عام با مصاديق خود باشد، كه براي اين محقّق بزرگ روي داده است .
آنچه از تتبّع كلمات علماي اصول ، در اين خصوص به نظر مي رسد اين است كه : اجتهاد، به مفهوم خاص خود، مرادف با ((رأ ي )) در نزد آنهاست . قياس ، استحسان ، مصالح مرسله و نظاير آن هم ، از قبيل مصاديق اين مفهوم است .
از مقابله وتركيب ((نص و اجتهاد)) در نامگذاري كتاب استفاده مي كنيم كه مؤ لف بزرگوار در اينجا از اجتهاد، مفهوم خاص آن را اراده كرده است كه عبارت باشد از: ((به كار بستن رأ ي در به دست آوردن حكم شرعي ، بدون اينكه نصي بر خلاف آن وجود داشته باشد)).
ادلّه اي كه در قسمتي از تعاريف اجتهاد به مفهوم عام خود تكرار شد و ((دهلوي )) در تعريف سابق خود كليات احكام را به آن ارجاع مي داد - چنانكه ذكر شد - چهار نوع مي باشد كه مسلمانان سه قسم آن را به اتفاق معتبر مي دانند؛ يعني : كتاب و سنّت و اجماع . فقهاي مسلمين از طايفه شيعه اماميه ((عقل )) را نيز ضميمه كرده اند. در مقابل آنها اهل سنّت ((قياس )) را به سه قسم مزبور افزوده اند. بعضي از آنها، استحسان و مصالح مرسله را نيز به آن ملحق كرده اند.
نظر به اهميت بحث پيرامون اين ادلّه و مقدم داشتن بعضي بر برخي ديگر و ارتباط زياد آن به مباحث اين كتاب - كه من افتخار نوشتن مقدمه آن را يافته ام - شمه اي در حدود احتياج در اين خصوص مي آوريم :
منظور از كتاب ، قرآن مجيد است كه خداوند بر پيغمبر خود -صلّي اللّه عليه وآله - نازل فرموده و پيغمبر در زمان خويش به امت ابلاغ كرده و مسلمانان تاكنون بدون زياده و نقصان ، آن را حفظ كرده اند.
آيات قرآن ، پيرامون احكام شرعي اعم از آنچه در عبادات يا موارد معاملات وارد شده ، مانند قوانين فردي يا احكام مدني يا جنايي يا جزايي و غيره در حدود پانصد آيه ، كمي بيشتر يا اندكي كمتر است .
اين آيات به اعتراف مذاهب اسلامي ، به عنوان مصادر اوليه احكام شرعي شناخته شده است . گروهي از فقهاي بزرگ ، اين آيات را با نحوه ارتباط آنها با احكام فقهي ، طي ابوابي در تأ ليفات مستقلي جمع آوري كرده اند؛ مانند فاضل مقداد سيوري (متوفاي 826 ه‍ ) مؤ لف ((كنزل العرفان في فقه القرآن )) شيخ احمدبن شيخ اسماعيل بن شيخ عبدالنبي جزائري نجفي ، مؤ لف ((قلائد الدرر في بيان آيات الاحكام بالا ثر)) وغير اينان (30) .
از آنجا كه بعضي از اين آيات از لحاظ عام و خاص بودن يا اطلاق و تقييد يا اجمال و تفصيل ، ناسخ و منسوخ ، حاكم و محكوم و ساير شؤ ون ديگر احتياج ، به توضيح دارد، چنانكه اعمالي براي مكلّفين هست كه در اين آيات تشريع شده ، لذا نيازي به مصدر دومي پيدا مي كنيم كه عبارت از ((سنّت )) باشد و منظور از آن ، گفتار معصوم يا فعل يا تقرير اوست (31) .
اين هم از نظري بخاطر تكميل تشريح و از نظر ديگر به منظور توضيح نصوص قرآن است كه نيازمند به روشن ساختن مي باشد. بنابراين ((سنت )) مكمل ((كتاب ))، يعني قرآن مجيد است ، بلكه در حقيقت كتاب و سنّت از حيث انتساب به قانونگذار اول - كه هر چه گفته است وحي آسماني است - يكي مي باشد.
مسلمانان همگي اتفاق بر حجّيت سنّت نموده اند. عبدالوهاب خلاف مي گويد: مسلمانان اتفاق دارند كه قول يا فعل يا تقريري كه به منظور تشريع و پيروي كردن باشد و با سند صحيح مفيد قطع يا ظنّ راجح رسيده است ، براي عموم مسلمانان حجّت است . و مصدر تشريع اسلامي مي باشد كه مسلمانان احكام شرعي و افعال مكلّفين را از آن استنباط مي نمايند. به اين معنا كه احكام وارده در سنن با احكام وارده در كتاب (قرآن ) قانون واجب الاتباع است (32) .
((اجماع )) نيز به كتاب و سنّت مي پيوندد. يا بخاطر اينكه فقها آن را يكي از ادله بشمار آورده اند و مورد رد و قبول واقع مي شود، و يا به علت اين است كه به قول معصوم منتهي مي گردد. در هر صورت ((اجماع )) در نزد بسياري از محققين علماي ما يكي از مصادر معتبر است .
از آنجا كه ما مسلمان هستيم ، عقيده داريم داراي ديني آسماني مي باشيم كه تمام نيازمنديهاي ما را در تنظيم علايق ما روشن ساخته است ؛ خواه علايق و ارتباط با خدا باشد يا با خود يا يكديگر.
مي دانيم كه اين شريعت با سهولت و نرمشي كه خدا در آن به وديعت نهاده است ، با گذشت زمان پيش مي رود. به همين جهت نيز آخرين همه اديان محسوب مي گردد. و مادام كه چنين باشد ما را نمي رسد كه از نصوص تشريعي و احكام مسلّمه آن ، سرپيچي نموده و از پيش خود، در آنها اعمال رأ ي كنيم
اين معنا نيز نزد اكثر بزرگان علم اصول ، از قديم و جديد و سنّي و شيعي ، يكي از اصول مسلم بوده است .
استاد ((عبدالوهاب خلاّف )) در كتاب خويش ((مصادر تشريع اسلامي )) آنجا كه موارد اعمال رأ ي را تعيين مي كند، مي گويد: واقعه اي را كه نص ‍ قطعي از حيث دلالت و ورود دلالت بر حكم آن دارد و مي رساند كه عقل ، جز حكم معيّن آن را نمي تواند درك كند، نمي توان در آن اجتهاد كرد، بلكه واجب است از همان حكم نصّي كه در آن باره رسيده است ، پيروي نمود. ازين رو درباره وجوب اقامه نماز يا طبقات ورّاثي كه ارث مي برند، اجتهاد، مورد ندارد. به همين جهت در ميان اصوليان مشهور است كه مي گويند: ((در موردي كه نص قطعي صريح وجود دارد، نمي توان اجتهاد كرد)).
ولي در واقعه اي كه نصّي ظنّي الدلاله ، دلالت بر حكم آن دارد، به اين معنا كه احتمال دارد نص ، دلالت بر دو حكم يا بيشتر كند و عقل هم قادر است دو حكم يا بيشتر آن را درك كند، جاي اجتهاد هست ، ولي اجتهادي در حدود فهم مراد از نص و ترجيح يكي از دو معنا يا معاني آن .
مجتهد هم بايد كوشش خود را با اجتهاد در اين ترجيح ، به وسيله اصول لغوي و تشريعي و آنچه اجتهادش براي عمل كردن به آن رسيده است ، به عمل آورد؛ مثلاً گفتار خداوند در آيه وضو ((وَامْسَحُوا بِرُؤ سِكُم ))(33) احتمال دارد ((باء)) براي الصاق و واجب باشد كه همه سر را مسح كند، يا اينكه ((باء)) براي تبعيض و ميزان وجوب مسح بعضي از سر باشد.
تا آنجا كه مي گويد: موردي كه نصّي دلالت بر حكم آن ندارد و اجماعي هم منعقد بر حكم آن نشده ، جاي اجتهاد به رأ ي است (34) .
بعضي از احكامي كه در اسلام تشريع شده ممكن است از راه علم به آن رسيد، خواه به توسط عقل باشد: مانند ملازمات عقليه ، يا به وسيله نقل ، مانند خبر متواتر، يا اين كه محفوف به قرائن باشد، ولي بعضي هم ((علم )) در آن راه ندارد و راه آن منحصر به ((ظنّ)) است . ظن هم از طرقي است كه به طور كامل كشف از واقع نمي كند تا اعتماد بر آن صحيح باشد.
شارع مقدس هم به طور مطلق عمل به ظنّ را نكوهش كرده است . چنانكه در آيه ((اِنْ يتّبعون الا الظّنّ وَ اِنّ الظّنّ لايُغني مِنَ الحَقّ شَيْئاً))(35) وآيه ((يا ايّها الّذينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثيراً مِنَ الظّنّ اِنّ بَعْضَ الظَنِّ اِثْمٌ))(36) وغيره تصريح شده است .
با اين وصف ، شارع مقدس ، با رخصت ، اجازه داده است كه به نوعي از ظن عمل شود و آن را از راه لطف به بندگانش و تسهيل امر آنان ، حجتي پايدار دانسته است ، مانند خبر واحد، اجماع و غير اين دو، از آنها كه دليل خاصي بر اعتبار آن رسيده است .
مؤ دّاي اين طرق مجعول را بايد اخذ كرد و در غير اين صورت ، بايد به آنچه شارع مقدس در اين مورد براي ((شاك )) قرار داده است ، توجه نمود، مانند دو قاعده حلّ و طهارت و اصول احرازيه امثال استصحاب . و با يأ س از برخورد به وظيفه اي كه از اين قواعد و اصول استفاده مي شود، اگر مورد داشته باشد بايد به اصول غير احرازي شرعي ملتجي شد. و در صورتي كه مورد نداشته باشد، بايد به اصول عقلي پناه برد كه منتهي به وظيفه اي مي شود كه مكلّف به آن پناه مي برد، مانند كسي كه مأ مون از عقاب است .
منظور از ((قياس )) - چنانكه معروف دواليبي نقل مي كند - ((الحاق امري به امر ديگري در حكم شرعي است به واسطه اتحادي كه در علت دارند))(37) . اين معنا اگر بواسطه تصريح علت در موضوع مورد قياس ‍ به كتاب و سنّت بازگشت كند؛ مثل اينكه بگويد: شراب به علت اسكار آن حرام است ، با عموم علت ، حكم ، سرايت به تمام مسكرات مي كند، هر چند شراب نباشد. يا اينكه علت ، مدلول لفظ باشد، ولو به مناسبت حكم وموضوع ، در اين صورت ، به اتفاق كلّيه مذاهب اسلامي ، بايد آن را اخذ كرد.
ولي چنانچه دست يافتن به علت آن ، بسختي انجام گيرد، شيعه آن را نمي پذيرد؛ زيرا ائمّه اهل بيت - عليهم السّلام - آن را مردود دانسته و از پيروي حكم شرعي مستفاد از طريق آن ، منع كرده اند. بعلاوه ادله اي را كه براي حجّيت آن ، مورد اعتماد قرار داده اند، از اثبات آن قاصر است .
آنچه درباره قياس گفته شد، درباره استحسان هم جاري است ؛ زيرا - چنانكه مي گويند - استحسان قياس خفي است و ادله اعتبار آن ، نارساتر از ادله قياس است .
اما ((مناسب مرسل ملايم )) به گفته متكلمين اصولي ، يا ((مصالح مرسله )) در نظر فرقه مالكي يا ((استصلاح )) به عقيده غزالي (38) راجع به معناي آن و ميزاني كه مي توان اخذ به آن كرد و تقديم آن بر ادله اوليه ، انظار فقها مختلف است .
استاد ((خلاّف )) آن را بدين گونه تعريف مي كند: ((مصلحتي است كه شارع ، حكمي براي اثبات آن تشريع نكرده است و هيچ دليل شرعي هم بر اعتبار يا الغاي آن ، دلالت ندارد))(39) .
با اين مفهوم ، شيعه اخذ به آن را جايز نمي داند تا چه رسد كه آن را بر ادلّه اوليه مقدم بدارد؛ چون شيعه ، اجماع دارد بر حرمت تشريع ، تشريع به اين معنا هم بدين گونه است كه مي گويند: ((داخل نمودن چيزي كه از شرع نرسيده در شرع مقدس )) سخن مناسب با اين تعريف ، يكي از آشكارترين مظاهر تشريع است .
تعجب از بعضي محققان سنّي است كه گفته اند: شيعه چنين تشريع را مورد پذيرش قرار داده و مقدم بر نصوص مي دانند.
مؤ لف بزرگوار در مجله ((العرفان )) و در همين كتاب (40) ، آن را به كلي بي اساس دانسته و نظر شيعه را در اين باره - چنانكه مي بايد - تشريح نموده است ...
در كتب اصول فقه شيعه و كتابهاي فقهي استدلالي اين طايفه ، ذخاير تشريعي بسياري هست كه از پرتو فتح باب اجتهاد، پديد آمده است . به طوري كه اگر آن را بر اصول خود عرضه دارند و از آن استفاده نمايند، بسياري از اصلاح طلبان كه مي خواهند قوانين جديد را جايگزين احكام اوليه نمايند و قوانين تازه اي را به نام ((مصالح مرسله )) كه مستند به اساس شرعي هم نيست ، به جاي آنها وضع كنند، بي نياز مي گرداند.
ما اميدواريم حقوقدانان ما كه به اين بحثها توجه دارند، ونيز بزرگان فقهاي اهل تسنّن كه به تقليد از پيشينيان خود، درهاي اجتهاد را به روي خود بسته ، و در اين مدت طولاني ، خود را از مهمترين ذخيره عقلي ، محروم كرده اند، از تجارب برادران شيعه خود، در اين راه استفاده نمايند.
خلاصه كلام اينكه : كتاب ، سنّت واجماع كه ملحق به آنهاست ، هر دو بالطبع بر بقيه ادلّه ، مانند قياس ، استحسان ، مصالح مرسله وغيره - كه عنوان ادله متعدد به خود گرفته اند - مقدم مي باشند.
بنابراين هيچ مجتهدي را نمي رسد كه با وجود نصّ معمول ، چيزي از اين قواعد يا اصول عقلي را بر خلاف آن ، مورد عمل قرار دهد.
از آنجا كه بحث ما در اين مقدمه ، متعرض اعمال ، فتاوي و احكامي است كه در صدر اسلام پديد آمده است ، دور از وقايع است كه پيش از بررسي روش آنها در اين مورد، نظريات خود را در تقديم رتبه دليلي بر دليل ديگر، ابراز بداريم .
بعضي از مورخان نقل مي كنند كه وقتي پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - معاذ ابن جبل را از جانب خود روانه يمن كرد، از وي پرسيد: هرگاه مسئله اي براي تو پيش آمد، درباره آن چگونه حكم مي كني ؟
معاذ گفت : بر آيات كتاب خدا قضاوت مي كنم .
پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: اگر در كتاب خدا حكم آن را نيافتي چه ؟
معاذ گفت : طبق سنّت رسول خدا - صلّي اللّه عليه وآله - عمل مي كنم .
حضرت فرمود: اگر در كتاب و سنّت چيزي نيافتي ، چه مي كني ؟
گفت : مطابق رأ ي خود اجتهاد مي كنم و منحرف هم نمي شوم (41) .
گفته شده كه پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - معاذ را متعاقب اين بيان ، مأ مور قضاوت در يمن نمود. و چنانكه در تتمه روايت هست ، او را مورد ستايش قرار داد و فرمود: ((خدا را حمد مي كنم كه فرستاده خود را مطابق رضاي پيغمبرش موفق داشت ))(42) .
در حديث ميمون بن مهران است كه : ((هرگاه دعوايي نزد ابوبكر مي آوردند، نگاه به كتاب خدا مي كرد، اگر حكمي در آن مي يافت ، مطابق آن قضاوت مي كرد، و چنانچه از دسترسي به حكم ، عاجز مي ماند، بيرون مي آمد و از مسلمانان مي پرسيد و مي گفت : فلان دعوا را نزد من آورده اند، آيا شما اطلاع داريد پيغمبر در اين مورد به نحوي حكم كرده باشد؟)).
گاهي مي شد كه عده اي نزد وي گِرد مي آمدند و همگي در آن خصوص ، احكامي از پيغمبر نقل مي كردند و ابوبكر مي گفت : خدا را شكر كه افرادي در ميان ما قرار داد كه علم پيغمبر را براي ما حفظ كنند!
و چنانچه از يافتن سنّت پيغمبر هم درمانده مي گشت ، بزرگان و برگزيدگان مسلمين را دعوت مي كرد و با آنها به مشورت مي پرداخت . و همين كه رأ ي آنها بر امري قرار مي گرفت ، مطابق آن حكم مي كرد(43) .
و از دستورهايي كه عمر به شريح قاضي داده است ، نظير اين سخن يا مضمون آن با زيادتي هست ؛ آنجا كه عمر به شريح دستور مي دهد كه : ((... بنابراين اگر موردي پيش آمد كه حكم آن در قرآن نبود و از سنّت پيغمبر هم خبري نرسيده بود، و هيچيك از اهل علم نيز قبل از تو درباره آن نظر نداده بود، يكي از دو كار را انتخاب كن : اگر خواستي با رأ ي خود اجتهاد كني و به علتي آن را مقدم بداري ، مقدم بدار، وگرنه آن را به تأ خير بينداز. و به نظر من اگر به تأ خير بيندازي براي تو بهتر است ))(44) .
و از عبداللّه مسعود روايت شده است كه گفت : اگر دعوايي به شما عرضه شد، بايد مطابق آنچه در كتاب خداست قضاوت كنيد و اگر در كتاب خدا حكمي نبود، به همان گونه كه پيامبر حكم كرده است قضاوت نماييد، و اگر موردي پيش آمد كه نه در كتاب خدا حكمي داشت و نه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - درباره آن قضاوت نموده بود ، مطابق نظر افراد شايسته امّت عمل كنيد ، و چنانچه موردي بود كه نه در كتاب خدا حكمي باشد و نه از پيغمبر چيزي رسيده بود و نه افراد شايسته نظري دادند، به رأ ي خود عمل كنيد و اگر عمل به رأ ي را ناخوش داشتيد، برخيزيد و شرم نكنيد(45) .
و نظاير اينها از احاديث وارده از صحابه فراوان است . و مي توانيد به موارد آنها در كتب اصول فقه مراجعه كنيد.
دكتر ((گلدزيهر)) (خاورشناس معروف ) درباره اخباري كه وجود رأ ي را در زمان پيغمبر و عمر ثابت مي كند، شك كرده است . از جمله اين اخبار، خبر پيغمبر با معاذبن جبل در اعزام وي به يمن و سفارش عمر به شريح قاضي و مكتوب او به ابو موسي اشعري است كه در آن بسياري از قوانين قضا و طرقي را كه در موارد عدم دسترسي به نص ، مي توان به وسيله آن قضاوت نمود، بيان كرده است . بويژه در اين مكتوب ، اصطلاح قياس - كه بعدها شناخته شد - هم آمده است (46) .
به نظر اين خاورشناس - كه به گفته محمد يوسف موسي ، در مطالعات اسلامي تحقيق زيادي به عمل آورده است - عمل به رأ ي در قرن اول اسلام پديد آمد، ولي رأ ي در اين مرحله بسيار پيچيده و خالي از توجيه ايجابي و دور از مذهب و طريقه مخصوص به آن بود. سپس در عصر بعدي ، حدّ معيني پيدا كرد و به صورت ثابتي در آمد و از آن موقع ، كلمه ((قياس )) را براي آن در نظر گرفتند(47) .
دكتر موسي ، ترديد ((گلدزيهر)) خاورشناس و همفكران او را به علت دوري آنها از فهم روح اسلام ، مردود دانسته و مي گويد: رواياتي كه ((ابن القيم )) ذكر كرده است براي رساندن اين معنا كافي است . ولي او سپس ‍ مي گويد: ((حقيقت اين است كه ((رأ ي )) در اين فترت از فترتهاي تاريخ فقه اسلامي ، قياسي كه بعدها در عصر فقهاي چهار مذهب مشهور شناخته شد، نيست )).
اما رأ يي كه بعضي از صحابه آن را استعمال مي كردند، اگر همين قياس ‍ نباشد، چندان هم از آن دور نيست . هر چند درباره ((علت حكم )) و روشهاي آن و ساير مباحثي كه مي بايد براي استعمال قياس آورده شود، از آنچه ما در عصر آن فقها شناخته ايم چيزي به ما نرسيده است (48) .
ارزش ترديد اين خاورشناس و رد آن هر چه باشد، آنچه ترديد ندارد و در بحث ما اهميت دارد اين است كه قسمتي از مضامين آن طبيعي است . و آن هم تعلّق به موقعيت صحابه در برابر حكم منصوص عليه در كتاب يا سنت و عدم تجويز اخذ به غير آن دارد. بويژه كه امثال اين آيات هم در مقابل آنها قرار داشته است : ((وَما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ ومانَهاكُم عَنْهُ فَانْتَهُوا))(49) .
با اين وصف ، بعضي از صحابه به طور طبيعي عمل كرده اند و ناچار آراء مخالفي اظهار مي داشتند. و اين هم يا به واسطه حالت نفساني مخصوص ‍ به آنها و يا به علت موقعيتي بود كه آنها را ناگزير از آن مي ساخت .
گاهي هم اتفاق مي افتاد كه بعضي از صحابه در مواردي كه نصّي نبود، خود را به آراء ديگري مأ نوس مي كردند و بدين گونه ، بذر ((اجماع )) به معناي مصطلح ميان متأ خّران را پاشيده و براي خود پديد آوردند. چنانكه به نظر من مي رسد، آنها اغلب در اين موارد پناه مي بردند به وظيفه شاك كه از رأ ي يا عقل گرفته مي شد، هر چند آن رأ ي و عقل ، به مفهوم امر آنها كه گلدزيهر و دكتر موسي گفته است ، نبود.
طبيعي بود كه صحابه پيش از فحص نص از كتاب يا سنّت ، در اين واقعه يا مورد عمومي تري ، ناگزير به اين وظيفه نمي شدند، بويژه كه به گفته ابن حزم اندلسي : ((مي دانيم كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - در مدينه بود، و اصحاب آن حضرت به واسطه كمي آذوقه وسختي معيشت در حجاز، در تلاش معاش بودند. پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فقط در حضور اصحاب حاضر ، فتوا مي داد و حكم صادر مي كرد. و تنها با نقل يك يا دو نفر از حاضران مجلس بود كه حجت بر غايبان ، تمام مي شد. و احكام اسلامي نيز آنها را فرا مي گرفت ))(50) .
و نيز ابن حزم مي گويد: ((به طور قطع مي دانيم كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - وقتي فتوا مي داد يا حكم صادر مي كرد، براي اين منظور، گروهي از مردم مدينه را گرد مي آورد. اين چيزي است كه ترديد ندارد. ولي پيغمبر اكتفا مي كرد به كساني كه در حضور او بودند و مي ديد كه آنچه به حاضران مي گويد، شامل غايبان هم مي شود. اين موضوعي است كه هر كس داراي حس سالم باشد، نمي تواند آن را انكار كند))(51) .
و نيز اگر به گفته ((ابن حزم )) حجت به وسيله حاضران ، بر غايبان قائم مي گردد و بالفعل هم قائم مي باشد، غايبان نمي بايد فحص از آن را ترك گويند، و به وظايف شاك رو آورند، تا از دسترسي به آن مأ يوس ‍ گردند.
بعضي از آن احاديث دلالت دارد كه سيره اصحاب به همين نحو جاري بوده است . از جمله در حديث ميمون بن مهران است كه : ((اگر حكمي در كتاب (قرآن ) نبود، و سنتي از پيغمبر در آن خصوص وجود داشت ، مطابق آن حكم شود، و چنانچه دسترسي به سنّت نبود،بايد بيرون برود واز مسلمانان سؤ ال كند)).
كتاب ((اجتهاد در مقابل نصّ)) مشتمل بر اعمال واحكام و فتاوايي است كه از بعضي بزرگان صحابه در زمان حيات رسول اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - وبعد از آن حضرت ، صادر شده و با هيچ يك از اين مباني - با اختلافي كه دارند - هماهنگ نيست .
بعضي از آنها صريحاً مخالف نصوص كتاب و سنّت است كه در موضوع آنها رسيده است . آن هم با علم به مخالفت كه اگر حمل به صحت و عذر صاحبان آنها نبود، به معارضه نزديكتر بود تا به اجتهاد.
بعضي ديگر نيز صريحاً مخالف با نصوص است ، با اين فرق كه صاحبان آن جاهل به نصوص و ارجاع حكم به آن ، بعد از آگاهي بودند.
اين قسم مخالفت با نص ، اگر بر وفق قواعد مقرر نزد آنها بوده ، عادتاً نمي بايد مؤ اخذه اي داشته باشد، به اين معنا كه صاحب آن ، كوشش خود را در فحص از دليل اولي به عمل آورده است ، ولي از دسترسي به آن مأ يوس شده و پس از يأ س ، فتوا داده يا حكم نموده است .
و به اين علت كه اين فتاوا، اعمال و احكام به واسطه عدم اقدام اصحاب آن به فحص يا كوتاهي آنها از بررسي كامل در اطراف آن بر اين اسلوب ، جاري نبوده است ، بويژه كه آگاهان به آنها نزديك بودند. و اگر جاي فحص و سؤ ال بود مي بايد سؤ ال نمايند، صاحبان آنها عادتاً بايد مؤ اخذه شوند؛ چون به خاطر وجود اشخاص مطلع ، حجت بر آنها قائم بود. و چنانكه در سابق از ابن حزم نقل كرديم ، حجت هنگام صدور نص ‍ در واقعه ، بخاطر كساني كه در محضر پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - بودند، بر غايب قائم مي گرديد، بعلاوه مخالفت اين فتاوا، احكام و اعمال با آنچه خود آنها در امثال اين وقايع معمول داشتند.
قسم سوم آن ، اجتهاد در مدلول نص و انتخاب روشي است كه مخالف مقتضاي ظاهر آن است . و عكس مفهومي است كه معاصران آنها فهميده اند. اين نوع اجتهاد، در حقيقت بازگشت به الغاي نص مي كند، هنگامي كه حجيت ظهور، در اين قبيل مباحث ، حاكم باشد.
اين معناي همان ((اجتهاد در مقابل نص )) است كه مؤ لف آن را عنوان اين كتاب قرار داده است ؛ زيرا همگي بازگشت به اجتهادات و اعمال رأ يهايي مي كند كه به طور قطع و واقع ، نصوص بر خلاف آن قائم است .
بعضي از فصول تاريخي كتاب ، با اين اجتهادها در مقابل نص وفتواها، بستگي كامل دارد و به عنوان ((فصل )) از بحثهاي اصلي كتاب ، مشخص ‍ گشته است (52) .
يك نگاه اجمالي به هر يك از مسائل مهم كتاب ، ميزان رنج و كوشش ‍ مؤ لف بزرگوار را در تتبّع و استخراج اين مسائل از مظان آنها در كتب تاريخ و حديث و دقت نظر و فكر عميق و قدرت علمي معظم له را كاملاً جلوه گر مي سازد، به طوري كه در كمتر كسي از محقّقان مشابه ، سراغ داريم .
اسلوب كتاب نيز همان روش مخصوص مؤ لف عاليقدر در كليه مؤ لفاتش ‍ مي باشد كه اصالت و رسايي و كوتاهي عبارت با معاني بلند در كمال ايجاز واختصار در آن مي درخشد.
كافي است كه در تعريف اين بحثها از نظر عمومي بگوييم كه : اين كتاب پر ارج ، بهترين معرف قدرت روح بزرگ انساني در مبارزه با عامل زمان ، با همه طول مدت آن است ؛ زيرا مؤ لف بزرگوار، اين كتاب را در زماني تأ ليف نموده است كه 85 سال از عمر گرانبهاي خود را به خواست خداوند، پشت سر مي گذارد و خلاصه تجارب بيش از نيم قرن خود را در بحث و تنقيب و تحقيق ، در آن به وديعت گذارده است .
كتاب ((اجتهاد در مقابل نص )) آخرين اثر گرانبهايي است كه از قلم شريف وي تراوش نموده است .
آقاي حكيم بحث خود را پس از اين ، در نُه صفحه ديگر درباره شخصيت والاي مؤ لف فقيد و آثار فكري وعملي و انديشه هاي سياسي ، ديني و اصلاحي او ادامه داده است . در اينجا به مختصري از آنها اكتفا مي كنيم :
((سخن از شخصيت والاي مؤ لف بزرگوار به بيش از نيم قرن قبل بازگشت مي كند. او در نجف اشرف تحصيل كرد، و از چهره هاي درخشان فضلاي آن مركز بزرگ علمي بود كه در آن گذشته از علوم عربيت ، فقه ، اصول ، فلسفه ، شعر و ادب هم تدريس مي شده است .
سيد بزرگوار در زمان جواني در لبنان (وطن خود) با استعمار فرانسوي كه لبنان و سوريه را در اشغال داشت به مبارزه برخاست . و در اين راه دچار مصائب زيادي شد. از جمله اين كه حدود بيست كتاب از تأ ليفاتش را فرانسويان طعمه خويش ساختند. او از لبنان تبعيد شد و سالها در تبعيد بسر مي برد.
پس از بازگشت به وطن ، اقدام به تأ سيس مؤ سسات عام المنفعه براي شيعيان جنوب لبنان كرد. همين كار را در زمان وي مرحوم آقا سيد محسن جبل عاملي در سوريه انجام داد.
مؤ لف در شهر ((صور)) ((مدرسه جعفريه )) را تأ سيس كرد و در كنار برنامه هاي درسي جديد، دروس ديني را هم قرار داد. و سرپرستي آن را به پسرش ((سيد جعفر شرف الدين )) واگذار نمود تا اهداف ديني او را در آن مدرسه تحقق بخشد.
او در نظر داشت در آن مدرسه بخشي را هم به آماده سازي طلاّب علوم ديني اختصاص دهد كه در آينده آنها را براي تكميل معلومات خود تا سر حد اجتهاد روانه نجف اشرف كند.
از آثار فكري و قلمي او بايد از ((الفصول المهمه ))، ((المراجعات ))، ((كلمة حول الرؤ يه ))، الي المجمع العلمي )) و ((اجوبة موسي جار اللّه )) ياد كنيم كه همگي در پيرامون مسائل كلامي به طرزي نوين بحث مي كند . بهترين آنها كتاب ((المراجعات )) است كه مسائل كلامي و عقيدتي شيعي و سنّي ميان او و شيخ وقت الازهر مصر مبادله شده و او عاليترين مسائل را با بهترين عبارات مطرح ساخته است .
علاّمه فقيد در فقه نيز مسائل و مباحثي را به منظور ارائه نظرات ژرف فقهاي شيعه ، تدوين نموده كه مي توان آنها را در كتابش ((مسائل فقهيه خلافيه )) ديد. من در ديدارم از وي در لبنان پيشنهاد كردم كاش اين مباحث را بيشتر و مفصل تر دنبال مي كرد؛ زيرا عصر و زمان ما نياز مبرمي به آن دارد.
آن بزرگوار در پاسخ ، مژده داد كه اقدام به تأ ليف كتابي نموده مشتمل بر تاريخ مسائل مورد اختلاف فريقين در فقه و كلام از صدر اسلام تا زمان تشكل مذاهب اسلامي در اواسط عصر عباسي . او نامش را ((اجتهاد در مقابل نص )) گذارده است .
وقتي به نجف اشرف باز گشتم ، قسمتهايي از آن را براي ((مجمع علمي منتدي النشر)) مي فرستاد تا مورد استفاده دانشجويان قرار گيرد، ولي تا از ايشان خواستيم كتاب را به صورت كامل براي ما بفرستد. و چون كتاب رسيد توفيق انتشار آن را بدين گونه كه مي بينيد يافتيم . اميدواريم در آينده نيز توفيق نشر اين قبيل كتابها را داشته باشيم .

نجف اشرف :محمّد تقي حكيم --------------------------- 2 - عمر با سفارش ابوبكر خليفه مي شود!

دومين موردي كه ابوبكر و پيروانش ، در مقابل نصّ صريح ، اجتهاد كردند، هنگامي بود كه وفات ابوبكر فرا رسيد و سفارش نمود كه بعد از او عمر خليفه باشد!!
اميرالمؤ منين - عليه السّلام - در نهج البلاغه مي فرمايد: ((در حالي كه او در زمان حياتش ، خلافت را اقاله مي كرد (و به زبان ، خود را از خلافت كنار مي كشيد و مي گفت مرا رها كنيد كه با وجود علي ، من كسي نيستم )، پس از مرگش ، اين منصب را براي ديگري (عمر) تهيّه مي ديد و آن را مانند دو پستان شتر، ميان خود تقسيم نمودند))(80) .
عجب ! عجب ! مردي چيزي را از مالك آن به زور مي گيرد و آن را به هر كس كه خواست تفويض مي كند، بدون اينكه از كيفر فردا وحساب وعتاب سراي ديگر، واهمه داشته باشد!!
گويي او فراموش كرده بود ، يا خود را به فراموشي مي زد كه پيغمبر ، خلافت بعد از خود را به علي - عليه السّلام - و پس از او به امامان اولاد او واگذار نمود. و آنها يكي از دو چيز سنگيني هستند كه هر كس به آنها چنگ زند گمراه نمي شود و كسي كه در امر دين ، به روش آنها گام بر ندارد، به حق رهنمون نمي گردد.
اهل بيتي كه در كفّه ترازو، هموزن قرآن هستند و تا روز قيامت كه بر حوض كوثر بر پيغمبر وارد شوند، از هم جدا نمي گردند.
خانداني كه همانند كشتي نوح هستند كه هر كس در آن نشست نجات يافت و كسي كه از آن روي برتافت ، غرق گرديد.
و همچون باب حطّه بني اسرائيل مي باشند(81) كه هر كس قدم در آن گذاشت ، آمرزيده شد. و امان اهل زمين از عذاب الهي هستند. و باعث مصون ماندن امت از اختلاف در دين مي گردند. و هرگاه قبيله اي با آنها به مخالفت برخيزد، كارش به اختلاف مي كشد وبه صورت حزب شيطان درمي آيد...
و ساير نصوص صريحي كه شايستگي ائمّه طاهرين - عليهم السّلام - را براي خلافت بعد از پيغمبر، بر تمامي مردم ، ثابت مي كند. ما در كتاب ((المراجعات )) قسمتي از آنها را آورده ايم (82) . به آنجا مراجعه كنيد(83) . --------------------------- 4 - تخلّف از پيوستن به سپاه اسامه

يكي ديگر از مواردي كه خليفه اول در مقابل نصّ صريح پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله -، اجتهاد نمود و بر خلاف فرمان حضرت ، عمل كرد، ماجراي سپاه اسامة بن زيد بن حارثه بود. پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - اين سپاه را در دم واپسين خود، در سال يازدهم هجري براي جنگ با روم در سرزمين شام و جبران شكست قبلي بسيج كرد. در اين مورد نيز نصوصي هست كه - خواهيم گفت - به آن عمل نكردند. اينك تفصيل ماجرا:
پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - براي سپاه ((اسامة بن زيد)) اهميت زيادي قايل بود.به طوري كه به اصحاب دستور داد، خود را براي گرد آمدن در زير پرچم ((اسامه )) مهيا سازند. و در اين باره به آنها تأ كيد بليغ فرمود.
آنگاه به منظور تقويت اراده وتحريك همّت آنان ، شخصاً بسيج نمودن آنها را به عهده گرفت . و بدين گونه كليّه بزرگان مهاجر و انصار؛ امثال ابوبكر، عمر، ابوعبيده جرّاح ، سعدبن ابي وقّاص و غيره را در سپاه اسامة بن زيد گِرد آورد. اين واقعه در سال يازدهم هجري ، چهار شب مانده به آخر ماه صفر اتفاق افتاد(86) .
روز بعد پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - اسامه را احضار نمود و فرمود: من تو را فرمانده اين سپاه نموده ام . هم اكنون آهنگ محلي كن كه پدرت در آنجا شهيد شده است . و با دشمنان خدا پيكار كن . با مردم اُبْني (87) نبرد كن و كار را بر آنها سخت بگير. با شتاب حركت كن تا از وضع دشمن ، زودتر آگاه شوي . اگر خداوند تو را بر آنها پيروز گردانيد، در ميانشان زياد توقّف مكن . راهنماياني با خود ببر. و جاسوسان و پيشقراولان را پيشتر بفرست .
چون روز بيست و هشتم صفر فرا رسيد، عارضه بيماري رسول خدا - صلّي اللّه عليه وآله - كه منجر به رحلت آن حضرت گرديد، آشكار گرديد و به دنبال آن تب نمود و بستري شد. بامداد روز 29 وقتي حضرت ديد اصحاب از بسيج شدن كوتاهي مي ورزند، شخصاً به نزد آنها رفت و ايشان را ترغيب به حركت نمود.
سپس به منظور تحريك روح سلحشوري وتقويت اراده آنها،پرچم را با دست خود، براي اسامة بن زيد (فرمانده سپاه ) برافراشت و فرمود: ((به نام خدا و در راه او جهاد كن و با هر كس منكر خداست پيكار نما)).
آنگاه پرچم برافراشته را به دست ((بريده )) داد و ((جُرْف )) را لشكرگاه ساخت . اصحاب در آنجا نيز كوتاهي نشان دادند و با همه نصوص ‍ صريحي كه از آن حضرت مبني بر وجوب تسريع در رفتن به مقصد، شنيدند و ديدند، ترتيب اثري به آن ندادند!!.
كليّه مورّخان و سيره نويسان اسلامي ، اتفاق دارند كه ابوبكر و عمر در سپاه اسامه بودند. اين موضوع را در كتب خود از مسلمات دانسته اند. و چيزي نيست كه مورد اختلاف باشد. شما خواننده گرامي مي توانيد براي اطلاع به كتابهايي كه از اين لشكركشي سخن گفته است مانند: طبقات محمدبن سعد، تاريخ طبري ، تاريخ ابن اثير، سيره دحلاني و غيره مراجعه كنيد.
حلبي ، در جلد سوّم سيره خود آنجا كه از اين لشكركشي سخن مي گويد، داستان جالبي را نقل مي كند كه عيناً در اينجا مي آوريم . او مي نويسد:
((وقتي مهدي عباسي وارد بصره شد،ديد مردم در ((هوش وذكاوت )) به اياس بن معاويه مَثَل مي زنند در حالي كه او پسر بچه اي بيش نبود، اما چهار صد نفر از علما و طيلسان پوشان پشت سرِ او قرار داشتند.
مهدي گفت : تف بر اين ريشها! آيا در ميان اينان كهنسالي نيست كه به جاي اين پسر بچه ، جلو آنها بيفتد؟
سپس از ((اياس )) پرسيد: چند سال داري ؟
او گفت : سن من به اندازه سن اسامة بن زيد است هنگامي كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - او را به فرماندهي سپاهي برگزيد كه ابوبكر وعمر در آن بودند!
مهدي عباسي گفت : آفرين ! تو بايد هم پيشرو اينان باشي .
حلبي مي گويد: ((سن وي در آن موقع ، هفده سال بود)).
گروهي از صحابه از انتصاب ((اسامة بن زيد)) در آن سن و سال كم ، به پيغمبر اكرم ايراد گرفتند همانطور كه قبلاً نيز فرماندهي پدرش ((زيد)) را مورد نكوهش قرار دادند. با اينكه اين عده ديدند كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - شخصاً او را به اين منصب برگزيد و فرمود: تو را فرمانده اين سپاه نمودم . و با اينكه تبدار بود، با دست خويش پرچم فرماندهي را برايش برافراشت ، مع الوصف همه اينها مانع نكوهش آن دسته از صحابه ، از فرماندهي وي نگرديد و سخت به پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - خرده گرفتند!
رسول اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - از نكوهشها و خرده گيريهاي آنان بشدت خشمگين گرديد(88) تا جايي كه در عين بيماري و در حالي كه سر مقدس را از شدّت تب بسته و حوله اي به خود پيچيده بود، روز شنبه ، دهم ربيع الا وّل ، دو روز پيش از آنكه وفات كند (البته طبق روايات اهل تسنّن ، زيرا مشهور ميان شيعه اين است كه حضرت در روز 28 صفر، زندگاني را وداع گفت ) به منبر رفت و - به طوري كه همه محدثين شيعه و سنّي نقل كرده اند و صدور آن را از آن حضرت اعتراف دارند - پس از حمد و ثناي الهي فرمود:
((اي مردم ! اين چه سخني است كه از بعضي از شما راجع به انتصاب ((اسامه )) از جانب من ، سر زده است ؟ اين كه مرا در انتصاب ((اسامه )) مورد سرزنش قرار مي دهيد، تازگي ندارد، قبلاً نيز در خصوص فرماندهي پدرش ، از من نكوهش ‍ نموديد! به خدا قسم ! زيد لياقت داشت كه فرمانده لشكر باشد و بعد از او نيز پسرش ‍ اين لياقت را دارد)).
آنگاه به آنها سفارش اكيد فرمود كه هر چه زودتر خود را به لشكرگاه اسامه برسانند. متعاقب آن ، اصحاب ، دسته دسته با حضرت وداع نمودند و روي به لشكرگاه در ((جرف )) نهادند. پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - نيز همچنان آنها را تشويق مي كرد كه در رفتن شتاب كنند.
حتّي هنگامي كه بيماري حضرت شدّت يافت نيز پيوسته مي فرمود: ((در تجهيز سپاه اسامه بكوشيد، سپاه اسامه را حركت دهيد، سپاه اسامه را روانه كنيد)) در حالي كه پيغمبر اين سخنان را تكرار مي كرد، آن دسته از صحابه ، همچنان از رفتن استنكاف مي ورزيدند و سستي نشان مي دادند!
روز دوم ، يعني دوازدهم ربيع الا وّل ، اسامه ، از لشكرگاه خارج شد و به حضور پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - رسيد. حضرت دستور داد كه فوراً حركت كند و فرمود: به ياري خداوند بايد فردا حركت كني . اسامه نيز با پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - وداع نمود و به لشكرگاه رفت .
سپس همراه عمر و ابوعبيده جرّاح نزد پيغمبر بازگشت . و هنگامي كه وارد خانه حضرت شد، پيغمبر در حال احتضار بود و لحظه اي بعد به جهان باقي شتافت (روحي وارواح العالمين له الفداء).
سپاه نيز با پرچم وارد مدينه شد . سپس اصحاب تصميم گرفتند اعزام سپاه را به كلّي لغو كنند. موضوع را با ابوبكر در ميان گذاشتند و بر تصميم خود سخت اصرار ورزيدند ! با اينكه اهتمام پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - را در اعزام اين سپاه ديدند، و عنايت فوق العاده حضرت را براي تسريع در روانه ساختن آن و نصوص و سخنان پي در پي او را در اين باره شنيدند؛ به طوري كه حضرت ، مترصّد اخبار آن بود و سعي بليغ براي اعزام آن به كار برد. و شخصاً اسامه را به فرماندهي آن منصوب داشت و پرچم او را با دست خود برافراشت و فرمود: بامداد فردا به ياري خداوند حركت كن .
اگر خليفه (ابوبكر) مانع نبود، بقيه اصحاب تمام لشكر را به شهر برمي گردانيدند و پرچم را پايين مي كشيدند، ولي ابوبكر به اين كار تن در نداد. وقتي صحابه ديدند كه وي مصمم است سپاه اسامه را اعزام دارد، عمر بن خطّاب آمد و از طرف انصار (اهل مدينه ) از وي خواست كه اسامه را از فرماندهي سپاه عزل كند وديگري را به جاي وي منصوب بدارد ؛ ولي ابوبكر صلاح نديد(89) و از عزل اسامه و جلوگيري از اعزام لشكر ، امتناع ورزيد ، تا جايي كه محاسن عمر را گرفت (90) وگفت : اي پسر خطّاب !مادرت به عزايت بنشيند، كاش تو را نزاييده بود. پيغمبر او را فرمانده سپاه نموده و تو به من مي گويي او را عزل كنم ؟!!
سرانجام سپاه را اعزام داشتند. اسامه با سه هزار جنگجو كه هزار رأ س ‍ اسب در اختيار داشتند، از اردوگاه به حركت درآمد.
همانگونه كه پيامبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمان داده بود، اسامه به مردم ((ابني )) حمله برد و طي جنگ نماياني ، توفيق يافت و قاتل پدرش ‍ (زيد بن حارثه ) را به قتل رساند. در اين جنگ ، حتي يك نفر از مسلمانان كشته نشد. اسامه در آن روز سوار اسب پدرش بود. و شعار آنها ((يا منصور امّت ))؛ يعني همان شعار پيغمبر در جنگ بدر بود. هنگام تقسيم غنايم ، اسامه دو سهم به سواره ها و يك سهم به پيادگان اختصاص ‍ داد و خود نيز يك سهم برداشت !
هنگامي كه پس از گفتگوي مفصّل ، سپاه ((اسامه )) از مدينه خارج شد ، گروهي از كساني كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - آنها را مأ مور ساخت در سپاه او قرار گيرند و تحت فرماندهي او به ميدان جنگ بروند ، از رفتن سرپيچي نمودند! در صورتي كه به گفته شهرستاني (91) - در مقدمه چهارم كتاب ملل و نحل - پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - به اصحاب فرمود: ((در سپاه اسامه گِرد آييد، خدا لعنت كند كسي را كه از آن سر باز زند))!(92) .
علت اينكه آنها نخست از حركت با سپاه اسامه كوتاهي نشان دادند و در پايان نيز از رفتن سر باز زدند، اين بود كه مي خواستند پايه هاي سياست خود را محكم كنند، و به آن سر و ساماني ببخشند. و اين عمل را بر نصّ صريح و دستور اكيد پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - مقدّم داشتند؛ زيرا مي ديدند كه اين كار، براي حفظ موقعيت سياسي شان لازم است ؛ چون مي دانستند كه اعزام سپاه با كوتاهي آنان و امتناع ايشان از رفتن ، منتفي نمي شود، ولي اگر آنها قبل از وفات پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - به جنگ بروند، خلافت از دستشان بيرون خواهد رفت .
پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - هم مي خواست پايتخت از وجود آنان خالي بماند، تا پس از وي راه براي خلافت اميرالمؤ منين علي بن ابيطالب - عليه السّلام - كاملاً هموار گردد. و هنگامي كه آنها مراجعت كردند، در عمل انجام يافته قرار گيرند و از كشمكش و اختلاف ، بر كنار بمانند.
علت اينكه پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - اسامه ؛ جوان هفده ساله (93) را به فرماندهي آنها منصوب داشت ، اين بود كه مي خواست جلو تندروي برخي را بگيرد. و سركشان آنها را مطيع سازد و از اختلافات بعدي مأ مور، نسبت به آمر، جلوگيري به عمل آورد.
ولي آنها پي به منظور پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - بردند، و نخست از فرماندهي جواني چون اسامه ، نكوهش كردند و سپس از رفتن با وي كوتاهي نشان دادند، به طوري كه تا حضرت زنده بود از لشكرگاه مدينه حركت نكردند. پس از آن نيز سعي كردند اعزام لشكر را ملغي كنند و پرچم را از دست اسامه بگيرند و او را معزول سازند. و در پايان نيز بسياري از ايشان از پيوستن به لشكر امتناع ورزيدند كه قبل از همه ابوبكر و عمر بودند.
بنابراين ، پنج موضوع در ماجراي سپاه اسامه بود كه آنها به آن نصوص ‍ صريح عمل نكردند؛ چون مي خواستند رأ ي خود را در امور سياسي حفظ كنند و در مقابل نصّ پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله -، اجتهاد نمايند.
شيخ الاسلام البشري (رئيس وقت جامع الازهر) در يكي از مراجعات ما از طرف آنها عذر آورده است كه : هر چند پيغمبر، ايشان را ترغيب فرمود كه در اسرع وقت به سپاه اسامه بپيوندند و چنان كار را بر آنها سخت گرفت كه وقتي پرچم را به دست اسامه داد فرمود: فردا به سوي اهل ((ابني )) روانه شو. و به وي مهلت نداد كه تا عصر بماند. و تأ كيد فرمود كه در حركت شتاب كند،ولي حضرت بلافاصله بيمار شد،به طوري كه بيم آن داشتند كه مرگش فرا رسد. از اين رو اصحاب نمي توانستند پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - را در آن حال رها كنند. لذا در لشكرگاه صبر كردند تا ببينند حال مزاجي حضرت چه خواهد شد!!!
اين هم از كثرت علاقه آنها به پيغمبر و توجه دلهاي ايشان به آن حضرت بود. علت كوتاهي آنها از پيوستن به سپاه اسامه نيز به خاطر انتظار دو منظور بوده است :الف :
منتظر بودند كه يا از بهبودي پيامبر خوشحال شوند و يا در صورت فوت حضرت ، به فيض كفن و دفن وي نايل گردند! و زمينه را براي حكومت هر كسي كه بنا شد بعد از آن وجود مقدس ، به خلافت برسد، مساعد نمايند، بنابراين ، آنها در اين انتظار كشيدن ، معذور بودند و ايرادي به ايشان وارد نيست !
سرزنش آنها راجع به فرماندهي اسامة بن زيد - با همه نصّ صريحي كه قولاً و عملاً در اين باره از پيغمبر شنيدند و ديدند - فقط بخاطر جواني اسامه بوده است ؛ زيرا در ميان اصحاب ، افراد كهنسال و سالخورده وجود داشتند و طبيعي است كه دلهاي آنان براي اطاعت از جوانان آمادگي نداشت و حاضر به تسليم آنها نبود. بنابراين ناخوش داشتن فرماندهي اسامه از جانب ايشان ، بدعت نبوده ، بلكه مقتضاي طبيعت بشري و سرشت آدمي بوده است !
اما اينكه آنها بعد از وفات پيغمبر، تقاضا كردند ((اسامه )) از مقام فرماندهي معزول گردد، برخي از دانشمندان گفته اند، آنها تصور مي كردند خليفه نيز بخاطر مصلحتي كه ايشان در نظر داشتند، با ايشان موافقت خواهد كرد!
ولي شيخ الاسلام در همين جا مي گويد: انصاف اين است كه من علتي را كه مورد قبول عقل باشد، راجع به درخواست صحابه براي عزل اسامه - بعد از خشمناك شدن پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - از سرزنش ايشان ، در خصوص اعطاي مقام فرماندهي به وي و خارج شدن از خانه در حالي كه از شدّت تب ، خود را پوشانده و سر را بسته بود و سخناني كه در منبر در اين خصوص فرمود، و ميان آنها از وقايع مشهور تاريخي بوده است - نيافتم .
بنابراين ، علت عذرخواهي ايشان بعد از آن وقايع ، موضوعي است كه جز خداوند كسي نمي داند!
ب :
و امّا تصميم آنها براي جلوگيري از اعزام سپاه اسامه و اصرار ايشان به ابوبكر در اين خصوص - با اينكه اهتمام پيامبر را در اعزام سپاه و عنايت كامل حضرتش را براي تسريع در ارسال آن ديدند و سفارش پي در پي حضرت در اين خصوص - همگي بخاطر حفظ پايتخت اسلام از هجوم مشركان در صورت خالي بودن شهر از نيرو و دوري سپاه ، بوده است !
چنانكه با وفات پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله -، نفاق پديد آمد و يهود و نصارا قويدل شدند. و جمعي از طوايف عرب ، مرتد گشتند. و طوايف ديگري از پرداخت زكات امتناع ورزيدند.
از اين رو صحابه از ابوبكر صديق ! خواستند تا اسامه را از رفتن به سفر، منع كند، ولي او نپذيرفت و گفت : به خدا قسم ! مردن براي من بهتر از آن است كه پيش از اجراي دستور پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - آغاز به كاري كنم !
اين مطلبي است كه محدّثان ما (اهل تسنّن ) از ابوبكر صديق ! نقل كرده اند. افراد ديگر نيز چنانچه منظوري غير از حفظ اسلام نداشته اند، از باز گرداندن سپاه اسامه معذورند. و امّا سرپيچي ابوبكر و عمر و ديگران از پيوستن به سپاه اسامه و همراهي با وي ، بخاطر نگاهداري سلطنت اسلامي و تقويت دولت محمّدي و حفظ خلافتي بود كه امور ديني و مسلمانان ، در آن روز جز به وسيله آن محفوظ نمي ماند!!!
امّا آنچه از شهرستاني در كتاب ((ملل و نحل )) نقل كرديد، ما آن را مرسل و بدون سند يافتيم . حلبي و سيّد دحلاني در سيره خود گفته اند: ((اصلاً در اين باره حديثي نقل نشده است ، اگر شما حديثي از طريق اهل تسنّن روايت مي كنيد، مرا هم آگاه كن كه موجب تشكّر من خواهد بود)).
ما در پاسخ او نوشتيم : شما كوتاهي اصحاب را در حركت با سپاه اسامه و توقّف در لشكرگاه ((جرف )) در آن مدت ، با اين كه مأ مور بودند با شتاب به سپاه بپيوندند، مسلم گرفتيد.
و نيز اعتراف نموديد كه آنها پس از شنيدن و ديدن نصوص قولي و عملي پيامبر، تفويض مقام فرماندهي به اسامه را مورد سرزنش قرار دادند.
و مسلّم دانستيد كه اصحاب از ابوبكر خواستند تا اسامه را بعد از خشمناك شدن پيامبر از سرزنش ايشان در خصوص فرماندهي وي ، عزل كند. و خارج شدن حضرت با حالت تب و ناراحتي و خطبه اي كه در منبر ايراد فرمود، جزء وقايع تاريخي دانستيد كه پيغمبر طيّ آن سخنان ، اسامه و پدرش را شايسته فرماندهي دانست .
اين را هم مسلم گرفتيد كه آنها از خليفه خواستند، سپاهي را كه پيامبر مأ مور كرده بود، از رفتن باز دارد و پرچمي را كه با دست مبارك براي اسامه برافراشت ، از وي بگيرد،با همه اصراري كه حضرت در اعزام سپاه داشت وسفارشهاي صريحي كه در وجوب آن فرمود وهمه را ديدند.
و اين را نيز تصديق داريد كه برخي را كه پيامبر، مأ مور پيوستن به سپاه نمود و دستور داد تحت فرماندهي اسامه قرار گيرند، از آن كار، سر باز زدند.
شما همه اين موضوعات را كه مورّخان تصريح كرده ، و كلّيه محدّثين و حافظان اخبار آن را تأ ييد نموده اند، اعتراف داريد.
خلاصه آنچه درباره معذور بودن آنان ذكر نموديد اين است كه اصحاب در انجام اين امور به نظر خود مصلحت اسلام را منظور داشتند، نه اينكه موافق نصوص پيامبر عمل كرده باشند. ما هم در اين مورد جز اين ادعايي نكرديم !
به عبارت ديگر: موضوع سخن ما اين است كه آيا اصحاب ، خود را ملزم مي دانستند كليه نصوص پيامبر را معمول دارند يا نه ؟ شما شقّ اوّل را انتخاب كرديد، و ما شقّ دوم را. پس اعتراف شما به اينكه ايشان در اين موارد، عمل به اوامر پيامبر ننمودند، نظر ما را ثابت مي كند. و اينكه آنها معذور بودند يا نه ، خارج از موضوع بحث است . چنانكه پوشيده نيست .
وقتي اين را مسلم دانستيد كه آنها در موضوع سپاه اسامه ، مصلحت اسلام را - به نظر خود - بر نصوص پيامبر مقدّم داشتند ، چرا نمي گوييد آنها در امر خلافت بعد از پيامبر نيز به نظر خود، مصلحت اسلام را بر تعبّد به نصوص غدير خم و امثال آن ترجيح دادند؟!
شما عذر سرزنش خرده گيران را نسبت به پيامبر در اعطاي مقام فرماندهي سپاه به اسامة بن زيد، به اين دانستيد كه انتصاب جواني چون او در ميان مردمي كه كهنسالان و سالخوردگان هم وجود داشتند ، چنين اقتضايي را داشته و عدم انقياد كهنسالان از اطاعت جوانان ، امري طبيعي است .
ولي چرا آن را درباره كساني كه عمل به نصوص ((غديرخمّ)) نكردند كه به مقتضاي آن مي بايد علي جوانمرد اسلام ، بر سالخوردگان و پيران صحابه حكومت داشته باشد، معتقد نيستيد؛ زيرا چنانكه نقل كرده اند، اينان روز وفات پيامبر، كمي سنّ علي - عليه السّلام - را حساب كردند، همانطور كه موضوع سن كم اسامه را هنگامي كه پيغمبر او را فرمانده آنها گردانيد، دستاويز قرار دادند.
مي دانيم كه خلافت و فرماندهي سپاه ، فاصله زيادي با هم دارند. پس ‍ وقتي كه آنها به طبيعت حال نتوانند در يك لشكركشي نسبت به فرمانده جوان ، منقاد گردند، پس به طريق اولي حاضر نخواهند بود در مدت حيات خويش ، در كليّه شؤ ون ديني و دنيوي ، تسليم يك جوان شوند!!
بعلاوه اين كه گفتيد ((پيران و سالخوردگان از نظر طبيعي حاضر به انقياد از جوانان نيستند)) اگر منظور شما حكم مطلق است ، ما آن را نمي پذيريم ؛ زيرا دلهاي پيران مؤ من كه ايماني كامل دارند، از اطاعت خداوند و پيغمبر در انقياد از اطاعت جوانان و در غير اين مورد از ساير اشيا ابا ندارد:
((فَلا وَ رَبِّكَ لايُؤْمِنُونَ حَتّي يُحَكِّمُوكَ فيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لايَجِدُوا في اَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمّا قَضَيْتَ وَ يُسَلّمُوا تَسْليماً))(94) ؛
يعني : ((نه ، به خدايت قسم ! ايمان نمي آورند تا تو را در اختلافات خويش حاكم كنند ، سپس در دلهاي خود از آنچه حكم كرده اي ، ملالي نيابند و كاملاً تسليم گردند)).
((وَ ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا))(95) ؛
يعني : ((آنچه را پيغمبر براي شما آورده است بگيريد و آنچه را كه شما را از آن برحذر داشته است ، ترك كنيد.
((وَما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَلا مُؤْمِنَةٍ اِذا قَضَي اللّهُ وَ رَسُولُهُ اَمْراً اَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ اَمْرِهِمْ وَ مَنْ يَعْصِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُبيناً))(96) ؛
يعني : ((هيچ مرد و زن با ايماني را نمي رسد كه هرگاه خداوند و پيغمبرش ، دستوري دادند، از پيش خود اختياري داشته باشند، هر كس نافرماني خدا و پيغمبر را پيشه سازد، در گمراهي آشكار بسر مي برد)).
اما سخني كه تعلّق به سرپيچي آنها از پيوستن به سپاه اسامه دارد و شهرستاني آن را از مسلّمات دانسته است ، در حديث مسندي كه ابو بكر احمد بن عبدالعزيز جوهري در كتاب ((السقيفه )) نقل كرده آمده است . من عيناً آن را نقل مي كنم :
((احمد بن اسحاق بن صالح از احمد بن يسار از سعيد بن كثير انصاري از رجال حديث خود، از عبداللّه بن عبدالرحمان ، نقل مي كند كه : پيغمبر در بيماريي كه منجر به وفاتش شد، اسامة بن زيد بن حارثه را بر سپاهي كه بزرگان مهاجر و انصار از جمله ابوبكر، عمر، ابو عبيده جرّاح ، عبدالرّحمان بن عوف ، طلحه و زبير در آن بودند، امير كرد و فرمان داد كه اسامه با سپاه تحت فرماندهي خود ، به اراضي ((موته )) - آنجا كه پدرش زيد كشته شد - حمله برد و در سرزمين فلسطين پيكار كند.
اسامه در حركت ، تثاقل نشان داد، افراد سپاه نيز به پيروي از او كوتاهي ورزيدند. پيغمبر در همان حال بيماري - كه گاهي شديد و زماني خفيف مي شد - تأ كيد مي فرمود كه سپاه هر چه زودتر حركت كند، تا جايي كه اسامه گفت : پدر و مادرم به قربانت ! آيا اجازه مي دهي چند روزي بمانم ، تا خداوند به شما شفا دهد، ولي پيغمبر فرمود: نه ! حركت كن ، خدا به همراهت .
اسامه گفت : يا رسول اللّه ! اگر من در اين هنگام حركت كنم و شما بدين حال باشيد، دلم آرام نمي گيرد.
فرمود: برو كه با پيروزي و سلامتي ، قرين خواهي بود.
اسامه گفت : يا رسول اللّه ! نمي خواهم راجع به عدم آمادگي سواران مطلبي به شما بگويم .
پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: آنچه را به تو دستور دادم عمل كن .
سپس حضرت بيهوش شد. آنگاه اسامه برخاست و خود را مهيّاي حركت نمود. همينكه پيغمبر به هوش آمد از اسامه و قواي اعزامي او سراغ گرفت ، عرض شد، آنها خود را آماده حركت نموده اند.
با اين وصف ، پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - پي در پي مي فرمود: سپاه اسامه را روانه كنيد، خدا لعنت كند هر كس كه از آن روي برگرداند. پس ‍ اسامه در حالي كه پرچم را روي سرش گرفته و صحابه پيرامونش را گرفته بودند، به حركت در آمد. وقتي به ((جرف )) رسيدند فرود آمد، در حالي كه ابوبكر، عمر، بيشتر مهاجران ، اسيد بن حضير، شبيربن سعد و ساير بزرگان انصار با وي بودند.
در اين هنگام فرستاده ام ايمن (97) آمد و به اسامه گفت : برگرد كه پيغمبر در حال جان دادن است . اسامه بي درنگ برخاست و در حالي كه پرچم را با خود داشت ، وارد مدينه شد و آن را جنب درب پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - برافراشت . و اين در همان لحظه اي بود كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - به جهان باقي شتافته بود. (پايان سخن ابوبكر جوهري ).
گروهي از مورّخان نيز آن را نقل كرده اند؛ از جمله علاّمه معتزلي ابن ابي الحديد در پايان صفحه بيستم و بعد از آن ، از جلد دوم شرح نهج البلاغه ، طبع مصر. --------------------------- 6 - اسقاط ((سهم ذي القربي ))

نصّ قرآن در مورد سهم ذي القربي اين آيه شريفه است كه مي فرمايد: ((وَاعْلَمُوا اَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَاَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبي وَالْيَتامي وَالْمَساكينِ وَابْنِ السَّبيلِ اِنْ كُنْتُمْ امَنْتُمْ بِاللّهِ وَ ما اَ نْزَلْنا عَلي عَبْدِنا يَوْمَ الْفُرْقانِ يَوْمَ الْتَقَي الْجَمْعانِ وَاللّهُ عَلي كُلِّ شَي ءٍ قَدير))(112) ؛
يعني : ((بدانيد كه هر چه به دست آوريد ، خمس آن مال خدا و پيغمبر و خويشان او و يتيمان و تنگدستان و در راه ماندگان است ، اگر به خدا و آنچه در روز فيصله كار، روز تلاقي دو گروه بر بنده خود، نازل كرديم ، ايمان آورده باشيد، بدانيد كه خدا بر همه چيز قادر است )).
نزد عرب ((غنم ))، ((غنيمت )) و ((مغنم )) حقيقت در هر چيزي است كه انسان از آن استفاده كند. كتب لغت نيز در اين معنا صريح مي باشند. بنابراين معنا ندارد كه ((غنيمت )) را خاص دارالحرب و غنايم جنگي بدانيم .
((من شي ء)) نيز بيان ((ما))ي موصول در (ماغنمتم ) است . بنابراين معناي آيه چنين است : ((هر چيزي كه استفاده كرديد، خواه زياد و خواه اندك ، حتّي اگر ريسماني باشد، خمس آن از آن خدا و پيغمبر وخويشان پيامبر... است )).
بخاري و مسلم در صحيح خود از ابن عبّاس روايت كرده اند كه نبي اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - به هيأ تي كه از ((عبدالقيس )) آمده بودند و دستور داد به خداي يگانه ايمان بياورند و فرمود:
((آيا مي دانيد ايمان به خداي يگانه چيست ؟ گفتند: خدا وپيغمبرش بهتر مي دانند. پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: ايمان ، گواهي به يگانگي خدا و رسالت محمّد و اقامه نماز و دادن زكات و روزه ماه رمضان و خمس آنچه را به دست مي آوريد، است ))(113) .
معناي جمله شرطيه ((ان كنتم آمنتم باللّه )) اين است كه خمس ، حقّ شرعي صاحبان آن است كه در آيه ذكر شده و واجب است به مصرف آنها برسد. پس طمع خود را از آن قطع كنيد، و آن را به صاحبانش تسليم نماييد، اگر به خدا ايمان داريد. چنانكه در آيه ملاحظه مي شود، براي اداي خمس ‍ تأ كيد و نسبت به تارك آن ، اخطار شده است .
تمام مسلماناني كه رو به قبله مي ايستند، اتفاق دارند كه سهمي از خمس ‍ به پيغمبر خدا - صلّي اللّه عليه وآله - اختصاص داشته و سهم ديگري نيز به خويشان آن حضرت تعلّق مي گرفته است . وتا پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - در قيد حيات بود، اين معنا جريان داشت .
ولي بعد از آنكه ابوبكر روي كار آمد ، آيه خمس را تأ ويل كرد و سهم پيغمبر و خويشان او را با مرگ آن حضرت اسقاط نمود. و از اداي آن به بني هاشم امتناع ورزيد. و آنها را در رديف ساير يتيمان ، مسكينان و در راه ماندگان - كه در آيه شريفه - آمده است - قرار داد. (چنانكه زمخشري و ساير علماي عامّه ذكر كرده اند).
زمخشري در تفسير (( كشّاف )) پيرامون بحث از آيه خمس ، مي نويسد: ((از ابن عبّاس روايت شده كه گفت : خمس ، شش سهم است : براي خدا و پيغمبر دو سهم و يك سهم نيز به خويشان حضرت ، تا خود وي زنده بود تعلّق مي گرفت ، ولي ابوبكر آن را در سه طبقه تثبيت كرد: (يتيمان ، مسكينان و در راه ماندگان ). از عمر و خلفاي بعد از وي هم روايت شده است كه گفت : ابوبكر بني هاشم را از خمس ممنوع ساخت ...)).
بخاري و مسلم در صحيح خود، با سند از عايشه روايت كرده اند كه فاطمه زهرا - عليها السّلام - از ابوبكر خواست تا ارث پيغمبر خدا - صلّي اللّه عليه وآله - را از آنچه خداوند در مدينه و ((فدك )) به وي بخشيده ، و آنچه از خمس ((خيبر)) باقي مانده بود، به وي تسليم كند، ولي ابوبكر امتناع ورزيد و از آنها چيزي به فاطمه - عليها السّلام - نداد.
حضرت فاطمه - عليهاالسّلام - در اين باره به ابوبكر اعتراض كرد، ولي او اعتنا نكرد. فاطمه - عليها السّلام - هم از او رنجيد و تا زنده بود با ابوبكر سخن نگفت . فاطمه - عليها السّلام - شش ماه بعد از پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله -، زنده بود، و چون وفات يافت ، شوهرش علي - عليه السّلام - شبانه او را بخاك سپرد و به ابوبكر خبر نداد، و خود بر او نماز گزارد...(114)
در صحيح مسلم از يزيدبن هرمز روايت شده كه گفت : ((نجدة بن عامر حروري خارجي ، نامه اي به عبداللّه بن عبّاس نوشت . سپس يزيدبن هرمز گفت : موقعي كه ابن عبّاس نامه را مي خواند و پاسخ آن را مي نوشت ، من نزد وي بودم . ابن عبّاس نوشت : از من راجع به سهم ذي القربي (خويشان پيامبر) كه خداوند از آنها نام برده است ، سؤ ال نموده اي كه ايشان ، چه كساني هستند؟ ما هميشه مي دانستيم كه خويشان پيامبر ما هستيم ، ولي قوم ما آن را از ما دريغ داشتند))(115) .
همين حديث را احمد حنبل ؛ امام اهل حديث سنّي ها از ابن عبّاس ‍ آورده است (116) .
بسياري ديگر از صاحبان مسندها نيز آن را به طرقي - كه همگي صحيح است - نقل كرده اند. مذهب اهل بيت نيز همين است كه از ائمّه طاهرين - عليهم السّلام - با تواتر روايت شده است .
با اين وصف ، بسياري از امامان اهل تسنّن از رأ ي خليفه اوّل و دوّم پيروي نموده و براي ذي القربي و خويشان پيامبر، از خمسي كه مخصوص آنهاست ، بهره اي قرار نداده اند.
مالك بن انس ، تمام خمس را به نظر پيشواي مسلمين واگذار كرده است تا هر طور كه مي خواهد در مصالح مسلمين صرف كند. و خويشان پيامبر، يتيمان ، مستمندان و در راه ماندگان ، در آن مطلقاً حقّي ندارند!
ابوحنيفه و اصحاب او، سهم پيغمبر و خويشان او را، بعد از رحلت حضرت ، ساقط نموده و به طور متساوي ميان سه طبقه ديگر؛ يتيمان ، مستمندان و در راه ماندگان تقسيم كرده اند، بدون اينكه در اين سه طبقه ، ميان بني هاشم و غير ايشان فرق بگذارند.
شافعي ، خمس را پنج سهم دانسته : يك سهم آن مال پيغمبر است كه در همان مواردي كه خود در مصالح مسلمين صرف مي كرد، مانند تجهيزات جنگي ، خريد اسلحه ، اسب و چهار پايان ديگر وغيره ، و سهمي ديگر براي خويشان پيامبر از اولاد هاشم و عبدالمطلب به استثناي اولاد عبدالشّمس و نوفل ، به پسران دو سهم و به دختران يك سهم تعلّق مي گيرد. سه سهم ديگر نيز مطلقاً براي سه صنف ديگر: يتيمان ، مسكينان و در راه ماندگان است .
ولي ما ((شيعه اماميّه )) خمس را به شش سهم تقسيم مي كنيم (117) ؛ براي خدا و پيغمبر، دو سهم ؛ اين دو سهم و سهم سوم (سهم خويشان پيامبر) متعلّق است به امامي كه جانشين پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - مي باشد. سه سهم ديگر نيز اختصاص به يتيمان ، مستمندان و در راه ماندگان از فرزندان پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - دارد. و در اين خصوص ، ديگران با ايشان شريك نيستند؛ زيرا خداوند متعال ، صدقات و زكات را بر آنها حرام كرده و در عوض خمس را به آنها داده است . اين معنا را طبري نيز در تفسيرش از امام علي بن حسين و فرزندش حضرت باقر - عليهما السّلام - روايت كرده است .
تذكار :
فقهاي ما - رضي اللّه عنهم - اجماع دارند كه خمس ، در هر چيزي كه انسان از راه كسب و منافع تجارت ، حرفه و زراعت ، لبنيات ، خرما، انگور وامثال آن استفاده مي كند، واجب است . و همچنين خمس ، به گنجها، معادن و آنچه از راه غواصّي و غير اينها از چيزهايي كه در كتب فقهي و حديثي ما ذكر شده است ، تعلّق مي گيرد.
استدلال بر اين معنا به وسيله خود آيه شريفه است كه مي فرمايد: ((وَاعْلَمُوا اَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَي ءٍ)) زيرا هر يك از مواد مشتق شده آن ((غنم ))، ((غنيمت )) و ((مغنِّم )) حقيقت است در آنچه انسان از آن استفاده مي كند. كتب لغت نيز در اين معنا صريح مي باشند.
تفصيل بيشتر را به كتاب خمس در منابع فقهي شيعه ، محوّل مي كنيم . در اينجا موضوع بحث ، تنها اجتهاد ابوبكر در اسقاط سهم ((ذي القربي )) در مقابل نصّ صريح آيه شريفه بود. --------------------------- 8 - فدك ، مِلك دختر پيغمبر غصب شد

هنگامي كه خداوند متعال قلعه هاي خيبر را براي خاتم پيامبران ، گشود، در قلوب اهالي فدك (142) رعبي پديد آورد، ناچار فرمان پيامبر اكرم را گردن نهادند و نصف اراضي خود را به آن حضرت بخشيدند و صلح كردند(143) پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - نيز از آنها پذيرفت . بدينگونه نصف اراضي فدك ، ملك خالص پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - گرديد؛ زيرا مسلمانان آن را با لشكركشي تصرّف نكردند. واين مطلبي است كه عموم مسلمين - بدون هيچگونه اختلاف - قبول دارند.
وقتي آيه ((وَ آتِ ذَاالْقُرْبي حَقَّهُ))(144) نازل شد، پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - فدك را به فاطمه زهرا - عليهاالسّلام - بخشيد . و همچنان در دست آن حضرت بود تا اينكه ابوبكر آن را از وي گرفت .
اين همان حقّي بودكه حضرت زهرا - عليهاالسّلام - بعد از پدرش ‍ رسول خدا ادّعاي آن را نمود و به اجماع تمام امّت ، خليفه و مسلمين را بخاطر آن به محاكمه كشيد. اينك نقل آنچه راجع به اين محاكمه آمده است :
فخر رازي در تفسير خود(145) مي نويسد: ((هنگامي كه پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - رحلت كرد، فاطمه - عليها السّلام - مدعي بود كه پدرش ((فدك )) را به او بخشيده است . ابوبكر به وي گفت : تو از لحاظ احتياج از همه كس نزد من عزيزتر واز نظر بي نيازي ، از همه محبوبتري ، با اين وصف ، چون يقين به درستي سخن تو ندارم (146) نمي توانم آن را به تو بدهم !!
سپس فخر رازي مي گويد: امّ ايمن و غلام پيغمبر(147) ، دعوي فاطمه را گواهي كردند. ولي ابوبكر از فاطمه خواست تا شاهدي اقامه كند كه قبول شهادت او در شرع جايز باشد و چنين شاهدي هم نبود.
امامان اهل بيت و شيعيان ، هيچكدام ترديد نداشتند كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - ، ملك خالصه ((فدك )) را به دخترش فاطمه - عليها السّلام - بخشيد و همچنان در تصرف آن حضرت بود، تا اينكه از وي گرفتند.
كافي است كه خواننده ، گفتار اميرالمؤ منين - عليه السّلام - را كه به استاندار خود در بصره ((عثمان بن حنيف )) نوشته است ، به نظر آورد كه مي فرمايد: ((آري ، از مجموع مال دنيا فدك در دست ما بود. آن هم مورد طمع قومي و خشم قوم ديگري واقع شد، و چه نيكو حاكمي است خداوند...))(148) تا آخر سخن آن حضرت كه در نهج البلاغه است .
به همين مضمون نيز روايت متواتري از امامان عترت طاهره رسيده است . محدّثان بزرگ با اسناد خود از ابو سعيد خدري روايت كرده اند كه چون آيه ((وَ آتِ ذَاالْقُرْبي حَقَّهُ))(149) نازل شد، پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فدك را به فاطمه - عليها السّلام - بخشيد.
امين الدين طبرسي نيز در مجمع البيان ، ذيل همين آيه در سوره حجرات آورده است ؛ در آنجا خواهيد يافت كه مأ مون ، خليفه عبّاسي به استناد همين حديث ، ((فدك )) را به اولاد فاطمه - عليها السّلام - مسترد داشت .
ابن حجر هيثمي مي نويسد: ادعاي فاطمه - عليها السّلام - به اينكه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فدك را به او بخشيد، مقرون به دو شاهد بود كه : علي و امّ ايمن بودند، لذا نصاب شهود تكميل نشد...(150) .
اين درست همان است كه در اين موضوع از ابن تيميه ، ابن قيّم و غير اينان از بزرگان اهل تسنّن نقل شده است .
مؤ لّف :
خداوند از تقصير ما و اينان بگذرد. و باشد كه از تقصير ابوبكر صديق ! نيز بگذرد. و فاطمه زهرا، پدر، شوهر و اولاد او را از وي راضي كند. كاش ! ابوبكر روش شايسته اي پيش مي گرفت ويادگار پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - را كه عزادار بود در معرض آزار و ناراحتي قرار نمي داد. گاهي بخاطر گرفتن ارثش و زماني بخاطر استرداد مِلكش ((فدك )) و بار ديگر در مواردي ديگر كه همگي باعث رنجش و اندوه آن حضرت گرديد.
كاش ! ابوبكر نمي گذاشت كه دختر پيغمبر با حالت يأ س از وي روي بگرداند و با آن وضع اسفناك رحلت كند و وصيّت نمايد كه ابوبكر و عمر را در نماز، تشييع و دفن وي ، خبر نكنند!
سبحان اللّه ! بردباري و شكيبايي را كه از ابوبكر نقل مي كنند، در آن موقع چه شده بود، و دورانديشي او كجا رفته بود. و احتياطي كه نسبت به حفظ قدرت مسلمين داشت به كجا رفت ؟!
كاش ! او به هر وسيله اي كه مي توانست ، جلو ناراحتي دختر پيامبر را مي گرفت . اگر چنين مي كرد، سرانجامي بهتر داشت و موجب پشيماني وي نمي شد و از سرزنش بعدي بر كنار مي ماند. و براي حفظ قدرت امّت اسلام و صلاح كار خود وي نيز انسب بود. او قادر بود كه نگذارد امانت پيغمبر و تنها يادگار آن حضرت ، رنجيده خاطر شود. ومي توانست كه نگذارد آن حضرت در حالي كه چادرش به زمين كشيده مي شد، از وي روي بگرداند.
چه مي شد اگر ابوبكر وقتي جاي پيامبر را اشغال كرد، بدون محاكمه ((فدك )) را به حضرت زهرا تسليم مي كرد؟! زيرا زمامدار مسلمين با ولايت عامه اي كه دارد مي تواند اين كار را انجام دهد. ((فدك )) در قبال اين مصلحت و دفع اين مفسدت ، چه ارزشي داشت ؟
اين مطلبي است كه بسياري از متقدمين و متأ خّرين دوستان ابوبكر، براي وي آرزو كرده اند.
اينك سخني از استاد معاصر؛ محمود ابو ريّه مصري در آنجا كه مي گويد: موضوع ديگري باقي ماند كه بايد در آن باره سخني صريح بگوييم . و آن موضوع ، برخورد ابوبكر با دختر پيغمبر و عملي است كه وي در مورد تقاضاي فاطمه نسبت به ارث پدرش ، مرتكب شد.
اگر ما بپذيريم كه اخبار آحاد ظنّي ، مي تواند ظاهر قطعي كتاب را تخصيص دهد، و ثابت شود كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرموده است : ((ما پيمبران ارث نمي گذاريم )) و معناي عام اين حديث هم تخصيص بردار نباشد، باز ابوبكر مي توانست قسمتي از ماترك پيامبر؛ مانند فدك را به فاطمه - رضي اللّه عنها - عطا نمايد. اين حقّ خليفه بود و هيچكس نمي توانست به وي اعتراض كند؛ زيرا براي خليفه مسلمين جايز است كه به هر كس هر چه خواست ببخشد.
چنانكه او(ابوبكر)قسمتي از ماترك پيامبر را به زبيربن عوام (151) ومحمدبن مسلمه و ديگران بخشيد(152) ! افزون بر اين ، همين ((فدك )) - كه ابوبكر آن را از دختر پيامبر گرفت - ديري نپاييد كه عثمان خليفه سوم آن را به مروان حكم تيول داد(153) .
ابن ابي الحديد از يكي از علماي پيشين اهل تسنّن ، سخني نقل كرده است كه مضمون آن نكوهش خليفه اوّل و دوّم و تعجّب از رفتار ايشان با دختر پيامبر بعد از پدر بزرگوارش است . در پايان آن سخن دانشمند مزبور گفته است : ((جا داشت كه گذشته از جنبه ديني ، مقام خلافت آنها، مانع رفتاري مي شد كه نسبت به دختر پيغمبر معمول داشتند. ابن ابي الحديد متعاقب اين سخن مي گويد(154) : اين سخني است كه پاسخ ندارد!.
مؤ لّف :
ما كاري به كرم و مقتضيات خلافت آنها نداريم . مسئله را از حيث مقتضيات محاكمه در نظر گرفته و مي گوييم : موازين شرعي - كه ثابت مي كند دختر پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - در دعوي خود نسبت به ((فدك )) حاكم بود - كامل و متعدد است ، چنانكه بر خردمندان منصف ، پوشيده نيست .
كافي بود كه خليفه ، حاكم آن روز مي دانست كه اين مدعي - از لحاظ قداست - در مقامي قرار دارد كه با مريم دختر عمران برابري مي كرد، بلكه از او هم برتر بود. و مي دانست كه او و مريم ، خديجه و آسيه (همسر فرعون ) بهترين زنان بهشت هستند. و اينكه او و سه زن ديگر، بهترين زنان جهان مي باشند. و مي دانست كه او كسي است كه پيغمبر به وي فرمود: اي فاطمه ! آيا خشنود نيستي كه بانوي بانوان مؤ منين باشي ؟ يا بانوي بانوان اين امّت باشي ؟.
اين معاني ، به حكم نصوص صريح در روايات صحيح فراوان ، آمده است ؛ از جمله ابن عبدالبرّ در شرح حال ((زهراء)) در كتاب ((الاستيعاب )) و ديگران در منابع ديگر، روايت كرده اند كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - به عيادت فاطمه زهرا - عليها السّلام - رفت و از حال وي جويا شد
فاطمه - عليها السّلام - عرض كرد: درد ناراحتم كرده است واغلب از نداشتن غذا ناراحت هستم .
پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: دخترك من ! از اين خشنود نيستي كه بانوي بانوان جهان هستي (155) .
فاطمه - عليها السّلام - گفت : پدر! مگر مريم دختر عمران ، بانوي بانوان جهان نبود؟
پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: او بانوي بانوان عصر خود بود و تو بانوي بانوان عصر خود هستي . اين را بدان كه به خدا من تو را به كسي كه در دنيا و آخرت آقاست ، شوهر داده ام .
برتري حضرت زهرا - عليها السّلام - نسبت به مريم عذرا، نزد ائمّه اهل بيت و دوستان ايشان و ديگران ، موضوع مسلمي بوده است .
بسياري از محقّقان اهل سنّت ، او را بر ساير زنان عالم حتّي حضرت مريم نيز برتر دانسته اند؛ مانند: سبكي ، سيوطي ، البدر، زركشي ، مقريزي ، ابن ابي داوود و مناوي كه علاّمه نبهاني در فضائل زهرا، صفحه 59 كتاب الشرف المؤ بد، از آنها نقل مي كند.
اين همان معنايي است كه سيد احمد زيني دحلان ؛ مفتي شافعي ، صريحاً آورده و از جمعي از بزرگان عامّه نقل كرده است . آنجا كه در سيره خود راجع به ازدواج فاطمه و علي - عليهما السّلام - سخن مي گويد.
موضوع بهترين زنان بهشت بودن حضرت فاطمه - عليها السّلام - (افضل نساء الجنّه ) و مريم ، خديجه و آسيه را احمد حنبل از ابن عبّاس ‍ نقل كرده است (156) . در ((الاستيعاب )) نيز از ابو داوود در شرح حال خديجه ، واز قاسم بن محمد در شرح حال حضرت زهرا آن روايت نقل شده است .
اينكه آن حضرت و سه زن ديگر، بهترين زنان جهان هستند (خير نساء الجنّه ) نيز در الاستيعاب ، شرح حال خديجه از ابوداوود به سلسله سند از انس بن مالك و نيز از عبدالوارث بن سفيان در شرح حال زهرا و خديجه آمده است .
و اينكه آن حضرت بانوي بانوان اين امت است (سيّدة نساء هذه الامّه ) در جزء چهارم صحيح بخاري ، صفحه 64 و جزء دوم صحيح مسلم (باب فضائل فاطمه ) و صحيح ترمذي و جمع بين صحيحين حميدي ، و جمع بين صحاح ستّه و مسند احمد حنبل ، جزء ششم ، صفحه 282 آمده است .
و ابن عبدالبرّ در الاستيعاب ، و محمد بن سعد در شرح حال آن حضرت در جلد هشتم طبقات خود و همچنين در باب : ((آنچه پيغمبر در بيماري خود فرمود)) در جلد دوّم طبقات آورده اند.
شرح آن را عيناً از بخاري (157) نقل مي كنيم : مسروق از عايشه امّ المؤ منين نقل مي كند كه : ((ما همه زنان پيغمبر در خدمت حضرت بوديم كه فاطمه وارد شد. به خدا قسم ! راه رفتن فاطمه - عليها السّلام - هيچ فرقي با راه رفتن پيغمبر نداشت . وقتي پيغمبر او را ديد، به وي خوشآمد گفت و فرمود: دخترم ! خوش آمدي !
سپس او را در سمت راست يا چپ خود نشانيد و آهسته چيزي به او گفت كه فاطمه سخت گريست . وقتي پيغمبر اندوه او را ديد، مجدداً سر در گوش او گذاشت و چيزي به وي گفت ، اين بار فاطمه خنديد. در ميان زنان پيغمبر، من به فاطمه گفتم : پيغمبر در ميان همه ما، راز خود را با تو گفت و تو گريه مي كني ؟!
وقتي پيغمبر برخاست و رفت ، من از فاطمه پرسيدم : پيغمبر در گوش تو چه گفت ؟
فاطمه - عليها السّلام - فرمود: من سرّ پيغمبر را فاش نمي كنم . بعد از رحلت آن حضرت ، فاطمه را قسم دادم كه هر چه بوده به من خبر دهد.
فاطمه - عليها السّلام - فرمود: اكنون مانعي ندارد؛ بار اوّل ، پيغمبر آهسته در گوشم گفت : جبرئيل هر سال يك بار قرآن را بر من عرضه مي داشت و امسال دو بار عرضه داشت . و اين به آن معناست كه بزودي مرگ من فرا مي رسد. و تو بايد در مرگ من صبر كني . چون من بهترين كسي هستم كه از دست تو مي روم ، لذا من - چنانكه ديدي - سخت گريستم .
وقتي پيغمبر بي تابي مرا ديد ، بار دوّم در گوشم گفت : ((اي فاطمه ! نمي خواهي بانوي بانوان اهل ايمان باشي يا بهترين زنان امت اسلام باشي )).
آنچه ابن حجر در صواعق در شرح حال فاطمه - عليها السّلام - و ساير محدّثين در كتب خود نقل كرده اند اين است كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: نمي خواهي بانوي بانوان جهان باشي (امّا ترضين ان تكوني سيّدة نساء العالمين ).
به هر حال ، حديث مزبور صحيح و نصّ پيغمبر در برتري فاطمه - عليها السّلام - بر ساير زنان عالم ، صريح است .
محمدبن سعد در باب : ((ماقاله النّبي لها في مرضه )) در جلد دوم طبقات ، به اسناد خود از امّ سلمه زوجه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - نقل مي كند كه : ((وقتي حال احتضار پيغمبر رسيد، فاطمه را خواست و چيزي در گوش وي گفت كه فاطمه گريست .بار ديگر چيزي در گوش او گفت و فاطمه خنديد. تا پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - زنده بود من درباره آن سؤ الي از وي نكردم .
امّا وقتي حضرت ، رحلت فرمود، پرسيدم : علت گريه و خنده آن روز چه بود؟
فاطمه - عليها السّلام - فرمود: ((پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - به من خبر داد كه وفات خواهد يافت ، سپس به من خبر داد كه من بانوي بانوان بهشت خواهم بود)).
ابن حجر عسقلاني در الاصابه ، اين حديث را از امّ سلمه نقل كرده است .
مسلمانان نيز به خوبي مي دانند كه خداوند، دختر پيغمبر را از ميان همه زنان امت اسلام برگزيده است . همانطور كه دو پسرش حسن و حسين - عليهما السّلام - را از ميان پسران امّت و شوهرش را از بين جوانهاي مسلمين برگزيد. و همينها بودند كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - آنها را براي مباهله با نصاري نجران پس از وحي خداوند برگزيد:
((فَمَنْ حاجَّكَ فيهِ مِنْ بَعْدِ ما جائَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ اَبْنائَنا و اَبْنائَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِسائَكُمْ وَ اَنْفُسَنا وَ اَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللّهِ عَلَي الْكاذِبينَ))(158) .
به طوري كه فخر رازي در تفسير آيه آورده است : بعد از نزول اين آيه (كه خداوند دستور داده است بهترين پسران و زنان و كسي را كه به منزله جان شماست انتخاب كرده و براي مباهله و نفرين كردن با علماي نصاراي نجران آماده سازد) پيغمبر در حالي كه ردايي از موي سياه پوشيده و حسين را به بغل گرفته و دست حسن را در دست داشت ، و فاطمه در پشت سر او و علي دنبال فاطمه مي آمد مقابل نصاري رسيدند و فرمود: ((اگر من آغاز به نفرين كردن نمودم بايد ايمان بياوريد)). اسقف نجران گفت : اي جماعت نصارا! من قيافه هايي مي بينم كه اگر از خداوند بخواهند كوهي را از جا بكند، آن را از جا مي كند. با اينان مباهله نكنيد كه به هلاكت مي رسيد و ديگر تا روز قيامت ، يك نفر نصراني در روي زمين باقي نمي ماند(159) .
و نيز همه مسلمانان ، اتفاق دارند كه حضرت زهرا - عليها السّلام - از جمله كساني است كه خداوند متعال اين آيه شريفه را درباره آنان نازل فرمود: ((انّما يُريدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرّجْسَ اَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً(160) ؛
يعني : ((خداوند خواسته است هر گونه پليدي را از شما اهل بيت پيغمبر، برطرف سازد و شما را پاك و پاكيزه گرداند)).
و نيز همه مي دانند كه حضرت فاطمه - عليها السّلام - از كساني است كه خداوند دوستي آنها را بر امّت اسلام واجب نموده و آن را پاداش ‍ رسالت پيغمبر قرار داده است (161) .
و از جمله كساني است كه خداوند از بندگانش خواسته است تا مانند گواهي به يگانگي خداوند و رسالت پيغمبر، بر آنها درود بفرستند. چه خوب گفته است شافعي ! چنانكه در صواعق محرقه و غيره است كه :
((اي خاندان پيامبر، محبّت شما در قرآن محمّد از جانب خدا فرض است براي عظمت جلال شما كافي است . كه هر كس به شما درود نفرستد نماز ندارد)).
ونيز(162) - چنانكه در صواعق و غيره است - محيي الدين عربي گفته است :
((مي بينم كه دوستداري من نسبت به خاندان پيامبر، فريضه اي است كه علي رغم كساني كه فاصله مي گيرند، مرا نزديك مي كند.
خداي رحمان پاداشي براي هدايت بندگانش با تبليغ پيغمبر نخواسته مگر دوستي اهل بيت او را))(163) .
و علاّمه نبهاني در كتاب : الشرف المؤ بد، مي گويد:
يعني : ((اي آل طه ! اي خاندان بهترين پيامبر ! جدّ شما برگزيده خدا بود و شما برگزيدگان مسلمين هستيد.
خداوند، از روز نخست ، هر گونه پليدي را از شما اهل بيت ، برطرف ساخت . پس شما پاكيزگانيد.
جدّ شما درباره دين ، اجري نخواست ، غير از محبّت خويشان خود و چه خوب اجري است ))(164) .
همچنين حضرت زهرا - عليها السّلام - بهترين نيكوكار است چنانچه خداوند در قرآن كريم مي فرمايد:
اِنَّ الاْ بْرارَ يَشْرَبُونَ مِنْ كَاءْسٍ كانَ مِزاجُها كافُوراً وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلي حُبِّهِ مِسْكِيناً وَ يَتيماً و اَسيراً اِنَّما نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللّهِ لانُريدُ مِنْكُمْ جَزاءاً وَلا شُكُوراً))(165) ؛
يعني : ((ونيكوكاران عالم ، در بهشت از شرابي مي نوشند كه طبعش (در لطف ، رنگ و بوي ) كافور است ... و به (دوستي خدا) فقير، يتيم و اسير طعام مي دهند. (و گويند:) ما فقط براي رضاي خدا به شما طعام مي دهيم . و از شما هيچ پاداش و سپاسي را هم نمي طلبيم )).
تمام دانشمندان شيعه به پيروي از ائمّه معصومين - عليهم السّلام - اتفاق دارند كه اين آيه شريفه درباره علي ، فاطمه ، حسن و حسين - عليهم السّلام - نازل شد، آنگاه كه افطار خود را در سه شب متوالي - كه نذر داشتند روزه بگيرند - به مسكين و يتيم و اسير دادند.
زمخشري اين موضوع را در تفسير كشّاف ، ذيل همين آيه ، در سوره انسان ، به نقل از ابن عبّاس - مرسلاً - نقل كرده است . و با سلسله سند از واحدي در كتاب البسيط و ثعلبي در تفسير كبيرش و موفّق بن احمد در كتاب الفضائل ، آورده است .
گروهي از موثقان دانشمندان نيز آن را در كتب مناقب ، از امور مسلم گرفته اند. ما نيز در فصل چهارم الكلمة الغراء، در تفصيل حضرت زهرا - عليها السّلام - دختر پيامبر، در اين زمينه تعليقات و تنبيهات دانشمندان اهل بحث و تحقيق را آورده ايم (به آنجا مراجعه كنيد).
به طور خلاصه ، مقام قدسي كه حضرت زهرا - عليها السّلام - در پيشگاه خداوند، پيغمبر و مؤ منين دارد، ايجاب مي كند كه انسان اعتماد تامّ نسبت به دعوي آن حضرت و اطمينان كامل به گفته هاي او داشته باشد. به طوري كه در اثبات ادعايش نيازي به شاهد نداشته باشد؛ چون لسان آن حضرت از گفتن باطل مصون و محال بود كه سخني بر خلاف حق بگويد.
بنابراين ، دعوي او به تنهايي كاشف از صحّت مدّعاي اوست ؛ كشفي كه بالاتر از آن نباشد. اين مطلبي است كه هر كس آن حضرت را شناخته است ؛ ترديدي در آن ندارد.
ابوبكر نيز از كساني است كه بهتر از همه دختر پيغمبر را مي شناخت و يقين به راستي دعوي او داشت . ولي چنانكه علي فارقي - از علماي بزرگ بغداد و مدرس مدرسه غربي آن شهر - حكايت مي كند، مطلب چيز ديگري بوده است . اين مرد يكي از استادان ابن ابي الحديد معتزلي است .
روزي ابن ابي الحديد از وي پرسيد: آيا فاطمه در ادعاي ((فدك )) راستگو بود؟
علي فارقي گفت : آري .
ابن ابي الحديد پرسيد: اگر راستگو بود چرا ابوبكر ((فدك )) را به وي پس ‍ نداد؟
علي فارقي تبسّمي كرد و سپس سخن لطيفي گفت كه از هر جهت جالب است ؛ او گفت : اگر آن روز ابوبكر ((فدك )) را به مجرّد ادّعاي زهرا به وي مي داد، فردا برمي گشت و ادّعاي مي كرد كه خلافت ، حقّ شوهرش علي است و ابوبكر را از مسندش پايين مي كشيد! ابوبكر هم نمي توانست به هيچوجه خود را معذور بدارد ؛ زيرا او قبلاً پذيرفته بود كه دختر پيغمبر در آنچه مي گويد راستگوست و نيازي به شاهد ندارد.
مؤ لّف :
به همين علت ، ابوبكر شهادت علي - عليه السّلام - درباره حق فاطمه - عليها السّلام - نسبت به ((فدك )) را جايز ندانست . و گرنه يهود خيبر، با همه لئامتي كه داشتند و با اينكه علي - عليه السّلام - آنها را درهم كوبيده بود، مع الوصف او را از گواهي باطل ، بر كنار مي داشتند.
و نيز به همين جهت و نه به علت ديگر، ابوبكر خلط مبحث كرد و كسي را كه در مال خود، دست تصرف داشت ، مدّعي دانست و از وي مطالبه شاهد كرد، در صورتي كه بر او بود كه اقامه شهود كند.
اين سخن ، هيچگاه فراموش نمي شود كه وي به فاطمه زهرا - عليها السّلام - گفت : من يقين به صحّت گفته تو ندارم ! با اينكه گفته او به خودي خود، از روشن ترين موازين حكم به نفع آن حضرت بود.
اگر از همه اين شواهد، چشم پوشي كنيم و دختر پيغمبر را ((با اين امتيازات )) مانند ساير زنان با ايمان شايسته بدانيم كه در اثبات مدّعاي خود نيازمند به شاهد هستند، كافي است كه علي - عليه السّلام - - كه برادرخوانده پيغمبر و نسبت به آن حضرت به منزله هارون نسبت به موسي بود - دعوي فاطمه - عليها السّلام - را گواهي كرد. و او نيز شاهد حقيقت گويي بود كه انوار يقين و راستي از شهادتش مي درخشيد. و بعد از يقين هم چيزي نيست كه حاكم شرع آن را در مرافعات ، مطالبه كند.
به همين جهت ، پيغمبر خدا - صلّي اللّه عليه وآله - گواهي خزيمة بن ثابت را مانند شهادت دو عادل قرار داد. خدا بهتر مي داند كه در اين خصوص علي - عليه السّلام - از خزيمه و غير او، بهتر و شايسته تر بود.
اگر اين را هم ناديده بگيريم و فرض كنيم كه گواهي علي - عليه السّلام - مانند گواهي يك فرد عادل از عدول مسلمين است ، چرا ابوبكر فاطمه - عليها السّلام - را به جاي شاهد دوم قسم نداد، تا اگر قسم نمي خورد، دعوي او را رد كند؟ او اين كار را نكرد، بلكه در حالي كه شهادت علي و امّ ايمن را ملغي نمود، ادعاي يادگار پيغمبر را نيز ردّ كرد.
چنانكه خواننده محترم مي داند، اين كار بر هيچ قانون شرعي استوار نبود!! با اينكه علي - عليه السّلام - طبق روايات بسياري كه صاحبان صحاح و ديگران به نام ((حديث ثقلين )) نقل كرده اند، همتاي قرآن است .
آنجا كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: ((من در ميان شما دو چيز گرانبها مي گذارم و مادام كه چنگ به آن دو زده ايد، هرگز گمراه نمي شويد و آن ، كتاب خدا و عترت من است ))(166) و مسلّم است كه سرآمد عترت و آقاي آنها، علي - عليه السّلام - است .
و نيز آن حضرت طبق فرموده پيغمبر، هميشه با قرآن است و قرآن نيز با اوست و از يكديگر جدا نمي شوند تا در حوض كوثر بر پيغمبر وارد گردد.
اين حديث را حاكم نيشابوري (167) از امّ سلمه (همسر پيغمبر) نقل كرده و گفته است : اين حديث داراي اسناد صحيح است .
ذهبي نيز آن را در تلخيص خود آورده و تصريح به صحّت آن نموده است .
و همچنين ابن حجر(168) روايت مي كند كه در بيماري اي كه منجر به مرگ آن حضرت شد و حجره اش مملوّ از جمعيت بود، خطاب به آنها فرمود: ((اي مردم ! نزديك است كه من قبض روح شوم و از ميان شما بروم . اينك سخني به شما مي گويم ومي خواهم آن را به خاطر بسپاريد: ((من كتاب خدا و عترت خود اهل بيتم را در ميان شما مي گذارم . سپس ‍ دست علي - عليه السّلام - را گرفت و بالا برد و گفت : اين علي با قرآن است و قرآن نيز با علي است و از يكديگر جدا نمي شوند))(169) .
علاوه بر اين ، علي - عليه السّلام - در آيه مباهله ، جان پيغمبر خوانده شده است :
و هو في آية التباهل نفس ال‍
‍مصطفي ليس غيره ايّاها
با اين وصف ، در اين محاكمه اميرالمؤ منين - عليه السّلام - كسي است كه شهادتش به هيچ شمرده شده است ! چه مصيبت بزرگي بود كه در اسلام پديد آمد كه بايد از آن بدينگونه ياد كنيم : انّا للّه وانّا اليه راجعون !!(170) .
امّ ايمن شاهد دوّم فاطمه زهرا - عليها السّلام - كلفت پيغمبر و دايه آن حضرت ، به نام ((بركه )) دختر ثعلبه بود. پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - مي فرمود: امّ ايمن بعد از مادرم ، مادر من بود! و هرگاه به وي نگاه مي كرد، مي فرمود: اين بازمانده خاندانم مي باشد.
و نيز آن حضرت - چنانكه در شرح حال امّ ايمن در اصابه ابن حجر آمده - خبر داد كه امّ ايمن از اهل بهشت است .
ابن حجر عسقلاني در الاصابه و ابن عبدالبرّ در الاستيعاب و ديگران ، از وي نام برده اند و او را مورد ستايش قرار داده و به امتيازات ديني ، عقلي و روش پسنديده اش ، ستوده اند.
وقتي پسرش ((ايمن )) در التزام پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - در جنگ خيبر شهيد شد، امّ ايمن شهادت او در پيشگاه خداوند موجب اجر و ثواب خود دانست (171) . --------------------------- 10 - سرپيچي از فرمان پيغمبر(صلّي اللّه عليه وآله)

روزي رسول خدا - صلّي اللّه عليه وآله - براي اولين بار به ابوبكر و عمر دستور داد تا ((ذوالثديه )) را به قتل برسانند، ولي آنها از اجراي فرمان حضرت ، امتناع ورزيدند. ذوالثديه يا ذوالخويصره ؛ حرقوص بن زهير تميمي است ، كه به اين لقب معروف و سركرده خوارج بود(181) .
ابن اثير در اسدالغابه ، او را به عنوان كساني كه در رديف صحابه ذكر نشده اند، نام برده و حديثي از بخاري به نقل از ابوسعيد خدري آورده است كه ابو سعيد گفت : در يكي از روزها كه پيغمبر مشغول تقسيم اموال بود، ذوالخويصره ، مردي از بني تميم گفت : يا رسول اللّه ! با عدالت تقسيم كن ! حضرت فرمود: واي برتو! اگر من عدالت نداشته باشم پس چه كسي به عدالت رفتار مي كند؟ (اين حديث در صحيح مسلم نيز آمده است ).
پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - تصميم گرفت به منظور پايان دادن به سركشي هاي او و فسادي كه به راه انداخته بود، دستور دهد او را به قتل برسانند، ولي اين عنصر سركش ، با رياكاري و تقدّسي كه در نماز، نشان داد، نظر ابوبكر و عمر را به خود جلب كرد و آنها نيز بر خلاف دستور پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله -، از كشتن وي سر باز زدند!!!
ابن حجر در صواعق ، از ابو يعلي در مسند خود، به پيروي از گروهي از بزرگان اصحاب سنن و مسانيد، در شرح حال ((ذوالثديه )) روايت كرده است كه انس بن مالك گفت : مردي در عصر پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - بود كه سعي او به عبادت ، ما را به شگفتي واداشته بود. ما نام او را نزد پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - برديم ، حضرت او را نشناخت ، اوصافش ‍ را نقل كرديم ، باز هم او را نشناخت . در همان موقع كه درباره او سخن مي گفتيم ، او سر رسيد. ما گفتيم : يا رسول اللّه ! همين مرد است .
پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: ((شما از مردي به من خبر مي دهيد كه نشانه اي از شيطان در صورت دارد)).
ذوالثديه نزديك پيغمبر و اصحاب آمد، سلام نكرد و ايستاد!
پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: تو را به خدا قسم مي دهم ! آيا اينك كه در مقابل ما ايستادي در دل نگفتي كسي در ميان اين عده از من بهتر نيست !
ذوالثديه گفت : چرا، به خدا قسم ! اين را گفتم . سپس وارد مسجد شد و به نماز ايستاد.
پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: چه كسي اين مرد را مي كشد؟
ابوبكر گفت : من ! آنگاه به سوي او رفت تا او را بكشد، امّا ديد نماز مي خواند. ابوبكر گفت : سبحان اللّه ! كسي را كه نماز مي خواند به قتل برسانم . با اينكه پيغمبر از كشتن نمازگزاران نهي كرده است ؟!
وقتي بيرون آمد، پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: او را نكشتي !!
ابوبكر گفت : دوست نداشتم او را كه مشغول نماز است بكشم ، شما هم كه از قتل نمازگزاران منع كرده ايد!!
پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - مجدداً از حضّار پرسيد: چه كسي اين مرد را به قتل مي رساند؟
عمر گفت : من ! او نيز وقتي به سراغ ذوالثديه آمد، ديد سر به سجده نهاده است . عمر نيز گفت : ابوبكر بهتر از من مي دانست ، سپس برگشت .
پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: چه كردي ؟!
عمر گفت : ديدم صورت به خاك گذارده ، نخواستم او را بكشم .
باز پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: چه كسي اين مرد را مي كشد؟!
علي - عليه السّلام - گفت : من .
پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: آري ، تو او را مي كشي ، ولي اگر او را ببيني ! علي - عليه السّلام - هم به سراغ او رفت ، اما او رفته بود.
پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: اگر اين مرد كشته مي شد، حتّي دو نفر از امّتان من با هم اختلاف پيدا نمي كردند.
حافظ محمد بن موسي شيرازي ، اين حديث را در كتابي كه از تفاسير يعقوب بن سليمان ، مقاتل بن سليمان ، يوسف قطّان ، قاسم بن سلام ، مقاتل بن حياد، علي بن حرب ، سدي ، مجاهد، قتاده ، وكيع ، ابن جريح و ديگران استخراج نموده ، نقل كرده است .
برخي از دانشمندان نامي نيز، آن را از احاديث مسلم دانسته اند؛ مانند ابن عبدربّه اندلسي در اواخر جزء اوّل عقد الفريد ، آنجا كه به گفتار ((اصحاب اهواء)) مي رسد.
سپس در پايان آن مي گويد: پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: ((اين اولين شاخي است كه در ميان امّت پيدا شد. اگر او را مي كشتيد، دو نفر هم با هم اختلاف پيدا نمي كردند. بني اسرائيل هفتاد و دو فرقه شدند و اين امّت نيز بزودي به هفتاد و سه فرقه مي رسند، همگي در آتش ‍ دوزخند جز يك فرقه ))(182) . --------------------------- 12 - جنگ با كساني كه از پرداخت زكات به ابوبكر كوتاهي ورزيدند

اينان كساني بودن كه چون در منصب جانشيني ابوبكر نسبت به پيغمبر، ترديد داشتند، از پرداخت زكات به وي كوتاهي ورزيدند، نه اينكه در اصل وجوب زكات ترديد داشتند ؛ به طوري كه محمد حسنين هيكل در كتاب : ((الصديق ابوبكر!)) مي نويسد:(199)
محدثين نامي و حافظان اخبار ، روايت كرده اند كه ابوبكر ، صحابه را گِرد آورد و درباره جنگ با آنها مشورت نمود. نظر عمر و طايفه اي ديگر اين بود كه با مردمي كه ايمان به خدا و پيغمبر او دارند، نبايد جنگيد، بلكه بايد از وجود ايشان در پيكار با دشمن اسلام ، نيرو گرفت .
شايد پيروان اين فكر، اكثريت حاضران را تشكيل مي داد، در حالي كه طرفداران جنگ ، در اقليت بودند. ظنّ غالب اين است كه بر سر اين موضوع خطير، كشمكش سختي ميان دو دسته در گرفته باشد و ابوبكر ناگزير شده نظر اقليّت را تأ ييد كند؟!
او در تأ ييد نظريه خود سرسختي نشان داد. به دليل اينكه وي گفت : ((به خدا قسم ! اگر اينان زكات سالانه اي را كه به پيغمبر مي دادند از من دريغ بدارند، به همين دليل با آنها جنگ خواهم كرد)).
ولي عمر - كه متوجه عواقب سوء اين تصميم بود - گفت : چگونه مي خواهي نبرد كني با كساني كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: مأ مور شده ام با مردم پيكار كنم تا معتقد شوند كه خدايي جز خداوند يكتا نيست و محمّد نيز فرستاده اوست ، و هر كس اعتراف كرد، مال خونش از طرف من مصون است مگر اينكه حق آن را ادا نكرده باشد و حساب آنها نيز با خداست ؟!
ولي ابوبكر سخن عمر را به هيچ گرفت و بلا درنگ گفت : به خدا قسم با كسي كه ميان نماز و زكات فرق مي گذارد، جنگ خواهم كرد؛ زيرا زكات حق مال است و پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: ((مگر حق آن را ادا نكرده باشد)).
مؤ لّف :
خداوند ابوبكر را ببخشد! كه مي خواست نصّ صريح پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - را ناديده بگيرد، و آن را با آنچه سياستش اقتضا داشت كه با آنان وارد جنگ شود، هماهنگ سازد؟
و گرنه افرادي كه آن روز كشته شدند و به خدا و پيغمبرش ايمان داشتند، هيچ كدام ميان نماز و زكات فرق نمي گذاشتند، بلكه آنها در پرداخت زكات به حكومت او كوتاهي نشان دادند ؛ زيرا سمت جانشيني وي نسبت به پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - - به واسطه ترديدي كه اينان داشتند - براي آنها ثابت نشده بود. از اين رو در نپرداختن زكات به وي ، معذور، بلكه مأ جور بودند.
بنابراين ، ايشان با كوتاهي خود، حقّ اموال و حقّ زكات خود را ادا كردند!؛ زيرا از جمله حقوق مال و زكات آنان اين بود كه بايد در هر كدام ، فقط به حكم خدا و پيغمبر او يا كسي كه براي آنها ثابت شود كه از جانب خدا و پيغمبرش بر ايشان ولايت دارد، ترتيب اثر بدهند.
اگر عذر آنها به ابوبكر مي رسيد، ممكن بود در كوتاهي از پرداخت زكات به آنها مهلت بدهد، ولي آن ستمديدگان كجا مي توانستند به ابوبكر دست يابند تا حقّ را به جانب آنها بدهد؟!
مي بينيد كه انبوه احاديث كتب صحاح ، صريح در مصون بودن خون اين دسته از مؤ منين و امثال آنهاست . اين احاديث انبوه ، برخي عام وبعضي مطلق است . نه مخصصي براي عام و نه مقيدي براي مطلق آن است تا بتوان بدان وسيله براي مباح بودن جنگ و كشتار ايشان ، تشبث جست .
و اينكه ابوبكر گفته است : زكات ، حق مال است ، تخصيص و تقييد نيست ؛ زيرا جز وجوب پرداخت زكات بر مكلّفين به آن ، معناي ديگري از آن استفاده نمي شود. و مي رساند كه ولي امر؛ يعني قائم مقام پيغمبر، بايد آن را از ايشان مطالبه كند و از آنان بگيرد. اگر از پرداخت آن امتناع ورزيدند، لازم است بدون جنگ ، با اعمال قدرت از آنها گرفت .
جنگ با آنان معارض با حقّ خون آنهاست كه در روايات عام ، تصريح به حفظ آن شده است . و چنانكه گفتيم ، مجرد ظنّ ابوبكر نمي تواند آن ادله عام را تخصيص دهد.
اينك قسمتي از آن روايات عام را از صحيح مسلم (200) نقل مي كنيم : در آن روايت آمده است كه چون پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - در جنگ خيبر، پرچم را به دست علي - عليه السّلام - داد، به وي فرمود: برو و به اطراف خود نگاه مكن ! علي - عليه السّلام - هم رفت ، سپس ‍ ايستاد، ولي به اطراف نگاه نكرد. آنگاه با صداي رسا گفت : يا رسول اللّه ! بر چه پايه اي با اينان نبرد كنم ؟
فرمود: بر اين پايه كه گواهي دهند خدايي جز خداي يگانه نيست و محمّد فرستاده خداست ؛ اگر اين كار را كردند، خون و مال خود را حفظ كرده اند، مگر اينكه حق آن را ادا نكنند. و حساب ايشان هم بر خداوند است .
و نيز در صحيح بخاري و مسلم با سلسله سند از اسامة بن زيد روايت مي كنند كه گفت : پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - ما را به حرقه (201) فرستاد، صبحگاه بر كافران آنجا حمله برديم و ايشان را شكست داديم . من و يكي از مردان انصار، به مردي از آنان رسيديم . وقتي او را در ميان گرفتيم گفت : لااله الاّ اللّه . مرد انصاري خودداري كرد، ولي من با نيزه او را به قتل رساندم .
وقتي برگشتيم و اين خبر به پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - رسيد، فرمود: اي اسامه ! بعد از اينكه او گفت : لااله الاّ اللّه او را كشتي ؟
عرض كردم : من گمان كردم او با اين عبارت گفته است ، پناه به خدا. پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - چندان سخن خود را تكرار كرد كه من تمنّا كردم كاش ! قبل از آن روز مسلمان نبودم !
مؤ لّف :
اسامه اين تمنّا را نكرد مگر بعد از آنكه گمان برد، تمام كارهايي كه پيش ‍ از آن واقعه انجام داده بود، مانند ايمان به خدا، نماز، زكات ، روزه ، حج ، مصاحبت پيغمبر، جهاد و غيره ، نمي توانند اين گناه او را از ميان ببرند، و مي دانست كه اعمال شايسته او به وسيله اين عمل از ميان رفت .
سخن او مي رساند كه وي بيم داشته بعد از اين عمل ، آمرزيده نشود. به همين جهت ، تمنّا كرد اي كاش ! بعد از اين واقعه اسلام مي آورد تا مشمول گفته پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - باشد كه فرمود: ((الاسلام يجب ما قبله ؛ يعني : اسلام اعمال پيش از خود را از ميان مي برد)).
كافي است كه خواننده از همين سخن ((اسامه )) پي به احترام گوينده ((لا اله الاّ اللّه )) و مصون بودن خون او ببرد.
بخاري در باب ((فرستادن علي و خالد به يمن )) از كتاب صحيح خود روايت مي كند كه مردي ايستاد و گفت : يا رسول اللّه ! از خدا بترس ! پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: واي بر تو! آيا من سزاوارترين مردم روي زمين نيستم كه پناه به خدا مي برم ؟
خالد گفت : يا رسول اللّه ! گردن او را نزنم ؟
فرمود: نه ، شايد او نماز بگزارد!
اين حديث را احمدبن حنبل (202) از ابو سعيد خدري نيز آورده است . نظير آن را ابن حجر عسقلاني در ((الاصابه )) شرح حال سرحوق منافق ، نقل كرده است ، كه وقتي او را آوردند تا به قتل برسانند، پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: آيا او نماز مي گزارد؟
گفتند: هر وقت مردم او را ببينند، بله !
پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: ((خداوند مرا از كشتن نمازگزاران برحذر داشته است )).
همچنين ذهبي در آخر ترجمه عامر بن عبداللّه يسار، از كتاب ((ميزان الاعتدال )) خود از انس بن مالك روايت مي كند كه نزد پيامبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - نام مردي را بردند و گفتند: اين مرد پناهگاه منافقين است . وقتي درباره او زياد سخن گفتند، پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - دستور قتل او را صادر كرد. سپس فرمود: نماز مي خواند؟ گفتند: آري ، نمازي كه سودي به حال او ندارد.
پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: خدا مرا از كشتن نماز گزاردن منع كرده است !
مؤ لّف :
اي كاش ! خالدبن وليد، احترام نمازگزاران مالك بن نويره را نگاه مي داشت ، و از كشتن او خودداري مي كرد! در حالي كه عبداللّه عمر و ابو قتاده انصاري ، شهادت دادند كه مالك در روزي كه كشته شد با آنان نماز صبح گزارد. ولي چون خالد، مفتون زن زيباي مالك شده بود، براي رسيدن به وصال او، شوهرش را كشت !!
در صحيح مسلم و بخاري با اسناد خود از عبداللّه عمر روايت مي كنند كه گفت : روزي پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - در ((مني )) به كعبه اشاره كرد وفرمود: آيا مي دانيد اين چه شهري است ؟ گفتند: خداو پيغمبرش بهتر مي دانند.
فرمود: اين شهر محترمي است .
آيا مي دانيد امروز چه روزي است ؟
گفتند: خدا و پيغمبرش بهتر مي دانند.
فرمود: امروز روز محترمي است . خداوند نيز خون و مال و ناموس شما را مانند امروز و اين ماه و اين شهر، محترم داشته است .
كتب معتبر حديث اهل تسنّن ، مملوّ از اين قبيل احاديث و مضمون آنهاست . در اين خصوص براي مسلمانان شكي باقي نمي گذارد.
به استناد اين روايات ، قتل يك فرد مسلمان به مجرد كوتاهي در پرداخت زكات به حاكم مسلمان ، حلال نيست . بويژه كه كوتاهي او ناشي از شبهه اي باشد كه او را ناگزير ساخته در اصل منصب حكومت او ترديد كند. چنانكه بعضي از قبايل عرب ، هنگام رحلت پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله -، چنين وضعي داشتند. و فتنه و آشوب بالا گرفت و بسياري از مردم عرب از اسلام برگشتند. مهاجرين و انصار نيز درباره خلافت ، به كشمكش پرداختند و هر كدام دو نظريه داشتند، بلكه انصار، داراي سه نوع نظريه بودند.
در اثناي اين آشوبها با ابوبكر بيعت شد و - چنانكه گفته شد - بيعت او لغزشي بود كه خداوند مسلمانان را از شرّ آن نگاهداشت .
پس ، طبيعي بود كه با اين وصف ، صحّت بيعت ابوبكر و اتفاق نظر امت نسبت به آن ، دستخوش ترديد شود، بلكه اوضاع در آغاز كار، ناگوارتر از اين بود كه يادآورد شديم و شك و ترديد و پريشاني آن را فرو گرفته بود.
بنابراين ، افراد با ايماني كه درباره خلافت ابوبكر، شك داشتند و نمي دانستند كه او شرعاً جانشين پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - است و امر و نهي او واجب مي باشد، و به همين جهت نيز در پرداخت زكات به حكومت او كوتاهي نشان دادند، نبايد مورد ايراد و مؤ اخذه واقع شوند. --------------------------- 14 - منع از نوشتن احاديث پيغمبر(صلّي اللّه عليه وآله)

حاكم نيشابوري در تاريخ خود با سلسله سند روايت كرده است كه ابوبكر گفت : پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: ((هر كس دانشي يا حديثي از من يادداشت كند، تا آن علم و حديث باقي است ، همچنان براي او ثواب نوشته مي شود)).
محدّثان ، جمعاً 142 حديث پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - را به نقل از ابوبكر روايت كرده اند. سيوطي آن را در فصل مخصوصي از ((تاريخ الخلفا)) در شرح حال ابوبكر آورده است . حديث فوق ، روايت 89 آن است .
مضمون اين حديث را، احاديثي كه از اميرالمؤ منين علي بن ابيطالب - عليه السّلام -، عبداللّه عبّاس ، عبداللّه عمر، عبداللّه مسعود، ابو سعيد خدري ، ابوالدرداء، انس بن مالك ، معاذبن جبل و ابوهريره به طرق كثيره و متنوّع نقل شده است ، تأ ييد مي كنند و آن اينكه : پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: ((هر كس چهل حديث به امّت من ياد بدهد - يا براي آنها نگاه دارد - خداوند در روز قيامت او را در شمار علما و فقيهان در آورد)).
و در روايتي آمده است : ((خداوند او را فقيهي دانشمند برانگيخته گرداند)).
و در روايت ابوالدرداء است كه : ((من در روز قيامت گواه و شفيع او خواهم بود)).
و در روايت ابن مسعود چنين است : ((به وي مي گويند: از هر در بهشت كه مي خواهي وارد شو)).
و در روايت عبداللّه بن عمر مي گويد: ((نامش در شمار دانشمندان نوشته مي شود، و در رديف شهيدان ، محشور مي گردد))(231) .
با اين وصف ، در عصر خلافت ابوبكر و عمر، احاديث پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - جمع آوري نشد. ابوبكر در ايّام خلافتش دستور داد پانصد حديث پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - را جمع آوري كردند. شبي خوابيده بود، سخت منقلب شد. عايشه مي گويد: حالت انقلاب وي ، مرا ناراحت كرد. صبح آن روز گفت : دخترم ! احاديثي كه نزد توست بياور! چون آنها را نزد او بردم ، همه را آتش زد!...
اين روايت را عمادالدين ابن كثير در ((مسند صديق )) از حاكم نيشابوري نقل كرده است . قاضي ابو امية احوص بن مفضّل گلابي نيز آن را در كنز العمّال ، جلد پنجم ، صفحه 237، حديث 4845 آورده است .
ونيز زهري از عروة بن مسعود نقل مي كند كه چون عمربن خطّاب خواست احاديث را جمع آوري كند، از صحابه پيغمبر استفتاء كرد، آنها نظر دادند كه اين كار را انجام دهد. عمر يك ماه درباره آن فكر كرد، سپس روزي گفت : ((من خواستم احاديث را جمع آوري كنم ، ولي بعد قومي را به ياد آوردم كه پيش از شما كتابهايي نوشتند و چنان اوقات خود را صرف آن كردند كه كتاب خدا را رها ساختند.من هم به خدا قسم !هيچگاه كتاب خدا را به چيزي آلوده نمي سازم )). اين حديث نيز در كنزالعمّال ، جلد پنجم ، صفحه 239، شماره 4860 آمده است
ابن عبدالبرّ در كتاب ((جامع بيان العلم وفضله )) نيز آن را روايت كرده است : نگاه كنيد به مختصر آن كتاب ، صفحه 33.
ابن سعد هم از طريق زهري روايت نموده است ، چنانكه در كنز العمّال ، جلد پنجم ، صفحه 239 نقل شده است .
نيز از ابو وهب ، روايت شده است كه گفت : شنيدم مالك بن انس نقل مي كرد كه عمر بن خطّاب ، خواست دستور دهد تا احاديث پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - را بنويسند يا آن را نوشتند، ولي بعد گفت : نه ! با كتاب خدا، كتابي نخواهد بود.
اين حديث به شماره 4861 در صفحه 239 كنز العمال آمده است . ابن عبدالبرّ هم در كتاب ((جامع بيان العلم )) صفحه 32 آن را آورده است .
نيز يحيي بن جعده روايت نموده كه عمر خواست ((سنت )) را بنويسند، ولي بعد به نظرش رسيد كه نبايد آن را نوشت . سپس به شهرها نوشت ، اگر كسي حديثي را نوشته است بايد آن را از ميان ببرد.
اين حديث نيز در كتاب ((جامع بيان العلم )) آمده . و ابن خيثمه آن را روايت كرده است . در كنز العمّال هم به شماره 4862 ذكر شده است .
و از قاسم بن محمد بن ابي بكر روايت شده كه گفت : احاديث در عصر عمر بن خطّاب ، فزوني يافت . عمر هم به مردم دستور داد، همه آن را براي او ببرند، وقتي آوردند امر كرد آنها را طعمه حريق سازند.
محمدبن سعد، در طبقات ، جلد پنجم ، صفحه 140 آن را در شرح حال محمدبن ابي بكر نقل كرده است .
عبداللّه عمر روايت مي كند كه چون عمر خواست دستور دهد تاريخ را بنويسند، مدت يك ماه از خدا استمداد جست ، سپس عزم خود را جزم كرد، اما بعد گفت : من مردمي را كه قبل از شما بودند به ياد آوردم كه كتابها نوشتند و به آن روي آوردند و كتاب خدا را ترك گفتند.
اين حديث را ابن تيميه سلفي در ((الطيوريات )) به سند صحيح روايت نموده . سيوطي نيز در تاريخ الخلفا ((اخبار عمر وقضاياه )) نقل كرده است .
در عصر خلافت عمر، مردي از ياران او آمد و به او گفت : يا اميرالمؤ منين ! وقتي ما مدائن (پايتخت ساسانيان ) را فتح كرديم به كتابهايي دست يافتيم كه مشتمل بر علوم ايرانيان و سخنان شگفت انگيز بود. عمر دستور داد ((دره )) (تازيانه مخصوص ) او را بياورند، وقتي آوردند، بقدري با آن به مرد مزبور زد كه ((دره )) پاره پاره شد. سپس آيه اوايل سوره يوسف را قرائت كرد: ((نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ اَحْسَنَ الْقَصَصِ))(232) و گفت : واي بر تو! آيا داستانهايي بهتر از كتاب خدا هست ...؟!
اين حديث را اصحاب سنن روايت كرده اند. ابن ابي الحديد نيز در شرح نهج البلاغه ، جلد سوّم ، صفحه 122، ضمن احوال عمر، نقل كرده است .
در اينجا مصلحت امّت اسلام ايجاب مي كرد كه خليفه دستور دهد كتابهاي مزبور را مورد بازرسي قرار دهند؛ آنچه مفيد بود مانند علم طبّ، علوم رياضي ، علم طبقات الا رض (فيزيولوژي )، جغرافيا، تاريخ گذشتگان و امثال آن را كه اسلام مباح مي داند، نگاهدارند، نه اينكه آنها را طعمه حريق سازند! اسلام چه نفعي از سوزاندن اين كتابها مي برد؟!
اميرالمؤ منين علي - عليه السّلام - مي فرمايد: ((علم ، گمشده مؤ من است ، آن را به دست آوريد ولو از مشركان باشد...))(233) .
و مي فرمايد: ((حكمت ، گمشده مؤ من است ، بايد آن را به دست آورد، ولو از دست پاسبانان باشد))(234) .
اين دو حديث را ابن عبدالبرّ در كتاب جامع بيان العلم و فضله ، باب الحال الّتي تنال به العلم ، از آن حضرت روايت كرده است (235) .
روايات درباره ممانعت عمر از تدوين علم و جلوگيري از جمع آوري احاديث و اخبار، متواتر است . و شيعه و سنّي به طرق مختلف آن را نقل كرده اند، تا جايي كه وي صحابه را از نوشتن احاديث پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - مطلقاً برحذر داشت ! علاوه بزرگان ايشان را در مدينه نگاهداشت تا احاديث آن حضرت را در اطراف ، منتشر نسازند!
عبدالرحمن بن عوف مي گويد: به خدا پيش از آنكه عمر بميرد، اصحاب پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله -، عبداللّه بن حذيفه ، ابوالدرداء، ابوذر و عقبة بن عامر را از نقاط مختلف گِرد آورد و به ايشان گفت : چرا از پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - اين روايات را در همه جا پخش كرده ايد؟
گفتند: ما را از آن منع مي كني ؟ گفت : نه ! ولي نزد من بمانيد، به خدا تا من زنده ام حق نداريد از من فاصله بگيريد...!
اين حديث را محمدبن اسحاق نقل كرده ودر كنز العمّال ، جلد پنجم ، صفحه 339، به شماره 4865 نيز آمده است .
مفاسدي كه از اين راه ناشي شد و هرگز جبران نمي گردد، بر كسي پوشيده نيست . كاش ! خليفه اول و دوم با علي بن ابيطالب - عليه السّلام - وساير افراد خاندان پيامبر و ياران برگزيده آن حضرت كه از بامداد تا شامگاه به ياد خدا بودند وجز ذات مقدّس او منظوري نداشتند، كنار مي آمدند. واز آنها مي خواستند تا احاديث و آثار پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - را جمع آوري كنند و در كتاب ويژه اي تدوين نمايند، تا آنها كه بعد از ايشان مي آيند، يعني تابعين (شاگردان صحابه ) و تابعينِ تابعين (شاگردان تابعين ) و نسلهاي بعدي امّت ؛ مانند قرآن مجيد آن را به ارث ببرند؛ زيرا در سنّت پيامبر مطالبي بود كه متشابهات قرآن را توضيح مي داد و مجملات آن را بيان مي كرد. و عمومات آن را تخصيص مي داد و مطلقاتش را مقيد مي ساخت ، تا از اين راه ، خردمندان به حقيقت كتاب بزرگ الهي پي ببرند؛ چون با حفظ سنت پيامبر، قرآن محفوظ مي ماند، و با تلف شدن آن ، بسياري از احكام قرآن از ميان مي رفت .
وديگر حفظ سنّت ، موكول به عنايت دو خليفه وقوّه اجتهاد آنها در ضبط و تدوين آن نمي شد. اگر آنها اين كار را مي كردند (استمداد از علي - عليه السّلام - و بني هاشم ) امّت و سنت از دسايس دروغگويان و نسبتهاي خلاف واقعي كه به پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - دادند، مصون مي ماندند؛ زيرا اگر احاديث پيامبر از همان عصر در يك كتاب ، تدوين و جمع آوري مي شد، مسلمانان آن را مقدّس مي شمردند، و باب جعل حديث ، به روي دروغگويان ، به كلّي بسته مي شد، ولي چون دو خليفه اين فرصت را از دست دادند، دروغگويان به پيغمبر فزوني يافتند، و دستِ سياست ، احاديث را به بازي گرفت ، و دار و دسته دروغ سازان ، ((سنت پيغمبر)) را ملعبه هوي وهوس خويش قرار دادند. بويژه در عصر معاويه و عناصر سركشي كه پيرامون وي گِرد آمده بودند. كار اين دروغ سازان ، سخت بالا گرفت و بازار اباطيل رونق كامل يافت .
و نيز دو خليفه و همدستان آنها توانايي آن را داشتند كه با تدوين سنّت پيغمبر - به نحوي كه گفتيم - مسلمانان را از شرّ اين دروغ سازان و جاعلان حرفه اي باز دارند.
شايد خواننده متوجه باشد كه صحابه در روز نخست ، بيش از ما پي به لزوم تدوين حديث برده بودند، ولي مطامعي كه داشتند و از هر جهت خود را مهيا نموده و براي نيل به آن مجهز ساخته بودند، با بسياري از نصوص صريح و انبوه روايات پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - كه در يكجا گِرد مي آمد و در دسترس همه قرار مي گرفت ، وفق نمي داد!؛ زيرا مسلم بود آن نصوص واحاديث ، از پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - صادر شده است ، و كسي نمي توانست معاني آن را انكار كند! ما نيز از همين جا وارد بحث شده ايم و اين كتاب را تدوين مي كنيم . فانّا للّه و انّا اليه راجعون !
امّا شخص پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله -، تمام كتاب خدا (قرآن ) و سنّت و ميراث پيغمبران را به جانشين خويش علي بن ابيطالب - عليه السّلام - سپرد. بدينگونه آنها را در ((امام مبين )) گِرد آورد كه هرگز باطل در وجود او راه ندارد.
و به آن حضرت وصيّت كرد كه آنها را به امامان بعد از خود بسپارد؛ اماماني كه يكي از دو ثقل پيغمبر و همتاي كتاب خدا بودند و از يكديگر جدا نمي شوند تا در حوض كوثر بر پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - وارد گردند.
در حديث صحيح از پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - روايت شده است كه فرموده : ((علي با قرآن و قرآن با علي است ، اين دو از يكديگر جدا نمي شوند تا در حوض بر من گِرد آيند)).
اين حديث را حاكم نيشابوري با اسناد صحيح از امّ سلمه نقل كرده است (236) سپس حاكم مي گويد: ((اين حديث ، داراي اسناد صحيحي است ، ولي بخاري و مسلم آن را نقل نكرده اند!!)). ذهبي نيز در ((التلخيص )) با اعتراف به صحّت آن ، آن را روايت كرده است .
در اين جا بسيار مناسب است كه خاطر قارئين محترم را به اين معيت مقدّس ، ميان قرآن و علي - عليه السّلام - معطوف سازيم كه :
1 - اين معيت ، بر سبيل دوام و استمرار در هر لحظه باقي است تا هر دو بر حوض ، به حضور پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - برسند.
2 - نفي افتراق و عدم جدايي آن دو را به لفظ ((لن )) كه براي نفي ابد است ، آورده نه ((لا)) و ساير ادات نفي .
3 - وفات علي - عليه السّلام - صدها سال پيش از آنكه آن حضرت با قرآن بر حوض وارد شوند، چگونه با عدم افتراق آنها وفق مي دهد. و جدا نبودن اين دو از يكديگر، چگونه تحقّق مي يابد(237) ((اِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَريمٍ وَ ما هُوَ بِقَوْلِ شاعِرٍ قَليلاً ما تُؤْمِنُونَ وَلا بِقَوْلِ كاهِنٍ قَليلاً ماتَذَّكَّرونَ تَنْزيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمين ))(238) . --------------------------- 15 - تصديق مشركين از سوي ابوبكر و عمر!

مورد ديگري كه آنها در مقابل نصّ صريح پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - به رأ ي خود اجتهاد نمودند، هنگامي بود كه گروهي از مشركان براي موضوعي كه رخ داده بود، به حضور پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - رسيدند. و رسول خدا - صلّي اللّه عليه وآله - آنها را به ابوبكر و عمر حوالت داد، و اين دو به جاي اينكه عذر آنها را بخواهند، از آنان شفاعت نمودند!
موضوع اين بود كه چند نفر از مشركين نزد پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - آمدند و گفتند: اي محمّد! ما همسايگان و هم پيمانان تو هستيم . تني چند از بردگان ما به تو پيوسته اند كه نه به خاطر دين و نه به عنوان آموختن احكام بوده است ، بلكه از املاك و كار ما دست كشيده و گريخته اند. ازين رو آمده ايم تا آنها را به ما تحويل دهي تا باز گردانيم . پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - مطلوب ايشان را اجابت نكرد تا مبادا آنها را از دينشان برگردانند.
با اين وصف ، نخواست شخصاً دست رد به سينة ا آنها بزند. ازين رو خطاب به ابوبكر فرمود: اي ابوبكر! تو چه مي گويي ؟ پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - انتظار داشت ابوبكر درخواست آنها را ردّ كند، ولي ابوبكر گفت : يا رسول اللّه ! آنها راست مي گويند! رسول خدا - صلّي اللّه عليه وآله - برآشفت ، چون پاسخ ابوبكر موافق خواست خدا و پيغمبر نبود.
سپس از عمر كه انتظار داشت او مطلوب ايشان را مردود بداند، سؤ ال فرمود: اي عمر! نظر تو چيست ؟
عمر گفت : يا رسول اللّه ! راست مي گويند! اينان همسايگان وهم پيمانان شما هستند! از شنيدن اين سخن ، رنگ رخسار پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - دگرگون شد.
اين حديث را احمدبن حنبل در جلد اول مسند خود، صفحه 155 از حديث علي - عليه السّلام - نقل كرده است . نسايي نيز در الخصائص ‍ العلويه صفحه 11 آن را نقل كرده است . ادامه حديث از خصائص نسايي چنين است :
((در اينجا پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: ((اي گروه قريش ! به خدا قسم ، خداوند شخصي از شما را بر شما برانگيخته مي كند تا به خاطر پيشرفت دين خدا با شما پيكار كند)).
ابوبكر گفت : يا رسول اللّه ! آن كس من هستم ؟
فرمود: نه .
عمر گفت : يا رسول اللّه ! من هستم ؟
فرمود: نه . او كسي است كه وصله به كفش مي زند.
در آن موقع پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - كفشي به علي - عليه السّلام - داده بود و آن حضرت مشغول وصله زدن به آن بود)). --------------------------- 17 - اعتراض به صلح حديبيه

پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - به جاي جنگ ، ((صلح حديبيه ))(253) را انتخاب كرد. و مطابق وحيي كه خداوند به وي نمود، جنگ را تبديل به صلح كرد. مصلحت واقعي نيز همين را ايجاب مي نمود. ولي اين معنا بر اصحاب پوشيده بود. به همين جهت ، برخي از آنها به پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - ايراد گرفتند! و با صراحت در مقام اعتراض با رسول خدا بر آمدند!!
با اين وصف ، پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - ! با بي اعتنايي به آنها، در انجام مأ موريتي كه يافت ، گام برداشت و در نتيجه ، اين مصالحه ، سرانجام يافت كه از بهترين پيروزيهاي فاتحان به شمار آمد، والحمدللّه ربّ العالمين .
پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - روز دوشنبه ، اوّل ذيقعده ، سال ششم هجري ، به منظور انجام مناسك ((عمره )) از مدينه خارج شد. پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - بيم داشت كه مبادا قريش با وي در مقام جنگ برآيند، يا حضرتش را از ورود به خانه خدا مانع شوند - چنانكه همينطور هم شد.
ازين رو مردم را براي انجام ((عمره )) فرا خواند. و در نتيجه 1400 نفر مرد از مهاجرين و انصار(254) و اعراب باديه كه دويست نفر سواره هم در ميان ايشان بود، دعوت پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - را اجابت كردند. رسول خدا - صلّي اللّه عليه وآله -، براي قرباني سي شتر نيز با خود برد. هنگام حركت ، پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - وهمراهان ، سلاح سفر با خود داشتند و شمشيرشان در غلاف بود. به همين علت ، عمربن خطّاب گفت : يا رسول اللّه ! از ابوسفيان و پيروان او كه خود را آماده جنگ نكرده اند مي ترسي ؟ پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: من در حال انجام ((عمره ))، سلاح حمل نمي كنم .
همينكه به ذوالحليفه (255) رسيد، شتران قرباني را قلاده به گردن انداخته و به رسم قرباني آماده ساخت . سپس شخص پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - و اصحاب ، مُحْرِم شدند، تا قريش و اهل مكّه بدانند كه او براي زيارت خانه خدا آمده است و جز اين قصدي ندارد.
چون از آنجا گذشتند، پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - در بين راه اطلاع يافت كه ((خالدبن وليد)) با سپاهي از قريش با دويست نفر سواره به فرماندهي ((عكرمة بن ابي جهل )) در ((غميم )) محلي نزديك مكّه موضع گرفته است .
پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - موضوع را به اصحاب نيز خبر داد. سپس ‍ امر كرد از سمت راست حركت كنند تا به خالد برخورد ننمايند. تا اينكه به ((حمض )) نزديك ((حديبيه )) رسيدند. خالد موقعي از آمدن ايشان آگاه شد كه غبار سمّ ستوران آنها را ديد. پس با سپاه خود آمد و در مقابل پيغمبر واصحاب ، قرار گرفت . حضرت نيز به ((عبادبن بشير)) فرمان داد با سواران خود، در برابر سواران خالد بايستد.
در اين هنگام ، وقت نماز ظهر فرا رسيد. و پيغمبر و اصحاب ، به نماز ايستادند. مشركين (خالد و سپاهيان او) گفتند: فرصت خوبي است ، تا محمّد و يارانش مشغول نماز هستند، مي توانيم به آنها حمله كنيم .
خالد گفت : آري ، ولي اينان تازه شروع كرده اند اگر به آنها حمله كنيم ، ممكن است از آنها صدمه ببينيم . ولي آنها نماز ديگري دارند (نماز عصر) كه آن را از جان و فرزندان خود بيشتر دوست دارند - در آن موقع بايد حمله كرد- در آن لحظه خداوند نيز آيات شريفه ذيل را بر پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - نازل فرمود:
يعني : ((وقتي در ميان مؤ منين هستي و براي ايشان نماز مي گزاري ، بايد گروهي از آنها با تو بايستند، و سلاحهاي خويش را حمل كنند. و چون مؤ منين به سجده روند، ايشان در پشت سرِ شما قرار گيرند. و عدّه ديگري كه نماز نخوانده اند بيايند و با تو نماز بگزارند و متوجه خود باشند و سلاح خويش بردارند. كساني كه كافر شده اند، دوست دارند كه شما از سلاحها و متاع خود غافل بمانيد تا يكباره به شما حمله ور شوند. اگر از باران ناراحت شديد يا بيمار بوديد، مانعي نيست كه اسحله و امتعه خود را برز مين بگذاريد و متوجه خويش هم باشيد. خداوند براي كافران عذابي دردناك فراهم كرده است . پس از آنكه نماز را به انجام رسانديد، ايستاده و نشسته و خفته ، خدا را ياد كنيد. و هنگامي كه مطمئن شديد، نماز به پاي داريد كه نماز در وقتهاي معين براي مؤ منين مقرر گرديده است . در تعاقب آن گروه ، سستي نشان ندهيد. اگر شما رنج مي بريد، آنها هم رنج مي برند، ولي شما از خدا اميدي داريد كه آنها اين اميد را ندارند. وخدا به همه چيز دانا و حكيم است ))(256) .
آنگاه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - نماز عصر را به صورت نماز خوف - كه در اين آيات تشريع شده است - با اصحاب خواند: ((وَرَدَّ اللّهُ الَّذينَ كَفَرُوا بِغَيْظِهِمْ لَمْ يَنالُوا خَيْراً)).
سخت گيري قريش و حكمت پيامبر - صلّي اللّه عليه وآله -
وقتي پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - وارد ((حديبيه )) شد، از قريش (مردم مكّه ) آزار ، درشتي و شرارت بسياري ديد ، به طوري كه نهايت سنگدلي و كينه توزي و عداوت را نسبت به آن حضرت و اصحاب ، نشان دادند. مشركين نيز از اصحاب عكس العمل شديدتري ديدند. اين هم به فرمان خداوند بود ((وَلْيَجِدُوا فيكُمْ غِلْظَةً))(257) ولي در آن روز، رسول خدا - صلّي اللّه عليه وآله - با بردباري اي كه خداوند به او وحي فرمود، و با حكمتي كه جزء سرشت او بود، و با خلق و خوي عظيمي كه خداوند بدان وسيله او را بر ساير پيغمبران برتري داده بود، با مشركين مواجه شد.
مشركين با شرارت ، فرومايگي و تنگ نظري ، از ورود پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - به مكّه جلوگيري كردند، ولي اين معنا نه خشم پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - را برانگيخت نه جلو بردباري آن حضرت را گرفت . پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - با آن جفاكاران ، با نرمش و گذشت رفتار نمود و با آنها با فروتني سخن گفت . وضع چنان گرديد كه مشركان خود را در برابر آن حضرت ، كاهي در مقابل كوهي مي ديدند.
چنان با مهرباني و شفقت و خيرخواهي عمل نمود كه دلهاي ايشان را با همه قساوتي كه داشت ، به خود جلب كرد. گاهي نيز، طوري آنها را تهديد مي نمود و از آينده وحشتناك بيم مي داد كه بندهاي ايشان از هم مي گسيخت .
اينك بخشي از احاديث را جع به اين موضوع را نقل مي كنيم . بدقت در آن بنگريد تا پي به هدفهاي پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - ببريد. پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - از جمله فرمود: ((واي بر قريش ! كه جنگ ، آنها را از پا در آورد. چرا دست بر نمي دارند؟! چرا مرا با عرب رها نمي كنند كه اگر مرا از ميان بردند، ايشان به مقصود رسيده اند، و چنانچه خداوند مرا بر آنها پيروز گردانيد، دسته دسته به اسلام بگروند، و گرنه در آن موقع ، با قدرت بيشتر با من وارد جنگ شوند؟ قريش چه فكر مي كند؟! به خدايي كه جز او خدايي نيست ، آنقدر براي پيشبرد هدفي كه خداوند مرا براي آن مبعوث داشته است با آنها مبارزه خواهم كرد، تا خداوند دين خود را پيروز گرداند، يا من در اين راه كشته شوم )).
ونيز براي اينكه دلهاي قريش را به خوي عظيم و فضل عميم خود معطوف سازد فرمود:
((به خدايي كه جان محمّد در دست اوست ! اگر امروز قريش به واسطه خويشاوندي كه با من دارند، هر چه از من بخواهند، به آنها عطا خواهم كرد)).
وبدين گونه مراحم خود را با اداي اين كلمه حكيمانه اظهار داشت . سپس اصحاب را گِرد آورد، و راجع به اينكه در صورت اصرار قريش و ممانعت از ورود حضرت به مكّه ، آيا بايد با آنها جنگيد يا نه ، به مشورت پرداخت . تقريباً تمام آنها آمادگي خود را براي جنگ اعلام داشتند.
در اين هنگام مقدادبن أ سود برخاست و به زبان تمام اصحاب گفت : يا رسول اللّه ! ما آنچه را كه بني اسرائيل به حضرت موسي گفتند: (تو و خدايت برويد و جنگ كنيد، ما در اينجا نشسته ايم )(258) به شما نخواهيم گفت ، بلكه مي گوييم : ((تو و خدايت به جنگ برويد و ما هم با شما هستيم ))(259) .
يا رسول اللّه ! به خدا قسم ! اگر ما را براي فتح ((برك الغماد))(260) حركت دهي ، همگي با شما خواهيم آمد و يك نفر كوتاهي نمي ورزد. از سخنان ((مقداد)) در رخسار پيامبر سرور و شادي درخشيد.
سپس پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - از اصحاب حاضر بيعت گرفت . و همگي با وي بيعت كردند كه تا پاي جان براي پيروزي او جانفشاني كنند. در ميان بيعت كنندگان كه 1400 مرد بودند، پناهگاه منافقين ((عبداللّه بن ابي سلول )) هم وجود داشت ، فقط يك نفر به نام ((جدّبن قيس ‍ انصاري )) بود كه از بيعت كردن امتناع ورزيد.
در ((سيره حلبيه )) از سلمة بن اكوع نقل مي كند كه وقتي ما با پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - تا سر حدّ جان بيعت كرديم ، فقط ((جدّبن قيس )) بود كه امتناع ورزيد، گويي هم اكنون او را مي بينم كه به شتر خود چسبيده است تا خود را از نظر مردم پنهان كند.
مورّخان و سيره نويسان ، از جمله حلبي در سيره خود نوشته است كه : قريش به سراغ ((ابن ابي سلول )) فرستادند كه در ((حديبيه )) با پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - بود مبني بر اينكه اگر ميل داري ، وارد مكّه شو و خانه كعبه را زيارت كن . پسرش عبداللّه ابي - رضي اللّه عنه - گفت : پدر! تو را به خدا در همه جا ما را رسوا مكن ! مبادا در اينجا هم بروي و قبل از پيغمبر، خانه خدا را طواف كني ؟!
ابن ابي سلول گفت : نه من هم تا پيغمبر طواف نكند، طواف نخواهم كرد. وقتي اين خبر به پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - رسيد، نسبت به عبداللّه اظهار خشنودي نمود. و به او آفرين گفت . بنابراين عبداللّه بن ابي سلول نيز از كساني است كه در زير درخت ، با پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - بيعت نمود؛ زيرا - چنانكه گفتيم - به اتفاق مورخان ، در حديبيه كسي جز ((جدبن قيس )) از بيعت با پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - سرباز نزد.
هراس مشركان و تقاضاي صلح از پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله -
همينكه خبر اين بيعت (بيعت رضوان ) به قريش رسيد(261) دلهايشان از جا كنده شد و سينه ها پر از ترس گرديد، بويژه بعد از اينكه عكرمة بن ابي جهل با پانصد سوار به مقابله با مسلمانان آمد، امّا - چنانكه در كشاف زمخشري است - پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - عدّه اي را فرستاد و آنها را تا خود مكه عقب راندند.
ابن عبّاس مي گويد: خداوند مسلمانان را با پرتاب سنگ بر آنها پيروز گردانيد به طوري كه آنها را تا داخل خانه هايشان تعقيب كردند. و قريش ‍ متوجه گرديدند كه قادر به مقابله با پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - و ياران آن حضرت نيستند.
در اين هنگام بود كه صاحبنظران آنها ناگزير شدند از پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - طلب صلح كنند. ضمناً اين جمله پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - هم به آنها رسيده بود كه فرمود: ((به خدايي كه جان محمّد در دست اوست ! امروز، قريش هر چه از من بخواهد، تقاضاي آنها را مي پذيرم )).
مردم مكه گروهي از بزرگان خود را كه در رأ س آنها سهيل بن عمروبن عبدود عامري قرار داشت به نزد پيغمبر اعزام داشتند تا به نمايندگي همه قريش ، بر اساس شروطي كه براي مسلمانان فوق العاده سنگين بود، پيشنهاد صلح نمايند. مسلمانان از پذيرش شروط آنها سر باز زدند و برخي هم اصولاً پيشنهاد صلح را رد كردند.
ولي مشركان به استناد سخن پيغمبر كه فرموده بود: ((قريش هر خواهشي داشته باشند مي پذيرم )) براي پيشبرد منظور خويش ، اصرار ورزيدند. پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - از جانب خدا مأ مور بود تا چنين وعده اي به مردم مكه بدهد و به مقتضاي آن عمل كند. علت اينكه شروط صلح آنها را با دشواري كه داشت ، پذيرفت بخاطر عمل نمودن به وحي و به موجب مصلحتي بود كه خداوند از آن آگاهي داشت . و بعد از آن نيز همگي آن را دانستند، و اعتراف نمودند، چنانكه مسطور خواهد شد.
ناراحتي عمر از شروط صلح
همينكه قرارداد صلح بر اساس آن شروط، بين دو طرف منعقد گرديد، عمربن خطّاب - كه غيرتش تحريك شده بود - از جا پريد و در حالي كه آثار خشم و نفرت در سرش هويدا بود نزد ابوبكر(262) آمد و گفت : ابوبكر! مگر اين مرد پيغمبر خدا نيست ؟
ابوبكر گفت : چرا هست .
عمر گفت : مگر ما مسلمان نيستيم ؟
ابوبكر گفت : چرا هستيم .
پرسيد: مگر آنها مشرك نيستند؟
ابوبكر گفت : چرا مشرك هستند.
عمر گفت : پس چرا بايد در امر دين خود در برابر آنها پستي نشان دهيم ؟
ابوبكر گفت : اي مرد! او پيغمبر خداست و بر خلاف فرمان خدا عمل نمي كند. خدا هم ياور اوست . او تا لحظه مرگ ، خود را مطيع خدا مي داند. من هم گواهي مي دهم كه او پيغمبر خداست ...(263) .
مسلم در باب صلح حديبيه از جزء چهارم صحيح خود روايت مي كند كه : عمر به پيغمبر گفت : مگر ما بر حق و آنها بر باطل نيستند؟
پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: چرا.
گفت : جز اين است كه كشتگان ما در بهشت و مقتولين آنها در دوزخ هستند؟
فرمود: چرا همينطور است .
گفت : پس چرا بايد در امر دين خود در مقابل آنها پستي نشان دهيم و برگرديم ، تا ببينيم خداوند ميان ما و ايشان چه حكم مي كند؟
پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: ((اي پسر خطّاب ! من پيغمبر خدا هستم ، خدا هرگز مرا ضايع نمي كند)).
عمر هم به راه افتاد و بلادرنگ در حالي كه سخت خشمگين بود ابوبكر را ملاقات كرد و گفت : ابوبكر! مگر ما بر حقّ و آنها بر باطل نيستند؟
ابوبكر گفت : چرا.
عمر گفت : مگر ما عقيده نداريم كه كشتگان ما در بهشت و كشتگان آنها در جهنّم است ؟
ابوبكر گفت : چرا همينطو راست .
گفت : پس چرا بايد در دين خود پستي نشان دهيم و برگرديم و ببينيم خدا ميان ما و ايشان چه حكم مي كند؟
ابوبكر گفت : اي پسر خطّاب ! او پيغمبر خداست و خدا هرگز و هيچگاه او را ضايع نمي گرداند... عده زيادي از صاحبان كتب معتبر اهل تسنّن ، از عمر سخناني تندتر از اين هم روايت كرده اند.
بخاري در آخر كتاب شروط صحيح خود(264) حديثي نقل مي كند كه عمر مي گويد: به پيغمبر گفتم : آيا تو پيغمبر بر حقّ خدا نيستي ؟
فرمود: چرا هستم .
گفتم : آيا ما بر حقّ و دشمن ما بر باطل نيستند؟
فرمود: چرا.
گفتم : پس چرا در دين خود پستي نشان دهيم ؟
در اين هنگام پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: من پيغمبر خدا هستم و نافرماني او را نخواهم كرد! و خدا هم ياور من است .
عمر گفت : به پيغمبر گفتم : مگر تو نمي گفتي كه ما بزودي به خانه خدا مي رسيم و آن را طواف مي كنيم ؟
فرمود: چرا، ولي آيا گفتم امسال چنين خواهد شد؟
گفتم : نه .
فرمود: پس اين را بدان كه به خانه خدا مي آيي و آن را طواف مي كني (265) .
من هم نزد ابوبكر آمدم و گفتم : ابوبكر! مگر اين مرد، پيغمبر بر حقّ خدا نيست ؟
گفت : چرا.
گفتم : مگر ما بر حقّ و دشمن ما بر باطل نيست ؟
گفت : چرا.
گفتم : پس چرا بايد در امر دينمان پستي نشان دهيم ؟
گفت : اي مرد! او پيغمبر خداست ، و بر خلاف فرمان خدا رفتار نمي كند(266) . خدا ياور اوست ، او هم مطيع خداوند است . به خدا او بر حقّ است !
عمر گفت : گفتم : مگر او (پيغمبر) به ما نگفت : ما وارد خانه خدا مي شويم و آن را طواف مي كنيم ؟
گفت : چرا، ولي به تو فرمود كه امسال وارد مي شوي ؟
گفتم : نه !
گفت : پس مي آيي و طواف مي كني .
عمر گفت : من بخاطر جلوگيري از صلح ، كارهايي كردم !(267) .
راوي مي گويد: وقتي پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - از نوشتن فرمان صلح ، فراغت يافت به اصحاب فرمود: برخيزيد و شتران خود را نحر كنيد، سپس سرهاي خود را بتراشيد. به خدا هيچكس از جا برنخاست ، تا اينكه سه بار آن را تكرار فرمود(268) . وقتي ديد كسي از جا برنخاست ، وارد خيمه خود شد، سپس بيرون آمد و با هيچكدام از آنها سخن نگفت تا اينكه با دست خود، قرباني خود را نحر كرد. آنگاه دلاّك خود را خواست و سر تراشيد.
وقتي اصحاب پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - چنين ديدند، برخاستند و شتران خود را نحر كردند و سر يكديگر را تراشيدند. و چيزي نمانده بود كه يكديگر را بكشند.
احمد حنبل از مسوربن مخرمه و مروان بن حكم در مسند خود، وحلبي در سيره خود (غزوه حديبيه ) و ساير مورخان ، روايت كرده اند كه : ((عمر سخنان پيغمبر را ردّ مي كرد! ابو عبيده جرّاح گفت : اي پسر خطّاب ! نمي شنوي كه پيغمبر چه مي فرمايد؟ مي فرمايد: نعوذ باللّه من الشّيطان الرّجيم !
حلبي مي گويد: در آن روز پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: اي عمر! من خشنودم ولي تو ناراحتي ؟
و نيز حلبي و ديگران نوشته اند كه عمر بعدها مي گفت : ((من هميشه روزه مي گيرم و صدقه مي دهم و نماز مي گزارم وبنده آزاد مي كنم ، از ترس ‍ سخناني كه آن روز به پيغمبر گفتم !...)).
تصويب پيمان صلح
در آن روز پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله -، بدون اينكه اعتنا به اعتراض ‍ مخالفين كند، تصميم داشت صلحي را كه با آن شروط سنگين ، مأ مور به آن بود، انجام دهد. ازين رو علي - عليه السّلام - را خواست تا پيمان صلح را بنويسد.
پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - به علي - عليه السّلام - فرمود: ((بنويس : بسم اللّه الرّحمن الرّحيم )).
سهيل بن عمرو؛ نماينده قريش گفت : ما چنين چيزي را به رسميت نمي شناسيم ! بايد بنويسد ((باسمك اللّهم )).
از سخن وي ، مسلمانان منزجر شدند و گفتند به خدا بايد همان را بنويسد كه پيغمبر خدا امر كرد.
ولي پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - نزاع را قطع نمود و به علي - عليه السّلام - فرمود: بنويس : ((باسمك اللّهمّ))! علي - عليه السّلام - هم به فرمان پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - نوشت . سپس پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: بنويس : اين چيزي است كه محمّد رسول اللّه با سهيل بن عمرو بر اساس آن صلح كرده است .
سهيل بن عمرو گفت : اگر ما مي دانستيم تو پيغمبر خدا هستي با تو جنگ نمي كرديم و از آمدنت به خانه خدا مانع نمي شديم !
بنابراين ، بايد بنويسد: اين چيزي است كه محمدبن عبداللّه با سهيل بن عمرو بر اساس آن صلح كرده است !
در اينجا صداي اعتراض مسلمانان از هر طرف برخاست . وحاضر نبودند به هيچ وجه پيغمبري چيزي بنويسد. نزديك بود آشوبي پديد آيد.
پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: با اينكه مرا تكذيب مي كنيد، من پيغمبر خدا و محمدبن عبداللّه هستم . ياعلي ! بنويس : ((اين چيزي است كه محمدبن عبداللّه با سهيل بن عمرو بر اساس آن صلح كرده است )).
علي - عليه السّلام - با ناله و ناراحتي آن را نوشت . سپس پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: ((اي ابوالحسن ! تو هم چنين چيزي خواهي داشت . يا فرمود: مبتلا به چيزي نظير اين خواهي شد و ناچاري آن را بپذيري و بر اثر آن هم كشته مي شوي ))(269) .
موضوع صلح نيز اين بود كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - و اصحاب ، از ((حديبيه )) مراجعت كنند و در سال بعد، نخست قريش از مكّه خارج شوند سپس پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - و مسلمانان وارد شهر گردند. سه روز در مكه بسر برند، و جز شمشيرهاي حمايل شده - سلاح سفر - اسلحه ديگري با خود حمل نكنند. مدت ده سال (270) آتش جنگ ميان پيغمبر و قريش ، خاموش باشد. و در اين مدت ، مردم تأ مين جاني داشته باشند و بتوانند يكديگر را آزاد كنند. از عرب هر كس كه خواست داخل در پيمان محمّد شود، مي تواند داخل شود. و هر كس هم بخواهد به قريش بپيوندد، مي تواند(271) . طرفين نسبت به هم ابراز دشمني نكنند و دزدي و خيانت روا ندارند.
هر كس از طايفه قريش كه به دين محمّد در آمده باشد، اگر بدون اجازه سرپرست خود، به محمّد پناه برد، به محمّد تسليم نخواهد شد. مسلمانان گفتند: سبحان اللّه ! چطور مي توانيم مسلماني را كه از ميان قريش گريخته و به ما پيوسته است ، تحويل مشركين بدهيم ؟
پذيرش اين شرط براي مسلمانان سخت گران مي نمود . به همين جهت گفتند: يا رسول اللّه ! اين شرط را به زيان خود مي نويسي .
فرمود: آري ، هر كس از ما به حالت ارتداد به آنان پناه ببرد، خدا او را دور گردانيده است . و آنها كه از ايشان مسلمان مي شوند و به ما مي پيوندند، بر مي گردانيم و اميدواريم كه خداوند گشايش و راه فراري براي آنان فراهم آورد.
در همان اثنا كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - و سهيل بن عمرو، پيمان صلح را با شروط مذكور مي نوشتند، ابو جندل پسر سهيل بن عمرو كه نامش ((عاص )) بود، در حالي كه زنجير به دست و پا داشت ، به مسلمانان ملتجي گشت . وي قبل از آن در مكه مسلمان شده بود، ولي پدرش از مهاجرت وي به مدينه جلوگيري كرده و او را به بند كشيده بود.
وقتي ابو جندل شنيد پيغمبر واصحاب در ((حديبيه )) اقامت دارند، از زندان خانه پدر گريخت و از بيراهه و ميان كوهها گذشت تا بر مسلمانها فرود آمد. مسلمين از آمدن او خوشحال شدند و او را پذيرا گشتند.
ولي پدرش سهيل بن عمرو، بندهاي او را گرفت و صورتش را به سختي مضروب ساخت (272) . و در آن حال گفت : اي محمّد! اين نخستين موردي است كه بايد او را به من تحويل دهي !
پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: ما هنوز از نوشتن پيمان صلح فراغت نيافته ايم .
سهيل بن عمرو گفت : پس من هم هيچيك از شروط صلح را نمي پذيرم .
پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: پسرت را در پناه من قرار بده .
سهيل گفت : او را در پناه تو قرار نمي دهم .
فرمود: بيا و اين كار را بكن .
گفت : نه ، اين كار را نخواهم كرد.
در اينجا ((مكرزبن حفص )) و ((حويطب بن عبدالعزي )) - كه از بزرگان قريش بودند - گفتند: اي محمّد! ما بخاطر تو او را در پناه خود گرفتيم . سپس اينان ابو جندل را گرفتند و به خيمه اي در آوردند و جلو پدرش را گرفتند كه به وي صدمه نرساند.
آنگاه سهيل بن عمرو گفت : اي محمّد! ماجرا به پايان رسيد، و پيش از آنكه پسرم به سوي تو بيايد، تعهد ما نسبت به شروط صلح به انجام رسيد. پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: درست است .
در اين هنگام پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - به ابو جندل فرمود: صبر كن و خويشتن دار باش . پيش از آمدن تو صلح انجام گرفته بود، ما هم فريب كار نيستيم ! هر چه خواستيم پدرت را بر سر مهر آوريم كه از بازگشت تو مانع نشود، امتناع ورزيد، ولي اميدوارم كه خداوند براي تو و ساير مسلمانان بي پناه ، گشايش و راه نجاتي فراهم آورد.
در اين هنگام ، عمربن خطّاب نزديك ابو جندل آمد و او را تحريك نمود كه پدرش را به قتل برساند و شمشير در اختيارش گذاشت . چنانكه دحلاني و ديگران در سيره خود نوشته اند، عمر گفت : انتظار داشتم ابو جندل شمشير به دست گيرد و با آن پدرش را به قتل برساند. و در آن حال مي گفت : اين مرد مي خواهد پدرش را بكشد! به خدا! اگر ما هم پدران خود را درك مي كرديم ، آنها را مي كشتيم !!
ولي ابو جندل از بيم فتنه ، تقاضاي عمر را براي كشتن پدر نپذيرفت (273) و به امر پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - صبر پيشه ساخت (274) . سپس به عمر گفت : چرا تو او را نمي كشي ؟
عمر گفت : پيغمبر ما را از كشتن او و ساير قريش برحذر داشته است (275) .
ابو جندل گفت : تو از اطاعت امر پيغمبر، سزاوارتر از من نيستي (276) .
ابو جندل با پدرش و ((مكرز)) و ((حويطب )) به مكه باز گشتند ، سپس دو نفر مزبور او را در پناه خود گرفته و در محلي جاي دادند، تا پدرش با ديگران به وي صدمه اي نرسانند و بدينگونه به عهد خود وفا كرده باشند.
بعدها خداوند براي او (ابو جندل ) و ساير مسلمانان بي پناه كه در مكه بسر مي بردند، گشايش پديد آورد تا بتوانند نجات يابند. چنانكه عنقريب گفته خواهد شد. حمد خدا را كه پيغمبرش را ياري كرد و وعده خود را عملي ساخت .
نتايج صلح حديبيه :
راجع به نتايج صلح ، كافي است كه بدانيم ، صلح حديبيه باعث آميزش ‍ مسلمانان با مشركان شد. پس از اين صلح ، مشركان به مدينه مي آمدند و مسلمانان نيز به مكه مي رفتند. وقتي مشركين به مدينه مي آمدند و پيغمبر را مي ديدند، اخلاق و روش پسنديده پيغمبر، ايشان را تحت تأ ثير قرار مي داد. و كار آن حضرت از هر لحاظ، از لحاظ راهنمايي مردم ، رأ ي رزين ، شخصيت و صفات و گفتار و عمل ، در نظر آنها بزرگ مي نمود.
تعاليم و احكام اسلام ، اعم از حلال و حرام و عبادات و معاملات و ساير نظامات و حكمتهاي عالي آن ، قريش را دچار شگفتي مي كرد. قرآن نيز با آيات و سخنان روشنش آنها را مجذوب مي نمود؛ به طوري كه گوش ، چشم و دل ايشان را به خود جلب مي كرد. فرمانبرداري اصحاب پيغمبر در برابر اوامر و نواحي حضرت نيز آنها را مدهوش ساخته بود.
آنها كه قبلاً در يك قدمي اينان به خداوند و رسول خدا بودند، از آن پس ‍ كه قبل از صلح حديبيه در منتهي درجه كوري و سركشي بسر مي بردند، وقتي به مدينه مي آمدند و به سوي كسانشان باز مي گشتند، هر يك مبلغي براي پيغمبر بودند كه مردم را از فتح مكه توسط آن حضرت بيم مي دادند.
مسلمانان نيز هنگامي كه وارد مكه مي شدند و با فاميل و دوستان خود خلوت مي كردند، از نصيحت و دعوت آنها به سوي خدا و پيامبر و آشنا ساختن ايشان به اهميت مقام نبوّت و نشانه هاي مسلماني ، و دانش و حكمتي كه در قرآن بود، و نظامات اجتماعي ، و سنن و فرايض و آداب و اخلاق ، و پند و اندرز، و اخبار مردم گذشته ، و قرون پيشين ، كوتاهي نمي ورزيدند.
ازين رو، اينان نيز مبشّر پيغمبر در قلب مكه بودند. و ضمناً آنها را از ضدّيت با آن حضرت بيم مي دادند. آگاهي قريش از اين ماجرا، اثري بزرگ در تسهيل فتح مكه داشت كه بدون جنگ و ممانعتي ، پيغمبر بتواند وارد شهر شود. والحمدللّه .
بعضي از فوايد صلح از همان اجتماع مشركين با پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - در ((حدييبه )) و آگاهي كامل ايشان از روش راهنمايي و حسن خلق آن حضرت به دست آمد. چون قريش بويژه جوانان آنها قبلاً از حسن خلق پيغمبر و روش راهنمايي آن حضرت چيزي نمي دانستند؛ زيرا، ابو جهل ، وليد بن مغيره ، ابو سفيان ، شيبه ، عتبه و ساير رؤ ساي بتهاي جاهليت ، بر ضدّ پيغمبر سمپاشيها نمودند. و با تمام قدرت و امكانات خود، قولاً و عملاً در مقام نابودي پيغمبر برآمدند، تا نور خدا را خاموش نمايند، ولي خداوند نقشه آنها را نقش بر آب كرد و نور خود را به كمال رسانيد.
هنگامي كه در مكه بود، خواستند او و يارانش را به قتل برسانند، سپس ‍ روي به مدينه نهادند تا كساني را كه به وي پناه داده و ياري كرده بودند از ميان بردارند، ولي خداوند او را در جنگهاي ((بدر)) ، ((احد)) و ((احزاب )) پيروز گردانيد ((فَقُطِعَ دابِرُ الْقَوْمِ الَّذينَ ظَلَمُوا وَالْحَمْدُللّهِ رَبِّ الْعالَمين ))(277) .
بعد از اين جنگها، نظر مسموم مردم مكه نسبت به پيغمبر تغيير كرد؛ زيرا بعد از هجرت ، ديگر او را نديده بودند و جز آنچه از اين بدخواهان مي شنيدند، خبري نداشتند، ولي در روز ((حديبيه )) كه با پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - و اصحاب ، آميزش پيدا كردند، پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - را با سجاياي پسنديده اي ديدند.
وضع آنها طوري بود كه هرگاه درشتي و سوء رفتاري نسبت به پيغمبر، نشان مي دادند، با عواطف و خوشرفتاري حضرت ، مواجه مي شدند. و چون قساوت و غلظت ، ابراز مي داشتند، در مقابل ، پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - نرمش و تلطّف نشان مي داد. اين طرز رفتار حضرت با آنها بود. پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - در اين خصوص به آيه شريفه ((اِدْفَعْ بِالَّتي هِيَ اَحْسَن ))(278) عمل مي نمود.
پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - در آن روز، قادر بود كه وارد مكه شود و با زور، خانه خدا را زيارت كند، به دليل اين آيه شريفه كه در همين مورد نازل شده است و مي فرمايد: ((اگر كافران با شما جنگ كنند، به عقب رانده مي شوند، و ديگر دوست و ياوري نيابند))(279) .
و همچنين مي فرمايد: ((خداست كه نزديك مكه بعد از آنكه شما را بر مشركين پيروز گردانيد، دستهاي شما را از ايشان و دستهاي ايشان را از شما بازداشت ))(280) .
مشركان يقين داشتند كه در صورت جنگ ، پيغمبر بر آنها غالب خواهد شد و مي دانستند كه اصحاب حضرت اصرار دارند كه پيغمبر اقدام به جنگ نمايد، ولي پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - بخاطر صلح و حسن عواقب آن و حفظ خون و احترام حرم و جلوگيري از هتك احترام آن ، تقاضاي ايشان را به طور جدّي رد كرد.
قريش به خوبي ميزان محبت پيغمبر را نسبت به خود درك كردند و پي بردند كه پيغمبر حقوق خويشاوندي را كاملاً رعايت مي كرد. و به همين جهت ، صلح را با همه شروط سخت آن پذيرفت . و علي رغم اعتراض ‍ بسياري از اصحابش ، سركشي و خشونت قريش را كه از ورود وي به مسجد الحرام ممانعت كردند و ناگزير شد كه به مدينه باز گردد، ناديده گرفت .
اين معنا در نظر قريش ، كفاره حضرت از حوادثي بود كه در جنگهاي بدر و احد و احزاب اتفاق افتاد؛ زيرا آن روز به خوبي براي قريش آشكار بود كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - با خودداري از جنگ با آنان ، نشان داد كه او مسؤ ول حوادث مزبور نيست ، بلكه مسؤ ول خونهايي كه ريخته شد، مشايخ قريش ؛ امثال ابوسفيان ، ابوجهل و ديگران بودند كه با آن حضرت در شهري كه از ايشان فرار كرد و به آنان سپرد، جنگيدند. و آنها بودند كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - را ناگزير ساختند در مقام دفاع از خود و يارانش برآيد.
اگر قريش در آن جنگها، از هجوم پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - و كساني كه به وي پناه دادند و ياري نمودند، خودداري مي كردند، پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - هم از جنگ با آنها خودداري مي كرد و به دعوت ايشان به دين خود، با حكمت و موعظه حسنه ، قناعت مي نمود.
پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - در ((حديبيه )) آتش دلهاي اين مشركان را خاموش ساخت و كينه هاي آنها را از ميان برد. و بزرگان و ريش سفيدان ايشان را محترم شمرد، تا جايي كه يقين كردند كه نسبت به آن حضرت تعدّي نموده اند و مرتكب جنايت شده اند. از همين جا نيز دلهاي آنان نرم شد. و اطمينان يافتند كه اگر در زير پرچم وي گِرد آيند و چنگ به دوستي او بزنند، عاقبت نيكي خواهند داشت . و فتحي آشكار و پيروزي درخشاني را به دنبال دارد. و مردم دسته دسته به دين خدا در مي آيند.
بازگشت پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - به مدينه
پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - مدت نوزده روز در ((حديبيه )) بسر برد. سپس به مدينه بازگشت . وقتي به ((كراع الغميم )) رسيد، بر آن حضرت سوره فتح نازل شد. عمر همچنان از اينكه مشركان نگذاشتند آنها وارد مكه شوند، و به عكس انتظاري كه از فتح مكه داشتند بدون نتيجه به مدينه باز مي گردند، متأ سف بود.
پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - بعد از نزول سوره فتح ، خواست ناراحتي عمر و دردي را كه در سينه داشت ، برطرف سازد. پس - چنانكه در صحيح بخاري است - (281) فرمود: سوره اي بر من نازل شد كه نزد من از آنچه آفتاب بر آن مي تابد، بهتر است . سپس شروع به خواندن آن كرد: ((اِنّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحاً مُبيناً))(282) .
يكي از اصحاب گفت : اين كه فتح نيست (283) ؛ از ورود به مسجد الحرام ممنوع شديم و شتران ما در جاي خود قرباني نشدند و دو مرد مؤ من كه به سوي ما آمدند نيز برگردانده شدند.
پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: ((بد سخني بود كه گفتي !)) اين بزرگترين پيروزي بود. مشركان خشنود شدند كه شما از قلمرو آنها رفتيد، آنها از شما تقاضاي صلح كردند و مايل شدند كه به ايشان امان دهيد. چيزهايي از شما ديدند كه خوش نداشتند. و خداوند شما را بر آنها پيروز نمود. و سالماً از آنجا برگردانيد. اين خود بزرگترين فتح است . آيا فراموش كرديد كه در جنگ احد از كوه بالا مي رفتيد و به هيچكس توجه نداشتيد. و من در دنبال شما، صدايتان مي كردم ؟ آيا روز جنگ احزاب را فراموش كرده ايد كه ((سپاهيان از بالايتان و از پايينتان به سوي شما آمدند. و ديدگان خيره شد، و جانها به گلوها رسيد، و به خدا، گمانهاي گوناگون برديد))(284) .
مسلمانان گفتند: خدا و پيغمبر، راست مي گويند. به خدا اي پيغمبر خدا! ما درباره آنچه تو مي انديشي ، فكر نكرديم . تو از ما به خدا و اوامر او آشناتر هستي (285) .
ولي عمر گفت : يا رسول اللّه ! مگر تو نگفتي كه در كمال امن وارد مكه مي شوي ؟
فرمود: چرا گفتم ، امّا به شما گفتم همين امسال ؟
عمر گفت : نه ...(286) !
سعيدبن منصور به اسناد صحيح از شعبي در تفسير آيه ((اِنّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحاً مُبيناً)) روايت مي كند كه گفت : در اسلام فتحي بزرگتر از پيروزي حديبيه نبود؛ زيرا وقتي صلح برقرار شد و جنگ به هم خورد، و مردم به يكديگر تأ مين مي دادند، و با هم ملاقات مي كردند و گفتگو و نزاع مي نمودند، در اين مدت ، هيچ مسلماني با هيچ خردمندي از مشركان درباره اسلام سخن نگفت ، مگر اينكه آن مشرك ، به اسلام گرويد. به طوري كه آنچه در آن دو سال (مدت صلح ) مسلمين شدند، برابر بود با همه كساني كه قبل از آن مسلمان شده بودند يا بيش از آن بود.
سپس افزود: كافي است كه بگوييم : پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - با 1400 نفر به ((حديبيه )) رفت ، ولي دو سال بعد، با ده هزار نفر براي فتح مكه ، از مدينه بيرون آمد!
آنگاه گفت : از صلح حديبيه آشكار شد كه اين صلح ، مقدمه فتح بزرگي بود كه متعاقب آن ، مردم دسته دسته به دين خدا درآمدند.
ازين رو، چون صلح حديبيه مقدمه فتح بود، فتح خوانده شد؛ زيرا مقدمه ظهور، ظهور است .
وعده پيامبر به رهايي مستضعفين
حكايت ابوجندل پسر سهيل بن عمرو، قبلاً گذشت و گفتيم كه از زندان فرار كرد و در حالي كه در بند و زنجير بود، از بيراهه عبور كرد تا در ((حديبيه )) بر پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرود آمد و به حضرتش پناه برد. و چون آن روز پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - نمي توانست از وي استمداد كند، اعتذار جست و تسليت گفت و دستور داد صبر كند و خويشتن دار باشد. و از جمله فرمود: ((خداوند بزودي براي تو و ساير مسلمانان بي پناه مكه ، گشايش و راه نجاتي پديد خواهد آورد)).
در ميان مسلمانان بي پناه - كه در مكه تحت شكنجه قرار داشتند - مردي از دلاوران مسلمين به نام ((ابوبصير)) بود كه او نيز از زندان گريخت (287) و بعد از مراجعت پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - از حديبيه به آن حضرت پيوست .
قريش نامه اي درباره استرداد او نوشتند و توسط مردي از قبيله ((بني عامر)) به نام ((خنيس )) كه با او راهنمايي هم بود، براي پيغمبر فرستادند.
اين دو نفر نامه را به اين مضمون به پيغمبر تسليم نمودند: ((مي داني كه ما شرط كرده ايم هر يك از فرزندان ما كه به نزد تو آمدند، بايد به سوي ما باز گرداني ، پس ابوبصير را به ما برگردان )).
پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: ((اي ابوبصير! مي داني كه ما چنين شرطي با قريش نموده ايم . و درست نيست كه آنها را فريب بدهيم . خداوند گشايش و راه نجاتي براي تو و كساني همچون تو پديد مي آورد، پس برو در پناه خدا)).
ابو بصير گفت : يا رسول اللّه ! آنها مرا درباره دينم مورد بازخواست قرار مي دهند. پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: ((برو كه بزودي براي تو وديگراني كه مانند تو گرفتار هستند، گشايش و راه نجاتي قرار مي دهد)).
ابو بصير هم با پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - توديع كرد و با دو مرد مزبور به راه افتاد. وقتي به ذوالحليفه رسيدند، ابوبصير كنار ديواري نشست و آن دو همراهش نيز با او بودند. ابوبصير به يكي از آنها گفت : برادر عامري ! شمشيرت تيز است ؟
گفت : آري .
ابو بصير گفت : ببينم !
بت پرست مزبور هم شمشير را به دست او داد. ابوبصير آن را از غلاف در آورد و بالا برد و با يك ضربت ، طرف را به خاك و خون افكند. سپس به نفر دوم حمله برد، ولي او گريخت و نزد پيامبر آمد.
ابو بصير هم به دنبال او آمد. وقتي پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - مرد مزبور را ديد، فرمود: اين مرد چيز وحشتناكي ديده است . سپس فرمود: واي بر تو! موضوع چيست ؟
مرد راهنما گفت : دوست شما همراهي مرا كشت و اكنون مي خواهد مرا هم بكشد، به من پناه بده !
پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - او را تأ مين داد. چيزي نگذشت كه ابوبصير نيز با شمشير برهنه سر رسيد و گفت : يا رسول اللّه ! پدر و مادرم فدايت باد! به تعهد خود عمل كردي ، مرا به فرستادگان قريش تسليم نمودي ، من هم مانع شدم كه آنها بتوانند مرا از لحاظ دينم مورد بازخواست قرار دهند. پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - هم فرمود: اكنون آزادي هر جا كه مي خواهي برو!
ابو بصير گفت : يا رسول اللّه ! اين اثاث مقتول است ، توشه و شمشير اوست ، آن را تخميس كن .
حضرت فرمود: اگر آن را تخميس نمايم ، قريش تصور مي كند كه من به شرط خود عمل نكرده ام ، ولي تو خود مي داني كه با آن چه كني .
در اين هنگام ، ابوبصير روي به محلي آورد كه كاروانهاي قريش از آنجا عبور مي كردند. گروهي از مسلمانان مكه نيز كه تحت فشار بودند، وقتي خبر ابوبصير به آنها رسيد و شنيدند كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرموده است : ((اگر ابوبصير مرداني داشته باشد دست به جنگ مي زند)) پنهاني از مكه خارج شدند. از جمله ((ابوجندل بن سهيل بن عمرو)) با هفتاد سوار مسلمان به وي پيوستند، چون نمي خواستند در مدت صلح به پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - ملحق شوند. در محل مزبور، عده اي از قبايل غفار، جهنيه ، اسلم و طوايف ديگري از عرب هم به ابوبصير و فراريان مكه پيوستند، تا اينكه به سيصد نفر رسيدند. در آنجا جلو عبور كاروانهاي قريش را گرفتند و به هر كس دست مي يافتند، به قتل مي رساندند و هر كارواني كه از آنجا مي گذشت ، آن را تصاحب مي كردند و نمي گذاشتند وارد مكه شود يا از آن خارج گردد!
كار بجايي رسيد كه مردم مكه ناگزير نامه اي به پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - نوشتند و از حضرتش خواستند به واسطه خويشاوندي كه ميان او و آنهاست ، هر يك از قريش كه از اين پس به وي روي مي آورد، پناه دهد. قريش اين مأ موريت را به ابوسفيان داد. ابوسفيان هم نوشت : ((ما اين شروط را از ميان شروط صلح ساقط كرديم . پس ، از اين به بعد، هر كدام به نزد تو آمدند بدون اعتراض ، او را نگاه دار!)).
پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - هم به ابوجندل و ابوبصير نوشت كه به مدينه بيايند. و ساير مسلمانان به كسانشان بپيوندند. و متعرض قريش و كاروانهاي ايشان نگردند. نامه پيغمبر به ابوبصير و ابوجندل رسيد، ولي در آن لحظه ابوبصير مشرف به مرگ بود و در حالي كه نامه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - را در دست داشت ، جان داد. ابوجندل هم او را در همانجا دفن كرد و مسجدي نيز در كنار قبرش بنا نمود.
سپس ابو جندل با عده اي از يارانش به حضور پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - شرفياب شدند. و بقيه نيز به كسان خود پيوستند و كاروانهاي قريش نيز امنيت خود را باز يافتند.
در اين هنگام ، صحابه (و بيش از همه عمر) كه از پس فرستادن ابوجندل با پدرش به سوي قريش ، برايشان دشوار بود، متوجه شدند كه اطاعت پيغمبر بهتر از آن بود كه آنها مي خواستند و دانستند كه در حديبيه ، حكمت ، اقتضاي صلح داشت . و پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - از پيش ‍ خود سخن نمي گويد. از اين رو نسبت به اعتراض وناراحتي خود سخت پشيمان شدند واعتراف به اشتباه خويش نمودند.
قريش هم پي بردند كه پذيرش صلح از طرف پيغمبر باعث جلوگيري از خونريزي ايشان شد و عواقب نيكي در برداشت . و دانستند كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله -، راستگو و خوش قلب و مهربان است . والحمدللّه ربّ العالمين . --------------------------- 19 - اعتراض به نماز بر يكي از مؤ منين

ابن حجر عسقلاني در جلد چهارم ((الاصابه )) ، شرح حال ابو عطيه مي نويسد: بغوي و ابو احمد حاكم از طريق اسماعيل بن عياش و طبراني از طريق ديگر، و هر دو از بحير بن سعد از خالد بن سعدان از ابو عطيه روايت مي كنند كه : در محضر پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله -، مردي وفات يافت ، يكي از اصحاب - يعني عمر - گفت : يا رسول اللّه ! بر او نماز مخوان !
پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: آيا كسي او را ديده است كه كار نيكي انجام دهد؟
مردي گفت : در فلان شب و فلان شب با ما، پاسداري نمود.
پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - بر وي نماز گزارد و تا قبر، تشييع كرد. سپس از وي تمجيد كرد و فرمود: ((رفقايت گمان مي كنند كه تو اهل دوزخ مي باشي ، ولي من گواهي مي دهم كه تو بهشتي هستي )).
آنگاه به عمر فرمود: ((تو از اعمال مردم پرسش نمي كني ، فقط مي خواهي پشت سر آنها غيبت نمايي ...)).
و نيز ابن حجر، همين موضوع را در شرح حال ((ابومنذر)) روايت مي كند كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - بر سر قبر او سه بار آفرين گفت . و طبراني از عبداللّه بن نافع از هشام بن سعد نقل كرده است كه گفت : مردي نزد پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - آمد و گفت : يا رسول اللّه ! فلاني مُرد، تشريف بياوريد بر او نماز بگزاريد.
عمر گفت : او مردي ناپاك بود، نماز بر او مخوان !
آن مرد گفت : يا رسول اللّه ! در آن شبي كه به صبح آورديد و عده اي پاسداري مي كردند، اين مرد هم در ميان آنها بود.
پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - برخاست ، من هم دنبال حضرت رفتم تا كنار قبر وي آمد و نشست و چون كار دفن او به انجام رسيد، سه بار به وي آفرين گفت . سپس فرمود: مردم او را به بدي ياد مي كنند، ولي من او را به نيكي ياد مي كنم .
عمر گفت : ولي او اهل اين حرفها نبود!
پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: اي عمر! دست بردار! هر كس در راه خدا جهاد كند، بهشت بر او واجب مي شود.
ابن حجر مي گويد: ابو موسي در ذيل اين حديث گفته است : متن اين روايت در حديث ابو عطيه گذشت . حديث ابو منذر را ابو داوود در كتاب ((المراسيل )) از احمد بن منيع از حماد بن خالد مانند روايت عبداللّه نافع ، نقل كرده است . ابو احمد آن را در ((الكني )) ذكر نكرده است . اما حديث ابو عطيه گذشت . چنانكه ابو موسي در شرح حال او ذكر كرد، حاكم ابو احمد هم آن را روايت كرده و مي گويد: از اينجا استفاده مي كنيم كه وي صحابي بوده است . البته مصدر دو حديث ، مختلف است ، ولي سياق هر دو متن ، متقارب مي باشد. (پايان گفتار ابن حجر در شرح حال ابو منذر در الاصابه ). --------------------------- 21 - نهي از حجّ تمتّع !

پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - خود اين فريضه را انجام داد. و از سوي خداوند متعال مأ مور به انجام آن گرديد. نص صريح گفتار خداوند اين است : ((پس هر كس بعد از انجام عمره ، به حج بپردازد، هر چه ميسر شود، قرباني كند. و هر كس نيابد(301) ، سه روز در ايام حج و هفت روز موقعي كه برگشتيد(302) روزه بگيريد. اين ده روز تمام است . اين عمل براي كسي است كه خانواده اش مقيم مسجد الحرام نباشد(303) ، از خدا بترسيد و بدانيد كه خداوند (در صورت سرپيچي ) بشدت ، كيفر مي دهد))(304) .
كيفيّت حجّ تمتّع
كيفيّت تمتّع بردن از عمره به حج يا حجّ تمتّع ، اين است كه شخص در يكي از سه ماه : شوال ، ذيقعده و ذيحجه در ميقات (305) ، به نيت عمره ، احرام مي بندد، سپس به مكه مي آيد و خانه كعبه را طواف مي كند، بعد سعي بين صفا و مروه را انجام مي دهد، آنگاه تقصير مي كند و از احرام بيرون مي آيد؛ يعني چيزيهايي كه بر وي حرام بود، حلال مي شود، تا اينكه در همان سال از مكه احرام ديگري براي حج ببندد. و افضل اين است كه اين احرام در مسجد الحرام انجام گيرد. سپس به ((عرفات )) برود، و از آن پس ، روانه ((مشعر الحرام )) شود. و بعد هم اعمال حج را به همان كيفيت كه به تفصيل در كتب فقهي و مناسك حج آمده است ، بجا آورد. اين است پرداختن از عمره به حج يا (حج تمتّع ).
ابن عبدالبرّ قرطبي مي گويد: اختلافي در ميان علماء (علماي اهل تسنّن ) نيست كه مقصود خداوند در آيه ((فَمَنْ تَمَتَّعَ بِالعُمْرَةِ اِلَي الْحَجِّ فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْي )) انجام عمره در ماههاي حج قبل از حج است (306) . سپس قرطبي مي گويد: اين حجّ تمتّع - بنا بر اصحّ روايات - بر كسي كه 48 ميل از هر سمت مكه دور باشد، واجب است (307) .
علت اينكه اين ((حج )) را به ((تمتّع )) اضافه نموده و ((حجّ تمتّع )) مي گويند، اين است كه : در اين حج ((متعه )) هست . متعه ، به معناي لذت است ؛ چون در مدت فاصل بين دو احرام (احرام عمره و حج ) محظورات احرام مباح و حلال مي گردد. و شخص عامل به آن ، مي تواند در اين مدت از آنچه در احرام عمره حرام بود، و در احرام حج نيز حرام مي گردد، لذت و تمتّع ببرد.
اين همان معنايي بود كه عمر و بعضي از اتباعش ، ناخوش مي داشتند. به طوري كه گوينده آنها گفت : ((آيا در اين مدت ما راه برويم و آلتهاي ما تر باشد؟!))(308) .
در مجمع البيان است كه مردي گفت : آيا به قصد حجّ خارج شويم و سرهاي ما (از آب غسل جنابت ) تر باشد؟ و پيغمبر به او فرمود: ((تو هيچگاه به اين احكام ايمان نمي آوري ))(309) .
و از ابو موسي اشعري نقل شده كه وي به مشروع بودن حج تمتّع فتوا مي داد، مردي به او گفت : جلو بعضي از فتواهايت را بگير؛ زيرا اطلاع نداري كه اميرالمؤ منين عمر! چه تغييراتي در احكام داده است . بعد كه ابو موسي ، عمر را ملاقات كرد و در اين باره از وي پرسش نمود، عمر گفت : مي داني كه پيغمبر خود و يارانش حجّ تمتّع را انجام مي دادند، ولي من خوش ندارم كه زائران خانه خدا، بعد از عمل عمره زير درخت اراك بروند و با همسران خود در آميزند، سپس در حالي كه آب غسل از سرهاشان مي ريزد، به حج بروند(310) .
به روايت ديگر ابو موسي گويد: عمر گفت : حج تمتّع سنّت پيغمبر است ، ولي من مي ترسم حاجيان در زير درخت با زنان خود همبستر شوند، سپس با آنها به حج بروند(311) .
ابو نضره مي گويد: عبداللّه بن عباس امر به متعه كرد و عبداللّه زبير از آن نهي مي نمود. من اين را براي جابر بن عبداللّه انصاري نقل كردم . جابر گفت : داستان آن را مي دانم . ما در عصر رسول خدا - صلّي اللّه عليه وآله - از اين تمتّع استفاده مي كرديم ، اما وقتي عمر به خلافت رسيد، گفت :خداوند آنچه را خواست براي پيغمبرش حلال كرد، قرآن هم به جاي خود نازل شد. حج و عمره را همانطور كه خداوند به شما امر كرده است ، به انجام رسانيد(312) . و از همبستر شدن با اين زنان خودداري كنيد. از اين پس ، هر مردي را نزد من آوردند كه با زني تا مدت موقت نزديكي نموده است ، او را سنگسار مي كنم (313) .
روزي عمر در منبر خطبه خواند و ضمن آن با كمال صراحت و بي پروايي گفت : دو لذت (متعه ) در زمان پيغمبر بود، و من از آنها جلوگيري خواهم كرد، و مرتكب آنها را مجازات مي كنم ؛ لذت بردن در حج و لذت بردن از زنان (با عقد موقت )(314) !!
و در روايت ديگري است كه عمر گفت : ((اي مردم ! سه چيز در زمان پيغمبر مشروع و معمول بود، ولي من از آنها جلوگيري مي كنم و حرام مي دانم . و مرتكب آنها را به كيفر مي رسانم : حج تمتّع ، و متعه زنان (315) . و گفتن ((حيّ علي خير العمل )) در اذان !!))(316) .
توضيحي درباره حجّ تمتّع
تمام افراد خاندان پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - و به پيروي آنان ، همه دوستان ايشان ، اين كار عمر را مردود دانسته اند. بسياري از صحابه نيز رأ ي عمر را تصويب نكردند و روايات آنها در اين خصوص به حد تواتر رسيده و موجب قطع و يقين است .
كافي است بگوييم كه مسلم در صحيح خود(317) از شفيق نقل مي كند كه عثمان از متعه (متعه حج و متعه زن ) جلوگيري مي كرد و علي - عليه السّلام - دستور مي داد كه استفاده كنند. عثمان در اين باره به علي - عليه السّلام - سخني گفت . ولي علي - عليه السّلام - به عثمان فرمود: مي داني كه ما اين كار را در زمان پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - معمول مي داشتيم . عثمان گفت : بله ، ولي بيمناك بوديم !.
و در آن كتاب از سعيد بن مسيّب (318) روايت مي كند كه : علي و عثمان در عسفان (319) گِرد آمدند. عثمان از متعه و عمره تمتّع منع كرد؛ علي - عليه السّلام - فرمود: چرا از كاري كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - امر كرده است ، جلوگيري مي كني ؟
عثمان گفت : به من كار نداشته باش !
علي - عليه السّلام - فرمود: نمي توانم كار به تو نداشتم باشم ...
و همچنين در كتاب مزبور از غنيم بن قيس روايت مي كند كه گفت : از سعد وقّاص راجع به حجّ تمتّع سؤ ال كردم ، گفت : ما آن را انجام داديم . و اين كافر به عرش است (320) .
نيز در صحيح مسلم از ابوعلاء از مطرف روايت مي كند كه گفت : عمران بن حصين به من گفت : امروز حديثي برايت نقل مي كنم كه بعد از اين ، خدا به وسيله آن به تو سود رساند: بدانكه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - به گروهي از خانواده خود دستور داد تا حج تمتّع كنند. بعد از آن هم آيه اي نازل نشد كه آن را نسخ كند. پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - هم تا زنده بود، از آن نهي نكرد. هر كس مي خواهد آنچه را خود فكر مي كند، خوب بداند!
نيز در صحيح مسلم از حميدبن هلال از مطرف روايت مي كند كه عمران بن حصين به من گفت : حديثي برايت نقل مي كنم ، شايد خداوند به وسيله آن به تو نفع بدهد؛ پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - حج و عمره را با هم جمع كرد، و تا زنده بود از آن نهي نكرد. آيه اي هم نازل نشد كه آن را تحريم كند...
و در آن كتاب از قتاده از مطرف نقل مي كند كه گفت : عمران بن حصين در يك بيماري كه به مرگش منتهي شد، به دنبال من فرستاد و گفت : مي خواهم چند حديث برايت نقل كنم ، شايد خداوند بعد از من از آن راه به تو نفع بدهد. اگر من زنده بودم ، آن را مكتوم بدار. و چنانچه وفات كردم براي هر كس كه خواستي بازگو كن . اين را بدان كه پيغمبر خدا - صلّي اللّه عليه وآله - حج و عمره را با هم جمع كرد. بعد هم نه آيه اي در نسخ آن نازل شد و نه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - از آن نهي كرد. ولي مردي هر چه خواست در اين باره گفت !
وباز مسلم در صحيح خود،به طريق ديگري از قتاده از مطرف بن عبداللّه بن شخير از عمران بن حصين روايت مي كند كه گفت : من مي دانم كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - بين حج و عمره جمع كرد، بعد از آن هم نه آيه اي در نسخ آن آمد و نه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - ما را از آن قدغن كرد. ولي مردي به رأ ي خود چيزي گفت .
و نيز در همان كتاب از طريق عمران بن مسلم از ابو رجا و او از عمران بن حصين روايت مي كند كه گفت : آيه حج تمتع در كتاب خدا نازل شد، سپس پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - ما را مأ مور به آن كرد. بعد از آن هم نه آيه اي در نسخ آن آمد و نه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - تا زنده بود ما را از آن نهي كرد. مردي به نظر خود در اين باره چيزي گفت (321) .
مؤ لّف :
اين حديث در صحيح مسلم از طرق ديگري هم روايت شده است كه ما به آنچه ذكر شد، اكتفا نموديم . بخاري نيز آن را در صحيح خود، جلد اوّل ، صفحه 187 (باب تمتّع ) از عمران بن حصين نقل كرده است .
مالك بن انس در كتاب ((الموطأ ))(322) از محمد بن عبداللّه بن حارث بن نوفل بن عبدالمطّلب روايت مي كند كه : از سعد وقّاص وضحاك بن قيس ‍ شنيده بود كه آن دو، در سالي كه معاويه حج رفت ، درباره حج تمتع مذاكره مي كردند. ضحّاك بن قيس گفت : اين كار (حج تمتّع ) را كسي انجام نمي دهد، مگر اينكه جاهل به امر خداوند باشد.
سعد وقّاص گفت : بد حرفي زدي !
ضحاك گفت : عمر بن خطاب از آن نهي مي كرد.
سعد گفت : پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - آن را انجام داد و ما هم با حضرت (حج تمتع ) انجام داديم (323) .
در مسند احمد حنبل (324) از عبداللّه بن عباس روايت مي كند كه گفت : پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - خود حج تمتع را انجام داد.
عروة بن زبير گفت : ابوبكر و عمر آن را قدغن كردند.
ابن عباس گفت : اين پسرك چه مي گويد؟
گفتند: مي گويد: ابوبكر و عمر آن را حرام دانستند.
ابن عباس گفت : مي بينم كه اينان به هلاكت مي رسند. من مي گويم پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - مي گويد آنها مي گويند: ابوبكر و عمر نهي كرد!(325) .
ايّوب روايت مي كند كه عروة بن زبير به ابن عباس گفت : از خدا نمي ترسي كه مي گويي متعه حلال است ؟
ابن عبّاس گفت : اي پسرك ! برو از مادرت بپرس !
عروه گفت : اما ابوبكر و عمر آن را معمول نمي داشتند.
ابن عباس گفت : به خدا قسم ! مي بينم كه شما با اين كارتان به عذاب خدا گرفتار شويد. من از پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - براي شما روايت نقل مي كنم ، شما از ابوبكر و عمر سخن مي گوييد...!(326) .
در صحيح مسلم (327) روايت مي كند كه مردي راجع به حج تمتع از ابن عباس سؤ ال كرد، ابن عباس گفت : حلال است .
آن مرد گفت : عروة بن زبير آن را حرام مي داند.
ابن عباس گفت : مادر عروه زنده است ، خود او از پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - روايت مي كند كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - اجازه داد، برويد از وي بپرسيد.
راوي گفت : نزد مادر عروه رفتيم ، ديديم زني درشت اندام و نابيناست . او گفت : آري ، پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - اجازه داد!
در صحيح ترمذي (328) روايت مي كند كه : از عبداللّه عمر راجع به حج تمتع سؤ ال شد، گفت : حلال است .
سائل پرسيد: پدرت از آن جلوگيري مي كرد؟
عبداللّه گفت : به من بگو اگر پدرم از آن جلوگيري كرد و پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - آن را معمول داشت ، من بايد از پدرم پيروي كنم يا از پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله -؟!
سائل گفت : بلكه از پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله -.
عبداللّه گفت : ((پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - خود حج تمتع انجام داد. و بسياري از روايات ديگر كه صريح است در رد نهي عمر از حج تمتع .
علاوه ، پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - در آخرين حج خود (حجة الوداع ) سخناني فرمود كه بايد اهل ايمان آن را بدانند و عمل كنند. به حديث آن در صحيح مسلم (329) مراجعه كنيد، مي بينيد كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - در حضور عموم زائران خانه خدا - كه بيش از صد هزار نفر مرد و زن از پيروانش بودند و از اقطار مختلف آمده بودند تا با وي مراسم حج را انجام دهند - موضوع حج تمتع را اعلام داشت . و چون آن را ا علام فرمود، سراقة بن مالك برخاست و گفت : يا رسول اللّه ! اين حج تمتع براي امسال ماست يا براي ابد؟
پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - انگشتان دست مبارك را يكي بعد از ديگري گشود وفرمود: عمره براي هميشه داخل در حج شد، عمره تا ابد داخل در حج شد!
و نيز مسلم روايت مي كند كه علي - عليه السّلام - در حالي كه پيراهن پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - را پوشيده بود، از يمن بازگشت و ديد كه فاطمه - عليها السّلام - هم مانند ديگران از احرام در آمده و لباس ‍ الواني پوشيده و سرمه به چشم كشيده است .
علي - عليه السّلام - به فاطمه - عليها السّلام - اعتراض كرد، ولي فاطمه - عليها السّلام - گفت : پدرم دستور داده كه چنين كنم . علي - عليه السّلام - مي فرمايد: نزد پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - رفتم و آنچه از فاطمه - عليها السّلام - ديده و شنيده بودم ، به حضرتش اطلاع دادم ، پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: فاطمه مي گويد، راست مي گويد...(330) . --------------------------- 23 - بدعت در اذان صبح !

ما در احاديث مختص به بند بند اذان و اقامه در عصر پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - تتبع نموده ايم و نديديم كه ((الصلاة خير من النوم )) جزء اذان باشد، بلكه - چنانكه صاحب نظران احكام ، سنن و منقدين حديث اطلاع دارند - اين بند در زمان ابوبكر هم نبوده است . فقط عمر بن خطاب مدتي بعد از آنكه روي كار آمد، چون آن را مستحب و مستحسن دانست ، دستور داد در اذان صبح بگويند. و بدينگونه آن را تشريع كرد. روايات ائمّه عترت طاهره در اين خصوص (كه الصلاة خير من النوم جزء اذان نيست و ساخته عمر است ) به حد تواتر رسيده است .
اما از طريق غير شيعه و بزرگان اهل تسنّن كافي است كه آنچه مالك بن انس در كتاب ((موطأ )) نقل كرده است در اينجا بياوريم . مالك مي نويسد: ((مؤ ذن عمر نزد عمر بن خطاب آمد تا او را براي نماز صدا كند، ديد عمر خوابيده است ، پس گفت : ((الصلاة خير من النوم )) عمر هم دستور داد مؤ ذن ، اين جمله را در اذان صبح قرار دهد)).
زرقاني در تعليق خود بر اين كلمه در شرح موطأ مالك مي نويسد:(340) ((اين مطلب را دارقطني در سنن از طريق وكيع در تصنيف خود، آن را از عمري از نافع از عبداللّه عمر از عمر نقل كرده است . سپس مي گويد: از سفيان و او از محمدبن عجلان از نافع از عبداللّه عمر از عمر روايت شده كه عمر به مؤ ذن خود گفت : وقتي در نماز صبح به ((حيّ علي الفلاح )) رسيدي بگو: ((الصلاة خير من النوم ، الصلاة خير من النوم !!)).
مؤ لّف :
اين حديث را ابن ابي شيبه از هشام بن عروه نقل كرده است . ساير محدّثان بزرگ اهل سنّت نيز آن را روايت نموده اند.
بنابراين ، آنچه از محمدبن خالد بن عبداللّه واسطي از پدرش از عبدالرحمن بن اسحاق از زهري از سالم از پدرش روايت كرده اند كه پيغمبر با مردم مشورت نمود كه براي اعلام نماز چه بگويند، فاقد ارزش ‍ است ؛ زيرا در اين روايت مجعول مي گويد: اصحاب به پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - گفتند: خوب است بوق بزنيم ! ولي پيغمبر آن را نپسنديد، چون بوق زدن ، شعار يهود بود! بعد گفتند: ناقوس چطور است ؟ باز پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - بخاطر اينكه شعار نصارا بود آن را هم نپسنديد.
همان شب يكي از مردان مدينه (انصار) و عمر بن خطاب در خواب شنيدند كه منادي اذان مي گويد، مرد انصاري نيز شبانه آمد در خانه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - و موضوع را به اطلاع حضرت رسانيد، پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - هم به بلال دستور داد تا همانگونه كه انصاري در خواب شنيده بود، اذان بگويد!!!
سپس زهري مي گويد: ((بلال در اذان صبح افزود ((الصلاة خير من النوم )) پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - هم آن را تثبيت كرد...)).
ابن ماجه اين حديث را در باب اذان در سنن خود آورده است !
در رد اين حديث كافي است كه بگوييم : يحيي بن معين درباره راوي آن (محمدبن خالد) گفته است : ((وي مرد بدي است )).
و مرّه گفته است : ((وي چيزي به حساب نمي آيد)). و ابن عدي گفته : مهمترين حديثي كه احمد و يحيي از وي مردود دانسته اند، روايتي است كه او از پدرش نقل مي كند!
علاوه او روايات نامربوط ديگر هم دارد. ابو زرعه مي گويد: محمدبن خالد، راوي ضعيفي است .
يحيي بن معين گفته است : ((محمد بن خالدبن عبداللّه دروغگو است . اگر او را ديدي پس گردن بزن )).
مؤ لّف :
ذهبي نيز در ((ميزان الاعتدال )) از وي نام برده و آنچه را ما نقل كرديم از دانشمندان جرح و تعديل درباره او آورده است . (ملاحظه فرماييد).
نظير اين حديث محمد بن خالد از لحاظ بطلان و مردود بودن ، روايتي است كه از ابو محذوره نقل شد. وي مي گويد: گفتم : يا رسول اللّه ! دستور اذان را به من ياد بده !
پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - دست به پيشاني من كشيد و فرمود: ((با صداي بلند مي گويي : اللّه اكبر، اللّه اكبر، اللّه اكبر، اللّه اكبر. سپس مي گويي : اشهد ان لا اله الاّ اللّه ، اشهد ان لااله الاّ اللّه ، اشهد انّ محمّداً رسول اللّه ، اشهد انّ محمّداً رسول اللّه ، آنگاه با صداي بلند مي گويي : اشهد ان لا اله الاّاللّه ، اشهد ان لااله الاّ اللّه ، اشهد انّ محمّداً رسول اللّه ، اشهد انّ محمّداً رسول اللّه ، حي علي الصلاة ، حي علي الصلاة ، حي علي الفلاح ، حي علي الفلاح ، اگر اذان براي نماز صبح بود مي گويي : ((الصلاة خير من النوم ، الصلاة خير من النوم )) اللّه اكبر، لااله الاّ اللّه .
اين روايت را ابو داوود به دو طريق از ابو محذوره نقل كرده است . به يك طريق از محمد بن عبدالملك بن ابي محذوره از پدرش از جدش ‍ مي باشد. اين محمد بن عبدالملك به تصريح ذهبي در ميزان الاعتدال كسي است كه علماي حديث ، به وي استناد نمي جويند.
و طريق ديگر، از عثمان بن سائب از پدرش است . پدر وي نيز به گفته ذهبي از راويان مجهول منفور است !
علاوه ، مسلم اين حديث را از خود ابومحذوره نقل مي كند(341) .
ولي بايد دانست كه بند ((الصلاة خير من النوم )) در حديث ابو محذوره ، نمي تواند شاهدي براي اهل تسنّن باشد. بزودي به ارزش روايتي كه ابو داوود و ديگران از محمد بن عبداللّه بن زيد درباره بندهاي اذان نقل كرده اند - كه بلال با املاي عبداللّه بن زيد آن را خواند - پي خواهيد برد كه در آن ((الصلاة خير من النوم )) نيست . با اينكه آن اذان براي نماز صبح بوده است !
افزون بر اين ، ابو محذوره از كساني است كه در سال هشتم هجري بعد از فتح مكه اسلام آورد و جزء ((مؤ لّفة قلوبهم )) بود كه ايماني ضعيف داشت . و پس از آنكه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - در جنگ حنين بر قبايل هوازن پيروز شد، و از آنجا رفت ، اسلام آورد.
آن روز، هيچكس در نظر ابومحذوره از پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - و چيزي از فرمان او ناخوشايندتر نبود. وي مؤ ذن پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - را مسخره مي كرد، و با صداي بلند به تقليد از او مي پرداخت !
ولي كيسه هاي نقره اي كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - به اين دسته از مردم ضعيف الايمان و دشمنان محارب خود داد، و اخلاق بي نظير حضرت نسبت به عموم قائلين به شهادتين و مسلمان شدن دسته هاي مختلف عرب ، موجب شد كه ابو محذوره و ساير منافقان امثال او نيز، به اسلام بگروند. ابو محذوره تا زنده بود به مدينه نيامد، خدا بهتر از باطن او اطلاع دارد(342) .
مضافاً به اينكه : پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - سخني دارد كه به اين سه نفر، يعني : ابومحذوره ، ابو هريره و سمرة بن جندب فرموده است و آن اينكه : آخرين فردي كه از شما مي ميرد در آتش جهنّم خواهد بود(343) .
اين روش حكيمانه پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - بود كه مي خواست منافقان را از تصرف در شؤ ون اسلام و مسلمانان دور گرداند؛ زيرا از آنجا كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - از سوء باطن آن سه نفر آگاه بود، خواست كه دلهاي امت خود را نسبت به ايشان مردد سازد. و اينان را در نظر عموم ، منفور گرداند تا مبادا كاري كه موكول به مؤ منين عادل است ، به دست اينان بيفتد.
به همين منظور، تصريح فرمود، هر كدام كه ديرتر بميرد، جهنمي خواهد بود، ولي آن را مجمل گذارد، به طوري كه نسبت به هر سه آنها قابل تطبيق باشد. بعد هم اين اجمال را مقرون به ((بيان )) نساخت و سخن خود را توضيح نداد.
روزها و شبها گذشت و پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - به جهان باقي شتافت ، ولي تعيين مصداق نفرمود و بياني نياورد. نتيجه اين شد كه خردمندان از امت او هر سه نفر را مطرود و منفور دانستند و هيچيك از حقوق مدني اسلام را كه منوط به وجود فرد عادل بود، موكول به اينان نكرد. چون علم اجمالي ، به حكم قاعده عقلي در شبهات محصوره ، اين اقتضا را داشت .
اگر از نظر پيامبر، آن سه نفر از لحاظ دور گشتن از دخل و تصرف در حريم دين و مباني اسلامي يكسان نبودند، محال بود وجود مقدس ‍ پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - - كه سرآمد حكماي جهان بود - در اين گونه مقام ، بيان و توضيح نياورد.
ممكن است گفته شود: شايد پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - تعيين مصداق كرده باشد و سخن مجمل خود را توضيح داده است ، ولي به مرور زمان اين بيان بر ما پوشيده مانده باشد.
در پاسخ مي گوييم : اگر چنين قرينه اي وجود داشت ، بعدها اين سه نفر بر اثر گفتار پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - در معرض بيم و هراس قرار نمي گرفتند. چنانكه بر افراد مطلع كه اينان را شناخته اند پوشيده نيست .
علاوه ، در اين امر مشكل بعد از صدور بيان و توضيح پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله -، نبودن بيان و اختفاي آن يكسان است ؛ زيرا نتيجه آن نسبت به ما يكي است ، چون براي ما جايز نيست كه از عمل به مقتضاي آنچه علم اجمالي در مقام تنجيز تكليف در شبهه محصوره ايجاب مي كند - در هر دو صورت - خودداري كنيم .
پرسش :
آنچه در گفتار پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - هست اين است كه فردي كه تهديد به دوزخي بودن شده ، پيش از مرگ اولي و دومي مجمل است . و هنگامي كه آن دو، در مرگ به وي سبقت گرفتند، روشن و معلوم مي گردد آن كس كه مانده است حتماً جهنمي خواهد بود. و در اينجا ديگر اجمال و اشكالي نخواهد بود.پاسخ :
اولاً:
همانطور كه ترك بيان به هنگام احتياج به آن ، از پيغمبران محال است ، تأ خير آن از وقت حاجت نيز محال مي باشد. وقت حاجت نيز در اينجا متصل به لحظه صدور انذار و بيم دادن است ، البته در صورتي كه هر يك از اين سه نفر در معرض اين تهديد باشند؛ زيرا اينان از لحظه اي كه مسلمان شدند، شرعاً از لحاظ حقوق مدني ، مانند امام جماعت شدن ، قبول گواهي ، فتوا دادن و قضاوت كردن با وجود شروط آن و غير اينها از آنچه مستلزم تقوا و عدالت است ، مورد احتياج مسلمين بودند.
با اين فرض ، اگر هدف ، دور ساختن اينان از حريم احكام اسلامي نبود ،پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - به اتكاي مرور زمان ، بيان و توضيح خود را به تأ خير نمي انداخت .
محال است كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - بدون جهت ، شخصي را به يك چشم بر هم زدن از حقش دور نمايد، يا كسي را بي جهت خوار و رسوا گرداند، سپس او را به همان رسوايي باقي گذارد تا او رحلت كند و آن شخص به رسوايي خود باقي بماند و ما هم از برائت او اطلاع حاصل نكنيم .
ثانياً:
ما در اين باره به قدر كافي مطالعه و تحقيق نموده ايم ، اما نفهميديم كدام يك از اينان ديرتر از دنيا رفتند؛ زيرا اقوال درباره تاريخ فوت آنها متناقض است و به هيچ كدام نمي توان اعتماد نمود. برخي هم چنان مجمل و سر بسته است كه نمي توان روي آن تكيه كرد.
تناقض از آن جهت كه بعضي نوشته اند: سمرة بن جندب در سال 58 هجري درگذشت و مرگ ابو هريره را در سال 59 نوشته اند. و از سويي گفته اند: ابو هريره در سال 57 از دنيا رفته است . بقيه آراء درباره مرگ آنها نيز از همين قبيل است .
مجمل و متشابه هم بدين علت است كه نوشته اند: هر سه آنها در سال 57 مرده اند، بدون اينكه ساعت و روز و ماه آن را معلوم كنند.
ثالثاً:
از خوي پسنديده رسول خدا - صلّي اللّه عليه وآله - - كه نسبت به اهل ايمان ، سخت رئوف و مهربان بود - بسيار دور است كه نسبت به كسي كه او را محترم مي داشت ، چنين سخني بگويد. و با آن حسن خلق عظيمي كه خداوند به او ارزاني داشته بود(344) ، بدون استحقاق ، او را تهديد به آتش دوزخ كند . اگر در يكي از آنها نفعي وجود داشت ، او را در آن سرنوشت دردناك شريك نمي گردانيد، ولي مسلم بود كه وحي آسماني ، پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - را ناگزير ساخت كه به خاطر حفظ امت ، آنها را بدين سخن مخاطب سازد، تا در ميان مردم شناخته شوند ((وَ ما يَنطِقُ عَنِ الهَوي اِنْ هُوَ الاّ وَحْيٌ يُوحي ))(345) و (346) .
تذكر لازم
هر كس از رأ ي برادران ما اهل تسنن درباره مبدأ اذان و اقامه و تشريع آنها، آگاهي داشته باشد، از اينكه در آن قائل به زياده و نقصان شده اند، تعجب نخواهد كرد؛ زيرا آنها - كه خداوند ما و آنها را هدايت كند - عقيده ندارند كه اذان و اقامه را خداوند به وحي آسماني تشريع فرمود، و پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - با اتكاي به وحي الهي ، آن را مانند ساير نظامات و احكام دين ، تشريع نمود، بلكه مي گويند: پنداري بوده است كه به وسيله خواب يكي از اصحاب پديد آمد! و اهل سنت بر آن اجماع دارند و در اين باره احاديثي نقل كرده و مدعي هستند كه همگي صحيح و به حد تواتر رسيده است !!
اينك يكي از صحيح ترين آن احاديث اين است : ابو عمير بن انس از يكي از عموزادگان خود از انصار روايت مي كند كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - به فكر افتاد كه چگونه مردم را براي اذان گفتن ، گِرد آورد. يكي گفت : پرچم برافراشته كن تا هرگاه اصحاب آن را ديدند به يكديگر خبر دهند كه وقت نماز است . پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - اين را نپسنديد.
عده اي گفتند: شيپور بزنند. حضرت ، اين را نيز نپسنديد وفرمود: اين شعار يهود است .
عرض كردند: ناقوس چطور است ؟ فرمود: آن هم تعلق به نصارا دارد. پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - اول ناقوس را خوش نداشت ، ولي بعد امر كرد آن را بسازند، و ناقوسي از چوب ساختند.
در اين هنگام عبداللّه بن زيد كه متوجه ناراحتي پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - بود، اذان و اقامه را در خواب شنيد. روز بعد نزد پيغمبر آمد و به وي اطلاع داد. او گفت : يا رسول اللّه ! من در بين خواب و بيداري بودم كه منادي آمد و اذان را به من تعليم داد.
راوي مي گويد: قبلاً عمر بن خطاب نيز اين خواب را ديده بود، ولي آن را تا بيست روز پنهان داشت (347) . بعد او هم موضوع را به پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - اطلاع داد!
حضرت فرمود: چرا به من اطلاع ندادي ؟
عمر گفت : عبداللّه بن زيد بر من پيشي گرفت ، من هم شرم كردم ! پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - هم فرمود:اي بلال ! برخيز وهر دستوري كه عبداللّه بن زيد به تو داد آن را انجام بده ! بلال هم اذان گفت ...))(348) .
محمدبن عبداللّه بن زيد انصاري از پدرش نقل مي كند كه گفت : ((وقتي پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - دستور داد ناقوس بسازند تا با صداي آن مردم را براي اقامه نماز گِرد آورند، من مردي را در خواب ديدم كه ناقوس را در دست دارد. پرسيدم : اين ناقوس را مي فروشي ؟ گفت : براي چه مي خواهي ؟ گفتم : مي خواهيم به وسيله آن مردم را براي نماز گِرد آوريم .
گفت : نمي خواهي تو را به چيزي بهتر از آن راهنمايي كنم ؟
گفتم : چرا، آن چيست ؟
گفت : مي گويي : ((اللّه اكبر، اللّه اكبر، اللّه اكبر، اللّه اكبر، اشهد ان لااله الاّ اللّه ، اشهد ان لااله الاّ اللّه ، اشهد انّ محمّداً رسول اللّه ، اشهد انّ محمداً رسول اللّه ،، حي علي الصلاة ، حي علي الصلاة ، حي علي الفلاح ، حي علي الفلاح ، اللّه اكبر، اللّه اكبر، لااله الاّ اللّه ))(349) .
بعد لحظه اي از من دور شد، سپس گفت : هر وقت براي نماز برخاستي (يعني اقامه ) مي گويي : ((اللّه اكبر، اللّه اكبر، اللّه اكبر، اللّه اكبر، اشهد ان لااله الاّ اللّه ، اشهد ان لااله الاّ اللّه ، اشهد انّ محمّداً رسول اللّه ، اشهد انّ محمداً رسول اللّه ،، حي علي الصلاة ، حي علي الفلاح ، قد قامت الصلاة ، قد قامت الصلاة ، اللّه اكبر، اللّه اكبر، لااله الاّ اللّه )).
چون صبح شد به حضور پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - آمدم و خواب خود را نقل كردم . پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: خواب واقعي بوده است ! برخيز و با صداي بلند آن را به بلال ياد بده ، من هم برخاستم و جمله جمله خواندم تا بلال ياد گرفت و اذان گفت .
وقتي عمر بن خطاب در خانه اش آن را شنيد به سرعت آمد حضور پيغمبر و گفت : به خدايي كه تو را به پيغمبري مبعوث كرده است ، من هم اين خواب را ديده ام ...))(350) .
مالك بن انس ، اين حديث را خلاصه كرده و در بحث اذان در ((موطأ )) از يحيي بن سعيد نقل مي كند كه گفت : ((پيغمبر دستور داد دو چوب را بهم بكوبند(351) تا با صداي آن مردم را براي نماز گِرد آورند. چون عبداللّه بن زيد انصاري ، دو چوب را در خواب ديد گفت : مانند دو چوبي است كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - مي خواهد مردم را براي نماز گِرد آورد. به وي گفته شد آيا اذان نمي گوييد. سپس اذان را به وي ياد دادند. وقتي بيدار شد حضور پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - آمد و خواب خود را نقل كرد. پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - هم دستور داد اذان بگويند...))(352) .
ابن عبدالبر قرطبي مي گويد: داستان عبداللّه بن زيد، راجع به آغاز اذان را گروهي از صحابه با الفاظ گوناگون و معاني نزديك به هم نقل كرده اند. سندها هم متواتر است . اين حديث از احاديث بسيار خوب است (353) !
مؤ لّف :
ما درباره واقعيت اين احاديث به چند دليل اشكال داريم :
اول اينكه :
پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - درباره احكام الهي با مردم گفتگو و مشورت نمي كرد، بلكه در اين خصوص تابع وحي بود ((وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الهَوي اِنْ هُوَ الاّ وَحْيٌ يُوحي عَلَّمَهُ شَديدُ الْقُوي ))(354) .
اصولاً انبيا چنين بودند كه هيچكدام راجع به شرايع آسماني با امت خود مذاكره نمي نمودند: ((بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ لايَسْبِقُونَهُ بِالْقَولِ وَهُم بِاَمْرِهِ يَعْمَلُونَ))(355) ؛
يعني : ((آنها بندگان بزرگواري بودند كه در سخن ،بر خدا پيشي نمي گرفتند. و هميشه عمل به امر خداوند مي كردند)).
همين كافي است كه خداوند به پيغمبر و خاتم انبياي خود مي فرمايد:
((قُلْ اِنَّما اَ تَّبِ-عُ ما يُوحي اِليَّ مِنْ رَبّي هذا بَصائِرُ مِنْ رَبِّكُمْ وَ هُديً وَ رَحْمَةٌ لِقَوْمٍ يَؤ مِنُونَ))(356) ؛
يعني : ((بگو من فقط از وحيي كه خدايم براي من مي فرستد، پيروي مي كنم ، اين روشنايي از خدايتان هست و هدايت و رحمت است براي قومي كه ايمان مي آورند)).
((قُلْ مايَكُونُ لي اَنْ اُ بَدِّلَهُ مِنْ تِلْقاءِ نَفْسي اِنْ اَ تَّبِ-عُ الاّ مايُوحي اِليَّ، اِنّي اَخافُ اِنْ عَصَيْتُ رَبّي عَذابَ يَوْمٍ عَظيمٍ))(357) ؛
يعني : ((بگو مرا نمي رسد كه از پيش خود آن را تغيير دهم ، من تابع وحيي هستم كه به من مي رسد، من از نافرماني خدايم و از عذاب روز بزرگ ، وحشت دارم )).
((قُلْ ما كُنْتُ بِدْعاً مِنَ الرُّسُلِ وَما اَدْري ما يُفْعَلُ بي وَلا بِكُمْ اِنْ اَ تَّبِ-عُ اِلاّ ما يُوحي اِليَّ وَ ما اَ نَا اِلاّ نَذيرٌ مُبينٌ))(358) ؛
يعني : ((اي پيغمبر! به امت بگو: من در بين رسولان اولين پيغمبري نيستم كه تازه در جهان آوازه رسالت بلند كرده ام . ونمي دانم با من و شما چه خواهند كرد، من از وحي آسماني پيروي مي كنم ، من بيم رساني آشكار هستم )).
علاوه بر اين ، خداي عالم ، پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - را از شتاب در كارها ولو با حركت دادن زبان ، برحذر داشته است :
((لا تُحَرِّكْ بِهِ لِسانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ اِنَّ عَلَيْنا جَمْعَهُ وَقُرْآنَهُ فَاِذا قَرَاءْناهُ فَاتَّبِ-عْ قُرْآنَهُ ثُمَّ اِنَّ عَلَيْنا بَيانَهُ))(359) ؛
يعني : ((زبان خود را براي نزول وحي ، نجنبان (شتاب مكن ) فراهم آوردن و گِرد آوردن آن به عهده ماست . و چون آن را خوانديم ، تلاوت آن را پيروي كن ، آنگاه توضيح دادن آن به عهده ماست )).
و فرموده است : ((اِنَّهُ لَقُولُ رَسُولٍ كَريمٍ...))(360) .
دوم اينكه :
مشورتي كه در اين احاديث به عمل آمده ، به حكم عقل در تشريع احكام الهي فاقد ارزش است ؛ زيرا عقل وقوع آن را از پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - خدا محال مي داند. آيا رأ ي مردم در اين احاديث ، گفتگويي نيست كه به خدا نسبت داده اند؟:
((وَ لَوْ تَقَوّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الاْ قاويلِ لاََخَذْنا مِنْهُ بِالْيَمينِ ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتينَ فَما مِنْكُمْ مِنْ اَحَدٍ عَنْهُ حاجِزينَ))(361) ؛
يعني :((اگر پيغمبر گفتگويي را به ما نسبت مي داد، او را به سختي مي گرفتيم و شاه رگش را مي بريديم ، و هيچيك از شما هم نمي توانستيد مانع شويد)).
آري ، پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - با اصحاب خويش ، در امور دنيا مشورت مي نمود؛ مانند ملاقات با دشمن و فنون جنگي و غيره تا به آيه شريفه ((وَ شاوِرْهُمْ فِي الاْ مْرِ))(362) عمل كرده باشد. با اينكه در اين موارد هم با استفاده از وحي آسماني از مشورت با آنان بي نياز بود، مع الوصف با آنان به مشورت مي پرداخت ، ولي در مقام قانونگذاري ، راهي جز پيروي از وحي الهي نبود.
سوم اينكه :
اين احاديث ، متضمن تحير پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - است كه اين از افرادي مانند پيغمبر كه با خدا رابطه دارند، هيچگونه تناسبي ندارد. به طوري كه بقدري حيران و سرگردان بوده كه ناگزير مي شود براي تعيين تكليف ، با مردم مشورت نمايد، اول ناقوس را ناخوش دارد و بعد دستور دهد كه آن را بسازند! و از آن پس آن را هم رها كند و به خواب عبداللّه بن زيد، ترتيب اثر بدهد!! از اين مهمتر اينكه عدول از ناقوس قبل از آن بود كه وقت استفاده از آن فرا برسد!!!
اين همان بدائي است كه نسبت به خداوند متعال و پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - محال است . پيغمبري كه فرشتگان بر وي نازل مي شدند، و بر او وحي مي رسيد و قرآن فرود مي آمد و خود، سرور انبيا و خاتم آنها بود! بخصوص كه خواب افراد عادي به هيچوجه و به اجماع امت اسلام ، از لحاظ شرعي اعتبار وحجيت ندارد.
چهارم اينكه :
تعارضي كه ميان اين احاديث هست ايجاب مي كند كه همگي از درجه اعتبار ساقط شوند. كافي است كه به دو حديث ابوعمر و محمدبن عبداللّه بن زيد و تعارضي كه با خواب عمر دارد توجه كنيد تا ميزان تعارض آن به خوبي آشكار گردد.
افزون بر اين ، دو حديثي كه اشاره به آن نموديم مي گويد: خواب را فقط عبداللّه زيد و عمر خطاب ديدند، ولي حديث خواب را كه طبراني در كتاب ((اوسط)) نقل مي كند مي گويد: ابوبكر هم اين خواب را ديد! علاوه ، اهل تسنن احاديث ديگري هم دارند كه صريحاً مي گويد: چهارده نفر از مردان صحابه چنين خوابي را ديدند! چنانكه در ((شرح التنبيه )) جبيلي هست .
و همچنين روايت شده است كه خواب آن شب را هفده نفر از انصار و عمر خطاب به تنهايي از مهاجرين ديدند! در روايت هم آمده است كه بلال نيز اذن را در خواب شنيد! و متناقضات ديگري از اين قبيل كه جاي ذكر آن نيست ! قسمتي از آن را حلبي در سيره خود نقل كرده است كه باعث شگفتي بسيار عجيبي است . او خواسته است ميان آنها را جمع كند ولي عمل خود را به باد داده است !(363)
پنجم اينكه :
بخاري و مسلم اين خواب را به كلي مهمل دانسته و در صحيح خود از آن ذكري ننموده اند؛ نه از عبداللّه بن زيد و نه از عمر و نه از ديگران . و اين خود مي رساند كه موضوع خواب ، نزد آنها ثابت نبوده است .
بله ، آنها در ((باب بدء الاذان )) از عبداللّه عمر روايت مي كنند كه گفت : مسلمانان هنگام ورود به مدينه يكديگر را براي نماز گزاردن خبر مي كردند، و كسي آن را اعلام نمي كرد. روزي در اين باره سخن به ميان رفت ، يكي گفت : براي اين منظور ناقوسي مانند ناقوس نصاراي درست كنيد. و ديگري گفت : شيپور يهود بهتر است .
ولي عمر گفت : چرا كسي را نمي فرستيد كه نماز را اعلام كند؟ پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - هم فرمود: اي بلال ! برخيز و موقع نماز را اعلام كن . بلال هم اذان گفت . اين تمام مطالبي است كه در صحيح بخاري و مسلم راجع به آغاز اذان و مشروعيت آن آمده است . و هر دو آن را نقل كرده اند و هر دو نيز از بقيه ذكري به ميان نياورده اند. و همين مطلب هم براي معارضه با همه احاديث آن رؤ ياها كافي است ؛ زيرا مقتضاي اين حديث اين است كه اذان نخست با رأ ي عمر انجام گرفت نه با خواب او، و اقامه را نيز خواب عبداللّه بن زيد پديد آورد كه از عمر جلو افتاد!
به همين جهت نيز عبداللّه بن زيد در ميان اهل سنت معروف است كه اذان را او در خواب ديد و ((صاحب اذان )) خوانده مي شود!
و نيز حديث بخاري و مسلم صريح است در اين كه : پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - در مجلس مشورتي ، دستور داد تا بلال اذان بگويد. و عمر هم هنگام صدور اين امر حاضر بود، ولي احاديث خواب تمام آنها صراحت دارند در اينكه وقتي پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - دستور داد بلال اذان بگويد كه عبداللّه بن زيد، خواب خود را براي حضرت نقل كرده بود. و اين نيز حداقل يك شب بعد از مشورت بود. و عمر هم حاضر نبود بلكه فقط اذان را در خانه خود شنيد. به دنبال آن با شتاب به حضور پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - رسيد و گفت : به خدايي كه تو را به نبوت مبعوث نموده است ، من هم اين خواب را ديده ام !
شما را به جدتان و به شرافت انصاف و علو حقّ و بزرگواري خدا قسم ! آيا جمع ميان اين و آن امكان پذير است ؟!
علاوه ، حاكم نيشابوري نيز از احاديث رؤ ياي اذان و اقامه ، سخني نگفته و هيچ كدام را در مستدرك خود نقل نكرده است ، مانند بخاري و مسلم كه سربسته گذارده اند و حتي يك حديث آن را نقل نكرده اند. تمام اينها مي رساند كه احاديث رؤ ياي اذان و اقامه در نظر بخاري ومسلم ، بكلي از درجه صحت و اعتبار ساقط بوده است ؛ زيرا حاكم نيشابوري بنا داشته است هر حديث صحيحي را كه بخاري و مسلم در صحيح خود نياورده اند با شروط پذيرش حديث در نزد آن دو، در مستدرك صحيحين بياورد. و اين مطلب را نيز كاملاً در مستدرك (364) رعايت كرده است .
چون با اين وصف ، حاكم چيزي از احاديث رؤ يا را در مستدرك نقل نكرده است ، به خوبي مي دانيم كه حاكم نيز احاديث مزبور را نه در صحيح شيخين و نه در كتاب ديگر با شروط معتبر در نزد آنان ، صحيح و مسلّم ندانسته است .
حاكم در اينجا سخني دارد كه مي رساند وي جزم به بطلان احاديث رؤ يا داشته است . وي مي گويد: ((علت اينكه بخاري و مسلم ، حديث عبداللّه بن زيد را ترك گفته اند اين است كه عبداللّه خود، پيش از اين واقعه از دنيا رفت !!)).
مؤ يد اين مطلب اين است كه آغاز اذان در نظر اهل تسنن ، بعد از واقعه جنگ احد بوده است .
ابو نعيم اصفهاني در كتاب ((حلية الا ولياء)) در شرح حال عمر بن عبدالعزيز به سند صحيح (365) از عبداللّه عميري روايت مي كند كه گفت : دختر عبداللّه بن زيد بر عمر بن عبدالعزيز وارد شد و گفت : من دختر عبداللّه بن زيد هستم كه جنگ بدر حضور داشت و در جنگ احد كشته شد.
عمر گفت : هر چه مي خواهي بگو، و آنچه مي خواست به وي عطا نمود.
مؤ لّف :
اگر چنانكه مي گويند عبداللّه بن زيد اذان را در رؤ يا ديده بود، دخترش ‍ نيز هنگام معرفي خود آن را به زبان مي راند.
ششم اينكه :
خداوند متعال كساني را كه ايمان آورده اند تهديد نموده است كه از خدا و پيغمبر جلو نيفتند و صداي خود را بلندتر از صداي پيغمبر ننمايند و مانند افراد ديگر با صداي بلند با حضرت سخن نگويند. و اعلام خطر نموده است كه اگر چنين كردند، اعمال شايسته آنها بكلي از ميان خواهد رفت ؛ چنانچه مي فرمايد:
((يا اَ يُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَي اللّهِ وَ رَسُولِهِ وَاتَّقُوا اللّهَ اِنَّ اللّهَ سَميعٌ عَليمٌ# يا اَ يُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَرْفَعُوا اَصْواتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبيّ وَلا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضِكُمْ لِبَعْضٍ اَنْ تَحْبَطَ اَعْمالُكُمْ وَ اَ نْتُم لا تَشْعُرُونَ))(366) ؛
يعني : ((اي كساني كه ايمان آورده ايد! (در هيچ كاري ) بر خدا و رسولِ، تقدّم نجوييد. و از خدا بترسيد كه (نافرماني نكنيد) كه خدا به گفتار شما شنوا (و به كردارتان ) داناست . اي اهل ايمان ! فوق صوت پيغمبر، صدا بلند نكنيد (با پيامبر با ادب سخن بگوييد) كه اعمال نيك شما (در اثر بي ادبي ) محو و نابود نشود و شما فهم نكنيد)).
علت نزول آيه شريفه فوق اين بود كه هيأ تي از سواران بني تميم به حضور پيغمبر رسيدند و از حضرتش خواستند تا يكي از آنها را برايشان امير گرداند. چنانچه بخاري (367) در تفسير آيه مي گويد: قبل از همه ابوبكر گفت : يا رسول اللّه ! ابن قعقاع بن معبد را برايشان امير قرار بده ! عمر هم بعد از حرف دوستش ، بي درنگ گفت : يا رسول اللّه ! اقرع بن حابس از بني مجاشع را بر اينان امير نما!
ابوبكر گفت : منظور تو مخالفت با من است و متعاقب آن ، كار هر دو به نزاع و دشمني كشيد وصداهايشان بلند گرديد، خداي عالم اين آيات محكم را به خاطر عجله آنها در نظر دادن و جلو افتادن بر پيغمبر و بلند نمودن صدايشان نسبت به صداي پيغمبر، نازل فرمود.
خداوند عموم اهل ايمان را با اين آيات ، مخاطب ساخته است تا همگي بدانند كه وظيفه آنها نسبت به خدا و پيغمبر چيست . اين آيات كه در سوره حجرات است تمام مردان و زنان با ايمان را از نظر دادن در مقابل پيغمبر و هر اقدامي پيش از آن حضرت را، بر حذر داشته است ؛ زيرا معناي ((از خدا و پيغمبر جلو نيفتيد)) اين است كه قبل از امر خداوند و اظهار پيغمبر، شما چيزي نگوييد تا خداوند آنچه را مي خواهد به زبان پيغمبرش جاري كند.
پيشنهاد كنندگان آن روز (ابوبكر و عمر) براي دخالت در امور مسلمانان براي خود حق و ارجي قائل بودند، ولي خداوند مؤ منين را متوجه اشتباه آنها - كه به نظرشان كار خوبي بود - نمود و ايشان را متنبه كرد كه پا را از حد گليم خويش فراتر نگذارند.
و اينكه فرمود: ((صدايتان را بالاتر از صداي پيغمبر قرار ندهيد)) نهي از سخن گفتن آنهاست كه مي خواستند به ديگران بفهمانند كه دخالتي در امور دارند، يا در پيش خدا و پيغمبر، داراي مقامي هستند؛ زيرا هر كس ‍ كه صدايش را بالاتر از صداي ديگري قرار مي دهد، خود را به طرز خاصي معتبرتر از او مي داند. و براي خود صلاحيت ويژه اي قائل است . واين مطلبي است كه براي هيچكس در حضور پيغمبر خدا - صلّي اللّه عليه وآله - جايز نيست .
هر كس كه در جمله : ((و از خدا بترسيد كه خداوند شنوا و داناست )) امعان نظر كند، و اين موضوع را به ياد آورد كه ((بترسيد از اينكه اعمالتان تباه شود و شما ندانيد)) چنانكه مي بايد، پي به حقيقت مطلب مي برد.
كسي كه مي داند خداوند آنچه را ابوبكر و عمر پيش از خدا و پيغمبر اظهار داشتند - كه مردي از بني تميم را امير قوم گرداند - تأ ييد نكرد، مي داند كه خدا و پيغمبرش ، نظر مردم را در تشريع احكام دين ، به طريق اولي نخواهند پذيرفت ، ولي اگر قوم ما بدانند!!
هفتم اينكه :
اذان و اقامه از جنس خود فرائض يوميه و نمازهاي پنجگانه است . منشأ آن نيز همان منشأ فرائض است . اين مطلب را كساني كه با طرز اداي الفاظ و معاني ، آشنايي دارند و از بكار بردن اسلوبهاي بزرگان و هدفهاي ايشان آگاهند، به خوبي مي دانند.
اذان و اقامه از بزرگترين شعائر الهي هستند كه اختصاص به ملت اسلام دارد؛ زيرا اسلام بعد از همه اديان آمده است و شعائر آن بر آنچه پيش از آن بوده است ، برتري دارد. بجاست كه اهل مطالعه و خردمندان ، با من در بند بند اذان و اقامه بينديشند و معاني بزرگ و بلند و اهداف عاليه حق و حقيقت را در آن با صراحت ، مورد تعمّق و دقت قرار دهند:
((اللّه اكبر، اشهد أ ن لااله الاّ اللّه ، اشهد انّ محمّداً رسول اللّه )) كه خود به بهترين وجه شنونده را به خدا و پيغمبر مي خواند و ذات مقدس آنها را مورد ستايش قرار مي دهد.
((حي علي الصلاة ؛ يعني : بشتابيد به سوي نماز)).
((حي علي الفلاح ؛ يعني : بشتابيد به سوي رستگاري )).
((حي علي خير العمل ؛ يعني : بشتابيد به سوي بهترين عمل )).
گوينده آن هميشه به ياد خدا هست و چيزي را مهمتر از خدا نمي داند.
اين يك دعوت زنده است - كه به قول بعضي از بزرگان - گويي از سراسر جهان آفرينش و عالم حيات ، صداي شنوايي و لبيك به گوش ‍ مي رسد. گويي انسان از لحظه اي كه صداي اذان به گوشش مي رسد، نماز را آغاز مي كند و از همان لحظه ، وارد عالم غيب مي شود.
ندايي كه زمين و آسمان را به هم مي پيوندد و تواضع مخلوق را با عظمت خالق درهم مي آميزد. و حقيقت ابدي را به خاطره هاي بشري ، در هر نوبت از نمازها مانند خبر جديدي ، باز مي گرداند. در پايان نيز مي گويد: اللّه اكبر، اللّه اكبر، لااله الاّ اللّه ، لااله الاّ اللّه !
اين همان دعوت اذان است كه مسلمانان را به نماز مي خواند. و همان دعوت زنده اي است كه گوياي حقيقت جاويدان است ، نه اينكه اشاره به آن كند. اين همان حقيقت بسيطه است كه در نهايت بساطت و راز شگفت آوري است كه در منتهاي شگفتي است ؛ زيرا اين دعوت ، حقايق را براي هميشه از تكرار بي نياز مي گرداند، حال آنكه حقايق در بين گرفتاريهاي دنياو عوارض فنا، نياز به تكرار دارد.
مسلمان از لحظه اي كه اذان را مي شنود مي داند كه او را به نماز دعوت مي كند؛ زيرا با اذان ، عظمت خدا را به ياد مي آورد و همين ياد خداست كه لب لباب نماز است !
اين اذان است كه دل شب را مي شكافد. گويي يكي از ظواهر زنده طبيعت است كه گوشها و ارواح را آماده لبيك گفتن مي كند. و پرندگان و درختان را به سكوت در برابر خود وامي دارد و آب و هوا را آرام مي كند و دنيا يكسره امنيت و اجابت خود را آشكار مي سازد...(368) .
به طور خلاصه ، آنچه مسلم است ، اذان و اقامه از چيزهايي است كه بشر قدرت آوردن آن را ندارد، ولو همگي دست به هم بدهند. پناه به خدا مي بريم اگر چنين واقعيت بزرگ ديني و آيات بالغه الهي را نسبت به بشر بدهند!!
هشتم اينكه :
تمام احاديث اهل تسنن راجع به آغاز اذان و اقامه ، متناقض با رواياتي است كه از ائمّه اهل بيت - عليهم السّلام - رسيده است . بديهي است كه وقتي مخالف با احاديث اهل بيت باشد؛ خواه رأ ي شخصي يا روايت آنها باشد، در نزد ما ارزشي ندارد.
در باب اذان و اقامه در كتاب ((وسائل الشيعه )) به سند صحيح از امام جعفر صادق - عليه السّلام - روايت شده است كه فرمود: جبرئيل بر پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - نازل شد و اذان را آورد، نخست جبرئيل اذان گفت ، سپس اقامه گفت ، آنگاه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - به علي - عليه السّلام - فرمود: بلال را صدا كن . وقتي بلال آمد پيغمبر اذان را به وي تعليم داد و امر فرمود كه به همان گونه اذان بگويد.
اين روايت را ثقة الاسلام كليني ، شيخ صدوق و شيخ طوسي - كه همگي در نهايت پاكي و تقوي بوده اند - نقل كرده اند. شهيد اول نيز در كتاب ((الذكري )) روايت نموده است كه امام صادق - عليه السّلام - قومي را كه پنداشته بودند، پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - اذان را از عبداللّه بن زيد انصاري گرفته است ، نكوهش نمود و فرمود: وحي الهي راجع به اذان به پيغمبر شما نازل شده است ، و شما پنداشته ايد پيغمبر آن را از عبداللّه بن زيد گرفته است ؟!
و از ابوالعلاء - به گفته سيره حلبيه - روايت است كه گفت : به محمد بن حنفيه (369) گفتم : ما حديث مي كنيم كه آغاز اذان به وسيله رؤ يايي بود كه مردي از انصار ديد. محمد بن حنفيه سخت برآشفت ، سپس گفت : شما آنچه را كه در دينتان و شريعت اسلام ، اصل بود ترك گفته ايد و پنداشته ايد به واسطه رؤ يايي بوده است كه مردي از انصار ديده ، كه محتمل صدق و كذب است ؟! و اي بسا كه خواب پريشان باشد.
من گفتم : حديث رؤ ياي عبداللّه بن زيد در ميان مردم (اهل سنت !) به حد استفاضه (370) رسيده است .محمدبن حنفيه گفت :به خدا قسم !اين مطلب باطل است ..)).
سفيان بن ليل گويد: بعد از آنكه حسن بن علي از كوفه به مدينه آمد، من به خدمتش رسيدم ، در حضور او راجع به اذان گفتگو شد. يكي از ما گفت : آغاز اذان به واسطه رؤ ياي عبداللّه بن زيد بوده است .
حسن بن علي به وي فرمود: مقام اذان بزرگتر از اين است ، جبرئيل اذان را دو به دو گفت و به پيغمبر ياد داد و يك بار، يك بار اقامه گفت و آن را به پيغمبر آموخت ...))(371) .
هارون بن سعد از زيد شهيد فرزند امام زين العابدين علي بن الحسين - عليهما السّلام - روايت مي كند كه پدرش امام حسين و آن حضرت از پدرش علي - عليه السّلام - روايت نموده است كه در شب معراج - كه پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - را سير آسماني دادند و به آسمانها بردند - اذان را به وي تعليم دادند و نماز بر وي واجب شد(372) . --------------------------- 25 - طلاق سوم (و آنچه عمر بعد از آن پديد آورد )

طلاق سومي كه زن مطلقه براي طلاق دهنده جز با محلل شرعي ، حلال نمي شود، سومين طلاقي است كه قبل از آن مرد دو بار به زن طلاق داده خود رجوع كرده باشد.
به اين معنا كه يك بار طلاق داده و رجوع نموده بار دوم طلاق داده و رجوع كرده است ، سپس براي سومين بار كه طلاق دهد، ديگر براي او حلال نخواهد شد مگر اينكه شخصي به عنوان ((محلّل )) با زن مطلقه همبستر شود. اين همان ((سه طلاقه )) معروف است كه زن براي شوهر حلال نمي شود مگر اينكه شوهر ديگري با وي تماس بگيرد. چنانكه در قرآن مجيد آمده است :
((اَلطَّلاقُ مَرَّتانِ فَاِمْساكٌ بِمَعْرُوفٍ اَوْ تَسْريحٌ بِاِحْسانٍ))(377) ؛
يعني : در طلاقي كه شوهر مي تواند رجوع كند، دو مرتبه است پس آنگاه كه طلاق داد يا رجوع و نگهداري زن نمايد به خوشي و سازگاري ، يا رها كند و خير انديشي كند)).
تا آنجا كه مي فرمايد: ((فَاِنْ طَلَّقَها فَلا تَحِلُّ لَهُ مِنْ بَعْدُ حَتّيَتَنْكِحَ زَوْجاً غَيْرَهُ))(378) ؛
يعني : ((اگر زن خود را طلاق سوم داد ديگر براي او حلال نيست تا شويي ديگر او را بگيرد)).
اينك ببينيم پيشوايان ادبيات عرب درباره الفاظ اين آيات شريفه چه گفته اند: زمخشري در تفسير كشاف ، مي گويد: ((طلاق )) به معناي ((رها كردن )) است ، مانند ((سلام )) كه به معناي ((تسليم )) است .
((مرتان )) يعني اين طلاق بايد دو بار و با فاصله باشد، نه بدون فاصله از اينكه فرمود: طلاق بايد دو بار باشد، منظور آوردن تثنيه نبوده است بلكه مي خواسته تكرار آن را بازگو كند؛ مانند ((ثمّ ارجع البصر كرّتين ؛ يعني : دو بار نگاه كرد، يكي بعد از ديگري )).
((فَاِمْساكٌ بِمَعْرُوفٍ اَوْ تَسريحٌ بِاِحْسانٍ؛ يعني : به شايستگي زنها را نگاه داريد يا به نيكي رها كنيد)) يعني : مردان مخير هستند اگر مي خواهند با زنان خود زندگي كنند، پس به خوبي آنها را نگاه دارند و گرنه به نحو شايسته اي ايشان را رها كنند تا سرنوشت خود را از سر گيرند.
برخي از فقهاء گفته اند: منظور از ((مرّتان )) اين است كه طلاق رجعي دو بار است ؛ يكي بعد از ديگري ؛ زيرا بعد از طلاق سوم ديگر رجوعي نيست ، ولي ((فَاِنْ طَلَّقها))؛ يعني : اگر براي بار سوم بعد از دو بار طلاق رجعي ، زن را طلاق داد، ديگر بدون محلّل و شوي ديگر، بر وي حلال نخواهد شد...
مؤ لّف :
معناي آيه شريفه كه به اذهان مي رسد همين است كه زمخشري دانشمند و مفسر بزرگ سنّي تشريح كرده است و تمام مفسران شيعه و سنّي نيز گفته اند. ممكن نيست گفتار خداوند كه مي فرمايد: ((فَاِنْ طَلَّقَها فَلا تَحِلُّ لَهُ مِنْ بَعْدُ)) شامل گفته كسي شود كه به همسرش مي گويد: ((اَنْتِ طالِقٌ ثلاثاً)). مگر اينكه پيش از آن ، دو بار با فاصله زنش را طلاق داده و بعد از هر كدام هم رجوع كرده باشد. چنانكه پوشيده نيست .
ولي عمر بن خطاب در ايام خلافتش ديد كه مردان پي در پي زنان خود را به لفظ واحد طلاق مي گويند، او هم خواست آنها را به عملشان مجازات كند تا مبتلا شوند به آنچه خود كرده اند. و از اين راه تنبيه و ادب شوند! روايات اهل تسنن در نسبت دادن اين بدعت به عمر صريح هستند.
از جمله طاووس يماني مي گويد: ابوالصهبا به ابن عباس گفت : مگر طلاق سوم در عصر پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - و ابوبكر يكسان نبود؟
ابن عباس گفت : آري ، چنين بود، ولي در زمان عمر، مردان همسرانشان را پي در پي (بدون فاصله ) طلاق مي دادند. عمر نيز اجازه داد كه آنها بدينگونه طلاق دهند(379) !
و نيز از ابن عباس به طرق متعدد - كه همگي صحيح است - روايت شده كه گفت : طلاق سوم در عصر پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - و ابوبكر و دو سال اول زمان خلافت عمر، يكسان بود، ولي عمر گفت : مردم درباره امري كه شوق زيادي به آن دارند، عجله مي كنند، خوب است ما هم آن را امضا كنيم و براي ايشان جايز بدانيم ! و بدينگونه (سه ) طلاق با يك لفظ (و بدون فاصله ) را براي آنها تجويز كرد(380) !
حاكم نيشابوري اين حديث را در مستدرك نقل كرده و گفته : به شرط شيخين صحيح است .
ذهبي نيز در تلخيص مستدرك ، با اعتراف به صحت آن ، با شرط شيخين آورده است (381) .
احمد حنبل نيز در مسند خود آن را آورده است (382) . سايرين هم در منابع معتبر خود نقل كرده اند(383) .
سيد رشيد رضا نيز در صفحه 210، جلد چهارم مجله ((المنار)) آن را از ابو داوود، نسائي ، حاكم و بيقهي نقل كرده . و سپس مي گويد: پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - بر خلاف آن قضاوت كرد؛ زيرا ابن عباس ‍ ((ركانه )) همسر خود را در يك مجلس سه طلاقه كرد و بعد سخت غمگين شد. سپس موضوع را از پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - پرسيد. حضرت فرمود: چگونه او را طلاق دادي ؟ گفت : سه طلاقه كردم ، فرمود: در يك مجلس ؟ گفت : آري . فرمود: ((اين يك طلاق است ، اگر مي خواهي رجوع كن ))(384) .
نسائي از مخرمة بن بكير از پدرش از محمود لبيد روايت كرده است كه به پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - خبر دادند مردي زنش را يكجا سه طلاقه كرده است ، حضرت برخاست و در حالي كه غضبناك بود فرمود: با بودن من با كتاب خدا بازي مي شود! در اين وقت مردي برخاست و گفت : يا رسول اللّه ! او را به قتل نرسانيم (385) .
وساير روايات معتبر و صريحي كه در اين خصوص رسيده است . به همين جهت مي بينيد علماي اسلام آن را به طور ارسال مسلم نقل مي كنند. از جمله استاد بزرگ ((خالد محمد خالد مصري )) معاصر، در كتاب : ((الديمقراطيه )) (يعني دمكراسي ) مي نويسد: عمر خطاب هر جا مصلحت مي ديد، نصوص مقدس ديني قرآن و سنت نبوي را ترك مي گفت !
مثلاً با اينكه قرآن سهمي از زكات را براي تأ ليف دلهاي افراد ضعيف الايمان (المؤ لفة قلوبهم ) قرار داده است و پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - و ابوبكر آن را مي پرداختند، ولي عمر گفت : ما از طرف اسلام چيزي به كسي نمي دهيم !!
و با اينكه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - و ابوبكر، فروختن كنيزان صاحب فرزند را مجاز مي دانند، ولي عمر آن را حرام مي كند! و با اينكه سه طلاق در يك مجلس - به حكم سنّت پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - - يك طلاق به حساب مي آيد، عمر سنت را ترك مي گويد و اجماع را از ميان مي برد(386) .
استاد ((دكتر معروف دواليبي )) در كتاب ((اصول الفقه ))(387) آنجا كه از سه طلاق عمر با يك لفظ سخن مي گويد مي نويسد: از جمله چيزهايي كه عمر - رضي اللّه عنه ! - به عنوان تغييرپذير بودن احكام به واسطه تغيير زمان ، پديد آورد! جاري ساختن طلاق با لفظ واحد است . با اينكه در زمان پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - و ابوبكر و مدتي از زمان خود عمر، اگر زني را به يك لفظ سه طلاقه مي كردند،يك طلاق حساب مي شد - چنانكه در خبر صحيح از ابن عباس رسيده است - عمر نيز گفت :مردم درباره چيزي كه سخت دوست مي دارند، شتاب مي كنند، من هم آن را براي آنان امضا مي كنم ، سپس آن را تثبيت كرد!!
سپس مي گويد: ابن قيم گفته است : ولي اميرالمؤ منين عمر(رض ) ديد كه مردم امر طلاق را كوچك مي شمارند و زياد اتفاق مي افتاد كه با لفظ واحد، زنان خود را سه طلاقه مي كردند، عمر هم ديد بايد آنها را به آنچه خود كرده اند، كيفر دهد، لذا آن را تثبيت نمود، تا وقتي آن را ملاحظه كردند، از طلاق دادن خودداري كنند. عمر ديد اين كار در آن عصر به صلاح آنهاست . ولي آنچه در زمان پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - و ابوبكر و اوايل خلافت خودش بود، براي آن ايام مناسب تر بود؛ چون در آن اوقات ، آنقدر طلاق نمي دادند!! و مردم از خداوند خوف داشتند.
تا آنجا كه مي گويد: اين از آن مواردي است كه با تغيير زمان ، فتوا نيز عوض مي شود(388) . صحابه نيز كه متوجه حسن سياست عمر و تأ ديب رعيت توسط وي شدند، آن را پذيرفتند(389) و به رأ ي كساني كه از آنها استفتا مي كردند، تصريح نمودند(390) .
سپس دواليبي مي گويد: ابن قيم ملاحظه زمان خود را نموده و بازگشت به همان حكمي نموده كه در عصر پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - بوده است ؛ زيرا زمان او تغيير كرده بود! و سه طلاقه كردن با لفظ واحد، فتح بابي گرديد براي حلال شمردن چيزي كه در عهد صحابه ممنوع و مسدود بود. و گفته است : اگر عقوبت ، بيش از عملي باشد كه شخص معاقب مرتكب شده است ، ترك آن ، نزد خدا و پيغمبر، بهتر است (391) .
و مي گويد : ابن تيميه گفته است : اگر عمر(رض ) مي ديد كه مسلمانان متوجه شده اند طلاقهايي كه مي دهند كار بيهوده اي است ، نظرش به همان وضع سه طلاقه زمان پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - برمي گشت و مي افزايد: آنچه ابن قيم و ابن تيميه به نظرشان رسيده است ، همان است كه امروز محاكم شرعي مصر انجام مي دهند. و بازگشت به همان وضعي نموده اند كه در عصر پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - بوده است ، تا بر وفق : ((قاعده تغيير احكام به تغيير زمان )) عمل شده باشد(392) !! --------------------------- 26 - نماز تراويح بدعت مشهور عمر!

از جمله مواردي كه عمر از پيش خود تشريع كرد و در مقابل نص ، اجتهاد نمود، دستور گزاردن ((نماز تراويح )) بود؛ زيرا نماز تراويح را پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - نياورد، و در زمان آن حضرت نيز نبود، در زمان ابوبكر هم سابقه نداشت . خداوند متعال ، اجتماع و مردم را براي اداي نماز مستحبي ، غير از نماز استسقا (نماز براي طلب باران كه بايد به طور دستجمعي و جماعت خواند) فرا نخوانده است .
فقط نمازهاي واجب است كه خداوند در پنج نوبت بدان دستور داده و خواندن آنها با جماعت ، مستحب است . و همچنين نماز طواف ، نماز عيد فطر و قربان ، نماز آيات و نماز ميت است كه مشروع مي باشد، به جماعت و به طور دستجمعي خوانده شود.
پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - شخصاً نمازهاي مستحبي ماه مبارك رمضان را بدون جماعت بجا مي آورد و مردم را تشويق مي كرد كه آن را به پاي دارند. مردم نيز به همان گونه كه پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - بجا مي آورد، انجام مي دادند.
در عصر ابوبكر نيز - تا سال سيزدهم هجرت كه از دنيا رفت - چنين بود(393) ؛ چون عمر بن خطاب به جاي وي نشست ، روزه ماه رمضان آن سال را بدون اينكه تغييري در آن پديد آورد، انجام داد. ولي در ماه رمضان سال چهارده ، با گروهي از صحابه به مسجد آمد و ديد كه مردم نمازهاي مستحبي بجا مي آورند؛ عده اي در حال قيام و برخي در حال سجود و جمعي در ركوع و گروهي نشسته اند. جماعتي هم تسبيح مي گويند و يا قرآن تلاوت مي كنند يا تكبير مي گويند يا سلام نماز مي دهند. عمر اين منظره را خوش نداشت و تصميم گرفت آن را به وضع بهتري در آورد. پس ((نماز تراويح ))(394) را براي آنها در اوايل شبهاي ماه رمضان تشريع كرد، و دستور داد همگي در آن شركت كنند!!
سپس همين را به تمام بلاد بخشنامه كرد. و در مدينه دو نفر گماشت تا امام جماعت در نماز تراويح باشند! يك نفر براي مردان و ديگري براي زنان . روايات در اين باره به حد تواتر رسيده است .
از جمله بخاري و مسلم در صحيح خود آورده اند كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود : (( هر كس نمازهاي مستحبي ماه رمضان را بجاي آورد ، گناهانش بخشوده مي شود. تا پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - زنده بود وضع چنين بود؛ يعني مردم مانند شخص پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله -، نماز مستحبي ماه رمضان را انجام مي دادند و تغييري نكرد. در زمان ابوبكر و اوايل خلافت عمر نيز چنين بود))(395) .
همچنين بخاري در كتاب ((تراويح )) در حديث صحيح از عبدالرحمن بن عبد قاري (396) ، روايت مي كند كه : ((در يكي از شبهاي ماه رمضان با عمر به مسجد رفتيم ، ديديم مردم دسته دسته و پراكنده هستند. تا آنجا كه گويد: عمر گفت : به نظر من اگر اينان به يك پيشنماز اقتدا مي كردند بهتر بود، سپس دستور داد ابي بن كعب ، پيشنماز ايشان باشد. شبي ديگر با وي به مسجد رفتيم ، ديديم مردم نمازهاي مستحبي را با جماعت مي گزارند. عمر گفت : اين بدعت خوبي است !...)).
علاّمه قسطلاني (397) وقتي به اين گفته عمر مي رسد كه گفت : ((اين بدعت خوبي است ))، مي گويد: اينكه آن را بدعت دانست ، به علت آن است كه پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - دستور نداد تا نمازهاي مستحبي ماه رمضان را به جماعت بخوانند. در زمان ابوبكر صديق (رض ) هم سابقه نداشت ، در اول شب هم نبود، و اين تعداد ركعات هم نداشت )) نظير آن را در كتاب ((تحفة الباري )) و غيره از شرحهاي صحيح بخاري آورده اند (ملاحظه فرماييد).
ابو وليد محمد بن شحنه در تاريخ خود (روضة المناظر) در حوادث سال 23 هجري آنجا كه از وفات عمر سخن مي گويد، مي نويسد: ((عمر نخستين كسي است كه از فروش كنيزان بچه دار نهي كرد؛ و نخستين كسي است كه دستور داد مردم در نماز ميت ، چهار تكبير بگويند. و نخستين كسي است كه دستور داد مردم نماز تراويح را به جماعت بخوانند!...)).
سيوطي نيز در ((تاريخ الخلفا)) به نقل ابو هلال عسكري (398) ، آنجا كه نخستين كارهاي عمر را مي شمارد، مي گويد: ((او نخستين كسي است كه ((اميرالمؤ منين )) خوانده شد! و نخستين كسي است كه دستور داد در ماه رمضان ، نماز تراويح را به جماعت برگزار كنند، و نخستين كسي است كه متعه را حرام كرد، و نخستين كسي است كه گفت : در نماز ميت ، بايد چهار تكبير گفت !...))
محمد بن سعد، در جلد سوم طبقات خود - كه از عمر نام مي برد - مي گويد: ((او نخستين كسي است كه دستور داد نمازهاي شبهاي رمضان (تراويح ) را به جماعت بگزارند و اين را به شهرها و كشورها هم بخشنامه كرد. و اين در ماه رمضان ، سال چهاردهم هجري بود. در مدينه دو نفر را تعيين كرد كه امام جماعت مردان و زنان باشند)).
ابن عبدالبر در استيعاب ، در شرح حال عمر مي نويسد: ((اوست كه ماه رمضان را با نماز مستحبي دستجمعي ، نوراني كرد!)).
مؤ لّف :
اينان - كه خدا از سر تقصيرات ما و ايشان بگذرد - چنين پنداشته اند كه عمر با نماز تراويحش آنچه را خدا و پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - از حكمت آن غافل بوده اند، تدارك نموده است ! در صورتي كه آنها سزاوارترند كه از حكمت خداوندي در قوانين و نظاماتش غافل باشند.
كافي است كه در رد به جماعت گزاردن نمازهاي مستحبي ماه رمضان ، بگوييم كه خداوند خواسته است تا بندگانش در دل شبها با وي خلوت كنند و در پيشگاه او گريه و زاري نمايند و با مناجات و راز و نياز با وي ، حوايج و گرفتاريهاي خود را عرضه بدارند و چشم به رحمت و اميد به مرحمت ذات اقدس او داشته باشند. و بدانند كه پناهگاهي جز او ندارند و نجات دهنده ايشان خداي مهربان است .
به همين جهت ، خداوند مستحبات را از قيد جماعت ، رها ساخته است تا بندگان بتوانند به تنهايي آن طور كه مي خواهند به خدا نزديك شوند. و در پيشگاه وي بنالند. و هر كس خواست به طور مستقل ، و هر كس ‍ مي خواهد آن را به نحو اضافه انجام دهد؛ چون اين بهترين كارهاست كه ممكن است انجام داد. چنانكه در روايات پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - آمده است ، ولي اگر به جماعت مربوط شود، ديگر اين نفع را نخواهد داشت و اين مزايا را از دست مي دهد.
به اين موضوع اضافه مي كنم كه : رها ساختن مستحبات از قيد جماعت و انجام آن به طور دستجمعي ، باعث مي شود كه خانه ها از بركت و شرافت نماز خواندن در آنها خالي نماند. و لذت و نشاط تربيتي آن محفوظ بماند تا از اين راه فرزندان به پيروي از پدران ، مادران و نياكان خود، راه دينداري و مسلماني را بياموزند تو آن را از نظر دور ندارند. و در دلها و عقلهايشان اثر بگذارد.
عبداللّه مسعود از پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - پرسيد: كدام يك بهتر است : نماز مستحبي در خانه ام يا در مسجد؟
پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: نمي بيني كه خانه من چقدر به مسجد نزديك است ، با اين وصف من دوست دارم كه نمازهايم را در خانه ام بخوانم ، مگر اينكه نمازهاي واجب باشد.
اين روايت را احمدبن حنبل ، ابن ماجه و ابن خزيمه در صحيح خود نقل كرده اند، چنانكه در باب : ترغيب در نمازهاي مستحبي ، از كاب ((الترغيب والترهيب )) ركن الدين عبدالعظيم بن عبدالقوي منذري ، آمده است .
و از زيد بن ثابت روايت شده است كه گفت : پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: ((اي مردم ! نمازهايتان را در خانه هاي خود بخوانيد؛ زيرا بهترين نماز مرد آن است كه در خانه اش خوانده شود مگر اينكه نماز واجبي باشد)).
اين روايت را نيز نسائي و ابن خزيمه در صحيح خود نقل كرده اند.
انس بن مالك مي گويد: پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: ((گرامي بدانيد خانه هايتان را به گزاردن بعضي از نمازهايتان )).
و نيز پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: ((مَثَلِ خانه اي كه نام خدا در آن برده مي شود و خانه اي كه نام خدا در آن برده نمي شود، مانند آدم زنده و مرده است !)).
اين روايت را بخاري و مسلم نقل كرده اند.
جابر بن عبداللّه انصاري گويد: پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: ((وقتي يكي از شما نمازش را در مسجد خواند، بايد بهره اي هم براي خانه اش بگذارد. خداوند هم نمازش را در خانه اش بهتر به حساب مي آورد)).
مسلم و ديگران اين را روايت كرده اند. ابن خزيمه نيز در صحيح خود به سلسله سند از ابو سعيد خدري نقل كرده است . روايات راجع به اين مطلب فراوان است و اين مختصر گنجايش آن را ندارد.
ولي خليفه مرد حزم و نظم بود ! و مي ديد كه نماز جماعت داراي شكل و فوايد اجتماعي بي شماري است و شعائر الهي به بهترين وجه در آن جلوه گر است .
اما بايد دانست كه شريعت اسلام ، خود متوجه اين موضوع بوده است . و نمازها را دو قسمت كرده ؛ واجبات را با جماعت مستحب نموده و مستحبات را براي جهت ديگر، منظور داشته است : ((وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤ مِنَةٍ اِذا قَضَي اللّهُ وَ رَسُولُهُ اَمْراً اَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ اَمْرِهِم ))(399) ؛
يعني : ((در كاري خدا و رسول ، حكم كنند، براي هيچ مرد و زن مؤ مني اختياري نيست (كه راءي خلافي اظهار كنند)). --------------------------- 27 - چهار تكبير در نماز بر اموات

پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - در نماز بر اموات ، پنج تكبير مي گفت ، ولي خليفه دوم ، به نظرش رسيد كه بايد چهار تكبير گفت ، پس ‍ مردم را واداشت كه در نماز ميّت ، چهار تكبير بگويند. گروهي از بزرگان اهل تسنن به اين معنا تصريح كرده اند؛ مانند سيوطي به نقل از ابو هلال عسكري در ((تاريخ الخلفا)) و ابن شحنه در حوادث سال 23 كتاب ((روضة المناظر)) كه در حاشيه كامل ابن اثير به طبع رسيده و ساير علماي متتبع .
آنچه در اين خصوص در كتاب ((الديمقراطية )) تأ ليف : استاد خالد محمد خالد مصري معاصر، آمده است - كه از آن در بحث زن سه طلاقه نام برديم - براي خواننده كافي است .
احمدبن حنبل از حديث زيدبن ارقم از عبدالا علي روايت مي كند كه گفت : در نماز ميت ، پشت سر زيدبن ارقم اقتدا كردم ، زيد پنج تكبير گفت . عبدالرحمن بن ابي ليلي برخاست و دست زيد را گرفت و گفت : فراموش كردي ؟ گفت : نه ! ولي من در پشت سر دوستم ابوالقاسم (پيغمبر اكرم ) نماز ميت گزاردم و حضرت پنج تكبير گفت ، من هم آن را هرگز ترك نمي كنم (400) .
مؤ لّف :
زيد بن ارقم بر جنازه سعد بن جبير؛ معروف به سعد بن حتبه (حتبه ؛ نام مادرش بوده است ) كه او نيز از صحابه بود، نماز گزارد و بر جنازه او نيز پنج تكبير گفت .
ابن حجر در ((اصابه )) در ترجمه سعد مزبور، آن را نقل كرده است . ابن قتيبه نيز در ((المعارف )) شرح حال ابو يوسف قاضي - كه نوه سعدبن حتبه بوده - آن را آورده است .
ونيز احمدبن حنبل از حديث حذيفه از طريق يحيي بن عبداللّه جابر، روايت مي كند كه گفت : در مدائن ، پشت سر عيسي ؛ غلام حذيفه بر جنازه اي نماز گزاردم و او پنج تكبير گفت . سپس رو كرد به جانب ما و گفت : اشتباه نكردم و فراموش ننمودم ، بلكه مانند آقايم و ولي نعمتم ؛ حذيفة بن يمان عمل كردم كه بر جنازه اي نماز گزارد و پنج تكبير گفت .
آنگاه نظر كرد به من و گفت : فراموش نكردم و اشتباه ننمودم ، بلكه مانند پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - تكبير گفتم (401) . --------------------------- 29 - عَوْل در فرائض و جهل عمر نسبت به آن

مسلمانان در جايز بودن ((عَوْل )) و عدم آن اختلاف نظر دارند. حقيقت ((عَوْل )) اين است كه تركه ميت از ميزان سهم صاحبان سهام و ورّاث ، نقصان پيدا كند؛ مانند دو خواهر، و شوهر؛ زيرا دو خواهر، دو سوم ( 23 ) مي برند و شوهر نصف ماترك .
ولي موضوع بر خليفه دوم مشتبه شد، و نفهميد كدام يك را خداوند مقدم داشته است تا آن را مقدم بدارد، و كدام مؤ خّر هستند تا او را مؤ خّر بدارد. پس حكم كرد كه نقيصه را بر همه نسبت به سهامشان توزيع كنند. و اين نهايت درجه عدالت او در اين مسئله بود كه مطلب بر وي مشتبه شد.
ولي ائمه اهل بيت - عليهم السّلام - و دانشمندان ايشان مي دانستند مقدم كيست و مؤ خر كدام است ، لذا مقدم را مقدم و مؤ خر را مؤ خر مي داشتند. و اهل بيت هم آشناترند كه در خانه چيست !
امام محمد باقر - عليه السّلام - مي فرمايد: اميرالمؤ منين علي - عليه السّلام - مي فرمود: ((خدايي كه عدد شنهاي بيابان را مي داند، مي داند كه سهام ارث بيش از شش قسم نخواهد بود، اگر مي دانستند علت آن چيست )).
مؤ لّف :
در زمان علي - عليه السّلام - هر چيزي را داراي شش جزء فرض ‍ مي كردند؛ هر جزيي هم شش يك بود. چنانكه امروز هر چيزي را 24 قيراط فرض مي كنند.
بنابراين ، منظور حضرت اين است كه اگر درست بينديشيد، خواهيد ديد كه سهام ارث ، از شش قسم تجاوز نمي كند. و چون در آن ننگريسته ايد، لذا از شش سهم تجاوز كرده ايد؛ زيرا چيزي بر شش قسم اضافه مي كنيد.
مثلاً: اگر براي ميت پدر، مادر، دو دختر و شوهر باقي بماند، دو سهم از شش سهم ، براي پدر و مادر است و چهار سهم براي دو دختر خواهد بود. و بدينگونه شش سهم تمام مي شود. ولي شما يكي را بر شش سهم اضافه مي كنيد و نصف را به شوهر مي دهيد و از اين راه ، سهام به هفت سهم و نصف ، بالغ مي گردد. و اين هم بر خداوند ممتنع است . و خدا هرگز چنين چيزي را فرض نمي كند.
ابن عباس مي گفت : هر كس مي خواهد در جنب حجر الا سود، با وي مباهله مي كنم كه خداوند در كتاب خود، دو نصف و يك سوم را ذكر نكرده است . و نيز گفت : سبحان اللّه ، آيا به نظر شما خدايي كه عدد شنهاي بيابان را مي داند، سهم مالي را دو نصف و يك ثلث قرار داده است ؟! وقتي دو نصف مال رفت ديگر چه محلي براي ثلث باقي مي ماند؟!!
گفتند: يا اباالعباس ! پس اين زيادت از كجا در فرائض ارث پديد آمد؟
ابن عباس گفت : وقتي عمر به كار فرائض رسيدگي كرد و قسمتي را به ورّاث داد، گفت : به خدا من نمي دانم كداميك از شما مقدم و كدام مؤ خر هستيد. چيزي را از اين بهتر نمي دانم كه اين مال را به همه شما بالسّويه تقسيم كنم .
ابن عباس گفت : به خدا قسم ! اگر آن كس را كه خدا مقدم داشته بود مقدم مي داشتيد و كساني را كه خدا مؤ خر داشته بود، مؤ خر مي داشتيد، چيزي از فرائض اضافه نمي آمد.
گفتند: كداميك را خدا مقدم و كدام را مؤ خر داشته است ؟
ابن عباس گفت : هر سهمي را كه خداوند براي هر صاحب فرضي قرار داده ، مقدم است ، و اما آنچه را مؤ خر داشته است ، هر سهمي است كه وقتي فرض آن زايل شد، جز مابقي چيزي براي او باقي نمي ماند. اين است آنچه خداوند آن را مؤ خر داشته است .
شوهر، صاحب سهمي است كه خداوند آن را مقدم داشته است و نصف ما ترك به او مي رسد، وقتي چيزي آمد كه اين نصف را از او زايل مي كند (مثلاً فرزند) سهم او بازگشت به ربع (يك چهارم ) مي كند كه ديگر چيزي آن را زايل نمي گرداند. زن و مادر نيز همين حكم را دارند.
و آن را كه مؤ خر داشته است ، سهم دختران و خواهران است كه نصف و دو سوم مي برند، وقتي فرائض ديگر آنها را از اين سهم محروم ساختند، آنچه مي ماند به آنها مي رسد.
پس وقتي كساني كه مقدم و آنها كه مؤ خر هستند گِرد آمدند، نخست آن را كه مقدم است جلو مي اندازند و حقش را به طور كامل به او مي دهند، و اگر چيزي باقي آمد، مال كسي است كه بايد مؤ خر باشد...
اين حديث را شهيد ثاني در ((الروضة البهيه )) (شرح لمعه دمشقيه ) نقل كرده است . و ما بخاطر فوايد مهمي كه در بر دارد، تمام آن را در اينجا آورديم .
حاكم نيشابوري (407) نيز از ابن عباس روايت مي كند كه گفت : نخستين كسي كه در فرائض ، قائل به ((عَوْل )) شد و از تمام سهام ، چيزي كم كرد و نسبت به كلّ سهم ، اضافه آورد، عمر بن خطاب بود. به خدا قسم ! اگر كسي را كه خدا مقدم داشته بود مقدم مي داشت ، و كسي را كه مؤ خر بود، مؤ خر مي داشت ، فرائض زيادتي و عول پيدا نمي كرد.
سپس گفت : هر سهم واجبي كه سهم ديگر، آن را از ميان نمي برد مقدم است ؛ مانند سهم شوهر و زن و مادر، و هر سهمي كه وقتي سهم ديگر آن را از ميان برد، جز آنچه مي ماند به وي نمي رسد، آن است كه خدا مؤ خر داشته است ؛ مانند خواهران و دختران .
پس وقتي همگي با هم اجتماع كردند، مقدم را پيش انداخته و سهم كامل را به او بدهند، اگر چيزي باقي ماند، تعلق به طبقه مؤ خر (بعدي ) دارد.
حاكم بعد از نقل اين حديث ، مي گويد: اين حديث با شرط مسلم صحيح است ، ولي بخاري و مسلم آن را روايت نكرده اند.
ذهبي آن را نقل كرده ولي صحيح ندانسته است . ما در پيرامون پاسخهاي موسي جار اللّه درباره ((عَول )) بحثهاي دقيقي داريم . (به كتاب ما ((اجوبة موسي جار اللّه )) مراجعه كنيد).
بنابر آنچه گذشت ، وقتي شوهر و مادر و دختران اجتماع كردند، بايد نخست سهم شوهر و مادر را داد و آنچه بر آنها فرض است يك ربع كامل (يك چهارم ) به شوهر و يك سدس كامل (يك ششم ) به مادر پرداخت شود. و باقي تركه را بايد علي السويه به دختران داد.
اگر دو خواهر با اينان اجتماع كنند، اصلاً چيزي نمي برند؛ زيرا سلسله مراتب ورّاث ، نزد ائمّه اهل بيت و فقهاي پيروان آنان ، سه طبقه هستند:
طبقه اول :
پدر، مادر و فرزند (پسر يا دختر) است . به تفصيلي كه در كتب فقهي آمده است .
طبقه دوم :
برادر، خواهر، جدّ و جدّه است . بنا بر تفصيلي كه در كتب فقه و حديث آمده است .
طبقه سوم :
عمو، عمه ، دايي و خاله . بنا به همان تفصيل كتب مربوطه فقه و حديث طائفه شيعه اماميه و پيروان خاندان نبوت - عليهم السّلام - .
بنابراين ، مادام كه يك نفر از طبقه اول وجود دارند، افراد طبقه بعدي ارث نمي برند به دليل آيه شريفه : ((وَ اُولُوا الاْ رْحامِ بَعْضُهُم اَوْلي بِبَعْضٍ في كِتابِ اللّهِ)).
اين مذهب ائمه عترت طاهره - عليهم السّلام - است كه خدا آنها را همتاي كتاب خود (قرآن ) قرار داد، تا روز رستاخيز كه هر دو با پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - گِرد آيند. علماي شيعه هم بر اين اصل اجماع دارند. بنابراين خواهران كه از طبقه بعدي هستند با وجود مادر، ارث نمي برند. واللّه تعالي اعلم . --------------------------- 31 - سهم مشترك ؛ معروف به حماريّه

خلاصه اين مطلب اين است كه زني فوت نمود و شوهر و مادري بجاي گذاشت . و دو برادر مادري و دو برادر پدري و مادري هم داشت . اين واقعه در عصر خليفه دوم بود. اين قضيه را دو بار به حضور او بردند. در نوبت اول عمر حكم كرد كه حق شوهر، يعني نصف تركه و حق مادر، يعني يك ششم ، و حق برادران مادري ، يك سوم ، براي هر كدام يك ششم را به آنها بدهند. و بدينگونه مال تمام شد، و حق برادران پدري و مادري را ساقط كرد!
در نوبت دوم ، خواست باز همينطور حكم كند، ولي يكي از دو برادر تني گفتند، فرض كن پدر ما الاغ بوده است ، ما را در ارث مادرمان شريك گردان . عمر هم ثلث (يك سوم ) مجموع تركه را ميان هر چهار برادر علي السويه تقسيم كرد.
مردي گفت : تو فلان موقع به اين دو، سهمي ندادي ؟!
عمر گفت : آن حكمي بود كه آن روز نموديم ، و اين حكمي است كه امروز مي كنيم !!(412) .
بيهقي و ابن ابي شيبه اين قضيه را در ((سنن )) خود نقل كرده اند. عبدالرزاق در كتاب جامع و كنز العمّال (413) وفاضل شرقاوي در حاشيه تحرير شيخ زكرياي انصاري ، آورده اند.
مؤ لف ((مجمع الانهر؛ شرح ملتقي الابهر)) نقل مي كند كه : عمر، نخست قائل به عدم تشريك برادران ابويني در ارث مورد بحث بود ولي بعد نظرش برگشت !
و مي گويد: علت وجود وي هم اين بود كه وقتي راجع به اين مسئله سؤ ال كردند، عمر نظر خود را گفت . يكي از پسران ابويني برخاست وگفت : يا اميرالمؤ منين ! اگر فرضاً پدر ما الاغ بوده ! آيا ما همگي از يك مادر نبوده ايم ؟
عمر لحظه اي سر به زير افكند وگفت : درست گفتي ، چون همه شما فرزندان يك مادر هستيد(414) ، سپس آنها را در ثلث شريك گردانيد)).
اين قضيه را به همين نحو احمد امين به طور اختصار در صفحه 285 در جلد اول ((فجر الاسلام )) نقل كرده است .
اين داستان ، معروف به فريضه حماريه (يا داستان الاغيه ) است . چون يكي از برادران ، به خليفه گفت : فرض كن پدرِ ما الاغ بوده است ! و ((حجريه )) و ((يميّه )) هم خوانده مي شود؛ زيرا برخي روايت كرده اند كه وي گفت : فرض كن پدر ما سنگي بوده كه در دريا انداخته شد. ((عمريه )) هم خوانده مي شود؛ زيرا عمر در اين قضيه دو قول مختلف دارد!!
((به مشتركه )) هم معروف است . محب الدين محمد مرتضي واسطي ، به همين مناسبت آن را در ((تاج العروس )) در مادّه ((شرك )) به تفصيل نقل كرده است .
اين مسئله از مسائل معروف ميان فقهاي چهار مذهب است . و آراي آنان در اين باره مختلف است ؛ ابو حنيفه ، احمد حنبل ، زفر و ابن ابي ليلي به رأ ي اول عمر فتوا مي دهند كه برادران پدري و مادري از بردن ارث محروم هستند! ولي شافعي و مالك به فتواي دوم عمر توجه نموده اند و آنها را در ثلث شريك مي دانند!
اما ائمّه اهل بيت - عليهم السّلام - و شيعيان آنان - چنانكه قبلاً گفتيم - ورثه را در سه طبقه تعيين كرده اند و با وجود طبقه قبلي ، طبقه بعد، ارث نمي برند. نزد شيعه ((مادر)) جزء طبقه اول است ، به خلاف خواهران و برادران كه از طبقه دوم هستند.
بنابراين حكم اين مسئله در نظر شيعه اين است كه نصف ماترك به شوهر مي رسد و باقي را مادر مي برد، و با وجود مادر، برادران ؛ چه مادري و چه ابويني ، مطلقاً ارث نمي برند. --------------------------- 33 - ارث بردن دايي از خواهرزاده

سعيد بن منصور در سنن خود روايت مي كند كه مردي خواهري داشت كه در زمان جاهليت به اسارت رفته بود، سپس او را پيدا كرد و ديد كه داراي پسري است ، ولي معلوم نيست پدر اين پسر كيست . برادر، خواهر را خريد و آزاد كرد. پسر خواهر ثروتي به چنگ آورد و سپس مُرد. نزد عبداللّه بن مسعود آمدند و حكم مسئله را پرسيدند.
ابن مسعود به برادر زن گفت : نزد عمر برو و مسئله را از او بپرس ، سپس ‍ برگرد و به من بگو كه او در پاسخ چه گفته است .
برادر آمد و جريان را به اطلاع عمر رسانيد. عمر گفت : من تو را جزء خويشان نزديك خواهر زاده ات نمي بينم ، و از او سهمي نمي بري ، به همين جهت چيزي از آن مال را به او نداد.
آن مرد، برگشت وموضوع را به ابن مسعود اطلاع داد.ابن مسعود برخاست و به اتفاق آن مرد نزد عمر آمد، و پرسيد درباره اين مرد چگونه فتوا داده اي ؟
عمر گفت : او را نه از خويشان متوفّا مي دانم و نه صاحب سهم ، به همين علت وجهي براي ارث بردن به نظر نرسيد. اي عبداللّه تو چه نظر داري ؟
عبداللّه گفت : به نظر من او خويش متوفّا است ؛ زيرا دايي او و ولي نعمت اوست ؛ چون او را آزاد كرده است . به نظر من بايد به او ارث برسد.
عمر نيز حكم اول خود را باطل كرد و به وي ارث داد!!
اين قضيه را صاحب كنز العمال (418) نقل كرده است ، البته فتواي ابن مسعود در صورتي درست است كه مادر آن جوان ، قبل از او از دنيا رفته باشد(419) . --------------------------- 35 - ازدواج با زني كه شوهرش مفقود شده

دكتر دواليبي مي گويد: ... و همچنين عمر درباره زني كه شوهرش گم شده بود، قضاوت نمود كه بايد چهار سال صبر كند و پس از اتمام عده مي تواند شوهر نمايد هر چند مرگ شوهرش ثابت نشود. و اين بخاطر جلوگيري از بلا تكليف ماندن زن تا آخر عمر است .
سپس مي گويد : مالك بن انس اين را پذيرفته است ، بر خلاف حنفي ها و شافعي ها كه مي گويند: زن در عقد شوهر باقي خواهد ماند تا يقين به مرگ او پيدا كند و يا همدوره هاي شوهر بميرند؛ زيرا اصل نظري در اين مورد، اعتبار استمرار زنده بودن شوهر است تا موقعي كه دليلي بر انقطاع آن قائم شود.
و مي گويد: الاّ اينكه رأ ي عمر مناسب تر به اعتبار است ؛ زيرا در آن از زيان آشكاري كه متوجه زوجه مفقود مي شود، جلوگيري به عمل مي آيد. در اين رأ ي - بر خلاف ظواهر نصوص شريعت كه بقيه فقهاي اسلام تمسّك به آن نموده اند - زن براي ازدواج آزاد و رهاست .
و مي گويد: اين نيست مگر همان تغيير احكام به تبع احوال و زمان . و اين بخاطر موقعيت ويژه اي است كه بايد بخاطر زيان و دردسر، تن به آن داد. چنانكه پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: ((لا ضَرر وَ لا ضِرار؛ يعني : اسلام هيچگونه ضرر و زياني را نمي پذيرد)).
و قرآن مي فرمايد: ((ما جَعَلَ عَلَيْكُم فِي الدّينِ مِن حَرَجٍ))(425) ؛ يعني : خداوند در دين سختي قرار نداده است )).
اين در حقيقت تعطيل نصوص نيست ، بلكه به كار بستن آن در پرتو مصلحت و موقعيت است (426) ..
مؤ لّف :
ولي ما شيعه اماميه ،نصوصي از ائمّه عترت طاهره - عليهم السّلام - داريم كه در اين مورد، بر اصل نظري حاكم است ؛ زيرا اين نصوص ‍ صريح است در اينكه : شوهر مفقود شده وقتي جهل به خبر وي داشته باشيم ، و همسر او كسي را دارد كه نفقه اش را تقبّل كند، واجب است صبر كند تا از او خبري برسد، يا وفاتش ثابت گردد، و نظاير اينها.
ولي اگر كسي نباشد كه نفقه او را به عهده بگيرد، بايد به حاكم شرع مراجعه كند. و حاكم ، چهار سال از موقعي كه به وي مراجعه نموده ، در نقطه اي كه شوهر اين زن گم شده - اگر معلوم باشد - و گرنه در چهار جهت براي پيدا كردن او اقدام به تحقيق و جستجو مي كند. و در صورت يأ س ، خود حاكم زن را طلاق مي دهد يا به ولي و سرپرست او دستور مي دهد كه او را طلاق دهد. احتياط مقدم داشتن نظر سرپرست است ، اگر او امتناع ورزيد، حاكم - به مدلول اخبار صحيح - او را طلاق مي دهد.
اين طلاق نيز هنگامي صحيح خواهد بود كه مدت تحقيق و تفحص ، سپري شود و فرستادگان ، مأ يوسانه برگردند و اخبار بلانتيجه بماند. و بعد از آن ، چهار ماه و ده روز، عده وفات نگاهدارد، تا اينكه براي ديگري ازدواج با وي حلال باشد. با اين وصف اگر شوهر مفقود در عدّه پيدا شد و آمد، او مقدم است و مي تواند زن خود را در اختيار بگيرد، ولي اگر بعد از عده برسد، ديگر حقي بر او ندارد؛ خواه زن را شوهردار بيابد يا نه . اين مذهب شيعه اماميه در اين مورد است كه آنرا به تبع ائمّه طاهرين - عليهم السّلام - از دودمان پيامبر - صلّي اللّه عليه وآله - گرفته است . --------------------------- 37 - تيمّم در صورت نبودن آب (براي نماز و غيره واجب است )

در اين باره كافي است كه خواننده سوره مائده را به نظر آورد كه خداوند متعال مي فرمايد: ((اي كساني كه ايمان آورده ايد! وقتي براي نماز برخاستيد، صورتها و دستهايتان را تا مرفق بشوييد و سر و پاها را تا برآمدگي پا مسح كنيد، و اگر جنب باشيد خود را پاك كنيد (غسل كنيد) و چنانچه بيمار باشيد يا مسافر بوديد يا يكي از شما را قضاي حاجتي دست داده يا با زنان تماس حاصل كرده ايد و دسترسي به آب پيدا نكرديد، با خاك پاك تيمّم نماييد و صورتها و دستهاي خود را بدان مسح كنيد))(429) .
و در سوره نساء مي فرمايد: ((اي اهل ايمان ! در حال مستي به نماز نزديك نشويد تا بدانيد چه مي گوييد و با حال جنابت نيز، مگر اينكه رهگذر باشيد، تا اينكه غسل كنيد. و چنانچه بيمار بوديد يا مسافر يا براي يكي از شما قضاي حاجتي پيش آمد، يا با زنان تماس گرفته بوديد و آب نيافتيد، پس با خاك پاك ، تيمم كنيد و صورتها و دستهايتان را مسح نماييد. خداوند بخشنده و آمرزنده است ))(430) .
روايات صحيح نيز در اين باره فراوان است . و اين مسئله اجماع عند المسلمين است و غير از عمر بن خطاب ، مخالفي در اين باره نقل نشده است ! زيرا مشهور است (431) كه وي فتوا داده است : وقتي آب موجود نبود، نماز واجب ، ساقط است !! تا اينكه دسترسي به آب پيدا كنيد؟!!
بخاري و مسلم در صحيح خود (در باب تيمم ) از سعيد بن عبدالرحمن بن ابزي ، روايت نموده و او از پدرش نقل نموده كه : مردي نزد عمر آمد و گفت : من جنب شده ام و آب پيدا نكرده ام ؟
عمر گفت : نماز نخوان !
عمار ياسر حاضر بود وگفت : به ياد نمي آوري كه من و تو در لشكري به جنگ رفته بوديم ، هر دو جنب شديم و دسترسي به آب پيدا نكرديم ، تو نماز نخواندي ، اما من خود را خاك آلود كردم و نماز گزاردم . سپس ‍ پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: كافي است كه دستهايت را به زمين بزني و صورت و پشت دستهايت را مسح كني ؟
عمر گفت : اي عمار! از خدا بترس !
عمار گفت : اگر مي خواهي اين را نقل نمي كنم ؟!(432) .
عمر گفت : تو را به كاري كه در دست داشتي مي گماريم !
گفته اند: عبداللّه بن مسعود در اين مورد ميل به رأ ي عمر پيدا كرد؛ زيرا بخاري در صحيح (433) و ساير اصحاب سنن ، نقل كرده اند كه شقيق بن سلمه گفت : من نزد عبداللّه بن مسعود و ابو موسي اشعري بودم . ابو موسي به عبداللّه گفت : وقتي مكلّف جنب شد و آب پيدا نكرد چه كند؟
عبداللّه بن مسعود گفت : نماز نمي خواند تا دسترسي به آب پيدا كند.
ابو موسي گفت : پس گفته عمار را چه مي كني كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - به وي فرمود: كافي است كه دستهاي خود را به زمين بزني ...
عبداللّه بن مسعود گفت : نمي بيني كه عمر به اين قانع نشده است !!!
ابو موسي گفت : گفته عمار را رها كن ، با اين آيه چه مي كني ، سپس آيه سوره مائده را خواند.
راوي گويد: عبداللّه بن مسعود نفهميد كه ابوموسي چه گفت ...
مؤ لّف :
بدون شك ، عبداللّه بن مسعود در سخن خود با ابو موسي از عمر و رفيقش ابو موسي پرهيز مي كرد. واللّه اعلم . --------------------------- 39 - جابجا نمودن مقام ابراهيم

((مقام ابراهيم )) سنگي است كه حاجيان بعد از طواف ، طبق آيه شريفه : ((وَاتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ اِبْراهيمَ مُصَلّيً))(438) در آنجا نماز مي گزارند، حضرت ابراهيم و اسماعيل - عليهما السّلام - وقتي ساختمان خانه خدا را بنا كردند و بالا آوردند، پا روي آن سنگ گزاردند تا سنگ و گِل را بالا ببرند.
اين سنگ به كعبه چسبيده بود، ولي عرب بعد از حضرت ابراهيم و اسماعيل آن را در جاي كنوني قرار دادند. وقتي نبيّ اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - مبعوث گرديد و مكه فتح شد، آن را به همانگونه كه در زمان پدرانش حضرت ابراهيم و اسماعيل بود، به كعبه چسبانيد، اما هنگامي كه عمر روي كار آمد آن را در جاي كنوني (كه عرب جاهلي قرار داده بودند) نهاد. حال آنكه در زمان پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - و ابوبكر، به كعبه متصل بود.
در سال هفدهم هجري ، چنانكه در كامل ابن اثير و ديگر مورخان در حوادث اين سال آمده ، عمر با ضميمه كردن خانه هاي عده اي از مردم كه در اطراف مسجد الحرام بودند مسجد الحرام را توسعه داد. اين عده از فروش خانه هاي خود امتناع ورزيدند، ولي عمر آنها را خراب كرد و پول آن را در بيت المال نهاد تا بعداً آمدند و آن را گرفتند(439) . --------------------------- 41 - تصديق حاطب بن ابي بلتعه (ونهي پيغمبر (ص)ازبدگويي به وي )

بخاري در صحيح خود از ابو عوانه از حصين روايت مي كند كه گفت : ابو عبدالرحمن و حبان بن عطيه نزاع كردند. ابو عبدالرحمن به حبان گفت : من مي دانم چه چيزي دوست تو - يعني علي عليه السّلام - را واداشت كه دست به خونريزي بزند؟
حبان گفت : چه چيزي ؟
گفت : بخاطر سخني است كه از او شنيده ام .
حبان گفت : آن چيست ؟
ابو عبدالرحمن گفت : علي مي گويد: پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - من ، زبير و ابو مرثد را - كه همه سواره بوديم - فرستاد و فرمود: برويد تا به روضه حاج (ابو مسلمه گفت : ابو عوانه حاج گفت )(456) برسيد، در آنجا زني را خواهيد ديد كه از حاطب بن ابي بلتعه مكتوبي براي مشركين به همراه دارد، نامه را از او گرفته نزد من آوريد.
ما هم سواره حركت كرديم تا به همانجا كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرموده بود، به آن زن رسيديم ، ديديم كه او بر شتر سوار است .
حاطب در آن مكتوب به اهل مكه خبر داده بود كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - عازم مكه است . ما به زن گفتيم مكتوبي كه با خود داري كجاست ؟
زن گفت : با من نامه اي نيست . ما هم شترش را خوابانديم و اثاثش را جستجو كرديم و چيزي نيافتيم . همراهان من گفتند: نامه اي با او نيست .
علي - عليه السّلام - گفت : من گفتم : پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - دروغ نگفته است . سپس علي - عليه السّلام - سوگند ياد كرد كه يا آن را بيرون آورده تحويل ما بده يا برهنه ات مي كنم . زن هم دست برد به پايين خود و آن را از جايي كه پنهان كرده بود بيرون آورد(457) و به آنها تسليم كرد! و آنها نيز مكتوب را آورده و به پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - تسليم كردند.
عمر گفت : يا رسول اللّه ! اين مرد به خدا و پيغمبر و مؤ منين خيانت كرده است . اجازه بده گردنش را بزنم (458) .
پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: اي حاطب ! چه باعث شد كه اين كار را كردي ؟
حاطب گفت : يا رسول اللّه ! چرا من ، مؤ من به اللّه و به پيغمبر خدا نباشم ، من فقط خواستم بدين وسيله نزد مشركين دستي داشته باشم تا بتوانم از خانواده و كسانم دفاع كنم . ساير اصحاب هر كدام كسي را در مكه دارند كه از فاميل و مال خود دفاع كنند، ولي من كسي را ندارم .
پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: راست مي گويد. جز نيكي چيزي به وي نگوييد.
راوي گويد: باز عمر [ گستاخي نمود و ] گفت : يا رسول اللّه ! حاطب به خدا و پيغمبر و مؤ منين خيانت ورزيده است ، بگذار گردانش را بزنم ...(459) .
مؤ لّف :
واجب بود كه عمر بعد از خبر دادن پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - به راستگويي حاطب و نهي از بدگويي به وي ، ديگر چيزي نگويد(460) . --------------------------- 42 - گستاخي نسبت به فرمان پيغمبر (ص)

مالك بن انس و بزاز درباره ((لِقْحه ))(461) (به كسر لام ، بر وزن بِرْكه ) در كتاب ((حيات الحيوان )) از رسول خدا - صلّي اللّه عليه وآله - روايت مي كند كه : آن حضرت به امراي خود بخشنامه كرد كه : ((وقتي پيكي به سوي من مي فرستيد، خوشنام و خوش صورت باشد)).
وقتي عمر اين را شنيد، برخاست وگفت : نمي دانم چيزي بگويم يا ساكت شوم ؟ پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: بلكه بگو اي عمر!
عمر گفت : چطور ما را از تطيّر(462) نهي كردي ، ولي خود تطيّر زدي .
پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: ((من تطيّر نزدم بلكه طلب خير نمودم )). --------------------------- 44 - سرپيچي عمر از دستور پيغمبر (ص)

شيخ عرفا، محي الدين ابن عربي ، روايت كرده است (465) : هنگامي كه عمر اسلام آورد، پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - به او فرمود: ((اسلام خود را پنهان بدار)) ولي عمر امتناع ورزيد و آن را آشكار ساخت !
مؤ لّف :
آن روز حكمت اقتضاء مي نمود كه عمر مسلمان شدن خود را پنهان بدارد، و دعوت خدا و پيغمبر، جز در پنهاني انجام نمي گرفت ، ولي بي باكي عمر موجب شد كه رأ ي خود را صريحاً اظهار بدارد و لو در مقابل نص باشد! --------------------------- 45 - احكام روزه در آغاز اسلام

در آغاز تشريع فريضه صوم ، اين گونه بود كه وقتي شب فرا مي رسيد شخص صائم ، افطار مي كرد. خوردن ، آشاميدن و تماس با زن ، حلال و ساير مفطرات براي او مباح مي گرديد، تا اينكه نماز عشا را بخواند يا خوابش ببرد؛ وقتي نماز عشا را مي خواند يا خوابش مي برد، چيزهايي كه بر صائم حرام بود، بر وي حرام مي شد تا شب بعد.
لكن عمر شبي بعد از نماز عشا با همسرش نزديكي نمود، غسل كرد و بعد از كاري كه كرده بود نادم شد. پس نزد پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - آمد و گفت : يا رسول اللّه ! من از اين نفس خيانتگر از خدا و تو پوزش ‍ مي طلبم (466) . سپس جريان را اطلاع داد.
در اين هنگام ، برخي از مردان نيز برخاستند و اعتراف كردند كه آنها هم بعد از نماز عشا مانند عمر مرتكب عمل مباشرت شده اند. پس خداوند اين آيه شريفه را نازل فرمود:
((اُحِلَّ لَكُمْ لَيلَةَ الصِّيامِ الرَّفَثُ اِلي نِسائكُمْ هُنَّ لِباسٌ لَكُمْ وَ اَ نْتُم لِباسٌ لَهُنَّ عَلِمَ اللّهُ اَ نَّكُم كُنْتُمْ تَخْتانُونَ اَ نْفُسَكُمْ فَتابَ عَلَيْكُم وَ عَفي عَنْكُمْ فَالاْ نَ ب اشِرُوهُنَّ وَابْتَغُوا ما كَتَبَ اللّهُ لَكُم وَ كُلُوا وَاشْرَبُوا حَتّي يَتَبَيَّنَ لَكُمُ الخَيْطُ الاْ بْيَضُ مِنَ الخَيْطِ الاْ سْودِ مِنَ الْفَجْرِ ثُمَّ اَتِمُّوا الصِّيامَ اِلَي اللَّيْل ))(467) و(468) ؛
يعني : ((در شبهاي ماه رمضان ، براي شما نزديكي با زنانتان حلال گرديد. آنها به منزله لباس (عفت براي ) شما هستند و شما نيز به منزله لباس ‍ (عفاف براي ) آنها هستيد. خدا مي دانست كه شما به نفسهاي خود خيانت مي كنيد، پس شما را بخشيد و از شما درگذشت . پس هم اكنون (مي توانيد) با آنها تماس بگيريد و آنچه را خدا برايتان نوشته است طلب كنيد. و بخوريد و بنوشيد تا هنگامي كه خط سفيد شفق از خط سياهي شب ، براي شما آشكار شود، سپس روزه را تا شب ، به انجام رسانيد)).
آيه شريفه هر چند صريح است كه آنها بيش از يك بار به نفسهاي خود خيانت كردند، ولي همچنين تصريح مي كند كه خدا توبه آنها را پذيرفت و ايشان را بخشيد و فرصت بيشتر براي تمتع بردن از زنان خود به آنها داد. و آنچه را قبلاً منع كرده بود ، تخفيف بخشيد . سپاس خداي را بر بخشش ، آمرزش و سعه رحمتش ! --------------------------- 47 - نهي رسولخدا(ص)از قتل عباس و بني هاشم

ممانعت رسول خدا - صلّي اللّه عليه وآله - از كشتن عباس در روز جنگ ((بدر))، جاي ترديد نيست . اخبار در اين خصوص به حد تواتر رسيده است . كتب صحاح هم مملو از آن است . مورخان و سيره نويساني كه از جنگ بدر سخن گفته اند نيز، همگي تصريح كرده اند كه پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - در آن روز، از كشتن عموم بني هاشم جلوگيري نمود.
موضوع اين بود كه پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - در گرماگرم جنگ بدر، به اصحاب خود فرمود: من اطلاع دارم كه گروهي از بني هاشم و ديگران ، با بي ميلي به جنگ آمده اند. و آنها نيازي به جنگ ما نداشته اند. پس هر كس يكي از بني هاشم را ديد نبايد او را به قتل برساند. هر كس ابوالبختري بن هشام بن حارث بن اسد را ديد، نبايد او را بكشد، و هر كس عباس عموي مرا ديد نبايد او را به قتل برساند؛ زيرا او با بي ميلي آمده است .
راجع به ابوالبختري در ماجراي جنگ بدر و بعد از آن در البداية والنهاية (476) ابن كثير و غيره ؛ مانند سيره محمدبن اسحاق آمده است . علت اينكه پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - اجازه نداد ابوالبختري را به قتل برسانند، اين بود كه وي در نقض پيمان محاصره اقتصادي پيغمبر و مسلمين ، توسط مشركان مكه ، دست داشت . او پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - را اذيت نمي كرد و به حضرتش صدمه نرساند.
پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - نيز سعي داشت او زنده بماند تا توفيق هدايت و گرايش به اسلام را پيدا كند، ولي در بحبوحه جنگ ، مجذر بن زياد بلوي ، او را ديد و گفت : پيغمبر ما را از كشتن تو بر حذر داشته است . در آن لحظه همكاري كه با ابوالبختري از مكه خارج شده بود نيز با وي بود. ابوالبختري گفت : همكار من هم مشمول اين عفو هست .
مجذر گفت : نه به خدا ما دست از همكارت بر نمي داريم . پيغمبر فقط درباره تو به ما امر (و سفارش ) كرده است .
ابوالبختري گفت : پس من و او و همه قريش كشته خواهيم شد، تا زنان مكه نگويند دوستم را بخاطر زنده ماندن خودم رها كردم .
به دنبال آن ، طرفين به نبرد پرداختند و مجذر او را كشت . سپس نزد پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - آمد و گفت : به خدايي كه تو را به حقّ پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - نموده است ، سعي كردم كشته نشود و او را زنده نزد شما بياورم ، ولي او امتناع ورزيد وخواست مرا بكشد، من هم او را كشتم .
ملاحظه مي كنيد كه پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - از قتل بني هاشم به طور عموم نهي كرده است ، سپس قتل عباس عمويش را با تأ كيد و بخصوص ، ممنوع ساخت . وقتي عباس اسير شد، پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - شب را بيدار بود وخواب به چشمش نمي رفت . اصحاب به حضرت گفتند: يا رسول اللّه ! چرا خوابتان نمي برد؟ فرمود: از صداي ناله عموي عباس - كه در بند است - خوابم نمي برد.
اصحاب برخاستند و عباس را از بند آزاد كردند، پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - هم خوابيد
يحيي بن ابي كثير روايت كرده است كه در روز جنگ بدر، هفتاد تن از مشركان اسير شدند، يكي از اسيران ((عباس )) عموي پيغمبر بود. عمر بن خطاب متصدي بند نمودن عباس شد.
عباس گفت : اي عمر! به خدا! آنچه تو را واداشت كه مرا بند كني ، آن سيلي است كه در دفاع از پيغمبر به تو زدم . راوي گويد: پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - صداي ناله عباس را مي شنيد و خوابش نمي برد.
عرض كردند: يا رسول اللّه ! چرا خوابت نمي برد.
فرمود: چگونه خوابم ببرد در حالي كه صداي ناله عمويم را مي شنوم . انصار هم عباس را از بند در آوردند...(477) .
عموم مهاجرين و انصار مي دانستند كه عباس ، نزد پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - چه جايگاهي دارد، و پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - تا چه حد در انديشه او و حفظ سلامتي است .
وقتي سخن ابو حذيفة بن عتبة بن ربيعة بن عبد شمس - كه در جنگ بدر ملتزم ركاب پيغمبر بود - به حضرت رسيد كه گفته بود: ((آيا پدران و برادران ما بايد كشته شوند و عباس را رها كنيم ؟ به خدا! اگر من او را ملاقات كنم ، دهانش را با شمشير درهم مي كوبم )).
پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - از اين سخن ، ناراحت شد و از عمر استمداد نمود و فرمود: اي ابو حفص (478) ! آيا بايد صورت عموي پيغمبر درهم خرد شود؟
عمر گفت : به خدا قسم ! اولين روزي بود كه پيغمبر مرا ((ابو حفص )) خواند(479) .
همين كه آتش جنگ فرو نشست ، و خداوند، پيغمبرش را پيروز گردانيد و هفتاد نفر از مشركان ، به قتل رسيدند و هفتاد نفر اسير شدند و آنها را دربند كرده ، نزد پيغمبر آوردند، عمر برخاست و با اصرار، كشتن آنها را تقاضا كرد و گفت : يا رسول اللّه ! اينان تو را تكذيب نمودند و از شهر مكه بيرون كردند و اينك به جنگ شما آمده اند، اجازه بده ما نزديكانمان را بكشيم . من فلاني را و علي ، برادرش عقيل را وحمزه برادرش عباس را به قتل برسانيم !
مؤ لّف :
سبحان اللّه ! نه عباس و نه عقيل ، پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - را تكذيب نكردند. و در كار اخراج پيغمبر دخالت نداشتند و آزاري به او نرساندند. بلكه اينان در محاصره شعب ابوطالب در كنار پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - بودند و در ناراحتي حضرتش شركت داشتند، و به گواهي پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - هر دو نيز با اكراه به جنگ بدر كشيده شده بودند.
در گرماگرم جنگ نيز رسول خدا - صلّي اللّه عليه وآله - از كشتن آنها ممانعت كرد. بنابراين چگونه آنها كه اسير شده بودند، كشته مي شدند. وقتي صداي ناله عباس خواب را از چشم پيغمبر بگيرد، چطور ممكن است آنها را كه اسير شده بودند، به قتل رسانيد. و چه چيزي آن را ايجاب مي كرد؛ زيرا عباس قبل از آن مسلمان بود، ولي اسلام خود را پوشيده مي داشت ، آن هم بخاطر حكمتي بود كه خدا و پيغمبر، رضايت داشتند، و صلاح او و امت اسلام ، در آن بود.
مفتي شافعي ((سيد احمد زيني دحلان )) آنجا كه از جنگ بدر و اسارت عباس سخن مي گويد(480) از مواهب ، چنين نقل مي كند: عباس - رضي اللّه عنه - به طوري كه اهل علم و تاريخ مي گويند از مدتها پيش اسلام آورده بود و مسلماني خود را مكتوم مي داشت ، و هر فتحي كه مسلمانان مي كردند او را شاد مي كرد.
پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - نيز وقتي در مكه بود او را از اسرار كار خود مطلع مي ساخت . وقتي پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - با قبايل عرب ، سخن مي گفت ، او نيز در كنار پيغمبر بود وعرب را تشويق مي كرد كه به ياري پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - بشتابند و از فرمانش سرپيچي نكنند. چنانكه درباره حضور وي در بيعت عقبه - كه از انصار گرفت - حضور يافت . تمام اينها دليل است بر اينكه وي مسلمان شده بود.
پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - شخصاً به وي دستور داده بود در مكه بماند تا اسرار و اخبار قريش را به او گزارش دهد. وقتي اهل مكه مردم را به جنگ پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرا خواندند او نتوانست خودداري كند. به همين جهت پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله -، در روز بدر، فرمود: هر كس عباس را ديد نبايد او را بكشد؛ زيرا او با كراهت آمده است .
اين معنا با گفته پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - منافات ندارد هنگامي كه از عموي خود، عباس فديه خواست و فرمود: ((وضع خود را روشن كن ، چون ظاهراً تو بر ضد ما بودي ))؛ زيرا در ظاهر به جنگ پيغمبر آمدن منافات با اين ندارد كه در باطن با بي ميلي آمده باشد. پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - هم ناچار براي تسكين دلهاي اصحاب ، با عباس مانند ساير اهل مكه رفتار نمود؛ چون در آن جنگ ، پدران ، فرزندان و برادران اصحاب كشته شده بودند و حضرت نمي خواست به آساني عباس را بپذيرد.
افزون بر اين ، عباس نزد قريش مال داشت و از آنان طلبكار بود. وخوف داشت كه اگر اسلام خود را آشكار سازد، آنها از ميان برود. و اين كار را هم به امر پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - مي كرد تا مأ مور رسول خدا - صلّي اللّه عليه وآله - در ميان قريش باشد.
پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - نيز مسلماني عمويش را براي صحابه آشكار نساخت . به همين جهت ، همين كه در فتح مكه خداوند نيروي اسلام را بر بت پرستان غالب گردانيد، عباس اسلام خود را آشكار ساخت . عباس اشتياق زيادي داشت كه به مدينه مهاجرت كند، ولي پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - او را سفارش مي كرد كه ماندن تو در مكه برايت بهتر است .
به روايتي به وي نوشت : در همانجا كه هستي بمان كه خداوند مهاجرت اصحاب را با تو ختم مي كند، همان طور كه من خاتم انبياء هستم .
همين طور هم بود؛ زيرا عباس ، از آخرين مهاجران بود؛ چون در ((ابواء)) به پيغمبر برخورد و از حركت پيغمبر اطلاع نداشت كه براي فتح مكه مي رود، و از همانجا با پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - به مكه برگشت .
حلبي ، سخنان صريحتري - در موارد ديگر - راجع به اسلام عباس و همسرش امّ الفضل دارد. طالبان به آن كتاب و ساير موارد و تصريح علما در اين مورد، مراجعه كنند. --------------------------- 49 - كشتن اسيران جنگ حنين

وقتي خداوند متعال بنده و فرستاده اش پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - را در روز حنين و جنگ قبايل ((هوازن )) پيروز گردانيد و فتحي آشكار نصيب او كرد، منادي پيغمبر اعلام نمود كه اسيران را نكشيد.
عمر خطاب از كنار يكي از اسيران به نام ((ابن اكوع )) - كه در بند بود - گذشت . اين مرد را قبيله هذيل در روز فتح مكه فرستاده بودند تا به نفع آنان جاسوسي كند و اخبار پيغمبر و اصحاب را آنچه مي شنود و مي بيند به آنان اطلاع دهد.
وقتي عمر او را ديد - چنانكه شيخ مفيد در ارشاد، مي نويسد - گفت : اين دشمن خدا ميان ما آمده بود تا جاسوسي كند، اينك كه اسير شده او را بكشيد. يكي از انصار هم گردن او را زد. وقتي اين خبر به پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - رسيد آنها را مورد ملامت قرار داد و فرمود: مگر من سفارش نكردم كه اسيران را نكشيد؟!
بعد از قتل اين مرد - به گفته شيخ مفيد در ارشاد - افراد ديگري را هم كشتند؛ مانند جميل بن معمر بن زهير. پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - خشمگين شد وبه دنبال انصار فرستاد و فرمود: چرا او را كشتيد؟ با اينكه نماينده من به شما اطلاع داد كه اسيران را نكشيد.
آنها هم عذر آوردند كه ما به گفته عمر او را كشتيم (490) . پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - روي خود را از عمر بگردانيد تا اينكه عمير بن وهب از وي شفاعت كرد و پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - او را بخشيد.
مؤ لّف :
از جمله كساني كه در حنين كشته شدند، زني از قبيله هوازن بود كه خالد وليد او را كشت . پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - از كشتن وي سخت ناراحت شد؛ زيرا حضرت ، بر وي گذشت و ديد كه مردم اجتماع كرده اند و او را نظاره مي كنند. به يكي از اصحاب فرمود: خالد را ملاقات كن و بگو پيغمبر تو را از كشتن بچه و زن و مزدور برحذر داشته است . اين را محمدبن اسحاق در سيره خود نقل كرده است .
احمد حنبل به نقل از ((البداية والنهاية )) در آخر غزوه حنين ، مي نويسد: ابو عمر عبدالملك بن عمرو و مغيرة بن عبدالرحمن از ابو الزناد روايت مي كند كه گفت : مرقع بن صيفي از جدّش رباح بن ربيع برادر حنظله كاتب نقل كرد كه چون پيغمبر از جنگي كه پيشقراول آن خالد وليد بود بازگشت ، رباح و همراهانش از كنار زني گذشتند كه پيشقراولان او را كشته بودند. سپس اجتماع نموده به تناسب اندام وي مي نگريستند، تا اينكه پيغمبر در حال سواره سر رسيد، مردم كنار رفتند تا پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - آن كشته را بنگرد. حضرت فرمود: اين زن نبايد كشته مي شد. سپس فرمود: خالد را پيدا كن و بگو بچه ها و مزدوران نبايد كشته شوند.
ابو داوود و نسايي و ابن ماجه اين روايت را در ضمن حديث مرقع بن صيفي نقل كرده اند. --------------------------- 50 - فرار از جنگ

براي افراد مسلمان در نكوهش فرار جنگ ، كافي است كه بگوييم : خداوند متعال به مؤ منين مي فرمايد: ((يا اَ يُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اِذا لَقيتُمُ الَّذينَ كَفَرُوا زَحْفاً فَلا تُوَلُّوهُمُ الاْ دْبارَ وَ مَنْ يُوَلِّهِمْ يَوْمَئذٍ دُبُرَهُ اِلاّ مُتَحَرِّفاً لِقتالٍ اَو مُتَحيّزاً اِلي فِئَةٍ فَقَدْ باءَ بِغَضَبٍ مِنَ اللّهِ وَ مَاءْواهُ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصيرُ))(491) ؛
يعني : ((اي كساني كه ايمان آورده ايد! چون كافران را ببنييد كه اجتماع كرده اند، پشت به آنها نكنيد. هر كس در آن روز، پشت به آنها كند، و جز بخاطر حمله ، روي بگرداند، يا به سوي گروهي ديگر برود مقرون به غضب شده و جاي او جهنم است كه سرانجامي بد دارد)).
اين نص صريح مطلق است (492) ، در آيه محكمي از آيات قرآن مجيد و فرقان عظيم ، ولي بعضي از صحابه در مقابل آن اجتهاد نمودند، نه در يك مورد بلكه در موارد متعدد، در موقع عمل ، انحراف حاصل كردند (به نمونه هايي از آن مي پردازيم ):
(الف )از جمله :
در روز جنگ احد بود كه ابن قمئه به مصعب بن عمير(رض ) حمله كرد و او را كشت ، و پنداشت كه پيغمبر است . ابن قمئه نزد قريش برگشت و مژده داد كه پيغمبر را كشته است ! مشركان نيز به يكديگر مژده مي دادند و مي گفتند: محمد كشته شد! محمد كشته شد! ابن قمئه او را كشت .
با اين خبر، دلهاي مسلمانان از جا كنده شد، و به كلي پراكنده شدند و با بي نظمي ، روي به فرار نهادند. چنانكه خداوند حكايت مي كند كه : ((هنگامي كه از كوه بالا مي رفتيد و به كسي اعتنا نمي كرديد و پيغمبر از دنبالتان شما را مي خواند و خدا سزايتان را به غمي روي غمي داد))(493) .
در آن روز پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - آنها را ندا مي داد و مي فرمود: ((بندگان خدا! بندگان خدا! بياييد. من پيغمبر هستم ، هر كس ‍ ثابت ماند بهشت از آنِ اوست )) با اين صدا و نظير آن ، آنان را مي خواند، با اينكه در آخر آنها قرار داشت ، ولي آنها طوري فرار مي كردند كه به كسي توجه نداشتند!
طبري و ابن اثير در تاريخ خود مي نويسند: فرار به وسيله گروهي از مسلمانان به پايان رسيد كه عثمان بن عفان و ديگران در ميان ايشان بودند، آنها به ((اعوص )) رفتند و سه روز در آنجا ماندند، سپس نزد پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - باز گشتند. وقتي پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - آنها را ديد فرمود: شما از جنگ روي برتافتيد!
فرار اين عده از جنگ و بازگشت سه روز بعد آنان و گفتار پيغمبر به ايشان ، در همه كتبي كه راجع به جنگ احد به تفصيل سخن گفته اند، آمده است .
و نيز طبري و ابن اثير در تاريخ خود آورده اند كه : انس بن نضر عموي انس بن مالك به عمر و طلحه و گروهي از مردان مهاجر برخورد، ديد دست از جنگ كشيده اند، پرسيد: چرا نمي جنگيد؟
گفتند: پيغمبر كشته شد.
پرسيد: بعد از پيغمبر چه مي كنيد؟ به همانگونه كه پيغمبر مُرد، شما هم بميريد.
سپس به دشمن حمله كرد و چندان پيكار نمود تا كشته شد. بعد از مرگش ‍ در بدن وي هفتاد جاي زخم يافتند، و جز خواهرش كسي او را نشناخت و او نيز برادرش را به وسيله انگشتان زيبايش شناخت !
مورخين مي نويسند: انس شنيد عده اي از مسلمانان كه عمر و طلحه در ميان آنها بودند، وقتي شنيدند كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - كشته شده است ، گفتند: اي كاش ! كسي از سوي ما نزد عبداللّه ابن ابي سلول (رئيس منافقين كه از اين جنگ روي برتافته بود - مترجم ) مي رفت و امان نامه اي از ابوسفيان - پيش از آنكه كشته شويم - براي ما مي گرفت !!
انس بن نضر گفت : اي مردم ! اگر راست باشد كه پيغمبر كشته شده است ، خداي محمّد كه كشته نشده ؟ به همان نيت كه محمّد جهاد مي كرد، جنگ كنيد. خدايا! من از گفته اينان از تو پوزش مي طلبم و از آنچه اينها كرده اند، بيزاري مي جويم ، سپس جنگيد تا به شهادت رسيد - رضوان اللّه عليه وبركاته - . اين داستان را نيز تمام مورخاني كه ماجراي جنگ احد را نوشته اند، آورده اند.
(ب ) از جمله :
در روز جنگ حنين بود كه مطابق آيه 25 از سوره توبه : ((اِذْ اَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ...)) (وتفسير آن ) ابوبكر لشكر اسلام را - كه دوازده هزار سرباز بود - چشم زد و شكست خوردند. در ميان كساني كه فرار كردند و پشت به جنگ نمودند به گفته بخاري (494) ونقل ابن كثير(495) عمر بن خطاب بود.
بخاري از ابو قتاده انصاري روايت مي كند كه در جنگ حنين ، مسلمانان و از جمله عمر بن خطاب ، گريختند. من به عمر گفتم : چرا فرار مي كنند. عمر گفت : كار خداست ...!
(ج ) از جمله :
در روز جنگ خيبر بود كه پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله -، ابوبكر را با لشكري براي فتح قلعه فرستاد، ابوبكر گريخت و برگشت !
اين حديث را حاكم نيشابوري در جلد سوم ، صفحه 27 كتاب خود، به همين نحو كه گفتيم نقل كرده است . سپس مي گويد: اين حديث با سند صحيح نقل شده است ، ولي بخاري و مسلم روايت نكرده اند!
ذهبي با تصريح به صحت آن در تلخيص مستدرك آورده است .واز جابربن عبداللّه انصاري در يك حديث طولاني - كه حاكم آن را نقل كرده و در مستدرك (496) آن را صحيح دانسته - روايت شده است كه پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود:
((فردا مردي را به سوي قلعه مي فرستم كه خدا و پيغمبر را دوست دارد، و خدا و پيغمبر هم او را دوست دارند و از جنگ روي برنمي تابد. و خداوند قلعه را به دست او بگشايد))(497) .
سربازان هر كدام اميد داشتند كه آن فاتح آن باشند. علي - عليه السّلام - در آن روز مبتلا به دردِ چشم بود. پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - به او فرمود: حركت كن .
علي - عليه السّلام - گفت : يا رسول اللّه ! جايي را نمي بينم .
پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - آب دهان مبارك خود را به چشم علي - عليه السّلام - كشيد و پرچم اسلام را به دستش داد. علي - عليه السّلام - عرض كرد: يا رسول اللّه ! به چه چيز جنگ كنم ! فرمود: به اينكه بگويند: ((اشهد ان لااله الاّ اللّه و اشهد انّ محمّداً رسول اللّه )) وقتي كه اين را گفتند، خون و مالشان از طرف من محترم است . مگر اينكه حق آن را ادا نكنند، حساب آنها هم با خداست . علي - عليه السّلام - به ملاقات يهوديان خيبر رفت و فتح كرد.
حاكم بعد از نقل اين حديث ، مي گويد: بخاري و مسلم در نقل حديث رايت ، اتفاق نظر دارند، ولي به اين سياق نقل نكرده اند. ذهبي نيز در تلخيص مستدرك ، همين را گفته است .
اياس بن سلمه گويد: پدرم حديث كرد و گفت : ما، در جنگ خيبر با پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - بوديم . پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - آب دهانش را به چشم علي - عليه السّلام - كشيد و دردِ آن برطرف شد. سپس پرچم (رايت ) را به دست او داد و به ميدان رفت . مرحب خيبري به جنگ او آمد و گفت :
((خيبريان مي دانند كه من مرحب هستم ، غرق در سلاحم ، و شجاعي مجرب هستم ، هنگامي كه آتش جنگ شعله ور مي شود))(498) .
علي - عليه السّلام - به مبارزه او شتافت و فرمود: (( من همانم كه مادرم مرا شير شرزه خوانده است ؛ مانند شير بيشه كه وحشتناك است . با شما پيكار سخت و سهمگين خواهم كرد))(499) .
سپس حمله كرد و با يك ضربت كاسه سر او را جدا ساخت و به قتل رسانيد و به دنبال آن ، فتح قلعه هاي خيبر ميسر شد.
حاكم نيشابوري اين حديث را در بحث جنگ خيبر آورده ، سپس گفته است : اين حديث با شرط مسلم صحيح است ، ولي بخاري و مسلم آن را بدين سياق نقل نكرده اند! ذهبي هم آن را صحيح دانسته و در تلخيص ‍ نقل كرده است .
(د) از جمله :
در جنگ ((سلسله )) در وادي رمل بود. اين جنگ هم مثل جنگ خيبر بود؛ زيرا نخست پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - ابوبكر را به ميدان فرستاد، ولي او با لشكر گريخت ، سپس عمر را فرستاد، او نيز با افراد تحت فرمانش فرار كرد، ولي بعد از آنها علي - عليه السّلام - را فرستاد و علي - عليه السّلام - با غنايم و اسيران برگشت . شيخ مفيد اين نبرد را به تفصيل در كتاب ((ارشاد)) نقل كرده است (مراجعه كنيد تا به حقيقت مطلب پي ببريد).
اين جنگ سلسله غير از جنگ ((ذات السلاسل )) است كه در سال هفتم هجرت به فرماندهي عمروبن عاص روي داد. در آن جنگ نيز ابوبكر، عمر و ابو عبيده جراح ، تحت فرماندهي عمرو بن عاص بودند، چنانكه عموم مورخان گفته اند.
ميان عمر خطاب و عمرو عاص از قديم شكر آب بود. حاكم نيشابوري در كتاب مغازي (500) به اسناد خود از عبداللّه بن بريده از پدرش نقل مي كند كه گفت : پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - عمرو عاص را به جنگ ذات السلاسل فرستاد كه ابوبكر و عمر در لشكر وي وي بودند. همين كه به ميدان جنگ رسيدند، عمرو عاص دستور داد كه آتش روشن نكنند. عمر خطاب در خشم فرو رفت و نزديك بود با وي گلاويز شود، ولي ابوبكر او را باز داشت و به وي فهماند كه چون عمروبن عاص آشنايي به جنگ داشته ، لذا پيغمبر او را فرمانده لشكر نموده است ، عمر هم از او دست برداشت .
حاكم بعد از نقل اين حديث ، مي گويد: اين حديث داراي اسناد صحيح است . ولي بخاري و مسلم آن را روايت نكرده اند! ذهبي نيز در تلخيص ‍ نقل كرده و تصريح به صحت آن نموده است .
تذكر لازم :
پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - در بزرگداشت علي - عليه السّلام - و برتري وي بر ساير صحابه كه داراي سوابق زياد در اسلام بودند، اسلوبهاي حكيمانه اي داشت كه متدبّران در سيرت مقدس وي ، به خوبي مي دانند؛ از جمله اينكه : هيچگاه علي - عليه السّلام - را تحت فرماندهي و فرومانروايي كسي قرار نداد؛ نه در جنگ و نه در صلح ، ولي اميراني بر ديگران گماشت . از جمله عمرو عاص را در جنگ ذات السّلاسل بر ابوبكر و عمر امير كرد، و هنگام رحلت - چنانكه در اوايل كتاب گفتيم - اسامة بن زيد را با توجه به جوان بودنش ، فرمانده سپاهي نمود كه پيرمردان و بزرگان مهاجر و انصار؛ امثال ابوبكر، عمر و ابو عبيده جرّاح در آن بودند. اين معنا امري مسلم است و در اخبار گذشتگان آمده است .
وقتي علي - عليه السّلام - را فرمانده سپاهي مي نمود، گروهي از سابقين در اسلام را تحت فرماندهي وي قرار مي داد، ولي هرگاه ديگران را امير مي كرد علي - عليه السّلام - را نزد خود نگاه مي داشت !
و هرگاه دو ستون را مأ مور نبردي مي نمود، يكي به فرماندهي علي - عليه السّلام - و ديگري به فرماندهي غير او و دستور مي داد هر جا گِرد آمدند، فرماندهي واحد از آنِ علي - عليه السّلام - باشد، ولي وقتي از هم جدا شدند هر يك فرمانده ستون خود باشد.
از حسن بصري راجع به علي - عليه السّلام - سؤ ال شد، گفت : چه بگويم درباره كسي كه چهار صفت مهم در او جمع بود،
اوّل :
امين دانستن او بر سوره برائت (چنانچه معروف است كه رسول خدا - صلّي اللّه عليه وآله - ابتدا ابوبكر را براي قرائت سوره برائت انتخاب نموده بود تا به مكه رفته و آن را قرائت كند. ابوبكر در بين راه بود كه رسول خدا - صلّي اللّه عليه وآله - از سوي پروردگار مأ مور شد تا علي - عليه السّلام - را موظف به اين كار نمايد. و علي - عليه السّلام - رفت وسوره برائت را از ابوبكر گرفت وخود اين مهم را به انجام رساند).
دوم :
هنگامي كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - به جنگ تبوك رفت و علي - عليه السّلام - را به جاي خود در مدينه گذاشت و فرمود: ((تو نسبت به من به منزله هارون نسبت به موسي هستي ، جز اينكه بعد از من پيغمبري نخواهد بود)). اگر چيزي غير از پيغمبري بود كه در علي - عليه السّلام - نبود، آن را هم مانند نبوت استثنا مي كرد.
سوم :
اين گفته پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - است كه فرمود: ((دو چيز سنگين در ميان شما مي گذارم : كتاب خدا و عترتم )).
چهارم :
اينكه هرگز پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - كسي را بر علي - عليه السّلام - امير نكرد، ولي امرايي را بر سايرين گماشت (501) .
در جنگ خيبر نيز پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله -، نخست ، ابوبكر و بعد عمر را امير كرد، ولي علي - عليه السّلام - با آنها نبود، امّا وقتي كه روز ديگر علي - عليه السّلام - امير لشكر شد، ابوبكر و عمر تحت فرماندهي وي بودند و قلعه هاي خيبر به دست وي فتح شد. والحمدللّه علي ذلك كلّه .
احمد حنبل (502) از حديث بريده روايت نموده است كه : پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله -، دو ستون نظامي را به يمن فرستاد. در رأ س يك ستون ((علي - عليه السّلام - )) فرمانده ستون ديگر ((خالدبن وليد)) بود. بعد فرمود: هر جا كه به هم رسيديد، فرمانده كلّ سپاه با علي - عليه السّلام - است . و هرگاه از هم جدا شديد هر كدام فرمانده سپاه خود باشد.
ما به قبيله بني زبيده برخورد نموديم و پيكار كرديم . مسلمانان بر مشركان آنجا فاتح شدند. پس از جمع آوري غنايم و اسيران ، ((علي )) - عليه السّلام - زني را از ميان اسيران براي خود برگزيد. بريده گويد: در اين خصوص خالد وليد نامه اي براي پيغمبر نوشت و توسط من فرستاد.
وقتي به حضور پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - رسيدم ونامه را تحويل دادم و آن را براي حضرت خواندند، ديدم پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - خشمگين شد. من عرض كردم يا رسول اللّه ! من تقصير ندارم شما مرا با مردي (خالد) فرستادي و دستور دادي كه از وي اطاعت كنم اينك به فرمان او نامه را براي شما آورده ام .
پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: ((به علي چيزي نگو؛ زيرا او از من است و من از اويم ، او بعد ازمن سرپرست شماست . او از من است ومن از اويم و او بعد از من سرپرست شماست )).
اين حديث را عده بي شماري از اصحاب سنن و مسانيد نقل كرده اند و ما در مراجعه 36 كتاب ((المراجعات )) نقل كرده ايم (مراجعه شود).
گاهي چنين مي شد كه پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - يكي از رجال اسلام را امير لشكر مي كرد، او مي رفت و بدون نتيجه باز مي گشت ، بعد علي - عليه السّلام - را به جاي او مي گماشت و اعزام مي داشت و او با فتح و پيروزي قطعي مراجعت مي كرد. از اين جا به خوبي معلوم مي شود كه جايگاه علي - عليه السّلام - چيست . اما اگر پيغمبر بار اول او را براي امير لشكر، تعيين مي فرمود، چنين حاصلي به دست نمي آمد.
و زماني هم شخصي را مأ مور كار مهمي مي نمود كه همه گردن مي كشيدند، خدا وحي مي فرستاد كه اين كار را جز تو يا كسي كه از تو باشد نمي تواند انجام دهد. چنانكه در خصوص ((سوره برائت )) اين كار انجام گرفت و علي - عليه السّلام - به جاي ابوبكر سوره برائت را گرفت و در روز حج بزرگ ، بر مشركان قرائت فرمود(503) . --------------------------- 52 - تجسّس عمر

خداوند متعال مي فرمايد: ((اي اهل ايمان ! دوري گزينيد از بسياري از گمانها؛ زيرا بعضي از گمانها گناه است . تجسّس و غيبت يكديگر ننماييد. آيا دوست داريد گوشت مرده برادرتان را بخوريد و ناراحت شويد؟ از خدا بترسيد كه خدا توبه را مي پذيرد و مهربان است ))(504) .
در حديث صحيح از رسول خدا - صلّي اللّه عليه وآله - آمده است كه : ((گمان بد مبريد؛ زيرا گمان بد از هر گفتاري ، دروغتر است ، تجسّس و جستجو نكنيد، گرانفروشي ننماييد و حسد نبريد، دشمني ايجاد نكنيد، كينه توزي ننماييد، با بندگان خدا برادر باشيد...!)).
ولي عمر در ايام خلافتش چنان ديد كه تجسس و جستجو در كار و خانه هاي مردم به نفع است و به صلاح دولت مي باشد، ازين رو شبها شبگردي مي كرد و روزها تجسّس مي نمود!
در يكي از شبها كه در كوچه هاي مدينه گشت مي زد، صداي آواز مردي را از درون خانه اش شنيد، ناگهان از ديوار بالا رفت ! و پايين آمد! و به نزد او رفت . عمر ديد زني و ظرفي از شراب نزد اوست . گفت : اي دشمن خدا! پنداشتي كه خداوند تو را با اين معصيت مي پوشاند؟
آن مرد گفت : درباره من شتاب مكن ! اگر من يك خطا كردم ، اما تو سه خطا نمودي !
اوّلاً: خداوند مي فرمايد: ((وَلاتَجَسَّسوا؛ يعني : جستجو نكنيد))، ولي تو تجسّس نمودي ! وثانياً: خداوند مي فرمايد: ((وَاءْتُوا الْبُيوتَ مِنْ اَبْوابِها؛ يعني : از درهاي خانه ها وارد خانه شويد))، ولي تو از ديوار بالا آمدي ! وثالثاً: مي فرمايد: ((اِذا دَخَلْتُم بُيُوتاً فَسَلِّمُوا عَلي اَهْلِها؛ يعني : وقتي وارد خانه ها شديد به اهل خانه سلام كنيد))، ولي تو سلام نكردي .
عمر گفت : آيا كار خوبي تا به حال انجام داده اي تا تو را مورد عفو قرار دهم ؟
گفت : آري . عمر هم او را بخشيد و از خانه خارج شد!(505) .
از سدي روايت است كه گويد: شبي عمربن خطاب به اتفاق عبداللّه مسعود از خانه خارج شد، نوري ديد و آن را دنبال كرد، تا وارد خانه شد. ديد چراغي در خانه است . به تنهايي وارد خانه شد و ابن مسعود را رها كرد. عمر ديد پيرمردي نشسته و شرابي در پيش دارد و زني براي او آواز مي خواند. مرد متوجه نشد تا اينكه عمر سر رسيد.
عمر گفت : منظره اي از اين وقيحتر نديده ام كه پيرمردي كه پايش لب گور و منتظر مرگ است ، چنين عملي داشته باشد.
پيرمرد سر برداشت و گفت : بله ، ولي كار تو زشت تر از عملي است كه از من ديدي ؛ زيرا تو جستجو نمودي و حال آنكه خداوند از جستجو منع كرده است و بدون اجازه وارد خانه شدي .
عمر گفت : راست گفتي ، سپس در حالي كه آستينش را به دندان گرفته بود و مي گريست از خانه بيرون رفت و گفت : مادر عمر به عزايش ‍ بنشيند!!
مدتي پيرمرد در مجلس عمر حضور نيافت ، ولي بعد آمد و تقريباً به طور پنهاني در گوشه اي از آخر مجلس نشست . عمر او را ديد و گفت : آن پيرمرد را بياوريد.
به او گفتند: خليفه تو را مي خواند. او برخاست و در حالي كه احتمال تأ ديب خود از جانب عمر را مي داد پيش آمد.
عمر گفت : نزديك بيا، چندان جلو آميد كه به نزديك وي رسيد. باز گفت نزديكتر تا گوش به گوش هم قرار گرفتند. عمر گفت : به خدا قسم آنچه را از تو ديدم به كسي حتي به ابن مسعود كه با من بود نگفتم (506) .
شعبي مي گويد : عمر مردي از ياران خود را گم كرد . به عبدالرحمن بن عوف گفت با من بيا تا به منزل فلاني برويم ببينيم آنجا نيست ؟ وقتي به خانه اش آمدند ديدند درب خانه اش باز است و او نشسته و همسرش در ظرف نوشيدني مي ريزد و به او مي نوشاند.
عمر به عبدالرحمن گفت : شرابخوري است كه او را از ما باز داشته است .
عبدالرحمن گفت : تو چه مي داني در ظرف چيست ؟
عمر گفت : مي ترسي كه كار من تجسّس باشد و ممنوع ؟
عبدالرحمن گفت : آري ، تجسس است .
عمر گفت : توبه اين كار چيست ؟
عبدالرحمن گفت : آنچه را از وي ديدي به كسي نگويي ...!!(507) .
مسور بن مخرمة از عبدالرحمن بن عوف روايت مي كند كه شبي وي با عمر بن خطاب در مدينه شبگردي مي كرد، در آن اثنا كه آنها مي گشتند، در خانه اي چراغي را روشن ديدند، به سراغ آن رفتند. وقتي نزديك شدند، ديدند درب بسته است و جماعتي در خانه صداهاي بلند و نامربوط دارند.
عمر دست عبدالرحمن را گرفت و گفت : اين خانه ربيعة بن اميّة است . و آنها هم اكنون شراب مي نوشند، چه بايد كرد؟
عبدالرحمن گفت : چنان مي بينم كه ما در جايي آمده ايم كه خدا منع كرده است ؛ زيرا تجسّس نموديم . عمر هم از آنجا رفت و آنها را به حال خود گذاشت !!(508) .
طاووس يماني مي گويد: عمر شبي بيرون رفت ، و از خانه اي گذشت كه جماعتي مشغول شرب خمر بودند. عمر صدا زد: فسق ، فسق ؟!
يكي از درون خانه صدا زد: خدا تو را از اين كار منع كرده است . عمر هم برگشت و آنها را به حال خود گذاشت !
ابو قلابه مي گويد: به عمر اطلاع دادند كه ابو محجن ثقفي با دوستانش در خانه اش مشغول ميگساري است . عمر آمد و وارد خانه او شد.
ابو محجن گفت : يا أ ميرالمؤ منين ! اين كار براي تو جايز نبود، چون خداوند تو را از تجسّس بر حذر داشته است .
عمر از زيد بن ثابت و عبدالرحمن بن ارقم سؤ ال كرد، آنها گفتند: يا اميرالمؤ منين ! او راست مي گويد. عمر هم خارج شد و او را رها كرد!(509) .
مؤ لف :
هر كس در رواياتي كه راجع به تجسّس عمر در كار و خانه مردم داشته ، دقت كند مي بيند كه عمر چقدر به اين كار اهميت مي داده و سعي در انجام آن داشته است .
عمر گمان مي كرده است كه حدود شرعي با خطا و اشتباه حاكم در راه اثبات آن ، بخشوده مي شود، به همين جهت ، حدي بر اين مجرمين صادر نكرد، بلكه به هيچكدام آنها آزاري نرساند! ما نمي دانيم چگونه خليفه راضي بود كه تجسّس او اثري جز جري ساختن مجرمين در جرمشان و سركشي بيشتر آن نداشته باشد؟ آن هم بعد از آنكه ديدند پيشواي ايشان درباره عمل آنها مسامحه نشان مي دهد!! --------------------------- 54 - تبديل و تغيير حد شرعي توسط عمر!

موضوع اين بود كه غلامان حاطب بن بلتعه در سرقت شتر ماده اي ، از مردي از قبيله مُرينه ، شركت داشتند. سارقين را نزد عمر آوردند و همگي اقرار كردند. عمر نيز به ((كثير بن صلت )) دستور داد دست آنها را قطع كند، ولي وقتي اين دستور را صادر كرد، پسر ارباب آنها عبدالرحمن بن حاطب را خواست و گفت : به خدا قسم ! اگر نه بخاطر اين بود كه شما از وجود اينان نفع مي بريد و به آنها گرسنگي مي دهيد، دستور مي دادم دستهاي آنها را قطع كنند. به خدا! اگر اين كار را نكردم ، در عوض ، غرامتي از تو مي گيرم كه تو را به درد آورد...(515) .
مؤ لّف :
شايد عمل عمر كه حد را از غلامان حاطب ، بر طرف ساخت ، علتي داشته باشد ؛ چون ممكن است اين سرقت از روي ناچاري باشد كه خداوند مي فرمايد: ((فَمَنِ اضْطُرَّ غَيْرَ باغٍ وَ لا عادٍ فَلا اِثْمَ عَليهِ(516) ؛ يعني : هر كس بدون سركشي و تجاوز، ناچار به كاري شود، گناهي بر او نيست )). و اينان براي سدّ جوع ، اين كار را كرده باشند.
ولي آنها اقرار به دزدي خود كردند و اين عمل بر آنها ثابت شد و نگفتند كه ضرورت آنها را ناچار به آن ساخته است . اگر فرضاً آنها دعوي آن را مي كردند، لازم بود كه حاكم از آنها دليلي براي اثبات مدّعاي خود بخواهد، ولي اين كار را از عمر نديديم جز اينكه مي بينيم عمر آنها را مورد محبت قرار داد، در حالي كه كار را بر پسر حاطب راجع به غرامت سخت گرفت . ما نمي دانيم عمر از كجا دانست كه خانواده حاطب آنها را به اين گرسنگي كشيده اند؟! --------------------------- 55 - عمر و اخذ ديه نامشروع !

گروهي از مردم يمن براي اختلافي كه داشتند، بر ابو خراش هذلي صحابي وارد شدند كه مردي شاعر بود. ابو خراش ، مشك خود را برداشت و شبانه رفت تا براي پذيرايي از آنها آب بياورد. مشك را پر از آب كرد و حركت نمود، ولي قبل از آنكه به آنها برسد، ماري او را گزيد. ناچار بسرعت آمد و آب را به آنها داد و گفت : گوسفندتان را طبخ كنيد و بخوريد و به آنها نگفت كه مار او را گزيده است .
آنها نيز گوسفند را طبخ كردند و خوردند، صبح هنگام ديدند ابو خراش ‍ در حال مرگ است . آنها نيز او را دفن كردند و رفتند. ابو خراش در حال جان دادن ضمن اشعاري ، موضوع را گفت كه شب گذشته مار او را گزيده است و از درد آن است كه از دنيا مي رود:
لقد اهلكت حيّة بطن وادٍ
علي الاخوان ساقاً ذات فضل
فما تركت عدواً بين بصري
الي صنعاء يطلبه بذهل
وقتي خبر مرگ او به عمر رسيد، سخت خشمگين شد وگفت :اگر نه اين بود كه مي ترسيدم سنت جاري شود، دستور مي دادم كه هيچ يمني را پذيرايي نكنند! و آن را به سراسر دنياي اسلام بخشنامه مي كردم ! سپس ‍ به حكمران خود در يمن نوشت كه آن چند نفر را كه بر ابوخراش وارد شدند دستگير كند و ديه وي را از آنها بگيرد، وآنها را براي جبران عملشان ، مورد مؤ اخذه وشكنجه قرار دهد!!(517) . --------------------------- 56 - اقامه حد زنايي كه ثابت نشد

محمد بن سعد(518) به سند معتبر روايت مي كند كه : پيكي نزد عمر آمد و تركش خود را سرازير كرد و صحيفه اي در آورد و به عمر داد. عمر آن را گرفت و به قرائت آن مشغول شد. اين صحيفه مشتمل بر چند شعر بود - كه از تجاوز مردي به نام ((جعده )) از قبيله ((سليم )) نسبت به زنان جواني از قبايل عرب كه آنها را نزد خود نگاه داشته بود تا بتواند از آنها كام بگيرد - حكايت مي كرد(519) .
وقتي عمر آن مكتوب را خواند، گفت : ((جعده )) را بياوريد. و چون آمد دستور داد او را در بند كنند، سپس صد تازيانه بزنند. آنگاه امر كرد مواظب باشند وي بر زني كه شوهرش در خانه نيست سر نزند.
مؤ لف :
علتي براي جاري ساختن حد به استناد اين اشعار وجود نداشت ؛ زيرا نه گوينده آن معلوم بود و نه فرستنده آن . علاوه چيزي جز سختگيري خليفه درباره جعده كه نسبت به زنان جوان قبايل بني سعد بن بكر و اسلم ، جهينه ، و غفار، از حد گذرانده بود، در بر نداشت .
در اين اشعار مي گويد: جعده آنها را مي خواست و باز داشت مي كرد تا بتواند از آنها كام بگيرد و به مرور كه نزد وي مي مانند حجب و حياشان فرو ريزد. اين مضمون اشعار است كه به جعده نسبت داده شده است ، و شرعاً هم ثابت نشده است . تازه اگر هم شرعاً ثابت شود، مجرد آن نوشته و شعر، موجب حد نمي گردد. بله بايد او را زير نظر گرفت و تعزير كرد. شايد خليفه خواسته بود چنين كند! ولي اين كجا وعملي كه در برابر زناي مغيرة بن شعبه نشان داد كجا؟(520) . --------------------------- 58 - شدت عمل نسبت به جبلة بن ايهم

موضوع از اين قرار بود كه پانصد نفر از سواران قبيله ((عك وجفنه )) در حالي كه قيافه عربي آنها آشكار و لباسهايشان با تارهاي طلا و نقره مليله (529) دوزي شده و ((جبله )) (پادشاه عرب زبان غساني اردن ) پيشاپيش آنها بود و تاجي مكلل (530) به گوهرهاي قيمتي مادرش ‍ ماريه ، به سر داشت ، وارد مدينه شدند و همگي اسلام آوردند.
مسلمانان نيز از اسلام آوردن اينان و مسلمان شدن افرادي كه در پشت سر، جزء پيروان آنها بودند، فوق العاده خوشحال شدند. جبله ، در موسم حج همان سال ، با پيروانش همراه خليفه به حج رفت . در همان حال كه جبله ، مشغول طواف بود، مردي از قبيله فزاره روي حوله اي كه او به خود پيچيده بود پا گذاشت و حوله باز شد. جبله يك سيلي به صورت او زد.
مرد فزاري شكايت به عمر برد و عمر حكم كرد كه يا جبله حاضر شود مرد فزاري هم يك سيلي به او بزند، يا او را از خود راضي كند. چندان كار را بر او سخت گرفت كه جبله از منصرف ساختن عمر و مرد فزاري مأ يوس شد.
شب هنگام جبله با همراهانش گريخت و روي به قسطنطنيه نهاد وعلي رغم فشار و سختگيري عمر، همگي مرتد شدند و مجدداً به كيش نصارا برگشتند. هرقل (هراكيلوس ) امپراطور روم نيز مقدم آنها را گرامي داشت و بيش از آنچه انتظار داشتند در رعايت حال و تجليل آنها كوشيد(531) . با اين وصف ((جبله )) به علت از دست دادن دين اسلام ، مي گريست ! و در اين باره گفته است :
يعني : ((اشراف بخاطر يك سيلي ، نصراني شدند. اگر من صبر كرده بودم ، از آن ضرري نمي ديدم آنچه مرا باز داشت ، لجبازي و نخوت من بود. بدان وسيله چشم سالمم را به كوري فروختم . كاش ! مادرم مرا نزاده بود و كاش ! من برمي گشتم به سوي حرفي كه عمر زد. كاش ! من ناراحتيهاي حجاز را تحمل مي كردم و در ميان قبيله ربيعة يا مضر، اسير بودم ))(532) .
مؤ لّف :
كاش ! خليفه اين امير عرب و همراهان او را نمي آزرد و به هر وسيله كه بود و در امكان داشت ، رضايت مرد فزاري را به دست مي آورد، ولي عمر كجا و اين كارها كجا!
او مي خواست در اولين لغزشي كه از جبله سر مي زد، بيني پر عزت او را به خاك بمالد و از اوج عزت ، به حضيض ذلت بكشاند. اين روش عمر با هر فرد با شخصيت و بزرگزادي بود. چنانكه افراد مطلع و متتبع در حالات او به خوبي اطلاع دارند و او را مي شناسند، چقدر فرق است بين معامله اي كه وي با مغيرة بن شعبه نمود و حد زناي محصنه را از او برطرف ساخت ، و برخوردي كه با خالدبن وليد (بزرگزاده قبيله بني مخزوم - مترجم ) داشت كه در آنجا اصرار ورزيد خالد را سنگسار كنند، و اگر ابوبكر مانع نبود، سنگسار شده بود. چنانكه قبلاً ذكر شد.
علت اين بود كه نيروي شخصي خالد و بزرگ شمردن خود ، باعث سختگيري عمر نسبت به او شد، همانطور كه شخصيت جبله و عزت نفس ‍ وي ايجاب كرد كه با او آن رفتار را داشته باشد. به عكس مغيرة بن شعبه ! زيرا او با همه سياستمداري و مكر و حيله اي كه داشت ، بيش از سايه اش ‍ در اختيار عمر بود، به طوري كه خود را از كفش او پست تر مي دانست ، به همين جهت او را با همه فسق و فجورش براي خود حفظ كرد و رها گذاشت .
سياست عمر اين افتضا را داشت كه نسبت به افراد با شخصيت ، مانند جبله و خالد، سختگيري نشان دهد. وگاهي اين سختگيري را نسبت به كسان آنها يا متعلقان شخص ، عملي مي ساخت تا آنها را خوار و ذليل كند. چنانكه با پسرش عبدالرحمن ، ام فروه خواهر ابوبكر، جعده سلمي ، ضبيع تميمي ، نصر بن حجاج ، ابو ذؤ يب پسر عمويش و ابو هريره بدبخت و امثال آنها چنين كرد.
عمر، توجه مخصوصي داشت كه خوردني ، نوشيدني ، مسكن و مركبش ، ساده و در برابر شهوات ، خويشتندار و نسبت به لذات ، امساك داشته باشد. و آنچه به دست مي آيد به مردم عطا كند و خود و خانواده اش ‍ چيزي از آن برندارد و به بيت المال بيفزايد و نسبت به حساب حكمرانان ، طريق حزم و احتياط را از دست ندهد.
و از اين قبيل اموري كه ملت را با خود راه مي برد؛ به طوري كه زبانها لال و دهانها بسته شد. هيچيك از عمال و مأ مورانش از سختگيري و شدت عمل وي سالم نماندند جز معاوية بن ابي سفيان ، با اينكه ميان آنها از لحاظ مشرب و سيرت ، تفاوت فراواني وجود داشت ؛ زيرا مي بينيم هيچگاه عمر از معاويه باز خواست نكرد و هرگز مورد مؤ اخذه اش قرار نداد، بلكه او را رها كرد كه هر چه مي خواهد انجام دهد. و به وي گفت : ((نه امري به تو مي كنم و نه از چيزي بر حذر مي دارم ))!(533) . هر كس عمر را شناخته است مي داند كه چرا نسبت به معاويه اين همه گذشت داشت !! --------------------------- 59 - خشونت نسبت به ابوهريره

عمر، ابوهريره را در سال 21 هجري به حكومت بحرين منصوب داشت . در سال 23 او را عزل كرد و به جاي وي ، عثمان بن ابي العاص ثقفي را گماشت . او اكتفا به عزل ابو هريره نكرد، بلكه ده هزار دينار از وي گرفت كه مي گفت از بيت المال دزديده است . و آن را تحويل صندوق دولت خود داد. داستان آن مشهور است .
ابن عبد ربّه اندلسي مالكي (534) آن را نقل كرده و مي گويد : ... سپس ‍ عمر ابوهريره را خواست و گفت : مي داني كه وقتي تو را به حكومت بحرين منصوب داشتم ، نعلين به پا نداشتي ؟ ولي بعد به من خبر دادند كه تو اسبهايي را به مبلغ 1600 دينار خريده اي .
ابوهريره گفت : اين اسبهايي است كه زاييده اند و عطايايي است كه به من داده اند.
عمر گفت : من براي تو حقوق قرار دادم كه زندگي تو از آن راه تأ مين شود، اين زيادي را بايد تحويل بدهي !
ابوهريره گفت : اين زيادي به تو نمي رسد.
گفت : چرا مي رسد، به خدا! پشتت را به درد مي آورم . سپس برخاست و چندان با تازيانه دستي خود ((دُرّه )) به وي زد كه بدنش را به خون آورد. آنگاه گفت : پولها را بياور.
ابوهريره گفت : آن را به حساب خدا منظور دار.
عمر گفت : اگر از راه حلال به دست آورده بودي و با ميل خود پرداخت مي كردي ،منظور مي داشتم ،ولي تو از نقطه دور((حجر))بحرين آمده اي ومي گويي : مردم اين اموال را براي تو مي آورده اند و مال خدا و مسلمانان نيست ؟! مادرت ((اميمه )) چون تو قاذوره اي را فقط براي چراندن الاغها زاييده است (535) .
سپس ابن عبد ربه مي گويد: در حديث ابوهريره است كه : وقتي عمر مرا از حكومت بحرين عزل كرد، گفت : اي دشمن خدا و دشمن كتاب خدا! اموال خدا را به سرقت بردي ؟ من گفتم : من دشمن خدا و كتاب او نيستم بلكه من دشمن دشمن تو هستم . و اموال خدا را هم به سرقت نبرده ام .
گفت : پس اين ده هزار دينار از كجا در نزد تو جمع شد؟
گفتم : اسبهايي است كه زاييده اند و هدايايي است كه برايم مي آوردند. و حقوقي است كه پس انداز كرده ام . ولي عمر آن را از من گرفت . وقتي نماز صبح خواندم براي اميرالمؤ منين (عمر) طلب مغفرت كردم ...
ابن ابي الحديد در آنجا كه قسمتي از روش عمر را نقل مي كند(536) آورده است . ابن سعد(537) از طريق محمدبن سيرين روايت مي كند كه ابوهريره گفت : عمر به من گفت : اي دشمن خدا و كتاب خدا! آيا مال خدا را به سرقت بردي ؟
ابن حجر عسقلاني نيز در شرح حال ابوهريره ، از كتاب ((اصابه )) نيز اين حديث را آورده است و مي گويد: عملي كه عمر نسبت به وي نشان داد در نظر عموم علما، بر خلاف حقيقت ثابتي است كه همه آن را قبول دارند. و از اينكه چندان ابو هريره را زد تا مالش را گرفت و عزلش كرد، نكوهش كرده است . --------------------------- 61 - سرسختي نسبت به خالد بن وليد

وقتي كه خالدبن وليد از جانب عمر حكومت ((قنسرين )) را به عهده داشت ، اشعث بن قيس ، نزد او رفت و خالد ده هزار درهم به وي داد. اين خبر به عمر خطاب - كه از همه چيز عمّالش آگاه بود - رسيد. پيكي را خواست و نامه اي به ابو عبيده جراح ، حكمران ((حمص )) نوشت كه خالد را روي يك پا قرار بده وپاي ديگرش را با عمامه اش ببند و در حضور كارمندان دولت و سران ملت ، سر او را برهنه كن و همچنان نگاهش دار تا بگويد كه اين پولها را از كجا آورده و به اشعث داده است .
اگر از مال خودش بوده است كه اسراف كرده و خدا مسرفين را دوست نمي دارد، و چنانچه از مال ملت بوده ، خيانت است و خداوند خائنان را دوست نمي دارد. او را در هر حال زير نظر بگير و كار او را به قلمرو خود ضميمه كن .
ابو عبيده به خالد نوشت تا نزد وي بيايد، وقتي خالد آمد، ابو عبيده مردم را گِرد آورد و در مسجد جامع به منبر رفت . پيك خليفه برخاست و از خالد پرسيد: اين پولها را از چه محلي به اشعث بن قيس داده اي ؟
خالد جوابي نداد.
ابو عبيده هم ساكت بود و چيزي نمي گفت . بلال برخاست و گفت : اميرالمؤ منين (عمر) به تو فلان دستور را داده است . سپس سر خالد را برهنه كرد و عمامه و عرقچين را از سرش برداشت . بعد او را بر سر پا نگاه داشت و پاي ديگرش را با عمامه اش بست ! و از وي پرسيد: از كجا اين پولها را به اشعث داده اي ؟ از مال خودت يا مال ملت ؟ خالد گفت : از مال خودم دادم .
سپس او را رها ساخت و عرقچين را به وي برگردانيد و با دست خود عمامه اش را بر سرش گذاشت و در آن حال مي گفت : امر واليان خود را اطاعت مي كنيم و مواليان خويش را احترام و خدمت مي نماييم !
خالد متحير بود و نمي دانست معزول است يا غير معزول ؛ زيرا ابو عبيده به احترام او به وي نگفت كه چه وضعي دارد. وقتي آمدن او به نزد عمر، به تأ خير افتاد، عمر پي برد كه آنچه پيش بيني مي نموده واقع شده است . پس نامه اي به خالد نوشت كه تو معزول هستي و كنار برو! و پس از آن ديگر تا خالد زنده بود سمتي به وي نداد(538) .
عباس محمود عقاد، اين قضيه را در كتاب ((عبقرية خالد))، صفحه 245 نقل كرده است . --------------------------- 62 - تبعيد ضبيع تميمي ومضروب ساختن او

مردي نزد عمر آمد و گفت : ضبيع تميمي ما را ملاقات كرد و از ما تفسير آياتي از قرآن را پرسيد و گفت : خداوندا! كاري كن كه من بتوانم قرآن را تفسير كنم .
روزي در اثنايي كه عمر نشسته بود و با مردم نهار مي خورد، ضبيع كه لباس و عمامه اي پوشيده بود، سر رسيد. او هم جلو آمد و با حضار غذا خورد تا فراغت يافت . سپس گفت : يااميرالمؤ منين ! معناي آيه : ((وَالذّارِياتِ ذَرْواً فَالْحامِلاتِ وِقْراً))(539) چيست ؟
عمر گفت : واي بر تو! تو هستي كه مي خواهي تفسير قرآن بداني ؟!
آنگاه او را برهنه كرد و چندان تازيانه زد كه عمامه از سرش افتاد. سپس ‍ ديد كه او موي سرش را بافته و به دو سوي آويخته است . به همين جهت گفت : به خدايي كه جان عمر در دست اوست ! اگر ديدم سرت را تراشيده اي سرت را از بدنت جدا مي كنم ؟!
سپس دستور داد او را در خانه اي حبس كنند. هر روز او را از خانه بيرون مي آورد و صد تازيانه مي زد !! و چون حالش خوب مي شد ، صد تاي ديگر مي زد!!! آنگاه او را سوار شتري كرد و روانه بصره نمود. و به فرماندار خود ابو موسي اشعري نوشت كه نشست و برخاست مردم را با وي ممنوع كند و به منبر برود وبه مردم اعلام كند كه : ضبيع طلب علم نموده ولي به آن نرسيده است ! ضبيع بدبخت ، بدينگونه ميان مردم و قوم خود پست و خوار شد تا بدرود حيات گفت . در صورتي كه قبلاً بزرگ قوم خود بود(540) . --------------------------- 63 - تبعيد نصر بن حجّاج

عبداللّه بن بريد مي گويد: در يكي از شبها كه عمر شبگردي مي نمود به درب خانه بسته اي رسيد كه زني در آن براي زنان ديگر آواز مي خواند و مي گفت :(541)
هل من سبيل الي خمر فاشربها
ام هل سبيل الي نصر بن حجّاج
يعني : ((آيا دسترسي به شرابي دارم كه آن را بنوشم يا راهي هست كه بتوانم به وصال نصربن حجاج برسم ؟)).
عمر گفت :تا زنده اي نه !فرداي آن روز نصربن حجاج را خواست .وقتي نصر آمد، ديد جواني خوش صورت ، مليح وفوق العاده زيباست .عمر دستور داد موي سرش را بتراشند. وقتي سرش را كوتاه كردند و پيشانيش آشكار گشت و بر زيبائيش افزوده شد،گفت :برو بقيه سرت را بتراش ،وقتي سر را تراشيد زيباتر شد.
گفت :پسر حجاج !زنان مدينه را با زيبايي خود،مفتون ساخته اي .در شهري كه من سكونت دارم تو نبايد مجاور باشي ! سپس به بصره تبعيدش ‍ كرد. نصر بن حجاج مدتي در بصره ماند،آنگاه نامه اي به عمر نوشت كه چند شعر نيز در آن بود.
نصر در اين اشعار به عمر اعتراض نموده كه گناه من چه بوده است كه بايد تبعيد شوم .اگر روزي زني در عشق من بي تاب شود، وپنهاني تمنايي از من داشته باشد - كه هر زني اين حالت را دارد - گناه من چيست ؟ گمان بدي به من بردي ، و بي جهت مرا از وطن آواره كردي ... و در آخر تقاضا كرده بود كه او را برگرداند.
وقتي نامه و شعر او به عمر رسيد گفت : تا من بر سر كار هستم نبايد برگردد. همين كه عمر به قتل رسيد، نصر بن حجاج سوار شد و به مدينه نزد كسانش باز گشت . --------------------------- 64 - تجاوز عمر از حد شرعي نسبت به پسرش

عبدالرحمن ؛ پسر عمر - كه به او ((ابوشحمه )) مي گفتند - در عصر حكومت عمرو عاص در مصر، در آن مملكت شراب خورد و موضوع علني شد. عمرو عاص كه والي بود، دستور داد سر او را تراشيدند و حد شرعي (هشتاد تازيانه ) در حضور برادرش عبداللّه به وي زدند. وقتي خبر به عمر رسيد به عمرو عاص نوشت كه عبايي به عبدالرحمن بپوشاند و او را سوار شتر برهنه اي نموده و هر چه زودتر روانه مدينه كند! ضمناً در نامه ، عمرو عاص را به درشتي ياد كرده بود.
عمرو عاص هم عبدالرحمن را به همان وضعي كه عمر دستور داده بود روانه مدينه كرد، و به عمر نوشت : من حد شرعي را بر وي جاري ساختم ، سرش را تراشيدم و در حياط خانه تازيانه زدم ، به خدايي كه بالاتر از او كسي نيست تا به او قسم بخورند، مصر، جايي است كه حدود شرعي را بر مسلمانان و غير مسلمانان ، جاري مي كنند. نامه را هم به وسيله عبداللّه عمر، براي او ارسال داشت .
عبداللّه با نامه و با برادرش عبدالرحمن در مدينه بر پدرشان وارد شدند در حالي كه او در حال بيماري بود و خود را در عبايي پيچيده و نمي توانست راه برود. عمر با درشتي عبدالرحمن را مخاطب ساخت و گفت : اي عبدالرحمن ! انجام دادي و انجام دادي ! سپس فرياد زد: تازيانه ! تازيانه !
عبدالرحمن بن عوف از وي شفاعت كرد و گفت : حد را كه بر وي جاري ساخته اند. عبداللّه هم گواهي داد كه حد را بر او جاري ساخته اند، ولي عمر توجه نكرد و شلاق را به دست گرفت و او را زير ضربات خود گرفت .
عمر در آن حال فرياد مي زد و مي گفت : من مريض هستم و به خدا تو قاتل من خواهي بود. چندان او را زد كه صداي فريادش در فضا پيچيد. سپس گفت : او را به زندان ببريد. و او يك ماه در زندان ماند و سپس ‍ جان باخت !
اين واقعه يكي از وقايع مشهور تاريخ اسلام است . مورخان آن را در شرح حال عمر و خصايص او نوشته اند. به شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، جلد سوم ، صفحه 123 چاپ مصر مراجعه كنيد. و در همان جلد، صفحه 127 است كه يكي از دوستان عمر مي گويد: وي يكي از پسرانش ‍ را به واسطه شراب خوردن ، حد زد كه از ضربت آن جان داد.
هر كس در تاريخ خود ((ابو شحمه ))(542) نام برده است ، موضوع شراب خوردن و حد عمر را نقل كرده است . ابن عبدالبر اين داستان را چنانكه مي بايد در ((استيعاب )) راجع به عبدالرحمن اكبر، برادر اين عبدالرحمن كه اوسط بوده و برادر ديگري هم داشته كه عبدالرحمن اصغر ناميده مي شده ، نقل كرده است .
دميري در ماده ((ديك )) حيات الحيوان مي نويسد: عمر پسرش عبيداللّه را حد شراب خواري زد. در آن حال عبيداللّه مي گفت : پدر مرا كشتي .
سپس مي گويد: آنچه در كتب تاريخ است اين است كه شرابخوار، پسر ديگرش ابو شحمه ((عبدالرحمن )) اوسط بوده است .
ابن جوزي در ((تاريخ عمر))، باب 77 از كتاب خود را به موضوع حد زدن عمر به پسرش درباره شراب خوردنش ، اختصاص داده است .
منظور ما اين است كه عمرو عاص والي مصر كه مورد وثوق عمر بود، به وي اطلاع داده بود كه در حضور عبداللّه ، عبدالرحمن را حد زده است . عبداللّه عمر هم در نظر پدر موثق ترين اولاد خطاب بود. بنابراين حد ديگري مورد نداشت .
اگر عمرو عاص با همه قسمهاي محكمي كه خورده بود،مورد اعتماد نبود، چگونه او را به حكومت مصر منصوب داشت كه بر احكام و حدود اسلامي و خون و مال و ناموس مسلمانان مسلط باشد؟! بعلاوه ، مريض ‍ را حد نمي زنند، و كسي را كه حد زده اند، نبايد زنداني نمود. مخصوصاً وقتي بيماري يا حبس براي او زيانبخش باشد، ولي چه بايد، عمر هميشه اصرار داشت كه رأ ي خود را بر مصلحت نص مقدم بدارد!(543) . --------------------------- 65 - قطع درخت حديبيه

اين درخت ((حديبيه )) همان درختي بود كه پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - از اصحاب خود در زير آن ((بيعت رضوان )) گرفت (544) . از نتايج آن بيعت اين بود كه خداوند فتح آشكاري را نصيب بنده و رسولش ‍ نمود و او را پيروز گردانيد.
پس از اين ماجرا، بعضي از مسلمانان كه از آنجا مي گذشتند، از باب تبرّك در زير آن درخت ، نماز مي گزاردند و خدا را شكر مي كردند كه به واسطه آن بيعت پر بركت ، ايشان را به آرزويشان نايل گردانيد (مكه فتح شد و مسلمين توانستند مراسم حجّ را بپاي دارند - مترجم ).
وقتي به عمر خبر رسيد كه مسلمانان در زير آن درخت نماز مي گزارند، دستور داد درخت را قطع كنند! و گفت : از اين به بعد هر كس را آوردند كه در زير آن درخت نماز گزارده ست ، مانند مرتد او را با شمشير به قتل مي رسانم !!(545) .
مؤ لّف :
سبحان اللّه ! اللّه اكبر! ديروز پيغمبر او را مأ مور قتل ((ذي الثديه )) مرتد مي كرد، ولي به احترام نماز گزاردنش ، امتناع مي ورزيد(546) ، ولي امروز شمشيرش را كشيده است تا هر كس از اهل ايمان كه در زير درخت رضوان ، نماز گذارده است ، به قتل رساند!!
عجب ! عجب ! چه كسي اين اختيار را به او داده بود كه خون نمازگزاران با اخلاص را در خصوص نماز گزاردن آنها بريزد؟ اين بذري بود كه درخت آن در نجد بزرگ شد و ثمر داد. نجدي كه پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: ((شاخ شيطان از آنجا بيرون مي آيد))(547) . فاروق ! از اين بذرپاشيها فراوان داشته است . چنانكه به حجرالا سود گفت : تو سنگ هستي ، نه سود و نه زيان داري . اگر نمي ديدم كه پيغمبر تو را مي بوسيد، تو را نمي بوسيدم !!!
اين سخن عمر را بعضي از نادانان به عنوان اصلي از اصول علمي پنداشته ااند، و بر مبناي آن بوسيدن قرآن و بزرگداشت ضريح پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - و ساير ضريحهاي مقدس را حرام دانستند! و بر خلاف دستور خداوند: ((ذلِكَ وَمَنْ يُعَظِّمْ حُرُماتِ اللّهِ فَهُوَ خَيْرٌ لَهُ عِنْدَ رَبِّهِ))(548) و ((ذلِكَ وَ مَنْ يُعَظِّمْ شَعائِرَ اللّهِ فَاِنَّها مِنْ تَقْوَي الْقُلُوبِ))(549) كه تعظيم و تجليل از شعائر ديني و نشانه هاي مذهبي را علامت ايمان وتقوا و پاكي دل دانسته است ، بسياري از اعمال مستحبّه را از دست دادند و خود را از انجام آن محروم ساختند.
آنها محبت به خدا را در حد قول شاعر هم قرار ندادند كه مي گويد:
و ما حبّ الديار شغفن قلبي
و لكن من سكن الديارا(550)
يعني : ((محبت خانه ها قلب مرا به خود مشغول نداشته بلكه محبت ساكن خانه هاست كه مرا مي كشاند)). --------------------------- 67 - روز نجوي

آن روز تمام خير از همه مردمي كه حضور داشتند، فوت شد، جز از علي - عليه السّلام - كه به همه خيرها رسيد. و نه فاروق و نه صديق ! و نه سايرين از افراد بشر، در آن شريك نبودند. اينك آيه نجوي را نقل مي كنيم و شما خوانندگان در آن دقت و تأ مّل نماييد: ((يا اَ يُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اِذا ناجَيْتُمُ الرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَينَ يَدَيْ نَجْواكُمْ صَدَقَةً ذلِكَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ اَطْهَرُ))(553) ؛
يعني : ((اي كساني كه ايمان آورده ايد هرگاه با پيغمبر در گوشي صحبت كرديد، پيش از رازگويي صدقه بدهيد، اين براي شما بهتر و پاكيزه تر است )).
به اجماع تمام مسلمانان جز علي - عليه السّلام - هيچكس به دستور اين آيه شريفه عمل نكرد، چنانكه در تفسير اين آيه در كشاف زمخشري ، تفسير طبري ، تفسير بزرگ ثعلبي ، مفاتيح الغيب رازي و ساير تفاسير اهل تسنن موجود است .
به اين روايت صحيح از ميان روايات معتبر كه حاكم جزء احاديث صحيح نقل كرده است (554) توجه كنيد كه از علي - عليه السّلام - روايت مي كند كه فرمود:
آيه اي در كتاب خدا هست كه قبل از من كسي به آن عمل نكرد و بعد از من نيز كسي به آن عمل نمي نمايد، و آن ((آيه نجوي )) است . يك دينار داشتم كه آن را به ده درهم فروختم و هر وقت مي خواستم مطلبي را درگوشي به پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - بگويم ، يك درهم آن را قبلاً در راه خدا صدقه مي دادم . سپس آيه مذكور به وسيله اين آيه شريفه نسخ گرديد:
((مگر بيم داريد كه پيش از راز گفتنتان صدقه دهيد، و چون اين كار را نكرديد، خداوند به شما بخشيد، نماز اقامه كنيد و زكات بدهيد و اطاعت خدا و رسول نماييد))(555) .
اين سرزنش ، عمر و غير او از ساير صحابه ، غير از علي - عليه السّلام - را در بر مي گيرد؛ زيرا از صدقه دادن قبل از راز گفتن با پيغمبر، بيم نداشت ، و مخالفتي نكرد كه نياز به توبه داشته باشد.
باز در اينجا فخر رازي از روي هواي نفس سخن گفته و حركات شيطاني از خود نشان داده است . او مي گويد: اين (آيه نجوي ) فقير را دلتنگ مي كند و او را اندوهناك مي سازد؛ زيرا او تمكّن ندارد كه صدقه بدهد! و ثروتمند را به وحشت مي اندازد؛ چون تكليفي را متوجه او مي كند و باعث سرزنش بعضي از مسلمانان نسبت به بعضي ديگر مي شود. براي اينكه عمل به آن موجب پراكندگي و وحشت مي گردد، و ترك عمل به آن ، باعث پيوند وهمبستگي مي شود. و آنچه باعث پيوند مي شود بهتر از آن است كه موجب وحشت گردد!
تا آخر هذياناتش كه معارض گفتار خداوند است كه فرمود: ((ذلِكَ خَيرٌ لَكُمْ وَ اَطْهَر)) و بر خلاف اين گفته ذات حق است كه فرمود: ((و چون نكرديد و خدا به شما بخشيد، نماز كنيد...))(556) .
بنابر آنچه فخر رازي گفته است بايد او معتقد شود كه مثلاً زكات و حج ، قلب فقير را به درد مي آورد و باعث اندوه او مي شود؛ چون نمي تواند آن را انجام دهد و باعث وحشت ثروتمند مي گردد براي اينكه تكليف را متوجه او مي كند... بلكه قياس او به علت ترجيح اتفاق بر اختلاف ، موجب ترك تمام اديان مي شود. پناه به خدا از آنچه باعث حجاب عقل و لغزش قول مي گردد، ((ولاحول ولاقوّة الاّ باللّه العليّ العظيم )). --------------------------- 69 - صدور اوامري كه مخالف شرع بود (و انصراف عمر بعد از پي بردن به فسادآن )

موارد آن بسيار است . در اينجا به پاره اي از آنها اشاره مي شود:
1 - محمدبن مخلد عطّار در كتاب ((فوائد)) مي نويسد(558) : عمر (رض ) حكم كرد زني را كه باردار بود سنگسار كنند. معاذبن جبل به وي ايراد گرفت و گفت : اگر قدرت بر اين زن داشته باشي قدرت بر بچه اي كه در شكم اوست نداري . عمر هم حكم خود را باطل كرد، وگفت : زنان عاجز هستند كه مانند ((معاذ)) بزايند. اگر معاذ نبود عمر به هلاكت رسيده بود!(559) .
2- حاكم يشابوري (560) از ابن عباس روايت مي كند كه زني باردار ديوانه اي را نزد عمر آوردند، عمر خواست او را سنگسار كند. علي - عليه السّلام - فرمود: ((نمي داني كه قلم تكليف از سه دسته برداشته شده است : (الف ) از ديوانه تا عاقل شود. (ب ) از بچه تا به تكليف برسد. (ج ) و از آدمي كه خواب است تا بيدار شود. عمر هم او را رها كرد)).مؤ لف :
اين داستان غير از داستان فوق است ؛ زيرا در داستان فوق ، زن ديوانه نبود، و عمر به عنوان حاكم بر وي قدرت داشت ، البته بعد از وضع حمل و اطمينان به نگاهداري بچه بعد از سنگسار كردن زن . اما بر اين زن ، به واسطه جنونش ، هيچگونه قدرتي نداشت .
قاضي القضات عبدالجبار معتزلي در كتاب ((المغني )) سخناني پيرامون سنگسار كردن زن باردار دارد كه ميان او و سيد مرتضي در كتاب ((الشافي )) محل بحث واقع شده است .ابن ابي الحديد سخنان هر دو را در شرح نهج البلاغه (561) آورده است .
3 - احمد حنبل (562) از ابو ضبيان جنبي از علي - عليه السّلام - روايت مي كند(563) : زني را كه زنا داده بود نزد عمر آوردند. او دستور داد تا سنگسارش كنند، ولي علي - عليه السّلام - آن زن را از دست آنها گرفت و آنها را عقب زد. مأ مورين نزد عمر برگشتند و گفتند: علي بن ابيطالب ما را برگردانيد.
عمر گفت : علي اين كار را نكرده جز بخاطر چيزي كه مي دانسته است . سپس به دنبال علي - عليه السّلام - فرستاد و او با حالي خشمگين آمد.
عمر گفت : چرا اينها را برگردانيدي ؟
علي - عليه السّلام - فرمود: مگر نشنيده اي كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: قلم تكليف از سه طبقه برداشته شده است : از آدمي كه خواب است تا بيدار شود، و از صغير تا كبير شود، و از مبتلاي به جنون تا عاقل گردد.
عمرگفت : اين را نمي دانم .
علي - عليه السّلام - فرمود: من نيز آنچه را تو دستور دادي نمي دانم ! عمر هم زن را سنگسار نكرد.
4 - ابن قيم در كتاب ((الطرق الحكيمة في السياسة الشرعية )) نقل مي كند كه زني را نزد عمربن خطاب آوردند و او اقرار به زنا كرد. عمر هم دستور داد او را سنگسار كنند. علي - عليه السّلام - فرمود: مهلت دهيد، شايد عذري داشته باشد كه حد را از وي برطرف كند. سپس علي - عليه السّلام - از وي پرسيد: چه چيز تو را به عمل زنا واداشت !
زن گفت : من همنشيني داشتم كه در شترانش آب و شير يافت مي شد، ولي در ميان شتران من آب و شير يافت نمي شد. من تشنه شدم ، از وي آب خواستم ولي او به من آب نداد وگفت : به شرطي به تو آب مي دهم كه خود را در اختيار من بگذاري ! من سه روز مقاومت ورزيدم ، وقتي تشنه شدم و گمان كردم كه روح از كالبدم جدا مي شود، خود را در اختيار او نهادم .
علي - عليه السّلام - فرمود: اللّه اكبر! ((فَمَنِ اضْطُرَّ غَيرَ باغٍ وَ لا عادٍ فَاِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحيمٌ(564) ؛ يعني : هر كس ناچار شود و نخواهد سركشي و تعدي كند، خداوند نسبت به او بخشنده و مهربان است )).
بيهقي در سنن از عبدالرحمن سلمي نقل مي كند(565) كه زني را نزد عمر آوردند كه تشنگي او را به ستوه آورده بود. از چوپاني آب خواست ، ولي چوپان به شرط كامجويي از وي ، حاضر شد به او آب بدهد. زن هم حاضر شد. عمر با مردم درباره سنگسار كردن وي مشورت نمود. علي - عليه السّلام - فرمود: اين زن ناچار به اين كار بوده است ، به نظر من بايد او را رها كرد، عمر هم او را رها كرد.
5 - ابن قيم (566) نقل مي كند كه : زن ديگري را نزد عمر آوردند كه زنا داده و اقرار كرده بود. اقرار خود را هم تكرار كرد و عمل زشت خود را تأ ييد نمود. علي - عليه السّلام - در آن موقع حاضر بود و فرمود: اين زن به قدري اين عمل را آسان گرفته است كه مثل كسي مي ماند كه نمي داند زنا حرام است . عمر نيز حد را از او برداشت .
سپس ابن قيم مي گويد: ((اين نشانه فراست دقيق علي - عليه السّلام - است )).
6 - احمد امين به نقل از اعلام الموقعين (567) مي نويسد: قضيه اي را نزد عمر مطرح كردند كه مردي توسط زن پدرش و رفيق او به قتل رسيده بود. عمر مردد شد كه آيا مي شود دو نفر را بخاطر قتل يكنفر كشت ؟!
علي - عليه السّلام - به او فرمود: اگر دو نفر با هم در سرقتي شركت كنند آيا تو دست آنها را قطع مي كني ؟
عمر گفت : آري .
علي - عليه السّلام - فرمود: كشتن اين دو نفر نيز همين است . عمر هم به رأ ي علي - عليه السّلام - عمل كرد و به حكمران خود نوشت كه هر دو را به قتل برسان . اگر تمام اهل صنعا در قتل او شريك باشند، همه را به قصاص قتل ، مي كشم .
7 - داستاني است كه مورخان و سيره نويسان نوشته و من از ابن ابي الحديد نقل مي كنم (568) : وي مي نويسد: عمر زني را كه باردار بود خواست تا درباره موضوعي از وي سؤ ال كند. از شدت هيبت عمر حمل خود را سقط كرد و بچه مرده اي آورد.
عمر از بزرگان صحابه استفتاء كرد. همگي گفتند چيزي بر تو نيست ؛ زيرا تو تصميم داشتي او را ادب كني .
علي - عليه السّلام - فرمود: اگر اينان مي خواهند از تو مراقبت كنند، تو را آلوده ساختند. و چنانچه اين فتوا منتهاي كوشش ايشان در اين باره است ، اشتباه كرده اند. تو بايد برده اي در قبال سقط اين جنين آزاد كني . عمر و صحابه هم ، به فتواي علي - عليه السّلام - مراجعت نمودند.
8 - خليفه درباره مردي به نام قدامة بن مظعون كه از مهاجران نخستين بود و در جنگ بدر شركت داشت و شراب خورده بود، متحير ماند. وقتي اين مرد را نزد عمر آوردند حكم كرد تا او را تازيانه بزنند.
پرسيد:به من تازيانه مي زني يا اينكه ميان من وتو كتاب خدا حكم مي كند؟
عمر گفت : در كدام كتاب خداست كه تو را تازيانه نزنم ؟ گفت : خداوند مي فرمايد: ((لَيْسَ عَلَي الَّذينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ جُناحٌ فيما طَعِموا(569) ؛ يعني : بر آنها كه ايمان آورده اند و عمل شايسته كرده اند در آنچه خورده اند گناهي نيست )).
من هم از كساني هستم كه ايمان آوردند سپس عمل شايسته نمودند و كار نيك انجام دادند. من با پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - در بدر، حديبيه ، خندق و ساير جاها شركت داشته ام .
عمر ندانست كه در رد ((قدامه )) چه بگويد. سپس به اصحاب گفت : آيا كسي در رد وي چيزي نمي گويد؟
ابن عباس گفت : اين آيات به منظور عذر گذشتگان و حجت بر موجودين نازل شده است ؛ زيرا خداوند مي فرمايد:((اي كساني كه ايمان آورده ايد! شراب و قمار وانصاب و ازلام (دو نوع قمار جاهليت )پليدي است واز عمل شيطان است )).
آيه ديگر، دنباله همان آيه اي است كه خواندي : ((... آنها كه ايمان آوردند سپس عمل شايسته نمودند و كار نيك انجام دادند))(570) .
وقتي خداوند از نوشيدن شراب نهي كرده باشد، ديگر نوشنده آن چه تقوايي دارد؟
عمر گفت : درست است ، حال چه مي گوييد؟
علي - عليه السّلام - دستور داد هشتاد تازيانه به وي بزنند. و از آن روز حد شرابخوار در هشتاد تازيانه تثبيت شد(571) .
9 - ابن قيم در قضيه زني - كه عاشق جواني از اهل مدينه شده و جوان جواب مساعد به وي نداده بود - نقل مي كند كه وقتي آن زن در عشق خود شكست خورده بود، تخم مرغي گرفت و سفيده آن را روي لباس و ميان رانها خود ريخت ! سپس نزد عمر آمد و از تعرض جوان به خود فرياد كشيد؛ و گفت : اين جوان به زور از من كام گرفت . و مرا در ميان خانواده ام رسوا كرده است . اين هم اثر تجاوز اوست .
عمر از زنان خواست تا ببينند كه او راست مي گويد. زنان گفتند: در بدن و لباس وي آثار نطفه هست .
عمر تصميم گرفت جوان را به كيفر برساند. آن جوان استمداد مي كرد و مي گفت : در كار من بيشتر تحقيق كنيد. به خدا! من مرتكب فحشا نشده ام و به وي تجاوز نكرده ام . او مرا به خود دعوت نمود ولي من خودداري كردم .
علي - عليه السّلام - در آنجا حاضر بود. عمر پرسيد يا اباالحسن ! تو درباره كار اينها چه نظر داري ؟
علي - عليه السّلام - به لباس آن زن كه مي گفت نطفه روي آن ريخته است نگاه كرد، سپس آب جوش طلبيد و روي آن ريخت و آن سفيدي جامد و سفت شد بعد آن را بو كرد و فرمود: اين سفيده تخم مرغ است ! آنگاه زن را تحت فشار گذاشت و او اعتراف كرد(572) .
10 - ابن قيم آورده است كه : دو نفر از مردان قريش صد دينار را نزد زني به امانت گذاشتند و گفتند: اينها را به هيچيك از ما دو نفر به تنهايي مده .
يك سال گذشت ، يكي از آنها آمد و گفت : دوست من مُرد، دينارها را به من تسليم كن . ولي زن امتناع ورزيد و گفت : شما دو نفر گفتيد آن را به يكي از شما دو نفر به تنهايي ندهم ، من هم به تو نخواهم داد. مرد متوسل به كسان و بستگان او شد تا توانست آن را تحويل بگيرد.
يك سال بعد هم ، نفر دوم آمد و دينارها را از زن درخواست نمود. آن زن گفت : دوست تو آمد و به تصور اينكه تو مُرده اي پولها را از من گرفت . مرد و زن دعوا را پيش عمر بردند. عمر خواست بر ضد زن حكم صادر كند. زن گفت دعواي مرا به علي بن ابيطالب واگذار. عمر نيز مرافعه را به نظر علي - عليه السّلام - واگذار كرد.
علي - عليه السّلام - ديد كه اين دو نفر به آن زن نيرنگ زده اند. از اين رو به مرد گفت : مگر شما دو نفر نگفتيد كه پول را به يكي از ما دو نفر تسليم نكند؟ آن مرد گفت : آري ، گفتيم .
فرمود: بنابراين برو و دوستت را بياور تا زن پول را به هر دوي شما تحويل دهد، و گرنه راه ديگري براي وصول آن نيست (573) !
11 - احمد حنبل (574) از حديث ابن عباس روايت مي كند كه عمر در حكم شك در نماز متحير ماند و به وي گفت : اي جوان ! آيا از پيغمبر يا يكي از صحابه او شنيده اي كه اگر مرد در نمازش شك كرد، چه كند؟
ابن عباس گفت : در همين اثنا عبدالرحمن بن عوف آمد و پرسيد: چه مي گفتيد؟
عمر گفت : از اين جوان مي پرسيدم آيا از پيغمبر يا يكي از صحابه شنيده اي كه وقتي مرد در نمازش شك مي كند، چه بايد بكند؟
عبدالرحمن گفت : از پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - شنيدم كه مي فرمود: هر وقت يكي از شما در نمازش شك كرد...
فتواي عبدالرحمن در اين حديث بر خلاف آنچه از پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - به ما (شيعيان ) رسيده است ، مي باشد. (مراجعه كنيد).
امثال اين قضايا از عمر بسيار رسيده است و همگي دلالت دارد كه وي هرگاه واقع را مي شناخت نسبت به آن منقاد بود و هنگامي كه او را آگاه مي ساختند تسليم مي شد. با اين وصف او هر وقت چيزي به نظرش ‍ درست مي آمد، به شدت آن را تعقيب مي كرد و به هيچكس هم اعتماد نمي نمود. او نسبت به حكامش و اموال آنها توجه خاصي داشت ؛ چون با اندك بهانه اي اموال آنها را به نفع بيت المال ضبط مي كرد و خود آنها را با قساوت هر چه تمامتر دنبال مي نمود. حتي گاهي خانه آنها را بر سر آنها مي سوزانيد، چنانكه با سعد وقاص - هنگامي كه حكمران كوفه بود - چنين كرد. و قصرش را با بودن خود وي در آن ، طعمه حريق ساخت . و چون مردم از رسيدن او به منظورش مخالفت مي كردند، تازيانه اش ‍ (دُرّه ) را به دست مي گرفت و بر سر آنها فرود مي آورد.
روزي در راه ديد كه عده اي به دنبال ابي بن كعب افتاده اند. درّه كشيد كه بر سر او فرود آورد. ابي گفت : يا اميرالمؤ منين ! از خدا بترس . عمر گفت : اين جمعيت چيست كه دنبالت افتاده اند، اي پسر كعب ؟ نمي داني اين عمل ، تو را مفتون مي كند و آنها را خوار مي نمايد(575) .
درّه او مانند تازيانه عذاب بود كه بزرگان صحابه از آن وحشت داشتند، تا جايي كه گفته اند: ((وحشتناكتر از شمشير حجاج بن يوسف بود))(576) .
بدن ام فروه خواهر ابوبكر را - كه در روز عزاي برادرش مي گريست با جمعي از زنان صحابه براي او نوحه سرايي مي كرد - به درد آورد و احترام او را نگاه نداشت . و به اعتراض عايشه ترتيب اثر نداد، و رعايت حرمت ام المؤ منين را در حفظ عمه اش ننمود، تا جايي كه زنان نوحه گر به وحشت افتادند و پراكنده شدند.
از اين قبيل موارد زياد بود كه عمر نه تحت تأ ثير عاطفه قرار مي گرفت و نه در انديشه عواقب آن بود.
همين كافي است كه وي به به علي - عليه السّلام - و كساني كه در خانه دختر پيغمبر؛ فاطمه زهرا - عليها السّلام - به عنوان اعتراض به خلافت ابوبكر متحصن شده بودند، گفت : به خدايي كه جان من در دست اوست اگر براي بيعت كردن بيرون نياييد خانه را بر سرتان آتش مي زنم !
يادگار پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - از خانه بيرون آمد و در حالي كه مي گريست و فرياد مي زد و ديد كه با علي - عليه السّلام - و زبير چه مي كنند. در اتاق ايستاد وگفت : چه زود بر اهل بيت پيغمبر خدا غره شديد(577) .
اميرالمؤ منين آنجا كه در خطبه ((شقشقيه )) راجع به واگذاري خلافت از جانب ابوبكر به وي سخن مي گويد، مي فرمايد: ((ابوبكر آن را در موردي جنجال برانگيز قرار داد. سخنانش تند و تماس با وي سخت ، ولغزشهايش بسيار، وعذر خواستن از آن فراوان بود! همچون كسي كه بر شتري سركش سوار است كه اگر مهارش را محكم نگاهدارد، بيني حيوان پاره مي شود و چنانچه آن را رها كند به رو در مي افتد. به خدا قسم ! مردم در زمان او دچار خبط و خطا و تلون و اعتراض شدند...)). --------------------------- 70 - دستور تشكيل شورا

روزي كه مرگ عمر فرا رسيد، دستور داد پس از وي براي تعيين خليفه ، شورايي مركب از شش تن صحابه بزرگ پيغمبر، تشكيل شود كه يكي از آنها علي - عليه السّلام - بود؛ آن هم چه كسي ؟ بهترين فرد بشر بعد از پيغمبر خاتم بود، و آسمان بهترين چيزي را كه در خود دارد، دو قمر او (خورشيد وماه ) است . او جوانمرد اسلام است كه در آيه مباهله ، تنها او جان پيغمبر شناخته شده . او كه هيچگاه از پيغمبر جدا نبود. و او كه باب مدينه علم پيغمبر بود كه هر كس بخواهد وارد شهر علم پيغمبر شود، بايد از اين درب وارد گردد(578) .
((واي بر اين شورا! كه بقدري مردم درز مان اولي درباره علي - عليه السّلام - كوتاهي ورزيدند و شك و ترديد نمودند كه امروز بايد در رديف اينان قرار گيرد، ولي آن حضرت در فراز و نشيب شورا با آنها مماشات كرد، و به هر شيوه كه آنها رفتار كردند او نيز همراه بود، تا اينكه مردي از آنها (سعد وقاص ) از حق روي برتافت و به باطل گرويد، و ديگري (عبدالرحمن بن عوف ) به واسطه خويشي (با عثمان ) كارها كرد. تا اينكه سومين آنها (عثمان ) بر سر كار آمد و باد كرده در مسند خلافت نشست و هنرش خوردن و دفع كردن بود.
عمو زادگانش (بني اميه ) با وي روي كار آمدند، و اينان اموال خدا (بيت المال مسلمين ) را مانند شتر گرسنه اي كه در فصل بهار، علف صحرا را مي بلعد، بلعيدند. تا اينكه شيرازه دفتر حيات وي از هم پاشيد و اعمال او تسريع در سقوطش نمود. و آنچه خورده بود پس داد و شد آنچه نبايد بشود))(579) .
اين شورا لوازم ناهنجار و عواقب سويي داشت كه زيانبخش ترين نتيجه را در اسلام به جاي گذاشت . عمر در اين صحنه سازي ، تناقضاتي نشان داد كه از مثل فاروق انتظار آن مي رفت .
وقتي عمر در صبح چهار شنبه 26 ذيحجه سال 23 هجري ، به وسيله فيروزان (ابو لؤ لؤ ) خنجر خورد و از حيات خود مأ يوس شد، به وي گفتند: چه خوب بود كسي را به جاي خود منصوب مي داشتي ؟
عمر گفت : اگر ابو عبيده جراح زنده بود، او را به جاي خود انتخاب مي كردم چون او امين اين امت بود(580) . و چنانچه ((سالم )) غلام ابو حذيفه نيز زنده بود او را به خلافت انتخاب مي كرد؛ زيرا سخت دوستدار خداوند بود(581) .
پيشنهاد كردند كه عبداللّه (پسرش ) را خليفه كند، ولي او نپذيرفت .
مردم بيرون رفتند سپس برگشتند و گفتند: خوب است وصيت كني كه چه كسي بعد از تو خليفه باشد(582) .
عمر گفت : من بعد از سخن اولم كه به شما گفتم ، به فكر افتادم تا كسي را بر شما خليفه كنم كه از هر كس بهتر شما را به حق رهنمون گردد - اشاره به علي - عليه السّلام - مي كرد.
گفتند: چه موجب شد كه چنين نكردي ؟
گفت : نه در زمان حيات و نه بعد از مرگ ، تحمل خلافت را نداشته و ندارم !!
سپس گفت : اين عده را به شما سفارش مي كنم كه بعد از من شورا تشكيل دهند: ((علي ))، عثمان ، عبدالرحمن بن عوف ، سعد وقاص ، زبير و طلحه . سپس به مشورت بپردازند و يكي را از ميان خود انتخاب كنند. وقتي او را به خلافت رساندند، همه او را ياري كنيد و مدد نماييد.
آنگاه شش نفر مزبور را فرا خواند و به ايشان گفت : اگر من مُردم ، بايد به جاي من ((صهيب )) نماز بگزارد و شما بايد سه روز سرگرم مشورت باشيد، در روز چهارم بايد حتماً يكي از شما خليفه باشد.
به ابو طلحه انصاري نيز دستور داد تا پنجاه نفر از مردان انصار را انتخاب كند و با صهيب مراقب اين شش نفر باشند تا كار آنها در انتخاب سه روز بعد از مرگ او به انجام رسد. و امر كرد در آن سه روز ((صهيب )) با مردم نماز بخواند. آن شش نفر هم بايد به خانه اي در آيند و صهيب با ابو طلحه انصاري و نفرات وي با شمشير كشيده در بيرون ، مراقب شورا باشند!
سپس به وي سفارش كرد كه اگر پنج نفر درباره يكي توافق كردند، و يك نفر مخالفت كرد، سرش را با شمشير به دو نيم كن . و چنانچه چهار نفر توافق كردند، و دو تن مخالفت نمودند، سر هر دو را بزن . و اگر دو دسته سه نفري شدند، خليفه در دسته اي است كه عبدالرحمن بن عوف در ميان ايشان است !!!
سه نفر ديگر را چنانكه مخالفت نمودند بكشيد! اگر سه روز گذشت و بر يكي از خود توافق نكردند، گردن هر شش نفر را بزنيد!(583) و بگذاريد خود مسلمانان شورا كنند و هر كس را خواستند براي خود انتخاب نمايند. اين خلاصه دستور تشكيل شورا از جانب عمر بود.
تركيب اعضاي شورا
دستور تشكيل شورا بدينگونه كه ما آن را خلاصه كرديم به تواتر رسيده است . ابن اثير آن را در حوادث سال 23، جلد سوم كامل و طبري در حوادث آن سال در تاريخ امم و ملوك و ابن ابي الحديد در شرح نهج البلاغه ، جلد اول ، صفحه 62 در شرح خطبه شقشقيه و ساير مورخين نقل كرده اند(584) .
وقتي عمر چنانكه خود مي گويد، نمي تواند انتخاب خليفه را در زمان حيات و مرگش تحمل كند، چگونه به خود زحمت داد و به بدترين وجه خود را در گودالي انداخت كه قيافه اي بدتر و زياني بيشتر داشت ؛ زيرا از ميان همه امت شش نفر را برگزيد، و طوري آنها را توصيف كرد كه خليفه شوند(585) سپس ترتيب كار را به نحوي داد كه در هر صورت عثمان خليفه شود!
وقتي اميرالمؤ منين علي - عليه السّلام - اين را شنيد فرمود: ((خلافت از ما منحرف شد)). عمويش عباس - چنانكه در كامل ابن اثير و تاريخ طبري و غيره است - پرسيد از كجا دانستي ؟
فرمود: عثمان را با من مقرون كرد و گفت خليفه با دسته اكثريت است و اگر دو دسته سه نفري شدند خليفه با دسته اي است كه عبدالرحمن بن عوف در ميان ايشان باشد. سعد وقاص هم هرگز با عمويش عبدالرحمن مخالفت نخواهد كرد. عبدالرحمن نيز داماد عثمان است و با هم اختلاف نخواهند داشت . اگر دو نفر ديگر با من باشند هم سودي به حال من ندارد!
چه تحملي از اين بيشتر كه عمر دست به چنين نقشه اي بزند و باز تحمل آن را نداشته باشد. چه فرق مي كند كه او خلافت را همينطور به عثمان واگذار كند يا طوري ترتيب دهد كه سرانجام خليفه او باشد، و مخالف او هم به قتل برسد؟!
اي كاش ! عمر وصيت مي كرد كه عثمان يا ديگري را كه مي خواست خليفه باشد، وديگر برده اي همچون صهيب رومي را با ابو طلحه انصاري و پاسبانان وي با شمشيرهاي كشيده بالاي سر ايشان نگاه نمي داشت كه اگر بدون اخذ تصميم از آن تنگنا بيرون آمدند، گردن همگي را بزنند!!
اگر خلافت را به هر كس مي خواست توصيه مي كرد، ديگر امت اسلام خون خلفا را سبك نمي شمرد و ريختن آن را بي اهميت تلقي نمي كرد، و نمي دانست كه برده اي به نام صهيب بايد بر جنازه خليفه نماز گزارد و به جاي خليفه در نمازهاي پنجگانه به نماز بايستد(586) .
گويا او اكتفا به كوچك شمردن كانديداهاي خلافت به اين اندازه مي كرد كه اگر ابو عبيده زنده بود او را خليفه مي كردم ، و چنانچه سالم زنده بود، او خليفه مي شد، و اين دو نفر را بر شش نفر منتخب خود برتر نمي دانست . با اينكه در ميان اين شش نفر ((برادر خوانده پيامبر و جانشين او و وارث و دوست او و هارون اين امت و دادرس ترين ايشان وباب دارالحكمه و باب مدينه علم پيامبر و من عنده علم الكتاب ، وجود داشت ))!
از اين گذشته ، سالم (به قول آنها كه مي گفتند خلافت بايد در تيره قريش ‍ باشد - مترجم ) نه از تيره قريش بود، و نه عرب نژاد، بلكه يك نفر ايراني از اهالي ((استخر)) يا ((اربد)) بود. او برده و مملوك زن ابو حذيفه پسر عتبة بن ربيعه بود.
نووي در كتاب امامت از شرح صحيح مسلم و ديگران در منابع ديگر مي نويسند: از نظر نص و فتوا اجماع قائم است كه غير عرب و قريش ‍ نمي تواند خليفه باشد؟! بنابراين چگونه عمر مي گويد: اگر سالم غلام ابو حذيفه زنده بود او را خليفه مي كردم ؟!!
بعضي از طرف عمر عذر آورده اند كه اين را بر حسب اجتهاد شخصي و رأ يي كه نظرش به آن رسيده بود گفته است ! از جمله صاحب ((استيعاب )) در ترجمه سالم اين را آورده است .
آثار سوء شوراي عمر
علاوه ، اين شورا بذر نفاق و اختلاف را ميان اعضاي آن پاشيد كه خود موجب تفرقه اجتماع مسلمين شد و وحدت آن را از هم گسيخت ؛ زيرا هر يك از اعضا، خود را براي خلافت مناسب مي ديد و ديگران را شايسته آن نمي دانست . آنها قبل از شورا اين رأ ي را نداشتند بلكه عبدالرحمن تابع عثمان ، و سعد، پيرو عبدالرحمن ، زبير هم شيعه علي - عليه السّلام - بود.
زبير پسر عمه علي - عليه السّلام - كسي است كه در موضوع سقيفه از ياوران علي - عليه السّلام - بود و كسي است كه در خانه علي - عليه السّلام - شمشير كشيد تا از تعرض به آن حضرت و خانه دختر پيغمبر دفاع كند. او جزء كساني است كه جنازه فاطمه زهرا - عليها السّلام - را تشييع كرد و چون شب او را دفن كردند در نماز بر آن حضرت شركت جست (587) . اين وصيت خود حضرت زهرا - عليها السّلام - بود. و هم زبير بود كه گفت : ((به خدا قسم ! اگر عمر مُرد من با علي بيعت مي كنم )).
عمر، سخني طولاني دارد كه در منبر ايراد كرد و گفت : ((به من خبر رسيده است كه گوينده اي از شما گفته است : اگر عمر مُرد با فلاني بيعت مي كنم . كسي مغرور نشود و نگويد كه بيعت ابوبكر لغزش بود كه تحقق يافت ، آري چنين بود، ولي خداوند شرّ آن را حفظ كرد...))(588) .
قسطلاني در شرح اين حديث از كتاب ((ارشاد الساري )) روايت مي كند كه زبير بن عوام گفت : اگر عمر مُرد، با علي بيعت مي كنم . بيعت ابوبكر لغزشي بود كه انجام گرفت و تمام شد. وقتي سخن او را به عمر رساندند، خشمگين شد و اين خطبه را خواند. (اين چيزي است كه شارحان صحيح بخاري نوشته اند).
ابوبكر احمد بن عبدالعزيز جوهري در كتاب ((سقيفه )) به نقل از ابن ابن الحديد(589) نوشته است : ((عمر، و گروهي كه با او بودند به خانه فاطمه - عليها السّلام - رفتند كه از جمله اسيد بن حضير و سلمة بن اسلم بود. اينان به آنها؛ يعني علي - عليه السّلام - و كساني كه با وي در خانه بودند گفتند: بياييد و با ابوبكر بيعت كنيد، ولي آنها از آمدن امتناع ورزيدند. زبير با شمشير به آنها حمله برد.
عمر گفت : اين سگ را بگيريد! سلمة بن اسلم با وي گلاويز شد و شمشير را از دستش گرفت و به ديوار زد...
ولي با اين وصف ((شورا)) طمع خلافت را در زبير پديد آورد، و مانند ديگران علي - عليه السّلام - را تنها گذاشت و از آن حضرت جدا شد و با شورشيان در جنگ جمل ، بر پسر دايي خود شوريد! چنانچه عبدالرحمن نيز بعدها از اينكه عثمان را بر خود مقدم داشت ، پشيمان شد. به همين جهت از وي كناره گرفت و اقدام به خلع او نمود و از هيچ وسيله اي براي تأ مين اين منظور خودداري نكرد، ولي نتيجه نگرفت .
مردم همه مي دانستند كه زبير چقدر به عثمان ايراد و اعتراض كرد. عايشه هم به ياري طلحه برخاست به اين اميد كه زمام خلافت به قبيله ((تيم )) باز گردد. عايشه بود كه مي گفت : ((نعثل را بكشيد كه كافر شده است ))(590) .
اين عده و همفكران آنها چندان بر ضد عثمان زبان به اعتراض گشودند كه اهل مدينه و شهرها و كشورها اقدام به خلع و قتل وي نمودند. وقتي عثمان كشته شد و مردم با علي - عليه السّلام - بيعت كردند، طلحه و زبير نخستين كسي بودند كه بيعت نمودند. ولي همان موقعيتي را كه در شورا پيدا كردند، آنها را به طمع خلافت انداخت و وادار به شكست بيعت خود، و قيام بر ضد امام نمود و هر دو قيام كردند.
عايشه نيز به اميد خليفه شدن طلحه (پسر دايي خود) در قيام ايشان شركت جست ، و در نتيجه آن ، اتفاقات سوء در بصره ، صفين و نهروان روي داد كه همگي از آثار شوم ((شوراي عمر)) بود. اين آتشهاي فروزان با علي - عليه السّلام - به مبارزه برخاستند و جنگها بر پا ساختند. بلكه كاري كردند كه معاويه را به اين فكر انداختند كه به طمع خلافت ، قيام كند. و همگي نيز مانع بزرگي در جلو راه امام - عليه السّلام - كه در صدد اصلاح خلايق و آشكار ساختن حقايق بود، پديد آوردند.
علاوه ، ((شورا)) مردم را نسبت به خود عثمان جسور كرد و بذرهايي افشاند كه بعد از قتل او حاصل داد و پيمان شكنان ، شورشيان و خوارج (ناكثين ، قاسطين و مارقين ) آن را درو كردند!
((جاحظ)) در كتاب ((عثمانيه )) چنانكه در شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، جلد اول ، صفحه 62 آمده است - از معمر بن سليمان تيمي از سعيد بن مسيب از عبداللّه عباس روايت مي كند كه گفت : شنيدم عمر بن خطاب به اصحاب شورا مي گفت : ((اگر شما درست همكاري كنيد و يكديگر را ياري دهيد، مي توانيد ميوه خلافت را خود و اولادتان بخوريد. و چنانچه نسبت به هم رشك ببريد و از فعاليت باز ايستيد و پشت به اين نعمت بزرگ كنيد و به جان هم بيفتيد، معاوية بن ابي سفيان بر شما چيره خواهد شد. معاويه در آن روز از جانب عمر حكمران شام بود)).
پوشيده نيست كه عمر در اين سخن ، معاويه را با تردستي نامزد خلافت مي كند، و با نيرنگ و افسون ، عملاً و لساناً او را به اين فكر مي اندازد!
با اينكه اصولاً گردش محور خلافت از عمر به طرف عثمان كافي بود كه بعد از عثمان ، معاويه خليفه شود. به همين جهت هم عمر كار شورا را طوري ترتيب داد كه نتيجه آن خلافت بود.
باري ! هنوز عثمان نمرده بود كه اين پنج نفر با علي - عليه السّلام - از در مخالفت در آمدند و به دنبال آن اقدام به جنگ نمودند. به اين هم اكتفا نشد تا جايي كه معاويه سر بلند كرد و به طمع خلافت افتاد.
عمر خود هنگامي كه وصيت به تشكيل شورا مي كرد به عثمان گفت : چنان مي بينم كه وقتي قريش خلافت را به تو سپردند، بني اميه و اولاد معيط را برگردن مردم سوار كني و بيت المال مسلمين را در اختيار ايشان بگذاري ، و گرگان عرب به تو هجوم برده ، در بستر به قتلت برسانند. به خدا قسم ! اگر اين كار را كردند چنين عكس العملي خواهند ديد. و چنانچه تو اين كار را كردي ، بني اميه و بني معيط نيز چنان خواهند كرد. سپس پيشاني عثمان را گرفت و گفت : وقتي چنين شد، سخن مرا به ياد آور كه گفتم چنين خواهد شد.
ابن ابي الحديد بعد از نقل اين خبر(591) مي گويد: شيخ ما ابو عثمان جاحظ در كتاب عثمانيه و ديگران اين خبر را در باب فراست عمر، نقل كرده اند.
نظر مؤ لّف درباره شورا
اين معنا نظريه ما را در اينكه منظور عمر از خلافت عثمان ، مهيا ساختن زمينه براي خلافت معاويه بوده است ، ثابت مي كند. عمر مي دانست كه عثمان كشته مي شود و راه همواري براي معاويه گشوده مي گردد تا او را به خلافت برساند.بلكه خلافت عثمان (592) به تنهايي راهي براي وصول معاويه به خلافت بود.
چيزي كه باعث كمال تعجب است ، دستور عمر براي كشتن شش نفر اعضاي شورا است كه خود، آنها را نامزد نمود تا يكي را از ميان خود خليفه كنند. عجب ! عجب ! ما چطور قبول كنيم يا براي عمر جايز بدانيم كه وي اين حق را به خود بدهد كه اگر شش نفر اعضاي شورا ظرف سه روز بعد از وفات او كار خود را تمام نكردند، گردن آنها را بزنند!!
حقيقت و واقع اين است كه عمر با كمال آسايش وجدان و با اطمينان كامل به اينكه اين كار عملي خواهد بود، دستور قتل آنها را صادر كرد و سفارش لازم را به ابو طلحه انصاري و نفرات آنها نمود. و بر آنها و صهيب سخت گرفت كه بايد اين كار عملي شود. مسلمانان هم ديدند و شنيدند، نه كسي از آنها اعتراض كرد و نه كسي ناراحت شد!
والمسلمون بمنظر و بمسمع
لا منكر منهم و لا متنجع
اين نقشه كامل خليفه بود كه وقتي مي خواست بميرد، آن را روشن ساخت تا به مقصود خود برسد. او از هر كس ديگري بهتر مقام صحبت اين شش نفر را با پيغمبر مي شناخت . و گواه بود كه وقتي پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - از دنيا رفت ، از آنان خشنود بود! با اين فرق كه در ميان اين شش نفر، كسي وجود داشت كه برادر پيغمبر و بازوي آن حضرت و نسبت به وي همچون هارون نسبت به موسي بود. جز اينكه او پيغمبر نبود، ولي وزير و جانشين پيغمبر و پدر دو نواده پيغمبر و در جنگ بدر و احد و حنين حضور داشت . وكسي بود كه همه دانشهاي قرآن در نزد وي بود ((مَن عِندَهُ عِلمُ الْكِتاب )).
عمر مي توانست تنها بخاطر اهميت و احترام علي - عليه السّلام - از قتل بقيه شش نفر هم صرفنظر كند، مي توانست كه اصلاً چنين وصيتي نكند و بگذارد پس از وي ، خود افراد امت ، شورا كنند و هر كس را كه خواستند بر خود امير نمايند. در آن هنگام او در سخن خود كه : ((نمي توانم در زمان حيات و مرگ ، بار خلافت را تحمل كنم ))، صريح و صادق بود.
يا اينكه مانند ابوبكر كه وصيت به او نمود، او هم وصيت كند كه يقيناً پس ‍ از وي عثمان خليفه است ؛ زيرا او كار شورا را طوري ترتيب داد كه در هر صورت ، به خلافت عثمان بينجامد، چون ترجيح دادن عبدالرحمن بر پنج نفر ديگر، جز اين نبود كه مي دانست او عثمان را روي كار مي آورد و سعد وقاص هم هرگز با عبدالرحمن مخالفت نخواهد كرد.
مردم هم از نقشه خليفه خود اطلاع داشتند، هر چند عقيده دارند كه عمر موضوع را به عهده مردم گذاشت و گفت : من نمي توانم در حيات و مرگ خود آن را تحمل كنم !
نظر مسلمانان در اين باره چيست ؟ اگر پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - مي شنيد كه عمر به ابو طلحه امر مي كند و مي گويد: اگر پنج نفر آنها توافق كردند و يك نفر امتناع ورزيد، با شمشير سرش را از تن جدا كن ! و چنانچه چهار نفر اتفاق نمودند و دو نفر ابا كرد، آن دو نفر را گردن بزن ! و اگر دو دسته سه نفري شدند، خليفه در آن دسته اي است كه عبدالرحمن بن عوف در ميان آنهاست و سه نفر ديگر، اگر مخالفت كردند گردنشان را بزن ! و چنانچه سه روز از مرگ من گذشت و شش نفر درباره يك نفر توافق نكردند، گردن هر شش نفر را بزن ؟
اي مسلمانان پاسخ دهيد! و در فتوايي كه مي دهيد آزاد مرد باشيد. و انّا للّه و انّا اليه راجعون . --------------------------- 72 - نماز عثمان در سفر

نماز چهار ركعتي در سفر، قصر مي شود و دو ركعت است ؛ خواه اين كوتاه شدن نماز سفر، در حال خوف يا در حال امن باشد. مشروعيت نماز قصر به دليل كتاب و سنت و اجماع مسلمين ثابت شده است ؛ قال اللّه تعالي : ((وَ اِذا ضَرَبْتُمْ فِي الاْ رْضِ فَلَيْسَ عَلَيكُمْ جُناحٌ اَنْ تَقْصُرُوا مِنَ الصَّلاةِ اِنْ خِفْتُمْ اَنْ يَفْتِنَكُمُ الَّذينَ كَفَرُوا))(596) ؛
يعني : ((هرگاه راه سپرديد، گناه نداريد كه نماز را كوتاه كنيد، اگر ترسيديد كه كافران شما را تعقيب كنند)).
از يعلي بن اميه روايت است كه گفت : به عمر گفتم : با اينكه ما امنيت داريم چرا نماز را قصر كنيم ؟
عمر گفت : من هم از آنچه باعث تعجب تو شده است ، در شگفت شدم و از پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - سؤ ال كردم . پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: ((نماز قصر صدقه اي است كه خداوند به شما ارزاني داشته است ، صدقه خدا را بپذيريد)).
مسلم ، آن را در صحيح خود، جلد اوّل ، صفحه 258 (كتاب صلاة المسافر و قصرها) آورده است . و نيز مسلم در همان باب ، صفحه 259 از عبداللّه عمر روايت مي كند كه من در هر سفري با پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - بودم ، در نمازهاي چهار ركعتي ، تا زنده بود، زايد بر دو ركعت ، نماز نخواند. با ابوبكر هم در سفرها بودم او نيز بيش از دو ركعت نخواند، با عمر هم مصاحب بودم ، او نيز چيزي بر دو ركعت نيفزود. با عثمان هم همسفر بودم او نيز چيزي بر دو ركعت اضافه نكرد(597) . خداوند مي فرمايد: ((لَقَدْ كانَ لَكُمْ في رَسُولِ اللّهِ اُسْوَةٌ حَسَنَةٌ))(598) .
ابن أ بي شيبه روايت كرده است كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: ((بهترين امت من كساني هستند كه گواهي مي دهند خدايي جز خداي يگانه نيست ، و محمّد پيغمبر خداست ، و كساني كه وقتي كاري نيكو مي كنند، شاد مي شوند، و چون بدي نمايند، آمرزش مي خواهند، و هرگاه مسافرت كنند، نماز خود (چهار ركعت ) را كوتاه نمايند)).
و از انس بن مالك به نقل بخاري و مسلم در صحيح خود روايت است كه گفت : با پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - از مدينه به مكه رفتم ، هر چهار ركعت را دو ركعت خواند تا به مدينه برگشتيم .
و نيز بخاري در صحيح (599) از ابن عباس روايت مي كند كه گفت : ((پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - نوزده روز در مكه اقامت نمود و نماز را قصر مي خواند...)).
مؤ لف :
علت اينكه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - در اين نوزده روز نماز را قصر مي خواند، اين بود كه نيت اقامه نداشت .
همچنين مسلم در كتاب صحيح خود روايت مي كند كه پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - بعد از هجرت با اهل مكه نماز مي گزارد و امامت مي كرد و در نمازهاي چهار ركعتي در سر دو ركعت اول ، سلام مي داد، و قبلاً به مردم مكه مي فرمود: شما نماز را تمام كنيد؛ زيرا من و همراهانم ، مسافر هستيم .
انس بن مالك مي گويد: نماز ظهر را با پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - در مدينه چهار ركعت خواندم ، و در ذوالحليفه نماز عصر را پشت سر حضرت ، دو ركعت گزاردم (600) .
مؤ لف :
آيه محكم قرآني ، دلالت دارد كه در زمان خوف مسافر، بايد نماز چهار ركعتي را دو ركعت بخواند. نصوص بعدي كه نقل كرديم ، دلالت دارد كه مطلقاً بايد چهار ركعتيها را در مسافرت ، دو ركعت خواند. اجماع امت اسلام نيز چنين است و جز عثمان و عايشه كه به تواتر رسيده است كه نماز چهار ركعتي را در سفر تمام مي خواندند! مخالفي پيدا نشده است .
اين نخستين موضوعي بود كه مردم به عثمان ! اعتراض كردند، و مورخان آن را از حوادث سال 29 هجري شمرده اند(601) . و روايات بسياري هم بر آن دلالت دارد.
از جمله بخاري و مسلم در صحيح خود از عبداللّه عمر روايت مي كنند كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - در ((مني )) دو ركعت خواند. ابوبكر و عمر هم دو ركعت خواندند، عثمان نيز در اوايل خلافتش ، دو ركعت مي خواند، ولي بعدها چهار ركعت خواند!...
نيز بخاري ومسلم از عبدالرحمن بن يزيد روايت مي كنند كه گفت :عثمان بن عفّان در ((مني )) با ما نماز را چهار ركعت خواند. وقتي موضوع را به عبداللّه مسعود خبر دادند گفت : ((انّا للّه و انّا اليه راجعون ))! سپس گفت : من با پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - در ((مني )) دو ركعت خواندم و با ابوبكر نيز دو ركعت خواندم و با عمر هم در مني دو ركعت خواندم . كاش ! از اين چهار ركعت هم حظّي مي بردم !
و نيز بخاري و مسلم از حارثة بن وهب خزاعي روايت مي كنند كه گفت : پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - در مكه ، در ميان آن همه مردم كه ايمان آورده بودند با ما نماز خواند و نمازش دو ركعت بود.
مسلم از چند طريق از زهري از عروه از عايشه روايت مي كند كه وقتي نماز واجب شد، دو ركعت بود. نماز سفر به همين گونه ماند و نماز حضر كامل شد.
زهري مي گويد به عروه گفتم : پس چرا عايشه در سفر تمام مي خواند.
عروه گفت : او اجتهاد مي كند چنانكه عثمان نيز اجتهاد نمود(602) .
مؤ لف :
وقتي فاضل نووي در شرح صحيح مسلم به اين حديث مي رسد، مي گويد؛ علما در تأ ويل و اجتهاد عايشه و عثمان اختلاف نموده اند و گفته اند: عثمان اميرالمؤ منين ! و عايشه ام المؤ منين است ! گويي هر دو در منازل خود نماز مي گزارند!
سپس مي گويد: محققين اين را رد كرده اند؛ زيرا پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - از آنها سزاوارتر بود. همچنين ابوبكر و عمر.
بعضي هم گويند: عثمان در مكه با خانواده خود بود.
اين را هم رد كرده اند؛ چون پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - با زنانش ‍ مسافرت مي كرد و نمازش قصر بود.
بعضي هم گفته اند: بخاطر اعرابي كه در حضر بودند، عايشه و عثمان نماز را تمام مي خواندند تا مبادا آنها تصور كنند كه نماز در حضر و سفر مطلقاً قصر است !
اين را هم رد كرده اند؛ چون اين معنا در زمان پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - هم بود، و اشتهار نماز در عصر عثمان بيش از زمان پيغمبر بود.
و گويند علت تمام خوانندن نماز اين بود كه عثمان و عايشه بعد از حج ، در مكه نيت اقامه كرده بودند!
اين را هم باطل دانسته اند، به دليل اينكه : اقامت در مكه براي مهاجرين بيش از سه روز حرام بوده است .
و گفته اند: عثمان زميني در ((مني )) داشت .
اين را هم مردود دانسته اند؛ زيرا اين معنا مقتضي اتمام و اقامه نيست .
سپس نووي مي گويد: حق اين است كه عثمان و عايشه قصر و اتمام را جايز مي دانستند، و آنها يكي از دو جايز را گرفتند.
مؤ لف : حق اين است كه مخالفت عثمان و عايشه با نصوص شرعي ، منحصر به اين موارد نبوده است ، بخصوص كه اين مسئله چيزي نيست كه محرمات الهي هتك شود و خونها ريخته گردد و مال و ناموس كسي مانند ساير مواردي كه عثمان و عايشه ، تأ ويل و اجتهاد كردند، مباح گردد. بنابراين ، اين مورد نسبت به ساير مواردي كه اميرالمؤ منين عثمان و ام المؤ منين عايشه اجتهاد كردند مهم نيست !
از جمله رواياتي كه حافظان آثار در اين موضوع نقل كرده اند، روايتي است كه احمد حنبل از حديث معاويه از عبادبن عبداللّه زبير نقل مي كند(603) كه گفت : وقتي معاويه به حج آمد، ما هم با وي به مكه آمديم . معاويه نماز ظهر را با ما دو ركعت خواند، ولي عثمان وقتي نماز را تمام مي خواند و به مكه مي آمد، ظهر، عصر و عشا را هر كدام چهار ركعت مي گزارد. و چون به مني مي آمد در آنجا و در عرفات نماز را تمام مي خواند. به همين جهت وقتي معاويه با ما ظهر را دو ركعت خواند، مروان حكم و عمرو بن عثمان پيش او رفتند و گفتند: هيچكس بقدر تو به پسر عمويت (عثمان ) زيان نرساند.
معاويه گفت : چه زياني ؟
گفتند: مگر نمي داني كه او در سفر نماز را تمام مي خواند؟
معاويه گفت : واي بر شما! مگر واقع مطلب غير از چيزي است كه من انجام دادم . من ظهر و عصر را با پيغمبر و ابوبكر و عمر قصر خواندم .
آنها گفتند: ولي پسر عمويت عثمان آن را تمام مي خواند و مخالفت تو با او براي وي عيب است !
معاويه هم رفت و نماز عصر را چهار ركعت خواند(604) ولي ظهر را دو ركعت خوانده بود. --------------------------- 74 - ازدواج رسول خدا (ص)با اسماء جونيه

حافظان اخبار به سلسله سند از حمزة بن ابي اسيد ساعدي ، روايت كرده اند كه وي از پدرش - كه در جنگ بدر شركت داشت - روايت نموده كه گفت : پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - اسماء دختر نعمان جونيه را به همسري خود در آورد و مرا فرستاد كه او را بياورم .
حفصه به عايشه گفت :تو براي او حنا ببند!ومن او را آرايش مي كنم !همينطور هم كردند. سپس يكي از آنها به وي گفت : پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - خوشحال مي شود كه وقتي زن بر او وارد گردد بگويد: از تو به خدا پناه مي برم !
همين كه اسماء بر پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - وارد گرديد و درب اتاق بسته شد و حضرت پرده را كشيد و دست به طرف او برد، اسماء گفت : ((اعوذ باللّه منك ؛ يعني : از تو به خدا پناه مي برم !)) پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - هم آستين خود را جلو صورت خود گرفت و آن را پوشاند و سه بار فرمود: به خدا پناه بردم ! سپس از اتاق بيرون آمد و به ابو اسيد فرمود: اي ابو اسيد! او را به كسانش برگردان و دو پيراهن كرباسي به او تسليم كن و طلاقش بده .
اسماء بعد از اين ماجرا، پيوسته مي گفت : اين زن سنگدل مرا فريب داد.
عبداللّه عمر گفت : هشام بن محمد مي گفت : زهير بن معاويه جعفي روايت كرد كه اسماء از (اين ) غصه مُرد!(606) . --------------------------- 76 - روز مغافير

در اين باره كافي است كه آنچه بخاري در تفسير سوره تحريم ، آيه 136 در جلد سوم صحيح نقل مي كند، به اختصار بياوريم (607) . عايشه مي گويد: پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - عسلي را نزد زينب دختر جحش (دختر عمه پيغمبر و يكي از همسران حضرت ) مي نوشيد و نزد وي بسر مي برد. من و حفصه (دختر عمر) توطئه چيديم كه هر كدام از ما زودتر بر زينب وارد شد به پيغمبر بگوييم : ((مغافير))(608) خورده اي ؟
پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: نه ، ولي عسل مي نوشيدم ! --------------------------- 77 - تباني حفصه و عايشه بر ضدّ پيغمبر(ص)

خداوند متعال مي فرمايد: ((وَ اِنْ تَظاهَرا عَلَيْهِ فَاِنَّ اللّهَ هُوَ مَوْليهُ وَ جِبْريلُ وَ صالِ-حُ الْمُؤْمِنينَ وَالْمَلائِكَةُ بَعْدَ ذلِكَ ظَهيرٌ))(609) ؛
يعني : ((اگر بر ضد او (پيغمبر) همدستي كنيد (شما دو نفر عايشه و حفصه ) خدا و جبرئيل و مؤ منين شايسته نگهدار اويند، و بعد از آن ، فرشتگان مددكار او مي باشند)).
و در آيه بعد مي فرمايد: ((عَسي رَبُّهُ اِنْ طَلَّقَكُنَّ اَنْ يُبْدِلَهُ اَزْواجاً خَيْراً مِنْكُنَّ مُسْلِماتٍ مُؤْمِناتٍ))(610) ؛
يعني : ((اگر شما را طلاق دهد، شايد خدايش همسران بهتر از شما ((مسلمان و با ايمان )) به وي عوض بدهد)).
بخاري در تفسير اين آيه در صحيح خود از عبيد بن حنين و او از ابن عباس روايت مي كند كه گفت : يك سال بود كه مي خواستم از عمر خطاب راجع به آيه اي سؤ ال كنم ، اما از هيبت او نتوانستم آن را بپرسم ، تا اينكه وقتي به قصد حج از مدينه خارج شد، من نيز با او بودم ، هنگام مراجعت در ميان راه از وي پرسيدم : آن دو زني كه جزء زنان پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - بودند و خداوند مي فرمايد بر ضدّ حضرت همدستي كردند، چه كساني بودند؟
عمر گفت : آنان حفصه و عايشه بودند!
اين حديث طولاني است . به صحيح بخاري ، جلد سوم ، صفحه 136 و به طريقي در صفحه 137 مراجعه كنيد. سپس در آيه شريفه دقت نماييد تا بدانيد كه پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - چگونه گرفتار اين دو زن بود، و ا ينان كه مي بايد به دفاع از پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - برخيزند، در زمان حيات پيغمبر و بعد از آن حضرت چه رفتاري نمودند. --------------------------- 79 - توجه به يك نكته مهم

خداوند متعال در آخر سوره تحريم - كه اين ماجرا در آن آمده است - مي فرمايد: ((خدا مثل زده است براي كساني كه كافر شدند به زن نوح و زن لوط كه همسران دو تن از بندگان شايسته ما بودند، و اينان نسبت به شوهران خود خيانت ورزيدند(612) و از ناحيه آنها، از خداوند متعال بهره اي نبردند و به آنها گفته شد: با اهل آتش به آتش درآييد. و خدا مثل مي زند براي كساني كه ايمان آوردند، به همسر فرعون كه گفت : خدايا! براي من نزد خودت ، خانه اي در بهشت بنا كن ))(613) .
اين دو مثلي است كه خداوند در همان سوره تحريم براي عايشه و حفصه زده است تا آنها را بيم دهد و بدانند كه زن پيغمبر بودن به تنهايي به حال آنان ، نه سودمند است و نه زيانبخش ، بلكه سود و زيان انسان به علم و ايمان او بستگي دارد. --------------------------- 81 - اعتراض به شكايت پيغمبر (ص)

مورّخان و محدّثان با سلسله سند از عايشه روايت كرده اند كه گفت : پيغمبر از من به پدرم ابوبكر شكايت نمود.
من گفتم : يا رسول اللّه ! اعتدال را رعايت كن ! پدرم ابوبكر چنان سيلي به صورتم زد كه از بيني ام خون جاري شد و گفت : به پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - مي گويي : اعتدال را رعايت كند؟!
اين روايت را اصحاب مسانيد از عايشه نقل كرده اند. در كنز العمال ، صفحه 116، به شماره 1020 و احياء العلوم غزالي ، جلد دوم ، صفحه 35. و همچنين در كتاب ((مكاشفة القلوب )) باب 94، صفحه 238 آمده است . --------------------------- 83 - نكوهش از عثمان و امر به قتل وي

اين مطلبي است كه جاي ترديد براي هيچيك از مورّخان ، سيره نويسان و محدّثان نگذاشته است . همه مي دانند كه عايشه از عثمان مذمت كرد و بد گفت و امر كرد تا او را به قتل برسانند. روايات راجع به اين موضوع در تمام مسانيد و كتب سنن آمده و به عنوان ارسال مسلم نقل شده است .
ابن ابي الحديد در شرح خطبه حضرت علي - عليه السّلام - كه مي فرمايد: ((اي مردم ! زنان ، ايماني ناقص دارند)) مي گويد: هر كس در سيره و تاريخ ، كتاب نوشته ، گفته است : دشمني عايشه نسبت به عثمان از هر كس بيشتر بود. تا جايي كه روزي يكي از لباسهاي پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - را در آورد و در خانه اش برافراشت و به هر كس كه وارد مي شد مي گفت : اين پيراهن پيغمبر است كه هنوز پوسيده نشده كه عثمان سنت او را پوساند!(614) .
سپس ابن ابي الحديد مي گويد: نخستين كسي كه عثمان را ((نعثل ))(615) خطاب كرد، عايشه بود كه مي گفت : نعثل را بكشيد، خدا او را بكشد.
مدائني در كتاب ((الجمل )) مي نويسد: وقتي كه عثمان كشته شد، عايشه در مكه بود. وقتي خبر قتل عثمان را به وي دادند، عايشه ترديد نداشت كه خليفه طلحه خواهد بود. پس گفت : مرگ بر نعثل !
وقتي عثمان كشته شد طلحه كليدهاي بيت المال را برداشت . اشياء نفيسي هم كه در خانه او بود، همه را ضبط كرد. وقتي ديد كه خليفه نمي شود، آن را به علي - عليه السّلام - تحويل داد.
ابو مخنف در تاريخ خود مي نويسد: هنگامي كه خبر قتل عثمان را در مكه به عايشه دادند، بسرعت روي به مدينه نهاد تا كار خلافت (پسر دائيش ) طلحه را روبراه كند. او در راه مي گفت : صحابه ديده اند كه طلحه لياقت خلافت را دارد.
قيس بن ابي حازم روايت كرده است : در آن سال كه عثمان كشته شد، وي با عايشه به حج رفته بود. در ميان راه شنيد كه مي گفت : طلحه ! شتاب كن ! و چون از عثمان نام مي بردند، مي گفت : خدا او را دور گرداند.
به روايتي ، وقتي شنيد عثمان كشته شده ، گفت : خدا او را دور گرداند، گناهش او را به كشتن داد. خدا هم او را به عملش سپرد.
و مي گفت : اي جماعت قريش ! از مرگ عثمان ناراحت نباشيد. تنها كسي كه شايستگي خلافت را دارد ((طلحه )) است . همين كه خبر بيعت كردن مهاجران و انصار با علي - عليه السّلام - به او دادند، گفت : مردم هلاك شدند! هلاك شدند!! ديگر هرگز خلافت به اولاد ((تيم )) برنمي گردد.
بزودي خواننده از گفتار و كردار عايشه پيرامون قتل عثمان و بيعت علي - عليه السّلام - خواهد ديد كه همگي بر خلاف شريعت اسلام و نصوص ‍ صريحه آن ، كتاب و سنت و ادله قطعي ، عقلي ونقلي است . --------------------------- 84 - احاديث عايشه از رسول خدا (ص)

احاديثي كه عايشه از پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - نقل كرده است بقدري زياد است كه به هيچوجه نمي تواند درست باشد! از جمله حديثي است كه بخاري و ديگران در كتب صحيح خود نوشته اند كه عايشه گفت : اولين مرتبه اي كه به پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - وحي شد، رؤ ياي صالحه بود، چون هر خوابي كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - مي ديد مثل صبح صادق روشن بود. سپس به گوشه گيري تمايل پيدا كرد و در ((غار حرا)) خلوت مي كرد. در آنجا بود كه فرشته وحي بر وي نازل گرديد و گفت : بخوان . پيغمبر گفت : نمي توانم بخوانم . پس مرا گرفت و فشرد، سپس رها كرد و گفت : بخوان ! گفتم نمي توانم بخوانم . باز مرا گرفت و فشار داد و رها كرد وگفت : بخوان به نام خدايت كه آفريد. خدايي كه انسان را از نطفه آفريد. بخوان كه خدايت بزرگ است .
پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - از آنجا برگشت و سخت مضطرب بود! بر زوجه اش خديجه دختر خويلد وارد شد وگفت : مرا بپوشانيد، بپوشانيد.
حضرت را پوشاندند، وقتي جريان را براي خديجه نقل كرد، فرمود: از سرنوشت خودم هراسانم !
خديجه گفت : نه ، هراسان نباش ، تو نسبت به خويشان نيكي مي كني و متوجه همه هستي ، ضعيف نواز و بردباري .
عايشه گويد: خديجه پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - را نزد پسر عمش ((ورقة بن نوفل )) برد كه نصراني شده بود و كتاب ديني عبري را مي نوشت و قسمتي از انجيل را نوشته بود. وي پيري كهنسال بود كه در آخر، نابينا شده بود. او به خديجه گفت : اين همان فرشته اي است كه بر موسي نازل شد. كاش در اوان جواني بودم ؟! كاش وقتي كه او قوم تو را از بت پرستي بيرون مي آورد، من زنده بودم ...))(616) .
تذكرات مؤ لف پيرامون حديث بعثت
مي بينيد كه صريحاً مي گويد: پيغمبر - العياذ باللّه - بعد از همه اين حرفها هنوز در امر نبوت و فرشته بعد از آنكه بر وي فرود آمده و درباره قرآن بعد از نزول بر او، شك دارد. و از بيم و هراسي كه پيدا كرده ، نياز به زوجه اش داشت كه او را تشجيع كند و محتاج ورقة بن نوفل غمگين نابيناي جاهلي مسيحي شده بود كه قدم او را راسخ كند و دلش را از اضطراب در آورد! و او را ا ز آينده اش خبر دهد كه قوم را به راه مي آورد. همه اينها جزء محالات به شمار مي رود و نسبت آن به رسول خدا - صلّي اللّه عليه وآله - ممنوع است (617) .
ما درباره اينكه فرشته وحي ، پيغمبر را گرفت و دو بار فشرد، تا خودش ‍ را بگيرد و دلش را تكان داده و بر مشاعرش بيم دهد، دقت نموديم ، و علتي كه شايسته ذات حق و فرشتگان الهي و پيغمبران او باشد، در اين كارها نيافتيم . بويژه كه تمام اينها براي خاتم انبياء است !! چون درباره ساير انبياء نقل نشده كه در آغاز وحي چنين صحنه هايي داشته اند. چنانكه بعضي از شارحان اين حديث از صحيح بخاري متذكر شده اند(618) .
ما بر اين گفتگويي كه ميان فرشته و پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - به مقتضاي اين حديث نحيف ، جريان يافته است ، واقف شديم و ديديم كه پيغمبر از فهم منظور فرشته در مكلف ساختن وي به قرائت ، خيلي بدور است . چون به او مي گويد: ((بخوان )). پيغمبر پاسخ مي دهد كه نمي توانم بخوانم !
مقصود فرشته اين است كه آنچه را كه او تلاوت مي كند بخواند، ولي پيغمبر اين طور فهميد كه مي گويد: چيزي را بخوان در صورتي كه او نمي توانست بخواند. گويي - العياذ باللّه - پيغمبر تصور كرد كه فرشته او را تكليف به چيزي مي كند كه مقدورش نيست . و همه اينها نيز از ساحت پيغمبر دور و محال است .
ترديدي نيست كه محتواي اين حديث ، ضلالت و گمراهي است . آيا شايسته پيغمبر است كه از حساب فرشته سر در نياورد؟ يا شايسته است كه فرشته از اداي آنچه خداوند وحي كرده است ، ناتوان باشد؟!
بنابراين ، حديث از لحاظ متن و سند باطل است . كافي است كه خواننده بداند كه حديث هم مرسل و بدون سلسله سند است ، به دليل اينكه از اموري خبر مي دهد كه چند سال قبل از ولادت عايشه روي داده است ؛ زيرا عايشه حداقل چهار سال بعد از بعثت متولد شده است . پس او چه خبري از مبدأ وحي داشت . و او كجا در موقع نزول فرشته در غار حرا پهلوي پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - بود؟!
اگر گفته شود: چه مانع دارد كه عايشه حديث خود را به پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - مستند كند؟ او از كسي شنيده است كه در مبدأ وحي حاضر بوده است .
مي گوييم : مانعي ندارد، ولي اين حديث به اين صورت حجت نيست و موصوف به صحت نمي باشد. فقط مي تواند مرسل و بلاسند باشد، تا هنگامي كه شخصي را كه عايشه از او شنيده است بشناسيم و عدالت وي براي ما محرز گردد؛ زيرا منافقين در زمان پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - رو به فزوني گذارده بودند، افرادي در ميان ايشان بوده اند كه نفاق آنها بر عايشه پوشيده مانده است ، بلكه بر خود پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - هم ((وَ مِنْ اَهْلِ الْمَدينَةِ مَرَدُّوا عَلَي النِّفاقِ لا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ))(619) .
قرآن كريم گواه است كه منافقان در عصر پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فراوان بوده اند. برادران ما اهل سنت نيز در اين خصوص با ما توافق دارند، ولي مي گويند: صحابه بعد از پيغمبر همگي عادل هستند. وجود پيغمبر در بين ايشان موجب پديد آمدن نفاق منافقين آنها بود، ولي وقتي به جهان باقي شتافت ، و وحي قطع شد، اسلام منافقين بهبود يافت ؟! و ايمانشان كامل شد! بنابراين آنها همگي بدون استثنا عادل و مجتهد بودند! و نبايد از آنچه مي كردند، سؤ ال شوند! هر چند با نصوص مخالفت ورزيدند! و محكمات آن را نقض كنند!! اين حديث عايشه ، نماينده ساير احاديث مرسل او نيز هست . (يا ليت قومي يعلمون ) ولي اي كاش ‍ مسلمانان پي مي بردند!! --------------------------- فصل پنجم(86 - سرپيچي خالد از فرمان پيغمبر(ص))

فصل پنجم : اجتهادات خالد بن وليد در مقابل نصّ صريح قرآن و سنّت نبوي (ص )
يكي از مواردي كه خالدبن وليد در مقابل نصّ، اجتهاد نمود، در روز فتح مكه بود. در فتح مكه ، پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - خالد را از جنگ و كشتار، منع فرمود. چنانكه مورّخان و سيره نويسان تصريح كرده اند. و محدّثان موثّق با اسناد صحيح خود، روايت نموده اند.
پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - آن روز به خالد و زبير فرمود: ((جز با كسي كه با شما وارد جنگ مي شود، جنگ و خونريزي نكنيد))، ولي با اين وصف ، خالد بيست و چند مرد از قريش و چهار نفر از ((هذيل )) را كُشت . پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - وارد مكه شد، ديد زني را كشته اند. از حنظله كاتب پرسيد چه كسي او را كشته است ؟
حنظله گفت : خالدبن وليد.
حضرت به وي دستور داد خالد را ملاقات كند و از كشتن زنان و كودكان و مزدوران برحذر دارد. تا آخر داستان كه مي توانيد در كتاب ((عبقرية عمر)) تأ ليف عباس محمود عقاد در صفحه 266 بخوانيد. --------------------------- فصل ششم(88 - معاويه و الحاق ((زياد)) به ابوسفيان !)

فصل ششم : اجتهادات معاوية بن ابي سفيان درمقابل نصّ صريح قرآن و سنّت نبوي (ص )
معاويه مدعي شد كه پدرش ابوسفيان در زمان جاهليت با ((سميه )) مادر زياد كه زن ((عبيد)) بود، همبستر شد، و((سميه )) از وي باردار گرديد و ((زياد)) را آورد! معاويه دعوي خود را مستند به شهادت ابو مريم شرابفروش و قوّاد زمان جاهليت مي نمود. چنانكه در مختصر ابن شحنه آمده است (666) . با اينكه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: ((الولد للفراش وللعاهر الحجر؛ يعني : فرزندان را بايد منسوب به بستر پدر دانست ، و زناكار را به سنگ حوالت داد)).
و بخاري از پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - روايت كرده است كه فرمود: ((هر كس عملي انجام دهد كه دليلي از ما بر آن نباشد، مردود است ))(667) .
خداوند نيز مي فرمايد: ((اُدْعُوهُمْ لاَِّبائِهِمْ هُوَ اَقْسَطُ عِنْدَاللّهِ))(668) ؛
يعني : ((پسر خواندگان را به نام پدرانشان بخوانيد، اين نزد خدا منصفانه تر است )).
عمل معاويه در ملحق ساختن زياد به پدرش ابو سفيان ، نخستين عمل جاهلي بود كه علناً در اسلام انجام گرفت ! همه حضّار نيز به وي اعتراض ‍ كردند، ولي معاويه اعتنا نكرد و اهميتي به آن نداد. او هر وقت كسي را كه ((زياد)) را به ابو سفيان نسبت نمي داد، خشمگين مي شد. به همين جهت يكي از همسرانش گفت :
اتغضب ان يقال ابوك عف
و ترضي ان يقال ابوك زاني
يعني : (( آيا خشمناك مي شوي كه بگويند پدرت پاكدامن بود و خشنود هستي كه بگويند پدرت زناكار است ؟!)). --------------------------- 90 - مظالم معاويه در يمن

معاويه ((بسر بن ارطاة )) را در سال چهلم هجرت به يمن فرستاد تا در آنجا دست به ظلم و فساد بزند. حكمران يمن از جانب اميرالمؤ منين ، پسر عمش عبيداللّه بن عباس بود. اهالي يمن همگي از شيعيان با اخلاص آن حضرت بودند. ((بسر بن ارطاة )) مانند فرعون با آنها رفتار كرد كه بچه ها را مي كشت و زنان را اسير مي كرد. اين دستوري بود كه معاويه به او داده بود.
مراجعه كنيد به تواريخ مربوط به اين جنايت كه در آن سال در يمن روي داد، تا پي به ميزان فجايع معاويه ببريد، و بدانيد كه چگونه پسران با صفا را كشتند و اطفال شيرخوار را سر بريدند، و اموال را به غارت بردند و زنان را اسير كردند!
چه كسي مي تواند جنايت ((بسر)) را نسبت به زنان قبيله همدان (به جرم دوستي با خاندان نبوت ) را فراموش كند؟ چنانكه در ((استيعاب )) مي نويسد: ((بسر)) آنها را اسير كرد و واداشت كه در بازار مشتريان آنان را خريداري كنند! لباس آنها را بالا مي زد و هر كدام كه ساق پايشان بزرگتر بود به همين جهت خريداري مي شد!!!
ابن عبدالبر مي نويسد: ((اينان نخستين زناني بودند كه در اسلام اسير شدند)).
نمي دانم اين جنايت ، دردناكتر بود، يا جنايتي كه نسبت به اطفال عبيداللّه ابن عباس مرتكب شد. گفتيم عبيداللّه والي يمن بود. او از پيش ((بسر)) گريخت . عبيداللّه بن عبدالمدان حارثي را - كه جد مادري بچه ها بود - به جاي خود منصوب داشت .
((بسر)) عبيداللّه را در ميان هزاران نفر از مسلمانان پاكسرشت كشت . پسر او را نيز به قتل رسانيد. سپس سراغ دو كودك خردسال عبيداللّه بن عباس را گرفت ، و سرانجام آنها را نزد مردي از كنانه در باديه يافت .
ابن اثير مي نويسد: وقتي ((بسر)) خواست دو كودك مزبور را بكشد، مرد كناني گفت : اينها اطفال خردسالند، و گناهي ندارند. اگر مي خواهي آنها را بكشي مرا پيش از آنها به قتل برسان .
((بسر)) نخست مرد كناني را كشت ، سپس بچه ها را جلو چشم مادرشان سر بريد!!!(678)
مادر بچه ها از اين جنايت ، مبتلا به جنون شد. در موسم حج به مكه مي آمد و اشعاري كه در مرگ فجيع بچه هاي خود ساخته بود مي خواند و مي ناليد!
به گفته ابن اثير، وقتي بسر، بچه ها را به قتل رسانيد، زني از قبيله كنانه گفت : فلاني ! مردان را كشتي ، چرا اين بچه ها را به قتل رساندي ؟! به خدا قسم ! اينها را در زمان جاهليت نمي كشتند. به خدا اي پسر ارطاة ! كسي كه به قدرت مي رسد، طفل صغير و پيرمرد سالخورده را نمي كشد... تا آخر داستان فجيع ((بسر)) كه به تفصيل در كتاب ((فصول المهم )) آورده ايم (679) . --------------------------- 91 - كشتن بندگان شايسته خدا

براي نشان دادن ظلم و ستم معاويه كافي است كه او امام حسن - عليه السّلام - را كه در عصر خود سرور خاندان پيغمبر و بعد از پدرش امام اهل بيت بود، با سمّي كه براي همسر آن حضرت ((جعده )) دختر اشعث بن قيس فرستاد، شهيد كرد. روايات عترت طاهره در اين خصوص متواتر است . و گروهي از مورّخان سني نيز به آن اعتراف دارند.
ابن ابي الحديد(680) از ابوالحسن مدائني روايت مي كند كه وفات امام حسن مجتبي - عليه السّلام - در سال 49 هجري روي داد. حضرت ، چهل روز بيمار بود، و سن مباركش 47 سال بود. معاويه سمّي براي جعده دختر اشعث بن قيس فرستاد و گفت : اگر حسن را كشتي ، صد هزار درهم به تو خواهم داد و تو را به عقد يزيد در مي آورم .
چون امام حسن - عليه السّلام - وفات يافت ، معاويه وجه را براي او فرستاد، ولي او را براي يزيد،تزويج نكرد و گفت : ((مي ترسم آنچه را كه با حسن پسر پيغمبر انجام دادي با پسر من نيز انجام دهي !)).
و نيز مدائني از حصين بن منذر قاشي (681) روايت مي كند كه گفت : به خدا قسم ! معاويه آنچه را كه در عهدنامه صلح با حسن متعهد شده بود، عمل نكرد. او ((حجر بن عدي )) و اصحاب او را به قتل رسانيد، و براي پسرش يزيد بيعت گرفت . و حسن را مسموم ساخت !!
ابوالفرج اصفهاني مرواني در كتاب ((مقاتل الطالبيين )) نوشته است : ((معاويه خواست براي پسرش يزيد بيعت بگيرد. براي او در اين خصوص چيزي مشكلتر از وجود حسن بن علي و سعد وقاص نبود. پس هر دو را مسموم كرد، و در اثر آن درگذشتند.
ابن عبدالبر در ((استيعاب )) در شرح حال امام حسن - عليه السّلام - از قتاده و ابوبكر بن حفص روايت مي كند كه : دختر اشعث بن قيس ، حسن بن علي را مسموم كرد. عده اي مي گويند: اين عمل او به تحريك معاويه بوده است .
همه مي دانند كه معاويه در نقطه اي از شام به نام ((مَرَج عذرا)) چگونه حجر ابن عدي كندي صحابي معروف و ياران او را به جرم اينكه علي - عليه السّلام - را لعن نكردند، به قتل رسانيد. قتل آنها در سال 51 هجري روي داد. تمام شخصيتهايي كه در آن عصر بودند، صحابه ، تابعين و خردمندان بعد از آنها، اين عمل معاويه را مورد نكوهش و اعتراض قرار دادند. عموم مورّخاني كه حوادث آن سال را نوشته اند در اين باره به تفصيل سخن گفته اند.
گمان نمي كنم خواننده ، بتواند قتل ((عمرو بن حمق خزاعي )) عابد پارساي مشهور را به وسيله معاويه فراموش كند. سر بريده ا و اولين سر بريده اي بود كه در اسلام حمل شد.
((عمرو بن حمق )) از برگزيدگان صحابه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - بود. و گناهي جز محبت به علي - عليه السّلام - نداشت ، چون علي - عليه السّلام - خدا و پيغمبر را دوست مي داشت ، و خدا و پيغمبر هم او را دوست مي داشتند.
معاويه اكتفا به كشتن دوستان خدا نكرد، بلكه نزديكترين افراد و خواص ‍ خود را نيز كشت . او عبدالرحمن بن خالد بن وليد را كه در صفين در ركاب او جنگ كرده بود و با وي بر دشمني اميرالمؤ منين - عليه السّلام - پيمان بسته بود نيز به قتل رسانيد! معاويه او را كشت تا مبادا مردم يزيد را رها كنند و او را خليفه نمايند. داستان او نزد مورّخان ، مشهور است و سيره نويسان نيز آن را نوشته اند(682) . --------------------------- 92 - اعمال معاويه و عمّال وي

اگر بخواهيم اعمالي را كه او مرتكب شد و احكامي را كه تغيير داد و حدودي را كه تعطيل نمود شرح دهيم ، اين مختصر گنجايش آن را ندارد. گنجايش ندارد كه حوادث دردناك و جرايم بي شمار معاوية بن ابي سفيان را شرح دهد.
گنجايش ندارد كه اعمال و جنايات عمّال وي امثال مغيرة بن شعبه ، عمرو عاص ، عمرو بن سعيد، بسر بن ارطاة ، سمرة بن جندب ، مروان حكم ، ابن سمط، زياد بن ابيه ، عبيداللّه زياد، وليد بن عقبه ، و ساير جانياني را كه مرتكب اعمال ضد انساني شدند و امت اسلام را با اباطيل ، مقهور كردند، و به عذاب كشيدند، فرزندان آنها را كشتند و زنانشان را به اسارت بردند، شرح دهد.
براي شرح اين فجايع ، بايد كتابها نوشت و دفترها سياه كرد. شايد باز هم دفترها و كتابها از شروح اعمال معاويه و جنايات عمّال وي كم آيد. خدا را شكر مي كنيم كه ما را از علاقه مندان به خاندان نبوت و دشمنان دشمنان ايشان قرار داد. --------------------------- 93 - دشمني معاويه با علي(ع)

كينه و دشمني معاويه با علي - عليه السّلام - نزد عام وخاص و دوست و دشمن در سراسر گيتي مشهور و مسلم است . به طوري كه آن دو را در حكم آدم و شيطان قرار داده است . اينك مقداري از احاديث نبوي راجع به حبّ و بغض علي - عليه السّلام - كه در ديانت اسلام جزء متناقضين به شمار آمده است را نقل مي كنيم :
به سلمان فارسي گفتند: چقدر به علي علاقه داري ؟ سلمان گفت : از پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - شنيدم كه فرمود: ((هر كس علي را دوست بدارد، مرا دوست داشته است ، و هر كس علي را دشمن بدارد، مرا دشمن داشته است ))(683) .
از عمار ياسر روايت شده است كه گفت : شنيدم پيغمبر به علي - عليهما السّلام - مي فرمود: ((يا علي ! خوشا به حال كسي كه تو را دوست دارد و راستگو مي داند، و بدا به حال كسي كه تو را دشمن و دروغگو مي داند)).
حاكم نيز اين حديث را آورده و گفته است : اين حديث داراي اسناد صحيح است ، ولي بخاري و مسلم آن را نقل نكرده اند!؟(684) .
و نيز حاكم از ابو سعيد خدري نقل مي كند كه پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: ((به خدايي كه جان من در دست اوست ، هيچكس ما اهل بيت را دشمن نمي دارد مگر اينكه خدا او را در آتش دوزخ در آورد))(685) .
سپس حاكم مي گويد: اين حديث صحيح است ، ولي بخاري و مسلم آن را نقل نكرده اند. ذهبي هم آن را آورده و حكم به صحت آن نموده است .
ابوذر غفاري مي گويد: ((ما منافقين را نمي شناختيم مگر پس از آنكه آنها پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - را تكذيب كردند، و از حضور در نمازها خودداري نمودند، و نسبت به علي - عليه السّلام - عداوت ورزيدند)).
حاكم نيز اين حديث را آورده و گفته است : با شرط مسلم صحيح است ، ولي بخاري و مسلم آن را نقل نكرده اند(686) .
ابن عباس مي گويد: پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - به علي نگاه كرد و فرمود: ((يا علي ! تو آقايي در دنيا و آقايي در آخرت ، دوست تو دوست من است و دوست من دوست خداست . دشمن تو دشمن من است و دشمن من دشمن خداست . واي بر آنكه بعد از من تو را دشمن بدارد!)).
حاكم نيشابوري آن را نقل كرده و گفته است : اين حديث به شرط بخاري و مسلم صحيح است ، ولي آنها آن را روايت نكرده اند(687) . ذهبي نيز با همه سختگيري نسبت به راويان آن ، در تلخيص آن را نقل كرده است .
عمر بن شاس اسلمي - كه در ((حديبيه )) با پيغمبر بود - مي گويد: با علي - عليه السّلام - به يمن رفتيم . در آنجا علي بر من سخت گرفت و من نيز ناراحت شدم . وقتي به مدينه آمدم در مسجد پيغمبر نزد همه كس از او شكايت نمودم تا اينكه اين خبر به پيغمبر رسيد. همين كه پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - مرا ديد نگاهش را به من دوخت تا اينكه آمدم و نشستم . در آن موقع پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - به من فرمود: ((اي عمرو! به خدا قسم ! مرا آزردي )).
گفتم : پناه به خدا مي برم از اينكه تو را بيازام يا رسول اللّه !
فرمود: بله ، هر كس علي را بيازارد مرا آزرده است .
حاكم نيشابوري اين حديث را نقل كرده و گفته است : اين حديث داراي اسنادي صحيح است ، ولي بخاري و مسلم نقل نكرده اند(688) . ذهبي هم اعتراف به صحت آن نموده ، چون آن را نقل كرده است .
و نيز ابوذر غفاري نقل مي كند كه پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: ((يا علي ! هر كس از من جدا شود، از خدا جدا شده است ، و هر كس از تو جدا شود، از من جدا شده است )).
حاكم نيشابوري اين حديث را آورده و گفته است : داراي اسناد صحيح است ، ولي بخاري و مسلم آن را نقل نكرده اند(689) .
حافظ ابن عبدالبرّ در ((استيعاب )) شرح حال علي - عليه السّلام - را نقل كرده است كه پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: ((هر كس علي را دوست بدارد مرا دوست داشته ، و هر كس علي را دشمن بدارد مرا دشمن داشته ، و هر كس علي را بيازارد مرا آزرده ، و هر كس مرا بيازارد، خدا را آزرده است )).
و نيز آن حضرت - به نقل طبراني و غيره از حافظان آثار نبوي - فرمود: ((چرا بعضي علي را دشمن مي دارند؟ هر كس علي را دشمن بدارد مرا دشمن داشته و هر كس از علي جدا شود از من فاصله گرفت . علي از من است و من از علي هستم . علي از سرشت من خلق شده و من از سرشت ابراهيم آفريده شده ام . ما دودمان ابراهيم هستيم كه بعضي از بعضي ديگر پيدا شده اند. اي بريده ! آيا نمي داني كه علي فضائلي دارد برتر از جاريه اي كه گرفت ؟ نمي داني كه او بعد از من سرپرست شماست ؟)).
بعضي از اصحاب تصميم گرفتند بخاطر سختگيري آن حضرت در امور ديني ، از وي به پيغمبر شكايت نمايند. وقتي شكايت كردند، پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: ((از علي چه مي خواهيد؟ از علي چه مي خواهيد؟ علي از من است و من از علي هستم . او بعد از من سرپرست شماست )).
در ((استيعاب )) در شرح حال علي - عليه السّلام - مي نويسد: طايفه اي از صحابه روايت كرده اند كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - به علي - عليه السّلام - فرمود: ((تو را جز مؤ من دوست نمي دارد، و جز منافق كسي دشمن نمي دارد)).
خود علي - عليه السّلام - هم مي فرمود: ((به خدا قسم ! اين گفتار پيغمبر امي بود كه جز مؤ من مرا دوست ندارد و جز منافق كسي مرا دشمن نمي دارد)).
مؤ لف :
اين روايت را مسلم در كتاب ((ايمان )) صحيح خود آورده است . اين گفتار پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - هم به تواتر رسيده است كه فرمود: ((هر كس من مولا و سرپرست او هستم ، علي هم مولاي اوست . خدايا دوست بدار هر كس كه علي را دوست داشت و دشمن بدار هر كس كه او را دشمن بدارد)).
طالبان تفصيل بيشتر راجع به نفاق دشمنان آن حضرت رجوع كنند به كتاب ما ((سبيل المؤ منين )) كه حقيقت از آن آشكار است . والحمد للّه ربّ العالمين . --------------------------- 94 - گستاخي معاويه نسبت به اهل بيت(ع)

سروراني كه خداوند متعال در قرآن مجيد، هر گونه پليدي را از ايشان برطرف ساخته است ، و جبرئيل ، تطهير آنها را از آسمان آورد، و پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - به امر پروردگار به وسيله آنان با دشمنان خود ((مباهله )) كرد؛ سروراني كه خداوند دوستي آنان را فرض دانست ، و پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - از جانب خداوند ولايت ايشان را واجب شمرد؛ آنها كه يكي از دو چيز گرانبهايي هستند كه هر كس چنگ به آنها زد، گمراه نمي شود، و هر كس دست از آنها برداشت ، به حق و حقيقت نمي رسد.
اينان ((علي اميرالمؤ منين )) و سروراوصيا، برادر پيغمبر و دوست او بود كه در تأ سيس دين پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله -، خود را به مخاطرات انداخت . و پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - گواهي داد كه او، خدا و پيغمبر را دوست مي دارد و خدا و پيغمبر هم او را دوست مي دارند. و فرمود: ((علي نسبت به من به منزله هارون نسبت به موسي است ، جز اينكه او پيغمبر نيست )).
وليّ و وزير پيغمبر و امام امت و پدر دو سبط پيغمبر است . و دو برگ گل پيغمبر حسن و حسين دو آقاي اهل بهشت بودند.
معاويه عبداللّه بن عباس ؛ دانشمند بزرگ امت و پسر عمّ پيغمبر را نيز با ايشان در لعنت شريك گردانيد! معاويه آنها را لعنت كرد در حالي كه مي دانست بزرگداشت آنان به حكم ضرورت دين اسلام ، واجب است . و مي دانست كه شرافت مقام آنها در نزد سرور بندگان خدا پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله -، ثابت و مسلم است . چرا چنين نباشند، با اينكه آنها اهل بيت نبوت و موضع رسالت و محل آمد و رفت فرشتگان و مركز نزول وحي و تنزيل و معدن علم و تأ ويل بودند.
معاويه به اين قناعت نكرد كه تنها خود آنها را لعن كند، بلكه كار به جايي رسيد كه دستور داد مردم نيز برادر پيغمبر و همسر دختر والاگهر او و پدر امامان عاليمقام و تنها سرور امت اسلام را لعن كنند! و در هر عيد و روز جمعه ، علناً بر روي منبر، اين لعن تكرار شود.
بدينگونه خطيبان در تمام انحاء ممالك اسلامي تا سال 99 هجري ، اين عمل زشت را تكرار مي كردند، تا اينكه ((عمر بن عبدالعزيز)) آن را ممنوع ساخت . تمام اينها به تواتر ثابت شده است . به كتب تاريخ مراجعه كنيد تا به حقيقتي كه گفتيم پي ببريد.
از جمله شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد(690) را بخوانيد كه زننده ترين و شگفت آورترين كلمات را در اين باره راجع به خاندان نبوت ، خواهيد ديد.
امام حسن - عليه السّلام - با معاويه ، شرط كرد كه پس از صلح ، پدرش ‍ علي را دشنام ندهد، ولي معاويه اين شرط را نپذيرفت و بقيه شروط را قبول كرد. در اين هنگام امام حسن - عليه السّلام - از وي خواست كه در جلو روي او، پدرش را دشنام ندهد!!
ابن اثير در كامل و طبري در تاريخ امم و ملوك و ابوالفداء و ابن شحنه و همه مورّخاني كه درباره صلح امام حسن - عليه السّلام -، كتاب نوشته اند اين موضوع را ذكر كرده اند. معاويه اين تقاضا را قبول كرد، ولي به آن وفا نكرد، بلكه در منبر كوفه علي - عليه السّلام - و امام حسن - عليه السّلام - را لعن كرد.
امام حسين - عليه السّلام - برخاست تا به وي جواب بدهد ولي امام حسن - عليه السّلام - او را نشانيد و خود برخاست و معاويه را رسوا گردانيد و ساكت كرد. اين موضوع را ابوالفرج اصفهاني مرواني در ((مقاتل الطالبيين )) و ساير ارباب سير و تاريخ ، نگاشته اند.
معاويه حتي در اين راه بقدري با وقاحت پيش رفت كه از احنف بن قيس و عقيل ؛ برادر اميرالمؤ منين - عليه السّلام - خواست تا آن حضرت را لعن كنند، ولي آنها اعتنا نكردند.
عامر بن سعد بن وقاص - به نقل مسلم در باب فضايل علي از صحيح خود - روايت مي كند كه گفت : معاويه به سعد بن ابي وقاص گفت : چرا ابو تراب را دشنام نمي دهي ؟
سعد گفت : من سه چيز را كه پيغمبر درباره علي گفت ، به ياد آوردم كه اگر يكي از آنها را من داشتم از شتران سرخ مو ( كه خيلي قيمتي بود) بهتر مي داشتم .
شنيدم وقتي پيغمبر به يكي از جنگها رفت و علي را در جاي خود در مدينه منصوب داشت ، علي گفت : يا رسول اللّه ! مرا با زنان و بچه ها باز گذاشتي ؟
پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: ((آيا نمي خواهي نسبت به من به منزله هارون نسبت به موسي باشي ، جز اينكه بعد از من پيغمبري نخواهد بود؟!)).
و شنيدم كه در روز جنگ خيبر مي فرمود: پرچم را به دست مردي مي دهم كه خدا و پيغمبر را دوست بدارد، و خدا و پيغمبر هم او را دوست بدارند. ما همه در انتظار آن بوديم ، ولي پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: علي را براي من بخوانيد. وقتي علي را آوردند مبتلا به درد چشم بود، پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - آب دهان مبارك در چشم وي كشيد و پرچم را به دست او داد و خداوند فتح را نصيب او كرد.
و چون اين آيه ((فَقُلْ تَعالَوْا اَنْدَعُ اَبْنائَنا وَ اَبْنائَكُم ))(691) نازل شد، پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - علي ، فاطمه ، حسن و حسين - عليهم السّلام - را خواست و فرمود: خدايا! اينان خانواده من هستنند.
اين حديث را نسايي در خصائص علويه و ترمذي در صحيح خود و صاحب جمع بين صحيحين و صاحب جمع بين صحاح ششگانه ، روايت كرده اند.
عموم مورّخان مي دانند كه معاويه ((حجر بن عدي )) و ياران پارساي او را نكشت مگر بخاطر اينكه حاضر نشدند علي - عليه السّلام - را لعنت كنند. اگر تقاضاي او را اجابت مي كردند خونشان مصون مي ماند. مراجعه كنيد به ((اغاني )) ابوالفرج اصفهاني ، جلد شانزدهم چگونگي كشته شدن حجر بن عدي . و حوادث سال 51 هجري در تاريخ طبري و ابن اثير و غير اينان تا پي به حقيقت ببريد.
در آنجا نوشته اند كه وقتي عبدالرحمن بن حسان عنزي ، در مجلس ‍ معاويه از لعن علي - عليه السّلام - امتناع ورزيد، او را به نزد زياد فرستاد و دستور داد طوري او را به قتل برساند كه در اسلام كسي را بدانگونه نكشته باشند! زياد هم عبدالرحمن را زنده دفن كرد!!
معاويه همچنان مردم را به لعن علي - عليه السّلام - وادار مي كرد، تا جايي كه به گفته ابن ابي الحديد(692) گروهي از بني اميه به وي گفتند: تو راجع به لعن اين مرد، به منظورت رسيده اي ، خوب است دستور دهي ديگر كسي او را لعن نكند.
معاويه گفت : نه به خدا! چندان بايد ادامه پيدا كند كه بر اين رسم بچه ها بزرگ شوند و بزرگها پير گردند و ديگر كسي فضيلتي از او نقل نكند!!
با اينكه - به نقل حاكم نيشابوري - پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - در اين حديث صحيح فرمود: ((هر كس علي را سب كند مرا سب نموده است )).
احمد حنبل (693) از حديث ام سلمه از عبداللّه يا ابي عبداللّه روايت كرده است كه گفت بر ام سلمه وارد شدم و او به من گفت : آيا در ميان شما به پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فحش مي دهند؟!
گفتم : خدا نكند، پناه به خدا!
ام سلمه گفت : از پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - شنيدم كه فرمود: ((هر كس به علي دشنام دهد، مرا دشنام داده است )).
ابن عبدالبر در شرح حال علي - عليه السّلام - از ((استيعاب )) روايت مي كند كه پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: ((هر كس علي را دوست بدارد مرا دوست داشته است ، و هر كس علي را دشمن بدارد مرا دشمن داشته است )). ((هر كس علي را بيازارد مرا آزرده است ، و هر كس ‍ مرا بيازارد خدا را آزرده است )).
روايت صحيح در اين مورد متواتر است . بويژه از طرق ما عترت طاهره - سلام اللّه عليهم اجمعين - .
بعلاوه يكي از بديهيات اين است كه دشنام دادن به مسلمان به اجماع پيروان قبله ، فسق است . و در صحيح مسلم است كه سب مسلمان ((فسق ))، جنگ با وي ((كفر)) است . الا لعنة اللّه علي الكافرين ! --------------------------- 95 - جنگ معاويه با علي(ع)

معاويه بعد از آنكه مردم با اميرالمؤ منين - عليه السّلام - بيعت كردند، با فرومايگان شام به جنگ آن حضرت رفت . اميرالمؤ منين - عليه السّلام - هم با سپاهي كه بازماندگان جنگ بدر، احد، احزاب ، بيعت رضوان و گروه انبوهي از مؤ منان شايسته در ميان ايشان بودند، و همه نيز مردم را به حق و اطاعت اميرالمؤ منين - عليه السّلام - دعوت مي كردند، به جنگ وي رفت . ولي گوش معاويه از پذيرش اين دعوت كر بود، و جز جنگ چيزي نمي خواست ، تا جايي كه در آن جنگ ، گروهي از مسلمانان كشته شدند كه بي سابقه بود. با آنكه بخاري و مسلم در صحيح خود آورده اند كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: ((سب مسلمان فسق و جنگ با وي كفر است ))(694) .
و نيز پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - - به نقل مسلم در باب : من فرق امر المسلمين و هو مجتمع ، از كتاب امارت - فرمود: ((هر كس به نزد شما آمد و به شما امر كرد كه بر مردي گرد آييد و منظورش ايجاد شكاف در بين مسلمانان و بهم زدن جمعيت شما بود، او را بكشيد)).
ابن عبدالبر در ((استيعاب )) در شرح حال علي - عليه السّلام - مي نويسد: از حديث علي - عليه السّلام - و حديث ابن مسعود و حديث ابو ايّوب انصاري روايت نموده كه علي - عليه السّلام - مأ مور به جنگ با پيمان شكنان (جنگ جمل ) و ستمكاران (جنگ صفين ) و خارجيان (نهروان ) است . سپس مي نويسد: از آن حضرت - عليه السّلام - روايت است كه فرمود: ((آنچه را من يافتم جنگ يا كفر بما انزل اللّه است )).
براي مشروعيت جنگ آن حضرت با معاويه اين آيه شريفه كافي است كه خداوند مي فرمايد: ((اگر دو طايفه از مؤ منان جنگ نمودند، ميان ايشان را اصلاح كنيد، اگر يكي بر ديگري سركشي نمود، با آن گروه بجنگيد كه سركشي نموده است تا بازگشت به امر خدا كند))(695) .
در سركشي معاويه و ياران او شكي نيست ؛ زيرا سركشي آنها از اموري است كه همه امت ، بر آن اتفاق دارند. پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - نيز در روايتي كه از آن حضرت نقل مي كنند، مردم از اين جنگ بيم داد.
ابو سعيد خدري مي گويد: ما آجرهاي مسجد پيغمبر را يكي يكي حمل مي كرديم . اما عمار ياسر دو تا دو تا مي آورد. پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - از كنار او گذشت و غبار از سر او زدود و فرمود: ((واي ! كه عمار را گروه سركش مي كشند! عمار آنها را به خدا دعوت مي كند، و آنها او را به آتش دوزخ مي خوانند!)).
اين حديث را بخاري به همين سند در صحيح (696) خود آورده است . و نيز در باب ((تعاون در بناء مساجد از كتاب الصلاة )) نقل كرده و در آنجا مي گويد: ((آنها را دعوت به بهشت مي كند، و آنها او را به آتش ‍ مي خوانند))(697) .
تعجب نكنيد كه معاويه به حكم اين حديث ، از مصاديق اين آيه شريفه باشد كه مي فرمايد: ((آنها را پيشواياني قرار داديم كه دعوت به آتش ‍ كنند و در روز قيامت ، ياري نگردند. در اين دنيا لعنتي به دنبال خواهند داشت ، و روز قيامت نيز از زشتكاران خواهند بود))(698) .
چه بسيار نصوص صريح از كتاب خدا و سنن صحيح پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - هست كه هيچ كدام ترديدبردار نيست . و همه راهنماي رهروان است . و معاويه بر خلاف آنها عمل كرد. اي انسان با ايمان ! در آنها بنگر و بعد هر طور خواستي قضاوت كن .
اين گفته پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - را فراموش نكن كه فرمود: ((جنگ با علي جنگ با من است و صلح با وي صلح با من )).
و روزي كه پنج تن را كساء پوشانيد فرمود: ((من در جنگم با هر كس كه با ايشان مي جنگد و در صلحهم با هر كس كه با ايشان صلح كند، و دشمن هستم با هر كس كه با آنها عداوت ورزد)).
و اين گفته حضرت را كه فرمود: ((خدايا! دوست بدار هر كس كه علي را دوست دارد، و دشمن بدار هر كس كه او را دشمن بدارد و ياري كن هر كس كه او را ياري مي كند، و خوار كن هر كس كه او را خوار مي كند)).
و ساير نصوص متواتر امثال اينها در هر پشتي از اين امت . --------------------------- 96 - معاويه وجعل حديث در نكوهش علي(ع)

ابو جعفر اسكافي معتزلي به نقل ابن ابي الحديد مي گويد(699) : معاويه ، گروهي از صحابه و تابعين را واداشت تا احاديث زننده اي در نكوهش ‍ علي - عليه السّلام - كه موجب سرزنش و بيزاري از وي باشد، جعل نمايند! و براي آنها مقرري برقرار نمود تا اين كار را از روي ميل و رغبت انجام دهند.
از جمله اينان ابو هريره ، عمرو عاص و مغيرة بن شعبه ، و از تابعين ، عروة بن زبير بودند. و مي گويد: زهري روايت كرده است كه عايشه براي عروة بن زبير روايت نمود وگفت : من نزد پيغمبر بودم كه عباس و علي آمدند. پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: اي عايشه ! اين دو نفر بر غير دين من از دنيا مي روند!!
و مي گويد: عبدالرزاق از معمر روايت مي كند كه گفت : نزد زهري دو حديث از عروه از عايشه درباره علي - عليه السّلام - بود. من روزي از وي پرسيدم آن حديثها چيست ؟
زهري گفت : چه كار به عروه و عايشه و دو حديث آنها داري ؟ خداوند بهتر از آنها و دو حديث آنها آگاهي دارد! من آنها را متهم به بدگويي از بني هاشم مي دانم .
سپس مي گويد: اما حديث اول همان بود كه ذكر كرديم (راجع به عباس ‍ و علي ) و اما حديث دوم اين است كه عروه مي گفت : عايشه براي او حديث كرد و گفت : نزد پيغمبر بودم كه عباس و علي آمدند. پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: اي عايشه ! اگر مي خواهي به دو نفر از اهل دوزخ نگاه كني ، نگاه كن به اين دو نفر كه مي آيند! وقتي نگاه كردم ديدم عباس و علي بن ابي طالب است !!!
آنگاه ابو جعفر اسكافي مي گويد: اما عمرو عاص روايتي درباره علي - عليه السّلام - نقل كرده است كه بخاري و مسلم در صحيح خود با سند متصل به عمرو عاص روايت نموده اند كه گفت : شنيدم پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - مي فرمود: ((اولاد ابوطالب دوستاني براي من نيستند، دوست من خداوند و مؤ منان شايسته اند!)).
اما ابو هريره حديثي در اين خصوص روايت كرده به اين معنا كه علي - عليه السّلام - دختر ابو جهل را در زمان پيغمبر خواستگاري كرد و پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - او را مورد سرزنش قرار داد. سپس در منبر فرمود: نه به خدا! دختر دوست خدا و دختر دشمن خدا با هم جمع نمي شوند! فاطمه ، پاره تن من است ، آنچه او را بيازارد، مرا مي آزارد. اگر علي دختر ابو جهل را مي خواهد، بايد از دختر من كناره بگيرد و هر كاري مي خواهد بكند!
بعد مي گويد: اين حديث از كراسي مشهور است . سپس توضيح مي دهد كه اين حديث نيز در صحيح بخاري و مسلم از مسور بن مخرمه زهري روايت شده است .
سيد مرتضي در كتاب ((تنزيه الانبياء والائمّه )) آن را آورده و گفته است از روايات حسين كراسي است كه به انحراف از اهل بيت شهرت داشت . و از دشمنان و ناصبيان خاندان نبوت به شمار مي رفت . بنابراين روايت او مقبول نيست . تا آنجا كه ابو جعفر اسكافي مي گويد:
اعمش روايت نموده است كه وقتي ابو هريره در سالي كه معاويه با امام حسن - عليه السّلام - صلح كرد، همراه وي وارد عراق شد و به مسجد كوفه آمد. چون استقبال مردم را نسبت به خود ديد، دو زانو نشست و چند بار دست به سر بي موي خود كشيد و گفت : اي اهل عراق ! آيا فكر مي كنيد من بر خدا و پيغمبر دروغ مي بندم و خود را با آتش مي سوزانم ؟ به خدا قسم ! من از پيغمبر شنيدم كه مي فرمود: هر پيغمبري حرمي دارد و حرم من مدينه است . هر كس حادثه اي در آن پديد آورد لعنت خدا و فرشتگان و مردم بر او باد.
سپس فرمود: خدا را گواه مي گيرم كه علي در آن ، حادثه اي به وجود آورد! وقتي اين خبر را به معاويه دادند، به وي جايزه داد و او را نواخت ، آنگاه حكومت مدينه را به او تفويض كرد!
سفيان ثوري به نقل ابن ابي الحديد(700) از عبدالرحمن بن قاسم از عمر بن عبدالغفار روايت نموده است كه گفت : وقتي ابو هريره وارد كوفه شد، شبها در (باب كنده ) مي نشست و مردم دور او را مي گرفتند. جواني از مردم كوفه - كه شايد اصبغ بن نباته بود - نزد او آمد و نشست و گفت : اي ابو هريره ! تو را به خدا قسم مي دهم آيا تو از پيغمبر شنيدي كه به علي بن ابيطالب فرمود: خدايا دوست بدار هر كس كه علي را دوست دارد و دشمن بدار هر كس كه او را دشمن مي دارد؟
ابو هريره گفت : بله اين را شنيدم .
جوانز گفت : خدا را گواه مي گيرم كه دشمن او را دوست داشتي و با دوست او دشمني كردي ! سپس برخاست و رفت !
بطور خلاصه معاويه از هر راه كه مي توانست به اميرالمؤ منين - عليه السّلام - ستم نمود. و سيعلم الّذين ظلموا أ يّ منقلب ينقلبون --------------------------- فصل هفتم(98 - آيا تمام صحابه عادل بوده اند؟!)

فصل هفتم : اجتهادات علماي اهل تسنّن در مقابل نصّ صريح قرآن و سنّت نبوي (ص )
آري ، عادت اهل تسنّن اين است . و روش آنها چنين بوده است . گويي مصاحبت پيغمبر به خودي خود، موجب حفظ صحابي از اموري مي شد كه با عدالت ، منافات داشت ، و براي او عدالت مي آورد. به همين جهت هر چه را صحابي از پيغمبر براي آنها نقل مي كرد، مي پذيرفتند. و به آن احتجاج مي نمودند و به مقتضاي آن عمل مي كردند، بدون اينكه از عدالت صحابي ، ايمان ، استقامت ، صداقت و امانت وي بحث و تحقيق نمايند!
اين مطلبي است كه متكي به هيچ دليل عقلي يا نقلي نمي باشد؛ زيرا مجرد مصاحبت پيغمبر هر چند فضيلتي است ، ولي بدون شك ، چيزي نيست كه دليلي بر مصون بودن آن وجود داشته باشد. بنابراين صحابه از لحاظ مصون ماندن از خطا و گناه ، مانند ساير مردم هستند كه افراد موثق ، عادل و منزّه از معصيت خداوند، در ميان آنها زياد است . و گناهكار متجاوز و مجهول الحال هم پيدا مي شود.
ادله شرعي داريم كه عدالت در راوي خبر واحد، به طور مطلق شرط است ، هر چند صحابي باشد. ولي هر كس كه عادل نبود، حديث وي به حكم ادله قطعي هم مطلقاً از درجه اعتبار ساقط است . افراد مجهول الحال نيز همين حكم را دارند. درباره اين افراد نيز بايد تحقيق شود تا عدالت ايشان ثابت گردد. در آن هنگام به حديث آنها تنها در فروع ، استناد مي شود، ولي در اصول دين به خبر واحد عادل احتجاج نمي شود. اگر عدالت راوي خبر واحد ثابت نشود، راهي به عمل كردن به آنچه او حديث مي كند وجود ندارد.
اين است آنچه ما از رأ ي دانشمندان اهل تسنن درباره خبر واحد مي دانيم ، بدون اينكه در اين خصوص ميان ما و آنها اختلافي باشد.
علت اينكه اهل تسنن خود را مكلّف مي دانند بدون بحث و خودداري ، به حديث صحابه احتجاج كنند، همان جنبه عدالت آنهاست كه عقيده دارند همه و همه آنها عادل مي باشند. گويي آنها خواسته اند با عادل دانستن تمام صحابه و راويان اخبار پيغمبر، مقام آن حضرت را تقديس كنند. در صورتي كه اين خطاي واضحي است كه از آنها نسبت به صحابه سر زده است ؛ زيرا منزّه دانستن و حفظ پيامبر، با منزّه دانستن سنّت آن حضرت و حفظ آن از آلوده ساختن به وسيله دروغگويان ، امكان پذير است .
پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - خود، امت را از دخالت دروغگويان بر حذر داشت و فرمود: ((بزودي دروغگويان به من ، فزوني خواهند يافت . هر كس از روي عمد به من دروغ ببندد، جايگاهش در آتش ‍ دوزخ خواهد بود)).
اگر برادران ما - كه خدا آنها و ما را هدايت كند - در آيات محكم قرآني تدبر مي كردند، آن را پر از ذكر منافقين و آزار ديدن پيغمبر از آنان مي ديدند. آنچه در سوره توبه در رسوايي آنها آمده و همچنين در سوره احزاب كه از آنان سخن رفته است ، براي پي بردن به اين مطلب كافي است :
((اِذا جاءَكَ الْمُنافِقونَ قالُوا نَشْهَدُ اِنَّكَ لَرَسُولُ اللّهِ وَاللّهُ يَعْلَمُ اِنَّكَ لَرَسُولُهُ وَاللّهُ يَشْهَدُ اِنَّ الْمُنافِقين لَكاذِبُون ))(707) ؛
يعني : ((اي رسول ما!) چون منافقان (رياكار) نزد تو آمده گفتند كه ما به يقين و حقيقت ، گواهي مي دهيم كه تو رسول خدا هستي (فريب مخور) خداوند مي داند كه تو رسول او هستي . و خدا هم گواهي مي دهد كه منافقان سخن (به خدعه و مكر) دروغ مي گويند)).
((وَ اِذْ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَالَّذينَ في قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ ما وَعَدَنَا اللّهُ وَ رَسُولُهُ اِلاّغُرُوراً))(708) ؛
يعني : ((منافقان و كساني كه در دلهايشان بيماري است ، مي گويند: خدا و پيغمبر به ما جز وعده فريب ندادند)).
براي نشان دادن ميزان نفاق اصحاب ، توجه به همين آيه شريفه كافي است كه مي فرمايد: ((بعضي از اهل مدينه نيز در نفاق فرو رفته اند، تو آنها را نمي شناسي ، ما آنها را مي شناسيم ))(709) .
((آنها در پيش هم فتنه جو بودند، و كارها را بر تو دگرگون مي ساختند، تا اينكه حق آمد و فرمان خدا آشكار شد، و آنها كراهت داشتند))(710) .
((چيزي را قصد كردند كه به آن نرسيدند. گله اي نداشتند جز اينكه خدا و پيغمبر او، از كرم خود آنها را بي نياز كرده است ))(711) .
هر كس در اين آيات و امثال آن تدبّر نمايد، علم اجمالي به وجود منافقان در افراد غير معلوم الحال پيدا مي كند. و چون شبهه محصور است ، واجب است از حديث همه اصحاب اجتناب كرد تا ايمان و عدالت آنها محرز گردد.
ولي ما شيعه اماميه ، با حديث صحابه معلوم العداله كه علما و بزرگان ايشان و اهل ذكري بودند كه خدا دستور داده از آنها سؤ ال كنند، و صادقاني كه خداوند امر كرده با آنها باشيم ، از اطراف اين شبهه محصوره بي نياز هستيم .
علاوه حديث ائمّه اهل بيت براي ما كافي است ، چون آنها همتاي قرآن هستند و به وسيله آنها، راه صواب شناخته مي شود. كاش مي دانستيم منافقاني كه در آيات شريفه قرآني از آنها ياد شده است ، بعد از پيغمبر اكرم كجا رفتند؟ آنها كه در تمام مدت حيات پيغمبر، حضرتش را اندوهگين ساخته بودند، تا جايي كه غلطك گرداندند، و از نوشتن نامه (هنگام رحلت ) باز داشتند.
عده اي از صحابه ، در شب عقبه ، غلطكتهايي رها ساختند تا ناقه پيغمبر را رم دهند و او را بر زمين بزنند! پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - در آن موقع از جنگ تبوك - كه علي - عليه السّلام - را به جاي خود منصوب داشته بود - بر مي گشت .
حديث احمد حنبل در آخر جلد پنجم مسند، از ابو طفيل در اين خصوص طولاني است . در پايان آن مي گويد: پيغمبر در آن روز گروهي از صحابه را لعنت كرد. اين حديث مشهور است و ميان عموم مسلمانان مستفيض مي باشد.
مورّخان عموماً نوشته اند كه پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - با هزار نفر از اصحاب ، به احد رفت و پيش از رسيدن به احد، سيصد نفر از منافقان - به تصريح همه سيره نويسان - برگشتند. گويا تني چند از منافقان از ترس اينكه شناخته و مشهور شوند، باقي ماندند.
افزون بر اين ، اگر در هزار نفر جز همين سيصد نفر منافق نبود، كافي بود كه بدانيم در زمان نزول وحي ، نفاق در ميان صحابه شايع بود، بنابراين چگونه به مجرد انقطاع وحي و پيوستن پيغمبر به جهان باقي ، قطع شد؟!
آيا حيات پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله -، باعث نفاق منافقين بود؟ يا مرگ آن حضرت موجب ايمان و عدالت آنها گرديد، و ايشان را بعد از انبيا، بهترين بندگان خدا نمود؟! چگونه واقعيات اصحاب با وفات پيغمبر دگرگون شد، و بعد از آن نفاق ، چنان قدسي پيدا كردند كه آن همه جرائم بزرگ را كه مرتكب شدند، تأ ثيري در آن نبخشيد؟ چه چيز اقتضا دارد كه ما ملتزم به اين معتقدات خلاف عقل و وجدان شويم ؟
علاوه بر اين ، ما در كتاب و سنت مي بينيم منافقاني بودند كه به نفاقشان باقي ماندند. اما آيات : ((محمد نيست مگر پيغمبري كه قبل از او هم زمانه از وجود پيغمبران خالي نبود. آيا اگر او مُرد يا كشته شد، به حال نخست برمي گرديد؟ هر كس عقب گرد كند، ضرري به خدا نمي زند، و خدا شاكران را پاداش خواهد كرد))(712) .
و اما از احاديث معتبر وصحيح : كافي است آنچه را كه بخاري در صحيح خود(713) با سلسله سند از ابوهريره از پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - روايت مي كند كه فرمود: ((روز قيامت هنگامي كه من (در كنار حوض ) ايستاده ام ، گروهي را مي بينيم و مي شناسم ، مردي از ميان من و آنها بيرون مي آيد و مي گويد: بياييد! من مي گويم : كجا! مي گويد به خدا قسم ! به سوي آتش . من مي گويم : مگر آنها چه كرده اند؟ مي گويد: آنها بعد از تو به حالت اول خود برگشتند.
پس از آن ، گروه ديگري را مي آورند و من آنها را مي شناسم . مردي از ميان من و آنها بيرون مي آيد و مي گويد: بياييد! من مي گويم : كجا؟ مي گويد: به خدا قسم ! به سوي آتش ..
من مي پرسم : اينان چه كرده اند؟ مي گويد: آنها بعد از تو به قهقرا و حالت نخستين برگشتند. من جز قليلي از آنها را نمي بينم كه از آتش دوزخ ، نجات پيدا كرده باشند)).
و در آخر باب مذكور (باب حوض ) از اسماء دختر ابوبكر روايت نموده كه گفت : پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: ((من بر حوض كوثر هستم و مي نگرم كه عده اي از شما بر من وارد مي شويد، و مردمي را مي گيرند. من مي گويم : خداوندا! آيا از كنار من و از امت من مي گيري ؟
گفته مي شود: آيا مي داني كه اينها بعد از تو چه كرده اند؟ به خدا! آنها همچنان به حال اول خود برگشتند)).
ابن مليكه مي گفت : خدايا! مابه تو پناه مي بريم كه به حال نخستين خود عقبگرد كنيم يا از دين خود منحرف شويم .
و نيز بخاري در آن باب ، از سعيد بن مسيّب روايت مي كند كه وي از پيغمبر روايت مي كرد و مي گفت : پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: ((مرداني از اصحاب من بر حوض كوثر بر من وارد مي شوند. آنها را در حوض ، تازيانه مي زنند. من مي گويم : پروردگارا! اينان اصحاب من هستند. خداوند مي فرمايد: تو نمي داني اينها بعد از تو چه كردند، اينها بعد از تو به قهقرا برگشتند)).
و نيز بخاري در باب مذكور، از سهل بن سعد روايت مي كند كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: ((من شما را بر حوض ، جمع مي كنم . هر كس ‍ از كنار من مي گذرد از آن مي نوشد، و هر كس كه نوشيد، هيچگاه تشنه نمي شود. اقوامي را بر من وارد مي كنند كه من آنها را مي شناسم و آنها نيز مرا مي شناسند، سپس ميان من و شما جدايي مي افتد)).
ابو حازم گفت : نعمان بن ابي عياش از من پرسيد: اينطور از سهل شنيدي ؟
گفتم : آري .
ابو سعيد خدري گفت : من هم آن را از پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - شنيدم ، ولي ابو سعيد افزود كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: ((من مي گويم : آنها از من هستند. در جواب گفته مي شود تو نمي داني آنها بعد از تو چه كردند؟ من هم مي گويم مرگ و نابودي بر آنهايي كه بعد از من آن را دگرگون ساخت )).
قسطلاني در شرح اين كلمه در ((ارشاد الساري )) مي گويد: ((آن را دگرگون ساخت ))، يعني دين پيغمبر را دگرگون ساخت .
و نيز در باب ياد شده از ابو هريره روايت نموده است كه گفت : رسول اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: ((روز قيامت گروهي از اصحاب من بر من وارد مي شوند و آنها را بر حوض ، تازيانه مي زنند، من مي گويم : ((پروردگارا! اينان ياران من هستند. خداوند مي فرمايد: تو نمي داني اينان بعد از تو چه كردند. آنها بعد از تو به قهقرا برگشتند)).
و نيز در باب ياد شده ، از عبداللّه عمر روايت مي كند كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: من شما را بر حوض گِرد مي آورم . مرداني از شما شناخته مي شوند، سپس آنها را از جلو من عبور مي دهند. من مي گويم : خدايا! اصحاب من ! جواب مي رسد كه تو نمي داني آنها بعد از تو چه كرده اند)).
بخاري مي گويد: عاصم نيز از ابو وائل و او هم از حذيفه روايت كرده است . همچنين در باب ((غزوه حديبيه ))(714) از علاء بن مسيّب از پدرش روايت مي كند كه گفت : براء بن عازب را ملاقات كردم و گفتم : خوش به حالت كه مصاحب پيغمبر بودي و در زير درخت با آن حضرت بيعت نمودي !
براء گفت : برادر زاده ! ولي تو نمي داني ما بعد از پيغمبر چه كرديم ؟
و نيز در باب : ((قوله تعالي : وَاتَّخَذَ اللّهِ اِبْراهيمَ خَليلاً))(715) از ابن عباس از پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - روايت كرده است كه فرمود: ((گروهي از اصحاب مرا از سمت چپ مي برند.
من مي گويم : اصحاب من ! اصحاب من ! گفته مي شود: اينان از وقتي تو آنها را ترك گفتي ، به قهقرا برگشتند)). --------------------------- 99 - روي برتافتن اهل تسنّن از ائمّه عترت طاهره(ص)(دراصول و فروع )

اهل تسنّن ، اصول دين خود را از ابوالحسن اشعري و ماتريدي و امثال آنها گرفته اند، و فروع احكام را از فقهاي چهارگانه اخذ نموده اند. با اينكه مي دانند نصوص صريح داريم كه ائمّه عترت طاهره - عليهم السّلام - را به منزله قرآن مي دانند. و در ميان امت مانند كشتي نوح در ميان قوم خود هستند كه هر كس در آن نشست نجات يافت ، و هر كس از آن تخلّف ورزيد، غرق شد.
و مانند ((باب حطّه )) بني اسرائيل هستند كه هر كس از آن وارد شد آمرزيده گرديد. و نسبت به امت به منزله سر نسبت به جسد هستند، بلكه حكم ديدگان نسبت به سر دارند، و بسياري ديگر امثال اين نصوص .
ما به تفصيل در مقصد اول كتاب ((الفصول المهمه ))، فصل دوازدهم ، درباره دوري جستن اهل تسنّن از اهل بيت بحث كرده ايم . در اينجا براي اطلاع خوانندگان ، آن را مي آوريم .
فاصله گرفتن برادران اهل تسنّن ما از مذهب ائمّه اهل بيت - عليهم السّلام - ، چنان است كه اعتنايي به گفتار آنان در اصول و فروع دين ننمودند، و در تفسير قرآن كريم نيز كه همتاي آن محسوب گشته ، مراجعه اي نكردند.
اهل سنّت ، براي ائمّه اهل بيت - عليهم السّلام - به اندازه مقاتل بن سليمان كه قائل به جسم بودن خداوند بوده و خود مرجئي و مزوّر است ، ارزش قائل نيستند! آن اندازه كه به گفتار خوارج ، مشبهه ، مرجئه و قدريه استناد مي جويند، به احاديث ائمّه اهل بيت - عليهم السّلام - ، اهميّت نمي دهند!!
اگر همه احاديثي را كه از دودمان پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - نقل كرده اند، جمع آوري كنيم ، به اندازه رواياتي كه بخاري به تنهايي از عكرمه بربري خارجي دروغگو نقل كرده است ، نخواهد بود!
از همه اينها تأ سف آورتر اين است كه : بخاري در صحيح خود، به احاديث اهل بيت استدلال نمي كند؛ زيرا وي روايتي از امام صادق ، امام كاظم ، امام رضا، امام جواد، امام هادي ، و حضرت عسكري - عليهم السّلام - كه همعصر او بوده ، نقل نكرده است !
افزون بر اين ، او از ساير رجال اهل بيت ، امثال حسن بن حسن ، زيد بن علي بن حسين ، يحيي بن زيد، محمد بن عبداللّه بن حسن نفس زكيّه ، و برادرش ابراهيم بن عبداللّه ، حسين بن علي ؛ شهيد فخّ، يحيي بن عبداللّه بن حسن ، و برادرش ادريس بن عبداللّه ، محمدبن جعفر صادق ، محمدبن ابراهيم طباطبا، و برادرش قاسم رسي ، محمدبن محمدبن زيد بن علي ، محمدبن قاسم بن علي بن عمر، اشرف بن زين العابدين - عليه السّلام - حكمران طالقان و معاصر بخاري (716) و نه از ساير بزرگان دودمان پاك پيامبر! مانند عبداللّه بن حسن ، علي بن جعفر عريضي و افراد ديگري از بازماندگان رسول خدا - صلّي اللّه عليه وآله - در ميان امت ، نيز روايتي نقل نكرده است !
بخاري حتّي از امام حسن مجتبي - عليه السّلام - و ريحانه پيغمبر و سبط اكبر آن حضرت و سرور آقايان بهشت ، روايتي در صحيح خود نقل نكرده است ! با اينكه او از مبلّغ خوارج و دشمن سرسخت اهل بيت ((عمران بن حطّان )) خارجي كه درباره ((ابن ملجم )) جنايتكار، قاتل اميرالمؤ منين - عليه السّلام - اين اشعار را گفته است ؛ روايت كرده و به روايت وي استناد مي كند:
((عجب ضربتي بود كه از پرهيزكاري صادر شد!وقصدي نداشت جز اينكه بهشت را از خدا طلب كند! من هر روز كه او را ياد مي كنم ، چنان فكر مي كنم كه اعمال نيك وي (ابن ملجم ) از همه مردم بيشتر است !!!))(717) .
به خداي كعبه و فرستنده پيغمبران قسم كه وقتي من به اينجا رسيدم (كه بخاري از عمران خارجي تبهكار، مداح ابن ملجم ، قاتل اميرالمؤ منين - عليه السّلام - روايت مي كند، ولي از ائمّه اهل بيت - عليهم السّلام - روايت نمي نمايد - مترجم ) مات و مبهوت شدم و گمان نمي كردم كه كار تا به اينجا برسد!!!(718) .
ابن خلدون ، اين راز سر بسته را آشكار ساخته است ؛ چون وي در فصلي كه در ((مقدمه )) مشهور خود براي علم فقه و توابع آن باز كرده است ، بعد از ذكر مذاهب اهل سنت ، مي نويسد: ((اهل بيت بر خلاف روش معمول مسلمين ، مذاهبي را اختراع كردند! و فقه مخصوص به خود را پديد آوردند كه بر اساس بدگويي از صحابه و عصمت ائمّه و رفع خلاف از آراء خود، استوار ساخته اند. سپس مي گويد: همه اينها از پايه سست است !)).
مؤ لف :
ما نمي دانيم چگونه روش فقهي بر پايه بدگويي از صحابه استوار است ؟ و نمي دانيم چطور استنباط احكام فرعي با نكوهش از فردي از مردم ، انجام مي گيرد؟ ابن خلدون از فلاسفه به شمار مي رود. اي خردمندان ! پس اين هذيان گويي چيست ؟! دانشمندان ما جامعه شيعه در كتب كلامي خود ، عصمت ائمّه خويش را با ادله عقلي و نقلي ثابت نموده اند، ولي مقام گنجايش بيان آن را ندارد.
اگر بخواهيم آن را شرح دهيم از موضوع اين كتاب خارج مي شويم . براي اثبات عصمت ايشان كافي است كه بر حسب روايات پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله -، آنها به منزله قرآن هستند كه باطل در آن راه ندارد، و اينكه آنها امان اين امت از اختلاف مي باشند، و هرگاه قبيله اي از عرب با ايشان مخالفت كند از حزب ابليس به شمار مي رود، و اينكه ايشان كشتي نجات و باب حطّه اين امت هستند، و آنهايند كه تحريف گمراهان و پندارهاي ياوه سرايان و اجتهادات نادانان را از حريم دين اسلام برطرف مي سازند. صلوات اللّه و سلامه عليهم اجمعين (719) .
باز ابن خلدون مي نويسد: ((خوارج هم مانند اهل بيت ، از مسلمانان فاصله گرفتند(720) ، ولي اكثر مسلمين اعتنايي به روشهاي مذهبي آنها ننموده اند، بلكه مسلمانان ، مذاهب اهل بيت و خوارج را سخت مورد انكار و نكوهش قرار داده اند، و ما نيز چيزي از مذاهب آنها را نمي شناسيم ، و از كتب آنها روايت نمي كنيم ، و جز در مناطق شيعه نشين ، اثري از آنها نيست .
كتابهاي مذهبي شيعه در شهرها و ممالك شيعه نشين ، و نقاطي كه در مغرب و مشرق و يمن ، دولت آنها پايدار است ، وجود دارد(721) خوارج نيز چنين هستند. هر كدام از اين دو طايفه (شيعه و خوارج !) كتابها و تأ ليفات و آراي غريبي در فقه دارند!)).
اين سخن ابن خلدون در اين مورد بود. درست دقت كنيد، وتعجب نماييد.
سپس ابن خلدون به شرح مذاهب اهل سنت باز گشته و از انتشار مذهب ابو حنيفه در عراق و مذهب مالك در حجاز و مذهب احمد حنبل در شام و بغداد و مذهب شافعي در مصر سخن گفته و در اينجا مي گويد: سپس ‍ فقه اهل تسنّن در مصر، با ظهور دولت رافضيان از ميان رفت ، و ((فقه اهل بيت )) رسميت يافت (722) . و مخالفان آنها متلاشي شدند تا اينكه دولت عبيديهاي رافضي (بردگان شيعه ؛ يعني دولت فاطمي مصر - مترجم ) به دست صلاح الدين ايّوبي برافتاد و فقه شافعي به مصر بازگشت .
ابن خلدون و امثال او عقيده دارند كه آنها بر حقّند و عمل به سنّت پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - مي كنند، ولي اهل بيت ، منحرف ، بدعتگذار، گمراه و رافضي ؛ يعني دور از جامعه اسلامي مي باشند!!
فياموت زر ان الحياة ذميمة
و يا نفس جدي ان سبقك هازل
اگر فرد مسلماني از شنيدن اين سخن تكان بخورد، تعجبي ندارد، بلكه اگر از تأ سف بر اسلام و مسلمانان بميرد نيز جاي تعجّب نيست ؛ زيرا كار حق كشي و حق ناشناسي به اينجاها رسيده است . ((ولاحول ولاقوّة الاّ باللّه العلي العظيم )).
آيا ابن خلدون عقيده دارد كه اهل بيت پيغمبر، منحرف ، گمراه و بدعتگذارند؟ اهل بيتي كه خداوند به نصّ قرآن ، هر گونه پليدي را از آنها بر طرف ساخته و جبرئيل درباره آنها ((آيه تطهير)) را آورده است ، و پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - به امر خداوند با ايشان مباهله نمود، و قرآن مودت و دوستي ايشان را واجب كرد، و خداي رحمان ، ولايت آنها را فرض شمرد.
آنها كه ((كشتي نجات ، امان امت و باب حطّه )) هستند. و ريسمان محكم الهي مي باشند كه هرگز گسيخته نمي شود. و يكي از وزنه هاي سنگين و گرانبها هستند كه هر كس چنگ به آنها زد، گمراه نمي شود. و كساني كه دست از يكي از آنها (قرآن و اهل بيت ) برداشت ، به خدا راه پيدا نمي كند. پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - به ما امر كرده است كه آنها را به منزله سر، نسبت به تن ، بلكه به جاي ديدگان نسبت به سر خود، قرار دهيم (723) . و ما را از جلو افتادن بر ايشان و كوتاهي درباره آنها، نهي كرد(724) ، و صريحاً فرمود: ((اهل بيت من هستند كه دين را به پاي مي دارند، و در هر نسلي ، انحراف گمراهان اين امت را برطرف مي سازند))(725) .
پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - اعلام فرمود كه : ((معرفت ائمّه موجب آزادي از آتش دوزخ مي شود و محبت به آنان باعث عبور از صراط، و ولايت ايشان امان از عذاب است ))(726) .
و فرمود: ((اعمال شايسته براي عاملين آن ، جز با معرفت به آل محمّد، سودي ندارد))(727) .
و فرمود: ((روز قيامت هيچيك از اين امت از جاي خود گام برنمي دارد مگر اينكه از ايشان ، راجع به دوستي اهل بيت سؤ ال مي كنند(728) . اگر كسي عمر خود را در بين ركن و مقام ، به حال قيام و قعود و ركوع و سجود صرف كند، و بدون دوستي آل محمّد - صلّي اللّه عليه وآله - بميرد، وارد آتش جهنّم مي شود))(729) .
آيا شايسته است كه بعد از اينها ملت اسلام جز به راه اهل بيت - عليهم السّلام - بروند؟ و آيا براي مسلماني كه به خدا و پيغمبر او ايمان دارد، سزاوار است كه جز به روش آنها عمل كند؟ اگر جواب منفي است ، چگونه ابن خلدون با صراحت هر چه تمامتر و وقاحت هر چه بيشتر و بدون اينكه شرم كند يا بترسد، آنها را بدعتگذار مي داند؟!!
آيا آيه ((ذي القربي ، آيه تطهير، آيه اولي الا مر و آيه اعتصام به حبل اللّه )) اين طور به ابن خلدون مسلمان امر كرده است ؟ آيا خدا كه فرموده است : ((كُونُوا مَعَ الصّادقينَ؛ يعني : با راستگويان باشيد)) چنين دستوري به وي داده است ؟!
يا اينكه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - در فرمانهايش كه همه مسلمين اتفاق صحت بر آن دارند، آن را اعلام داشته است ؟ ما همگي اين دستورها را درباره احترام به اهل بيت و وظيفه مسلمين نسبت به آنها را با طرق مختلف و سندهاي گوناگونش در كتاب ((سبيل المؤ منين )) خود آورده ايم . دانشمندان بزرگ ما نيز در تأ ليفات خود نگاشته اند. به آنها مراجعه كنيد تا چنانكه مي بايد پي به حقيقت اهل بيت و مقام ايشان در ديانت اسلام ببريد.
بويژه كه اهل بيت - عليهم السّلام - گناهي نداشتند كه مستحق اين جفا باشند، و نقصي نداشتند كه باعث اين بي اعتنايي گردند. كاش ! پيروان مذاهب چهارگانه اهل سنّت ، در مقام نقل اختلاف در مسائل ، روش ‍ مذهب اهل بيت - عليهم السّلام - را هم مانند نقل اقوال مذاهبي كه به آنها عمل نمي شود، نقل مي كردند.
ما نديده ايم كه اهل سنّت ! در هيچ عصري چنين معامله اي با اهل بيت - عليهم السّلام - كرده باشند، بلكه آنها با اهل بيت چنان معامله اي كرده اند كه گويي آنها مردمي هستند كه خدا خلق نكرده است ، يا كساني هستند كه چيزي از علم و حكمت از آنان باقي نمانده است .
آري ، گاهي از شيعيان اهل بيت نام برده و آنها را ((رافضي )) خوانده اند و ايشان را با زبانهاي افترا ياد كرده اند، ولي امروز ديگر زمان ظلم و تعدي گذشته و عصر برادري فرا رسيده است . بر همه مسلمانان است كه براي ورود به شهر علم پيغمبر، از دروازه آن در آيند، و پناه به ((باب حطّه )) برده به ((امان اهل زمين )) ملتجي گشته و در كشتي نجات ، بنشينند(730) و به شيعيان اهل بيت نزديك شوند. سوء تفاهم از ميان رفته است و بامداد روابط بين دو طائفه روشن گشته است . والحمد للّه ربّ العالمين . --------------------------- فصل هشتم : خاتمه كتاب پيرامون شايستگي علي - عليه السّلام - براي خلافت بلافصل پيغ

كتاب خود را مانند سر آغاز آن - كه با بحث از امامت بعد از رسول خدا - صلّي اللّه عليه وآله - شروع كرديم - به پايان مي بريم . و اين نيز به واسطه عنايتي است كه خدا و پيغمبر به آن دارند، و نيازي است كه مسلمانان در امر دين و دنياي خود احساس مي كنند. و بخاطر اين است كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - در راه آن به امر خداوند و براي خيرخواهي امت ، از هيچ بذل توجه و كوشش و زحمتي فروگزار نكرده است .
كساني كه از روش پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - در تأ سيس دولت اسلام از روز نخست به خوبي اطلاع دارند، مي دانند كه علي - عليه السّلام - وزيري از خانواده او، و شريكي در كار او و پشتيبان وي بر دشمن او، و دارنده علم او، و وارث حكمت او، و وليعهد او و خليفه بعد از او بوده است .
هر كس در گفتار و كردار آن حضرت توجه كرده باشد، بسياري از آنها را از آغاز بعثت تا هنگام رحلت با اين معنا هماهنگ مي بيند. و مي بيند كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - در هر فرصت از اين موضوع سخن به ميان مي آورد و آن را بزرگ مي داشت .
پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - در اوايل بعثت و پيش از آشكار ساختن دعوت خود در مكه ، هنگامي كه در خانه اش ، فاميل بني هاشم را جمع كرد، به اين معنا تصريح نمود. و اين موقعي بود كه دست به گردن علي - عليه السّلام - - كه از همه كوچكتر بود - گرفت و فرمود: ((اين برادر و جانشين و بازمانده من در ميان شماست . از وي بشنويد و اطاعت كنيد...))(735) .
بعد از آن هم پيوسته گاهي صريحاً خلافت علي - عليه السّلام - را اعلام مي داشت مانند هنگامي كه او را در مدينه به جاي خود منصوب داشت و به جنگ تبوك رفت و فرمود: ((شايسته نيست من بروم مگر اينكه تو خليفه و جانشين من باشي ))(736) .
و زماني به طور ضمني اين معنا را اظهار داشت ، چنانكه در جواب شكايت ((بريده )) از علي - عليه السّلام - فرمود: چيزي درباره علي مگو؛ زيرا او از من است و من از اويم ، و او بعد از من سرپرست شماست . اين عين عبارت حديث در مسند احمد حنبل است .
ولي نسايي روايت مي كند كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: اي بريده ! علي را به صورت دشمن در نظر من جلوه مده ؛ زيرا علي از من است و من از اويم و او بعد از من سرپرست شماست .
طبراني آن را مفصل تر نقل كرده و مي گويد: پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - در حال خشم فرمود: چه شده كه مردمي از علي خرده گيري مي كنند. هر كس علي را دشمن بدارد مرا دشمن داشته است ، و هر كس علي را رها كند از من فاصله گرفته است . علي از من است و من از اويم . او از سرشت من خلق شده و من از سرشت ابراهيم آفريده شده ام ، ومن از ابراهيم بهتر هستم . ما دودماني هستيم كه يكي از ديگري پديد مي آييم و خداوند شنوا و آگاه است !
اي بريده ! آيا نمي داني كه علي حقي بيش از زني كه گرفته است ، دارد و او بعد از من سرپرست شماست ؟!!
مانند آن را عمران بن حصين روايت كرده است كه گفت : چهار نفر از اصحاب تصميم گرفتند كه از علي - عليه السّلام - به پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - شكايت نمايند. يكي از آنها برخاست و گفت : يا رسول اللّه ! مي دانيد كه علي چنين و چنان كرده است ؟
پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - از وي روي گردانيد.
دومي برخاست و مانند او سخن گفت .
پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - از او هم روي گردانيد.
سومي برخاست و همان را گفت و پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - نيز روي خوش نشان نداد.
چهارمي هم برخاست و آنچه را سه نفر گفته بودند، به زبان آورد.
در اينجا پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - در حالي كه كاملاً غضبناك بود، فرمود: از علي چه مي خواهيد؟ از علي چه مي خواهيد؟ از علي چه مي خواهيد؟ علي از من است و من از اويم و او سرپرست هر مؤ مني بعد از من است .
نظير آن حديث وهب بن حمزه است كه در شرح حال وهب در ((اصابه )) آمده است : با علي مسافرت كردم ، از وي ناراحت شدم . وقتي برگشتم شكايت او را به پيغمبر نمودم .
پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: اين را به علي مگو، زير او بعد از من سرپرست شماست (737) .
تصريح به خلافت علي - عليه السّلام - در نص صريح پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله -، توسط بعضي از مخلصين پيغمبر مانند سلمان فارسي آمده است . چنانكه طبراني در معجم كبير از سلمان روايت مي كند كه فرمود: ((جانشين من و رازدار من و بهترين كسي را كه بعد از خود مي گذارم و به وصيت من عمل مي كند و قرض مرا ادا مي نمايد علي بن ابيطالب است )).
بعضي از آنها هم از گروهي روايت شده كه دلهايشان بيمار بوده است ؛ مانند بريده . محمدبن حميد رازي از پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - روايت كرده است كه فرمود: ((هر پيغمبري جانشين و وارثي دارد، جانشين و وارث من هم علي بن ابيطالب است )).
و مانند انس بن مالك كه ابو نعيم اصفهاني از وي روايت مي كند كه گفت : پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - به من فرمود: ((اي انس ! نخستين كسي كه از اين در بر تو وارد مي شود، امام متقين و سيد مرسلين و يعسوب الدين و خاتم وصيّين و پيشواي جانبازان است )).
انس گفت : علي آمد. پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - با شادي برخاست و با وي مصافحه نمود و فرمود: تو سخنان مرا مي رساني و صداي مرا به آنها مي شنواني ، و اختلافات آنها را برطرف مي كني (738) .
و نيز خطيب از انس بن مالك روايت مي كند كه گفت : شنيدم پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - مي فرمود: ((من و اين ؛ يعني علي در روز قيامت حجّت بر امتم هستيم ))(739) .
بسياري از بانوان فاضله ، مانند ام المؤ منين ، ام سلمه و ام الفضل زن عمويش و اسماء دختر عميس و ام سليم انصاري و غير اينان ، روايات راجع به اين موضوع را نقل كرده اند.
گاهي نيز پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - آن را در منبر بيان مي فرمود و زماني هم در بقيع به برخي از يارانش فرمود. و موقع ديگر، هنگامي بود كه در مكه و مدينه ميان مهاجران و انصار، پيمان برادري بست . در هر دو نوبت علي - عليه السّلام - را براي خود برگزيده و او را برادر خود خواند، و بر ديگران برتري داد و به وي مي گفت : ((تو نسبت به من به منزله هارون نسبت به موسي هستي جز اينكه بعد از من پيغمبري نيست )).
و همچنين روزي كه همه دربهاي خانه مهاجران جز درب خانه علي - عليه السّلام - را كه به طرف مسجد باز مي شد، بست ، كلام فوق را فرمود(740) .
امت هم فراموش نكرده و آنچه را ابوبكر در زمان خلافتش روايت كرده است هرگز فراموش نخواهند كرد كه گفت : پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: ((علي نسبت به من به منزله من نسبت به خدايم است ))(741) .
و فرمود: ((دست من و دست علي در عدالت يكسان است ))(742) .
و چون آيه : ((اِنَّما اَ نْتَ مُنذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ))(743) را تفسير كرد، فرمود: ((منذر منم و علي هادي است . يا علي ! به وسيله تو بعد از من رهروان به راه مي آيند))(744) .
خطيب از حديث براء و ديلمي از حديث ابن عباس روايت مي كند كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: ((علي نسبت به من بمنزله سر من نسبت به بدن من است ))(745) .
و فرمود: ((علي با قرآن و قرآن با علي است . اين دو از هم جدا نمي شوند تا در حوض بر من وارد گردند))(746) .
مؤ لف :
كافي است كه خواننده بداند علي - عليه السّلام - به معناي قرآن است و علي و قرآن ، از هم جدا نمي شوند. پس اي مسلمانان ! چه حجتي براي عصمت او و لزوم اطاعت از وي بعد از پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله -، رساتر از اين است ؟!
و فرمود: ((من شهر علم هستم و علي دروازه آن است . هر كس دانش ‍ مي خواهد بايد از درب آن وارد شود)).
اين حديث را سيوطي در صفحه 107 جامع صغير و حاكم نيشابوري در صفحه 126 و 127 جزء سوم مستدرك به دو سند صحيح در مناقب علي - عليه السّلام - از طبراني روايت كرده است ؛ يكي از ابن عباس با دو طريق صحيح و دوم از جابر بن عبداللّه انصاري .
حاكم دليلهاي قاطعي براي اثبات صحت طرق آن اقامه نموده است . احمدبن محمدبن صديق مغربي معاصر، مقيم قاهره كتابي درباره تصحيح اين حديث ، تأ ليف كرده به نام : ((فتح الملك العلي بصحة باب مدينه العلم علي )) و در سال 1354ه‍ در مصر به طبع رسيده است . جا دارد كه اهل مطالعه و تحقيق بر آن آگاهي يابند؛ زيرا در آن دانش بسياري است .
بنابراين ناصبي ها را نمي رسد كه درباره اين حديث ايراد كنند كه به زبان شهري و دهاتي افتاده و مانند مثال رايج گرديده است ، ما ايراد آنها را نگريسته ايم و ديده ايم كه جز وقاحت در تعصّب ، چيز ديگري نيست . چنانكه حافظ صلاح الدين علائي تصريح كرده است ؛ زيرا از ذهبي و غيره درباره بطلان آن ، نقل قول نموده و مي گويد: هيچ دليلي براي رد آن جز ادعاي جعل ، نياورده اند.
و فرمود: ((من خانه حكمت هستم و علي در آن است ))(747) .
و فرمود: ((يا علي ! تو موارد اختلافات امت مرا روشن مي سازي ))(748) .
و فرمود: ((هر كس مرا اطاعت كند از خدا اطاعت نموده است و هر كس ‍ نافرماني من كند، نافرماني خدا نموده است . هر كس از علي پيروي كند از من پيروي نموده و هر كس كه نافرماني علي نمايد از من نافرماني نموده است ))(749) .
و بسياري ديگر از روايات معتبر، نظير اينها كه همه يك هدف را دنبال مي كنند و هر چند الفاظ آنها مختلف است ، و لي تواتر معنوي دارند. همه آنها مقاماتي از پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - را به علي - عليه السّلام - مي دهد كه جايز نيست هيچ پيغمبري جز به وليعهد و جانشين خود بدهد. معناي متبادر به اذهان از اين روايات نيز به حكم عرف و لغت از اهل زبان ، همين است .
علاوه در سنن صحيح ، نصوص ديگري است كه علي - عليه السّلام - و امامان جانشينان آن حضرت را جانشينان بحق پيغمبر مي داند، و بر همه امت در هر دوره اي اطاعت ايشان را فرض مي شمارد؛ زيرا امت را با دو ريسمان خود مربوط ساخت و با دو چيز گرانبهاي خويش (قرآن و عترت ) تا روز قيامت مصون نگاه داشت .
تمام مردان و زنان امت ، متساوي هستند. علماي امت و بي سوادان آنها در اين خصوص ، آزاد آنها و مملوك ايشان ، و سران قوم و بازاريان آنان ، به طوري كه نه صديق نه فاروق ، ونه ذوالنورين هيچكدام را مستثنا نكرد!!
همه امت خود را از دوري از حق در صورت چن نزدن به آن دو و خودداري از راهنمايي آنها برحذر داشت ، و به آنها خبر داد كه اين دو از هم جدا نمي شوند، و زمين از وجود آنها خالي نمي ماند تا اينكه بر حوض كوثر بر من وارد گردند، و بدين ترتيب هر گونه ترديدي را برطرف ساخت و چهره حق و يقين را آشكار گردانيد. والحمد للّه ربّ العالمين .
افزون بر اين ، پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - تنها به روايات ((ثقلين )) اكتفا ننمود، بلكه در اين امت ، اهل بيت - عليهم السّلام - را گاهي به كشتي نوح در قوم خود مثل زد كه هر كس در آن نشست ، نجات يافت و هر كس از آن تخلف ورزيد، غرق شد، و زماني ((باب حطّه )) بني اسرائيل كه هر كس وارد آن شد، آمرزيده گرديد، و امان اهل زمين از اختلاف دانست ؛ به طوري كه هرگاه قبيله اي با آنها مخالفت نمود پراكنده مي شود، و به صورت حزب ابليس در مي آيند.
اين منتها وسع پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - بود تا امت خويش را به پيروي از آنان و متابعت آثار ايشان ، ملزم سازد. و هيچكس را از اين منظور كنار نگذاشت ، نه آقا و نه نوكر را.
چه كسي مي تواند از اين فاصله بگيرد، بعد از آنكه دانست اهل بيت - عليهم السّلام - مانند ((سفينه نوح )) هستند كه جز راكبان آن ، سالم نمي مانند و همچون ((باب حطّه بني اسرائيل )) مي باشند كه جز آنها كه به آن داخل شدند، آمرزيده نمي گردند. و دانستند كه آنها همتاي قرآن مي باشند كه هيچ مسلماني نمي تواند از ايشان رو بگرداند و جز آنان را بپذيرد.
پرسش :
شايد گوينده اي بگويد: چگونه ممكن بود اصحاب پيغمبر، اگر نصي از آن حضرت رسيده بود، بر خلاف نص او عمل نمايند؟ و چگونه علي - عليه السّلام - حق معهود خود را رها كرد، و براي گرفتن آن در مقام دفاع برنيامد و با مخالفان خويش منازعه نكرد. و در مدت خلافت خلفاي سه گانه ، خانه نشين شد، و در هر فرصت نسبت به خلفا صلاح انديشي مي كرد. شيعه در اين روايت كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: ((امت من بر گمراهي و خطا اجتماع نمي كنند، چه مي گويد)).
چرا علي - عليه السّلام - و طرفداران او از بني هاشم و ديگران در روز سقيفه ، در بيعت گرفتن ابوبكر اعتراض ننمودند؟ و چرا نص خلافت علي - عليه السّلام - از ناحيه خداوند با آيه صريحي از قرآن ؛ مانند آيات توحيد، عدل ، نبوت و برانگيخته شدن ، نازل نگرديد؟پاسخ :
اما مخالفت آنها با نصوص (گفتار صريح خدا و پيغمبر) را از همين كتاب خواهيد شناخت ؛ زيرا مواردي كه آنها از نصّ صريح سرپيچي نمودند بقدري زياد و روشن است كه نيازي به ذكر ندارد.
ما از سيره دنياپرستان صحابه پيغمبر، اين طور به دست آورده ايم كه آنها در جايي عمل به نصوص پيغمبر و گفتار صريح حضرت مي نمودند كه ديني محض باشد؛ مانند نماز و توجه به قبله و روزه و امثال اينها. ولي اگر نصوص رسول خدا - صلّي اللّه عليه وآله - مربوط به سياست باشد مانند سرپرستي و قيمومت و امارت (و فرماندهي و فرمانروايي ) و اداره امور دولت و مملكت و غيره ، آنها تعبّد به آن را واجب نمي دانستند، بلكه خود، در آن باره نظر داشتند، چنانكه به تفصيل در كتابهاي ((المراجعات )) و ((الفصول المهمه )) روشن ساخته ايم (750) .
و اما چرا علي - عليه السّلام - حق خود را ترك گفت و در مقام منازعه برنيامد و خانه نشيني را اختيار كرد و در مقام صلاح انديشي نسبت به خلفاي پيش از خود بر آمد، و نظر شيعه درباره اجماع ، همه را به تفصيل در ((المراجعات )) آورده ايم (751) .
اما احتجاج بر بيعت روز سقيفه و عدم آن ، آن را نيز در مراجعه 102 كتاب - چنانكه مي بايد - مورد بحث قرار داده ايم . به آنجا مراجعه كنيد كه دواي هر دردي در آن هست .
اما چرا آيه قرآني به طور صريح مانند آيات توحيد، عدل ، نبوت و عالم بعد از مرگ راجع به خلافت نازل نشده است ، جواب مسائل را به كتاب ديگر خود ((فلسفه ميثاق و ولايت )) محول مي كنيم (752) ؛ زيرا در آنجا حق و حقيقت آشكار شده و بحمداللّه بامداد واقعيت براي افراد بينا روشن گشته است .
اينك بر مي گرديم به آنچه مي گفتيم . پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - بعد از روزي كه خويشان خود را در خانه اش گِرد آورد و تصريح به خلافت و جانشيني علي - عليه السّلام - نمود، پيوسته اين معنا را يادآور مي شد و به طرق مختلف ، موضوع امامت علي - عليه السّلام - بعد از خود را به رخ آنها مي كشيد، تا اينكه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - بيمار شد و در بستر مرگ قرار گرفت .
در آنجا هنگامي كه حجره مملو از اصحاب بود، فرمود: اي مردم ! نزديك است كه قبض روح شوم و مرا ببرند. اينك سخني به شما مي گويم و انتظار دارم آن را بشنويد. آگاه باشيد من كتاب خدا و عترتم يعني اهل بيتم را در ميان شما مي گذارم .
سپس دست علي - عليه السّلام - را گرفت و بلند كرد و فرمود: ((اين علي با قرآن و قرآن با علي است ، اين دو از هم جدا نمي شوند تا در حوض بر من وارد گردند))(753) .
درباره موضوع ((ولايت )) وتوجه مخصوص پيغمبر به تبليغ آن ، كافي است كه بگوييم : وقتي متوجه شد كه مرگش نزديك شده ، اعلام حج فرمود: ((وَ ما يَنطِقُ عَنِ الهَوي ))(754) اين همان حجة الوداع در اواخر حيات پيغمبر بود. پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - با نود هزار نفر و بيشتر هم گفته اند از مدينه خارج شد - چنانكه در سيره حلبيه و سيره دحلاني و غيره نقل است - غير از آنهايي كه در راه و در عرفه به وي پيوستند.
حضرت در عرفات ، حجاج را با وصيت خود و وصيت انبياي قبل از خود، مژده داد و از نافرماني آن برحذر داشت . از جمله فرمود: اي مردم ! نزديك است كه من از ميان شما بروم . من چيزي را ميان شما مي گذارم كه اگر چنگ بر آن بزنيد هرگز گمراه نمي شويد، و آن كتاب خدا وعترت و اهل بيت من است . آن دو هرگز از هم جدا نمي شوند تا در حوض بر من گِرد آيند. ببينيد چگونه حق مرا در اين دو باقي مي گذاريد.
چنانكه پيشتر گفتيم ، حضرت بارها قبل از آن روز و بعد از آن ، امت را با دو ريسمان خود مربوط مي ساخت ، و هر نسلي از آنها را با دو شي ء گرانبهايش ، مصون نگاه مي داشت ؛ يعني كتاب خدا و ائمّه اطهار از عترت خود. به امت مژده مي داد كه اگر از هدايت اين دو استفاده نمايند باقي خواهند بود و بيم مي داد كه اگر چنگ به آنها نزنند، گمراه خواهند شد، و خبر مي داد كه آن دو هرگز از هم جدا نمي شوند و زمين از وجود آنها خالي نمي ماند.
ولي موارد بيان اين مطلب ، عمومي نبود. آنچه در اين خصوص در عرفات فرمود، و آنچه بعد از آن ، در روز ((غدير)) بيان داشت ، هر دو در حضور عموم مسلمانان بود.
ابن حجر مكي بعد از نقل ((حديث ثقلين )) در صواعق ، مي گويد: اين حديث كه پيغمبر دستور داده است تا امت چنگ به كتاب وعترت بزنند، طرق متعددي دارد و از بيست و چند نفر صحابي رسيده است .
و مي گويد: در شبهه يازدهم آن را از طرق مبسوطي نقل كرديم . در بعضي از آن طرق است كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - اين سخن را در حجة الوداع و در عرفه فرمود.
در ديگري مي گويد: آن را در مدينه و در حال بيماري ، هنگامي كه حجره مملوّ از اصحاب بود، بيان داشت .
در طرق ديگر مي گويد: آن سخن را در ((غدير خم )) اظهار نمود.
در بعضي از آنها هم هست كه وقتي پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - از طائف مراجعت كرد، ايستاد و در ضمن خطبه خود ايراد فرمود. آنگاه مي گويد: مانعي ندارد كه موارد آن مختلف باشد؛ زيرا ممكن است حضرت اين مطلب را نظر به مقام قرآن و عترت طاهره در تمام اين موارد و مورد ديگر فرموده باشد. (مراجعه كنيد به صفحه 89 تفسير آيه چهارم ((وَقِفُوهُم اِنَّهُم مَسْئُولُون ))(755) از آياتي كه در باب 11 نقل كرده است ).
مؤ لف :
ابن حجر اعتراف مي كند كه پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - حديث ثقلين را در تمام اين موارد و غير اين موارد اظهار فرمود. سپس ‍ مي گويد: طرق آن از بيست و چند صحابي رسيده است ، با اينكه اگر پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - آن را جز در مورد آن يا در عرفه و يا در غدير هم بيان نمي فرمود، مي بايد متواتر باشد؛ زيرا كساني كه آن را از پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - شنيدند بنا بر اقل روايات ، نود هزار نفر بودند. هنوز پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - از عرفه حركت نكرده بود كه سوار شتر خود شد و در حالي كه حاضران گوش و چشم و دل خود را متوجه او نموده بودند با صداي بلند فرمود: ((علي از من و من از علي هستم . حق مرا ادا نمي كند جز خودم يا علي !)).
احمد حنبل (756) از حديث حبشي بن جناده به طرق متعدد - كه همگي صحيح هستند - اين حديث را نقل كرده است . كافي است كه بگوييم وي آن را از يحيي بن آدم از اسرائيل بن يونس از جدش ابو اسحاق سبيعي از حبشي مزبور نقل كرده است . همه اينها نيز نزد بخاري و مسلم حجت هستند، و هر دو به آنها در صحيح خود احتجاج نموده اند.
هر كس به اين حديث در مسند احمدبن حنبل نگاه كند، خواهد دانست كه صدور آن در حجّة الوداع بوده است . ابن ماجه قزويني هم آن را در سنن (757) نقل كرده است . ترمذي و نسايي در صحيح خود آن را آورده اند و به عنوان حديث 2531 صفحه 153، جلد ششم كنز العمال نيز آمده است .
پيماني كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - در اين حديث با علي - عليه السّلام - بسته است به زبان آسان ، ولي در ترازوي عمل سنگين مي باشد؛ چون پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - همان شايستگي را كه خود دارد براي علي - عليه السّلام - هم قرار داده است . اين اجازه اي است كه پيغمبر به علي - عليه السّلام - داده است تا او نيز مانند وي بتواند احكام شرعي را كه بعد از پيغمبر مورد ابتلا واقع مي شود، تشريع نمايد!
معناي ادا كردن از جانب پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - كه براي علي - عليه السّلام - ثابت شده و ديگري غير از او، دارا نمي باشد نيز به همين معناست ؛ زيرا فقها، فروع دين را از جانب پيغمبر و علماي اصول ، اصول فقه را از جانب آن حضرت ، و محدثان حديث و راويان اخبار وي را ادا مي كنند، وهمه مي توانند اين كار را انجام بدهند، و هر كس هم نسبت دروغ به خدا و پيغمبر بدهد، جايگاه او در آتش دوزخ خواهد بود.
آري ، پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - با اين حديث ، علي - عليه السّلام - را در كار خود سهيم گردانيد و امين و وصي خود كرد. چنانكه هارون نسبت به موسي چنين بود. با اين فرق كه علي پيغمبر نبود، بلكه وزير و جانشين او بود و به روش او عمل مي كرد، و آنچه ديگران از جانب آن حضرت ادا نمي كردند، و پيغمبر به او به وديعت گذارده بوده ، ادا مي نمود.
با اين طرز حكيمانه ، پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - موضوع ولايت را ابلاغ كرد، و با اين طرق مشروع ، آن را در ميان امتان خود منتشر ساخت ، تا بر حسب مقتضيات احوال در موارد مختلف و به دواعي گوناگون ، با احاديث و اسلوبهاي متنوع با ولايت ، جريان پيدا كند.
راه دگرگون ساختن حقايق را هم به روي مخالفان مفتوح ساخت ؛ دگرگون ساختن نصوص به نام تأ ويل واجتهاد، تا مبادا بر ضد خدا و پيغمبر برخيزند. از اين رو با آنها به روش حكما رفتار كرد، و بدينگونه جلو سركشيهاي آنها را گرفت و اعصاب ايشان را تخدير كرد. در نتيجه آنها به ظاهر، با پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - بودند و سخنان او را مي پذيرفتند، ولي دلهايشان به طرف خلاف و اعتراض ، متمايل بود. اين مدارا نشانه شدت علاقه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - به دين و امت اسلام بود.
ماجراي غدير خم
تا اينكه پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - با همراهان از ((حجّة الوداع )) باز گشت ، در حالي كه سخت بيمناك بود و با تضرّع از خدا مي خواست كه خود و امتش را از خطر اين عناصر سركش ، حفظ كند. همين كه به ((غدير خم )) رسيد خداوند وحي فرستاد:
((يا اَ يُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُ نْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ اِنَّ اللّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرينَ))(758) ؛
يعني : ((اي پيغمبر! آنچه از ناحيه خدايت به تو نازل شده آن را ابلاغ كن ، و اگر انجام ندادي رسالت خدا را ابلاغ نكرده اي ، و خدا تو را از شرّ مردم نگاه مي دارد. خداوند كافران را هدايت نمي كند)).
مؤ لف :
نزد ما جامعه شيعه ، شكي نيست كه اين آيه شريفه در روز ((غدير خم )) راجع به ولايت علي - عليه السّلام - نازل شده است . اخبار ما در اين خصوص متواتر است . آنچه از طرق غير شيعه در اين باره رسيده است ، براي خواننده كافي است .
واحدي در تفسير آيه مزبور، در سوره مائده (759) ، آن را از دو طريق معتبر از عطيه از ابو سعيد خدري روايت مي كند كه گفت : اين آيه ((يا اَ يُّهَا الرَّسُولُ)) در روز غدير درباره علي بن ابيطالب نازل شد.
مي گويم : و اين همان چيزي است كه حافظ ابو نعيم اصفهاني در تفسير آيه در كتاب ((نزول القرآن )) به دو سند، يكي از ابو سعيد و ديگري از ابو رافع روايت كرده است .
ابراهيم بن محمد حمويني نيز در كتاب ((الفرائد)) به طرق متعدد از ابوهريره روايت نموده است .
ابو اسحاق ثعلبي در تفسير خود نيز با دو سند معتبر آورده است . عياشي در تفسيرش به نقل مجمع البيان به سند خود از ابن ابي عمير از ابن اذينه از كلبي از ابو صالح از ابن عباس و جابر بن عبداللّه انصاري روايت مي كند كه گفتند: خداوند به محمّد - صلّي اللّه عليه وآله - فرمان داد علي - عليه السّلام - را بلند كند و منصب جانشيني او را به مردم اعلام نمايد.
پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - از اين خوف داشت كه مبادا بگويند پسر عم خود را انتخاب كرد و به وي خرده بگيرند. خداوند نيز اين آيه را بر او نازل كرد. پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - در روز غدير، ولايت علي - عليه السّلام - را به مردم ابلاغ نمود.
در مجمع البيان مي گويد: اين خبر را بعينه سيد ابوالحمد از حاكم ابوالقاسم حسكاني به اسناد خود از ابو عمير در كتاب : ((شواهد التنزيل لقواعد التفصيل والتأ ويل )) براي ما نقل كرد.
در مجمع مي گويد: در اين كتاب به سلسله سند از حيان بن علي علوي از ابو صالح از ابن عباس روايت مي كند كه گفت : اين آيه درباره علي - عليه السّلام - نازل شده است . پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - هم دست او را گرفت و فرمود: ((هر كس من آقاي او هستم علي هم آقاي اوست . خدايا! دوست بدار هر كس كه او را دوست بدارد و دشمن بدار هر كس ‍ كه او را دشمن بدارد (تا آخر آنچه در تفسير آيه در مجمع البيان از روايات مربوطه آورده است )).
شاهد اينكه موضوع غدير، منصب جانشيني علي - عليه السّلام - بوده است ، اين است كه قبل از نزول اين آيه ، نماز خوانده مي شد، و زكات پرداخت مي گرديد، روزه ماه رمضان را معمول مي داشتند، به زيارت خانه خدا هم مي رفتند. حلال و حرام شناخته شده بود. حدود هم اقامه مي شد، احكام دين همگي آمده بود. پس چه چيزي غير از ولايت عهد و مقام جانشيني آن حضرت باقي بود كه مستلزم اين تأ كيد از جانب خداوند بود. و اقتضا داشت كه با اين تهديد شديد، آن را ابلاغ كنند؟ چه موضوعي غير از خلافت بود كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - مي ترسيد تبليغ آن موجب فتنه گردد، و رساندن آن نيازمند حفظ از شرارت مردم بود، و مخالفان را تهديد كند ((اِنَّ اللّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرينَ))؟
براي مسلمانان كه پيرو قرآن مجيد هستند كافي است كه در اين آيه و تهديد شديدي كه در ((وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَه )) است تدبر نمايند. اگر تعمّق مي كردند، مي دانستند كه مقام ولايت علي - عليه السّلام - در دين ابدي اسلام آنها، يك پلّه پايين تر از مقام نبوت است ، و اين ولايت بازمانده نبوت است . مخصوصاً بعد از آنكه مي بينيم آيه را با ((اِنَّ اللّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرينَ)) ختم كرده است .
نمي بينيد كه تهديد به رها ساختن ولايت در حكم تهديد به ترك توحيد است : ((وَ لَقَدْ اُوحِيَ اِلَيْكَ وَ اِلَي الَّذينَ مِنْ قَبْلِكَ لَئِنْ اَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَ لَتَكُونَنَّ مِنَ الخاسِرينَ))(760) ؛
يعني : ((به تو و كساني كه قبل از تو بودند وحي كرديم كه اگر شرك ورزيدي عملت را از ميان مي بريم و از زيانكاران خواهي بود)).
اگر امت اسلام (امت قرآن و محمّد) فكر مي كرد و در آيه تبليغ تدبر مي نمود، مي دانست كه لوازم تهديد در آيه ، متوجه مخالفان تبليغ ولايت است . نه اينكه متوجه پيغمبر باشد. امكان هم ندارد كه خداوند، تهديد را متوجه خود كند، بلكه آيه در حكم مثل معروف ((ايّاك اعني واسمعي ياجاره )) است ؛ يعني ((به در مي گويم تا ديوار بشنود)).
آيه شريفه : ((لَئِنْ اَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ)) نيز همينطور است . و تهديد امت براي كسي كه به خدا شرك مي ورزد، نه اينكه تهديد سرور انبيا باشد. اين موضوع مسلمي است كه جاي گفتگو ندارد.
وقتي آيه تبليغ نازل شد، پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - و همراهان فرود آمدند و رسول خدا - صلّي اللّه عليه وآله - كساني را فرستاد تا آنها كه جلوتر رفته اند را برگردانند، و صبر كرد تا عقب ماندگان نيز برسند، تا اينكه همه حاجيان در يك نقطه بيابان گِرد آمدند. پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - نماز ظهر را به جماعت گزارد و دستور داد منبر بلندي از جهاز شتران در ميان دو درخت سايه دار برايش نصب كنند وحضار در سايه آن قرار گيرند.
سپس به منبر رفت و علي را يك پلّه پايين تر از خود جاي داد. آنگاه ايستاد و در ميان آن اجتماع بزرگ ، آغاز به سخن كرد. به نام خدا و ستايش او و شكر نعمت پروردگار شروع كرد. سپس با صداي بلندي كه همه بشنوند، مطالب اساسي خود را بيان داشت . حضار هم سعي مي كردند كاملاً گوش باشند و سخنان پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - را در آن لحظه حسّاس و در آن بيابان داغ ، بشنوند.
((اي مردم ! نزديك است كه از ميان شما بروم (761) و من و شما مسئوليتي داشته باشيم (762) . اكنون نسبت به من چه مي گوييد؟ گفتند: گواهي مي دهيم كه رسالت خود را تبليغ كردي و كوشش به عمل آوردي و خيرخواهي نمودي ، خدا پاداش نيك به تو بدهد.
فرمود: آيا گواهي مي دهيد كه خدايي جز خداي يگانه نيست و محمّد بنده خدا و پيغمبر اوست ، و بهشت و دوزخ و مرگ وجود دارد، و بعد از مرگ ، مردگان برانگيخته مي شوند، و قيامت مي آيد و شكي در آن نيست ، و خدا مردگان را از ميان قبر بيرون مي آورد؟
گفتند: آري ، گواهي مي دهيم .
فرمود: خدايا! گواه باش !
سپس فرمود: اي مردم ! خدا سرپرست من و من سرپرست مؤ منين هستم (763) و بيش از خود آنها بر آنها اختيار دارم (764) . بنابراين هر كس من آقاي او هستم ، اين علي آقاي اوست . خدايا! دوست بدار هر كس كه او را دوست دارد و دشمن بدار هر كس او را دشمن مي دارد.
سپس فرمود: اي مردم ! من قبل از شما از دنيا مي روم ، و شما نزد حوض ‍ بر من وارد مي شويد. حوضي كه وسعت آن به اندازه وسعت ميان ((بصري )) و ((صنعا)) است ، و در آن قدحهايي از نقره است .
هنگامي كه نزد من آمديد، راجع به دو چيز گرانبها (قرآن و عترت ) از شما سؤ ال مي كنم كه بعد از من با آنها چه كرديد؟ از اين دو چيز گرانبها آنكه بزرگتر است كتاب خداست (قرآن ). قرآن وسيله اي است كه يك طرف آن نزد خداست و طرف ديگرش به دست شماست .
پس اين وسيله الهي را بگيريد تا گمراه نشويد و آن را تغيير ندهيد، و آنكه كوچكتر است عترت من مي باشد كه اهل بيت من مي باشند. خداوند عالم ، به من خبر داده است كه اين دو از ميان نمي روند تا در حوض بر من وارد گردند...)).
گفتار رئيس الا زهر مصر
درباره صحت اين حديث به همين الفاظ كه ما نقل كرديم ، سخني نيست . و از لحاظ تواتر معنا با الفاظ نزديك بهم ، ترديدي وجود ندارد. با اين وصف ، شيخ الاسلام بشيري در يكي از مراجعات خود كه درباره اين حديث داشتيم (مراجعه 29) مي گويد: چون بايد عمل صحابه را حمل به صحت كرد، لذا ناچاريم كه اين حديث - حديث غدير - را خواه متواتر باشد يا غير متواتر، تأ ويل كنيم !!!
به همين جهت ، اهل سنّت گفته اند لفظ ((مولي )) در قرآن در معاني متعددي استعمال مي شود؛ گاهي به معناي ((سزاوار)) است ؛ مانند اين آيه كه خطاب به كافران است ((مَاءْويكُمُ النّارُ هِيَ مَوْليكُمْ))(765) ؛
يعني : ((جاي شما آتش است و همين هم سزاوار شماست )).
و به معناي ياور هم آمده است ، مثل آيه : ((ذلِكَ بِاَنَّ اللّهَ مَوْلَي الَّذينَ آمَنُوا وَ اَنَّ الْكافِرينَ لا مَوْلي لَهُمْ))(766) ؛
يعني : ((به اين علت است كه خداوند ياور مؤ منين است و كافران ياوري ندارند)).
و به معناي وارث هم آمده است ؛ مانند اين آيه : ((وَ لِكُلِّ جَعَلْنا مَوالِيَ مِمّا تَرَكَ الْوالِدانِ وَالاْ قْرَبُونَ))(767) ؛
يعني : ((براي هر يك ، وارثاني قرار داديم كه آنچه پدر و مادر و نزديكان از خود باقي مي گذارند، به ارث ببرند)).
و به معناي خويشان هم آمده است : ((وَ اِنّي خِفْتُ الْمَوالِيَ مِنْ وَرائي ))(768) ؛
يعني : من از كسان خويش پس از خود مي ترسم .
و به معناي دوست هم آمده است : ((يَوْمَ لا يُغْني مَوْليً عَنْ مَوْليً شَيْئاً))(769) ؛
يعني : ((روزي كه دوست براي دوست هيچ فايده اي ندارد)).
همچنين لفظ ((ولي )) به معناي اولي به تصرف و سرپرست هم آمده است ، چنانكه مي گوييم : فلاني وليّ نابالغ است .
و به معناي ياور و محبوب نيز آمده است . ازين رو شايد معناي حديث غدير اين باشد كه هر كس من ياور يا دوست يا محبوب او هستم ، علي نيز چنين است . اين معنا با بزرگواري گذشتگان شايسته و خلافت خلفاي سه گانه سازش دارد.
پاسخ ما
من در پاسخ وي گفتم : من مي دانم كه دلهاي شما اطمينان به آنچه گفته ايد ندارد. جانهاي شما بر آن اعتماد نمي كند، زيرا شما رسول خدا - صلّي اللّه عليه وآله - را در حكمت بالغه و عصمت واجبش و خاتميت نبوتش ، بزرگ مي شماريد و آن حضرت را سرور حكما و خاتم انبياء مي دانيد ((وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوي اِنْ هُوَ اِلاّ وَحْيٌ يُوحي عَلَّمَهُ شَديدُ الْقُوي ))(770) .
اگر فلاسفه بيگانه ، راجع به حادثه روز ((غدير خم )) از شما سؤ ال كنند و بگويند: چرا پيغمبر هزاران نفر از آن اجتماع را از حركت باز داشت ، و چرا آنها را در هواي گرم طاقت فرسا نگاه داشت ؟ و چرا دستور داد آنها كه جلو رفته اند، برگردند و صبر كرد تا كساني كه عقب مانده اند برسند؟
و چرا همه آنها را در بيابان بي آب و علف فرود آورد؟ سپس در آن نقطه كه همه مي خواستند پراكنده شوند، براي آنها خطبه خواند تا حاضران به غايبان برسانند؟ و چرا در آغاز خطابه اش از مرگ خود خبر داد و گفت : نزديك است از ميان شما بروم و مسئول باشم و شما نيز مسئول باشيد؟ چه امري بود كه بايد از پيغمبر راجع به تبليغ آن سؤ ال مي شد، و از امت درباره اطاعت از آن ، پرسش مي كردند؟!
و بگويد: آيا شما گواهي به يگانگي خداوند و رسالت پيغمبر نمي دهيد و عقيده نداريد كه بهشت و دوزخ و مرگ و زندگي بعد از مرگ هست ، و قيامت بدون شك بر پا خواهد شد، و خدا مردگان را برانگيخته مي كند؟
و حاضران همگي گفتند: چرا گواهي مي دهيم !
و چرا به دنبال آن فوراً دست علي - عليه السّلام - را گرفت و بلند كرد به طوري كه سفيدي زير بغلش نمودار شد. سپس فرمود: اي مردم ! خدا مولا و اختياردار من است و من اختياردار مؤ منين ؟ و چرا سخن اخير خود را تفسير كرد و فرمود: من از خود آنها بر آنان اولي هستم ؟
و براي چه بعد از اين تفسير فرمود: ((هر كس من آقاي او هستم ، اين هم آقاي اوست )).
و يا فرمود: ((هر كس من ولي و سرپرست اويم ، اين هم ولي اوست . خدايا! دوست بدار هر كس كه او را دوست بدارد، و دشمن بدار هر كس ‍ كه او را دشمن مي دارد. ياري كن هر كس كه او را ياري مي كند، و خوار كن هر كس كه او را خوار مي كند)).
و چرا پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - علي - عليه السّلام - را به اين دعا سرفراز نمود كه جز شايسته امامان بحق و خلفاي راستين نيست ؟
و چرا قبلاً آنها را گواه گرفت و فرمود: آيا من از خود شما نسبت به شما سزاوارتر نيستم ؟
گفتند: چرا هستي .
فرمود: ((هر كس من آقاي او هستم ، علي هم آقاي اوست ، يا: هر كس ‍ من سرپرست اويم ، علي هم سرپرست اوست )).
و چرا عترت طاهره را با كتاب خدا مقرون ساخت و تا روز قيامت ايشان را مقتداي خردمندان قرار داد؟
و چرا آنها نزد او همتاي قرآن بودند.
و چرا خبر داد كه كتاب و عترب از هم جدا نمي شوند؟
و چرا مژده داد كه هر كس تمسّك به آنها جويد، رستگار مي شود، وكساني را كه از آنها تخلّف مي ورزند، بيم داد؟
اين اهتمام عظيم از پيغمبر حكيم - صلّي اللّه عليه وآله -، براي چه بود؟(771) و چه كار مهمي بود كه نياز به اين مقدمات پيدا كرد؟ چه منظوري در اين روز بزرگ در كار بود؟ و چه چيزي بود كه خداوند دستور داد آن را ابلاغ كند و فرمود: ((اي پيغمبر! آنچه از طرف خدايت بر تو نازل شده است به مردم ابلاغ كن ، و اگر ابلاغ نكردي ، رسالت خود را تبليغ نكرده اي ، و خدا تو را از شرّ مردم نگاه مي دارد)).
چه موضوع مهمي بود كه احتياج به اين همه تأ كيد داشت و اقتضا مي كرد كه سفارش به تبليغ ، شبيه تهديد باشد؟ چه كاري بود كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - در ابلاغ آن بيم فتنه داشت و بيان آن محتاج به حفظ خداوند بود تا شرّ منافقان را برطرف سازد؟!!
تو را به جدّت ، اگر يك نفر بيگانه راجع به همه اينها از شما سؤ ال كند، جواب مي دهيد كه خداوند و پيغمبر خواستند فقط ياري علي و صداقت او را براي مسلمانان بيان كنند؟
گمان نمي كنم اين جواب را پسنديده باشيد. و فكر نمي كنم كه مضمون آن را براي خداوند متعال و سيد حكما و خاتم انبيا جايز بدانيد.
شما بزرگتر از اين هستيد كه عقيده داشته باشيد پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - تمام همّ و منظور خود را صرف بيان چيزي كرد كه نيازي به بيان نداشت ، و چيزي را توضيح دهد كه به حكم وجدان ، عيان بود. شكي نيست كه شما كردار و گفتار پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - را از اينكه مورد پذيرش عقلا نباشد، يا فلاسفه و حكما از آن انتقاد مي كنند، پيراسته مي داند.
بلكه ترديدي نيست كه شما مقام گفتار و كردار پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - را از لحاظ حكمت و عصمت ، به خوبي مي شناسيد. خداوند متعال مي فرمايد: ((اِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَريمٍ ذي قُوَّةٍ عِنْدَ ذِي الْعَرْشِ مَكينٍ مُطاعٍ ثَمَّ اَمينٍ وَ ما صاحِبُكُمْ بِمَجْنُونٍ))(772)
يعني : ((همان قرآن كلام رسول بزرگوار است كه فرشته با قوت و قدرت است نزد خداي مقتدر عرش با جاه و منزلت . و فرمانده فرشتگان و امين وحي خداست . رسول شما (محمّد((ص )) هرگز ديوانه نيست (بلكه عقل كامل عالم است )).
مي دانيد كه او توضيح واضحات و بيان چيزي را كه از بديهيات است به خوبي مي داند و براي توضيح اين امر واضح ، اين همه مقدمات را تهيه نمي بيند كه ربطي به آن و دخلي در مقصود نداشته باشد. نه ! خدا و پيغمبرش بزرگتر از آنند.
شما كه اميدوارم خداوند حق را به وسيله شما ياري كند، مي دانيد كه آنچه مناسب مقام و اهتمام پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - در آن بيابان گرم و شايسته گفتار و كردار وي در روز غدير است ، ابلاغ رسالت خود و تعيين جانشين بعد از خود بوده است . قرائن قطعي و ادلّه عقلي ايجاب مي كنند تا ما يقين پيدا كنيم كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - در آن روز جز اين قصدي نداشت كه وليعهد و جانشيني براي خود تعيين كند.
بنابراين ((حديث غدير)) با قرائني كه دارد صريحاً دلالت بر خلافت علي - عليه السّلام - مي كند و تأ ويل نمي پذيرد، و جز اين راهي ندارد. اين مطلب روشن است : ((لِمَن كانَ لَهُ قَلْبٌ اَو اَلْقَي السَّمْعَ وَ هُوَ شَهيدٌ(773) ؛ يعني : هر كس داراي قلب باشد و گوش فرا دهد و چشم خود را بگشايد، آن را درك مي كند)).
علاوه بر اين ، حديث غدير، با اختصاري كه دارد نشان مي دهد كه قطعاً چيزي از آن حذف شده است ؛ زيرا نيروي فعال و اكثريت مردم در جهت معارضان تيره دل بود. غلبه و سلطه هم نصيب آنها شد. با اين وصف ، همان مقدار كه از حديث باقي مانده است نيز براي تأ مين منظور ما كافي است . والحمد للّه .
آنچه موجب كمال تعجب است اين است كه همين مقدار هم كه تاكنون باقي مانده است ، اين هم بدين علت باقي مانده است : ((لِيَهْلِكَ مَن هَلَكَ عَن بَيِّنَةٍ وَ يَحْيي مَنْ حَيَّ عَنْ بَيِّنَةٍ))(774) ، (وللّه الحجة البالغة علي الناس ).
نزد طائفه شيعه اماميه ((حديث غدير)) از طريق حضرت امام جعفر صادق - عليه السّلام - به نقل از پدرانش ، از رسول خدا - صلّي اللّه عليه وآله - به تواتر رسيده و نص صريح در خلافت علي - عليه السّلام - است . و اينكه پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - به اصحاب خود فرمود بيايند و به علي - عليه السّلام - به عنوان اميرالمؤ منين تبريك بگويند، بعضي هم تبريك گفتند، ولي چيزي نيفزودند. بعضي ديگر وقتي تبريك گفتند كه از پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - پرسيدند: يا رسول اللّه ! آيا اين منصب از جانب خدا و پيغمبر است ؟
پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: آري ، از جانب خدا و پيغمبر است (775) .
بدينگونه حق و حقيقت آشكار شد و صبح صادق دميد والحمد للّه ، چنانكه ابو تمام طايي - رحمة اللّه عليه - در قصيده خود مي گويد كه در ديوانش موجود است :
((روز غدير پيغمبر حق را براي مردم آشكار ساخت ، در بياباني كه نه حائلي بود و نه پرده اي . پيغمبر دستها را بلند كرد و اعلام كرد كه ((علي )) وليّ و مولاي شماست آيا خبر داريد؟ پيغمبر اين مطلب را براي حاضران - كه پيرامون او موج مي زدند - بيان داشت . پيغمبر حق علي را با صراحت ثابت نمود و آنها هم با صراحت آن را پوشاندند! آيا حق علي را همين كه پيغمبر از دنيا رفت ، پشت سر انداختيد؟!))(776) .
كميت بن زيد (شاعر بزرگ اهل بيت معاصر امام زين العابدين - عليه السّلام - هم در اين زمينه مي گويد:
((در روز اجتماع ، اجتماع ((غدير خم )) پيغمبر خلافت را براي علي روشن ساخت اگر اطاعت مي كردند. مردان حاضر در اين بيعت شركت كردند ولي نديدم چيزي مانند آن به خطر بيفتد. نديدم روزي مانند آن روز را و نديدم حقّي مانند آن ضايع شود! من به مرتكب آن لعنت نمي كنم ولي مي گويم اولين آنها بد كاري كرد!!))(777) .
خداوند متعال نيز مي فرمايد: ((آنها قبلاً دنبال فتنه مي گشتند و مطلب را بر تو دگرگون ساختند تا اينكه حق آمد و امر خدا آشكار شد، در حالي كه آنها نمي خواستند))(778) .
مخالفان گمان نمي كردند پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - چنان عملي را كه در روز غدير انجام داد متحمل شود. وقتي آنها را در عمل انجام يافته قرار داد و مأ موريتي را كه از جانب خدا داشت ايفا كرد، ديدند مخالفت با پيغمبر در آخر ايام زندگانيش كه عرب همگي اطاعت او را به گردن گرفته اند و مردم دسته دسته به دين خدا داخل مي شوند، سودي عايد آنها نمي كند، بلكه مصائبي به دنبال مي آورد؛ زيرا باعث سقوط آنها مي شد و يا عموم مسلمانان و عرب را نابود مي كرد، و در هر دو صورت منظوري را كه داشتند و منصبي را كه در صدد آن بودند، به كلي از دست مي دادند.
به همين جهت ديدند بهتر است راجع به اين جنبش ، صبر پيشه ساخته و آن را به بعد از رحلت پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - موكول نمايند تا مبادا اعتراض آنها به عنوان قيام بر ضد خود آن حضرت تلقي شود!
آنها با همه امكانات و با عنايتي كه به شعائر اسلامي و حفظ آن داشتند، و با جهادي كه در راه آن نمودند، اين هدف را دنبال مي كردند! خدا هم آنچه در باطن آنها مي گذشت به پيغمبرش وحي نمود و از آنچه پديد خواهد آمد، آگاه ساخت . ولي دين مي بايد كامل شود و نعمت خدا تمام گردد و رسالت پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - هم لازم بود كه ابلاغ شود. ((لِيَهْلِكَ مَن هَلَكَ عَن بَيِّنَةٍ وَ يَحْيي مَنْ حَيَّ عَنْ بَيِّنَةٍ(779) - وَ ما عَلَي الرَّسُولِ اِلا الْبَلاغُ الْمُبينُ))(780) .
آري ، پيغمبر به جانشين خود (علي - عليه السّلام - ) سفارش كرد كه با آنها مدارا كند و در مقابل تعدي به حق وي ، صبر پيشه سازد، و براي حفظ اسلام و صلح عمومي ، آن مصيبت را با خونسردي و بردباري بر خود هموار كند. چنانكه به تفصيل در ((المراجعات ))) آورده ايم .
راجع به دستور پيغمبر در اين خصوص كافي است كه به روايت حذيفه يماني (781) توجه كنيد. در اين روايت پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: بعد از من زمامداراني خواهند بود كه با هدايت من راهنمايي نمي شوند، و به سنّت من عمل نمي كنند. مرداني در ميان اينان پديد مي آيند كه دلهايشان ، دلهاي شياطين در بدنهاي انسانهاست .حذيفه گفت : يا رسول اللّه ! اگر آن زمان را درك كردم چه كنم ؟فرمود: بايد از حكمران شنوايي داشته باشي و پيروي كني ، اگر چه تو را بزند و اموالت را ببرد، گوش باش و اطاعت كن (782) .
و نيز مانند روايتي كه مسلم از عبداللّه مسعود روايت مي كند كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: ((بعد از اين كارهايي روي مي دهد كه شما را ناخوش مي دارد. عرض كردند: يا رسول اللّه ! اگر ما آن زمان را درك كرديم چه دستوري به ما مي دهي ؟ فرمود: حقي را كه بر شماست ادا كنيد و از خدا بخواهيد به شما لطف كند))(783) .
و نيز مسلم در صحيح مي نويسد: ابوذر مي گفت : ((دوست من رسول خدا به من وصيت كرد كه هر كس بعد از او روي كار بيايد از او شنوايي داشته باشم . ولو برده بد ريخت باشد)).
و نيز مسلم (784) از سلمه جعفي روايت مي كند كه گفت : يا رسول اللّه ! به من خبر دهيد كه اگر امرايي بر ما حكومت كنند و حق خود را از ما بخواهند، و ما را از حقّمان منع نمايند تكليف ما چيست ؟
پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: ((از وي بشنويد و اطاعت كنيد؛ زيرا آنچه آنها مي كنند پاي خودشان حساب مي شود و عمل شما نيز به حساب خودتان محسوب مي گردد))(785) .
و نيز مسلم (786) از ام سلمه روايت كرده است كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: ((بعد از من امرايي بر شما حكومت خواهند كرد. هم آنها را مي شناسيد و هم انكار مي كنيد. هر كس آنها را شناخت ، دوري مي كند و هر كس انكار كرد، سالم مي ماند(787) . گفتند: آيا با آنها جنگ نكنيم ؟ فرمود: مادام كه نماز مي گزارند، نه !)).روايات صحيح در اين خصوص ‍ متواتر است ، مخصوصاً از طريق عترت طاهر. به همين جهت ائمّه اطهار - عليهم السّلام - صبر كردند در حالي كه خار در چشم و استخوان در گلو داشتند. فقط به منظور عمل كردن به اين اوامر مقدّس و ساير دستورهايي كه پيغمبر به طور خصوصي به آنها داد. آن هم بخاطر حفظ امت اسلام و شوكت آنان و مصون ماندن دين و حفظ قدرت مسلمين .
همانطور كه در ((المراجعات )) و ساير كتب خود گفته ايم ائمّه - عليهم السّلام - در هر فرصت ، اولياي امور و زمامداران وقت را راهنمايي مي كردند، و سكوت را بر قيام ترجيح دادند. تا در مقام تعارض ، به قاعده ((اهم و مهم )) از نظر عقلي و شرعي عمل كرده باشند.
بدينگونه بود كه اميرالمؤ منين - عليه السّلام - از نصيحت به خلفاي ثلاثه كوتاهي نورزيد، و از مشورت با آنها خودداري نكرد؛ زيرا بعد از آنكه از گرفتن حق خود مأ يوس شد، طريق مسالمت را پيش گرفت . با اينكه مسند خلافت معهود وي در قبضه آنها بود، در مقام جنگ با ايشان برنيامد و به دفاع از آن برنخاست ، فقط بخاطر حفظ اسلام و نگاهداري ملت اسلام . او به دين اسلام مي انديشيد و پايان كار را مي نگريست .
او در اين راه مصائبي ديد كه هيچكس نديد؛ زيرا ميان دو محذور طاقت فرسا قرار گرفته بود. از يك طرف ((خلافت )) با نصوص و پيمانهاي آن ، او را به ياري مي طلبيد و با صدايي جانسوز و ناله اي دلخراش ، دعوت به قيام مي كرد.
و از سوي ديگر اعلام خطر مي نمود كه بايد براي جزيرة العرب و شورشهاي داخلي و از ميان رفتن اسلام و تهديد منافقان مدينه و اعراب حوالي آن - كه به نصّ قرآن آنها نيز منافق بودند، و دلي از كفر و نفاق سخت تر داشتند، و براي اهل مكه ، كه دشمني خود را نسبت به اسلام حفظ كرده بودند و ساير فتنه جويان و سركشان و درندگان انسان نما و دشمنان حق و حقيقت ، و كساني كه با مرگ پيغمبر، نيرو گرفته بودند - چاره اي جست ؛ زيرا مسلمانان ، بعد از پيغمبر اكرم حكم گوسفندانني داشتند كه در معرض حمله گرگان گرسنه و درندگان خون آشام قرار گرفته باشند.مسيلمه كذّاب ، طليحة بن خويلد حيله گر و سجاح دختر بي بند وبار حارث و طرفداران آنان همگي در صدد نابودي اسلام و پايمان كردن مسلمانان بودند. روميان و ساير دشمنان اسلام از پادشاهان زمين نيز در كمين مسلمانان بودند. و نظير اين از حوادث بسياري كه در شرف وقوع بود و عاملين آنها منتهز فرصت بودند، و ديدند كه مرگ پيغمبر، فرصت مناسبي براي آنها پيش آورده است ، و قبل از آنكه اسلام به حال اول برگردد بايد دست به كار شوند.اميرالمؤ منين - عليه السّلام - در ميان اين دو خطر قرار گرفت . طبيعي بود كه بايد حق خود را فداي دين اسلام و آرامش عمومي كند. به همين جهت در خانه نشست و بيعت نكرد تا او را با بي ميلي بيرون آوردند. آمد تا حق خود را محفوظ دارد و بر آنها كه آن را تصاحب كرده بودند و طرفداران آنها تا روز قيامت ، احتجاج كند.اگر حضرت براي بيعت گرفتن شتاب مي كرد، حجتي نداشت ، و براي دوستانش دليلي نمي ماند، ولي در رفتاري كه نمود هم دين و مسلمانان را حفظ كرد، و هم حق خود را در زمامداري مسلمانان نگاهداشت .
اينها همه دليل بر اصالت رأ ي و بردباري و تحمل وسيع آن حضرت است كه با دورانديشي خود، مصلحت عمومي را رعايت كرد. كاري كه اميرالمؤ منين كرد ، سودمندترين راهي بود كه موجب پاداش و ثواب براي آن حضرت و نزديكي بيشتر به خداوند متعال بود.
سبحانك ربّ العزّة عمّا يصفون و سلام علي المرسلين
والحمدللّه ربّ العالمين
وصلّي اللّه علي سيّد النّبيين وخاتم المرسلين وآله الهداة الميامين (788) . ---------------------------

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br><em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
3 + 13 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .