المراجعات- ترجمه

المراجعات

مقدمه مؤلّف
حمد و سپاس سزاوار خداوندي است كه بنده و پيغمبر خود محمّد -صلّي اللّه عليه وآله - را به بالاترين مقامها سرفراز فرمود و دانش ‍ گذشته و آينده را به وي آموخت . دانشي كه پيش از وي به هيچ كس ‍ ارزاني نداشته بود. آري ، خدا بهتر مي داند رسالت خود را در كجا قرار دهد و به چه كسي واگذار كند.
بدينسان خداوند، دوران نبوت و وحي را با بعثت محمّد مصطفي - صلّي اللّه عليه وآله - ختم كرد و جميع شرايع آسماني را با شريعت معتدل وي - كه به اعمال بندگان بستگي دارد - منسوخ گردانيد(1) .
پس حلال محمّد - صلّي اللّه عليه وآله - تا روز قيامت حلال و حرام او حرام خواهد بود؛ مانند ساير احكامش ، خواه احكام تكليفي باشد و خواه احكام وضعي . اين موضوعي است كه مورد اتفاق همه مسلمانان است . همان طور كه همگي درباره نبوت آن حضرت اتفاق نظر دارند و يك تن ، سخني بر خلاف آن نگفته است . و درود نامحدود بر امامان دودمان او كه گواهان خداوند در اين جهان و شفيعان امّت ، در سراي ديگرند ، و بر شايستگان دودمان آنها و دوستان ايشان در هر نسلي كه پديد آيند.
بحمداللّه امروز همه مي دانند كه تعاليم اسلامي با نظامات و قوانين و حكمتهاي آن در احكام و رعايت اعتدالش ، تمام جهات دنيوي و اخروي بشر را منظور داشته است . و مي دانند كه اسلام تمدني حكيمانه و معتدل دارد. و براي كليّه ساكنان زمين در هر مكان و زماني كه باشند و با همه اختلافي كه در جنس ، نوع ، رنگ و زبان دارند، شايستگي دارد.
شارع مقدّس اسلام ( كه خداوند غيب دان جلّ جلاله است ) موضوعي را باقي نگذاشته جز اينكه آن را روشن ساخته ، و راه شناخت آن را به خردمندان ، نشان داده است . و مسلم است كه ممكن نيست خداوند متعال بندگانش را به حال خود رها كند كه دين او را ملعبه هوي و هوس خود گردانند، بلكه آنها را (به زبان آخرين پيامبرش ) با دو ريسمان كتاب وعترت ، مرتبط ساخت . وبا آن دو وزنه سنگين و گرانقدر، مردم را از گمراهي و انحراف باز داشت . و نويد داد كه تا وقتي به آن دو چنگ زده اند، در راه راست گام برمي دارند. و هشدار داد كه اگر دست از كتاب و عترت بردارند، گرفتار ضلالت و گمراهي خواهند شد. و آگاه ساخت كه آن دو (قرآن و عترت ) هرگز از يكديگر جدا نمي شوند، و زمين از وجود آنها خالي نمي ماند.
بنابراين ، قرآن و عترت طاهره پيامبر، پناهگاه مسلمانان و پس از پيغمبر، مرجع امّت اسلام مي باشند. به همين جهت نيز آنها كه دنبال قرآن و عترت مي روند، به پيغمبر مي پيوندند و كساني كه از آن يا يكي از آنها روي برمي تابند، با آن حضرت جدايي دارند.
مَثَل عترت پيغمبر، همچون باب حطّه بني اسرائيل است . و مانند كشتي نوح در ميان قوم وي مي باشند. پس هيچ كس را نمي رسد (هر چند داراي مقامي بزرگ باشد) كه راهي جز راه آنها بپيمايد:
((وَمَن يُشاقِقِ الرّسُولَ مِنْ بَعدِ ماتَبيَّنَ لَهُ الهُدي ويتَّبع غَيْر سَبيل المؤ مِنينَ نُوَلِّهِ ماتَوَلّي و نُصْلِهِ جَهَنَّمَ))(2) ؛ يعني : ((و هر كس پس از آنكه حق بر او روشن شد، با پيغمبر مخالفت كند و جز به راه مؤ منان رود، او را بر آنچه دوست دارد واگذار كنيم و به جهنّم در آوريم )).
و نيز كسي را نمي رسد كه آنچه را از خدا و پيامبر رسيده است ، بر خلاف ظاهر آن كه به اذهان مي رسد، معنا كند. و اين حق را ندارد كه بدون دليل روشن ، گفتار خدا و پيامبر را از معاني ظاهرش - كه به ذهن خطور مي كند - بگرداند، تا چه رسد كه آيه قرآن يا گفتار پيامبر، نصّ صريح باشد.
به اين بيان كه اگر دليلي باشد كه معناي ظاهر را تغيير دهد، به مقتضاي آن ، عمل مي شود و در غير اين صورت ، تغيير دهنده ، گمراه و بدعتگزار خواهد بود.
اين حقيقتي است كه كليّه طوايف مسلمين بدان اعتقاد دارند. وهمه عقلا در گفتارشان بدان پايبند هستند. به اين معنا كه در مقام عمل ، از معاني الفاظي كه مي شنوند وبه ذهنشان خطور مي كند، تجاوز نمي نمايند.
با اين وصف ، من در بسياري از نصوص ، حيران و سرگردانم كه چگونه بسياري از سياستمداران گذشته وبزرگان مسلمين ، آن را تأ ويل كردند. به طوري كه آن نصوص صريح را كه بر خلاف معاني آنها به اذهان خطور مي كند ، بدون قرينه معنا كردند و با جرأ ت و جسارت ، به معارضه با آنها برخاستند؟! و مردم را با تمام قدرت به ميل و اجبار، به معارضه با آن وادار نمودند. اين كاري است كه نمي توان علتي براي آن يافت . فانّا للّه و انّا اليه راجعون !
خداوند در قرآن مي فرمايد: ((آنچه را كه پيامبر براي شما آورده است بگيريد و از آنچه شما را از آن بر حذر داشته است ، ترك كنيد. و از خدا بترسيد كه عذاب خداوند سخت است ))(3) .
و مي فرمايد: (( هيچ مرد و زن مؤ مني را نمي رسد كه وقتي خدا و پيغمبر، فرماني دادند، از پيش خود اختياري داشته باشند، هر كس از فرمان خدا و پيغمبرش سرپيچي كند ، در گمراهي آشكاري ، فرو رفته است ))(4) .
وخطاب به پيغمبر مي فرمايد: ((نه به خدا قسم ! ايمان نمي آورند تا تو را در اختلاف خويش حاكم كنند . و پس از آن ، در دلهاي خود از آنچه تو حكم كرده اي ، ناراحتي نمي بينند و حكم تو را بدون چون و چرا مي پذيرند))(5) .
و مي فرمايد : (( قرآن گفتاري ارجمند است (به وسيله فرشته اي ارجمند نازل شده ) فرشته اي نيرومند كه در نزد خداي آفرينش ، مقامي بزرگ دارد و مطاع و امين است . وبدانيد كه پيغمبر شما ديوانه نيست ))(6) .
و مي فرمايد : (( قرآن گفتاري است كه به وسيله پيكي بزرگ ، فرود آمده و گفتار شاعري نيست . به ندرت ايمان مي آوريد. و نيز گفتار كاهن نيست ، به ندرت به ياد مي آوريد، اين قرآن از جانب خداوند عالميان نازل شده است ))(7) .
و مي فرمايد: ((پيغمبر ما از روي هواي نفس سخن نمي گويد ؛ سخنان او وحي است كه به او مي رسد. اين وحي را فرشته اس كه سخت نيرومند است ، به وي مي آموزد))(8) .
بنابراين ((سخنان پيامبر مانند قرآن مجيد است كه ) از آغاز تا پايان ، باطلي در آن راه نيافته و از جانب خداوند حكيم ستوده ، نازل شده است ))(9) .
از اين رو، كسي كه ايمان به اين آيات دارد و پيغمبر را به مقام نبوت ، تصديق مي كند، نبايد كمتر از سر مويي از نص صريح قرآني ، يا گفتار پيغمبر الهي سرپيچي نمايد.
البته حضرات ، آن را كنار نگذاشتند، ولي نصوص خدا و پيغمبر را به نظر خود تأ ويل كردند و در آن با رأ ي خويش اجتهاد نمودند و پنداشتند كه كار خوبي كرده اند! ((وَهُمْ يَحْسَبُونَ اء نَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً))(10) فانّا للّه و انّا اليه راجعون (11) .
اينك پاره اي از مواردي كه آنها نص صريح را تأ ويل كردند و در واقع در مقابل نص اجتهاد نموده اند، به مقداري كه وقت كم و ضعف پيري من و مصائب روزگار ايجاب مي كند، از نظر خوانندگان مي گذرد.
اين كتاب مشتمل بر هفت فصل و صد مورد از مواردي است كه خلفا و بستگان و عمّال دولت آنها در مقابل نص خدا و پيغمبر اجتهاد نمودند و بر خلاف گفتار صريح آنها، رفتار كردند. من اينها را شرح مي دهم ، سپس ‍ قضاوت را به عهده شما خوانندگان محترم واگذار مي كنم .
خداوند، خود راهنماي همه ما به سوي حق و حقيقت است . بازگشت همه نيز به سوي اوست ((وهو حسبنا و نعم الوكيل ، نعم المولي و نعم النّصير)).
---------------------------
نصّ و اجتهاد به قلم صدرالدين شرف الدين

من اين كتاب را در مراحلي كه نضج مي گرفت وتكامل مي يافت و اوقاتي كه در آن تجديد نظر به عمل مي آمد، دنبال كرده ام . هرگاه به حضور مؤ لّف فقيد مي رسيدم مي ديدم درباره آن به فكر فرو رفته است . به دقت پيرامون موضوعات آن مي انديشد، و آن را براي املاء به كاتبش ، مهيا مي سازد.
پدرم سعي داشت سخنش جامع شروط صحّت و زيبايي و روشن باشد. مي ديدم مدارك ومنابع را در اطراف خود جمع كرده است . بعضي از آنها را گشوده و برخي ديگر را به صورت چسبانده و با ديدگاني كه بسختي مي ديد و حتّي چشم راستش بي نور بود، مطالعه مي كند! سپس به فكر فرو مي رود و در اطراف آنچه خوانده بود مدتي مي انديشد، به طوري كه اگر با وي سخن مي گفتند، نمي شنيد و اگر مي شنيد اعتنا نمي كرد!
او با همه پيري و كِبَر سن ، واجد عقل و همّتي جوان بود. سن زياد، او را از تحقيق و بررسي ، ناتوان نمي ساخت ، مسؤ وليتهاي عمومي كه به عهده داشت ، مانع ورود وي به ميدان فكر و انديشه و تعمّق پيرامون مسائل علمي نبود. چنانكه گويي براي اين كار ساخته شده است و تنها بايد در اين باره فكر كند.
او در اواخر عمر، همانطور كه در ميان انبوه كتابها نشسته بود، به كار مردم و مشكلات آنها رسيدگي مي كرد . آنهم طبق معمول ، با گشاده رويي و دقت و ملاحظه . همين كه از رسيدگي به كار مراجعان ، فراغت مي يافت ، به مطالعه و تأ ليف باز مي گشت و از همانجا كه متوقف مانده بود، ادامه مي داد. بسيار اتفاق مي افتاد كه بي موقع او را از كارش باز مي داشتند، ولي حافظه و هوش او چنان بود كه مطلب و كار را فراموش ‍ نمي كرد.
پدرم - رحمة اللّه عليه - اصرار زياد داشت كه مرا براي آماده ساختن كتابهايش ، راهنمايي كند تا در كارش بصيرت پيدا كنم . روزي فرمود: ((اين جلد نزديك به اتمام است . فرزند! مقدمه اين كتاب ، به قلم تو خواهد بود. بايد با نيّت پاك و فكر روشن آن را بنويسي ؛ چون ممكن است اگر ديگران بنويسند چنان كه بايد از عهده برنيايند و به مقاصد من كه حفظ وحدت امّت اسلام و پيوند دلهاي مسلمين است ، پي نبرند)).
پس از آن نيز چندين بار درباره نگارش مقدّمه مزبور، همين سخن را تكرار فرمود. و من هم خود را آماده كرده بودم كه امر او را امتثال كنم . خلاصه آن را شفاهاً به عرضش رساندم و رضايتش را جلب كردم به طوري كه آنچه گفتم اعجابش را برانگيخت ، ولي بعد سانحه فقدان او پيش آمد؛ سانحه اي كه سراسر لبنان را در غم و اندوه فرو برد و در اخلاق و اقتصاد و سياست كشور اثري بجاي گذاشت كه تاريخ اين مرز و بوم كمتر به ياد دارد
آري ، فقدان او در موقعي كه به زعماي امثال او و رهبران واقعي مردم ، سخت احساس نياز مي شد، خسارت جبران ناپذيري به وجود آورد. زعمايي كه هدف آمال بودند. و دلهاي مردم در ايّام اضطراب و پريشاني ، به سوي آنها متوجه بود.
سه سال بعد، ديدم كتاب ((النصّ والاجتهاد)) با مقدمه پر ارج علاّمه سيّد محمد تقي حكيم منتشر شده است ؛ مقدمه جامعي كه با ((نيت پاك و فكر روشن همراه بود))، يعني آنچه را كه پدرم مي خواست .
استاد حكيم ، درباره مدار علمي و مجراي اسلامي كتاب ، با روشن بيني و نورانيت خاصّي و ژرف نگري كافي ، بحث و تحقيق نموده و حقّ مطلب را ادا كرده است .
استاد حكيم ، درباره ((نصّ)) و ((اجتهاد)) - كه دو اصطلاح فقه اسلامي است - با ديد علم اصول ، تحقيق لازم نموده است . و توضيح داده كه اين دو اصطلاح ، پايه هايي براي نقل واستنباط احكامي شرعي هستند.
((نصّ)) يعني ادلّه شرعي از كتاب و سنّت ، پايه اي است اساسي كه در بيان احكام و قضايا و وقايع داريم ، خواه عقد و پيمان باشد، يا امور عبادي يا اجتماعي يا اقتصادي و يا غير اينها كه نمي بايد از آن تجاوز كرد.
((اجتهاد)) يعني در مواردي كه نصّ ساكت است يا اجمال يا اطلاق دارد يا نصّي نيست ، بايد بر اساس قواعد مسلّمه اظهارنظر كرد. اين اجتهاد نيز هنگامي عملي است كه همه ادوات و وسايل علمي در نظر گرفته شود و در طول نصّ باشد. و اگر در عرض نصّ باشد و مقابل آن انجام گيرد، بدعت و خروج از قاعده خواهد بود.
اين همان معنايي است كه موضوع اين كتاب را تشكيل مي دهد. و مؤ لّف عاليقدر در اثناي تتبّع وسيع خود، موارد آن را احصاء نموده است . مواردي كه گروهي از صحابه و تابعين ، در مقابل نصّ صريح ، اجتهاد نمودند؛ يعني از ((نص )) روي برتافتند و به رأ ي و ((اجتهاد)) خود عمل كردند...))!
ممكن است گفته شود، بحث از موضوعاتي كه زمان آنها گذشته است ، چه فايده اي دارد؟ آيا تكرار آنها گذشته ها را به ياد نمي آورد. و باعث بگومگوها نمي شود؟
مي گوييم : اين سؤ ال مثل اين است كه بگوييم : چه فايده اي بر اهتمام ما به فقه واصول مترتب است ؟! استحكام مبناي اجتهاد و ضبط موارد استخدام آن في نفسه يك كار فكري و داراي ارزش بسياري است . اين كار موجب مي شود كه اجتهاد با بدعت و كج فكري مشتبه نگردد.
اهميت اين بحث منحصر به محدوده تاريخي آن نيست كه بگوييم زمان آن گذشته است و نبايد آن را بار ديگر تكرار كنيم ، بلكه اهميت آن را در روش علم و عمل مي دانيم كه هر دو با نظام اسلامي مرتبط مي باشد؛ نظامي كه بحمداللّه همچنان پايدار است .
ادامه اين بحثها ما را بر آن مي دارد كه در فضاي بازي ، راه بهتر را براي شناخت بيشتر دين خود بيابيم . و دست از تعصّب جاهلانه برداريم ، تا از اين راه امتي واحد باشيم و با ديد منصفانه به قضايا بنگريم .
---------------------------
مقدّمه آقاي سيد محمد تقي حكيم

من هم اكنون در برابر كتابي پر ارزش ، اثر مؤ لفي بزرگوار قرار دارم كه در ميان اكثر محققان مباحث اعتقادي ، حق استادي و تقدم دارد.
مجمع علمي منتدي النشر از من خواسته است كه با نوشتن مقدمه اي ، برخي از مضامين كلمات علمي آن را روشن سازم . سپس پيرامون ارزش ‍ كتاب و امتيازات ويژه آن ، شرحي بنگارم . و از آن پس ، از شخصيت بزرگ مؤ لف كتاب ، سخن بگويم . با اينكه خود را شايسته اين كار پر ارج نمي دانم ، ولي نظر به تصويب مجمع علمي ، چاره اي جز اطاعت ندارم .
مقدمه اي كه بتواند مفاهيم پاره اي از اصطلاحات كتاب و اهميت مباحث آن را روشن سازد، به گروهي از اساتيد علم اصول فقه بازگشت مي كند، و ناگزيريم براي روشن ساختن قسمتي از مفاهيمي كه در كتاب آمده ، و مؤ لف كتاب را مطابق اصطلاحات آنان نگاشته است ، بياوريم .
نخستين چيزي كه با آن مواجه مي شويم ، اسم كتاب ((نص و اجتهاد)) است . بايد ديد منظور مؤ لف از ((نص )) چيست و از كلمه ((اجتهاد)) چه را اراده كرده است ؟ و تركيب آنها ((نص و اجتهاد)) چه چيزي را بازگو مي كند؟
استادان فن در پاسخ سؤ ال از ((نص )) مي گويند: ((نص )) دليل لفظي مبتني بر حكم شرعي است كه از راه قطع ، صدور آن از شارع مقدس مسلم باشد يا اينكه ظنّ معتبر شرعي يا عقلي است ، خواه اين ظن از كتاب (قرآن ) يا سنّت (گفتار پيغمبر و ائمّه طاهرين - عليهم السّلام - ) سرچشمه گرفته باشد.
مسلم است كه مؤ لف ، از ((نص )) چيزي غير از مفاد اين تعريف را قصد نكرده است . چنانكه از خلال مباحث كتاب ، آشكار مي گردد.
اما ((اجتهاد)) چيست ؟ علماي اصول فقه ، پاسخهاي مختلفي داده اند كه مضمون غالب آنها يكي است . آنچه از كلمات آنها به نظر مي رسد اين است كه در اين خصوص ، دو اصطلاح دارند و يكي اخص از ديگري است :
((اجتهاد)) به مفهوم عام خود، در نظر آمدي (24) به كار بردن تمام كوشش در جستجوي ظنّ به چيزي از احكام شرعي است ؛ به طوري كه جوينده احساس كند از نيل به زايد بر آن عاجز است ))(25) .
جمعي از علماي اصول ، اين تعريف را برگزيده اند، با اين فرق كه در عبارت آن اصلاحي به عمل آورده و برخي از الفاظ آن را تغيير داده اند؛ مثلاً ((دهلوي )) مي گويد: ((اجتهاد، به كار بستن تمام كوشش براي ادراك احكام فرعي شرعي از ادله تفصيلي آنهاست ، كه كليات آن به چهار قسم بازگشت مي كند: كتاب ، سنّت ، اجماع و قياس ))(26) .
((محمد خضري )) (از متأ خرين ) آن را بدين گونه تعريف نموده است : ((اجتهاد به معناي به كار بستن فقيه ، تمام كوشش خود را در طلب علم به احكام شرعي است ))، سپس مي گويد: ((اجتهاد كامل اين است كه مجتهد در طلب خود چندان كوشش به عمل آورد كه خود را از جستجوي بيشتر عاجز بداند))(27) .
تمام اين تعريفها و نظاير آن ، اگر منظور تحديد منطقي مفهوم اجتهاد باشد، مانعي از اخذ هر يك از آنها نيست .
شايد نزديكترين تعريف اجتهاد از نظر فن منطق اين باشد كه گفته اند: ((اجتهاد، ملكه اي ا ست كه مجتهد به وسيله آن قادر است صغريات را با كبريات ، براي نتيجه گرفتن حكم شرعي ، به هم ضمّ كند. يا به معناي ((وظيفه عملي شرعي يا عقلي است )). اين تعريف ، ايرادهاي ساير تعاريف را نيز جبران مي كند.
به هر تقدير كه باشد، مفهوم اجتهاد، به معناي عام ، روشن است ، هر چند بعضي از تعريفها براي اداي آن قاصر باشد.
اجتهاد به مفهوم خاص خود، در نظر شافعي ، مرادف با قياس است . وي مي گويد: ((قياس چيست ؟ آيا همان اجتهاد است ، يا قياس و اجتهاد دو چيز است ؟ مي گويم هر دو اسامي يك معنا هستند))(28) .
گاهي اجتهاد را مرادف با استحسان ، رأ ي ، استنباط و قياس قرار داده و همه را اسامي واحدي مي دانند.
مصطفي عبدالرزاق ، مي گويد: ((رأ ي ، كه از آن سخن مي گوييم عبارت است از اعتماد بر فكر در استنباط احكام شرعي . منظور ما از اجتهاد و قياس نيز همين است . و اين معنا هم با استحسان و استنباط مرادف مي باشد))(29) .
اشخاص متتبّع مي دانند كه اين سخن ، خارج از مقتضيات فن و اصطلاحات فني است . شايد منشأ آن اختلاط بعضي از مفاهيم عام با مصاديق خود باشد، كه براي اين محقّق بزرگ روي داده است .
آنچه از تتبّع كلمات علماي اصول ، در اين خصوص به نظر مي رسد اين است كه : اجتهاد، به مفهوم خاص خود، مرادف با ((رأ ي )) در نزد آنهاست . قياس ، استحسان ، مصالح مرسله و نظاير آن هم ، از قبيل مصاديق اين مفهوم است .
از مقابله وتركيب ((نص و اجتهاد)) در نامگذاري كتاب استفاده مي كنيم كه مؤ لف بزرگوار در اينجا از اجتهاد، مفهوم خاص آن را اراده كرده است كه عبارت باشد از: ((به كار بستن رأ ي در به دست آوردن حكم شرعي ، بدون اينكه نصي بر خلاف آن وجود داشته باشد)).
ادلّه اي كه در قسمتي از تعاريف اجتهاد به مفهوم عام خود تكرار شد و ((دهلوي )) در تعريف سابق خود كليات احكام را به آن ارجاع مي داد - چنانكه ذكر شد - چهار نوع مي باشد كه مسلمانان سه قسم آن را به اتفاق معتبر مي دانند؛ يعني : كتاب و سنّت و اجماع . فقهاي مسلمين از طايفه شيعه اماميه ((عقل )) را نيز ضميمه كرده اند. در مقابل آنها اهل سنّت ((قياس )) را به سه قسم مزبور افزوده اند. بعضي از آنها، استحسان و مصالح مرسله را نيز به آن ملحق كرده اند.
نظر به اهميت بحث پيرامون اين ادلّه و مقدم داشتن بعضي بر برخي ديگر و ارتباط زياد آن به مباحث اين كتاب - كه من افتخار نوشتن مقدمه آن را يافته ام - شمه اي در حدود احتياج در اين خصوص مي آوريم :
منظور از كتاب ، قرآن مجيد است كه خداوند بر پيغمبر خود -صلّي اللّه عليه وآله - نازل فرموده و پيغمبر در زمان خويش به امت ابلاغ كرده و مسلمانان تاكنون بدون زياده و نقصان ، آن را حفظ كرده اند.
آيات قرآن ، پيرامون احكام شرعي اعم از آنچه در عبادات يا موارد معاملات وارد شده ، مانند قوانين فردي يا احكام مدني يا جنايي يا جزايي و غيره در حدود پانصد آيه ، كمي بيشتر يا اندكي كمتر است .
اين آيات به اعتراف مذاهب اسلامي ، به عنوان مصادر اوليه احكام شرعي شناخته شده است . گروهي از فقهاي بزرگ ، اين آيات را با نحوه ارتباط آنها با احكام فقهي ، طي ابوابي در تأ ليفات مستقلي جمع آوري كرده اند؛ مانند فاضل مقداد سيوري (متوفاي 826 ه‍ ) مؤ لف ((كنزل العرفان في فقه القرآن )) شيخ احمدبن شيخ اسماعيل بن شيخ عبدالنبي جزائري نجفي ، مؤ لف ((قلائد الدرر في بيان آيات الاحكام بالا ثر)) وغير اينان (30) .
از آنجا كه بعضي از اين آيات از لحاظ عام و خاص بودن يا اطلاق و تقييد يا اجمال و تفصيل ، ناسخ و منسوخ ، حاكم و محكوم و ساير شؤ ون ديگر احتياج ، به توضيح دارد، چنانكه اعمالي براي مكلّفين هست كه در اين آيات تشريع شده ، لذا نيازي به مصدر دومي پيدا مي كنيم كه عبارت از ((سنّت )) باشد و منظور از آن ، گفتار معصوم يا فعل يا تقرير اوست (31) .
اين هم از نظري بخاطر تكميل تشريح و از نظر ديگر به منظور توضيح نصوص قرآن است كه نيازمند به روشن ساختن مي باشد. بنابراين ((سنت )) مكمل ((كتاب ))، يعني قرآن مجيد است ، بلكه در حقيقت كتاب و سنّت از حيث انتساب به قانونگذار اول - كه هر چه گفته است وحي آسماني است - يكي مي باشد.
مسلمانان همگي اتفاق بر حجّيت سنّت نموده اند. عبدالوهاب خلاف مي گويد: مسلمانان اتفاق دارند كه قول يا فعل يا تقريري كه به منظور تشريع و پيروي كردن باشد و با سند صحيح مفيد قطع يا ظنّ راجح رسيده است ، براي عموم مسلمانان حجّت است . و مصدر تشريع اسلامي مي باشد كه مسلمانان احكام شرعي و افعال مكلّفين را از آن استنباط مي نمايند. به اين معنا كه احكام وارده در سنن با احكام وارده در كتاب (قرآن ) قانون واجب الاتباع است (32) .
((اجماع )) نيز به كتاب و سنّت مي پيوندد. يا بخاطر اينكه فقها آن را يكي از ادله بشمار آورده اند و مورد رد و قبول واقع مي شود، و يا به علت اين است كه به قول معصوم منتهي مي گردد. در هر صورت ((اجماع )) در نزد بسياري از محققين علماي ما يكي از مصادر معتبر است .
از آنجا كه ما مسلمان هستيم ، عقيده داريم داراي ديني آسماني مي باشيم كه تمام نيازمنديهاي ما را در تنظيم علايق ما روشن ساخته است ؛ خواه علايق و ارتباط با خدا باشد يا با خود يا يكديگر.
مي دانيم كه اين شريعت با سهولت و نرمشي كه خدا در آن به وديعت نهاده است ، با گذشت زمان پيش مي رود. به همين جهت نيز آخرين همه اديان محسوب مي گردد. و مادام كه چنين باشد ما را نمي رسد كه از نصوص تشريعي و احكام مسلّمه آن ، سرپيچي نموده و از پيش خود، در آنها اعمال رأ ي كنيم
اين معنا نيز نزد اكثر بزرگان علم اصول ، از قديم و جديد و سنّي و شيعي ، يكي از اصول مسلم بوده است .
استاد ((عبدالوهاب خلاّف )) در كتاب خويش ((مصادر تشريع اسلامي )) آنجا كه موارد اعمال رأ ي را تعيين مي كند، مي گويد: واقعه اي را كه نص ‍ قطعي از حيث دلالت و ورود دلالت بر حكم آن دارد و مي رساند كه عقل ، جز حكم معيّن آن را نمي تواند درك كند، نمي توان در آن اجتهاد كرد، بلكه واجب است از همان حكم نصّي كه در آن باره رسيده است ، پيروي نمود. ازين رو درباره وجوب اقامه نماز يا طبقات ورّاثي كه ارث مي برند، اجتهاد، مورد ندارد. به همين جهت در ميان اصوليان مشهور است كه مي گويند: ((در موردي كه نص قطعي صريح وجود دارد، نمي توان اجتهاد كرد)).
ولي در واقعه اي كه نصّي ظنّي الدلاله ، دلالت بر حكم آن دارد، به اين معنا كه احتمال دارد نص ، دلالت بر دو حكم يا بيشتر كند و عقل هم قادر است دو حكم يا بيشتر آن را درك كند، جاي اجتهاد هست ، ولي اجتهادي در حدود فهم مراد از نص و ترجيح يكي از دو معنا يا معاني آن .
مجتهد هم بايد كوشش خود را با اجتهاد در اين ترجيح ، به وسيله اصول لغوي و تشريعي و آنچه اجتهادش براي عمل كردن به آن رسيده است ، به عمل آورد؛ مثلاً گفتار خداوند در آيه وضو ((وَامْسَحُوا بِرُؤ سِكُم ))(33) احتمال دارد ((باء)) براي الصاق و واجب باشد كه همه سر را مسح كند، يا اينكه ((باء)) براي تبعيض و ميزان وجوب مسح بعضي از سر باشد.
تا آنجا كه مي گويد: موردي كه نصّي دلالت بر حكم آن ندارد و اجماعي هم منعقد بر حكم آن نشده ، جاي اجتهاد به رأ ي است (34) .
بعضي از احكامي كه در اسلام تشريع شده ممكن است از راه علم به آن رسيد، خواه به توسط عقل باشد: مانند ملازمات عقليه ، يا به وسيله نقل ، مانند خبر متواتر، يا اين كه محفوف به قرائن باشد، ولي بعضي هم ((علم )) در آن راه ندارد و راه آن منحصر به ((ظنّ)) است . ظن هم از طرقي است كه به طور كامل كشف از واقع نمي كند تا اعتماد بر آن صحيح باشد.
شارع مقدس هم به طور مطلق عمل به ظنّ را نكوهش كرده است . چنانكه در آيه ((اِنْ يتّبعون الا الظّنّ وَ اِنّ الظّنّ لايُغني مِنَ الحَقّ شَيْئاً))(35) وآيه ((يا ايّها الّذينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثيراً مِنَ الظّنّ اِنّ بَعْضَ الظَنِّ اِثْمٌ))(36) وغيره تصريح شده است .
با اين وصف ، شارع مقدس ، با رخصت ، اجازه داده است كه به نوعي از ظن عمل شود و آن را از راه لطف به بندگانش و تسهيل امر آنان ، حجتي پايدار دانسته است ، مانند خبر واحد، اجماع و غير اين دو، از آنها كه دليل خاصي بر اعتبار آن رسيده است .
مؤ دّاي اين طرق مجعول را بايد اخذ كرد و در غير اين صورت ، بايد به آنچه شارع مقدس در اين مورد براي ((شاك )) قرار داده است ، توجه نمود، مانند دو قاعده حلّ و طهارت و اصول احرازيه امثال استصحاب . و با يأ س از برخورد به وظيفه اي كه از اين قواعد و اصول استفاده مي شود، اگر مورد داشته باشد بايد به اصول غير احرازي شرعي ملتجي شد. و در صورتي كه مورد نداشته باشد، بايد به اصول عقلي پناه برد كه منتهي به وظيفه اي مي شود كه مكلّف به آن پناه مي برد، مانند كسي كه مأ مون از عقاب است .
منظور از ((قياس )) - چنانكه معروف دواليبي نقل مي كند - ((الحاق امري به امر ديگري در حكم شرعي است به واسطه اتحادي كه در علت دارند))(37) . اين معنا اگر بواسطه تصريح علت در موضوع مورد قياس ‍ به كتاب و سنّت بازگشت كند؛ مثل اينكه بگويد: شراب به علت اسكار آن حرام است ، با عموم علت ، حكم ، سرايت به تمام مسكرات مي كند، هر چند شراب نباشد. يا اينكه علت ، مدلول لفظ باشد، ولو به مناسبت حكم وموضوع ، در اين صورت ، به اتفاق كلّيه مذاهب اسلامي ، بايد آن را اخذ كرد.
ولي چنانچه دست يافتن به علت آن ، بسختي انجام گيرد، شيعه آن را نمي پذيرد؛ زيرا ائمّه اهل بيت - عليهم السّلام - آن را مردود دانسته و از پيروي حكم شرعي مستفاد از طريق آن ، منع كرده اند. بعلاوه ادله اي را كه براي حجّيت آن ، مورد اعتماد قرار داده اند، از اثبات آن قاصر است .
آنچه درباره قياس گفته شد، درباره استحسان هم جاري است ؛ زيرا - چنانكه مي گويند - استحسان قياس خفي است و ادله اعتبار آن ، نارساتر از ادله قياس است .
اما ((مناسب مرسل ملايم )) به گفته متكلمين اصولي ، يا ((مصالح مرسله )) در نظر فرقه مالكي يا ((استصلاح )) به عقيده غزالي (38) راجع به معناي آن و ميزاني كه مي توان اخذ به آن كرد و تقديم آن بر ادله اوليه ، انظار فقها مختلف است .
استاد ((خلاّف )) آن را بدين گونه تعريف مي كند: ((مصلحتي است كه شارع ، حكمي براي اثبات آن تشريع نكرده است و هيچ دليل شرعي هم بر اعتبار يا الغاي آن ، دلالت ندارد))(39) .
با اين مفهوم ، شيعه اخذ به آن را جايز نمي داند تا چه رسد كه آن را بر ادلّه اوليه مقدم بدارد؛ چون شيعه ، اجماع دارد بر حرمت تشريع ، تشريع به اين معنا هم بدين گونه است كه مي گويند: ((داخل نمودن چيزي كه از شرع نرسيده در شرع مقدس )) سخن مناسب با اين تعريف ، يكي از آشكارترين مظاهر تشريع است .
تعجب از بعضي محققان سنّي است كه گفته اند: شيعه چنين تشريع را مورد پذيرش قرار داده و مقدم بر نصوص مي دانند.
مؤ لف بزرگوار در مجله ((العرفان )) و در همين كتاب (40) ، آن را به كلي بي اساس دانسته و نظر شيعه را در اين باره - چنانكه مي بايد - تشريح نموده است ...
در كتب اصول فقه شيعه و كتابهاي فقهي استدلالي اين طايفه ، ذخاير تشريعي بسياري هست كه از پرتو فتح باب اجتهاد، پديد آمده است . به طوري كه اگر آن را بر اصول خود عرضه دارند و از آن استفاده نمايند، بسياري از اصلاح طلبان كه مي خواهند قوانين جديد را جايگزين احكام اوليه نمايند و قوانين تازه اي را به نام ((مصالح مرسله )) كه مستند به اساس شرعي هم نيست ، به جاي آنها وضع كنند، بي نياز مي گرداند.
ما اميدواريم حقوقدانان ما كه به اين بحثها توجه دارند، ونيز بزرگان فقهاي اهل تسنّن كه به تقليد از پيشينيان خود، درهاي اجتهاد را به روي خود بسته ، و در اين مدت طولاني ، خود را از مهمترين ذخيره عقلي ، محروم كرده اند، از تجارب برادران شيعه خود، در اين راه استفاده نمايند.
خلاصه كلام اينكه : كتاب ، سنّت واجماع كه ملحق به آنهاست ، هر دو بالطبع بر بقيه ادلّه ، مانند قياس ، استحسان ، مصالح مرسله وغيره - كه عنوان ادله متعدد به خود گرفته اند - مقدم مي باشند.
بنابراين هيچ مجتهدي را نمي رسد كه با وجود نصّ معمول ، چيزي از اين قواعد يا اصول عقلي را بر خلاف آن ، مورد عمل قرار دهد.
از آنجا كه بحث ما در اين مقدمه ، متعرض اعمال ، فتاوي و احكامي است كه در صدر اسلام پديد آمده است ، دور از وقايع است كه پيش از بررسي روش آنها در اين مورد، نظريات خود را در تقديم رتبه دليلي بر دليل ديگر، ابراز بداريم .
بعضي از مورخان نقل مي كنند كه وقتي پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - معاذ ابن جبل را از جانب خود روانه يمن كرد، از وي پرسيد: هرگاه مسئله اي براي تو پيش آمد، درباره آن چگونه حكم مي كني ؟
معاذ گفت : بر آيات كتاب خدا قضاوت مي كنم .
پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: اگر در كتاب خدا حكم آن را نيافتي چه ؟
معاذ گفت : طبق سنّت رسول خدا - صلّي اللّه عليه وآله - عمل مي كنم .
حضرت فرمود: اگر در كتاب و سنّت چيزي نيافتي ، چه مي كني ؟
گفت : مطابق رأ ي خود اجتهاد مي كنم و منحرف هم نمي شوم (41) .
گفته شده كه پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - معاذ را متعاقب اين بيان ، مأ مور قضاوت در يمن نمود. و چنانكه در تتمه روايت هست ، او را مورد ستايش قرار داد و فرمود: ((خدا را حمد مي كنم كه فرستاده خود را مطابق رضاي پيغمبرش موفق داشت ))(42) .
در حديث ميمون بن مهران است كه : ((هرگاه دعوايي نزد ابوبكر مي آوردند، نگاه به كتاب خدا مي كرد، اگر حكمي در آن مي يافت ، مطابق آن قضاوت مي كرد، و چنانچه از دسترسي به حكم ، عاجز مي ماند، بيرون مي آمد و از مسلمانان مي پرسيد و مي گفت : فلان دعوا را نزد من آورده اند، آيا شما اطلاع داريد پيغمبر در اين مورد به نحوي حكم كرده باشد؟)).
گاهي مي شد كه عده اي نزد وي گِرد مي آمدند و همگي در آن خصوص ، احكامي از پيغمبر نقل مي كردند و ابوبكر مي گفت : خدا را شكر كه افرادي در ميان ما قرار داد كه علم پيغمبر را براي ما حفظ كنند!
و چنانچه از يافتن سنّت پيغمبر هم درمانده مي گشت ، بزرگان و برگزيدگان مسلمين را دعوت مي كرد و با آنها به مشورت مي پرداخت . و همين كه رأ ي آنها بر امري قرار مي گرفت ، مطابق آن حكم مي كرد(43) .
و از دستورهايي كه عمر به شريح قاضي داده است ، نظير اين سخن يا مضمون آن با زيادتي هست ؛ آنجا كه عمر به شريح دستور مي دهد كه : ((... بنابراين اگر موردي پيش آمد كه حكم آن در قرآن نبود و از سنّت پيغمبر هم خبري نرسيده بود، و هيچيك از اهل علم نيز قبل از تو درباره آن نظر نداده بود، يكي از دو كار را انتخاب كن : اگر خواستي با رأ ي خود اجتهاد كني و به علتي آن را مقدم بداري ، مقدم بدار، وگرنه آن را به تأ خير بينداز. و به نظر من اگر به تأ خير بيندازي براي تو بهتر است ))(44) .
و از عبداللّه مسعود روايت شده است كه گفت : اگر دعوايي به شما عرضه شد، بايد مطابق آنچه در كتاب خداست قضاوت كنيد و اگر در كتاب خدا حكمي نبود، به همان گونه كه پيامبر حكم كرده است قضاوت نماييد، و اگر موردي پيش آمد كه نه در كتاب خدا حكمي داشت و نه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - درباره آن قضاوت نموده بود ، مطابق نظر افراد شايسته امّت عمل كنيد ، و چنانچه موردي بود كه نه در كتاب خدا حكمي باشد و نه از پيغمبر چيزي رسيده بود و نه افراد شايسته نظري دادند، به رأ ي خود عمل كنيد و اگر عمل به رأ ي را ناخوش داشتيد، برخيزيد و شرم نكنيد(45) .
و نظاير اينها از احاديث وارده از صحابه فراوان است . و مي توانيد به موارد آنها در كتب اصول فقه مراجعه كنيد.
دكتر ((گلدزيهر)) (خاورشناس معروف ) درباره اخباري كه وجود رأ ي را در زمان پيغمبر و عمر ثابت مي كند، شك كرده است . از جمله اين اخبار، خبر پيغمبر با معاذبن جبل در اعزام وي به يمن و سفارش عمر به شريح قاضي و مكتوب او به ابو موسي اشعري است كه در آن بسياري از قوانين قضا و طرقي را كه در موارد عدم دسترسي به نص ، مي توان به وسيله آن قضاوت نمود، بيان كرده است . بويژه در اين مكتوب ، اصطلاح قياس - كه بعدها شناخته شد - هم آمده است (46) .
به نظر اين خاورشناس - كه به گفته محمد يوسف موسي ، در مطالعات اسلامي تحقيق زيادي به عمل آورده است - عمل به رأ ي در قرن اول اسلام پديد آمد، ولي رأ ي در اين مرحله بسيار پيچيده و خالي از توجيه ايجابي و دور از مذهب و طريقه مخصوص به آن بود. سپس در عصر بعدي ، حدّ معيني پيدا كرد و به صورت ثابتي در آمد و از آن موقع ، كلمه ((قياس )) را براي آن در نظر گرفتند(47) .
دكتر موسي ، ترديد ((گلدزيهر)) خاورشناس و همفكران او را به علت دوري آنها از فهم روح اسلام ، مردود دانسته و مي گويد: رواياتي كه ((ابن القيم )) ذكر كرده است براي رساندن اين معنا كافي است . ولي او سپس ‍ مي گويد: ((حقيقت اين است كه ((رأ ي )) در اين فترت از فترتهاي تاريخ فقه اسلامي ، قياسي كه بعدها در عصر فقهاي چهار مذهب مشهور شناخته شد، نيست )).
اما رأ يي كه بعضي از صحابه آن را استعمال مي كردند، اگر همين قياس ‍ نباشد، چندان هم از آن دور نيست . هر چند درباره ((علت حكم )) و روشهاي آن و ساير مباحثي كه مي بايد براي استعمال قياس آورده شود، از آنچه ما در عصر آن فقها شناخته ايم چيزي به ما نرسيده است (48) .
ارزش ترديد اين خاورشناس و رد آن هر چه باشد، آنچه ترديد ندارد و در بحث ما اهميت دارد اين است كه قسمتي از مضامين آن طبيعي است . و آن هم تعلّق به موقعيت صحابه در برابر حكم منصوص عليه در كتاب يا سنت و عدم تجويز اخذ به غير آن دارد. بويژه كه امثال اين آيات هم در مقابل آنها قرار داشته است : ((وَما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ ومانَهاكُم عَنْهُ فَانْتَهُوا))(49) .
با اين وصف ، بعضي از صحابه به طور طبيعي عمل كرده اند و ناچار آراء مخالفي اظهار مي داشتند. و اين هم يا به واسطه حالت نفساني مخصوص ‍ به آنها و يا به علت موقعيتي بود كه آنها را ناگزير از آن مي ساخت .
گاهي هم اتفاق مي افتاد كه بعضي از صحابه در مواردي كه نصّي نبود، خود را به آراء ديگري مأ نوس مي كردند و بدين گونه ، بذر ((اجماع )) به معناي مصطلح ميان متأ خّران را پاشيده و براي خود پديد آوردند. چنانكه به نظر من مي رسد، آنها اغلب در اين موارد پناه مي بردند به وظيفه شاك كه از رأ ي يا عقل گرفته مي شد، هر چند آن رأ ي و عقل ، به مفهوم امر آنها كه گلدزيهر و دكتر موسي گفته است ، نبود.
طبيعي بود كه صحابه پيش از فحص نص از كتاب يا سنّت ، در اين واقعه يا مورد عمومي تري ، ناگزير به اين وظيفه نمي شدند، بويژه كه به گفته ابن حزم اندلسي : ((مي دانيم كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - در مدينه بود، و اصحاب آن حضرت به واسطه كمي آذوقه وسختي معيشت در حجاز، در تلاش معاش بودند. پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فقط در حضور اصحاب حاضر ، فتوا مي داد و حكم صادر مي كرد. و تنها با نقل يك يا دو نفر از حاضران مجلس بود كه حجت بر غايبان ، تمام مي شد. و احكام اسلامي نيز آنها را فرا مي گرفت ))(50) .
و نيز ابن حزم مي گويد: ((به طور قطع مي دانيم كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - وقتي فتوا مي داد يا حكم صادر مي كرد، براي اين منظور، گروهي از مردم مدينه را گرد مي آورد. اين چيزي است كه ترديد ندارد. ولي پيغمبر اكتفا مي كرد به كساني كه در حضور او بودند و مي ديد كه آنچه به حاضران مي گويد، شامل غايبان هم مي شود. اين موضوعي است كه هر كس داراي حس سالم باشد، نمي تواند آن را انكار كند))(51) .
و نيز اگر به گفته ((ابن حزم )) حجت به وسيله حاضران ، بر غايبان قائم مي گردد و بالفعل هم قائم مي باشد، غايبان نمي بايد فحص از آن را ترك گويند، و به وظايف شاك رو آورند، تا از دسترسي به آن مأ يوس ‍ گردند.
بعضي از آن احاديث دلالت دارد كه سيره اصحاب به همين نحو جاري بوده است . از جمله در حديث ميمون بن مهران است كه : ((اگر حكمي در كتاب (قرآن ) نبود، و سنتي از پيغمبر در آن خصوص وجود داشت ، مطابق آن حكم شود، و چنانچه دسترسي به سنّت نبود،بايد بيرون برود واز مسلمانان سؤ ال كند)).
كتاب ((اجتهاد در مقابل نصّ)) مشتمل بر اعمال واحكام و فتاوايي است كه از بعضي بزرگان صحابه در زمان حيات رسول اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - وبعد از آن حضرت ، صادر شده و با هيچ يك از اين مباني - با اختلافي كه دارند - هماهنگ نيست .
بعضي از آنها صريحاً مخالف نصوص كتاب و سنّت است كه در موضوع آنها رسيده است . آن هم با علم به مخالفت كه اگر حمل به صحت و عذر صاحبان آنها نبود، به معارضه نزديكتر بود تا به اجتهاد.
بعضي ديگر نيز صريحاً مخالف با نصوص است ، با اين فرق كه صاحبان آن جاهل به نصوص و ارجاع حكم به آن ، بعد از آگاهي بودند.
اين قسم مخالفت با نص ، اگر بر وفق قواعد مقرر نزد آنها بوده ، عادتاً نمي بايد مؤ اخذه اي داشته باشد، به اين معنا كه صاحب آن ، كوشش خود را در فحص از دليل اولي به عمل آورده است ، ولي از دسترسي به آن مأ يوس شده و پس از يأ س ، فتوا داده يا حكم نموده است .
و به اين علت كه اين فتاوا، اعمال و احكام به واسطه عدم اقدام اصحاب آن به فحص يا كوتاهي آنها از بررسي كامل در اطراف آن بر اين اسلوب ، جاري نبوده است ، بويژه كه آگاهان به آنها نزديك بودند. و اگر جاي فحص و سؤ ال بود مي بايد سؤ ال نمايند، صاحبان آنها عادتاً بايد مؤ اخذه شوند؛ چون به خاطر وجود اشخاص مطلع ، حجت بر آنها قائم بود. و چنانكه در سابق از ابن حزم نقل كرديم ، حجت هنگام صدور نص ‍ در واقعه ، بخاطر كساني كه در محضر پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - بودند، بر غايب قائم مي گرديد، بعلاوه مخالفت اين فتاوا، احكام و اعمال با آنچه خود آنها در امثال اين وقايع معمول داشتند.
قسم سوم آن ، اجتهاد در مدلول نص و انتخاب روشي است كه مخالف مقتضاي ظاهر آن است . و عكس مفهومي است كه معاصران آنها فهميده اند. اين نوع اجتهاد، در حقيقت بازگشت به الغاي نص مي كند، هنگامي كه حجيت ظهور، در اين قبيل مباحث ، حاكم باشد.
اين معناي همان ((اجتهاد در مقابل نص )) است كه مؤ لف آن را عنوان اين كتاب قرار داده است ؛ زيرا همگي بازگشت به اجتهادات و اعمال رأ يهايي مي كند كه به طور قطع و واقع ، نصوص بر خلاف آن قائم است .
بعضي از فصول تاريخي كتاب ، با اين اجتهادها در مقابل نص وفتواها، بستگي كامل دارد و به عنوان ((فصل )) از بحثهاي اصلي كتاب ، مشخص ‍ گشته است (52) .
يك نگاه اجمالي به هر يك از مسائل مهم كتاب ، ميزان رنج و كوشش ‍ مؤ لف بزرگوار را در تتبّع و استخراج اين مسائل از مظان آنها در كتب تاريخ و حديث و دقت نظر و فكر عميق و قدرت علمي معظم له را كاملاً جلوه گر مي سازد، به طوري كه در كمتر كسي از محقّقان مشابه ، سراغ داريم .
اسلوب كتاب نيز همان روش مخصوص مؤ لف عاليقدر در كليه مؤ لفاتش ‍ مي باشد كه اصالت و رسايي و كوتاهي عبارت با معاني بلند در كمال ايجاز واختصار در آن مي درخشد.
كافي است كه در تعريف اين بحثها از نظر عمومي بگوييم كه : اين كتاب پر ارج ، بهترين معرف قدرت روح بزرگ انساني در مبارزه با عامل زمان ، با همه طول مدت آن است ؛ زيرا مؤ لف بزرگوار، اين كتاب را در زماني تأ ليف نموده است كه 85 سال از عمر گرانبهاي خود را به خواست خداوند، پشت سر مي گذارد و خلاصه تجارب بيش از نيم قرن خود را در بحث و تنقيب و تحقيق ، در آن به وديعت گذارده است .
كتاب ((اجتهاد در مقابل نص )) آخرين اثر گرانبهايي است كه از قلم شريف وي تراوش نموده است .
آقاي حكيم بحث خود را پس از اين ، در نُه صفحه ديگر درباره شخصيت والاي مؤ لف فقيد و آثار فكري وعملي و انديشه هاي سياسي ، ديني و اصلاحي او ادامه داده است . در اينجا به مختصري از آنها اكتفا مي كنيم :
((سخن از شخصيت والاي مؤ لف بزرگوار به بيش از نيم قرن قبل بازگشت مي كند. او در نجف اشرف تحصيل كرد، و از چهره هاي درخشان فضلاي آن مركز بزرگ علمي بود كه در آن گذشته از علوم عربيت ، فقه ، اصول ، فلسفه ، شعر و ادب هم تدريس مي شده است .
سيد بزرگوار در زمان جواني در لبنان (وطن خود) با استعمار فرانسوي كه لبنان و سوريه را در اشغال داشت به مبارزه برخاست . و در اين راه دچار مصائب زيادي شد. از جمله اين كه حدود بيست كتاب از تأ ليفاتش را فرانسويان طعمه خويش ساختند. او از لبنان تبعيد شد و سالها در تبعيد بسر مي برد.
پس از بازگشت به وطن ، اقدام به تأ سيس مؤ سسات عام المنفعه براي شيعيان جنوب لبنان كرد. همين كار را در زمان وي مرحوم آقا سيد محسن جبل عاملي در سوريه انجام داد.
مؤ لف در شهر ((صور)) ((مدرسه جعفريه )) را تأ سيس كرد و در كنار برنامه هاي درسي جديد، دروس ديني را هم قرار داد. و سرپرستي آن را به پسرش ((سيد جعفر شرف الدين )) واگذار نمود تا اهداف ديني او را در آن مدرسه تحقق بخشد.
او در نظر داشت در آن مدرسه بخشي را هم به آماده سازي طلاّب علوم ديني اختصاص دهد كه در آينده آنها را براي تكميل معلومات خود تا سر حد اجتهاد روانه نجف اشرف كند.
از آثار فكري و قلمي او بايد از ((الفصول المهمه ))، ((المراجعات ))، ((كلمة حول الرؤ يه ))، الي المجمع العلمي )) و ((اجوبة موسي جار اللّه )) ياد كنيم كه همگي در پيرامون مسائل كلامي به طرزي نوين بحث مي كند . بهترين آنها كتاب ((المراجعات )) است كه مسائل كلامي و عقيدتي شيعي و سنّي ميان او و شيخ وقت الازهر مصر مبادله شده و او عاليترين مسائل را با بهترين عبارات مطرح ساخته است .
علاّمه فقيد در فقه نيز مسائل و مباحثي را به منظور ارائه نظرات ژرف فقهاي شيعه ، تدوين نموده كه مي توان آنها را در كتابش ((مسائل فقهيه خلافيه )) ديد. من در ديدارم از وي در لبنان پيشنهاد كردم كاش اين مباحث را بيشتر و مفصل تر دنبال مي كرد؛ زيرا عصر و زمان ما نياز مبرمي به آن دارد.
آن بزرگوار در پاسخ ، مژده داد كه اقدام به تأ ليف كتابي نموده مشتمل بر تاريخ مسائل مورد اختلاف فريقين در فقه و كلام از صدر اسلام تا زمان تشكل مذاهب اسلامي در اواسط عصر عباسي . او نامش را ((اجتهاد در مقابل نص )) گذارده است .
وقتي به نجف اشرف باز گشتم ، قسمتهايي از آن را براي ((مجمع علمي منتدي النشر)) مي فرستاد تا مورد استفاده دانشجويان قرار گيرد، ولي تا از ايشان خواستيم كتاب را به صورت كامل براي ما بفرستد. و چون كتاب رسيد توفيق انتشار آن را بدين گونه كه مي بينيد يافتيم . اميدواريم در آينده نيز توفيق نشر اين قبيل كتابها را داشته باشيم .

نجف اشرف :محمّد تقي حكيم
---------------------------
2 - عمر با سفارش ابوبكر خليفه مي شود!

دومين موردي كه ابوبكر و پيروانش ، در مقابل نصّ صريح ، اجتهاد كردند، هنگامي بود كه وفات ابوبكر فرا رسيد و سفارش نمود كه بعد از او عمر خليفه باشد!!
اميرالمؤ منين - عليه السّلام - در نهج البلاغه مي فرمايد: ((در حالي كه او در زمان حياتش ، خلافت را اقاله مي كرد (و به زبان ، خود را از خلافت كنار مي كشيد و مي گفت مرا رها كنيد كه با وجود علي ، من كسي نيستم )، پس از مرگش ، اين منصب را براي ديگري (عمر) تهيّه مي ديد و آن را مانند دو پستان شتر، ميان خود تقسيم نمودند))(80) .
عجب ! عجب ! مردي چيزي را از مالك آن به زور مي گيرد و آن را به هر كس كه خواست تفويض مي كند، بدون اينكه از كيفر فردا وحساب وعتاب سراي ديگر، واهمه داشته باشد!!
گويي او فراموش كرده بود ، يا خود را به فراموشي مي زد كه پيغمبر ، خلافت بعد از خود را به علي - عليه السّلام - و پس از او به امامان اولاد او واگذار نمود. و آنها يكي از دو چيز سنگيني هستند كه هر كس به آنها چنگ زند گمراه نمي شود و كسي كه در امر دين ، به روش آنها گام بر ندارد، به حق رهنمون نمي گردد.
اهل بيتي كه در كفّه ترازو، هموزن قرآن هستند و تا روز قيامت كه بر حوض كوثر بر پيغمبر وارد شوند، از هم جدا نمي گردند.
خانداني كه همانند كشتي نوح هستند كه هر كس در آن نشست نجات يافت و كسي كه از آن روي برتافت ، غرق گرديد.
و همچون باب حطّه بني اسرائيل مي باشند(81) كه هر كس قدم در آن گذاشت ، آمرزيده شد. و امان اهل زمين از عذاب الهي هستند. و باعث مصون ماندن امت از اختلاف در دين مي گردند. و هرگاه قبيله اي با آنها به مخالفت برخيزد، كارش به اختلاف مي كشد وبه صورت حزب شيطان درمي آيد...
و ساير نصوص صريحي كه شايستگي ائمّه طاهرين - عليهم السّلام - را براي خلافت بعد از پيغمبر، بر تمامي مردم ، ثابت مي كند. ما در كتاب ((المراجعات )) قسمتي از آنها را آورده ايم (82) . به آنجا مراجعه كنيد(83) .
---------------------------
6 - اسقاط ((سهم ذي القربي ))

نصّ قرآن در مورد سهم ذي القربي اين آيه شريفه است كه مي فرمايد: ((وَاعْلَمُوا اَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَاَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبي وَالْيَتامي وَالْمَساكينِ وَابْنِ السَّبيلِ اِنْ كُنْتُمْ امَنْتُمْ بِاللّهِ وَ ما اَ نْزَلْنا عَلي عَبْدِنا يَوْمَ الْفُرْقانِ يَوْمَ الْتَقَي الْجَمْعانِ وَاللّهُ عَلي كُلِّ شَي ءٍ قَدير))(112) ؛
يعني : ((بدانيد كه هر چه به دست آوريد ، خمس آن مال خدا و پيغمبر و خويشان او و يتيمان و تنگدستان و در راه ماندگان است ، اگر به خدا و آنچه در روز فيصله كار، روز تلاقي دو گروه بر بنده خود، نازل كرديم ، ايمان آورده باشيد، بدانيد كه خدا بر همه چيز قادر است )).
نزد عرب ((غنم ))، ((غنيمت )) و ((مغنم )) حقيقت در هر چيزي است كه انسان از آن استفاده كند. كتب لغت نيز در اين معنا صريح مي باشند. بنابراين معنا ندارد كه ((غنيمت )) را خاص دارالحرب و غنايم جنگي بدانيم .
((من شي ء)) نيز بيان ((ما))ي موصول در (ماغنمتم ) است . بنابراين معناي آيه چنين است : ((هر چيزي كه استفاده كرديد، خواه زياد و خواه اندك ، حتّي اگر ريسماني باشد، خمس آن از آن خدا و پيغمبر وخويشان پيامبر... است )).
بخاري و مسلم در صحيح خود از ابن عبّاس روايت كرده اند كه نبي اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - به هيأ تي كه از ((عبدالقيس )) آمده بودند و دستور داد به خداي يگانه ايمان بياورند و فرمود:
((آيا مي دانيد ايمان به خداي يگانه چيست ؟ گفتند: خدا وپيغمبرش بهتر مي دانند. پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: ايمان ، گواهي به يگانگي خدا و رسالت محمّد و اقامه نماز و دادن زكات و روزه ماه رمضان و خمس آنچه را به دست مي آوريد، است ))(113) .
معناي جمله شرطيه ((ان كنتم آمنتم باللّه )) اين است كه خمس ، حقّ شرعي صاحبان آن است كه در آيه ذكر شده و واجب است به مصرف آنها برسد. پس طمع خود را از آن قطع كنيد، و آن را به صاحبانش تسليم نماييد، اگر به خدا ايمان داريد. چنانكه در آيه ملاحظه مي شود، براي اداي خمس ‍ تأ كيد و نسبت به تارك آن ، اخطار شده است .
تمام مسلماناني كه رو به قبله مي ايستند، اتفاق دارند كه سهمي از خمس ‍ به پيغمبر خدا - صلّي اللّه عليه وآله - اختصاص داشته و سهم ديگري نيز به خويشان آن حضرت تعلّق مي گرفته است . وتا پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - در قيد حيات بود، اين معنا جريان داشت .
ولي بعد از آنكه ابوبكر روي كار آمد ، آيه خمس را تأ ويل كرد و سهم پيغمبر و خويشان او را با مرگ آن حضرت اسقاط نمود. و از اداي آن به بني هاشم امتناع ورزيد. و آنها را در رديف ساير يتيمان ، مسكينان و در راه ماندگان - كه در آيه شريفه - آمده است - قرار داد. (چنانكه زمخشري و ساير علماي عامّه ذكر كرده اند).
زمخشري در تفسير (( كشّاف )) پيرامون بحث از آيه خمس ، مي نويسد: ((از ابن عبّاس روايت شده كه گفت : خمس ، شش سهم است : براي خدا و پيغمبر دو سهم و يك سهم نيز به خويشان حضرت ، تا خود وي زنده بود تعلّق مي گرفت ، ولي ابوبكر آن را در سه طبقه تثبيت كرد: (يتيمان ، مسكينان و در راه ماندگان ). از عمر و خلفاي بعد از وي هم روايت شده است كه گفت : ابوبكر بني هاشم را از خمس ممنوع ساخت ...)).
بخاري و مسلم در صحيح خود، با سند از عايشه روايت كرده اند كه فاطمه زهرا - عليها السّلام - از ابوبكر خواست تا ارث پيغمبر خدا - صلّي اللّه عليه وآله - را از آنچه خداوند در مدينه و ((فدك )) به وي بخشيده ، و آنچه از خمس ((خيبر)) باقي مانده بود، به وي تسليم كند، ولي ابوبكر امتناع ورزيد و از آنها چيزي به فاطمه - عليها السّلام - نداد.
حضرت فاطمه - عليهاالسّلام - در اين باره به ابوبكر اعتراض كرد، ولي او اعتنا نكرد. فاطمه - عليها السّلام - هم از او رنجيد و تا زنده بود با ابوبكر سخن نگفت . فاطمه - عليها السّلام - شش ماه بعد از پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله -، زنده بود، و چون وفات يافت ، شوهرش علي - عليه السّلام - شبانه او را بخاك سپرد و به ابوبكر خبر نداد، و خود بر او نماز گزارد...(114)
در صحيح مسلم از يزيدبن هرمز روايت شده كه گفت : ((نجدة بن عامر حروري خارجي ، نامه اي به عبداللّه بن عبّاس نوشت . سپس يزيدبن هرمز گفت : موقعي كه ابن عبّاس نامه را مي خواند و پاسخ آن را مي نوشت ، من نزد وي بودم . ابن عبّاس نوشت : از من راجع به سهم ذي القربي (خويشان پيامبر) كه خداوند از آنها نام برده است ، سؤ ال نموده اي كه ايشان ، چه كساني هستند؟ ما هميشه مي دانستيم كه خويشان پيامبر ما هستيم ، ولي قوم ما آن را از ما دريغ داشتند))(115) .
همين حديث را احمد حنبل ؛ امام اهل حديث سنّي ها از ابن عبّاس ‍ آورده است (116) .
بسياري ديگر از صاحبان مسندها نيز آن را به طرقي - كه همگي صحيح است - نقل كرده اند. مذهب اهل بيت نيز همين است كه از ائمّه طاهرين - عليهم السّلام - با تواتر روايت شده است .
با اين وصف ، بسياري از امامان اهل تسنّن از رأ ي خليفه اوّل و دوّم پيروي نموده و براي ذي القربي و خويشان پيامبر، از خمسي كه مخصوص آنهاست ، بهره اي قرار نداده اند.
مالك بن انس ، تمام خمس را به نظر پيشواي مسلمين واگذار كرده است تا هر طور كه مي خواهد در مصالح مسلمين صرف كند. و خويشان پيامبر، يتيمان ، مستمندان و در راه ماندگان ، در آن مطلقاً حقّي ندارند!
ابوحنيفه و اصحاب او، سهم پيغمبر و خويشان او را، بعد از رحلت حضرت ، ساقط نموده و به طور متساوي ميان سه طبقه ديگر؛ يتيمان ، مستمندان و در راه ماندگان تقسيم كرده اند، بدون اينكه در اين سه طبقه ، ميان بني هاشم و غير ايشان فرق بگذارند.
شافعي ، خمس را پنج سهم دانسته : يك سهم آن مال پيغمبر است كه در همان مواردي كه خود در مصالح مسلمين صرف مي كرد، مانند تجهيزات جنگي ، خريد اسلحه ، اسب و چهار پايان ديگر وغيره ، و سهمي ديگر براي خويشان پيامبر از اولاد هاشم و عبدالمطلب به استثناي اولاد عبدالشّمس و نوفل ، به پسران دو سهم و به دختران يك سهم تعلّق مي گيرد. سه سهم ديگر نيز مطلقاً براي سه صنف ديگر: يتيمان ، مسكينان و در راه ماندگان است .
ولي ما ((شيعه اماميّه )) خمس را به شش سهم تقسيم مي كنيم (117) ؛ براي خدا و پيغمبر، دو سهم ؛ اين دو سهم و سهم سوم (سهم خويشان پيامبر) متعلّق است به امامي كه جانشين پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - مي باشد. سه سهم ديگر نيز اختصاص به يتيمان ، مستمندان و در راه ماندگان از فرزندان پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - دارد. و در اين خصوص ، ديگران با ايشان شريك نيستند؛ زيرا خداوند متعال ، صدقات و زكات را بر آنها حرام كرده و در عوض خمس را به آنها داده است . اين معنا را طبري نيز در تفسيرش از امام علي بن حسين و فرزندش حضرت باقر - عليهما السّلام - روايت كرده است .
تذكار :
فقهاي ما - رضي اللّه عنهم - اجماع دارند كه خمس ، در هر چيزي كه انسان از راه كسب و منافع تجارت ، حرفه و زراعت ، لبنيات ، خرما، انگور وامثال آن استفاده مي كند، واجب است . و همچنين خمس ، به گنجها، معادن و آنچه از راه غواصّي و غير اينها از چيزهايي كه در كتب فقهي و حديثي ما ذكر شده است ، تعلّق مي گيرد.
استدلال بر اين معنا به وسيله خود آيه شريفه است كه مي فرمايد: ((وَاعْلَمُوا اَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَي ءٍ)) زيرا هر يك از مواد مشتق شده آن ((غنم ))، ((غنيمت )) و ((مغنِّم )) حقيقت است در آنچه انسان از آن استفاده مي كند. كتب لغت نيز در اين معنا صريح مي باشند.
تفصيل بيشتر را به كتاب خمس در منابع فقهي شيعه ، محوّل مي كنيم . در اينجا موضوع بحث ، تنها اجتهاد ابوبكر در اسقاط سهم ((ذي القربي )) در مقابل نصّ صريح آيه شريفه بود.
---------------------------
7 - پيغمبران هم از خود ارث مي گذارند

برهان بر ارث گذاردن پيامبران ، معناي عام اين آيه شريفه است كه مي فرمايد: ((لِلرّجالِ نَصيبٌ مِمّا تَرَكَ الْوالِدانِ وَالاْ قْرَبُونَ وَ لِلنِّساءِ نَصيبٌ مِمّا تَرَكَ الْوالِدانِ وَالاْ قْرَبُونَ مِمّا قَلَّ مِنْهُ اَوْ كَثُرَ نَصيباً مَفْرُوضاً))(118) ؛
يعني : ((براي مردان از آنچه پدر و مادر و خويشان ، گذاشته اند بهره اي هست ، براي زنان نيز از آنچه پدران و مادران و خويشان گذاشته اند - كم يا زياد - بهره اي مقرر شده است )).
و آيه شريفه : ((يُوصيكُمُ اللّهُ في اَوْلادِكُمْ لِلذّكْرِ مِثْلُ حَظِّ الاْ نْثَيَيْنِ))(119) ؛
يعني : ((خداوند شما را درباره فرزندانتان سفارش مي كند ، براي پسران مانند بهره دو دختر مقرر شده است )). تا آخر آيات ارث .
تمام اين آيات شريفه به معناي عام ، شامل پيغمبر و پايين تر از آن حضرت از ساير ا فراد بشر نيز مي شود . نظير آيه صوم كه خداوند مي فرمايد: ((كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصّيامُ كَما كُتِبَ عَلَي الَّذينَ مِنْ قَبْلِكُمْ))(120) ؛
يعني : ((روزه بر شما نوشته شده (و واجب است ) چنانكه بر آنها كه پيش ‍ از شما بودند نيز نوشته شد (و واجب بود)).
و ادامه آيه چنين است : ((فَمَنْ كانَ مَريضاً اَوْ عَلي سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِنْ ايّامٍ اُخَرَ))(121) ؛
يعني : (( هر كس كه در ماه رمضان بيمار شود يا مسافر بود ، مدتي را كه نتوانسته روزه بگيرد ، در ايّام ديگري بعد از ماه رمضان آنها را قضا كند)).
و مانند اين آيه شريفه است : ((حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةَ))(122) ؛ يعني : ((كه خداوند خوردن مردار وخون وگوشت خوك وغيره را بر همه كس حرام نموده است )).
و ساير آيات احكام شرعي كه ميان پيغمبر و هر فرد مكلّفي از افراد بشر مشترك است ، بدون اينكه ميان پيغمبر و آنها فرقي باشد. ولي اين فرق را دارد كه در اين آيات ، خطاب متوجّه پيغمبر است تا نخست او عمل كند و بعد به ديگران ابلاغ نمايد. از اين نظر، پيغمبر از نظر التزام به حكم شرع ، مقدّم بر ديگران مي باشد.
و ديگر از آياتي كه به طور عام شامل پيغمبر نيز مي شود اين آيه شريفه است كه مي فرمايد: ((وَاُولُوا الاْ رْحامِ بَعْضُهُمْ اَوْلي بِبَعْضٍ في كِتابِ اللّهِ))(123) ، يعني : ((در كتاب خدا خويشاوندان ، بعضي نسبت به بعض ديگر سزاوارترند)).
خداوند در اين آيه حقّ ارث را (قبل از همه ، براي نزديكترين خويشان متوفّا قرار داده است . ارث بردن قبل از اعلام آن توسط پيك وحي به پيغمبر، جزء حقوق ولايت در دين بود، امّا بعد كه خداوند، اسلام و مسلمانان را بزرگ داشت ، با آيه شريفه فوق ، حكم كساني را كه قبلاً در ارث حقّي داشتند نسخ كرد و حقّ ارث را منحصر به خويشان نزديك متوفّا دانست .البته با رعايت مراتب قرابت آنها نسبت به موروث ؛ اعم از اينكه موروث ، پيغمبر يا ديگري باشد. و خواه وارث ، از فاميل موروث باشد يا از فرائض يا غير اينان به ملاحظه ظاهر آيه شريفه (124) .
و از جمله اين آيه است كه خداوند از داستان زكرياي پيغمبر نقل مي كند كه : ((اِذْ نادي رَبَّهُ نِداءً خَفيّاً قالَ رَبِّ اِنّي وَهَنَ الْعَظْمُ مِنّي ... وَ اِنّي خِفْتُ الْمَوالِيَ مِنْ وَرائي وَ كانَتِ امْرَاءَتي عاقِراً فَهَبْ لي مِنْ لَدُنْكَ وَليّاً يَرِثُني وَ يَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ وَاجْعَلْهُ رَبِّ رَضيّاً))(125) ،
يعني : ((زكريّا خدايش را پنهاني خواند و گفت : پروردگارا ! استخوانم سست شده ... من بعد از خود از وارثانم بيم دارم و زنم نازاست . به من فرزندي موهبت كن كه از من و خاندان يعقوب ، ارث ببرد و خدايا او را پسنديده گردان )).
حضرت زهرا - عليها السّلام - و امامان از فرزندان او به اين آيه استدلال كرده اند كه پيغمبران اموال را به ارث مي برند، و ارثي كه در اين آيه ذكر شده است ((مال )) است نه علم و نبوّت .
دوستان خاندان پيامبر؛ يعني عموم بزرگان علماي شيعه نيز در اين خصوص از حضرت زهرا - عليها السّلام - دخت والاگهر پيامبر وامامان از فرزندان آن حضرت پيروي نموده و گفته اند: لفظ ((ارث )) در لغت و شريعت اطلاق نمي شود مگر بر آنچه از موروث به وارث منتقل مي گردد؛ مانند اموال و دارايي ، و در غير مال ، جز به طريق مجاز و توسع ، استعمال نمي شود. و بدون دليل هم نمي توان از حقيقت به مجاز عدول كرد.
و اينكه حضرت زكريّا در دعايش مي گويد: ((وَاجْعَلْهُ رَبِّ رَضيّاً))؛ يعني : ((خدايا! اين پسر را كه به من مي دهي تا از من ارث ببرد، نزد خود پسنديده گردان تا امر تو را امتثال كند)).
اگر ما ارث را بر نبوت حمل كنيم ، اين معنا ديگر لغو و بيهوده خواهد بود، چون هيچكس نمي گويد: خدايا! پيغمبري براي ما بفرست و او را عاقل و از نظر اخلاق پسنديده گردان ؛ زيرا اگر پيغمبر بود، قهراً پسنديده است . و نكته مهمتر از پسنديده بودن نيز، در معناي نبوت است .
مؤ يّد آنچه گفتيم اين است كه زكريّا - عليه السّلام - تصريح مي كند كه بعد از خود، از عموزادگانش بيم دارد: ((وَ اِنّي خِفْتُ الْمَوالي مِنْ وَرائي )) و اينكه وارثي از خدا طلب مي كند اين بخاطر بيمي است كه دارد. خوف وي نيز مسلماً بخاطر مال است نه علم و نبوّت ؛ زيرا زكريّا - عليه السّلام - داناتر از اين بود كه بترسد خدا كسي را كه شايسته نبوّت نيست به پيغمبري مبعوث گرداند، و علم و حكمت او را به كسي كه شايستگي آن را ندارد، واگذار نمايد.
بعلاوه او مي دانست كه علت بعثت وي ، اشاعه علم و انتشار آن در ميان مردم است . از اين رو چگونه از موضوعي كه منظور از بعثت وي بوده است بيم دارد؟
اگر گفته شود اين معنا به زيان شما (شيعه ) در ارث گذاشتن به مال بازگشت مي كند؛زيرا در اين صورت ، نسبت بخل به پيغمبر داده مي شود؟
در پاسخ مي گوييم : ما به خدا پناه مي بريم كه اين دو موضوع ، يكسان باشند؛ چون مال را ممكن است مؤ من و كافر و خوب و بد، به دست آورند و مانع از آن نيست كه حضرت زكريّا - عليه السّلام - از عموزادگانش هراس داشته باشد كه اگر اهل فساد باشند، مال او را تصاحب كنند و در مصارف بيهوده صرف نمايند، بلكه اين هراس در نهايت حكمت است ؛ زيرا تقويت اهل فساد و كمك نمودن به ايشان در اعمال ناپسندشان ، محظور ديني و عقلي دارد. پس اگر كسي بيم از اين معنا را بخل بداند، منصف نخواهد بود.
و از اينكه حضرت زكريّا - عليه السّلام - مي گويد: ((بعد از خود از وارثانم بيم دارم )) استفاده مي شود كه بيم وي از اخلاق و اعمال وارثان بوده است . و منظور اين است كه مي ترسم وارثان من بعد از من ، ارث مرا در معاصي تو صرف نمايند، پس خدايا! پسري پسنديده به من روزي كن تا ارث مرا در آنچه موجب خشنودي تو مي باشد، صرف كند.
خلاصه ، چاره اي جز اين نيست كه در اين آيه ارث را حمل بر ارث به مالي كنيم نه نبوّت و امثال آن ، تا لفظ ((يرثني )) به معناي حقيقي - كه از آن به اذهان تبادر مي كند - حمل شود؛ زيرا در اينجا قرينه اي براي حمل آن به نبوّت ونظير آن نيست ؛ بلكه به قدر كافي در خود آيه شريفه براي اراده معناي حقيقي ، قرائني وجود دارد.
اين رأ ي عترت طاهره پيامبر، در آيه شريفه است ، عترتي كه هموزن قرآن هستند و هيچگاه از يكديگر جدا نمي شوند.
عموم مسلمين از ماجرايي كه ميان دختر پيامبر حضرت زهرا - سلام اللّه عليها - و ابوبكر اتفاق افتاد، اطلاع دارند كه فاطمه - عليها السّلام - از ابوبكر ارث پدرش پيغمبر را طلب نمود و ابوبكر گفت : پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرموده است : ((لانُورث ماتركناهُ صدقة ))؛ يعني : ما ارث نمي گذاريم و آنچه از ما مي ماند صدقه است و به ساير افراد مسلمين مي رسد)).
اين حديث را فاطمه زهرا - عليها السّلام - و امامان دودمان وي مردود دانسته اند. حديث با همين الفاظ در صحيح بخاري (باب غزوه خيبر) نقل شده است . اين حديث نمي تواند جواب حضرت زهرا - عليها السّلام - باشد، مگر اينكه لفظ ((صدقه )) را مرفوع و خبر ((ما))ي موصوله در ((ماتركنا)) بدانند. دليلي هم براي اثبات اين معنا نيست ؛ زيرا ممكن است ((ما)) به عنوان مفعول ((تركنا)) در محل نصب و ((صدقه )) حال ((ما)) باشد. در اين صورت معناي حديث اين است : ((صدقاتي كه از ما باقي مي ماند، وارث ما حقّي در آن ندارد)).
عايشه مي گويد: ((ابوبكر چيزي از ميراث پيغمبر را به فاطمه نداد، و هر چه از پيغمبر باقي ماند، همه را وارد بيت المال ساخت . فاطمه نيز از ابوبكر رنجش پيدا كرد و تا زنده بود با وي سخن نگفت . شش ماه بعد از پيغمبر زنده بود وچون وفات يافت ، همسرش علي - عليه السّلام - به وصيّت او، شبانه او را دفن كرد. ابو بكر را خبر نكردند و علي خود بر وي نماز گزارد...)).
موضوع دفن حضرت فاطمه - عليهاالسّلام - در شب ،طبق وصيّت خود آن حضرت را، شارحان صحيح بخاري ، و قسطلاني در ((ارشاد)) و انصاري در ((تحفه )) نقل كرده اند(126) .
بي خبر گذاشتن ابوبكر و نماز گزاردن علي - عليه السّلام - بر جنازه بانوي بانوان جهان را، اصحاب صحاح ششگانه با اسناد خود از عايشه روايت كرده اند(127) .
آري ، فاطمه - عليها السّلام - از رفتار ابوبكر سخت برآشفت و همچنان خشمگين ماند. پس روسري به سر افكند و چادر پوشيد و با تني چند از خدمه خود و زنان بني هاشم - كه پيرامونش را گرفته بودند - در حالي كه همچون پيغمبر راه مي رفت ، براي اعتراض بر ابوبكر وارد شد.
ابوبكر در آن حال ، ميان انبوه مهاجران ، انصار و ديگران قرار داشت . پرده اي ميان مردم و فاطمه آويختند. فاطمه - عليها السّلام - در پشت پرده (در مسجد پيامبر) چنان ناله جانكاهي از دل برآورد كه حضّار گريه سر دادند و مجلس سخت تكان خورد. سپس حضرت فاطمه - عليها السّلام - آرام گرفت تا سر و صداي ايشان فرو نشيند، آنگاه زبان به سخن گفتن گشود و خطابه اي ايراد نمود كه گويي پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - سخن مي گويد.
از سخنان حضرت زهرا - عليها السّلام -، مردم چنان منقلب شدند و به هيجان آمدند كه اگر سياست كوبنده آن روز نبود، همه چيز تمام مي شد و سرنوشت ابوبكر و اطرافيان وي معلوم مي گرديد، ولي چون سياست روي هيچ پايه اي بند نيست ، سرانجام بر آن هيجان غالب آمد.
كساني كه از خطبه زهرا - عليها السّلام - دختر پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - آگاهي دارند مي دانند كه چگونه حكومت را محكوم كرد و براي اثبات ارث و حق خود، به آيات محكمات قرآني استدلال نمود و هر گونه بهانه اي را از دست آنها گرفت .
فرزندان علي و فاطمه - عليهما السّلام - اين خطابه را در همان روزها براي فرزندان خود بازگو كردند و طبقه بعدي براي بعد از خود تا اينكه نسل به نسل به ما رسيده است .
ما فاطميان نيز آن را از پدران خود نقل مي كنيم ، و ايشان از پدرانشان وهكذا تا به زمان ائمّه از اولاد علي و فاطمه - عليهما السّلام - منتهي گردد.
اكنون نيز شما خوانندگان مي توانيد آن را در احتجاج طبرسي و بحارالانوار علاّمه مجلسي ببينيد. در ميان بزرگان قدماي اهل تسنّن نيز ابوبكر احمدبن عبدالعزيز جوهري در كتاب السقيفه و ((فدك )) به طرق و اسانيدي كه بعضي از آن به ((زينب )) بانوي عاليقدر و دختر والا گهر علي و فاطمه - عليهما السّلام - و برخي ديگر به امام محمد باقر، و بعضي به عبداللّه بن حسن بن حسن - عليهم السّلام - مي رسد كه همگي آن را به خود فاطمه زهرا - عليها السّلام - مي رسانند روايت كرده اند. چنانچه در شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد معتزلي ، جلد چهارم ، صفحه 78 نيز آمده است .
ونيز ابوعبداللّه محمدبن عمران مرزباني (128) با سلسله سند، آن را از عروة بن زبير و او از عايشه نقل مي كند كه آن خطابه را از فاطمه - عليها السّلام - شنيده است (129) .
همچنين مرزباني با سند ديگر از زيدبن علي بن حسين بن علي بن ابيطالب - عليهم السّلام - از پدرش زين العابدين و او از پدرش امام حسين ، از مادرش فاطمه - عليها السّلام - روايت مي كند(130) . در آنجا از زيدبن علي نقل مي كند كه گفت : پيرمردان دودمان ابوطالب را ديدم كه اين خطابه را از پدران خود روايت مي كردند و به فرزندان خود مي آموختند.
باري ، در آن روز فاطمه زهرا - عليها السّلام - خطاب به ابوبكر، براي اثبات اين كه از پدرش پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - ارث مي برد، آيات قرآني محكمي اقامه كرد. و آنها ادلّه اي بودند كه قابل ردّ و انكار نبودند، از جمله فرمود:
((آيا از روي عمد كتاب خدا را ترك گفتيد وآن را پشت سر نهاديد؟ قرآني كه مي گويد: ((وَ وَرِثَ سُلَيْمانُ داوُد(131) ؛ يعني : سليمان از داوود ارث برد)).
و در داستان زكريّا از زبان وي مي گويد : (( خدايا ! پسري به من موهبت كن كه از من و آل يعقوب ، ارث برده و او را پسنديده گردان ))(132) .
و مي گويد: ((خويشان ، بعضي نسبت به بعض ديگر در كتاب خداوند سزاوارترند))(133) .
و مي گويد: ((خداوند درباره فرزندانتان به شما توصيه مي كند كه - به هنگام ارث بردن - به پسر دو برابر بهره دختر بدهيد))(134) .
و مي گويد: ((و چون مرگ يكي از شما سر رسد، كار نيكي انجام دهيد و آن دادن مالي است كه از شما مي ماند. و بايد آن را به مقتضاي عدالت - كه شايسته پرهيزگاران است - به پدر و مادر و خويشان بدهيد))(135) .
سپس فاطمه زهرا - عليها السّلام - فرمود: ((آيا خداوند شما را به آيه اي اختصاص داده كه پدر مرا از آن خارج نموده است ؟ يا مي پنداريد كه شما به عام و خاص قرآن ، از پدر من و پسر عمّم داناتريد؟! آيا مي گوييد: ما پيروان دو دين هستيم و از هم ارث نمي بريم ؟!...))
اي خواننده ! ببين چگونه دختر پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - قبل از هر چيز، براي ارث گذاشتن پيغمبران به آيات حضرت داوود و زكريّا - كه صريح در ارث گذاشتن ايشان براي فرزاندانشان است - استدلال مي كند.
به جان خودم سوگند! كه فاطمه زهرا - عليها السّلام - به مفاد قرآن داناتر از آنهايي بود كه بعد از نزول آن آمدند. در اين آيات ، وارث را به كتاب و نبوّت نه اموال ، تأ ويل كردند، و بدون قرينه ، لفظ را از معناي حقيقي آن - كه به مجرّد اطلاق ، به ذهن متبادر مي گردد - منصرف ساخته و مجاز را بر حقيقت مقدّم داشتند!!
اگر اين تكلّف ، درست بود، آن روز ابوبكر و ديگران كه در اجتماع مهاجر و انصار و غيره حضور داشتند، با دختر پيغمبر به معارضه برمي خاستند، ولي آنها نتوانستند به استدلال دختر پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - اعتراض كنند و ايرادي بگيرند.
از جمله موضوعاتي كه ميان آن حضرت و قوم ، مطرح شد اين بود كه فاطمه - عليها السّلام - پرسيد: اي ابوبكر! اگر تو امروز بميري ، ارث تو را كه مي برد؟
ابوبكر گفت : فرزندان من و خانواده ام .
فرمود: پس چرا تو، وارث پيغمبر شده اي و فرزندان و خاندان آن حضرت نبايد از وي ارث ببرند؟!
ابوبكر گفت : اي دخترِ پيامبر! اين كار از من سر نزده است !
فرمود: چرا، كار تو بوده است ؛ تو فدك را كه ملك طلق پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - بود و آنچه را خدا در قرآن به ما بخشيده است ، از ما گرفتي .
اين حديث را ابن ابي الحديد به نقل از ابوبكر جوهري ، به اسناد خود از غلام امّ هاني (خواهر اميرالمؤ منين ) آورده است (136) .
و نيز ابن ابي الحديد(137) از ابوبكر جوهري به اسناد خود از ابو سلمه نقل مي كند كه وقتي فاطمه - عليها السّلام - ارث خود را از ابوبكر مطالبه كرد، ابوبكر گفت : من از پيغمبر شنيدم كه فرمود: ((پيغمبر ارث نمي گذارد))! من همان كاري را مي كنم كه پيغمبر مي كرد و آن را در همان راهي صرف مي كنم كه پيغمبر صرف مي كرد.
فاطمه - عليها السّلام - فرمود: اي ابوبكر! آيا دختران تو ارث تو را مي برند، ولي پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله -، ارثي براي دخترانش ‍ نمي گذارد؟
ابوبكر گفت : آري ، چنين است !!!
احمدبن حنبل ، با سلسله سند، مانند اين حديث را از ابوسلمه روايت كرده است (138) .
ونيز ابوبكر جوهري در كتاب السقيفه و فدك ، به اسناد خود از امّ هاني ، دختر ابوطالب روايت نموده است كه فاطمه - عليها السّلام - به ابوبكر گفت : ((وقتي تو مُردي چه كسي از تو ارث مي بَرَد؟ گفت : فرزندان و خانواده ام . فرمود: پس چرا ما از پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - ارث نبريم ، و تو بِبَري ؟
ابو بكر گفت : اي دختر پيغمبر ! پدرت ارثي باقي نگذاشته است ! فرمود: چرا، ارث وي سهم خداست كه آن را براي ما مقرر فرموده و در دستِ ما بوده است ، و تو آن را تصاحب كردي .
ابو بكر گفت : من از پيغمبر شنيدم كه فرمود: آنچه در دستِ ماست طعمه اي است كه خداوند به ما روزي كرده است و هرگاه من مُردم به مسلمانان مي رسد.
احمد حنبل از امّ سلمه روايت كرده است كه فاطمه زهرا به ابوبكر گفت : دختران تو از تو ارث مي برند، ولي پيغمبر ارثي براي دخترانش باقي نمي گذارد.
ابوبكر گفت : آري !!
جوهري اين حديث را از ابوطفيل هم نقل كرده است . روايات مربوط به اين مورد، متواتر است . بويژه از طريق عترت طاهره .
و نيز جوهري در دو كتاب ياد شده (السقيفه و فدك ) روايت مي كند كه ابوبكر در پاسخ خطابه فاطمه - عليها السّلام - گفت : اي دختر پيغمبر! به خدا قسم ! من پدرت پيغمبر را در ميان خلقِ خدا از همه كس بيشتر دوست دارم . و در روز مرگ پدرت ، از خدا مي خواستم كه آسمان بر زمين فرو ريزد.
به خدا قسم ! نزد من ، اگر عايشه تهيدست باشد بهتر از اين است كه تو تهيدست و فقير باشي ! آيا تو مرا چنان مي بيني كه حقّ نژاد سرخ و سفيد را به آنها بپردازم ، ولي حقّ تو؛ دخت پيامبر را پايمال كنم ؟!!
اين اموال ، مال پيغمبر نبوده است ، بلكه جزء اموال مسلمين بشمار مي رود كه مردم براي پيغمبر مي آوردند و حضرت در راه خدا صرف مي كرد. وقتي پيغمبر وفات يافت ، من نيز مانند آن حضرت آن را گرفته و صرف مي كنم .
فاطمه - عليها السّلام - فرمود: به خدا قسم ! ديگر سخني با تو نخواهم گفت .
ابوبكر گفت : به خدا قسم ! من هم تو را رها نمي كنم .
فرمود: به خدا قسم ! من تو را نفرين مي كنم .
ابوبكر گفت : به خدا قسم ! من براي تو دعا مي كنم !
هنگامي كه وفات زهرا - عليها السّلام - فرا رسيد، وصيّت كرد كه ابوبكر در نماز بر وي ، شركت نجويد...(139) .
از مجموع اين نقلها ومذكرات ، خواننده به خوبي پي مي برد كه ابوبكر نتوانست استدلال فاطمه - عليها السّلام - را به دو آيه مربوط به حضرت داوود و زكريّا، در ارث گذاردن براي فرزندان خود، ردّ كند، بلكه تنها به ادّعاي اينكه اموال باقي مانده از پيغمبر به آن حضرت تعلّق نداشته تمسّك جست . حضرت فاطمه - عليها السّلام - هم از او نپذيرفت ، چون او از كار پدرش بهتر اطلاع داشت ((وَلاحَولَ ولاقوّة الاّ باللّه العليّ العظيم )).
آري ، دختر پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله -، نخست براي اثبات حق خود، استدلال به صريح آيات قرآن نمود، سپس ثابت كرد كه به استناد معناي عام آيات ارث و آيه وصيّت ، وي بايد از پدرش ارث ببرد. و صريحاً به آنها فهماند كه اين عمومات ، نه از كتاب (قرآن ) و نه از سنّت ، تخصيص ‍ نخورده است .
حضرت فاطمه - عليها السّلام - در اين خصوص ، هنگامي انكار شديد خويش را آشكار ساخت كه فرمود؛ آيا خداوند در مورد ارث ، شما را به آيه اي از قرآن اختصاص داده كه پيغمبر را از آن خارج ساخته است ؟ و با اين استفهام انكاري ، وجود هر گونه مخصص را در برابر عمومات قرآن نفي كرد.
آنگاه فرمود؛ آيا شما به عام و خاص قرآن از پدرم و پسر عمّم داناتر هستيد؟! و با اين استفهام توبيخي ، وجود مخصص را در ((سنّت )) و گفتار پيامبر نيز منكر شد، بلكه وجود مخصص را به طور مطلق منفي دانست ؛ زيرا اگر مخصص وجود داشت ، پيغمبر و جانشين آن حضرت ، براي حضرت فاطمه - عليها السّلام - بيان مي كردند. و محال بود كه در واقع چنين چيزي وجود داشته باشد و پيغمبر و علي - عليهما السّلام - از آن آگاه نباشند.
همچنين محال بود كه در بيان آن براي حضرت فاطمه - عليها السّلام - اهمال ورزند؛ چون در اين صورت ، تفريط در ابلاغ و كوتاهي در انذار و بيم دادن ، كتمان حق ، اغراء به جهل و طلب باطل ، مغرور نمودن فاطمه - عليها السّلام - و سستي در حفظ آن ، حضرت از مجادله ، جبهه بندي ، كينه ورزي و دشمني بدون جهت ، لازم مي آمد. وهمه اين امور، نيز از پيغمبران و جانشينان معصوم آنها، محال است .
باري ، توجه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - به پاره تنش و دخترش زهرا - عليها السّلام - و محبّتي كه به وي داشت ، بالاتر از توجه پدران مهربان و محبت ايشان به فرزندان پسنديده شان بود. نبيّ اكرم اين علاقه سرشار را با فدا كردن جان خويش ، به وي اظهار مي داشت (140) .
پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - با تمام مساعي خود، در پرورش ، آموزش و بزرگداشت دخترش ، كوشا بود، تا اينكه او را به عالي ترين مدارج كمال رسانيد و يادگار پيامبر در خداشناسي و آشنايي با احكام الهي ، بهره وافري از آن حضرت گرفت . با اين وصف ، آيا امكان دارد پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله -، موضوعي را كه بازگشت به تكليف شرعي او مي كرد از وي پنهان كند؟.
نه به خدا! چگونه ممكن بود پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - دخترش را - به واسطه كتمان امر - در معرض تمام مصائبي قرار دهد كه پس از او در راه مطالبه ارثش به وي رسيد، بلكه امّت را دچار فتنه اي كند كه به واسطه منع ارث آن حضرت ، پديد آمد.
چگونه ممكن بود همسر آن حضرت - كه دوست فدايي پيغمبر و برادر خوانده او بود - با همه دانش ، حكمت ، سابقه در اسلام ، دامادي پيامبر، خويشي با آن حضرت ، بزرگواري ، منزلت ، خصيصه ذاتي ولايت ، وصايت و خصوصيت ، حديث (لانورث ) را ناديده بگيرد؟
چگونه ممكن بود خود پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - اين معنا را از علي - عليه السّلام - - كه حافظ سِرّ و مدافع وي ، باب مدينه علم و حكمت او، دادرس ترين امّت وباب حطّه وكشتي نجات مسلمانان وباعث امان آنها از پراكندگي بود - مكتوم بدارد؟
چگونه ممكن بود عبّاس بن عبدالمطّلب - كه برادر پدر پيغمبر و بازمانده خاندان آن حضرت بود - اين حديث را نشنيده باشد؟ و چرا بايد عموم بني هاشم - كه آن حضرت از ميان ايشان برخاسته است - اين حديث را از پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - نشنيده باشند و بعد از وي ، به آن مصيبت مبتلا گردند؟
چرا بايد زنان پيغمبر - كه مادران مؤ منين بودند - هيچكدام از اين حديث خبر نداشته باشند تا جايي كه نزد عثمان بفرستند و از وي بخواهند ارثي را كه آنها از پيغمبر مي برند از ايشان منع نكند؟!
چطور ممكن است پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - اين حكم را براي افرادي كه از وي ارث نمي برند، بيان كند، ولي از آنها پنهان بدارد؟ اين روشِ پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - نبود كه از بيان احكام الهي خودداري كند. بعلاوه بر خلاف آيه شريفه ((وَاَنْذِرْ عَشيرتَكَ الا قْرَبين ))(141) است . و با توجه ويژه اي كه آن حضرت نسبت به پيروانش داشت ، وفق نمي دهد.
در ميان سخنان دختر پاك سرشت پيامبر ، جمله اي هست كه عموم شنوندگان را تحت تأ ثير قرار داد و مات و مبهوت كرد و آن هم جمله اي بود كه فرمود: ((... يا مي گوييد كه : پيروان دو دين از هم ارث نمي برند؟)).
منظور آن حضرت اين بود كه به آنها بفهماند، عمومات تشريع ارث با آنچه آنها مي پنداشتند تخصيص بردار نيست ، بلكه تنها با گفته پيغمبر كه فرمود: ((پيروان دو دين از هم ارث نمي برند)) تخصيص مي يابد. و با اين فرض ، آيا شما گردانندگان حكومت - كه مرا از ارث پدرم منع كرديد - عقيده داريد من كه دختر او هستم ، مسلمان نيستم ؟ و بر اين عقيده - اگر ثابت كرديد كه من از دين اسلام بيرون رفته ام - دليل شرعي براي كار خود داريد؟ ((فَانّا للّه وانّا اليه راجعون ))!
---------------------------
9 - آزردن يادگار رسول خدا (صلّي اللّه عليه وآله )

آزردن دختر پيغمبر، به تنهايي مخالف نصوص صريح وگفتار مسلم پيامبر است با قطع نظر از موجبات و مقتضيات آن .
كافي است به اين حديث توجه كنيد كه ابن حجر در اصابه در شرح حال آن حضرت و ابن ابي عاصم به سند خود از پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - روايت كرده كه به فاطمه - عليها السّلام - فرمود: انّ اللّه يغضب لغضبك ويرضي لرضاك ؛ يعني : خداوند خشم مي كند به خشم تو و خشنود مي شود به خشنودي تو)).
طبراني وديگران نيز اين حديث را با سندهاي خوب روايت كرده اند (چنانكه در الشرف المؤ بد، در شرح حال آن حضرت ، تأ ليف علاّمه نبهاني بيروتي نيز موجود است ).
بخاري و مسلم و همچنين در اصابه در شرح حال حضرت زهرا - عليها السّلام -، از مسور روايت كرده اند كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - در منبر فرمود: ((فاطمه پاره تن من است ، آنچه او را مي آزارد، مرا آزرده مي كند، و هر چه او را ناراحت مي كند باعث ناراحتي من است ))(172) .
و نيز شيخ يوسف نبهاني در ((احوال زهرا)) از كتاب الشرف المؤ بد، از بخاري روايت مي كند كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: ((فاطمه پاره تن من است ، آنچه او را خشمناك مي سازد، مرا به خشم مي آورد)).
و در روايتي است كه : ((هر كس او را خشمگين كند مرا به خشم آورده است )).
و مي گويد: در جامع صغير است كه فرمود: ((فاطمه پاره تن من است ؛ ناراحت مي كند مرا آنچه او را ناراحت مي سازد وخشنود مي كند مرا آنچه باعث خشنودي اوست ))(173) .
پدر و مادرم فداي آن وجود مقدّس باد! خود او نيز - چنانكه ابن قتيبه در اوايل ((الا مامة والسياسة )) وساير مورخان و سيره نويسان نوشته اند - به ابوبكر و عمر گفت : ((شما را به خدا! آيا از پيغمبر نشنيديد كه فرمود: خشنودي فاطمه خشنوديِ من است ، و خشم فاطمه خشمِ من ، هر كس ‍ دختر من فاطمه را دوست بدارد، مرا دوست داشته و كسي كه فاطمه را خشنود كند، مرا خشنود نموده ، و هر كس فاطمه را به خشم آورد مرا خشمگين ساخته است ؟)).
گفتند: آري ، اين را از پيغمبر شنيده ايم !!(174) .
مؤ لّف :
هر كس پيغمبر اسلام - صلّي اللّه عليه وآله - را به خوبي شناخته باشد، و اين احاديث را چنانكه بايد، مورد مطالعه و دقّت قرار دهد، مي بيند كه مفاد آنها دلالت بر ((عصمت )) بانوي بانوان جهان ؛ فاطمه زهرا - سلام اللّه عليها - دارد.
گروهي از پيشوايان اهل سنّت مانند امام احمدبن حنبل از ابوهريره روايت مي كنند كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - به علي ، حسن ، حسين و فاطمه - عليهم السّلام - نگاه كرد و فرمود: ((من مي جنگم با هر كس با شما جنگ كند و صلح مي كنم با كسي كه با شما صلح كند))(175) .
حاكم نيشابوري در مستدرك و طبراني در معجم كبير نيز با اسناد خود، آن را از ابوهريره روايت كرده اند. قريب به همين مضمون هم در اصابه ابن حجر، به نقل از ترمذي از زيد بن ارقم ، در شرح حال حضرت زهرا - عليها السّلام - آمده است .
و نيز ابن حبّان در صحيح و ضياء در المختار و حاكم ، طبراني و ابن شيبه از زيد بن ارقم . و ابو يعلي در السنه و ضياء در المختاريه از سعد بن ابي وقّاص نيز روايت كرده اند. و گروهي از بزرگان نيز مانند امام علوي در القول الفصل ، جزء دوّم ، صفحه هفت نقل نموده اند.
ابو بكر مي گويد: ديدم پيغمبر در خيمه اش نشسته و به يك كمان عربي تكيه داده است . و در حالي كه علي ، فاطمه ، حسن ، و حسين هم در خيمه بودند(176) ، فرمود: ((اي مردم ! من با هر كس كه با كساني كه در خيمه هستند صلح كنند، صلح مي كنم ، و با هر كس كه با ايشان جنگ كند، مي جنگم . و دوستم با كسي كه آنها را دوست مي دارد)).
كساني آنها را دوست مي دارند كه از لحاظ وراثت و ولادت ، سعادتمند باشند و افرادي آنها را دشمن مي دارند كه از حيث وراثت ، نگون بخت و از نظر ولادت ، پست و فرومايه باشند(177) .
اين مطلب را استاد بزرگ ؛ عباس محمود عقاد مصري معاصر، عيناً در كتاب ((عبقرية محمد)) تحت عنوان : ((پيغمبر و امام و صحابه )) نقل كرده است (به آنجا رجوع كنيد).
احمد حنبل (178) از عبدالرحمان ازرق از علي - عليه السّلام - روايت مي كند كه آن حضرت فرمود: ((من در بستر خفته بودم كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - وارد شد، در آن حال حسن يا حسين (179) آب خواستند. پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - برخاست و از گوسفند بي شيري كه داشتيم ، شير دوشيد(180) . حسن - عليه السّلام - جلو آمد، ولي پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - او را عقب زد و - به حسين داد - فاطمه - عليها السّلام - عرض كرد: يا رسول اللّه ! مثل اينكه حسين را بيشتر از حسن دوست داري ؟ فرمود: نه ! حسين پيش از او آب خواسته بود. سپس پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: من و تو (فاطمه ) و اين دو (حسن و حسين ) و اين كه آرميده (علي ) روز قيامت در يكجا خواهيم بود.
مؤ لّف :
حقّي را كه اينان بر امّت بويژه بر اهل حل وعقد (بزرگان صحابه ) داشتند، ايجاب مي كرد كه مبتلا به آن مصائب نگردند. و با مقامي كه در ميان مسلمانان دارا بودند، نمي بايد آنها را كنار بگذارند ودر مشورت - كه نياز مبرمي به ايشان بود - از وجود آنها بي نياز گردند. تا كار به جايي برسد كه امر خلافت را بدون حضور آنان تمام كنند. و آنها را از حقّ و مال ، خمس ، ارث و ملكشان محروم سازند. به طوري كه هنوز پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - دفن نشده و درد مصيبت ايشان تسكين نيافته ، آنها را مانند مردم عادي شمرده و از نظر بيندازند.
آنها كه آن روز زمام امور مسلمين را به دست گرفتند، چنان پايه حكومت خود را محكم نمودند و كارها را قبضه كردند، كه هر كس ‍ مي خواست سر بلند كند، او را به كارشكني در امر امّت اسلام متهم مي كردند. و بدينگونه از مقاومت علي - عليه السّلام - و دوستانِ وي ، ايمن گشتند. (تفصيل آن را در كتاب ((المراجعات )) آورده ايم ، طالبان به آنجا رجوع كنند).
از جمله كارهايي كه در آن ايّام از مصادر امور قرار دادند، اين بود كه ميان هيچ طبقه اي فرق نگذاشتند؛ اموال زيادي ميان عموم مردم پخش ‍ كردند و سابقين در اسلام و كساني كه تازه مسلمان شده بودند را به يك چشم نگريستند.
از همين راه ، عامه مردم را راضي نگاه داشتند و راه را براي اجراي مقاصد خويش هموار نمودند. نتيجه اين شد كه وقتي فاطمه زهرا - عليها السّلام - آنها را براي استرداد ارث و حقّش ، به محاكمه كشيد، پاره تن پيامبر را مانند زنان ديگر به حساب آوردند و او را در دعوي حقّش ، محق ندانستند!!
بلكه مي توان گفت : كه او را مانند ساير زنان هم به حساب نياوردند؛ زيرا زن مسلمان اگر يك شاهد از عدول مسلمين براي اثبات مدّعاي خود اقامه كرد، در اقامه شاهد دوم ، مي توان به قسم خوردن او اكتفا نمود. و هنگامي ادّعاي او مردود است كه حاضر نشود سوگند ياد كند.
امّا وقتي زهرا - عليهاالسّلام - دختر والا گهر پيامبر، علي - عليه السّلام - را شاهد آورد، چون يك شاهد بود نپذيرفتند! در صورتي كه مي بايد او را لااقل مانند ساير زنان مسلمين ، قسم بدهند و اگر سوگند نخورد، ادّعايش را رد كنند، ولي آنها بسرعت دعوي او را ردّ كردند و از وي تقاضاي سوگند ننمودند!
با اينكه زهرا - عليها السّلام - هنوز ((فدك )) را در دست داشت و متصرف بود. و طبق قانون شرع ، مدّعي بايد بيّنه و شاهد اقامه كند. (نه ذواليد و متصرف ) تا به گفتار پيغمبر ((البيّنة علي المدّعي واليمين علي من أ نكر)) عمل كرده باشند.
اين حديث از آن نصوص و گفتار مسلّم پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - است كه خليفه در مقابل آن اجتهاد كرد و رأ ي خود را بر دستور پيامبر - صلّي اللّه عليه وآله - مقدّم داشت .
---------------------------
11 - سرپيچي مجدد از فرمان پيغمبر (صلّي اللّه عليه وآله)

مورد ديگري كه شيخين در مقابل نصّ اجتهاد نمودند، روزي بود كه براي دومين بار، پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - به آنها دستور داد تا اين عنصر مرتد را به قتل برسانند. ولي آنان مانند بار اوّل ، از اجراي فرمان رسول خدا - صلّي اللّه عليه وآله - امتناع ورزيدند.
ابو سعيد خدري روايت مي كند كه ابوبكر خدمت پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - آمد وگفت : يا رسول اللّه ! من از فلان درّه مي گذشتم ، ديدم مردي وارسته و خوش سيما، نماز مي گزارد.
پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: برو و او را بكش !
ابوبكر رفت ، ولي چون او را به آن حال ديد، خوش نداشت او را بكشد و نزد پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - باز گشت !
رسول خدا - صلّي اللّه عليه وآله - به عمر فرمود: تو برو و او را به قتل برسان .
وقتي عمر آمد و او را به همان حال كه ابوبكر ديده بود، ديد، حاضر نشد او را بكشد. از اين رو برگشت و گفت : يا رسول اللّه ! چون ديدم با خشوع نماز مي گزارد از كشتن او خودداري كردم !
پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: يا علي ! برو و اين مرد را بكش .
علي - عليه السّلام - رفت ولي او را نديد، سپس برگشت و گفت : يا رسول اللّه ! او را نيافتم .
در اينجا رسول خدا - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: اين مرد و همفكران او، قرآن مي خوانند، ولي هنوز صداي تلاوت آن از گلويشان نگذشته ، كه از دين خارج مي شوند؛ مانند تيري كه از كمان بيرون رود! و ديگر باز گشت به دين نمي كنند، چنانكه تير وقتي رها شد ديگر به جاي خود باز نمي گردد. آنها را بكشيد كه بدترين مردم روي زمين هستند.
تذكار:
هر كس اين دو حديث را كه راجع به اين مرد مرتد خارجي است ، مورد امعان نظر قرار بدهد؛ يعني حديث ابو يعلي از انس بن مالك - كه قبلاً نقل كرديم - وحديث احمدبن حنبل از ابوسعيد خدري كه در اينجا آورديم ، به خوبي پي مي برد كه اين مرد خارجي ، دو روز داشت كه در هر دو روز، رسول خدا - صلّي اللّه عليه وآله - دستور داد تا ابوبكر و عمر او را به قتل برسانند، ولي آنها گستاخي نموده و امتناع ورزيدند.
حديث اوّل - حديث انس بن مالك - صريح است در اينكه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - قبلاً او را نمي شناخت ، از وي نام بردند و اوصافش ‍ را نقل كردند، باز پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - نشناخت ، به همين جهت ، درباره او دستوري صادر نكرد، تا اينكه او را ديد و شناخت و علامتي از شيطان در پيشاني وي مشاهده كرد، علاوه بر خودخواهي كه در او بود، در اين هنگام حضرت ، دستور قتل او را صادر نمود.
نماز اين مرد خارجي - كه شيخين را به شگفتي آورد - روز اوّل در مسجد بود و پس از آن دستور قتل وي صادر شد.
و امّا حديث احمد بن حنبل در مسند، از ابو سعيد، صريح است در اينكه : ابوبكر، اين خارجي را ديد كه در يكي از درّه ها نماز مي خواند، نه در مسجد. و خشوع و نماز او باعث تعجّب وي شد. ابوبكر هم به پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - خبر داد. پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - نيز فوراً دستور داد او را به قتل برسانند.
پس اين دو روايت ، بدون شك ، در دو مورد رسيده است . و آنها در مقابل نصّ صريح پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - اجتهاد نمودند و به رأ ي خود عمل كردند!!!
خوارج چه كساني بودند؟
خوارج كساني بودند كه از دين اسلام خارج گشتند و با اميرالمؤ منين علي - عليه السّلام - پيكار نمودند. اينان در جنگ صفّين حكميّتي را كه خود بر آن حضرت تحميل كردند، آن را بهانه قرار دادند و بر آن پيشواي عادل ، شوريدند. در آن هنگام ؛ خوارج هشت هزار نفر يا بيشتر بودند.
اميرالمؤ منين - عليه السّلام - ايشان را دعوت كرد تا خدا و سراي ديگر را به ياد آنها آورد و اشتباه ايشان را به رخ آنان بكشد، ولي آنها دعوت حضرت را ردّ كردند و از وي خواستند اعتراف كند كه كافر شده است !!! سپس توبه كند تا خدا او را ببخشد!!
وقتي حضرت ملاحظه فرمود كه خوارج دعوتش را اجابت نكردند ، عبداللّه بن عبّاس را به سوي آنها اعزام داشت . عبداللّه بن عبّاس نيز مأ موريت خود را به خوبي انجام داد و با استدلال لازم ، سخافت رأ ي آنها را روشن ساخت و از ايشان خواست كه دست از خودسري بردارند. ولي خوارج در سركشي و گمراهي خود اصرار ورزيدند. گويي گوشهايشان كر و دلهايشان سنگ بود.
خوارج اتفاق نمودند كه هر مسلماني بر خلاف نظر آنها رفتار كند، كافر است ! و خون وزن و مال آنها برايشان حلال است ! به همين جهت ، بر ضدّ مسلمانان شورش كردند و هركس را كه ديدند به قتل رسانيدند. يكي از اينان خباب بن ارت تميمي بود، كه او راكشتند و شكم زن باردارش را دريدند!
چون كار شورش و فساد آنها بالا گرفت ، اميرالمؤ منين - عليه السّلام - آنها را نصيحت كرد و دعوت فرمود كه از قرآن و دستور پيغمبر و روش ‍ عموم مسلمين ، خاصّه اوامر آن حضرت - كه پيشواي رسمي مسلمانان بود - پيروي كنند. و دست از سركشي و عواقب ناگوار آن بردارند.
ولي آنها در سركشي خود اصرار ورزيدند و مانند قوم نوح ، انگشتهاي خويش را در گوشها مي نهادند تا صداي آن حضرت را نشنوند! در برابر امام مسلمين صف كشيده و با خودسري و نخوت ، مهيّاي جنگ شدند.
بدين علت و به استناد فرمان خداوند كه مي فرمايد: ((فَقاتِلُوا الَّتي تَبْغي حَتّي تَفي ءَ اِلي اَمْرِاللّهِ))(183) و ((اِنَّما جَزاءُ الَّذينَ يُحارِبُونَ اللّهَ وَرَسُولَهُ وَيَسْعَوْنَ فِي الا رْضِ فَساداً اَنْ يُقَتَّلُوا))(184) .
حضرت نيز با آنها جنگيد و بيش از ده نفر از خوارج جان به سلامت نبردند و از سپاه آن حضرت نيز افزون از ده نفر به شهادت نرسيدند. البته اين پيشگويي را خود حضرت در اثناي گفتگوي به خوارج با آنها خبر داد، ولي آنها اعتنايي نكردند.
سپس عدّه ديگري از گمراهان به اين گروه قليل از خوارج كه كشته نشدند، پيوستند و درباره حكميت صفّين (كه عمرو عاص - نماينده شام - به نفع معاويه و ابو موسي اشعري - نماينده عراق - به زيان علي - عليه السّلام - رأ ي دادند) نظر خوارج را تأ ييد كردند (نه علي - عليه السّلام - و نه معاويه ، هيچكدام را شايسته رهبري مسلمين ندانستند) اين عده نيز بر ضدّ زمامداران ، شوريدند.
وقتي عبداللّه زبير در مكه به حكومت رسيد، گروهي از اين افراد شورشي و خارجي در عراق به سركردگي نافع بن ازرق ، و گروه ديگري در يمامه به زعامت ((نجدة بن عامر حروري )) آشكار گشتند.
((نجدة )) اين عقيده را به مذهب خوارج افزود كه : هر كس با آنها براي جنگ مسلمين خارج نشود، كافر است . و چنان مذهب خود را توسعه دادند كه حكم زناي محصنه را باطل كردند(185) وقطع دست دزد را از بغل واجب دانستند. و نماز زن حائض را فرض شمردند. و ساير بدعتهايي كه اينجا محل ذكر آنها نيست .
هم اكنون طوايفي از اين فرقه در اكناف كشورهاي اسلامي وجود دارند. ابن بطوطه ؛ جهانگرد مشهور، در قرن هشتم هجري ، در ((عمان )) آنها را ديده است . و در جزء اوّل سفرنامه خود(186) نوشته است : مردم عمّان پيرو مذهب ((اباضي )) هستند. نماز جمعه را در ظهر چهار ركعت مي خوانند. پس از نماز، پيشنماز، آياتي از قرآن مجيد را تلاوت مي كند و سخن خود را مانند خطبه ايراد مي نمايد. نسبت به ابوبكر و عمر، تمايل نشان مي دهند، ولي از عثمان وعلي چيزي نمي گويند و وقتي مي خواهند از علي نام ببرند با كنايه مي گويند: ((آن مرد!!!)).
از عبدالرحمن بن ملجم ملعون ، تمجيد مي كنند و مي گويند: وي بنده شايسته اي بود كه فتنه را ريشه كن ساخت !!
سپس ابن بطوطه مي گويد: فساد در ميان زنانشان شيوع دارد. آنها فاقد غيرت هستند. و از زنا دادن زنان خود باكي ندارند! من روزي نزد سلطان عمان ؛ ابو محمد بن نبهان - كه از قبيله ((ازد)) بود - نشسته بودم ، زني بسيار جوان و خوش صورت ، با روي باز آمد و مقابل او ايستاد و گفت : اي ابو محمد! شيطان در سرِ من طغيان كرده است !
سلطان گفت : برو و شيطان را بيرون كن !
زن گفت : چطور مي توانم با اينكه در پناهِ تو هستم اين كار را انجام دهم !
سلطان گفت : برو هر كاري مي خواهي بكن !
وقتي آن زن زيبا رفت ، سلطان گفت : اين زن و امثال او كه مي خواهند مرتكب اين عمل شوند، در پناهِ سلطان آزادند. پدر و خويشان وي حق ندارند او را باز دارند و اگر او را كشتند، به قصاص وي به قتل مي رسند! زيرا زن در پناه سلطان است !!
درباره كشتن خوارج ، روايات بسياري از پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - رسيده است ، بويژه از طريق عترت طاهره - عليهم السّلام - . كافي است كه از طريق اهل تسنّن ، گفتار پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - را از حديثي كه اين فرقه را توصيف فرموده است ، نقل كنيم .
حضرت فرمود: ((قرآن مي خوانند، ولي هنوز از حلقومشان تجاوز نكرده است كه دست به كشتن پيروان اسلام مي زنند. بت پرستان را به كمك مي گيرند و مانند تيري كه از كمان بگذرد، از اسلام خارج مي شوند. اگر آنها را درك كرديد، مانند قوم عاد، به قتل برسانيد))(187) .
در حديث ديگري فرمود: ((اگر دسترسي به ايشان پيدا كردي ، مانند قوم ثمود آنها را به قتل برسان )).
و همچنين رسول خدا - صلّي اللّه عليه وآله - در حديثي ديگر فرمود: ((آنها افرادي كم سن هستند، و از نظر فكري سفيه مي باشند، سخن پيغمبر را نقل مي كنند وقرآن مي خوانند، ولي هنوز از حنجره شان خارج نشده ، مانند تيري كه از كمان رها مي شود، از دين خارج مي گردند. هرگاه آنها را ديديد بكشيد؛ زيرا در كشتن آنها براي قاتل در روز قيامت ، پاداشي هست ))(188) .
از اين قبيل روايات صحيح درباره تشويق مسلمانان به جنگ با خوارج فراوان رسيده است كه تمام آنها دلالت بر كفر ايشان دارد و مي گويد: كشتن آنها مانند كشتن عاد و ثمود است (189) .
روايات در اينكه ((خوارج بدترين مردم روي زمين هستند)) نيز از طريق فريقين سنّي و شيعه متواتر است . از جمله اين روايت است كه ابوذر و رافع بن عمر غفاري از پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - روايت كرده اند كه فرمود:
((بعد از من در ميان امّت من قومي پيدا مي شوند كه قرآن مي خوانند و هنوز از حلقومشان بيرون نيامده از دين خارج مي شوند؛ مانند تيري كه از كمان بگذرد، و ديگر بر نمي گردند. اينان بدترين مردم روي زمين هستند))(190) .
مؤ لّف :
كلام رسول خدا - صلّي اللّه عليه وآله - كه فرمود: ((هنوز از حلقومشان بيرون نيامده ...)) يعني : دلهايشان قرآني را كه مي خوانند نمي فهمند، و از آنچه تلاوت مي كنند نفع نمي برند. و جز كلمات و حروفي كه هنگام قرائت ، از گلويشان بيرون مي آيد، بهره اي ندارند. بنابراين ، دلهاي ايشان به واسطه اعمالي كه انجام مي دهند، گرفته است . و چيزي از نور قرآن در آن راه پيدا نمي كند. تلاوت قرآن از ايشان پذيرفته نمي شود. و عمل نيكويي برايشان ثبت نمي گردد!
و نيز ابوبرزه روايت نموده كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - درباره خوارج فرمود: ((قرآن مي خوانند ولي هنوز از گلويشان خارج نشده ، مانند تيري كه از كمان بگذرد، از دين بيرون مي روند، و ديگر باز نمي گردند. اينان هميشه بر ضدّ مسلمانان قيام مي كنند تا آنكه آخرين فرد ايشان با دجّال خروج كند. پس وقتي آنها را ديديد بكشيد. وقتي آنها را ديديد بكشيد! وقتي آنها را ديديد بكشيد! آنها بدترين مردم هستند، بدترين مردم ! بدترين مردم روي زمين ))(191) .
مؤ لّف :
اگر اينان بدترين يا از بدترين مردم روي زمين باشند، پس اينها از بت پرستان و منكرين اديان هم بدتر و خطرناكتر هستند. و همين در كفر ايشان كافي است .
مؤ لّف :
پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: ((يا علي ! دشمن تو يا زنازاده است يا نطفه او در حال حيض بسته شده و يا منافق است ))(192) .
بخاري از ابو سعيد خدري روايت مي كند كه گفت : روزي پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - مالي را ميان ما تقسيم مي كرد. ذوالخويصره (193) - كه مردي از بني تميم بود - آمد و گفت : يا رسول اللّه ! با عدالت تقسيم كن ! پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: ((واي بر تو! اگر من عادل نباشم پس عادل كيست ؟ اگر من عادل نباشم تو زيان برده اي )).
عمر گفت : اجازه بده گردنش را بزنم (194) .
پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: او را رها كن ، او ياراني دارد كه شما نماز و روزه خود را در برابر نماز و روزه آنها كوچك مي شماريد. قرآن مي خوانند، ولي هنوز از گلويشان برنيامده ، مانند تيري كه از كمان بگذرد، از دين خارج مي شوند. تير و شمشير ولباسشان آلوده به خون كسي نيست . پيشاني آنها از كثرت سجده ، پينه بسته است . رئيس آنها اين مرد است كه رخساري سياه دارد و يكي از بازوانش مانند پستان زن مي باشد يا مثل پستان ، متحرك است . وقتي كه مسلمانان دچار تفرقه مي شوند(195) اينان سر به شورش بر مي دارند)).
ابو سعيد به راوي گفت : شاهد باش كه اين را من از پيغمبر شنيدم و گواهي مي دهم كه علي بن ابي طالب با آنها مي جنگد و من نيز با او خواهم بود. پس آن مرد را آوردند. و من وقتي نگاه كردم ديدم همانطور است كه پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - فرموده بود(196) .
روايات راجع به خوارج ، نظير آنچه ذكر شد و بيان اعمال و روحيات آنها از طريق عترت طاهره - سلام اللّه عليهم - متواتر(197) است . از طريق عامه نيز بسيار است . بايد در جاي خود در كتب هر دو طايفه آن را ملاحظه نمود. بويژه صحاح ششگانه و ساير مسانيد بزرگان ايشان كه مدار علم و عمل آنان است .
اين روايات ، يكي از علايم نبوت پيغمبر خاتم - صلّي اللّه عليه وآله - و نشانه هاي اسلام است ؛ زيرا در آن ، خبر از آينده داده شده كه بعد از پيغمبر، مانند بامدادِ روشن ، آشكار گشت .
مردم به خوبي خروج اين افراد را از دين اسلام ديدند؛ هنگامي كه بر ضدّ اميرالمؤ منين - عليه السّلام - قيام كردند، آن هم موقعي كه مردم دو دسته شدند و چنانكه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: ((نزديكترين دو طايفه به حقّ، آنها را مي كشند))(198) علي - عليه السّلام - و يارانش با آنها جنگيدند. در بقيه اوصاف نيز همانطور بودند كه پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - فرموده بود.
بحث راجع به خوارج را با حديثي كه طبراني در كتاب ((اوسط)) از جندب بن زهير - كه از ياران مخصوص اميرالمؤ منين و افسران نامدار آن حضرت بود - نقل مي كند، خاتمه مي دهيم :
جندب بن زهير مي گويد: وقتي خوارج از سپاه علي - عليه السّلام - كناره گرفتند و بر آن حضرت شوريدند، به اتفاق امام - عليه السّلام - به جنگ ايشان رفتيم . وقتي به اردوگاه آنها رسيديم ، طنين آهنگ قرائت قرآن آنها را، مانند صداي زنبوران عسل شنيديم ! چون نزديك شديم ، در ميان آنها افرادي وارسته ديديم . من از تماشاي آنان ناراحت شدم .
پس ، از آنها كناره گرفتم و پياده شدم و در حالي كه افسار اسبم را گرفته و تكيه به نيزه ام داده بودم ، گفتم : پروردگارا! اگر پيكار با اينان خدمتي به دين توست پس مرا به آن رهبري كن و چنانچه اين كار، گناه است مرا از آن برحذر بدار! در همان حال اميرالمؤ منين - عليه السّلام - سر رسيد. همينكه حضرت به من نزديك شد، فرمود: اي جندب ! از خشم الهي پرهيز كن . سپس حضرت پياده شد و به نماز ايستاد.
در اين هنگام ، مردي آمد و گفت : يا اميرالمؤ منين ! با خوارج كار داريد!
فرمود: چطور!
گفت : براي اينكه آنها از نهر گذشتند و رفتند.
حضرت فرمود: نه ! از نهر نگذشته اند.
آن مرد گفت : سبحان اللّه !
متعاقب آن ديگري آمد و گفت : خوارج نهر را قطع كردند و از آنجا گذشتند.
حضرت فرمود: نه ! نهر را قطع نكردند.
آن مرد گفت : سبحان اللّه !
باز ديگري آمد و گفت : آنها از نهر گذشتند و رفتند.
فرمود: آنها از نهر نگذشتند و نمي گذرند. و چنانكه خدا و پيغمبر فرموده اند در آن سوي نهر كشته خواهند شد.
سپس حضرت ، سوار شد و به من فرمود: اي جندب ! من مردي را به سوي آنها مي فرستم كه ايشان را به كتاب خدا و سنّت پيامبرشان دعوت كند، ولي آنها به وي اعتنا نمي نمايند و تيربارانش مي كنند.
اي جندب ! ده نفر از ما كشته نمي شوند و از آنها نيز ده نفر جان به سلامت نمي برند. سپس فرمود: چه كسي اين قرآن را مي گيرد و مي رود كه اين عده را به كتاب خدا و سنّت پيغمبر دعوت كند و در اين راه كشته شود و در عوض ، خداوند او را وارد بهشت نمايد؟
جواني از قبيله بني عامر بن صعصعه پاسخ مثبت داد. جوان قرآن را گرفت و به طرف آنها رفت . همينكه به آنها نزديك شد ، باراني از تير بر وي باريد و شهيد شد.
اميرالمؤ منين - عليه السّلام - فرمود: حمله كنيد! جندب گفت : من با اين دستهاي خودم قبل از نماز ظهر، هشت نفر از آنها را كشتم . همانطور كه حضرت فرموده بود، ده نفر از ما كشته نشدند و از آنها نيز بيش از ده نفر نجات نيافتند!
---------------------------
13 - كشته شدن مالك بن نويره به امر خالدبن وليد و بي اعتنايي ابوبكر نسبتبه آن

اين ماجرا در بطاح (نقطه اي از سرزمين مالك بن نويره ) واقع شد. در آن روز فرماندهي كلّ قواي اسلام از طرف ابوبكر به خالدبن وليد واگذار شده بود و او اختيارات تامّ داشت و فعال مايشاء بود!
خالد در ميان قبيله مالك ، نه تنها مسلمانان را پس از امان دادن كشت ، بلكه كشتگان را مثله كرد(203) و زنان با ايمان را اسير نمود و اموال و نواميسي را كه خداوند حرام كرده بود، مباح دانست ! و حدود شرعي را تعطيل نمود كه به نظر من حتي در جاهليّت هم نظير نداشت .
مالك كيست ؟
((مالك بن نويره تميمي يربوعي )) سرآمد اشراف قبيله بني تميم و مرد با نفوذ بني يربوع از عرب اصيل بود. مالك از كساني بود كه از لحاظ شخصيت ، سخاوت ، پاكي ، شجاعت و دليري به تمام معاني آن ، به جوانمردي او مثل مي زدند. مالك از اين نظر در رديف پادشاهان قرار داشت .
وقتي كه مالك مسلمان شد، كليّه بني يربوع به وسيله او اسلام اختيار كردند. پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - نيز نظر به وثوق و اعتمادي كه به وي داشت ، او را متصدّي امر زكات قوم خود نمود.
جرم مالك بن نويره و خودداري او از پرداخت زكات به ابوبكر
جرم مالك بن نويره و خودداري او از پرداخت زكات و غيره به حكومت ابوبكر بود. و اين هنگامي بود كه او سرگرم بررسي به منظور تعيين تكليف خود و انجام اوامر خدا و پيغمبر بود.
خودداري مالك از پرداخت زكات نه از روي ترديد در اسلام و نه به خاطر ايجاد اختلاف ميان مسلمانان و نه به منظور پديد آوردن فتنه و آشوب بود. و نه مي خواست با خليفه جنگ كند، بلكه اين خالد بن وليد بود كه در آغاز خلافت ابوبكر، يكباره به وي حمله برد. آن هم هنگامي كه آتش اختلاف ، ميان مسلمانان نخستين ، درباره خلافت ابوبكر، شعله ور بود.
به اين معنا كه اهل بيت پيغمبر و دوستان آنان ، نظر به علي - عليه السّلام - داشتند. و ابوبكر، عمر، ابو عبيده و سالم (غلام عمر) و پيروان آنها نظر ديگري . انصار؛ يعني مردم مدينه كه به مهاجران مكّه منزل دادند و آنها را ياري كردند نيز رأ ي ديگري داشتند . تا جايي كه اعتراض آنها موجب شد كه سرپرست ايشان سعد بن عباده را سركوب كردند و او نيز از آنان و حكومت آنها كناره گرفت و قسم ياد كرد كه اگر ياوراني يافت بر ضدّ ابوبكر و عمر قيام كند. نه در نماز جمعه آنها حاضر شد و نه در جمع ايشان نشست تا اينكه در شهر حوران (204) درگذشت .
تا آنجا كه براي جلب اميرالمؤ منين - عليه السّلام - درب خانه او را - كه از بامداد تا شامگاه نام خداوند در آن برده مي شد - اشغال نمودند و احترام امانت پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - را نگاه نداشتند و ارث و ملك و خمس زهراي اطهر - عليها السّلام - را تملّك نمودند!!
بنابراين ، براي مالك بن نويره با آن عقل و بزرگواري ومقامي كه در ميان قوم خود داشت ، طبيعي بود كه بايد در اين اوضاع از اطاعت كسي كه در مدينه روي كار آمده و سرگرم مغلوب كردن دشمنان خود و قبضه كردن حكومت است ، خودداري كند، تا ثابت شود كه ابوبكر به حقّ مخالفان را مقهور كرده است و به اتفاق مسلمانان روي كار آمده است .
به همين جهت - نه به علت ديگري - مالك بن نويره در پرداخت زكات كوتاهي ورزيد و مشغول تحقيق بود تا آن را به كسي بدهد كه بداند ذمّه اش بري شده است .
بنابراين ، لازم بود كه ابوبكر و گماشتگان او مدتي به وي مهلت مي دادند كه در آن اوقات او بتواند راجع به اين حقيقت پيچيده ، تحقيقاتي به عمل آورد، و با آن صدمات ناگهاني با وي معامله ننمايند؛ چون او منكر زكات نبود و ميان زكات و نماز فرق نمي گذاشت و كسي نبود كه جنگ با ابوبكر يا مسلمانان ديگر را لازم بداند.
اين بود واقعيت خودداري مالك و قوم او از پرداخت زكات . دليل آن هم نصيحت وي به قوم بود كه گفت به اسلام خود باقي باشيد و از برخورد با خالد پرهيز كنيد. و به آنها دستور داد پراكنده شوند تا مبادا خالد با سربازان آماده خود، به طرف ((بطاح )) سرازير شوند. حتي آنها را از اجتماع در يك نقطه بر حذر داشت تا مبادا كسي گمان كند كه آنجا را اردوگاه خويش ساخته اند(205) .رفتن خالد به ((بطاح ))
وقتي خالدبن وليد با سربازان خود از كار قبيله ((اسد)) و ((غطفان )) فراغت يافت ، تصميم گرفت به ((بطاح )) نقطه اي از سرزمين مالك نويره برود. مالك قبلاً ((بطاح )) را تخليه كرد، و - چنانكه گفتيم - افراد قبيله را پراكنده ساخت ، تا به خاطر حفظ اسلام ، برخورد سويي ميان آنها و خالد رخ ندهد.
وقتي انصار (سربازان مدينه ) متوجه شدند كه خالد مي خواهد به سراغ مالك بن نويره برود، از رفتن با وي خودداري كردند و گفتند: خليفه اين دستور را به ما نداده است . او به ما گفت : وقتي از كار قبيله ((بزاخه )) و پاك كردن قلمرو آنان فراغت يافتيم ، از حركت باز ايستيم تا نامه او به ما برسد.
خالد در پاسخ انصار گفت : خليفه چنين فرماني به شما نداده است . او مرا مأ مور ساخته كه به سراغ مالك هم بروم . فرمانده منم ، اخبار هم به من مي رسد. هر چند فرمان و دستور خليفه هم به من نرسد، من هم اكنون فرصتي در اختيار دارم كه اگر آن را به خليفه اطلاع دهم از دست مي رود. از اين رو قبل از اينكه آن را به دست بياورم به خليفه اطلاع نمي دهم .
همچنين وقتي موضوعي پيش آمد كرد كه در آن شخص خليفه دستوري نداده است ، اگر خود اطلاع كامل داشته باشيم به آن عمل مي كنيم و ديگر از خليفه كسب تكليف نمي نماييم .
اينك مالك بن نويره نزديك ماست . من و هر كس كه با من است ، به سوي او رهسپار هستيم . كليه اهل سير و اخبار اتفاق نظر دارند كه وقتي خالد و كساني كه با او بودند روي به ((بطاح )) نهادند و به آنجا رسيدند، كسي را نديدند. چنانكه گفتيم ، مالك قبلاً قبيله خود را متفرق كرده بود كه به خانه هاي خود بروند و بر دين اسلام باقي بمانند و از برخورد با خالد پرهيز كنند تا خداوند پراكندگي را گِرد آورد(206) گفتگوي خالد با مرد انصاري را حسنين هيكل در كتاب ((الصديق ابوبكر!))(207) و عقاد در ((عبقرية عمر))(208) و ساير كتب مربوطه عيناً نقل كرده اند.
مي بينيد كه سخن مرد انصاري صريح است در اينكه كه خليفه به آنها دستور نداده بود تا به سوي مالك بن نويره لشكركشي كنند، ولي خالد، ادعا كرد كه خليفه اين دستور را به طور خصوصي به او داده است ! بنابراين ، خليفه نرمش و حيله اي به كار برده بود تا در نظر مردم مسئول فجايع ((بطاح )) نباشد، بلكه مسئول آن فقط خالد باشد و خليفه بتواند عذر او را نيز بپذيرد كه تأ ويلي كرده و اشتباه نموده است !! اين موضوع ، دلالت بر تعمّق ابوبكر و دورانديشي كامل او در امر سياست دارد.
قتل مالك و گروهي از قوم او
وقتي افراد خالد به ((بطاح )) رسيدند و كسي را در آنجا نيافتند، خالد نفرات خود را به تعقيب ايشان فرستاد. سربازان ، مالك بن نويره و تني چند از ((بني يربوع )) را آوردند و به خالد تسليم نمودند. سپس اتفاقي روي داد كه گوشه اي از آن را با نهايت تأ ثّر و تأ سف ، نقل مي كنيم . فانّا للّه وانّا اليه راجعون !
طبري (209) به سند خود از ابو قتاده انصاري - كه از سران نظامي آن سپاه بود - روايت مي كند كه گفت : وقتي سربازان خالد، مالك و همراهان او را احاطه كردند و شبانه تحت نظر گرفتند، مالك و همراهان او دست به سلاح بردند. ما به ايشان گفتيم : ما مسلمان هستيم . آنها هم گفتند: ما نيز مسلمانيم . گفتيم : پس اين سلاحها چيست كه با خود حمل كرده ايد؟
گفتند: شما چرا سلاح برداشته ايد؟
گفتيم : اگر راست مي گوييد و قصد سويي نداريد، سلاح خود را بر زمين گذاريد. آنها هم اسلحه را بر زمين نهادند. سپس نماز صبح گزارديم ، آنها نيز با ما نماز گزاردند.
مؤ لّف :
و بعد از نماز، اسلحه آنها را جمع آوري كردند، سپس همه را دستگير ساخته و دست بسته به صورت اسير در حالي كه ((ليلي )) زن مالك نيز در ميان آنها بود، نزد خالد آوردند.
((ليلي )) دختر منهال - چنانكه مورخان نوشته اند و عباس محمود عقاد نيز در كتاب ((عبقرية خالد)) آورده است - در زيبايي بويژه زيبايي چشم و پاها از مشهورترين زنان عرب بود. مي گويند: زني از لحاظ جمال چشمها و زيبايي پاها مانند او ديده نشده بود.
اين زيبايي خيره كننده بود كه خالد را مفتون ساخت . در حالي كه ميان خالد ومالك گفتگو در گرفته بود، زن زيباي مالك نيز در كنار او بود. سرانجام خالد گفت : اي مالك ! من تو را خواهم كشت .
مالك گفت : آيا همكار تو (ابوبكر) چنين فرماني به تو داده است ؟
خالد گفت : به خدا قسم تو را خواهم كشت .
در آن هنگام عبداللّه عمر و ابو قتاده انصاري نيز حضور داشتند و درباره مالك (و جلوگيري از كشتن وي ) با خالد سخن گفتند: ولي سخنان ايشان در خالد اثر نكرد.
مالك گفت : اي خالد! ما را نزد ابوبكر بفرست تا خود او هر طور صلاح دانست درباره ما حكم كند. چون تو ديگران را كه جرمي بزرگتر از ما داشتند نزد وي اعزام داشتي .
بار ديگر عبداللّه عمر و ابو قتاده انصاري به حمايت از مالك اصرار ورزيدند و از خالد خواستند مالك و همراهانش را نزد خليفه گسيل دارد. ولي خالد نپذيرفت !
خالد گفت : ممكن نيست از كشتن وي دست بردارم . سپس به ((ضرار بن ازور اسدي )) دستور داد تا مالك را گردن بزند.
در اين هنگام ، مالك نگاه به همسرش كرد و به خالد گفت : اين است كه مرا به كشتن داد! ولي خالد گفت : بلكه خداست كه به واسطه برگشت تو از اسلام ، تو را به كشتن داد!!
مالك گفت : من مسلمان هستم . ولي خالد گفت : اي ضرار! گردنش را بزن ! ((ضرار)) هم او را گردن زد(210) ! آنگاه خالد، زن مالك را به خيمه خود برد و همان شب با وي در آويخت !!
ابو زهير سعدي - شاعري كه در همان عصر مي زيست - در اين باره مي گويد:
((به آن قبيله كه مورد هجوم قرار گرفتند بگو: اين شب بعد از مالك ، بسيار طولاني خواهد بود. خالد با تجاوز به زن مالك ، شب را به صبح آورد. او قبل از آن هم نسبت به اين زن نظر داشت ! خالد بدون هيچ ملاحظه اي به هوس خود رسيد. چنان مفتون آن زن شده بود كه عنان اختيار از كف داد. صبح آن شب ، خالد زن دار بود ولي مالك ، فاقد همه چيز بود و خود كشته گشته بود. بعد از مالك سرپرست يتيمان و بيوه زنان كيست ؟ و چه كسي در انديشه اعدام شدگان فقير است ؟ بني تميم ، بزرگ و كوچك مبتلا شدند، به مرگ قهرمان خود كه همگي چشم اميد به وي داشتند))(211) .
آنگاه خالد دستور داد اسيران قوم مالك را حبس كنند. در شب بسيار سردي آنها را حبس كردند. سپس جار چي خالد در شب تاريك فرياد زد: ((ادفئوا اسراكم ؛ يعني : اسيران خود را بپوشانيد)). و اين در لغت ((كنانه )) كنايه از كشتن بود. با اين فرمان تمام آن بيچارگان را كشتند!
خالد به دژخيمان سپاه خود سپرده بود كه وقتي اين صدا را شنيديد، همه آنها را به قتل برسانيد. اين نيز نيرنگي بود كه بدان وسيله خود را مسئول آن جنايت نداند. ولي اين جنايت از ابو قتاده انصاري و روشندلان امثال او پوشيده نماند. فقط مطلب بر مردم حيوان صفت كه سياهي لشكر بودند آن هم با نيرنگ و سياست ، مستور ماند.
اين حقيقت ماجرايي بود كه ميان خالدبن وليد؛ فرمانده اعزامي خليفه و مالك بن نويره ؛ رئيس قبيله بني تميم و قوم او روي داد. و طالبان مي توانند از مجموع آنچه مورخان و سيره نويسان نقل كرده اند به دست آورند.
در كنار اين حقايق تاريخي ، اقوال متناقض ديگري هم وجود دارد كه اغراض سياسي ، به منظور حفظ آبروي زمامدار وقت و فرمانده كلّ قواي او و تصحيح عمل آنها به هم بافته است ))(212) .
ما، در اين اقوال متناقض ، به خوبي نگريسته ايم . آنچه يافتيم اين است كه خواسته اند به واسطه اخلاص در محبت نسبت به خالد و دفاع از وي ، حقيقت را زير پا بگذارند. واللّه علي مانقول وكيل !
قيام ابوقتاده انصاري و عمر خطّاب بر ضدّ خالد و رفتار او
محمد حسنين هيكل در كتاب ((الصديق ابوبكر!)) مي نويسد: ابو قتاده انصاري از عمل خالد نسبت به قتل مالك و تجاوز به زن او خشمگين شد. به همين علت لشكر او را ترك گفت و روي به مدينه نهاد، در حالي كه قسم ياد كرد كه هيچگاه در لشكري كه فرماندهي آن را خالد به عهده داشته باشد،شركت نكند.
((متمم بن نويره )) برادر مالك نيز با وي بود، وقتي اين دو به مدينه رسيدند، ابو قتاده در حالي كه سخت غضبناك بود به ملاقات ابوبكر رفت وماجرا را براي او نقل كرد كه چگونه خالد مالك را كشت و با ((ليلي )) زن او همبستر شد.
ابو قتاده افزود كه سوگند ياد كرده است ديگر در لشكري كه خالد فرمانده آن باشد، قرار نگيرد، ولي ابوبكر سخت تحت تأ ثير نقش خالد و پيروزيهاي او بود، به همين جهت به شكايت ابو قتاده ترتيب اثر نداده و حاضر نشد وي درباره ((شمشير اسلام !!!)) آن سخنان را بگويد.
آنگاه هيكل مي افزايد: ((آيا خواننده گمان مي كند كه اين مرد انصاري - يعني ابو قتاده - از خشم خليفه جا خورد و ساكت شد؟ نه ! او فوق العاده نسبت به عمل خالد معترض بود. بدين لحاظ، عمر خطّاب را ملاقات نمود و داستان را براي او هم نقل كرد، و خالد را در شكل مردي كه هواي نفسش بر وظيفه دينيش غلبه يافته بود و بخاطر ارضاي نفس خويش ، فرمان خدا را مورد اهانت قرار داده است ، ترسيم كرد!(213) .
سپس هيكل مي گويد: عمر اظهارات او را تأ ييد كرد، و با وي در سرزنش ‍ خالد و انتقاد از او شريك شد. متعاقب آن ، عمر كه از عمل خالد كاملاً منقلب بود نزد ابوبكر رفت و از وي خواست كه خالد را عزل كند. و اظهار داشت كه از شمشير خالد ظلم و فساد مي بارد و جا دارد كه خالد را به خاطر اين عمل شنيع بازداشت كند، ولي ابوبكر هيچيك از حكّام خود را بازداشت نمي كرد(214) .
از اين رو وقتي ابوبكر ديد عمر در انتقاد از خالد اصرار مي ورزد گفت : اي عمر! بس است . خالد حكم خدا را تأ ويل كرد و اشتباه نمود! زبانت را از نكوهش باز دار!
ولي عمر از پاسخ ابوبكر قانع نشد، و دست از اعتراض خود برنداشت . هنگامي كه ابوبكر ديد عمر بي اندازه از خالد نكوهش مي كند، گفت : نه اي عمر! من شمشيري را كه خداوند بر سر كفّار برّان نموده است ، به غلاف نمي كشم !!!
هيكل مي افزايد كه : عمر با اين وصف ، كار خالد را بسيار زننده مي دانست و آرام نمي گرفت و وجدانش آسوده نبود. چگونه عمر مي توانست ساكت بماند و بگذارد كه خالد در آسايش بسر ببرد، چنانكه گويي گناهكار نيست و عمل خلافي مرتكب نشده است .
عمر لازم مي دانست كه مجدداً با ابوبكر درباره خالد صحبت كند، و با صراحت يادآور شود كه آن دشمن خدا، مرد مسلماني را به قتل رسانيده و به زن او تجاوز نموده است ، و دور از انصاف است كه به جزاي عملش ‍ نرسد.
سرسختي عمر موجب شد كه ابوبكر خالد را احضار كند و از وي جويا شود كه چه كرده است . بدين منظور خالد به مدينه آمد، و در حالي كه لباس رزم به تن داشت و قبايي پوشيده و روي آن را زره آهنين گرفته و چند تير به كلاه خود زده بود، وارد مسجد شد.
هنگامي كه عمر ديد خالد با اين سر و وضع در مسجد پيغمبر قدم مي زند، برخاست و تيرها را از كلاهخُود او در آورد و شكست ، سپس به خالد گفت : مرد مسلماني را كشتي و با زن او همبستر شدي ؟ به خدا قسم سنگسارت خواهم كرد!
در اين هنگام خالد سكوت كرده بود و از گذشته خويش عذر نخواست . آنگاه ابوبكر را ملاقات كرد و موضوع مالك به نويره و حالت ترديد او را بازگو نمود و تقاضا كرد كه عذر او را بپذيرد. ابوبكر هم از سر تقصير او گذشت ، و از آنچه وي در جنگ مرتكب شده بود، صرفنظر كرد!!!
ولي او را در خصوص ازدواج با زني كه هنوز خون شوهرش خشك نشده بود، مورد ملامت قرار داد. چون عرب در زمان جنگ از نزديكي با زنان اسير خودداري مي كردند، و تماس با آنها را ننگ بزرگي مي دانستند.
مؤ لّف :
اسلام ازدواج با زني را كه شوهرش مرده باشد قبل از اتمام عده ، حرام دانسته و اگر با وي ازدواج نمود و در حال عدّه با وي نزديكي كرد، براي هميشه بر او حرام مي شود.
اگر فرض كنيم كه خالد زن مالك را اسير مي دانسته ، نزديكي با زن اسير موقعي حلال است كه استبراء شرعي شده باشد(215) . و در مورد همسر مالك ، هنوز استبرايي واقع نشده بود بلكه شوي وي به قتل رسيد و خالد در آن حال ، با همسر او همبستر شد!!
سپس هيكل مي نويسد: عمر، نظريه خود را درباره عملي كه خالد مرتكب شده بود، از ياد نبرد. وقتي ابوبكر مرد و با عمر به عنوان جانشين وي بيعت كردند، يكي از نخستين كاري كه انجام داد اين بود كه خبر مرگ ابوبكر را به اطلاع سربازان اسلام در شام رسانيد. و با همان پيكي كه حامل اين خبر بود، فرمان عزل خالد را از فرماندهي سپاه صادر نمود.
هيكل اضافه مي كند: همه مورخان اسلامي اتفاق دارند كه عمر، همچنان در انديشه عمل خالد نسبت به ((مالك بن نويره )) و همبستر شدن او با زن وي باقي بود و همين نظريه بود كه بعدها در عزل خالد مؤ ثّر واقع شد.
عجب ! چه عجبي !
يكي از شگفت ترين و حيرت انگيزترين كارها اين است كه : اين خونها و نواميس مسلمين به هدر رود و محرمات الهي مباح گردد و احكام شرعي تعطيل شود، تا اينكه خالدبن وليد از مقام فرماندهي خود معزول گردد! در طول آن مدت بايد خالد از اختيارات وسيعي برخوردار باشد، و آزادانه هر كاري كه مي خواهد انجام دهد، تا اينكه خليفه اول بميرد و همينكه خليفه دوم روي كار آمد او را عزل كند!
رأ ي ابوبكر درباره جنايت ((بطاح )) يكي از آراي شخصي و اجتهادات او در مقابل نصّ صريح قرآني و سنت نبي اكرم است كه او رأ ي خود را بر عمل به آن مقدّم داشت !
توضيحي درباره رأ ي ابوبكر
محمد حسنين هيكل در كتاب ((الصديق ابوبكر!)) در خصوص رأ ي و استدلال ابوبكر مي گويد: ابوبكر مي ديد، موقعيت بزرگتر از اين است كه وقوع اينگونه امور، تأ ثيري در آن داشته باشد؛ زيرا كشته شدن يك نفر يا چند نفر به واسطه خطاي خالد در تأ ويل و اجتهاد در مقابل نصّ يا علت ديگر، نسبت به خطري كه دولت را فرا گرفته بود ، و شورش و انقلابي كه در سراسر نقاط عرب نشين جريان داشت ، چندان مهم نبود!!
مؤ لّف :
لازم به ذكر نيست كه گفته هيكل خالي از مبالغه نيست ؛ زيرا با اينكه موقعيت ، بي نهايت حسّاس بود، اين امكان هم داشت كه لااقل خليفه ، خالد را بخاطر اين جنايت ؛ عزل كند و افراد ديگري امثال عمر؛ ابو عبيده ، معاذ بن جبل ، سعدبن ابي وقّاص و غيره را به جاي او منصوب دارد . و محاكمه خالد را در اولين ازمنه امكان ، آغاز كند، و آنچه نصوص ‍ و احكام شرعي اقتضا داشت ، درباره او اجرا سازد.
علاوه بر اين ، خلط مبحث و اشتباه كاري ديگر هيكل نسبت به وجود خطري كه دولت را تهديد مي كرد و بلاد عرب را فرو گرفته بود، نيز خالي از مبالغه نيست ؛ زيرا مسلماني مالك بن نويره هنگامي كه به فرمان خالد كشته شد، موضوعي بود كه نه خالد و نه ابوبكر در آن شك نداشتند.
همچنين نزديكي با زن او كه در ((عده )) بود، به اجماع مسلمانان موجب اجراي حد و سنگسار كردن خالد بود. و همين معنا بود كه عمر خود را مهيّا ساخته بود تا در صورت امكان آن را عملي سازد.
اين كه گفته است : كشته شدن يك نفر يا چند نفر به واسطه خطاي خالد در تأ ويل ، اين سخن ، بي ارزش نمودن قتل است كه خداوند مي فرمايد: ((هر كس فردي را به قتل برساند، مثل اين است كه همه مردم را كشته است ))(216) .
ومي فرمايد: ((هر كس مؤ مني را عمداً بكشد، كيفرش جهنّم است كه هميشه در آن خواهد بود))(217) .
و مي فرمايد: ((بندگان خدا كساني هستند كه جز خداوند يكتا را نمي خوانند. و فرد محترمي را جز به حقّ نمي كشند. و زنا نمي كنند. هر كس چنين كند، كيفر خواهد ديد و روز قيامت عذابش دو برابر خواهد شد. و تا ابد با خواري در دوزخ بسر خواهد برد))(218) .
باز هيكل مي نويسد: ((اين فرمانده (خالد) - كه به نظر خليفه فقط متهم است كه اشتباه كرده است - يكي از بزرگترين وزنه اي بود كه مي بايد بلاي موجود به وسيله او برطرف گردد و جلو خطر را بگيرد!!)).
در صورتي كه خالد در حقيقت قاتل فردي بود كه خداوند كشتن او را حرام كرده بود. و تجاوز به زني نمود كه خداوند در آن هنگام تماس با او را حرام كرده بود.
بنابراين ، وي طالب اين فعل حرام بود و خطا نكرد بلكه با اصرار به آن رسيد، تا موقعي كه خليفه دوم جلوِ او را گرفت . چنانكه گفتيم ، براي ابوبكر اين امكان وجود داشت كه پس از ارتكاب اين عمل ، او را عوض ‍ كند و ديگري را به جاي وي به فرماندهي سپاه منصوب بدارد.
و نيز هيكل مي نويسد: ((ازدواج با زني بر خلاف رسوم عرب و آميزش با وي پيش از پاك شدن ، براي جنگجويي كه به جنگ رفته و به حكم جنگ ، مي تواند اسيراني داشته باشد كه به تملّك وي در آيند، در برابر موقعيت خطير آن روز چيز پر اهميتي نبود!!)).
و مي نويسد: ((اگر ملتزم شويم كه بايد اين اعمال با قانون شرع وفق دهد، باز لازم نيست شامل حال نوابغ و بزرگاني امثال خالد شود!! بويژه كه به حال حكومت زيانبخش بود، و آن را در معرض خطر قرار مي داد!!)).
مؤ لّف :
اين قسمت از گفتار ((هيكل )) و قسمتهاي پيش از آن ، موضوعي است كه گذشته از ابوبكر، استاد بزرگي چون هيكل را خشنود ساخته و خواسته اند وجدان خود را بدين وسيله آسوده سازند.
ولي من گمان نمي كنم ((هيكل )) كسي باشد كه هتك ناموس مسلمانان را تا اين اندازه بي ارزش بداند. و تصور نمي كنم آنچه وي در اين عبارت براي خالد مباح دانسته است ، براي هر جنگجوي فاتحي مباح بداند!؛ زيرا هيكل هم مانند هر مسلماني مي داند كه اين عمل ، براي جنگجوي مسلماني مباح است كه سرزمين كافران محارب با اسلام را فتح كرده باشد. ولي مالك بن نويره و عشيره او مؤ مناني بوده اند كه نماز مي گزاردند و زكات مي دادند و به سراي ديگر ايمان داشتند. فقط او در آغاز خلافت ابوبكر از اطاعت او كوتاهي ورزيد تا حقيقت برايش ‍ روشن گردد و تكليف خود را بداند.
صدور اين سخنان از امثال محمد حسنين هيكل واقعاً حيرت انگيز است . حيرت انگيزتر اينكه وي به زبان ابوبكر بگويد: لازم نيست اجراي احكام شرعي ، نوابغي امثال خالد را نيز شامل گردد!. در صورتي كه او بايد بداند خداوند متعال بهشت را براي كسي آفريده كه از وي اطاعت كند. هر چند بنده حبشي باشد. و آتش دوزخ را براي كسي خلق كرده كه از فرمان او سرپيچي نمايد، ولو سيّد قرشي باشد.
و بايد دانسته باشد كه خداوند با هيچيك از بندگانش خويشي ندارد. و مردم عموماً در پيشگاه ذات مقدّس او مساوي هستند. به طوري كه آدم گردنكش بايد خوار شود تا حقّ را از او بگيرند، و انسان درمانده را بايد عزيز داشت تا بتواند حقّش را بگيرد.
افزون بر اين ، اگر اجراي حدود شرعي مستلزم خطري باشد، واجب است آن را به تأ خير اندازند تا خطر برطرف گردد، ولي خليفه ، نه آن را به تأ خير انداخت و نه صبر كرد تا خطر برطرف شود و آنگاه حدّ شرعي را اجرا كند! فقط كاري كه كرد اين بود كه آن جرايم را بخشيد و از جنايات خالد درگذشت ! و به تمام معنا از آن جنايتكاران راضي بود!!
همچنين هيكل مي نويسد: ((مسلمانان به شمشير خالد نياز داشتند! و روزي كه پس از واقعه ((بطاح )) ابوبكر او را احضار كرد، بيش از پيش به وجود وي نياز بود!؛ زيرا مسيلمه كذّاب (كه دعوي پيغمبري داشت ) با چهل هزار تن از پيروان خود از قبيله بني حنيفه در يمامه نزديك ((بطاح )) بود. شورش او نيز شديدترين آشوبي بود كه در اسلام پديد آمد.
بنابراين ، آيا به خاطر كشته شدن مالك بن نويره يا به خاطر ((ليلي )) زيبا كه خالد را مفتون خود ساخت ! بايد خالد عزل شود و سپاهيان مسلمين را رها كرد تا مسيلمه بر ايشان غالب گردد و دين خدا در معرض خطر قرار گيرد؟
خالد آيت الهي و شمشيرش ، شمشير خدا بود[!!!] از اين رو سياست ابوبكر هم بايد اين باشد كه وقتي او را احضار كرد، اكتفا به توبيخ او كند و همان وقت مأ مور سازد كه رهسپار يمامه و جنگ با مسيلمه شود.
مؤ لّف :
اين موضوع را هيكل چند بار تكرار كرد و ما نيز هر نوبت به آن پاسخ داديم . اينك بار ديگر مي گوييم كه : براي خليفه امكان داشت كه خالد را عزل كند و يكي ديگر از فرماندهان امثال او را به كار بگمارد. اگر فرضاً انجام آن مهم منوط به وجود خالد بود، آيا اجراي حدّ شرعي به اين علت تعطيل مي شود؟ چنانكه گفتيم : امكان ندارد، بلكه بايد اجراي حدّ را به تأ خير انداخت . بنابراين ، علت تعطيل كامل آن چه بود كه گويي نه جنايتكاراني بوده اند و نه جنايتي رخ داده است ؟!!
آري ، بايد خالد عزل مي شد و فوراً به حكم خداوند سنگسار مي گرديد. اگر در اجراي حدّ خطري پديد مي آمد - چنانكه گفتيم - لازم بود اجراي حكم را به تأ خير انداخت تا خطر برطرف شود؛ زيرا به اجماع عموم فقهاي اسلام ؛ به هيچ وجه جايز نيست آن را ملغي كرد.
باز هيكل مي نويسد: ((شايد علت اينكه ابوبكر آن روز خالد را مأ مور جنگ با ((مسيلمه )) كرد اين بود كه به مردم مدينه و مخصوصاً آنها كه درباره او با عمر هم عقيده بودند، نشان دهد كه خالد مرد حادثه است ! و با فرمان جديدي كه به وي داده ، خواسته است او را به كام آتشي در افكند كه او را بلعيده و به سرنوشت حياتش خاتمه دهد! در اين صورت بهترين كيفر اعمالي را كه نسبت به ((ليلي )) و شوهر او ((مالك بن نويره )) مرتكب شده بود، مي ديد. و چنانچه اين جنگ او را سرفراز و پاك مي كرد، فاتح و غانم برمي گشت . مسلمانان هم آرام گرفته ، عمل سابق او را به حساب نمي آوردند و ديگر از جنايت وي در ((بطاح )) سخني نمي گفتند!!
جنگ ((يمامه )) خالد را پيروز گردانيد و او را ((تطهير)) كرد! هر چند خالد بعد از اين واقعه كه هنوز خونهاي ريخته شده مسلمانان و خونهاي اتباع مسيلمه خشك نشده بود نيز با دختري زنا كرد. و ابوبكر درباره اين تجاوز او بيش از تجاوز به ((ليلي )) وي را مورد ملامت قرار داد...))(219) .
مؤ لّف :
اينكه استاد هيكل مي گويد: ابوبكر در مورد تجاوز خالد به ((ليلي )) اكتفا به توبيخ او كرد! بايد بداند كه خداوند در اينگونه موارد، اكتفا به توبيخ چنين متجاوزي نمي كند، بلكه نصوص قرآني صريح است در اينكه : بايد او را سنگسار كرد و كشت . ولي ابوبكر صديق ! اين نصوص را با رأ ي خود تأ ويل كرد. و در مقام عمل ، رأ ي خود را بر آن مقدم داشت كه خود اين مورد نيز يكي از موارد جالب ((اجتهاد در مقابل نصّ)) است !
شما خوانندگان ، درست و به دقّت با ما در اين گفته هيكل ، كه از زبان ابوبكر مي گويد: ((او را به كام آتشي درافكند)) توجه كنيد تا ببينيم آيا واقعاً استاد بزرگ هيكل و خليفه نمي دانستند كيفر كسي كه زناي محصنه نموده است ، بر حاكم شرع واجب است وكيفر او تنها سنگسار كردن است ، نه اينكه او را به كام آتش جنگ يمامه يا چيز ديگري بيفكند؟!
آيا آنها نمي دانستند، جنگ يمامه و خطرات آن ، خالد زنا كار را پاك نخواهد كرد؟ و اطلاع نداشتند كه راه تطهير وي توبه و عمل شايسته است ؟ به دليل فرمان خداوند كه مي فرمايد: ((الاّ مَنْ تابَ وَ آمَنَ وََعمِلَ عَمَلاً صالِحاً))(220) .
آماده ساختن گناهكاران و پاك شدن آنها فقط به اين است كه با توبه و انابه و پشيماني و عمل صالح ، به سوي خدا باز گردند و اظهار خلوص ‍ نمايند.
جنگ يمامه و گودال پر آتش آن نمي توانست حكم قاطع خداوند و سنّت محكم نبي اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - را نسخ كند. آري ، اگر تسريع در اجراي آن به مانعي برخورد نمود، بر حاكم شرع واجب است كه آن را در اولين ازمنه امكان ، تنفيذ كند.
شايد اين دختر كه بعد از جنگ يمامه به چنگ خالد افتاد و با او همان معامله با ((ليلي )) را نمود، شوهردار بوده است . به همين جهت هم ابوبكر او را بيش از عملي كه نسبت به زن مالك به نويره مرتكب شد، مورد توبيخ و ملامت قرار داد.
اگر تجاوز به اين دختر! زناي محصنه نبوده و از محارم خالد محسوب نمي شده ، ملامت زيادي ابوبكر نسبت به وي بي مورد بوده است ، بلكه اصولاً در اين صورت توبيخ وي ، وجهي نداشته است .
مي بينيد كه سخن هيكل ، با صراحت هر چه تمامتر، دلالت دارد كه خليفه بيشتر در انديشه اين بوده كه بر وفق آنچه مصلحت مي داند عمل كند، و از تعبد به آنچه نصوص ، اقتضا داشت ، سر باز زند.
اين معنا نظريه اكثر فضلاي ((الازهر)) درباره ابوبكر و عمر است . آنها اين مطلب را در سال 1329ه‍ و بعدها كه من به مصر رفتم و با ايشان اجتماع نمودم ، اظهار مي داشتند!
هر چند عمر بيش از ابوبكر در مقابل نصوص قرآني و گفتار صريح نبوي ، اجتهاد مي نمود، ولي چنانكه گفتيم در مورد عفو خالد با ابوبكر موافق نبود.
محمد حسنين هيكل مي نويسد: ((عمر با عزمي راسخ عقيده داشت كه خالد به مرد مسلماني تعدّي نموده و با همسرش قبل از عدّه وي نزديكي كرده است ، به همين علت نمي بايد در مقام فرماندهي لشكر باقي بماند تا مبادا اين عمل تكرار شود و كار مسلمانان را تباه گرداند. و به موقعيت آنها در ميان عرب صدمه بزند)).
سپس هيكل مي گويد: ((اين درست نيست كه : خالد را نسبت به عملي كه با ((ليلي )) مرتكب شد، بدون مجازات رها كرد، ولو صحيح باشد كه وي درباره مالك ، اجتهاد نمود و خطا كرد.
اين موضوعي بود كه عمر آن را جايز نمي دانست ، به همين علت هم او اصرار داشت كه ((ليلي )) بايد رها شود و حدّ زناي محصنه (كه كشتن و سنگسار كردن است ) بر خالد جاري گردد. و به اين عذر كه خالد شمشير خداست (سيف اللّه ) و فرماندهي است كه هميشه فاتح است ، از وي دست بردار نبود.
چون اگر اين عذر پذيرفته مي شد، محارم براي خالد و امثال او مباح مي گرديد، واين معنا نيز بدترين نمونه اي بود كه براي مسلمين نسبت به احترام كتاب خداوند (قرآن ) باقي مي ماند.
به همين جهت هم بود كه عمر فتوا به برائت خالد نداد، بلكه هر بار اعتراض خود را نسبت به وي تكرار مي كرد و به خليفه اصرار مي ورزيد تا آنكه خليفه ، خالد را خواست و توبيخ كرد...)).
اين سخن استاد هيكل بود كه در صفحه 151 كتاب ((الصديق ابوبكر!)) تحت عنوان ((رأ ي عمر و دليل وي در اين مورد)) آمده است .
گوشه اي از انصاف
استاد عباس محمود عقاد، پس از نقل اقوال مختلف ، پيرامون كشتن مالك بن نويره ، در مقام دفاع از خالد مي نويسد: ((از مجموع اين اقوال كافي است كه بدانيم آنچه مسلم است ، وجوب قتل مالك بن نويره ، صريح و قاطع نبود. و مالك از بزرگان قبيله فزاره و غيره كه خالد آنها را بعد از واقعه ((بزاخه )) به نزد خليفه فرستاد، سزاوارتر بود كه اعزام شود.
ديگر اينكه : مسلم است كه خالد با زن مالك همبستر شد و او را با خود داشت و بعد از ملاقات خليفه (ابوبكر) نيز او را همراه خود به يمامه برد!
سپس عقاد مي نويسد: ((بعد از ثبوت اين مطلب ، آنچه بر ما لازم است اين است كه بگوييم : واقعه ((بطاح )) صفحه تاريكي در تاريخ زندگي خالد است كه بهتر و خوبتر بود كه حذف شود. و يك قسمت از آنچه درباره او آمده است ، نوشته نمي شد!...(221) .
مؤ لّف :
درباره اينكه گفته است ((وجوب قتل مالك بن نويره ، صريح و قاطع نبود)) مي گوييم : حرمت قتل مالك در نهايت صراحت و قاطعيت بود. و يكي از گناهان كبيره بود كه قصاص شرعي را در پي داشت ؛ زيرا هر آدم با انصافي كه واقعه ((بطاح )) را مورد توجه قرار داده ، و پي به انگيزه عمر و ابو قتاده و مردم مدينه در اعتراض به خالد برده باشد، به خوبي مي داند كه اسلام مالك ، امر مسلمي بوده و شكّي در آن راه نداشته است . آخرين سخني هم كه مالك در زمان حياتش به زبان آورد، اين بود كه گفت : ((من بر اسلام خود باقي هستم )).
افزون بر اين ، شيخين (ابوبكر و عمر) اتفاق نظر داشتند كه وي مسلمان از دنيا رفت ؛ زيرا عمر به ابوبكر گفت : خالد زنا كرده است ، سنگسارش كن . و خليفه گفت : من او را سنگسار نمي كنم ؛ زيرا اجتهاد كرده و اشتباه نموده است !
عمر گفت : او مرد مسلماني را كشته است ، به قصاص وي او را بكش !
ابوبكر در پاسخ نگفت كه : او مرتدي را كشته است ، بلكه گفت : من او را به اين علت نمي كشم ؛ چون اجتهاد كرده و خطا نموده است . اين خود اعتراف ابوبكر است كه مالك ، مسلمان بوده است . به همين جهت نيز ديه مالك را از بيت المال مسلمين پرداخت و مردان و زنان فاميل او را آزاد ساخت . و به عكس خالد با ايشان معامله اسير نكرد!
راجع به ازدواج خالد با زن مالك و تعلّق خاطري كه به او پيدا كرده بود هم مي گوييم : اگر همبستر شدن خالد با زن مالك ، اجتهادي بود و اشتباه كرد، ديگر با خود داشتن وي و تعلّقي كه به او پيدا كرده بود بويژه بعد از ملاقات خليفه ، چه معنا داشت ؟ و او چه عذري مي تواند داشته باشد؟ خليفه چرا گذاشت او را با خود به ((يمامه )) ببرد و با وي كه هنوز در عدّه بود، زناي محصنه كند[؟!!].
و اينكه مي گويد: ((بهتر و خوبتر بود كه حذف شود)) به نظر ما اين وظيفه خليفه بود كه آن صفحه تاريك در تاريخ حيات خالد را حذف كند و بعد نوبت به خالد مي رسيد كه اين ننگ را از خود بزدايد.
آخرين سخن درباره مالك
سخن خود را در اين باره با اشاره به افرادي كه داستان مالك را از لحاظ مقام وي در عرب و اسلام و آنچه در روز ((بطاح )) به سر او و قبيله اش ‍ آمد نگاشته اند، به پايان مي آوريم .
در اين مورد كافي است كه خواننده ، تاريخ طبري ، جمهرة النسب تأ ليف ابن كلبي ، كامل ابن اثير، الرده والفتوح سيف بن عمرو، الموفقيات زبير بن بكّار، اغاني ابوالفرج اصفهاني ، الدلائل ثابت بن قاسم ، نزهة المناظر ابن شحنه ، مختصر ابوالفداء، شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، جلد اوّل (آنچه درباره عمر آمده است ) و ساير كتب سير و معاجم و تراجم را ببيند.
اينك آنچه را ((ابن خلكان )) در شرح حال وثيمة بن موسي بن الفرات وشاء فارسي ، به نقل از كتاب ((وثيمة )) و((واقدي )) در تاريخ خود (وفيات الاعيان ) آورده است ، نقل مي كنيم .
ابن خلكان مي نويسد: مالك بن نويره ، مردي بزرگ بود. و در رديف پادشاهان به شمار مي رفت . اوست كه در عرب به وي مثل مي زنند و مي گويند: ((جواني است ولي نه مثل مالك ))(222) .
مالك مردي شجاع ، شاعر و در قوم خود مطاع بود. نظري بلند و پيرواني فراوان و غيرتي بسزا داشت . در ميان قبايل عرب كه دسته دسته به حضور پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - مي رسيدند، او نيز شرفياب شد و اسلام آورد. پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - نيز او را متصدي زكات ساليانه قبيله خود كرد...)).
تا پايان داستان مالك با خالد در ((بطاح )) تا آنجا كه مي گويد: ((مذاكرات آنها به طول انجاميد و در پايان ، خالد گفت : من تو را خواهم كشت .
مالك گفت : آيا ابوبكر اين دستور را به تو داده است ؟
خالد گفت : به خدا تو را خواهم كشت !
عبداللّه عمر و ابو قتاده انصاري - كه در آن موقع حضور داشتند - به شفاعت از مالك برخاستند، ولي خالد اعتنايي به آنها نكرد.
مالك گفت : اي خالد! ما را نزد ابوبكر گسيل دار تا خود او مانند ديگران كه جرمي بزرگتر از ما داشتند، درباره ما حكم كند. ولي خالد گفت : خدا مرا نيامرزد اگر تو را نكشم . سپس به ((ضرار بن ازور)) دستور داد تا مالك را گردن بزند.
در اين هنگام ، مالك متوجه همسرش ((ام تميم )) شد(223) و به خالد گفت : اين است كه مرا به كشتن مي دهد. اين زن فوق العاده زيبا بود.
خالد گفت :بلكه خداست كه به علت بازگشت تو از اسلام تو را به كشتن داد.
مالك گفت : من بر دين اسلام باقي هستم ، ولي خالد گفت : اي ضرار! او را گردن بزن . ضرار هم او را گردن زد و سرش را زير ديگ غذا گذاردند!!!)).
ابن كلبي در جمهرة النسب ، مي نويسد: مالك در بطاح كشته شد ، خالد همسر او را تصاحب كرد و با وي زفاف نمود. و در اين باره ابو زهير سعدي مي گويد: ((به آن قبيله كه مورد هجوم قرار گرفتند بگو...)) سپس ‍ اشعار سابق را كه ما نقل كرديم ذكر مي كند.
آنگاه ابن خلكان ، قيام عمر را بر ضدّ خالد و اينكه به ابوبكر گفت : خالد زنا كرده است ، او را سنگسار كن و ابوبكر گفت : من او را سنگسار نمي كنم . به نظر خود اجتهادي كرده و به اشتباه رفته است ! را نقل نموده كه باز عمر به ابوبكر گفت : خالد مرد مسلماني را كشته است او را به قصاص وي بكش ! و ابوبكر گفت : من او را به قصاص وي نمي كشم ؛ زيرا اجتهاد نموده و خطا كرده است !!
عمر گفت : پس او را از فرماندهي لشكر عزل كن ! وابوبكر گفت : شمشيري را كه خداوند بر سر اينان برّان نموده من به غلاف نمي كشم !!
ابن خلكان داستان را ادامه مي دهد، آنگاه مي گويد: ((متمم بن نويره )) آمد و مقابل ابوبكر ايستاد و در حالي كه تكيه به كمان خود داده بود اين اشعار را خواند:
((به ! چه كشته اي ! كه وقتي بادها از پشت خانه ها مي وزيد، اي پسر ازور! او را كشتي (224) او را دعوت به خدا كردي امّا بعد فريب دادي ؟ اگر او تو را مي خواند كه به وي پناه بري ، فريبت نمي داد))(225) .
در اين حال اشاره به ابوبكر مي كرد. ابوبكر هم گفت : به خدا من او را دعوت نكردم و فريب ندادم ! سپس ((متمم )) افزود:
((مالك شجاعي بي باك بود كه با زره وبي زره به جنگ مي رفت .وپناهگاهي بود كه شب روان ، درمانده به او پناه مي بردند. او هيچگاه در پنهاني مرتكب كار زشت نمي شد. سيما وصفاتش همگي خوب ودامنش كاملاً پاك بود))(226) .
سپس گريست و دستش از كمان جدا گرديد و نقش بر زمين شد! تا پايان ماجرا كه در ((وفيات الاعيان )) ابن خلكان آمده است . در آن كتاب راجع به شجاعت مالك و پاكدامني او و مقام عالي وي ، مطالب جالبي هست كه جا دارد اهل مطالعه بر آن آگاهي يابند.
از جمله كساني كه در ميان مورخان ، سيره نويسان و ارباب تراجم ، ماجراي مالك بن نويره را شرح داده است ، ابوالفضل احمدبن علي ؛ معروف به ابن حجر عسقلاني در قسمت اول ((الاصابه )) است كه مي گويد: ((مالك بن نويرة ابن حمزة بن شداد بن عبد بن ثعلبة بن يربوع تميمي يربوعي مكني به ابو حنظله و ملقّب به جفول ((غيرتمند)).
مرزباني گفته است : وي شاعري بزرگوار و جنگجويي بود كه در زمان جاهليت ، از دلاوران و اشراف بني يربوع به شمار مي رفت ! و در رديف پادشاهان به حساب مي آمد(227) .
پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - او را مأ مور جمع آوري زكات سالانه قبيله خود نمود. هنگامي كه خبر رحلت پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - به وي رسيد، از اداي زكات ، خودداري كرد. و آن را ميان قوم تقسيم نمود. و در اين باره گفت :
((گفتم بدون واهمه ، اموال خود را باز ستانيد. و از اينكه بعداً ناظري مي آيد، باك مداريد. اگر بيم دهنده اي روي كار آمد كه دين را نگاهدارد، از وي اطاعت مي كنيم و مي گوييم : دين دين محمّد است ))(228) .
مالك و همراهانش را پس از اينكه امان دادند، به قتل رساندند. و پس از قتل ، بدن و سر بريده اش را ((مثله )) كردند. و همسرش مورد تجاوز قرار گرفت ! در همه اين موارد، اجراي احكام الهي تعطيل گرديد. و محرّمات خداوند، هتك شد. و عذر آنها در تمام آن موارد اين بود كه اجتهاد كرد و خطا نمود. فانّا للّه و انّا اليه راجعون .
مؤ لّف :
اينكه ابن حجر مي گويد: ((مالك از اداي زكات خودداري كرد)) خودداري وي بعد از رحلت پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله -، نشانه پارسايي و احتياطي بود كه مالك داشته است ؛ زيرا قصد داشته است صبر كند تا هر كس شرعاً جاي پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - را گرفت ، او هم از وي اطاعت كند و زكات خود را به او بدهد، چنانكه شعر وي دلالت بر آن دارد!
و اينكه : ((زكات موجود را ميان قوم خود تقسيم كرد)) بايد دانست كه آن را به فقرا و مستمندان قوم داد؛ زيرا او خود اين زكات را از افراد متمكّن قوم گرفته بود و از جانب پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - بر آن ولايت داشت . و هنگام وصول آن ، هنوز پيامبر در قيد حيات بود. به همين جهت ، مالك ديد كه مي تواند در آن تصرّف كند. و بدينگونه آن را در محل مشروع خود صرف كرد. مالك در اظهار عواطف نسبت به يتيمان و زنان بي سرپرست مشهور بود. چنانكه شاعر معاصر وي گفته است :
((چه كسي از يتيمان و بيوه گان ، بعد از او، و از مردان فقيري كه كشته شده اند، سرپرستي مي كند؟)).
منظور مالك از شعر اوّل (گفتم بدون واهمه اموال خود را باز ستانيد) اين است كه او در جمع آوري زكات قوم و تقسيم به مستمندان ايشان ، قصد خيانتي نداشته و گناهي نكرده كه اگر فردا ناظري آمد، وحشت داشته باشد.
در شعر دوم ، سطر دوّم ، ابن حجر از ابن سعد در طبقات ، به نقل از واقدي در ترجمه مالك از ((اصابه )) و در حاشيه آن ((استيعاب ))، لفظ ((اطعنا)) آمده است .
علم الهدي سيّد مرتضي (229) نيز در كتاب ((الشافي )) به همين لفظ آن را ذكر كرده و ابيات ديگري از مالك نقل نموده و به آنها استدلال مي كند كه وقتي خبر وفات پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - به مالك رسيد، از گرفتن زكات در ميان قوم ، خودداري كرد و به آنها گفت : صبر كنيد تا كسي به جاي پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - بنشنيد و ببينيم چه خواهد شد.
مالك خود در اشعارش تصريح به اين معنا نموده است (230) ، ولي استاد هيكل در كتاب ((الصديق ابوبكر!)) و استاد عقاد در ((عبقرية خالد)) بيت مزبور را به لفظ ((منعنا)) نقل كرده اند!
گمان مي كنم اينان هم از بعضي بدخواهان مالك و مدافعان ابوبكر و خالد گرفته باشند! به هر دو روايت ، چيزي در بيت مزبور نيست كه موجب ارتداد مالك و كمتر از آن باشد؛ زيرا در صورتي كه در شعر (اطعنا) باشد، روشن است كه مالك مي گويد: اگر كسي به حقّ جاي پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - را گرفت ، از وي اطاعت مي كنيم . و در صورتي كه (منعنا) باشد (كه به نظر من درست نيست ) يعني : مانع مي شويم كه او جاي پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - را بگيرد و به ما امر كند، به دليل جمله بعد كه مي گويد: ((وقلنا الدين دين محمّد)). پس باز هم آنها به دين محمّد بودند. چون پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - مالك را متصدي زكات قوم نمود و همچنان در اين سمت باقي بود. هنوز هم جانشين واقعي پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - ثابت نشده بود كه وي اطاعت او را به گردن بگيرد.
پس او با تمام تلاش خود، منتظر بود كه هر كس جانشين شرعي پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - شود، از وي اطاعت كند. به همين جهت وي از خالد خواست كه او را نزد ابوبكر گسيل دارد تا با وي در اين خصوص ‍ گفتگو كند، ولي خالد خواهش او را نپذيرفت و فرمان به قتلش داد!
---------------------------
17 - اعتراض به صلح حديبيه

پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - به جاي جنگ ، ((صلح حديبيه ))(253) را انتخاب كرد. و مطابق وحيي كه خداوند به وي نمود، جنگ را تبديل به صلح كرد. مصلحت واقعي نيز همين را ايجاب مي نمود. ولي اين معنا بر اصحاب پوشيده بود. به همين جهت ، برخي از آنها به پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - ايراد گرفتند! و با صراحت در مقام اعتراض با رسول خدا بر آمدند!!
با اين وصف ، پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - ! با بي اعتنايي به آنها، در انجام مأ موريتي كه يافت ، گام برداشت و در نتيجه ، اين مصالحه ، سرانجام يافت كه از بهترين پيروزيهاي فاتحان به شمار آمد، والحمدللّه ربّ العالمين .
پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - روز دوشنبه ، اوّل ذيقعده ، سال ششم هجري ، به منظور انجام مناسك ((عمره )) از مدينه خارج شد. پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - بيم داشت كه مبادا قريش با وي در مقام جنگ برآيند، يا حضرتش را از ورود به خانه خدا مانع شوند - چنانكه همينطور هم شد.
ازين رو مردم را براي انجام ((عمره )) فرا خواند. و در نتيجه 1400 نفر مرد از مهاجرين و انصار(254) و اعراب باديه كه دويست نفر سواره هم در ميان ايشان بود، دعوت پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - را اجابت كردند. رسول خدا - صلّي اللّه عليه وآله -، براي قرباني سي شتر نيز با خود برد. هنگام حركت ، پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - وهمراهان ، سلاح سفر با خود داشتند و شمشيرشان در غلاف بود. به همين علت ، عمربن خطّاب گفت : يا رسول اللّه ! از ابوسفيان و پيروان او كه خود را آماده جنگ نكرده اند مي ترسي ؟ پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: من در حال انجام ((عمره ))، سلاح حمل نمي كنم .
همينكه به ذوالحليفه (255) رسيد، شتران قرباني را قلاده به گردن انداخته و به رسم قرباني آماده ساخت . سپس شخص پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - و اصحاب ، مُحْرِم شدند، تا قريش و اهل مكّه بدانند كه او براي زيارت خانه خدا آمده است و جز اين قصدي ندارد.
چون از آنجا گذشتند، پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - در بين راه اطلاع يافت كه ((خالدبن وليد)) با سپاهي از قريش با دويست نفر سواره به فرماندهي ((عكرمة بن ابي جهل )) در ((غميم )) محلي نزديك مكّه موضع گرفته است .
پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - موضوع را به اصحاب نيز خبر داد. سپس ‍ امر كرد از سمت راست حركت كنند تا به خالد برخورد ننمايند. تا اينكه به ((حمض )) نزديك ((حديبيه )) رسيدند. خالد موقعي از آمدن ايشان آگاه شد كه غبار سمّ ستوران آنها را ديد. پس با سپاه خود آمد و در مقابل پيغمبر واصحاب ، قرار گرفت . حضرت نيز به ((عبادبن بشير)) فرمان داد با سواران خود، در برابر سواران خالد بايستد.
در اين هنگام ، وقت نماز ظهر فرا رسيد. و پيغمبر و اصحاب ، به نماز ايستادند. مشركين (خالد و سپاهيان او) گفتند: فرصت خوبي است ، تا محمّد و يارانش مشغول نماز هستند، مي توانيم به آنها حمله كنيم .
خالد گفت : آري ، ولي اينان تازه شروع كرده اند اگر به آنها حمله كنيم ، ممكن است از آنها صدمه ببينيم . ولي آنها نماز ديگري دارند (نماز عصر) كه آن را از جان و فرزندان خود بيشتر دوست دارند - در آن موقع بايد حمله كرد- در آن لحظه خداوند نيز آيات شريفه ذيل را بر پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - نازل فرمود:
يعني : ((وقتي در ميان مؤ منين هستي و براي ايشان نماز مي گزاري ، بايد گروهي از آنها با تو بايستند، و سلاحهاي خويش را حمل كنند. و چون مؤ منين به سجده روند، ايشان در پشت سرِ شما قرار گيرند. و عدّه ديگري كه نماز نخوانده اند بيايند و با تو نماز بگزارند و متوجه خود باشند و سلاح خويش بردارند. كساني كه كافر شده اند، دوست دارند كه شما از سلاحها و متاع خود غافل بمانيد تا يكباره به شما حمله ور شوند. اگر از باران ناراحت شديد يا بيمار بوديد، مانعي نيست كه اسحله و امتعه خود را برز مين بگذاريد و متوجه خويش هم باشيد. خداوند براي كافران عذابي دردناك فراهم كرده است . پس از آنكه نماز را به انجام رسانديد، ايستاده و نشسته و خفته ، خدا را ياد كنيد. و هنگامي كه مطمئن شديد، نماز به پاي داريد كه نماز در وقتهاي معين براي مؤ منين مقرر گرديده است . در تعاقب آن گروه ، سستي نشان ندهيد. اگر شما رنج مي بريد، آنها هم رنج مي برند، ولي شما از خدا اميدي داريد كه آنها اين اميد را ندارند. وخدا به همه چيز دانا و حكيم است ))(256) .
آنگاه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - نماز عصر را به صورت نماز خوف - كه در اين آيات تشريع شده است - با اصحاب خواند: ((وَرَدَّ اللّهُ الَّذينَ كَفَرُوا بِغَيْظِهِمْ لَمْ يَنالُوا خَيْراً)).
سخت گيري قريش و حكمت پيامبر - صلّي اللّه عليه وآله -
وقتي پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - وارد ((حديبيه )) شد، از قريش (مردم مكّه ) آزار ، درشتي و شرارت بسياري ديد ، به طوري كه نهايت سنگدلي و كينه توزي و عداوت را نسبت به آن حضرت و اصحاب ، نشان دادند. مشركين نيز از اصحاب عكس العمل شديدتري ديدند. اين هم به فرمان خداوند بود ((وَلْيَجِدُوا فيكُمْ غِلْظَةً))(257) ولي در آن روز، رسول خدا - صلّي اللّه عليه وآله - با بردباري اي كه خداوند به او وحي فرمود، و با حكمتي كه جزء سرشت او بود، و با خلق و خوي عظيمي كه خداوند بدان وسيله او را بر ساير پيغمبران برتري داده بود، با مشركين مواجه شد.
مشركين با شرارت ، فرومايگي و تنگ نظري ، از ورود پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - به مكّه جلوگيري كردند، ولي اين معنا نه خشم پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - را برانگيخت نه جلو بردباري آن حضرت را گرفت . پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - با آن جفاكاران ، با نرمش و گذشت رفتار نمود و با آنها با فروتني سخن گفت . وضع چنان گرديد كه مشركان خود را در برابر آن حضرت ، كاهي در مقابل كوهي مي ديدند.
چنان با مهرباني و شفقت و خيرخواهي عمل نمود كه دلهاي ايشان را با همه قساوتي كه داشت ، به خود جلب كرد. گاهي نيز، طوري آنها را تهديد مي نمود و از آينده وحشتناك بيم مي داد كه بندهاي ايشان از هم مي گسيخت .
اينك بخشي از احاديث را جع به اين موضوع را نقل مي كنيم . بدقت در آن بنگريد تا پي به هدفهاي پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - ببريد. پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - از جمله فرمود: ((واي بر قريش ! كه جنگ ، آنها را از پا در آورد. چرا دست بر نمي دارند؟! چرا مرا با عرب رها نمي كنند كه اگر مرا از ميان بردند، ايشان به مقصود رسيده اند، و چنانچه خداوند مرا بر آنها پيروز گردانيد، دسته دسته به اسلام بگروند، و گرنه در آن موقع ، با قدرت بيشتر با من وارد جنگ شوند؟ قريش چه فكر مي كند؟! به خدايي كه جز او خدايي نيست ، آنقدر براي پيشبرد هدفي كه خداوند مرا براي آن مبعوث داشته است با آنها مبارزه خواهم كرد، تا خداوند دين خود را پيروز گرداند، يا من در اين راه كشته شوم )).
ونيز براي اينكه دلهاي قريش را به خوي عظيم و فضل عميم خود معطوف سازد فرمود:
((به خدايي كه جان محمّد در دست اوست ! اگر امروز قريش به واسطه خويشاوندي كه با من دارند، هر چه از من بخواهند، به آنها عطا خواهم كرد)).
وبدين گونه مراحم خود را با اداي اين كلمه حكيمانه اظهار داشت . سپس اصحاب را گِرد آورد، و راجع به اينكه در صورت اصرار قريش و ممانعت از ورود حضرت به مكّه ، آيا بايد با آنها جنگيد يا نه ، به مشورت پرداخت . تقريباً تمام آنها آمادگي خود را براي جنگ اعلام داشتند.
در اين هنگام مقدادبن أ سود برخاست و به زبان تمام اصحاب گفت : يا رسول اللّه ! ما آنچه را كه بني اسرائيل به حضرت موسي گفتند: (تو و خدايت برويد و جنگ كنيد، ما در اينجا نشسته ايم )(258) به شما نخواهيم گفت ، بلكه مي گوييم : ((تو و خدايت به جنگ برويد و ما هم با شما هستيم ))(259) .
يا رسول اللّه ! به خدا قسم ! اگر ما را براي فتح ((برك الغماد))(260) حركت دهي ، همگي با شما خواهيم آمد و يك نفر كوتاهي نمي ورزد. از سخنان ((مقداد)) در رخسار پيامبر سرور و شادي درخشيد.
سپس پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - از اصحاب حاضر بيعت گرفت . و همگي با وي بيعت كردند كه تا پاي جان براي پيروزي او جانفشاني كنند. در ميان بيعت كنندگان كه 1400 مرد بودند، پناهگاه منافقين ((عبداللّه بن ابي سلول )) هم وجود داشت ، فقط يك نفر به نام ((جدّبن قيس ‍ انصاري )) بود كه از بيعت كردن امتناع ورزيد.
در ((سيره حلبيه )) از سلمة بن اكوع نقل مي كند كه وقتي ما با پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - تا سر حدّ جان بيعت كرديم ، فقط ((جدّبن قيس )) بود كه امتناع ورزيد، گويي هم اكنون او را مي بينم كه به شتر خود چسبيده است تا خود را از نظر مردم پنهان كند.
مورّخان و سيره نويسان ، از جمله حلبي در سيره خود نوشته است كه : قريش به سراغ ((ابن ابي سلول )) فرستادند كه در ((حديبيه )) با پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - بود مبني بر اينكه اگر ميل داري ، وارد مكّه شو و خانه كعبه را زيارت كن . پسرش عبداللّه ابي - رضي اللّه عنه - گفت : پدر! تو را به خدا در همه جا ما را رسوا مكن ! مبادا در اينجا هم بروي و قبل از پيغمبر، خانه خدا را طواف كني ؟!
ابن ابي سلول گفت : نه من هم تا پيغمبر طواف نكند، طواف نخواهم كرد. وقتي اين خبر به پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - رسيد، نسبت به عبداللّه اظهار خشنودي نمود. و به او آفرين گفت . بنابراين عبداللّه بن ابي سلول نيز از كساني است كه در زير درخت ، با پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - بيعت نمود؛ زيرا - چنانكه گفتيم - به اتفاق مورخان ، در حديبيه كسي جز ((جدبن قيس )) از بيعت با پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - سرباز نزد.
هراس مشركان و تقاضاي صلح از پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله -
همينكه خبر اين بيعت (بيعت رضوان ) به قريش رسيد(261) دلهايشان از جا كنده شد و سينه ها پر از ترس گرديد، بويژه بعد از اينكه عكرمة بن ابي جهل با پانصد سوار به مقابله با مسلمانان آمد، امّا - چنانكه در كشاف زمخشري است - پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - عدّه اي را فرستاد و آنها را تا خود مكه عقب راندند.
ابن عبّاس مي گويد: خداوند مسلمانان را با پرتاب سنگ بر آنها پيروز گردانيد به طوري كه آنها را تا داخل خانه هايشان تعقيب كردند. و قريش ‍ متوجه گرديدند كه قادر به مقابله با پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - و ياران آن حضرت نيستند.
در اين هنگام بود كه صاحبنظران آنها ناگزير شدند از پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - طلب صلح كنند. ضمناً اين جمله پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - هم به آنها رسيده بود كه فرمود: ((به خدايي كه جان محمّد در دست اوست ! امروز، قريش هر چه از من بخواهد، تقاضاي آنها را مي پذيرم )).
مردم مكه گروهي از بزرگان خود را كه در رأ س آنها سهيل بن عمروبن عبدود عامري قرار داشت به نزد پيغمبر اعزام داشتند تا به نمايندگي همه قريش ، بر اساس شروطي كه براي مسلمانان فوق العاده سنگين بود، پيشنهاد صلح نمايند. مسلمانان از پذيرش شروط آنها سر باز زدند و برخي هم اصولاً پيشنهاد صلح را رد كردند.
ولي مشركان به استناد سخن پيغمبر كه فرموده بود: ((قريش هر خواهشي داشته باشند مي پذيرم )) براي پيشبرد منظور خويش ، اصرار ورزيدند. پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - از جانب خدا مأ مور بود تا چنين وعده اي به مردم مكه بدهد و به مقتضاي آن عمل كند. علت اينكه شروط صلح آنها را با دشواري كه داشت ، پذيرفت بخاطر عمل نمودن به وحي و به موجب مصلحتي بود كه خداوند از آن آگاهي داشت . و بعد از آن نيز همگي آن را دانستند، و اعتراف نمودند، چنانكه مسطور خواهد شد.
ناراحتي عمر از شروط صلح
همينكه قرارداد صلح بر اساس آن شروط، بين دو طرف منعقد گرديد، عمربن خطّاب - كه غيرتش تحريك شده بود - از جا پريد و در حالي كه آثار خشم و نفرت در سرش هويدا بود نزد ابوبكر(262) آمد و گفت : ابوبكر! مگر اين مرد پيغمبر خدا نيست ؟
ابوبكر گفت : چرا هست .
عمر گفت : مگر ما مسلمان نيستيم ؟
ابوبكر گفت : چرا هستيم .
پرسيد: مگر آنها مشرك نيستند؟
ابوبكر گفت : چرا مشرك هستند.
عمر گفت : پس چرا بايد در امر دين خود در برابر آنها پستي نشان دهيم ؟
ابوبكر گفت : اي مرد! او پيغمبر خداست و بر خلاف فرمان خدا عمل نمي كند. خدا هم ياور اوست . او تا لحظه مرگ ، خود را مطيع خدا مي داند. من هم گواهي مي دهم كه او پيغمبر خداست ...(263) .
مسلم در باب صلح حديبيه از جزء چهارم صحيح خود روايت مي كند كه : عمر به پيغمبر گفت : مگر ما بر حق و آنها بر باطل نيستند؟
پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: چرا.
گفت : جز اين است كه كشتگان ما در بهشت و مقتولين آنها در دوزخ هستند؟
فرمود: چرا همينطور است .
گفت : پس چرا بايد در امر دين خود در مقابل آنها پستي نشان دهيم و برگرديم ، تا ببينيم خداوند ميان ما و ايشان چه حكم مي كند؟
پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: ((اي پسر خطّاب ! من پيغمبر خدا هستم ، خدا هرگز مرا ضايع نمي كند)).
عمر هم به راه افتاد و بلادرنگ در حالي كه سخت خشمگين بود ابوبكر را ملاقات كرد و گفت : ابوبكر! مگر ما بر حقّ و آنها بر باطل نيستند؟
ابوبكر گفت : چرا.
عمر گفت : مگر ما عقيده نداريم كه كشتگان ما در بهشت و كشتگان آنها در جهنّم است ؟
ابوبكر گفت : چرا همينطو راست .
گفت : پس چرا بايد در دين خود پستي نشان دهيم و برگرديم و ببينيم خدا ميان ما و ايشان چه حكم مي كند؟
ابوبكر گفت : اي پسر خطّاب ! او پيغمبر خداست و خدا هرگز و هيچگاه او را ضايع نمي گرداند... عده زيادي از صاحبان كتب معتبر اهل تسنّن ، از عمر سخناني تندتر از اين هم روايت كرده اند.
بخاري در آخر كتاب شروط صحيح خود(264) حديثي نقل مي كند كه عمر مي گويد: به پيغمبر گفتم : آيا تو پيغمبر بر حقّ خدا نيستي ؟
فرمود: چرا هستم .
گفتم : آيا ما بر حقّ و دشمن ما بر باطل نيستند؟
فرمود: چرا.
گفتم : پس چرا در دين خود پستي نشان دهيم ؟
در اين هنگام پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: من پيغمبر خدا هستم و نافرماني او را نخواهم كرد! و خدا هم ياور من است .
عمر گفت : به پيغمبر گفتم : مگر تو نمي گفتي كه ما بزودي به خانه خدا مي رسيم و آن را طواف مي كنيم ؟
فرمود: چرا، ولي آيا گفتم امسال چنين خواهد شد؟
گفتم : نه .
فرمود: پس اين را بدان كه به خانه خدا مي آيي و آن را طواف مي كني (265) .
من هم نزد ابوبكر آمدم و گفتم : ابوبكر! مگر اين مرد، پيغمبر بر حقّ خدا نيست ؟
گفت : چرا.
گفتم : مگر ما بر حقّ و دشمن ما بر باطل نيست ؟
گفت : چرا.
گفتم : پس چرا بايد در امر دينمان پستي نشان دهيم ؟
گفت : اي مرد! او پيغمبر خداست ، و بر خلاف فرمان خدا رفتار نمي كند(266) . خدا ياور اوست ، او هم مطيع خداوند است . به خدا او بر حقّ است !
عمر گفت : گفتم : مگر او (پيغمبر) به ما نگفت : ما وارد خانه خدا مي شويم و آن را طواف مي كنيم ؟
گفت : چرا، ولي به تو فرمود كه امسال وارد مي شوي ؟
گفتم : نه !
گفت : پس مي آيي و طواف مي كني .
عمر گفت : من بخاطر جلوگيري از صلح ، كارهايي كردم !(267) .
راوي مي گويد: وقتي پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - از نوشتن فرمان صلح ، فراغت يافت به اصحاب فرمود: برخيزيد و شتران خود را نحر كنيد، سپس سرهاي خود را بتراشيد. به خدا هيچكس از جا برنخاست ، تا اينكه سه بار آن را تكرار فرمود(268) . وقتي ديد كسي از جا برنخاست ، وارد خيمه خود شد، سپس بيرون آمد و با هيچكدام از آنها سخن نگفت تا اينكه با دست خود، قرباني خود را نحر كرد. آنگاه دلاّك خود را خواست و سر تراشيد.
وقتي اصحاب پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - چنين ديدند، برخاستند و شتران خود را نحر كردند و سر يكديگر را تراشيدند. و چيزي نمانده بود كه يكديگر را بكشند.
احمد حنبل از مسوربن مخرمه و مروان بن حكم در مسند خود، وحلبي در سيره خود (غزوه حديبيه ) و ساير مورخان ، روايت كرده اند كه : ((عمر سخنان پيغمبر را ردّ مي كرد! ابو عبيده جرّاح گفت : اي پسر خطّاب ! نمي شنوي كه پيغمبر چه مي فرمايد؟ مي فرمايد: نعوذ باللّه من الشّيطان الرّجيم !
حلبي مي گويد: در آن روز پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: اي عمر! من خشنودم ولي تو ناراحتي ؟
و نيز حلبي و ديگران نوشته اند كه عمر بعدها مي گفت : ((من هميشه روزه مي گيرم و صدقه مي دهم و نماز مي گزارم وبنده آزاد مي كنم ، از ترس ‍ سخناني كه آن روز به پيغمبر گفتم !...)).
تصويب پيمان صلح
در آن روز پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله -، بدون اينكه اعتنا به اعتراض ‍ مخالفين كند، تصميم داشت صلحي را كه با آن شروط سنگين ، مأ مور به آن بود، انجام دهد. ازين رو علي - عليه السّلام - را خواست تا پيمان صلح را بنويسد.
پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - به علي - عليه السّلام - فرمود: ((بنويس : بسم اللّه الرّحمن الرّحيم )).
سهيل بن عمرو؛ نماينده قريش گفت : ما چنين چيزي را به رسميت نمي شناسيم ! بايد بنويسد ((باسمك اللّهم )).
از سخن وي ، مسلمانان منزجر شدند و گفتند به خدا بايد همان را بنويسد كه پيغمبر خدا امر كرد.
ولي پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - نزاع را قطع نمود و به علي - عليه السّلام - فرمود: بنويس : ((باسمك اللّهمّ))! علي - عليه السّلام - هم به فرمان پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - نوشت . سپس پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: بنويس : اين چيزي است كه محمّد رسول اللّه با سهيل بن عمرو بر اساس آن صلح كرده است .
سهيل بن عمرو گفت : اگر ما مي دانستيم تو پيغمبر خدا هستي با تو جنگ نمي كرديم و از آمدنت به خانه خدا مانع نمي شديم !
بنابراين ، بايد بنويسد: اين چيزي است كه محمدبن عبداللّه با سهيل بن عمرو بر اساس آن صلح كرده است !
در اينجا صداي اعتراض مسلمانان از هر طرف برخاست . وحاضر نبودند به هيچ وجه پيغمبري چيزي بنويسد. نزديك بود آشوبي پديد آيد.
پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: با اينكه مرا تكذيب مي كنيد، من پيغمبر خدا و محمدبن عبداللّه هستم . ياعلي ! بنويس : ((اين چيزي است كه محمدبن عبداللّه با سهيل بن عمرو بر اساس آن صلح كرده است )).
علي - عليه السّلام - با ناله و ناراحتي آن را نوشت . سپس پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: ((اي ابوالحسن ! تو هم چنين چيزي خواهي داشت . يا فرمود: مبتلا به چيزي نظير اين خواهي شد و ناچاري آن را بپذيري و بر اثر آن هم كشته مي شوي ))(269) .
موضوع صلح نيز اين بود كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - و اصحاب ، از ((حديبيه )) مراجعت كنند و در سال بعد، نخست قريش از مكّه خارج شوند سپس پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - و مسلمانان وارد شهر گردند. سه روز در مكه بسر برند، و جز شمشيرهاي حمايل شده - سلاح سفر - اسلحه ديگري با خود حمل نكنند. مدت ده سال (270) آتش جنگ ميان پيغمبر و قريش ، خاموش باشد. و در اين مدت ، مردم تأ مين جاني داشته باشند و بتوانند يكديگر را آزاد كنند. از عرب هر كس كه خواست داخل در پيمان محمّد شود، مي تواند داخل شود. و هر كس هم بخواهد به قريش بپيوندد، مي تواند(271) . طرفين نسبت به هم ابراز دشمني نكنند و دزدي و خيانت روا ندارند.
هر كس از طايفه قريش كه به دين محمّد در آمده باشد، اگر بدون اجازه سرپرست خود، به محمّد پناه برد، به محمّد تسليم نخواهد شد. مسلمانان گفتند: سبحان اللّه ! چطور مي توانيم مسلماني را كه از ميان قريش گريخته و به ما پيوسته است ، تحويل مشركين بدهيم ؟
پذيرش اين شرط براي مسلمانان سخت گران مي نمود . به همين جهت گفتند: يا رسول اللّه ! اين شرط را به زيان خود مي نويسي .
فرمود: آري ، هر كس از ما به حالت ارتداد به آنان پناه ببرد، خدا او را دور گردانيده است . و آنها كه از ايشان مسلمان مي شوند و به ما مي پيوندند، بر مي گردانيم و اميدواريم كه خداوند گشايش و راه فراري براي آنان فراهم آورد.
در همان اثنا كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - و سهيل بن عمرو، پيمان صلح را با شروط مذكور مي نوشتند، ابو جندل پسر سهيل بن عمرو كه نامش ((عاص )) بود، در حالي كه زنجير به دست و پا داشت ، به مسلمانان ملتجي گشت . وي قبل از آن در مكه مسلمان شده بود، ولي پدرش از مهاجرت وي به مدينه جلوگيري كرده و او را به بند كشيده بود.
وقتي ابو جندل شنيد پيغمبر واصحاب در ((حديبيه )) اقامت دارند، از زندان خانه پدر گريخت و از بيراهه و ميان كوهها گذشت تا بر مسلمانها فرود آمد. مسلمين از آمدن او خوشحال شدند و او را پذيرا گشتند.
ولي پدرش سهيل بن عمرو، بندهاي او را گرفت و صورتش را به سختي مضروب ساخت (272) . و در آن حال گفت : اي محمّد! اين نخستين موردي است كه بايد او را به من تحويل دهي !
پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: ما هنوز از نوشتن پيمان صلح فراغت نيافته ايم .
سهيل بن عمرو گفت : پس من هم هيچيك از شروط صلح را نمي پذيرم .
پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: پسرت را در پناه من قرار بده .
سهيل گفت : او را در پناه تو قرار نمي دهم .
فرمود: بيا و اين كار را بكن .
گفت : نه ، اين كار را نخواهم كرد.
در اينجا ((مكرزبن حفص )) و ((حويطب بن عبدالعزي )) - كه از بزرگان قريش بودند - گفتند: اي محمّد! ما بخاطر تو او را در پناه خود گرفتيم . سپس اينان ابو جندل را گرفتند و به خيمه اي در آوردند و جلو پدرش را گرفتند كه به وي صدمه نرساند.
آنگاه سهيل بن عمرو گفت : اي محمّد! ماجرا به پايان رسيد، و پيش از آنكه پسرم به سوي تو بيايد، تعهد ما نسبت به شروط صلح به انجام رسيد. پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: درست است .
در اين هنگام پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - به ابو جندل فرمود: صبر كن و خويشتن دار باش . پيش از آمدن تو صلح انجام گرفته بود، ما هم فريب كار نيستيم ! هر چه خواستيم پدرت را بر سر مهر آوريم كه از بازگشت تو مانع نشود، امتناع ورزيد، ولي اميدوارم كه خداوند براي تو و ساير مسلمانان بي پناه ، گشايش و راه نجاتي فراهم آورد.
در اين هنگام ، عمربن خطّاب نزديك ابو جندل آمد و او را تحريك نمود كه پدرش را به قتل برساند و شمشير در اختيارش گذاشت . چنانكه دحلاني و ديگران در سيره خود نوشته اند، عمر گفت : انتظار داشتم ابو جندل شمشير به دست گيرد و با آن پدرش را به قتل برساند. و در آن حال مي گفت : اين مرد مي خواهد پدرش را بكشد! به خدا! اگر ما هم پدران خود را درك مي كرديم ، آنها را مي كشتيم !!
ولي ابو جندل از بيم فتنه ، تقاضاي عمر را براي كشتن پدر نپذيرفت (273) و به امر پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - صبر پيشه ساخت (274) . سپس به عمر گفت : چرا تو او را نمي كشي ؟
عمر گفت : پيغمبر ما را از كشتن او و ساير قريش برحذر داشته است (275) .
ابو جندل گفت : تو از اطاعت امر پيغمبر، سزاوارتر از من نيستي (276) .
ابو جندل با پدرش و ((مكرز)) و ((حويطب )) به مكه باز گشتند ، سپس دو نفر مزبور او را در پناه خود گرفته و در محلي جاي دادند، تا پدرش با ديگران به وي صدمه اي نرسانند و بدينگونه به عهد خود وفا كرده باشند.
بعدها خداوند براي او (ابو جندل ) و ساير مسلمانان بي پناه كه در مكه بسر مي بردند، گشايش پديد آورد تا بتوانند نجات يابند. چنانكه عنقريب گفته خواهد شد. حمد خدا را كه پيغمبرش را ياري كرد و وعده خود را عملي ساخت .
نتايج صلح حديبيه :
راجع به نتايج صلح ، كافي است كه بدانيم ، صلح حديبيه باعث آميزش ‍ مسلمانان با مشركان شد. پس از اين صلح ، مشركان به مدينه مي آمدند و مسلمانان نيز به مكه مي رفتند. وقتي مشركين به مدينه مي آمدند و پيغمبر را مي ديدند، اخلاق و روش پسنديده پيغمبر، ايشان را تحت تأ ثير قرار مي داد. و كار آن حضرت از هر لحاظ، از لحاظ راهنمايي مردم ، رأ ي رزين ، شخصيت و صفات و گفتار و عمل ، در نظر آنها بزرگ مي نمود.
تعاليم و احكام اسلام ، اعم از حلال و حرام و عبادات و معاملات و ساير نظامات و حكمتهاي عالي آن ، قريش را دچار شگفتي مي كرد. قرآن نيز با آيات و سخنان روشنش آنها را مجذوب مي نمود؛ به طوري كه گوش ، چشم و دل ايشان را به خود جلب مي كرد. فرمانبرداري اصحاب پيغمبر در برابر اوامر و نواحي حضرت نيز آنها را مدهوش ساخته بود.
آنها كه قبلاً در يك قدمي اينان به خداوند و رسول خدا بودند، از آن پس ‍ كه قبل از صلح حديبيه در منتهي درجه كوري و سركشي بسر مي بردند، وقتي به مدينه مي آمدند و به سوي كسانشان باز مي گشتند، هر يك مبلغي براي پيغمبر بودند كه مردم را از فتح مكه توسط آن حضرت بيم مي دادند.
مسلمانان نيز هنگامي كه وارد مكه مي شدند و با فاميل و دوستان خود خلوت مي كردند، از نصيحت و دعوت آنها به سوي خدا و پيامبر و آشنا ساختن ايشان به اهميت مقام نبوّت و نشانه هاي مسلماني ، و دانش و حكمتي كه در قرآن بود، و نظامات اجتماعي ، و سنن و فرايض و آداب و اخلاق ، و پند و اندرز، و اخبار مردم گذشته ، و قرون پيشين ، كوتاهي نمي ورزيدند.
ازين رو، اينان نيز مبشّر پيغمبر در قلب مكه بودند. و ضمناً آنها را از ضدّيت با آن حضرت بيم مي دادند. آگاهي قريش از اين ماجرا، اثري بزرگ در تسهيل فتح مكه داشت كه بدون جنگ و ممانعتي ، پيغمبر بتواند وارد شهر شود. والحمدللّه .
بعضي از فوايد صلح از همان اجتماع مشركين با پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - در ((حدييبه )) و آگاهي كامل ايشان از روش راهنمايي و حسن خلق آن حضرت به دست آمد. چون قريش بويژه جوانان آنها قبلاً از حسن خلق پيغمبر و روش راهنمايي آن حضرت چيزي نمي دانستند؛ زيرا، ابو جهل ، وليد بن مغيره ، ابو سفيان ، شيبه ، عتبه و ساير رؤ ساي بتهاي جاهليت ، بر ضدّ پيغمبر سمپاشيها نمودند. و با تمام قدرت و امكانات خود، قولاً و عملاً در مقام نابودي پيغمبر برآمدند، تا نور خدا را خاموش نمايند، ولي خداوند نقشه آنها را نقش بر آب كرد و نور خود را به كمال رسانيد.
هنگامي كه در مكه بود، خواستند او و يارانش را به قتل برسانند، سپس ‍ روي به مدينه نهادند تا كساني را كه به وي پناه داده و ياري كرده بودند از ميان بردارند، ولي خداوند او را در جنگهاي ((بدر)) ، ((احد)) و ((احزاب )) پيروز گردانيد ((فَقُطِعَ دابِرُ الْقَوْمِ الَّذينَ ظَلَمُوا وَالْحَمْدُللّهِ رَبِّ الْعالَمين ))(277) .
بعد از اين جنگها، نظر مسموم مردم مكه نسبت به پيغمبر تغيير كرد؛ زيرا بعد از هجرت ، ديگر او را نديده بودند و جز آنچه از اين بدخواهان مي شنيدند، خبري نداشتند، ولي در روز ((حديبيه )) كه با پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - و اصحاب ، آميزش پيدا كردند، پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - را با سجاياي پسنديده اي ديدند.
وضع آنها طوري بود كه هرگاه درشتي و سوء رفتاري نسبت به پيغمبر، نشان مي دادند، با عواطف و خوشرفتاري حضرت ، مواجه مي شدند. و چون قساوت و غلظت ، ابراز مي داشتند، در مقابل ، پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - نرمش و تلطّف نشان مي داد. اين طرز رفتار حضرت با آنها بود. پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - در اين خصوص به آيه شريفه ((اِدْفَعْ بِالَّتي هِيَ اَحْسَن ))(278) عمل مي نمود.
پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - در آن روز، قادر بود كه وارد مكه شود و با زور، خانه خدا را زيارت كند، به دليل اين آيه شريفه كه در همين مورد نازل شده است و مي فرمايد: ((اگر كافران با شما جنگ كنند، به عقب رانده مي شوند، و ديگر دوست و ياوري نيابند))(279) .
و همچنين مي فرمايد: ((خداست كه نزديك مكه بعد از آنكه شما را بر مشركين پيروز گردانيد، دستهاي شما را از ايشان و دستهاي ايشان را از شما بازداشت ))(280) .
مشركان يقين داشتند كه در صورت جنگ ، پيغمبر بر آنها غالب خواهد شد و مي دانستند كه اصحاب حضرت اصرار دارند كه پيغمبر اقدام به جنگ نمايد، ولي پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - بخاطر صلح و حسن عواقب آن و حفظ خون و احترام حرم و جلوگيري از هتك احترام آن ، تقاضاي ايشان را به طور جدّي رد كرد.
قريش به خوبي ميزان محبت پيغمبر را نسبت به خود درك كردند و پي بردند كه پيغمبر حقوق خويشاوندي را كاملاً رعايت مي كرد. و به همين جهت ، صلح را با همه شروط سخت آن پذيرفت . و علي رغم اعتراض ‍ بسياري از اصحابش ، سركشي و خشونت قريش را كه از ورود وي به مسجد الحرام ممانعت كردند و ناگزير شد كه به مدينه باز گردد، ناديده گرفت .
اين معنا در نظر قريش ، كفاره حضرت از حوادثي بود كه در جنگهاي بدر و احد و احزاب اتفاق افتاد؛ زيرا آن روز به خوبي براي قريش آشكار بود كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - با خودداري از جنگ با آنان ، نشان داد كه او مسؤ ول حوادث مزبور نيست ، بلكه مسؤ ول خونهايي كه ريخته شد، مشايخ قريش ؛ امثال ابوسفيان ، ابوجهل و ديگران بودند كه با آن حضرت در شهري كه از ايشان فرار كرد و به آنان سپرد، جنگيدند. و آنها بودند كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - را ناگزير ساختند در مقام دفاع از خود و يارانش برآيد.
اگر قريش در آن جنگها، از هجوم پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - و كساني كه به وي پناه دادند و ياري نمودند، خودداري مي كردند، پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - هم از جنگ با آنها خودداري مي كرد و به دعوت ايشان به دين خود، با حكمت و موعظه حسنه ، قناعت مي نمود.
پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - در ((حديبيه )) آتش دلهاي اين مشركان را خاموش ساخت و كينه هاي آنها را از ميان برد. و بزرگان و ريش سفيدان ايشان را محترم شمرد، تا جايي كه يقين كردند كه نسبت به آن حضرت تعدّي نموده اند و مرتكب جنايت شده اند. از همين جا نيز دلهاي آنان نرم شد. و اطمينان يافتند كه اگر در زير پرچم وي گِرد آيند و چنگ به دوستي او بزنند، عاقبت نيكي خواهند داشت . و فتحي آشكار و پيروزي درخشاني را به دنبال دارد. و مردم دسته دسته به دين خدا در مي آيند.
بازگشت پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - به مدينه
پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - مدت نوزده روز در ((حديبيه )) بسر برد. سپس به مدينه بازگشت . وقتي به ((كراع الغميم )) رسيد، بر آن حضرت سوره فتح نازل شد. عمر همچنان از اينكه مشركان نگذاشتند آنها وارد مكه شوند، و به عكس انتظاري كه از فتح مكه داشتند بدون نتيجه به مدينه باز مي گردند، متأ سف بود.
پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - بعد از نزول سوره فتح ، خواست ناراحتي عمر و دردي را كه در سينه داشت ، برطرف سازد. پس - چنانكه در صحيح بخاري است - (281) فرمود: سوره اي بر من نازل شد كه نزد من از آنچه آفتاب بر آن مي تابد، بهتر است . سپس شروع به خواندن آن كرد: ((اِنّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحاً مُبيناً))(282) .
يكي از اصحاب گفت : اين كه فتح نيست (283) ؛ از ورود به مسجد الحرام ممنوع شديم و شتران ما در جاي خود قرباني نشدند و دو مرد مؤ من كه به سوي ما آمدند نيز برگردانده شدند.
پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: ((بد سخني بود كه گفتي !)) اين بزرگترين پيروزي بود. مشركان خشنود شدند كه شما از قلمرو آنها رفتيد، آنها از شما تقاضاي صلح كردند و مايل شدند كه به ايشان امان دهيد. چيزهايي از شما ديدند كه خوش نداشتند. و خداوند شما را بر آنها پيروز نمود. و سالماً از آنجا برگردانيد. اين خود بزرگترين فتح است . آيا فراموش كرديد كه در جنگ احد از كوه بالا مي رفتيد و به هيچكس توجه نداشتيد. و من در دنبال شما، صدايتان مي كردم ؟ آيا روز جنگ احزاب را فراموش كرده ايد كه ((سپاهيان از بالايتان و از پايينتان به سوي شما آمدند. و ديدگان خيره شد، و جانها به گلوها رسيد، و به خدا، گمانهاي گوناگون برديد))(284) .
مسلمانان گفتند: خدا و پيغمبر، راست مي گويند. به خدا اي پيغمبر خدا! ما درباره آنچه تو مي انديشي ، فكر نكرديم . تو از ما به خدا و اوامر او آشناتر هستي (285) .
ولي عمر گفت : يا رسول اللّه ! مگر تو نگفتي كه در كمال امن وارد مكه مي شوي ؟
فرمود: چرا گفتم ، امّا به شما گفتم همين امسال ؟
عمر گفت : نه ...(286) !
سعيدبن منصور به اسناد صحيح از شعبي در تفسير آيه ((اِنّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحاً مُبيناً)) روايت مي كند كه گفت : در اسلام فتحي بزرگتر از پيروزي حديبيه نبود؛ زيرا وقتي صلح برقرار شد و جنگ به هم خورد، و مردم به يكديگر تأ مين مي دادند، و با هم ملاقات مي كردند و گفتگو و نزاع مي نمودند، در اين مدت ، هيچ مسلماني با هيچ خردمندي از مشركان درباره اسلام سخن نگفت ، مگر اينكه آن مشرك ، به اسلام گرويد. به طوري كه آنچه در آن دو سال (مدت صلح ) مسلمين شدند، برابر بود با همه كساني كه قبل از آن مسلمان شده بودند يا بيش از آن بود.
سپس افزود: كافي است كه بگوييم : پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - با 1400 نفر به ((حديبيه )) رفت ، ولي دو سال بعد، با ده هزار نفر براي فتح مكه ، از مدينه بيرون آمد!
آنگاه گفت : از صلح حديبيه آشكار شد كه اين صلح ، مقدمه فتح بزرگي بود كه متعاقب آن ، مردم دسته دسته به دين خدا درآمدند.
ازين رو، چون صلح حديبيه مقدمه فتح بود، فتح خوانده شد؛ زيرا مقدمه ظهور، ظهور است .
وعده پيامبر به رهايي مستضعفين
حكايت ابوجندل پسر سهيل بن عمرو، قبلاً گذشت و گفتيم كه از زندان فرار كرد و در حالي كه در بند و زنجير بود، از بيراهه عبور كرد تا در ((حديبيه )) بر پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرود آمد و به حضرتش پناه برد. و چون آن روز پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - نمي توانست از وي استمداد كند، اعتذار جست و تسليت گفت و دستور داد صبر كند و خويشتن دار باشد. و از جمله فرمود: ((خداوند بزودي براي تو و ساير مسلمانان بي پناه مكه ، گشايش و راه نجاتي پديد خواهد آورد)).
در ميان مسلمانان بي پناه - كه در مكه تحت شكنجه قرار داشتند - مردي از دلاوران مسلمين به نام ((ابوبصير)) بود كه او نيز از زندان گريخت (287) و بعد از مراجعت پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - از حديبيه به آن حضرت پيوست .
قريش نامه اي درباره استرداد او نوشتند و توسط مردي از قبيله ((بني عامر)) به نام ((خنيس )) كه با او راهنمايي هم بود، براي پيغمبر فرستادند.
اين دو نفر نامه را به اين مضمون به پيغمبر تسليم نمودند: ((مي داني كه ما شرط كرده ايم هر يك از فرزندان ما كه به نزد تو آمدند، بايد به سوي ما باز گرداني ، پس ابوبصير را به ما برگردان )).
پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: ((اي ابوبصير! مي داني كه ما چنين شرطي با قريش نموده ايم . و درست نيست كه آنها را فريب بدهيم . خداوند گشايش و راه نجاتي براي تو و كساني همچون تو پديد مي آورد، پس برو در پناه خدا)).
ابو بصير گفت : يا رسول اللّه ! آنها مرا درباره دينم مورد بازخواست قرار مي دهند. پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: ((برو كه بزودي براي تو وديگراني كه مانند تو گرفتار هستند، گشايش و راه نجاتي قرار مي دهد)).
ابو بصير هم با پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - توديع كرد و با دو مرد مزبور به راه افتاد. وقتي به ذوالحليفه رسيدند، ابوبصير كنار ديواري نشست و آن دو همراهش نيز با او بودند. ابوبصير به يكي از آنها گفت : برادر عامري ! شمشيرت تيز است ؟
گفت : آري .
ابو بصير گفت : ببينم !
بت پرست مزبور هم شمشير را به دست او داد. ابوبصير آن را از غلاف در آورد و بالا برد و با يك ضربت ، طرف را به خاك و خون افكند. سپس به نفر دوم حمله برد، ولي او گريخت و نزد پيامبر آمد.
ابو بصير هم به دنبال او آمد. وقتي پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - مرد مزبور را ديد، فرمود: اين مرد چيز وحشتناكي ديده است . سپس فرمود: واي بر تو! موضوع چيست ؟
مرد راهنما گفت : دوست شما همراهي مرا كشت و اكنون مي خواهد مرا هم بكشد، به من پناه بده !
پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - او را تأ مين داد. چيزي نگذشت كه ابوبصير نيز با شمشير برهنه سر رسيد و گفت : يا رسول اللّه ! پدر و مادرم فدايت باد! به تعهد خود عمل كردي ، مرا به فرستادگان قريش تسليم نمودي ، من هم مانع شدم كه آنها بتوانند مرا از لحاظ دينم مورد بازخواست قرار دهند. پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - هم فرمود: اكنون آزادي هر جا كه مي خواهي برو!
ابو بصير گفت : يا رسول اللّه ! اين اثاث مقتول است ، توشه و شمشير اوست ، آن را تخميس كن .
حضرت فرمود: اگر آن را تخميس نمايم ، قريش تصور مي كند كه من به شرط خود عمل نكرده ام ، ولي تو خود مي داني كه با آن چه كني .
در اين هنگام ، ابوبصير روي به محلي آورد كه كاروانهاي قريش از آنجا عبور مي كردند. گروهي از مسلمانان مكه نيز كه تحت فشار بودند، وقتي خبر ابوبصير به آنها رسيد و شنيدند كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرموده است : ((اگر ابوبصير مرداني داشته باشد دست به جنگ مي زند)) پنهاني از مكه خارج شدند. از جمله ((ابوجندل بن سهيل بن عمرو)) با هفتاد سوار مسلمان به وي پيوستند، چون نمي خواستند در مدت صلح به پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - ملحق شوند. در محل مزبور، عده اي از قبايل غفار، جهنيه ، اسلم و طوايف ديگري از عرب هم به ابوبصير و فراريان مكه پيوستند، تا اينكه به سيصد نفر رسيدند. در آنجا جلو عبور كاروانهاي قريش را گرفتند و به هر كس دست مي يافتند، به قتل مي رساندند و هر كارواني كه از آنجا مي گذشت ، آن را تصاحب مي كردند و نمي گذاشتند وارد مكه شود يا از آن خارج گردد!
كار بجايي رسيد كه مردم مكه ناگزير نامه اي به پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - نوشتند و از حضرتش خواستند به واسطه خويشاوندي كه ميان او و آنهاست ، هر يك از قريش كه از اين پس به وي روي مي آورد، پناه دهد. قريش اين مأ موريت را به ابوسفيان داد. ابوسفيان هم نوشت : ((ما اين شروط را از ميان شروط صلح ساقط كرديم . پس ، از اين به بعد، هر كدام به نزد تو آمدند بدون اعتراض ، او را نگاه دار!)).
پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - هم به ابوجندل و ابوبصير نوشت كه به مدينه بيايند. و ساير مسلمانان به كسانشان بپيوندند. و متعرض قريش و كاروانهاي ايشان نگردند. نامه پيغمبر به ابوبصير و ابوجندل رسيد، ولي در آن لحظه ابوبصير مشرف به مرگ بود و در حالي كه نامه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - را در دست داشت ، جان داد. ابوجندل هم او را در همانجا دفن كرد و مسجدي نيز در كنار قبرش بنا نمود.
سپس ابو جندل با عده اي از يارانش به حضور پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - شرفياب شدند. و بقيه نيز به كسان خود پيوستند و كاروانهاي قريش نيز امنيت خود را باز يافتند.
در اين هنگام ، صحابه (و بيش از همه عمر) كه از پس فرستادن ابوجندل با پدرش به سوي قريش ، برايشان دشوار بود، متوجه شدند كه اطاعت پيغمبر بهتر از آن بود كه آنها مي خواستند و دانستند كه در حديبيه ، حكمت ، اقتضاي صلح داشت . و پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - از پيش ‍ خود سخن نمي گويد. از اين رو نسبت به اعتراض وناراحتي خود سخت پشيمان شدند واعتراف به اشتباه خويش نمودند.
قريش هم پي بردند كه پذيرش صلح از طرف پيغمبر باعث جلوگيري از خونريزي ايشان شد و عواقب نيكي در برداشت . و دانستند كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله -، راستگو و خوش قلب و مهربان است . والحمدللّه ربّ العالمين .
---------------------------
19 - اعتراض به نماز بر يكي از مؤ منين

ابن حجر عسقلاني در جلد چهارم ((الاصابه )) ، شرح حال ابو عطيه مي نويسد: بغوي و ابو احمد حاكم از طريق اسماعيل بن عياش و طبراني از طريق ديگر، و هر دو از بحير بن سعد از خالد بن سعدان از ابو عطيه روايت مي كنند كه : در محضر پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله -، مردي وفات يافت ، يكي از اصحاب - يعني عمر - گفت : يا رسول اللّه ! بر او نماز مخوان !
پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: آيا كسي او را ديده است كه كار نيكي انجام دهد؟
مردي گفت : در فلان شب و فلان شب با ما، پاسداري نمود.
پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - بر وي نماز گزارد و تا قبر، تشييع كرد. سپس از وي تمجيد كرد و فرمود: ((رفقايت گمان مي كنند كه تو اهل دوزخ مي باشي ، ولي من گواهي مي دهم كه تو بهشتي هستي )).
آنگاه به عمر فرمود: ((تو از اعمال مردم پرسش نمي كني ، فقط مي خواهي پشت سر آنها غيبت نمايي ...)).
و نيز ابن حجر، همين موضوع را در شرح حال ((ابومنذر)) روايت مي كند كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - بر سر قبر او سه بار آفرين گفت . و طبراني از عبداللّه بن نافع از هشام بن سعد نقل كرده است كه گفت : مردي نزد پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - آمد و گفت : يا رسول اللّه ! فلاني مُرد، تشريف بياوريد بر او نماز بگزاريد.
عمر گفت : او مردي ناپاك بود، نماز بر او مخوان !
آن مرد گفت : يا رسول اللّه ! در آن شبي كه به صبح آورديد و عده اي پاسداري مي كردند، اين مرد هم در ميان آنها بود.
پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - برخاست ، من هم دنبال حضرت رفتم تا كنار قبر وي آمد و نشست و چون كار دفن او به انجام رسيد، سه بار به وي آفرين گفت . سپس فرمود: مردم او را به بدي ياد مي كنند، ولي من او را به نيكي ياد مي كنم .
عمر گفت : ولي او اهل اين حرفها نبود!
پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: اي عمر! دست بردار! هر كس در راه خدا جهاد كند، بهشت بر او واجب مي شود.
ابن حجر مي گويد: ابو موسي در ذيل اين حديث گفته است : متن اين روايت در حديث ابو عطيه گذشت . حديث ابو منذر را ابو داوود در كتاب ((المراسيل )) از احمد بن منيع از حماد بن خالد مانند روايت عبداللّه نافع ، نقل كرده است . ابو احمد آن را در ((الكني )) ذكر نكرده است . اما حديث ابو عطيه گذشت . چنانكه ابو موسي در شرح حال او ذكر كرد، حاكم ابو احمد هم آن را روايت كرده و مي گويد: از اينجا استفاده مي كنيم كه وي صحابي بوده است . البته مصدر دو حديث ، مختلف است ، ولي سياق هر دو متن ، متقارب مي باشد. (پايان گفتار ابن حجر در شرح حال ابو منذر در الاصابه ).
---------------------------
21 - نهي از حجّ تمتّع !

پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - خود اين فريضه را انجام داد. و از سوي خداوند متعال مأ مور به انجام آن گرديد. نص صريح گفتار خداوند اين است : ((پس هر كس بعد از انجام عمره ، به حج بپردازد، هر چه ميسر شود، قرباني كند. و هر كس نيابد(301) ، سه روز در ايام حج و هفت روز موقعي كه برگشتيد(302) روزه بگيريد. اين ده روز تمام است . اين عمل براي كسي است كه خانواده اش مقيم مسجد الحرام نباشد(303) ، از خدا بترسيد و بدانيد كه خداوند (در صورت سرپيچي ) بشدت ، كيفر مي دهد))(304) .
كيفيّت حجّ تمتّع
كيفيّت تمتّع بردن از عمره به حج يا حجّ تمتّع ، اين است كه شخص در يكي از سه ماه : شوال ، ذيقعده و ذيحجه در ميقات (305) ، به نيت عمره ، احرام مي بندد، سپس به مكه مي آيد و خانه كعبه را طواف مي كند، بعد سعي بين صفا و مروه را انجام مي دهد، آنگاه تقصير مي كند و از احرام بيرون مي آيد؛ يعني چيزيهايي كه بر وي حرام بود، حلال مي شود، تا اينكه در همان سال از مكه احرام ديگري براي حج ببندد. و افضل اين است كه اين احرام در مسجد الحرام انجام گيرد. سپس به ((عرفات )) برود، و از آن پس ، روانه ((مشعر الحرام )) شود. و بعد هم اعمال حج را به همان كيفيت كه به تفصيل در كتب فقهي و مناسك حج آمده است ، بجا آورد. اين است پرداختن از عمره به حج يا (حج تمتّع ).
ابن عبدالبرّ قرطبي مي گويد: اختلافي در ميان علماء (علماي اهل تسنّن ) نيست كه مقصود خداوند در آيه ((فَمَنْ تَمَتَّعَ بِالعُمْرَةِ اِلَي الْحَجِّ فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْي )) انجام عمره در ماههاي حج قبل از حج است (306) . سپس قرطبي مي گويد: اين حجّ تمتّع - بنا بر اصحّ روايات - بر كسي كه 48 ميل از هر سمت مكه دور باشد، واجب است (307) .
علت اينكه اين ((حج )) را به ((تمتّع )) اضافه نموده و ((حجّ تمتّع )) مي گويند، اين است كه : در اين حج ((متعه )) هست . متعه ، به معناي لذت است ؛ چون در مدت فاصل بين دو احرام (احرام عمره و حج ) محظورات احرام مباح و حلال مي گردد. و شخص عامل به آن ، مي تواند در اين مدت از آنچه در احرام عمره حرام بود، و در احرام حج نيز حرام مي گردد، لذت و تمتّع ببرد.
اين همان معنايي بود كه عمر و بعضي از اتباعش ، ناخوش مي داشتند. به طوري كه گوينده آنها گفت : ((آيا در اين مدت ما راه برويم و آلتهاي ما تر باشد؟!))(308) .
در مجمع البيان است كه مردي گفت : آيا به قصد حجّ خارج شويم و سرهاي ما (از آب غسل جنابت ) تر باشد؟ و پيغمبر به او فرمود: ((تو هيچگاه به اين احكام ايمان نمي آوري ))(309) .
و از ابو موسي اشعري نقل شده كه وي به مشروع بودن حج تمتّع فتوا مي داد، مردي به او گفت : جلو بعضي از فتواهايت را بگير؛ زيرا اطلاع نداري كه اميرالمؤ منين عمر! چه تغييراتي در احكام داده است . بعد كه ابو موسي ، عمر را ملاقات كرد و در اين باره از وي پرسش نمود، عمر گفت : مي داني كه پيغمبر خود و يارانش حجّ تمتّع را انجام مي دادند، ولي من خوش ندارم كه زائران خانه خدا، بعد از عمل عمره زير درخت اراك بروند و با همسران خود در آميزند، سپس در حالي كه آب غسل از سرهاشان مي ريزد، به حج بروند(310) .
به روايت ديگر ابو موسي گويد: عمر گفت : حج تمتّع سنّت پيغمبر است ، ولي من مي ترسم حاجيان در زير درخت با زنان خود همبستر شوند، سپس با آنها به حج بروند(311) .
ابو نضره مي گويد: عبداللّه بن عباس امر به متعه كرد و عبداللّه زبير از آن نهي مي نمود. من اين را براي جابر بن عبداللّه انصاري نقل كردم . جابر گفت : داستان آن را مي دانم . ما در عصر رسول خدا - صلّي اللّه عليه وآله - از اين تمتّع استفاده مي كرديم ، اما وقتي عمر به خلافت رسيد، گفت :خداوند آنچه را خواست براي پيغمبرش حلال كرد، قرآن هم به جاي خود نازل شد. حج و عمره را همانطور كه خداوند به شما امر كرده است ، به انجام رسانيد(312) . و از همبستر شدن با اين زنان خودداري كنيد. از اين پس ، هر مردي را نزد من آوردند كه با زني تا مدت موقت نزديكي نموده است ، او را سنگسار مي كنم (313) .
روزي عمر در منبر خطبه خواند و ضمن آن با كمال صراحت و بي پروايي گفت : دو لذت (متعه ) در زمان پيغمبر بود، و من از آنها جلوگيري خواهم كرد، و مرتكب آنها را مجازات مي كنم ؛ لذت بردن در حج و لذت بردن از زنان (با عقد موقت )(314) !!
و در روايت ديگري است كه عمر گفت : ((اي مردم ! سه چيز در زمان پيغمبر مشروع و معمول بود، ولي من از آنها جلوگيري مي كنم و حرام مي دانم . و مرتكب آنها را به كيفر مي رسانم : حج تمتّع ، و متعه زنان (315) . و گفتن ((حيّ علي خير العمل )) در اذان !!))(316) .
توضيحي درباره حجّ تمتّع
تمام افراد خاندان پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - و به پيروي آنان ، همه دوستان ايشان ، اين كار عمر را مردود دانسته اند. بسياري از صحابه نيز رأ ي عمر را تصويب نكردند و روايات آنها در اين خصوص به حد تواتر رسيده و موجب قطع و يقين است .
كافي است بگوييم كه مسلم در صحيح خود(317) از شفيق نقل مي كند كه عثمان از متعه (متعه حج و متعه زن ) جلوگيري مي كرد و علي - عليه السّلام - دستور مي داد كه استفاده كنند. عثمان در اين باره به علي - عليه السّلام - سخني گفت . ولي علي - عليه السّلام - به عثمان فرمود: مي داني كه ما اين كار را در زمان پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - معمول مي داشتيم . عثمان گفت : بله ، ولي بيمناك بوديم !.
و در آن كتاب از سعيد بن مسيّب (318) روايت مي كند كه : علي و عثمان در عسفان (319) گِرد آمدند. عثمان از متعه و عمره تمتّع منع كرد؛ علي - عليه السّلام - فرمود: چرا از كاري كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - امر كرده است ، جلوگيري مي كني ؟
عثمان گفت : به من كار نداشته باش !
علي - عليه السّلام - فرمود: نمي توانم كار به تو نداشتم باشم ...
و همچنين در كتاب مزبور از غنيم بن قيس روايت مي كند كه گفت : از سعد وقّاص راجع به حجّ تمتّع سؤ ال كردم ، گفت : ما آن را انجام داديم . و اين كافر به عرش است (320) .
نيز در صحيح مسلم از ابوعلاء از مطرف روايت مي كند كه گفت : عمران بن حصين به من گفت : امروز حديثي برايت نقل مي كنم كه بعد از اين ، خدا به وسيله آن به تو سود رساند: بدانكه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - به گروهي از خانواده خود دستور داد تا حج تمتّع كنند. بعد از آن هم آيه اي نازل نشد كه آن را نسخ كند. پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - هم تا زنده بود، از آن نهي نكرد. هر كس مي خواهد آنچه را خود فكر مي كند، خوب بداند!
نيز در صحيح مسلم از حميدبن هلال از مطرف روايت مي كند كه عمران بن حصين به من گفت : حديثي برايت نقل مي كنم ، شايد خداوند به وسيله آن به تو نفع بدهد؛ پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - حج و عمره را با هم جمع كرد، و تا زنده بود از آن نهي نكرد. آيه اي هم نازل نشد كه آن را تحريم كند...
و در آن كتاب از قتاده از مطرف نقل مي كند كه گفت : عمران بن حصين در يك بيماري كه به مرگش منتهي شد، به دنبال من فرستاد و گفت : مي خواهم چند حديث برايت نقل كنم ، شايد خداوند بعد از من از آن راه به تو نفع بدهد. اگر من زنده بودم ، آن را مكتوم بدار. و چنانچه وفات كردم براي هر كس كه خواستي بازگو كن . اين را بدان كه پيغمبر خدا - صلّي اللّه عليه وآله - حج و عمره را با هم جمع كرد. بعد هم نه آيه اي در نسخ آن نازل شد و نه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - از آن نهي كرد. ولي مردي هر چه خواست در اين باره گفت !
وباز مسلم در صحيح خود،به طريق ديگري از قتاده از مطرف بن عبداللّه بن شخير از عمران بن حصين روايت مي كند كه گفت : من مي دانم كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - بين حج و عمره جمع كرد، بعد از آن هم نه آيه اي در نسخ آن آمد و نه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - ما را از آن قدغن كرد. ولي مردي به رأ ي خود چيزي گفت .
و نيز در همان كتاب از طريق عمران بن مسلم از ابو رجا و او از عمران بن حصين روايت مي كند كه گفت : آيه حج تمتع در كتاب خدا نازل شد، سپس پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - ما را مأ مور به آن كرد. بعد از آن هم نه آيه اي در نسخ آن آمد و نه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - تا زنده بود ما را از آن نهي كرد. مردي به نظر خود در اين باره چيزي گفت (321) .
مؤ لّف :
اين حديث در صحيح مسلم از طرق ديگري هم روايت شده است كه ما به آنچه ذكر شد، اكتفا نموديم . بخاري نيز آن را در صحيح خود، جلد اوّل ، صفحه 187 (باب تمتّع ) از عمران بن حصين نقل كرده است .
مالك بن انس در كتاب ((الموطأ ))(322) از محمد بن عبداللّه بن حارث بن نوفل بن عبدالمطّلب روايت مي كند كه : از سعد وقّاص وضحاك بن قيس ‍ شنيده بود كه آن دو، در سالي كه معاويه حج رفت ، درباره حج تمتع مذاكره مي كردند. ضحّاك بن قيس گفت : اين كار (حج تمتّع ) را كسي انجام نمي دهد، مگر اينكه جاهل به امر خداوند باشد.
سعد وقّاص گفت : بد حرفي زدي !
ضحاك گفت : عمر بن خطاب از آن نهي مي كرد.
سعد گفت : پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - آن را انجام داد و ما هم با حضرت (حج تمتع ) انجام داديم (323) .
در مسند احمد حنبل (324) از عبداللّه بن عباس روايت مي كند كه گفت : پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - خود حج تمتع را انجام داد.
عروة بن زبير گفت : ابوبكر و عمر آن را قدغن كردند.
ابن عباس گفت : اين پسرك چه مي گويد؟
گفتند: مي گويد: ابوبكر و عمر آن را حرام دانستند.
ابن عباس گفت : مي بينم كه اينان به هلاكت مي رسند. من مي گويم پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - مي گويد آنها مي گويند: ابوبكر و عمر نهي كرد!(325) .
ايّوب روايت مي كند كه عروة بن زبير به ابن عباس گفت : از خدا نمي ترسي كه مي گويي متعه حلال است ؟
ابن عبّاس گفت : اي پسرك ! برو از مادرت بپرس !
عروه گفت : اما ابوبكر و عمر آن را معمول نمي داشتند.
ابن عباس گفت : به خدا قسم ! مي بينم كه شما با اين كارتان به عذاب خدا گرفتار شويد. من از پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - براي شما روايت نقل مي كنم ، شما از ابوبكر و عمر سخن مي گوييد...!(326) .
در صحيح مسلم (327) روايت مي كند كه مردي راجع به حج تمتع از ابن عباس سؤ ال كرد، ابن عباس گفت : حلال است .
آن مرد گفت : عروة بن زبير آن را حرام مي داند.
ابن عباس گفت : مادر عروه زنده است ، خود او از پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - روايت مي كند كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - اجازه داد، برويد از وي بپرسيد.
راوي گفت : نزد مادر عروه رفتيم ، ديديم زني درشت اندام و نابيناست . او گفت : آري ، پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - اجازه داد!
در صحيح ترمذي (328) روايت مي كند كه : از عبداللّه عمر راجع به حج تمتع سؤ ال شد، گفت : حلال است .
سائل پرسيد: پدرت از آن جلوگيري مي كرد؟
عبداللّه گفت : به من بگو اگر پدرم از آن جلوگيري كرد و پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - آن را معمول داشت ، من بايد از پدرم پيروي كنم يا از پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله -؟!
سائل گفت : بلكه از پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله -.
عبداللّه گفت : ((پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - خود حج تمتع انجام داد. و بسياري از روايات ديگر كه صريح است در رد نهي عمر از حج تمتع .
علاوه ، پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - در آخرين حج خود (حجة الوداع ) سخناني فرمود كه بايد اهل ايمان آن را بدانند و عمل كنند. به حديث آن در صحيح مسلم (329) مراجعه كنيد، مي بينيد كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - در حضور عموم زائران خانه خدا - كه بيش از صد هزار نفر مرد و زن از پيروانش بودند و از اقطار مختلف آمده بودند تا با وي مراسم حج را انجام دهند - موضوع حج تمتع را اعلام داشت . و چون آن را ا علام فرمود، سراقة بن مالك برخاست و گفت : يا رسول اللّه ! اين حج تمتع براي امسال ماست يا براي ابد؟
پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - انگشتان دست مبارك را يكي بعد از ديگري گشود وفرمود: عمره براي هميشه داخل در حج شد، عمره تا ابد داخل در حج شد!
و نيز مسلم روايت مي كند كه علي - عليه السّلام - در حالي كه پيراهن پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - را پوشيده بود، از يمن بازگشت و ديد كه فاطمه - عليها السّلام - هم مانند ديگران از احرام در آمده و لباس ‍ الواني پوشيده و سرمه به چشم كشيده است .
علي - عليه السّلام - به فاطمه - عليها السّلام - اعتراض كرد، ولي فاطمه - عليها السّلام - گفت : پدرم دستور داده كه چنين كنم . علي - عليه السّلام - مي فرمايد: نزد پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - رفتم و آنچه از فاطمه - عليها السّلام - ديده و شنيده بودم ، به حضرتش اطلاع دادم ، پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: فاطمه مي گويد، راست مي گويد...(330) .
---------------------------
23 - بدعت در اذان صبح !

ما در احاديث مختص به بند بند اذان و اقامه در عصر پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - تتبع نموده ايم و نديديم كه ((الصلاة خير من النوم )) جزء اذان باشد، بلكه - چنانكه صاحب نظران احكام ، سنن و منقدين حديث اطلاع دارند - اين بند در زمان ابوبكر هم نبوده است . فقط عمر بن خطاب مدتي بعد از آنكه روي كار آمد، چون آن را مستحب و مستحسن دانست ، دستور داد در اذان صبح بگويند. و بدينگونه آن را تشريع كرد. روايات ائمّه عترت طاهره در اين خصوص (كه الصلاة خير من النوم جزء اذان نيست و ساخته عمر است ) به حد تواتر رسيده است .
اما از طريق غير شيعه و بزرگان اهل تسنّن كافي است كه آنچه مالك بن انس در كتاب ((موطأ )) نقل كرده است در اينجا بياوريم . مالك مي نويسد: ((مؤ ذن عمر نزد عمر بن خطاب آمد تا او را براي نماز صدا كند، ديد عمر خوابيده است ، پس گفت : ((الصلاة خير من النوم )) عمر هم دستور داد مؤ ذن ، اين جمله را در اذان صبح قرار دهد)).
زرقاني در تعليق خود بر اين كلمه در شرح موطأ مالك مي نويسد:(340) ((اين مطلب را دارقطني در سنن از طريق وكيع در تصنيف خود، آن را از عمري از نافع از عبداللّه عمر از عمر نقل كرده است . سپس مي گويد: از سفيان و او از محمدبن عجلان از نافع از عبداللّه عمر از عمر روايت شده كه عمر به مؤ ذن خود گفت : وقتي در نماز صبح به ((حيّ علي الفلاح )) رسيدي بگو: ((الصلاة خير من النوم ، الصلاة خير من النوم !!)).
مؤ لّف :
اين حديث را ابن ابي شيبه از هشام بن عروه نقل كرده است . ساير محدّثان بزرگ اهل سنّت نيز آن را روايت نموده اند.
بنابراين ، آنچه از محمدبن خالد بن عبداللّه واسطي از پدرش از عبدالرحمن بن اسحاق از زهري از سالم از پدرش روايت كرده اند كه پيغمبر با مردم مشورت نمود كه براي اعلام نماز چه بگويند، فاقد ارزش ‍ است ؛ زيرا در اين روايت مجعول مي گويد: اصحاب به پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - گفتند: خوب است بوق بزنيم ! ولي پيغمبر آن را نپسنديد، چون بوق زدن ، شعار يهود بود! بعد گفتند: ناقوس چطور است ؟ باز پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - بخاطر اينكه شعار نصارا بود آن را هم نپسنديد.
همان شب يكي از مردان مدينه (انصار) و عمر بن خطاب در خواب شنيدند كه منادي اذان مي گويد، مرد انصاري نيز شبانه آمد در خانه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - و موضوع را به اطلاع حضرت رسانيد، پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - هم به بلال دستور داد تا همانگونه كه انصاري در خواب شنيده بود، اذان بگويد!!!
سپس زهري مي گويد: ((بلال در اذان صبح افزود ((الصلاة خير من النوم )) پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - هم آن را تثبيت كرد...)).
ابن ماجه اين حديث را در باب اذان در سنن خود آورده است !
در رد اين حديث كافي است كه بگوييم : يحيي بن معين درباره راوي آن (محمدبن خالد) گفته است : ((وي مرد بدي است )).
و مرّه گفته است : ((وي چيزي به حساب نمي آيد)). و ابن عدي گفته : مهمترين حديثي كه احمد و يحيي از وي مردود دانسته اند، روايتي است كه او از پدرش نقل مي كند!
علاوه او روايات نامربوط ديگر هم دارد. ابو زرعه مي گويد: محمدبن خالد، راوي ضعيفي است .
يحيي بن معين گفته است : ((محمد بن خالدبن عبداللّه دروغگو است . اگر او را ديدي پس گردن بزن )).
مؤ لّف :
ذهبي نيز در ((ميزان الاعتدال )) از وي نام برده و آنچه را ما نقل كرديم از دانشمندان جرح و تعديل درباره او آورده است . (ملاحظه فرماييد).
نظير اين حديث محمد بن خالد از لحاظ بطلان و مردود بودن ، روايتي است كه از ابو محذوره نقل شد. وي مي گويد: گفتم : يا رسول اللّه ! دستور اذان را به من ياد بده !
پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - دست به پيشاني من كشيد و فرمود: ((با صداي بلند مي گويي : اللّه اكبر، اللّه اكبر، اللّه اكبر، اللّه اكبر. سپس مي گويي : اشهد ان لا اله الاّ اللّه ، اشهد ان لااله الاّ اللّه ، اشهد انّ محمّداً رسول اللّه ، اشهد انّ محمّداً رسول اللّه ، آنگاه با صداي بلند مي گويي : اشهد ان لا اله الاّاللّه ، اشهد ان لااله الاّ اللّه ، اشهد انّ محمّداً رسول اللّه ، اشهد انّ محمّداً رسول اللّه ، حي علي الصلاة ، حي علي الصلاة ، حي علي الفلاح ، حي علي الفلاح ، اگر اذان براي نماز صبح بود مي گويي : ((الصلاة خير من النوم ، الصلاة خير من النوم )) اللّه اكبر، لااله الاّ اللّه .
اين روايت را ابو داوود به دو طريق از ابو محذوره نقل كرده است . به يك طريق از محمد بن عبدالملك بن ابي محذوره از پدرش از جدش ‍ مي باشد. اين محمد بن عبدالملك به تصريح ذهبي در ميزان الاعتدال كسي است كه علماي حديث ، به وي استناد نمي جويند.
و طريق ديگر، از عثمان بن سائب از پدرش است . پدر وي نيز به گفته ذهبي از راويان مجهول منفور است !
علاوه ، مسلم اين حديث را از خود ابومحذوره نقل مي كند(341) .
ولي بايد دانست كه بند ((الصلاة خير من النوم )) در حديث ابو محذوره ، نمي تواند شاهدي براي اهل تسنّن باشد. بزودي به ارزش روايتي كه ابو داوود و ديگران از محمد بن عبداللّه بن زيد درباره بندهاي اذان نقل كرده اند - كه بلال با املاي عبداللّه بن زيد آن را خواند - پي خواهيد برد كه در آن ((الصلاة خير من النوم )) نيست . با اينكه آن اذان براي نماز صبح بوده است !
افزون بر اين ، ابو محذوره از كساني است كه در سال هشتم هجري بعد از فتح مكه اسلام آورد و جزء ((مؤ لّفة قلوبهم )) بود كه ايماني ضعيف داشت . و پس از آنكه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - در جنگ حنين بر قبايل هوازن پيروز شد، و از آنجا رفت ، اسلام آورد.
آن روز، هيچكس در نظر ابومحذوره از پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - و چيزي از فرمان او ناخوشايندتر نبود. وي مؤ ذن پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - را مسخره مي كرد، و با صداي بلند به تقليد از او مي پرداخت !
ولي كيسه هاي نقره اي كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - به اين دسته از مردم ضعيف الايمان و دشمنان محارب خود داد، و اخلاق بي نظير حضرت نسبت به عموم قائلين به شهادتين و مسلمان شدن دسته هاي مختلف عرب ، موجب شد كه ابو محذوره و ساير منافقان امثال او نيز، به اسلام بگروند. ابو محذوره تا زنده بود به مدينه نيامد، خدا بهتر از باطن او اطلاع دارد(342) .
مضافاً به اينكه : پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - سخني دارد كه به اين سه نفر، يعني : ابومحذوره ، ابو هريره و سمرة بن جندب فرموده است و آن اينكه : آخرين فردي كه از شما مي ميرد در آتش جهنّم خواهد بود(343) .
اين روش حكيمانه پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - بود كه مي خواست منافقان را از تصرف در شؤ ون اسلام و مسلمانان دور گرداند؛ زيرا از آنجا كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - از سوء باطن آن سه نفر آگاه بود، خواست كه دلهاي امت خود را نسبت به ايشان مردد سازد. و اينان را در نظر عموم ، منفور گرداند تا مبادا كاري كه موكول به مؤ منين عادل است ، به دست اينان بيفتد.
به همين منظور، تصريح فرمود، هر كدام كه ديرتر بميرد، جهنمي خواهد بود، ولي آن را مجمل گذارد، به طوري كه نسبت به هر سه آنها قابل تطبيق باشد. بعد هم اين اجمال را مقرون به ((بيان )) نساخت و سخن خود را توضيح نداد.
روزها و شبها گذشت و پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - به جهان باقي شتافت ، ولي تعيين مصداق نفرمود و بياني نياورد. نتيجه اين شد كه خردمندان از امت او هر سه نفر را مطرود و منفور دانستند و هيچيك از حقوق مدني اسلام را كه منوط به وجود فرد عادل بود، موكول به اينان نكرد. چون علم اجمالي ، به حكم قاعده عقلي در شبهات محصوره ، اين اقتضا را داشت .
اگر از نظر پيامبر، آن سه نفر از لحاظ دور گشتن از دخل و تصرف در حريم دين و مباني اسلامي يكسان نبودند، محال بود وجود مقدس ‍ پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - - كه سرآمد حكماي جهان بود - در اين گونه مقام ، بيان و توضيح نياورد.
ممكن است گفته شود: شايد پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - تعيين مصداق كرده باشد و سخن مجمل خود را توضيح داده است ، ولي به مرور زمان اين بيان بر ما پوشيده مانده باشد.
در پاسخ مي گوييم : اگر چنين قرينه اي وجود داشت ، بعدها اين سه نفر بر اثر گفتار پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - در معرض بيم و هراس قرار نمي گرفتند. چنانكه بر افراد مطلع كه اينان را شناخته اند پوشيده نيست .
علاوه ، در اين امر مشكل بعد از صدور بيان و توضيح پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله -، نبودن بيان و اختفاي آن يكسان است ؛ زيرا نتيجه آن نسبت به ما يكي است ، چون براي ما جايز نيست كه از عمل به مقتضاي آنچه علم اجمالي در مقام تنجيز تكليف در شبهه محصوره ايجاب مي كند - در هر دو صورت - خودداري كنيم .
پرسش :
آنچه در گفتار پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - هست اين است كه فردي كه تهديد به دوزخي بودن شده ، پيش از مرگ اولي و دومي مجمل است . و هنگامي كه آن دو، در مرگ به وي سبقت گرفتند، روشن و معلوم مي گردد آن كس كه مانده است حتماً جهنمي خواهد بود. و در اينجا ديگر اجمال و اشكالي نخواهد بود.پاسخ :
اولاً:
همانطور كه ترك بيان به هنگام احتياج به آن ، از پيغمبران محال است ، تأ خير آن از وقت حاجت نيز محال مي باشد. وقت حاجت نيز در اينجا متصل به لحظه صدور انذار و بيم دادن است ، البته در صورتي كه هر يك از اين سه نفر در معرض اين تهديد باشند؛ زيرا اينان از لحظه اي كه مسلمان شدند، شرعاً از لحاظ حقوق مدني ، مانند امام جماعت شدن ، قبول گواهي ، فتوا دادن و قضاوت كردن با وجود شروط آن و غير اينها از آنچه مستلزم تقوا و عدالت است ، مورد احتياج مسلمين بودند.
با اين فرض ، اگر هدف ، دور ساختن اينان از حريم احكام اسلامي نبود ،پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - به اتكاي مرور زمان ، بيان و توضيح خود را به تأ خير نمي انداخت .
محال است كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - بدون جهت ، شخصي را به يك چشم بر هم زدن از حقش دور نمايد، يا كسي را بي جهت خوار و رسوا گرداند، سپس او را به همان رسوايي باقي گذارد تا او رحلت كند و آن شخص به رسوايي خود باقي بماند و ما هم از برائت او اطلاع حاصل نكنيم .
ثانياً:
ما در اين باره به قدر كافي مطالعه و تحقيق نموده ايم ، اما نفهميديم كدام يك از اينان ديرتر از دنيا رفتند؛ زيرا اقوال درباره تاريخ فوت آنها متناقض است و به هيچ كدام نمي توان اعتماد نمود. برخي هم چنان مجمل و سر بسته است كه نمي توان روي آن تكيه كرد.
تناقض از آن جهت كه بعضي نوشته اند: سمرة بن جندب در سال 58 هجري درگذشت و مرگ ابو هريره را در سال 59 نوشته اند. و از سويي گفته اند: ابو هريره در سال 57 از دنيا رفته است . بقيه آراء درباره مرگ آنها نيز از همين قبيل است .
مجمل و متشابه هم بدين علت است كه نوشته اند: هر سه آنها در سال 57 مرده اند، بدون اينكه ساعت و روز و ماه آن را معلوم كنند.
ثالثاً:
از خوي پسنديده رسول خدا - صلّي اللّه عليه وآله - - كه نسبت به اهل ايمان ، سخت رئوف و مهربان بود - بسيار دور است كه نسبت به كسي كه او را محترم مي داشت ، چنين سخني بگويد. و با آن حسن خلق عظيمي كه خداوند به او ارزاني داشته بود(344) ، بدون استحقاق ، او را تهديد به آتش دوزخ كند . اگر در يكي از آنها نفعي وجود داشت ، او را در آن سرنوشت دردناك شريك نمي گردانيد، ولي مسلم بود كه وحي آسماني ، پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - را ناگزير ساخت كه به خاطر حفظ امت ، آنها را بدين سخن مخاطب سازد، تا در ميان مردم شناخته شوند ((وَ ما يَنطِقُ عَنِ الهَوي اِنْ هُوَ الاّ وَحْيٌ يُوحي ))(345) و (346) .
تذكر لازم
هر كس از رأ ي برادران ما اهل تسنن درباره مبدأ اذان و اقامه و تشريع آنها، آگاهي داشته باشد، از اينكه در آن قائل به زياده و نقصان شده اند، تعجب نخواهد كرد؛ زيرا آنها - كه خداوند ما و آنها را هدايت كند - عقيده ندارند كه اذان و اقامه را خداوند به وحي آسماني تشريع فرمود، و پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - با اتكاي به وحي الهي ، آن را مانند ساير نظامات و احكام دين ، تشريع نمود، بلكه مي گويند: پنداري بوده است كه به وسيله خواب يكي از اصحاب پديد آمد! و اهل سنت بر آن اجماع دارند و در اين باره احاديثي نقل كرده و مدعي هستند كه همگي صحيح و به حد تواتر رسيده است !!
اينك يكي از صحيح ترين آن احاديث اين است : ابو عمير بن انس از يكي از عموزادگان خود از انصار روايت مي كند كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - به فكر افتاد كه چگونه مردم را براي اذان گفتن ، گِرد آورد. يكي گفت : پرچم برافراشته كن تا هرگاه اصحاب آن را ديدند به يكديگر خبر دهند كه وقت نماز است . پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - اين را نپسنديد.
عده اي گفتند: شيپور بزنند. حضرت ، اين را نيز نپسنديد وفرمود: اين شعار يهود است .
عرض كردند: ناقوس چطور است ؟ فرمود: آن هم تعلق به نصارا دارد. پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - اول ناقوس را خوش نداشت ، ولي بعد امر كرد آن را بسازند، و ناقوسي از چوب ساختند.
در اين هنگام عبداللّه بن زيد كه متوجه ناراحتي پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - بود، اذان و اقامه را در خواب شنيد. روز بعد نزد پيغمبر آمد و به وي اطلاع داد. او گفت : يا رسول اللّه ! من در بين خواب و بيداري بودم كه منادي آمد و اذان را به من تعليم داد.
راوي مي گويد: قبلاً عمر بن خطاب نيز اين خواب را ديده بود، ولي آن را تا بيست روز پنهان داشت (347) . بعد او هم موضوع را به پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - اطلاع داد!
حضرت فرمود: چرا به من اطلاع ندادي ؟
عمر گفت : عبداللّه بن زيد بر من پيشي گرفت ، من هم شرم كردم ! پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - هم فرمود:اي بلال ! برخيز وهر دستوري كه عبداللّه بن زيد به تو داد آن را انجام بده ! بلال هم اذان گفت ...))(348) .
محمدبن عبداللّه بن زيد انصاري از پدرش نقل مي كند كه گفت : ((وقتي پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - دستور داد ناقوس بسازند تا با صداي آن مردم را براي اقامه نماز گِرد آورند، من مردي را در خواب ديدم كه ناقوس را در دست دارد. پرسيدم : اين ناقوس را مي فروشي ؟ گفت : براي چه مي خواهي ؟ گفتم : مي خواهيم به وسيله آن مردم را براي نماز گِرد آوريم .
گفت : نمي خواهي تو را به چيزي بهتر از آن راهنمايي كنم ؟
گفتم : چرا، آن چيست ؟
گفت : مي گويي : ((اللّه اكبر، اللّه اكبر، اللّه اكبر، اللّه اكبر، اشهد ان لااله الاّ اللّه ، اشهد ان لااله الاّ اللّه ، اشهد انّ محمّداً رسول اللّه ، اشهد انّ محمداً رسول اللّه ،، حي علي الصلاة ، حي علي الصلاة ، حي علي الفلاح ، حي علي الفلاح ، اللّه اكبر، اللّه اكبر، لااله الاّ اللّه ))(349) .
بعد لحظه اي از من دور شد، سپس گفت : هر وقت براي نماز برخاستي (يعني اقامه ) مي گويي : ((اللّه اكبر، اللّه اكبر، اللّه اكبر، اللّه اكبر، اشهد ان لااله الاّ اللّه ، اشهد ان لااله الاّ اللّه ، اشهد انّ محمّداً رسول اللّه ، اشهد انّ محمداً رسول اللّه ،، حي علي الصلاة ، حي علي الفلاح ، قد قامت الصلاة ، قد قامت الصلاة ، اللّه اكبر، اللّه اكبر، لااله الاّ اللّه )).
چون صبح شد به حضور پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - آمدم و خواب خود را نقل كردم . پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: خواب واقعي بوده است ! برخيز و با صداي بلند آن را به بلال ياد بده ، من هم برخاستم و جمله جمله خواندم تا بلال ياد گرفت و اذان گفت .
وقتي عمر بن خطاب در خانه اش آن را شنيد به سرعت آمد حضور پيغمبر و گفت : به خدايي كه تو را به پيغمبري مبعوث كرده است ، من هم اين خواب را ديده ام ...))(350) .
مالك بن انس ، اين حديث را خلاصه كرده و در بحث اذان در ((موطأ )) از يحيي بن سعيد نقل مي كند كه گفت : ((پيغمبر دستور داد دو چوب را بهم بكوبند(351) تا با صداي آن مردم را براي نماز گِرد آورند. چون عبداللّه بن زيد انصاري ، دو چوب را در خواب ديد گفت : مانند دو چوبي است كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - مي خواهد مردم را براي نماز گِرد آورد. به وي گفته شد آيا اذان نمي گوييد. سپس اذان را به وي ياد دادند. وقتي بيدار شد حضور پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - آمد و خواب خود را نقل كرد. پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - هم دستور داد اذان بگويند...))(352) .
ابن عبدالبر قرطبي مي گويد: داستان عبداللّه بن زيد، راجع به آغاز اذان را گروهي از صحابه با الفاظ گوناگون و معاني نزديك به هم نقل كرده اند. سندها هم متواتر است . اين حديث از احاديث بسيار خوب است (353) !
مؤ لّف :
ما درباره واقعيت اين احاديث به چند دليل اشكال داريم :
اول اينكه :
پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - درباره احكام الهي با مردم گفتگو و مشورت نمي كرد، بلكه در اين خصوص تابع وحي بود ((وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الهَوي اِنْ هُوَ الاّ وَحْيٌ يُوحي عَلَّمَهُ شَديدُ الْقُوي ))(354) .
اصولاً انبيا چنين بودند كه هيچكدام راجع به شرايع آسماني با امت خود مذاكره نمي نمودند: ((بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ لايَسْبِقُونَهُ بِالْقَولِ وَهُم بِاَمْرِهِ يَعْمَلُونَ))(355) ؛
يعني : ((آنها بندگان بزرگواري بودند كه در سخن ،بر خدا پيشي نمي گرفتند. و هميشه عمل به امر خداوند مي كردند)).
همين كافي است كه خداوند به پيغمبر و خاتم انبياي خود مي فرمايد:
((قُلْ اِنَّما اَ تَّبِ-عُ ما يُوحي اِليَّ مِنْ رَبّي هذا بَصائِرُ مِنْ رَبِّكُمْ وَ هُديً وَ رَحْمَةٌ لِقَوْمٍ يَؤ مِنُونَ))(356) ؛
يعني : ((بگو من فقط از وحيي كه خدايم براي من مي فرستد، پيروي مي كنم ، اين روشنايي از خدايتان هست و هدايت و رحمت است براي قومي كه ايمان مي آورند)).
((قُلْ مايَكُونُ لي اَنْ اُ بَدِّلَهُ مِنْ تِلْقاءِ نَفْسي اِنْ اَ تَّبِ-عُ الاّ مايُوحي اِليَّ، اِنّي اَخافُ اِنْ عَصَيْتُ رَبّي عَذابَ يَوْمٍ عَظيمٍ))(357) ؛
يعني : ((بگو مرا نمي رسد كه از پيش خود آن را تغيير دهم ، من تابع وحيي هستم كه به من مي رسد، من از نافرماني خدايم و از عذاب روز بزرگ ، وحشت دارم )).
((قُلْ ما كُنْتُ بِدْعاً مِنَ الرُّسُلِ وَما اَدْري ما يُفْعَلُ بي وَلا بِكُمْ اِنْ اَ تَّبِ-عُ اِلاّ ما يُوحي اِليَّ وَ ما اَ نَا اِلاّ نَذيرٌ مُبينٌ))(358) ؛
يعني : ((اي پيغمبر! به امت بگو: من در بين رسولان اولين پيغمبري نيستم كه تازه در جهان آوازه رسالت بلند كرده ام . ونمي دانم با من و شما چه خواهند كرد، من از وحي آسماني پيروي مي كنم ، من بيم رساني آشكار هستم )).
علاوه بر اين ، خداي عالم ، پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - را از شتاب در كارها ولو با حركت دادن زبان ، برحذر داشته است :
((لا تُحَرِّكْ بِهِ لِسانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ اِنَّ عَلَيْنا جَمْعَهُ وَقُرْآنَهُ فَاِذا قَرَاءْناهُ فَاتَّبِ-عْ قُرْآنَهُ ثُمَّ اِنَّ عَلَيْنا بَيانَهُ))(359) ؛
يعني : ((زبان خود را براي نزول وحي ، نجنبان (شتاب مكن ) فراهم آوردن و گِرد آوردن آن به عهده ماست . و چون آن را خوانديم ، تلاوت آن را پيروي كن ، آنگاه توضيح دادن آن به عهده ماست )).
و فرموده است : ((اِنَّهُ لَقُولُ رَسُولٍ كَريمٍ...))(360) .
دوم اينكه :
مشورتي كه در اين احاديث به عمل آمده ، به حكم عقل در تشريع احكام الهي فاقد ارزش است ؛ زيرا عقل وقوع آن را از پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - خدا محال مي داند. آيا رأ ي مردم در اين احاديث ، گفتگويي نيست كه به خدا نسبت داده اند؟:
((وَ لَوْ تَقَوّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الاْ قاويلِ لاََخَذْنا مِنْهُ بِالْيَمينِ ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتينَ فَما مِنْكُمْ مِنْ اَحَدٍ عَنْهُ حاجِزينَ))(361) ؛
يعني :((اگر پيغمبر گفتگويي را به ما نسبت مي داد، او را به سختي مي گرفتيم و شاه رگش را مي بريديم ، و هيچيك از شما هم نمي توانستيد مانع شويد)).
آري ، پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - با اصحاب خويش ، در امور دنيا مشورت مي نمود؛ مانند ملاقات با دشمن و فنون جنگي و غيره تا به آيه شريفه ((وَ شاوِرْهُمْ فِي الاْ مْرِ))(362) عمل كرده باشد. با اينكه در اين موارد هم با استفاده از وحي آسماني از مشورت با آنان بي نياز بود، مع الوصف با آنان به مشورت مي پرداخت ، ولي در مقام قانونگذاري ، راهي جز پيروي از وحي الهي نبود.
سوم اينكه :
اين احاديث ، متضمن تحير پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - است كه اين از افرادي مانند پيغمبر كه با خدا رابطه دارند، هيچگونه تناسبي ندارد. به طوري كه بقدري حيران و سرگردان بوده كه ناگزير مي شود براي تعيين تكليف ، با مردم مشورت نمايد، اول ناقوس را ناخوش دارد و بعد دستور دهد كه آن را بسازند! و از آن پس آن را هم رها كند و به خواب عبداللّه بن زيد، ترتيب اثر بدهد!! از اين مهمتر اينكه عدول از ناقوس قبل از آن بود كه وقت استفاده از آن فرا برسد!!!
اين همان بدائي است كه نسبت به خداوند متعال و پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - محال است . پيغمبري كه فرشتگان بر وي نازل مي شدند، و بر او وحي مي رسيد و قرآن فرود مي آمد و خود، سرور انبيا و خاتم آنها بود! بخصوص كه خواب افراد عادي به هيچوجه و به اجماع امت اسلام ، از لحاظ شرعي اعتبار وحجيت ندارد.
چهارم اينكه :
تعارضي كه ميان اين احاديث هست ايجاب مي كند كه همگي از درجه اعتبار ساقط شوند. كافي است كه به دو حديث ابوعمر و محمدبن عبداللّه بن زيد و تعارضي كه با خواب عمر دارد توجه كنيد تا ميزان تعارض آن به خوبي آشكار گردد.
افزون بر اين ، دو حديثي كه اشاره به آن نموديم مي گويد: خواب را فقط عبداللّه زيد و عمر خطاب ديدند، ولي حديث خواب را كه طبراني در كتاب ((اوسط)) نقل مي كند مي گويد: ابوبكر هم اين خواب را ديد! علاوه ، اهل تسنن احاديث ديگري هم دارند كه صريحاً مي گويد: چهارده نفر از مردان صحابه چنين خوابي را ديدند! چنانكه در ((شرح التنبيه )) جبيلي هست .
و همچنين روايت شده است كه خواب آن شب را هفده نفر از انصار و عمر خطاب به تنهايي از مهاجرين ديدند! در روايت هم آمده است كه بلال نيز اذن را در خواب شنيد! و متناقضات ديگري از اين قبيل كه جاي ذكر آن نيست ! قسمتي از آن را حلبي در سيره خود نقل كرده است كه باعث شگفتي بسيار عجيبي است . او خواسته است ميان آنها را جمع كند ولي عمل خود را به باد داده است !(363)
پنجم اينكه :
بخاري و مسلم اين خواب را به كلي مهمل دانسته و در صحيح خود از آن ذكري ننموده اند؛ نه از عبداللّه بن زيد و نه از عمر و نه از ديگران . و اين خود مي رساند كه موضوع خواب ، نزد آنها ثابت نبوده است .
بله ، آنها در ((باب بدء الاذان )) از عبداللّه عمر روايت مي كنند كه گفت : مسلمانان هنگام ورود به مدينه يكديگر را براي نماز گزاردن خبر مي كردند، و كسي آن را اعلام نمي كرد. روزي در اين باره سخن به ميان رفت ، يكي گفت : براي اين منظور ناقوسي مانند ناقوس نصاراي درست كنيد. و ديگري گفت : شيپور يهود بهتر است .
ولي عمر گفت : چرا كسي را نمي فرستيد كه نماز را اعلام كند؟ پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - هم فرمود: اي بلال ! برخيز و موقع نماز را اعلام كن . بلال هم اذان گفت . اين تمام مطالبي است كه در صحيح بخاري و مسلم راجع به آغاز اذان و مشروعيت آن آمده است . و هر دو آن را نقل كرده اند و هر دو نيز از بقيه ذكري به ميان نياورده اند. و همين مطلب هم براي معارضه با همه احاديث آن رؤ ياها كافي است ؛ زيرا مقتضاي اين حديث اين است كه اذان نخست با رأ ي عمر انجام گرفت نه با خواب او، و اقامه را نيز خواب عبداللّه بن زيد پديد آورد كه از عمر جلو افتاد!
به همين جهت نيز عبداللّه بن زيد در ميان اهل سنت معروف است كه اذان را او در خواب ديد و ((صاحب اذان )) خوانده مي شود!
و نيز حديث بخاري و مسلم صريح است در اين كه : پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - در مجلس مشورتي ، دستور داد تا بلال اذان بگويد. و عمر هم هنگام صدور اين امر حاضر بود، ولي احاديث خواب تمام آنها صراحت دارند در اينكه وقتي پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - دستور داد بلال اذان بگويد كه عبداللّه بن زيد، خواب خود را براي حضرت نقل كرده بود. و اين نيز حداقل يك شب بعد از مشورت بود. و عمر هم حاضر نبود بلكه فقط اذان را در خانه خود شنيد. به دنبال آن با شتاب به حضور پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - رسيد و گفت : به خدايي كه تو را به نبوت مبعوث نموده است ، من هم اين خواب را ديده ام !
شما را به جدتان و به شرافت انصاف و علو حقّ و بزرگواري خدا قسم ! آيا جمع ميان اين و آن امكان پذير است ؟!
علاوه ، حاكم نيشابوري نيز از احاديث رؤ ياي اذان و اقامه ، سخني نگفته و هيچ كدام را در مستدرك خود نقل نكرده است ، مانند بخاري و مسلم كه سربسته گذارده اند و حتي يك حديث آن را نقل نكرده اند. تمام اينها مي رساند كه احاديث رؤ ياي اذان و اقامه در نظر بخاري ومسلم ، بكلي از درجه صحت و اعتبار ساقط بوده است ؛ زيرا حاكم نيشابوري بنا داشته است هر حديث صحيحي را كه بخاري و مسلم در صحيح خود نياورده اند با شروط پذيرش حديث در نزد آن دو، در مستدرك صحيحين بياورد. و اين مطلب را نيز كاملاً در مستدرك (364) رعايت كرده است .
چون با اين وصف ، حاكم چيزي از احاديث رؤ يا را در مستدرك نقل نكرده است ، به خوبي مي دانيم كه حاكم نيز احاديث مزبور را نه در صحيح شيخين و نه در كتاب ديگر با شروط معتبر در نزد آنان ، صحيح و مسلّم ندانسته است .
حاكم در اينجا سخني دارد كه مي رساند وي جزم به بطلان احاديث رؤ يا داشته است . وي مي گويد: ((علت اينكه بخاري و مسلم ، حديث عبداللّه بن زيد را ترك گفته اند اين است كه عبداللّه خود، پيش از اين واقعه از دنيا رفت !!)).
مؤ يد اين مطلب اين است كه آغاز اذان در نظر اهل تسنن ، بعد از واقعه جنگ احد بوده است .
ابو نعيم اصفهاني در كتاب ((حلية الا ولياء)) در شرح حال عمر بن عبدالعزيز به سند صحيح (365) از عبداللّه عميري روايت مي كند كه گفت : دختر عبداللّه بن زيد بر عمر بن عبدالعزيز وارد شد و گفت : من دختر عبداللّه بن زيد هستم كه جنگ بدر حضور داشت و در جنگ احد كشته شد.
عمر گفت : هر چه مي خواهي بگو، و آنچه مي خواست به وي عطا نمود.
مؤ لّف :
اگر چنانكه مي گويند عبداللّه بن زيد اذان را در رؤ يا ديده بود، دخترش ‍ نيز هنگام معرفي خود آن را به زبان مي راند.
ششم اينكه :
خداوند متعال كساني را كه ايمان آورده اند تهديد نموده است كه از خدا و پيغمبر جلو نيفتند و صداي خود را بلندتر از صداي پيغمبر ننمايند و مانند افراد ديگر با صداي بلند با حضرت سخن نگويند. و اعلام خطر نموده است كه اگر چنين كردند، اعمال شايسته آنها بكلي از ميان خواهد رفت ؛ چنانچه مي فرمايد:
((يا اَ يُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَي اللّهِ وَ رَسُولِهِ وَاتَّقُوا اللّهَ اِنَّ اللّهَ سَميعٌ عَليمٌ# يا اَ يُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَرْفَعُوا اَصْواتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبيّ وَلا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضِكُمْ لِبَعْضٍ اَنْ تَحْبَطَ اَعْمالُكُمْ وَ اَ نْتُم لا تَشْعُرُونَ))(366) ؛
يعني : ((اي كساني كه ايمان آورده ايد! (در هيچ كاري ) بر خدا و رسولِ، تقدّم نجوييد. و از خدا بترسيد كه (نافرماني نكنيد) كه خدا به گفتار شما شنوا (و به كردارتان ) داناست . اي اهل ايمان ! فوق صوت پيغمبر، صدا بلند نكنيد (با پيامبر با ادب سخن بگوييد) كه اعمال نيك شما (در اثر بي ادبي ) محو و نابود نشود و شما فهم نكنيد)).
علت نزول آيه شريفه فوق اين بود كه هيأ تي از سواران بني تميم به حضور پيغمبر رسيدند و از حضرتش خواستند تا يكي از آنها را برايشان امير گرداند. چنانچه بخاري (367) در تفسير آيه مي گويد: قبل از همه ابوبكر گفت : يا رسول اللّه ! ابن قعقاع بن معبد را برايشان امير قرار بده ! عمر هم بعد از حرف دوستش ، بي درنگ گفت : يا رسول اللّه ! اقرع بن حابس از بني مجاشع را بر اينان امير نما!
ابوبكر گفت : منظور تو مخالفت با من است و متعاقب آن ، كار هر دو به نزاع و دشمني كشيد وصداهايشان بلند گرديد، خداي عالم اين آيات محكم را به خاطر عجله آنها در نظر دادن و جلو افتادن بر پيغمبر و بلند نمودن صدايشان نسبت به صداي پيغمبر، نازل فرمود.
خداوند عموم اهل ايمان را با اين آيات ، مخاطب ساخته است تا همگي بدانند كه وظيفه آنها نسبت به خدا و پيغمبر چيست . اين آيات كه در سوره حجرات است تمام مردان و زنان با ايمان را از نظر دادن در مقابل پيغمبر و هر اقدامي پيش از آن حضرت را، بر حذر داشته است ؛ زيرا معناي ((از خدا و پيغمبر جلو نيفتيد)) اين است كه قبل از امر خداوند و اظهار پيغمبر، شما چيزي نگوييد تا خداوند آنچه را مي خواهد به زبان پيغمبرش جاري كند.
پيشنهاد كنندگان آن روز (ابوبكر و عمر) براي دخالت در امور مسلمانان براي خود حق و ارجي قائل بودند، ولي خداوند مؤ منين را متوجه اشتباه آنها - كه به نظرشان كار خوبي بود - نمود و ايشان را متنبه كرد كه پا را از حد گليم خويش فراتر نگذارند.
و اينكه فرمود: ((صدايتان را بالاتر از صداي پيغمبر قرار ندهيد)) نهي از سخن گفتن آنهاست كه مي خواستند به ديگران بفهمانند كه دخالتي در امور دارند، يا در پيش خدا و پيغمبر، داراي مقامي هستند؛ زيرا هر كس ‍ كه صدايش را بالاتر از صداي ديگري قرار مي دهد، خود را به طرز خاصي معتبرتر از او مي داند. و براي خود صلاحيت ويژه اي قائل است . واين مطلبي است كه براي هيچكس در حضور پيغمبر خدا - صلّي اللّه عليه وآله - جايز نيست .
هر كس كه در جمله : ((و از خدا بترسيد كه خداوند شنوا و داناست )) امعان نظر كند، و اين موضوع را به ياد آورد كه ((بترسيد از اينكه اعمالتان تباه شود و شما ندانيد)) چنانكه مي بايد، پي به حقيقت مطلب مي برد.
كسي كه مي داند خداوند آنچه را ابوبكر و عمر پيش از خدا و پيغمبر اظهار داشتند - كه مردي از بني تميم را امير قوم گرداند - تأ ييد نكرد، مي داند كه خدا و پيغمبرش ، نظر مردم را در تشريع احكام دين ، به طريق اولي نخواهند پذيرفت ، ولي اگر قوم ما بدانند!!
هفتم اينكه :
اذان و اقامه از جنس خود فرائض يوميه و نمازهاي پنجگانه است . منشأ آن نيز همان منشأ فرائض است . اين مطلب را كساني كه با طرز اداي الفاظ و معاني ، آشنايي دارند و از بكار بردن اسلوبهاي بزرگان و هدفهاي ايشان آگاهند، به خوبي مي دانند.
اذان و اقامه از بزرگترين شعائر الهي هستند كه اختصاص به ملت اسلام دارد؛ زيرا اسلام بعد از همه اديان آمده است و شعائر آن بر آنچه پيش از آن بوده است ، برتري دارد. بجاست كه اهل مطالعه و خردمندان ، با من در بند بند اذان و اقامه بينديشند و معاني بزرگ و بلند و اهداف عاليه حق و حقيقت را در آن با صراحت ، مورد تعمّق و دقت قرار دهند:
((اللّه اكبر، اشهد أ ن لااله الاّ اللّه ، اشهد انّ محمّداً رسول اللّه )) كه خود به بهترين وجه شنونده را به خدا و پيغمبر مي خواند و ذات مقدس آنها را مورد ستايش قرار مي دهد.
((حي علي الصلاة ؛ يعني : بشتابيد به سوي نماز)).
((حي علي الفلاح ؛ يعني : بشتابيد به سوي رستگاري )).
((حي علي خير العمل ؛ يعني : بشتابيد به سوي بهترين عمل )).
گوينده آن هميشه به ياد خدا هست و چيزي را مهمتر از خدا نمي داند.
اين يك دعوت زنده است - كه به قول بعضي از بزرگان - گويي از سراسر جهان آفرينش و عالم حيات ، صداي شنوايي و لبيك به گوش ‍ مي رسد. گويي انسان از لحظه اي كه صداي اذان به گوشش مي رسد، نماز را آغاز مي كند و از همان لحظه ، وارد عالم غيب مي شود.
ندايي كه زمين و آسمان را به هم مي پيوندد و تواضع مخلوق را با عظمت خالق درهم مي آميزد. و حقيقت ابدي را به خاطره هاي بشري ، در هر نوبت از نمازها مانند خبر جديدي ، باز مي گرداند. در پايان نيز مي گويد: اللّه اكبر، اللّه اكبر، لااله الاّ اللّه ، لااله الاّ اللّه !
اين همان دعوت اذان است كه مسلمانان را به نماز مي خواند. و همان دعوت زنده اي است كه گوياي حقيقت جاويدان است ، نه اينكه اشاره به آن كند. اين همان حقيقت بسيطه است كه در نهايت بساطت و راز شگفت آوري است كه در منتهاي شگفتي است ؛ زيرا اين دعوت ، حقايق را براي هميشه از تكرار بي نياز مي گرداند، حال آنكه حقايق در بين گرفتاريهاي دنياو عوارض فنا، نياز به تكرار دارد.
مسلمان از لحظه اي كه اذان را مي شنود مي داند كه او را به نماز دعوت مي كند؛ زيرا با اذان ، عظمت خدا را به ياد مي آورد و همين ياد خداست كه لب لباب نماز است !
اين اذان است كه دل شب را مي شكافد. گويي يكي از ظواهر زنده طبيعت است كه گوشها و ارواح را آماده لبيك گفتن مي كند. و پرندگان و درختان را به سكوت در برابر خود وامي دارد و آب و هوا را آرام مي كند و دنيا يكسره امنيت و اجابت خود را آشكار مي سازد...(368) .
به طور خلاصه ، آنچه مسلم است ، اذان و اقامه از چيزهايي است كه بشر قدرت آوردن آن را ندارد، ولو همگي دست به هم بدهند. پناه به خدا مي بريم اگر چنين واقعيت بزرگ ديني و آيات بالغه الهي را نسبت به بشر بدهند!!
هشتم اينكه :
تمام احاديث اهل تسنن راجع به آغاز اذان و اقامه ، متناقض با رواياتي است كه از ائمّه اهل بيت - عليهم السّلام - رسيده است . بديهي است كه وقتي مخالف با احاديث اهل بيت باشد؛ خواه رأ ي شخصي يا روايت آنها باشد، در نزد ما ارزشي ندارد.
در باب اذان و اقامه در كتاب ((وسائل الشيعه )) به سند صحيح از امام جعفر صادق - عليه السّلام - روايت شده است كه فرمود: جبرئيل بر پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - نازل شد و اذان را آورد، نخست جبرئيل اذان گفت ، سپس اقامه گفت ، آنگاه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - به علي - عليه السّلام - فرمود: بلال را صدا كن . وقتي بلال آمد پيغمبر اذان را به وي تعليم داد و امر فرمود كه به همان گونه اذان بگويد.
اين روايت را ثقة الاسلام كليني ، شيخ صدوق و شيخ طوسي - كه همگي در نهايت پاكي و تقوي بوده اند - نقل كرده اند. شهيد اول نيز در كتاب ((الذكري )) روايت نموده است كه امام صادق - عليه السّلام - قومي را كه پنداشته بودند، پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - اذان را از عبداللّه بن زيد انصاري گرفته است ، نكوهش نمود و فرمود: وحي الهي راجع به اذان به پيغمبر شما نازل شده است ، و شما پنداشته ايد پيغمبر آن را از عبداللّه بن زيد گرفته است ؟!
و از ابوالعلاء - به گفته سيره حلبيه - روايت است كه گفت : به محمد بن حنفيه (369) گفتم : ما حديث مي كنيم كه آغاز اذان به وسيله رؤ يايي بود كه مردي از انصار ديد. محمد بن حنفيه سخت برآشفت ، سپس گفت : شما آنچه را كه در دينتان و شريعت اسلام ، اصل بود ترك گفته ايد و پنداشته ايد به واسطه رؤ يايي بوده است كه مردي از انصار ديده ، كه محتمل صدق و كذب است ؟! و اي بسا كه خواب پريشان باشد.
من گفتم : حديث رؤ ياي عبداللّه بن زيد در ميان مردم (اهل سنت !) به حد استفاضه (370) رسيده است .محمدبن حنفيه گفت :به خدا قسم !اين مطلب باطل است ..)).
سفيان بن ليل گويد: بعد از آنكه حسن بن علي از كوفه به مدينه آمد، من به خدمتش رسيدم ، در حضور او راجع به اذان گفتگو شد. يكي از ما گفت : آغاز اذان به واسطه رؤ ياي عبداللّه بن زيد بوده است .
حسن بن علي به وي فرمود: مقام اذان بزرگتر از اين است ، جبرئيل اذان را دو به دو گفت و به پيغمبر ياد داد و يك بار، يك بار اقامه گفت و آن را به پيغمبر آموخت ...))(371) .
هارون بن سعد از زيد شهيد فرزند امام زين العابدين علي بن الحسين - عليهما السّلام - روايت مي كند كه پدرش امام حسين و آن حضرت از پدرش علي - عليه السّلام - روايت نموده است كه در شب معراج - كه پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - را سير آسماني دادند و به آسمانها بردند - اذان را به وي تعليم دادند و نماز بر وي واجب شد(372) .
---------------------------
25 - طلاق سوم (و آنچه عمر بعد از آن پديد آورد )

طلاق سومي كه زن مطلقه براي طلاق دهنده جز با محلل شرعي ، حلال نمي شود، سومين طلاقي است كه قبل از آن مرد دو بار به زن طلاق داده خود رجوع كرده باشد.
به اين معنا كه يك بار طلاق داده و رجوع نموده بار دوم طلاق داده و رجوع كرده است ، سپس براي سومين بار كه طلاق دهد، ديگر براي او حلال نخواهد شد مگر اينكه شخصي به عنوان ((محلّل )) با زن مطلقه همبستر شود. اين همان ((سه طلاقه )) معروف است كه زن براي شوهر حلال نمي شود مگر اينكه شوهر ديگري با وي تماس بگيرد. چنانكه در قرآن مجيد آمده است :
((اَلطَّلاقُ مَرَّتانِ فَاِمْساكٌ بِمَعْرُوفٍ اَوْ تَسْريحٌ بِاِحْسانٍ))(377) ؛
يعني : در طلاقي كه شوهر مي تواند رجوع كند، دو مرتبه است پس آنگاه كه طلاق داد يا رجوع و نگهداري زن نمايد به خوشي و سازگاري ، يا رها كند و خير انديشي كند)).
تا آنجا كه مي فرمايد: ((فَاِنْ طَلَّقَها فَلا تَحِلُّ لَهُ مِنْ بَعْدُ حَتّيَتَنْكِحَ زَوْجاً غَيْرَهُ))(378) ؛
يعني : ((اگر زن خود را طلاق سوم داد ديگر براي او حلال نيست تا شويي ديگر او را بگيرد)).
اينك ببينيم پيشوايان ادبيات عرب درباره الفاظ اين آيات شريفه چه گفته اند: زمخشري در تفسير كشاف ، مي گويد: ((طلاق )) به معناي ((رها كردن )) است ، مانند ((سلام )) كه به معناي ((تسليم )) است .
((مرتان )) يعني اين طلاق بايد دو بار و با فاصله باشد، نه بدون فاصله از اينكه فرمود: طلاق بايد دو بار باشد، منظور آوردن تثنيه نبوده است بلكه مي خواسته تكرار آن را بازگو كند؛ مانند ((ثمّ ارجع البصر كرّتين ؛ يعني : دو بار نگاه كرد، يكي بعد از ديگري )).
((فَاِمْساكٌ بِمَعْرُوفٍ اَوْ تَسريحٌ بِاِحْسانٍ؛ يعني : به شايستگي زنها را نگاه داريد يا به نيكي رها كنيد)) يعني : مردان مخير هستند اگر مي خواهند با زنان خود زندگي كنند، پس به خوبي آنها را نگاه دارند و گرنه به نحو شايسته اي ايشان را رها كنند تا سرنوشت خود را از سر گيرند.
برخي از فقهاء گفته اند: منظور از ((مرّتان )) اين است كه طلاق رجعي دو بار است ؛ يكي بعد از ديگري ؛ زيرا بعد از طلاق سوم ديگر رجوعي نيست ، ولي ((فَاِنْ طَلَّقها))؛ يعني : اگر براي بار سوم بعد از دو بار طلاق رجعي ، زن را طلاق داد، ديگر بدون محلّل و شوي ديگر، بر وي حلال نخواهد شد...
مؤ لّف :
معناي آيه شريفه كه به اذهان مي رسد همين است كه زمخشري دانشمند و مفسر بزرگ سنّي تشريح كرده است و تمام مفسران شيعه و سنّي نيز گفته اند. ممكن نيست گفتار خداوند كه مي فرمايد: ((فَاِنْ طَلَّقَها فَلا تَحِلُّ لَهُ مِنْ بَعْدُ)) شامل گفته كسي شود كه به همسرش مي گويد: ((اَنْتِ طالِقٌ ثلاثاً)). مگر اينكه پيش از آن ، دو بار با فاصله زنش را طلاق داده و بعد از هر كدام هم رجوع كرده باشد. چنانكه پوشيده نيست .
ولي عمر بن خطاب در ايام خلافتش ديد كه مردان پي در پي زنان خود را به لفظ واحد طلاق مي گويند، او هم خواست آنها را به عملشان مجازات كند تا مبتلا شوند به آنچه خود كرده اند. و از اين راه تنبيه و ادب شوند! روايات اهل تسنن در نسبت دادن اين بدعت به عمر صريح هستند.
از جمله طاووس يماني مي گويد: ابوالصهبا به ابن عباس گفت : مگر طلاق سوم در عصر پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - و ابوبكر يكسان نبود؟
ابن عباس گفت : آري ، چنين بود، ولي در زمان عمر، مردان همسرانشان را پي در پي (بدون فاصله ) طلاق مي دادند. عمر نيز اجازه داد كه آنها بدينگونه طلاق دهند(379) !
و نيز از ابن عباس به طرق متعدد - كه همگي صحيح است - روايت شده كه گفت : طلاق سوم در عصر پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - و ابوبكر و دو سال اول زمان خلافت عمر، يكسان بود، ولي عمر گفت : مردم درباره امري كه شوق زيادي به آن دارند، عجله مي كنند، خوب است ما هم آن را امضا كنيم و براي ايشان جايز بدانيم ! و بدينگونه (سه ) طلاق با يك لفظ (و بدون فاصله ) را براي آنها تجويز كرد(380) !
حاكم نيشابوري اين حديث را در مستدرك نقل كرده و گفته : به شرط شيخين صحيح است .
ذهبي نيز در تلخيص مستدرك ، با اعتراف به صحت آن ، با شرط شيخين آورده است (381) .
احمد حنبل نيز در مسند خود آن را آورده است (382) . سايرين هم در منابع معتبر خود نقل كرده اند(383) .
سيد رشيد رضا نيز در صفحه 210، جلد چهارم مجله ((المنار)) آن را از ابو داوود، نسائي ، حاكم و بيقهي نقل كرده . و سپس مي گويد: پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - بر خلاف آن قضاوت كرد؛ زيرا ابن عباس ‍ ((ركانه )) همسر خود را در يك مجلس سه طلاقه كرد و بعد سخت غمگين شد. سپس موضوع را از پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - پرسيد. حضرت فرمود: چگونه او را طلاق دادي ؟ گفت : سه طلاقه كردم ، فرمود: در يك مجلس ؟ گفت : آري . فرمود: ((اين يك طلاق است ، اگر مي خواهي رجوع كن ))(384) .
نسائي از مخرمة بن بكير از پدرش از محمود لبيد روايت كرده است كه به پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - خبر دادند مردي زنش را يكجا سه طلاقه كرده است ، حضرت برخاست و در حالي كه غضبناك بود فرمود: با بودن من با كتاب خدا بازي مي شود! در اين وقت مردي برخاست و گفت : يا رسول اللّه ! او را به قتل نرسانيم (385) .
وساير روايات معتبر و صريحي كه در اين خصوص رسيده است . به همين جهت مي بينيد علماي اسلام آن را به طور ارسال مسلم نقل مي كنند. از جمله استاد بزرگ ((خالد محمد خالد مصري )) معاصر، در كتاب : ((الديمقراطيه )) (يعني دمكراسي ) مي نويسد: عمر خطاب هر جا مصلحت مي ديد، نصوص مقدس ديني قرآن و سنت نبوي را ترك مي گفت !
مثلاً با اينكه قرآن سهمي از زكات را براي تأ ليف دلهاي افراد ضعيف الايمان (المؤ لفة قلوبهم ) قرار داده است و پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - و ابوبكر آن را مي پرداختند، ولي عمر گفت : ما از طرف اسلام چيزي به كسي نمي دهيم !!
و با اينكه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - و ابوبكر، فروختن كنيزان صاحب فرزند را مجاز مي دانند، ولي عمر آن را حرام مي كند! و با اينكه سه طلاق در يك مجلس - به حكم سنّت پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - - يك طلاق به حساب مي آيد، عمر سنت را ترك مي گويد و اجماع را از ميان مي برد(386) .
استاد ((دكتر معروف دواليبي )) در كتاب ((اصول الفقه ))(387) آنجا كه از سه طلاق عمر با يك لفظ سخن مي گويد مي نويسد: از جمله چيزهايي كه عمر - رضي اللّه عنه ! - به عنوان تغييرپذير بودن احكام به واسطه تغيير زمان ، پديد آورد! جاري ساختن طلاق با لفظ واحد است . با اينكه در زمان پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - و ابوبكر و مدتي از زمان خود عمر، اگر زني را به يك لفظ سه طلاقه مي كردند،يك طلاق حساب مي شد - چنانكه در خبر صحيح از ابن عباس رسيده است - عمر نيز گفت :مردم درباره چيزي كه سخت دوست مي دارند، شتاب مي كنند، من هم آن را براي آنان امضا مي كنم ، سپس آن را تثبيت كرد!!
سپس مي گويد: ابن قيم گفته است : ولي اميرالمؤ منين عمر(رض ) ديد كه مردم امر طلاق را كوچك مي شمارند و زياد اتفاق مي افتاد كه با لفظ واحد، زنان خود را سه طلاقه مي كردند، عمر هم ديد بايد آنها را به آنچه خود كرده اند، كيفر دهد، لذا آن را تثبيت نمود، تا وقتي آن را ملاحظه كردند، از طلاق دادن خودداري كنند. عمر ديد اين كار در آن عصر به صلاح آنهاست . ولي آنچه در زمان پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - و ابوبكر و اوايل خلافت خودش بود، براي آن ايام مناسب تر بود؛ چون در آن اوقات ، آنقدر طلاق نمي دادند!! و مردم از خداوند خوف داشتند.
تا آنجا كه مي گويد: اين از آن مواردي است كه با تغيير زمان ، فتوا نيز عوض مي شود(388) . صحابه نيز كه متوجه حسن سياست عمر و تأ ديب رعيت توسط وي شدند، آن را پذيرفتند(389) و به رأ ي كساني كه از آنها استفتا مي كردند، تصريح نمودند(390) .
سپس دواليبي مي گويد: ابن قيم ملاحظه زمان خود را نموده و بازگشت به همان حكمي نموده كه در عصر پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - بوده است ؛ زيرا زمان او تغيير كرده بود! و سه طلاقه كردن با لفظ واحد، فتح بابي گرديد براي حلال شمردن چيزي كه در عهد صحابه ممنوع و مسدود بود. و گفته است : اگر عقوبت ، بيش از عملي باشد كه شخص معاقب مرتكب شده است ، ترك آن ، نزد خدا و پيغمبر، بهتر است (391) .
و مي گويد : ابن تيميه گفته است : اگر عمر(رض ) مي ديد كه مسلمانان متوجه شده اند طلاقهايي كه مي دهند كار بيهوده اي است ، نظرش به همان وضع سه طلاقه زمان پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - برمي گشت و مي افزايد: آنچه ابن قيم و ابن تيميه به نظرشان رسيده است ، همان است كه امروز محاكم شرعي مصر انجام مي دهند. و بازگشت به همان وضعي نموده اند كه در عصر پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - بوده است ، تا بر وفق : ((قاعده تغيير احكام به تغيير زمان )) عمل شده باشد(392) !!
---------------------------
27 - چهار تكبير در نماز بر اموات

پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - در نماز بر اموات ، پنج تكبير مي گفت ، ولي خليفه دوم ، به نظرش رسيد كه بايد چهار تكبير گفت ، پس ‍ مردم را واداشت كه در نماز ميّت ، چهار تكبير بگويند. گروهي از بزرگان اهل تسنن به اين معنا تصريح كرده اند؛ مانند سيوطي به نقل از ابو هلال عسكري در ((تاريخ الخلفا)) و ابن شحنه در حوادث سال 23 كتاب ((روضة المناظر)) كه در حاشيه كامل ابن اثير به طبع رسيده و ساير علماي متتبع .
آنچه در اين خصوص در كتاب ((الديمقراطية )) تأ ليف : استاد خالد محمد خالد مصري معاصر، آمده است - كه از آن در بحث زن سه طلاقه نام برديم - براي خواننده كافي است .
احمدبن حنبل از حديث زيدبن ارقم از عبدالا علي روايت مي كند كه گفت : در نماز ميت ، پشت سر زيدبن ارقم اقتدا كردم ، زيد پنج تكبير گفت . عبدالرحمن بن ابي ليلي برخاست و دست زيد را گرفت و گفت : فراموش كردي ؟ گفت : نه ! ولي من در پشت سر دوستم ابوالقاسم (پيغمبر اكرم ) نماز ميت گزاردم و حضرت پنج تكبير گفت ، من هم آن را هرگز ترك نمي كنم (400) .
مؤ لّف :
زيد بن ارقم بر جنازه سعد بن جبير؛ معروف به سعد بن حتبه (حتبه ؛ نام مادرش بوده است ) كه او نيز از صحابه بود، نماز گزارد و بر جنازه او نيز پنج تكبير گفت .
ابن حجر در ((اصابه )) در ترجمه سعد مزبور، آن را نقل كرده است . ابن قتيبه نيز در ((المعارف )) شرح حال ابو يوسف قاضي - كه نوه سعدبن حتبه بوده - آن را آورده است .
ونيز احمدبن حنبل از حديث حذيفه از طريق يحيي بن عبداللّه جابر، روايت مي كند كه گفت : در مدائن ، پشت سر عيسي ؛ غلام حذيفه بر جنازه اي نماز گزاردم و او پنج تكبير گفت . سپس رو كرد به جانب ما و گفت : اشتباه نكردم و فراموش ننمودم ، بلكه مانند آقايم و ولي نعمتم ؛ حذيفة بن يمان عمل كردم كه بر جنازه اي نماز گزارد و پنج تكبير گفت .
آنگاه نظر كرد به من و گفت : فراموش نكردم و اشتباه ننمودم ، بلكه مانند پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - تكبير گفتم (401) .
---------------------------
29 - عَوْل در فرائض و جهل عمر نسبت به آن

مسلمانان در جايز بودن ((عَوْل )) و عدم آن اختلاف نظر دارند. حقيقت ((عَوْل )) اين است كه تركه ميت از ميزان سهم صاحبان سهام و ورّاث ، نقصان پيدا كند؛ مانند دو خواهر، و شوهر؛ زيرا دو خواهر، دو سوم ( 23 ) مي برند و شوهر نصف ماترك .
ولي موضوع بر خليفه دوم مشتبه شد، و نفهميد كدام يك را خداوند مقدم داشته است تا آن را مقدم بدارد، و كدام مؤ خّر هستند تا او را مؤ خّر بدارد. پس حكم كرد كه نقيصه را بر همه نسبت به سهامشان توزيع كنند. و اين نهايت درجه عدالت او در اين مسئله بود كه مطلب بر وي مشتبه شد.
ولي ائمه اهل بيت - عليهم السّلام - و دانشمندان ايشان مي دانستند مقدم كيست و مؤ خر كدام است ، لذا مقدم را مقدم و مؤ خر را مؤ خر مي داشتند. و اهل بيت هم آشناترند كه در خانه چيست !
امام محمد باقر - عليه السّلام - مي فرمايد: اميرالمؤ منين علي - عليه السّلام - مي فرمود: ((خدايي كه عدد شنهاي بيابان را مي داند، مي داند كه سهام ارث بيش از شش قسم نخواهد بود، اگر مي دانستند علت آن چيست )).
مؤ لّف :
در زمان علي - عليه السّلام - هر چيزي را داراي شش جزء فرض ‍ مي كردند؛ هر جزيي هم شش يك بود. چنانكه امروز هر چيزي را 24 قيراط فرض مي كنند.
بنابراين ، منظور حضرت اين است كه اگر درست بينديشيد، خواهيد ديد كه سهام ارث ، از شش قسم تجاوز نمي كند. و چون در آن ننگريسته ايد، لذا از شش سهم تجاوز كرده ايد؛ زيرا چيزي بر شش قسم اضافه مي كنيد.
مثلاً: اگر براي ميت پدر، مادر، دو دختر و شوهر باقي بماند، دو سهم از شش سهم ، براي پدر و مادر است و چهار سهم براي دو دختر خواهد بود. و بدينگونه شش سهم تمام مي شود. ولي شما يكي را بر شش سهم اضافه مي كنيد و نصف را به شوهر مي دهيد و از اين راه ، سهام به هفت سهم و نصف ، بالغ مي گردد. و اين هم بر خداوند ممتنع است . و خدا هرگز چنين چيزي را فرض نمي كند.
ابن عباس مي گفت : هر كس مي خواهد در جنب حجر الا سود، با وي مباهله مي كنم كه خداوند در كتاب خود، دو نصف و يك سوم را ذكر نكرده است . و نيز گفت : سبحان اللّه ، آيا به نظر شما خدايي كه عدد شنهاي بيابان را مي داند، سهم مالي را دو نصف و يك ثلث قرار داده است ؟! وقتي دو نصف مال رفت ديگر چه محلي براي ثلث باقي مي ماند؟!!
گفتند: يا اباالعباس ! پس اين زيادت از كجا در فرائض ارث پديد آمد؟
ابن عباس گفت : وقتي عمر به كار فرائض رسيدگي كرد و قسمتي را به ورّاث داد، گفت : به خدا من نمي دانم كداميك از شما مقدم و كدام مؤ خر هستيد. چيزي را از اين بهتر نمي دانم كه اين مال را به همه شما بالسّويه تقسيم كنم .
ابن عباس گفت : به خدا قسم ! اگر آن كس را كه خدا مقدم داشته بود مقدم مي داشتيد و كساني را كه خدا مؤ خر داشته بود، مؤ خر مي داشتيد، چيزي از فرائض اضافه نمي آمد.
گفتند: كداميك را خدا مقدم و كدام را مؤ خر داشته است ؟
ابن عباس گفت : هر سهمي را كه خداوند براي هر صاحب فرضي قرار داده ، مقدم است ، و اما آنچه را مؤ خر داشته است ، هر سهمي است كه وقتي فرض آن زايل شد، جز مابقي چيزي براي او باقي نمي ماند. اين است آنچه خداوند آن را مؤ خر داشته است .
شوهر، صاحب سهمي است كه خداوند آن را مقدم داشته است و نصف ما ترك به او مي رسد، وقتي چيزي آمد كه اين نصف را از او زايل مي كند (مثلاً فرزند) سهم او بازگشت به ربع (يك چهارم ) مي كند كه ديگر چيزي آن را زايل نمي گرداند. زن و مادر نيز همين حكم را دارند.
و آن را كه مؤ خر داشته است ، سهم دختران و خواهران است كه نصف و دو سوم مي برند، وقتي فرائض ديگر آنها را از اين سهم محروم ساختند، آنچه مي ماند به آنها مي رسد.
پس وقتي كساني كه مقدم و آنها كه مؤ خر هستند گِرد آمدند، نخست آن را كه مقدم است جلو مي اندازند و حقش را به طور كامل به او مي دهند، و اگر چيزي باقي آمد، مال كسي است كه بايد مؤ خر باشد...
اين حديث را شهيد ثاني در ((الروضة البهيه )) (شرح لمعه دمشقيه ) نقل كرده است . و ما بخاطر فوايد مهمي كه در بر دارد، تمام آن را در اينجا آورديم .
حاكم نيشابوري (407) نيز از ابن عباس روايت مي كند كه گفت : نخستين كسي كه در فرائض ، قائل به ((عَوْل )) شد و از تمام سهام ، چيزي كم كرد و نسبت به كلّ سهم ، اضافه آورد، عمر بن خطاب بود. به خدا قسم ! اگر كسي را كه خدا مقدم داشته بود مقدم مي داشت ، و كسي را كه مؤ خر بود، مؤ خر مي داشت ، فرائض زيادتي و عول پيدا نمي كرد.
سپس گفت : هر سهم واجبي كه سهم ديگر، آن را از ميان نمي برد مقدم است ؛ مانند سهم شوهر و زن و مادر، و هر سهمي كه وقتي سهم ديگر آن را از ميان برد، جز آنچه مي ماند به وي نمي رسد، آن است كه خدا مؤ خر داشته است ؛ مانند خواهران و دختران .
پس وقتي همگي با هم اجتماع كردند، مقدم را پيش انداخته و سهم كامل را به او بدهند، اگر چيزي باقي ماند، تعلق به طبقه مؤ خر (بعدي ) دارد.
حاكم بعد از نقل اين حديث ، مي گويد: اين حديث با شرط مسلم صحيح است ، ولي بخاري و مسلم آن را روايت نكرده اند.
ذهبي آن را نقل كرده ولي صحيح ندانسته است . ما در پيرامون پاسخهاي موسي جار اللّه درباره ((عَول )) بحثهاي دقيقي داريم . (به كتاب ما ((اجوبة موسي جار اللّه )) مراجعه كنيد).
بنابر آنچه گذشت ، وقتي شوهر و مادر و دختران اجتماع كردند، بايد نخست سهم شوهر و مادر را داد و آنچه بر آنها فرض است يك ربع كامل (يك چهارم ) به شوهر و يك سدس كامل (يك ششم ) به مادر پرداخت شود. و باقي تركه را بايد علي السويه به دختران داد.
اگر دو خواهر با اينان اجتماع كنند، اصلاً چيزي نمي برند؛ زيرا سلسله مراتب ورّاث ، نزد ائمّه اهل بيت و فقهاي پيروان آنان ، سه طبقه هستند:
طبقه اول :
پدر، مادر و فرزند (پسر يا دختر) است . به تفصيلي كه در كتب فقهي آمده است .
طبقه دوم :
برادر، خواهر، جدّ و جدّه است . بنا بر تفصيلي كه در كتب فقه و حديث آمده است .
طبقه سوم :
عمو، عمه ، دايي و خاله . بنا به همان تفصيل كتب مربوطه فقه و حديث طائفه شيعه اماميه و پيروان خاندان نبوت - عليهم السّلام - .
بنابراين ، مادام كه يك نفر از طبقه اول وجود دارند، افراد طبقه بعدي ارث نمي برند به دليل آيه شريفه : ((وَ اُولُوا الاْ رْحامِ بَعْضُهُم اَوْلي بِبَعْضٍ في كِتابِ اللّهِ)).
اين مذهب ائمه عترت طاهره - عليهم السّلام - است كه خدا آنها را همتاي كتاب خود (قرآن ) قرار داد، تا روز رستاخيز كه هر دو با پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - گِرد آيند. علماي شيعه هم بر اين اصل اجماع دارند. بنابراين خواهران كه از طبقه بعدي هستند با وجود مادر، ارث نمي برند. واللّه تعالي اعلم .
---------------------------
31 - سهم مشترك ؛ معروف به حماريّه

خلاصه اين مطلب اين است كه زني فوت نمود و شوهر و مادري بجاي گذاشت . و دو برادر مادري و دو برادر پدري و مادري هم داشت . اين واقعه در عصر خليفه دوم بود. اين قضيه را دو بار به حضور او بردند. در نوبت اول عمر حكم كرد كه حق شوهر، يعني نصف تركه و حق مادر، يعني يك ششم ، و حق برادران مادري ، يك سوم ، براي هر كدام يك ششم را به آنها بدهند. و بدينگونه مال تمام شد، و حق برادران پدري و مادري را ساقط كرد!
در نوبت دوم ، خواست باز همينطور حكم كند، ولي يكي از دو برادر تني گفتند، فرض كن پدر ما الاغ بوده است ، ما را در ارث مادرمان شريك گردان . عمر هم ثلث (يك سوم ) مجموع تركه را ميان هر چهار برادر علي السويه تقسيم كرد.
مردي گفت : تو فلان موقع به اين دو، سهمي ندادي ؟!
عمر گفت : آن حكمي بود كه آن روز نموديم ، و اين حكمي است كه امروز مي كنيم !!(412) .
بيهقي و ابن ابي شيبه اين قضيه را در ((سنن )) خود نقل كرده اند. عبدالرزاق در كتاب جامع و كنز العمّال (413) وفاضل شرقاوي در حاشيه تحرير شيخ زكرياي انصاري ، آورده اند.
مؤ لف ((مجمع الانهر؛ شرح ملتقي الابهر)) نقل مي كند كه : عمر، نخست قائل به عدم تشريك برادران ابويني در ارث مورد بحث بود ولي بعد نظرش برگشت !
و مي گويد: علت وجود وي هم اين بود كه وقتي راجع به اين مسئله سؤ ال كردند، عمر نظر خود را گفت . يكي از پسران ابويني برخاست وگفت : يا اميرالمؤ منين ! اگر فرضاً پدر ما الاغ بوده ! آيا ما همگي از يك مادر نبوده ايم ؟
عمر لحظه اي سر به زير افكند وگفت : درست گفتي ، چون همه شما فرزندان يك مادر هستيد(414) ، سپس آنها را در ثلث شريك گردانيد)).
اين قضيه را به همين نحو احمد امين به طور اختصار در صفحه 285 در جلد اول ((فجر الاسلام )) نقل كرده است .
اين داستان ، معروف به فريضه حماريه (يا داستان الاغيه ) است . چون يكي از برادران ، به خليفه گفت : فرض كن پدرِ ما الاغ بوده است ! و ((حجريه )) و ((يميّه )) هم خوانده مي شود؛ زيرا برخي روايت كرده اند كه وي گفت : فرض كن پدر ما سنگي بوده كه در دريا انداخته شد. ((عمريه )) هم خوانده مي شود؛ زيرا عمر در اين قضيه دو قول مختلف دارد!!
((به مشتركه )) هم معروف است . محب الدين محمد مرتضي واسطي ، به همين مناسبت آن را در ((تاج العروس )) در مادّه ((شرك )) به تفصيل نقل كرده است .
اين مسئله از مسائل معروف ميان فقهاي چهار مذهب است . و آراي آنان در اين باره مختلف است ؛ ابو حنيفه ، احمد حنبل ، زفر و ابن ابي ليلي به رأ ي اول عمر فتوا مي دهند كه برادران پدري و مادري از بردن ارث محروم هستند! ولي شافعي و مالك به فتواي دوم عمر توجه نموده اند و آنها را در ثلث شريك مي دانند!
اما ائمّه اهل بيت - عليهم السّلام - و شيعيان آنان - چنانكه قبلاً گفتيم - ورثه را در سه طبقه تعيين كرده اند و با وجود طبقه قبلي ، طبقه بعد، ارث نمي برند. نزد شيعه ((مادر)) جزء طبقه اول است ، به خلاف خواهران و برادران كه از طبقه دوم هستند.
بنابراين حكم اين مسئله در نظر شيعه اين است كه نصف ماترك به شوهر مي رسد و باقي را مادر مي برد، و با وجود مادر، برادران ؛ چه مادري و چه ابويني ، مطلقاً ارث نمي برند.
---------------------------
33 - ارث بردن دايي از خواهرزاده

سعيد بن منصور در سنن خود روايت مي كند كه مردي خواهري داشت كه در زمان جاهليت به اسارت رفته بود، سپس او را پيدا كرد و ديد كه داراي پسري است ، ولي معلوم نيست پدر اين پسر كيست . برادر، خواهر را خريد و آزاد كرد. پسر خواهر ثروتي به چنگ آورد و سپس مُرد. نزد عبداللّه بن مسعود آمدند و حكم مسئله را پرسيدند.
ابن مسعود به برادر زن گفت : نزد عمر برو و مسئله را از او بپرس ، سپس ‍ برگرد و به من بگو كه او در پاسخ چه گفته است .
برادر آمد و جريان را به اطلاع عمر رسانيد. عمر گفت : من تو را جزء خويشان نزديك خواهر زاده ات نمي بينم ، و از او سهمي نمي بري ، به همين جهت چيزي از آن مال را به او نداد.
آن مرد، برگشت وموضوع را به ابن مسعود اطلاع داد.ابن مسعود برخاست و به اتفاق آن مرد نزد عمر آمد، و پرسيد درباره اين مرد چگونه فتوا داده اي ؟
عمر گفت : او را نه از خويشان متوفّا مي دانم و نه صاحب سهم ، به همين علت وجهي براي ارث بردن به نظر نرسيد. اي عبداللّه تو چه نظر داري ؟
عبداللّه گفت : به نظر من او خويش متوفّا است ؛ زيرا دايي او و ولي نعمت اوست ؛ چون او را آزاد كرده است . به نظر من بايد به او ارث برسد.
عمر نيز حكم اول خود را باطل كرد و به وي ارث داد!!
اين قضيه را صاحب كنز العمال (418) نقل كرده است ، البته فتواي ابن مسعود در صورتي درست است كه مادر آن جوان ، قبل از او از دنيا رفته باشد(419) .
---------------------------
35 - ازدواج با زني كه شوهرش مفقود شده

دكتر دواليبي مي گويد: ... و همچنين عمر درباره زني كه شوهرش گم شده بود، قضاوت نمود كه بايد چهار سال صبر كند و پس از اتمام عده مي تواند شوهر نمايد هر چند مرگ شوهرش ثابت نشود. و اين بخاطر جلوگيري از بلا تكليف ماندن زن تا آخر عمر است .
سپس مي گويد : مالك بن انس اين را پذيرفته است ، بر خلاف حنفي ها و شافعي ها كه مي گويند: زن در عقد شوهر باقي خواهد ماند تا يقين به مرگ او پيدا كند و يا همدوره هاي شوهر بميرند؛ زيرا اصل نظري در اين مورد، اعتبار استمرار زنده بودن شوهر است تا موقعي كه دليلي بر انقطاع آن قائم شود.
و مي گويد: الاّ اينكه رأ ي عمر مناسب تر به اعتبار است ؛ زيرا در آن از زيان آشكاري كه متوجه زوجه مفقود مي شود، جلوگيري به عمل مي آيد. در اين رأ ي - بر خلاف ظواهر نصوص شريعت كه بقيه فقهاي اسلام تمسّك به آن نموده اند - زن براي ازدواج آزاد و رهاست .
و مي گويد: اين نيست مگر همان تغيير احكام به تبع احوال و زمان . و اين بخاطر موقعيت ويژه اي است كه بايد بخاطر زيان و دردسر، تن به آن داد. چنانكه پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: ((لا ضَرر وَ لا ضِرار؛ يعني : اسلام هيچگونه ضرر و زياني را نمي پذيرد)).
و قرآن مي فرمايد: ((ما جَعَلَ عَلَيْكُم فِي الدّينِ مِن حَرَجٍ))(425) ؛ يعني : خداوند در دين سختي قرار نداده است )).
اين در حقيقت تعطيل نصوص نيست ، بلكه به كار بستن آن در پرتو مصلحت و موقعيت است (426) ..
مؤ لّف :
ولي ما شيعه اماميه ،نصوصي از ائمّه عترت طاهره - عليهم السّلام - داريم كه در اين مورد، بر اصل نظري حاكم است ؛ زيرا اين نصوص ‍ صريح است در اينكه : شوهر مفقود شده وقتي جهل به خبر وي داشته باشيم ، و همسر او كسي را دارد كه نفقه اش را تقبّل كند، واجب است صبر كند تا از او خبري برسد، يا وفاتش ثابت گردد، و نظاير اينها.
ولي اگر كسي نباشد كه نفقه او را به عهده بگيرد، بايد به حاكم شرع مراجعه كند. و حاكم ، چهار سال از موقعي كه به وي مراجعه نموده ، در نقطه اي كه شوهر اين زن گم شده - اگر معلوم باشد - و گرنه در چهار جهت براي پيدا كردن او اقدام به تحقيق و جستجو مي كند. و در صورت يأ س ، خود حاكم زن را طلاق مي دهد يا به ولي و سرپرست او دستور مي دهد كه او را طلاق دهد. احتياط مقدم داشتن نظر سرپرست است ، اگر او امتناع ورزيد، حاكم - به مدلول اخبار صحيح - او را طلاق مي دهد.
اين طلاق نيز هنگامي صحيح خواهد بود كه مدت تحقيق و تفحص ، سپري شود و فرستادگان ، مأ يوسانه برگردند و اخبار بلانتيجه بماند. و بعد از آن ، چهار ماه و ده روز، عده وفات نگاهدارد، تا اينكه براي ديگري ازدواج با وي حلال باشد. با اين وصف اگر شوهر مفقود در عدّه پيدا شد و آمد، او مقدم است و مي تواند زن خود را در اختيار بگيرد، ولي اگر بعد از عده برسد، ديگر حقي بر او ندارد؛ خواه زن را شوهردار بيابد يا نه . اين مذهب شيعه اماميه در اين مورد است كه آنرا به تبع ائمّه طاهرين - عليهم السّلام - از دودمان پيامبر - صلّي اللّه عليه وآله - گرفته است .
---------------------------
37 - تيمّم در صورت نبودن آب (براي نماز و غيره واجب است )

در اين باره كافي است كه خواننده سوره مائده را به نظر آورد كه خداوند متعال مي فرمايد: ((اي كساني كه ايمان آورده ايد! وقتي براي نماز برخاستيد، صورتها و دستهايتان را تا مرفق بشوييد و سر و پاها را تا برآمدگي پا مسح كنيد، و اگر جنب باشيد خود را پاك كنيد (غسل كنيد) و چنانچه بيمار باشيد يا مسافر بوديد يا يكي از شما را قضاي حاجتي دست داده يا با زنان تماس حاصل كرده ايد و دسترسي به آب پيدا نكرديد، با خاك پاك تيمّم نماييد و صورتها و دستهاي خود را بدان مسح كنيد))(429) .
و در سوره نساء مي فرمايد: ((اي اهل ايمان ! در حال مستي به نماز نزديك نشويد تا بدانيد چه مي گوييد و با حال جنابت نيز، مگر اينكه رهگذر باشيد، تا اينكه غسل كنيد. و چنانچه بيمار بوديد يا مسافر يا براي يكي از شما قضاي حاجتي پيش آمد، يا با زنان تماس گرفته بوديد و آب نيافتيد، پس با خاك پاك ، تيمم كنيد و صورتها و دستهايتان را مسح نماييد. خداوند بخشنده و آمرزنده است ))(430) .
روايات صحيح نيز در اين باره فراوان است . و اين مسئله اجماع عند المسلمين است و غير از عمر بن خطاب ، مخالفي در اين باره نقل نشده است ! زيرا مشهور است (431) كه وي فتوا داده است : وقتي آب موجود نبود، نماز واجب ، ساقط است !! تا اينكه دسترسي به آب پيدا كنيد؟!!
بخاري و مسلم در صحيح خود (در باب تيمم ) از سعيد بن عبدالرحمن بن ابزي ، روايت نموده و او از پدرش نقل نموده كه : مردي نزد عمر آمد و گفت : من جنب شده ام و آب پيدا نكرده ام ؟
عمر گفت : نماز نخوان !
عمار ياسر حاضر بود وگفت : به ياد نمي آوري كه من و تو در لشكري به جنگ رفته بوديم ، هر دو جنب شديم و دسترسي به آب پيدا نكرديم ، تو نماز نخواندي ، اما من خود را خاك آلود كردم و نماز گزاردم . سپس ‍ پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: كافي است كه دستهايت را به زمين بزني و صورت و پشت دستهايت را مسح كني ؟
عمر گفت : اي عمار! از خدا بترس !
عمار گفت : اگر مي خواهي اين را نقل نمي كنم ؟!(432) .
عمر گفت : تو را به كاري كه در دست داشتي مي گماريم !
گفته اند: عبداللّه بن مسعود در اين مورد ميل به رأ ي عمر پيدا كرد؛ زيرا بخاري در صحيح (433) و ساير اصحاب سنن ، نقل كرده اند كه شقيق بن سلمه گفت : من نزد عبداللّه بن مسعود و ابو موسي اشعري بودم . ابو موسي به عبداللّه گفت : وقتي مكلّف جنب شد و آب پيدا نكرد چه كند؟
عبداللّه بن مسعود گفت : نماز نمي خواند تا دسترسي به آب پيدا كند.
ابو موسي گفت : پس گفته عمار را چه مي كني كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - به وي فرمود: كافي است كه دستهاي خود را به زمين بزني ...
عبداللّه بن مسعود گفت : نمي بيني كه عمر به اين قانع نشده است !!!
ابو موسي گفت : گفته عمار را رها كن ، با اين آيه چه مي كني ، سپس آيه سوره مائده را خواند.
راوي گويد: عبداللّه بن مسعود نفهميد كه ابوموسي چه گفت ...
مؤ لّف :
بدون شك ، عبداللّه بن مسعود در سخن خود با ابو موسي از عمر و رفيقش ابو موسي پرهيز مي كرد. واللّه اعلم .
---------------------------
39 - جابجا نمودن مقام ابراهيم

((مقام ابراهيم )) سنگي است كه حاجيان بعد از طواف ، طبق آيه شريفه : ((وَاتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ اِبْراهيمَ مُصَلّيً))(438) در آنجا نماز مي گزارند، حضرت ابراهيم و اسماعيل - عليهما السّلام - وقتي ساختمان خانه خدا را بنا كردند و بالا آوردند، پا روي آن سنگ گزاردند تا سنگ و گِل را بالا ببرند.
اين سنگ به كعبه چسبيده بود، ولي عرب بعد از حضرت ابراهيم و اسماعيل آن را در جاي كنوني قرار دادند. وقتي نبيّ اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - مبعوث گرديد و مكه فتح شد، آن را به همانگونه كه در زمان پدرانش حضرت ابراهيم و اسماعيل بود، به كعبه چسبانيد، اما هنگامي كه عمر روي كار آمد آن را در جاي كنوني (كه عرب جاهلي قرار داده بودند) نهاد. حال آنكه در زمان پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - و ابوبكر، به كعبه متصل بود.
در سال هفدهم هجري ، چنانكه در كامل ابن اثير و ديگر مورخان در حوادث اين سال آمده ، عمر با ضميمه كردن خانه هاي عده اي از مردم كه در اطراف مسجد الحرام بودند مسجد الحرام را توسعه داد. اين عده از فروش خانه هاي خود امتناع ورزيدند، ولي عمر آنها را خراب كرد و پول آن را در بيت المال نهاد تا بعداً آمدند و آن را گرفتند(439) .
---------------------------
41 - تصديق حاطب بن ابي بلتعه (ونهي پيغمبر (ص)ازبدگويي به وي )

بخاري در صحيح خود از ابو عوانه از حصين روايت مي كند كه گفت : ابو عبدالرحمن و حبان بن عطيه نزاع كردند. ابو عبدالرحمن به حبان گفت : من مي دانم چه چيزي دوست تو - يعني علي عليه السّلام - را واداشت كه دست به خونريزي بزند؟
حبان گفت : چه چيزي ؟
گفت : بخاطر سخني است كه از او شنيده ام .
حبان گفت : آن چيست ؟
ابو عبدالرحمن گفت : علي مي گويد: پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - من ، زبير و ابو مرثد را - كه همه سواره بوديم - فرستاد و فرمود: برويد تا به روضه حاج (ابو مسلمه گفت : ابو عوانه حاج گفت )(456) برسيد، در آنجا زني را خواهيد ديد كه از حاطب بن ابي بلتعه مكتوبي براي مشركين به همراه دارد، نامه را از او گرفته نزد من آوريد.
ما هم سواره حركت كرديم تا به همانجا كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرموده بود، به آن زن رسيديم ، ديديم كه او بر شتر سوار است .
حاطب در آن مكتوب به اهل مكه خبر داده بود كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - عازم مكه است . ما به زن گفتيم مكتوبي كه با خود داري كجاست ؟
زن گفت : با من نامه اي نيست . ما هم شترش را خوابانديم و اثاثش را جستجو كرديم و چيزي نيافتيم . همراهان من گفتند: نامه اي با او نيست .
علي - عليه السّلام - گفت : من گفتم : پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - دروغ نگفته است . سپس علي - عليه السّلام - سوگند ياد كرد كه يا آن را بيرون آورده تحويل ما بده يا برهنه ات مي كنم . زن هم دست برد به پايين خود و آن را از جايي كه پنهان كرده بود بيرون آورد(457) و به آنها تسليم كرد! و آنها نيز مكتوب را آورده و به پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - تسليم كردند.
عمر گفت : يا رسول اللّه ! اين مرد به خدا و پيغمبر و مؤ منين خيانت كرده است . اجازه بده گردنش را بزنم (458) .
پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: اي حاطب ! چه باعث شد كه اين كار را كردي ؟
حاطب گفت : يا رسول اللّه ! چرا من ، مؤ من به اللّه و به پيغمبر خدا نباشم ، من فقط خواستم بدين وسيله نزد مشركين دستي داشته باشم تا بتوانم از خانواده و كسانم دفاع كنم . ساير اصحاب هر كدام كسي را در مكه دارند كه از فاميل و مال خود دفاع كنند، ولي من كسي را ندارم .
پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: راست مي گويد. جز نيكي چيزي به وي نگوييد.
راوي گويد: باز عمر [ گستاخي نمود و ] گفت : يا رسول اللّه ! حاطب به خدا و پيغمبر و مؤ منين خيانت ورزيده است ، بگذار گردانش را بزنم ...(459) .
مؤ لّف :
واجب بود كه عمر بعد از خبر دادن پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - به راستگويي حاطب و نهي از بدگويي به وي ، ديگر چيزي نگويد(460) .
---------------------------
43 - خشم پيغمبر(ص)نسبت به عمر

احمد حنبل (463) از سلمان بن ربيعه روايت مي كند كه گفت : شنيدم كه عمر مي گفت : پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - مالي را تقسيم كرد و من گفتم : يا رسول اللّه ! مستحق تر از اينها اهل صُفّه (464) هستند.
پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: ((شما مي خواهيد من چيز كمي به مردم بدهم و بعد مرا بخيل بدانيد، من بخيل نيستم )).
مؤ لّف :
چنانكه خدا و پيغمبر مي خواست مال را قسمت كرد. از ابو موسي اشعري روايت شده است كه گفت : ((عمر پرسشهايي از پيغمبر كرد كه باعث نارحتي رسول خدا - صلّي اللّه عليه وآله - گرديد، حضرت به طوري غضبناك شد كه عمر آثار غضب را در چهره پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - مشاهد نمود...)).
بخاري نيز اين روايت را در صحيح خود، جلد اول ، باب : ابواب كتاب العلم ، باب : الغضب في الموعظة والتعليم ، ص 19، آورده است
---------------------------
45 - احكام روزه در آغاز اسلام

در آغاز تشريع فريضه صوم ، اين گونه بود كه وقتي شب فرا مي رسيد شخص صائم ، افطار مي كرد. خوردن ، آشاميدن و تماس با زن ، حلال و ساير مفطرات براي او مباح مي گرديد، تا اينكه نماز عشا را بخواند يا خوابش ببرد؛ وقتي نماز عشا را مي خواند يا خوابش مي برد، چيزهايي كه بر صائم حرام بود، بر وي حرام مي شد تا شب بعد.
لكن عمر شبي بعد از نماز عشا با همسرش نزديكي نمود، غسل كرد و بعد از كاري كه كرده بود نادم شد. پس نزد پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - آمد و گفت : يا رسول اللّه ! من از اين نفس خيانتگر از خدا و تو پوزش ‍ مي طلبم (466) . سپس جريان را اطلاع داد.
در اين هنگام ، برخي از مردان نيز برخاستند و اعتراف كردند كه آنها هم بعد از نماز عشا مانند عمر مرتكب عمل مباشرت شده اند. پس خداوند اين آيه شريفه را نازل فرمود:
((اُحِلَّ لَكُمْ لَيلَةَ الصِّيامِ الرَّفَثُ اِلي نِسائكُمْ هُنَّ لِباسٌ لَكُمْ وَ اَ نْتُم لِباسٌ لَهُنَّ عَلِمَ اللّهُ اَ نَّكُم كُنْتُمْ تَخْتانُونَ اَ نْفُسَكُمْ فَتابَ عَلَيْكُم وَ عَفي عَنْكُمْ فَالاْ نَ ب اشِرُوهُنَّ وَابْتَغُوا ما كَتَبَ اللّهُ لَكُم وَ كُلُوا وَاشْرَبُوا حَتّي يَتَبَيَّنَ لَكُمُ الخَيْطُ الاْ بْيَضُ مِنَ الخَيْطِ الاْ سْودِ مِنَ الْفَجْرِ ثُمَّ اَتِمُّوا الصِّيامَ اِلَي اللَّيْل ))(467) و(468) ؛
يعني : ((در شبهاي ماه رمضان ، براي شما نزديكي با زنانتان حلال گرديد. آنها به منزله لباس (عفت براي ) شما هستند و شما نيز به منزله لباس ‍ (عفاف براي ) آنها هستيد. خدا مي دانست كه شما به نفسهاي خود خيانت مي كنيد، پس شما را بخشيد و از شما درگذشت . پس هم اكنون (مي توانيد) با آنها تماس بگيريد و آنچه را خدا برايتان نوشته است طلب كنيد. و بخوريد و بنوشيد تا هنگامي كه خط سفيد شفق از خط سياهي شب ، براي شما آشكار شود، سپس روزه را تا شب ، به انجام رسانيد)).
آيه شريفه هر چند صريح است كه آنها بيش از يك بار به نفسهاي خود خيانت كردند، ولي همچنين تصريح مي كند كه خدا توبه آنها را پذيرفت و ايشان را بخشيد و فرصت بيشتر براي تمتع بردن از زنان خود به آنها داد. و آنچه را قبلاً منع كرده بود ، تخفيف بخشيد . سپاس خداي را بر بخشش ، آمرزش و سعه رحمتش !
---------------------------
47 - نهي رسولخدا(ص)از قتل عباس و بني هاشم

ممانعت رسول خدا - صلّي اللّه عليه وآله - از كشتن عباس در روز جنگ ((بدر))، جاي ترديد نيست . اخبار در اين خصوص به حد تواتر رسيده است . كتب صحاح هم مملو از آن است . مورخان و سيره نويساني كه از جنگ بدر سخن گفته اند نيز، همگي تصريح كرده اند كه پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - در آن روز، از كشتن عموم بني هاشم جلوگيري نمود.
موضوع اين بود كه پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - در گرماگرم جنگ بدر، به اصحاب خود فرمود: من اطلاع دارم كه گروهي از بني هاشم و ديگران ، با بي ميلي به جنگ آمده اند. و آنها نيازي به جنگ ما نداشته اند. پس هر كس يكي از بني هاشم را ديد نبايد او را به قتل برساند. هر كس ابوالبختري بن هشام بن حارث بن اسد را ديد، نبايد او را بكشد، و هر كس عباس عموي مرا ديد نبايد او را به قتل برساند؛ زيرا او با بي ميلي آمده است .
راجع به ابوالبختري در ماجراي جنگ بدر و بعد از آن در البداية والنهاية (476) ابن كثير و غيره ؛ مانند سيره محمدبن اسحاق آمده است . علت اينكه پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - اجازه نداد ابوالبختري را به قتل برسانند، اين بود كه وي در نقض پيمان محاصره اقتصادي پيغمبر و مسلمين ، توسط مشركان مكه ، دست داشت . او پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - را اذيت نمي كرد و به حضرتش صدمه نرساند.
پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - نيز سعي داشت او زنده بماند تا توفيق هدايت و گرايش به اسلام را پيدا كند، ولي در بحبوحه جنگ ، مجذر بن زياد بلوي ، او را ديد و گفت : پيغمبر ما را از كشتن تو بر حذر داشته است . در آن لحظه همكاري كه با ابوالبختري از مكه خارج شده بود نيز با وي بود. ابوالبختري گفت : همكار من هم مشمول اين عفو هست .
مجذر گفت : نه به خدا ما دست از همكارت بر نمي داريم . پيغمبر فقط درباره تو به ما امر (و سفارش ) كرده است .
ابوالبختري گفت : پس من و او و همه قريش كشته خواهيم شد، تا زنان مكه نگويند دوستم را بخاطر زنده ماندن خودم رها كردم .
به دنبال آن ، طرفين به نبرد پرداختند و مجذر او را كشت . سپس نزد پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - آمد و گفت : به خدايي كه تو را به حقّ پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - نموده است ، سعي كردم كشته نشود و او را زنده نزد شما بياورم ، ولي او امتناع ورزيد وخواست مرا بكشد، من هم او را كشتم .
ملاحظه مي كنيد كه پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - از قتل بني هاشم به طور عموم نهي كرده است ، سپس قتل عباس عمويش را با تأ كيد و بخصوص ، ممنوع ساخت . وقتي عباس اسير شد، پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - شب را بيدار بود وخواب به چشمش نمي رفت . اصحاب به حضرت گفتند: يا رسول اللّه ! چرا خوابتان نمي برد؟ فرمود: از صداي ناله عموي عباس - كه در بند است - خوابم نمي برد.
اصحاب برخاستند و عباس را از بند آزاد كردند، پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - هم خوابيد
يحيي بن ابي كثير روايت كرده است كه در روز جنگ بدر، هفتاد تن از مشركان اسير شدند، يكي از اسيران ((عباس )) عموي پيغمبر بود. عمر بن خطاب متصدي بند نمودن عباس شد.
عباس گفت : اي عمر! به خدا! آنچه تو را واداشت كه مرا بند كني ، آن سيلي است كه در دفاع از پيغمبر به تو زدم . راوي گويد: پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - صداي ناله عباس را مي شنيد و خوابش نمي برد.
عرض كردند: يا رسول اللّه ! چرا خوابت نمي برد.
فرمود: چگونه خوابم ببرد در حالي كه صداي ناله عمويم را مي شنوم . انصار هم عباس را از بند در آوردند...(477) .
عموم مهاجرين و انصار مي دانستند كه عباس ، نزد پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - چه جايگاهي دارد، و پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - تا چه حد در انديشه او و حفظ سلامتي است .
وقتي سخن ابو حذيفة بن عتبة بن ربيعة بن عبد شمس - كه در جنگ بدر ملتزم ركاب پيغمبر بود - به حضرت رسيد كه گفته بود: ((آيا پدران و برادران ما بايد كشته شوند و عباس را رها كنيم ؟ به خدا! اگر من او را ملاقات كنم ، دهانش را با شمشير درهم مي كوبم )).
پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - از اين سخن ، ناراحت شد و از عمر استمداد نمود و فرمود: اي ابو حفص (478) ! آيا بايد صورت عموي پيغمبر درهم خرد شود؟
عمر گفت : به خدا قسم ! اولين روزي بود كه پيغمبر مرا ((ابو حفص )) خواند(479) .
همين كه آتش جنگ فرو نشست ، و خداوند، پيغمبرش را پيروز گردانيد و هفتاد نفر از مشركان ، به قتل رسيدند و هفتاد نفر اسير شدند و آنها را دربند كرده ، نزد پيغمبر آوردند، عمر برخاست و با اصرار، كشتن آنها را تقاضا كرد و گفت : يا رسول اللّه ! اينان تو را تكذيب نمودند و از شهر مكه بيرون كردند و اينك به جنگ شما آمده اند، اجازه بده ما نزديكانمان را بكشيم . من فلاني را و علي ، برادرش عقيل را وحمزه برادرش عباس را به قتل برسانيم !
مؤ لّف :
سبحان اللّه ! نه عباس و نه عقيل ، پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - را تكذيب نكردند. و در كار اخراج پيغمبر دخالت نداشتند و آزاري به او نرساندند. بلكه اينان در محاصره شعب ابوطالب در كنار پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - بودند و در ناراحتي حضرتش شركت داشتند، و به گواهي پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - هر دو نيز با اكراه به جنگ بدر كشيده شده بودند.
در گرماگرم جنگ نيز رسول خدا - صلّي اللّه عليه وآله - از كشتن آنها ممانعت كرد. بنابراين چگونه آنها كه اسير شده بودند، كشته مي شدند. وقتي صداي ناله عباس خواب را از چشم پيغمبر بگيرد، چطور ممكن است آنها را كه اسير شده بودند، به قتل رسانيد. و چه چيزي آن را ايجاب مي كرد؛ زيرا عباس قبل از آن مسلمان بود، ولي اسلام خود را پوشيده مي داشت ، آن هم بخاطر حكمتي بود كه خدا و پيغمبر، رضايت داشتند، و صلاح او و امت اسلام ، در آن بود.
مفتي شافعي ((سيد احمد زيني دحلان )) آنجا كه از جنگ بدر و اسارت عباس سخن مي گويد(480) از مواهب ، چنين نقل مي كند: عباس - رضي اللّه عنه - به طوري كه اهل علم و تاريخ مي گويند از مدتها پيش اسلام آورده بود و مسلماني خود را مكتوم مي داشت ، و هر فتحي كه مسلمانان مي كردند او را شاد مي كرد.
پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - نيز وقتي در مكه بود او را از اسرار كار خود مطلع مي ساخت . وقتي پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - با قبايل عرب ، سخن مي گفت ، او نيز در كنار پيغمبر بود وعرب را تشويق مي كرد كه به ياري پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - بشتابند و از فرمانش سرپيچي نكنند. چنانكه درباره حضور وي در بيعت عقبه - كه از انصار گرفت - حضور يافت . تمام اينها دليل است بر اينكه وي مسلمان شده بود.
پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - شخصاً به وي دستور داده بود در مكه بماند تا اسرار و اخبار قريش را به او گزارش دهد. وقتي اهل مكه مردم را به جنگ پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرا خواندند او نتوانست خودداري كند. به همين جهت پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله -، در روز بدر، فرمود: هر كس عباس را ديد نبايد او را بكشد؛ زيرا او با كراهت آمده است .
اين معنا با گفته پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - منافات ندارد هنگامي كه از عموي خود، عباس فديه خواست و فرمود: ((وضع خود را روشن كن ، چون ظاهراً تو بر ضد ما بودي ))؛ زيرا در ظاهر به جنگ پيغمبر آمدن منافات با اين ندارد كه در باطن با بي ميلي آمده باشد. پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - هم ناچار براي تسكين دلهاي اصحاب ، با عباس مانند ساير اهل مكه رفتار نمود؛ چون در آن جنگ ، پدران ، فرزندان و برادران اصحاب كشته شده بودند و حضرت نمي خواست به آساني عباس را بپذيرد.
افزون بر اين ، عباس نزد قريش مال داشت و از آنان طلبكار بود. وخوف داشت كه اگر اسلام خود را آشكار سازد، آنها از ميان برود. و اين كار را هم به امر پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - مي كرد تا مأ مور رسول خدا - صلّي اللّه عليه وآله - در ميان قريش باشد.
پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - نيز مسلماني عمويش را براي صحابه آشكار نساخت . به همين جهت ، همين كه در فتح مكه خداوند نيروي اسلام را بر بت پرستان غالب گردانيد، عباس اسلام خود را آشكار ساخت . عباس اشتياق زيادي داشت كه به مدينه مهاجرت كند، ولي پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - او را سفارش مي كرد كه ماندن تو در مكه برايت بهتر است .
به روايتي به وي نوشت : در همانجا كه هستي بمان كه خداوند مهاجرت اصحاب را با تو ختم مي كند، همان طور كه من خاتم انبياء هستم .
همين طور هم بود؛ زيرا عباس ، از آخرين مهاجران بود؛ چون در ((ابواء)) به پيغمبر برخورد و از حركت پيغمبر اطلاع نداشت كه براي فتح مكه مي رود، و از همانجا با پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - به مكه برگشت .
حلبي ، سخنان صريحتري - در موارد ديگر - راجع به اسلام عباس و همسرش امّ الفضل دارد. طالبان به آن كتاب و ساير موارد و تصريح علما در اين مورد، مراجعه كنند.
---------------------------
49 - كشتن اسيران جنگ حنين

وقتي خداوند متعال بنده و فرستاده اش پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - را در روز حنين و جنگ قبايل ((هوازن )) پيروز گردانيد و فتحي آشكار نصيب او كرد، منادي پيغمبر اعلام نمود كه اسيران را نكشيد.
عمر خطاب از كنار يكي از اسيران به نام ((ابن اكوع )) - كه در بند بود - گذشت . اين مرد را قبيله هذيل در روز فتح مكه فرستاده بودند تا به نفع آنان جاسوسي كند و اخبار پيغمبر و اصحاب را آنچه مي شنود و مي بيند به آنان اطلاع دهد.
وقتي عمر او را ديد - چنانكه شيخ مفيد در ارشاد، مي نويسد - گفت : اين دشمن خدا ميان ما آمده بود تا جاسوسي كند، اينك كه اسير شده او را بكشيد. يكي از انصار هم گردن او را زد. وقتي اين خبر به پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - رسيد آنها را مورد ملامت قرار داد و فرمود: مگر من سفارش نكردم كه اسيران را نكشيد؟!
بعد از قتل اين مرد - به گفته شيخ مفيد در ارشاد - افراد ديگري را هم كشتند؛ مانند جميل بن معمر بن زهير. پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - خشمگين شد وبه دنبال انصار فرستاد و فرمود: چرا او را كشتيد؟ با اينكه نماينده من به شما اطلاع داد كه اسيران را نكشيد.
آنها هم عذر آوردند كه ما به گفته عمر او را كشتيم (490) . پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - روي خود را از عمر بگردانيد تا اينكه عمير بن وهب از وي شفاعت كرد و پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - او را بخشيد.
مؤ لّف :
از جمله كساني كه در حنين كشته شدند، زني از قبيله هوازن بود كه خالد وليد او را كشت . پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - از كشتن وي سخت ناراحت شد؛ زيرا حضرت ، بر وي گذشت و ديد كه مردم اجتماع كرده اند و او را نظاره مي كنند. به يكي از اصحاب فرمود: خالد را ملاقات كن و بگو پيغمبر تو را از كشتن بچه و زن و مزدور برحذر داشته است . اين را محمدبن اسحاق در سيره خود نقل كرده است .
احمد حنبل به نقل از ((البداية والنهاية )) در آخر غزوه حنين ، مي نويسد: ابو عمر عبدالملك بن عمرو و مغيرة بن عبدالرحمن از ابو الزناد روايت مي كند كه گفت : مرقع بن صيفي از جدّش رباح بن ربيع برادر حنظله كاتب نقل كرد كه چون پيغمبر از جنگي كه پيشقراول آن خالد وليد بود بازگشت ، رباح و همراهانش از كنار زني گذشتند كه پيشقراولان او را كشته بودند. سپس اجتماع نموده به تناسب اندام وي مي نگريستند، تا اينكه پيغمبر در حال سواره سر رسيد، مردم كنار رفتند تا پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - آن كشته را بنگرد. حضرت فرمود: اين زن نبايد كشته مي شد. سپس فرمود: خالد را پيدا كن و بگو بچه ها و مزدوران نبايد كشته شوند.
ابو داوود و نسايي و ابن ماجه اين روايت را در ضمن حديث مرقع بن صيفي نقل كرده اند.
---------------------------
51 - نهي پيغمبر (ص)از پاسخ دادن به ابوسفيان

پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - در جنگ احد با هفتصد نفر از اصحاب خود، وارد دره احد شد و پشت به كوه ، صفوف خود را آراست . مشركان سه هزار نفر بودند؛ هفتصد نفر زره پوش و دويست نفر سواره و پانزده زن هم همراه داشتند.
در ميان مسلمانان نيز دويست نفر زره داشتند و دو نفر هم سواره بودند. دو لشكر آماده جنگ شدند. پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - مقابل مدينه ايستاد، و كوه احد را پشت سر قرار داد. پنجاه نفر تيرانداز را هم در پشت سر، در دهانه شكافي تعيين فرمود تا به فرماندهي عبداللّه بن جبير، پشت سر خود را از حمله دشمن حفظ كند.
سپس به عبداللّه جبير فرمود: سواره نظام دشمن را از ما دور گردان تا از پشت سر به ما حمله نكنند. شما در محل خود بمانيد؛ چه ما فتح كنيم يا شكست بخوريم شما محل خود را رها نكنيد؛ زيرا ما فقط از همين شكاف بين دو كوه واهمه داريم .
در اين هنگام ، طلحة بن عثمان از لشكر دشمن بيرون آمد و گفت : اي جماعت اصحاب محمّد! شما عقيده داريد كه اگر ما را كشتيد به جهنّم مي رويم و اگر به دست ما كشته شديد، به بهشت خواهيد رفت . آيا كسي هست كه بخواهد با شمشير من به بهشت برود يا با شمشير خود، مرا روانه جهنّم كند؟!
ابن اثير مي گويد: علي بن ابي طالب - عليه السّلام - به هماوردي او پيش آمد و با يك ضربت ، پاي او را قطع كرد و نقش بر زمين شد، لباسش بالار رفت و عورتش آشكار شد، طلحة بن عثمان حضرت را سوگند داد و علي - عليه السّلام - هم دست از وي برداشت ، زيرا مي دانست كه او چندان دست و پا مي زند تا به هلاكت مي رسد.
در اين هنگام ، پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - تكبير گفت و فرمود: قهرمان لشكر، كار خود را كرد. مسلمانان نيز با تكبير رسول خدا - صلّي اللّه عليه وآله - تكبير گفتند. سپس حضرت از علي - عليه السّلام - پرسيد: چرا او را به حال خود گذاشتي ؟
علي - عليه السّلام - گفت : براي اينكه مرا به خويشاوندي خود با من قسم داد، من هم شرم كردم كه او را تعقيب كنم .
علي - عليه السّلام - بعد از او به علمداران لشكر مشركان حمله برد و يكي بعد از ديگري را به قتل رسانيد. ابن اثير و ديگران مي نويسند: مسلمانان پرچمداران مشركين را كشتند و پرچم بر روي زمين افتاده بود و كسي پيش نمي آمد كه آن را بردارد. تا اينكه عمره ؛ دختر علقمه حارثي آن را برداشت و برافراشت و مجدداً مشركان در اطراف پرچم گِرد آمدند.
سپس صواب ؛ غلام بني عبدالدار آن را برداشت و او نيز كه پهلواني نيرومند بود، كشته شد. ابو رافع مي گويد كسي كه پرچمداران را به قتل رسانيد، علي بن ابي طالب - عليه السّلام - بود.
دو لشكر جنگ سختي نمودند. بيش از همه علي ، حمزه و ابو دجانه انصاري نبرد كردند ومتحمل مشقات زياد شدند. آنها فاتح بودند و مشركين شكست خوردند. زنان هم گريختند و از كوه بالا رفتند. مسلمانان پياده شدند و به جمع آوري غنايم مشغول شدند. وقتي تيراندازان ، ديدند كه برادران مجاهد آنها غنايم را جمع آوري مي كنند، جمع آوري غنايم را از ايستادن شعب ، مقدم داشتند. و سفارش اكيد پيغمبر را فراموش نمودند.
همين كه خالد بن وليد از قلّت نفرات مقابل شكاف ، آگاه شد، يكباره بر آنها حمله برد و همه را كشت سپس با نفرات خود به سربازان اسلام هجوم برد. فراريان مشركين نيز در اين هنگام سر رسيدند و از هر سو مسلمانان را در ميان گرفتند.
جنگ تن به تن در گرفت و هفتاد نفر از شجاعان مسلمين شربت شهادت نوشيدند كه از جمله شير خدا و شير پيغمبر ((حمزه بن عبدالمطلب )) عموي پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - بود.
پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - در آن روز سخت جنگيد و چندان تير انداخت كه تيرهايش به اتمام رسيد و چوب كمانش شكست و بند آن پاره شد. پيشاني پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - شكست و صورتش ‍ مجروح و دندان پيشين ، صدمه ديد و لب نازنينش شكافت . و در اين هنگام ابن قمئه با شمشير بر پيغمبر چيره شد.
علي - عليه السّلام - در اطراف حضرت شمشير مي زد. پنج نفر از انصار (مردم مدينه ) در دفاع از پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - كشته شدند. ابودجانه انصاري مانند سپر، جلو پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - ايستاده بود و با پشت خود، تيرها را از اصابت به پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - برطرف مي ساخت .
مصعب بن عمير (مبلّغ جوان پيغمبر كه اهل مدينه به وسيله او مسلمان شده بودند - مترجم ) هم چندان جنگيد تا شهيد شد. ابن قمئه او را به قتل رسانيد و گمان كرد كه او پيغمبر است . ازين رو نزد قريش برگشت و گفت : محمّد را كشتم ! مردم هم مي گفتند: محمّد كشته شد، با اين خبر مسلمانان بدون هدف ، رو به فرار نهادند.
اولين كسي كه پيغمبر را ديد، كعب بن مالك بود. او گفت : اي مسلمانان ! اين پيغمبر است ، كشته نشده ، ولي پيغمبر اشاره نمود كه ساكت شود. مبادا دشمن بشنود و به وي حمله آورد. در اين هنگام ، علي - عليه السّلام - با نفراتي كه مانده بودند، پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - را به درّه اي بردند و پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - در آنجا قرار گرفت و علي - عليه السّلام - و بقيه در اطراف حضرت شمشير مي زدند و از جان پيغمبر دفاع مي نمودند.
محمدبن جرير طبري ، ابن اثير و ساير مورخان نوشته اند: پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - همانطور كه در پناهگاه بود، گروهي از مشركان را ديد و به علي - عليه السّلام - فرمود: به آنها حمله كن ، علي - عليه السّلام - هم به آنها حمله برد و آنها را متفرق كرد و عده اي از ايشان را كشت .
سپس گروه ديگري را ديد وفرمود: به آنها نيز حمله كن . علي - عليه السّلام - هم هجوم برد و آنها را پراكنده ساخت و عده اي را كشت . جبرئيل گفت : يا رسول اللّه ! فداكاري به اين معنا است ؟
پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: آري ، علي از من است و من از اويم .
جبرئيل گفت : ومن هم از شمايم ! در اين هنگام صدايي شنيدند كه : ((لاسيف الاّ ذوالفقار ولافتي الاّ عليّ))؛
يعني : ((شمشيري چون ذوالفقار و جوانمردي چون علي نيست )).
علي - عليه السّلام - آب مي آورد تا زخمهاي حضرت را شستشو دهد، ولي خون قطع نمي شد، تا اينكه فاطمه زهرا - عليها السّلام - (كه از مدينه با ساير زنان رسيده بودند - مترجم ) قطعه حصيري را آتش زد و خاكستر آن را در جاي زخمهاي پيغمبر ريخت و خون بند آمد. فاطمه - عليها السّلام - دست به گردن پيغمبر انداخته بود و پدر را - كه مجروح شده بود - مي بوسيد و مي گريست .
هند زن ابو سفيان و ساير زنان قريش آمدند و شهداي مسلمين را مثله كردند. از جمله با گوشها، بينيها، انگشتان دستها و پاها و نقاط ديگر بدنشان را كه بريده بودند، دستبند و گردنبند ساختند. هند بعلاوه ، دستبند و گردنبند خود را در عوض كشتن حمزه ، به وحشي غلام جبير بن مطعم بخشيد. سپس شكم حمزه را پاره كرد و جگر او را به دندان گزيد.
آنگاه ابوسفيان مقابل مسلماناني كه به كوه گريخته بودند آمد و ايستاد و سه بار گفت : آيا محمّد در ميان شما هست ؟
پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: جواب او را ندهيد.
ابوسفيان گفت : اي عمر! آيا ما محمّد را كشته ايم ؟
عمر گفت : به خدا قسم ! نه ، او هم اكنون سخن تو را مي شنود!
مؤ لّف :
شاهد ما نيز بر سر همين جمله بود كه عمر، رأ ي خود را بر نهي پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - از جواب دادن به ابو سفيان مقدم داشت . پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - از ابو سفيان و مشركين ايمن نبود و از آن بيم داشت كه اگر بدانند حضرت زنده است به وي حمله خواهند برد، ولذا دستور داد جواب او را ندهند، ولي عمر اهميت به گفته و نهي پيغمبر نداد و در فكر حفظ جان پيغمبر نبود و پاسخ او را داد!
---------------------------
53 - بدعت عمر در تعيين مهر براي زنان !

مهر زنان واجب است از چيزهايي باشد كه مرد مسلمان آن را در تملّك دارد؛ خواه موجود يا قرض يا منفعت باشد. مقدار آن هم مربوط به زن و شوهر است كه بر آن تراضي داشته باشند. زياد باشد يا اندك ، در صورتي كه كمي آن ، آن را از ماليت ساقط نكند؛ مانند يك دانه گندم . بله مستحب است كه در كثرت ، از پانصد درهم تجاوز نكند.
عمر تصميم گرفت كه از زياده روي در مهرها جلوگيري به عمل آورد تا امر ازدواج - كه تكثير نسل بر پايه آن استوار است - تسهيل شود و جوانان از ارتكاب حرام مصون گردند؛ چون پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - فرموده بود: ((هر كس ازدواج كند، يك سوم دين خود را نگاه داشته است )).
به همين منظور، روزي در منبر ايستاد وگفت : به من خبر نرسد كه مهر زني از ميزان مهر زنان پيغمبر بالاتر رفته باشد؛ چون در غير اين صورت ، زيادي را بر مي گردانم . زني برخاست و گفت : چنين حقي را خدا به تو نداده است . خداوند مي فرمايد: ((اگر خواستيد زني را رها كرده و به جاي او زني ديگر بگيريد و مال بسياري را مهر او كرده ايد، البته نبايد چيزي از مهر او باز گيريد. آيا به وسيله تهمت زدن به زن ، مهر او را مي گيريد؟ و اين گناهي بزرگ و زشتي اين كار، آشكار است و چگونه مهر آنان را خواهيد گرفت در صورتي كه هر كس به حقّ رسيده (مرد به لذت و آسايش و زن به نفقه و مهر خود) در همچنين زنان ، مهر را در مقابل عقد زوجيّت و عهد محكم حقّ از شما گرفته اند))(510) .
با شنيدن اين آيه و سخن آن زن ، عمر از حكم خود برگشت و گفت : آيا تعجّب نمي كنيد از پيشوايي كه اشتباه كرد و زني كه راه صواب پيمود، و مبارزه كرد با پيشواي شما و بر او پيروز شد؟!(511) .
و در روايت ديگر گفت : هر كسي از عمر داناتر است ، شما مردان اين حرف را از من شنيديد و به من ايراد نگرفتيد تا زني كه از زنان شما فهميده تر نيست ، به من ايراد بگيرد(512) .
در روايت ديگر است كه : ((زني برخاست و گفت : اي پسر خطاب ! خدا اين حق را به ما مي دهد و تو از ما منع مي كني ؟ سپس اين آيه را خواند. عمر هم گفت : همه كس از عمر داناتر است ، آنگاه از حكم خود برگشت )).
اين روايت را فخر رازي در تفسير آيه ، نقل كرده است (513) . فخر رازي در آنجا دو لغزش قلمي و عقلي دارد؛ زيرا مي گويد: در نظر من آيه ، دلالتي بر پرداختن مهر زنان ندارد!... تا آخر سخنش كه مي خواهد در دفاع از عمر، استدلال آن زن را تخطئه كند!
ولي فخر رازي در اين كار خود، بدون توجه ، بلاهت سرشت خود را آشكار ساخته است . اهل مطالعه به سخن وي مراجعه كنند تا از سفاهت وي دچار شگفتي شوند!
ابوالفرج ابن جوزي ، در تاريخ عمر بن خطاب ، صفحه 150، حديثي از عبداللّه بن مصعب و ديگري از ابن اجدع هست كه متضمن خطاب عمر در نهي وي از زياده روي در مهرهاي زنان است ، و ايراد زن مزبور بر وي ، كه منجر به عدول عمر از رأ ي خود و اعتراف به خطاي خويش و تصديق زن گرديد.
مؤ لف :
علماي اهل سنّت ! اين واقعه و امثال آن را دليل انصاف و اعتراف عمر گرفته اند؛ چه بسيار داستانهايي كه عمر با مردان و زنان و خاص و عام از اين قبيل داشته است و همه را حضرات به حساب انصاف و اعتراف وي گذاشته اند!! وقتي كاري يا گفتاري شگفت مي ديد، سخت دچار تعجب مي شد و چه بسا كه نشاط مي يافت . چنانكه با پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - نيز از اين داستانها داشت .
بخاري از ابو موسي اشعري روايت مي كند كه گفت : چيزهايي از پيغمبر پرسيدند كه حضرت را ناراحت كرد. چون از امور نامعقول و دون شأ ن پيغمبران بود. وقتي در سؤ ال خود اصرار ورزيدند، حضرت به واسطه سختگيري آنها در سؤ ال و گفتگوي آنها در چيزي كه نيازي به آن نداشتند، خشمگين شد.
سپس به مردم فرمود: خوب سؤ ال كنيد! خواست آنها را ادب كند؛ چون ملاحظه فرمود كه از سؤ ال خود شرمنده شدند، ناچار از روي لطف و تفقد فرمود: بپرسيد!
در اين هنگام مردي به نام عبداللّه بن حذافه سؤ ال كرد، يا رسول اللّه ! پدر من كيست ؟
پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: پدرت حذافه است .
ديگري به نام سعدبن سالم برخاست وگفت : يا رسول اللّه ! پدر من كيست ؟
پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: پدر تو سالم غلام ابو شيبه است .
علت سؤ ال اين بود كه مردم در نسب اين دو نفر شك مي كردند، وقتي عمر ديد پيغمبر خشمگين شد گفت : يا رسول اللّه ! ما از آنچه تو را به غضب مي آورد در پيشگاه خداوند توبه مي كنيم . ولي از اينكه حذافه را پدر عبداللّه و سالم را پدر سعد دانست ، خوشحال شد؟!(514) .
نيز در صحيح بخاري است كه انس به مالك گفت : عبداللّه بن حذافه از پيغمبر پرسيد: پدر من كيست ؟
پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: پدرت حذافه است .
و در صحيح مسلم روايت مي كند كه پدر عبداللّه را كس ديگري مي دانستند. وقتي مادرش شنيد كه وي چنين سؤ الي از پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - نموده ، گفت : نشنيدم پسري عاق تر از تو باشد. آيا خيال كردي مادرت از آن كارها كه زنهاي جاهليت كرده اند مرتكب شده و خواستي او را در نظر مردم رسوا كني ؟
عمر كه در اين هنگام روي دو پا نشسته بود، نزد پيغمبر برخاست و با كمال شگفتي در تصديق پيغمبر نسبت به مادر عبداللّه گفت : راضي شديم كه خدا، خداي يگانه و دين ما، دين اسلام و محمّد پيغمبر ما باشد. عمر اين را در حالي گفت كه پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - بر روي بسياري از اعمال زنان عهد جاهليت پرده كشيد كه به وسيله اسلام بخشوده شدند؛ چون اسلام اعمال ماقبل خود را مي پوشاند، و همه را ناديده مي گيرد.
اين حديث در صحيح بخاري در باب : ((كسي كه در مقابل پيشوا يا محدث ، روي دو پاي خود بنشيند)) و قبل از آن هم حديث ابو موسي اشعري در صحيح بخاري ، جلد اوّل ، اواخر كتاب العلم ، صفحه 19 موجود است .
---------------------------
55 - عمر و اخذ ديه نامشروع !

گروهي از مردم يمن براي اختلافي كه داشتند، بر ابو خراش هذلي صحابي وارد شدند كه مردي شاعر بود. ابو خراش ، مشك خود را برداشت و شبانه رفت تا براي پذيرايي از آنها آب بياورد. مشك را پر از آب كرد و حركت نمود، ولي قبل از آنكه به آنها برسد، ماري او را گزيد. ناچار بسرعت آمد و آب را به آنها داد و گفت : گوسفندتان را طبخ كنيد و بخوريد و به آنها نگفت كه مار او را گزيده است .
آنها نيز گوسفند را طبخ كردند و خوردند، صبح هنگام ديدند ابو خراش ‍ در حال مرگ است . آنها نيز او را دفن كردند و رفتند. ابو خراش در حال جان دادن ضمن اشعاري ، موضوع را گفت كه شب گذشته مار او را گزيده است و از درد آن است كه از دنيا مي رود:
لقد اهلكت حيّة بطن وادٍ
علي الاخوان ساقاً ذات فضل
فما تركت عدواً بين بصري
الي صنعاء يطلبه بذهل
وقتي خبر مرگ او به عمر رسيد، سخت خشمگين شد وگفت :اگر نه اين بود كه مي ترسيدم سنت جاري شود، دستور مي دادم كه هيچ يمني را پذيرايي نكنند! و آن را به سراسر دنياي اسلام بخشنامه مي كردم ! سپس ‍ به حكمران خود در يمن نوشت كه آن چند نفر را كه بر ابوخراش وارد شدند دستگير كند و ديه وي را از آنها بگيرد، وآنها را براي جبران عملشان ، مورد مؤ اخذه وشكنجه قرار دهد!!(517) .
---------------------------
57 - تعطيل حد زنا بر مغيرة بن شعبه !

اين موضوع مربوط به زناي محصنه مغيرة بن شعبه با ام جميل دختر عمرو، زني از قبيله قيس در ضمن داستاني است كه از مشهورترين داستانهاي تاريخي عرب است . سال هفده هجري در هر تاريخي كه مورد بحث واقع شده است ، اين داستان را هم در بر دارد.
چهار نفر عمل مغيره را گواهي كردند؛ از جمله ((ابوبكره )) بود كه در شمار فضلاي صحابه و حاملان آثار نبوي است . و ((نافع بن حارث )) كه او نيز صحابي است ، و ((شبل بن معبد)).
گواهي اين سه نفر صريح و فصيح بود؛ آنها گفتند: ما ديديم كه آلت مغيره در آلت ام جميل مثل ميل در سرمه دان بود، و چون نفر چهارم ، يعني ((زياد بن سميه )) آمد تا شهادت بدهد، خليفه به او فهماند كه نمي خواهد مغيره رسوا شود، سپس از وي پرسيد: چه ديدي ؟
زياد گفت : من منظره اي ديدم و صداي نفسي شنيدم و ديدم كه ناف بر ناف هم نهاده اند!
عمر گفت : آيا ديدي كه مانند ميل در سرمه دان ، داخل و خارج مي شد؟
زياد گفت : نه ، ولي ديدم كه پاهاي ((ام جميل )) بالاست ! و تخمهاي مغيره ميان رانهاي او مي گردد! حركات سختي را مشاهده كردم و صداي بلندي را شنيدم .
عمر پرسيد: ولي ديدي كه مانند ميل در سرمه دان مي آورد و مي برد؟!
گفت : نه ! عمر گفت : اللّه اكبر! اي مغيره ! برخيز و شهود سه گانه را كه بر ضد تو شهادت دادند، حد بزن . مغيره هم برخاست و هر سه شاهد عادل را حد زد!!
اينك تفصيل اين داستان را از ((وفيات الاعيان ))، تاريخ قاضي ابن خلكان بشنويد. او مي نويسد: ((اما حديث مغيرة بن شعبه و شهادتي كه بر ضد او داده شد. اين بود كه عمر بن خطاب - رضي اللّه عنه - او را حكمران بصره نموده بود. مغيره ، هنگام ظهر از دارالاماره خارج مي شد. ابوبكره او را مي ديد و مي گفت : امير كجا مي رود؟
مغيره مي گفت : دنبال كاري !
ابوبكره مي گفت : بايد ديگران به ملاقات امير بيايند نه امير خود دنبال كاري برود!
مغيره به سراغ زني به نام ((ام جميل )) دختر عمرو مي رفت وهمسر حجاج بن عتيك بن حارث بن وهب جشمي . سپس نسب زن را نقل مي كند و پس از آن مي گويد: از ابوبكره روايت است وقتي وي با برادرانش نافع ، زياد و شبل فرزندان سميه (521) (كه همگي برادران مادري بودند) در غرفه اش نشسته بود، غرفه ام جميل نيز در همسايگي و مقابل غرفه او بود، در آن وقت باد درب غرفه ام جميل را گشود و هر چهار برادر، نظرشان به مغيره افتاد كه به هيئت جماع با ام جميل در آويخته است .
ابوبكره گفت : مصيبتي است كه بدان مبتلا شديد . پس حال كه ديديد، درست ببينيد تا بتوانيد آن را ثابت كنيد.
ابوبكره از بالاي خانه ، پايين آمد و دم درب نشست تا مغيره خارج شد. ابوبكره به وي گفت : ما ديديم چه مي كردي بهتر اين است كه از حكومت بر ما استعفا دهي و عزل شوي !
ولي مغيره اعتنا نكرد و رفت تا با مردم نماز ظهر بگذارد! ابوبكره نيز با او رفت .
ابوبكره در مسجد گفت : نه به خدا! نبايد با ما نماز بگزاري بعد از آنچه از تو ديديم .
مردم گفتند: بگذار نماز بگزارد؛ زيرا او حكمران است ، شما مي توانيد آنچه را ديده ايد به خليفه عمر(رض ) گزارش دهيد.
آنها نيز موضوع را طي نامه اي به عمر اطلاع دادند. عمر هم دستور داد كه تمام شهود و مغيره به مدينه بروند. وقتي همه وارد مدينه شدند و نزد عمر رفتند. عمر نشست و دستور داد تا شهود و مغيره حاضر شوند.
نخست ابوبكره پيش رفت و شهادت داد. عمر گفت : او را در ميان رانهاي ام جميل ديدي . گفت : آري ! به خدا قسم ! مثل اين است كه هم اكنون جاي آبله ها را در ران ام جميل مي بينم !
مغيره گفت : حق نداشتي نگاه كني .
ابوبكره گفت : اگر ثابت كردم و تو رسوا شدي ، ناراحت نيستم .
عمر گفت : نه به خدا! اين كافي نيست ! مگر اينكه شهادت بدهي كه ديدي در آن فرو رفته است ؛ مانند فرو رفتن ميل در سرمه دان !
ابوبكره گفت : آري ، اين گواهي را هم مي دهم كه چنين ديدم !!
عمر گفت : مغيره برو كه ربع بدنت رفت !
سپس عمر، شاهد دوم ((نافع )) را خواست و پرسيد به چه شهادت مي دهي ؟
گفت : به همان كه ابوبكره شهادت داد.
عمر گفت : نه بايد شهادت بدهي كه مانند ميل در سرمه دان در آن فرو رفته بود!
گفت : آري ، شهادت مي دهم كه تا پر فرو رفته بود!!
عمر - رضي اللّه عنه - گفت : مغيره ! نصف بدنت رفت .
آنگاه سومي را خواست و از وي پرسيد: چه را گواهي مي كني ؟
شبل بن سعيد گفت : آنچه را دو نفر همكارانم گواهي كردند.
عمر گفت : مغيره سه ربع بدنت رفت !
پس از آن نامه اي به زياد نوشت كه در آن موقع حضور نداشت و او را احضار كرد. زياد هم آمد. وقتي عمر او را ديد، در مسجد جايي به وي داد و سران مهاجرين و انصار را كنار او جا داد(522) . همين كه ديد زياد پيش مي آيد، گفت : من مردي را مي بينم كه خداوند با زبان او مردي از مهاجرين را رسوا نمي كند!(523) .
سپس سر برداشت و پرسيد: اي فضله حباري (524) ! تو چه داري ؟ گويند در اين وقت مغيره به زياد نزديك شد، ولي زياد ضرب المثل عربي را به ياد او آورد كه : ((لامجنأ لعطر بعد عروس ؛ يعني : بعد از عروس ، ديگر نمي توان عطر را پوشاند)) كنايه از اينكه موضوع مسلم است و نمي شود آن را انكار كرد.
مغيره گفت : اي زياد! خدا و روز قيامت را به ياد بياور؛ زيرا خدا و پيغمبر و اميرالمؤ منين مرا مهدور الدم مي دانند(525) ، مگر اينكه تو آنچه را ديده اي ناديده بگيري ووضعي را كه مشاهده كردي گواهي نكني . به خدا قسم ! اگر تو بين شكم من و او بودي باز نمي ديدي كه ... من در او بود.
راوي گويد: اشك از چشم زياد جاري گشت و رنگ صورتش سرخ شد.
سپس گفت : يا اميرالمؤ منين ! (يعني عمر) آنچه را به تفصيل سه شاهد قبلي ديده و گفته اند، در نزد من نيست ! من منظره اي ديدم و صداي نفسي بلند شنيدم و ديدم كه مغيره روي شكم ام جميل قرار گرفته است .
عمر - رضي اللّه عنه - گفت : ديدي كه مي آورد و مي برد؛ مانند ميل در سرمه دان ؟
گفت : نه ! گويند: زياد گفت : ديدم پاهاي ام جميل بالاست و تخمهاي مغيره ميان رانها او در حركت است . حركت شديدي ديدم و صداي بلند نفسي !(526) .
عمر (رض ) پرسيد: آيا ديدي كه مانند ميل سرمه دان ، داخل و خارج مي شد؟!
زياد گفت : نه ! عمر گفت : اللّه اكبر! اي مغيره برخيز و شهود را حد بزن ! مغيره نيز برخاست و هشتاد تازيانه به ابوبكره زد!! و با دو نفر ديگر نيز چنين كرد.
عمر از سخن زياد و برطرف شدن حد زناي مغيره دچار شگفتي شده بود.
ابوبكره بعد از آنكه حد خورد، گفت : شهادت مي دهم كه مغيره چنين عملي را مرتكب شد.
عمر خواست حد دومي را بر او جاري سازد، ولي علي بن ابي طالب - عليه السّلام - فرمود: اگر او را حد بزني دوستت مغيره را سنگسار مي كنم .
عمر از ابوبكره خواست توبه كند، ولي ابوبكره گفت : مي خواهي بدين وسيله بعدها شهادت مرا قبول كني ؟
گفت : آري .
ابوبكره گفت : ولي من تا زنده ام ديگر ميان دو نفر شهادت نخواهم داد!
وقتي تمام سه شاهد، حد خوردند، مغيره گفت : خدا را شكر كه شما را رسوا كرد.
عمر(رض ) گفت : خدا رسوا كند جايي كه تو را در آن ديدند!!
سپس ابن خلكان مي نويسد: عمر بن شيبه در كتاب ((اخبار بصره )) نوشته است : وقتي ابوبكره تازيانه خورد، مادرش گفت : گوسفندي را ذبح كنند و ابوبكره پوست آن را به كمر خود ببندد، و اين بخاطر ضربت شديدي بود كه به وي رسيد!
راوي گويد: عبدالرحمن بن ابي بكره ، حكايت مي كرد كه پدرش سوگند ياد كرد تا زنده است با زياد (برادرش ) سخن نگويد. وقتي ابوبكره خواست وفات كند، وصيت كرد كسي جز ابو برزه اسلمي بر وي نماز نخواند.
پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - ميان آنها پيمان برادري بسته بود. وقتي اين خبر را به زياد دادند، به كوفه باز گشت . مغيرة بن شعبه نيز پاس ‍ زياد را داشت و عمل او را هيچگاه فراموش نكرد(527) .
ام جميل ، در موسم حج با عمر بن خطاب برخورد نمود، مغيره نيز در آنجا بود.
عمر به مغيره گفت : مغيره ! اين زن را مي شناسي ؟
مغيره گفت : آري ، اين امّ كلثوم دختر علي است !
عمر گفت : تجاهل مي كني ؟ به خدا! ما شك نداشتيم كه ابوبكره راست مي گويد و ديدم كه تو مي ترسيدي سنگي از آسمان بر سرت فرود آيد!
و مي نويسد: شيخ ابو اسحاق شيرازي در اول باب تعداد شهود، در كتاب ((المهذب )) مي نويسد: سه نفر شهادت دادند كه مغيرة بن شعبه زنا كرده : ابوبكره ، نافع و شبل بن معبد. ولي زياد گفت : من سرين برهنه اي ديدم و نفسي كه بر مي آمد و دو پايي كه مانند دو گوش الاغ بود، و غير از اين چيزي نمي دانم . عمر هم سه نفر شهود را حد زد، و به مغيره حد نزد!!
سپس مي گويد: فقها درباره سخن علي - رضي اللّه عنه - به عمر كه فرمود: اگر او را حد زدي دوستت مغيره را سنگسار مي كنم ، سخن گفته اند. ابو نصر بن صباغ گفته است : منظور علي اين بوده است كه اگر شهادت دوم ابوبكره ، شهادت ديگري حساب شود ، چهار شاهد تكميل مي شود و لازم مي آيد مغيره را سنگسار كرد. و اگر همان شهادت اول است كه او را حد زدي واللّه اعلم . (پايان سخن قاضي ابن خلكان راجع به اين واقعه اسف انگيز)(528) .
---------------------------
59 - خشونت نسبت به ابوهريره

عمر، ابوهريره را در سال 21 هجري به حكومت بحرين منصوب داشت . در سال 23 او را عزل كرد و به جاي وي ، عثمان بن ابي العاص ثقفي را گماشت . او اكتفا به عزل ابو هريره نكرد، بلكه ده هزار دينار از وي گرفت كه مي گفت از بيت المال دزديده است . و آن را تحويل صندوق دولت خود داد. داستان آن مشهور است .
ابن عبد ربّه اندلسي مالكي (534) آن را نقل كرده و مي گويد : ... سپس ‍ عمر ابوهريره را خواست و گفت : مي داني كه وقتي تو را به حكومت بحرين منصوب داشتم ، نعلين به پا نداشتي ؟ ولي بعد به من خبر دادند كه تو اسبهايي را به مبلغ 1600 دينار خريده اي .
ابوهريره گفت : اين اسبهايي است كه زاييده اند و عطايايي است كه به من داده اند.
عمر گفت : من براي تو حقوق قرار دادم كه زندگي تو از آن راه تأ مين شود، اين زيادي را بايد تحويل بدهي !
ابوهريره گفت : اين زيادي به تو نمي رسد.
گفت : چرا مي رسد، به خدا! پشتت را به درد مي آورم . سپس برخاست و چندان با تازيانه دستي خود ((دُرّه )) به وي زد كه بدنش را به خون آورد. آنگاه گفت : پولها را بياور.
ابوهريره گفت : آن را به حساب خدا منظور دار.
عمر گفت : اگر از راه حلال به دست آورده بودي و با ميل خود پرداخت مي كردي ،منظور مي داشتم ،ولي تو از نقطه دور((حجر))بحرين آمده اي ومي گويي : مردم اين اموال را براي تو مي آورده اند و مال خدا و مسلمانان نيست ؟! مادرت ((اميمه )) چون تو قاذوره اي را فقط براي چراندن الاغها زاييده است (535) .
سپس ابن عبد ربه مي گويد: در حديث ابوهريره است كه : وقتي عمر مرا از حكومت بحرين عزل كرد، گفت : اي دشمن خدا و دشمن كتاب خدا! اموال خدا را به سرقت بردي ؟ من گفتم : من دشمن خدا و كتاب او نيستم بلكه من دشمن دشمن تو هستم . و اموال خدا را هم به سرقت نبرده ام .
گفت : پس اين ده هزار دينار از كجا در نزد تو جمع شد؟
گفتم : اسبهايي است كه زاييده اند و هدايايي است كه برايم مي آوردند. و حقوقي است كه پس انداز كرده ام . ولي عمر آن را از من گرفت . وقتي نماز صبح خواندم براي اميرالمؤ منين (عمر) طلب مغفرت كردم ...
ابن ابي الحديد در آنجا كه قسمتي از روش عمر را نقل مي كند(536) آورده است . ابن سعد(537) از طريق محمدبن سيرين روايت مي كند كه ابوهريره گفت : عمر به من گفت : اي دشمن خدا و كتاب خدا! آيا مال خدا را به سرقت بردي ؟
ابن حجر عسقلاني نيز در شرح حال ابوهريره ، از كتاب ((اصابه )) نيز اين حديث را آورده است و مي گويد: عملي كه عمر نسبت به وي نشان داد در نظر عموم علما، بر خلاف حقيقت ثابتي است كه همه آن را قبول دارند. و از اينكه چندان ابو هريره را زد تا مالش را گرفت و عزلش كرد، نكوهش كرده است .
---------------------------
61 - سرسختي نسبت به خالد بن وليد

وقتي كه خالدبن وليد از جانب عمر حكومت ((قنسرين )) را به عهده داشت ، اشعث بن قيس ، نزد او رفت و خالد ده هزار درهم به وي داد. اين خبر به عمر خطاب - كه از همه چيز عمّالش آگاه بود - رسيد. پيكي را خواست و نامه اي به ابو عبيده جراح ، حكمران ((حمص )) نوشت كه خالد را روي يك پا قرار بده وپاي ديگرش را با عمامه اش ببند و در حضور كارمندان دولت و سران ملت ، سر او را برهنه كن و همچنان نگاهش دار تا بگويد كه اين پولها را از كجا آورده و به اشعث داده است .
اگر از مال خودش بوده است كه اسراف كرده و خدا مسرفين را دوست نمي دارد، و چنانچه از مال ملت بوده ، خيانت است و خداوند خائنان را دوست نمي دارد. او را در هر حال زير نظر بگير و كار او را به قلمرو خود ضميمه كن .
ابو عبيده به خالد نوشت تا نزد وي بيايد، وقتي خالد آمد، ابو عبيده مردم را گِرد آورد و در مسجد جامع به منبر رفت . پيك خليفه برخاست و از خالد پرسيد: اين پولها را از چه محلي به اشعث بن قيس داده اي ؟
خالد جوابي نداد.
ابو عبيده هم ساكت بود و چيزي نمي گفت . بلال برخاست و گفت : اميرالمؤ منين (عمر) به تو فلان دستور را داده است . سپس سر خالد را برهنه كرد و عمامه و عرقچين را از سرش برداشت . بعد او را بر سر پا نگاه داشت و پاي ديگرش را با عمامه اش بست ! و از وي پرسيد: از كجا اين پولها را به اشعث داده اي ؟ از مال خودت يا مال ملت ؟ خالد گفت : از مال خودم دادم .
سپس او را رها ساخت و عرقچين را به وي برگردانيد و با دست خود عمامه اش را بر سرش گذاشت و در آن حال مي گفت : امر واليان خود را اطاعت مي كنيم و مواليان خويش را احترام و خدمت مي نماييم !
خالد متحير بود و نمي دانست معزول است يا غير معزول ؛ زيرا ابو عبيده به احترام او به وي نگفت كه چه وضعي دارد. وقتي آمدن او به نزد عمر، به تأ خير افتاد، عمر پي برد كه آنچه پيش بيني مي نموده واقع شده است . پس نامه اي به خالد نوشت كه تو معزول هستي و كنار برو! و پس از آن ديگر تا خالد زنده بود سمتي به وي نداد(538) .
عباس محمود عقاد، اين قضيه را در كتاب ((عبقرية خالد))، صفحه 245 نقل كرده است .
---------------------------
63 - تبعيد نصر بن حجّاج

عبداللّه بن بريد مي گويد: در يكي از شبها كه عمر شبگردي مي نمود به درب خانه بسته اي رسيد كه زني در آن براي زنان ديگر آواز مي خواند و مي گفت :(541)
هل من سبيل الي خمر فاشربها
ام هل سبيل الي نصر بن حجّاج
يعني : ((آيا دسترسي به شرابي دارم كه آن را بنوشم يا راهي هست كه بتوانم به وصال نصربن حجاج برسم ؟)).
عمر گفت :تا زنده اي نه !فرداي آن روز نصربن حجاج را خواست .وقتي نصر آمد، ديد جواني خوش صورت ، مليح وفوق العاده زيباست .عمر دستور داد موي سرش را بتراشند. وقتي سرش را كوتاه كردند و پيشانيش آشكار گشت و بر زيبائيش افزوده شد،گفت :برو بقيه سرت را بتراش ،وقتي سر را تراشيد زيباتر شد.
گفت :پسر حجاج !زنان مدينه را با زيبايي خود،مفتون ساخته اي .در شهري كه من سكونت دارم تو نبايد مجاور باشي ! سپس به بصره تبعيدش ‍ كرد. نصر بن حجاج مدتي در بصره ماند،آنگاه نامه اي به عمر نوشت كه چند شعر نيز در آن بود.
نصر در اين اشعار به عمر اعتراض نموده كه گناه من چه بوده است كه بايد تبعيد شوم .اگر روزي زني در عشق من بي تاب شود، وپنهاني تمنايي از من داشته باشد - كه هر زني اين حالت را دارد - گناه من چيست ؟ گمان بدي به من بردي ، و بي جهت مرا از وطن آواره كردي ... و در آخر تقاضا كرده بود كه او را برگرداند.
وقتي نامه و شعر او به عمر رسيد گفت : تا من بر سر كار هستم نبايد برگردد. همين كه عمر به قتل رسيد، نصر بن حجاج سوار شد و به مدينه نزد كسانش باز گشت .
---------------------------
65 - قطع درخت حديبيه

اين درخت ((حديبيه )) همان درختي بود كه پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - از اصحاب خود در زير آن ((بيعت رضوان )) گرفت (544) . از نتايج آن بيعت اين بود كه خداوند فتح آشكاري را نصيب بنده و رسولش ‍ نمود و او را پيروز گردانيد.
پس از اين ماجرا، بعضي از مسلمانان كه از آنجا مي گذشتند، از باب تبرّك در زير آن درخت ، نماز مي گزاردند و خدا را شكر مي كردند كه به واسطه آن بيعت پر بركت ، ايشان را به آرزويشان نايل گردانيد (مكه فتح شد و مسلمين توانستند مراسم حجّ را بپاي دارند - مترجم ).
وقتي به عمر خبر رسيد كه مسلمانان در زير آن درخت نماز مي گزارند، دستور داد درخت را قطع كنند! و گفت : از اين به بعد هر كس را آوردند كه در زير آن درخت نماز گزارده ست ، مانند مرتد او را با شمشير به قتل مي رسانم !!(545) .
مؤ لّف :
سبحان اللّه ! اللّه اكبر! ديروز پيغمبر او را مأ مور قتل ((ذي الثديه )) مرتد مي كرد، ولي به احترام نماز گزاردنش ، امتناع مي ورزيد(546) ، ولي امروز شمشيرش را كشيده است تا هر كس از اهل ايمان كه در زير درخت رضوان ، نماز گذارده است ، به قتل رساند!!
عجب ! عجب ! چه كسي اين اختيار را به او داده بود كه خون نمازگزاران با اخلاص را در خصوص نماز گزاردن آنها بريزد؟ اين بذري بود كه درخت آن در نجد بزرگ شد و ثمر داد. نجدي كه پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: ((شاخ شيطان از آنجا بيرون مي آيد))(547) . فاروق ! از اين بذرپاشيها فراوان داشته است . چنانكه به حجرالا سود گفت : تو سنگ هستي ، نه سود و نه زيان داري . اگر نمي ديدم كه پيغمبر تو را مي بوسيد، تو را نمي بوسيدم !!!
اين سخن عمر را بعضي از نادانان به عنوان اصلي از اصول علمي پنداشته ااند، و بر مبناي آن بوسيدن قرآن و بزرگداشت ضريح پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - و ساير ضريحهاي مقدس را حرام دانستند! و بر خلاف دستور خداوند: ((ذلِكَ وَمَنْ يُعَظِّمْ حُرُماتِ اللّهِ فَهُوَ خَيْرٌ لَهُ عِنْدَ رَبِّهِ))(548) و ((ذلِكَ وَ مَنْ يُعَظِّمْ شَعائِرَ اللّهِ فَاِنَّها مِنْ تَقْوَي الْقُلُوبِ))(549) كه تعظيم و تجليل از شعائر ديني و نشانه هاي مذهبي را علامت ايمان وتقوا و پاكي دل دانسته است ، بسياري از اعمال مستحبّه را از دست دادند و خود را از انجام آن محروم ساختند.
آنها محبت به خدا را در حد قول شاعر هم قرار ندادند كه مي گويد:
و ما حبّ الديار شغفن قلبي
و لكن من سكن الديارا(550)
يعني : ((محبت خانه ها قلب مرا به خود مشغول نداشته بلكه محبت ساكن خانه هاست كه مرا مي كشاند)).
---------------------------
67 - روز نجوي

آن روز تمام خير از همه مردمي كه حضور داشتند، فوت شد، جز از علي - عليه السّلام - كه به همه خيرها رسيد. و نه فاروق و نه صديق ! و نه سايرين از افراد بشر، در آن شريك نبودند. اينك آيه نجوي را نقل مي كنيم و شما خوانندگان در آن دقت و تأ مّل نماييد: ((يا اَ يُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اِذا ناجَيْتُمُ الرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَينَ يَدَيْ نَجْواكُمْ صَدَقَةً ذلِكَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ اَطْهَرُ))(553) ؛
يعني : ((اي كساني كه ايمان آورده ايد هرگاه با پيغمبر در گوشي صحبت كرديد، پيش از رازگويي صدقه بدهيد، اين براي شما بهتر و پاكيزه تر است )).
به اجماع تمام مسلمانان جز علي - عليه السّلام - هيچكس به دستور اين آيه شريفه عمل نكرد، چنانكه در تفسير اين آيه در كشاف زمخشري ، تفسير طبري ، تفسير بزرگ ثعلبي ، مفاتيح الغيب رازي و ساير تفاسير اهل تسنن موجود است .
به اين روايت صحيح از ميان روايات معتبر كه حاكم جزء احاديث صحيح نقل كرده است (554) توجه كنيد كه از علي - عليه السّلام - روايت مي كند كه فرمود:
آيه اي در كتاب خدا هست كه قبل از من كسي به آن عمل نكرد و بعد از من نيز كسي به آن عمل نمي نمايد، و آن ((آيه نجوي )) است . يك دينار داشتم كه آن را به ده درهم فروختم و هر وقت مي خواستم مطلبي را درگوشي به پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - بگويم ، يك درهم آن را قبلاً در راه خدا صدقه مي دادم . سپس آيه مذكور به وسيله اين آيه شريفه نسخ گرديد:
((مگر بيم داريد كه پيش از راز گفتنتان صدقه دهيد، و چون اين كار را نكرديد، خداوند به شما بخشيد، نماز اقامه كنيد و زكات بدهيد و اطاعت خدا و رسول نماييد))(555) .
اين سرزنش ، عمر و غير او از ساير صحابه ، غير از علي - عليه السّلام - را در بر مي گيرد؛ زيرا از صدقه دادن قبل از راز گفتن با پيغمبر، بيم نداشت ، و مخالفتي نكرد كه نياز به توبه داشته باشد.
باز در اينجا فخر رازي از روي هواي نفس سخن گفته و حركات شيطاني از خود نشان داده است . او مي گويد: اين (آيه نجوي ) فقير را دلتنگ مي كند و او را اندوهناك مي سازد؛ زيرا او تمكّن ندارد كه صدقه بدهد! و ثروتمند را به وحشت مي اندازد؛ چون تكليفي را متوجه او مي كند و باعث سرزنش بعضي از مسلمانان نسبت به بعضي ديگر مي شود. براي اينكه عمل به آن موجب پراكندگي و وحشت مي گردد، و ترك عمل به آن ، باعث پيوند وهمبستگي مي شود. و آنچه باعث پيوند مي شود بهتر از آن است كه موجب وحشت گردد!
تا آخر هذياناتش كه معارض گفتار خداوند است كه فرمود: ((ذلِكَ خَيرٌ لَكُمْ وَ اَطْهَر)) و بر خلاف اين گفته ذات حق است كه فرمود: ((و چون نكرديد و خدا به شما بخشيد، نماز كنيد...))(556) .
بنابر آنچه فخر رازي گفته است بايد او معتقد شود كه مثلاً زكات و حج ، قلب فقير را به درد مي آورد و باعث اندوه او مي شود؛ چون نمي تواند آن را انجام دهد و باعث وحشت ثروتمند مي گردد براي اينكه تكليف را متوجه او مي كند... بلكه قياس او به علت ترجيح اتفاق بر اختلاف ، موجب ترك تمام اديان مي شود. پناه به خدا از آنچه باعث حجاب عقل و لغزش قول مي گردد، ((ولاحول ولاقوّة الاّ باللّه العليّ العظيم )).
---------------------------
69 - صدور اوامري كه مخالف شرع بود (و انصراف عمر بعد از پي بردن به فسادآن )

موارد آن بسيار است . در اينجا به پاره اي از آنها اشاره مي شود:
1 - محمدبن مخلد عطّار در كتاب ((فوائد)) مي نويسد(558) : عمر (رض ) حكم كرد زني را كه باردار بود سنگسار كنند. معاذبن جبل به وي ايراد گرفت و گفت : اگر قدرت بر اين زن داشته باشي قدرت بر بچه اي كه در شكم اوست نداري . عمر هم حكم خود را باطل كرد، وگفت : زنان عاجز هستند كه مانند ((معاذ)) بزايند. اگر معاذ نبود عمر به هلاكت رسيده بود!(559) .
2- حاكم يشابوري (560) از ابن عباس روايت مي كند كه زني باردار ديوانه اي را نزد عمر آوردند، عمر خواست او را سنگسار كند. علي - عليه السّلام - فرمود: ((نمي داني كه قلم تكليف از سه دسته برداشته شده است : (الف ) از ديوانه تا عاقل شود. (ب ) از بچه تا به تكليف برسد. (ج ) و از آدمي كه خواب است تا بيدار شود. عمر هم او را رها كرد)).مؤ لف :
اين داستان غير از داستان فوق است ؛ زيرا در داستان فوق ، زن ديوانه نبود، و عمر به عنوان حاكم بر وي قدرت داشت ، البته بعد از وضع حمل و اطمينان به نگاهداري بچه بعد از سنگسار كردن زن . اما بر اين زن ، به واسطه جنونش ، هيچگونه قدرتي نداشت .
قاضي القضات عبدالجبار معتزلي در كتاب ((المغني )) سخناني پيرامون سنگسار كردن زن باردار دارد كه ميان او و سيد مرتضي در كتاب ((الشافي )) محل بحث واقع شده است .ابن ابي الحديد سخنان هر دو را در شرح نهج البلاغه (561) آورده است .
3 - احمد حنبل (562) از ابو ضبيان جنبي از علي - عليه السّلام - روايت مي كند(563) : زني را كه زنا داده بود نزد عمر آوردند. او دستور داد تا سنگسارش كنند، ولي علي - عليه السّلام - آن زن را از دست آنها گرفت و آنها را عقب زد. مأ مورين نزد عمر برگشتند و گفتند: علي بن ابيطالب ما را برگردانيد.
عمر گفت : علي اين كار را نكرده جز بخاطر چيزي كه مي دانسته است . سپس به دنبال علي - عليه السّلام - فرستاد و او با حالي خشمگين آمد.
عمر گفت : چرا اينها را برگردانيدي ؟
علي - عليه السّلام - فرمود: مگر نشنيده اي كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: قلم تكليف از سه طبقه برداشته شده است : از آدمي كه خواب است تا بيدار شود، و از صغير تا كبير شود، و از مبتلاي به جنون تا عاقل گردد.
عمرگفت : اين را نمي دانم .
علي - عليه السّلام - فرمود: من نيز آنچه را تو دستور دادي نمي دانم ! عمر هم زن را سنگسار نكرد.
4 - ابن قيم در كتاب ((الطرق الحكيمة في السياسة الشرعية )) نقل مي كند كه زني را نزد عمربن خطاب آوردند و او اقرار به زنا كرد. عمر هم دستور داد او را سنگسار كنند. علي - عليه السّلام - فرمود: مهلت دهيد، شايد عذري داشته باشد كه حد را از وي برطرف كند. سپس علي - عليه السّلام - از وي پرسيد: چه چيز تو را به عمل زنا واداشت !
زن گفت : من همنشيني داشتم كه در شترانش آب و شير يافت مي شد، ولي در ميان شتران من آب و شير يافت نمي شد. من تشنه شدم ، از وي آب خواستم ولي او به من آب نداد وگفت : به شرطي به تو آب مي دهم كه خود را در اختيار من بگذاري ! من سه روز مقاومت ورزيدم ، وقتي تشنه شدم و گمان كردم كه روح از كالبدم جدا مي شود، خود را در اختيار او نهادم .
علي - عليه السّلام - فرمود: اللّه اكبر! ((فَمَنِ اضْطُرَّ غَيرَ باغٍ وَ لا عادٍ فَاِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحيمٌ(564) ؛ يعني : هر كس ناچار شود و نخواهد سركشي و تعدي كند، خداوند نسبت به او بخشنده و مهربان است )).
بيهقي در سنن از عبدالرحمن سلمي نقل مي كند(565) كه زني را نزد عمر آوردند كه تشنگي او را به ستوه آورده بود. از چوپاني آب خواست ، ولي چوپان به شرط كامجويي از وي ، حاضر شد به او آب بدهد. زن هم حاضر شد. عمر با مردم درباره سنگسار كردن وي مشورت نمود. علي - عليه السّلام - فرمود: اين زن ناچار به اين كار بوده است ، به نظر من بايد او را رها كرد، عمر هم او را رها كرد.
5 - ابن قيم (566) نقل مي كند كه : زن ديگري را نزد عمر آوردند كه زنا داده و اقرار كرده بود. اقرار خود را هم تكرار كرد و عمل زشت خود را تأ ييد نمود. علي - عليه السّلام - در آن موقع حاضر بود و فرمود: اين زن به قدري اين عمل را آسان گرفته است كه مثل كسي مي ماند كه نمي داند زنا حرام است . عمر نيز حد را از او برداشت .
سپس ابن قيم مي گويد: ((اين نشانه فراست دقيق علي - عليه السّلام - است )).
6 - احمد امين به نقل از اعلام الموقعين (567) مي نويسد: قضيه اي را نزد عمر مطرح كردند كه مردي توسط زن پدرش و رفيق او به قتل رسيده بود. عمر مردد شد كه آيا مي شود دو نفر را بخاطر قتل يكنفر كشت ؟!
علي - عليه السّلام - به او فرمود: اگر دو نفر با هم در سرقتي شركت كنند آيا تو دست آنها را قطع مي كني ؟
عمر گفت : آري .
علي - عليه السّلام - فرمود: كشتن اين دو نفر نيز همين است . عمر هم به رأ ي علي - عليه السّلام - عمل كرد و به حكمران خود نوشت كه هر دو را به قتل برسان . اگر تمام اهل صنعا در قتل او شريك باشند، همه را به قصاص قتل ، مي كشم .
7 - داستاني است كه مورخان و سيره نويسان نوشته و من از ابن ابي الحديد نقل مي كنم (568) : وي مي نويسد: عمر زني را كه باردار بود خواست تا درباره موضوعي از وي سؤ ال كند. از شدت هيبت عمر حمل خود را سقط كرد و بچه مرده اي آورد.
عمر از بزرگان صحابه استفتاء كرد. همگي گفتند چيزي بر تو نيست ؛ زيرا تو تصميم داشتي او را ادب كني .
علي - عليه السّلام - فرمود: اگر اينان مي خواهند از تو مراقبت كنند، تو را آلوده ساختند. و چنانچه اين فتوا منتهاي كوشش ايشان در اين باره است ، اشتباه كرده اند. تو بايد برده اي در قبال سقط اين جنين آزاد كني . عمر و صحابه هم ، به فتواي علي - عليه السّلام - مراجعت نمودند.
8 - خليفه درباره مردي به نام قدامة بن مظعون كه از مهاجران نخستين بود و در جنگ بدر شركت داشت و شراب خورده بود، متحير ماند. وقتي اين مرد را نزد عمر آوردند حكم كرد تا او را تازيانه بزنند.
پرسيد:به من تازيانه مي زني يا اينكه ميان من وتو كتاب خدا حكم مي كند؟
عمر گفت : در كدام كتاب خداست كه تو را تازيانه نزنم ؟ گفت : خداوند مي فرمايد: ((لَيْسَ عَلَي الَّذينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ جُناحٌ فيما طَعِموا(569) ؛ يعني : بر آنها كه ايمان آورده اند و عمل شايسته كرده اند در آنچه خورده اند گناهي نيست )).
من هم از كساني هستم كه ايمان آوردند سپس عمل شايسته نمودند و كار نيك انجام دادند. من با پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - در بدر، حديبيه ، خندق و ساير جاها شركت داشته ام .
عمر ندانست كه در رد ((قدامه )) چه بگويد. سپس به اصحاب گفت : آيا كسي در رد وي چيزي نمي گويد؟
ابن عباس گفت : اين آيات به منظور عذر گذشتگان و حجت بر موجودين نازل شده است ؛ زيرا خداوند مي فرمايد:((اي كساني كه ايمان آورده ايد! شراب و قمار وانصاب و ازلام (دو نوع قمار جاهليت )پليدي است واز عمل شيطان است )).
آيه ديگر، دنباله همان آيه اي است كه خواندي : ((... آنها كه ايمان آوردند سپس عمل شايسته نمودند و كار نيك انجام دادند))(570) .
وقتي خداوند از نوشيدن شراب نهي كرده باشد، ديگر نوشنده آن چه تقوايي دارد؟
عمر گفت : درست است ، حال چه مي گوييد؟
علي - عليه السّلام - دستور داد هشتاد تازيانه به وي بزنند. و از آن روز حد شرابخوار در هشتاد تازيانه تثبيت شد(571) .
9 - ابن قيم در قضيه زني - كه عاشق جواني از اهل مدينه شده و جوان جواب مساعد به وي نداده بود - نقل مي كند كه وقتي آن زن در عشق خود شكست خورده بود، تخم مرغي گرفت و سفيده آن را روي لباس و ميان رانها خود ريخت ! سپس نزد عمر آمد و از تعرض جوان به خود فرياد كشيد؛ و گفت : اين جوان به زور از من كام گرفت . و مرا در ميان خانواده ام رسوا كرده است . اين هم اثر تجاوز اوست .
عمر از زنان خواست تا ببينند كه او راست مي گويد. زنان گفتند: در بدن و لباس وي آثار نطفه هست .
عمر تصميم گرفت جوان را به كيفر برساند. آن جوان استمداد مي كرد و مي گفت : در كار من بيشتر تحقيق كنيد. به خدا! من مرتكب فحشا نشده ام و به وي تجاوز نكرده ام . او مرا به خود دعوت نمود ولي من خودداري كردم .
علي - عليه السّلام - در آنجا حاضر بود. عمر پرسيد يا اباالحسن ! تو درباره كار اينها چه نظر داري ؟
علي - عليه السّلام - به لباس آن زن كه مي گفت نطفه روي آن ريخته است نگاه كرد، سپس آب جوش طلبيد و روي آن ريخت و آن سفيدي جامد و سفت شد بعد آن را بو كرد و فرمود: اين سفيده تخم مرغ است ! آنگاه زن را تحت فشار گذاشت و او اعتراف كرد(572) .
10 - ابن قيم آورده است كه : دو نفر از مردان قريش صد دينار را نزد زني به امانت گذاشتند و گفتند: اينها را به هيچيك از ما دو نفر به تنهايي مده .
يك سال گذشت ، يكي از آنها آمد و گفت : دوست من مُرد، دينارها را به من تسليم كن . ولي زن امتناع ورزيد و گفت : شما دو نفر گفتيد آن را به يكي از شما دو نفر به تنهايي ندهم ، من هم به تو نخواهم داد. مرد متوسل به كسان و بستگان او شد تا توانست آن را تحويل بگيرد.
يك سال بعد هم ، نفر دوم آمد و دينارها را از زن درخواست نمود. آن زن گفت : دوست تو آمد و به تصور اينكه تو مُرده اي پولها را از من گرفت . مرد و زن دعوا را پيش عمر بردند. عمر خواست بر ضد زن حكم صادر كند. زن گفت دعواي مرا به علي بن ابيطالب واگذار. عمر نيز مرافعه را به نظر علي - عليه السّلام - واگذار كرد.
علي - عليه السّلام - ديد كه اين دو نفر به آن زن نيرنگ زده اند. از اين رو به مرد گفت : مگر شما دو نفر نگفتيد كه پول را به يكي از ما دو نفر تسليم نكند؟ آن مرد گفت : آري ، گفتيم .
فرمود: بنابراين برو و دوستت را بياور تا زن پول را به هر دوي شما تحويل دهد، و گرنه راه ديگري براي وصول آن نيست (573) !
11 - احمد حنبل (574) از حديث ابن عباس روايت مي كند كه عمر در حكم شك در نماز متحير ماند و به وي گفت : اي جوان ! آيا از پيغمبر يا يكي از صحابه او شنيده اي كه اگر مرد در نمازش شك كرد، چه كند؟
ابن عباس گفت : در همين اثنا عبدالرحمن بن عوف آمد و پرسيد: چه مي گفتيد؟
عمر گفت : از اين جوان مي پرسيدم آيا از پيغمبر يا يكي از صحابه شنيده اي كه وقتي مرد در نمازش شك مي كند، چه بايد بكند؟
عبدالرحمن گفت : از پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - شنيدم كه مي فرمود: هر وقت يكي از شما در نمازش شك كرد...
فتواي عبدالرحمن در اين حديث بر خلاف آنچه از پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - به ما (شيعيان ) رسيده است ، مي باشد. (مراجعه كنيد).
امثال اين قضايا از عمر بسيار رسيده است و همگي دلالت دارد كه وي هرگاه واقع را مي شناخت نسبت به آن منقاد بود و هنگامي كه او را آگاه مي ساختند تسليم مي شد. با اين وصف او هر وقت چيزي به نظرش ‍ درست مي آمد، به شدت آن را تعقيب مي كرد و به هيچكس هم اعتماد نمي نمود. او نسبت به حكامش و اموال آنها توجه خاصي داشت ؛ چون با اندك بهانه اي اموال آنها را به نفع بيت المال ضبط مي كرد و خود آنها را با قساوت هر چه تمامتر دنبال مي نمود. حتي گاهي خانه آنها را بر سر آنها مي سوزانيد، چنانكه با سعد وقاص - هنگامي كه حكمران كوفه بود - چنين كرد. و قصرش را با بودن خود وي در آن ، طعمه حريق ساخت . و چون مردم از رسيدن او به منظورش مخالفت مي كردند، تازيانه اش ‍ (دُرّه ) را به دست مي گرفت و بر سر آنها فرود مي آورد.
روزي در راه ديد كه عده اي به دنبال ابي بن كعب افتاده اند. درّه كشيد كه بر سر او فرود آورد. ابي گفت : يا اميرالمؤ منين ! از خدا بترس . عمر گفت : اين جمعيت چيست كه دنبالت افتاده اند، اي پسر كعب ؟ نمي داني اين عمل ، تو را مفتون مي كند و آنها را خوار مي نمايد(575) .
درّه او مانند تازيانه عذاب بود كه بزرگان صحابه از آن وحشت داشتند، تا جايي كه گفته اند: ((وحشتناكتر از شمشير حجاج بن يوسف بود))(576) .
بدن ام فروه خواهر ابوبكر را - كه در روز عزاي برادرش مي گريست با جمعي از زنان صحابه براي او نوحه سرايي مي كرد - به درد آورد و احترام او را نگاه نداشت . و به اعتراض عايشه ترتيب اثر نداد، و رعايت حرمت ام المؤ منين را در حفظ عمه اش ننمود، تا جايي كه زنان نوحه گر به وحشت افتادند و پراكنده شدند.
از اين قبيل موارد زياد بود كه عمر نه تحت تأ ثير عاطفه قرار مي گرفت و نه در انديشه عواقب آن بود.
همين كافي است كه وي به به علي - عليه السّلام - و كساني كه در خانه دختر پيغمبر؛ فاطمه زهرا - عليها السّلام - به عنوان اعتراض به خلافت ابوبكر متحصن شده بودند، گفت : به خدايي كه جان من در دست اوست اگر براي بيعت كردن بيرون نياييد خانه را بر سرتان آتش مي زنم !
يادگار پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - از خانه بيرون آمد و در حالي كه مي گريست و فرياد مي زد و ديد كه با علي - عليه السّلام - و زبير چه مي كنند. در اتاق ايستاد وگفت : چه زود بر اهل بيت پيغمبر خدا غره شديد(577) .
اميرالمؤ منين آنجا كه در خطبه ((شقشقيه )) راجع به واگذاري خلافت از جانب ابوبكر به وي سخن مي گويد، مي فرمايد: ((ابوبكر آن را در موردي جنجال برانگيز قرار داد. سخنانش تند و تماس با وي سخت ، ولغزشهايش بسيار، وعذر خواستن از آن فراوان بود! همچون كسي كه بر شتري سركش سوار است كه اگر مهارش را محكم نگاهدارد، بيني حيوان پاره مي شود و چنانچه آن را رها كند به رو در مي افتد. به خدا قسم ! مردم در زمان او دچار خبط و خطا و تلون و اعتراض شدند...)).
---------------------------
فصل سوم(71 - بذل و بخشش عثمان به خويشان خود)

فصل سوم : اجتهادات عثمان و اتباع وي در مقابل نصّ صريح قرآن و سنّت نبوي (ص )
((عثمان )) نسبت به فاميل و خويشانش ، سخت پايبند بود. در رعايت حال ايشان ، فوق العاده مي كوشيد. و آنان را بر ديگران مقدم مي داشت . او در اين خصوص با نصوص بسياري مخالفت كرد. موارد آن در اين كتاب نمي گنجد. شايد از مجموع اجتهادات دو خليفه ديگر كمتر نباشد!
او در راه ميدان دادن به فاميل خود ((اولاد عاص )) و بذل و بخشش به خويشانش ، در انديشه ملامت مردم و شورش انقلابيون نبود. بسياري از ادله كتاب مبين و سنّت مقدس حضرت خير المرسلين و روش خلفاي پيشين را در قبال رها كردن ((اولاد عاص )) و ((بني اميه )) ناديده گرفت و در مقابل آنها اجتهاد كرد.
با اينكه پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: ((وقتي اولاد عاص به سي نفر مرد رسيدند، مال خدا را دست بدست مي گردانند، و بندگان خدا را به بردگي مي گيرند و دين خدا را به نيرنگ مي كشند)).
اين روايت را حاكم نيشابوري (593) به اسناد خود از اميرالمؤ منين - عليه السّلام - و ابوذرّ غفاري و ابو سعيد خدري نقل كرده است و صحيح دانسته است . و ذهبي در تلخيص مستدرك ، به صحت آن اعتراف نموده است .
روايات صحيح و معتبر در نكوهش اولاد عاص ، متواتر است . پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - از وضع اين سركشان منافق خبر داده و آنها را لعن كرده است . قسمتي از آن را ما در كتاب ((ابو هريره )) نقل كرده ايم ، مخصوصاً حاشيه اي را كه بر حديث چهاردهم نوشته ايم ، مطالعه نماييد.
ابن ابي الحديد مي نويسد(594) : فراست عمر درباره عثمان درست از كار در آمد؛ زيرا عثمان بني اميه را بر گردنهاي مردم مسلط كرد و ايالتهاي قلمرو اسلامي را در اختيار آنها گذاشت و املاك و ضياع و عقار زيادي را به آنها تيول داد. ارمنستان در زمان وي فتح شد. خمس ‍ غنائم ارمنستان را گرفت و همه را يكجا به مروان حكم (پسر عمويش ) بخشيد. در همان موقع عبدالرحمن بن حنبل جحمي گفت :
((قسم به خدا! پروردگار آدميان ، هيچ كاري را بيهوده نگذاشته ، خدايا! فتنه اي را براي ما آفريدي تا به وسيله آن ، آزمايش شويم . ابوبكر و عمر دو خليفه پيشين ، راه راست را به ما نشان دادند؛ آنها حتي يك درهم را از روي خدعه نگرفتند و يك درهم در كار شخصي و هواي نفس خود صرف نكردند. ولي تو، خمس شهرها را به مروان دادي . واي بر اين سعي و كوششي كه داري !!))(595) .
ابن ابي الحديد مي گويد: عبداللّه بن خالد بن اسيد از عثمان بخششي خواست ، و عثمان چهارصد هزار درهم به وي داد! حكم بن ابي العاص ‍ را كه پيغمبر تبعيد كرده و ابوبكر و عمر هم حاضر نشدند او را برگردانند، به مدينه باز گردانيد و صد هزار درهم به وي عطا كرد!!
پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - نقطه اي در بازار مدينه به نام : ((نهروز)) را وقف مسلمانان كرده بود، ولي عثمان آن را به حارث بن حكم ، برادر مروان تيول داد! و ((فدك )) را كه بعد از پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - از دست فاطمه زهرا - عليها السّلام - گرفتند و فاطمه زهرا - عليها السّلام -، گاهي به عنواان ارث و زماني به نام بخشش پيغمبر، آن را مطالبه مي كرد و عاقبت نيز به آن حضرت ندادند، به مروان بخشيد.
مراتع اطراف مدينه را از دسترس مسلمانان خارج ساخت ، و در اختيار احشام بني اميه گذاشت كه در انحصار آنها باشد. تمام غنائم فتح آفريقا از طرابلس غرب تا طنجه را يكجا به عبداللّه بن ابي سرح بخشيد! و يكنفر از مسلمانان را در آن سهيم نساخت .
همان روز كه صد هزار درهم بيت المال را به مروان داد، دويست هزار درهم نيز به ابوسفيان بخشيد! ((ام ابان )) دخترش را هم به مروان تزويج كرد. زيد بن ارقم خزانه دار بيت المال ، كليدها را پيش وي آورد و گريست . عثمان گفت اگر من به خويشانم مالي بخشيدم بايد تو گريه كني ؟
گفت : نه ، ولي براي اين گريه مي كنم كه گمان كردم تو اين اموال را در عوض آنچه در زمان پيغمبر در راه خدا صرف كردي ، گرفته اي . اگر صد درهم به مروان مي دادي زياد بود.
عثمان گفت : پسر ارقم ، كليدها را بينداز كه ديگري را به اين سمت مي گماريم !!
ابن ابي الحديد مي گويد: ابو موسي اشعري با اموال فراواني از عراق آمد، عثمان همه آنها را در ميان بني اميه تقسيم كرد! دختر ديگرش عايشه را به حارث بن حكم تزويج كرد، و صد هزار درهم ديگر بعد از عزل زيد بن ارقم از بيت المال را به وي بخشيد!
كارهاي ديگري هم مرتكب شد كه مورد اعتراض مسلمانان واقع گرديد؛ مانند تبعيد ((ابوذر غفاري )) به ((ربذه )) و مضروب ساختن ((عبداللّه بن مسعود)) كه پهلوهايش درهم شكست . و كوتاهيهايي كه بر خلاف روش عمر در اجراي حدود و احكام نمود، و جلوگيري از رد مظالم و كوتاه ساختن دستهاي متجاوزان و افرادي كه براي تنبيه رعيت گماشت . اين تجاوزات را با نامه اي كه به معاويه در خصوص كشتن گروهي از مسلمانان نوشت ، ختم كرد.
اينها موجب شد كه بسياري از مردم مدينه با افرادي كه از مصر رسيده بودند تا بدعتهاي او را به اطلاعش برسانند، جمع شدند و او را به جرم اعمالش ، به قتل رساندند. ولي لازم بود كه او را از خلافت خلع كنند، و در قتل وي شتاب ننمايند.
سپس ابن ابي الحديد مي گويد: اميرالمؤ منين - عليه السّلام - از همه كس ‍ نسبت به خون عثمان پيراسته تر بود. خود آن حضرت در بسياري از سخنانش تصريح به اين معنا نموده است . از جمله مي فرمايد: ((به خدا قسم من عثمان را نكشتم و مايل به كشته شدن او هم نبودم )). آن حضرت - صلوات اللّه عليه - در اين گفته خود صادق بود... تا آخر سخنان ابن ابي الحديد (مراجعه كنيد).
مؤ لف :
بدعتهاي عثمان تمامشان يا بيشتر آنها را محدثان ، به طرق متعدد و به طور متواتر روايت كرده اند و امر مسلمي دانسته اند. از جمله شهرستاني در كتاب ((ملل و نحل )) مقدمه چهارم از مقدمات اول كتاب ، تصريح به مسلم بودن اين رويدادهاي عثماني نموده است .
عثمان ذي النورين ! از اين حوادث و بدعتها زياد دارد؛ مانند سوزاندن قرآنها تا مردم آن را به قرائت واحد بخوانند! و دادن زكات به جنگجويان با اينكه جزء اصناف هشتگانه مصرف زكات نبودند. ومانند مضروب ساختن ((عمار ياسر)) با آن شدت ، و جاري نساختن حد بر عبيداللّه عمر كه هرمزان را كشته بود! و نامه اي كه راجع به قتل محمدبن ابي بكر و مؤ منين همراهان او به اهالي مصر نوشت و غيره .
كافي است كه آنچه را اميرالمؤ منين - عليه السّلام - در خطبه ((شقشقيه )) راجع به عثمان واعمال و رفتار وي در دوران خلافتش مرتكب شد،به دقت مطالعه نماييد. از جمله - چنانكه گذشت - مي فرمايد: ((تا اينكه سومين آنها به خلافت رسيد، و باد كرده تكيه بر مسند خلافت داد. هنرش خوردن و دفع كردن بود. عمو زادگانش با وي ، روي كار آمدند ومانند شتر گرسنه كه در فصل بهار، علف صحرا را مي بلعد،آنها نيز اموال خدا را بلعيدند.سرانجام شيرازه زندگيش از هم گسيخت واعمالي كه مرتكب شد،تسريع در سقوطش نمود وآنچه خورده بود پس داد)).
---------------------------
فصل چهارم(73 - نماز عايشه در سفر)

فصل چهارم : اجتهادات عايشه و اتباع وي در مقابل نصّ صريح قرآن و سنّت نبوي (ص )
همانطور كه گفتيم ، خداوند متعال نماز فريضه چهار ركعتي را در سفر به حكم كتاب خود ((قرآن مجيد)) و به زبان پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - در احاديث معتبر و صحيح ، تشريع نموده كه قصر باشد. و - چنانكه گفتيم - اجماع امت اسلام نيز بر اين است . بدون اينكه در اين خصوص ‍ اختلافي ميان مسلمين باشد. فقط عثمان و عايشه بودند كه مخالفت نمودند، و به تواتر رسيده است كه آنها نماز را در سفر، تمام مي خواندند!
با اينكه گفتيم مسلم در صحيح خود از چند طريق از زهري نقل مي كند كه او از عروة بن زبير روايت نموده كه خود عايشه گفت : وقتي نماز براي اولين بار واجب شد دو ركعت بود. سپس اين دو ركعت در نماز سفر، تثبيت شد، ولي در حضر كامل گرديد، ا ين حديث عيناً از عايشه رسيده است (605) .
---------------------------
74 - ازدواج رسول خدا (ص)با اسماء جونيه

حافظان اخبار به سلسله سند از حمزة بن ابي اسيد ساعدي ، روايت كرده اند كه وي از پدرش - كه در جنگ بدر شركت داشت - روايت نموده كه گفت : پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - اسماء دختر نعمان جونيه را به همسري خود در آورد و مرا فرستاد كه او را بياورم .
حفصه به عايشه گفت :تو براي او حنا ببند!ومن او را آرايش مي كنم !همينطور هم كردند. سپس يكي از آنها به وي گفت : پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - خوشحال مي شود كه وقتي زن بر او وارد گردد بگويد: از تو به خدا پناه مي برم !
همين كه اسماء بر پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - وارد گرديد و درب اتاق بسته شد و حضرت پرده را كشيد و دست به طرف او برد، اسماء گفت : ((اعوذ باللّه منك ؛ يعني : از تو به خدا پناه مي برم !)) پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - هم آستين خود را جلو صورت خود گرفت و آن را پوشاند و سه بار فرمود: به خدا پناه بردم ! سپس از اتاق بيرون آمد و به ابو اسيد فرمود: اي ابو اسيد! او را به كسانش برگردان و دو پيراهن كرباسي به او تسليم كن و طلاقش بده .
اسماء بعد از اين ماجرا، پيوسته مي گفت : اين زن سنگدل مرا فريب داد.
عبداللّه عمر گفت : هشام بن محمد مي گفت : زهير بن معاويه جعفي روايت كرد كه اسماء از (اين ) غصه مُرد!(606) .
---------------------------
76 - روز مغافير

در اين باره كافي است كه آنچه بخاري در تفسير سوره تحريم ، آيه 136 در جلد سوم صحيح نقل مي كند، به اختصار بياوريم (607) . عايشه مي گويد: پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - عسلي را نزد زينب دختر جحش (دختر عمه پيغمبر و يكي از همسران حضرت ) مي نوشيد و نزد وي بسر مي برد. من و حفصه (دختر عمر) توطئه چيديم كه هر كدام از ما زودتر بر زينب وارد شد به پيغمبر بگوييم : ((مغافير))(608) خورده اي ؟
پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: نه ، ولي عسل مي نوشيدم !
---------------------------
78 - تكليف حفصه و عايشه به توبه كردن

خداوند متعال در صدر آيه سابق ، در سوره تحريم مي فرمايد: ((اِنْ تَتُوبا اِلَي اللّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُما؛ يعني : لازم است به سوي خدا توبه كنيد چون دلهايتان منحرف شده است )).
و عايشه و حفصه را از عملي كه نسبت به پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - نشان دادند، توبه مي دهد. مي دانيم كه توبه از گناهكاري مطلوب است كه بر خلاف اوامر خدا و نواهي الهي رفتار كرده است . اينكه خداوند مي فرمايد ((توبه كنيد)) به تنهايي دلالت بر معصيت آنها دارد. بعلاوه ، خداوند در جمله ((دلهايتان منحرف شده )) تصريح مي كند كه عايشه و حفصه ، مخالفت نمودند؛ يعني از حق كه پيروي از آن بر ايشان واجب بود، منحرف گشتند(611) .
---------------------------
80 - پيغمبر (ص)و عقد شراف ، خواهر دحيه كلبي

موضوع اين بود كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - به همين منظور عايشه را فرستاد تا او را ببيند. عايشه نيز رفت و برگشت . پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - به وي فرمود: چه ديدي ؟
او گفت : چيز قابل تعريفي نديدم !
پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: چيز قابل تعريفي نديدي ؟! خالي ديدي كه از ديدن آن گيسوانت پريشان شده است !
عايشه گفت : يا رسول اللّه ! چيزي بر تو پوشيده نيست . چه كسي مي تواند سرّي را از تو بپوشاند.
اين حديث را اصحاب سنن و مسانيد؛ مانند متقي هندي از خود عايشه در كنز العمال ، جلد ششم ، صفحه 294، حديث 5084 و محمدبن سعد در طبقات ، جلد هشتم ، صفحه 115 به اسناد خود از عبدالرحمن بن ساباط روايت كرده است .
---------------------------
82 - گستاخي عايشه نسبت به پيغمبر (ص)

82 - گستاخي عايشه نسبت به پيغمبر (ص)
روزي عايشه از عزتي كه نزد پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - داشت افتاد و بي قرب شد. در آن حال به پيغمبر گفت : تو هستي كه گمان مي كنند پيغمبري ؟!!!
اين روايت در كتاب آداب نكاح ، جلد دوم احياء العلوم غزالي ، صفحه 35، و در باب 94 كتاب ((مكاشفة القلوب )) صفحه 238 آمده است .
---------------------------
84 - احاديث عايشه از رسول خدا (ص)

احاديثي كه عايشه از پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - نقل كرده است بقدري زياد است كه به هيچوجه نمي تواند درست باشد! از جمله حديثي است كه بخاري و ديگران در كتب صحيح خود نوشته اند كه عايشه گفت : اولين مرتبه اي كه به پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - وحي شد، رؤ ياي صالحه بود، چون هر خوابي كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - مي ديد مثل صبح صادق روشن بود. سپس به گوشه گيري تمايل پيدا كرد و در ((غار حرا)) خلوت مي كرد. در آنجا بود كه فرشته وحي بر وي نازل گرديد و گفت : بخوان . پيغمبر گفت : نمي توانم بخوانم . پس مرا گرفت و فشرد، سپس رها كرد و گفت : بخوان ! گفتم نمي توانم بخوانم . باز مرا گرفت و فشار داد و رها كرد وگفت : بخوان به نام خدايت كه آفريد. خدايي كه انسان را از نطفه آفريد. بخوان كه خدايت بزرگ است .
پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - از آنجا برگشت و سخت مضطرب بود! بر زوجه اش خديجه دختر خويلد وارد شد وگفت : مرا بپوشانيد، بپوشانيد.
حضرت را پوشاندند، وقتي جريان را براي خديجه نقل كرد، فرمود: از سرنوشت خودم هراسانم !
خديجه گفت : نه ، هراسان نباش ، تو نسبت به خويشان نيكي مي كني و متوجه همه هستي ، ضعيف نواز و بردباري .
عايشه گويد: خديجه پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - را نزد پسر عمش ((ورقة بن نوفل )) برد كه نصراني شده بود و كتاب ديني عبري را مي نوشت و قسمتي از انجيل را نوشته بود. وي پيري كهنسال بود كه در آخر، نابينا شده بود. او به خديجه گفت : اين همان فرشته اي است كه بر موسي نازل شد. كاش در اوان جواني بودم ؟! كاش وقتي كه او قوم تو را از بت پرستي بيرون مي آورد، من زنده بودم ...))(616) .
تذكرات مؤ لف پيرامون حديث بعثت
مي بينيد كه صريحاً مي گويد: پيغمبر - العياذ باللّه - بعد از همه اين حرفها هنوز در امر نبوت و فرشته بعد از آنكه بر وي فرود آمده و درباره قرآن بعد از نزول بر او، شك دارد. و از بيم و هراسي كه پيدا كرده ، نياز به زوجه اش داشت كه او را تشجيع كند و محتاج ورقة بن نوفل غمگين نابيناي جاهلي مسيحي شده بود كه قدم او را راسخ كند و دلش را از اضطراب در آورد! و او را ا ز آينده اش خبر دهد كه قوم را به راه مي آورد. همه اينها جزء محالات به شمار مي رود و نسبت آن به رسول خدا - صلّي اللّه عليه وآله - ممنوع است (617) .
ما درباره اينكه فرشته وحي ، پيغمبر را گرفت و دو بار فشرد، تا خودش ‍ را بگيرد و دلش را تكان داده و بر مشاعرش بيم دهد، دقت نموديم ، و علتي كه شايسته ذات حق و فرشتگان الهي و پيغمبران او باشد، در اين كارها نيافتيم . بويژه كه تمام اينها براي خاتم انبياء است !! چون درباره ساير انبياء نقل نشده كه در آغاز وحي چنين صحنه هايي داشته اند. چنانكه بعضي از شارحان اين حديث از صحيح بخاري متذكر شده اند(618) .
ما بر اين گفتگويي كه ميان فرشته و پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - به مقتضاي اين حديث نحيف ، جريان يافته است ، واقف شديم و ديديم كه پيغمبر از فهم منظور فرشته در مكلف ساختن وي به قرائت ، خيلي بدور است . چون به او مي گويد: ((بخوان )). پيغمبر پاسخ مي دهد كه نمي توانم بخوانم !
مقصود فرشته اين است كه آنچه را كه او تلاوت مي كند بخواند، ولي پيغمبر اين طور فهميد كه مي گويد: چيزي را بخوان در صورتي كه او نمي توانست بخواند. گويي - العياذ باللّه - پيغمبر تصور كرد كه فرشته او را تكليف به چيزي مي كند كه مقدورش نيست . و همه اينها نيز از ساحت پيغمبر دور و محال است .
ترديدي نيست كه محتواي اين حديث ، ضلالت و گمراهي است . آيا شايسته پيغمبر است كه از حساب فرشته سر در نياورد؟ يا شايسته است كه فرشته از اداي آنچه خداوند وحي كرده است ، ناتوان باشد؟!
بنابراين ، حديث از لحاظ متن و سند باطل است . كافي است كه خواننده بداند كه حديث هم مرسل و بدون سلسله سند است ، به دليل اينكه از اموري خبر مي دهد كه چند سال قبل از ولادت عايشه روي داده است ؛ زيرا عايشه حداقل چهار سال بعد از بعثت متولد شده است . پس او چه خبري از مبدأ وحي داشت . و او كجا در موقع نزول فرشته در غار حرا پهلوي پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - بود؟!
اگر گفته شود: چه مانع دارد كه عايشه حديث خود را به پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - مستند كند؟ او از كسي شنيده است كه در مبدأ وحي حاضر بوده است .
مي گوييم : مانعي ندارد، ولي اين حديث به اين صورت حجت نيست و موصوف به صحت نمي باشد. فقط مي تواند مرسل و بلاسند باشد، تا هنگامي كه شخصي را كه عايشه از او شنيده است بشناسيم و عدالت وي براي ما محرز گردد؛ زيرا منافقين در زمان پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - رو به فزوني گذارده بودند، افرادي در ميان ايشان بوده اند كه نفاق آنها بر عايشه پوشيده مانده است ، بلكه بر خود پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - هم ((وَ مِنْ اَهْلِ الْمَدينَةِ مَرَدُّوا عَلَي النِّفاقِ لا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ))(619) .
قرآن كريم گواه است كه منافقان در عصر پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فراوان بوده اند. برادران ما اهل سنت نيز در اين خصوص با ما توافق دارند، ولي مي گويند: صحابه بعد از پيغمبر همگي عادل هستند. وجود پيغمبر در بين ايشان موجب پديد آمدن نفاق منافقين آنها بود، ولي وقتي به جهان باقي شتافت ، و وحي قطع شد، اسلام منافقين بهبود يافت ؟! و ايمانشان كامل شد! بنابراين آنها همگي بدون استثنا عادل و مجتهد بودند! و نبايد از آنچه مي كردند، سؤ ال شوند! هر چند با نصوص مخالفت ورزيدند! و محكمات آن را نقض كنند!! اين حديث عايشه ، نماينده ساير احاديث مرسل او نيز هست . (يا ليت قومي يعلمون ) ولي اي كاش ‍ مسلمانان پي مي بردند!!
---------------------------
فصل پنجم(86 - سرپيچي خالد از فرمان پيغمبر(ص))

فصل پنجم : اجتهادات خالد بن وليد در مقابل نصّ صريح قرآن و سنّت نبوي (ص )
يكي از مواردي كه خالدبن وليد در مقابل نصّ، اجتهاد نمود، در روز فتح مكه بود. در فتح مكه ، پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - خالد را از جنگ و كشتار، منع فرمود. چنانكه مورّخان و سيره نويسان تصريح كرده اند. و محدّثان موثّق با اسناد صحيح خود، روايت نموده اند.
پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - آن روز به خالد و زبير فرمود: ((جز با كسي كه با شما وارد جنگ مي شود، جنگ و خونريزي نكنيد))، ولي با اين وصف ، خالد بيست و چند مرد از قريش و چهار نفر از ((هذيل )) را كُشت . پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - وارد مكه شد، ديد زني را كشته اند. از حنظله كاتب پرسيد چه كسي او را كشته است ؟
حنظله گفت : خالدبن وليد.
حضرت به وي دستور داد خالد را ملاقات كند و از كشتن زنان و كودكان و مزدوران برحذر دارد. تا آخر داستان كه مي توانيد در كتاب ((عبقرية عمر)) تأ ليف عباس محمود عقاد در صفحه 266 بخوانيد.
---------------------------
فصل ششم(88 - معاويه و الحاق ((زياد)) به ابوسفيان !)

فصل ششم : اجتهادات معاوية بن ابي سفيان درمقابل نصّ صريح قرآن و سنّت نبوي (ص )
معاويه مدعي شد كه پدرش ابوسفيان در زمان جاهليت با ((سميه )) مادر زياد كه زن ((عبيد)) بود، همبستر شد، و((سميه )) از وي باردار گرديد و ((زياد)) را آورد! معاويه دعوي خود را مستند به شهادت ابو مريم شرابفروش و قوّاد زمان جاهليت مي نمود. چنانكه در مختصر ابن شحنه آمده است (666) . با اينكه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: ((الولد للفراش وللعاهر الحجر؛ يعني : فرزندان را بايد منسوب به بستر پدر دانست ، و زناكار را به سنگ حوالت داد)).
و بخاري از پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - روايت كرده است كه فرمود: ((هر كس عملي انجام دهد كه دليلي از ما بر آن نباشد، مردود است ))(667) .
خداوند نيز مي فرمايد: ((اُدْعُوهُمْ لاَِّبائِهِمْ هُوَ اَقْسَطُ عِنْدَاللّهِ))(668) ؛
يعني : ((پسر خواندگان را به نام پدرانشان بخوانيد، اين نزد خدا منصفانه تر است )).
عمل معاويه در ملحق ساختن زياد به پدرش ابو سفيان ، نخستين عمل جاهلي بود كه علناً در اسلام انجام گرفت ! همه حضّار نيز به وي اعتراض ‍ كردند، ولي معاويه اعتنا نكرد و اهميتي به آن نداد. او هر وقت كسي را كه ((زياد)) را به ابو سفيان نسبت نمي داد، خشمگين مي شد. به همين جهت يكي از همسرانش گفت :
اتغضب ان يقال ابوك عف
و ترضي ان يقال ابوك زاني
يعني : (( آيا خشمناك مي شوي كه بگويند پدرت پاكدامن بود و خشنود هستي كه بگويند پدرت زناكار است ؟!)).
---------------------------
90 - مظالم معاويه در يمن

معاويه ((بسر بن ارطاة )) را در سال چهلم هجرت به يمن فرستاد تا در آنجا دست به ظلم و فساد بزند. حكمران يمن از جانب اميرالمؤ منين ، پسر عمش عبيداللّه بن عباس بود. اهالي يمن همگي از شيعيان با اخلاص آن حضرت بودند. ((بسر بن ارطاة )) مانند فرعون با آنها رفتار كرد كه بچه ها را مي كشت و زنان را اسير مي كرد. اين دستوري بود كه معاويه به او داده بود.
مراجعه كنيد به تواريخ مربوط به اين جنايت كه در آن سال در يمن روي داد، تا پي به ميزان فجايع معاويه ببريد، و بدانيد كه چگونه پسران با صفا را كشتند و اطفال شيرخوار را سر بريدند، و اموال را به غارت بردند و زنان را اسير كردند!
چه كسي مي تواند جنايت ((بسر)) را نسبت به زنان قبيله همدان (به جرم دوستي با خاندان نبوت ) را فراموش كند؟ چنانكه در ((استيعاب )) مي نويسد: ((بسر)) آنها را اسير كرد و واداشت كه در بازار مشتريان آنان را خريداري كنند! لباس آنها را بالا مي زد و هر كدام كه ساق پايشان بزرگتر بود به همين جهت خريداري مي شد!!!
ابن عبدالبر مي نويسد: ((اينان نخستين زناني بودند كه در اسلام اسير شدند)).
نمي دانم اين جنايت ، دردناكتر بود، يا جنايتي كه نسبت به اطفال عبيداللّه ابن عباس مرتكب شد. گفتيم عبيداللّه والي يمن بود. او از پيش ((بسر)) گريخت . عبيداللّه بن عبدالمدان حارثي را - كه جد مادري بچه ها بود - به جاي خود منصوب داشت .
((بسر)) عبيداللّه را در ميان هزاران نفر از مسلمانان پاكسرشت كشت . پسر او را نيز به قتل رسانيد. سپس سراغ دو كودك خردسال عبيداللّه بن عباس را گرفت ، و سرانجام آنها را نزد مردي از كنانه در باديه يافت .
ابن اثير مي نويسد: وقتي ((بسر)) خواست دو كودك مزبور را بكشد، مرد كناني گفت : اينها اطفال خردسالند، و گناهي ندارند. اگر مي خواهي آنها را بكشي مرا پيش از آنها به قتل برسان .
((بسر)) نخست مرد كناني را كشت ، سپس بچه ها را جلو چشم مادرشان سر بريد!!!(678)
مادر بچه ها از اين جنايت ، مبتلا به جنون شد. در موسم حج به مكه مي آمد و اشعاري كه در مرگ فجيع بچه هاي خود ساخته بود مي خواند و مي ناليد!
به گفته ابن اثير، وقتي بسر، بچه ها را به قتل رسانيد، زني از قبيله كنانه گفت : فلاني ! مردان را كشتي ، چرا اين بچه ها را به قتل رساندي ؟! به خدا قسم ! اينها را در زمان جاهليت نمي كشتند. به خدا اي پسر ارطاة ! كسي كه به قدرت مي رسد، طفل صغير و پيرمرد سالخورده را نمي كشد... تا آخر داستان فجيع ((بسر)) كه به تفصيل در كتاب ((فصول المهم )) آورده ايم (679) .
---------------------------
92 - اعمال معاويه و عمّال وي

اگر بخواهيم اعمالي را كه او مرتكب شد و احكامي را كه تغيير داد و حدودي را كه تعطيل نمود شرح دهيم ، اين مختصر گنجايش آن را ندارد. گنجايش ندارد كه حوادث دردناك و جرايم بي شمار معاوية بن ابي سفيان را شرح دهد.
گنجايش ندارد كه اعمال و جنايات عمّال وي امثال مغيرة بن شعبه ، عمرو عاص ، عمرو بن سعيد، بسر بن ارطاة ، سمرة بن جندب ، مروان حكم ، ابن سمط، زياد بن ابيه ، عبيداللّه زياد، وليد بن عقبه ، و ساير جانياني را كه مرتكب اعمال ضد انساني شدند و امت اسلام را با اباطيل ، مقهور كردند، و به عذاب كشيدند، فرزندان آنها را كشتند و زنانشان را به اسارت بردند، شرح دهد.
براي شرح اين فجايع ، بايد كتابها نوشت و دفترها سياه كرد. شايد باز هم دفترها و كتابها از شروح اعمال معاويه و جنايات عمّال وي كم آيد. خدا را شكر مي كنيم كه ما را از علاقه مندان به خاندان نبوت و دشمنان دشمنان ايشان قرار داد.
---------------------------
94 - گستاخي معاويه نسبت به اهل بيت(ع)

سروراني كه خداوند متعال در قرآن مجيد، هر گونه پليدي را از ايشان برطرف ساخته است ، و جبرئيل ، تطهير آنها را از آسمان آورد، و پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - به امر پروردگار به وسيله آنان با دشمنان خود ((مباهله )) كرد؛ سروراني كه خداوند دوستي آنان را فرض دانست ، و پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - از جانب خداوند ولايت ايشان را واجب شمرد؛ آنها كه يكي از دو چيز گرانبهايي هستند كه هر كس چنگ به آنها زد، گمراه نمي شود، و هر كس دست از آنها برداشت ، به حق و حقيقت نمي رسد.
اينان ((علي اميرالمؤ منين )) و سروراوصيا، برادر پيغمبر و دوست او بود كه در تأ سيس دين پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله -، خود را به مخاطرات انداخت . و پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - گواهي داد كه او، خدا و پيغمبر را دوست مي دارد و خدا و پيغمبر هم او را دوست مي دارند. و فرمود: ((علي نسبت به من به منزله هارون نسبت به موسي است ، جز اينكه او پيغمبر نيست )).
وليّ و وزير پيغمبر و امام امت و پدر دو سبط پيغمبر است . و دو برگ گل پيغمبر حسن و حسين دو آقاي اهل بهشت بودند.
معاويه عبداللّه بن عباس ؛ دانشمند بزرگ امت و پسر عمّ پيغمبر را نيز با ايشان در لعنت شريك گردانيد! معاويه آنها را لعنت كرد در حالي كه مي دانست بزرگداشت آنان به حكم ضرورت دين اسلام ، واجب است . و مي دانست كه شرافت مقام آنها در نزد سرور بندگان خدا پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله -، ثابت و مسلم است . چرا چنين نباشند، با اينكه آنها اهل بيت نبوت و موضع رسالت و محل آمد و رفت فرشتگان و مركز نزول وحي و تنزيل و معدن علم و تأ ويل بودند.
معاويه به اين قناعت نكرد كه تنها خود آنها را لعن كند، بلكه كار به جايي رسيد كه دستور داد مردم نيز برادر پيغمبر و همسر دختر والاگهر او و پدر امامان عاليمقام و تنها سرور امت اسلام را لعن كنند! و در هر عيد و روز جمعه ، علناً بر روي منبر، اين لعن تكرار شود.
بدينگونه خطيبان در تمام انحاء ممالك اسلامي تا سال 99 هجري ، اين عمل زشت را تكرار مي كردند، تا اينكه ((عمر بن عبدالعزيز)) آن را ممنوع ساخت . تمام اينها به تواتر ثابت شده است . به كتب تاريخ مراجعه كنيد تا به حقيقتي كه گفتيم پي ببريد.
از جمله شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد(690) را بخوانيد كه زننده ترين و شگفت آورترين كلمات را در اين باره راجع به خاندان نبوت ، خواهيد ديد.
امام حسن - عليه السّلام - با معاويه ، شرط كرد كه پس از صلح ، پدرش ‍ علي را دشنام ندهد، ولي معاويه اين شرط را نپذيرفت و بقيه شروط را قبول كرد. در اين هنگام امام حسن - عليه السّلام - از وي خواست كه در جلو روي او، پدرش را دشنام ندهد!!
ابن اثير در كامل و طبري در تاريخ امم و ملوك و ابوالفداء و ابن شحنه و همه مورّخاني كه درباره صلح امام حسن - عليه السّلام -، كتاب نوشته اند اين موضوع را ذكر كرده اند. معاويه اين تقاضا را قبول كرد، ولي به آن وفا نكرد، بلكه در منبر كوفه علي - عليه السّلام - و امام حسن - عليه السّلام - را لعن كرد.
امام حسين - عليه السّلام - برخاست تا به وي جواب بدهد ولي امام حسن - عليه السّلام - او را نشانيد و خود برخاست و معاويه را رسوا گردانيد و ساكت كرد. اين موضوع را ابوالفرج اصفهاني مرواني در ((مقاتل الطالبيين )) و ساير ارباب سير و تاريخ ، نگاشته اند.
معاويه حتي در اين راه بقدري با وقاحت پيش رفت كه از احنف بن قيس و عقيل ؛ برادر اميرالمؤ منين - عليه السّلام - خواست تا آن حضرت را لعن كنند، ولي آنها اعتنا نكردند.
عامر بن سعد بن وقاص - به نقل مسلم در باب فضايل علي از صحيح خود - روايت مي كند كه گفت : معاويه به سعد بن ابي وقاص گفت : چرا ابو تراب را دشنام نمي دهي ؟
سعد گفت : من سه چيز را كه پيغمبر درباره علي گفت ، به ياد آوردم كه اگر يكي از آنها را من داشتم از شتران سرخ مو ( كه خيلي قيمتي بود) بهتر مي داشتم .
شنيدم وقتي پيغمبر به يكي از جنگها رفت و علي را در جاي خود در مدينه منصوب داشت ، علي گفت : يا رسول اللّه ! مرا با زنان و بچه ها باز گذاشتي ؟
پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: ((آيا نمي خواهي نسبت به من به منزله هارون نسبت به موسي باشي ، جز اينكه بعد از من پيغمبري نخواهد بود؟!)).
و شنيدم كه در روز جنگ خيبر مي فرمود: پرچم را به دست مردي مي دهم كه خدا و پيغمبر را دوست بدارد، و خدا و پيغمبر هم او را دوست بدارند. ما همه در انتظار آن بوديم ، ولي پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: علي را براي من بخوانيد. وقتي علي را آوردند مبتلا به درد چشم بود، پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - آب دهان مبارك در چشم وي كشيد و پرچم را به دست او داد و خداوند فتح را نصيب او كرد.
و چون اين آيه ((فَقُلْ تَعالَوْا اَنْدَعُ اَبْنائَنا وَ اَبْنائَكُم ))(691) نازل شد، پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - علي ، فاطمه ، حسن و حسين - عليهم السّلام - را خواست و فرمود: خدايا! اينان خانواده من هستنند.
اين حديث را نسايي در خصائص علويه و ترمذي در صحيح خود و صاحب جمع بين صحيحين و صاحب جمع بين صحاح ششگانه ، روايت كرده اند.
عموم مورّخان مي دانند كه معاويه ((حجر بن عدي )) و ياران پارساي او را نكشت مگر بخاطر اينكه حاضر نشدند علي - عليه السّلام - را لعنت كنند. اگر تقاضاي او را اجابت مي كردند خونشان مصون مي ماند. مراجعه كنيد به ((اغاني )) ابوالفرج اصفهاني ، جلد شانزدهم چگونگي كشته شدن حجر بن عدي . و حوادث سال 51 هجري در تاريخ طبري و ابن اثير و غير اينان تا پي به حقيقت ببريد.
در آنجا نوشته اند كه وقتي عبدالرحمن بن حسان عنزي ، در مجلس ‍ معاويه از لعن علي - عليه السّلام - امتناع ورزيد، او را به نزد زياد فرستاد و دستور داد طوري او را به قتل برساند كه در اسلام كسي را بدانگونه نكشته باشند! زياد هم عبدالرحمن را زنده دفن كرد!!
معاويه همچنان مردم را به لعن علي - عليه السّلام - وادار مي كرد، تا جايي كه به گفته ابن ابي الحديد(692) گروهي از بني اميه به وي گفتند: تو راجع به لعن اين مرد، به منظورت رسيده اي ، خوب است دستور دهي ديگر كسي او را لعن نكند.
معاويه گفت : نه به خدا! چندان بايد ادامه پيدا كند كه بر اين رسم بچه ها بزرگ شوند و بزرگها پير گردند و ديگر كسي فضيلتي از او نقل نكند!!
با اينكه - به نقل حاكم نيشابوري - پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - در اين حديث صحيح فرمود: ((هر كس علي را سب كند مرا سب نموده است )).
احمد حنبل (693) از حديث ام سلمه از عبداللّه يا ابي عبداللّه روايت كرده است كه گفت بر ام سلمه وارد شدم و او به من گفت : آيا در ميان شما به پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فحش مي دهند؟!
گفتم : خدا نكند، پناه به خدا!
ام سلمه گفت : از پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - شنيدم كه فرمود: ((هر كس به علي دشنام دهد، مرا دشنام داده است )).
ابن عبدالبر در شرح حال علي - عليه السّلام - از ((استيعاب )) روايت مي كند كه پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: ((هر كس علي را دوست بدارد مرا دوست داشته است ، و هر كس علي را دشمن بدارد مرا دشمن داشته است )). ((هر كس علي را بيازارد مرا آزرده است ، و هر كس ‍ مرا بيازارد خدا را آزرده است )).
روايت صحيح در اين مورد متواتر است . بويژه از طرق ما عترت طاهره - سلام اللّه عليهم اجمعين - .
بعلاوه يكي از بديهيات اين است كه دشنام دادن به مسلمان به اجماع پيروان قبله ، فسق است . و در صحيح مسلم است كه سب مسلمان ((فسق ))، جنگ با وي ((كفر)) است . الا لعنة اللّه علي الكافرين !
---------------------------
96 - معاويه وجعل حديث در نكوهش علي(ع)

ابو جعفر اسكافي معتزلي به نقل ابن ابي الحديد مي گويد(699) : معاويه ، گروهي از صحابه و تابعين را واداشت تا احاديث زننده اي در نكوهش ‍ علي - عليه السّلام - كه موجب سرزنش و بيزاري از وي باشد، جعل نمايند! و براي آنها مقرري برقرار نمود تا اين كار را از روي ميل و رغبت انجام دهند.
از جمله اينان ابو هريره ، عمرو عاص و مغيرة بن شعبه ، و از تابعين ، عروة بن زبير بودند. و مي گويد: زهري روايت كرده است كه عايشه براي عروة بن زبير روايت نمود وگفت : من نزد پيغمبر بودم كه عباس و علي آمدند. پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: اي عايشه ! اين دو نفر بر غير دين من از دنيا مي روند!!
و مي گويد: عبدالرزاق از معمر روايت مي كند كه گفت : نزد زهري دو حديث از عروه از عايشه درباره علي - عليه السّلام - بود. من روزي از وي پرسيدم آن حديثها چيست ؟
زهري گفت : چه كار به عروه و عايشه و دو حديث آنها داري ؟ خداوند بهتر از آنها و دو حديث آنها آگاهي دارد! من آنها را متهم به بدگويي از بني هاشم مي دانم .
سپس مي گويد: اما حديث اول همان بود كه ذكر كرديم (راجع به عباس ‍ و علي ) و اما حديث دوم اين است كه عروه مي گفت : عايشه براي او حديث كرد و گفت : نزد پيغمبر بودم كه عباس و علي آمدند. پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: اي عايشه ! اگر مي خواهي به دو نفر از اهل دوزخ نگاه كني ، نگاه كن به اين دو نفر كه مي آيند! وقتي نگاه كردم ديدم عباس و علي بن ابي طالب است !!!
آنگاه ابو جعفر اسكافي مي گويد: اما عمرو عاص روايتي درباره علي - عليه السّلام - نقل كرده است كه بخاري و مسلم در صحيح خود با سند متصل به عمرو عاص روايت نموده اند كه گفت : شنيدم پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - مي فرمود: ((اولاد ابوطالب دوستاني براي من نيستند، دوست من خداوند و مؤ منان شايسته اند!)).
اما ابو هريره حديثي در اين خصوص روايت كرده به اين معنا كه علي - عليه السّلام - دختر ابو جهل را در زمان پيغمبر خواستگاري كرد و پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - او را مورد سرزنش قرار داد. سپس در منبر فرمود: نه به خدا! دختر دوست خدا و دختر دشمن خدا با هم جمع نمي شوند! فاطمه ، پاره تن من است ، آنچه او را بيازارد، مرا مي آزارد. اگر علي دختر ابو جهل را مي خواهد، بايد از دختر من كناره بگيرد و هر كاري مي خواهد بكند!
بعد مي گويد: اين حديث از كراسي مشهور است . سپس توضيح مي دهد كه اين حديث نيز در صحيح بخاري و مسلم از مسور بن مخرمه زهري روايت شده است .
سيد مرتضي در كتاب ((تنزيه الانبياء والائمّه )) آن را آورده و گفته است از روايات حسين كراسي است كه به انحراف از اهل بيت شهرت داشت . و از دشمنان و ناصبيان خاندان نبوت به شمار مي رفت . بنابراين روايت او مقبول نيست . تا آنجا كه ابو جعفر اسكافي مي گويد:
اعمش روايت نموده است كه وقتي ابو هريره در سالي كه معاويه با امام حسن - عليه السّلام - صلح كرد، همراه وي وارد عراق شد و به مسجد كوفه آمد. چون استقبال مردم را نسبت به خود ديد، دو زانو نشست و چند بار دست به سر بي موي خود كشيد و گفت : اي اهل عراق ! آيا فكر مي كنيد من بر خدا و پيغمبر دروغ مي بندم و خود را با آتش مي سوزانم ؟ به خدا قسم ! من از پيغمبر شنيدم كه مي فرمود: هر پيغمبري حرمي دارد و حرم من مدينه است . هر كس حادثه اي در آن پديد آورد لعنت خدا و فرشتگان و مردم بر او باد.
سپس فرمود: خدا را گواه مي گيرم كه علي در آن ، حادثه اي به وجود آورد! وقتي اين خبر را به معاويه دادند، به وي جايزه داد و او را نواخت ، آنگاه حكومت مدينه را به او تفويض كرد!
سفيان ثوري به نقل ابن ابي الحديد(700) از عبدالرحمن بن قاسم از عمر بن عبدالغفار روايت نموده است كه گفت : وقتي ابو هريره وارد كوفه شد، شبها در (باب كنده ) مي نشست و مردم دور او را مي گرفتند. جواني از مردم كوفه - كه شايد اصبغ بن نباته بود - نزد او آمد و نشست و گفت : اي ابو هريره ! تو را به خدا قسم مي دهم آيا تو از پيغمبر شنيدي كه به علي بن ابيطالب فرمود: خدايا دوست بدار هر كس كه علي را دوست دارد و دشمن بدار هر كس كه او را دشمن مي دارد؟
ابو هريره گفت : بله اين را شنيدم .
جوانز گفت : خدا را گواه مي گيرم كه دشمن او را دوست داشتي و با دوست او دشمني كردي ! سپس برخاست و رفت !
بطور خلاصه معاويه از هر راه كه مي توانست به اميرالمؤ منين - عليه السّلام - ستم نمود. و سيعلم الّذين ظلموا أ يّ منقلب ينقلبون
---------------------------
فصل هفتم(98 - آيا تمام صحابه عادل بوده اند؟!)

فصل هفتم : اجتهادات علماي اهل تسنّن در مقابل نصّ صريح قرآن و سنّت نبوي (ص )
آري ، عادت اهل تسنّن اين است . و روش آنها چنين بوده است . گويي مصاحبت پيغمبر به خودي خود، موجب حفظ صحابي از اموري مي شد كه با عدالت ، منافات داشت ، و براي او عدالت مي آورد. به همين جهت هر چه را صحابي از پيغمبر براي آنها نقل مي كرد، مي پذيرفتند. و به آن احتجاج مي نمودند و به مقتضاي آن عمل مي كردند، بدون اينكه از عدالت صحابي ، ايمان ، استقامت ، صداقت و امانت وي بحث و تحقيق نمايند!
اين مطلبي است كه متكي به هيچ دليل عقلي يا نقلي نمي باشد؛ زيرا مجرد مصاحبت پيغمبر هر چند فضيلتي است ، ولي بدون شك ، چيزي نيست كه دليلي بر مصون بودن آن وجود داشته باشد. بنابراين صحابه از لحاظ مصون ماندن از خطا و گناه ، مانند ساير مردم هستند كه افراد موثق ، عادل و منزّه از معصيت خداوند، در ميان آنها زياد است . و گناهكار متجاوز و مجهول الحال هم پيدا مي شود.
ادله شرعي داريم كه عدالت در راوي خبر واحد، به طور مطلق شرط است ، هر چند صحابي باشد. ولي هر كس كه عادل نبود، حديث وي به حكم ادله قطعي هم مطلقاً از درجه اعتبار ساقط است . افراد مجهول الحال نيز همين حكم را دارند. درباره اين افراد نيز بايد تحقيق شود تا عدالت ايشان ثابت گردد. در آن هنگام به حديث آنها تنها در فروع ، استناد مي شود، ولي در اصول دين به خبر واحد عادل احتجاج نمي شود. اگر عدالت راوي خبر واحد ثابت نشود، راهي به عمل كردن به آنچه او حديث مي كند وجود ندارد.
اين است آنچه ما از رأ ي دانشمندان اهل تسنن درباره خبر واحد مي دانيم ، بدون اينكه در اين خصوص ميان ما و آنها اختلافي باشد.
علت اينكه اهل تسنن خود را مكلّف مي دانند بدون بحث و خودداري ، به حديث صحابه احتجاج كنند، همان جنبه عدالت آنهاست كه عقيده دارند همه و همه آنها عادل مي باشند. گويي آنها خواسته اند با عادل دانستن تمام صحابه و راويان اخبار پيغمبر، مقام آن حضرت را تقديس كنند. در صورتي كه اين خطاي واضحي است كه از آنها نسبت به صحابه سر زده است ؛ زيرا منزّه دانستن و حفظ پيامبر، با منزّه دانستن سنّت آن حضرت و حفظ آن از آلوده ساختن به وسيله دروغگويان ، امكان پذير است .
پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - خود، امت را از دخالت دروغگويان بر حذر داشت و فرمود: ((بزودي دروغگويان به من ، فزوني خواهند يافت . هر كس از روي عمد به من دروغ ببندد، جايگاهش در آتش ‍ دوزخ خواهد بود)).
اگر برادران ما - كه خدا آنها و ما را هدايت كند - در آيات محكم قرآني تدبر مي كردند، آن را پر از ذكر منافقين و آزار ديدن پيغمبر از آنان مي ديدند. آنچه در سوره توبه در رسوايي آنها آمده و همچنين در سوره احزاب كه از آنان سخن رفته است ، براي پي بردن به اين مطلب كافي است :
((اِذا جاءَكَ الْمُنافِقونَ قالُوا نَشْهَدُ اِنَّكَ لَرَسُولُ اللّهِ وَاللّهُ يَعْلَمُ اِنَّكَ لَرَسُولُهُ وَاللّهُ يَشْهَدُ اِنَّ الْمُنافِقين لَكاذِبُون ))(707) ؛
يعني : ((اي رسول ما!) چون منافقان (رياكار) نزد تو آمده گفتند كه ما به يقين و حقيقت ، گواهي مي دهيم كه تو رسول خدا هستي (فريب مخور) خداوند مي داند كه تو رسول او هستي . و خدا هم گواهي مي دهد كه منافقان سخن (به خدعه و مكر) دروغ مي گويند)).
((وَ اِذْ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَالَّذينَ في قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ ما وَعَدَنَا اللّهُ وَ رَسُولُهُ اِلاّغُرُوراً))(708) ؛
يعني : ((منافقان و كساني كه در دلهايشان بيماري است ، مي گويند: خدا و پيغمبر به ما جز وعده فريب ندادند)).
براي نشان دادن ميزان نفاق اصحاب ، توجه به همين آيه شريفه كافي است كه مي فرمايد: ((بعضي از اهل مدينه نيز در نفاق فرو رفته اند، تو آنها را نمي شناسي ، ما آنها را مي شناسيم ))(709) .
((آنها در پيش هم فتنه جو بودند، و كارها را بر تو دگرگون مي ساختند، تا اينكه حق آمد و فرمان خدا آشكار شد، و آنها كراهت داشتند))(710) .
((چيزي را قصد كردند كه به آن نرسيدند. گله اي نداشتند جز اينكه خدا و پيغمبر او، از كرم خود آنها را بي نياز كرده است ))(711) .
هر كس در اين آيات و امثال آن تدبّر نمايد، علم اجمالي به وجود منافقان در افراد غير معلوم الحال پيدا مي كند. و چون شبهه محصور است ، واجب است از حديث همه اصحاب اجتناب كرد تا ايمان و عدالت آنها محرز گردد.
ولي ما شيعه اماميه ، با حديث صحابه معلوم العداله كه علما و بزرگان ايشان و اهل ذكري بودند كه خدا دستور داده از آنها سؤ ال كنند، و صادقاني كه خداوند امر كرده با آنها باشيم ، از اطراف اين شبهه محصوره بي نياز هستيم .
علاوه حديث ائمّه اهل بيت براي ما كافي است ، چون آنها همتاي قرآن هستند و به وسيله آنها، راه صواب شناخته مي شود. كاش مي دانستيم منافقاني كه در آيات شريفه قرآني از آنها ياد شده است ، بعد از پيغمبر اكرم كجا رفتند؟ آنها كه در تمام مدت حيات پيغمبر، حضرتش را اندوهگين ساخته بودند، تا جايي كه غلطك گرداندند، و از نوشتن نامه (هنگام رحلت ) باز داشتند.
عده اي از صحابه ، در شب عقبه ، غلطكتهايي رها ساختند تا ناقه پيغمبر را رم دهند و او را بر زمين بزنند! پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - در آن موقع از جنگ تبوك - كه علي - عليه السّلام - را به جاي خود منصوب داشته بود - بر مي گشت .
حديث احمد حنبل در آخر جلد پنجم مسند، از ابو طفيل در اين خصوص طولاني است . در پايان آن مي گويد: پيغمبر در آن روز گروهي از صحابه را لعنت كرد. اين حديث مشهور است و ميان عموم مسلمانان مستفيض مي باشد.
مورّخان عموماً نوشته اند كه پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - با هزار نفر از اصحاب ، به احد رفت و پيش از رسيدن به احد، سيصد نفر از منافقان - به تصريح همه سيره نويسان - برگشتند. گويا تني چند از منافقان از ترس اينكه شناخته و مشهور شوند، باقي ماندند.
افزون بر اين ، اگر در هزار نفر جز همين سيصد نفر منافق نبود، كافي بود كه بدانيم در زمان نزول وحي ، نفاق در ميان صحابه شايع بود، بنابراين چگونه به مجرد انقطاع وحي و پيوستن پيغمبر به جهان باقي ، قطع شد؟!
آيا حيات پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله -، باعث نفاق منافقين بود؟ يا مرگ آن حضرت موجب ايمان و عدالت آنها گرديد، و ايشان را بعد از انبيا، بهترين بندگان خدا نمود؟! چگونه واقعيات اصحاب با وفات پيغمبر دگرگون شد، و بعد از آن نفاق ، چنان قدسي پيدا كردند كه آن همه جرائم بزرگ را كه مرتكب شدند، تأ ثيري در آن نبخشيد؟ چه چيز اقتضا دارد كه ما ملتزم به اين معتقدات خلاف عقل و وجدان شويم ؟
علاوه بر اين ، ما در كتاب و سنت مي بينيم منافقاني بودند كه به نفاقشان باقي ماندند. اما آيات : ((محمد نيست مگر پيغمبري كه قبل از او هم زمانه از وجود پيغمبران خالي نبود. آيا اگر او مُرد يا كشته شد، به حال نخست برمي گرديد؟ هر كس عقب گرد كند، ضرري به خدا نمي زند، و خدا شاكران را پاداش خواهد كرد))(712) .
و اما از احاديث معتبر وصحيح : كافي است آنچه را كه بخاري در صحيح خود(713) با سلسله سند از ابوهريره از پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - روايت مي كند كه فرمود: ((روز قيامت هنگامي كه من (در كنار حوض ) ايستاده ام ، گروهي را مي بينيم و مي شناسم ، مردي از ميان من و آنها بيرون مي آيد و مي گويد: بياييد! من مي گويم : كجا! مي گويد به خدا قسم ! به سوي آتش . من مي گويم : مگر آنها چه كرده اند؟ مي گويد: آنها بعد از تو به حالت اول خود برگشتند.
پس از آن ، گروه ديگري را مي آورند و من آنها را مي شناسم . مردي از ميان من و آنها بيرون مي آيد و مي گويد: بياييد! من مي گويم : كجا؟ مي گويد: به خدا قسم ! به سوي آتش ..
من مي پرسم : اينان چه كرده اند؟ مي گويد: آنها بعد از تو به قهقرا و حالت نخستين برگشتند. من جز قليلي از آنها را نمي بينم كه از آتش دوزخ ، نجات پيدا كرده باشند)).
و در آخر باب مذكور (باب حوض ) از اسماء دختر ابوبكر روايت نموده كه گفت : پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: ((من بر حوض كوثر هستم و مي نگرم كه عده اي از شما بر من وارد مي شويد، و مردمي را مي گيرند. من مي گويم : خداوندا! آيا از كنار من و از امت من مي گيري ؟
گفته مي شود: آيا مي داني كه اينها بعد از تو چه كرده اند؟ به خدا! آنها همچنان به حال اول خود برگشتند)).
ابن مليكه مي گفت : خدايا! مابه تو پناه مي بريم كه به حال نخستين خود عقبگرد كنيم يا از دين خود منحرف شويم .
و نيز بخاري در آن باب ، از سعيد بن مسيّب روايت مي كند كه وي از پيغمبر روايت مي كرد و مي گفت : پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: ((مرداني از اصحاب من بر حوض كوثر بر من وارد مي شوند. آنها را در حوض ، تازيانه مي زنند. من مي گويم : پروردگارا! اينان اصحاب من هستند. خداوند مي فرمايد: تو نمي داني اينها بعد از تو چه كردند، اينها بعد از تو به قهقرا برگشتند)).
و نيز بخاري در باب مذكور، از سهل بن سعد روايت مي كند كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: ((من شما را بر حوض ، جمع مي كنم . هر كس ‍ از كنار من مي گذرد از آن مي نوشد، و هر كس كه نوشيد، هيچگاه تشنه نمي شود. اقوامي را بر من وارد مي كنند كه من آنها را مي شناسم و آنها نيز مرا مي شناسند، سپس ميان من و شما جدايي مي افتد)).
ابو حازم گفت : نعمان بن ابي عياش از من پرسيد: اينطور از سهل شنيدي ؟
گفتم : آري .
ابو سعيد خدري گفت : من هم آن را از پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - شنيدم ، ولي ابو سعيد افزود كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: ((من مي گويم : آنها از من هستند. در جواب گفته مي شود تو نمي داني آنها بعد از تو چه كردند؟ من هم مي گويم مرگ و نابودي بر آنهايي كه بعد از من آن را دگرگون ساخت )).
قسطلاني در شرح اين كلمه در ((ارشاد الساري )) مي گويد: ((آن را دگرگون ساخت ))، يعني دين پيغمبر را دگرگون ساخت .
و نيز در باب ياد شده از ابو هريره روايت نموده است كه گفت : رسول اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: ((روز قيامت گروهي از اصحاب من بر من وارد مي شوند و آنها را بر حوض ، تازيانه مي زنند، من مي گويم : ((پروردگارا! اينان ياران من هستند. خداوند مي فرمايد: تو نمي داني اينان بعد از تو چه كردند. آنها بعد از تو به قهقرا برگشتند)).
و نيز در باب ياد شده ، از عبداللّه عمر روايت مي كند كه پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: من شما را بر حوض گِرد مي آورم . مرداني از شما شناخته مي شوند، سپس آنها را از جلو من عبور مي دهند. من مي گويم : خدايا! اصحاب من ! جواب مي رسد كه تو نمي داني آنها بعد از تو چه كرده اند)).
بخاري مي گويد: عاصم نيز از ابو وائل و او هم از حذيفه روايت كرده است . همچنين در باب ((غزوه حديبيه ))(714) از علاء بن مسيّب از پدرش روايت مي كند كه گفت : براء بن عازب را ملاقات كردم و گفتم : خوش به حالت كه مصاحب پيغمبر بودي و در زير درخت با آن حضرت بيعت نمودي !
براء گفت : برادر زاده ! ولي تو نمي داني ما بعد از پيغمبر چه كرديم ؟
و نيز در باب : ((قوله تعالي : وَاتَّخَذَ اللّهِ اِبْراهيمَ خَليلاً))(715) از ابن عباس از پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - روايت كرده است كه فرمود: ((گروهي از اصحاب مرا از سمت چپ مي برند.
من مي گويم : اصحاب من ! اصحاب من ! گفته مي شود: اينان از وقتي تو آنها را ترك گفتي ، به قهقرا برگشتند)).
---------------------------
100 - دعوت به صفا و برادري

اي برادران ! اين همه بدبيني و سوء ظنّ نسبت به يكديگر تا كي ! و اين عداوت و دشمني در چه چيز است ؟ پناه به خدا مي بريم ! مگر خداوند يكتا خداي همه ما نيست ، و اسلام دين ما و قرآن حكيم كتاب آسماني ما و كعبه مطاف و قبله ما نمي باشد؟
مگر سرور انبيا و خاتم پيغمبران ((محمدبن عبداللّه - صلّي اللّه عليه وآله -)) پيغمبر ما و گفتار و كردار او سنت ما نيست ؟ و فرائض پنجگانه و ماه مبارك رمضان و زكات واجب و حج خانه خدا، واجبات ما نيستند؟
در نظر ما مسلمانان ، حلال آن است كه خدا و پيغمبر حلال كرده باشند، و حرام آن است كه خداوند و رسول ، حرام كرده اند. ((حق )) آن است كه خدا و پيغمبر حق دانسته اند، و باطل آن است كه خدا و پيغمبر باطل كرده باشند. دوستان خدا و رسول ، دوستان ما، و دشمنان خدا و پيغمبر، دشمنان ما هستند.
قيامت هم خواهدآمدوشكي درآن نيست .وخدامردگان رامحشورمي گرداند، تا آنان را كه بد كردند كيفر دهد. و كساني را كه نيكي نمودند پاداش نيك بخشد.
آيا در اينها شيعيان و اهل سنت ، همه يكسان نيستند؟! ((همگي ايمان به خدا و فرشتگان و كتب و پيغمبران او آوردند، و ما بين پيغمبران او فرق نمي گذاريم ، وگفتند: خدايا! شنيديم و آمرزش تو را اطاعت كرديم ، خدايا! بازگشت همه به سوي توست ))(731) .
نزاع بين سني و شيعه در مسائل اختلافي هم در حقيقت نزاع صغروي است ، و هرگز ميان شيعه و سنّي نزاع كبروي وجود ندارد.
نمي بينيد كه اگر شيعه و سنّي درباره وجوب چيزي يا حرمت آن يا درباره استحباب يا كراهت يا اباحت آن نزاع داشته باشند، يا در صحت و بطلان آن يا در جزئيت يا شرطيت يا مانعيت آن يا در غير اينها، يا در عدالت شخصي يا فسق او، يا در ايمان يا نفاق يا در وجوب دوستي او به دليل اينكه دوست خداست ، يا در وجوب دشمني او به علت اينكه دشمن خداست ، در همه اينها اگر شيعه و سنّي درباره ثبوت آن به ادله مثبته شرعي از كتاب يا سنت يا اجماع يا عقل و عدم ثبوت آن نزاع داشته باشند، هر يك رجوع مي كند به آنچه ادلّه شرعي اقتضا دارد.
و اگر دو فرقه ، علم به ثبوت چيزي در دين اسلام ، يا علم به عدم ثبوت آن در دين اسلام پيدا كنند، يا هر دو در اين موارد شكايت داشته باشند، هيچگاه كشمكش نخواهند داشت و اختلاف پيدا نمي كنند.
بخاري در صحيح خود(732) از ابو سلمه و غيره ، از پيغمبر - صلّي اللّه عليه وآله - روايت مي كند كه فرمود: هرگاه حاكم حكم كرد واجتهاد نمود و به واقع اصابت كرد، دو اجر دارد، و چنانچه حكم كرد و اجتهاد نمود و به خطا رفت ، يك اجر خواهد داشت .
ابن حزم اندلسي مي نويسد(733) : ((طايفه اي گفته اند: اگر مسلماني درباره امور اعتقادي يا در فتوا سخني بر خلاف گويد، كافر و فاسق نمي شود. هر كس درباره يكي از اينها اجتهاد نمود، و به نظرش رسيد كه حق است ، در هر حال مأ جور است . اگر به واقع اصابت نمود، دو اجر دارد، و چنانچه به خطا رفت ، يك اجر دارد. اين قول ابن ابي ليلا و ابو حنيفه و شافعي و سفيان ثوري و داوود بن علي است . و قول تمام صحابه اي است كه ما شناخته ايم كه در اين مسئله نظري دارد، و در اين خصوص به هيچوجه خلافي از آنها سراغ نداريم ...)).
كساني كه با صراحت در اين مورد و نظاير آن سخن گفته اند، از بزرگان سنّي و شيعه زياد هستند. بنابراين اي مسلمانان ! اين همه دشمني براي چيست ؟!
مگر خداوند جهان نمي فرمايد: ((مؤ منان با هم برادرند، ميان برادرانتان صلح برقرار كنيد، و از خدا بترسيد شايد به شما رحم كند. نزاع نكنيد كه متزلزل شويد و نيرويتان از دست برود، و از آنها نباشيد كه بعد از آنكه حقايق براي آنها آمد، متفرق شدند و دچار اختلاف گشتند و براي آنها عذاب عظيم در نظر گرفته شده است ))(734) .
و پيغمبر اكرم - صلّي اللّه عليه وآله - فرمود: ((مسلمانان همگي تابع يك پيمان هستند. و پست ترين آنها در شعاع آن قرار دارد. و نيرويي در برابر بيگانگان مي باشند. هر كس پيمان برادر مسلماني را بشكند، لعنت خدا و فرشتگان و همه مردم بر او باد، و روز قيامت هيچ عملي از او پذيرفته نمي شود)).
روايات صحيح و معتبر در اين خصوص متواتر است ، بخصوص از طريق عترت طاهره - عليهم السّلام - . ما در ((الفصول المهمه )) بقدري كه دلهاي امت را شاد كنيم ، آورده ايم ...
---------------------------

دیدگاه ها

لطفا کتاب هایتان را به صورت pdf نیز در بیاورید واجازه دانلود دهید

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br><em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
3 + 1 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .