امام شناسی و پاسخ به شبهات- علی اصغر رضوانی

امام شناسي و پاسخ به شبهات
علي اصغررضواني

پيشگفتار

يكي از منابع غني تشريع و استنباط كه بخش عظيمي از معارف ديني ما را در خود جاي داده، احاديث نبوي است. اين احاديث از جايگاه ويژه اي نزد عموم مسلمين برخوردار است. احاديثي كه در حقيقت بيان و شرح كتاب خدا قرآن كريم به حساب مي آيد.
از طرفي ديگر ما معتقديم كه سنّت نبوي براي ما حجت است و اين از جمله امور معلوم و بديهي است كه احتياج به بحث و استدلال ندارد؛ زيرا در غير اين صورت، معارف و تعاليم قرآن مبهم مانده و عمل به شريعت تعطيل خواهد شد؛ چون قرآن كريم متعرض جزئيات احكام نشده بلكه تنها درصدد بيان اصل تشريع و كليت شريعت است و بيان خصوصيات و جزئيات آن به پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله واگذار شده است.
خداوند متعال مي فرمايد: «وَأَنزَلْنا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ إِلَيْهِمْ»؛ [1] «و ما اين ذكر [قرآن] را به تو نازل كرديم تا آنچه را كه به سوي مردم نازل شده است براي آن ها روشن سازي». و مي دانيم كه تنها راه رسيدن به بيانات و سنت نبوي همين رواياتي است كه در دست ما وجود دارد.
از جمله رواياتي كه از طريق پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله رسيد و در حكم شرح و توضيح آيات قرآن است، رواياتي است كه مربوط به امامت و ولايت امام علي عليه السلام، يا امامت عموم اهل بيت عليهم السلام و يا مرجعيت ديني آن بزرگواران و يا فضايل آنان است. رواياتي صحيح السند يا متواتر كه به طور وفور در مصادر حديثي فريقين شيعه و سني وجود دارند ولي از آنجا كه بحث ما با اهل سنت است لذا تنها به رواياتي اكتفا مي كنيم كه در مصادر حديثي اهل سنت آمده است و اين مقتضاي قانون مناظره است كه ما اهتمام ويژه اي به آن داريم.
لازم به ذكر است كه مجموعه مباحث حديثي اين كتاب همانند مباحث امامت در قرآن به دو بخش تقسيم مي شود: يكي مباحث حديثي كه مربوط به مباحث امامت عامه است، و ديگري مباحث حديثي كه مربوط به امامت خاصه مي باشد، و در هر دو بخش به ذكر روايات نبوي مي پردازيم.
علي اصغر رضواني

[1] سوره نحل، آيه 44.
---------------------------
احاديث و راه كار وحدت

از روايات نبوي استفاده مي شود كه تمسّك به كتاب و عترت معصوم پيامبرعليهم السلام است كه مي تواند انسان را از تفرقه دور ساخته و به خدا نزديك كند.
خداوند سبحان مي فرمايد: «وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً وَلا تَفَرَّقُوا»؛ [1] «و همگي به ريسمان خدا، چنگ زنيد، و پراكنده نشويد.»
و از حديث ثقلين استفاده مي شود كه قرآن و عترت به عنوان دو ريسمان خدا مي توانند انسان را از گمراهي و ضلالت نجات داده و به حقّ و حقيقت و لقاي الهي رهنمون سازند.
ترمذي به سند خود از جابر بن عبداللَّه نقل مي كند كه گفت: در حجة الوداع روز عرفه رسول خداصلي الله عليه وآله را ديدم كه بر شتري سوار بود و خطبه مي خواند. شنيدم كه حضرت مي فرمود: «اي مردم! در ميان شما چيزي مي گذارم كه اگر به آن تمسّك كنيد هرگز گمراه نمي شويد: كتاب خدا و عترتم را». [2] .
كتاب خدا و عترت معصوم پيامبرعليهم السلام هر دو ريسمان هدايت به سوي خداوند سبحانند. يكي به عنوان قرآن صامت (قرآن) و ديگري به عنوان قرآن ناطق (اهل بيت عليهم السلام) و بر امّت اسلامي است كه با تمسّك به آن دو، خود را از ضلالت و گمراهي رهانيده و به هدايت الهي رهنمون سازند.
و لذا در برخي از روايات تعبير «ما إن اعتصمتم بهما» به كار رفته و در برخي ديگر به جاي «ثقلين» از تعبير «حبلين» استفاده شده است. [3] تا با آيه شريفه «وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ» هماهنگ شود.

[1] سوره آل عمران، آيه 103.
[2] صحيح ترمذي، ج 5، ص 621.
[3] رجوع شود به قسمت حديث الثقلين.
---------------------------
احاديث و وجوب امامت

رسول خداصلي الله عليه وآله فرمود: «هر كس بميرد در حالي كه امام زمان خود را نشناخته باشد، به مرگ جاهليّت از دنيا رفته است». [1] .
به همين مضمون در كتاب هاي اهل سنّت نيز روايات فراواني آمده است.
سعدالدين تفتازاني در «شرح مقاصد» [2] و ملاّ علي قاري در «شرح فقه اكبر» [3] و خواجه نصيرالدين طوسي در «تلخيص المحصّل» [4] به اين حديث بر وجوب امامت تمسّك كرده اند.
كيفيت استدلال به اين حديث آن است كه: چنين حكم قطعي اي مستلزم آن است كه زمان هيچ گاه خالي از امام نباشد.
امام رضاعليه السلام فرمود: «... انّ الامامة زمام الدين ونظام المسلمين وصلاح الدين وعزّ المؤمنين...»؛ [5] «... همانا امامت، زمام دين و نظام مسلمين و صلاح دنيا و عزت مؤمنين است.»
حضرت علي عليه السلام مي فرمايد: «اللّهمّ بلي لا تخلو الأرض من قائم للَّه بحجّة إمّا ظاهراً مشهوراً أو خائفاً مغموراً»؛ [6] «بار خدايا! آري زمين تهي نماند از كسي كه حجّت برپاي خداست، يا پايدار و شناخته است و يا ترسان و پنهان از ديده هاست.»

[1] شرح مقاصد، ج 5، ص 239.
[2] همان.
[3] شرح الفقه الاكبر، ص 179.
[4] تلخيص المحصّل، ص 407.
[5] كافي، ج 1، ص 200.
[6] نهج البلاغه، حكمت 147.
---------------------------
احاديث و نص بر امام

1 - سيوطي به سندش از ابن زيد نقل كرده: «هنگامي كه خداوند آتش را خلق كرد ملائكه ضجّه شديدي كشيدند و عرض كردند: پروردگار ما! چرا آتش را خلق كردي؟ خداوند فرمود: براي كسي از مخلوقاتم خلق كردم كه مرا معصيت كند. در آن هنگام كسي جز ملائكه خلق نشده بود. ملائكه عرض كردند: اي پروردگار ما! آيا ممكن است زماني بر ما بيايد كه تو را معصيت كنيم؟ خداوند فرمود: هرگز. ولي من اراده كرده ام تا در روي زمين مخلوقاتي را بيافرينم و بر آن ها خليفه و جانشين قرار دهم، مخلوقاتي كه خونريزي كرده و در روي زمين فساد خواهند نمود...». [1] .
2 - ابن هشام نقل مي كند: جماعتي از قبيله «بني عامر بن صعصعه خدمت رسول خداصلي الله عليه وآله رسيدند. حضرت آنان را به خداوند متعال دعوت و خود را بر آنان عرضه نمود. شخصي از آنان به نام «بحيرة بن فراس» به رسول خداصلي الله عليه وآله عرض كرد: به من بگو اگر ما با تو بر اسلام بيعت كنيم، آن گاه كه بر دشمنانت غلبه كردي، آيا ما بعد از تو حقّي در امر خلافت داريم؟ حضرت فرمود: امر امامت و خلافت و جانشيني من به دست خداست و هر جا كه صلاح بداند قرار مي دهد. او در جواب پيامبرصلي الله عليه وآله عرض كرد: آيا ما گلوهاي خود را هدف تير و نيزه ها قرار دهيم تا شما به پيروزي برسي، ولي در خلافت و جانشيني تو سهمي نداشته باشيم؟ ما اين چنين ديني را نمي پذيريم...». [2] .
3 - ابن كثير نيز به سند خود نقل مي كند كه قبيله «كنده» به خدمت رسول خداصلي الله عليه وآله شرفياب شده، عرض كردند: اگر تو بر دشمنانت ظفر يافتي ما را در خلافت و جانشيني بعد از خود سهيم مي گرداني؟ حضرت فرمود: ملك و سلطنت و حكومت براي خداوند است، هر كجا كه صلاح بداند آن را قرار مي دهد. آنان نيز به رسول خداصلي الله عليه وآله عرض كردند: ما را به ديني كه آورده اي حاجتي نيست. [3] .
4 - همو نقل مي كند كه «عامر بن طفيل» و «اربد بن قيس» در مدينه خدمت رسول خداصلي الله عليه وآله رسيدند، عامر بن طفيل عرض كرد: اي محمّد! اگر من اسلام آورم چه امتيازي برايم قرار خواهي داد؟ حضرت فرمود: هر امتيازي كه مسلمانان دارند، به تو نيز خواهم داد. عامر گفت: آيا امر خلافت و جانشيني بعد از خود را به من وا مي گذاري؟ پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: امر امامت براي تو و قومت نخواهد بود. [4] .

[1] درّ المنثور، ج 1، ص 94.
[2] تاريخ طبري، ج 2، ص 84؛ سيره ابن هشام، ج 2، ص 32؛ سيره حلبي، ج 2، ص 3.
[3] سيره ابن كثير، ج 2، ص 159.
[4] همان، ج 4، ص 114.
---------------------------
احاديث و بيعت

از جمله مباحث فقهي و كلامي اين كه آيا بيعت مردم با شخصي به عنوان حاكم اسلامي، و يا بيعت اهل حلّ و عقد و يا حتّي بيعت دو يا يك نفر با شخصي، به حكومت آن شخص مشروعيت مي بخشد يا اين كه مشروعيت حكومت هر شخص، از آنجا كه حاكميت و حكومت بالاصاله از براي خداست، بايد از جانب خداوند - باواسطه يا بدون واسطه - ثابت شود و بيعت مردم در حقيقت التزامي عملي از جانب آنان بوده و تعهدي است بر گوش دادن به سخنان حاكم و اطاعت كردن از دستوراتش و اين بيعت، عهدي است كه ثمره و فايده اش تنها براي بيعت كننده است؟
اهل سنت قول اوّل، و شيعه اماميه قول دوم را برگزيده اند. اكنون به بررسي اين موضوع مي پردازيم.
---------------------------
بيعت در اصطلاح

ابن خلدون مي گويد: «بيعت، پيمان بستن براي فرمان بري و اطاعت است. بيعت كننده با امير خويش پيمان مي بندد كه در امور مربوط به خود و مسلمانان، تسليم نظر وي باشد و در هيچ چيز از امور مزبور با او به ستيز برنخيزد و تكاليفي كه بر عهده وي مي گذارد و وي را به انجام دادن آن مكلّف مي سازد اطاعت كند، خواه آن تكاليف موافق ميل او باشد يا مخالف آن». [1] .

[1] مقدمه ابن خلدون، ج 1، ص 400.
---------------------------
بيعت دعوت يا متابعت

اولين بيعت در تاريخ اسلام بيعت عقبه اولي است. در اين بيعت، پيامبرصلي الله عليه وآله با دوازده نفر - كه يكي از آنان زن بود - بيعت كرد، تا قومشان را به اسلام دعوت كنند و از بيعت كنندگان، بر جهاد بيعت نگرفت، بلكه بيعت تنها براي دعوت بود.
---------------------------
بيعت ولايت و امامت

مسلمانان در غدير خم با اميرالمؤمنين عليه السلام بيعت كردند كه او بعد از رسول خداصلي الله عليه وآله خليفه مسلمين است. اين در حقيقت بيعت مردم است به اطاعت، به رغم اين كه ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام از جانب خداوند منصوص بوده و مشروعيتش را از جانب خداوند كسب كرده است، نه اين كه بيعت به ولايت و حكومت آن حضرت مشروعيت بخشد.
---------------------------
سيره مسلمين در بيعت با خلفا

گاهي مي گويند: در طول تاريخ اسلامي از پيامبر اسلام صلي الله عليه وآله گرفته تا امام علي بن ابي طالب عليه السلام، امام حسن عليه السلام، حضرت مسلم عليه السلام، امام رضاعليه السلام، بيعت مردم با امام مهدي عليه السلام در عصر ظهور و بيعت مردم با خلفا همگي دليل بر آن است كه بيعت يكي از اسباب مشروعيّت بخشيدن به حكم و حكومت است وگرنه بيعت با آن ها بي فايده خواهد بود.
---------------------------
ادله وجوب بيعت

برخي نيز به رواياتي تمسك كرده اند كه اهل سنت به مضمون هاي مختلف از رسول خداصلي الله عليه وآله نقل كرده اند، كه حضرت فرمود: «من مات وليس في عنقه بيعة مات ميتة جاهلية؛ [1] «هر كس بميرد و بر گردنش بيعت امام و خليفه اي نباشد، به مرگ جاهليت از دنيا رفته است.»
پاسخ
1 - با ملاحظه دقيق در معناي «بيعت» پي مي بريم كه اين لفظ از اسباب اوليه براي حصول ملكيّت، همانند حيازت و ابتكار و ارث نيست، بلكه فرع ملكيّتي در رتبه سابق است و در مورد بيعت نيز اين چنين است.
2 - از رواياتي كه از رسول خداصلي الله عليه وآله رسيده، استفاده مي شود كه امامت و مُلك و حكومت امري الهي است كه زمام آن بالاصاله به مردم واگذار نشده است؛ همان گونه كه پيامبرصلي الله عليه وآله به «بحيرة بن فراس» از قبيله «بني عامر بن صعصعه» فرمود: «امر خلافت و ملك به دست خداست، هر كسي كه بخواهد مي دهد». [2] .
3 - از آيات بيعت، استفاده مي شود كه مؤمنان با پيامبرصلي الله عليه وآله در اموري بيعت كردند كه امر آن به دست خودشان بود، نه اين كه بر حاكميت و ولايت رسول خداصلي الله عليه وآله با او بيعت كرده باشند. در حقيقت از آن جهت با پيامبرصلي الله عليه وآله بيعت بر نصرت و ياري او كردند كه بر آنان از جانب خداوند ولايت داشت.
4 - در جاي خود به اثبات رسانده ايم كه حقّ سلطه از آن خداوند متعال است و اين حقّ را تنها از راه نصّ به كسي همانند پيامبر و امامان معصومينش واگذار كرده است و هيچ دليلي وجود ندارد كه اين حقّ را از راه ديگري، همچون بيعت، شورا و عهد و راه هاي ديگر به مردم تفويض كرده باشد.
5 - با مراجعه تاريخي به بيعت هاي پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله پي خواهيم برد كه همه آن ها در راستاي التزام عملي به گوش فرا دادن به دستورهاي پيامبرصلي الله عليه وآله و عمل كردن به آن ها و اطاعت از او بوده است. چه در بيعت عقبه اول يا دوم يا بدر و ديگر بيعت ها.
عبادة بن صامت مي گويد: «ما با رسول خداصلي الله عليه وآله بيعت كرديم كه در هر حال به حرف هاي او گوش فرا داده، در امر خلافت با او نزاع نكنيم، هميشه حق به زبان جاري نماييم و هرگز از سرزنشِ ملامت كننده خوف به خود راه ندهيم». [3] .
امّ عطيه مي گويد: «با رسول خداصلي الله عليه وآله بيعت كرديم، آن حضرت براي ما اين آيه را قرائت فرمود: «أَنْ لا يُشْرِكْنَ بِاللَّهِ شَيْئاً...». [4] .
جرير بن عبداللَّه مي گويد: «با رسول خداصلي الله عليه وآله بيعت كردم كه به حرف هايش گوش فراداده و از دستوراتش اطاعت كنم». [5] .
6 - يكي از شروط مهم در امامت، عصمت است؛ همان گونه كه از آيات قرآن همانند آيه «ابتلاء» [6] استفاده مي شود. عصمت حقيقتي است در وجود برخي از افراد كه غير از خداوند كسي ديگر از آن اطلاع ندارد؛ از همين رو تنها راه تعيين امام نصّ است نه چيز ديگر.
7 - بحث از سبب قرار گرفتن بيعت در حكومت و مشروعيت دادن به آن، بي فايده است، زيرا بر فرض ممكن كه بيعت سبب مشروعيت حكومت باشد، اين در صورتي است كه نصّ بر وجود شخصي معين بر امامت و خلافت نباشد، در غير اين صورت راه ديگر را پيمودن از مصاديق بارز اجتهاد در مقابل نصّ است كه بطلانش از اوضح واضحات مي باشد.
8 - در مورد كلام اميرالمؤمنين عليه السلام در «نهج البلاغه» مي گوييم: مخاطب اميرالمؤمنين در اين كلام، معاوية بن ابوسفيان است، كسي كه به نظريه نصّ اعتقادي ندارد، ولي سيره خلفاي قبل از اميرالمؤمنين عليه السلام را در ظاهر قبول دارد، لذا حضرت عليه السلام از باب اين كه با دشمن در مقام بحث و مناظره، گاهي به اعتقادهاي خودش استدلال مي شود، با معاويه از همين راه استفاده مي كند و در حقيقت مي فرمايد: «اگر تو معتقد به بيعت هستي و مي گويي كه بيعت به حكومت مشروعيت مي دهد، مگر من كسي نيستم كه مردم با من بيعت كرده اند...؟».
9 - نسبت به حديث: «من مات ولم يكن في عنقه بيعة...» نيز همان جواب سابق را مي دهيم به اين نحو كه به قرينه آيات و روايات، بيعتِ با امام عادل و معصوم بر سمع و طاعت است، نه اين كه اين بيعت به حكومت حاكم مشروعيت مي بخشد.

[1] صحيح مسلم، ج 3، ص 1478؛ المعجم الكبير، ج 9، ص 334.
[2] تاريخ طبري، ج 2، ص 84؛ سيره ابن هشام، ج 2، ص 32؛ سيره حلبيّه، ج 2، ص 3.
[3] فتح الباري، ج 16، ص 317.
[4] سيره ابن هشام، ج 2، ص 75؛ فتح الباري، ج 10، ص 262.
[5] صحيح مسلم، ج 2، ص 41.
[6] سوره بقره، آيه 124.
---------------------------
ادله حديثي اهل سنت

اينك به بررسي و نقد ادله حديثي اهل سنّت بر مشروعيت شورا براي خلافت مي پردازيم:
---------------------------
استدلال به روايت سيوطي

سيوطي در در المنثور به سند خود از امام علي بن ابي طالب عليه السلام نقل مي كند: به رسول خداصلي الله عليه وآله عرض كردم: اگر امري بعد از شما حادث شد كه قرآن بر آن نازل نشده و مطلبي از جانب شما درباره آن نرسيده، چه بايد كرد؟ پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: متديّنين امّت را جمع كنيد، سپس آن موضوع را به شورا بگذاريد، و به رأي يك نفر اكتفا نكنيد». [1] .
پاسخ:
1 - اين حديث نيز سند معتبري ندارد. از اين رو ابن عبدالبر مي گويد: اين حديث، اصلي براي او نيست. دارقطني مي گويد: اين حديث صحيح نيست. خطيب مي گويد: اين حديث از مالك ثابت نشده است. [2] .
2 - حديث به اين نكته اشاره دارد كه حكم هر امري كه در قرآن و سنت نيست آن را به شورا بگذاريد، حال چه كسي مي گويد كه حكم امامت در قرآن و سنت نيامده است؟ مگر نه اين است كه آيات و روايات زيادي وجود دارد كه امر خلافت و حكومت را امري الهي مي داند و به همين جهت خدا و رسول اوصلي الله عليه وآله، جانشينان پيامبر را تا روز قيامت كه دوازده نفرند، مشخص كرده است.

[1] در المنثور، ج 7، ص 357.
[2] لسان الميزان، ج 3، ص 78، ترجمه سليمان بن بزيع.
---------------------------
حديث «اقتدا»

برخي به حديث «اقتدا» براي اعتبار و مشروعيت بخشيدن به حكم و حكومت از طريق شورا استدلال مي كنند زيرا طبق نقل اهل سنت، رسول خداصلي الله عليه وآله فرمود: «اقتدوا بالذين من بعدي ابي بكر و عمر»؛ «بعد از من به ابوبكر و عمر اقتدا نماييد.» و از آنجا كه عمر خلافت بعد از خود را به شورا محوّل كرد، پس نظام شورايي مشروعيت دارد.
پاسخ:
1 - تمام سندهاي اين حديث به عبدالملك بن عمير بازمي گردد كه ضعيف، كثيرالغلط، و مضطرب الحديث است. او كسي بود كه سر عبداللَّه بن يقطر يا قيس بن مسهر صيداوي - فرستاده امام حسين عليه السلام به كوفه - را از تن جدا كرد.
2 - ترمذي بعد از نقل حديث، تصريح به غرابت آن مي كند و مي گويد: تنها از طريق يحيي بن سلمة بن كهيل به حديث دست يافتم، كه ضعيف است.
3 - سندهاي ديگر آن نيز از جهات مختلف اشكال دارند.
4 - گروه زيادي از علماي اهل سنت اين حديث را با تعبيرات گوناگون همچون: موضوع، باطل، غيرصحيح و منكر، تضعيف نموده اند. از قبيل: ابوحاتم رازي، ابوعيسي ترمذي، ابوبكر بزار، ابوجعفر عقيلي، ابوبكر نقاش، دارقطني، ابن حزم اندلسي، برهان الدين فرقاني، شمس الدين ذهبي، نورالدين هيثمي، ابن حجر عسقلاني، شيخ الاسلام هروي، عبدالرؤف مناوي و ابن درويش حوت كه هر كدام در كتاب هاي خود، آن را تضعيف كرده اند.
5 - ابوبكر و عمر در بسياري از مسايل با يكديگر اختلاف داشتند، پس نمي توان گفت كه پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله به اقتدا و پيروي از آن دو امر كرده باشد.
6 - با مراجعه به تاريخِ خليفه اول و دوم درمي يابيم كه آن دو نسبت به بسياري از مسايل جاهل و ناآگاه بوده اند، و بعيد است كه پيامبرصلي الله عليه وآله امر به اطاعت و پيروي از آن دو نموده باشد.
7 - ظاهر اين حديث دلالت بر عصمت عمر و ابوبكر دارد، در حالي كه هيچ كس چنين ادعايي نكرده است.
---------------------------
استدلال به روايات مشاوره

عده اي نيز به رواياتي استدلال كرده اند كه مشورت با مردم را تشويق كرده است و آن را تعميم داده، در امر خلافت نيز جاري كرده اند، اينك به برخي از روايات اشاره مي كنيم:
1 - ترمذي از رسول خداصلي الله عليه وآله نقل مي كند كه فرمود: «هر گاه بهترين هاي شما امير شما و بي نيازهاي شما اهل جود و امورتان با مشورت بود، روي زمين بر شما از زيرزمين بهتر است». [1] .
2 - رسول خداصلي الله عليه وآله فرمود: «با عاقل مشورت كنيد و او را نافرماني نكنيد كه پشيمان مي شويد». [2] .
3 - ابن ابي الحديد از امام علي عليه السلام نقل مي كند كه آن حضرت خطاب به طلحه و زبير فرمود: «اگر مسئله اي پديد آيد كه بيان آن در قرآن نبود و برهان و استدلالش نيز در سنت وجود نداشت با شما مشورت خواهم كرد».
پاسخ:
1 - روايات شورا دلالت بر استحباب و ترغيب مشورت در اموري دارد كه مربوط به خود مردم است، در حالي كه امامت و خلافت، امري الهي است.
2 - بر فرض كه روايات استشاره به شورا اعتبار و مشروعيّت بخشد، ولي اين، در جايي است كه نصّي در بين نباشد، در حالي كه نصوص قرآني و روايي بر امامت و خلافت اهل بيت معصومين عليهم السلام تأكيد دارند.
3 - نسبت به حديث اوّل، پيامبرصلي الله عليه وآله دو عنوان ذكر كرده است يكي: «امراءكم» و ديگري: «اموركم»، و مورد هر كدام با يكديگر فرق مي كند، در نتيجه تعيين اميران از مورد مشورت خارج است.
4 - نسبت به كلام امام علي عليه السلام و خطاب او به طلحه و زبير مي گوييم: اين كلام، مخالف نظر اهل سنت است، زيرا حضرت عليه السلام مي فرمايد: اگر مسئله اي حادث شد كه حكم آن در كتاب و سنت نيست، با شما مشورت مي كنم، امّا از كجا كه حكم مسئله خلافت و امامت در كتاب و سنت نيامده باشد، مگر نه اين است كه هم كبراي برهان از كتاب و سنت استفاده مي شود كه امامت و خلافت امر الهي است و دليلي بر تفويض آن به شورا نيست. و هم صغراي آن و تا زماني كه تصريح بر خليفه پيامبرصلي الله عليه وآله از جانب خدا و رسول وجود دارد، كسي حق ندارد در مقابل آن اجتهاد كرده و امر خلافت را به شورا واگذار كند.

[1] سنن ترمذري، ج 3، ص 361، باب الفتن، ح 64.
[2] وسائل الشيعه، ج 8، ص 409.
---------------------------
دليل حديثي اهل سنت

متكلمان در بحث امامت، فقيهان و اصوليين نيز در بحث حجيّت اجماع به حديث «لا تجتمع امّتي علي ضلالة»؛ «امّت من بر گمراهي اجتماع نمي كنند.»، بر حجيت و اعتبار اجماع تمسك كرده اند و اين كه اجماع امّت بر اشتباه نمي رود و اگر در يك امري امّت اتفاق كرد، آن امر بر حق است، پس خلافت ابوبكر نيز به جهت اجماع امت بر حق است.
لكن اين حديث و احاديث ديگر به اين مضمون با تمام طرق و سندهايش ضعيف است؛ زيرا:
الف) ابن ماجه اين حديث را در سنن خود با سندي نقل كرده كه در آن ابوخلف اعمي است، كه به تصريح هيثمي در «مجمع الزوائد» ضعيف است. و ذهبي در «ميزان الاعتدال» مي گويد: «يحيي بن معين او را تكذيب كرده است». ابوحاتم مي گويد: او منكر الحديث است و در حديث قوي نيست». [1] .
ب) ترمذي نيز آن را نقل كرده، ولي در سند آن سليمان بن سفيان مدني است، كه نزد همه رجالي ها ضعيف است.
ج) ابوداود نيز اين حديث را نقل كرده، ولي در سندش محمّد بن عوف طائي است كه ذهبي او را مجهول الحال مي داند. [2] و نيز ابن زرعه در سند آن وجود دارد كه ابوحاتم او را تضعيف كرده است. [3] .
همچنين محمّد بن عوف به طريق وجاده نقل مي كند كه اكثر اهل سنت نقل حديث به نحو وجاده را قبول ندارند و تنها با قرائت از استاد حديث را مي پذيرند.
و ديگر اين كه در سند آن شريح از ابومالك اشعري نقل مي كند كه او را درك نكرده است و از اين رو حديث از حيث سند مرسل و - در نتيجه - ضعيف است.
د) احمد بن حنبل نيز آن را در مسند خود با سندي آورده كه در آن ابن عياس حميري است و ذهبي نقل مي كند: او مجهول است. [4] .
و نيز در سند آن بختري بن عبيد است كه ابوحاتم او را تضعيف نموده است. و ابونعيم حافظ مي گويد: او از پدرش احاديث جعلي نقل مي كند. ابن عدي مي گويد: او از پدرش بيست حديث نقل كرده كه عموم آن ها منكرند. [5] .
ه) همچنين حاكم نيشابوري در «المستدرك علي الصحيحين» آن را با هفت سند نقل كرده است كه همه آن ها به معتمد بن سليمان باز مي گردند.
ولي در آخر، حاكم عبارتي را نقل مي كند كه از آن استفاده مي شود كه او در صحت اسناد اين روايت ترديد داشته است. [6] .
و اشكال ديگر اين كه در سند حديث، سليمان بن سفيان مدني وجود دارد كه ابن معين مي گويد: او ثقه نيست. ابن المديني مي گويد: او احاديث منكره روايت كرده است. و ابوحاتم مي گويد: او ضعيف الحديث است و از افراد مورد اطمينان احاديثِ منكر روايت مي كند. دولابي و نسائي مي گويند: ثقه نيست. و دارقطني او را ضعيف شمرده است.... [7] .
و) اين حديث را شيخ صدوق رحمه الله نيز در كتاب خصال [8] نقل كرده است، ولي در سند آن افراد مجهولي وجود دارد كه قابل اعتماد نيستند.
وانگهي ممكن است كه استدلال امام عليه السلام به حديث «لا يجتمع امّتي علي ضلال»، از باب جدل، و ردّ بر خليفه طبق اعتقادات خود او باشد، زيرا آنان براي اجتماع امّت اعتبار خاصي قائلند.
و نيز اين حديث را ابن شعبه در كتاب «تحف العقول» [9] از رساله امام هادي عليه السلام نقل كرده است ولي رساله امام هادي عليه السلام مرسل بوده و براي آن سندي نيست. و نيز اين حديث را طبرسي در احتجاج [10] و مجلسي در «بحارالأنوار» [11] بدون سند نقل كرده اند.

[1] ميزان الاعتدال، ج 4، ص 521، ح 10156؛ تهذيب الكمال، ج 21، ص 207.
[2] همان، ج 3، ص 676، رقم 8030.
[3] همان، ج 2، ص 331، رقم 3960.
[4] ميزان الاعتدال، ج 4، ص 594، رقم 10821.
[5] همان، ج 1، ص 299، رقم 1133.
[6] ر.ك: مستدرك حاكم، ج 1، ص 115.
[7] تهذيب التهذيب، ج 2، ص 405و406.
[8] خصال صدوق، ج 2، ص 548، ابواب الاربعين، ح 30.
[9] تحف العقول، ص 485.
[10] احتجاج طبرسي، ج 2، ص 478، رقم 328.
[11] بحارالأنوار، ج 4، ص 15.
---------------------------
اشكال 01

سيد شريف مرتضي نقل مي كند كه عباس بن عبدالمطلّب هنگام مريضي پيامبرصلي الله عليه وآله خطاب به اميرالمؤمنين عليه السلام كرده و از او خواست كه از حضرت سؤال كند قائم به امر او بعد از خلافت كيست؟ اگر امر آن به دست ماست آن را بيان كند و اگر امرش براي غير ما است براي ما وصيّ و جانشين انتخاب نمايد. [1] .
پاسخ:
اولاً: با مراجعه به كتاب «الشافي» پي مي بريم كه ناقل اين روايت در حقيقت قاضي عبدالجبار معتزلي است كه از جبائي نقل كرده و سيد مرتضي آن را در كتاب خود آورده است.
ثانياً: اين روايت خبر واحد غير قطعي است، و لذا نمي تواند با ادله اي كه ذكر شده و خواهد شد مقابله داشته باشد. چه ادلّه اي قطعي كه دلالت بر ضرورت نصّ به طور كلّي دارد و چه ادله اي خاص كه بر امامت حضرت علي عليه السلام دلالت دارد.
ثالثاً: روايت فوق بر فرض صحّت، دلالت بر عدم وجود نصّ ندارد؛ زيرا عباس از پيامبرصلي الله عليه وآله سؤال مي كند كه امر امامت به دست كيست؟ و پيامبر نيز وصيّت براي حضرت علي عليه السلام را انكار نكرده است.
رابعاً: عباس همانند بقيه از اين مطلب باخبر بوده كه پيامبرصلي الله عليه وآله حضرت علي عليه السلام را از جانب خداوند برگزيده است، ولي سؤال او از اين امر اين است كه آيا امامت و وصايت او و اين كه امر امامت و ولايت امر به دست خدا است استمرار دارد يا خير؟
خامساً: عباس عموي پيامبر چندان شخصيتي نبوده كه جهل او سبب تضعيف مسئله وصايت حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام شود.

[1] شافي، سيد مرتضي، ج 4، ص 149 و ج 3، ص 295.
---------------------------
اشكال 03

كليني رحمه الله از امام صادق عليه السلام نقل كرده، آن هنگام كه وفات رسول خداصلي الله عليه وآله فرا رسيد پيامبرصلي الله عليه وآله عباس بن عبدالمطلّب و اميرالمؤمنين عليه السلام را دعوت كرد و به عباس فرمود: اي عموي محمّد!... آيا تو ميراث محمّد را به دست مي گيري و دِين او را قضا مي كني و به وعده او وفا مي نمايي؟ عباس قبول نكرد و عرض كرد: اي رسول خداصلي الله عليه وآله! پدر و مادرم به فداي تو، من مردي با سنّ بالا و كثير العيالم... حضرت بار ديگر اين سؤال و خواسته را تكرار كرد ولي عباس در خواست پيامبرصلي الله عليه وآله را رد نمود. حضرت فرمود: آگاه باش! من اين مقام را به كسي مي دهم كه حقّش را ادا خواهد كرد. آن گاه فرمود: اي علي! اي برادر محمّد! آيا به وعده هاي محمّد عمل كرده و دينش را قضا نموده و تراث او را قبض خواهي كرد؟ حضرت عرض كرد: آري، پدرو مادرم به فداي شما باد... [1] .
پاسخ:
اولاً: اين حديث به جهت وجود سهل بن زياد و محمّد بن وليد در سند آن ضعيف است.
ثانياً: با مراجعه و مطالعه ذيل حديث پي مي بريم كه اين وصيّت كه در اين حديث آمده، تنها در امور شخصي حضرت رسول خداصلي الله عليه وآله بوده است؛ زيرا در آن آمده است كه پيامبرصلي الله عليه وآله انگشتر خود را درآورده و كلاه و پرچم و پيراهن و وسايل شخصي ديگر خود را آورده و به دست حضرت علي عليه السلام سپرد. [2] .
ثالثاً: وصايت شخصي اختصاص به اين ندارد كه تنها هنگام وفات موصي بر او وصيّت نمايد. در مورد حضرت علي عليه السلام پيامبرصلي الله عليه وآله در طول 23 سال بعثت خود به وصايت و امامت او تذكّر داده است، و ما در جاي خود به طور تفصيل به آن اشاره كرده ايم.
رابعاً: پيامبرصلي الله عليه وآله چند روز قبل از وفاتش اراده كرد تا وصيّت خودش را نسبت به حضرت علي عليه السلام مكتوب دارد، ولي عمر بن خطّاب و طرفدارانش از اين كار جلوگيري كردند. [3] .
خامساً: وصيّت پيامبرصلي الله عليه وآله به حضرت علي عليه السلام در امور اخلاقي يا شخصي به معناي عدم وجود وصيّت در امور ديني و خلافت مسلمين نيست، و با يك ديگر منافاتي ندارد، و قابل جمع است.

[1] كافي، ج 1، ص 236.
[2] همان، ص 236و237.
[3] صحيح بخاري، كتاب العلم، باب 40؛ صحيح مسلم، كتاب الوصية، باب 5، ح 1637.
---------------------------
اشكال 05

گفته شده: اگر نظريه امامت الهي و نصّ و تعيين صحيح بود، پس چرا امام سجادعليه السلام در خطبه مشهورش در شام به آن ها اشاره نكرده است؟ چرا نفرمود: من امام واجب الاطاعة بعد از امام حسين عليه السلام هستم؟ و بلكه تنها به فضايل اهل بيت و به ويژه حضرت علي عليه السلام اكتفا كرده است؟
پاسخ:
اوّلاً: امام سجادعليه السلام در خطبه مشهورش در مسجد شام به فضايل علمي و عملي اهل بيت عليهم السلام كه از جانب خداوند متعال به آنان داده شده اشاره كرده است، امري كه منشأ عصمت عملي و علمي است و دلالت بر مرجعيّت و امامت مردم دارد.
ثانياً: حضرت سجادعليه السلام در خطبه خود اشاره به امامت آبا و اجداد خود كرده است، آنجا كه مي فرمايد: «اي فرزند معاويه و هند و صخره! دائماً نبوت و امارت براي پدران و اجداد من بوده، قبل از آن كه تو متولّد شوي». [1] .

[1] بحارالانوار، ج 45، ص 135.
---------------------------
اشكال 07

ابن عساكر نقل كرده كه به حسن بن علي كه بزرگ طالبيين و وليّ صدقه جدّش بود، گفته شد: آيا رسول خداصلي الله عليه وآله نفرمود: «من كنت مولاه فعليّ مولاه»؟ او گفت: آري، و ليكن - به خدا سوگند - رسول خدا به آن، قصد امامت و سلطنت نكرده است، و اگر چنين قصدي داشت براي مردم روشن مي نمود. [1] .
و نيز فرزندش عبداللَّه مي گفت: «در امر خلافت براي ما مقامي نيست كه براي ديگران نباشد. و در هيچ كس از اهل بيت، امام واجب الاطاعه از جانب خدا نبوده است. او امامت اميرالمؤمنين را كه از جانب خدا باشد را نفي نموده است. [2] .
پاسخ:
اولاً: درباره سادات بني الحسن عليهم السلام معروف آن است كه قيامشان تحت شعار ولايت و امامت براي آل محمّدصلي الله عليه وآله بوده است؛ همان گونه كه در مورد نفس زكيّه و صاحب فخّ و ديگر سادات حسني رسيده است.
ثانياً: با وجود اين همه روايات در مورد ولايت و امامت اميرالمؤمنين عليه السلام و اهل بيت عصمت و طهارت، چگونه مي توان انكار امامت و ولايت آنان را نمود.
ثالثاً: چگونه ممكن است كه اجتماع عظيم مردم در صحراي غدير و تاج گذاري براي امام علي عليه السلام و بيعت با او را انكار كرده و امامت آن حضرت را نفي كرد؟
رابعاً: بر فرض ثبوت اين دو خبر، برداشت شخصي دو نفر غير معصوم دليل بر حجيّت حرف آن ها نيست، ممكن است كه از روي غرض ورزي اين حرف ها را زده باشند.

[1] تاريخ ابن عساكر، ج 4، ص 162.
[2] بصائر الدرجات، ص 156-153.
---------------------------
اشكال 09

گفته شده: اگر حديث غدير واضح ترين و قوي ترين نصّ بر امامت حضرت علي عليه السلام است، چرا قدماي از شيعه؛ همچون شريف مرتضي آن را نصّ خفي براي خلافت دانسته است؟ زيرا او مي گويد: «ما ادّعاي علم ضروري در نصّ براي خود يا مخالفين خود نمي كنيم، و كسي از اصحاب خود را نمي شناسيم كه چنين ادّعايي داشته باشد». [1] .
پاسخ:
اولاً: ادّعاي اين كه سيد مرتضي حديث غدير را نصّ خفي دانسته ادّعايي باطل است و هرگز با مراجعه به كتاب «الشافي» چنين مطلبي استفاده نمي شود. سيدمرتضي رحمه الله نصوص قولي كه دلالت بر امامت حضرت علي عليه السلام دارد را بر دو قسم كرده است:
1 - نصوصي كه شنوندگان، آن را از رسول خداصلي الله عليه وآله شنيده و مراد به آن را از حضرت به وضوح و ضرورت فهميده اند؛ گرچه ما الآن مراد و ثبوت آن را با استدلال مي فهميم. اين گونه نصوص در ظاهر و لفظش صراحت در امامت و خلافت داشته و معروف به نصّ جليّ است؛ مثل قول پيامبرصلي الله عليه وآله كه فرمود: «سلّموا علي عليّ بامرة المومنين»؛ [2] «بر علي به عنوان اميرالمؤمنين سلام دهيد.» يا آن كه مي فرمايد: «هذا خليفتي فيكم من بعدي فاسمعوا له و اطيعوا»؛ [3] «اين - علي عليه السلام - خليفه من در ميان شما بعد از من است، پس به دستوراتش گوش فراداده و او را اطاعت كنيد.
2 - قسم ديگري از نصوص حضرت است كه ما قطع نداريم شنوندگان از حضرت رسول صلي الله عليه وآله از آن ها به طور ضرورت علم به نصّ فهميده باشند، و امتناعي ندارد كه آنان با استدلال از راه اعتبار دلالت لفظ از آن ها امامت را فهميده اند... و ما نيز علم به ثبوت و مقصود به آن را تنها از راه استدلال مي فهميم؛ مثل قول پيامبرصلي الله عليه وآله در خطاب به حضرت علي عليه السلام كه فرمود: «انت منّي بمنزلة هارون من موسي الاّ انّه لانبيّ بعدي». يا حديث «من كنت مولاه فعليّ مولاه». اين قسم از نصّ را اصحاب ما نصّ خفي مي دانند». [4] .
از اين بيان استفاده مي شود كه مقصود سيد مرتضي رحمه الله از نصّ خفي چيست، و هرگز مراد او از اين تعبير، تشكيك در دلالت حديث غدير و ديگر احاديث بر امامت حضرت علي عليه السلام نبوده است.
به تعبير ديگر: مقصود سيد مرتضي رحمه الله از اين عبارت آن است كه علم به نصّ بر امامت حضرت علي عليه السلام و خلافت او از جانب پيامبرصلي الله عليه وآله براي ما با استدلال حاصل مي شود، گرچه براي شنوندگان، برخي از اين نصوص در عصر پيامبرصلي الله عليه وآله بديهي و ضروري بوده است.
ثانياً: سيد مرتضي رحمه الله بحث مفصّلي حدود 66 صفحه درباره صحّت سند و دلالت حديث غدير بر وصايت و امامت حضرت علي عليه السلام داشته است، حال با وجود اين چگونه مي توان نسبت تشكيك را به او داد. [5] .
ثالثاً: او در جايي ديگر مي گويد: «ما استدلال بر ثبوت نصّ بر اميرالمومنين عليه السلام را به اخباري نموده ايم كه بر صحّت آن اجماع بوده و اتفاق بر آن است، گرچه در تأويل آن اختلاف است. و بيان نموديم كه اين روايات نصّ بر امامت بدون هيچ احتمال و اشكال است؛ همانند قول پيامبرصلي الله عليه وآله «انت منّي بمنزلة هارون من موسي»، و همانند: «من كنت مولاه فعليّ مولاه»، و ديگر روايات». [6] .
ملاحظه مي كنيم كه سيد مرتضي رحمه الله حديث غدير را از نصوصات امامت مي داند كه هيچ اشكال و احتمالي در آن نيست. پس ادّعاي اين كه ايشان معتقد بوده كه حديث غدير نصّ خفي و غير واضح بر خلافت است، تهمتي بيش نيست.

[1] شافي، ج 2، ص 128.
[2] شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، ج 1، ص 12.
[3] تاريخ طبري، ج 2، ص 321؛ مسند احمد، ج 1، ص 111؛ مستدرك حاكم، ج 3، ص 132.
[4] الشافي، ج 2، ص 67و68.
[5] همان، ص 260و261.
[6] شافي، ج 3، ص 99.
---------------------------
احاديث و برتري امام

1 - پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله فرمود: «هر كس شخصي را بر ده نفر بگمارد، در حالي كه مي داند در ميان آن ده نفر برتر از او وجود دارد، خدا و رسول و جماعتي از مسلمين را فريب داده است». [1] .
2 - احمد بن حنبل، به سند خود از ابن عباس، روايت كرده كه هر كس فردي را سرپرست جماعتي قرار دهد در حالي كه مي داند در ميان آنان كسي وجود دارد كه بيشتر مورد رضاي خداوند است، به خدا و رسول او و مؤمنين خيانت كرده است. [2] .
3 - باقلاني در حديثي از پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله نقل مي كند كه فرمود: «افضل مردم بايد امامت را بر عهده گيرند». [3] .

[1] كنز العمال، ج 6، ص 19، ح 14653.
[2] مجمع الزوائد، ج 5، ص 232؛ مسند احمد، ج 1، ص 165، با تحقيق احمد شاكر.
[3] نصوص الفكر السياسي، ص 54.
---------------------------
احاديث و علم غيب

يكي از مسائل اختلافي بين مذاهب اسلامي، علم غيب پيامبر و امام و اولياي الهي به موضوعات و احكام است. برخي از محققان به آياتي نظر كرده اند كه علم غيب را محصور به خداوند نموده و به آيات مخصّص توجهي نكرده اند، و كسي كه آن را براي غير خدا اثبات كرده به غلو متهم كرده اند. برخي ديگر با جمع بين آيات به علم غيب پيامبر در تمام زمينه ها پي برده اند، ولي علم غيب را براي امام ثابت نمي دانند. جا دارد كه اين موضوع را مورد بحث قرار دهيم تا حقيقت علم غيب و اين كه چه نوع غيبي مورد نظر است و بر چه افرادي قابل اثبات است روشن گردد.
---------------------------
احاديث از طرق شيعه

1 - امام باقرعليه السلام فرمود: «در وجود علي عليه السلام سنت هزار پيامبر است. آن گاه فرمود: علمي كه بر آدم نازل گشت بالا نرفت، علم هيچ كسي با مرگ نابود نگرديد. بلكه علم به ارث گذارده مي شود و زمين هرگز بدون عالم باقي نمي ماند». [1] .
2 - عبدالأعلي بن أعين مي گويد: از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مي فرمود: «من از اولاد رسول خدايم، به كتاب خدا علم دارم، كتابي كه در آن اشاره به پيدايش خلق و آنچه تا روز قيامت اتفاق خواهد افتاد شده است. در آن كتاب خبر آسمان و زمين و بهشت و آتش جهنم و خبر آنچه هست مي باشد. من به اين امور همان گونه كه به كف دست نگاه مي كنم، آگاهم. خداوند مي فرمايد: در اين قرآن بيان هر چيزي است». [2] .
3 - امام صادق عليه السلام به ابوبصير فرمود: «اي ابابصير ما اهل بيتي هستيم كه علم خواب ها و بلاها و نسب ها و وصيت ها و فصل خطاب به ما داده شده است. شيعيانِ خود را مي شناسيم. همان گونه كه هر مردي اهل بيت خود را مي شناسد». [3] .
4 - امام صادق عليه السلام فرمود: «همانا امام هر گاه بخواهد كه بداند تعليم داده مي شود». [4] .
5 - سيف تمار مي گويد: من با جماعتي از شيعه نزد امام صادق عليه السلام در كنار حِجر بوديم، حضرت فرمود: جاسوسي بر ما نظاره مي كند. ما نگاه به راست و چپ كرديم ولي كسي را نديديم. عرض كرديم جاسوسي وجود ندارد. حضرت فرمود: قسم به پروردگار كعبه وپروردگار اين بنا - سه بار تكرار كرد - اگر من بين موسي و خضر بودم مي گفتم كه از آن دو نفر داناترم، و نيز خبر مي دادم به چيزي كه آن دو نمي دانستند؛ زيرا موسي و خضرعليهما السلام تنها از علم گذشته آگاه بودند، نه از علم آينده و حال تا روز قيامت، و ما اين دو را از پيامبرصلي الله عليه وآله به ارث برده ايم». [5] .

[1] بصائر الدرجات، ج 3، ص 134، باب 1، ح 2.
[2] همان، ج 4، ص 217، باب 8، ح 2.
[3] همان، ج 6، ص 288، باب 2، ح 13.
[4] كافي، ج 1، ص 258.
[5] همان، ج 1، ص 261.
---------------------------
خبرهاي غيبي امام علي

با نگاهي گذرا به «نهج البلاغه» به خبرهايي غيبي از امام علي عليه السلام پي مي بريم. اينك به برخي از آن ها اشاره مي كنيم:
1 - امام علي عليه السلام در بصره بعد از پايان جنگ به ناكثين فرمود: «كأنّي بمسجدكم كجؤجؤ سفينة قد بعث اللَّه عليها العذاب من فوقها و من تحتها و غرق من في ضمنها»؛ [1] «گويا مسجد شما چون سينه كشتي است كه به امر خدا زير و زبر آن در عذاب است و هر كه در آن است غرق در آب.»
مي دانيم كه بصره دو بار غرق شد، يك بار در عصر حكومت قادر باللَّه، و بار ديگر در عصر حكومت قائم بامراللَّه، و تنها مسجد جامع آن طبق خبر اميرالمؤمنين عليه السلام باقي ماند.
2 - و نيز درباره فتنه تاتار و لشكريانش و هجوم آنان به بلاد مسلمين فرمود: «و كانّي أراهم قوماً كان وجوههم المجان المطرقة، يلبسون السرق و الديباج، يعتقبون الخيل العتاق، و يكون هناك استمرار قتل، حتّي يعيش المجروح علي المقتول، و يكون المفلت أقلّ من المأسور»؛ [2] «گويا آنان را مي بينم كه چهره هايشان چون سپرهاي تو بر تو است. حرير و ديبا پوشند و اسب هاي برگزيده نگاه دارند. آنجا كشتار چنان سخت شود كه خسته بر كشته راه رود و گريخته از اسير كمتر باشد.»
3 - و نيز درباره حكومت بني اميه و زوال آن هنگام اوج فساد در روي زمين مي فرمايد: «أقسم ثمّ أقسم لتنخمنّها من بعدي كما تلفظ النخامة ثمّ لا تذوقها و لا تطعم بطعمها أبداً ما كرّ الجديدان»؛ [3] «سوگند مي خورم و سوگند مي خورم كه فرزندان اميه پس از من اين خلافت را رها سازند، چنان كه خلط سينه را بيرون اندازند و از آن پس، چند شب و روز از پي هم آيد مزه آن را نچشند...».
4 - و نيز خبر از تسلط معاويه بر عراق و مجبور كردن اهل آن بر سبّ او داده مي فرمايد: «أما انّه سيظهر عليكم بعدي رجل رحب البلعوم، مندحق البطن، يأكل ما يجد، و يطلب ما لا يجد، فاقتلوه، ألا وإنّه سيأمركم بسبّي و البرائة منّي أمّا السبّ فسبّوني، فإنّه لي زكاة و لكم النجاة، و أمّا البرائة فلاتتبرأوا منّي؛ فإنّي ولدت علي الفطرة، و سبقت إلي الايمان و الهجرة»؛ [4] «همانا پس از من مردي بر شما چيره شود كه گلويي گشاده دارد و شكمي فراخ و برون افتاده. بخورد هر چه يابد و بجويد آنچه نيابد. او را بكشيد. او شما را فرمان دهد تا مرا دشنام دهيد و از من بيزاري جوييد. اما دشنام؛ پس مرا دشنام دهيد كه براي من زكات است و براي شما نجات. امّا بيزاري؛ از من بيزاري مجوييد كه من بر فطرت مسلماني زادم و در ايمان و هجرت از همه پيش افتادم.»

[1] نهج البلاغة، خطبه 13.
[2] نهج البلاغه، خطبه 128.
[3] همان، خطبه 158.
[4] نهج البلاغة، خطبه 57.
---------------------------
فتاواي اهل سنت

1 - نووي مي گويد: «اهل سنت اجماع نموده اند كه سلطان و خليفه با فسق از خلافت عزل نمي شود...». [1] .
2 - قاضي عياض مي گويد: «جماهير اهل سنت از فقيهان، محدّثان و متكلمان معتقدند كه سلطان با فسق، ظلم و تعطيل حقوق از خلافت عزل نمي شود». [2] .

[1] شرح صحيح مسلم، نووي، ج 12، ص 229.
[2] همان.
---------------------------
ادله حديثي اهل سنت

علماي اهل سنت در حرمت خروج بر امام جائر و وجوب اطاعت از او، به رواياتي تمسك كرده اند كه از طريق خودشان نقل شده است، اينك به برخي از آن ها اشاره مي كنيم:
1 - مسلم در صحيح از حذيفه نقل مي كند كه پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله فرمود: «بعد از من اماماني به حكومت مي رسند كه به هدايت من هدايت نمي شوند و به سنّت من عمل نمي كنند و زود است كه قيام كند در ميان آنان مرداني كه قلب هايشان همانند قلب هاي شياطين است در بدن انسان. حذيفه مي گويد: عرض كردم چه كنم اي رسول خدا اگر چنين موقعيّتي را درك نمودم؟ فرمود: گوش فرا مي دهي و اطاعت مي كني اگر چه به كمر تو بكوبد و مال تو را به زور بگيرد؛ تو گوش به فرمان او بده و او را اطاعت كن». [1] .
2 - و نيز از ابن عباس نقل مي كند كه رسول خداصلي الله عليه وآله فرمود: «هر كس از امام خود چيزي ببيند كه موجب كراهت او شود بايد صبر كند، زيرا كسي كه از جماعت جدا شود، به مرگ جاهليت از دنيا رفته است». [2] .
3 - در روايتي ديگر از پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله نقل مي كند كه فرمود: «به طور قطع هر كس بر سلطان خود به اندازه يك وجب خروج كند به مرگ جاهليت از دنيا رفته است». [3] .
4 - و نيز از عبداللَّه بن عمر بن خطاب نقل مي كند كه او در واقعه حرّه در زمان يزيد بن معاويه مي گفت: از رسول خداصلي الله عليه وآله شنيدم كه مي فرمود: «هر كس از اطاعت سلطان خود بيرون رود، خدا را ملاقات مي كند در حالي كه حجّت و دليلي ندارد. و هر كس كه بميرد و بر گردنش بيعت سلطان نباشد مانند مرگ جاهليت از دنيا رفته است». [4] .
پاسخ:
اين نظريّه كه اطاعت از خليفه و سلطان واجب است هر چند فاسق و ظالم باشد و خروج بر او نيز حرام است؛ از جهاتي اشكال دارد كه به برخي از آن ها اشاره مي كنيم:

[1] صحيح مسلم، كتاب الاماره، باب الامر بلزوم الجماعة، باب 13، ح 52.
[2] همان، ح 55؛ صحيح بخاري، كتاب الفتن، ح 6530.
[3] همان، ح 56.
[4] همان، ح 58.
---------------------------
مخالفت با صريح آيات

از آيات استفاده مي شود كه امامت و خلافت حقّ انسان فاسق و جائر نيست و نبايد از او اطاعت كرد:
الف) «وَإِذْ ابْتَلَي إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَاماً قَالَ وَمِنْ ذُرِّيَّتِي قَالَ لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ»؛ [1] «به ياد آر هنگامي كه خداوند ابراهيم را به اموري چند امتحان فرمود و همه را به جاي آورد خدا بدو گفت: من تو را به پيشوايي خلق برگزيدم. ابراهيم عرض كرد: اين پيشوايي را به فرزندان من نيز عطا خواهي فرمود؟ فرمود عهد من هرگز به ستمكاران نخواهد رسيد.»
ب) «...أَفَمَنْ يَهْدِي إِلَي الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لَا يَهِدِّي إِلَّا أَنْ يُهْدَي فَمَا لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ»؛ [2] «آيا آن كه خلق را به راه حق رهبري مي كند سزاوارتر به پيروي است يا آن كه نمي كند مگر آن كه خود هدايت شود پس شما مشركان را چه شده و چگونه چنين قضاوت باطل براي بت ها مي كنيد؟».
از اين آيه استفاده مي شود كسي كه هدايت به حق نمي كند سزاوار اطاعت و متابعت نيست.
ج) برخي از آيات عقوبت خضوع و ميل به ستمگران را آتش جهنم قرار داده، مي فرمايد: «وَلَا تَرْكَنُوا إِلَي الَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمْ النَّارُ»؛ [3] «و شما مؤمنان هرگز نبايد با ظالمان هم دست و دوست شويد وگرنه آتش كيفر آنان شما را خواهد گرفت.»
د) و نيز حاكمي را كه حكم به ما أنزل اللَّه نكند كافر دانسته، مي فرمايد: «... وَمَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِمَا أَنزَلَ اللَّهُ فَأُوْلَئِكَ هُمْ الْكَافِرُونَ»؛ [4] «و هر كس به خلاف آنچه خدا فرستاده حكم كند چنين كس از كافران خواهد بود.» و مي دانيم كه اطاعت از كافر جايز نيست.

[1] سوره بقره، آيه 124.
[2] سوره يونس، آيه 35.
[3] سوره هود، آيه 113.
[4] سوره مائده، آيه 44.
---------------------------
مخالف با روايات اهل سنت

اين نظريه مخالف با روايات ديگري است كه در مصادر حديثي اهل سنّت وارد شده است كه مردم را از اطاعت خليفه جائر و فاسق نهي مي كند. و ما مي دانيم كه:
اوّلاً: روايات را بايد به كتاب خدا عرضه كرد؛ اگر با آن مخالف بود بايد بر ديوار زد. و مي دانيم كه روايات وجوب اطاعت از جائر با آيات قرآن مخالف است، لذا مورد قبول نمي باشد.
ثانياً: رواياتِ وجوب اطاعت از جائر، با روايات حرمت اطاعت از جائر تعارض دارد و طبق قانون باب تعارض، مرجع، كتاب خداست و به آن دسته رواياتي عمل مي شود كه موافق با كتاب خداوند است كه همان رواياتي است كه نهي از اطاعت جائر دارد.
ثالثاً: بر فرض استقرار تعارض و عدم رجوع به قرآن، حداقل بايد حكم به تساقط شود و با تساقط، به عمومات قرآني رجوع مي كنيم كه نهي از اطاعت جائر دارد.
اينك به برخي از رواياتي كه در مصادر حديثي اهل سنت آمده و نهي از اطاعت حاكم جائر و فاسق نموده، اشاره مي كنيم:
الف) رسول خداصلي الله عليه وآله فرمود: «چرخ آسياب اسلام زود است كه به حركت در آيد. هر جا كه قرآن دور مي زند شما نيز به دور او بگرديد. خواهد آمد كه سلطان و قرآن به جنگ يكديگر برآمده و از يكديگر جدا شوند. به طور قطع زود است كه بر شما پادشاهان حكمراني كنند، كه بر خود به نوعي حكم مي كنند و بر ديگران به نوعي ديگر. اگر از آنان اطاعت كنيد شما را گمراه مي كنند. واگر نافرماني كنيد شما را به قتل مي رساند. گفتند: اي رسول خدا! اگر آن زمان را درك كرديم چه كنيم؟ فرمود: همانند اصحاب عيسي باشيد كه با قيچي، بدن آنان تكه تكه مي شد و بر دار مي رفتند ولي اطاعت از جائر نمي كردند. مردن در راه اطاعت بهتر است از زندگاني در معصيت». [1] .
ب) عبداللَّه بن عمر مي گويد: رسول خداصلي الله عليه وآله فرمود: «بر مرد مسلمان است كه گوش فرا داده و اطاعت كند در آنچه دوست داشته يا كراهت دارد، مگر آن كه امر به معصيت شود كه در اين صورت اطاعت جايز نيست». [2] .
ج) عبداللَّه بن مسعود مي گويد: رسول خداصلي الله عليه وآله فرمود: «زود است كه بعد از من مرداني متولّي امور شما گردند كه سنت را خاموش و عمل به بدعت كنند و نماز را از اوقاتش تأخير اندازند. عرض كردم: اي رسول خدا! اگر آن زمان را درك كردم چه كنم؟ فرمود: از من سؤال مي كني اي فرزند امّ عبد كه چه كني؟ كسي كه خدا را معصيت مي كند، اطاعت ندارد». [3] .

[1] در المنثور، ج 3، ص 125 و به اين مضمون كنز العمّال، ح 1081.
[2] صحيح بخاري، كتاب الأحكام، باب السمع والطاعة، ج 3.
[3] سنن ابن ماجه، ج 2، ص 956؛ مسند احمد، ج 1، ص 400.
---------------------------
احاديث و امامت كودك

با مراجعه به تاريخ و روايات پي مي بريم اماماني كه در سنين كودكي به امامت رسيدند از قابليت هاي ويژه اي برخوردار بوده اند كه از جانب خداوند به آنان عنايت شده بود و لذا شكي در امامت آنان نبوده است.
شبلنجي مي نويسد: «چون مأمون از خراسان به بغداد آمد، نامه اي خدمت امام محمّد تقي عليه السلام نوشت و با عزت و احترام تمام آن جناب را طلبيد. چون آن حضرت به بغداد تشريف آورد، پيش از آن كه مأمون او را ملاقات كند، روزي مأمون به قصد شكار عازم صحرا شد. در بين راه به جمعي از كودكان رسيد كه ايستاده بودند. چون آنان ابهّت مأمون را مشاهده كردند، پراكنده شدند، جز آن حضرت كه از جاي خود حركت نفرمود و با نهايت وقار در جاي خود ايستاد، تا آن كه مأمون نزديك شد و از مشاهده آثار متانت و وقار او متعجّب گرديد. عنان كشيد و پرسيد: اي كودك! چرا مانند كودكان ديگر از سر راه دور نشدي؟
حضرت عليه السلام فرمود: اي خليفه! راه تنگ نبود كه بر تو گشاده كنم، و جرم و خطايي هم نداشتم كه از تو بگريزم و گمان ندارم تو كسي را بدون جرم مجازات كني.
مأمون از شنيدن اين سخنان سخت متعجب شد و از مشاهده حسن و جمال او، دل از دست داد و پرسيد: اي كودك! نام تو چيست؟
فرمود: پسر علي بن موسي الرضاعليه السلام هستم.
مأمون چون نسبش را شنيد، بر پدرش درود و رحمت فرستاد و روانه صحرا شد. چون به صحرا رسيد نظرش به مرغي افتاد. باز شكاري به سوي او فرستاد، آن باز مدّتي ناپديد شد. چون از آسمان برگشت، ماهي كوچكي در منقار داشت كه هنوز نيمه جاني داشت. مأمون از مشاهده آن در شگفت شد و ماهي را در دست خود گرفته، به شهر بازگشت. چون به همان جايي رسيد كه هنگام رفتن، حضرت جوادعليه السلام را ديده بود، كودكان پراكنده شدند، ولي حضرت عليه السلام از جاي خود حركت نفرمود. مأمون گفت: اي محمّد! اين چيست كه در دست دارم؟
حضرت عليه السلام فرمود: حق تعالي دريايي چند خلق كرده است كه ابر از آن درياها بلند مي شود و ماهيان ريز با ابر بالا مي روند، و بازهاي پادشاهان آن را شكار مي كنند و پادشاهان آن را در دست مي گيرند و سلاله نبوت را با آن امتحان مي كنند. مأمون از مشاهده اين معجزه، شگفت زده شد و گفت: حقّا كه تويي فرزند رضاعليه السلام. و سپس آن حضرت را به جهت فضل، علم و كمال و عقل، نزد خود نگاه داشت». [1] .
2 - ابن حجر هيتمي و ديگران نقل كرده اند: «مأمون مي خواست دختر خود را به حضرت جوادعليه السلام تزويج كند، بني عباس، از شنيدن اين قضيه، به صدا درآمده، به او گفتند: خلافت هم اكنون در دست بني عباس است، چرا مي خواهي آن را به بني هاشم منتقل كني؟
مأمون در جواب گفت: علت آن، كثرت علم و فضل اين كودك است.
آنان جواب دادند: او كودكي خردسال است و هنوز اكتساب علم و كمال نكرده است. اگر صبر كني كه كامل شود و بعداً با او وصلت نمايي، بهتر است.
مأمون گفت: شما ايشان را نمي شناسيد. علم ايشان از جانب خداوند است و كوچك و بزرگ آنان از ديگران افضل اند. اگر مي خواهيد اين امر بر شما ثابت شود، علما را جمع كنيد و با او مباحثه نماييد.
عباسيان قبول نموده، اتفاق كردند كه يحيي بن اكثم، قاضي القضات آن عصر، با او بحث كند. از اين رو در يك روز معين، در مجلس مأمون حاضر شدند و يحيي بن اكثم، مسائلي را از حضرت جوادعليه السلام پرسيد، و آن حضرت عليه السلام به بهترين وجه به آن ها پاسخ داد.
سپس مأمون از امام عليه السلام خواست كه يحيي بن اكثم را امتحان نموده، از او سؤال كند. حضرت عليه السلام به او فرمود: از تو سؤال كنم؟ يحيي در جواب عرض كرد: اختيار با شما است. اگر جواب آن را بدانم مي دهم وگرنه از محضر شما استفاده مي كنم.
امام جوادعليه السلام پرسيد: نظر تو چيست درباره مردي كه در اول روز، به زني به حرام نگاه كرد و در وسط روز نگاهش به آن زن حلال گشت. هنگام ظهر، نظر بر او حرام شد و در وقت عشا، دوباره بر او حلال گشت، نصف شب باز زن بر او حرام شد و هنگام صبح نگاه به آن زن بر او حلال گشت. سرّ اين قضيه چيست و چرا آن زن اين گونه بر او حلال و حرام شده است؟
يحيي بن اكثم در جواب عرض كرد: به خدا سوگند كه از اين مسئله اطلاعي ندارم و اگر شما صلاح مي دانيد جواب آن را بفرماييد.
امام جوادعليه السلام فرمود: آن زن كنيز كسي بود. در اول روز مردي اجنبي به او نگاه كرد كه نظر او حرام بود. آن مرد در نيمه روز آن كنيز را از صاحبش خريد و از اين طريق كنيز را بر خود حلال كرد. هنگام ظهر آن زن را آزاد كرد، لذا بر او حرام شد. در وقت عصر با او ازدواج نمود و او را بر خود حلال گرداند. و غروب او را ظِهار كرد و زن بر او حرام شد. هنگام عشا، كفاره ظهار پرداخت و دوباره او را بر خود حلال كرد. نيمه شب آن زن را يك طلاقه كرده و او را بر خود حرام نمود، ولي هنگام صبح به آن زن رجوع كرده و دوباره آن زن بر او حلال شد.
هنگامي كه سخنان امام جوادعليه السلام به پايان رسيد، مأمون رو به عباسيان كرد و گفت: آيا به آنچه كه انكار مي كرديد رسيديد؟ سپس دخترش را به عقد امام جوادعليه السلام درآورد». [2] .

[1] نورالابصار، شبلنجي، ص 188.
[2] صواعق المحرقه، ص 123؛ اخبارالدول، قرماني، ص 116؛ نورالابصار، شبلنجي، ص 217؛ فصول المهمه، ابن صباغ، ص 249.
---------------------------
واقعه غدير

در دهمين سال هجرت، رسول خداصلي الله عليه وآله قصد زيارت خانه خدا را نمودند، فرمان حضرت مبني بر اجتماع مسلمانان، در ميان قبايل مختلف و طوايف اطراف، اعلان شد، گروه عظيمي براي انجام تكليف الهي (اداي مناسك حج) و پيروي از تعليمات آن حضرت، به مدينه آمدند. اين تنها حجّي بود كه پيامبر بعد از مهاجرت به مدينه، انجام مي داد، كه با نام هاي متعدد، در تاريخ ثبت شده است؛ از قبيل: حجةالوداع، حجةالاسلام، حجةالبلاغ، حجةالكمال و حجةالتمام.
رسول خداصلي الله عليه وآله غسل كردند، دو جامه ساده احرام، با خود برداشتند: يكي را به كمر بسته و ديگري را به دوش مبارك انداختند، و روز شنبه، 24 يا 25 ذي قعده، به قصد حج، پياده از مدينه خارج شدند. تمامي زنان و اهل حرم خود را نيز، در هودج ها قرار دادند. با همه اهل بيت خود و به اتفاق تمام مهاجران و انصار و قبايل عرب و گروه بزرگي از مردم، حركت كردند. [1] بسياري از مردم به علّت شيوع بيماري آبله از عزيمت و شركت در اين سفر باز ماندند با وجود اين، گروه بي شماري با آن حضرت، همراه شدند. تعداد شركت كننده ها را، 114 هزار، 120 تا 124 هزار و بيشتر، ثبت كرده اند؛ البته تعداد كساني كه در مكه بوده، و گروهي هم كه با علي عليه السلام و ابوموسي اشعري از يمن آمدند، به اين تعداد افزوده مي شود.
بعد از انجام مراسم حج، پيامبرصلي الله عليه وآله با جمعيت، آهنگ بازگشت به مدينه كردند. هنگامي كه به غدير خم رسيدند، جبرئيل امين، فرود آمد و از جانب خداي متعال، اين آيه را آورد: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ...»؛ [2] «اي رسول ما! آنچه از جانب پروردگارت به تو نازل شده به مردم ابلاغ كن.» جحفه، منزلگاهي است كه راه هاي متعدد، از آنجا منشعب مي شود. ورود پيامبر و يارانش به آنجا، در روز پنج شنبه، هجده ذي الحجّة صورت گرفت..
امين وحي، از طرف خداوند به پيامبر امر كرد تا علي عليه السلام را ولي و امام معرفي كرده، وجوب پيروي و اطاعت از او را به خلق ابلاغ كند.
آنان كه در دنبال قافله بودند، رسيدند، و كساني كه از آن مكان عبور كرده بودند، باز گشتند. پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود خار و خاشاك آنجا را برطرف كنند. هوا به شدت گرم بود، مردم قسمتي از رداي خود را بر سر و قسمتي را زير پا افكندند و براي آسايش پيامبر، چادري تهيه كردند.
اذان ظهر گفته شد و پيامبر، نماز ظهر را با همراهان، ادا كردند. بعد از پايان نماز، از جهاز شتر، محل مرتفعي ترتيب دادند.
پيامبر با صداي بلند، همگان را متوجه ساخت و خطبه را اين گونه آغاز فرمود: «حمد، مخصوص خداست، ياري از او مي خواهيم، به او ايمان داريم، و توكّل ما بر اوست. از بدي هاي خود و اعمال نادرست به او پناه مي بريم. گمراهان را جز او، پناهي نيست. آن كس را كه او راهنمايي فرموده گمراه كننده اي نخواهد بود. گواهي مي دهم معبودي جز او نيست و محمّد بنده و فرستاده اوست.
پس از ستايش خداوند و گواهي به يگانگي او فرمود: اي گروه مردم! خداوند مهربان و دانا مرا آگاهي داده كه دوران عمرم به سر آمده است. هر چه زودتر دعوت خدا را اجابت و به سراي باقي خواهم شتافت. من و شما هر كدام برحسب آنچه بر عهده داريم، مسئوليم. اينك انديشه و گفتار شما چيست؟
مردم گفتند: «ما گواهي مي دهيم كه تو پيام خدا را ابلاغ كردي و از پند دادن ما و كوشش در راه وظيفه، دريغ ننمودي، خداي به تو پاداش نيك عطا فرمايد!»
سپس فرمود: «آيا به يگانگي خداوند و اين كه محمّد بنده و فرستاده اوست، گواهي مي دهيد؟ و اين كه بهشت و دوزخ و مرگ و قيامت ترديد ناپذير است و اين كه مردگان را خدا بر مي انگيزد، و اين ها همه راست و مورد اعتقاد شما است؟»
همگان گفتند: «آري! به اين حقايق، گواهي مي دهيم.»
پيامبرصلي الله عليه وآله عرض كرد: «خداوندا! گواه باش».
پس، با تأكيد فرمود: «همانا من در انتقال به سراي ديگر و رسيدن به كنار حوض، بر شما سبقت خواهم گرفت و شما در كنار حوض بر من وارد مي شويد؛ پهناي حوض من به مانند مسافت بين «صنعا» و «بصري» است، در آنجا به شماره ستارگان، قدح ها و جام هاي سيمين، وجود دارد. بينديشيد و مواظب باشيد، كه من پس از خودم دو چيز گران بها و ارجمند در ميان شما مي گذارم، چگونه رفتار مي كنيد؟»
در اين موقع، مردم بانگ برآوردند: يا رسول اللَّه! آن دو چيز گران بها چيست؟
فرمود: «آنچه بزرگ تر است كتاب خداست، كه يك طرف آن در دست خدا و طرف ديگر آن، در دست شماست. بنابراين آن را محكم بگيريد و از دست ندهيد تا گمراه نشويد. آنچه كوچك تر است، عترت من مي باشد. همانا، خداي دانا و مهربان، مرا آگاه ساخت، كه اين دو هرگز از يكديگر جدا نخواهند شد، تا در كنار حوض بر من وارد شوند؛ من اين امر را از خداي خود، درخواست نموده ام، بنابراين بر آن دو پيشي نگيريد و از پيروي آن دو باز نايستيد و كوتاهي نكنيد، كه هلاك خواهيد شد».
سپس دست علي عليه السلام را گرفت و او را بلند نمود، به حدّي كه سفيدي زير بغل هر دو نمايان شد. مردم او را ديدند و شناختند.
رسول اللَّه صلي الله عليه وآله اين گونه ادامه داد: «اي مردم! كيست كه بر اهل ايمان از خود آن ها سزاوارتر باشد؟»
مردم گفتند: «خداي و رسولش داناترند.»
فرمود: «همانا خدا مولاي من است و من مولاي مؤمنين هستم و بر آن ها از خودشان اولي و سزاوارترم. پس هر كس كه من مولاي اويم، علي مولاي او خواهد بود.»
و بنا به گفته احمد بن حنبل (پيشواي حنبلي ها)، پيامبر اين جمله را چهار بار تكرار نمود. سپس دست به دعا گشود و گفت:
«بارخدايا! دوست بدار، آن كه او را دوست دارد و دشمن بدار آن كه او را دشمن دارد. ياري فرما ياران او را و خواركنندگان او را خوارگردان. او را معيار، ميزان و محور حق و راستي قرار ده».
آن گاه پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: «بايد آنان كه حاضرند، اين امر را به غايبان برسانند و ابلاغ كنند.»
قبل از پراكنده شدن جمعيت، امين وحي، اين آيه را بر پيامبرصلي الله عليه وآله نازل نمود: «أَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الاِسْلامَ دِيناً»؛ [3] «امروز دين شما را كامل نمودم و نعمت را بر شما تمام كردم و دين اسلام را براي شما پسنديدم.» در اين موقع پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: «اللَّه اكبر، بر اكمال دين و اتمام نعمت و خشنودي خدا به رسالت من و ولايت علي عليه السلام بعد از من.»
جمعيت حاضر، از جمله شيخين (ابوبكر و عمر) به اميرالمؤمنين، اين گونه تهنيت گفتند: «مبارك باد! مبارك باد! بر تو اي پسر ابي طالب كه مولاي من و مولاي هر مرد و زن مؤمن گشتي».
ابن عباس گفت: «به خدا سوگند، ولايت علي عليه السلام بر همه واجب گشت».
حسّان بن ثابت گفت: «يا رسول اللَّه! اجازه فرما تا درباره علي عليه السلام اشعاري بسرايم» پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: «بگو با ميمنت و بركت الهي.» در اين هنگام، حسّان برخاست و چنين گفت: «اي گروه بزرگان قريش! در محضر پيامبر اسلام، اشعار و گفتار خود را درباره ولايت، كه مسلّم گشت بيان مي نمايم.» و اين گونه اشعار خود را سرود:
يناديهم يوم الغدير نبيّهم
بخم فاسمع بالرسول مناديا [4] .
«ندا داد در روز غدير خم پيامبرشان، پس به نداي رسول گوش فرا دهيد».
تا آخر اشعار.
اجمالي از واقعه غدير را كه همه امت اسلامي، بر وقوع آن اتفاق دارند، بيان نموديم. شايان ذكر است كه در هيچ جاي جهان، واقعه و داستاني به اين نام و نشان و خصوصيات، ذكر نشده است.

[1] طبقات ابن سعد، ج 3، ص 225؛ مقريزي، الامتاع، ص 511؛ ارشادالساري، ج 6، ص 329.
[2] سوره مائده، آيه 67.
[3] سوره مائده، آيه 6.
[4] الغدير، ج 1، ص 36-31.
---------------------------
اهميت واقعه غدير

داستان نصب علي عليه السلام به مقام ولايت، در غدير خم، از داستان هاي مهمّ تاريخ اسلام است؛ شايد داستاني با اهميت تر و مهم تر از اين واقعه نداشته باشيم. اين واقعه بيانگر بقاي رسالت پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله و دوام دوره الهي آن حضرت در تجلّي گاه وجود مبارك علي عليه السلام بوده است.
غدير، نشانِ اتحاد و پيوند رسالت و امامت است؛ اين دو از يك ريشه و بن روييده اند؛ غدير، محل ظهور حقايق مخفي و بواطن پنهان شده و ارشاد و هدايت مردمان به اين راه است.
غدير، روز بيعت با حق و روز سرسپردگي است، روز دادوستد جنود شيطان با جنود رحمان است.
غدير، روز درخشش خورشيد عالمتاب از پس ابرهاي تاريك است.
---------------------------
راويان حديث غدير از صحابه

عده زيادي از صحابه حديث غدير را نقل كرده اند. اينك ما اسامي آن ها را به ترتيب حروف هجاء ذكر خواهيم كرد. ولي به قصد تبرّك در ابتدا اسامي اصحاب كسا را نقل خواهيم نمود.
1 - امير المؤمنين علي بن ابي طالب عليه السلام.
2 - صديقه فاطمه عليها السلام دختر رسول خداصلي الله عليه وآله.
3 - امام حسن مجتبي عليه السلام.
4 - امام حسين شهيدعليه السلام.
حرف الف
5 - ابوبكر بن ابي قحافه تميمي.
6 - ابو ذويب خويلد.
7 - ابو رافع قِبطي.
8 - ابو زينب بن عوف انصاري.
9 - ابو عمره بن عمرو بن مِحْصَن انصاري.
10 - ابو فضاله انصاري، از اهل بدر كه در صفين در ركاب حضرت اميرعليه السلام كشته شد.
11 - ابو قدامه انصاري.
12 - ابو ليلي انصاري. بنابر نقلي در صفين به شهادت رسيد.
13 - ابو هريره دوسي.
14 - ابو الهيثم بن تيهان. در صفّين به شهادت رسيد.
15 - ابي بن كعب انصاري خزرجي، بزرگ قراء.
16 - اسامة بن زيد بن حارثه كلبي.
17 - اسعد بن زراره انصاري.
18 - اسماء بنت عُميس خثعميّه.
19 - أمّ سلمه همسر پيامبرصلي الله عليه وآله.
20 - امّ هاني دختر ابي طالب عليه السلام.
21 - انس بن مالك انصاري خزرجي، خادم پيامبرصلي الله عليه وآله.
حرف با
22 - براء بن عازب انصاري اوسي.
23 - بريدة بن عازب انصاري اوسي.
حرف ثا
24 - ثابت بن وديعه انصاري، ابو سعيد خزرجي مدني.
حرف جيم
25 - جابر بن سَمُره بن جناده، ابو سليمان سوائي.
26 - جابر بن عبداللَّه انصاري.
27 - جبلة بن عمرو انصاري.
28 - جبير بن مطعم بن عدي قرشي نوفلي.
29 - جرير بن عبداللَّه جابر بجلي.
30 - جندب بن جناده غفاري، ابوذر.
31 - جندع بن عمرو بن مازن انصاري، ابو جُنَيده.
حرف حا
32 - حَبّة بن جوين، ابو قُدامه عُرَني بجلي.
33 - حُبشي بن جناده سلولي.
34 - حبيب بن بُدَيل بن ورقاء خزاعي.
35 - حذيفة بن أَسيد، ابو سريحه غفاري، از اصحاب شجره.
36 - حذيفة بن يمان يمني.
37 - حسّان بن ثابت.
حرف خا
38 - خالد بن زيد، ابو ايوب انصاري. در جنگ با روم به شهادت رسيد.
39 - خالد بن وليد بن مغيره مخزومي، ابو سليمان.
40 - خزيمة بن ثابت انصاري ذوالشهادتين، كه در صفّين به شهادت رسيد.
41 - خُويلد بن عمرو خزاعي، أبو شريح.
حرف را و زا
42 - رفاعة بن عبد المنذر انصاري.
43 - زبير بن عوّام قرشي.
44 - زيد بن ارقم انصاري خزرجي.
45 - زيد بن ثابت ابو سعيد.
46 - زيد يا يزيد بن شراحيل انصاري.
47 - زيد بن عبداللَّه انصاري.
حرف سين
48 - سعد بن ابي وقّاص، ابو اسحاق.
49 - سعد بن جناده عوفي، پدر عطيه عوفي.
50 - سعد بن عباده انصاري خزرجي.
51 - سعد بن مالك انصاري، ابو سعيد خدري.
52 - سعيد بن زيد قرشي عدوي، يكي از عشره مبشّره.
53 - سعيد بن سعد بن عباده انصاري.
54 - سلمان فارسي ابو عبداللَّه.
55 - سَلَمة بن عمرو بن الأكوع اسلم، ابو مسلم.
56 - سمرة بن جُندب فزازي، ابو سليمان.
57 - سهل بن حُنَيف انصاري، أوسي.
58 - سهل بن سعد انصاري، خزرجي، ساعدي، ابو العباس.
حرف صاد و ضاد
59 - صُدَيُّ بن عجلان باهلي، ابو أُمامه.
60 - ضُميره أسدي.
حرف طا
61 - طلحة بن عبداللَّه تَيْمي.
حرف عين
62 - عامر بن عُمير نميري.
63 - عامر بن ليلي بن حمزه.
64 - عامر بن ليلي غِفاري.
65 - عامر بن واثله ليثي، ابو الطفيل.
66 - عايشه دختر ابوبكر.
67 - عباس بن عبد الملك بن هاشم، عموي پيامبرصلي الله عليه وآله.
68 - عبدالرحمن بن عبد ربّ انصاري.
69 - عبدالرحمن بن عوف قرشي، زهري، ابو محمّد.
70 - عبدالرحمن بن يعمر ديليّ.
71 - عبداللَّه بن عبد الأسد مخزومي.
72 - عبداللَّه بن بُدَيل بن وَرْقاء.
73 - عبداللَّه بن بشير مازنيّ.
74 - عبداللَّه بن ثابت انصاري.
75 - عبداللَّه بن جعفر بن ابي طالب هاشمي.
76 - عبداللَّه بن حنطب قرشي، مخزومي.
77 - عبداللَّه بن ربيعه.
78 - عبداللَّه بن عباس.
79 - عبداللَّه بن ابي أوفي علقمه اسلمي.
80 - عبداللَّه بن عمر بن خطّاب عدوي، ابو عبد الرحمن.
81 - عبداللَّه بن مسعود هُذَلي، ابو عبد الرحمن.
82 - عبداللَّه بن ياميل.
83 - عثمان بن عفّان.
84 - عُبَيد بن عازب انصاري.
85 - عدي بن حاتم، ابو طريف.
86 - عطيّة بن بسر مازني.
87 - عُقبة بن عامر جُهَني.
88 - عمّار بن ياسر عنسّي، ابو اليقظان.
89 - عَماره خزرجي انصاري.
90 - عمر بن ابي سلمة بن عبد الأسد مخزومي.
91 - عمر بن خطّاب؛
حديث او را حافظ ابن مغازلي در «المناقب» [1] به دو طريق، و محبّ الدين طبري در «الرياض النضرة» [2] و «ذخائر العقبي» [3] به نقل از «مسند احمد» آورده است. و نيز ابن كثير دمشقي و شمس الدين جزري، عمر را از جمله راويان حديث «غدير» به حساب آورده اند. [4] .
92 - عمران بن حصين خزاعي، أبو نحيد.
93 - عمرو بن حمق خزاعي، كوفي.
94 - عمرو بن شراحيل.
95 - عمرو بن عاص.
96 - عمرو بن مرّة جُهَني، ابو طلحه.
حرف فا
97 - فاطمه دختر حمزة بن عبد المطلب.
حرف قاف و كاف
98 - قيس بن ثابت شمّاس انصاري.
99 - قيس بن سعد بن عُباده انصاري، خزرجي.
100 - كعب بن عجره انصاري، مدني، ابو محمّد.
حرف ميم
101 - مالك بن حويرث ليثي، ابو سليمان.
102 - مقداد بن عمرو كندي، زهري.
حرف نون
103 - ناجية بن عمرو خزاعي.
104 - نضلة بن عتبه اسلمي، ابو برزه.
105 - نعمان بن عجلان انصاري.
حرف ها تا آخر حروف
106 - هاشم بن مِرْقال بن عتبة بن ابي وقّاص زهري، مدني.
107 - وحشي بن حرب حَبَشي، حِمْصي، ابو وَسْمه.
108 - وهب بن حمزه.
109 - وهب بن عبداللَّه سوائي، ابو جحيفه.
110 - يعلي بن مرّة بن وهب ثقفي، ابو مُرازم.
اين ها اسامي صد و ده نفر از بزرگان صحابه بود كه ما نقل كرديم، و به طور حتم بيش از اين افراد حديث غدير را نقل كرده اند؛ زيرا مطابق نقل تاريخ، صد هزار يا بيشتر در سرزمين خم حاضر بوده اند، و طبيعت حال اقتضا مي كند كه بيش از اين تعداد جمعيت اين حديث را نقل كرده باشند، ولي آنچه كه با تتبّع در كتب اهل سنت به دست آمده، اين تعداد جمعيّت است.
حافظ سجستاني (م 477 ه.ق) كتابي به نام «الدارية في حديث الولاية» در هفده جلد تأليف كرده و در آن طرق حديث غدير را ذكر كرده است. او اين حديث را از صد و بيست صحابي نقل كرده است. [5] .

[1] مناقب علي بن ابي طالب عليه السلام، ص 22، ح 31.
[2] الرياض النضرة، ج 3، ص 113.
[3] ذخائر العقبي، ص 67.
[4] البداية والنهاية، ج 7، ص 386؛ اسني المطالب، ص 48.
[5] مناقب ابن شهر آشوب، ج 3، ص 34.
---------------------------
راويان حديث در قرن 02

در قرن دوم پنجاه و شش نفر از علماي اهل سنت اين حديث را نقل كرده اند؛ از قبيل:
- حافظ محمّد بن اسحاق مدني (151).
- حافظ سفيان بن سعيد ثوري (161).
- حافظ وكيع بن جراح (196).
و...
---------------------------
راويان حديث در قرن 04

در قرن چهارم چهل و سه نفر از علماي اهل سنّت اين حديث را نقل كرده اند؛ از قبيل:
- احمد بن شعيب نسائي (303). [1] اين حديث را در «سنن» و «خصائص» نيز به طُرق بسياري نقل كرده كه بيشتر آن ها صحيح السند است.
- حافظ احمد بن علي موصلي، ابو يعلي، (307). [2] .
- حافظ محمّد بن جرير طبري (310). [3] .
- ابو القاسم طبراني (360). [4] او نيز حديث غدير را به طرق بسياري نقل كرده كه بيشتر آن ها صحيح السند است.
و...

[1] خصائص النسائي، ص 16و10.
[2] مسند ابي يعلي، ج 11، ص 307.
[3] تفسير طبري، ج 3، ص 428.
[4] المعجم الاوسط، ج 3، ص 133.
---------------------------
راويان حديث در قرن 06

در قرن ششم بيست نفر از علماي عامه اين حديث را نقل كرده اند؛ از قبيل:
- حجة الاسلام غزّالي (505).
- جاراللَّه زمخشري (538). [1] .
- موفق بن احمد خوارزمي (568). [2] .
- ابن عساكر دمشقي (571). [3] .
و...

[1] ربيع الابرار، ج 1، ص 84.
[2] المناقب، ص 154، ح 182.
[3] ترجمه امام علي عليه السلام، رقم 572.
---------------------------
راويان حديث در قرن 07

در قرن هفتم بيست و يك نفر از علماي اهل سنت اين حديث را نقل كرده اند؛ از قبيل:
- فخرالدين رازي شافعي، (606). [1] .
- ابن اثير جزري (630). [2] .
- ابن ابي الحديد معتزلي (655). [3] .
- حافظ گنجي شافعي (658). [4] .
- حافظ محبّ الدين طبري شافعي (694).
و...

[1] التفسير الكبير، ج 3، ص 636.
[2] اسد الغابة، ج 1، ص 364.
[3] شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 13.
[4] كفاية الطالب، ص 16.
---------------------------
راويان حديث در قرن 09

در قرن نهم شانزده نفر از علماي اهل سنت اين حديث را نقل كرده اند؛ از قبيل:
- حافظ ابي الحسن هيثمي شافعي (870). [1] .
- حافظ ابن خلدون مالكي (808). [2] .
- سيد شريف جرجاني حنفي (816). [3] .
- ابن حجر عسقلاني شافعي (852). [4] .
- ابن صبّاغ مالكي (855). [5] .
- علاءالدين قوشچي (879). [6] .
و...

[1] مجمع الزوائد، ج 9، ص 165.
[2] مقدمه ابن خلدون، ج 1، ص 246.
[3] شرح مواقف، ج 8، ص 360.
[4] الاصابة، ج 7، ص 780.
[5] الفصول المهمة، ص 24.
[6] شرح تجريد، ص 477.
---------------------------
راويان حديث در قرن 11

در قرن يازدهم دوازده نفر از علماي اهل سنت اين حديث را نقل كرده اند؛ از قبيل:
- زين الدين مناوي شافعي (1031). [1] .
- نورالدين حلبي شافعي (1044). [2] .
و...

[1] كنوز الحقائق، ج 2، ص 118.
[2] السيرة الحلبية، ج 3، ص 274.
---------------------------
تواتر حديث غدير

هر قضيه تاريخي بزرگ كه رهبر امت در آن دخيل بوده و در بين جماعت بسياري از مردم اتفاق افتاده، طبيعت چنين قضيه اي اقتضا دارد كه متواتر باشد، خصوصاً آن كه آن قضيه مورد اهتمام رهبر بزرگ الهي قرار گرفته و از تمام كشورها و شهرها افرادي شاهد و ناظر قضيه باشند، و تأكيد فراواني از ناحيه آن رهبر در نشر خبر آن واقعه باشد. آيا مي توان ادّعا كرد كه اين خبر تنها در حدّ نقل يك نفر و دو نفر و... محدود گردد يا به طور قطع نقل آن متواتر خواهد بود؟ حديث غدير از اين قسم خبرهاست؛ زيرا پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله اين خبر را در ميان ده ها هزار جمعيت از كشورها و شهرهاي مختلف اسلامي بيان داشت و تأكيد فراواني نيز براي نشر آن بين مسلمين نمود كه فرمود: حاضران به غايبان برسانند....
---------------------------
تصريح به صحت حديث غدير

عده بسياري از علماي عامه به صحّت حديث «غدير» تصريح كرده اند؛ از قبيل:
---------------------------
حاكم نيشابوري

او بعد از نقل حديث از زيد بن ارقم آن را تصحيح نموده و تصريح كرده كه اين حديث شرايط صحّت نزد شيخين را دارد. [1] .

[1] مستدرك حاكم، ج 3، ص 109.
---------------------------
ابن كثير دمشقي

او بعد از نقل حديث از استادش ذهبي نقل مي كند كه وي قائل به صحّت اين حديث بوده است. [1] .

[1] البداية والنهاية، ج 5، ص 288.
---------------------------
ابوجعفر طحاوي

او نيز بعد از نقل حديث «غدير» مي گويد: «هذا الحديث صحيح الاسناد، ولا طعن لأحد في رواته»؛ [1] «اين حديث از حيث سند صحيح بوده و هيچ كس بر راويان آن طعني وارد نكرده است.»

[1] مشكل الآثار، ج 2، ص 308.
---------------------------
سبط بن جوزي

او مي نويسد: «فان قيل: فهذه الرواية الّتي فيها قول عمر: اصبحت مولاي و مولا كل مؤمن ومؤمنة ضعيفة، فالجواب: انّ هذه الرواية صحيحة»؛ [1] «اگر كسي اشكال كند كه اين روايت كه عمر به علي عليه السلام گفت: "اصبحت مولاي و مولي كلّ مؤمن و مؤمنة" ضعيف است، در جواب مي گوييم: اين روايت صحيح است.»

[1] تذكرة الخواص، ص 18.
---------------------------
ابوحامد غزالي

او مي گويد: «اسفرت الحجة وجهها واجمع الجماهير علي متن الحديث من خطبته في يوم غدير خم باتفاق الجميع وهو يقول: (من كنت مولاه فعليّ مولاه) فقال عمر: بخ بخ...»؛ [1] «حجت و دليل، خود را به طور وضوح آشكار نموده و عموم مردم بر متن اين حديث اجماع كرده اند كه پيامبرصلي الله عليه وآله در روز غدير خم به اتفاق همه فرمود: «من كنت مولاه فعليّ مولاه». عمر در اين هنگام گفت: مبارك باد، مبارك باد!...».

[1] سرّ العالمين، ص 21.
---------------------------
حافظ ابوعبدالله گنجي شافعي

او مي گويد: «هذا حديث مشهور حسن، روته الثقات، وانضمام هذه الاسانيد بعضها الي بعض حجة في صحة النقل»؛ [1] «اين حديث مشهور و حسن است و راويان آن همگي از ثقاتند، و انضمام برخي از سندها به برخي ديگر، دليلي بر صحّت اين حديث است.»

[1] كفاية الطالب، ص 61.
---------------------------
شيخ ابوالمكارم علاء الدين سمناني (736)

او در ذيل حديث غدير مي گويد: «و هذا حديث متفق علي صحته، فصار سيّد الاوصياء»؛ [1] «اين حديث از جمله احاديثي است كه اتفاق بر صحّت آن است و لذا حضرت، سيّد اوليا شمرده مي شود...».

[1] العروة لأهل الخلوة، ص 422.
---------------------------
حافظ نورالدين هيثمي (807)

او كه اين حديث را به طرق مختلف نقل كرده، در بسياري از سندهاي آن، رجال حديث غدير را رجال صحيح مي داند. [1] .

[1] مجمع الزوائد، ج 9، ص 109-104.
---------------------------
ميرزا محمد بدخشي

او درباره حديث غدير مي گويد: «هذا حديث صحيح مشهور ولم يتكلم في صحته الّا متعصب جاحد لا اعتبار بقوله؛ فانّ الحديث كثير الطرق جداً»؛ [1] «اين حديث صحيح و مشهور است، و هيچ كس به جز انسان متعصّب و منكري كه اعتباري به گفتار او نيست در صحّت آن شك نكرده است؛ زيرا حديث غدير جداً داراي طرق بسياري است.»

[1] نزل الأبرار، ص 54.
---------------------------
ناصرالدين الباني

او درباره حديث غدير مي گويد: «هذا حديث صحيح، وقد ورد عن جماعة من الصحابة»؛ [1] «اين حديثي است صحيح كه از طرق جماعتي از صحابه رسيده است.»

[1] السنة، ابن ابي عاصم، با تحقيق الباني، ج 2، ص 566.
---------------------------
حديث تهنيت

مورّخ معروف اهل سنت ميرخواند در كتاب «روضة الصفا» بعد از نقل حديث غدير مي گويد: «آن گاه رسول خداصلي الله عليه وآله در خيمه اختصاصي خود نشست، و دستور داد تا اميرالمؤمنين علي عليه السلام در خيمه اي ديگر بنشيند. و عموم مردم را فرمود تا در خيمه حضرت علي عليه السلام وارد شده و به او تهنيت بگويند.
بعد از فارغ شدن مردان از تهنيت به حضرت اميرعليه السلام، رسول خداصلي الله عليه وآله همسران خود را دستور داد تا نزد او رفته و به حضرت تهنيت بگويند. آنان نيز چنين كردند. و از جمله كساني كه به حضرت تهنيت گفت، عمر بن خطّاب بود كه خطاب به او عرض كرد: «بخ بخ يابن ابي طالب اصبحت مولاي ومولي كل مؤمن ومؤمنة»؛ [1] «گوارا باد بر تو اي فرزند ابي طالب! تو مولاي من و مولاي همه مردان و زنان مؤمن گرديدي.»

[1] تاريخ روضة الصفا، ج 2، ص 541.
---------------------------
مؤلفان پيرامون حديث غدير

برخي از علماي اهل سنت در طول تاريخ درباره اين حديث تأليفاتي داشته و در آن سندهاي حديث را ذكر كرده اند؛ از قبيل:
---------------------------
حافظ ابن عقده

او در كتابي به نام «الولاية في طرق حديث الغدير» اين حديث را با «150» طريق نقل كرده است.
ابن حجر درباره حديث غدير مي گويد: «صحّحه واعتني بجمع طرقه ابوالعباس ابن عقدة فاخرجه من حديث سبعين صحابياً او اكثر»؛ [1] «اين حديث را ابن عقده تصحيح نموده و به جمع طرق آن اعتنا نموده است، و آن را از طريق هفتاد صحابي يا بيشتر نقل كرده است.»
و نيز ابن تيميه درباره او مي گويد: «وقد صنّف ابوالعباس ابن عقدة مصنفاً في جمع طرقه»؛ [2] «ابوالعباس ابن عقده كتابي در جمع طرق حديث غدير تصنيف كرده است».

[1] تهذيب التهذيب، ج 7، ص 337.
[2] منهاج السنة، ج 7، ص 319.
---------------------------
ابوبكر جعابي

او در اين باره كتابي را به نام «من روي حديث غدير خم» تأليف كرده و حديث غدير را با «125» طريق نقل كرده است. [1] .

[1] الغدير، ج 1، ص 145.
---------------------------
شمس الدين ذهبي

او در كتابي به نام «طرق حديث من كنت مولاه» تأليف كرده و در آن ده ها سند صحيح و حسن و موثق از اين حديث را نقل كرده است. او خود به اين كتاب اشاره كرده است، مي گويد: «و امّا حديث «من كنت مولاه» فله طرق جيدة وقد افردت ذلك ايضاً»؛ [1] «و امّا حديث «من كنت مولاه» داراي طرق خوبي است و من جداگانه آن ها را در كتابي آورده ام.»

[1] تذكرة الحفاظ، ج 3، ص 231.
---------------------------
ابوسعيد سجستاني

او كتابي را به نام «الدراية في حديث الولاية» تأليف كرده است. [1] .

[1] نفحات الازهار.
---------------------------
امام الحرمين جويني

قندوزي حنفي در كتاب «ينابيع المودة» كتابي مستقل درباره حديث غدير به جويني نسبت داده است. [1] .

[1] ينابيع المودة، ص 36.
---------------------------
تبادر از حاق لفظ

لفظ «وليّ» و «مولي» در لغت گرچه به معاني مختلفي آمده است، ولي هنگامي كه بدون قرينه به كار مي رود، عرب از آن معناي سرپرست و اولي به تصرف كه همان معناي امامت است استفاده مي كند. و تبادر علامت حقيقت است.
---------------------------
استعمال قرآني

با مراجعه به قرآن كريم پي خواهيم برد كه كلمه «مولي» به معناي اولويّت به كار رفته است. خداوند متعال مي فرمايد: «فَالْيَوْمَ لايُؤْخَذُ مِنْكُمْ فِدْيَةٌ وَلا مِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا مَأْواكُمُ النّارُ هِيَ مَوْلاكُمْ وَبِئْسَ الْمَصِيرُ»؛ [1] «پس امروز نه از شما فديه اي پذيرفته مي شود، و نه از كافران؛ جايگاهتان آتش است و همان سرپرستتان مي باشد؛ و چه بد جايگاهي است!»
در اين آيه مولا به معناي اولويت به كار رفته است.

[1] سوره حديد، آيه 15.
---------------------------
اشتراك معنوي

ابن بطريق مي گويد: «كسي كه مراجعه به كتب لغت داشته باشد، پي به وجود معاني مختلف براي كلمه «مولي» مي برد. از باب نمونه، فيروزآبادي مي گويد: مولي به معناي: مالك، عبد، آزاد كننده، آزاد شده، همراه، نزديك، همانند پسر عمو، و...، همسايه، هم قسم، فرزند، عمو، فرو آمده، شريك، فرزند خواهر، سرپرست، تربيت كننده، ياور، نعمت دهنده، كسي كه به او نعمت داده شده، دوست، پيرو و داماد آمده است». [1] .
آن گاه مي گويد: حقّ اين است كه كلمه «مولي» بيش از يك معنا ندارد و آن اولي و سزاوارتر به يك چيز است، ولي اين اولويّت به حسب استعمال در هر مورد از مواردش مختلف است. نتيجه اين كه لفظ «مولي» مشترك معنوي بين اين معاني مختلف است. و مشترك معنوي از مشترك لفظي سزاوارتر است...». [2] .
در توضيح كلام ابن بطريق مي گوييم:
با كمي تأمّل و دقّت پي خواهيم برد كه معناي «اولويت در يك شئ» در تمام معاني لفظ «مولي» به يك نحوي موجود است، و اطلاق اين كلمه بر هر يك از آن معاني به اعتبار در برداشتن معناي اولويت است:
1 - مالك، اولي به تصرّف در ملك خود است.
2 - عبد، سزاوارتر بر اطاعت مولاي خود از ديگري است.
3 - آزاد كننده، سزاوارتر است به تفضيل بر كسي كه او را آزاد كرده، از ديگري.
4 - آزاد شده، اولي است به تشكر از آزاد كننده.
5 - همراه، سزاوارتر است به شناخت حقوق كسي كه همراه اوست.
6 - نزديك، سزاوارتر است به دفاع و كمك قوم خود.
7 - همسايه، سزاوارتر است به حفظ حقوق همسايگي.
8 - هم قسم، اولي است به دفاع و حمايت از كسي كه با او هم قسم شده.
9 - فرزند، سزاوارتر است به اطاعت از پدرش.
10 - عمو، اولي تر است به مراعات فرزند برادرش.
و...
نتيجه اين كه: كلمه «مولي» در لغت عرب در يك معنا؛ يعني «سزاوارتر» به كار مي رود، و در مورد حديث غدير به قرينه اضافه به «ه» كه مقصود افراد است، معناي آن همان سرپرستي افراد است كه مرادف با امامت مي باشد.

[1] قاموس المحيط، ج 4، ص 410.
[2] ابن بطريق، العمدة، ص 114و115.
---------------------------
ذيل حديث

در ذيل بسياري از احاديث غدير اين جمله آمده است: «اللَّهم وال من والاه و عاد من عاداه»؛ [1] «بار خدايا! هر كس كه ولايت او را پذيرفت دوست بدار، و هر كس كه ولايت او را نپذيرفت و با او ستيز كرد، دشمن بدار.»
اين جمله كه برخي از علماي اهل سنت؛ همچون ابن كثير و الباني تصريح به صحّت آن دارند، تنها با معناي «سرپرستي و امامت» سازگاري دارد، نه با معناي «محبّ و دوست» كه اهل سنت مي گويند؛ زيرا معنا ندارد كه پيامبرصلي الله عليه وآله دعا كند بر كساني كه حضرت علي عليه السلام دوست آنان است.

[1] مسند احمد، ج 1، ص 118؛ مستدرك حاكم، ج 3، ص 109، و....
---------------------------
گواهي گرفتن از مردم

حذيفة بن أُسيد به سند صحيح نقل كرده كه رسول خداصلي الله عليه وآله در روز غدير خمّ فرمود: «آيا شما شهادت به وحدانيّت خدا (لا اله الّا اللَّه) و نبوت من (محمّداً عبده و رسوله) نمي دهيد؟... گفتند: آري، ما به اين امور شهادت مي دهيم. آن گاه پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: اي مردم! خدا سرپرست من و من سرپرست مؤمنانم، و من سزاوارترم به شما از خود شمايم، پس هر كس كه من مولاي اويم پس اين علي مولاي اوست». [1] .
اين كه پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله ولايت حضرت علي عليه السلام را در رديف شهادت و گواهي به توحيد و رسالت قرار داده، دليل بر آن است كه ولايت حضرت عليه السلام همان معناي امامت و سرپرستي امّت است.

[1] اسد الغابة، ج 6، ص 136، رقم 5940؛ تاريخ دمشق، ج 12، ص 226؛ سيره حلبي، ج 3، ص 374.
---------------------------
خبر رحلت پيامبر

پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله در صدر خطبه غدير خطاب به مردم فرمود: «كأنّي دُعيت فأجبت»؛ «گويا من دعوت شده و اجابت كرده ام.» بنابر نقلي فرمود: «يوُشِك ان ادعي فاجيب»؛ «نزديك است كه دعوت شوم و من نيز آن دعوت را اجابت خواهم كرد.»
از اين تعبيرات استفاده مي شود كه پيامبرصلي الله عليه وآله در صدد ابلاغ مطلب بسيار مهمّي است كه قبل از آن مقدمه چيني كرده و خبر از رحلت خود مي دهد، و اين جز با معناي جانشيني خود در امر امامت و خلافت و سرپرستي سازگاري ندارد.
---------------------------
ترس پيامبر

سيوطي نقل كرده كه رسول خداصلي الله عليه وآله فرمود: «همانا خداوند مرا مأمور به ابلاغ نمود، اين مطلب براي من سنگين بود و مي دانستم كه مردم مرا با ابلاغ اين امر تكذيب خواهند كرد. خداوند مرا تهديد كرد كه بايد اين مطلب را ابلاغ كني يا اين كه عذاب خواهي شد. آن گاه اين آيه را نازل فرمود: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ...». [1] .
چرا پيامبرصلي الله عليه وآله مي ترسد و از چه چيزي خوف دارد؟ آيا ابلاغ اين مطلب كه حضرت علي عليه السلام دوست و ياور شماست ترسي دارد؟ هرگز! اين تنها ابلاغ ولايت و سرپرستي و خلافت حضرت علي عليه السلام است كه پيامبرصلي الله عليه وآله از ابلاغش بر مردم خوف دارد؛ زيرا مي داند قريش با حضرت علي عليه السلام خصومت دارد، اين همان كسي است كه در جنگ ها پدران و اقوام آن ها را به قتل رسانده است....

[1] درّ المنثور، ج 2، ص 298.
---------------------------
تعبير به نصب

در برخي از روايات غدير خم با لفظ «نصب» تعبير شده است.
شهاب الدين همداني از عمر بن خطّاب نقل كرده كه گفت: «نصب رسول اللَّه علياً علماً وقال: من كنت مولاه فعلي مولاه»؛ [1] «رسول خداصلي الله عليه وآله علي عليه السلام را به عنوان عَلَم نصب كرده و فرمود: هر كه من مولاي اويم پس علي مولاي اوست...».
حمويني به سند خود از حضرت علي عليه السلام نقل كرده كه فرمود: «امر اللَّه نبيّه ينصبني للناس»؛ [2] «خداوند پيامبرش را امر كرد تا مرا بر مردم نصب كند».
و مي دانيم كه تعبير «نصب» با مقام امامت و سرپرستي سازگاري دارد.

[1] مودّة القربي، مودّت پنجم.
[2] فرائد السمطين، ج 1، ص 312.
---------------------------
تعبير به اولويت

سبط بن جوزي بعد از ردّ معاني ديگر غير از «اولويّت و سرپرستي» براي حديث غدير مي گويد: «پس متعيّن است معناي دهم، و معناي آن اين است: هر كس من به او سزاوارتر از خودش هستم پس علي سزاوارتر به اوست.
آن گاه مي گويد: به اين معنا تصريح كرده حافظ ابو الفرج يحيي بن سعيد ثقفي اصفهاني در كتاب «مرج البحرين»؛ زيرا اين حديث را به سند خود از مشايخش نقل كرده و در آن چنين آمده است: رسول خداصلي الله عليه وآله دست علي عليه السلام را گرفت و فرمود: «من كنت وليّه و أولي به من نفسه فعليّ وليّه»؛ [1] «هر كس من وليّ و سزاوارتر به او از خودش هستم پس علي وليّ و سرپرست اوست.»

[1] تذكرة الخواص، ص 32.
---------------------------
محمد بن محمد غزالي

او بعد از نقل حديث غدير مي گويد: «اين، تسليم و رضايت و تحكيم است. ولي بعد از اين واقعه هوا و هوس به جهت حبّ رياست و به دست گرفتن عمود خلافت و...، بر آنان غلبه كرد... و لذا به خلاف اول بازگشته و اسلام را به پشت سر خود انداختند و با پول اندكي آن را معامله كردند، پس چه بد معامله اي انجام دادند». [1] .
همين مطلب را سبط بن جوزي از غزّالي نقل كرده است. [2] .

[1] سرّ العالمين، ص 39و40، طبع دار الآفاق العربية، مصر.
[2] تذكرة الخواص، ص 62.
---------------------------
فريدالدين عطار نيشابوري

او در معناي حديث غدير مي گويد:

چون خدا گفته است در خمّ غدير++
با رسول اللّه ز آيات منير

ايّها الناس اين بود الهام او++
زانكه از حق آمده پيغام او

گفت رو كن با خلايق اين ندا++
نيست اين دم خود رسولم بر شما

هر چه حق گفته است من خود آن كنم++
بر تو من از اسرار حقّ آسان كنم

چون كه جبريل آمد و بر من بگفت++
من بگويم با شما راز نهفت

اين چنين گفته است قهّار جهان++
حقّ و قيّوم خداي غيب دان

مرتضي والي در اين ملك من است++
هر كه اين سرّ را نداند او زن است [1] .

[1] مثنوي مظهر حقّ، عطار نيشابوري.
---------------------------
سبط بن جوزي

او درباره حديث غدير مي گويد: «معناه: من كنت اولي به من نفسه فعليّ اولي به...»؛ [1] «معناي آن اين است: «هر كس من اولي و سزاوارتر به او هستم پس علي عليه السلام سزاوارتر به اوست...».

[1] تذكرة الخواص، ص 34-30.
---------------------------
سعيدالدين فرغاني

او در شرح يك بيت از ابن فارض كه مي گويد:
واوضح بالتأويل ما كان مشكلاً
عليّ بعلم ناله بالوصية
مي نويسد: «در اين شعر به اين مطلب اشاره شده كه علي - كرم اللَّه وجهه - كسي است كه مشكلات كتاب و سنت را بيان و واضح خواهد كرد به توسّط علمي كه به او رسيده است؛ زيرا پيامبرصلي الله عليه وآله او را وصيّ و قائم مقام خود قرار داد آن هنگام كه فرمود: «من كنت مولاه فعلي مولاه». [1] .

[1] شرح تائيه ابن فارض، فرغاني.
---------------------------
سعدالدين تفتازاني

او در دلالت حديث غدير مي گويد: «(مولي) گاهي به معناي آزاد كننده و گاهي آزاد شده و هم قسم، همسايه، پسر عمو، ياور و سرپرست استعمال مي شود. خداوند متعال مي فرمايد: «مَأْواكُمُ النّارُ هِيَ مَوْلاكُمْ» يعني اولي بكم. اين معنا را ابو عبيده نقل كرده است. و پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: «ايّما امرأة أنكحت نفسها بغير اذن مولاه...»؛ «هر زني كه خودش را بدون اذن مولايش به نكاح درآورد...»، مولي در اين حديث به معناي اولي و سرپرست است. و مثل اين معنا براي كلمه «مولي» در شعر بسيار است. و به طور كلي، استعمال كلمه «مولي» به معناي متولّي و مالك امر و اولي به تصرف، در كلام عرب شايع است و نيز از بسياري از بزرگان اهل لغت نقل شده است. و مقصود آن است كه كلمه «مولي» اسم براي اين معناست، نه اين كه صفت باشد و به منزله اولي به تصرف، تا اعتراض گردد كه اين كلمه صيغه اسم تفضيل نيست، و به اين معنا استعمال نمي شود. و سزاوار است كه در حديث غدير از كلمه «مولي» همين معنا اراده شود، تا با صدر حديث مطابقت پيدا كند. به جهت اين كه با پنج معناي اول مناسبت ندارد، و اين امري است ظاهر. و نيز با معناي ششم؛ يعني «ناصر» سازگاري ندارد؛ زيرا معنا ندارد كه پيامبرصلي الله عليه وآله مردم را در آن مكان براي ابلاغ اين معنا جمع كرده باشد، اين مطلب نيز واضح است...».
او در آخر مي گويد: «ولا خفاء في انّ الولاية بالناس والتولّي والمالكية لتدبير امرهم والتصرّف فيهم بمنزلة النبيّ وهو معني الامامة»؛ [1] «مخفي نماند كه ولايت بر مردم، و سرپرستي و مالكيّت تدبير امر مردم و تصرّف در شؤون آنان، همانند منزلت پيامبرصلي الله عليه وآله با معناي امامت سازگاري دارد.»

[1] شرح مقاصد، ج 2، ص 290.
---------------------------
فضيلت روزه روز غدير

خطيب بغدادي با سند صحيح از ابوهريره نقل كرده كه گفت: «من صام يوم ثمان عشر من ذي الحجة كتب له صيام ستين شهراً، وهو يوم غدير خم لمّا اخذ النبيّ بيد علي بن ابي طالب فقال: الست ولي المؤمنين؟ قالوا: بلي يا رسول اللَّه. قال من كنت مولاه فعليّ مولاه. فقال عمر بن الخطاب: بخ بخ لك يابن ابي طالب! اصبحت مولاي ومولي كل مسلم، فانزل اللَّه: «أَلْيَوْمُ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ...»...»؛ [1] «هر كس در روز هجدهم از ماه ذي حجّه روزه بگيرد براي او معادل شصت ماه روزه نوشته مي شود. و آن روز غدير خم است، هنگامي كه پيامبرصلي الله عليه وآله دست علي بن ابي طالب عليه السلام را گرفته و فرمود: «آيا من سرپرست مؤمنين نيستم؟» گفتند: آري، اي رسول خدا! حضرت فرمود: هر كس كه من مولاي اويم پس علي مولاي اوست. عمر بن خطّاب گفت: مبارك باد، مبارك باد بر تو اي فرزند ابي طالب! تو مولاي من و مولاي هر مسلمان شدي. آن گاه خداوند اين آيه را نازل كرد: «أَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ ديِنَكُمْ...»...».
اين حديث را خطيب بغدادي از عبداللَّه بن علي بن محمد بن بشران، از حافظ علي بن عمر دارقطني، از ابونصر حبشون خلّال، از علي بن سعيد رملي، از ضمرة بن ربيعه، از عبداللَّه بن شوذب، از مطر ورّاق، از شهر بن حوشب، از ابوهريره نقل كرده است.
- ابوهريره؛ كسي است كه جمهور اهل سنت اجماع بر عدالت و وثاقت او دارند.
- شهر بن حوشب اشعري؛ ابو نعيم او را از اوليا شمرده، [2] و ذهبي مي گويد: بخاري او را ثنا گفته و احمد بن عبداللَّه عجلي و يحيي و ابن شيبه و احمد و نسوي او را توثيق كرده اند. [3] و ابن عساكر نقل مي كند كه از احمد بن حنبل درباره او سؤال شد، او حديثش را ستود، و خودش را نيز توثيق كرده و بر او ثنا گفت. [4] .
- مطر بن طهمان ورّاق، ابو رجاء خراساني؛ ابو نعيم او را از اوليا برشمرده است. [5] و ابن حبّان او را جزء ثقات آورده، و از عجلي نقل كرده كه او صدوق است. [6] بخاري و مسلم و بقيه صحاح از او روايت نقل كرده اند.
- ابو عبدالرحمن (عبداللَّه) بن شوذب؛ او را نيز حافظ از اوليا به حساب آورده است. [7] خزرجي از احمد و ابن معين نقل كرده كه او ثقه است. [8] .
ابن حجر او را از ثقات دانسته و از سفيان ثوري نقل كرده كه او از ثقات مشايخ ما به حساب مي آيد. و ابن خلفون توثيقش را از ابن نمير و ابي طالب و عجلي و ابن عمار و ابن معين و نسائي، نقل كرده است. [9] .
- ضمرة بن ربيعه قرشي ابو عبداللَّه دمشقي؛ ابن عساكر از احمد بن حنبل نقل كرده كه او ثقه مأمون و مرد صالح و مليح الحديث است. و نيز از ابن معين نقل كرده كه او ثقه است. [10] و ابن سعد نيز او را ثقه مأمون و اهل خير معرّفي كرده كه هيچ كس افضل از او نبوده است. [11] .
- ابو نصر علي بن سعيد ابي حمله رملي؛ ذهبي او را توثيق كرده و مي گويد: تا كنون از كسي نشنيده ام كه درباره او حرفي بزند. [12] ابن حجر در «لسان الميزان» توثيقش را اختيار كرده است. [13] .
- ابو نصر حبشون بن موسي بن ايّوب خلاّل؛ خطيب بغدادي او را توثيق كرده و از دارقطني حكايت شده كه او صدوق است. [14] .
- حافظ علي بن عمر، ابو الحسن بغدادي، مشهور به دارقطني، صاحب سنن؛ او كسي است كه بسياري از علماي اهل سنت او را تعريف كرده اند، خطيب بغدادي او را يگانه دهر و... [15] و ابن خلّكان [16] و حاكم نيشابوري او را بسيار ستايش كرده اند.

[1] تاريخ بغداد، ج 8، ص 290؛ مناقب ابن مغازلي،ص 18، ح 24؛ تذكرة الخواص، ص 30؛ فرائد السمطين، ج 1، ص 77، ح 44.
[2] حلية الاولياء، ج 6، ص 67-59.
[3] ميزان الاعتدال، ج 2، ص 283، رقم 3756.
[4] تاريخ مدينة دمشق، ج 8، ص 148-137.
[5] حلية الاولياء، ج 3، ص 75.
[6] الثقات، ج 5، ص 435.
[7] حلية الاولياء، ج 6، ص 135-125.
[8] خلاصة الخزرجي، ج 2، ص 66، رقم 3566.
[9] تهذيب التهذيب، ج 5، ص 225.
[10] تاريخ دمشق، ج 8، ص 475.
[11] الطبقات الكبري، ج 7، ص 471.
[12] ميزان الاعتدال، ج 3، ص 125، رقم 5833 و ص 131، رقم 5851.
[13] لسان الميزان، ج 4، ص 260، رقم 5806.
[14] تاريخ بغداد، ج 8، ص 284، رقم 4392.
[15] وفيات الاعيان، ج 3، ص 279، رقم 434.
[16] تذكرة الحفّاظ، ج 3، ص 991، رقم 925.
---------------------------
احتجاج حضرت زهرا به حديث غدير

شمس الدين ابوالخير جزري دمشقي شافعي به سند خود از امّ كلثوم دخترفاطمه عليها السلام، و او از فاطمه زهراعليها السلام نقل كرده كه فرمود: «أنسيتم قول رسول اللَّه صلي الله عليه وآله يوم غدير خم: من كنت مولاه فعليّ مولاه، وقوله صلي الله عليه وآله: انت منّي بمنزلة هارون من موسي؟»؛ [1] «آيا فراموش كرديد گفتار رسول خداصلي الله عليه وآله در روز غدير خم را كه فرمود: هر كس من مولاي اويم پس علي مولاي اوست. و گفتارش كه فرمود: تو نزد من همانند هارون نزد موسي هستي.»
امام حسن و امام حسين عليهما السلام نيز به حديث غدير تمسك كرده و احتجاج نموده اند. [2] .

[1] اسني المطالب، ص 49.
[2] ينابيع المودة، ج 3، ص 150، باب 90؛ كتاب سليم، ج 2، ص 788، ح 26.
---------------------------
بررسي شبهات

از آنجا كه اين حديث شريف از قوي ترين ادلّه بر امامت و ولايت حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام است، اهل سنت در صدد اشكال و تشكيك در سند يا دلالت آن برآمده اند. اينك به بررسي هر يك از آن ها مي پردازيم:
---------------------------
حديث از طريق ثقات نقل نشده است

ابن حزم مي گويد: «و اما حديث (من كنت مولاه فعليّ مولاه) هرگز از طريق ثقات نرسيده و صحيح نيست». [1] .
پاسخ:
اولاً: قبلاً اشاره كرديم كه بسياري از علماي اهل سنت تصريح به صحّت اين حديث نموده اند.
ثانياً: وي كسي است كه تمام فقهاي عصرش اتفاق بر گمراه بودن او داشته و عوام را از نزديك شدن به او باز داشته اند. [2] .
ثالثاً: او آرايي دارد كه از آن ها استفاده مي شود شخصي است متعصّب و حتي نسبت به حضرت علي عليه السلام عناد و بغض و كينه دارد.
او در كتاب خود «المحلّي» مي گويد: «بين هيچ يك از امت خلافي نيست كه عبدالرحمن بن ملجم، علي را نكشت مگر با تأويل، و اجتهادش او را به اين نتيجه رساند، و اين چنين حساب كرده بود كه كارش صحيح است». [3] .
در حالي كه بسياري از علماي اهل سنت از پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله نقل كرده اند كه خطاب به حضرت علي عليه السلام فرمود: «قاتل تو شقي ترين از آخرين است». و در تعبيري ديگر فرمود: «شقي ترين مردم است». و در تعبيري ديگر آمده است: شقي ترين اين امت است، همان گونه كه پي كننده شتر صالح شقي ترين قوم ثمود است». [4] .
و در خبري ديگر از پيامبرصلي الله عليه وآله نقل شده كه خطاب به حضرت علي عليه السلام فرمود: «آيا تو را خبر دهم به شديدترين مردم از حيث عذاب در روز قيامت؟ حضرت عرض كرد: خبر ده مرا اي رسول خداصلي الله عليه وآله. آن گاه فرمود: همانا شديدترين مردم از حيث عذاب در روز قيامت پي كننده شتر ثمود است، و كسي كه محاسنت را به خون سرت سيراب خواهد كرد. [5] .
و نيز فرمود: «قاتل تو شبيه يهود، بلكه خود يهود است». [6] .
امام علي عليه السلام روزي خطاب به ابن ملجم كرد و فرمود: «من تو را از شرورترين خلق خدا مي بينم». [7] .
چگونه مي توان ابن ملجم را مجتهد ناميد در حالي كه امام واجب الاطاعه خود را به قتل رسانده است؟ مگر پيامبرصلي الله عليه وآله خروج بر امام مسلمين را همانند خروج از جماعت مسلمين ندانسته و حكم به قتل او نكرده است. [8] .
ابن حزم كسي است كه قاتل عمار - ابو الغاديه يسار بن سبع سلمي - را نيز اهل تأويل و مجتهد مي داند كه در اين عملش داراي يك اجر است. و مي گويد: اين عمل همانند كشتن عثمان نيست؛ زيرا كشتن عثمان جاي اجتهاد نيست. [9] .
در صورتي كه ابوالغاديه از مجاهيل دنيا به حساب مي آيد و هيچ كس او را تعريف و توثيق نكرده است.
اين چه نوع اجتهادي است كه در مقابل نصوص صريح كرده است؟ مگر پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله مطابق احاديث صحيح السند خطاب به عمّار نفرمود: «تو را گروه ظالم خواهند كشت». [10] .
مگر پيامبرصلي الله عليه وآله در حق او نفرمود: «هر گاه مردم اختلاف كردند، فرزند سميّه (عمار) با حق است». [11] .
مگر پيامبرصلي الله عليه وآله نفرمود: «بار خدايا قريش به عمار ولع دارد، همانا قاتل عمار و برنده لباس او در آتش است». [12] .

[1] الفِصَل، ج 4، ص 224.
[2] لسان الميزان، ج 4، ص 229، رقم 5737.
[3] المحلّي، ج 10، ص 482.
[4] مسند احمد، ج5، ص326، ح17857؛ خصائص نسائي، ص162؛ مستدرك حاكم، ج3، ص151، ح4679 و...
[5] عقد الفريد، ج 4، ص 155.
[6] كنز العمال، ج 13، ص 195، ح 36582.
[7] تاريخ طبري، ج 5، ص 145؛ كامل ابن اثير، ج 2، ص 435.
[8] صحيح مسلم، كتاب الامارة.
[9] الفصل، ج 4، ص 161.
[10] الاصابة، ج 2، ص 512، رقم 5704.
[11] المعجم الكبير، ج 10، ص 96، ح 10071.
[12] مستدرك حاكم، ج 3، ص 437، ح 5661.
---------------------------
مولي به معناي اولويت نيست

محمود زعبي در اشكال بر شرف الدين مي گويد: «مولي به معناي اولويّت و برتري در تصرّف در لغت عرب به كار نرفته است». [1] .
پاسخ:
اين ادّعا كه كلمه «مولي» به معناي اولويت و برتري به كار نرفته، حرفي بدون دليل بلكه بر خلاف واقعيات است؛ زيرا بزرگان كلام و تفسير و لغت به اين معنا براي كلمه «مولي» تصريح كرده اند:
الف) كلمات مفسّرين:
فخر رازي در تفسير آيه «هِيَ مَوْلاكُمْ وَبِئْسَ الْمَصِيرُ»؛ [2] از كلبي و زجاج و ابي عبيده و فرّاء نقل مي كند كه معناي آن «اولي بكم» است. [3] .
- بغوي نيز اين آيه را چنين تفسير مي كند: «صاحبتكم و اولي بكم» [4] همدم شما و اولي و سزاوار به شما است.
اين تفسير نيز از زمخشري، ابو الفرج ابن جوزي، نيشابوري، قاضي بيضاوي، نسفي، سيوطي، ابي السعود، در ذيل آيه فوق رسيده است. [5] .
ب) كلمات متكلمين:
برخي از متكلمين اهل سنّت؛ همانند سعد تفتازاني، علاء قوشچي و ديگران نيز به اين معنا براي كلمه «مولي» تصريح كرده اند. تفتازاني مي گويد: «استعمال (مولي) به معناي متولّي و مالك امر و اولي به تصرّف در كلام عرب شايع و از بسياري از ائمه لغت نقل شده است...». [6] .
ج) تصريح لغويّين
از بزرگان لغت، اشخاصي؛ از قبيل: فرّاء، زجّاج، ابو عبيده، اخفش، علي بن عيسي رمّاني، حسين بن احمد زوزني، ثعلب و جوهري و ديگران به معناي «اولي» براي كلمه «مولي» اشاره كرده اند.
ريشه واژه «مولي»:
ريشه واژه «مولي»، ولايت است. اصل اين ماده بر قرب و نزديكي دلالت مي كند، يعني ميان دو چيز به گونه اي از نسبت قرب برقرار است كه چيز ديگري ميان آن ها فاصله نيست.
ابن فارس مي گويد: «واو، لام و ي (ولي) بر قرب و نزديكي دلالت مي كند و واژه «ولي» به معناي قرب و نزديكي است، و كلمه مولي نيز از همين باب است. و بر معتِق، معتَق، صاحب، حليف، ابن عم، ناصر و جار اطلاق مي شود. ريشه همه آن ها «ولي» به معناي قرب است». [7] .
راغب اصفهاني گفته است: «ولاء و توالي آن است كه دو يا چند چيز به گونه اي باشند كه غير آن ها ميان آن ها نباشد. اين معنا براي قرب مكاني و قرب به لحاظ نسبت، دين، صداقت، نصرت و اعتقاد استعاره آورده مي شود.
واژه وِلايت (بر وزن هِدايت) به معناي نصرت، و واژه وَلايت (بر وزن شَهادت) به معناي تولّي امر است. و گفته شده هر دو واژه يك معنا دارد و حقيقت آن همان تولّي امر است». [8] .
با توجه به حالات اوليه انسان در كاربرد الفاظ و اين كه معمولاً كلمات را در آغاز براي بيان معاني مربوط به محسوسات به كار مي برد، مي توان گفت: واژه ولايت در آغاز براي قرب و نزديكي خاص در محسوسات (قرب حسي) به كار رفته است، آن گاه براي قرب معنوي استعاره آورده شده است. بر اين اساس هر گاه اين واژه در امور معنوي به كار رود بر نوعي از نسبت قرابت دلالت مي كند و لازمه آن اين است كه وليّ نسبت به آنچه بر آن دلالت دارد، داراي حقّي است كه ديگري ندارد و مي تواند تصرّفاتي را بنمايد كه ديگري جز به اذن او نمي تواند؛ مثلاً وليّ ميّت مي تواند در اموال او تصرف كند، اين ولايت او ناشي از حقّ وراثت است. و كسي كه بر صغير ولايت دارد حقّ تصرف در امور وي را دارد. كسي كه ولايت نصرت دارد مي تواند در امور منصور (آن كسي كه نصرتش را عهده دار شده است) تصرف كند. و خداوند وليّ امر بندگان خويش است؛ يعني امور دنيوي و اخروي آن ها را تدبير مي كند و او وليّ مؤمنان است؛ يعني بر آنان ولايت خاصي دارد....
بنابر اين، معناي ولايت در همه موارد استعمال آن، گونه اي از قرابت است كه منشأ نوعي تصرف و مالك بودن تدبير است. [9] .
به عبارت ديگر: ولايت، نوعي اقتراب و نزديكي نسبت به چيزي است به گونه اي كه موانع و حجاب ها از ميان براشته مي شود... [10] .
حال اگر كسي با رياضت هاي نفساني و قابليت هايي كه براي خود ايجاد كرده، و از طرفي ديگر مورد عنايات و الطاف الهي قرار گرفته و به مقام قرب تام الهي نايل شده، اين چنين شخصي از جانب خداوند بر مردم ولايت پيدا مي كند، ولايتي كه لازمه آن اين است كه وليّ نسبت به آنچه بر آن دلالت دارد، داراي حقي است كه ديگري ندارد و او مي تواند تصرفاتي بنمايد كه ديگري جز به اذن او نمي تواند. و همه اين ها به اذن و اراده و مشيّت خداوند است.

[1] البيّنات، محمود زعبي.
[2] سوره حديد، آيه 15.
[3] تفسير رازي، ج 29، ص 227.
[4] معالم التنزيل، ج 8، ص 29.
[5] الكشاف، ج 4، ص 476؛ زاد المسير، ج 8، ص 168؛ غرائب القرآن در حاشيه تفسير طبري، ج 27، ص 131انوار التنزيل؛ مدارك التنزيل، ج 4، ص 226؛ تفسير جلالين و...
[6] شرح مقاصد، ج 2، ص 290.
[7] ابن فارس، معجم مقاييس اللغه، ص 1104.
[8] راغب اصفهاني، مفردات، ص 533.
[9] الميزان، ج 6، ص 12.
[10] همان، ج 5، ص 368.
---------------------------
اولي و سزاوارتر در محبت

زعبي در اعتراضي ديگر مي گويد: «شيعه بعد از آن كه (مولي) را به معناي اولي گرفتند آن را به «تصرّف» نسبت داده و آن كلمه را به معناي اولي به تصرف معنا كرده اند، چرا ارتباط آن را به محبّت نداده اند؟». [1] .
پاسخ:
اولاً: در قرآن كلمه «مولي» در معناي «متصرف در امر» به كار رفته است. خداوند متعال مي فرمايد: «وَاعْتَصِمُوا بِاللَّهِ هُوَ مَوْلاكُمْ». [2] فخر رازي در تفسير خود «مولي» را به معناي آقا و متصرّف معنا كرده است. [3] .
نيشابوري نيز در ذيل آيه «ثُمَّ رُدُّوا إِلَي اللَّهِ مَوْلاهُمُ الْحَقِّ»، [4] كلمه «مولي» را به معناي متصرف گرفته، مي گويد: «آنان در دنيا تحت تصرفات موالي باطل بوده اند». [5] .
ثانياً: ثابت شد كه «مولي» به معناي متولّي امر به كار رفته است و فرقي بين متولّي و متصرّف نيست.
ثالثاً: كلمه «مولي» به معناي «مليك» آمده، و معناي آن همان متصرف در امور است.
رابعاً: در جاي خود به اثبات رسانديم كه حديث غدير با معناي محبّت سازگاري ندارد، و تنها معناي مناسب با آن «متصرف در امور» و «متولّي» است.

[1] البيّنات.
[2] سوره حج، آيه 78.
[3] تفسير رازي، ج 23، ص 74.
[4] سوره انعام، آيه 62.
[5] تفسير نيشابوري، ج 7، ص 128.
---------------------------
امامت باطني نه ظاهري

برخي مي گويند: مقصود از «ولايت» در حديث غدير، ولايت باطني است نه ظاهري كه مرادف با حكومت داري و خلافت و سرپرستي عموم مسلمين باشد، و با اين توجيه در صدد جمع بين ولايت حضرت اميرعليه السلام و خلافت سه خليفه قبل مي باشند.
پاسخ:
اولاً: اگر بنا است كه اين گونه كلمات حمل بر خلاف ظاهر شود، بايد نبوّت را نيز اين گونه بتوان حمل كرد؛ در حالي كه قطعاً باطل است.
ثانياً: به چه دليل خلافت اين سه خليفه ثابت شده تا در صدد جمع بين حقانيّت خلافت آنان و حديث غدير برآيند؟
ثالثاً: اين تفسير، خلاف ظاهر كلمه «مولي» و ولايت است؛ زيرا معنايي كه از ظاهر آن به دست مي آيد، همان سرپرستي در ظاهر است.
رابعاً: ما معتقديم كه «ولايت» در حديث غدير و ديگر احاديث، همان ولايت كبراي الهي است كه از شؤونات آن، حاكميت سياسي و مرجعيّت ديني است.
---------------------------
نقض به آيه شصت و هشتم سوره آل عمران

دهلوي نيز مي گويد: «چه ضرورتي دارد كه لفظ «مولي» در حديث را حمل بر اولي به تصرف و سرپرستي نماييم؛ در حالي كه در قرآن بر خلاف اين معنا به كار رفته است. خداوند متعال مي فرمايد: «إِنَّ أَوْلَي النّاسِ بِإِبْراهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَهذَا النَّبِيُّ وَالَّذِينَ آمَنُوا»، و پرواضح است كه أتباع حضرت ابراهيم اولي به تصرف از او نبوده اند.
پاسخ:
اولاً: در برخي از آيات قرآن كلمه «مولي» به معناي اولي و اولويت به كار رفته است، همانند آيه «مَأْواكُمُ النّارُ هِيَ مَوْلاكُمْ». [1] .
ثانياً: حمل كلمه «مولي» در حديث غدير بر معناي اولي به تصرف و سرپرستي به جهت قرايني است كه در حديث وجود دارد.
ثالثاً: در آيه مربوط به حضرت ابراهيم عليه السلام قرينه اي وجود دارد كه مانع از حمل آيه بر اولويت در تصرف است، و آن اين كه هيچ كس بر پيامبر خدا مقدم نيست. به خلاف مورد حديث غدير.

[1] سوره حديد، آيه 15.
---------------------------
مولي به معناي محبوب

برخي مثل ابن حجر مكي و شاه ولي اللَّه دهلوي مي گويند: مراد به «مولي» در حديث غدير «محبوب» است؛ يعني هر كس كه من محبوب اويم اين علي نيز محبوب اوست.
پاسخ:
اولاً: اين ادّعايي بدون دليل است؛ زيرا با مراجعه به كتب لغت به اين نتيجه مي رسيم كه هيچ يك از لغويين اين معنا را براي كلمه «مولي» ذكر نكرده اند.
ثانياً: اين معنا با معناي متبادر از حديث بدون قرينه سازگاري ندارد.
ثالثاً: اين معنا با قراين موجود در روايت؛ خصوصاً قرينه صدر حديث «الست اولي بكم من انفسكم» سازگاري ندارد.
رابعاً: اگر مقصود پيامبر از اين حديث اين احتمال است، پس چرا افرادي همچون معاويه و عايشه و طلحه و زبير و عمرو بن عاص و امثال آن ها با حضرت علي عليه السلام به جنگ برخاسته و با او مخالفت كردند؟ آيا معاويه نبود كه لعن حضرت را در مأذنه ها علني كرد؟ و...
خامساً: اين معنا خلاف آن چيزي است كه صحابه از حديث غدير فهميده اند، و لذا حسّان بن ثابت در شعر خود از قول پيامبرصلي الله عليه وآله مي گويد: «و رضيت من بعدي اماماً و هادياً»، و راضي شدم از بعد خود كه علي عليه السلام امام و هادي باشد.
---------------------------
استدلال به روايتي از حسن مثني

دهلوي مي گويد: ابو نعيم اصفهاني از حسن مثنّي نقل كرده كه از او سؤال شد: آيا حديث (من كنت مولاه) نصّ بر خلافت حضرت علي عليه السلام است؟ او در جواب گفت: اگر مقصود رسول خداصلي الله عليه وآله به اين حديث خلافت مي بود بايد آن را به طور فصيح بيان مي كرد؛ زيرا او از فصيح ترين مردم بود...».
پاسخ:
اوّلاً: كلام حسن مثنّي بر فرض ثبوت، حجيّت و اعتباري ندارد؛ زيرا او معصوم نبوده، و نيز از صحابه به حساب نمي آيد تا فهم او نزد اهل سنت داراي اعتبار باشد.
ثانياً: اين حديث سندي ندارد.
ثالثاً: چگونه پيامبرصلي الله عليه وآله مسأله خلافت و امامت حضرت را در اين حديث به طور فصيح بيان نكرده است؟ در حالي كه مقصود حضرت رسول صلي الله عليه وآله با قراين حاليه و مقاليه كه همان امامت و خلافت حضرت علي عليه السلام است به طور وضوح از حديث غدير استفاده مي شود. و علماي بلاغت گفته اند كه كنايه ابلغ از تصريح است. و نيز حضرت رسول صلي الله عليه وآله در روايات ديگر مسأله امامت و خلافت حضرت علي عليه السلام را به طور واضح بيان كرده است.
---------------------------
اشكال اجتماع دو متصرف

محمود زعبي مي گويد: «اگر دلالت حديث غدير بر ولايت و اولي به تصرف و سرپرستي را قبول كنيم لازم مي آيد كه در يك زمان و عصر دو متصرف مطلق و سرپرست بر مسلمانان وجود داشته باشد، و اين داراي محذورات بسياري است». [1] .
پاسخ:
اولاً: از حديث غدير استفاده ولايت و سرپرستي و اولي به تصرّف براي حضرت علي عليه السلام استفاده مي شود، ولي در زمان حيات رسول خداصلي الله عليه وآله تصرفات حضرت علي عليه السلام در طول تصرفات رسول خداصلي الله عليه وآله است؛ يعني در غياب حضرت صلي الله عليه وآله او متصرف در امور است.
ثانياً: اشكال و محذوري در اجتماع دو ولايت نيست، و اگر محذوري باشد در اجتماع دو تصرف است، و ثبوت ولايت مستلزم فعليّت تصرّف نيست.
ثالثاً: محذور اجتماع دو متصرّف در صورتي است كه هر يك از تصرفات با يكديگر مخالف باشد در حالي كه پيامبرصلي الله عليه وآله و حضرت علي عليه السلام هيچ گونه اختلافي در تصرّف نداشتند.
رابعاً: عمده ولايت حضرت علي عليه السلام و فعليّت آن بعد از وفات رسول خداصلي الله عليه وآله است.

[1] البينات.
---------------------------
حكمت ابلاغ ولايت خارج از مكه

برخي مي گويند: چرا پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله موضوع ولايت حضرت علي عليه السلام را در مكه كه همه مسلمانان در آنجا جمع بوده اند ابلاغ نكرد؟ و صبر نمود تا اعمال حج تمام شود و بعد از متفرّق شدن برخي از حاجيان بعد از خروج از مكه و طي مسافتي زياد به طرف مدينه در بياباني به نام غدير خم موضوع ولايت و جانشيني حضرت علي عليه السلام را ابلاغ نمود.
پاسخ:
همان گونه كه به طور تفصيل و مشروح در بحث از احاديث دوازده خليفه اشاره كرديم و آن گونه كه از احاديث معتبر اهل سنت استفاده مي شود، پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله قصد داشت كه در سرزمين عرفات در آن اجتماع عظيم به موضوع ولايت و خلافت امامان بعد از خود و از آن جمله امام علي عليه السلام اشاره كند، در آن خطبه اي كه تمام مصادر حديثي فريقين به آن اشاره كرده اند.
جابر بن سمره مي گويد: پيامبرصلي الله عليه وآله مشغول ايراد خطبه در بين جمعيت بود، چون سخن او به اينجا رسيد كه فرمود: «لن يزال هذا الأمر عزيزاً ظاهراً حتي يملك اثنا عشر، كلّهم»؛ «هميشه اين امر - خلافت - نفوذناپذير و غالب است تا اين كه دوازده نفر حاكم شوند.» جابر مي گويد: «ثمّ لغظ الناس و تكلّموا فلم افهم قوله بعد (كلّهم). فقلت لأبي: يا ابتاه! ما بعد كلّهم؟ قال: كلّهم من قريش»؛ [1] «همه آن ها در اين هنگام سر و صدا كرده و هياهو نمودند، لذا نفهميدم كه بعد از كلمه "كلّهم" حضرت چه فرمود: از پدرم پرسيدم كه پيامبرصلي الله عليه وآله چه فرمود؟ گفت: فرمود: همه آنان از قريش اند.»
از اين روايت و روايات ديگر استفاده مي شود كه چون عده اي از مخالفان نمي خواستند بني هاشم و در رأس آن ها حضرت علي عليه السلام خلافت بعد از رسول خداصلي الله عليه وآله را به عهده گيرند، لذا چون سخن پيامبرصلي الله عليه وآله به اينجا رسيد و فهميدند كه پيامبرصلي الله عليه وآله قصد دارد تا اوصياي بعد از خودش را معرفي كند، بدين جهت در صدد برآمدند تا از هر طريق ممكن جلسه را بر هم زنند و در اين امر نيز به نظر خودشان موفق شدند، و نگذاشتند كه پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله به اهداف خود نايل گردد.
بعد از آن موقع پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله به دنبال فرصت مناسبي بود تا اين مسأله را به طور آشكار بر مردم ابلاغ نمايد. و از طرفي خوف داشت با اصرار و تأكيد بر آن دين و آيينش مورد تعرض قرار گرفته و با ايجاد اختلاف و تشتت و درگيري دشمنان خارجي از آن سوء استفاده كنند تا اين كه آيه تبليغ بر پيامبرصلي الله عليه وآله نازل شد و پيامبرصلي الله عليه وآله را تهديد كرد كه اگر اين امر مهم را به مردم ابلاغ نكني گويا كه اصل رسالتت را ابلاغ ننموده اي. لذا پيامبرصلي الله عليه وآله مردم را در وسط بيابان گرم و سوزان نگه داشت به موضوع ولايت امام علي عليه السلام را بر مردم ابلاغ كند. و براي اين كه مخالفان، جلسه را همانند سرزمين عرفات بر هم نزنند و سخنراني او را قطع نكنند لذا دستور داد تا هودج هايي را آورده و بر روي آن رفت و امام علي عليه السلام را نيز بر روي آن بالا برد و دست حضرت را بلند كرد تا اگر باز نيز قصد بر هم زدن جلسه را داشتند و نگذاشتند سخن پيامبرصلي الله عليه وآله به مردم برسد عمل پيامبرصلي الله عليه وآله گوياي مطلب باشد.

[1] مسند احمد، ج 5، ص 99.
---------------------------
عدم اختصاص به شيعه

اين عيد، تنها به شيعه مربوط نيست، هر چند كه شيعه، دلبستگي خاصّي نسبت به آن دارد. فرقه هاي ديگر مسلمين هم در عيد گرفتن غدير، با شيعه شريكند. و بزرگاني از غير شيعه در فضيلت اين روز و عيد بودنش به خاطر تعيين امير المؤمنين عليه السلام به مقام والاي ولايت از سوي حضرت رسول صلي الله عليه وآله سخناني ابراز كرده اند؛ چرا كه اين موسم، موسم شادماني هواداران حضرت علي عليه السلام است؛ چه او را به عنوان جانشين بلا فصل پيامبرصلي الله عليه وآله بدانند، چه چهارمين خليفه.
بيروني در «الآثار الباقية» روز غدير خم را از روزهايي مي داند كه اهل اسلام آن را از اعياد به حساب آورده اند. [1] .
ابن طلحه شافعي مي گويد: «روز غدير خم، امير المؤمنين عليه السلام آن را در شعر خود ذكر كرده و آن روز عيد و موسم به حساب مي آيد، زيرا آن روز وقتي است كه رسول خداصلي الله عليه وآله او را به اين منزلت منصوب كرده و بر ساير خلائق برتري داده است». [2] .
و نيز مي گويد: «هر معنايي كه اثباتش ممكن است و لفظ مولي براي رسول خداصلي الله عليه وآله بر آن دلالت داشته باشد، حضرت صلي الله عليه وآله آن را براي علي عليه السلام قرار داده است، و اين مرتبه اي است بلند، و منزلتي است عظيم، و درجه اي است عالي، و مكانتي است رفيع، كه پيامبرصلي الله عليه وآله حضرت علي عليه السلام را به آن اختصاص داده است. و لذا آن روز، روز عيد و موسم سرور براي اولياي الهي گشته است». [3] .
از كتب تاريخ، استفاده مي شود كه امّت اسلامي در شرق و غرب، در عيد بودن آن متّفق اند و مصريان و مغربيان و عراقيان، به جايگاه آن اعتنا و اهتمام داشته اند. و روز غدير نزد آنان به عنوان روزي مشخّص براي نماز، دعا، خطبه و مديحه سرايي مشهور بوده است، و نامگذاري اين روز به عيد، مورد اتفاق بوده است. [4] .
ابن خلّكان مي گويد: «پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله هنگام بازگشت از مكّه در حجّة الوداع، وقتي به غدير خم رسيد، ميان خود و علي عليه السلام عقد برادري بست و او را براي خود، همچون هارون براي حضرت موسي عليه السلام دانست و فرمود: «خدايا! كساني كه ولايت او را پذيرا شدند دوست بدار و كساني كه تحت سلطه ولايت او نرفته و با او دشمني ورزيدند دشمن بدار، و يارانش را ياور باش و خوار كنندگانش را خوار كن». و شيعه را به اين روز، دلبستگي خاصّي است. [5] .
سخنِ ابن خلّكان را مسعودي تأييد كرده است، آنجا كه مي گويد: فرزندان حضرت علي عليه السلام و شيعيان او اين روز را بزرگ مي دارند. [6] .
ثعالبي نيز پس از آن كه شب غدير را از شب هاي مشهور نزد امّت شمرده است مي نويسد: «و اين، شبي است كه فردايش پيامبر خداصلي الله عليه وآله در غدير خم، بر فراز جهاز شتران خطبه خواند و فرمود: «من كنت مولاه فعليّ مولاه...»، و شيعيان، اين شب را گرامي داشته، به احياء و عبادت مي پردازند». [7] .

[1] الآثار الباقية في القرون الخالية، ص 334.
[2] مطالب السؤول، ص 53.
[3] همان، ص 56.
[4] وفيات الاعيان، ابن خلكان، ج 1، ص 60 و ج 2، ص 223.
[5] همان.
[6] التنبيه و الإشراف، مسعودي، ص 221.
[7] ثمار القلوب، ثعالبي، ص 511.
---------------------------
پيام هاي غدير

برخي در اين زمان با طرح «كاربردي كردن غدير» در صدد پياده كردن پيام هاي «غدير» در جامعه اسلامي اند. اينك جا دارد اين موضوع به طور دقيق موشكافي و بررسي شده كه «غدير خم» چه پيام هايي داشته است؟ آيا پيام هاي آن اختصاص به عصر رسول صلي الله عليه وآله و بعد از وفات او داشته يا قابل اجرا و پياده شدن تا روز قيامت است؟ اينك به برخي نكته ها و پيام هاي غدير كه برپايي جشن ها سبب يادآوري و ابلاغ آن به مردم مي شود مي پردازيم:
1 - بعد از هر پيامبري احتياج به شخصيتي معصوم است كه در خطّ او بوده و ادامه دهنده راه و تبيين كننده مرام آن پيامبر است، و لااقل در حدّ حفظ كيان و مجموعه شريعت، نگهبان و پاسدار دين باشد، همان گونه كه رسول خداصلي الله عليه وآله براي بعد از خود جانشيني را در اين امر معيّن نمود، و در اين زمان اين شخص امام مهدي عليه السلام است.
2 - جانشينان پيامبران بايد از جانب خداوند منصوب شده و توسط پيامبر معيّن و معرفي گردند، همان گونه كه پيامبرصلي الله عليه وآله براي خود جانشين معيّن كرد؛ زيرا مقام امامت مقامي الهي است و هر امامي بايد از جانب خداوند به طور خاص و عام بر اين سمت منصوب گردد.
3 - يكي از پيام هاي غدير مسأله رهبري و صفات و خصوصيات او است، هر كس نمي تواند رهبر و جانشين پيامبرصلي الله عليه وآله در جامعه اسلامي باشد، رهبر بايد كسي همانند حضرت علي عليه السلام باشد كه در خط پيامبر بوده و مجري فرمان و دستورات او باشد وگرنه بر مردم است كه با او بيعت نكنند. در نتيجه: مسأله غدير با مسأله سياسي اسلام گره خورده است.
ما در كشور يمن مشاهده مي كنيم كه از اواسط قرن چهارم به بعد مسأله جشن هاي غدير مطرح بوده و هر سال در روز غدير خم آن صحنه عظيم را به نمايش مي گذارند و مردم آن روز تجديد خاطر كرده و با وضعيت و شرايط رهبري در جامعه نبوي آشنا مي شوند. گرچه در سال هاي اخير حكومت وقت پي به آثار و پيام هاي مهمّ آن برده و شديداً با برپايي آن مقابله كرده است و حتي هر سال تعدادي به جهت اصرار براي برپايي آن كشته مي شوند، ولي مردم در برپايي آن مصمّم اند، و اين به جهت آثار و بركات و پيامدهاي اين قضيه در جامعه اسلامي است.
4 - غدير يك پيام هميشگي دارد و آن اين كه الگوي جامعه اسلامي و رهبر و مقتداي آن بعد از پيامبرصلي الله عليه وآله بايد حضرت علي عليه السلام و امثال او از امامان معصوم باشند. آنان كساني هستند كه بر ما ولايت و سلطه دارند و ما بايد با تقرب و نزديكي به آن بزرگواران تحت سلطه تكوين و تشريع آنان قرار گرفته تا از بركات فيض وجودشان بهره مند شويم.
5 - غدير و برپايي جشن هاي آن نمادي از تشيّع است، و در حقيقت واقعه غدير اعلام اين پيام است كه بايد هميشه با حقّ كه بر محوريّت حضرت علي عليه السلام و اولاد او است پيمان بست تا به پيروزي نايل شد.
6 - نكته و پيام ديگري كه از واقعه غدير استفاده مي شود اين كه انسان بايد در ابلاغ حق و حقيقت اصرار ورزيده و از بيان آن كوتاه نيايد؛ زيرا پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله گرچه مي دانست مردم بعد از وفاتش به سفارشات او عمل نخواهند كرد، ولي حجت را بر مردم تمام كرده و در هيچ موقعيت مناسب خصوصاً در حجة الوداع و در غدير خم از بيان حق و پافشاري بر آن كوتاه نيامد.
7 - يكي ديگر از پيام هاي غدير كه تا روز قيامت باقي است مسأله مرجعيت ديني اهل بيت عليه السلام است، و لذا پيامبرصلي الله عليه وآله در همين ايّام بود كه حديث «ثقلين» را بيان كرده و مردم را به رجوع به اهل بيت معصومش براي اخذ شريعت خود رهنمون ساخت.
8 - يكي ديگر از پيام هاي غدير آن است كه در برخي از مواقع به جهت حفظ مصلحت و در نظر گرفتن مصلحت اهمّ بايد از مصلحت مهم گذشت و آن را فداي مصلحت اهمّ نمود. حضرت علي عليه السلام با آن كه از جانب خداوند سبحان و با ابلاغ رسول گرامي اسلام صلي الله عليه وآله به مقام خلافت و رهبري جامعه اسلامي منصوب شد، ولي هنگامي كه مقابله و جنگ و خونريزي به جهت به دست آوردن حق خود را به صلاح و مصلحت اسلام و مسلمين نديد، تنها به موعظه و تذكّر و اتمام حجّت و اظهار مظلوميّت خود اكتفا كرد تا اسلام محفوظ بماند؛ زيرا به طور حتم اگر حضرت علي عليه السلام غير از آنچه انجام داد، عمل مي نمود فاجعه اي بزرگ بر اسلام و مسلمين وارد مي شد كه جبران پذير نبود. و اين درسي براي امّت اسلامي تا روز قيامت است، كه گاهي بايد به جهت حفظ مصلحت اهم از امر مهم گذشت.
9 - اكمال دين و اتمام نعمت و رضايت خداوند سبحان در بيان حق و حقيقت و اتمام حجت بر مردم است، همان گونه كه در آيه «اكمال» به آن اشاره شده است.
10 - براي تبليغ و بيان حق بايد اعلان عمومي كرده و مخفي كاري ننمود، همان گونه كه پيامبرصلي الله عليه وآله در حجة الوداع به جهت ابلاغ امر ولايت اعلان عمومي نمود، و نيز قبل از پراكنده شدن مردم در ملأ عام ولايت را ابلاغ نمود.
11 - مسأله خلافت و جانشيني و رهبري صحيح امت اسلامي در رأس امور است و هيچ گاه نبايد معطّل گردد، همان گونه كه رسول خداصلي الله عليه وآله با وجود آن كه در مدينه مرض خطرناكي وارد شده و گروه زيادي را زمين گير ساخته بود، ولي به جهت ابلاغ امر ولايت به اين مشكل توجهي نكرده سفر خود را انجام داد و در آن سفر موضوع ولايت و جانشيني و رهبري بعد از خود را به مردم ابلاغ نمود.
12 - موضوع رهبري صحيح در جامعه اسلامي به منزله شالوده و روح اسلام و شريعت است و در صورتي كه ابلاغ نگردد ركن و ستون فقرات جامعه اسلامي از هم متلاشي خواهد شد. لذا قرآن در اين باره خطاب به پيامبرش مي فرمايد: «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ»؛ [1] «و اگر چنين نكني رسالت پروردگارت را نرسانده اي.»

[1] سوره مائده، آيه 67.
---------------------------
بررسي سندهاي صحيح

در بين احاديث ولايت در مصادر اهل سنت، سندهاي صحيحي وجود دارد. اينك به بررسي برخي از آن سندها مي پردازيم:
---------------------------
حديث احمد بن حنبل از بريده

احمد بن حنبل از ابن نمير، و او از اجلح كندي، از عبداللَّه بن بريده از پدرش بريده نقل مي كند كه گفت: رسول خداصلي الله عليه وآله دو لشكر به سوي يمن فرستاد، بر يكي از آن ها علي بن ابي طالب عليه السلام را گمارد و بر ديگري خالد بن وليد را گماشت، و فرمود: هر گاه به يكديگر رسيديد، علي عليه السلام امير شما باشد، و اگر از هم جدا بوديد هر يك امير لشكر خود باشد. بريده مي گويد: به قبيله بني زيد در يمن رسيديم و با هم به مقاتله پرداختيم. مسلمانان بر مشركان غالب شدند، در اين قتال ذريه مشركان به اسارت گرفته شدند. علي عليه السلام از بين اسيران زني را براي خود گرفت. بريده مي گويد: خالد مرا خواست و در نامه اي كه به من داد امر كرد كه به مدينه روم و از اين واقعه نزد رسول خداصلي الله عليه وآله شكايت نمايم. خدمت پيامبر آمدم و نامه را تقديم كردم. همين كه حضرت صلي الله عليه وآله نامه را خواند، مشاهده كردم كه غضب در صورت پيامبر نمايان شد. عرض كردم: اي رسول خداصلي الله عليه وآله! الآن وقت پناه بردن به خدا است. شما مرا با كسي فرستادي و دستور دادي كه او را اطاعت كنم، من هم چنين كردم. حضرت فرمود: «لاتقع في عليّ، فانّه منّي وانا منه وهو وليّكم بعدي»؛ «سخني بر ضدّ علي مگو؛ زيرا او از من و من از اويم و او وليّ شما پس از من است». [1] .
رجال سند اين حديث همگي از افراد مورد وثوق و اعتماد نزد اهل سنت اند.
الف) عبداللَّه بن نمير؛ او كسي است كه يحيي بن معين و ديگران او را توثيق كرده و نيز از بزرگان اصحاب حديث معرفي نموده اند. [2] و ابن حجر مي گويد: او ثقه و صاحب حديث است. [3] .
ب) اجلح بن عبداللَّه؛ او نيز مورد وثوق ابن معين و ديگران واقع شده، [4] و ابن حجر او را صدوق مي داند. [5] .
ج) عبداللَّه بن بريده؛ او مطابق تصريح ذهبي و ابن حجر ثقه بوده است. [6] .
د) بريده؛ وي از صحابه به شمار مي آيد كه نزد اهل سنت همگي عادل است.

[1] مسند احمد، ج 5، ص 356.
[2] تذكرة الحفاظ، ج 1، ص 327.
[3] تقريب التهذيب، ج 1، ص 53.
[4] الكاشف، ج 1، ص 53.
[5] تقريب التهذيب، ج 1، ص 49.
[6] الكاشف، ج 2، ص 66؛ تقريب التهذيب، ج 1، ص 403.
---------------------------
روايت ابوداوود طيالسي

ابوداوود طيالسي نيز حديث ولايت را به آن نحوي كه ذكر شد، به سند صحيح از ابن عباس نقل كرده است كه سند آن چنين است: «حدّثنا ابوعوانه، عن ابي بلج، عن عمروبن ميمون، عن ابن عباس» اين كه رسول خداصلي الله عليه وآله خطاب به علي عليه السلام فرمود: «انت وليّ كل مؤمن من بعدي»؛ «تو ولي و سرپرست هر مؤمني بعد از من مي باشي». [1] .
طيالسي عبدالرحمن بن مهدي؛ وي شيخِ احمد بن حنبل و از رجال صحاح سته به حساب مي آيد. و ذهبي او را «اصدق الناس» معرفي كرده است.
ترجمه بقيه رجال سند مورد بررسي قرار گرفت. لذا ابن عبدالبرّ در رابطه با سند اين حديث مي گويد: «هذا اسناد لا مطعن فيه لأحد؛ لصحته وثقة نقلته»؛ «اين سندي است كه هيچ طعني در رابطه باآن از كسي نرسيده است؛ زيرا سند آن صحيح و ناقلين آن مورد وثوق اند». [2] .
ابوالحجّاج مزّي نيز در ترجمه مولي اميرالمؤمنين عليه السلام بعد از نقل اين حديث همين تعبير را آورده است. [3] .

[1] مسند طيالسي، ص 360، رقم 2752.
[2] الاستيعاب، ج 3، ص 28.
[3] تهذيب الكمال، ج 2، ص 481.
---------------------------
تحريف حديث

بخاري حديث «ولايت» را نقل كرده، ولي آن قسمت را كه دلالت بر ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام دارد نقل نكرده است.
او در صحيح خود به سندش از بريده نقل كرده كه گفت: پيامبرصلي الله عليه وآله علي عليه السلام را به سوي خالد فرستاد تا خمس را از او بگيرد. بريده مي گويد: من به جهت غسلي كه كرده بود دشمن علي بودم و به خالد نيز آن را گوشزد كردم. پيامبر فرمود: اي بريده! آيا علي را دشمن مي داري؟ عرض كردم: آري. فرمود: او را دشمن مدار؛ زيرا براي او در سهم خمس بيش از اين مقدار است. [1] .
در اينجا مشاهده مي كنيم كه چگونه بخاري حديث بريده را تقطيع مغرضانه كرده و اصل حديث پيامبرصلي الله عليه وآله را كه جمله «و هو وليّ كلّ مؤمن بعدي» است، حذف نموده است؛ زيرا همان گونه كه اشاره شد، اين حديث با مضمون كامل آن كه قبلاً ذكر شد توسط بريده به سند صحيح نقل شده است. و قطعاً اين تحريف از بخاري بوده نه از غير او همان گونه كه حاكم نيشابوري و برخي از بزرگان محدّثين اهل سنت به آن اشاره كرده اند.
لذا ابن دحيه اندلسي بعد از نقل اين حديث از بخاري، مي گويد: «اين حديث را بخاري به صورت ناقص و نيمه كاره نقل كرده است؛ همان گونه كه شما آن را مشاهده مي كنيد، و اين از عادات او در نقل احاديثي از اين قبيل است كه به طور حتم از سوء رأي او در بازداشتن مردم از اين راه مي باشد». [2] .
ابن دحيه كسي است كه بنابر نصّ ذهبي، علامه محدّث، بصير به حديث و... معرفي شده است. [3] .
و سيوطي نيز او را در برخي از كتاب هايش مورد وثوق و اطمينان قرار داده است. [4] .
و از جمله كساني كه حديث را تحريف كرده - ولو به نحو ديگر - وليّ اللَّه دهلوي است. او به جاي كلمه (انّه) أنا آورده و نيز كلمه (بعدي) را از آخر حديث حذف كرده است؛ يعني حديث را اينگونه نقل كرده: «... ماتريدون من عليّ؟ انّ عليّاً منّي و أنا منه و أنا وليّ كلّ مؤمن». با آن كه هر شخص داراي ذوق سالمي پي به بطلان اين جمله خواهد برد؛ خصوصاً اين كه او اين حديث را در كتاب «قرة العينين» خود بدون تحريف آورده است.

[1] صحيح بخاري، ج 5، ص 206و207.
[2] المستوفي في اسماء المصطفي، مخطوط.
[3] سير اعلام النبلاء، ج 22، ص 389.
[4] بغية الوعاة، ج 2، ص 218.
---------------------------
روايان حديث ولايت از صحابه

اين حديث را گروهي از صحابه نقل كرده اند؛ امثال: اميرالمؤمنين عليه السلام، امام حسن عليه السلام، ابوذر غفاري، عبداللَّه بن عباس، ابوسعيد خدري، براء بن عازب، عمران بن حُصين، ابوليلي انصاري، بريدة بن حصيب، عبداللَّه بن عمرو، عمرو بن عاص، وهب بن حمزه، حبشي بن جناده و جابر بن عبداللَّه انصاري.
---------------------------
دلالت حديث

حديث شريف ولايت از راه هايي دلالت بر امامت و خلافت امام علي بن ابي طالب عليه السلام دارد كه به برخي از آن ها اشاره مي كنيم:
1 - كلمه «وليّ» گرچه بر معاني مختلفي؛ از قبيل: مالك امر، صديق، دوست و ناصر... اطلاق مي شود، ولي معناي شايعي كه براي آن شده و هنگام اطلاق و بدون قرينه، لفظ بر آن حمل مي شود همان معناي اوّل؛ يعني «مالك امر» و حاكم است. «وليّ صغير» كسي است كه متولي او بوده و «وليّ زن» كسي است كه متولي نكاح او است. و «وليّ خون»، كسي است كه حقّ مطالبه به قصاص را دارد و «وليّ عهد» كسي است كه مالك عهد سلطه مي باشد.
2 - و نيز ممكن است كه در تعيين معناي «وليّ» در اين حديث به صدر حديث استناد كرد؛ زيرا بنابر نقل ترمذي و ديگران، پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: «انّ عليّاً منّي و أنا منه»؛ «همانا علي از من و من از اويم.»
اين جمله دلالت دارد بر اين كه امام علي عليه السلام در تمام مزايا و فضايل، همانند رسول خداصلي الله عليه وآله است كه از آن جمله مقام امامت و ولايت و حاكميت است. همان مقامي كه خداوند در شأن رسول خداصلي الله عليه وآله فرمود: «النَّبِيُّ أَوْلي بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ»؛ [1] «پيامبر سزاوارتر از مؤمنين است نسبت به خودشان.»
3 - اين كه پيامبرصلي الله عليه وآله جمله «هو وليّ كلّ مؤمن بعدي» را در جواب اعتراض بريده و ديگران آورده است، خود دلالت بر معناي خاص «وليّ» يعني همان حاكميت و سلطه دارد؛ زيرا از آنجا كه حضرت علي عليه السلام تصرفي در غنائم نموده، قبل از آن كه غنائم نزد رسول خداصلي الله عليه وآله آورده شود، و پيامبرصلي الله عليه وآله نيز عمل او را امضا كرده است، اين خود دليل بر آن است كه حضرت در صدد اثبات ولايت به معناي سلطه و حاكميت امام علي عليه السلام است.
بلكه از جمله «و هو منّي و أنا منه» و نيز جمله «و هو وليّ كلّ مؤمن بعدي» استفاده مي شود كه حضرت علي عليه السلام حتي در زمان رسول خداصلي الله عليه وآله ولايت داشته، ولي با وجود پيامبر و حضور حضرت علي عليه السلام نزد پيامبر، ولايت او فعليّت نداشته است، ولي در غياب پيامبرصلي الله عليه وآله و بعد از وفات حضرت، به فعليّت رسيده است. و اين معنا با كلمه «بعدي» ناسازگاري ندارد؛ زيرا بعديّت در اينجا بر بعديّت رتبي اطلاق مي شود.
4 - محمّد بن ادريس شافعي و ابوبكر باقلاني و جماعتي از بزرگان اصوليين از اهل سنت مي گويند: هر گاه در لفظ مشترك قرينه اي بر يكي از معاني آن نباشد، آن لفظ را بايد حمل بر تمام معنايش نمود. در مورد حديث ولايت بر فرض كه قراين و شواهد سابق را قبول نكنيم، مطابق اين مبناي اصولي مي توان كلمه «وليّ» در حديث ولايت را حمل بر همه معاني آن؛ از جمله متصرّف در امور و حاكميت نمود.
5 - يكي از قراين موجود در حديث ولايت براي حمل بر معناي امامت، فهم بريده از كلام پيامبرصلي الله عليه وآله است. به همين جهت است كه بريده از جمله كساني بود كه از بيعت ابوبكر تخلّف نمود. [2] .

[1] سوره احزاب، آيه 6.
[2] ر.ك: روضةالصفا، ميرخواند.
---------------------------
شبهه اشتراك در لفظ

شيخ عبدالعزيز دهلوي نيز مي گويد: «و نيز لفظ (وليّ) از الفاظ مشترك است و چه دليلي است كه آن را بايد حمل بر خصوص اولي به تصرف نمود». [1] .
پاسخ:
اولاً: متبادر از لفظ «وليّ» همان گونه كه در بحث از حديث غدير گفته شد معناي اوّل به تصرف و امامت و سرپرستي است مثل اين كه گفته مي شود: «وليّ قاصر پدر اوست» يعني سرپرست او پدرش مي باشد.
ثانياً: در اين حديث، پيامبرصلي الله عليه وآله ولايت بعد از خودش را منحصر بر حضرت علي عليه السلام كرده است، و مي دانيم كه ولايت به معناي محبت و نصرت منحصر به يك شخص خاص نيست و براي همه مؤمنان ثابت است.
ثالثاً: با در نظر گرفتن شأن صدور اين روايت از پيامبرصلي الله عليه وآله درباره حضرت علي عليه السلام پي مي بريم كه اين حديث مربوط به معناي سرپرستي و اولي به تصرف بودن اوست؛ زيرا همان گونه كه در متن حديث آمده، بريده از حضرت علي عليه السلام به جهت تصرف در غنائم جنگي بدون اذن پيامبرصلي الله عليه وآله شكايت داشته كه پيامبرصلي الله عليه وآله درباره حضرت عليه السلام اين تعبير را آورده است، و اين با معناي اولي به تصرف سازگاري دارد.
شاهد اين توجيه اين كه در روايتي كه احمد بن حنبل در اين باره به سند صحيح نقل كرده چنين آمده است: «يا بريدة! الست اولي بالمؤمنين من انفسهم؟ قلت: بلي يا رسول اللَّه. قال: من كنت مولاه فعليّ مولاه»؛ [2] «اي بريده! آيا من اولي به مؤمنان از خودشان نيستم؟ گفتم: آري. حضرت فرمود: هركه من مولاي اويم پس عليّ مولاي اوست».

[1] تحفه اثناعشريه، ص 211.
[2] مسند احمد، ج 5، ص 347؛ مستدرك حاكم، ج 3، ص 110.
---------------------------
تكذيب ابن تيميه

وي مي گويد: «و همچنين حديث «و هو وليّ كل مؤمن بعدي» دروغ بر رسول خداصلي الله عليه وآله است؛ زيرا او در زمان حيات و مرگش وليّ هر مؤمني است و هر مؤمني نيز ولي او در حيات و ممات است». [1] .
پاسخ:
اين كلام ناشي از كينه و دشمني او با امير مؤمنان عليه السلام است؛ زيرا همان گونه كه بيان شد اين حديث را بزرگان اهل حديث نقل كرده و عده اي نيز تصريح به صحّت آن نموده اند. و لذا محمّد ناصر الدين الباني بعد از نقل حديث ولايت و تصحيح آن از طرق مختلف مي گويد: «هذا كلّه من بيان شيخ الاسلام وهو قويّ متين كما تري، فلا أدري بعد ذلك وجه تكذيبه للحديث الّا التسرع والمبالغة في الردّ علي الشيعة، غفر اللَّه لنا وله»؛ [2] «اين به تمامه از بيان ابن تيميه بود و اين بيان قوي و متين است، ولي نمي دانم كه چرا او اين حديث را تكذيب كرده است و به نظر من جهتي جز اين نداشته كه او در ردّ بر شيعه سرعت به خرج مي داده و مبالغه مي كرده است. خداوند از ما و از او بگذرد.»

[1] منهاج السنة، ج 7، ص 391.
[2] سلسلة الاحاديث الصحيحة، حديث 2223.
---------------------------
اجماع بر حقانيت ولايت ابوبكر

وي نيز مي گويد: «و اگر حديث قابل تأويل نباشد، لااقل اجماع بر حقانيت خلافت ابوبكر و دو نفر ديگر است و اين مفيد قطع به حقانيت خلافت اوست و ولايت عليّ را ابطال مي نمايد؛ زيرا اجماع قطعي و مفاد خبر واحد ظنّي است و هيچ تعارضي بين ظنّي و قطعي نيست، و لذا بايد به قطعي عمل كرده و دليل ظني الغا شود. علاوه اين كه اعتباري به دليل ظنّي در مسأله ولايت نزد شيعه نيست». [1] .
پاسخ:
اولاً: ابن حجر چگونه ادّعاي اجماع بر خلافت آن سه نفر كرده در حالي كه چنين اجماعي وجود نداشته است.
ثانياً: برفرض ثبوت اجماع از آنجا كه جهت آن روشن است كه با تهديد و تطميع بوده لذا از اعتبار ساقط است.
ثالثاً: چگونه حديث ولايت خبر واحد است در حالي كه ده ها نفر از علماي اهل سنت آن را نقل كرده اند.
رابعاً: اين حديث از چهارده نفر از صحابه نقل شده است. و ابن حجر در «الصواعق المحرقة» ادّعاي تواتر حديث (مروا ابابكر فليصلّ بالناس) را كرده با اعتراف به اين كه هشت نفر از صحابه از جمله عايشه و حفصه آن را نقل كرده اند، ولي حديث «ولايت» را با نقل چهارده نفر از صحابه حديث واحد مي داند!! بلكه ابن حزم در مسأله فروش آب در حديثي به مجرد روايت چهار نفر از صحابه، در آن ادّعاي تواتر كرده است.
خامساً: حديث «ولايت» كه شيعه به آن استدلال مي كند قطعي است؛ خصوصاً اين كه به ادله ديگر تأييد مي شود.

[1] پيشين.
---------------------------
نص حديث

طبري در تاريخ خود از ابن حميد، از سلمه، از محمّد بن اسحاق، از عبدالغفار بن قاسم ابومريم، از منهال بن عمرو، از عبداللَّه بن نوفل بن حارث بن عبد المطلب، از ابن عباس، از علي بن ابي طالب عليه السلام نقل مي كند كه فرمود: «هنگامي كه آيه «وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ» بر رسول خداصلي الله عليه وآله نازل شد، حضرت مرا خواست و فرمود: اي علي! خداوند مرا امر كرده كه نزديكان عشيره خود را انذار كنم، لكن دستم به اين كار نمي رود و مي دانم كه هر گاه شروع به اين كار كنم از آن ها كار ناشايستي خواهم ديد. دست نگه داشتم تا آن كه جبرئيل آمد و گفت: اي محمّد! اگر آنچه را به آن امر شده اي انجام ندهي پروردگارت تو را عذاب خواهد كرد. پس تو يك صاع طعام درست كن و ران گوسفندي نيز بر آن قرار بده و نيز ظرفي از شير پر كن. آن گاه بني عبدالمطلب را جمع كن تا با آن ها سخن بگويم و آنچه را كه به آن مأمور شده ام ابلاغ كنم. حضرت مي فرمايد: من آنچه را كه امر شده بودم انجام دادم، سپس بني عبدالمطلب را دعوت كردم كه در آن روز چهل مرد، كمتر يا بيشتر بودند. در ميان آن ها عموهاي پيامبر، ابوطالب و حمزه و عباس و ابولهب بودند. بعد از اجتماع آنان پيامبر دستور داد تا طعامي را كه آماده كرده بودم حاضر كنم. آن ها را آوردم. در ابتدا رسول خداصلي الله عليه وآله مقداري از گوشت برداشته و با دندان هاي خود جدا كرد و در اطراف سيني قرار داد، آن گاه فرمود: به اسم خدا مشغول شويد. همگي از آن استفاده كردند تا سير شدند ولي به جز جاي انگشتان چيزي بر آن نديدم. و به خداوندي كه جان علي به دست او است سوگند، اگر يك نفر از آن ها مي خواست به اندازه همه بخورد غذا حاضر بود. آن گاه رسول خداصلي الله عليه وآله فرمود: اين جماعت را سيراب كن. ظرف شير را آوردم و همگي از آن آشاميدند تا سيراب شدند. و به خدا سوگند! كه اگر يك نفر مي خواست به اندازه همه بياشامد شير وجود داشت.
بعد از غذا همين كه پيامبر خواست با آن ها سخن بگويد، ابولهب شروع به سخن كرد و گفت: سحر صاحب شما در شما كارساز است!
با اين حرف، آنان متفرّق شدند و رسول خداصلي الله عليه وآله نتوانست با آن ها سخن بگويد. حضرت فرداي آن روز فرمود: اي علي! اين مرد از من پيشي گرفت و آن حرفي كه شنيدي را به زبان جاري ساخت و لذا پيش از آن كه سخني بگويم متفرّق شدند. تو همان غذاهاي ديروز را آماده ساز و سپس آن ها را نزد من جمع كن. حضرت مي فرمايد: من غذا را آماده كرده، همان افراد را جمع نمودم. حضرت دستور داد تا غذا حاضر شود. من حاضر نمودم. حضرت همان كار روز قبل را نسبت به غذا تكرار نمود. آنان از آن غذا تناول نمودند و سير شدند. سپس حضرت فرمود: آنان را سيراب كن. آن ظرف را آوردم و همگي از آن آشاميدند تا سيراب شدند.
سپس رسول خداصلي الله عليه وآله شروع به سخن كرده، فرمود: اي بني عبدالمطلب! به خدا سوگند! من جواني را در عرب نمي شناسم كه براي قومش چيزي بهتر از آنچه من آورده ام آورده باشد، من براي شما خير دنيا و آخرت را آورده ام و خداوند مرا امر كرده است كه شما را به آن دعوت نمايم. كدام يك از شما است كه مرا به اين امر كمك كند تا برادر و وصيّ و جانشين من در ميان شما باشد؟ همگي نسبت به اين درخواست پيامبرصلي الله عليه وآله سكوت كردند. ولي من در حالي كه سنّم از همه كمتر بود و... عرض كردم: اي پيامبر خدا! من وزير شما بر اين امر مي شوم. پيامبر دست بر گردن من گذارد و فرمود: «انّ هذا اخي ووصيّي وخليفتي فيكم، فاسمعوا واطيعوا»؛ «همانا اين شخص برادر و وصّي و جانشين من در ميان شما است. پس به دستورات او گوش فرا داده و او را اطاعت كنيد». حضرت مي فرمايد: آن قوم در حالي كه مي خنديدند از جاي برخاسته و به ابوطالب گفتند: محمّد تو را امر كرده تا به دستور فرزندت گوش فرا داده و او را اطاعت كني». [1] .
آنچه كه جاي تأسف است اين كه گرچه طبري در تاريخ خود اين قضيه و واقعه را بدون تحريف نقل كرده ولي در تفسير خود «جامع البيان» به جاي جمله «ليكون اخي و وصيي و خليفتي» جمله «ليكون اخي و كذا و كذا» و نيز بدل از جمله «انّ هذا اخي و وصيّي و خليفتي» جمله «انّ هذا اخي و كذا و كذا» به كار برده است، تا آن كه بر سر مستمعين خود كلاه گذاشته، مبادا به شيعه تمايل پيدا كنند. مگر اين كه بگوييم اين تحريف از ناحيه چاپخانه ها صورت پذيرفته است نه از طرف طبري، ولي به هر تقدير اشكال بر اهل سنت از اين ناحيه وارد است، كه احاديث فضايل اهل بيت عليهم السلام را به جهت كلاه گذاشتن بر سر مريدان خود تا مبادا شيعه شوند، تحريف مي نمايند.
نوع تحريف ديگري نيز از محمّد حسنين هيكل نويسنده مصري در كتاب «حيات محمّدصلي الله عليه وآله» صورت پذيرفته است؛ زيرا او با آن كه اين قصه را در چاپ اول كتاب خود آورده [2] ولي در چاپ هاي بعد آن را حذف كرده است.

[1] تاريخ طبري، ج 2، ص 220.
[2] حياة محمّدصلي الله عليه وآله، ص 104.
---------------------------
راويان حديث «دار» با سند طبري

گروهي از مورخين شيعه و سنّي واقعه «دار» را با همان سند طبري نقل كرده اند؛ از قبيل:
1 - ذهبي. [1] .
2 - قوشچي حنفي. [2] .
3 - محمّد حسنين هيكل. [3] .
4 - شيخ مفيدرحمه الله. [4] .
5 - شيخ طوسي رحمه الله. [5] .
6 - ابن طاووس رحمه الله. [6] .
7 - شيخ حرّ عاملي رحمه الله. [7] .
و ديگران.

[1] تاريخ الذهبي، ص 144و145.
[2] شرح تجريد، ص 401.
[3] حياة محمّدصلي الله عليه وآله، ص 104، چاپ اول.
[4] الإرشاد، ج 1، ص 49.
[5] تلخيص الشافي، ج 2، ص 57.
[6] الردّ علي العثمانية، ص 129.
[7] اثبات الهداة، ج 1، ص 255، رقم 327.
---------------------------
صحت سند حديث

در صحّت سند حديث «دار» جاي هيچ گونه شك و شبهه اي نيست. برخي ادّعاي صحّت حديث كرده و برخي ديگر نيز اعتراف به تواتر آن نموده اند. اينك به برخي از كلمات اشاره مي كنيم:
1 - ابن ابي الحديد در شرح خود بر نهج البلاغه هنگام نقل اين واقعه مي گويد: «انّه روي في الخبر الصحيح...»؛ «همانا اين واقعه در خبر صحيح نقل شده است».
2 - متقي هندي در «كنز العمال» [1] نقل كرده كه طبري اين حديث را تصحيح كرده است. تأييد بر اين نسبت اين كه طبري اين خبر را در تاريخ خود بدون هيچ اعتراضي نقل كرده است و عده اي ديگر نيز با همان سند اين حديث را نقل كرده اند، بدون آن كه اعتراضي نسبت به سند آن داشته باشند. و به همين جهت است كه طبري نتوانسته در سند آن خدشه نمايد، لذا در صدد تحريف متن برآمده است. همان گونه كه قبلاً به آن اشاره شد.
3 - ابوجعفر اسكافي معتزلي در ردّ خود بر حافظ اين حديث را تصحيح سندي كرده است. [2] .
4 - شيخ مفيدرحمه الله مي گويد: «و ذلك في حديث الدار الّذي اجمع علي صحته نقّاد الآثار»؛ «و آن حديث «دار» است كه نقّادين آثار، اجماع بر صحّت آن نموده اند». [3] .
5 - ابوالصلاح حلبي در «تقريب المعارف» مي گويد: «و قد اطبق الناقلون من الفريقين علي هذا النقل كنقلهم المعجزات»؛ «ناقلين از فريقين بر نقل اين واقعه، همانند نقل معجزات اتفاق دارند». [4] .
6 - احمد بن حنبل در «المسند» حديث را با سند صحيح نقل كرده است. [5] .
7 - ابن اثير در «الكامل» قصه را از مسلّمات تاريخي برشمرده است. [6] .
8 - اين حديث از روايات «تفسير طبري» و ابن ابي حاتم رازي و بغوي به حساب مي آيد. كساني كه ابن تيميه در «منهاج السنة» به آن كتب استدلال كرده است. او طبري و ابن ابي حاتم و برخي ديگر از مفسّرين را اين گونه توصيف مي كند كه آنان از جمله كساني هستند كه روايات جعلي را نقل نمي كنند. [7] و نيز مي گويد: اينان كساني هستند كه در اسلام زبان صادقي داشته و تفاسيرشان متضمّن منقولاتي است كه در تفسير به آن ها اعتماد مي شود. [8] .
9 - اين حديث از جمله روايات كتاب «المختارة» ضياء مقدسي است كه التزام به صحّت احاديث آن داده است، و نيز حافظ ابن حجر براي اثبات صحّت يكي از احاديث مي گويد: «اين حديث از جمله احاديثي است كه ضياء مقدسي در «المختارة» از «المعجم الكبير» نقل كرده است»، و ابن تيميه تصريح كرده كه احاديث «المختارة» اصحّ و اقوي از احاديث مستدرك است». [9] .
10 - قصه «دار» از جمله فضايل ده گانه اي است كه به اميرالمؤمنين اختصاص دارد و در حديث صحيح از ابن عباس نقل شده است. [10] .

[1] كنز العمال، ج 15، ص 113.
[2] شرح ابن ابي الحديد، ج 13، ص 244.
[3] الإرشاد، ص 49و50.
[4] تقريب المعارف، ص 135.
[5] مسند احمد، ج 1، ص 111.
[6] الكامل، ج 2، ص 22.
[7] منهاج السنة، ج 7، ص 13.
[8] همان.
[9] فتح الباري، ج 7، ص 217.
[10] مستدرك حاكم، ج 3، ص 132.
---------------------------
دلالت حديث

با تأمّلي در حديث «دار» پي مي بريم كه اين روايت از جمله احاديثي است كه دلالت صريح بر امامت و خلافت و جانشيني امام علي عليه السلام نسبت به رسول خداصلي الله عليه وآله دارد.
بنابراين مي توان گفت كه اسلام از ابتداي ظهور و بروز خود سه اصل مهم را به مردم گوشزد كرده است: يكي شهادت به وحدانيت خداوند، و ديگري شهادت به نبوت رسول اكرم صلي الله عليه وآله و سوم شهادت به ولايت و وصايت علي بن ابي طالب عليه السلام. در آخر امر رسالت نيز اعتراف و شهادت به اين سه امر مهم در روز غدير خم از مردم گرفته شد. و پيامبر با اين كار دين را بر آن ها كامل كرد و از دار دنيا رحلت نمود.
---------------------------
عدم تخريج شيخين

شيخ سليم البشري مي گويد: «عامه براي سند اين حديث اعتباري قائل نيستند، و از طرفي ديگر بخاري و مسلم آن را نقل نكرده اند». [1] .
پاسخ:
اولاً: همان گونه كه اشاره شد عده اي از علماي اهل سنت حديث «دار» را معتبر دانسته و برخي نيز آن را ارسال مسلّم كرده اند. احمد بن حنبل نيز آن را به سند صحيح در مسند خود نقل كرده است.
ثانيا: به تصريح بخاري و مسلم چه بسيار از احاديثي كه به جهت خوف طولاني شدن كتابشان نقل نكرده اند، و اين طور نيست كه هر چه حديث صحيح السند باشد آن را نقل كرده باشند. اين مطلب نه تنها مورد اتفاق اهل سنت است بلكه خود شيخين نيز به آن اشاره كرده اند. [2] .
ثالثاً: اين كه بخاري و مسلم اين حديث را نقل نكرده اند به جهت آن است كه با رأي و عقيده آن دو در خلافت سازگاري نداشته است. و همين سبب اساسي در اعراض از نقل بسياري از احاديث است. آن ها مي ترسند كه اين گونه روايات مستمسكي براي شيعه و بر ضدّ آن ها شود و لذا با وجود علم به آن ها، كتمان نموده اند. و كسي كه سيره بخاري را در مقابل اميرالمؤمنين و ساير اهل بيت عليهم السلام بداند كه چگونه قلم او هنگام رسيدن به فضايل اهل بيت خشك شده يا مي شكند، هرگز از عدم نقل اين حديث و امثال آن تعجب نمي كند.

[1] المراجعات.
[2] المنهاج في شرح صحيح مسلم، ج 1، ص 37؛ زاد المعاد، ج 4، ص 60.
---------------------------
احتياج به تواتر

ابن تيميه همچنين مي گويد: «شيعه اماميه در باب امامت به حديث احتجاج نمي كند مگر در صورتي كه متواتر باشد؛ زيرا امامت نزد آن ها از اصول دين است، و هرگز اين حديث به حدّ تواتر نرسيده است».
پاسخ:
اوّلاً: استدلال ما به اين حديث بر اهل سنت است و از آنجا كه آن ها در باب اثبات امامت به هر حديثي استدلال مي كنند؛ چه متواتر باشد يا خبر واحد، لذا مي توانيم بر آن ها به اين حديث احتجاج نماييم.
ثانياً: شيعه امامي اگر به اين حديث در باب امامت اميرالمؤمنين استدلال مي كند از آن جهت است كه با اضافه به طرقي كه در مصادر روايي خود دارد، آن را به حدّ تواتر و يقين مي رساند.
ثالثاً: شيعه در اثبات امامت اميرالمؤمنين تنها به اين روايت تمسك نمي كند، بلكه روايات بسيار ديگري نيز هست كه با ضميمه به آن ها ولايت حضرت اميرعليه السلام به طور حتم و يقين به اثبات مي رسد.
---------------------------
خلافت در بين اهل بيت پيامبر

برخي مي گويند: حديث «دار» دلالت بر وصايت و خلافت حضرت علي عليه السلام در بين اهل بيت پيامبر دارد نه خلافت بعد از رسول خداصلي الله عليه وآله بر عموم مسلمانان.
پاسخ:
اولاً: اين احتمال خلاف اجماع مركب است؛ زيرا هر كس كه قائل است به اين كه امام علي عليه السلام جانشين رسول خدا در اهل بيت او است معتقد به خلافت عامه است و هر كس كه خلافت در محدوده اهل بيت را قبول ندارد در مورد عموم را نيز قبول ندارد، احتمال و قول سوم خلاف اجماع مركب است. و كلمه «فيكم» كه در حديث آمده دلالت بر اختصاص به خلافت در اهل بيت پيامبر ندارد؛ زيرا اجماع است بر عدم فرق بين عشيره پيامبر و غير آن، و نيز منجرّ به اجتماع عام و خليفه خاص مي شود كه هيچ كس به آن قائل نيست.
ثانياً: به قرينه صدر حديث كه پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: «من يؤازرني علي هذا الامر» كه مقصود، امر نبوت و رسالت است، خلافت و وصايت نيز در شأن رسالت خواهد بود كه به طور حتم با معناي امامت و رهبري و هدايت عموم مسلمين سازگاري دارد.
---------------------------
شأن نزول ديگر

محمود زعبي در «البينات» مي گويد: «آنچه كه در صحاح درباره شأن نزول آيه «وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ» آمده، غير از اين واقعه است؛ زيرا در «صحيحين» از ابن عمر و ابوهريره غير از اين قصه نقل شده است. آن دو مي گويند: هنگامي كه آيه فوق نازل شد رسول خداصلي الله عليه وآله قريش را دعوت كرده و در جايي آن ها را جمع نمود و آن ها را به طور خصوص و عموم نصيحت و انذار كرد و فرمود: اي بني كعب بن لؤي خودتان را از آتش نجات دهيد. اي فاطمه دختر محمد خودت را از آتش نجات بده. [1] .
پاسخ:
1 - جالب توجه است كه عبداللَّه بن عمر در وقت نزول آيه كه سال سوّم بعثت است سنّش نزديك به يك سال بوده است. و نيز ابوهريره هفده سال بعد از نزول آيه اسلام آورده است. حال چگونه اين واقعه را نقل مي كنند؟ پس حديث از اين جهت ارسال دارد.
2 - در اين روايت كه از صحيحين نقل شده، پيامبرصلي الله عليه وآله دخترش فاطمه عليها السلام را مورد خطاب قرار داده و مي فرمايد: خودت را از آتش «جهنم» نجات بده، با آن كه مطابق روايات اهل بيت عليهم السلام هنوز حضرت زهراعليها السلام در سال نزول آيه متولد نشده است؛ زيرا در سال پنجم بعثت يعني دو سال بعد از نزول آيه حضرت به دنيا آمده است، حال چگونه ممكن است كه پيامبر او را مخاطب قرار داده باشد. و مطابق روايات اهل سنت بنابر قول ابن عبدالبر ولادت حضرت زهراعليها السلام در سال دوم بعثت و بنابر قول ديگران پنج سال قبل از بعثت بوده است. حال چگونه ممكن است كودكي كه هنوز به حدّ بلوغ نرسيده مورد عتاب قرار گيرد، خصوصاً با در نظر گرفتن اين كه اهل سنت معتقدند كه دختر از سنين پانزده سالگي مورد خطاب تكاليف شرعي قرار مي گيرد. لذا از اين جهت نيز اين روايت مورد تضعيف واقع مي شود.
3 - خداوند متعال در آيه «وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ» دستور به انذار عشيره نزديك پيامبر را داده است در حالي كه مطابق روايت صحيحين پيامبر اقوام دور خود را؛ از قبيل بني كعب بن لؤي و قريش و بني قصي و بني عبدمناف را نيز انذار كرده است. [2] .
علامه طباطبايي رحمه الله مي فرمايد: «اين روايت با آيه انطباق ندارد؛ زيرا طبق اين روايت پيامبر انذار را به عموم قريش تعميم داده است در حالي كه آيه تصريح به عشيره نزديك پيامبر دارد كه بني عبدالمطلب يا بني هاشم است». [3] .
4 - خطابي كه مناسب با شروع دعوت است، دعوت مردم به توحيد و رسالت و اعتقاد به معاد است تا اين كه مردم داخل در ايمان گردند نه آن كه آن ها را در ابتدا از عذاب بترساند.
5 - بر فرض صحّت اين روايت و نظاير آن، با روايت سابق قابل جمع است؛ زيرا مي توان گفت كه پيامبرصلي الله عليه وآله در ابتدا هر يك از سران قوم را انذار كرده و در آخر امر امام علي عليه السلام را به عنوان خليفه و وصي خود معرفي كرده است، ولي يا ابوهريره و ابن عمر در روايت تصرف كرده و آخر واقعه را ذكر نكرده اند، و يا آن كه بخاري حديث را تقطيع كرده و ذيل آن كه دلالت بر امامت و رهبري امام علي عليه السلام دارد را نقل نكرده است.

[1] البيّنات، محمود زعبي.
[2] در المنثور، ج 6، ص 32.
[3] الميزان، ج 19، ص 334.
---------------------------
عدم وجود نص جلي

همو مي گويد: حديث «دار» صحيح نيست؛ زيرا دليل قطعي داريم بر اين مطلب كه نصّ جليّ وجود ندارد وگرنه بايد متواتر مي بود. و ديگر اين كه اگر چنين نصّي وجود داشت بايد علي با ابوبكر در امر امامت به معارضه مي پرداخت. و ديگر اين كه با وجود صلابتي كه اصحاب در دين داشتند، چگونه ممكن است با وجود نصّ از آن پيروي نكرده باشند.
پاسخ:
اولاً: حصول تواتر مشروط به نبود شبهه است كه براي اهل سنت امر مشتبه شده است، بلكه بالاتر از شبهه، تعصّبي كه دارند مانع يقين آن ها از راه تواتر و راه هاي ديگر به مسأله امامت اميرالمؤمنين عليه السلام شده است.
ثانياً: جاي تقاضاي دليل متواتر در اين واقعه و موقعيت نيست؛ زيرا عموم قريش و بسياري از انصار در ابتدا با حضرت علي عليه السلام دشمني و حسادت داشتند و به جز عده اي اندك در ابتدا به حضرت ارادت نداشتند و لذا چگونه ممكن است با اين تعداد اندك، تواتر حاصل شود.
ثالثاً: چه كسي گفته كه اميرالمؤمنين اعتراضي نسبت به خلافت ابوبكر نداشته است، ما اين مطلب را به طور مستقل در مقاله اي به اثبات رسانده ايم.
رابعاً: اين كه ادّعا شده كه عموم صحابه در دين صلابت داشته اند نيز حرف صحيحي نيست؛ زيرا همان گونه كه در بحث «عدالت صحابه» به اثبات رسانديم مطابق برخي از آيات و روايات، تعدادي از صحابه مشكل ضعف در دين داشته و اهل معصيت و نافرماني بوده اند، و لذا مورد سرزنش در قرآن و روايات پيامبرصلي الله عليه وآله قرار گرفته اند.
---------------------------
چرا ابوطالب دعوت را نپذيرفت؟

برخي مي گويند: با وجود ابوطالب عليه السلام خصوصاً با اعتقاد شما به اين كه او مؤمن به رسول خداصلي الله عليه وآله بوده چرا او دعوت رسول خداصلي الله عليه وآله به مؤازره را قبول نكرده است؟
در رابطه با اين سؤال مي گوييم:
اولاً: او كسي بود كه ايمان خود را از قريش به جهت دفاع از رسول خداصلي الله عليه وآله مخفي مي داشت، و لذا جاي آن نبود كه ابوطالب در ابتداي رسالت پيامبرصلي الله عليه وآله عقيده خود را ابراز كرده و در نتيجه، پيامبر را بي پناه گذارد؛ زيرا با همين حالت تقيه اي كه داشت توانست امر پيامبر را پيش برده، از بسياري توطئه ها كه بر ضدّ پيامبر تصميم گيري مي شد جلوگيري كند.
ثانياً: از آنجا كه حضرت ابوطالب عليه السلام مي دانست كه وصي و جانشين رسول خداصلي الله عليه وآله فرزندش حضرت علي عليه السلام است لذا در هر بار از جواب دادن ساكت شد.
---------------------------
حديث وصايت

از جمله احاديثي كه مي توان بر ولايت و امامت و خلافت حضرت علي عليه السلام استدلال نمود، حديث «وصايت» است. حديثي كه در آن به صراحت سخن از وصي بودن حضرت علي عليه السلام براي پيامبرصلي الله عليه وآله به ميان آمده است. اين گونه احاديث به جهت صراحت و نصّ آن ها بر ولايت و امامت حضرت علي عليه السلام مورد دستبرد وسيع اهل سنت و مدرسه خلفا واقع شده است، ولي در عين حال متون روايي و تاريخي آن ها از اين گونه احاديث خالي نبوده است. اينك جا دارد درباره اين احاديث بحث داشته باشيم.
---------------------------
راويان حديث از صحابه

احاديث «وصايت» را جماعت بسياري از صحابه نقل كرده اند؛ از قبيل: امام علي بن ابي طالب عليه السلام، سلمان، ابوايّوب انصاري، انس بن مالك، بريده حصيب، عمرو بن عاص، ابوذر غفاري، امام حسن عليه السلام، امام حسين عليه السلام، حسّان بن ثابت، فضل بن عباس، نعمان بن عجلان، عبداللَّه بن ابي سفيان، ابوالهيثم بن تيّهان، سعيد بن قيس، حجر بن عدي، خزيمة بن ثابت، عمرو بن حمق، عبداللَّه بن عباس، مغيرة بن حارث، اشعث بن قيس كندي.
---------------------------
راويان حديث «وصايت» از عامه

احاديث وصايت را بسياري از علماي اهل سنت نقل كرده اند؛ امثال:
1 - ابن عساكر دمشقي. [1] .
2 - ابن مغازلي شافعي. [2] .
3 - خوارزمي حنفي. [3] .
4 - محب الدين طبري شافعي. [4] .
5 - ذهبي. [5] .
6 - قندوزي حنفي. [6] .
7 - گنجي شافعي. [7] .
8 - طبري شافعي. [8] .
9 - هيثمي شافعي. [9] .
10 - متقي هندي. [10] .
11 - ابونعيم اصفهاني. [11] .
12 - ابن ابي الحديد. [12] .
13 - ابن طلحه شافعي. [13] .
14 - حمّوئي. [14] .
15 - منّاوي. [15] .
16 - ابن صبّاغ مالكي. [16] .
17 - حاكم نيشابوري. [17] .
18 - سبط بن جوزي. [18] .
19 - احمد بن حنبل. [19] .
20 - ابويعلي. [20] .
21 - يعقوبي. [21] .
22 - مسعودي. [22] .

[1] تاريخ اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 3، ص 5، ح 1021.
[2] مناقب علي بن ابي طالب عليه السلام، ص 200.
[3] المناقب، ص 42.
[4] ذخائر العقبي، ص 71.
[5] ميزان الاعتدال، ج 2، ص 273.
[6] ينابيع المودة، ص 79.
[7] كفاية الطالب، ص 620.
[8] رياض النضرة، ج 2، ص 234.
[9] مجمع الزوائد، ج 9، ص 113.
[10] كنز العمال، ج 6، ص 154.
[11] حلية الاولياء، ج 1، ص 63.
[12] شرح نهج البلاغه، ج 9، ص 169.
[13] مطالب السؤول، ص 21.
[14] فرائد السمطين، ج 1، ص 145.
[15] كنوز الحقائق در حاشيه جامع الصغير، سيوطي، ج 1، ص 71.
[16] الفصول المهمة، ص 281.
[17] المستدرك علي الصحيحين، ج 3، ص 172.
[18] تذكرة الخواص، ص 43.
[19] مناقب علي عليه السلام.
[20] مسند ابي يعلي، ج 4، ص 345، ح 2459.
[21] تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 171.
[22] مروج الذهب، ج 2، ص 60.
---------------------------
دلالت حديث وصايت

«وصايت» در لغت به معناي عهد است. گفته مي شود: اوصي الي فلان؛ يعني به او عهد كرد. حال اگر متعلّق وصيّت معيّن گردد، بر همان مورد تعيين شده حمل مي شود، ولي در صورتي كه مورد وصيّت معيّن نگردد حمل بر تمام مواردي كه تعلّق وصيّت به آن ممكن است، مي شود؛ از باب مثال مي گوييم: فلان شخص وصيّت به ثلث اموال خود يا به ايتام خود نمود. مشخص است كه اين وصيّت خاص است به مورد خود. ولي اگر مورد وصيّت را مشخص نكند حمل بر مطلق مي شود.
در مورد روايات «وصايت» كه درباره حضرت علي بن ابي طالب عليه السلام وارد شده، همگي از قسم دوم است كه مورد وصيّت مشخص نشده و يا بر امور ديني و شؤونات اجتماعي منطبق شده است. در نتيجه مي توانيم عهد و وصيّت پيامبرصلي الله عليه وآله را بر مطلق شؤونات حضرت حمل نماييم كه از آن جمله مسأله زعامت و امامت و حاكميت بر مسلمين است.
با اين بيان جواب فضل بن روزبهان به خوبي داده مي شود. چون او مي گويد: گاهي «وصيّ» گفته مي شود و از آن وصايت در علم و هدايت و حفظ قوانين شرع و تبليغ علم و معرفت اراده مي شود.
علامه شيخ علي بحراني مي گويد: «آنچه كه از معناي وصيّ در وقت اطلاق اين كلمه معروف است، معناي قائم مقامي موصي بودن در جميع شؤونات او از تصرفات و ولايت و... است... حال اگر علي عليه السلام وصيّ رسول خداصلي الله عليه وآله است پس او قائم مقام حضرت در تنفيذ احكام و سياست امّت و ديگر شؤونات پيامبر است. پس علي عليه السلام خليفه و امام بعد از رسول خدا است؛ زيرا براي امامت و خلافت معنايي جز قائم مقامي در تمام شؤونات نيست.... [1] .

[1] منار الهدي، ص 207و208.
---------------------------
نقد كلام ابن ابي الحديد

ابن ابي الحديد در توجيه احاديث «وصايت» از حيث معنا مي گويد: «... مقصود ما از وصايت و وصيّت، نصّ و خلافت نيست، لكن اموري است كه اگر آشكار شود اشرف و اجلّ است...». [1] .
پاسخ:
1 - ايشان كلمه «وصيّت» را از معناي اصلي آن بدون هيچ بيّنه و سببي خارج كرده است. البته اين كار، روش هميشگي او و اصحابش در توجيه روايات اهل بيت عليهم السلام مي باشد.
2 - ايشان در لفظي كه مطلق است ادّعاي تقييد مي كند، و لذا بايد بر اين ادّعاي خود شاهدي اقامه كند كه وجود ندارد.
3 - وصيّت بدون نصّ از جانب موصي بر وصيّ به طور يقين تحقّق نمي يابد. حال اگر ابن ابي الحديد اصل وصايت حضرت علي عليه السلام را قبول دارد، چگونه ادّعا مي كند كه مقصود ما از وصيّت، نصّ نيست.
4 - مسلمانان همگي اين مطلب را به خوبي مي دانند كه پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله نه اموال زيادي را به جا گذاشت و نه اولاد صغاري را كه احتياج به وصيّت به آن ها داشته باشد تا بر وصايت خود وصيّ معيّن كند.
آري، او از آنجا كه پدر امّت است، احتياج دارد كه شخصي را كه همانند او دلسوز اين امّت است به عنوان وصيّ براي اين امت معيّن كند، تا قيام به وظايف او در ميان آنان نمايد.
5 - با مراجعه به كلمات روايات «وصايت» پي به مورد وصايت كه همان امامت و رهبري امت است خواهيم برد؛ زيرا در برخي از روايات، پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: «براي من نبوت و براي علي وصايت است». و نيز در حق علي عليه السلام فرمود: «او خاتم اوصيا است». اين تعبيرات با معناي خلافت و امارت سازگاري دارد.

[1] شرح ابن ابي الحديد، ج 1، ص 140.
---------------------------
وصيت در نثر

با مراجعه به كتب تاريخ پي مي بريم كه حضرت اميرمؤمنان عليه السلام نزد صحابه به لقب «وصي» معروف بوده اند. اينك به برخي از عبارات اشاره مي كنيم:
1 - وصيّت در خطبه ابوذر
ابوذر در عهد خلافت عثمان در كنار درب مسجد رسول خداصلي الله عليه وآله ايستاد و خطبه اي ايراد كرد. در آن خطبه آمده است: «... ومحمّد وارث علم آدم وما فضل به النبيّون، وعلي بن ابي طالب وصيّ محمّد ووارث علمه...»؛ «... و محمدصلي الله عليه وآله وارث علم آدم و تمام فضايل انبيا است. و علي بن ابي طالب وصيّ محمد و وارث علم او است...». [1] .
2 - وصيّت در خطبه مالك اشتر
مالك بن حارث اشتر بعد از بيعت با اميرالمؤمنين عليه السلام خطاب به مردم گفت: «ايها الناس! هذا وصيّ الاوصياء ووارث علم الانبياء، العظيم البلاء، الحسن العناء، الّذي شهد كتاب اللَّه بالايمان ورسوله بجنة الرضوان، من كملت فيه الفضائل ولم يشك في سابقته وعلمه وفضله الأواخر والأوائل»؛ «اي مردم! اين وصيّ اوصيا و وارث علم انبيا است. او كسي است كه ابتلائات بزرگ و كارهاي خوبي را انجام داد. كسي كه كتاب خدا شهادت به ايمان او داده و رسول خدا او را به بهشت بشارت داده است. كسي كه فضايل در او كامل شده، در سابقه و علم و فضل او آخرين و اولين شكّي نداشته اند...». [2] .
3 - وصيّت در خطبه عمرو بن حمق خزاعي
هنگامي كه اميرالمؤمنين عليه السلام مردم را در كوفه جمع كرد و درباره رفتن به صفّين براي جنگ با معاويه با آنان سخن مي گفت، عمرو بن حمق از جا برخاست و امام را مورد خطاب قرار داد و عرض كرد: «يا اميرالمؤمنين! انّي ما احببتك ولا بايعتك علي قرابة بيني وبينك ولا ارادة مال تؤتينه ولا التماس سلطان ترفع ذكري به، ولكنّني احببتك بخصال خمس: إنّك ابن عمّ رسول اللَّه صلي الله عليه وآله ووصيّه وابوالذرية الّتي بقيت فينا من رسول اللَّه صلي الله عليه وآله واسبق الناس إلي الاسلام واعظم المهاجرين سهماً في الجهاد»؛ «اي اميرالمؤمنين! من به جهت خويشي بين خودم و تو يا قصد مالي كه به من عطا كني يا درخواست سلطنتي كه مرا با آن بالا بري تو را دوست نداشته و با تو بيعت نكرده ام، ولي من تو را به پنج خصلت دوست دارم: تو پسر عموي رسول خداصلي الله عليه وآله و وصيّ او و پدر ذريه رسول خدايي كه در بين ما باقي مانده است. و تو اسبق مردم به اسلام و از همه مهاجرين سهم بيشتري در جهاد داري...». [3] .
4 - وصيّت در نامه محمد بن ابوبكر
محمد بن ابوبكر در نامه اي به معاويه چنين مي نويسد: «فكيف - يا لك الويل - تعدل نفسك بعليّ وهو وارث رسول اللَّه صلي الله عليه وآله ووصيّه وابوولده واوّل الناس له اتباعاً وآخرهم به عهداً، يخبره بسرّه ويشركه في امره»؛ «... پس چگونه - اي واي بر تو - خودت را در كنار علي مي گذاري در حالي كه او وارث رسول خدا و وصيّ او و پدر اولاد او است. او اول كسي است كه پيامبر را متابعت كرده و آخر كسي است كه رسول خدا به او عهد نموده است. حضرت او را خبر سرّي مي داد و شريك در امر خود مي نمود». [4] .
5 - وصيّت در نامه عمرو بن عاص
عمرو بن عاص در نامه اي كه به معاويه مي نويسد، چنين مي گويد: «فامّا ما دعوتني إليه... واعانتي اياك علي الباطل واختراط السيف في وجه عليّ وهو اخو رسول اللَّه صلي الله عليه وآله ووصيّه ووارثه وقاضي دينه ومنجز وعده وزوج ابنته...»؛ «اما آنچه كه مرا به آن دعوت مي كني... و اين كه از من مي خواهي كه تو را بر باطل كمك كنم و بر روي علي شمشير بكشم در حالي كه او برادر رسول خداصلي الله عليه وآله و وصيّ و وارث او و پياده كننده دين او و عمل كننده به وعده او و همسر دختر او است...». [5] .
6 - وصيّت در كلام وصي
حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در گفتاري فرمود: «انا اخو رسول اللَّه ووصيه...»؛ «من برادر رسول خدا و وصيّ اويم...». [6] .
خوارج بر امام علي عليه السلام ايراد گرفته كه تو وصيّت خود را ضايع كردي. حضرت در جواب آن ها فرمود: «امّا قولكم انّي كنت وصياً فضيعت الوصية فانّ اللَّه عزّ و جلّ يقول: «وَللَّهِِ عَلَي النّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبِيلاً وَمَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ عَنِ الْعالَمِينَ» افرأيتم هذا البيت لو لم يحجّ إليه احد كان البيت يكفر؟ انّ هذا البيت لوتركه من استطاع إليه سبيلاً كفر، وانتم كفرتم بترككم اياي لا انا بتركي لكم...»؛ «اما گفتار شما كه من وصيّ بودم ولي وصيّت خود را ضايع كردم، خداوند عزّوجلّ مي فرمايد: «وَللَّهِِ عَلَي النّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبِيلاً وَمَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ عَنِ الْعالَمِينَ»؛ [7] «و براي خدا بر مردم است كه آهنگ خانه [او] كنند، آن ها كه توانايي رفتن به سوي آن دارند. و هر كس كفر ورزد [و حج را ترك كند، به خود زيان رسانده]، خداوند از همه جهانيان، بي نياز است.» به من خبر دهيد، اگر كسي به حج نرود، آيا حج كافر شده است؟ اين خانه را هر كس كه مستطيع رفتن به سوي آن است نرود، كافر شده است. و شما به جهت رها كردن من كافر شديد نه اين كه من به جهت رها كردن شما كافر شده باشم». [8] .
و نيز در اثناي خطبه اي فرمود: «انا عبداللَّه واخو رسوله لا يقولها احد قبلي ولابعدي الّا كذب. ورثت نبي الرحمة ونكحت سيدة نساء هذه الامة، وانا خاتم الوصيين»؛ «من بنده خدا و برادر رسولش مي باشم، كسي قبل از من و بعد از من چنين سخني نمي گويد جز آن كه دروغ گو است. من وارث نبي رحمتم و با بزرگ زنان اين امّت ازدواج نمودم. و من خاتم اوصيايم». [9] .
و نيز در جايي ديگر مي فرمايد: «لا يقاس بآل محمّد من هذه الأمة احد، ولا يسوي بهم من جرت نعمتهم عليه ابداً. هم اساس الدين... ولهم خصائص حقّ الولاية وفيهم الوصية والوراثة...»؛ «هيچ كس از اين امت به آل محمد قياس نمي شود... آنان اساس دين اند... و براي آنان است خصوصيات حقّ ولايت و در ميان آنان است وصيّت و وراثت...». [10] .
7 - وصيّت در خطبه امام حسن عليه السلام
حضرت امام مجتبي عليه السلام در خطبه اي كه بعد از شهادت پدرش ايراد كرد، فرمود: «انا الحسن بن علي وانا ابن النبي وانا ابن الوصيّ...»؛ «من حسن بن علي ام، من پسر پيامبرم. و من پسر وصيّم...». [11] .
8 - وصيّت در خطبه امام حسين عليه السلام
امام حسين عليه السلام در روز دهم محرّم خطبه اي را در مقابل لشكر يزيد ايراد كرد و در آن خطبه فرمود: «امّا بعد فانسبوني فانظروا من انا؟ ثم ارجعوا إلي انفسكم وعاتبوها هل يجوز لكم قتلي وانتهاك حرمتي. الست ابن بنت نبيّكم وابن وصيه وابن عمّه...»؛ «اما بعد؛ نسب مرا به ياد آوريد و تأمل كنيد كه من كيستم؟ آن گاه به خود رجوع كنيد و نفس خود را عتاب نماييد، آيا براي شما كشتن و هتك حرمت من روا است. آيا من پسر دختر پيامبر شما و پسر وصيّ او و پسر عموي او نيستم؟...». [12] .

[1] تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 171.
[2] تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 178.
[3] شرح ابن ابي الحديد، ج 281 -1.
[4] وقعه صفين، ص 118؛ تاريخ ابن اثير، ج 3، ص 108.
[5] مناقب خوارزمي، ص 125؛ شرح ابن ابي الحديد، ج 2، ص 28.
[6] پيشين، ص 125.
[7] سوره آل عمران، آيه 97.
[8] تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 192.
[9] شرح ابن ابي الحديد، ج 1، ص 208.
[10] نهج البلاغه، خطبه دوم.
[11] مستدرك حاكم، ج 3، ص 172؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 146.
[12] تاريخ طبري، ج 2، ص 329؛ تاريخ ابن اثير، ج 4، ص 52.
---------------------------
مقابله مدرسه خلفا با نصوص «وصايت»

با مراجعه به تاريخ پي مي بريم كه مدرسه خلفا به هر نحو ممكن در صدد مقابله شديد با احاديث «وصايت» بر آمدند؛ زيرا دلالت اين احاديث بر امامت و خلافت امام علي عليه السلام قوي و تمام است. اينك به برخي از اين مقابلات اشاره مي كنيم:
---------------------------
مقابله عايشه

بخاري در صحيح خود از اسود نقل كرده كه كسي نزد عايشه گفت: پيامبر بر علي وصيّت كرده است. عايشه گفت: چه كسي اين حرف را زده است؟ من پيامبر را ديدم در حالي كه او را به سينه چسبانيده بودم. طشتي را طلب كرد و در آن قي نمود سپس از دار دنيا رحلت كرد. نمي دانم كه چگونه بر علي وصيّت كرده است. [1] .
اشكال:
اولاً: اين روايات با آنچه كه مورّخان ذكر كرده اند مخالفت دارد.
عبداللَّه بن عمر مي گويد: رسول خداصلي الله عليه وآله در مرض مرگ خود فرمود: برادرم را بخوانيد تا بيايد. ابوبكر آمد. حضرت از او اعراض كرد. سپس فرمود: برادرم را بخوانيد تا بيايد. عثمان آمد. حضرت از او نيز اعراض فرمود. آن گاه علي را خواست، و او را با پارچه خود پوشاند و خود را بر روي او انداخت. حضرت علي عليه السلام كه از نزد رسول خدا خارج شد از او سؤال كردند كه پيامبر به شما چه فرمود؟ حضرت فرمود: مرا هزار باب علم تعليم نمود كه از هر بابي هزار باب مفتوح مي شد. [2] .
ابن سعد مي گويد: رسول خداصلي الله عليه وآله در مرضش فرمود: برادرم را بخوانيد. علي را صدا زدند. حضرت فرمود: نزد من آي. حضرت مي گويد: من نزديك رسول خدا آمدم. پيامبر بر من تكيه كرد و دائماً بر اين حالت بود. او با من سخن مي گفت به حدّي كه آب دهان حضرت بر من اصابت مي نمود، تا آن كه جان حضرت گرفته شد و بدن او در دامان من سنگيني كرد. [3] .
ام سلمه مي گويد: قسم به كسي كه به او قسم ياد مي كنم، علي نزديك ترين مردم از حيث عهد به رسول خداصلي الله عليه وآله بود. صبح هنگامي به عيادت او آمديم در حالي كه سؤال مي كرد: علي آمد؟ علي آمد؟ فاطمه عليها السلام عرض كرد: گويا شما او را به دنبال كاري فرستاديد. من گفتم: علي عليه السلام آمد. من گمان كردم كه پيامبر با او كاري دارد، لذا از اتاق خارج شديم و كنار در نشستيم. من نزديك ترين مردم به در بودم. مشاهده كردم كه رسول خدا خودش را بر روي علي انداخت و شروع به گفتن نجوا و اسرار بر او نمود تا آن كه از دنيا رحلت نمود. پس علي عليه السلام نزديك ترين مردم به رسول خدا از حيث عهد و وصايت است. [4] .
ثانياً: در احاديث عايشه تعارض وجود دارد. ابن عساكر نقل مي كند كه دو زن به عايشه گفتند: اي ام المؤمنين! ما را از علي خبر بده؟ او گفت: چه چيزي سؤال مي كنيد از كسي كه دستش را در جايي از بدن رسول خداصلي الله عليه وآله قرار داد كه روح و نفس او در دست حضرت قرار گرفت و آن را بر صورت خود ماليد.... [5] .
و نيز از عايشه نقل مي كند كه گفت: رسول خدا هنگام وفاتش در حالي كه در خانه من بود، فرمود: حبيبم را صدا زنيد بيايد... علي را صدا زدند، آمد. همين كه چشمان حضرت به او افتاد پارچه اي كه بر روي پيامبرصلي الله عليه وآله بود بر روي حضرت علي عليه السلام انداخت و در دامان او بود تا از دار دنيا رحلت فرمود. [6] .
ثالثاً: آيا وصيّت تنها به اين است كه انسان هنگام جان كندن به كسي سفارش و وصيّت كند؟ يا آن كه قبل از احتضار، انسان وصيّت هاي خود را مي كند. آيا پيامبر از سال سوم بعثت بر امام علي عليه السلام وصيّت نكرد؟ آيا پيامبر او را دروازه شهر علم و خانه حكمت و كشتي نجات امّت معرفي نكرد؟ آيا او را در روز غدير به عنوان ولايت و وصايت معرفي نفرمود؟ و... آيا معناي اين ها جز وصايت است.
رابعاً: احتجاج به قول خصم صحيح نيست. شكّي نيست كه عايشه با حضرت علي عليه السلام مشكل داشته و دشمن او بوده است و اين مطالب قابل انكار نيست. و لذا در انكار وصايت حضرت نمي توان به حديث عايشه استناد نمود.
شاهد اين مدّعا آن است كه ابن سعد از عايشه نقل مي كند: هنگامي كه مرض رسول خداصلي الله عليه وآله شدّت يافت از خانه بيرون آمد در حالي كه پاهاي او بر زمين كشيده مي شد و دو نفر، يكي عباس بن عبدالمطلب و يك نفر ديگر زير بغل هاي او را گرفته بودند. راوي مي گويد: اين قصه را بر عبداللَّه بن عباس نقل كردم، او گفت: آيا مي داني آن كسي كه عايشه اسمش را نبرد، چه كسي بوده است؟ گفتم: خير. ابن عباس گفت: او علي بن ابي طالب بود. عايشه دوست نداشت كه علي را به خير ياد كند. [7] .
بخاري اين قصه را گرچه نقل كرده ولي ذيل آن را حذف كرده است. البته ابن سعد آن را با سند صحيح آورده است. [8] .
ابوالفرج اصفهاني مي گويد: هنگامي كه خبر شهادت علي عليه السلام به عايشه رسيد، سجده شكر به جاي آورد. آن گاه اين شعر را قرائت نمود:
فألقت عصاها و استقرّ بها النوي
كما قرّ عيناً بالإياب المسافر [9] .
خامساً: آري، نگذاشتند كه پيامبر وصيّت خود و سفارشات خود را در حق اهل بيت و در رأس آن ها حضرت علي بن ابي طالب عليه السلام مكتوب كند؛ گرچه پيامبرصلي الله عليه وآله در اواخر عمرش اصرار شديد بر آن داشت، و لذا تقاضاي قلم و دوات نمود تا بنويسد ولي - مع الاسف - ايشان را به هذيان گويي نسبت داده و مانع از نوشتن وصيّت او شدند. [10] .

[1] صحيح بخاري، ج 3، ص 186؛ صحيح مسلم، ج 2، ص 15.
[2] البداية و النهاية، ج 7، ص 396.
[3] طبقات ابن سعد، ج 2، ص 51.
[4] مستدرك حاكم، ج 3، ص 138؛ ترجمه امام علي عليه السلام از ابن عساكر، ج 3، ص 14.
[5] تاريخ ابن عساكر، ج 3، ص 15.
[6] همان.
[7] طبقات ابن سعد، ج 2، ص 29.
[8] صحيح بخاري، باب مرض النبي صلي الله عليه وآله، ج 5، ص 139.
[9] مقاتل الطالبيين، ص 43.
[10] صحيح بخاري، ج 4، ص 31، كتاب الجهاد، باب جوائز الوفد؛ صحيح مسلم، كتاب الوصية، ج 11، ص 89.
---------------------------
حديث منزلت

از جمله احاديثي كه فريقين - شيعه و سني - در مصادر حديثي و تاريخي خود نقل كرده اند، «حديث منزلت» است. اين حديث شريف از درجه اعتبار خاصي برخوردار است به حدّي كه بخاري و مسلم آن را در صحيحين نقل كرده اند. و لذا از حيث سند مشكلي ندارد. و از آنجا كه دلالت حديث مورد بحث واقع شده، جا دارد به اين حديث شريف بپردازيم.
---------------------------
امام علي

ابن عساكر به سندش از امام علي عليه السلام نقل كرده كه فرمود: رسول خداصلي الله عليه وآله در حقّ من فرمود: «انت منّي بمنزلة هارون من موسي». [1] .

[1] ترجمه امام علي عليه السلام از ابن عساكر، ج 1، ص 334، ح 402و404.
---------------------------
عبدالله بن عمر

وصابي در «أسني المطالب» به سندش از عبداللَّه بن عمر نقل كرده كه از رسول خداصلي الله عليه وآله شنيدم كه مي فرمود: «امّا علي؛ پس او براي من به منزله هارون نزد موسي است جز آن كه بعد از من نبي نخواهد بود». [1] .

[1] اسني المطالب، باب 6، ص 30، رقم 27.
---------------------------
ابن عباس

ابن عساكر همچنين به سندش از ابن عباس نقل كرده كه از رسول خداصلي الله عليه وآله شنيدم كه خطاب به علي عليه السلام مي فرمود: «انت منّي بمنزلة هارون من موسي غير انّه لا نبيّ بعدي». [1] .
همو به سندش از ابن عباس نقل كرده كه پيامبرصلي الله عليه وآله خطاب به ام سلمه فرمود: «اي امّ سلمه! همانا علي گوشتش از گوشت من و خونش از خون من است. و او نزد من به منزله هارون نزد موسي است جز آن كه پيامبري بعد از من نخواهد بود». [2] .

[1] همان، ج 1، ص 355، رقم 405.
[2] پيشين، رقم 406.
---------------------------
ابوسعيد خدري

همو به سندش از ابوسعيد خدري نقل كرده كه رسول خداصلي الله عليه وآله فرمود: «انت منّي بمنزلة هارون من موسي». [1] .

[1] همان، رقم 420.
---------------------------
انس بن مالك

همو به سندش از انس نقل كرده كه رسول خداصلي الله عليه وآله فرمود: «يا علي، انت منّي بمنزلة هارون من موسي الّا انّه لا يوحي اليك». [1] .

[1] همان، رقم 436.
---------------------------
اسماء بنت عميس

همو به سندش از اسماءعليها السلام نقل كرده كه فرمود: جبرئيل بر پيامبرصلي الله عليه وآله نازل شد و عرض كرد: اي محمّد! همانا پروردگارت تو را سلام مي رساند و به تو مي گويد: «علي نزد تو به منزله هارون نزد موسي است جز آن كه پيامبري بعد از تو نيست». [1] .

[1] پيشين، رقم 444.
---------------------------
سعد بن ابي وقّاص

بخاري به سندش از سعد بن ابي وقاص نقل كرده كه رسول خداصلي الله عليه وآله هنگام رفتن به تبوك، علي را جانشين خود قرار داد. علي عرض كرد: آيا مرا جانشين خود در بين بچه ها و زنان قرار مي دهي؟ حضرت فرمود: آيا راضي نمي شوي كه تو نزد من به منزله هارون نزد موسي باشي جز آن كه بعد از من پيامبري نخواهد بود». [1] .
مسلم نيز اين مضمون را به سند خود از سعد نقل كرده است. [2] .

[1] صحيح بخاري، ج 3، ص 176، ح 4416، باب غزوة تبوك.
[2] صحيح مسلم با شرح نووي، ج 15، ص 174، باب فضائل الامام علي عليه السلام.
---------------------------
راويان حديث از عامه

«حديث منزلت» را بيشتر علماي معروف اهل سنت در علوم مختلف نقل كرده اند. اينك به اسامي برخي از آن ها اشاره مي كنيم:
1 - محمد بن اسحاق. [1] .
2 - ابوداوود طيالسي. [2] .
3 - ابن سعد. [3] .
4 - ابن ابي شيبه. [4] .
5 - احمد بن حنبل. [5] .
6 - بخاري. [6] .
7 - مسلم بن الحجاج. [7] .
8 - ابن ماجه. [8] .
9 - ابن حبان. [9] .
10 - ترمذي. [10] .
11 - ابوبكر بزار. [11] .
12 - نسائي. [12] .
13 - ابويعلي موصلي. [13] .
14 - طبراني. [14] .
15 - خطيب بغدادي. [15] .
16 - ابن مغازلي شافعي. [16] .
17 - بغوي. [17] .
18 - ابن عساكر. [18] .
19 - خوارزمي. [19] .
20 - فخر رازي. [20] .
21 - مبارك بن اثير. [21] .
22 - ابوالحسن ابن اثير. [22] .
23 - ابن طلحه قرشي. [23] .
24 - سبط بن جوزي. [24] .
25 - نووي. [25] .
26 - محبّ الدين طبري. [26] .
27 - ابن قيم جوزيّه. [27] .
28 - يافعي. [28] .
29 - ابن كثير دمشقي. [29] .
30 - خطيب تبريزي. [30] .
31 - ابن صباغ مالكي. [31] .
32 - ديار بكري. [32] .
33 - متقي هندي. [33] .
34 - احمد بن زيني دحلان. [34] .
35 - محبّ الدين طبري. [35] .
36 - ابن ابي الحديد. [36] .
37 - بلاذري. [37] .
38 - طبري. [38] .
39 - ابن عبد ربّه. [39] .
40 - ابن حجر. [40] .
41 - ابن حجر عسقلاني. [41] .
42 - ابن عبدالبرّ. [42] .
43 - حاكم نيشابوري. [43] .
و ديگران.

[1] بنابر نقل السيرة النبويه، ابن هشام، ج 2، ص 519و520.
[2] بنابر نقل تاريخ ابن كثير، ج 7، ص 341.
[3] الطبقات الكبري، ج 3، ص 23.
[4] المصنّف، ج 6، ص 396، رقم 32065.
[5] مسند احمد، رقم 10879و1550و1587و1508.
[6] صحيح بخاري، ج 5، ص 24، باب غزوة تبوك.
[7] صحيح مسلم، ج 4، ص 30، رقم 1870.
[8] سنن ابن ماجه، ج 1، ص 45، رقم 121.
[9] صحيح ابن حبان، ج 6، ص 268، رقم 6935.
[10] سنن ترمذي، ج 5، ص 641، رقم 3731.
[11] بنابر نقل مجمع الزوائد، ج 9، ص 109.
[12] الخصائص، رقم 64-44.
[13] مسند ابي يعلي، ج 1، ص 180.
[14] المعجم الصغير، ج 2، ص 22؛ الاوسط، ج 8، ص 435؛ الكبير، ج 2، ص 247.
[15] تاريخ بغداد، ج 10، ص 43.
[16] المناقب، ص 27، رقم 47-40.
[17] مصابيح السنة، ج 4، ص 170، رقم 4762.
[18] تاريخ دمشق.
[19] المناقب، رقم 115و148و157و187.
[20] تفسير الكبير، ج 16، ص 76.
[21] جامع الاصول، رقم 6489و6490و6491.
[22] اسد الغابة، ج 3، ص 603 و ج 4، ص 525.
[23] مطالب السؤول، ص 47.
[24] تذكرة الخواص، ص 27.
[25] تهذيب الأسماء واللغات، ج 1، ص 346.
[26] ذخائر العقبي، ص 63.
[27] زاد المعاد، ج 3، ص 529و530.
[28] مرآة الجنان، ج 1، ص 109.
[29] البداية و النهاية، ج 7، ص 340و341.
[30] مشكاة المصابيح، ج 3، ص 1719.
[31] الفصول المهمه، ص 126.
[32] تاريخ الخميس، ج 2، ص 25.
[33] كنز العمال، ج 11، ص 599.
[34] السيرة النبوية، ج 2، ص 126.
[35] الرياض النضرة، ج 2، ص 214.
[36] شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 494.
[37] انساب الأشراف، ج 2، ص 106، ح 43.
[38] تاريخ الأمم و الملوك، ج 3، ص 104.
[39] العقد الفريد، ج 2، ص 194.
[40] الصواعق المحرقه، ص 30.
[41] الاصابة، ج 2، ص 507.
[42] الاستيعاب، ج 2، ص 437.
[43] المستدرك علي الصحيحين، ج 3، ص 109.
---------------------------
امامت و وصايت هارون

ميرخواند - مورّخ معروف - مي گويد: «... همانا موسي امامت و خلافت را به هارون تفويض كرد، و مقرّر ساخت كه اين مقام در نسل او و ذريّه اش باقي بماند، و بر اين مطلب تمام بني اسرائيل را شاهد گرفت، و مخالفت او و اولادش را بر مردم حرام نمود و خون مخالفين آن ها را حلال كرد». [1] .

[1] روضة الصفا، بخش اخبار موسي و هارون.
---------------------------
تواتر حديث

حديثي كه از اين تعداد صحابي نقل شده و تعداد بسياري از علماي اهل سنت آن را نقل كرده اند، شكي در تواتر آن نيست. اهل سنت ادّعاي تواتر در حديث نماز ابوبكر هنگام مرض پيامبرصلي الله عليه وآله كرده اند با آن كه تنها هشت نفر از صحابه آن را نقل كرده اند.
ابن حجر مي گويد: «اين حديث متواتر است؛ زيرا از عايشه، ابن مسعود، ابن عباس، ابن عمر، عبداللَّه بن زمعه، ابوسعيد، علي بن ابي طالب عليه السلام و حفص روايت شده است».
بلكه تواتر نزد ابن حزم به كمتر از اين تعداد نيز حاصل مي شود. او معتقد است كه تواتر با نقل چهار نفر از صحابه نيز تحقّق مي يابد. و لذا در منع از فروش آب به همين جهت ادّعاي تواتر كرده است.
به همين جهت است كه عده اي از علماي اهل سنت نسبت به «حديث منزلت» ادّعاي تواتر نموده اند كه از آن جمله مي توان به اين اشخاص اشاره نمود:
1 - حاكم نيشابوري؛ او مي گويد: «هذا حديث دخل في حدّ التواتر»؛ «اين حديثي است كه داخل در حدّ تواتر است». [1] .
2 - جلال الدين سيوطي؛ زيرا اين حديث را در زمره احاديث متواتر ذكر كرده است. [2] .
3 - ولي اللَّه دهلوي؛ او مي گويد: «شواهد هذا الحديث كثيرة، وهي بالغة حدّ التواتر كما لايخفي علي متتبّعي الحديث»؛ «شواهد اين حديث بسيار است و لذا به حدّ تواتر مي رسد، همان گونه كه بر متتبّعين حديث مخفي نيست». [3] .

[1] كفاية الطالب، ص 283، به نقل از حاكم.
[2] الازهار المتناثرة في الاحاديث المتواترة، حرف الألف.
[3] ازاحة الخفاء، مقصد ثاني.
---------------------------
تشكيك در سند

از جمله كساني كه در سند «حديث منزلت» تشكيك كرده، آمُدي است. او در ابتدا در سند حديث تشكيك مي كند، آن گاه مي گويد: حديث متواتر نيست، بلكه از اخبار آحاد به حساب مي آيد.
پاسخ:
اولاً: اعتباري به تشكيك آمُدي در سند اين حديث نيست؛ زيرا او تخصّصي در حديث ندارد. تخصّص او در علم اصول باعث شده كه او را در اين تشكيك بيندازد؛ زيرا از آنجا كه حديث را نصّ صريح يافته، لذا در صدد خلاصي از آن به تشكيك در سند برآمده است.
سيد شرف الدين مي گويد: «كسي در صحّت اين حديث شكّي به خود راه نداده است، حتّي ذهبي با عنادي كه دارد در «تلخيص المستدرك» به صحّت آن تصريح كرده است. و نيز ابن حجر هيتمي با دشمني اي كه از خود در صواعقش نشان داده، قول به صحّت را از امامان حديث نقل كرده است، آن كساني كه مورد اعتماد در حديث اند. و اگر حديث مسلّم نبود هرگز بخاري در كتابش نقل نمي كرد. و معاويه نيز با عداوتي كه با علي بن ابي طالب عليه السلام داشت كه او را بر بالاي منبرها لعن مي كرد و ديگران را نيز به لعن او دستور مي داد، اين حديث را نقل نمي كرد...». [1] .
ثانياً: قبلاً اشاره شد كه بيش از بيست نفر از صحابه و تعداد بسياري از علماي اهل سنت اين حديث را نقل كرده اند، و لذا تعدادي از علما تصريح به تواتر و صحّت آن نموده اند، و برخي نيز آن را در بين احاديث متواتره آورده اند.
ثالثاً: بر فرض كه حديث متواتر نبوده، از اخبار آحاد به شمار آيد، ولي از جهاتي مي توان به آن استدلال و احتجاج بر امامت حضرت علي عليه السلام نمود:
الف) تأييد اين مضمون به احاديث متواتر؛ همچون حديث غدير و ديگر احاديثي كه دلالت بر امامت اميرالمؤمنين عليه السلام دارد.
ب) تواتر حديث نزد شيعه؛ زيرا در مصادر شيعي به طرق بسيار زياد نقل شده است.
ج) اهل سنت در مجال عقايد به خبر واحد نيز تمسك مي كنند، و لذا بر فرض كه حديث متواتر نباشد قابل استناد نزد اهل سنت است. و لذا بايد حديث را مدّ نظر قرار داده، به آن استشهاد كنند.
د) قطعيت احاديث صحيحين نزد اهل سنت و از آنجا كه اين حديث در «صحيحين» نقل شده لذا نزد آن ها از اعتبار ويژه اي برخوردار است. و نيز عده اي از علماي اهل سنت تصريح به قطعي الصدور بودن احاديث صحيحين دارند، امثال ابن الصلاح، حميدي، سرخسي، ابي يعلي و....

[1] المراجعات.
---------------------------
اختصاص به مورد

گاهي گفته مي شود كه «حديث منزلت» به قرينه سياق اختصاص به مورد خود دارد كه همان جنگ تبوك است؛ زيرا پيامبرصلي الله عليه وآله اين حديث را در شأن امام علي عليه السلام هنگام رفتن به تبوك بيان داشته است، پس اين منزلت نيز تنها اختصاص به مورد خود دارد. به اين معنا كه علي عليه السلام در ايام غزوه تبوك به منزله هارون نزد موسي است.
پاسخ:
اولاً: حديث في حد نفسه عام است و مطابق قاعده معروف نزد اصوليون، خصوصيّت مورد، دليل عام را از عمومش خارج نمي كند. به تعبير ديگر: مورد، مخصّص نيست، مثلاً اگر كسي را ديديد كه جُنب است و دست بر روي آية الكرسي قرار داده شما به او مي گوييد: «نبايد شخص مُحْدِث بر قرآن دست گذارد». آيا كسي مي تواند ادّعا كند كه اين، خاص به مورد است؛ يعني مقصود متكلم آن است كه محدث نبايد دست بر آية الكرسي گذارد؟ هرگز چنين نيست. يا اگر طبيبي مريضي را ديد كه خرما مي خورد و او را از خوردن شيريني منع كرد آيا مي توان ادّعا كرد كه اين نهي اختصاص به مورد خاص خود دارد كه همان خرما است؟ هرگز كسي چنين ادّعايي ندارد.
در مورد حديث منزلت نيز چنين است؛ گرچه مورد آن خصوص وقتي است كه پيامبر به تبوك مي رفت، ولي دليل وارد عام بوده و شامل همه مواقع مي شود. لذا تفتازاني در ردّ بر اين اشكال مي گويد: «همانا اعتبار به عموم لفظ است نه به خصوص سبب». [1] .
ثانياً: در بيشتر روايات، اين جمله به طور مطلق آمده و اشاره به صدور آن در قصه تبوك نشده است.
ثالثاً: مورد «حديث منزلت» منحصر در غزوه تبوك نيست تا ادّعا شود كه مورد مخصّص دليل است، بلكه بنا بر احاديث صحيحي كه در كتب شيعه و سنّي وارد شده، «حديث منزلت» در موارد بسياري غير از غزوه تبوك نيز از پيامبرصلي الله عليه وآله رسيده است.
موارد كاربرد «حديث منزلت»
همان گونه كه اشاره شد حديث منزلت در موارد بسياري از پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله صادر شده است، اينك به برخي از آن موارد اشاره مي كنيم:
مورد اول: هنگام عقد اخوت
متقي هندي در مسند زيد بن ابي اوفي نقل كرده: هنگامي كه پيامبرصلي الله عليه وآله بين اصحاب خود عقد اخوت بست، علي عليه السلام به پيامبرصلي الله عليه وآله عرض كرد: روح از من فارغ شد و كمرم شكست هنگامي كه ديدم شما با اصحابت چنين كردي. اگر به جهت غضبي بود كه بر من داشتي، پس براي تو است عتاب كردن و كرامت بخشيدن؟
پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: «والّذي بعثني بالحق ما اخرتك الّا لنفسي وانت منّي بمنزلة هارون من موسي الّا انّه لا نبيّ بعدي...»؛ «قسم به كسي كه مرا مبعوث به حق كرد، من تو را تأخير نينداختم مگر براي خودم. و تو نسبت به من به منزله هارون نسبت به موسي هستي جز آن كه بعد از من پيامبري نخواهد بود...». [2] .
اين حديث را تعداد ديگري از علماي اهل سنت نقل كرده اند؛ از قبيل:
1 - احمد بن حنبل. [3] .
2 - طبراني. [4] .
3 - ابن مغازلي شافعي. [5] .
4 - خوارزمي حنفي. [6] .
5 - ابن عساكر دمشقي شافعي. [7] .
مورد دوم: هنگام ولادت حسنين عليهما السلام
ابن حجر نقل مي كند: هنگامي كه سبط رسول خدا حسن عليه السلام متولد شد، جبرئيل بر پيامبر نازل شد و عرض كرد: اي محمّد! همانا پروردگارت تو را سلام مي رساند و به تو مي گويد كه علي نزد تو به منزله هارون نزد موسي است ولي بعد از تو نبي نخواهد بود.... [8] .
در مورد امام حسين عليه السلام نيز همين مضمون رسيده است. [9] .
مورد سوم: روز خيبر
ابن مغازلي شافعي به سند خود از جابر بن عبداللَّه نقل كرده، هنگامي كه علي بن ابي طالب عليه السلام براي فتح خيبر آمد، رسول خداصلي الله عليه وآله به او فرمود: اي علي! اگر نبود اين كه طايفه اي از امّتم در شأن تو همان حرف هايي را مي زدند كه نصارا در شأن حضرت مسيح زدند، درباره تو مطالبي مي گفتم كه بعد از آن از نزد هيچ جماعتي عبور نمي كردي جز آن كه خاك كف پاهايت و نيز زيادي آب وضويت را براي استشفا برمي داشتند. ولكن بس است تو را اين كه نسبت به من به منزله هارون نسبت به موسي هستي جز آن كه پيامبري بعد از من نيست. [10] .
مورد چهارم: هنگام نهي از خوابيدن در مسجد
ابن عساكر به سندش از جابر بن عبداللَّه انصاري نقل مي كند كه ما در مسجد خوابيده بوديم كه رسول خدا نزد ما آمد؛ در حالي كه به دست او شاخه اي از خرما بود. با آن بر ما زد و فرمود: آيا در مسجد مي خوابيد؟ هرگز كسي حق ندارد در مسجد بخوابد. ما بلند شديم و علي بن ابي طالب نيز با ما بلند شد. پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: بيا اي علي! همانا براي تو در مسجد حلال است آنچه براي من حلال است. اي علي! آيا راضي نمي شوي كه نسبت به من به منزله هارون نزد موسي باشي به جز نبوت؟.... [11] .
مورد پنجم: هنگام بستن درها به سوي مسجد
ابن مغازلي شافعي به سند خود از حذيفة بن أسيد غفاري نقل مي كند: هنگامي كه اصحاب رسول خداصلي الله عليه وآله وارد مدينه شدند مسكني نداشتند تا در آنجا استراحت كنند، لذا در مسجد بيتوته مي كردند. پيامبرصلي الله عليه وآله به آن ها فرمود: در مسجد نخوابيد؛ زيرا محتلم مي شويد. آنان خانه هايي را اطراف مسجد بنا كردند و هر كدام براي خود دري را به سوي مسجد باز نمودند. پس از مدتي پيامبرصلي الله عليه وآله معاذ بن جبل را به سراغ آن ها فرستاد. ابتدا ابوبكر را خطاب كرد كه رسول خداصلي الله عليه وآله دستور داده كه از مسجد خارج شوي. او گفت اطاعت مي كنم و لذا درب خانه خود به مسجد را بست. آن گاه سراغ عمر و عثمان و حمزه رفت و خبر پيامبرصلي الله عليه وآله را ابلاغ نمود. آن ها نيز درب خانه خود را به مسجد بستند. ولي علي عليه السلام مردّد بود كه آيا درب خانه او به مسجد نيز بايد بسته شود يا خير؛ زيرا پيامبرصلي الله عليه وآله براي علي عليه السلام خانه اي در مسجد ساخته بود. پيامبرصلي الله عليه وآله به او فرمود: تو در مسجد ساكن باش در حالي كه طاهر و مطهّري. خبر به حمزه رسيد، عرض كرد: اي محمّد! ما را بيرون مي كني ولي فرزندان بني عبدالمطلب را نگه مي داري؟ حضرت فرمود: هرگز، اگر امر به دست من بود هرگز كسي را بر شما ترجيح نمي دادم....
اين مسأله براي برخي ديگر نيز گران آمد، خبر به پيامبرصلي الله عليه وآله رسيد. حضرت خطبه اي ايراد فرمود، و در آن به فضايل اميرالمؤمنين اشاره كرد و از آن جمله اين كه او نزد من به منزله هارون نزد موسي است.... [12] .
مورد ششم: هنگام ورود بر اصحابش
متقي هندي به سندش از عمر بن خطّاب نقل كرده كه گفت: دست از علي برداريد؛ زيرا از رسول خداصلي الله عليه وآله شنيدم كه براي علي سه خصلت بيان كرد كه اگر يكي از آن ها براي من بود از آنچه خورشيد بر آن مي تابد محبوب تر بود. من و ابوبكر و ابوعبيدة بن جرّاح و عده اي از اصحاب رسول خداصلي الله عليه وآله خدمت پيامبر بوديم در حالي كه حضرت بر علي بن ابي طالب تكيه داده بود، با دست خود به شانه حضرت زد، سپس فرمود: «تو اي علي! اول كسي هستي كه به من ايمان آورد و اول كسي هستي كه به من اسلام آورد. سپس فرمود: تو نزد من به منزله هارون نزد موسي هستي. بر من دروغ بسته كسي كه گمان كرده مرا دوست دارد ولي تو را دشمن دارد». [13] .
مورد هفتم: در خانه ام سلمه
ابن عساكر به سندش از امّ سلمه نقل كرده كه پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: «امّ سلمه! همانا علي گوشتش از گوشت من و خونش از خون من است. او نزد من به منزله هارون نزد موسي است جز آن كه بعد از من پيامبري نخواهد بود». [14] .
مورد هشتم: در قضيه از انس
ابن مردويه به سندش از انس بن مالك نقل كرده كه فرمود: هنگامي من نزد رسول خداصلي الله عليه وآله بودم، حضرت فرمود: الآن سيد المسلمين و اميرالمؤمنين و بهترين وصيين و اولاي مردم به پيامبران وارد مي شود.
در اين هنگام علي بن ابي طالب عليه السلام وارد شد. پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: به سوي من بيا، به سوي من بيا! حضرت نزد رسول خداصلي الله عليه وآله نشست... علي عليه السلام عرض كرد: اي رسول خدا! آيا درباره من چيزي نازل شده؟ پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: آيا راضي نمي شوي كه تو نزد من به منزله هارون نزد موسي باشي؟ جز آن كه بعد از من نبيّ نيست.... [15] .
مورد نهم: قضيه دختر حمزه رضي الله عنه
نسائي به سند خود از امام علي عليه السلام در مورد نزاعي كه بين او و زيد و جعفر درباره دختر حمزه بود، چنين آورده است:
آنان قضيه را نزد رسول خداصلي الله عليه وآله آوردند، حضرت بعد از قضاوت خود خطاب به علي عليه السلام فرمود: «تو نزد من بمنزله هارون نزد موسي هستي و من از تو هستم...». [16] .
مورد دهم: روز غدير خم
ابن خلكان در مورد غدير خم مي گويد: «هنگامي كه پيامبرصلي الله عليه وآله از مكه در سال حجةالوداع بازگشت و به غدير خم رسيد، با علي بن ابي طالب عقد اخوت بست و سپس فرمود: «علي نزد من همانند هارون نزد موسي است...». [17] .
مورد يازدهم: در سخني با عقيل
ابن عساكر به سند خود از عقيل بن ابي طالب نقل كرده كه رسول خداصلي الله عليه وآله خطاب به او فرمود: «اي عقيل! من به دو خصلت تو را دوست دارم: يكي به جهت قرابت تو و ديگري به جهت آن كه ابوطالب تو را دوست مي داشت. و اما تو اي جعفر! خلق تو شبيه خلق من است. و تو اي علي! نسبت به من به منزله هارون نزد موسي هستي جز آن كه پيامبري بعد از من نخواهد بود». [18] .

[1] شرح مقاصد، ج 5، ص 275.
[2] كنز العمال، ج 9، ص 167، رقم 25554 و ج 13، ص 105، رقم 36345.
[3] مناقب اميرالمؤمنين عليه السلام، ص 179، رقم 252.
[4] المعجم الكبير، ج 21، ص 62، رقم 11092.
[5] المناقب، ص 42.
[6] المناقب، ص 39.
[7] تاريخ دمشق، ج 42، ص 169.
[8] الاصابة في معرفة الصحابة، ج 5، ص 580.
[9] ذخائر العقبي، ص 120؛ مقتل الحسين عليه السلام، ص 87و88.
[10] مناقبِ علي بن ابي طالب عليه السلام، ص 237و238؛ مناقب خوارزمي، ص 575.
[11] تاريخ دمشق، ج 42، ص 139.
[12] مناقب اميرالمؤمنين، ابن مغازلي شافعي.
[13] كنز العمال، ج 13، ص 122، رقم 36392؛ تاريخ دمشق، ج 42، ص 166.
[14] تاريخ دمشق، ج 42، ص 42؛ كفاية الطالب، ص 167؛ المعجم الكبير، ج 11، ص 14، ح 12341.
[15] مناقب علي بن ابي طالب، ابن مردويه، به نقل از كشف الغمة، ج 1، ص 343.
[16] خصائص نسائي، ص 88.
[17] وفيات الاعيان، ج 4، ص 318.
[18] تاريخ دمشق، ج 41، ص 17.
---------------------------
تحريف در مشبه به

برخي از نواصب در صدد تحريف در مشبه به برآمدند و به جاي هارون كلمه «قارون» را به كار بردند، تا امام علي عليه السلام را شبيه قارون جلوه دهند.
ابن عساكر دمشقي شافعي در ترجمه «حريز بن عثمان» از اسماعيل بن عيّاش نقل مي كند كه گفت: از حريز بن عثمان شنيدم كه مي گفت: اين چيزي را كه مردم از رسول خداصلي الله عليه وآله نقل مي كنند كه پيامبرصلي الله عليه وآله خطاب به علي عليه السلام فرمود: «انت منّي بمنزلة هارون من موسي» حق است ولي شنونده اشتباه كرده است. به او گفتم: پس صحيح آن چيست؟ گفت: صحيح آن اين گونه بوده است: «انت منّي بمنزلة قارون من موسي» به او گفتم: از چه كسي حديث را اين گونه روايت مي كني؟ گفت: از وليد بن عبدالملك شنيدم كه بر بالاي منبر اين گونه حديث را قرائت مي كرد.
پاسخ:
اولاً: مطابق تمام رواياتي كه در كتب حديثي، حتّي صحيحين آمده، كلمه «هارون» به كار رفته است.
ثانياً: تنها حريز روايت را اين گونه از وليد بن عبدالملك نقل مي كند. كسي كه از دشمنان اهل بيت عليهم السلام خصوصاً امام علي عليه السلام است.
ثالثاً: حريز بن عثمان كسي است كه مطابق آنچه در ترجمه و شرح حال او در كتب اهل سنت نقل شده، ناصبي است.
يحيي بن صالح وحاظي مي گويد: از من سؤال شد كه چرا از حريز بن عثمان حديث نمي نويسي؟ گفتم: چگونه از كسي روايت بنويسم كه با او هفت سال نماز صبح را خواندم در حالي كه نديدم از مسجد خارج شود جز آن كه هفتاد بار در هر روز لعن علي مي كرد.
ابوحفص مي گويد: حريز بن عثمان حمله هاي زيادي بر علي عليه السلام داشت، و او را بر منابر لعن مي نمود و به صراحت مي گفت: من او را به جهت كشتن پدرانم دوست ندارم. [1] .

[1] ر.ك: مختصر تاريخ دمشق، ترجمه حريز بن عثمان.
---------------------------
حديث «علي مني و انا من علي»

يكي از احاديثي كه دلالت بر فضيلت عظيم و برتري حضرت علي عليه السلام بر ساير صحابه دارد، حديثي است از پيامبرصلي الله عليه وآله كه در آن حضرت، امام علي عليه السلام را از خود و خود را از او مي داند. اين حديث به تعبيرهاي گوناگون از رسول خداصلي الله عليه وآله رسيده است، گاهي به صورت خطاب «انت منّي و انا منك»، و گاهي به صورت ضمير غايب «هو منّي و أنا منه»، و هنگامي نيز به صورت اسم ظاهر «عليّ منّي و انا من علي». از آنجا كه اين تعبير از معناي بسيار بالايي برخوردار است لذا جا دارد كه مقداري راجع به آن بحث نماييم.
---------------------------
جنگ احد

ابن عساكر به سندش از جابر بن عبداللَّه نقل كرده كه در روز احد، علي عليه السلام نزد پيامبرصلي الله عليه وآله آمد. حضرت به او فرمود: حركت كن. جبرئيل عرض كرد: اي محمّد! به خدا سوگند! اين ياري و مواسات است. رسول خداصلي الله عليه وآله فرمود: اي جبرئيل! همانا او از من و من از اويم. جبرئيل عرض كرد: و من از شما دو نفرم. [1] .
ابورافع مي گويد: چون روز احد فرا رسيد، پيامبرصلي الله عليه وآله به جماعتي از قريش نظر كرد و به علي عليه السلام فرمود: بر آنان حمله كن. حضرت علي عليه السلام بر آنان حمله نمود و در اين ميان هاشم بن اميه مخزومي را كشته و جماعت آنان را متفرّق كرد. باز حضرت رسول خداصلي الله عليه وآله به چند نفر از قريش نظر افكند و به حضرت علي عليه السلام فرمود: به آنان حمله كن. حضرت بر آنان حمله ور شد و جماعتشان را متفرّق ساخت و فلان شخص جمحي را به قتل رسانيد، باز رسول خداصلي الله عليه وآله به چند نفر ديگر از قريش نظر كرد و به علي عليه السلام فرمود: بر آنان حمله كن. حضرت بر آنان حمله كرده و جماعتشان را متفرّق ساخت و يكي از قبيله بني عامر بن لؤي را به قتل رسانيد. جبرئيل به حضرت رسول صلي الله عليه وآله عرض كرد: اين همان مواسات و ياري رساندن است. پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: همانا او از من و من از اويم. جبرئيل عرض كرد: و من از شما دو نفرم اي رسول خدا. [2] .
طبراني و ديگران نقل كرده اند: «چون علي عليه السلام سركردگان قريش را در روز احد به قتل رسانيد جبرئيل عرض كرد: اي محمّد! همانا اين نهايت ياري و مواسات است. پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: همانا او از من و من از اويم. جبرئيل عرض كرد: و من از شما دو نفرم اي رسول خداصلي الله عليه وآله». [3] .

[1] تاريخ دمشق، ترجمه امام علي عليه السلام، ج 1، ص 148.
[2] پيشين، ص 150.
[3] المعجم الكبير، ج 1، ص 318؛ تاريخ طبري، ج 2، ص 514.
---------------------------
روزي كه براي حضرت هديه آوردند

عبد خير از حضرت علي عليه السلام نقل كرده كه فرمود: براي پيامبرصلي الله عليه وآله دسته اي از موز هديه آوردند. پيامبرصلي الله عليه وآله شروع به پوست كندن نموده، در دهان من مي گذارد. شخصي به ايشان عرض كرد: اي رسول خدا! شما علي را دوست داريد؟ حضرت فرمود: آيا نمي داني كه علي از من و من از اويم؟ [1] .

[1] مناقب خوارزمي، ص 37.
---------------------------
به نقل از عمر بن خطاب

بخاري به سندش از عمر بن خطّاب نقل كرده كه گفت: رسول خداصلي الله عليه وآله از دنيا رحلت نمود در حالي كه از او - علي عليه السلام - راضي بود، و خطاب به او فرمود: «انت منّي و أنا منك»؛ [1] «تو از من و من از تو هستم.»

[1] صحيح بخاري، ج 4، ص 18.
---------------------------
دلالت حديث

با تأمّلي در جمله «علي منّي و انا من علي» با مضامين مختلف كه از رسول خداصلي الله عليه وآله نقل شده است؛ خصوصاً با قراين و سياقي كه براي حديث وجود دارد به نكاتي چند پي خواهيم برد:
1 - حضرت علي عليه السلام همانند رسول خداعليه السلام ولايت دارد، و كارهاي او همانند كارهاي رسول خداصلي الله عليه وآله است و همان گونه كه رسول خداصلي الله عليه وآله حقّ تصرف در امور به جهت «ولايت» دارد، حضرت علي عليه السلام نيز اين حق تصرف را دارد: «علي منّي».
خداوند متعالي مي فرمايد: «ما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَلا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَي اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ»؛ [1] «هيچ مرد و زن با ايماني حق ندارد هنگامي كه خدا و پيامبرش امري را لازم بدانند، اختياري [در برابر فرمان خدا] داشته باشد.»
2 - ممكن است كه حديث فوق اشاره به حديث «نور» باشد كه پيامبرصلي الله عليه وآله مي فرمايد: «من و علي از يك نور آفريده شده ايم»؛ يعني نور حضرت علي عليه السلام از نور من و نور من از حضرت علي عليه السلام است و هر دو يك حقيقت در دو كالبديم، لذا اعتراض بر او اعتراض بر من است، و به همين جهت كسي حق ندارد بر حضرت علي عليه السلام اعتراض نمايد.
3 - ولايت و حقّ سلطه او از ولايت و سلطه رسول خداصلي الله عليه وآله سرچشمه مي گيرد، و ولايت رسول خداصلي الله عليه وآله نيز از ولايت خداوند نشأت گرفته است. خداوند متعال مي فرمايد: «اَللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا...»؛ [2] «خداوند سرپرست مؤمنين است...» و درباره ولايت پيامبرش صلي الله عليه وآله مي فرمايد: «النَّبِيُّ أَوْلي بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ»؛ [3] «پيامبرصلي الله عليه وآله سزاوارتر است به مؤمنان از خودشان.» پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله نيز در روز غدير خم فرمود: «من كنت مولاه فعليّ مولاه»؛ «هر كه من مولاي اويم پس علي مولاي او است.»
4 - بقاي دين و شخصيت نبوي رسول خداصلي الله عليه وآله و حفظ شريعت ايشان به وجود حضرت علي عليه السلام وابسته است. او است كه بيان كننده سنت حضرت و شريعت اسلام بعد از وي خواهد بود: «انا من علي».
5 - از آنجا كه پيامبرصلي الله عليه وآله بقاي نسلش توسط حضرت علي عليه السلام و زهراي اطهرعليها السلام بوده، لذا بقاي حضرت رسول خداصلي الله عليه وآله نيز به وجود حضرت علي عليه السلام است: «انا من علي».

[1] سوره احزاب، آيه 36.
[2] سوره بقره، آيه 257.
[3] سوره احزاب، آيه 6.
---------------------------
تصحيح حديث

حديث مورد بحث را مي توان از راه هاي مختلف تصحيح كرده و صحّت آن را به اثبات رسانيد:
---------------------------
تصريح به صحت حديث

برخي از علماي اهل سنت و محدثين آنان تصريح به صحّت اين حديث يا حسن بودن آن نموده اند؛ از قبيل:
الف) ترمذي در «الجامع الصحيح».
ب) ابن حيان در «الصحيح ابن حيان».
ج) حاكم نيشابوري در «المستدرك علي الصحيحين».
د) ناصرالدين الباني در «سلسلة الأحاديث الصحيحة».
و....
---------------------------
حديث دوازده خليفه

از جمله احاديث متواتر و صحيح نزد فريقين شيعه و اهل سنت، روايات دوازده خليفه است، رواياتي كه پيامبرصلي الله عليه وآله در آن ها امامان و خلفاي به حقّ بعد از خود را دوازده نفر معيّن كرده و صفاتي در حدّ عصمت و... بر آن ها معيّن نموده است. اين روايات به جهت وجود آن ها در اصحّ كتب فريقين و تصريح به صحّت آن ها از سوي علماي هر دو مذهب، مشكل سندي ندارد، ولي آنچه احتياج به بحث دارد جنبه دلالت آن است.
از جمله مطالبي كه به طور وضوح از اين احاديث استفاده مي شود، ضرورت وجود امام زمان و معصوم در اين عصر است. اينك اين حديث را از جوانب مختلف مورد بررسي قرار خواهيم داد.
---------------------------
روايات از طرق عامه

احاديث دوازده امام و خليفه بعد از رسول خداصلي الله عليه وآله را اهل سنت در صحاح و مسانيد با سندهاي صحيح از جابر بن سمره و ديگران نقل كرده اند. اين احاديث به حدّي مورد توجّه فرقه هاي اسلامي قرار گرفته كه جاي هيچ شك و شبهه اي را در آن ها باقي نگذارده است. اينك به برخي از آن ها اشاره مي كنيم:
1 - بخاري به سند خود از جابر بن سمره نقل كرده كه پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: «يكون اثناعشر اميراً. فقال كلمة لم اسمعها فقال ابي: انّه قال: كلّهم من قريش»؛ «دوازده امير خواهد بود. آن گاه سخني گفت كه من آن را نشنيدم. پدرم گفت: پيامبرفرمود: همه آنان ازقريشند». [1] .
2 - مسلم به سندش از جابر بن سمره نقل كرده كه گفت: با پدرم بر پيامبرصلي الله عليه وآله وارد شديم، شنيديم كه مي گويد: «انّ هذا الامر لا ينقضي حتي يمضي فيهم اثناعشر خليفة: قال: ثم تكلم بكلام خفي عليّ قال: فقلت لأبي ما قال؟ قال: كلّهم من قريش»؛ «اين امر منقضي نمي شود تا آن كه دوازده خليفه در ميان آنان بگذرد. آن گاه تكلّم به كلامي نمود كه بر من مخفي گشت، از پدرم سؤال كردم: رسول خدا چه گفت: پدرم در جواب گفت: همه آن ها از قريشند». [2] .
3 - و نيز مسلم از جابر نقل كرده كه از رسول خداصلي الله عليه وآله شنيدم كه مي فرمود: «لايزال امر الناس ماضياً ما وليهم اثناعشر رجلاً، ثمّ تكلم النبي صلي الله عليه وآله بكلمة خفيت عليّ فسألت ابي ماذا قال رسول اللَّه؟ فقال: كلّهم من قريش»؛ «دائماً امر مردم گذرا است تا آن كه دوازده مرد متولّي آنان گردند. آن گاه تكلم به كلمه اي كرد كه بر من مخفي شد. از پدرم سؤال كردم كه رسول خداصلي الله عليه وآله چه فرمود: گفت: همه آن ها از قريشند». [3] .
4 - و نيز از جابر نقل مي كند كه از رسول خداصلي الله عليه وآله شنيدم كه فرمود: «لا يزال الاسلام عزيزاً إلي اثني عشر خليفة. ثم قال كلمة لم افهمها فقلت لأبي ما قال؟ فقال: كلّهم من قريش»؛ «هميشه اسلام عزيز است تا دوازده خليفه بر آن ها حاكم شود. آن گاه كلمه اي گفت كه من آن را نفهميدم، به پدرم گفتم: چه فرمود؟ گفت: همه آن ها از قريشند». [4] .
5 - و نيز از جابر نقل كرده كه فرمود: من با پدرم خدمت رسول خداصلي الله عليه وآله رسيديم، شنيدم كه مي فرمايد: «لا يزال هذا الدين عزيزاً منيعاً إلي اثني عشر خليفة. فقال كلمة صمّنيها الناس فقلت لأبي ما قال؟ قال: كلّهم من قريش»؛ «هميشه اين دين نفوذ ناپذير و پابرجاست تا دوازده خليفه بيايد. آن گاه سخني گفت كه مردم را با سر و صدا از گوش دادن به آن بازداشتند، به پدرم عرض كردم: حضرت چه فرمود؟ گفت: همه آنان از قريشند». [5] .
6 - سعد بن ابي وقّاص مي گويد: به جابر بن سمره نوشتم كه خبر ده مرا به چيزي كه از رسول خدا شنيده اي. برايم نوشت: در روز جمعه، شبي كه اسلمي رجم شد، از رسول خدا شنيدم كه فرمود: «لا يزال الدين قائماً حتي تقوم الساعة او يكون عليكم اثناعشر خليفة كلّهم من قريش»؛ «هميشه دين قائم است تا قيام قيامت تا اين كه دوازده خليفه بر شما حكومت كنند كه همه آنان از قريشند». [6] .
7 - طبراني از جابر نقل كرده كه گفت: با پدرم نزد پيامبر بودم كه فرمود: «يكون لهذه الأمة اثناعشر قيّماً، لايضرّهم من خذلهم. ثمّ همس رسول اللَّه بكلمة لم اسمعها فقلت لأبي: ما الكلمة الّتي همس بها النبيّ صلي الله عليه وآله؟ قال: كلّهم من قريش»؛ «براي دين امّت دوازده قيّم است، خذلان مردم به آن ها ضرر نمي رساند. آن گاه آهسته سخني گفت كه من آن را نشنيدم. به پدرم گفتم: اين سخني كه پيامبر آهسته فرمود چه بود؟ گفت: همه آنان از قريشند». [7] .
8 - و نيز جابر نقل مي كند كه پيامبر فرمود: «لا يزال هذا الأمر ظاهراً علي من ناواه لا يضرّه مخالف ولا مفارق حتي يمضي من امّتي اثناعشر خليفة من قريش»؛ «هميشه اين دين نفوذناپذير و پابرجا و غلبه كننده بر مخالفين خود است تا آن كه دوازده حاكم مالك آن گردند. آن گاه مردم شلوغ كرده، سخن گفتند، لذا من نفهميدم كه بعد از «كلّهم» چه فرمود، از پدرم سؤال كردم، گفت: همه آنان از قريشند». [8] .
9 - احمد بن حنبل نيز از جابر بن سمره نقل كرده كه رسول خداصلي الله عليه وآله در خطبه اي كه براي ما ايراد كرد، فرمود: «لا يزال هذا الأمر عزيزاً منيعاً ظاهراً علي من ناواه حتي يملك اثناعشر كلّهم. قال: فلم افهم ما بعد قال. فقلت لأبي ما قال؟ قال: كلّهم من قريش»؛ «اين دين دائماً نفوذناپذير است تا دوازده خليفه بيايد. آن گاه سخني فرمود كه من نفهميدم و مردم با صداي بلند ضجّه زدند. به پدرم گفتم: حضرت چه فرمود؟ گفت: فرمود: «كُلّهم من قريش». [9] .
10 - در حديثي ديگر جابر مي گويد: بعد از سخن پيامبر مردم تكبير گفته و ضجّه زدند.... [10] .
11 - و نيز از جابر نقل كرده كه رسول خداصلي الله عليه وآله براي ما در عرفات و بنابر نقلي ديگر در منا خطبه اي خواند، و فرمود: «لن يزال هذا الامر عزيزاً ظاهراً حتي يملك اثناعشر، كلّهم. ثم لغط القوم وتكلّموا فلم افهم قوله بعد (كلّهم). فقلت لأبي: يا ابتاه! ما بعد كلّهم؟ قال كلّهم من قريش»؛ «هميشه اين امر نفوذ ناپذير و غالب است تا آن كه دوازده نفر حاكم شوند، همه آن ها در اين هنگام سر و صدا كرده و هياهو نمودند، لذا نفهميدم كه بعد از «كلّهم» چه فرمود: از پدرم پرسيدم كه پيامبر چه فرمود؟ گفت: «كلّهم من قريش». [11] .
12 - و نيز از پيامبر نقل كرده كه فرمود: «لا يزال هذا الدين عزيزاً منيعاً... إلي اثني عشر خليفة. قال: فجعل الناس يقومون ويقعدون»؛ «اين دين نفوذناپذير و پابرجا است... تا دوازده خليفه بيايند، آن گاه مردم شروع كردند به بلند شدن و نشستن». [12] .

[1] صحيح بخاري، ج 8، ص 127، كتب الأحكام، باب الاستخلاف، ح 7223.
[2] صحيح مسلم، ج 6، ص 3؛ شرح صحيح مسلم، ج 12، ص 201.
[3] همان.
[4] صحيح مسلم، ج 6، ص 3.
[5] صحيح مسلم، ج 6، ص 4.
[6] پيشين.
[7] المعجم الكبير، ج 2، ص 196، ح 1794.
[8] همان، ح 1796.
[9] مسند احمد، ج 5، ص 93، ح 20923.
[10] پيشين.
[11] مسند احمد، ج 5، ص 99.
[12] همان.
---------------------------
روايات از طرق شيعه

همين مضمون با اختلافي جزئي در مصادر شيعه نيز به چشم مي خورد.
1 - اصبغ بن نباته مي گويد: از حسن بن علي عليهما السلام شنيدم كه مي فرمود: «امامان بعد از رسول خداصلي الله عليه وآله دوازده نفرند، نه نفر آن ها از صلب برادرم حسين است، و از جمله آن هاست مهدي اين امت». [1] .
2 - زراره مي گويد: از امام باقرعليه السلام شنيدم كه مي فرمود: «نحن اثناعشر اماماً منهم حسن وحسين ثم الأئمة من ولد الحسين عليهم السلام»؛ «ما دوازده اماميم كه از جمله آن ها حسن و حسين است، سپس امامان از اولاد حسين عليهم السلام». [2] .
3 - امام حسين عليه السلام از رسول خداصلي الله عليه وآله سؤال كرد: «يا رسول اللَّه! هل يكون بعدك نبيّ؟ فقال: لا انا خاتم النبيين، لكن يكون بعدي ائمة قوّامون بالقسط بعدد نقباء بني اسرائيل»؛ «اي رسول خدا! آيا بعد از شما پيامبري خواهد بود؟ حضرت فرمود: خير، من خاتم انبيايم، لكن بعد از من اماماني خواهند بود كه قيام كننده به قسطاند، عدد آن ها به تعداد نقيبان بني اسرائيل است». [3] .
4 - حضرت زهراعليها السلام مي فرمايد: از پدرم شنيدم كه مي فرمود: «الأئمة بعدي عدد نقباء بني اسرائيل»؛ «امامان بعد از من به تعداد نقيبان بني اسرائيلند؛ يعني دوازده نفر». [4] .
5 - امام صادق عليه السلام فرمود: «منّا اثناعشر مهدياً»؛ «از ما است دوازده مهدي». [5] .
6 - امام سجادعليه السلام مي فرمايد: «انّ اللَّه خلق محمداً وعلياً واحد عشر من ولده من نور عظمته، فاقامهم اشباحاً في ضياء نوره يعبدونه قبل خلق الخلق، يسبحون اللَّه ويقدّسونه وهم الائمة من ولد رسول اللَّه صلي الله عليه وآله»؛ «همانا خداوند محمّد و علي و يازده نفر از اولاد او را از نور عظمت خود خلق نمود. آنان را در شبه هايي در پرتو نور خود قرار داد كه خدا را قبل از خلقت خلق، عبادت مي كردند. او را تسبيح گفته و تقديس مي نمودند، و آنان اند امامان از اولاد رسول خداصلي الله عليه وآله». [6] .
7 - امام علي عليه السلام در حديثي طولاني چنين فرمود: «فانّ لهذه الأمة اثناعشر اماماً هادين مهديين، لايضرّهم خذلان من خذلهم»؛ «... همانا براي اين امّت دوازده امام هدايت گر هدايت شده است كسي كه در صدد خواري آن ها باشد به آنان ضرر نمي رساند». [7] .
8 - جابر بن عبداللَّه انصاري مي گويد: «دخلت علي فاطمةعليها السلام وبين يديها لوح فيه اسماء الاوصياء من ولدها، فعددت اثني عشر احدهم القائم، ثلاثة منهم محمّد واربعة منهم عليّ عليهم السلام»؛ «بر حضرت فاطمه عليها السلام وارد شدم در حالي كه مقابل او لوحي با اسماي اوصياي از فرزندانش مكتوب قرار داشت، آن ها را شمردم دوازده نفر بودند، يكي از آن ها قائم عليه السلام بود، و سه نفر محمّد و چهار نفر علي». [8] .
9 - شيخ صدوق به سندش از رسول خداصلي الله عليه وآله نقل كرده كه فرمود: «انا سيّد النبيين وعلي بن ابي طالب سيّد الوصيين، وانّ اوصيائي بعدي اثني عشر، اوّلهم علي بن ابي طالب عليه السلام وآخرهم القائم عليه السلام»؛ «من سيد انبيا وعلي بن ابي طالب سيد اوصيا است. و همانا اوصياط بعد از من دوازده نفرند: اوّل آن ها علي بن ابي طالب و آخر آن ها قائم است». [9] .

[1] كفاية الأثر، ص 223، باب 30، ح 1.
[2] كافي، ج 1، ص 533، باب 184، ح 16.
[3] مناقب ابن شهر آشوب، ج 1، ص 300.
[4] كفاية الأثر، ص 197، باب 28، ح 6.
[5] كمال الدين، ج 2، ص 388، باب 33، ح 14.
[6] كافي، ج 1، ص 530، باب 184، ح 6.
[7] كمال الدين، ج 1، ص 297، باب 26، ح 5.
[8] من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 180، ح 5408.
[9] عيون الاخبار الرضاعليه السلام، ج 1، ص 64، ح 31؛ اعلام الوري، ص 396.
---------------------------
ترجمه جابر بن سمره سوائي

عمده روايات دوازده خليفه از طريق جابر بن سمره سوائي است كه تنها با پنجاه سند در مصادر اهل سنت از رسول خداصلي الله عليه وآله نقل شده است. حال به ترجمه و شرح حال او اشاره مي كنيم:
ابن اثير مي گويد: «جابر بن سمرة بن جنادة بن جندب بن حجير بن رئاب بن حبيب بن سواءة بن عامر بن صعصعه عامري، سوائي... كنيه او ابوخالد يا ابوعبداللَّه است... او پسر خواهر سعد بن ابي وقاص، و مادرش خالده دختر ابي وقاص است...». [1] .
قرطبي مي گويد: «از پيامبرصلي الله عليه وآله احاديث بسياري روايت كرده است». [2] .
ابن حجر عسقلاني از او نقل مي كند كه: با پيامبرصلي الله عليه وآله بيش از هزار بار نماز گزاردم...». [3] .

[1] اسد الغابه، ج 1، ص 488.
[2] استيعاب، ج 1، ص 224.
[3] الاصابة في تمييز الصحابه، ج 1، ص 542.
---------------------------
وجود حديث در صحاح

الف) وجود حديث در صحيح بخاري. [1] .
ب) وجود حديث در صحيح مسلم. [2] .
ج) وجود حديث در صحيح ترمذي. [3] .
د) وجود حديث در سنن ابوداوود. [4] .

[1] صحيح بخاري، كتاب الأحكام، باب الاستخلاف.
[2] صحيح مسلم، كتاب الامارة، باب الناس تبع لقريش.
[3] صحيح ترمذي، كتاب الفتن، باب ما جاء في الخلفاء.
[4] سنن ابي داوود، كتاب المهدي، ح 4280 -4279.
---------------------------
وجود حديث در كتبي كه حول صحاح نوشته شده است

الف) وجود حديث در «الجمع بين الصحيحين»، از محمد بن فتوح حميدي. [1] .
ب) وجود حديث در «الجامع بين الصحيحين»، از صالح احمد شامي.
ج) وجود حديث در «تجريد الصحاح»، از عبدري.
د) وجود حديث در «المستدرك علي الصحيحين»، از حاكم نيشابوري. [2] .

[1] الجمع بين الصحيحين، ج 1، ص 337.
[2] المستدرك علي الصحيحين، ج 3، ص 715، شماره 6586.
---------------------------
وجود حديث در كتاب هايي كه التزام به نقل حديث صحيح داده اند

الف) وجود حديث در صحيح ابن حبّان؛
او مي گويد: «چون مشاهده كردم كه طرق اخبار زياد است و شناخت مردم به روايات صحيح كم... لذا روايات صحيح را آوردم تا حفظش براي متعلّمين آسان گردد». [1] .
ب) وجود حديث در «مسند احمد».

[1] صحيح ابن حبّان، ج 1، ص 102.
---------------------------
راويان حديث از عامه

احاديث دوازده خليفه از تعداد زيادي از علماي اهل سنت نقل شده است، اينك به اسامي برخي از آن ها اشاره مي كنيم:
1 - بخاري. [1] .
2 - مسلم. [2] .
3 - ترمذي. [3] .
4 - ابوداوود. [4] .
5 - احمد بن حنبل. [5] .
6 - طيالسي. [6] .
7 - طبراني. [7] .
8 - بيهقي. [8] .
9 - بغوي. [9] .
10 - ابن منظور. [10] .
11 - ابن اثير. [11] .
12 - ابن كثير. [12] .
13 - جويني. [13] .
14 - هيثمي. [14] .
15 - محمّد بن طلحه شافعي. [15] .
16 - سيوطي. [16] .
17 - ابن حجر. [17] .
18 - متقي هندي. [18] .
19 - ابويعلي. [19] .
20 - طبراني. [20] .
21 - ابن عدي. [21] .
22 - حاكم نيشابوري. [22] .
23 - علامه مناوي. [23] .
24 - ابن حجر عسقلاني. [24] .
25 - نووي. [25] .
26 - ابن حجر. [26] .
27 - قسطلاني. [27] .
28 - ابونعيم اصفهاني. [28] .
29 - خطيب بغدادي. [29] .
30 - ذهبي. [30] .
31 - قندوزي. [31] .
32 - سيد علي همداني. [32] .
33 - ابن حبان. [33] .
34 - حاكم حسكاني. [34] .
35 - ابن عساكر. [35] .

[1] الجامع الصحيح، ج 9، ص 78؛ التاريخ الكبير، ج 1، ص 446، ح 1426.
[2] صحيح مسلم، ج 3، ص 1452، ح 1820.
[3] سنن ترمذي، ج 4، ص 501، ح 2223.
[4] سنن ابوداوود، ج 4، ص 106، ح 4279.
[5] مسند احمد، ج 5، ص 86و87و88.
[6] مسند طيالسي، ص 105و180، ح 767و1278 و ص 125، ح 926.
[7] المعجم الاوسط، ج 1، ص 474، ح 863.
[8] دلائل النبوة، ج 6، ص 324؛ السنن الكبري، ج 8، ص 143.
[9] المصابيح، ص 4و173، ح 4680.
[10] تهذيب تاريخ دمشق، ج 1، ص 445.
[11] جامع الاصول، ج 4، ص 47-45.
[12] النهاية في الفتن و الملاحم، ج 1، ص 17و18.
[13] فرائد السمطين، ج 2، ص 147و148، ح 445-442.
[14] مجمع الزوائد، ج 5، ص 190.
[15] مطالب السؤول، ج 1، ص 27.
[16] الحاوي للفتاوي، ج 2، ص 85؛ تاريخ الخلفاء، ص 23؛ الجامع الصغير، ج 2، ص 756، ح 9969.
[17] صواعق المحرقه، ص 20.
[18] كنز العمال، ج 6، ص 49، ح 14794.
[19] مسند ابويعلي، ج 8، ص 444، ح 5031.
[20] المعجم الكبير، ج 10، ص 195، ح 10310.
[21] الكامل.
[22] المستدرك علي الصحيحين، ج 4، ص 501.
[23] فيض القدير، ج 2، ص 458، ح 2297.
[24] تعجيل المنفعة، ص 538.
[25] المنهاج، ج 12، ص 201.
[26] فتح الباري، ج 3، ص 183.
[27] ارشاد الساري، ج 10، ص 273.
[28] حلية الاولياء، ج 4، ص 333.
[29] تاريخ بغداد، ج 2، ص 126.
[30] سير اعلام النبلاء، ج 8، ص 184.
[31] ينابيع المودة، ج 3، ص 290، ح 3.
[32] مودة القربي، المودة العاشرة.
[33] صحيح ابن حبان، ج 15، ص 44و45.
[34] شواهد التنزيل، ج 1، ص 455، ح 248.
[35] تاريخ مدينة دمشق، ج 21، ص 288.
---------------------------
نكات حديث

از مجموعه احاديث دوازده خليفه نكاتي چند استفاده مي شود:
1 - امامان و خلفاي بعد از رسول اكرم صلي الله عليه وآله منحصر در دوازده نفرند.
2 - زمين تا مادامي كه يكي از امامان بر روي آن است باقي بوده و از سكون و آرامش برخوردار است.
3 - امر دين اسلامي منقضي نمي شود تا آن كه اين دوازده نفر در خارج وجود پيدا كنند؛ گرچه به طولاني شدن عمر دوازدهمي از آن ها بينجامد.
4 - با وجود آن ها دشمنان اسلام قدرت بر محو اسلام و نابودي آن ندارند.
5 - مقصود به عزّت اسلام با وجود آن ها در صورت حكومت و سلطنت آن ها نيست، بلكه مقصود عزت اسلام به وجود بقاي آن ها است. آري عزّت مطلق اسلامي تنها در دولت حضرت مهدي عليه السلام تحقّق خواهد يافت.
6 - امامت و خلافت اين دوازده نفر پياپي خواهد بود.
---------------------------
بقاء الاسلام عزيزا بهم

در برخي از روايات به اين نكته اشاره شده كه اسلام به وجود اين دوازده نفر بقاي با عزت دارد؛ يعني آنان هستند كه موجب عزّت و سربلندي اسلام خواهند بود؛ زيرا با عمل كردن به دستورات آن و تبيين صحيح و درست از آن، همه را به سوي اسلام ناب سوق داده و سبب خوشبيني مردم نسبت به آن گشته اند، نه آن خلفايي كه نه تنها عامل به دستورات اصيل اسلام نبوده اند، بلكه مردم را نيز به منكر و كفر و زندقه دعوت كرده اند.
---------------------------
لا يضرهم من خذلهم

در برخي از روايات چنين آمده: «كساني كه در صدد خواري آنان برآيند نمي توانند هيچ گونه ضرري را به آنان وارد كنند». و نيز از برخي روايات ديگر استفاده مي شود كه آن ها با انواع و اقسام دشمني ها روبه رو خواهند شد، و به هر نحو ممكن گروهي در صدد مقابله و مبارزه با آن ها برخواهند آمد تا نورشان را كه همان نور حق است خاموش كنند. ولي هرگز نمي توانند كوچك ترين ضرري را به آن ها برسانند. هرگز نمي توانند از اهداف اساسي و مهمّ آن ها در حفظ دين و نگه داري اسلام ناب جلوگيري كنند.
با ملاحظه اين موارد و صفات ديگر كه در روايات آمده پي خواهيم برد به اين كه تنها مصداق اين گونه احاديث همان دوازده امام معصوم از ذريه رسول خدايند؛ زيرا آنان بودند كه اين صفات به تمامه در وجودشان منطبق گشته بود. آنان خليفه واقعي پيامبر و كساني بودند كه پرچم دار اسلام ناب در طول عمر خود بودند، كه دشمنان با تمام معارضات و مبارزات بر ضدّ آن ها هرگز نتوانستند نور آن ها را خاموش كنند.
آنان كساني بودند كه در عصر خود همه نوع اذيت و آزار را از حاكمان مشاهده كردند و با وضع فجيع عده اي به زندان رفته و برخي مسموم شده و برخي نيز با فجيع ترين وضع به شهادت رسيدند، ولي هرگز دست از تبيين حقّ و اسلام ناب برنداشته و در عين حال از عزّت و عظمتشان ذره اي كاسته نگشت، بلكه روز به روز بر محبتشان در قلوب مسلمين واقعي افزوده گشت.
آنان كساني اند كه از بعد وفات رسول خداصلي الله عليه وآله تا كنون باقي بوده و با ادامه حيات و طول عمر امام دوازدهم، اين خطّ خلافت و امامت تاكنون ادامه يافته و تا روز قيامت نيز باقي خواهد بود، گرچه به جهاتي در پشت ابر و پرده غيبت به سر مي برد.
اين مطلب تأييد مي شود به اين كه جماعتي از علماي اهل سنت؛ همانند عبد المحسن بن حمد العبّاد، «مهدي موعود» را خليفه دوازدهم از خلفايي قرار داده اند كه پيامبرصلي الله عليه وآله در اين روايات به آن ها اشاره كرده است. [1] .

[1] عقيدة اهل السنة و الأثر في المهدي المنتظر.
---------------------------
التفات به چند امر

در اينجا لازم است كه به چند نكته اشاره كنيم:
---------------------------
سؤال نكردن از اسامي افراد

دأب مسلمانان اين بود كه از بزرگ و كوچك مسائل حتي در اثناي سخنراني از پيامبر سؤال مي كردند، اين روايات خبر از امري اعتقادي، علمي كه سعادت آينده جامعه اسلامي را تضمين مي كند مي دهد، ولي در هيچ كدام از آن ها اشاره نشده كه كسي از پيامبر در رابطه با اسامي آن ها سؤال كرده باشد، لذا حديث از جهت مصداق در غالب مصادر حديثي اهل سنت مبهم آمده است. جالب توجه آن كه طبق برخي روايات، عده اي از قريش در مدينه بعد از بازگشت از حجةالوداع، به خدمت حضرت رسيدند و از وضعيت بعد از اين دوازده خليفه سؤال كردند ولي باز سؤال از اسامي اين دوازده نفر در آن روايات به ميان نيامده است. آيا معقول است كه هيچ يك از مسلمانان در حجةالوداع يا بعد از بازگشت از آن در مدينه از مصداق دوازده امام و اسامي آن ها سؤال نكرده باشند؟ هرگز؛ زيرا دأب صحابه؛ خصوصاً در آخر عمر حضرت چنين نبود. امّا چرا و چگونه در اين روايات بيان نشده است؟ ممكن است كه دست قوي مخالفين اهل بيت كه نمي خواستند امامت آن ها را ببينند به اين روايات دراز شده و نگذاشتند كه مردم از بيان مصداق و اسامي آن ها مطلع شوند. گرچه در مباحث پيشين مصداق و اسامي اين دوازده نفر را كه همان اهل بيت معصوم پيامبرند، به كمك روايات ديگر؛ همچون حديث غدير و ثقلين به دست آورديم ولي طيف مخالف، حديث را مبهم گذاردند، و لذا براي كنترل آن عمدتاً از كانال شخصي كه از دسته خودشان بود؛ يعني جابر بن سمره حديث را منتشر ساختند.
---------------------------
بر هم زدن جلسه

همان گونه كه در روايات مشاهده نموديم، بعد از آن كه پيامبرصلي الله عليه وآله به امامان و خلفاي بعد از خود اشاره اي كردند گروهي جلسه را بر هم زده و سخنان پيامبر را نامفهوم گذاشتند و به تعبير جابر بن سمره سوائي: من نفهميدم كه پيامبر چه گفت، چرا چنين كردند، چرا برخي سر و صدا كردند؟ چرا برخي تكبير گفتند؟ چرا برخي ضجّه زدند و برخي بلند شدند و نشستند؟
با اندك تأملي در جوانب قضيه پي به اصل ماجرا و هدف آنان از اين كار مي بريم، گروهي از قريش كه از قبل براي به انحراف كشاندن خلافت به نفع خود نقشه ها داشتند در صدد بودند كه نگذارند مطلبي از پيامبر در اين باره به ميان آيد تا همه برنامه هاي آن ها بر هم بريزد. آنان مي دانستند كه پايان عمر پيامبر نزديك است و اين آخرين حجّ پيامبرصلي الله عليه وآله به نام حجّةالوداع است، آنان احتمال زياد مي دادند كه پيامبر در ملأ عام سخن از جانشيني خود بگويد، لذا در مجلس پيامبر در دسته هاي مختلف مترصّد بودند تا نگذارند پيامبر به هدف عالي خود برسد، و آن ها را از خلافت محروم كند، و لذا تا سخن پيامبر را كه مربوط به امارت و خلافت و امامت بعد از خود است را شنيدند هر گروهي با طرفند خاصي جلسه را بر هم زدند تا كسي نفهمد كه پيامبر چه فرمود. لذاست كه جابر بن سمره مي گويد: از پدرم كه نزديك بود سؤال كردم كه پيامبر بعد از ذكر دوازده خليفه چه فرمود؟ او گفت كه پيامبر فرمود: «همه آن ها از قريشند». و بنابر نقل قندوزي حنفي، پيامبر فرمود: «همه آن ها از بني هاشم اند». ولي خوشبختانه عمل پيامبر كه علي را با دست در روز غدير خم بلند كرد، نقشه آن ها را نقش بر آب كرد.
---------------------------
ابن مهلب

«من نديدم كسي را كه در اين حديث به قطع برسد، آيا امارت آن ها پشت سر هم است يا در يك زمان همه ادّعاي امامت مي كنند؟ گمانم بر اين است كه پيامبر خبر از امور عجيب و غريبي از فتنه ها داده كه بعد از او تحقّق مي يابد و مردم در يك وقت به دوازده دسته متفرّق مي شوند». [1] .
پاسخ:
اين تحيّر شديد از آنجا ناشي شده كه نخواسته اند ولايت اهل بيت عليهم السلام را بپذيرند و دست از خلافت خلفا بردارند، گرچه روايت دلالتي صريح و واضح دارد.

[1] فتح الباري، ج 13، ص 182.
---------------------------
ابوحاتم ابن حبان

«دوازده نفر خليفه، عبارتند از خلفاي چهارگانه - ابوبكر، عمر، عثمان و علي -، معاويه، يزيد، معاوية بن يزيد، مروان بن حكم، عبدالملك بن مروان، وليد بن عبدالملك، سليمان بن عبدالملك و عمر بن عبدالعزيز». [1] .
پاسخ:
چگونه ممكن است كه اين روايات را كه در حقيقت بشارت و نويد بر اسلام و مسلمين و خود دوازده خليفه است بر امثال معاويه حمل كرد؟ معاويه اي كه با اميرالمومنين علي عليه السلام جنگيد در حالي كه رسول خداصلي الله عليه وآله در شأن او فرمود: «حربك حربي»؛ «جنگ با تو همانند جنگ با من است». معاويه اي كه امر به سبّ و دشنام به علي بر بالاي منبر نمود، و به امر خود، سيّد جوانان بهشت امام حسن مجتبي عليه السلام را مسموم كرد.
چگونه ممكن است حديث را بر مثل يزيد بن معاويه منطبق كرد؟ يزيدي كه به امر او امام حسين عليه السلام به قتل رسيد، و سر مبارك او به روي نيزه ها رفت. كسي كه علناً به فسق و فجور پرداخته و مشغول به منكرات بود و كفر مي گفت. او كسي بود كه مسلم بن عقبه را دستور داد تا بر لشكريانش سه روز مدينه را مباح گرداند، لذا تعداد زيادي از صحابه را به قتل رسانيد و به امر يزيد مدينه را غارت نمود. لشكريانش از هزار دختر ازاله بكارت نمودند. در آن واقعه 4000 فرزند نامشروع متولد شد.
همه اين جرايم به جرم نافرماني اهل مدينه و سرپيچي از دستورات يزيد و خلع بيعت از او به جهت قتل امام حسين عليه السلام و يارانش بود.
او كسي بود كه به امرش كعبه معظمه در سال سوّم خلافتش به منجنيق بسته شد و پرده هاي آن در آتش سوخت، به جرم اين كه مخالفينش در مسجدالحرام پناه گرفته اند.
سيوطي و ديگران از نوفل بن ابي فرات نقل كرده اند كه گفت: من نزد عمر بن عبدالعزيز بودم كه شخصي نام يزيد بن معاويه را با لقب اميرالمؤمنين برد. عمر بن عبدالعزيز به او پرخاش كرده و گفت: اميرالمؤمنين بر او اطلاق مي كني؟ آن گاه دستور داد تا بيست تازيانه به او بزنند. [2] .
سعيد بن جمهان مي گويد: به سفينه گفتم: بني اميه گمان دارند كه خلافت حقّ آنان است؟ او گفت: دروغ مي گويند بنو زرقاء، بلكه آنان از بدترين پادشاهان اند. [3] .
سيوطي مي گويد: «بس است از گناهان عبدالملك اين كه حجّاج را متولّي بر مسلمانان و صحابه نمود. كسي كه آنان را خوار و ذليل گردانيد، عده اي را حبس و شكنجه كرده و گروهي ديگر را به قتل رسانيد. عده بي شماري از صحابه و تابعين را به قتل رسانيد كه به شمارش درنمي آيند، تا چه رسد به كسان ديگر... خدا از او نگذرد». [4] .
چگونه مي توان حديث را بر مثل وليد بن يزيد بن عبدالملك منطبق كرد كه مردي فاسق و شراب خوار بود. مردي كه حرمت هاي الهي را پاس نمي داشت. او كسي بود كه وقتي به سفر حجّ رفت خواست تا بالاي كعبه شراب بياشامد. اين امر موجب خشم مردم شد.
وقتي قرآن را باز نمود و اين آيه آمد: «وَاسْتَفْتَحُوا وَخابَ كُلُّ جَبّارٍ عَنِيدٍ» [5] قرآن را بر زمين زد و با تير آن را نشانه گرفت، آن گاه اين شعر را خطاب به قرآن سرود:

تهدّدني بجبّار عنيد++
فها انا ذاك جبّار عنيد

اذا ما جئت ربّك يوم حشر++
فقل يا ربّ مزّقني الوليد

«مرا به جبّار سركش تهديد مي كني؟ من همان جبّار سركش هستم. هر گاه روز حشر به پيشگاه پروردگارت رسيدي بگو: اي پروردگار! مرا وليد پاره پاره كرد.»
بعد از اين واقعه چند روزي بيش زنده نماند كه به قتل رسيد.
حال با اين موقعيّتي كه خلفاي بني اميه داشتند و به طور حتم خلفاي بني عباس عملكرد بهتري از آن ها نداشتند، اگر نگوييم كه بدتر بودند، آيا مي توان آنان را به عنوان خلفا و اميران و امامان بعد از رسول خدا معرفي كرد كه دين و قوام و عزّت آن به آن ها وابسته است؟ هرگز چنين نخواهد بود. تعجّب اين است كه اهل سنت خلفاي بني اميه و بني عباس را جزو اين دوازده نفر آورده اند ولي امام حسن عليه السلام را كه شش ماه خلافت ظاهري نمود جزو دوازده نفر قرار نداده اند. و نيز ذكري از امام مهدي عليه السلام به ميان نياورده اند، با آن كه همگي اين مطلب را قبول دارند كه او امامي است از ذريه رسول خدا كه در آخر الزمان بر كل جهان حكومت خواهد كرد و زمين را از عدل و داد پر خواهد نمود آن گونه كه از ظلم و جور پر شده باشد.

[1] عون المعبود، ج 11، ص 361 به نقل از ابن حبّان.
[2] تاريخ الخلفاء، ص 216؛ صواعق المحرقه، ص 217.
[3] صواعق المحرقه، ص 219.
[4] تاريخ الخلفاء، ص 230.
[5] سوره ابراهيم، آيه 15.
---------------------------
ابن حجر عسقلاني

«از اين دوازده نفر چهار خليفه آمده اند، و بايد تا قبل از برپايي قيامت اين تعداد كامل شود». [1] .
پاسخ:
اين توجيه مخالف ظاهر احاديث است؛ زيرا مطابق برخي از نصوص، اين دوازده خليفه و امام پياپي مي آيند و تا روز قيامت اين حلقه اتصال ادامه دارد. در برخي از روايات «يكون بعدي اثنا عشر خليفة» آمده كه ظهور در اتصال و پياپي دارد. و در برخي چنين آمده است: «لا يزال امر الناس ماضياً» كه اين گونه تعبيرها دلالت بر اتصال زمان امامت اين دوازده نفر دارد. و لذا دكتر احمد محمود صبحي اعتراف مي كند كه اهل سنت از بيان نظر قطعي در مصداق اين احاديث عاجزند. [2] .
امير المؤمنين عليه السلام مي فرمايد: «همانا امامان از قريش در اين قبيله از هاشم كاشته شده اند، غير از آن ها صلاحيت امامت را ندارند، از غير آن ها كسي صلاحيت ولايت ندارد». [3] .
شهيد صدررحمه الله مي گويد: «اين حديث انعكاس و بيان واقعيت خارجي نيست، بلكه تعبير از حقيقتي ربّاني دارد. كسي به آن نطق كرده كه از هواي نفس خود سخن نمي گويد، او فرمود: «همانا خلفاي بعد از من دوازده نفرند»، اين دوازده نفر از امام علي عليه السلام شروع شده و به امام مهدي عليه السلام ختم خواهد شد...». [4] .
علامه محمّد معين بن محمّد امين سندي در كتابي تحت عنوان «مواهب سيد البشر في حديث الأئمة الإثني عشر» احاديث دوازده خليفه را با حديث ثقلين مرتبط دانسته و بر اين امر استدلال كافي نموده است. او مدعي است كه اين دوازده نفر، امامان در علم، و معصوم از هر گناه و اشتباهند و لذا متابعت از آن ها و رجوع به آنان در گرفتن علوم واجب است. [5] .
قندوزي حنفي از برخي از محقّقين نقل مي كند: «اين احاديث كه دلالت دارد بر اين كه خلفاي بعد از رسول خداصلي الله عليه وآله دوازده نفرند از طرق زيادي مشهور شده است و به شرح زمان و تعريف كون و مكان پي مي بريم كه مراد رسول خداصلي الله عليه وآله از اين حديث همان دوازده نفر از اهل بيت و عترت رسول خداست؛ زيرا نمي توان اين حديث را بر خلفاي بعد از او از اصحابش حمل كرد، چون از عدد دوازده كمترند. و نيز نمي توان آن را بر ملوك بني اميه حمل نمود به جهت آن كه از عدد دوازده بيشترند و مي دانيم كه همه آن ها به جز عمر بن عبدالعزيز ظالم بودند و از غير بني هاشم اند؛ در حالي كه پيامبر بنابر روايت عبدالملك بن جابر فرمود: «كلّهم من بني هاشم». و مخفي كردن كلام رسول خدا، خود دليل بر اين احتمال بوده و اين روايت را ترجيح مي دهد؛ زيرا آنان خلافت بني هاشم را دوست نداشتند.
و نيز نمي توان حديث را حمل بر حكّام بني عباس حمل نمود؛ زيرا آنان بيش از اين تعدادند، و نيز آنان كساني بودند كه آيه «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبي» و حديث كساء را رعايت نكردند، لذا بايد اين حديث را بر دوازده امام از اهل بيت و عترت پيامبرعليهم السلام حمل نمود؛ زيرا آنان از بين مردم داناتر، باورع تر، جليل تر، با تقواتر، و از حيث نسب عالي تر، و از حيث حسب افضل و اكرم مردم نزد خدايند، علوم آن ها به واسطه پدرانشان به طور متصل از رسول خداصلي الله عليه وآله اخذ شده و به وراثت و علم لدنّي به آن ها رسيده است. اين چنين اهل علم و تحقيق و اهل كشف و توفيق، اهل بيت را تعريف كرده اند. شاهد و مرجّح اين معنا حديث ثقلين و ديگر احاديث بسيار است كه در اين كتاب و ديگر كتب آمده است...». [6] .

[1] فتح الباري، ج 13، ص 182.
[2] الزيد، ص 35.
[3] نهج البلاغه، خطبه 144.
[4] بحث حول المهدي، ص 67.
[5] عبقات الانوار، ج 12، ص 295.
[6] ينابيع المودة، ج 3، ص 292و293.
---------------------------
اخبار از وقوع برخي امور

اين اخبار، امامت را منحصر در دوازده نفر نمي كند، بلكه در صدد اِخبار از وقوع برخي از امور بعد از اين دوازده نفر است.
پاسخ:
اولاً: اين احاديث چه در مصادر شيعه و چه در مصادر اهل سنت در صدد حصر امامت در اين دوازده نفر است؛
در حديث مسلم مي خوانيم: «اين امر منقضي نمي شود تا دوازده خليفه بر اين امت بگذرد». [1] .
او نيز نقل مي كند: «دائماً دين پابرجاست تا قيامت برپاشود يا بر شما دوازده خليفه حكم فرمايي كنند كه تمام آن ها از قريشند». [2] .
ثانياً: هيچ كدام از كساني كه اين حديث را ذكر كرده اند اين توهم را نداشته اند، بلكه همگي از حديث اين را فهميده اند كه پيامبر در صدد ذكر خلفاي بعد از خود است.
ثالثاً: از مجموع احاديث استفاده مي شود كه عدد خلفا و امامان بعد از پيامبر به طور پياپي دوازده نفر است و بعد از آن ها عمر دنيا به پايان مي رسد. و عمده نظر پيامبر بر حتمي بودن آمدن آن ها تا قبل از قيام قيامت است.

[1] صحيح مسلم، ج 6، ص 3.
[2] همان، ص 4.
---------------------------
داشتن حكومت ظاهري

ظاهر روايات آن است كه دوازده خليفه به مقام خلافت ظاهري مي رسند؛ يعني همان گونه كه خلافت و امامت باطني دارند داراي خلافت ظاهري اند؛ در حالي كه از دوازده امامي كه شيعه به امامت آن ها قائل است به جز امام علي و امام حسن در مدّت اندكي به مقام خلافت ظاهري نايل نشدند.
پاسخ:
مفاد اين احاديث در حقيقت انشا و امر و نصب الهي است، نه اخبار و اعلام؛ يعني براي اين دوازده نفر كه از شاخص هاي معنوي بالايي برخوردارند از طرف خداوند جعل ولايت شده و بر مردم خليفه و امامند و لذا مردم وظيفه دارند كه با آن ها بيعت كنند؛ همان گونه كه خداوند در قرآن امر به اطاعت مطلق و بدون قيد از آن ها نموده است آنجا كه مي فرمايد: «أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ»؛ [1] «خدا و رسول و صاحبان امر از خود را اطاعت كنيد.»
و نيز در ذيل حديث ثقلين مي خوانيم: «فلا تقدموهم فتضلّوا، و لا تأخرّوا عنهم فتهلكو»؛ [2] «از آن ها [اهل بيت] پيشي نگيريد كه گمراه خواهيد شد، و از آن ها عقب نيفتيد كه هلاك خواهيد گشت.»
اين ها همه انشا است نه اِخبار.
سيد محمّد تقي حكيم رحمه الله مي گويد: «مقصود از بقاي امر در بين آن ها، بقاي امامت و خلافت به استحقاق است؛ يعني آن ها مستحق امامت و خلافت اند، نه آن كه هر كدام به سلطنت ظاهري خواهند رسيد؛ خليفه شرعي مشروعيت سلطنت خود را از خداوند مي گيرد، و اين سلطنت در حدود سلطنت تشريعي است نه تكويني؛ زيرا اين نوع از سلطنت است كه مقتضاي وظيفه امام به عنوان مشرّع (تشريع كننده) است. و اين معنا با غصب سلطنت ظاهر از آن ها و تسلط ديگران منافاتي ندارد». [3] .

[1] سوره نساء، آيه 59.
[2] رجوع شود به بحث حديث ثقلين.
[3] الاصول العامه للفقه المقارن، ص 173.
---------------------------
تمسك به اين احاديث از قرن چهارم

كاتب مي گويد: «استدلال به حديث دوازده خليفه دليلي متأخّر است كه متكلمين بعد از نصف قرن از حيرت؛ يعني در قرن چهارم هجري به آن تمسك كرده اند و اثري از آن در قرن سوّم نزد شيعه امامي نبوده است؛ زيرا شيخ علي بن بابويه صدوق در كتاب «الامامة و التبصرة من الحيرة» به آن تمسك نكرده است. همان گونه كه نوبختي در كتاب «فرق الشيعه» به آن اشاره نكرده است».
پاسخ:
اوّلاً: علي بن بابويه اشاره به حديث دوازده خليفه در مقدمه كتابش اشاره كرده است، او در كتاب خود «الامامة و التبصرة من الحيرة» مي گويد: «اگر امر ائمه از حيث عدد مهمل مي بود هرگز روايات فراوان در مورد گرفتن ميثاق از جانب خدا بر آن ها از انبيا و صالحين امت وارد نمي شد». [1] .
ثانياً: ابراهيم بن نوبخت (ت 320 ه.ق) نيز در كتاب ديگر خود به نام «ياقوت الكلام» كه قديمي ترين كتب كلامي است به آن اشاره كرده است. او درباره امامت يازده امام بعد از علي بن ابي طالب عليه السلام مي گويد: «اين كه اصحاب ما نصّ متواتر بر اسامي آن ها از جانب رسول خدا نقل مي كنند، خود دلالت بر امامت آن ها دارد. و نيز نقل نصّ از امامي بر امامي ديگر اين چنين دلالت دارد. و كتاب هاي انبياي پيشين نيز دلالت بر آن ها دارد...». [2] .
علامه حلّي رحمه الله در شرح عبارت فوق مي گويد: «و امّا امامت بقيه امامان بعد از امام علي عليه السلام ادله اي دلالت بر آن دارد: يكي از آن ها نصّ متواتر از پيامبرصلي الله عليه وآله است بر تعيين و نصب آن ها به امامت؛ زيرا شيعه به طور متواتر نقل كرده كه پيامبرصلي الله عليه وآله با اشاره به امام حسين عليه السلام فرمود: اين فرزندم امام، فرزند امام، برادر امام، پدر نُه امام است، نهمين آن ها قائم آن هاست. و غير اين ها از اخبار متواتر...». [3] .
ثالثاً: مؤلّفين در فرق و مذاهب تنها در صدد جمع اقوال فرقه ها هستند، و چندان در صدد استدلال و مناقشه ادله خصم نيستند. و لذا نمي توان كتاب هايي از قبيل «فرق الشيعه» نوبختي و «المقالات و الفرق» سعد بن عبداللَّه اشعري را از جمله كتاب هايي دانست كه منعكس كننده فكر اسلامي نزد فرقه ها است، و لذا عدم تصريح به احاديث دوازده خليفه دليل بر بي توجهي آن ها به اين گونه احاديث نيست.
رابعاً: روايات دوازده خليفه چنان مشهور بوده كه حتّي بخاري و قبل از او احمد بن حنبل در كتب حديثي خود آورده اند، اين ها كساني بوده اند كه قبل از ولادت حضرت مهدي عليه السلام مي زيسته اند.

[1] الامامة و التبصرة، ص 11و12.
[2] انوار الملكوت، ص 229.
[3] همان.
---------------------------
خلافت، تا سي سال

احمد بن حنبل در مسند خود از سفينه نقل كرده كه از رسول خداصلي الله عليه وآله شنيدم كه مي فرمود: «خلافت سي سال خواهد بود آن گاه بعد از آن سلطنت و پادشاهي است». [1] .
برخي از علماي اهل سنت اين حديث را مخالف با احاديث دوازده خليفه دانسته اند. نووي از قاضي عياض نقل كرده كه او مي گويد: حديث «الخلافة بعدي ثلاثون سنة ثمّ تكون ملكاً» مخالف با حديث دوازده خليفه است؛ زيرا خلافت دوازده خليفه در مدّت سي سال نبوده است، به جز خلفاي راشدين چهارگانه و چند ماهي كه در آن ايّام خلافت حسن بن علي اتّفاق افتاد». [2] .
پاسخ:
اوّلاً: بين اين دو روايت فرق است؛ زيرا ظاهر احاديث دوازده خليفه به قرينه اوصافي كه در برخي از آن ها آمده، امامان به حقّ اند. در برخي از آن ها قيام دين و عزّت آن به وجود حيات آن ها نسبت داده شده است و اين گونه تعبيرها و ديگر تعابير هرگز با خلفاي ظالم سازگاري ندارد، گرچه علي بن ابي طالب عليه السلام و امام حسن عليه السلام در بين آن ها معصوم و عين عدل بوده اند. گويا ظاهر از حديث سفينه - بر فرض صحّت سند آن - مطلق خلافت باشد؛ خواه بر حق و خواه بر باطل، و مقصود از خلافت نيز معناي لغوي و مجازي آن است.
تأييد اين مطلب اين است كه در حديث سفينه پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: «الخلافة»، نه «خلفائي» يعني خلافت سي سال را به خود نسبت نداد؛ زيرا برخي از آن خلفا حقيقتاً خليفه رسول خدا نبودند تا لياقت انتساب به آن حضرت را داشته باشند، با اين كه در بسياري از روايات همچون روايتي كه در ذيل آيه «وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ» وارد شده و معروف به قصّه انذار است، پيامبرصلي الله عليه وآله در آن حديث شريف خطاب به علي عليه السلام مي فرمايد: «انت أخي و وصيّي و خليفتي فيكم». [3] كه خلافت حضرت علي عليه السلام را به خود نسبت مي دهد. نتيجه آن كه: با جمع بين روايت جابر بن سمره و سفينه به اين نتيجه مي رسيم كه پيامبرصلي الله عليه وآله در روايت جابر بن سمره خبر از ولايت و امامت به حق دوازده خليفه پياپي بعد از خود را مي دهد كه از جانب خداوند بر مردم منصوب شده اند. ولي در حديث سفينه خبر از روي كار آمدن عده اي تا سي سال بعد از خود كه مدعي خلافت اند را مي دهد؛ خواه ادّعاي آن ها بر حق باشد، همانند امام علي بن ابي طالب و امام حسن عليهما السلام يا بر باطل، همانند ديگران.
ثانياً: حديث سفينه غير معتبر و غير مشهور است، همان گونه كه عدّه اي همانند ابن تيميه به آن تصريح كرده اند. [4] و جهت آن اين است كه اين روايت تنها از طريق سفينه رسيده و فقط ترمذي و ابوداوود و احمد آن را نقل كرده اند، و راوي از سفينه نيز سعيد بن جمهان است كه در علم رجال تضعيف شده است.
ابوحاتم در مورد وي مي گويد: «حديثش نوشته مي شود ولي به آن احتجاج و استدلال نمي گردد». از احمد بن حنبل راجع به او سؤال شد، اظهار رضايت از او نكرد، و در حال غضب گفت: «او باطل است». ساجي مي گويد: «حديث او متابعت نمي شود». ابن معين گفته: «از سفينه احاديثي نقل كرده كه ديگران آن ها را نقل نكرده اند». بخاري نوشته: «در حديث او عجايبي است». [5] .

[1] مسند احمد، ج 5، ص 220.
[2] شرح صحيح مسلم، ج 12، ص 201؛ فتح الباري، ج 13، ص 182.
[3] تاريخ ابن اثير، حوادث سال سوّم بعثت.
[4] منهاج السنة، ج 2، ص 223.
[5] تهذيب التهذيب، ج 4، ص 13.
---------------------------
الفاظ حديث

اين حديث در مصادر اهل سنت به تعبيرهاي گوناگون وارد شده است. اينك به برخي از آن ها اشاره مي كنيم:
1 - محمّد بن اسماعيل بخاري به سند خود از ابن عباس نقل كرده كه پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: «من خرج من السلطان شبراً مات ميتة جاهلية»؛ [1] «هر كس از سلطنت حاكمي به اندازه يك وجب خارج شود، مرده است به مردن جاهليت.»
2 - مسلم بن حجاج به سند خود از رسول خداصلي الله عليه وآله نقل كرده كه فرمود: «من مات و ليس في عنقه بيعة مات ميتة جاهلية»؛ [2] «هر كس بميرد در حالي كه بر گردنش بيعت نباشد به مرگ جاهليت از دنيا رفته است.»
3 - ابن حبان به سندش از پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله نقل كرده كه فرمود: «من مات و ليس له امام مات ميتة جاهلية»؛ [3] «هر كس بميرد در حالي كه براي او امام نباشد به مرگ جاهليت از دنيا رفته است.»
4 - طبراني به سندش از رسول خداصلي الله عليه وآله نقل كرده كه فرمود: «من مات و ليس عليه امام فميتته جاهلية...»؛ [4] «هر كس بميرد در حالي كه امام زمان خود را نشناخته مرگش مرگ جاهليّت است.»

[1] صحيح بخاري، ج 2، ص 13.
[2] صحيح مسلم، ج 6، ص 21و22.
[3] صحيح ابن حبّان، ح 44.
[4] المعجم الكبير، ج 10، ص 350.
---------------------------
راويان حديث از علماي عامه

جماعت بسياري از علماي اهل سنت اين حديث را با تعبيرات گوناگون نقل كرده اند كه به ترتيب اسامي آن ها را نقل مي كنيم:
1 - ابوداوود سليمان بن داوود طيالسي (م 204). [1] .
2 - حافظ عبدالرزاق (211). [2] .
3 - محمّد بن سعد (230). [3] .
4 - ابن ابي شيبه (234). [4] .
5 - ابوجعفر اسكافي (240). [5] .
6 - احمد بن حنبل (241). [6] .
7 - حميد بن زنجويه (251). [7] .
8 - عبداللَّه بن عبدالرحمن دارمي (251). [8] .
9 - محمّد بن اسماعيل بخاري (256). [9] .
10 - مسلم بن حجاج (261). [10] .
11 - احمد بن عمر بزار (320). [11] .
12 - ابوعمرو احمد بن محمّد بن عبدربه (327). [12] .
13 - ابوحاتم محمّد بن حبّان، (354). [13] .
14 - ابوالقاسم طبراني (360). [14] .
15 - حاكم نيشابوري (405). [15] .
16 - قاضي عبدالجبار معتزلي (415). [16] .
17 - ابونعيم اصفهاني (430). [17] .
18 - بيهقي (458). [18] .
19 - محمّد بن فتوح حميدي (488). [19] .
20 - زمخشري (538). [20] .
21 - محمّد بن عبدالكريم شهرستاني (548). [21] .
22 - ابن اثير جزري (606). [22] .
23 - ابن ابي الحديد (656). [23] .
24 - حافظ نووي (676). [24] .
25 - حافظ ذهبي (748). [25] .
26 - ابن كثير دمشقي (774). [26] .
27 - سعد الدين تفتازاني (792). [27] .
28 - نورالدين هيثمي (807). [28] .
29 - ابن حجر عسقلاني (852). [29] .
30 - حسام الدين متقي هندي (975). [30] .
و....

[1] مسند طيالسي.
[2] المصنّف، ج 11، ص 330.
[3] الطبقات الكبري، ج 5، ص 107.
[4] المصنّف، ج 15، ص 24و38.
[5] المعيار و الموازنه، ص 24.
[6] مسند احمد، ج 2، ص 83و154.
[7] الأموال، ج 1، ص 81.
[8] سنن دارمي، ج 2، ص 241.
[9] الجامع الصحيح، ج 2، ص 13؛ تاريخ البخاري، ج 6، ص 445.
[10] صحيح مسلم، ج 6، ص 21و22.
[11] الزوائد، ج 1، ص 144.
[12] عقد الفريد، ج 1، ص 9.
[13] صحيح ابن حبان، ح 44.
[14] المعجم الكبير، ج 10، ص 350، ح 10687؛ المعجم الاوسط، ج 1، ص 175، ح 227.
[15] المستدرك علي الصحيحين، ج 1، ص 77و117.
[16] المغني، ج 1، ص 116.
[17] حلية الاولياء، ج 3، ص 224.
[18] السنن الكبري، ج 8، ص 156و157.
[19] الجمع بين الصحيحين.
[20] ربيع الابرار، ج 4، ص 221.
[21] الملل و النحل، ج 1، ص 172.
[22] جامع الأصول، ج 4، ص 456.
[23] شرح نهج البلاغة، ج9، ص 155.
[24] المنهاج، ج 12، ص 240.
[25] تلخيص المستدرك، ج 1، ص 77و117.
[26] تفسير القرآن العظيم، ج 1، ص 517؛ البداية و النهاية، ج 7، ص 232.
[27] شرح مقاصد، ج 2، ص 275.
[28] مجمع الزوائد، ج 5، ص 218.
[29] فتح الباري، ج 16، ص 112.
[30] كنز العمال، ج 1، ص 103، ح 463.
---------------------------
مقصود از «مرگ جاهليت»

در اين كه مقصود از مرگ جاهليّت چيست دو احتمال داده مي شود:
1 - مراد، مرگ در عصر جاهليت است. جاهليّتي كه همراه با شرك و بت پرستي و اوهام و دوري از تمدّن اسلامي و كارهاي زشت و دوري از حقايق و معارف اصيل و ناب بوده است.
2 - مراد، مرگي باشد كه توأم با جهل و ناداني است؛ يعني انسان اگر بدون معرفت به امام زندگي كند و بدون معرفت بميرد به مانند اين است كه جاهل از دنيا رفته است.
در روايتي از امام صادق عليه السلام مرگ جاهليت در اين روايات به مرگ ضلالت تفسير شده است.
ابن ابي يعفور مي گويد: از امام صادق عليه السلام درباره قول رسول خداصلي الله عليه وآله: «من مات وليس له امام فميتته ميتة جاهلية» سؤال كردم كه آيا مقصود از آن مرگ كفر است؟ حضرت فرمود: مرگ ضلالت و گمراهي است... [1] .
علامه مجلسي رحمه الله در تفسير اين حديث مي گويد: «شايد علّت عدول امام عليه السلام از تصديق كفر آنان به اثبات ضلالت بر ايشان، اين باشد كه گويا سؤال كننده توهّم كرده كه احكام كفر در دنيا؛ همانند نجاست و نفي نكاح و توارث و شبيه اين امور بر آن ها جاري مي شود، لذا حضرت اين امور را نفي مي كند و براي آنان ضلالت از حق در دنيا و از بهشت در آخرت را ثابت مي نمايد. و اين منافات ندارد كه در آخرت آنان ملحق به كفار و مخلّد در آتش جهنّم باشند، همان گونه كه ساير اخبار بر اين مطلب دلالت دارد.
و نيز احتمال دارد كه توقف امام از اثبات كفر براي آنان به جهت آن است كه شامل كساني از اهل سنت مي شود كه مستضعف بوده و برايشان امامي نيست؛ زيرا در آنان احتمال نجات از عذاب وجود دارد...». [2] .
تأييد مي كند توجيه اول مجلسي را روايت ديگري كه كليني به سندش از حارث بن مغيره نقل كرده كه به امام صادق عليه السلام عرض كردم: آيا رسول خداصلي الله عليه وآله فرمود: «من مات لا يعرف امامه مات ميتة جاهلية»؟ هر كس بدون معرفت امامش بميرد به مرگ جاهليت از دنيا رفته است؟ حضرت فرمود: آري. عرض كردم: آيا مقصود جاهليّت مطلق است يا جاهليتي كه فقط امامش را نمي شناسد؟ حضرت فرمود: جاهليّت كفر و نفاق و ضلالت است. [3] .

[1] كافي، ج 1، ص 376و377.
[2] مرآة العقول، ج 4، ص 220.
[3] اصول كافي، ج 1، ص 377.
---------------------------
قرينه داخلي

در اين روايات اشاره به حكم شديد و تند براي كساني كه تحت سلطه امام و حاكم اسلامي نيستند و يا او را نشناخته يا از طاعتش خارج شده اند، كرده است. حكم به مرگ جاهليت، تعبيري است كه با كفر سازگاري دارد. اين حكم براي موضوعي است كه با اين حكم تناسب دارد. تناسب اين حكم با معرفت امام معصومي است كه پيامبر اسلام صلي الله عليه وآله از جانب خداوند متعال به بشر معرفي كرده است؛ همان گونه كه اگر انسان پيامبر خود را نشناسد و از او اطاعت نكند به مرگ جاهليت از دنيا رفته است.
آيا ممكن است كسي باور كند كه عدم معرفت به حاكمي فاسق و فاجر و بي دين، انسان را به مرگ جاهليت از دنيا ببرد؟ آيا خروج به قدر يك وجب از سلطه امام فاسق و فاجر، سبب مرگ جاهليت است؟ پس ادله امر به معروف و نهي از منكر و نهي از ركون و ميل به ظالم چگونه تفسير مي شود؟ و....
---------------------------
مقصود از «شناخت امام»

همان گونه كه اشاره شد در برخي از روايات فريقين امر به معرفت و شناخت امام شده است و اين كه هر كس او را نشناسد با مرگ جاهلي از دنيا رفته است. حال ببينيم كه مقصود از «شناخت امام» چيست؟
مي دانيم كه مقصود از شناخت امام، معرفت به اسم و نسب و حسب و خصوصيات ظاهري او نيست، بلكه مقصود از شناختن امام، شناسايي او نسبت به مقامات و منزلت هاي او است. امام واسطه فيض تكوين و تشريع است. به واسطه او است كه خداوند به مردم روزي مي دهد و زمين و آسمان ثابت مانده اند. به واسطه او است كه زمين بدون اضطراب به گردش خود ادامه مي دهد. او است كه نفوس قابل را هدايت و رهبري مي كند. او است كه واسطه تشريع و بيان كننده و توسعه دهنده شريعت است. او است كه به جهت برخورداري از مقام عصمت، حافظ شريعت به طور عموم يا خصوص است. او است كه به جهت تقرّب به سوي خدا و رسيدن به مقام ولايت اللّهي بر عموم افراد بشر ولايت دارد. او است كه به نصّ الهي و به توسط پيامبر گرامي صلي الله عليه وآله بر اين مردم به عنوان امام و خليفه و جانشين رسول خداصلي الله عليه وآله منصوب شده است. او است كه به وجودش كفّار از تحريف دين مأيوس ماندند و....
---------------------------
مقابل مرگ جاهلي

از برخي روايات ديگر استفاده مي شود كه در مقابل مرگ جاهلي، مرگ پيامبرگونه است، و اين نوع مرگ براي كساني است كه تحت ولايت اميرالمؤمنين و يازده امام ديگر از ذريه او باشند. اينك به برخي از اين روايات اشاره مي كنيم:
1 - حاكم نيشابوري به سند خود از زيد بن ارقم و او از رسول خداصلي الله عليه وآله نقل كرده كه فرمود: «من اراد ان يحيي حياتي و يموت مماتي و يسكن جنّة الخلد التي وعدني ربّي، فليتولّ علي بن ابي طالب، فانّه لن يخرجكم من هدي و لن يدخلكم في ضلالة»؛ [1] «هر كس مي خواهد كه به نحو زندگي من زندگي كند و مرگش پيامبرگونه باشد، و در بهشت خلد كه پروردگارم مرا وعده داده سكني گزيند، پس بايد تحت ولايت علي بن ابي طالب درآيد؛ زيرا او كسي است كه شما را از هدايت بيرون نكرده و در گمراهي وارد نخواهد كرد.»
2 - ابن عباس از رسول خداصلي الله عليه وآله نقل كرده كه فرمود: «من سرّه ان يحيي حياتي و يموت مماتي و يسكن جنّة عدن التي غرسها ربّي، فليوال علياً من بعدي وليوال وليّه وليقتد بأهل بيتي بالأئمة من بعدي، فانّهم عترتي خلقوا من طينتي و رزقوا فهمي و علمي، فويل للمكذّبين بفضلهم من أمّتي القاطعين فيهم صلتي لا انالهم اللَّه شفاعتي»؛ [2] «هر كس دوست دارد كه همانند من زندگي كند و همانند من بميرد و در بهشت عدني كه پروردگارم آن را كاشته سكني گزيند، پس بايد ولايت علي را بعد از من بپذيرد و مواليان او را نيز دوست بدارد، و به اهل بيت من اقتدا كند، كساني كه امامان از بعد من هستند؛ زيرا آنان عترت منند، كه از طينت من خلق شده و از فهم و علم من بهره برده اند. پس واي بر كساني از امت كه فضل آن ها را تكذيب كنند و ارتباط مرا نسبت به آن ها قطع نمايند. خداوند شفاعت مرا در حقّ آن ها شامل نكند.»

[1] مستدرك حاكم، ج 3، ص 128.
[2] حلية الاولياء، ج 1، ص 86؛ تاريخ بغداد ج 4، ص 410؛ كنز العمال، ج 12، ص 103.
---------------------------
حديث ثقلين

از جمله احاديثي كه بر مرجعيت ديني اهل بيت و حجّيت سنت آنان دلالت دارد، حديث «ثقلين» است. حديثي كه مورد اتفاق همه مذاهب اسلامي - اعم از شيعي و سني است و هر يك از آن ها به گونه اي به اين حديث تمسك مي كنند. اين حديث به طريق متواتر از عصر صحابه به بعد نقل شده و به لحاظ مضمون نيز از دلالت و معناي بالايي برخوردار است و حكايت از وصيّت پيامبرصلي الله عليه وآله و سفارش ايشان به امّتش تا روز قيامت دارد كه با عمل به آن دستور و وصيّت، امّتش هرگز بي راهه نرفته و گمراه نخواهند شد.
---------------------------
تكرار حديث

ابن حجر مي گويد: «حديث ثقلين طرق زيادي دارد كه آن را بيش از بيست نفر از صحابه نقل كرده اند. در بعضي از آن طرق آمده است: پيامبرصلي الله عليه وآله در حجةالوداع، سرزمين عرفه به كتاب و عترت سفارش نمود. در برخي به غدير خم اشاره شده است. در دسته اي ديگر بعد از بازگشت از طائف آمده است. و هيچ گونه تناقي بين اين ها نيست؛ زيرا مانعي نيست كه رسول خداصلي الله عليه وآله در مكان هاي متعددي به ثقلين سفارش كرده باشد. [1] .
حتي بنابر بعضي از نقل ها پيامبرصلي الله عليه وآله هنگام وفاتش نيز به ثقلين: كتاب خدا و عترتش سفارش نمود.... [2] .
با استقرا و جست وجوي مختصري پي مي بريم كه پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله حديث ثقلين را در پنج موضع ذكر كرده است:
1 - هنگام بازگشت از طائف در سال هشتم هجرت بعد از فتح مكه. [3] .
2 - روز عرفه، هنگامي كه حضرت بر روي شتر قصواء خطبه مي خواند. [4] .
3 - در مسجد خيف در مني در حجة الوداع. [5] .
4 - روز غدير خم. [6] .
5 - در آخرين خطبه اي كه پيامبرصلي الله عليه وآله در روز وفات خود ايراد فرمود. [7] .

[1] صواعق المحرقه، ص 89و90.
[2] همان، ص 124.
[3] المطالب العاليه، ابن حجر عسقلاني، ج 4، ص 56؛ صواعق المحرقه، ص 75؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 139؛ كنز العمال، ج 15، ص 144، طبع حيدر آباد.
[4] ينابيع الموده، ص 34.
[5] همان.
[6] همان؛ حلية الاولياء، ج 9، ص 64؛ صحيح مسلم، ج 7، ص 122و123.
[7] همان؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 163؛ الحياء الميت در حاشيه الاتحاف بحبّ الاشراف، ص 247.
---------------------------
وجود حديث در صحاح

الف) وجود حديث در «صحيح مسلم» كه اهل سنت به صحّت تمام احاديث آن قائلند. [1] .
ب) وجود حديث در «صحيح ترمذي».
ج) وجود حديث در «صحيح ابن خزيمه».
د) وجود حديث در «صحيح ابي عوانه».

[1] تذكرة الحفاظ، ج 3، ص 902؛ طبقات سبكي، ج 3، ص 276.
---------------------------
وجود حديث در كتاب هايي كه درباره صحاح سته نوشته شده است

الف) حاكم، «المستدرك علي الصحيحين».
ب) حميدي، «الجمع بين الصحيحين».
ج) رزين عبدري، «تجريد الصحاح».
---------------------------
تصريح به صحت حديث ثقلين

تعداد زيادي از علماي اهل سنت به صحّت حديث ثقلين تصريح نموده اند.
اينك به اسامي برخي از آنان اشاره مي كنيم:
الف) ناصرالدين الباني. [1] .
ب) ابن حجر عسقلاني. [2] .
ج) ابن حجر مكي. [3] .
د) بوصيري. [4] .
ه) يعقوب بن سفيان فسوي. [5] .
و) شيخ سليمان قندوزي. [6] .
ز)احمد بن حنبل. [7] .
ح) محمود شكري آلوسي. [8] .
ط) ابن جرير طبري. [9] .
ي) محاملي. [10] .
ك) حسن بن علي سقاف شافعي. [11] .
ل) حافظ حاكم نيشابوري. [12] .
م) ابن كثير. [13] .
ن) ابن هشام. [14] .
س) جمال الدين قاسمي. [15] .
ع) هيثمي. [16] .
ف) أزهري. [17] .
ض) سمهودي شافعي. [18] .
ق) علامه مناوي. [19] .
ر) علاّمه محقق شيخ احمد بنّا. [20] .
ش) استاد علاّمه توفيق أبوعلم. [21] .

[1] صحيح سنن الترمذي، ج 3، ص 543، ح 3788؛ صحيح الجامع الصغير، ج 1، ص 842، ح 2457.
[2] المطالب العاليه، ج 4، ص 65، ح 3972.
[3] الصواعق المحرقه، ج 2، ص 428 و 439.
[4] اتحاف الخيرة المهرة، ج 9، ص 279.
[5] المعرفة و التاريخ، ج 1، ص 536.
[6] ينابيع الموده، ص 259.
[7] سير اعلام النبلاء، ترجمه احمد بن حنبل.
[8] مختصر التحفه، ص 52.
[9] به نقل كنز العمال، ج 1، ص 379، ح 1165.
[10] به نقل سيوطي در مسند علي عليه السلام، ص 192، ح 6050.
[11] صحيح صفة صلاة النبي صلي الله عليه وآله، ص 29.
[12] المستدرك علي الصحيحين، ج 3، ص 118، ح 4576.
[13] تفسير ابن كثير، ج 4، ص 122؛ البداية و النهاية، ج 5، ص 228.
[14] السيرة النبوية، ج 4، ص 416.
[15] محاسن التأويل، ج 14، ص 307.
[16] مجمع الزوائد، ج 1، ص 170 و ج 9، ص 256.
[17] تهذيب اللغة، ج 2، ص 246.
[18] جواهر العقدين، ص 236.
[19] فيض القدير.
[20] الفتح الرباني بترتيب مسند أحمد بن حنبل الشيباني، ج 1، ص 186.
[21] أهل البيت عليهم السلام، ص 80-77.
---------------------------
راويان حديث ثقلين از تابعين

حديث ثقلين را نوزده نفر از تابعين نقل نموده اند كه عبارتند از:
1 - عامر بن واثله؛
2 - عطيّة بن سعد عوفي؛
3 - حارث همداني؛
4 - أصبغ بن نباته؛
5 - عبداللَّه بن أبي رافع؛
و ديگران.
---------------------------
راويان حديث در قرن 03

در قرن سوّم، حديث ثقلين را 69 نفر از بزرگان عامه نقل نموده اند؛ امثال:
1 - أبوجعفر محمّد بن حبيب هاشمي، (م 225 ه.ق)؛ [1] .
2 - محمّد بن سعد زهري، (م 230 ه.ق)؛ [2] .
3 - ابوبكر عبداللَّه بن محمد بن ابي شيبه، (م 235 ه.ق)؛ [3] .
4 - احمد بن حنبل، (م 241 ه.ق)؛ [4] .
5 - عبداللَّه بن عبدالرحمن دارمي، (م 255 ه.ق)؛ [5] .
6 - محمد بن اسماعيل بخاري، (م 256 ه.ق)؛ [6] .
7 - مسلم بن حجاج نيشابوري، (م 261 ه.ق)؛ [7] .
8 - أبوعبداللَّه محمّد بن يزيد قزويني، (م 275 ه.ق)؛ [8] .
9 - سليمان بن اشعث سجستاني، (م 275 ه.ق)؛ [9] .
10 - محمّد بن يحيي بلاذري، (م 278 ه.ق)؛ [10] .
11 - محمد بن عيسي ترمذي، (م 279 ه.ق)؛ [11] .
12 - أحمد بن أبويعقوب، (م 284 ه.ق)؛ [12] .
13 - محمد بن علي أبوعبداللَّه حكيم ترمذي، (م 285 ه.ق)؛ [13] .
14 - أحمد بن عمرو بن أبوعاصم، ابوبكر شيباني، (م 287 ه.ق)؛ [14] .
15 - أبوبكر بزّار بصري، (م 292 ه.ق)؛ [15] .
و ديگران.

[1] المنمّق، ص 9.
[2] الطبقات الكبري، ج 2، ص 194.
[3] المصنّف، ج 10، ص 506، ح 10130.
[4] مسند أحمد، ج 1، ص 96.
[5] سنن الدارمي، ج 2، ص 310و432.
[6] التاريخ الصغير، ج 3، ص 96.
[7] صحيح مسلم، ج 2، ص 362، ح 2408.
[8] سنن ابن ماجه، ج 1، ص43.
[9] سنن ابوداوود.
[10] أنساب الأشراف، ج 1، ص 35.
[11] صحيح الترمذي، ج 2، ص 307.
[12] تاريخ اليعقوبي، ج 2، ص 112.
[13] نوادر الأصول، ص 68.
[14] كتاب السنه، ص 629.
[15] مسند البزّار، ص 75و277.
---------------------------
راويان حديث در قرن 05

در قرن پنجم، 21 نفر از علماي اهل سنّت حديث ثقلين را نقل نموده اند كه به اسامي برخي اشاره مي شود:
1 - أبوعبداللَّه حاكم نيشابوري، (م 405 ه.ق)؛ [1] .
2 - قاضي عبدالجبّار معتزلي، (م 414 ه.ق)؛ [2] .
3 - أبواسحاق ثعلبي، (م 427 ه.ق)؛ [3] .
4 - أبونعيم اصفهاني، (م 430 ه.ق)؛ [4] .
5 - احمد بن حسين بن علي بيهقي، (م 458 ه.ق)؛ [5] .
6 - أبوبكر خطيب بغدادي، (م 463 ه.ق)؛
7 - ابن المغازلي شافعي، (م 483 ه.ق)؛ [6] .
8 - أبوعبداللَّه حُميدي، (م 488 ه.ق)؛ [7] .
و ديگران.

[1] المستدرك علي الصحيحين، ج 3، ص 90.
[2] المغني في الكلام، ج 20، ص 191.
[3] الكشف و البيان، تفسير آيه اعتصام.
[4] حلية الأولياء، ج 1، ص 355.
[5] السنن الكبري، ج 2، ص 148.
[6] مناقب أميرالمؤمنين عليه السلام، ص 234.
[7] الجمع بين الصحيحين.
---------------------------
راويان حديث در قرن 07

در قرن هفتم 21 نفر از علماي اهل سنّت حديث ثقلين را نقل كرده اند؛ امثال:
1 - فخرالدين رازي، (م 606 ه.ق)؛ [1] .
2 - ابن أثير جزري، (م 606 ه.ق)؛ [2] .
3 - أبوالحسن علي بن محمد معروف به ابن أثير شافعي، (م 630 ه.ق)؛ [3] .
4 - أبوسالم محمد بن طلحه قريشي، (م 652 ه.ق)؛ [4] .
5 - سبط بن الجوزي، (م 654 ه.ق)؛ [5] .
6 - ابن أبي الحديد معتزلي، (م 656 ه.ق)؛ [6] .
7 - حافظ محمد بن يوسف گنجي شافعي، (م 658 ه.ق)؛ [7] .
8 - يحيي بن شرف نووي، (م 676 ه.ق)؛ [8] .
9 - أبوالعباس شمس الدين أحمد بن خلكان، (م 681 ه.ق)؛ [9] .
10 - محبّ الدين طبري، (م 694 ه.ق)؛ [10] .
و ديگران.

[1] مفاتيح الغيب، ج 3، ص 18.
[2] جامع الأصول، ج 1، ص 187.
[3] اسد الغابة، ج 2، ص 12.
[4] مطالب السؤول، ص 8.
[5] تذكرة الخواص، ص 323.
[6] شرح نهج البلاغة، ج 2، ص 130.
[7] كفاية الطالب، ص 53.
[8] المنهاج في شرح صحيح مسلم، ج 15، ص 180.
[9] وفيات الأعيان، ج 2، ص 169.
[10] ذخائر العقبي، ص 16.
---------------------------
راويان حديث در قرن 09

در قرن نهم، هشت نفر از علماي عامه حديث ثقلين را نقل نموده اند كه به اسامي بعضي اشاره مي شود:
1 - نورالدين هيثمي، (م 807 ه.ق)؛ [1] .
2 - مجدالدين فيروزآبادي، (م 817 ه.ق)؛ [2] .
3 - حافظ ابن حجر عسقلاني، (م 852 ه.ق)؛ [3] .
4 - نورالدين ابن صبّاغ مالكي، (م 855 ه.ق)؛ [4] .
و ديگران.

[1] مجمع الزوائد، ج 5، ص 195.
[2] القاموس المحيط، ماده ثقل.
[3] فتح الباري.
[4] الفصول المهمّه، ص 23و24.
---------------------------
راويان حديث در قرن 11

در قرن يازدهم ده نفر از علماي عامّه حديث ثقلين را نقل كرده اند كه به اسامي برخي از آنان اشاره مي كنيم:
1 - عبدالرؤوف بن تاج العارفين مناوي، (م 1031 ه.ق)؛ [1] .
2 - نورالدين علي حلبي، (م 1033 ه.ق)؛ [2] .
و ديگران.

[1] فيض القدير، ج 2، ص 174.
[2] السيرة الحلبيّة، ج 3، ص 8.
---------------------------
راويان حديث در قرن 13

در قرن سيزدهم يازده نفر از علماي عامّه حديث ثقلين را نقل كرده اند، اينك به اسامي برخي از آنان اشاره مي كنيم:
1 - محمد مبين لكهنوي؛ [1] .
2 - محمد اكرام الدين دهلوي؛ [2] .
3 - ميرزا حسن علي محدث لكهنوي؛ [3] .
4 - رشيدالدين خان دهلوي؛ [4] .
5 - حسن عدوي حمزاوي؛ [5] .
6 - سليمان بلخي قندوزي؛ [6] .
7 - صديق حسن خان؛ [7] .

[1] وسيلة النجاة في مناقب السادات.
[2] سعادة الكونين في بيان فضائل الحسنين عليهما السلام.
[3] تفريح الاحباب في مناقب آل و الاصحاب.
[4] الحق المبين في فضائل اهل بيت سيد المرسلين.
[5] مشارق الأنوار، ص 86.
[6] ينابيع المودة، ص 41-27.
[7] السراج الوهاج في شرح صحيح مسلم الحجاج.
---------------------------
حديث ثقلين وصيت پيامبر

قبلاً گفتيم كه پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله در حقّ كتاب و عترتش، در مكان ها و زمان هاي مختلف و حتّي در آخر عمرش سفارش نمود و اين خود قرينه و شاهدي بر مفاد حديث وصيّت پيامبرصلي الله عليه وآله بر امّتش تا روز قيامت بوده است. شاهد مطلب اين كه مطابق نقل برخي از اهل سنت، حديث ثقلين با لفظ وصيّت نقل شده است.
ابن منظور افريقي مي گويد: «وفي حديث النبيّ صلي الله عليه وآله: اوصيكم بكتاب اللَّه وعترتي»؛ «در حديث پيامبر است كه فرمود: شما را به كتاب خدا و عترتم وصيّت مي كنم». [1] .
ابن حجر مكّي مي گويد: «وقد جاءت الوصية الصريحة بهم في عدة احاديث منها حديث: (انّي تارك فيكم)»؛ «در تعداد زيادي از احاديث، وصيّت صريح به اهل بيت شده است كه از جمله آن ها، حديث: «انّي تارك فيكم...» است...». [2] .

[1] لسان العرب، ماده ثقل.
[2] صواعق المحرقه، ص 90.
---------------------------
جامعيت كتاب و عترت

تعبير به «ما إن تمسّكتم بهما» كه به صورت مطلق آمده و به مورد خاصي تقييد نخورده، دلالت بر جامعيت و كمال علي الاطلاق كتاب و عترت دارد.
---------------------------
مصاحبت ابدي

تعبير به «حتّي يردا عليّ الحوض» دلالت بر مصاحبت و معيّت ابدي بين قرآن و عترت دارد و اين شامل تمام نشئه ها و عالم ها؛ اعمّ از عالم دنيا، برزخ و قيامت مي شود.
---------------------------
بقاي عترت تا روز قيامت

تعبير به «لن يفترقا حتّي يردا عليّ الحوض» دلالت بر بقاي عترت طاهره تا روز قيامت دارد؛ زيرا در صورتي كه زمان از عترت خالي باشد، لازم مي آيد بين كتاب و عترت افتراق و جدايي حاصل شود و اين معنا با صريح حديث در عدم افتراق و جدايي بين آن دو منافات دارد.
ابن حجر مي گويد: «وفي احاديث الحث علي التمسك بأهل البيت عليهم السلام اشارة إلي عدم انقطاع متأهل منهم للتمسك به إلي يوم القيمة، كما إنّ الكتاب العزيز كذلك؛ ولهذا كانوا اماناً لأهل الأرض...»؛ «در اين حديث اشاره به جدا نشدن كساني از اهل بيت عليهم السلام با قرآن است كه اهليّت براي تمسّك به او تا روز قيامت داشته باشند؛ همان گونه كه كتاب عزيز اين چنين است. در روايات آمده است كه اهل بيت امان براي اهل زمينند...». [1] همين معنا از سمهودي شافعي نيز رسيده است. [2] .

[1] الصواعق المحرقه، ص 149.
[2] جواهر العقدين، ص 244.
---------------------------
عصمت اهل بيت

از جمله اموري كه به وضوح از حديث شريف استفاده مي شود، عصمت و حجيت اقوال و افعال اهل بيت عليهم السلام، و به تعبير ديگر، حجيت سنّتِ اهل بيت عليهم السلام است، كه اين مطلب را از چند موضع حديث مي توان اثبات كرد:
الف) اقتران اهل بيت به كتاب خدا؛ آن كتابي كه به نصّ قرآن هرگز در او باطل راه نخواهد داشت. پرواضح است كه صدور هر مخالفتي با قرآن - چه از روي عمد يا سهو يا غفلت - افتراق و جدايي از قرآن به حساب مي آيد، اگر چه عنوان معصيت بر آن صادق نباشد، همانند مخالفت هايي كه با سهو يا غفلت و نسيان همراه باشد.
استاد توفيق ابوعلم، نويسنده مصري مي گويد: «انّ النبيّ صلي الله عليه وآله قرنهم بكتاب اللَّه العزيز الّذي (لايأتيه الباطل من بين يديه ولا من خلفه) فلا يفترق احدهما عن الآخر، ومن الطبيعي انّ صدور ايّة مخالفة لأحكام الدين تعدّ افتراقاً عن الكتاب العزيز. وقد صرّح النبيّ صلي الله عليه وآله بعدم افتراقهما حتي يردا عليّ الحوض، فدلالته علي العصمة ظاهرة جليّة. وقد كرّر النبيّ صلي الله عليه وآله هذا الحديث في مواقف كثيرة؛ لأنّه يهدف إلي صيانة الأمة والمحافظة علي استقامتها و عدم انحرافها في المجالات العقائدية وغيرها...»؛ «پيامبرصلي الله عليه وآله اهل بيت خود را به كتاب عزيز خداوند مقرون ساخته است، كتابي كه هرگز در او باطل نفوذ نخواهد كرد و هرگز از يكديگر جدا نخواهند شد. واضح است كه صدور هر نوع مخالفت با احكام دين افتراق و جدايي از قرآن محسوب مي گردد، در حالي كه پيامبرصلي الله عليه وآله خبر از عدم جدايي اين دو داده است. از همين رو، حديث دلالتي ظاهر و آشكار بر عصمت اهل بيت دارد. و پيامبرصلي الله عليه وآله كه اين حديث را در مواقف بسياري ذكر كرده در پي اين هدف است كه امّت خود را صيانت كرده و آنان را سفارش به استقامت بر تمسك به اين دو نموده، تا در امور مختلف - اعم از اعتقادات و فروع - به ضلالت و گمراهي گرفتار نشوند...». [1] .
ب) در روايت مسلم بن حجاج و ديگران آمده است كه پيامبر قبل از سفارش به كتاب و عترت فرمود: «إنّما أنا بشر يوشك أن يأتي رسول ربّي فأجيب». اين مقدمه دلالت دارد بر اين كه رسول خداصلي الله عليه وآله در صدد است تا براي بعد از خود مرجعي ديني معيّن كند، كه عهده دار وظايف او تا روز قيامت گردد. مي دانيم كه جانشين پيامبرصلي الله عليه وآله در ادايِ وظايف، همانند خود حضرت بايد از عصمت برخوردار باشد.
ج) پيامبرصلي الله عليه وآله طبق حديث مسلم، قرآن را اين گونه توصيف مي كند: در آن هدايت و نور است و آن به مثابه ريسماني است كه هر كس به آن چنگ زند بر هدايت واقعي است و هر كس كه آن را رها سازد بر ضلالت است. همين حكم براي عترتي است كه مقرون به كتاب خدا و عِدل آن شده است.
د) طبق روايت احمد بن حنبل، حضرت فرمود: «لن يفترقا حتّي يردا عليّ الحوض» تعبير به «لن» تصريح به جدا نشدن قرآن و عترت از يكديگر تا روز قيامت دارد. و عدم افتراق كنايه از مخالفت نكردن - ولو سهوي - عترت با هيچ يك از تعليمات قرآن است و اين معنا تنها با عصمت اهل بيت عليهم السلام تناسب دارد. و اگر قرار باشد اهل بيت خطاكار باشند، قطعاً از قرآن جدا شده اند؛ زيرا در قرآن هيچ گونه خطا و سهوي وجود ندارد.
ه) در برخي از روايات ثقلين، درباره قرآن مي خوانيم: «حبل ممدود من السماء الي الارض»؛ «قرآن ريسماني كشيده شده از آسمان به سوي زمين است.» آسمان محلّ نزول رحمت است. از همين رو امر شده كه دست ها را هنگام دعا به سوي آسمان بالا بريم. قرآن مانند ريسمان و حلقه وصلي بين خدا و بندگان است، هركس به آن تمسك كند به طور حتم از سرچشمه زلال معارف الهي بهره مند شده است. عترت پيامبرصلي الله عليه وآله نيز اين طور است. هر كس به آنان اقتدا كرده و از آنان اطاعت كند به منبع فيض و كمال مطلق رسيده و به سعادت دنيا و آخرت واصل شده است و اين مستلزم عصمت اهل بيت، همانند قرآن است.
و) در روايت ترمذي از پيامبرصلي الله عليه وآله نقل شده: «فانظروا بم تخلّفو ني فيهما»؛ «نظر و تأمل كنيد كه چگونه حقّ مرا در مورد اين دو جانشين مراعات خواهيد كرد.» اين تعبير به تنهايي دلالت بر لزومِ اطاعت آن دو به طور مطلق دارد و لذا با عصمت سازگار است.
ز) در غالب روايات آمده است: «ما إن أخذتم بهما لن تضلّوا» كه با «لن» به كار رفته است؛ يعني با تمسك به كتاب و عترت - كه هرگز از يكديگر جدا پذير نيستند - هرگز گمراه نخواهيد شد و اين، تنها با عصمت سازگاري دارد؛ زيرا مخالفت با واقع نيز نوعي ضلالت و گمراهي است و هر كه معصوم نباشد اين احتمال در حقّ او صادق است. در نتيجه لازم مي آيد كه تبعيّت كننده از اهل بيت عليهم السلام ايمن از ضلالت به طور مطلق نباشد، در حالي كه اين معنا مخالف با ظاهر بلكه نصّ و صريح حديث ثقلين است.
مقصود از تمسك و اخذ به كتاب و عترت، مجرّد دوست داشتن آن دو و احسان و اكرام و احترام به آن ها و اداي حقوق واجب و مستحب آن دو نيست؛ همان گونه كه از كلام برخي از اشخاص - كه عادتشان وارونه جلوه دادن حقايق است، همانند ابن حجر مكي - استفاده مي شود؛ زيرا به طور حتم اين معنا خلاف ظاهر بلكه نصّ روايات است.
ح) در برخي از روايات ثقلين مي خوانيم كه پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: «فلا تقدّموهما فتهلكوا»؛ «بر اين دو پيشي نگيريد كه هلاك خواهيد شد.» اين تعبير نيز به نوبه خود دلالت بر عصمت كتاب و عترت دارد.

[1] اهل البيت - فاطمة الزهراء، ص 75.
---------------------------
عدم تخريج بخاري

يكي از اشكالات دكتر سالوس بر حديث ثقلين اين است كه بخاري در صحيح خود اين حديث را با تعبير كتاب اللَّه و عترتي نقل نكرده است، بلكه بابي را ذكر كرده با عنوان: «الاعتصام بالكتاب و السنة» و در ذيل آن، حديث تمسك به كتاب و سنّت را ذكر نموده است. پس اين دليل بر ضعف حديث كتاب اللَّه و عترتي است. [1] .
جواب
1 - در اعتصام و تمسك به كتاب و سنت، بين مسلمانان شكي نيست و كسي در آن مخالفت ندارد.
2 - نقل نكردن بخاري دليل بر ضعف روايت نيست، در صورتي كه طريق صحيح براي حديث وجود داشته باشد؛ زيرا بسياري از علماي اهل سنت مي گويند: اين طور نيست كه هر حديثي كه در صحيحين نيامده، مردود و باطل باشد.
نووي مي گويد: «انّهما لم يلتزما استيعاب الصحيح بل صحّ عنهما تصريحهما بأنّهما لم يستوعبا وانّما قصدا جمع جمل من الصحيح كما يقصد المصنف في الفقه جمع جملة من مسألة»؛ «بخاري و مسلم التزام نداده اند كه تمام احاديث صحيح السند را نقل كنند و خود نيز به اين مطلب تصريح كرده اند، بلكه قصد آنان اين بوده كه مقداري از احاديث صحيح السند را جمع آوري كنند؛ همان گونه كه مصنف در فقه تمام مسائل فقه را ذكر نمي كند». [2] .
ابن قيّم جوزيه در مورد حديث ابي الصهباء كه تنها مسلم نقل كرده، مي گويد: «انفراد مسلم در نقل، به صحت حديث ضرري نمي رساند. آيا كسي مي تواند ادعا كند كه منفردات مسلم صحيح نيست؟ آيا هرگز بخاري ادعا كرده است هر حديثي را كه در كتاب خود ذكر نكرده ام، باطل و ضعيف بوده و حجّت نيست؟ چه بسيار احاديثي كه بخاري در غير صحيح خود به آن احتجاج كرده، در حالي كه در صحيح نياورده است و چه بسيار احاديثي كه بخاري آن ها را تصحيح كرده ولي در صحيح نياورده است». [3] .
ابن الصلاح مي گويد: «لم يستوعبا الصحيح في صحيحيهما ولا التزما ذلك، فقد روينا ذلك عن البخاري انّه قال: ما ادخلت في كتابي الجامع الّا ما صحّ و تركت من الصحاح لحال الطول. وروينا عن مسلم انّه قال: ليس كل شي ء عندي صحيح وضعته هنا، انّما وضعت هاهنا ما اجمعوا عليه. وقال البخاري: احفظ مائة الف صحيح ومائتي الف حديث غير صحيح، وجملة ما في كتابه سبعة آلاف ومائتان وخمسة وسبعون حديثاً بالأحاديث المتكررة. وقيل: انّها باسقاط المكررة أربعة آلاف حديث»؛ «بخاري و مسلم تمام احاديث صحيح السند را در صحيح خود نياورده اند و اصلاً چنين التزامي هم نداده اند. از بخاري روايت شده است: من تنها احاديث صحيح السند را در كتاب خود آورده ام، چه بسيار احاديث صحيح السند را كه به جهت طولاني شدن كتاب ترك نموده ام. همچنين از مسلم روايت شده است: اين چنين نيست كه تمام احاديث صحيح السند نزد خود را در اين كتاب آورده باشم، تنها رواياتي را در صحيح خود ذكر كرده ام كه مورد اجماع است... بخاري مي گويد: صدهزار حديث صحيح حفظ دارم و دويست هزار حديث غيرصحيح، در حالي كه در كتاب «الجامع الصحيح» خود بيش از 7270 حديث با احاديث مكرّر، نقل نكرده است و بنا بر نظر برخي با حذف مكرّرها چهار هزار حديث است». [4] .

[1] أثر الإمامة في الفقه الجعفري و أصوله، ص 24.
[2] المنهاج في شرح صحيح مسلم، ج 1، ص 37.
[3] زاد المعاد.
[4] علوم الحديث، ابن الصلاح، ص 19و20؛ تدريب الراوي، ج 1، ص 30.
---------------------------
وجود علي بن منذر در سند

دكتر سالوس در ادامه اشكالات خود بر حديث ثقلين مي گويد: «در روايت دوّم ترمذي علي بن منذر كوفي است كه او نيز از شيعيان كوفه به حساب مي آيد...». [1] .
جواب
1 - همان گونه كه اشاره شد، در صورتي كه راوي ثقه باشد تشيّع ضرري به احاديث وي وارد نمي كند.
2 - از ترجمه علي بن منذر كوفي استفاده مي شود كه او از مشايخ ترمذي، ابن ماجه و نسائي و جماعت كثيري از بزرگان ائمه حديث؛ از قبيل: ابوحاتم، مطيّن، ابن منده، سجزي، ابن صاعد و ابن ابي حاتم بوده است.
3 - عده زيادي از رجاليين اهل سنت؛ از قبيل: ابوحاتم رازي، نسائي، ابن حبّان، ابن نمير و ديگران او را توثيق كرده اند.
4 - ناصرالدين الباني بعد از نقل حديث ثقلين مي گويد: «حديث صحيح است؛ زيرا براي او شاهدي از حديث زيد بن ارقم است... همچنين احمد طبراني و طحاوي از طريق علي بن ربيعه نقل كرده كه سند آن نيز صحيح است... و شاهد ديگري از حديث، عطيه عوفي از ابوسعيد خدري است كه سند آن حسن است... شاهد ديگري از حديث، ابوهريره است كه حاكم و دارقطني نقل كرده و آن را تصحيح نموده است. آن گاه شاهد قويّ ديگري از طريق ابوعامر عقدي نقل مي كند كه طحاوي در «مشكل الآثار» آن را آورده و توثيق كرده است. شاهد ديگري از طريق زيد بن ثابت است كه آن را احمد بن حنبل و ابن ابي عاصم و طبراني آورده و سندش را هم حسن دانسته است؛ همان گونه كه هيثمي نيز رجال آن را ثقه مي داند». [2] .
ناصرالدين الباني بعد از تصحيح حديث ثقلين مي گويد: «براي من دعوت نامه اي فرستاده شد كه مسافرتي از دمشق به عمان و از آنجا به امارات عربي داشته باشم.
در قطر با برخي از اساتيد و دكترها ملاقاتي داشتم؛ در آنجا رساله اي به من هديه دادند كه در آن حديث ثقلين تضعيف شده بود. بعد از مطالعه آن دريافتم كه نويسنده آن شخصي تازه وارد در فنّ حديث است (مقصود او دكتر سالوس است) زيرا: اوّلاً: در تخريج حديث به بعضي از مصادر متداول اكتفا كرده، لذا كوتاهي فاحشي در اين زمينه داشته است و بسياري از طرق و سندهايي كه به طور مستقل صحيح يا حسن است، از او فوت شده است.
ثانياً: او التفات و توجهي به اقوال علما در تصحيح حديث نكرده است و نيز توجهي به قاعده علماي حديث نداشته كه مي گويند: حديث ضعيف باكثرت طرق تقويت مي شود و به همين جهت است كه از او اين چنين اشتباه فاحش سرزده و حديث صحيح را تضعيف نموده است». [3] .

[1] أثر الإمامة في الفقه الجعفري و أصوله.
[2] سلسلة الاحاديث الصحيحة، ج 4، ص 358-356.
[3] پيشين.
---------------------------
عموميت عترت

برخي مي گويند: اگر حديث دلالت بر مرجعيت اهل بيت عليهم السلام و حجيت سنت آنان داشته باشد، لازمه اش آن است كه اين حجيت را به تمام اقربا و خويشاوندان ايشان نسبت دهيم؛ زيرا عنوان عترت و اهل بيت شامل تمام آنان مي شود، در حالي كه شيعه اماميه چنين عقيده عمومي ندارد.
جواب
1 - عترت در لغت به معناي مطلق خويشاوندان نيست، بلكه تنها شامل نزديكان و خواص از خويشاوندان مي شود.
جوهري مي گويد: عترت شخص، نسل و قوم نزديك او است. همين تعريف از فيروز آبادي و زبيدي نيز رسيده است. [1] .
ابن اثير مي گويد: عترت شخص، اخصّ خويشاوندان او را گويند. [2] .
2 - حديث ثقلين دلالت دارد بر اين كه عترتي كه عدل كتاب است از هر گونه خطا و گناه معصوم مي باشد. در نتيجه شامل تمام نزديكان پيامبرصلي الله عليه وآله نمي شود.
علامه مناوي در شرح حديث ثقلين مي گويد: «اهل بيت پيامبرصلي الله عليه وآله همان اصحاب كسا هستند كه خداوند متعال رجس و پليدي را از آنان دفع نموده و آنان را پاك كرده است». [3] .
4 - احاديث دوازده خليفه، در حقيقت مصداق عترت و اهل بيت پيامبرند كه پيامبرصلي الله عليه وآله در ذيل آن مي فرمايد: همه آنان از قريشند و بنابر نقل قندوزي: همه آنان از بني هاشمند. از همين رو سبط بن جوزي حديث ثقلين را با عنوان «ذكر الائمه» آورده است. [4] .
امام حسن مجتبي عليه السلام مي فرمايد: «نحن حزب اللَّه المفلحون وعترة رسول المطهرون واهل بيته الطيّبون الطاهرون، واحد الثقلين الذين خلّفهما رسول اللَّه صلي الله عليه وآله فيكم»؛ «... ما حزب خداييم كه رستگار شده اند، و ما عترت رسول او هستيم كه از هر رجس و پليد پاك شده اند. و ما اهل بيت طيب و طاهر او و يكي از دو ثقل اوييم كه رسول خداصلي الله عليه وآله در ميان شما به وديعت گذاشته است...». [5] .
در ذيل برخي از احاديث ثقلين مي خوانيم: «عمر بن خطّاب - با حالت غضب - از جا بلند شد و گفت: اي رسول خدا! آيا به تمام اهل بيت تو تمسك نماييم؟ پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: «لا ولكن اوصيائي منهم، اوّلهم اخي ووزيري ووارثي وخليفتي في امّتي ووليّ كل مؤمن بعدي، هو اوّلهم، ثمّ ابني الحسن ثمّ ابني الحسين ثمّ تسعة من ولد الحسين، واحد بعد واحد...»؛ «خير، بلكه به اوصيايِ اهل بيتم: اول آن ها برادر و وزير و وارث و خليفه ام در ميان امّت و آن كسي كه وليّ هر مؤمني است. پس از او فرزندم حسن، و بعد از او فرزندم حسين است. آن گاه نُه نفر از فرزندان حسين، يكي پس از ديگري...». [6] .
5 - در ميان نزديكان و اقوام پيامبرصلي الله عليه وآله افرادي جاهل، معصيت كار و خطاكار بوده اند، با اين حال چگونه ممكن است كه پيامبرصلي الله عليه وآله در اين حديث به طور مطلق تمسك به آنان را امر كرده باشد؟

[1] صحاح اللغة، ماده عتر؛ تاج العروس؛ قاموس المحيط.
[2] النهاية، ماده عتر.
[3] فيض القدير، ج 3، ص 14.
[4] تذكرة الخواص، ص 322.
[5] همان، ص 198.
[6] فرائد السمطين، ج 1، ص 317.
---------------------------
تذكر نه تمسك

ابن تيميه مي گويد: «حديث در صحيح مسلم فقط دلالت بر امر به تمسك به كتاب خدا دارد، ولي در حقّ عترت تنها به تذكر دادن به اهل بيت خود اكتفا كرده است، لذا سه بار مي فرمايد: «أذكّركم اللَّه في أهل بيتي» و به تمسك آن ها امر نكرده است». [1] .
جواب
1 - مسلم، حديث را از زيد بن ارقم نقل كرده است و او از آنجا كه از عبداللَّه بن زياد مي ترسيد، حديث را به تمامه نقل نكرده بلكه امر به تمسك به عترت را از آن حذف كرده است. دليل آن اين است كه زيد بن ارقم در موارد ديگر حديث را نقل كرده و در ذيل آن، حديث را به طريق مشهور آورده كه در آن به تمسك به عترت امر شده است و مسلم، مع الأسف در ذيل حديث زيد بن ارقم نياورده است.

[1] منهاج السنه، ج 4، ص 104.
---------------------------
تفسير زيد بن ارقم

در ذيل حديث ثقلين - كه مسلم آن را نقل كرده - از زيد بن ارقم سؤال شده كه اهل بيت و عترت پيامبرصلي الله عليه وآله كيست؟
او در جواب مي گويد: هر كسي كه صدقه بر او حرام باشد.
جواب
1 - اين تفسير تنها از جانب زيد بن ارقم است؛ نه پيامبرصلي الله عليه وآله.
2 - همان گونه كه ذكر شد، زيد بن ارقم از آن جهت كه از زياد بن ابيه خوف داشته، نه تنها حقّ را بيان نكرده، بلكه تصريح به خلاف حق نموده است.
3 - از زيد بن ارقم اين گونه تفسيرهاي خلاف حقّ و باطل، بعيد به نظر نمي رسد؛ زيرا او از جمله كساني است كه شهادت به حديث غدير را - هنگامي كه اميرالمؤمنين علي عليه السلام از وي خواست - كتمان كرد، تا جايي كه خداوند متعال او را در دنيا به مرض مبتلا كرد.
4 - حافظ گنجي شافعي بعد از نقل حديث زيد بن ارقم مي گويد: «تفسير زيد بن ارقم، در مورد اهل بيت - به كساني كه صدقه بر آنان حرام است - پسنديده نيست، بلكه صحيح آن است كه مقصود از اهل بيت در اين حديث، خصوص علي و فاطمه و حسن و حسين است؛ همان گونه كه مسلم به سند خود از عايشه نقل مي كند كه رسول خداصلي الله عليه وآله صبح هنگامي از حجره خارج شد و در حالي كه پارچه اي از موي سياه بر تن داشت، حسن بن علي، حسين بن علي، فاطمه، و علي هر كدام بر حضرت وارد شدند و يك يك آن ها را داخل در كساء نمود؛ آن گاه اين آيه را بر آنان منطبق نمود: «إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً» و اين دليل بر آن است كه مقصود از اهل بيت، خصوص پنج تن آل كسايند.
همچنين رسول خداصلي الله عليه وآله بعد از نزول آيه مباهله، علي و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام را دعوت كرده، عرض كرد: بار خدايا! اين ها اهل بيت من اند». [1] .

[1] كفاية الطالب، ص 54.
---------------------------
تعارض با حديث كتاب الله و سنتي

محمّد ابوزهره مي گويد: «رواياتي كه در آن به تمسكِ كتاب و سنت امر شده موثق تر است؛ تا رواياتي كه در آن به تمسكِ به كتاب و عترت امر شده است...». [1] .
جواب

[1] الامام الصادق عليه السلام، ابوزهره، ص 201.
---------------------------
سنت عدل قرآن نيست

خداوند متعال مي فرمايد: «وَأَنْزَلْنا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ إِلَيْهِمْ»؛ [1] «ما ذكر [قرآن] را بر تو نازل كرديم تا براي مردم آنچه نازل شد تبيين كني.»
همان گونه كه قرآن احتياج به مبيّن و مفسر دارد، سنت نبوي نيز به تبيين نيازمند است، لذا پيامبرصلي الله عليه وآله خطاب به علي عليه السلام فرمود: «اي علي تو كسي هستي كه بعد از من موارد اختلاف را بيان خواهي كرد».
خصوصاً با در نظر گرفتن اين نكته كه پيامبرصلي الله عليه وآله از طريق علم غيب مي داند كه سنتش بعد از وفات وي تا يك قرن تدوين نخواهد شد، حال چگونه به آن سفارش و به تمسك به آن امر كرده است؟

[1] سوره نحل، آيه 44.
---------------------------
تقدم حديث متواتر بر واحد

بر فرض وقوع تعارض بين اين دو، حديث «كتاب اللَّه و عترتي» مقدم است؛ زيرا نه تنها سندهاي صحيح دارد و تصريح به صحت آن شده است، بلكه حديث از حيث سند متواتر بوده و در مقابل، حديث «كتاب اللَّه و سنتي» بر فرض صحت سند، خبر واحد است و هنگام تعارض بين خبر متواتر و خبر واحد، خبر متواتر مقدم است؛ زيرا مفيد قطع است.
حسن بن علي سقّاف شافعي مي گويد: «از من درباره حديث ثقلين سؤال شده كه به لفظ «كتاب اللَّه و عترتي» است يا «كتاب اللَّه و سنتي»؟ در جواب مي گويم: حديث ثابت صحيح به لفظ «كتاب اللَّه و عترتي اهل بيتي» است و روايتي كه در آن لفظ «و سنتي» است از حيث سند و متن باطل است؛ زيرا حديث «كتاب اللَّه و عترتي» را مسلم و ترمذي و ديگران به سند صحيح نقل كرده اند، ولي بي شك حديث «كتاب اللَّه و سنتي» به دليل ضعف سند و سستي آن، موضوع و مجعول است و شكي نيست كه بني اميّه در جعل آن دست داشته اند». [1] .
همو در جاي ديگر مي گويد: «و امّا حديث "تركت فيكم ما إن تمسكتم بهما لن تضلّوا بعدي أبداً، كتاب اللَّه و سنّتي" كه در السنه مردم جاري است و خطيبان نيز در منبرها قرائت مي كنند، حديثي است جعلي و دروغ كه اموي ها و متابعين شان آن را جعل كرده اند؛ تا مردم را از حديث صحيح «كتاب اللَّه و عترتي» باز دارند...». [2] .

[1] صحيح صفة صلاة النبي صلي الله عليه وآله، ص 293-289.
[2] صحيح شرح العقيدة الطحاوية، ص 654.
---------------------------
الفاظ حديث

1 - حاكم نيشابوري به سندش از ابن عباس و جابر بن عبداللَّه انصاري نقل كرده كه رسول خداصلي الله عليه وآله فرمود: «أنا مدينة العلم و عليّ بابها فمن اراد العلم فليأت الباب»؛ [1] «من شهر علمم و علي دروازه آن است. پس هر كس اراده آن شهر را نموده است بايد از دروازه آن وارد شود.»
2 - ترمذي در صحيح خود بنابر نقل «جامع الاصول» از رسول خداصلي الله عليه وآله نقل كرده كه فرمود: «انا مدينة العلم و عليّ بابها»؛ [2] «من شهر علم هستم و علي دروازه آن است.»
3 - ابن عبد البرّ قرطبي از پيامبرصلي الله عليه وآله نقل كرده كه فرمود: «أنا مدينة العلم و عليّ بابها فمن اراد العلم فليأته من بابه»؛ [3] «من شهر علم و علي دروازه آن است، پس هر كس اراده علم كرده، بايد از دروازه آن وارد شود.»
4 - ترمذي به سند خود از رسول خداصلي الله عليه وآله نقل كرده كه فرمود: «انا دار الحكمة و عليّ بابها»؛ [4] «من خانه حكمت و علي درِ آن است.»

[1] مستدرك حاكم، ج 3، ص 126.
[2] جامع الأصول، ج 9، ص 473.
[3] الاستيعاب، ج 3، ص 1102.
[4] الجامع الصحيح، ج 5، ص 637.
---------------------------
راويان حديث از صحابه

اين حديث شريف را تعدادي از صحابه نقل كرده اند؛ از قبيل:
1 - اميرالمؤمنين عليه السلام.
2 - امام حسن مجتبي عليه السلام.
3 - امام حسين عليه السلام.
4 - عبداللَّه بن عباس.
5 - جابر بن عبداللَّه انصاري.
6 - عبداللَّه بن مسعود.
7 - عبداللَّه بن عمر.
8 - حذيفة بن يمان.
9 - انس بن مالك.
10 - عمرو بن عاص.
زرندي در عنوان حديث مي نويسد: «فضيلت ديگري كه اصحاب بر آن اعتراف كرده و از آن ابتهاج پيدا كرده اند...». [1] .

[1] نظم درر السمطين، ص 113.
---------------------------
راويان حديث در قرن 03

در قرن سوم، نوزده نفر از علماي اهل سنت اين حديث را نقل كرده اند؛ از قبيل:
- حافظ يحيي بن معين بغدادي. [1] .
- احمد بن حنبل. [2] .
- ابوعيسي ترمذي. [3] .

[1] بنابر نقل مستدرك حاكم، ج 3، ص 138، ح 4637.
[2] فضائل علي عليه السلام، ص 138، ح 203.
[3] سنن ترمذي، ج 5، ص 596، ح 3723.
---------------------------
راوايان حديث در قرن 05

در اين قرن، بيست و هشت نفر از علماي اهل سنت اين حديث را نقل كرده اند؛ از قبيل:
- حاكم نيشابوري. [1] .
- ابونعيم اصفهاني. [2] .
- ابوبكر بيهقي. [3] .
- خطيب بغدادي. [4] .
- ابن عبدالبرّ قرطبي. [5] .
- ابن مغازلي شافعي. [6] .

[1] المستدرك علي الصحيحين، ج 3، ص 137، ح 4637.
[2] معرفة الصحابة، ج 1، ص 308.
[3] بنابر نقل مقتل خوارزمي، ج 1، ص 43.
[4] تاريخ بغداد، ج 4، ص 348.
[5] الاستيعاب، قسم سوم، ص 1102، رقم 1855.
[6] مناقب علي بن ابي طالب عليه السلام، ص 80، ح 126-120.
---------------------------
راويان حديث در قرن 07

در اين قرن هفده نفر از علماي اهل سنت اين حديث را نقل كرده اند؛ از قبيل:
- ابن اثير جزري محمد بن محمد. [1] .
- علي بن محمّد جزري. [2] .
- سبط بن الجوزي. [3] .
- گنجي شافعي. [4] .
- محبّ الدين طبري. [5] .

[1] جامع الأصول، ج 9، ص 473، ح 6489.
[2] اسد الغابة، ج 4، ص 100، رقم 3783.
[3] تذكرة الخواص، ص 48.
[4] كفاية الطالب، ص 223-220.
[5] الرياض النضرة، ج 3، ص 140.
---------------------------
راويان حديث در قرن 09

در قرن نهم چهارده نفر از علماي اهل سنت حديث فوق را نقل كرده اند؛ از قبيل:
- نورالدين هيثمي. [1] .
- محمد بن عيسي دميري. [2] .
- شهاب الدين عسقلاني. [3] .
- ابن صباغ مالكي. [4] .
- بدرالدين عيني. [5] .

[1] مجمع الزوائد، ج 9، ص 114.
[2] حياة الحيوان، ج 1، ص 79.
[3] لسان الميزان، ج 2، ص 155، رقم 2034.
[4] الفصول المهمة، ص 36.
[5] عمدة القاري في شرح صحيح البخاري، ج 16، ص 215.
---------------------------
راويان حديث در قرن 11

در اين قرن بيست نفر از علماي اهل سنت اين حديث را نقل كرده اند؛ از قبيل:
- مناوي. [1] .
- ابن كثير مكّي شافعي. [2] .

[1] فيض القدير،ج 3، ص 46؛ التيسير، ج 1، ص 377.
[2] وسيلة المآل في عدّ مناقب الآل، ص 123، باب 4.
---------------------------
راويان حديث در قرن 13

در اين قرن بيست و دو نفر از علماي اهل سنت اين حديث را نقل كرده اند؛ از قبيل:
- محمّد بن علي صبّان. [1] .
- آلوسي. [2] .

[1] اسعاف الراغبين در حاشيه نور الابصار، ص 156.
[2] روح المعاني، ذيل آيه «و الذاريات ذرواً».
---------------------------
كساني كه حديث را ارسال مسلم گرفته اند

سي و نه نفر از علماي اهل سنت حديث «مدينه علم» را از مسلّمات دانسته اند؛ از قبيل:
- عاصي در «زين الفتي».
- گنجي شافعي در «كفاية الطالب».
- محبّ الدين طبري.
- شمس الدين زرندي در «نظم درر السمطين».
- سيد علي همداني «المودة القربي».
- ابن صباغ مالكي در «الفصول المهمة».
- ابن حجر هيتمي در «الصواعق المحرقة».
---------------------------
كساني كه امام علي را به باب مدينه علم توصيف نموده اند

سي و دو نفر از علماي اهل سنت، امام علي عليه السلام را به صفت «باب مدينه علم» توصيف كرده اند؛ از قبيل:
- ابونعيم اصفهاني.
- ابوسعد سمعاني.
- خوارزمي حنفي.
- گنجي شافعي.
- زرندي حنفي.
- سيد علي همداني.
- شهاب الدين قسطلاني.
- ابن حجر مكّي.
---------------------------
كساني كه تصريح به شهرت يا تواتر حديث نموده اند

برخي از علماي اهل سنت به صحت يا تواتر حديث «مدينه علم» تصريح نموده اند؛ از قبيل:
1 - سبط بن الجوزي در «تذكرة الخواص» تصريح دارد به اين كه اين حديث از فضايل مشهور و ثابت است. و قسطلاني نيز حديث مشهور را به حديث متواتر ملحق مي داند.
2 - ابن حجر مكّي در «الصواعق المحرقة» مي گويد: «اعلم انّ هذا الحديث متواتر؛ فانّه ورد من حديث عائشة وابن مسعود وابن عباس وابن عمر وعبداللَّه بن زمعة وابي سعيد وعلي بن ابي طالب وحفصة»؛ «بدان كه اين حديث متواتر است و از عايشه، ابن مسعود، ابن عباس، ابن عمر، عبداللَّه بن زمعه، ابي سعيد، علي بن ابي طالب و حفصه نقل شده است». [1] .
3 - ابن حزم در «المحلّي» در بحث از بيع آب، ادعاي تواتر كرده كه خريد و فروش آن جايز نيست، در حالي كه تنها از چهار نفر از صحابه نقل شده است. حال اگر نقل از چهار نفر از صحابه موجب تواتر است، نقل از بيش از اين افراد مثل مورد حديث «مدينه علم» به طريق اولي متواتر است.

[1] الصواعق المحرقه، ص 13.
---------------------------
كساني كه به اين حديث استدلال كرده اند

بيش از سي نفر از علماي اهل سنت به حديث «مدينه علم» احتجاج كرده و در بحث هاي مختلف خود به آن استشهاد نموده اند، و اين از قوي ترين شواهد بر آن است كه اين حديث از احاديث مسلّم نزد اهل بيت عليهم السلام مي باشد. اينك به برخي از اين افراد اشاره مي كنيم.
1 - خوارزمي؛ او به حديث «مدينه علم» بر جوشش علم اميرالمؤمنين عليه السلام استدلال كرده است. [1] .
2 - ابن عربي؛ در كتاب «الدرر المكنون» بنابر نقل قندوزي آورده است: «والامام عليّ - رضي الله عنه - ورث علم الحروف من سيّدنا محمّدصلي الله عليه وآله وإليه الإشارة بقوله صلي الله عليه وآله: (انا مدينة العلم...)»؛ «و امام علي - رضي الله عنه - علم حروف را از سيّد ما محمّدصلي الله عليه وآله به ارث برده است. و دليل آن قول پيامبر است كه فرمود: انا مدينة العلم و عليّ بابها فمن اراد العلم فعليه الباب». [2] .
3 - ابن طلحه شافعي؛ در فصل چهارم به اين حديث استشهاد كرده است. [3] .
4 - محبّ الدين طبري؛ او به اين حديث بر اين كه حضرت علي عليه السلام باب مدينه علم پيامبرصلي الله عليه وآله است استدلال كرده و معتقد است كه اين فضيلت مخصوص امام علي عليه السلام است. [4] .
5 - ابن صباغ مالكي؛ او به اين حديث بر جوشان بودن درياهاي علوم از سينه حضرت عليه السلام، تمسك كرده است. [5] .
6 - زرقاني؛ او در اثبات اين كه يكي از اسماي پيامبرصلي الله عليه وآله، «مدينة العلم» است، به اين حديث استدلال كرده است. [6] .
و نيز از جمله كساني كه به اين حديث استدلال و استشهاد كرده اند؛ عبارتند از:
- عزيزي در «السراج المنير».
- عاصمي در «زين الفتي».
- سعيدالدين فرغاني در «شرح التائية».
- سيد علي همداني در «مشارب الاذواق».
- امام الدين الهجروي «اسماء النبيّ و خلفائه الاربعة».
- دولت آبادي «هداية السعداء».
- شهاب الدين احمد «شرح الدلائل».
- بسطامي «درّة المعارف».
- شمس الدين لاهيجي «مفاتيح الإعجاز».
- ميبدي «شرح الديوان».
- ابن حجر «المنح المكية».
- جمال الدين المحدث «روضة الاحباب».
و...

[1] المناقب، ص 40.
[2] ينابيع المودة، ص 414.
[3] كفاية الطالب، ص 168.
[4] الرياض النضرة، ج 2، ص 255؛ ذخائر العقبي، ص 77.
[5] الفصول المهمة، ص 19.
[6] شرح المواهب اللدنية، ج 3، ص 143.
---------------------------
تصحيح حديث حاكم نيشابوري

حديث حاكم نيشابوري را مي توان به تنهايي تصحيح كرده و شرط صحيح بر آن اطلاق نمود. و مي دانيم كه عنوان «شرط صحيح» بر حديثي اطلاق مي شود كه بخاري از طريق رجال آن در صحيح خود حديثي نقل كرده است. و صحت آن را از هفت طريق مي توان به اثبات رسانيد.
---------------------------
توثيق رجال سند

مدار صحت حديث بر ضبط و عدالت است و تمام رجال سند اين حديث عادل و ضابطند.
ابومعاويه و اعمش و مجاهد از رجال صحيحند و بر وثاقت و جلالت آن ها اتفاق است.
و راويان قبل از ابوصلت هروي نيز مشكلي ندارند؛ زيرا متعدد بوده و اكثر آن ها ثقه اند. و نيز اين حديث از ابوصلت مشهور و معروف است.
و درباره ابوصلت هروي نيز گفته شده كه او عادل، ثقه، صدوق، مرضي و معروف به طلب حديث و اهميت دادن به آن است.
خطيب بغدادي به سند خود از حسن بن علي بن مالك نقل مي كند كه از يحيي بن معيّن درباره ابوصلت هروي سؤال كردم؟ گفت: او ثقه و صدوق است جز آن كه شيعه مي باشد. [1] .
و نيز به سند خود از ابراهيم بن عبداللَّه بن جنيد نقل كرده كه گفت: من از يحيي بن معيّن درباره ابوصلت سؤال كردم؟ گفت: او حديث سماع كرده و من او را دروغگو نمي دانم. [2] .
و نيز به سندش از احمد بن محمّد بن قاسم بن محرز نقل كرده كه گفت: از يحيي بن معيّن درباره ابوصلت سؤال كردم؟ گفت: او دروغگو نيست.
كسي از او درباره حديث ابن معاويه از اعمش از مجاهد از ابن عباس: «أنا مدينة العلم و علي بابها» سؤال كرد؟ او گفت: اين از احاديث ابي معاويه است. [3] .
و حاكم نيشابوري بعد از نقل اين حديث در «المستدرك» مي گويد: «اين، حديثي است با صحت سند، و ابوصلت ثقه و مورد اطمينان است؛ زيرا از ابوالعباس محمّد بن يعقوب در شنيدم كه مي گفت: از عباس بن محمّد دوري شنيدم كه مي گفت: از يحيي بن معيّن درباره اباصلت هروي سؤال كردم؟ گفت: او ثقه است. به او گفتم: آيا او از ابي معاويه حديث «انا مدينه العلم» را روايت نكرده است؟
او گفت: اين حديث را محمّد بن جعفر فيدي نقل كرده كه ثقه و مأمون است.
حاكم نيز مي گويد: از ابوالنضر احمد به سهل فقيه قباني امام عصر خود در بخارا شنيدم كه مي گفت: از صالح بن محمّد بن حبيت حافظ شنيدم كه درباره مي گفت: يحيي بن معيّن وارد بر اباصلت شد، در حالي كه ما با او بوديم و بر او سلام كرد. و چون بازگشت او را دنبال كردم و به او گفتم: نظرت راجع به اباصلت چيست؟ گفت: او صدوق است. گفتم: او حديث «انا مدينه العم» را روايت كرده است؟ گفت: اين حديث را نيز فيدي از ابي معاويه از اعمش نقل كرده همان گونه كه ابوصلت نقل كرده است. [4] .
دارقطني از دعلج نقل مي كند كه ابوسعيد هروي اباصلت را توثيق كرده است. [5] .
آجري از ابوداوود نقل كرده كه اباصلت ضابط در حديث بود. [6] .
ذهبي در «ميزان الاعتدال» مي گويد: «عبدالسلام بن صالح ابوصلت هروي، مرد صالحي است جز آن كه او شيعه تندي است». [7] .
عبداللَّه بن احمد بن حنبل نيز به جهت نقل روايت از او، او را توثيق كرده است.
و اين دلالت مي كند كه ابوصلت نزد پدرش احمد بن حنبل نيز مورد وثوق بوده است. ابن حجر عسقلاني نقل كرده كه عبداللَّه بن احمد بن حنبل تنها از كسي روايت مي كرده كه نزد پدرش مورد وثوق بوده و امر به روايت از او مي كرده است. [8] .
او در ترجمه ابراهيم بن عبداللَّه بن بشار واسطي مي گويد: «عبداللَّه به جز از كسي كه نزد پدرش مورد وثوق بود حديث نمي نوشت». [9] .
و در ردّ تضعيف حسيني در مورد عبداللَّه بن صندل و نسبت او به جهل مي گويد: «چگونه مجهول است از كسي كه جماعتي از او روايت كرده و احمد به فرزندش اجازه داده تا از او روايت كند؛ زيرا عبداللَّه تنها از كسي اخذ حديث مي كرد كه پدرش اجازه داده بود تا از او نقل حديث نمايد. [10] .
و در جايي ديگر بعد از نقل اين عبارت مي گويد: و همين مقدار در تعريف او كافي است». [11] و در جايي ديگر مي گويد: «و لذا معظم شيوخ او ثقه اند». [12] .
و در ترجمه محمّد بن تميم نهشلي مي گويد: «حكم شيوخ عبداللَّه آن است كه حديث آن ها را قبول نماييم مگر آن كه در آن ها جرح و نقد تفسير شده اي يابيم...». [13] .
ابن حجر در «تقريب التقري» مي گويد: «عبدالسلام بن سالم بن سليمان ابوصلت هروي مولي قريش، صدوق است». [14] .
در نتيجه: جماعتي از رجالين اهل سنّت او را توثيق كرده و متصف به صدق و صلاح و ضبط نموده اند و اگر تضعيفي درباره او وجود دارد به جهت تشيّع او و نقل احاديث فضايل مي باشد.

[1] تاريخ بغداد، ج 11، ص 48.
[2] همان.
[3] همان، ص 50.
[4] مستدرك حاكم، ج 3، ص 127.
[5] تاريخ بغداد، ج 11، ص 51.
[6] همان، ص50.
[7] ميزان الاعتدال، ج 2، ص 616.
[8] تعجيل المنفعة، ابن حجر عسقلاني، ص 15؛ تذكرة الحفاظ، ج 2، ص 685.
[9] پيشين، ص 18.
[10] همان، ص 225.
[11] همان، ص 258.
[12] همان، ص 355.
[13] همان، ص 390.
[14] تقريب التهذيب، ج 1، ص 506.
---------------------------
تصحيح حديث به متابعات

اگر شخصي مورد نقد و جرح واقع شده باشد مي توان حديث او را با متابعات تقويت و تصحيح نمود. و اگر منفردات را در منكرات مي شمارند ولي روايت عبدالسلام بن صالح را نمي توان از منفردات او برشمرد بلكه جماعتي ديگر غير از او نيز حديث «مدينه علم» را نقل كرده اند امثال: محمّد بن جعفر فيدي [1] جعفر بن محمّد فقيه، [2] عمر بن اسماعيل بن مجالد، [3] احمد بن سلمه جرجاني، [4] ابراهيم بن موسي رازي، [5] رجاء بن سلمة، [6] موسي بن محمّد انصاري، [7] محمّد بن خداش، [8] حسن بن علي بن راشد [9] و ابوعبيدالقاسم بن سلام. [10] .

[1] مستدرك حاكم، ج 3، ص 127.
[2] تاريخ بغداد، ج 7، ص 172.
[3] همان، ج 11، ص 204.
[4] لسان الميزان، ج 1، ص 180؛ الكامل، ج 1، ص 62.
[5] تهذيب الآثار، ابن حجر.
[6] تاريخ بغداد، ج 4، ص 348.
[7] الغدير، ج 3، ص 91.
[8] الكامل، ج 1، ص 265.
[9] همان، ص 264.
[10] تاريخ بغداد، ج 1، ص 403.
---------------------------
تعدد طرق حديث

حديث «مدينة علم» دو طريق ديگر دارد كه با طريق ابن عباس فرق مي كند و هر دو طريق به تنهايي صحيح است. و در جايي خود به اثبات رسيده كه از راه هاي صحت حديث تعدد طرق آن است.
طريق اوّل: روايتي است كه ترمذي به سند خود از امام علي عليه السلام نقل كرده كه رسول خداصلي الله عليه وآله فرمود: «أنا دارالحكمة وعلي بابها». [1] .
در اين حديث از دو جهت تضعيف شده است، يكي اين كه تنها طريق از امام علي عليه السلام همين طريق است. و ديگر اين كه سلمة بن كهيل نقلش جهت نيست.
در جواب گوييم: اولاً: روايت امام علي عليه السلام از رسول خداصلي الله عليه وآله از طريق ديگر نيز نقل شده است، كه از آن جمله روايت حارث و عاصم بن ضمره از امام علي عليه السلام [2] و روايت امام حسين بن علي عليه السلام از امام علي عليه السلام [3] و روايت شعبي [4] از حضرت است.
ثانياً: سلمة بن كهيل كسي است بخاري و مسلم و صاحبان چهار صحيح ديگر اهل سنّت از او نقل حديث كرده اند. و نيز ابن معين و عجلي و ابن سعد و ابوزرعه و ابوحاتم و يعقوب بن شيبه و احمد و سفيان و نسايي و ديگران او را توثيق نموده اند. [5] .

[1] الجامع الصحيح، ج 2، ص 214.
[2] تلخيص المتشابه، خطيب.
[3] تاريخ ابن النجار، كشف الظنون، ج 1، ص 288.
[4] مناقب، ابن مردويه.
[5] تهذيب التهذيب، ج 4، ص 155.
---------------------------
مطابقت حديث با واقع

از نشانه هاي صدق راوي و صحت حديثش، مطابقت آن با واقع و صدق خبر اوست. مي دانيم كه امام علي بن ابي طالب اعلم صحابه به طور مطلق بود همان گونه كه اين امر مشهور و مستفيض بلكه متواتر است. و لذا براي تواتر معنوي به علم آن حضرت مثال زده اند.
رسول خداصلي الله عليه وآله خطاب به حضرت زهراعليها السلام فرمود: «أمّا ترضين إنّي زوجتك اقدم أمّتي سلماً واكثرهم علماً واعظمهم حلماً»؛ [1] «آيا راضي نمي شوي من تو را به ازدواج كسي در آورده ام كه او قبل از همه اسلام آورد و علمش از ديگر بيشتر و حلمش عظيم تر است.»
ابن عباس مي گويد: نزد پيامبرصلي الله عليه وآله بودم كه درباره علي از او سؤال شد حضرت فرمود: «قسمت الحكمة عشرة أجزاء، فأعطي عليّ تسعة أجزاء والناس جزءاً واحداً»؛ [2] «حكمت به ده جزء تقسيم شده و به علي عليه السلام نه جزء آن و به ساير مردم يك جزء از آن داده شده است.»
احمد بن حنبل از پيامبرصلي الله عليه وآله نقل كرده كه به فاطمه عليها السلام فرمود: «آيا راضي نمي شوي كه من تو را به كسي تزويج كنم كه اولين مسلمان است و علمش از همه بيشتر و حكمش از همه عظيم تر است». [3] .

[1] مسند احمد، ج 1، ص 146.
[2] حلية الاولياء، ج 1، ص 65.
[3] مسند احمد، ج 5، ص 26؛ مجمع الزوائد، ج 5، ص 101.
---------------------------
اعتراف عمر بن خطاب

بخاري در تفسير سوره بقره از صحيح خود به سندش از ابن عباس نقل كرده كه عمر گفت: «اقرؤنا ابيّ و اقتضانا علي»؛ [1] «اُبي در قرائت از ديگران برتر و علي در قضاوت برتر است.»
سعيد بن مسيب مي گويد: «كان عمر يتعوذ باللَّه من معضلة ليس لها ابوالحسن وكان عمر يقول: لولا عليّ لهلك عمر»؛ [2] «عمر هميشه به خدا پناه مي برد از اين كه مشكلي علمي براي او پديد آيد، در حالي كه ابوالحسن [امام علي عليه السلام] در آن وقت حاضر نباشد. و هميشه مي گفت: اگر علي نبود عمر هلاك شده بود.»

[1] صحيح بخاري، ج 6، ص 187، چاپ بولاق.
[2] الاستيعاب، ج 3، ص 39؛ الرياض النضرة، ج 2، ص 194.
---------------------------
اعتراف ابن عباس

از ابن عباس نقل شده كه گفت: «واللَّه لقد اعطي علي بن ابي طالب تسعة اعشار العلم، و ايم اللَّه لقد شارككم في العشر العاشر»؛ [1] «به خدا سوگند به علي بن ابي طالب نه دهم علم داده شد، و سوگند به خدا كه به طور حتم با شما در آن يك دهم علي نيز شريك است.»

[1] الاستيعاب، ج 3، ص 40.
---------------------------
اعتراف خزيمة بن ثابت

اسود بن يزيد نخعي مي گويد: چون با علي بن ابي طالب بر منبر رسول خداصلي الله عليه وآله بيعت شد خزيمة بن ثابت، در حالي كه جلو منبر حضرت ايستاده بود گفت:
اذا نحن بايعنا علياً فحسبنا
ابوحسن مما نخاف من الفتن
وجدناه اولي الناس بالناس انّه
اطب قريش بالكتاب وبالسنن [1] .
«چون ما با علي بيعت كرديم ابوالحسن ما را از آنچه از فتنه ها هراسانيم كفايت كرد.
ما او را سزاوارترين مردم به خودشان يافتيم. و به طور حتم او داناترين قريش به قرآن و سنت است.»

[1] مستدرك حاكم، ج 3، ص 114.
---------------------------
اعتراف معاويه

ابن عبد البر مي نويسد: «معاويه آنچه بر او وارد مي شد مي نوشت تا از علي بن ابي طالب سؤال كند. و چون خبر قتل آن حضرت به او رسيد گفت: «ذهب الفقه والعلم بموت ابن ابي طالب»؛ [1] «فقه و علم به مرگ فرزند ابي طالب رخت بربست.»

[1] همان.
---------------------------
گواهي امام علي

حاكم نيشابوري همچنين به سند از ابوالطفيل نقل كرده كه گفت: اميرالمؤمنين علي بن ابي طالب رضي الله عنه را بر روي منبر مشاهده كردم كه مي فرمود: «سلوني قبل ان لا تسألوني، ولن تسألوني بعدي مثلي»؛ [1] «از من سؤال كنيد قبل از آن كه نتوانيد سؤال كنيد و هرگز از مثل من بعد از من سؤال نخواهيد كرد.» ابن كوا در آن هنگام بلند شد و گفت: اي اميرالمؤمنين! «الذّارِياتِ ذَرْواً» چيست؟ حضرت فرمود: بادها. او گفت: «الْحامِلاتِ وِقْراً» چيست؟ حضرت فرمود: ابرها. گفت: «الْجارِياتِ يُسْراً» چيست؟ حضرت فرمود: كشتي ها. گفت: «الْمُقَسِّماتِ أَمْراً» چيست؟ حضرت فرمود: ملائكه. گفت: آن كساني كه نعمت خدا را تبديل به كفران كرده و قوم خود را به خانه بدبختي جهنم كشاندند كيانند؟ حضرت فرمود: منافقين قريش. [2] .
و نيز از حضرت عليه السلام نقل شده كه فرمود: «واللَّه ما نزلت آية الّا وقد علمت فيم أنزلت واين أنزلت، انّ ربّي وهب لي قلباً عقولاً ولساناً سؤولاً»؛ [3] «به خدا سوگند! هيچ آيه اي نازل نشد جز آن كه مي دانم كه درباره چه موضوعي نازل شده و كجا نازل گشته است. همانا پروردگارم به من قلبي درك كننده و زباني سؤال كننده عطا كرده است.»

[1] مستدرك حاكم، ج 2، ص 466.
[2] مستدرك حاكم، ج 2، ص 466.
[3] حلية الاولياء، ج 1، ص 67.
---------------------------
اعتراف تابعين به اعلميت امام علي

در بين تابعين نيز افرادي بوده اند كه به اعلميت حضرت علي عليه السلام گواهي داده اند كه از آن جمله عبادتند از:
---------------------------
سعيد بن مسيب

دولابي در «الكني و الاسماء» به سندش از سعيد بن مسيب نقل كرده كه گفت: «ما كان احد بعد رسول اللَّه صلي الله عليه وآله اعلم من علي بن ابي طالب»؛ [1] «بعد از رسول خدا كسي داناتر از علي بن ابي طالب نبوده است.»
و نيز از او نقل شده كه گفت: «ما كان احد من الناس يقول: سلوني غير علي بن ابي طالب»؛ [2] «هيچ كس به جز علي بن ابي طالب نبود كه بگويد: از هر چه مي خواهيد از من سؤال كنيد.»

[1] الكني والاسماء، ج 1، ص 197.
[2] الاستيعاب، ج 3، ص 1102، چاپ قاهره.
---------------------------
مغيرة بن مقسم

ابن عبدالبر به سند خود از اسماعيل بن ابي خالد نقل كرده كه گفت: مغيرة بن مقسم به خدا قسم ياد كرد كه علي در قضاوت هايي كه كرده هرگز خطا نكرده است». [1] .

[1] همان، ص 1102.
---------------------------
امام علي واسطه براي رسيدن به علوم پيامبر

از اين حديث شريف استفاده مي شود كه هر كس مي خواهد به علوم پيامبرصلي الله عليه وآله برسد، واسطه اش امام علي عليه السلام است و تنها از راه امام علي عليه السلام به آب گواراي علوم پيامبرصلي الله عليه وآله مي توان رسيد. و اين معنا به نوبه خود فضيلتي بس عظيم است.
---------------------------
وجوب رجوع به امام علي

و نيز از جمله مطالبي كه از حديث استفاده مي شود اين است كه بر هر مسلماني واجب است كه به علم امام علي عليه السلام رجوع كند؛ همان گونه كه واجب است به علم رسول خداصلي الله عليه وآله رجوع نمايد؛ زيرا او باب شهر علم پيامبرصلي الله عليه وآله است. و لذا پيامبر - مطابق برخي از روايات - فرمود: «هر كس كه مي خواهد به شهر علم پيامبر برسد بايد از دروازه آن كه علم علي است وارد شود». و قرآن نيز مي فرمايد: «وَأْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوابِها»؛ [1] «خانه ها را از درهاي آن وارد شويد.»

[1] سوره بقره، آيه 189.
---------------------------
حديث «انا دار الحكمة و علي بابها»

اين حديث را اهل سنت نقل كرده و پنجاه و نه نفر از ايشان آن را از مسلّمات دانسته اند؛ امثال:
- احمد بن حنبل. [1] .
- ابو عيسي ترمذي. [2] .
- ابونعيم الاصفهاني. [3] .
- ابن المغازلي. [4] .
- سبط بن الجوزي. [5] .
- ابو عبداللَّه گنجي شافعي. [6] .
- محبّ الدين طبري. [7] .
- صدرالدين حمّوئي. [8] .
- جلال الدين سيوطي. [9] .
- ابن حجر مكّي. [10] .
- متقي هندي. [11] .
- عبدالرؤف مناوي. [12] .
و...

[1] المناقب، بنابر نقل تفريح الأحباب، ص 350.
[2] الجامع الصحيح، ج 5، ص 596، ح 3723.
[3] حلية الاولياء، ج 1، ص 64.
[4] مناقب علي بن ابي طالب عليه السلام، ص 86و87.
[5] تذكرة الخواص، ص 48.
[6] كفاية الطالب، ص 118و119.
[7] رياض النضرة، ج 2، ص 255.
[8] فرائد السمطين، ج 1، ص 99.
[9] الجامع الصغير، ج 1، ص 108.
[10] صواعق المحرقة، ص 73.
[11] كنز العمال، ج 12، ص 201.
[12] فيض القدير، ج 3، ص 46.
---------------------------
حديث «انا دار العلم و علي بابها»

اين حديث را شش نفر از علماي اهل سنت نقل كرده اند؛ امثال:
- محبّ الدين طبري. [1] .
- ملا علي قاري. [2] .
و...

[1] ذخائر العقبي، ص 77.
[2] المرقاة في شرح المشكاة، ج 5، ص 578.
---------------------------
شواهد مضموني حديث «مدينه علم»

در بين احاديث نبوي، شواهدي مضموني نيز براي حديث «مدينه علم» يافت مي شود كه برخي از آن ها عبارتند از:
1 - پيامبرصلي الله عليه وآله به فاطمه زهراعليها السلام فرمود: «زوّجتك خير أمّتي، اعلمهم علماً و افضلهم حلماً و اوّلهم سلماً»؛ [1] «من تو را به ازدواج بهترين افراد امّتم درآوردم، او كه از حيث علم بر ديگران برتري داشته و از حيث حلم افضل آنان است، و اول كسي است كه اسلام اختيار نموده است.»
2 - و نيز درباره امام علي عليه السلام فرمود: «اعلم امّتي من بعدي علي بن ابي طالب». [2] .
3 - و نيز فرمود: «علي عيبة علمي»؛ [3] «علي عليه السلام صندوق علم من است.»
4 - و فرمود: «قسمت الحكمة عشرة اجزاء، فأعطي عليّ تسعة اجزاء و الناس جزاً واحداً»؛ [4] «حكمت به ده جزء تقسيم شد، به علي عليه السلام نُه جزء آن داده شد و يك جزء ديگر آن بين مردم تقسيم گشت.»
5 - و نيز فرمود: «اعلم امّتي بالسنة و القضاء بعدي علي بن ابي طالب»؛ [5] «داناترين امت من به سنت و قضاوت بعد از من علي بن ابي طالب است.»
6 - عايشه مي گفت: «عليّ أعلم الناس بالسنة»؛ «علي عليه السلام داناترين مردم به سنت است». [6] .

[1] مسند احمد، ج 5، ص 26؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 101و114.
[2] كنز العمال، ج 6، ص 153.
[3] همان؛ تاريخ بغداد، ج 4، ص 158.
[4] حلية الاولياء، ج 1، ص 65.
[5] كفاية الطالب، ص 190.
[6] صواعق المحرقة، ص 76؛ الرياض النضرة، ج 2، ص 193.
---------------------------
معارض 02

برخي حديث ديگري را كه در شأن ابوبكر جعل شده به عنوان معارض حديث «مدينه علم» قرار داده اند. اهل سنت به پيامبرصلي الله عليه وآله نسبت داده اند كه فرمود: «خداوند هيچ چيزي را در سينه من نريخت جز آن كه همان ها را در سينه ابوبكر ريختم».
لكن اين حديث از جهاتي مخدوش است:
1 - از اين حديث به دست مي آيد كه ابوبكر با رسول خداصلي الله عليه وآله در علم مساوي هستند، در حالي كه هيچ كس چنين ادعايي نكرده است.
2 - از اين حديث استفاده مي شود كه ابوبكر حامل جميع علوم پيامبر بوده، در حالي كه مي دانيم وي به بسياري از احكام جاهل بوده است.
3 - ابن الجوزي مي گويد: «... عوام دائماً از رسول خداصلي الله عليه وآله نقل مي كنند كه فرمود: "ما صبّ اللَّه في صدري..."، ولي ما براي آن اثري نه در بين روايات صحيح و نه موضوعه نيافتيم و لذا بحث از آن بي فايده است». [1] .
و محمّد طاهر گجراتي فتني نيز تصريح به جعل اين حديث كرده است. [2] .

[1] الموضوعات، ابن جوزي، ج 1، ص 319.
[2] تذكرة الموضوعات، ص 93.
---------------------------
نقد اشكالات بر حديث «مدينه علم»

ابن تيميه و ديگران در مورد حديث «مدينه علم» اشكالاتي دارند كه يكي پس از ديگري آن ها را نقل كرده و مورد مناقشه قرار خواهيم داد:
---------------------------
جعلي بودن حديث

ابن جوزي بعد از نقل حديث «مدينه علم» اكثر طرق آن موضوع مي داند. [1] .
پاسخ:
تعجّب است كه چگونه ابن تيميه به تضعيفات ابن جوزي تمسك كرده، در حالي كه او و كتابش به نام «الموضوعات» نزد بزرگان علماي اهل سنت از درجه اعتبار ساقط است. ولي به تصحيح يحيي بن معين توجهي نكرده است.
از جمله كساني كه او را در جرح و تعديل تضعيف كرده و او را متخصص و قابل براي اين كار ندانسته اند سيوطي در «طبقات الحفاظ» [2] . و «اللآلي المصنوعة» [3] و ابن كثير در «الباعث الحثيث» [4] است.

[1] منهاج السنة، ج 4، ص 138.
[2] طبقات الحفّاظ، ص 478.
[3] اللآلي المصنوعة، ج 1، ص 2.
[4] الباعث الحثيث، ص 75.
---------------------------
اباصلت منكر الحديث است

از جمله اشكالات بر سند حديث «مدينه علم» اين است كه راوي آن يعني اباصلت هروي كسي است كه از او احاديث منكر نقل شده است.
پاسخ:
اولاً: اين اتهام نسبت به او صحيح به نظر نمي رسد؛ زيرا او فردي ثقه، صالح، مأمون و صادق است. و مي دانيم كه اعتماد در شناخت صدق راوي و ضابط بودن او بر امتحان احاديث و جست و جو كردن روايات اوست كه اگر موافق با روايات ثقات است و با عقل مخالفت ندارد و نيز با روايات متواتر معارض نيست، به دست مي آيد كه او در حديثش صادق و ضابط است.
مسلم در مقدمه صحيح خود مي گويد: «علامت حديث منكر در حديث محدّث آن است كه هر روايت او را به روايت ديگران از اهل حفظ و رضا عرضه بداري، روايت او با روايت آنان مخالفت داشته يا با آن ها موافق نيست. اگر غالب احاديث يك راوي چنين است، او مهجور الحديث بوده و رواياتش مورد قبول نيست و به آن عمل نمي شود». [1] .
ذهبي در ترجمه ابن ابي حاتم مي گويد: «علما روايات راوي را پيگيري كرده و احاديث او را امتحان مي كنند، اگر پاك بود و در آن ها احاديث منكر وجود نداشت و راوي منفرد به آن ها يا اكثر آن ها نبود پي به صدق و ضابط بودن او مي برند. و اگر مشاهده كردند كه او روايات منكر و غريب نقل مي كند نظر و تأمّل مي كنند: اگر مثل آن روايات يا قوي تر از آن، آن ها را متابعت كرد، حكم به تبرئه راوي و صدق او مي نمايند...». [2] .
ثانياً: جرح راوي و تضعيف او به جهت روايت كردن احاديث جعلي يا منكر از دو راه شناخته مي شود يكي اين كه در نقل احاديث متفرد باشد و ديگري اين كه احاديثش مخالف با اصول باشد، در حالي كه در مورد عبدالسلام بن صالح (اباصلت هروي) اين چنين نيست؛ زيرا او در رواياتش متفرد نيست و نيز در بين احاديثش حديثي كه مخالف با اصول باشد وجود ندارد.
ثالثاً: به تعبير صديق حسني مغربي، جهت تضعيف اباصلت هروي چيزي جز ولاي او نسبت به اهل بيت عليهم السلام نيست، همان گونه كه نسبت به ديگران نيز چنين عادتي دارند.... [3] .
رابعاً: بر فرض كه اباصلت روايات منكر نقل كرده است، اين دليل بر ضعف او نيست. ذهبي از احمد بن سعيد بن سعدان نقل كرده كه در حقّ احمد بن عتاب مروزي گفته كه او شيخ صالح است كه روايت فضايل و منكر را نقل نموده است. آن گاه در ادامه سخن خود مي گويد: «اين طور نيست كه هر كس روايات منكر را نقل كند ضعيف باشد». [4] .
او نيز از ابن دقيق العيد نقل كرده كه مي گفت: «مجرد نقل روايات منكر از كسي اقتضا نمي كند كه روايات او ترك شود مگر آن كه در نقل روايات منكر اكثار داشته باشد». [5] .
خامساً: گاهي برخي گمان مي كنند كه يك راوي در حديثي متفرد است و لذا حديث او را منكر به حساب مي آورند، در حالي كه او از اين اتهام مبرّا است؛ زيرا افراد ديگري نيز اين حديث را نقل كرده و به اصطلاح متابع او بوده اند ولي كسي از آن اطلاع پيدا نكرده است، و اگر مطلع مي شدند هرگز او را تضعيف نمي كردند. و اين نظاير زيادي دارد.
از باب نمونه: ابوحاتم درباره بيان ابن عمرو مي گويد: «او مجهول است و حديثي كه روايت كرده باطل مي باشد». [6] ولي حافظ ابن حجر عسقلاني در مقدمه «فتح الباري» مي گويد: «او مجهول نيست و آن حديث بر عهده او نمي باشد؛ زيرا او متفرد به آن نيست، آن گونه كه دار قطني در "المؤتلف و المختلف" گفته است». [7] .
سادساً: گاهي يك حديث راوي را منكر و مخالف اصول مي دانند، در حالي كه چنين نيست؛ زيرا قابل جمع با اصول است ولي برخي از كيفيت جمع بي اطلاعند و لذا حكم به منكر بودن و مخالف اصول بودن آن مي كنند، و حال آن كه چنين حكمي صحيح نيست مگر در صورتي كه جمع بين دو حديث متعارض ممكن نباشد.
سابعاً: حديث «مدينه علم» فضيلتي از فضايل امام علي عليه السلام است و مي دانيم مجرد اين كه حديثي در فضايل امام علي عليه السلام است از اسباب طعن راوي آن نزد اهل سنّت است. و لذا گرچه راوي آن شيعه نباشد بلكه از موثق ترين و عادل ترين افراد باشد، او را تضعيف كرده و مورد طعن قرار مي دهند، و دليل ضعف تنها نقل حديث در فضايل حضرت علي عليه السلام است. و لذا مشاهده مي كنيم كه به همين جهت جماعتي از حافظان مشهور اهل سنّت را تضعيف كرده و آنان را به رفض و تشيّع نسبت داده اند؛ زيرا فضايل اهل بيت عليهم السلام و در رأس آن ها امام علي عليه السلام را نقل كرده اند.
از باب نمونه: محمّد بن جرير طبري را تضعيف كرده اند؛ زيرا «حديث موالات» را تصحيح كرده است. و نيز حاكم را به جهت تصحيح «حديث طير» و «حديث موالاة» [8] تضعيف نموده اند. و از آنجا كه حافظ ابن سقا حديث طير را براي مردم قرائت مي كرد. هنگام قرائت بر او حمله برده و او را از جايگاهش بلند نموده و موضعش را آب كشيدند. [9] و دارقطني را به تشيّع نسبت داده اند؛ چون ديوان سيّد حميري را حفظ كرده بود. [10] و شافعي را به تشيّع نسبت دادند؛ زيرا با شيعه در مسائلي فرعي همچون جهر به بسم اللَّه الرحمن الرحيم و قنوت در صبح و انگشتر به دست راست كردن و دوستي اهل بيت عليهم السلام. و علي بن حسين بن علي مسعودي را تضعيف كرده و حكم به تشيّع او نمودند؛ زيرا در كتاب خود «مروج الذهب» امام علي عليه السلام را در همه جهت از ديگران برتر دانسته است. آنجا كه مي گويد: «اموري كه اصحاب رسول خداصلي الله عليه وآله به آن استحقاق فضيلت پيدا كرده اند عبارت است از سبقت در ايمان، هجرت، ياري رسول خداصلي الله عليه وآله قرابت با او، قناعت، جانفشاني در راه رسول خدا، دانش نسبت به كتاب خدا و تنزيل آن، جهاد در راه خدا، ورع، زهد، قضاوت، حكم، عفت و علم. و در همه اين امور حضرت علي عليه السلام نصيب وافر و بهره زيادي داشت». [11] با اين كه تمام اين امور حقّ و ثابت است. در مورد عبداللَّه بن صالح هروي (اباصلت) نيز امر چنين است، يعني او را به جهت نقل احاديث فضايل امام علي عليه السلام تضعيف نموده اند.
ثامناً: جرح و تضعفيف كه نسبت به اباصلت وارد شده مبهم است و كساني كه او را تضفيف كرده اند آن را تفسير نموده و مستند ضعف را ذكر نكرده اند. و مي دانيم كه اگر حرج مبهم با تعديل معارضه كند مردود و باطل مي باشد و در نتيجه بايد به تعديل عمل كرده و اين مطلب مورد اجماع عملي است. و لذا مشاهده مي كنيم كه افرادي را تضعيف كرده اند و هنگامي كه از سبب آن سؤال مي كنيم بهانه هايي را مي آورند كه هيچ ربطي به جرح و تعديل صحيح ندارد. از باب نمونه: حكم بن زاذان را تضعيف كرده اند و چون از سبب آن سؤال شد در جواب گفته شد: او زياد سخن مي گويد. و عجلي اسحاق بن اسماعيل را تضعيف كرده؛ چون امين بر اموال ايتام بوده است....
و لذا ابن دقيق العيد در «شرح الالما» مي گويد: «مقتضاي قواعد اصول نزد اهلش آن سات كه جرح بدون تفسير قبول نگردد». [12] .
حاكم نيشابوري مي گويد: «كساني كه در اين كتاب از آنان ياد كردم صدقشان نزد من ثابت است؛ زيرا من جرح كسي را بدون بيان و تقليدي جايز نمي دانم...». [13] .
ذهبي در «ميران الاعتدال» ذكر كرده كه بخاري ارقم بن شرحبيل را در جمله ضعفا آورده است. آن گاه مي گويد: «ابوعبد - بخاري - مستندي به ذكر او در جمله ضعفا نياورده است. و اين در حالي است كه ابوزرعه و ديگران او را توثيق نموده اند». [14] .
در مورد اباصلت نيز امر چنين است؛ زيرا كساني كه او را جرح و تضعيف كرده اند سبب آن را ذكر نكرده اند تا ملاحظه شود كه اين سبب مورد قبول است يا مردود مي باشد؛ گرچه قراين و شواهد نشان مي دهد كه جرح و تضعيف او به جهت تشيّع است در جاي خود به اثبات رسانديم كه تشيّع راوي به نفسه از اسباب جرح و تضعيف نيست.

[1] صحيح مسلم، ج 1، ص 7.
[2] تذكرة الحفاظ، ج 3، ص 831.
[3] فتح الملك العليّ، ص 128.
[4] ميزان الاعتدال، ج 1، ص 118.
[5] لسان الميزان، ج 5، ص 20؛ تهذيب التهذيب، ج 9، ص 7.
[6] الجرح و التعديل، ج 1، ص 425.
[7] مقدمه فتح الباري، ج 2، ص 155.
[8] مستدرك حاكم، ج 3، ص 132-130.
[9] تذكرة الحفاظ، ج 3، ص 966.
[10] همان، ص 991؛ تاريخ بغداد، ج 12، ص 34.
[11] مروج الذهب، ج 2، ص 39.
[12] تذكرة الحافظ، ج 4، ص 1481؛ فتح الملك العلي، ص 149 به نقل از او.
[13] مستدرك حاكم، ج 4، ص 74.
[14] ميزان الاعتدال، ج 1، ص 171.
---------------------------
اشكال در عصمت امام علي

ابن تيميه همچنين مي گويد: «و اگر بگوييد: اين يك نفر معصومي است كه علم به خبر او حاصل مي شود. در جواب مي گوييم: در مرتبه اول بايد علم به عصمت او حاصل كنيم، و عصمت او به مجرد خبر خودش ثابت نمي شود؛ زيرا موجب دور است. و به اجماع نيز ثابت نمي شود؛ زيرا اجماعي در مورد عصمت او وجود ندارد. و نزد اماميه هنگامي اجماع حجت است كه در ميان آن ها امام معصوم باشد. در اين صورت بازگشت سخن به اثبات عصمت او به مجرد ادعاي خود اوست. در نتيجه اگر عصمت او به حق است بايد از راه ديگري غير از خبر او به اثبات رسد، و اگر براي شهر علم راهي به جز علي نباشد عصمت او و ساير امور دين به اثبات نخواهد رسيد». [1] .
پاسخ:
اوّلاً: از خود حديث «مدينه علم» استفاده عصمت امام علي عليه السلام شده است. و اين حديث از طرق ديگر غير از طريق امام علي عليه السلام نيز نقل شده است.
ثانياً: عصمت امام علي عليه السلام را مي توان از آيات همچون آيه تطهير و روايات ديگر همچون حديث ثقلين نيز به اثبات رسانيد.
ثالثاً: مقصود از «مدينه علم» كه امام علي عليه السلام دروازه آن است، علم دين و معارف الهي است. پيامبرصلي الله عليه وآله در مرتبه سابق به اصحاب خود گوشزد كرده كه خودش شهر علم و امام علي عليه السلام دروازه آن است و هر كس مي خواهد به معارف الهي به طور عموم برسد بايد از راه امام علي عليه السلام وارد شود. اين خبر را مردم شنيدند و براي ديگران به طور تواتر نقل كردند. پس بايد در مسائل ديني براي رسيدن به سنت واقعي پيامبرصلي الله عليه وآله به امام علي عليه السلام رجوع كرد.
رابعاً: مي توان عصمت امام علي عليه السلام را به خبر خودش به اثبات رسانيد؛ زيرا اين خبر او مجرد از قرينه نبوده بلكه مقرون به معجزات آشكار و متواتري بوده كه موجب علم به عصمت او شده است، و لذا به اين جهت دور نخواهد بود.
خامساً: گرچه نزد اماميه، اجماع به اعتبار دخول معصوم حجت است، ولي يكي از افراد مجمعين شخص رسول خداصلي الله عليه وآله در مورد عصمت حضرت علي عليه السلام هست و در عصمت رسول اكرم صلي الله عليه وآله هيچ كس شك ندارد. و نيز در ميان مجمعين امام حسن و امام حسين عليهما السلام نيز هست، كه عصمت اين دو به دلايل قطعي ديگر غير از اجماع به اثبات رسيده است و نيز از جمله مجمعين ساير ائمه اهل بيت عليهم السلام هستند كه عصمت آن ها با ادله قطعي به اثبات رسيده است.

[1] منهاج السنة، ج 4، ص 138.
---------------------------
علت واقعي تضعيف فضايل

ابن قتيبه در كتاب «الاختلاف في اللفظ» به علت واقعي تضعيف فضايل حضرت علي عليه السلام اشاره كرده مي گويد: «چون آن ها يعني علماي اهل سنّت غول رافضه را در حقّ علي و تقديم او به صحابه و ادعاي مشاركت او با پيامبرصلي الله عليه وآله در نبوّت و علم غيب بر امامان از اولاد او را از آنان مشاهده كردند... و از طرف ديگر مشاهده نمودند كه چگونه آنان بهترين سلف را دشنام داده و نسبت به آن ها بغض داشته و تبري مي جويند، لذا در صدد مقابله برآمده و در حقّ علي غلو كردند، به اين نحو او را تأخير انداخته و از حقش مرحوم نمودند و در سخنانشان او را ناسزا گفتند، گرچه به ظلم خود نسبت به حضرت تصريح نكردند و با ريختن خونه هايي بدون حق از او و نسبت همكاري دادن به او بر قتل عثمان بر او تعدي كردند. و با جهل خود او را از امامان هدايت بيرون كرده و در زمره امامان فتنه گر داخل نمودند. او را مستوجب اسم خلافت ندانستند؛ زيرا مردم در خلافت او اختلاف داشتند ولي اين عنوان را بر يزيد قرار دادند چون مردم در او اجماع داشتند و كساني كه يزيد را بدون خير ذكر مي كردند متهم ساختند. و بسياري از محدثان از نقل فضايل او - كرم اللَّه وجه - يا از اظهار آنچه بر او ثابت است اجتناب كردند، در حالي كه تمام اين احاديث داراي سندهاي صحيح بوده است. و فرزندش حسين عليه السلام را خارجي كه وحدت مسلمانان را بر هم زده معرفي كرده و خون او را حلال نمودند. و بين او و اهل شوري يكسان قرار دادند....
و در مقابل مشغل به جمع فضايل جعلي عمرو بن عاص و معاويه شدند و هدف اصلي آنان از اين كار تحت الشعاع قرار دادن فضايل علي عليه السلام بود. و هر گاه كسي مي گفت: علي برادر رسول خداصلي الله عليه وآله و پدر دو سبط رسول، حسن و حسين است چهره ها از غضب برافروخته و چشم ها درهم كشيده و كينه سينه ها تازه مي گشت. و نيز هر گاه كسي حديث پيامبرصلي الله عليه وآله: «من كنت مولاه فعليّ مولاه» و حديث «انت منّي بمنزلة هارون من موسي» و امثال آن ها را ياد مي كرد، آن ها احاديث جعلي ديگران را مي خواند تا از مقام حضرت علي عليه السلام كاسته و حقّ او را كتمان نمايند.
و اين به جهت بغض بود كه نسبت به رافضه داشته كه به سبب آن با علي عليه السلام كاري كردند كه او مستحق آن نبود، و اين كار جهل است». [1] .
اين در حالي است كه هر آنچه شيعيان در حقّ حضرت علي عليه السلام مي گويند عين حقّ و حقيقت است و براي آن ادله اي از قرآن و سنت اقامه مي كنند، ولي از آنجا كه با عقايد آن ها سازگاري ندارد به غلو نسبت مي دهند. و اين به تصريح برخي از منصفان اهل سنت مهم ترين سبب در تضعيف فضايل حضرت علي عليه السلام است. [2] .
عبداللَّه بن احمد بن حنبل از پدرش درباره حضرت علي عليه السلام و معاويه سؤال كرد؟ او در جواب گفت: «بدان اي فرزندم! علي كسي بود كه دشمنان بي شماري داشت، آنان هر چه گشتند تا نقص در او بيابند پيدا نكردند، لذا به سراغ كسي رفتند كه با او جنگ كرده و به قتال برخاسته است و از آن جهت كه با علي عليه السلام دشمن بودند در صدد مدح و بزرگ جلوه دادن معاويه برآمدند». [3] كسي كه چنين وضعيتي دارد چگونه فضايل حضرت علي را قبول كرده يا آن ها را تصحيح مي كند، در حالي كه قلب هاي بسياري از حافظان حديث را از اهل سنت مملوّ از بغض حرت علي و اولاد اوعليهم السلام است.

[1] الاختلاف في للفظ، ابن قتيبه، ص 47و48.
[2] فتح الملك العليّ، ص 155.
[3] پيشين.
---------------------------
حديث «سفينه»

از جمله احاديثي كه دلالت بر مرجعيت ديني اهل بيت عليهم السلام و حجيت سنت آنان دارد، حديث معروف به «سفينه» است.
اين حديث به جهت دلالت قوي و نصوصيتي كه دارد، مورد بي توجهي اهل سنت واقع شده و در صدد برآمده اند تا آن را از كار بيندازند. لذا ما در اين بحث در صدديم تا از حيث سند و دلالت درباره آن مطالبي را متذكر شويم.
---------------------------
راويان حديث از صحابه

اين حديث شريف را هشت نفر از صحابه نقل كرده اند كه عبارتند از:
1 - امير المؤمنين عليه السلام.
2 - ابوذر غفاري.
3 - عبداللَّه بن عباس.
4 - ابوسعيد خدري.
5 - ابوالطفيل عامر بن واثله.
6 - سلمة بن اكوع.
7 - انس به مالك.
8 - عبداللَّه بن زبير.
برخي نقل هشت نفر از صحابه را در يك حديث منشأ صدق تواتر مي دانند. و حتي بنابر رأي برخي ديگر، نقل چهار نفر از صحابه نيز در صدق تواتر كافي است. همان گونه كه قبلاً به آن اشاره شد.
---------------------------
راويان حديث از علماي عامه

«حديث سفينه» را جماعت بسياري از علماي اهل سنت نقل كرده اند كه به ترتيب قرون، اسامي برخي از آن ها را ذكر مي كنيم:
---------------------------
راويان حديث در قرن 03

- محمد بن ادريس شافعي.
- جراح بن مخلّد عجلي.
- يحيي بن سليمان ابوسعيد كوفي.
- سويد بن سعيد هروي حدثاني.
- احمد بن حنبل شيباني.
- عمرو بن علي ابو حفص فلاس.
- محمّد بن معمّر قيسي.
- مسلم بن حجاج قشيري. [1] .
- ابوداوود سليمان بن اشعث سجستاني.
- ابومحمّد عبداللَّه بن مسلم بن قتيبه دينوري.
- يعقوب بن سفيان فسوي.
- روح بن فرج القطّان.
- ابوبكر احمد بن عمرو بن عبدالخالق، معروف به بزار.

[1] بنابر نقل ابن حجر هيتمي در صواعق المحرقه.
---------------------------
راويان حديث در قرن 05

- حاكم نيشابوري.
- ابوسعد نيشابوري.
- ابن مردويه اصفهاني.
- ابواسحاق ثعلبي.
- ابومنصور ثعالبي.
- ابونعيم اصفهاني.
- ابوذر عبداللَّه بن احمد هروي.
- ابومحمد حسن بن علي جوهري.
- ابوعبداللَّه محمّد بن سلامه قضاعي.
- ابوغالب محمّد بن احمد نحوي.
- ابوعمرو قرطبي.
- خطيب بغدادي.
- ابوالحسن واحدي.
- ابواليد سليمان بن خلف قرطبي.
- ابوالعباس احمد بن عمر دلائي.
- ابن مغازلي شافعي.
- ابومنصور ديلمي.
- ابوالمظفر سمعاني.
---------------------------
راويان حديث در قرن 07

- مجدالدين ابوالسعادة معروف به ابن اثير جزري.
- فخر رازي.
- ابوعبداللَّه محمّد بن حاكم معروف به ابن اليتيم.
- ابوالحجاج يوسف بن خليل دمشقي.
- محمد بن طلحه شافعي.
- سبط بن جوزي.
- محمد بن يوسف گنجي شافعي.
- ابوعبداللَّه محمّد بن عبداللَّه معروف به ابن الأبار.
- محبّ الدين طبري شافعي.
---------------------------
راويان حديث در قرن 09

- نورالدين هيثمي.
- سيد شريف جرجاني.
- ابوالعباس احمد بن علي قلقشندي.
- محمّد بن محمد معروف به خواجه پارسا.
- ابوبكر علي حموي معروف به ابن الحجه.
- احمد بن ابوبكر بويصري.
- ملك العلماء دولت آبادي.
- ابن حجر عسقلاني.
- ابن صباغ مالكي.
- عبدالرحمن بن عبدالسلام صفوري.
- محمود بن احمد گيلاني.
---------------------------
راويان حديث در قرن 11

- علي بن سلطان هروي معروف به علي قاري.
- عبدالروف مناوي.
- احمد بن عبدالأحد عمري معروف به مجدد.
- محمّد صالح ترمذي.
- احمد بن فضل بن محمّد باكثير مكي.
- عبدالحق بن سيف الدين دهلوي.
- شهاب الدين احمد بن محمّد خفاجي.
- علي بن محمّد بن ابراهيم عزيزي.
- محمّد بن ابوبكر شلي.
- محمد بن محمد بن سليمان مغربي.
- محمود بن محمّد بن علي شيخاني قادري.
---------------------------
راويان حديث در قرن 13

- محمد مرتضي بن محمّد واسطي.
- احمد بن عبد القادر بن بكري عجيلي.
- محمّد بن ثناءاللَّه نقشبندي عثماني.
- محمّد سالم دهلوي بخاري.
- جمال الدين محمّد بن عبدالعال قرشي هاشمي.
- احمد بن محمّد بن علي شرواني.
- شهاب الدين آلوسي.
---------------------------
تصحيح حديث

«حديث سفينه» را مي توان از طرق مختلف تصحيح نمود:
1 - تصريخ به صحت آن از ناحيه برخي از علما؛ همانند حاكم نيشابوري در «مستدرك».
2 - تقويت از ناحيه يكديگر؛ ابن حجر هيتمي در «صواعق المحرقة» مي گويد: «جاء من طرق عديدة يقوّي بعضها بعضاً»؛ «اين حديث از طرق متعددي رسيده كه برخي از آن ها برخي ديگر را تقويت مي كند». [1] .
3 - مضمون «حديث سفينه» را به احاديث صحيح السند ديگر؛ از قبيل حديث «ثقلين» مي توان تقويت كرده و به درجه اعتبار رساند.
4 - «حديث سفينه» در حدّ متواتر است و لذا احتياج به بررسي سندي ندارد.

[1] صواعق المحرقه، ص 152و153.
---------------------------
وجه شبه در حديث

اين كه در اين روايت، اهل بيت به كشتي نوح تشبيه شده اند به جهت آن است كه در مورد كشتي نوح هر كس سوار بر آن شد از غرق و هلاكت نجات پيدا كرد و هر كس سوار نشد غرق گشته و به هلاكت دنيا و آخرت رسيد.
همين طور است در مورد اهل بيت عليهم السلام، هر كس كه به آن ها اقتدا كرده و از آن ها متابعت نمود به نجات از ضلالت رسيده و از عذاب جهنم نجات يافت و هر كس كه از آن ها دوري كرد و بر كشتي هدايت آن ها سوار نشد در درياي متلاطم اهوا و گمراهي ها غرق شده و به قعر جهنم سقوط خواهد كرد. و اين همان مضموني است كه در حديث ثقلين به آن اشاره شده است.
و از آنجا كه چنين حكمي بر اقتدا به اهل بيت مترتّب شده، كشف مي كنيم كه مقصود از آن ها تنها اهل بيت معصوم است نه تمام اهل بيت پيامبرصلي الله عليه وآله.
حمويني از واحدي نقل مي كند كه گفت: «انظر كيف دعا الخلق إلي التشبث إلي ولائهم والسير تحت لوائهم بضرب مثلهم بسفينة نوح عليه السلام. جعل ما في الآخرة من مخاوف الأخطار واهوال النار كالبحر الّذي يلج براكبه فيورده مشارع المنيّة ويفيض عليه سجال البلية، وجعل اهل بيته سبب الخلاص من مخاوفه والنجاة من متالفه، فكما لايعبر البحر المهياج عند تلاطم الأمواج الّا بالسفينة، كذلك لايأمن لفح الجحيم ولايفوز بدار النعيم الّا من تولّي اهل بيت النبيّ عليهم السلام»؛ «نظر كن كه چگونه پيامبرصلي الله عليه وآله خلق را با ضرب المثل به كشتي نوح، دعوت به چنگ زدن به ولاي اهل بيت مي كند. پيامبرصلي الله عليه وآله خطرهاي آخرت و هول هاي آتش جهنم را تشبيه به درياي موّاج كرده كه چنگال هاي خود را براي بلعيدن افراد آماده نموده است، و اهل بيت خود را سبب خلاصي از خطرها و نجات از گرفتار شدن در گرداب آن امواج قرار داده است. پس همان گونه كه انسان نمي تواند از درياي موّاج و پرتلاتم بدون كشتي بگذرد، همچنين انسان از جهنم در امان نبوده و به بهشت نخواهد رفت جز با اقتدا به اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام...» [1] .
علامه مناوي در «فيض القدير» مي گويد: «وجه التشبيه انّ النجاة تثبت لأهل السفينة من قوم نوح. فاثبت المصطفي صلي الله عليه وآله لأمته بالتمسك بأهل بيته النجاة»؛ «وجه تشبيه اين است كه نجات براي اهل كشتي نوح حاصل شد. پيامبرصلي الله عليه وآله نيز نجات امّت خود را در گروي اقتدا و تمسك به اهل بيت خود دانسته است». [2] .
همين مضمون از سمهودي نيز رسيده است. [3] .
ابن حجر هيتمي مي گويد: «ووجه تشبيههم بالسفينة انّ من احبّهم وعظّمهم شكراً لنعمة مشرّفهم واخذ بهدي علمائهم نجي من ظلمة المخالفات ومن تخلّف عن ذلك غرق في بحر كفر النعم وهلك في مفاوز الطغيان»؛ «وجه تشبيه اهل بيت به كشتي نوح آن است كه هر كس آن ها را دوست داشته و تعظيم نمايد، به جهت تشكّر از نعمت خداوند، هدايت علماي اهل بيت را اخذ كند از ظلمت مخالفت ها نجات يافته است. و هر كس از آن ها تخلّف نمايد در درياي كفران نعمت غرق شده و در گمراهي بيكران هلاك يافته است». [4] .
شيخ احمد امين انطاكي - مستبصر سوري - مي گويد: «سبب تشيّع من گفتاري است از پيامبرصلي الله عليه وآله كه نزد تمام مذاهب اسلامي مورد اتفاق است و آن اين كه حضرت فرمود: «مثل اهل بيتي فيكم مثل سفينة نوح من ركبها نجا و من تخلّف عنها غرق». من مشاهده كردم كه اگر از اهل بيت متابعت كنم و احكام دينم را از آن ها اخذ نمايم شكّي نيست كه به نجات خواهم رسيد. و اگر آن ها را رها كنم و احكام دينم را از غير آن ها بگيرم، شكّي نيست كه از گمراهان خواهم بود». [5] .

[1] فرائد السمطين، ج 2، ص 249، رقم 519.
[2] فيض القدير، ج 2، ص 519.
[3] جواهر العقدين، ص 190.
[4] صواعق المحرقه، باب 11، ص 91.
[5] في طريقي الي التشيع، احمد امين انطاكي، مقدمه.
---------------------------
مفاد حديث

از «حديث سفينه» مي توان پي به نكاتي برد كه به برخي از آن ها اشاره مي كنيم:
1 - وجوب متابعت اهل بيت عليهم السلام به نحو اطلاق.
2 - متابعت از اهل بيت عليهم السلام موجب نجات و خلاص از عذاب است.
3 - افضليت اهل بيت عليهم السلام بر ساير مسلمين حتّي صحابه؛ زيرا تنها آن ها هستند كه مي توانند موجب نجات امّت از ضلالت باشند.
4 - هر كس كه از آن ها پيروي نكرده، گمراه است و وظيفه هر كس است كه از گمراهي خارج شده و به هدايت رهنمون شود.
5 - ضرورت وجود امام معصوم در هر عصر و زماني؛ زيرا اين دنيا به مانند درياي پر تلاطم هواهاي نفساني و عقيده هاي گمراه كننده است، پس بايد در هر زمان امام معصومي باشد تا با اقتدا به هدايت هاي او و پيروي از او به ساحل نجات رهنمون شويم.
---------------------------
آيا اهل سنت متمسك به اهل بيت اند؟

با مراجعه به كلمات و گفتارهاي ناشايستي كه از برخي اهل سنت درباره اهل بيت شنيده شده يا مشاهده مي كنيم، پي خواهيم برد كه آن ها به اين حديث شريف عمل نكرده و حتّي اهل بيت را در حدّ يك راوي حديث قبول ندارند. اينك به برخي از كلمات علماي اهل سنت در اين باره اشاره مي كنيم.
1 - ابن تيميه مي گويد: «و امّا كتابي كه از علي عليه السلام نقل شده، در آن مطالبي است كه هيچ يك از علما به آن اعتنا نكرده اند و شافعي و محمّد بن نصر مروزي كتاب بزرگي را گردآوري كرده اند درباره آرايي كه مسلمانان در آن آرا، قول علي را اخذ نكرده اند؛ زيرا قول غير او از صحابه موافق تر! با كتاب و سنت است». [1] .
او در جاي ديگر مي گويد: «هيچ عاقلي! شك ندارد كه رجوع به مثل مالك و ابن ابي ذئب و ابن ماجشون و ليث بن سعد و اوزاعي و ثوري و ابن ابي ليلي و شريك و ابوحنيفه و ابويوسف و محمّد بن حسن و زفر و حسن بن زياد و لؤلؤي و شافعي و بويطي و مزني و احمد بن حنبل و... و محمّد بن جرير طبري و ديگران در اجتهادات و اعتبارات آنان در عمل به سنتي كه آن ها از رسول خداصلي الله عليه وآله نقل مي كنند و به اجتهادي كه در تحقيق مناط احكام و تنقيح مناط و تخريج مناطاتي كه داشته اند براي آن ها بهتر است از اين كه تمسك كنند به نقل رافضي ها از عسكريّين و امثال اين دو!! زيرا هر يك از اين افراد به دين خدا و رسول از عسكريين عالم ترند!!... بلكه بر مثل عسكريين و امثال آن دو است كه از يكي از آن افراد درس فراگيرند!!». [2] .
حال آيا با اين حرف هاي بي اصل و اساس كه به طور حتم دلالت بر نصب و عداوت آن ها نسبت به اهل بيت عليهم السلام دارد، همان گونه كه در بحث «نقد افكار ابن تيميه» به آن اشاره كرديم، مي توان گفت كه امثال او به «حديث سفينه» عمل كرده اند؟
2 - قاضي سبكي در ترجمه مروزي از ابواسحاق شيرازي نقل مي كند كه او كتابي را تصنيف كرده و در آن اشاره به مواردي كرده كه ابو حنيفه با امام علي عليه السلام و عبداللَّه بن عباس مخالفت كرده است. [3] .
3 - ذهبي در ترجمه امام جعفر بن محمّد الصادق عليه السلام نقل كرده كه بخاري به حديث او احتجاج نكرده است. يحيي بن سعيد گفته: مجالد نزد من از او محبوب تر است. مصعب بن عبداللَّه گفته است: مالك از جعفر روايت نمي كرد مگر آن كه كسي ديگر به او ضميمه مي شد. احمد بن سعد بن ابي مريم نقل مي كند: از يحيي شنيدم كه مي گفت: من از يحيي بن سعيد درباره جعفر بن محمّد سؤال نمي كنم. به من گفت: چرا از حديث جعفر از من سؤال نمي كني؟ گفت: چون كه با او كاري ندارم.... [4] .
4 - مناوي بعد از نقل حديثي آن را تضعيف مي كند و جهت آن را وجود صالح بن ابي الأسود و جعفر بن محمّد الصادق عليه السلام مي داند. [5] .
و ديگر كلمات اهل سنت كه بر اين دلالت دارد كه نه تنها متمسك به اهل نبوده و از آن ها تبعيّت نكرده اند، بلكه در صدد جرح و ايجاد نقص بر آن ها برآمده اند.
اين در حالي است كه افراد منحرف از اهل بيت عليهم السلام و نواصب، نزد اهل سنت مورد وثوق و اطمينان بوده و از آن ها روايت نقل كرده اند. اينك به نمونه هايي از آن ها اشاره مي كنيم:
1 - زياد بن ابيه كه داراي جرايم بسياري است، نزد اهل سنت از زهّاد به حساب آمده است. [6] .
2 - عمر بن سعد، قاتل امام حسين عليه السلام به تصريح عجلي ثقه به حساب آمده است. [7] .
3 - عمران بن حطّان از رؤساي خوارج، و كسي كه در شأن ابن ملجم مرادي شعر سروده، عجلي او را توثيق مي كند و بخاري نيز از رجال صحيحش به حساب آورده و از او روايت نقل كرده است. [8] .
4 - اسماعيل بن اوسط بجلي امير كوفه كه از اعوان حجّاج بن يوسف ثقفي است و سبب قتل سعيد بن جبير شد، ابن معين او را توثيق كرده و ابن حبّان از ثقات به حساب آورده است. [9] .
5 - اسد بن وادعه، شامي، تابعي و ناصبي بوده و امام علي عليه السلام را سبّ مي كرده است، ولي او به عنوان عابد معرّفي شده و نسائي نيز او را توثيق كرده است. [10] .
6 - ابوبكر محمّد بن هارون؛ او كه ناصبي منحرف و معروف به انحراف از اميرالمؤمنين عليه السلام بوده، مورد توثيق خطيب بغدادي قرار گرفته است. [11] .
7 - خالد قسري؛ كه به تعبير ذهبي امير ناصبي اهل بغض و ظالم است و در تاريخ ابن كثير مرد بدي معرّفي شده كه علي بن ابي طالب عليه السلام را ناسزا مي گفته است. مادرش نصراني بوده و در دينش نيز متهم است. او كسي بود كه در خانه خود براي مادرش كليسا ساخته بود. ولي در عين حال ابن حبّان او را توثيق كرده است. [12] .
8 - اسحاق بن سويد عدوي بصري؛ او كسي بود كه حمله هاي شديد بر علي بن ابي طالب عليه السلام مي نمود و مي گفت: من علي را دوست ندارم. ولي در عين حال احمد و ابن معين و نسائي او را توثيق كرده و از رجال مسلم و ابوداوود و نسائي به حساب آمده است. [13] .
9 - حريز بن عثمان؛ او كسي بود كه در مسجد كه نماز مي خواند از آنجا خارج نمي شد تا آن كه علي عليه السلام را هفتاد بار در هر روز لعنت كند... در عين حال بخاري و ابوداوود و ترمذي و ديگران از اهل سنّت به روايات او احتجاج كرده اند. [14] .
10 - ازهر بن عبداللَّه حمصي؛ او كسي بود كه علي عليه السلام را سبّ مي كرد، ولي عجلي او را توثيق كرده و نيز از رجال ابوداوود و ترمذي و نسائي به حساب آمده است. [15] .
11 - حافظ عبدالمغيث حنبلي؛ كسي است كه كتابي را در فضايل يزيد بن معاويه تأليف نموده و در آن روايات جعلي را جمع كرده است، ولي در عين حال او را متّصف به صفت زهد، وثاقت، ديانت، راستگويي، امانت، صلاح و اجتهاد نموده اند. [16] .
اين بخشي از عملكرد اهل سنت و تصريحات آن ها در تضعيف اهل بيت عليهم السلام و توثيق دشمنان آنان به حساب مي آيد، و كسي كه در صدد تتبّع و تحقيق باشد به بيش از اين ها دسترسي پيدا مي كند.

[1] منهاج السنة، ج 4، ص 217.
[2] منهاج السنة، ج 4، ص 231.
[3] طبقات الشافعية، ج 2، ص 247.
[4] ميزان الاعتدال، ج 1، ص 214.
[5] فيض القدير، ج 1، ص 226.
[6] تاريخ دمشق، ج 19، ص 162.
[7] خلاصة التهذيب، ج 2، ص 270.
[8] تاريخ الثقات، ص 373، رقم 1300.
[9] ميزان الاعتدال، ج 1، ص 221؛ لسان الميزان، ج 1، ص 441.
[10] لسان الميزان، ج 1، ص 429؛ ميزان الاعتدال، ج 1، ص 207.
[11] تاريخ بغدادي، ج 3، ص 357؛ لسان الميزان، ج 5، ص 465.
[12] لسان الميزان، ج 1، ص 429؛ ميزان الاعتدال، ج 1، ص 207.
[13] تهذيب التهذيب، ج 1، ص 206.
[14] مختصر تاريخ دمشق، ج 6، ص 278؛ تاريخ بغداد، ص 268.
[15] تهذيب التهذيب، ج 1، ص 204.
[16] سير اعلام النبلاء، ج 21، ص 160؛ شذرات الذهب، ج 6، ص 453.
---------------------------
الفاظ حديث

حاكم نيشابوري به سند صحيح از رسول خداصلي الله عليه وآله نقل كرده كه فرمود: «النجوم امان لأهل الارض من الغرق، و اهل بيتي امان لأمّتي من الاختلاف، فاذا خالفتها قبيلة من العرب اختلفوا فصاروا حزب ابليس»؛ [1] «ستارگان وسيله ايمني براي اهل زمين از غرق شدن هستند و اهل بيت من وسيله ايمني براي امّت من از اختلافند. پس هر گاه قبيله اي از عرب با آن ها مخالفت كند بين خود آن ها اختلاف افتاده و حزب شيطان خواهند شد.»
ابن حجر و سيوطي نيز اين حديث را به همين مضمون نقل كرده اند. [2] .
2 - و نيز ابن حجر از پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله نقل كرده كه فرمود: «... واهل بيتي امان لأمتي من الاختلاف، فاذا خالفتها قبيلة من العرب اختلفوا فصاروا حزب ابليس»؛ «اهل بيت من وسيله امان براي اهل زمينند و هر گاه اهل بيت من هلاك شوند بر اهل زمين از نشانه ها آنچه وعده داده شده اند خواهد رسيد.» [3] .
3 - ابويعلي موصلي در مسند خود به سند حسن از رسول خداصلي الله عليه وآله نقل كرده كه فرمود: «النجوم امان لأهل السماء و اهل بيتي امان لأمتي»؛ [4] «ستارگان وسيله ايمني براي اهل آسمان، و اهل بيت من وسيله ايمني براي امت من مي باشند.»
اين حديث به مضامين ديگر ولي قريب المعني نقل شده است.

[1] مستدرك حاكم، ج 3، ص 149.
[2] الصواعق المحرقه، ص 150؛ احياء الميّت، ح 35.
[3] صواعق المحرقه، ص 150.
[4] منتخب كنز العمال، ج 5، ص 92؛ الجامع الصغير، ج2، ص 189؛ ذخائر العقبي، ص 17.
---------------------------
راويان حديث از علماي عامه

اين حديث شريف را جماعتي از علماي اهل سنت در كتاب هاي خود نقل كرده اند. اينك به اسامي برخي از آن ها اشاره مي كنيم:
1 - حاكم نيشابوري. [1] .
2 - ابن حجر هيتمي. [2] .
3 - سيوطي. [3] .
4 - متقي هندي. [4] .
5 - قندوزي حنفي. [5] .
6 - نهباني. [6] .
7 - محبّ الدين طبري. [7] .
8 - زرندي. [8] .
9 - سيوطي. [9] .
10 - نهباني. [10] .
11 - صبّان شافعي. [11] .
12 - حمّوئي. [12] .
13 - هيثمي. [13] .
14 - سمهودي. [14] .
15 - مناوي. [15] .

[1] المستدرك علي الصحيحين، ج 3، ص 149.
[2] صواعق المحرقه، ص 91و140.
[3] احياء الميّت در حاشيه الإتحاف، ص 114.
[4] منتخب كنز العمال در حاشيه مسند احمد، ج 5، ص 93.
[5] ينابيع المودة، ص 298.
[6] جواهر البحار، ج 1، ص 361.
[7] ذخائر العقبي، ص 17.
[8] نظم درر السمطين، ص 234.
[9] الجامع الصغير، ج 2، ص 161.
[10] الفتح الكبير، ج 3، ص 267.
[11] اسعاف الراغبين در حاشيه نور الأبصار، ص 128.
[12] فرائد السمطين، ج 2، ص 241، ح 515.
[13] مجمع الزوائد، ج 9، ص 174.
[14] رشفة الصادي، ص 78.
[15] كنوز الحقائق، ص 133.
---------------------------
قرينه داخلي

علما قاعده اي تحت عنوان «تناسب حكم و موضوع» دارند؛ به اين معنا كه بايد بين حكم و موضوع تناسب باشد. در اين حديث، حكم عبارت است از امان بودن از اختلاف كه اين عنوان فقط براي اشخاص معصوم بوده و بر آن ها قابل انطباق است. پس در نتيجه مقصود از اهل بيت كساني جز امامان معصوم از ذريه پيامبرعليهم السلام نيستند.
---------------------------
دلالت حديث

اسلام در طول 23 سال بعثت پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله دعوت به دو اصل اساسي نموده است: يكي كلمه توحيد؛ يعني گفتن «لا اله الّا اللَّه» و التزام به آن، و ديگري توحيد كلمه و دعوت مردم به اتحاد و يگانگي؛ زيرا تنها راه پيروزي و غلبه بر دشمنان و رسيدن به سعادت ابدي در گرو اتحاد و وفاق است.
قرآن كريم مي فرمايد: «وَلا تَنازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَتَذْهَبَ رِيحُكُمْ»؛ [1] «و نزاع نكنيد كه سست شويد و قدرت شما از ميان برود.»
و نيز مي فرمايد: «وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً وَلا تَفَرَّقُوا»؛ [2] «و همگي به ريسمان خدا چنگ زنيد و پراكنده نشويد.»
ولي اين نكته نيز از مجموعه آيات استفاده مي شود كه اتحاد و توافق بايد بر محور و ميزان حقّ و حقيقت باشد نه بر باطل، و لذا مشاهده مي كنيم كه قرآن كريم دستور مي دهد كه مسلمانان همگي به ريسمان خدا تمسك بجويند؛ يعني ريسماني كه قطعاً آن ها را به خداوند متعال مي رساند.
حال آنچه كه جاي سؤال دارد اين است كه آيا مي توان باور نمود كه خداوند و رسولش امّت اسلامي را دعوت به وحدت نموده باشد ولي محور وحدت را بيان نكرده باشد؟ هرگز اين مطلب امكان پذير نيست. ما معتقديم كه اسلام، قرآن و سنت همگي از غناي كامل برخوردار بوده و درتمام زمينه ها جواب گوي امت اسلامي است.
با بررسي كوتاهي در روايات پي خواهيم برد كه پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله محور وحدت را نيز بيان كرده است. در حديث «امان» محور و كانال وحدت را اهل بيت خود معرفي كرده است؛ زيرا از آنجا كه آن ها معصومند و هيچ گونه بين آن ها اختلافي نيست، امّت را بر يك محور هدايت كرده و آن ها را از ضلالت و گمراهي نجات خواهند داد. همان گونه كه در حديث «ثقلين» نيز تمسك به كتاب و عترتش را كه همان حبل اللَّه متينند به عنوان وسيله براي دوري امت از ضلالت معرّفي كرده است.
ابن حجر مكي در شرح اين حديث مي گويد: «اين كه اهل بيت پيامبر وسيله ايمني از اختلاف معيّن شده اند، مقصود از آن اختلاف در دين است. و لذا اگر قبيله اي با آن ها مخالفت كرده و از غير آن ها دين را اخذ كنند، در احكام دين بينشان اختلاف خواهد افتاد، و به سبب مخالفت آنان با اهل بيت جزء حزب ابليس درخواهند آمد؛ زيرا حق با اهل بيت است و مخالف آن ها بر باطل است. و مقصود، مخالفت با آن ها در امور دنيا نيست به قرينه «فصاروا حزب ابليس...». [3] .
سمهودي بعد از نقل «حديث امان» مي گويد: «يحتمل انّ المراد باهل البيت الذين هم امان للأمّة علماؤهم الذين يهتدي بهم، كما يهتدي بنجوم السماء وهم الذين اذا خلت الأرض منهم جاء اهل الأرض من الآيات ما كانوا يوعدون وذهب اهل الأرض، وذلك عند موت المهدي الّذي اخبر به النبيّ صلي الله عليه وآله»؛ «احتمال مي رود كه مراد از اهل بيتي كه وسيله ايمني امّتند، علماي از اهل بيت باشند، آن كساني كه به توسط آن ها امت به هدايت مي رسند، همان گونه كه به ستارگان آسمان هدايت مي يابند. و اينان كساني اند كه اگر زمين از وجودشان خالي شود، اهل زمين را نشانه هايي كه وعده داده شده اند خواهد رسيد، و اهل زمين نابود خواهند شد. و اين هنگام مرگ مهدي است، آن كسي كه پيامبرصلي الله عليه وآله خبر ظهور او را داده است». [4] .

[1] سوره انفال، آيه 46.
[2] سوره آل عمران، آيه 103.
[3] صواعق المحرقه، ص 150، باب 11.
[4] رشفة الصادي، ص 78.
---------------------------
الفاظ حديث

1 - خطيب بغدادي به سندش از ابي ثابت مولي ابي ذكر نقل مي كند كه فرمود: من بر امّ سلمه وارد شدم، ديدم مشغول گريه است و علي عليه السلام را ياد مي كند و مي گويد: از رسول خداصلي الله عليه وآله شنيدم كه مي فرمود: «عليّ مع الحق والحق مع عليّ لن يفترقا حتي يردا عليّ الحوض»؛ «علي با حقّ و حقّ با علي است و اين دو از هم جدا نمي شوند تا روز قيامت در كنار حوض بر من وارد شوند». [1] .
2 - هيثمي همين مضمون را به سندش از سعد بن ابي وقاص از امّ سلمه نقل كرده است. [2] .
3 - ابن قتيبه از محمّد بن ابوبكر نقل مي كند كه بر خواهرم عايشه وارد شدم و به او گفتم: آيا از رسول خداصلي الله عليه وآله نشنيدي كه مي فرمود: «علي مع الحق و الحقّ مع علي»؟ پس چرا بر ضدّ او خروج كرده و با او قتال نمودي؟ [3] .
4 - زمخشري نقل كرده كه ابوثابت اذن گرفت و بر امّ سلمه وارد شد. ام سلمه به او فرمود: مرحبا به تو اي ابوثابت! زماني كه قلب ها به اطراف مختلف پرواز مي كرد قلب تو به سوي چه كسي متمايل شد؟ ابوثابت گفت: به دنبال علي عليه السلام رفت. ام سلمه فرمود: موفّق شدي. قسم به كسي كه جانم به دست او است، به تحقيق از رسول خداصلي الله عليه وآله شنيدم كه مي فرمود: «علي مع الحق و القرآن و القرآن مع علي و لن يفترقا حتّي يردا عليّ الحوض». [4] .
5 - طبراني و ديگران به سند صحيح از رسول خداصلي الله عليه وآله نقل كرده اند كه در روز غديرخم فرمود: «اللّهم وال من والاه وعاد من عاداه... وادر الحق معه حيث دار». [5] .
6 - حاكم نيشابوري و ترمذي و ديگران به سند صحيح از پيامبرصلي الله عليه وآله نقل كرده اند كه فرمود: «رحم اللَّه علياً، اللّهم ادر الحقّ معه حيث دار»؛ [6] «خدا رحمت كند علي را، بار خدايا حق را بر محور علي قرار بده هر كجا كه او دور مي زند.»
7 - فخر رازي در تفسيرش مي گويد: «و امّا اين كه علي بن ابي طالب هميشه جهر به بسم اللَّه الرحمن الرحيم داشته، اين مطلب به تواتر ثابت شده است، و هر كس در دينش به علي بن ابي طالب اقتدا كند به طور حتم هدايت يافته است. و دليل بر اين مطلب قول پيامبرصلي الله عليه وآله است كه فرمود: «اللّهمّ ادر الحق معه حيث دار». [7] .
8 - حافظ گنجي و خطيب خوارزمي از مسند زيد نقل كرده اند كه پيامبرصلي الله عليه وآله در شأن امام علي عليه السلام فرمود: «همانا حق با تو است و حق بر زبان و در قلب تو بين دو چشم تو است. و ايمان با گوشت و خون تو مخلوط شده؛ همان گونه كه با گوشت و خون من مخلوط شده است». [8] .
9 - ابويعلي و ديگران با سند از ابوسعيد خدري نقل كرده اند كه رسول خداصلي الله عليه وآله به علي عليه السلام اشاره كرده، فرمود: «حقّ با اين است، حق با اين است». [9] .
10 - هيثمي به سندش از ام سلمه نقل كرده كه فرمود: «علي بر حق است، هر كس او را متابعت كند حق را پيروي كرده و هر كس او را رها كند حق را رها كرده است. اين عهدي است كه قبل از امروز بسته شده است». [10] .
11 - همين مضمون با متني ديگر به سند صحيح از امّ سلمه نقل شده است كه پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: «علي مع القرآن و القرآن معه، لا يفترقان حتّي يردا عليّ الحوض»؛ [11] «علي با قرآن و قرآن با علي است، اين دو از يكديگر جدا نمي شوند تا بر من در كنار حوض [كوثر] بازگردند.»
هر دو حديث اشاره به روح حديث ثقلين دارند كه به سند صحيح و متواتر از پيامبرصلي الله عليه وآله وارد شده كه فرمود: «من دو چيز گرانبها را در ميان شما مي گذارم: كتاب خداو عترتم اهل بيتم، اين دو از يكديگر جدا نمي شوند تا بر من در كنار حوض «كوثر» بازگردند.

[1] تاريخ بغداد، ج 14، ص 321.
[2] مجمع الزوائد، ج 7، ص 236.
[3] الامامة و السياسة، ج 1، ص 73.
[4] ربيع الابرار، ج 1، ص 828.
[5] المعجم الأوسط، ج 5، ص 455، ح 4877.
[6] مستدرك حاكم، ج 3، ص 135، ح 4629؛ جامع ترمذي، ج 5، ص 592، ح 3724.
[7] التفسير الكيبر، ج 1، ص 205.
[8] كفاية الطالب، ص 265، باب 62؛ مناقب خوارزمي.
[9] مسند ابي يعلي، ج 2، ص 318، ح 1052؛ مجمع الزوائد، ج 7، ص 35.
[10] مجمع الزوائد، ج 9، ص 134.
[11] مستدرك حاكم، ج 3، ص 134؛ المعجم الاوسط، ج 5، ص 445، ح 4877؛ صواعق المحرقة، ص 71؛ الجامع الصغير، ج 2، ص 177، ح 5594.
---------------------------
راويان حديث از علماي عامه

اين حديث را جماعتي از علماي عامه در كتب خود نقل كرده اند؛ از قبيل:
1 - ترمذي. [1] .
2 - ابن اثير. [2] .
3 - حاكم نيشابوري. [3] .
4 - ذهبي. [4] .
5 - شهرستاني. [5] .
6 - متّقي هندي. [6] .
7 - فخر رازي. [7] .
8 - گنجي شافعي. [8] .
9 - ابويعلي موصلي. [9] .
10 - بدخشاني. [10] .
11 - حافظ هيثمي. [11] .
12 - طبراني. [12] .
13 - هيتمي. [13] .
14 - سيوطي. [14] .
15 - شوكاني. [15] .
16 - حمّوئي. [16] .
17 - زمخشرين. [17] .
18 - ابن قتيبه. [18] .
19 - ابن عساكر. [19] .
20 - خطيب بغدادي. [20] .
21 - ابن ابي الحديد. [21] .
22 - ابوجعفر اسكافي. [22] .
23 - خوارزمي حنفي. [23] .

[1] الجامع الصحيح، ج 5، ص 592، ح 371.
[2] جامع الاصول، ج 5، ص 592، ح 3714.
[3] المستدرك علي الصحيحين، ج 3، ص 134، ح 4628.
[4] تلخيص المستدرك.
[5] نهاية الاقدام، ص 493.
[6] كنز العمال، ج 11، ص 642، ح 33124.
[7] التفسير الكبير، ج 1، ص 205.
[8] كفاية الطالب، ص 265، باب 62.
[9] مسند ابويعلي، ج 2، ص 318، ح 1052.
[10] نزل الابرار، ص 58.
[11] مجمع الزوائد، ج 7، ص 35.
[12] المعجم الاوسط، ج 5، ص 455، ح 4877.
[13] صواعق المحرقة، ص 124.
[14] الجامع الصغير، ج 2، ص 177، ح 5594؛ تاريخ الخلفاء، ص 116.
[15] فتح القدير، ج 4، ص 356.
[16] فرائد السمطين، ج 1، ص 177، ح 140.
[17] ربيع الابرار، ج 1، ص 828.
[18] الامامة و السياسة، ج 1، ص 73.
[19] تاريخ الامام علي عليه السلام، ج 3، ص 153.
[20] تاريخ بغداد، ج 14، ص 321.
[21] شرح نهج البلاغه، ج 18، ص 24.
[22] المعيار و الموازنة، ص 119.
[23] المناقب، ص 129، ح 143.
---------------------------
تصحيح حديث

حديث مورد بحث را مي توان مطابق نقل برخي از علماي اهل سنت تصحيح نمود. كه از آن جمله مي توان به سندهاي زير اشاره كرد:
1 - سند ترمذي در «الجامع الصحيح»؛ او گرچه حديث را غريب شمرده است، ولي بنابر نقل علماي اهل سنت غريب ترمذي قابل احتجاج است. و از طرف ديگر ممكن است كه حكم به غريب بودن آن به جهت آن است كه متنش با عقايد او سازگاري ندارد؛ زيرا در متن حديث، امام علي عليه السلام محور حق و حقيقت معرفي شده است.
2 - سند حديث ابويعلي موصلي كه تمام راويان آن نزد اهل سنت ثقه هستند.
3 - سند هيثمي در «مجمع الزوائد»؛ زيرا گرچه او در ذيل حديث مي گويد: «در سند آن سعد بن شعيب است كه من او را نمي شناسم و بقيه رجال آن رجال صحيح اند»، ولي به قول علامه اميني رحمه الله اين مردي را كه هيثمي نمي شناسد سعيد بن شعيب حضرمي است كه به جهت تحريفي كه به سعد شده براي او مجهول واقع شده است. و سعيد بن شعيب مورد اعتبار و وثوق نزد اهل سنت است. شمس الدين ابراهيم جوزاني مي گويد: «او شيخ صالح و صدوق است». [1] .

[1] تهذيب التهذيب، ج 4، ص 42؛ خلاصة الكمال، ج 1، ص 382، رقم 2479.
---------------------------
حديث «فاروق اعظم و صديق اكبر»

يكي از بي انصافي ها و حق كشي هاي مورّخين اين است كه لقب «صدّيق يا صدّيق اكبر» و نيز «فاروق يا فاروق اعظم» را كه پيامبرصلي الله عليه وآله در زمان حياتش به امام علي عليه السلام داد، از او سلب كرده و به عمر و ابوبكر دادند، در حالي كه هيچ دليل معتبري بر آن وجود ندارد كه در عصر رسول خداصلي الله عليه وآله اين دو به اين لقب ها معروف بوده يا رسول خداصلي الله عليه وآله اين دو لقب را براي آن ها گذاشته باشد. اينك اين مسأله را مورد بررسي قرار مي دهيم.
---------------------------
بررسي لفظ «صديق» و «فاروق»

كلمه «صدّيق» كه صيغه مبالغه است بر اين دلالت دارد كه فعل دائماً بايد متّصف به مبدأ باشد، چنان كه در موارد استعمال بسيار ديده شده است؛ مثلاً: «سِكّير» به كسي اطلاق مي شود كه دائماً در حال سكر و مستي است. همان گونه كه «شرّيب» بر كسي گفته مي شود كه پيوسته شراب مي نوشد.
بنابر اين، «صدّيق» كسي است كه پيوسته با صدق و راستي همراه باشد و اين معنا تحقق پيدا نمي كند مگر در كسي كه گفتار او با كردارش تصادق داشته باشد و اين مرتبه كامل تنها با مقام «عصمت» همخواني دارد، و چنين كسي در ميان امت اسلامي جز امام علي عليه السلام و اهل بيت معصومش نخواهند بود.
كلمه «فاروق» نيز در اصطلاح روايات به كسي اطلاق مي شود كه بتواند با دانش وسيع خود چنان كه بايد حق را از باطل تشخيص دهد و مردم با ارشادات او به حقّ و حقيقت رهنمون شوند. آيا چنين كساني در امّت اسلامي جز امام علي عليه السلام و اهل بيت معصومينش كه جانشينان واقعي پيامبر بوده اند وجود داشته است؟
---------------------------
اهل كتاب، مبتكر لقب فاروق بر عمر

از برخي روايات تاريخي استفاده مي شود كه اولين كساني كه عمر بن خطّاب را به «فاروق» لقب دادند، اهل كتاب؛ خصوصاً يهود بودند.
طبري از محمّد بن شهاب زهري نقل كرده كه اهل كتاب اولين بار بود كه بر عمر لقب «فاروق» دادند و مسلمانان نيز تحت تأثير آنان قرار گرفتند. و به ما نرسيده كه پيامبرصلي الله عليه وآله در اين باره چيزي گفته باشد». [1] .
ابن اثير نيز مي گويد: «گفته شده كه اهل كتاب عمر بن خطّاب را «فاروق» ناميده اند». [2] .
ميرخواند (م 903 ه.ق) نيز در كتاب «روضة الصفا» مي نويسد: «گفته اند اين لقب (فاروق) را اهل كتاب - يهود و نصارا - به عمر داده اند». [3] .

[1] تاريخ طبري، ج 3، ص 8 -267 جلدي.
[2] كامل ابن اثير، ج 3، ص 28.
[3] روضة الصفا، ج 1، ص 304.
---------------------------
نقد حديث معارض

ديلمي از پيامبرصلي الله عليه وآله نقل كرده كه حضرت فرمود: «خداوند ابوبكر را در آسمان صادق و در روي زمين صدّيق ناميد». [1] .
پاسخ:
برخي از علماي اهل سنت؛ امثال سيوطي، علي بن محمد بن عراق و شاگردانش پي به وضع و جعل اين حديث برده و آن را در سلسله احاديث جعلي قرار داده اند.
سيوطي اين حديث را در جمله احاديث مجعوله با سند نقل كرده و در ذيل آن مي گويد: «عيسي بن مسلم - كه در سند حديث قرار دارد - منكر الحديث بوده و از مالك احاديثي را نقل كرده كه حديث او نبوده است». [2] .

[1] ديلمي، مسند الفردوس.
[2] ذيل اللآلي المصنوعة، سيوطي، ص 53.
---------------------------
بررسي روايات جعلي

اهل سنت از ابن عباس نقل كرده اند كه رسول خداصلي الله عليه وآله فرمود: «هيچ درختي نيست جز آن كه بر هر برگي از آن نوشته شده «لا اله الاّ اللَّه، محمّد رسول اللَّه، ابوبكر الصديق، عمر الفاروق، عثمان ذوالنورين».
اين حديث از جعليّات علي بن جميل رقّي است. طبراني آن را نقل كرده و گفته است: جعلي است، و علي بن جميل، وضّاع و بسيار جعل كننده حديث است. او متفرد به اين حديث است. و از او معروف بن ابي معروف بلخي و عبدالعزيز بن عمرو خراساني كه مردي مجهول است سرقت نموده است. [1] .
ابونعيم اصفهاني نيز اين حديث را از طريق علي بن جميل وضّاع نقل كرده است. [2] .
و نيز ختّلي در «الديباج» از طريق عبدالعزيز بن عمرو خراساني نقل كرده، كه به تصريح ذهبي در او جهالت است. و روايت باطل است، و آفت آن عبدالعزيز است. [3] .
ابن عدي نيز آن را از طريق معروف بلخي نقل كرده، ولي بعد از آن مي گويد: «اين معروف غير معروف است و شايد آن را از علي بن جميل سرقت كرده باشد». [4] .
ذهبي نيز در «ميزان الاعتدال» [5] مي گويد: «اين حديث موضوع و جعلي است ولي مشهور به علي بن جميل است. ابوالقاسم بشران نيز در امالي خود از طريق محمّد بن عبد بن عامر سمرقندي نقل كرده است ولي او انساني بسيار دروغگو و بسيار جعل كننده حديث بوده است.
ابن عدي مي گويد: «او احاديثي را دنبال كرده كه نمي توان از آن متابعت كرد». [6] .
خطيب بغدادي نيز از طريق حسين بن ابراهيم احتياطي از علي بن جميل وضّاع نقل كرده است. [7] .
ذهبي بعد از ذكر اين حديث از اين طريق مي گويد: اين حديث باطل است و متهم به آن حسين احتياطي است. [8] و در جايي ديگر مي گويد: اين حديث باطل است. [9] .
و نيز ابن كثير در «البداية و النهاية» از طريق طبراني نقل كرده و آن گاه مي گويد: «اين حديث ضعيفي است كه در سند آن كساني اند كه راجع به آن ها حرف است و خالي از منكر نيست». [10] .

[1] المعجم الكبير، ج 11، ص 64، ح 11093.
[2] حلية الاولياء، ج 3، ص 304، رقم 249.
[3] ميزان الاعتدال، ج 2، ص 633، رقم 5120.
[4] الكامل في ضعفاء الرجال، ج 6، ص 325، رقم 1806.
[5] ميزان الاعتدال، ج 4، ص 145، رقم 8660.
[6] الكامل في ضعفاء الرجال، ج 5، ص 371، رقم 1534.
[7] تاريخ بغداد، ج 5، ص 4 و ج 7، ص 337.
[8] ميزان الاعتدال، ج 1، ص 540، رقم 2018.
[9] همان، ج 4، ص 146، رقم 8660.
[10] البداية و النهاية، ج 7، ص 230، حوادث سنه 35 هجري.
---------------------------
حديث «نور»

از جمله احاديثي كه دلالت بر فضيلتي عظيم براي حضرت علي عليه السلام دارد، حديث «نور» است. در اين حديث، رسول خداصلي الله عليه وآله خود و حضرت علي عليه السلام را از يك نور مي داند.
سند اين حديث چگونه است؟ دلالت بر چه معنا و مفهومي دارد؟ و چه نكاتي از آن استفاده مي شود؟ در اين مبحث به آن اشاره مي كنيم.
---------------------------
راويان حديث از صحابه

اين حديث را گروهي از صحابه نقل كرده اند؛ امثال:
1 - امام علي عليه السلام.
2 - امام حسين بن علي عليهما السلام.
3 - سلمان فارسي.
4 - ابوذر غفاري.
5 - جابر بن عبداللَّه انصاري.
6 - عبداللَّه بن عباس.
7 - ابوهريره.
8 - انس بن مالك.
---------------------------
راويان حديث از تابعين

برخي از تابعين نيز اين حديث را نقل كرده اند؛ امثال:
1 - امام علي بن الحسين عليه السلام.
2 - زاذان ابوعمر كندي.
3 - ابوعثمان نهدي.
4 - سالم بن ابي جعد اشجعي.
5 - ابوالزبير محمّد بن مسلم اسدي.
6 - عكرمة بن عبداللَّه بربري.
7 - عبدالرحمن بن يعقوب جهني.
8 - ابوعبيده حميد بن ابي حميد بصري.
---------------------------
دلالت حديث

اين احاديث دلالت بر نكاتي دارد كه به برخي از آن ها اشاره مي كنيم:
---------------------------
دلالت بر امامت به ملازمه

حديث نور دلالت بر افضليت و برتري امام علي عليه السلام بر ساير صحابه دارد، و افضل و برتر بايد امام و خليفه رسول خداصلي الله عليه وآله باشد.
---------------------------
امام علي اولين مسلمان و مؤمن

از فضايل حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام اين است كه او اولين كسي است كه به رسول خداصلي الله عليه وآله ايمان و اسلام آورده است. زماني كه ديگران سال هاي زياد مشغول بت پرستي بوده و در عصر جاهليت به سر مي بردند حضرت علي عليه السلام با كمترين سن و با شعور و درك تمام به پيامبر اسلام ايمان آورده است.
برخي ابوبكر را اولين مسلمان مي دانند!! و برخي او را در بين بزرگسالان اولين مسلمان مي دانند!! در اين مقاله به بررسي اين موضوع مي پردازيم.
---------------------------
گواهي اصحاب به سبق ايمان امام علي

با مراجعه به تاريخ پي مي بريم كه بسياري از صحابه به سبق ايمان حضرت علي عليه السلام شهادت و گواهي داده اند. اينك به اسامي برخي از آن ها اشاره مي كنيم:
امام علي عليه السلام، ابوبكر، عمر، ابوعبيده، سلمان، ابوذر، عمار، ابوايوب، عباس، ابن عباس، معاذ بن جبل، ابوسعيد خدري، بُريده، ابن مسعود، انس بن مالك، جابر بن عبداللَّه، زيد بن ارقم، ابورافع مولي رسول اللَّه صلي الله عليه وآله، حذيفة بن يمان، خبّاب بن ارت، عبداللَّه بن عمر...
اينك به برخي از روايات اشاره مي كنيم:
1 - ابن عبدالبرّ قرطبي در ترجمه امام علي عليه السلام مي گويد: «روي عن سلمان وابي ذر ومقداد وخباب وجابر وابي سعيد الخدري وزيد بن ارقم انّ عليّ بن ابي طالب اوّل من اسلم، وفضّله هؤلاء علي غيره»؛ «از سلمان و ابوذر و مقداد و خبّاب و جابر و ابوسعيد خدري و زيد بن ارقم روايت شده كه علي بن ابي طالب اولين فردي است كه اسلام آورده است. و اين افراد، علي را بر ديگران برتري داده اند». [1] .
2 - و نيز از ابن عباس نقل كرده كه گفت: «كان علي بن ابي طالب اوّل من اسلم من الناس بعد الخديجة»؛ «علي بن ابي طالب اولين مسلمان از مردم بعد از خديجه است». [2] .
آن گاه مي گويد: اين سندي است كه احدي در آن طعن و خدشه وارد نكرده است به جهت صحّت و وثاقت نقل آن.
3 - انس بن مالك گفت: «استنبي ء النبيّ صلي الله عليه وآله يوم الاثنين وصلّي عليّ يوم الثلثاء»؛ «پيامبرصلي الله عليه وآله در روز دوشنبه به رسالت مبعوث شد و علي در روز سه شنبه نماز بگزارد». [3] .
4 - زيد بن ارقم گفت: «اوّل من آمن باللَّه بعد رسول اللَّه، علي بن ابي طالب»؛ «اول كسي كه بعد از رسول خداصلي الله عليه وآله ايمان به خدا آورد علي بن ابي طالب عليه السلام بود». [4] .
5 - شدّاد بن اوس مي گويد: «سألت خبّاب بن الارت عن اسلام عليّ فقال: اسلم وهو ابن خمس عشرة سنة، ولقد رأيته يصلّي قبل الناس مع النبيّ صلي الله عليه وآله وهو يومئذ بالغ مستحكم البلوغ»؛ «از خبّاب بن ارت درباره اسلام علي عليه السلام سؤال كردم؟ فرمود: در حالي كه پانزده سال داشت، اسلام آورد. من او را مشاهده كردم كه قبل از مردم با پيامبرصلي الله عليه وآله نماز مي گزارد؛ در حالي كه در آن وقت بالغي كامل بود». [5] .
6 - حذيفة بن يمان مي گويد: «كنّا نعبد الحجارة ونشرب الخمر وعليّ من ابناء اربع عشرة سنة، قائم يصلي مع النبيّ صلي الله عليه وآله ليلاً ونهاراً، وقريش يومئذ تسافه رسول اللَّه، ما يذبّ عنه الّا عليّ عليه السلام»؛ «ما مشغول به عبادت سنگ بوديم و شراب مي نوشيديم در حالي كه علي عليه السلام چهارده ساله بود و ايستاده با پيامبر، شب و روز نماز به جاي مي آورد. و قريش در آن روز به پيامبرصلي الله عليه وآله نسبت سفاهت مي داد، و كسي به جز علي عليه السلام از او دفاع نمي كرد». [6] .
7 - احمد بن حنبل از زيد بن ارقم نقل كرده كه گفت: «اوّل من اسلم مع رسول اللَّه، عليّ بن ابي طالب»؛ «اول كسي كه به رسول خداصلي الله عليه وآله اسلام آورد، علي بن ابي طالب عليه السلام بود». [7] .
8 - سلمان فارسي از پيامبرصلي الله عليه وآله نقل كرده كه فرمود: «اوّل هذه الامة وروداً علي الحوض اوّلها اسلاماً علي بن ابي طالب»؛ «اول كسي كه از اين امت بر من در كنار حوض وارد مي شود، اول كسي است كه به من اسلام آورده است؛ يعني علي بن ابي طالب عليه السلام». [8] .
9 - امام علي عليه السلام فرمود: «عبدت اللَّه مع رسول اللَّه سبع سنين قبل ان يعبده احد من هذه الأمّة»؛ [9] «من با رسول خدا تا هفت سال خدا را عبادت كرديم قبل از آن كه كسي از اين امت خدا را عبادت كند.»
10 - ابورافع مي گويد: «صلّي النبيّ صلي الله عليه وآله يوم الاثنين وصلّت خديجة آخر يوم الاثنين، وصلّي عليّ يوم الثلثاء من الغد وصلّي مستخفياً قبل الناس سبع سنين»؛ «پيامبرصلي الله عليه وآله روز دوشنبه نماز خواند و خديجه آخر روز دوشنبه نماز به جاي آورد و علي عليه السلام روز سه شنبه فرداي آن روز نماز به جاي آورد. و او هفت سال قبل از مردم به طور مخفيانه نماز به جاي مي آورد». [10] .
11 - ابوذر مي گويد: از رسول خداصلي الله عليه وآله شنيدم كه خطاب به علي عليه السلام مي فرمود: «انت اوّل عربي او اعجميّ صلّي مع رسول اللَّه صلي الله عليه وآله»؛ «تو اول كسي هستي كه به من ايمان آورده و مرا تصديق كرد». [11] .
12 - ابوليلي غفاري مي گويد: «ستكون من بعدي فتنة، فاذا كان كذلك فالزموا علي بن ابي طالب، فانّه اوّل من آمن بي واوّل من يصافحني يوم القيمة، وهو الصديق الأكبر وهو فاروق هذه الأمة»؛ «از پيامبرصلي الله عليه وآله شنيدم كه مي فرمود: زود است كه بعد از من فتنه اي واقع شود، هر گاه چنين شد، ملازم علي بن ابي طالب باشيد؛ زيرا او اول كسي است كه به من ايمان آورده و اول كسي است كه در روز قيامت با من مصافحه خواهد كرد. و او صديق اكبر و او فاروق اين امت است». [12] .

[1] الاستيعاب، ج 2، ص 470.
[2] همان.
[3] پيشين، ج 2، ص 472.
[4] همان.
[5] شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 260.
[6] همان.
[7] مسند احمد، ج 4، ص 368.
[8] مستدرك حاكم، ج 3، ص 136.
[9] همان، ج 3، ص 112.
[10] فرائد السمطين، ج 1، ص 243.
[11] الرياض النضرة، ج 2، ص 208.
[12] الاصابة، ج 4، ص 171.
---------------------------
بررسي احاديث معارض

برخي از علماي اهل سنت در صدد استدلال به برخي از احاديث ضعيف السند برآمده اند تا اسلام ابوبكر را سابق بر اسلام حضرت علي عليه السلام معرفي كنند. اينك به بررسي اين احاديث مي پردازيم:
---------------------------
معارض 01

سيوطي از ذهبي در «تلخيص المستدرك» نقل كرده كه خديجه و ابوبكر و بلال و زيد اولين كساني بودند كه بعد از بعثت پيامبرصلي الله عليه وآله به او ايمان آورده و با او خدا را عبادت كردند. [1] .
پاسخ:
اوّلاً: خود ذهبي در آخر كلامش آورده است: «گويا گوش در اينجا خطا كرده است؛ زيرا علي مي فرمود: من با رسول خدا عبادت خداوند مي كرديم در حالي كه من هفت سال داشتم». [2] .
ثانياً: با يك حديث بدون سند نمي توان از احاديث متواتر و محكم و نصّ، رفع يد نمود. و لذا سيوطي بعد از نقل كلام ذهبي، روايت احمد بن حنبل را در پيشي داشتن اسلام علي بن ابي طالب عليه السلام آورده است.
ثالثاً: اگر ابوبكر همراه امام علي عليه السلام اسلام آورده بود بايد همانند حضرت در نماز پيامبرصلي الله عليه وآله در مسجدالحرام شركت مي نمود؛ در حالي كه چنين نبوده است.

[1] اللآلي المصنوعة، ج 1، ص 322.
[2] همان.
---------------------------
معارض 03

ابن عبد البرّ در ترجمه ابوبكر مي گويد: «شيخي براي ما از مجالد، از شعبي، از ابن عباس نقل كرده كه از او سؤال شد: كدامين شخص اوّل كسي است كه اسلام آورده است؟ گفت: ابوبكر». [1] .
او نيز از شعبه، از عمر بن مرّه از ابراهيم نخعي نقل كرده كه اولين مسلمان ابوبكر است. [2] .
پاسخ:
اوّلاً: اين دو روايت از پيامبرصلي الله عليه وآله نقل نشده است.
ثانياً: اين دو روايت در مقابل احاديث متواتر كه بر تقدم اسلام حضرت امير دلالت دارد نمي تواند استقامت كند.
ثالثاً: مشخص نشده كه شيخي كه از مجالد نقل كرده كيست؟
رابعاً: مجالد كسي است كه مورد تضعيف علماي رجالي اهل سنت قرار گرفته است:
ابن معين مي گويد: به او احتجاج نمي شود. احمد مي گويد: او چيزي نيست. نسائي او را غير قوي، و دارقطني و يحيي بن سعيد او را ضعيف شمرده اند. ابن مهدي از او روايت نقل نمي كرده است. [3] .
خامساً: شعبي از جمله كساني است كه آشكارا اعلان دشمني نسبت به اميرالمؤمنين عليه السلام مي نمود.
سادساً: چگونه شعبي به ابن عباس چنين نسبتي را مي دهد در حالي كه ابن عباس از جمله كساني است كه بيشترين حديث را در تقدم اسلام حضرت اميرعليه السلام نقل كرده است.
سابعاً: در مورد حديث دوم، مضافاً به اين كه انقطاع داشته و از صحابي نقل نشده است، در سند آن شعبة بن حجاج است كه بخاري در حقّ او گفته: احاديث او از منكرات است. و ابوحاتم او را مجهول معرفي كرده است. [4] .
و نيز در سند آن ابراهيم نخعي و شعبة بن حجاج است كه ابن قتيبه در «المعارف» [5] اوّلي را از رجال شيعه، و شهرستاني در «الملل و النحل» [6] دوّمي را از رجال شيعه معرفي كرده است. و لذا به طور حتم اين روايت كذب و دروغ است؛ زيرا اتفاق جامعه شيعه به تبع اهل بيت عليهم السلام بر آن است كه حضرت اميرعليه السلام اوّل كسي است كه اسلام آورده است.

[1] الاستيعاب، ج 1، ص 341.
[2] همان، ص 342.
[3] ميزان الاعتدال، ج 3، ص 437و438.
[4] لسان الميزان، ج 3، ص 145.
[5] المعارف، ص 268.
[6] الملل و النحل، ج 1، ص 190.
---------------------------
توصيفي از زبان حضرت علي

حضرت اميرعليه السلام در توصيف ايّام كودكي خود مي فرمايد: «و قد علمتم موضعي من رسول اللَّه صلي الله عليه وآله بالقرابة القريبة، و المنزلة الخصيصة. وضعني في حجره و أنا ولد يضمّني إلي صدره، و يكنفني إلي فراشه، و يمسّني جسده و يشمّني عرفه. و كان يمضغ الشّي ء ثمّ يلقمنيه. و ما وجد لي كذبةً في قول، و لا خطلةً في فعل. و لقد قرن اللَّه به صلي الله عليه وآله من لدن أن كان فطيماً أعظم ملك من ملائكته يسلك به طريق المكارم، و محاسن أخلاق العالم ليله و نهاره. و لقد كنت أتّبعه اتّباع الفصيل أثر أمّه يرفع لي في كلّ يوم من أخلاقه علماً ويأمرني بالاقتداء به. و لقد كان يجاور في كلّ سنة بحراء فأراه و لا يراه غيري. و لم يجمع بيت واحد يومئذ في الاسلام غير رسول اللَّه صلي الله عليه وآله و خديجة و أنا ثالثهما. أري نور الوحي و الرّسالة، و أشمّ ريح النّبوّة و لقد سمعت رنّة الشّيطان حين نزل الوحي عليه صلي الله عليه وآله، فقلت يا رسول اللَّه ما هذه الرّنّة؟ فقال هذا الشّيطان أيس من عبادته. إنّك تسمع ما أسمع و تري ما أري إلّا أنّك لست بنبيّ. و لكنّك وزير و إنّك لعلي خير»؛ [1] «شما مي دانيد كه من نزد رسول خدا چه جايگاهي دارم، و خويشاوندي ام با او در چه درجه است؟ آن گاه كه كودك بودم مرا در دامانش مي نهاد و در سينه خود جا مي داد و در بستر خود مي خوابانيد، چنان كه تنم را به تن خويش مي سود، و بوي خوشِ خود را به من مي افشاند! و گاه بود كه چيزي را مي جَويد و به من مي خورانيد. از من دروغي نشنيد و خطايي نديد.
هنگامي كه از شير گرفته شد خدا بزرگ ترين فرشته خود را شب و روز همنشين او فرمود، تا راه هاي بزرگواري را پيمود و خوي هاي نيكوي جهان را فراهم نمود.
من در پي او بودم - در سفر و حضر - چنان كه بچه شتري در پي مادر. هر روز براي من از اخلاقِ خود نشانه اي بر پا مي داشت و مرا به پيروي از آن مي گماشت. هر سال در «حرا» خلوت مي گزيد، من او را مي ديدم و جز من كسي وي را نمي ديد. آن هنگام، اسلام در هيچ خانه اي جز در خانه اي كه رسول خداصلي الله عليه وآله و خديجه در آن بود، راه نيافته بود كه من سوّمين آنان بودم. روشنايي وحي و پيامبري را مي ديدم و بوي نبوت را استشمام مي كردم.
من هنگامي كه وحي بر اوصلي الله عليه وآله فرود آمد، آواي شيطان را شنيدم، گفتم: اي فرستاده خدا اين آوا چيست؟ فرمود: اين شيطان است و از اين كه او را نپرستند نوميد و نگران است. همانا تو مي شنوي آنچه را من مي شنوم و مي بيني آنچه را من مي بينم، جز اين كه تو پيامبر نيستي و وزيري و تو بر خير هستي.»

[1] نهج البلاغه، خطبه 192.
---------------------------
جمع غير واقعي

برخي با مواجهه روايات بسيار در تقدم ايمان و اسلام حضرت علي بن ابي طالب عليه السلام در صدد جمع برآمده تا بتوانند هم مقام حضرت را پايين آورده و هم منزلت ابوبكر را حفظ كنند.
ابن كثير و ديگران مي گويند: «بهتر آن است كه گفته شود: اوّل مسلمان از مردان حرّ ابوبكر، و از بچّه ها علي، و از زنان خديجه و از موالي زيد بن حارثه و از بردگان بلال است». [1] .
پاسخ:
اوّلاً: از طبري به سند صحيح نقل شده كه اسلام ابوبكر بعد از اسلام پنجاه نفر بوده است.
ثانياً: در مورد سنّ حضرت اميرعليه السلام هنگام اعلان اسلام اختلاف است؛ زيرا از دوازده سال تا شانزده سال گفته شده است. و برخي بيش از اين حد نيز گفته اند.
ثالثاً: بزرگي و عظمت شخص به سنّ او نيست؛ بلكه به رشد عقلي و تعالي روحي اوست كه حضرت امير در آن سن و سال داشت.
رابعاً: عدّه اي گفته اند كه تحديد بلوغ بعد از هجرت در جنگ خندق بوده، و قبل از آن اعتماد بر تمييز و درك بوده است، [2] و مدار تكليف و دعوت به اسلام و ايمان بر ادراك و تمييز است. و اگر حضرت اميرعليه السلام از اين قوه ادراك و تمييز برخوردار نبود پيامبرصلي الله عليه وآله هرگز او را به اسلام دعوت نمي كرد و اسلام او را قبول نمي نمود.

[1] البداية و النهاية، ج 3، ص 17و26و29؛ السيرة الحلبية، ج 1، ص 275؛ السيرة النبوية، دحلان، ج 1، ص 90.
[2] سيره حلبي، ج 1، ص 269؛ اسعاف الراغبين در حاشيه نور الابصار، ص 49.
---------------------------
نظري بر كلمات اهل سنت

با نظري گذرا به كلمات و عبارات اهل سنت پي مي بريم كه بسياري از آن ها تصريح به تقدّم اسلام حضرت علي عليه السلام كرده و به اين جهت او را ستوده اند:
1 - ابوجعفر اسكافي مي گويد: «واذا تأمّلنا الروايات الصحيحة والأسانيد القوية الوثيقة وجدناها كلّها ناطقة بانّ علياًعليه السلام اوّل من اسلم»؛ «و هر گاه در روايات صحيحه و سندهاي قوي و مورد اطمينان تأمل كنيم مي يابيم كه همگي متّفق القولند كه علي عليه السلام اوّلين مسلمان است». [1] .
2 - ذهبي مي گويد: «ثبت عن ابن عباس قال: اوّل من اسلم عليّ»؛ «از ابن عباس ثابت شده كه اولين مسلمان علي است». [2] .
3 - محبّ طبري مي گويد: «بعث النبيّ صلي الله عليه وآله يوم الاثنين واسلم عليّ - رضي الله عنه - يوم الثلثاء وهو صبيّ»؛ «پيامبرصلي الله عليه وآله روز دوشنبه مبعوث شد و علي رضي الله عنه روز سه شنبه اسلام آورد در حالي كه نوجوان بود». [3] .
4 - ابن عبد ربّه از ابو الحسن نقل مي كند كه گفت: «اسلم عليّ وهو ابن خمس عشرة سنة وهو اوّل من شهد ان لا اله الّا اللَّه وانّ محمّداً رسول اللَّه»؛ «علي عليه السلام در سنّ پانزده سالگي اسلام آورد، و او اوّل كسي بود كه شهادت به لا اله الّا اللَّه و محمّد رسول اللَّه داد».
5 - شيخ محمّد خضري درباره حضرت علي عليه السلام مي گويد: «فكان اوّل من اجاب الي الاسلام»؛ «... علي عليه السلام اوّل كسي بود كه دعوت به اسلام را پذيرفت». [4] .
6 - شيخ محمّد صبّان مي گويد: «امّا علي فقد اسلم وهو ابن ثمان سنين وقيل غير ذلك قديماً. بل قال ابن عباس وزيد بن ارقم وسلمان الفارسي وجماعة آخرون: انّه اوّل من اسلم. ونقل بعضهم الإجماع عليه»؛ «امّا علي عليه السلام او كسي بود كه در سنين هشت سالگي اسلام آورد. و برخي غير اين قول را نيز گفته اند. بلكه ابن عباس و زيد بن ارقم و سلمان فارسي و جماعتي ديگر گفته اند كه او اوّل مسلمان است. و برخي نيز ادّعاي اجماع بر اين امر نموده اند». [5] .
7 - دكتر محمّد عبده يماني مي نويسد: «وهو اوّل من اسلم من الفتيان واوّل من صلّي خلف رسول اللَّه صلي الله عليه وآله»؛ «علي عليه السلام اوّل مسلمان از جوانان است و اوّل كسي است كه پشت سر رسول خداصلي الله عليه وآله نماز به جاي آورده است». [6] .
8 - زرندي حنفي مي گويد: «اميرالمؤمنين وامام المتقين علي بن ابي طالب، اوّل من آمن به وصدّقه من المؤمنين»؛ «اميرالمؤمنين و امام متّقين علي بن ابي طالب، اول كسي است كه به رسول خدا ايمان آورده و از مؤمنان اوّل كسي است كه او را تصديق كرده است». [7] .
9 - ابن اسحاق مي گويد: «كان اوّل من ذكر آمن برسول اللَّه صلي الله عليه وآله وصلّي معه وصدّقه بما جاء به من عنداللَّه علي بن ابي طالب وهو يومئذ ابن عشر سنين. وكان ممّا انعم اللَّه علي عليّ بن ابي طالب عليه السلام انّه كان في حجر رسول اللَّه صلي الله عليه وآله قبل الاسلام»؛ «اوّل مردي كه به رسول خداصلي الله عليه وآله ايمان آورد و با او نماز گزارد و هر آنچه بر او نازل شد تصديق كرد، علي بن ابي طالب عليه السلام بود، او در آن هنگام ده سال داشت. و از جمله نعمت هاي خداوند بر او اين كه قبل از اسلام در دامان رسول خداصلي الله عليه وآله پرورش يافت». [8] .
10 - ابن ابي الحديد معتزلي مي نويسد: «ما اقول في رجل سبق الناس الي الهدي، آمن باللَّه وعبده، وكل من في الارض يعبد الحجر ويجحد الخالق، لم يسبقه احد الي التوحيد الّا السابق الي كل خير محمّد رسول اللَّه صلي الله عليه وآله»؛ «چه بگويم درباره كسي كه از همه به هدايت پيشي گرفت، به خدا ايمان آورده و عبادت كرد در حالي كه تمام مردم روي زمين سنگ را عبادت مي كرده و خالق را منكر بودند. كسي او را در توحيد سبقت نگرفت به جز سابق به هر خير، محمّد رسول خداصلي الله عليه وآله». [9] .
11 - استادان: علي جندي، محمّد ابوالفضل ابراهيم، محمّد يوسف محجوب نقل كرده اند كه «وقد ذهب اكثر اهل الحديث الي انّه - عليّ - اوّل الناس اتّباعاً لرسول اللَّه وايماناً به، ولم يخالف في ذلك الّا الأقلّون، ومن وقف علي كتب اصحاب الحديث تحقق ذلك، واليه ذهب الواقدي والطبري، وهو القول الّذي رجّحه ونصره صاحب كتاب (الاستيعاب) لابن عبد البر»؛ «اكثر اهل حديث برآنند كه علي عليه السلام اوّل كسي است كه به متابعت از رسول خدا پرداخته و به او ايمان آورده است، و به جز اندكي در اين امر مخالفت نكرده اند. و كسي كه بر كتاب هاي اصحاب حديث واقف باشد، به اين نتيجه مي رسد. و اين، رأي واقدي و طبري است. و اين قول را صاحب «استيعاب» (ابن عبد البر) ترجيح داده و آن را نصرت كرده است». [10] .

[1] شرح ابن ابي الحديد، ج 13، ص 224، خطبه 238.
[2] تاريخ الاسلام، عهد الخلفاء الراشدين، ص 624.
[3] التنبيه و الاشراف، ص 198.
[4] تاريخ الأمم الاسلامية، ج 1، ص 400؛ مشهد الامام عليّ في النجف، ص 35.
[5] اسعاف الراغبين در حاشيه نور الابصار، ص 148.
[6] علّموا اولادكم محبّة آل بيت النبي صلي الله عليه وآله، ص 101.
[7] نظم درر السمطين، ص 17.
[8] تاريخ الأمم و الملوك، ج 2، ص 213؛ مشهد الامام عليّ في النجف، ص 34.
[9] شرح ابن ابي الحديد، ج 3، ص 260.
[10] سجع الحمام في حكم الامام، ص 5؛ الاستيعاب، ج 2، ص 457.
---------------------------
نقل احاديث

1 - احمد بن حنبل به سندش از زيد بن ارقم نقل كرده كه گفت: خانه برخي از صحابه درب هايي به سوي مسجد داشت. رسول خداصلي الله عليه وآله فرمود: «سدّوا هذه الابواب الّا باب عليّ»؛ «همه درب ها به جز درب خانه علي را ببنديد.» برخي در اين باره سخناني گفتند. حضرت فرمود: «واللَّه ما سددت شيئاً ولا فتحته، ولكن امرت بشي ء فاتبعته»؛ «به خدا سوگند! من از طرف خودم چيزي را باز يا بسته نكردم، ولي به چيزي امر شدم و آن را متابعت نمودم». [1] .
2 - ترمذي به سند خود از ابن عباس نقل كرده كه رسول خداصلي الله عليه وآله فرمود: «سدّوا ابواب المسجد كلّها الّا باب عليّ»؛ [2] «همه درب هاي رو به مسجد به جز درب علي را ببنديد.»
3 - او همچنين از پيامبرصلي الله عليه وآله نقل كرده كه فرمود: «يا عليّ! لا يحلّ لأحد ان يجنب في هذا المسجد غيري و غيرك»؛ [3] «اي علي! براي هيچ كس حلال نيست كه در اين مسجد جنب شود جز من و تو.»
3 - بيهقي به سند خود از ام سلمه نقل كرده كه رسول خداصلي الله عليه وآله فرمود: «لا يحلّ هذا المسجد لجنب و لا حائض الّا لرسول اللَّه و عليّ و فاطمة و الحسن و الحسين»؛ [4] «اين مسجد - مسجد النبي صلي الله عليه وآله - براي هيچ جنب و حائضي به جز رسول خدا و علي و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام حلال نيست.»
4 - حاكم نيشابوري به سندش از ابن عباس حديث ده خصلت امام علي عليه السلام را نقل مي كند كه اختصاص به او دارد و از جمله آن ها را حديث سدّ ابواب مسجد به جز باب حضرت علي عليه السلام مي شمارد. [5] .

[1] مسند احمد، ج 4، ص 369.
[2] سنن ترمذي، ج 5، ص 641.
[3] همان، ج 5، ص 639.
[4] الخصائص الكبري، ج 2، ص 243.
[5] مستدرك حاكم، ج 3، ص 134.
---------------------------
زيد بن ارقم

حديث او را برخي از علماي اهل سنت نقل كرده اند؛ از قبيل:
- احمد بن حنبل. [1] .
- نسائي. [2] .
- حاكم نيشابوري. [3] .
- ضياء مقدسي. [4] .
- ابن حجر هيتمي. [5] .

[1] مسند احمد، ج 4، ص 369.
[2] السنن الكبري، ج 5، ص 118، ح 8423.
[3] المستدرك علي الصحيحين، ج 3، ص 125.
[4] المختارة به نقل از القول المسدد، ص 16.
[5] الصواعق المحرقة، ص 122.
---------------------------
عمر بن خطاب

برخي از ناقلين اين حديث عبارتند از:
- حاكم نيشابوري. [1] .
- سيوطي. [2] .
- خوارزمي. [3] .

[1] المستدرك علي الصحيحين، ج 3، ص 125.
[2] الخصائص الكبري.
[3] المناقب، ص 238.
---------------------------
سعد بن ابي وقاص

- نسائي. [1] .
- طبراني. [2] .
- ابونعيم. [3] .
- ترمذي. [4] .
- بيهقي. [5] .
- عسقلاني. [6] .
- قسطلاني. [7] .
- عيني. [8] .
- ابن كثير. [9] .

[1] خصائص اميرالمؤمنين عليه السلام، ص 12و13.
[2] المعجم الاوسط.
[3] فضائل الصحابة.
[4] الجامع الصحيح.
[5] السنن الكبري، ج 2، ص 243.
[6] فتح الباري، ج 7، ص 11.
[7] ارشاد الساري، ج 6، ص 84.
[8] عمدة القاري، ج 7، ص 342.
[9] البداية و النهاية، ج 7، ص 342.
---------------------------
ابن عباس

- طبراني. [1] .
- ترمذي. [2] .
- نسائي. [3] .
- كلاباذي. [4] .
- احمد بن حنبل. [5] .
- ابونعيم اصفهاني. [6] .
- ابن مغازلي شافعي. [7] .

[1] به نقل از القول المسدّد، ص 17.
[2] الجامع الصحيح، ج 5، ص 641.
[3] خصائص اميرالمؤمنين علي بن ابي طالب عليه السلام، ص 13و 14.
[4] فضائل الصحابه.
[5] مسند احمد، ج 1، ص 330.
[6] حلية الاولياء، ج 4، ص 153.
[7] مناقب علي بن ابي طالب عليه السلام، ص 258.
---------------------------
ابوسعيد خدري

- ترمذي. [1] .
- حاكم نيشابوري. [2] .

[1] الجامع الصحيح، ج 5، ص 639و640.
[2] المستدرك علي الصحيحين.
---------------------------
انس بن مالك

- عقيلي. [1] .

[1] به نقل از سيوطي در اللآلي المصنوعة، ج 1، ص 351.
---------------------------
حذيفة بن اسيد

- ابن مغازلي. [1] .

[1] مناقب اميرالمؤمنين عليه السلام، ص 253و257.
---------------------------
ام سلمه و عايشه

- بيهقي. [1] .
- حافظ عبدالغني. [2] .

[1] السنن الكبري، ج 7، ص 65.
[2] ايضاح الإشكال به نقل از اللآلي المصنوعة، ج 1، ص 353.
---------------------------
دلالت حديث

حديث «سدّ ابواب» از جهاتي دلالت بر افضليّت امام علي عليه السلام بر ساير صحابه دارد:
1 - مسأله باز بودن درب خانه ها به سوي مسجد و رفتن از مسجد به خانه، يكي از امتيازات برخي از صحابه به حساب آمده بود كه خانه هايشان چنين وضعيّتي داشت، پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله اين امتياز را از همه گرفت به جز حضرت علي عليه السلام، كه دستور داد درب خانه او به مسجد بسته نشود.
2 - بعد از اعتراض برخي از صحابه بر رسول خداصلي الله عليه وآله كه چرا دستور بسته شدن درب خانه آن ها داده شد به جز خانه حضرت علي عليه السلام، پيامبر فرمود: بستن درب هاي شما و بازگذاردن درب خانه حضرت علي همگي به امر خداوند بوده است نه به توسط من.
3 - در اين احاديث به موضوع ديگري نيز اشاره شده است و آن سكني گزيدن در حال جنابت در مسجد و يا گذر كردن از آن است، كه مطابق برخي از اين روايات اختصاص به اهل بيت عصمت و طهارت و شخص رسول خداصلي الله عليه وآله دارد، و اين خود دلالت بر طهارت باطني و ظاهري آن ها مي كند كه حتّي جنابت آن ها در وجودشان قذارت معنوي ايجاد نمي كند.
و سرّ بسته شدن درهاي ديگران به سوي مسجد، شايد بيشتر همين باشد كه آن ها گاهي در حال جنابت از خانه بيرون آمده و از مسجد گذر مي كردند، لذا پيامبرصلي الله عليه وآله دستور دادند تا همه درها به جز درب خانه حضرت علي عليه السلام به سوي مسجد بسته باشد؛ زيرا او طهارت باطني و ظاهري هر دو را دارد.
---------------------------
حديث «خوخه ابوبكر»

فضل بن روزبهان در مقابله با حديث «سدّ ابواب مگر باب علي عليه السلام» مي گويد: «به سند صحيح در صحيحين وارد شده كه پيامبر امر به بسته شدن هر پنجره اي به جز پنجره ابوبكر نمود و اين فضيلتي است براي ابوبكر». [1] .
بخاري به سندش از عكرمه از ابن عباس نقل كرده كه رسول خداصلي الله عليه وآله فرمود: «... از جانب من هر پنجره كوچك كه به مسجد باز است ببنديد به جز پنجره كوچك ابوبكر». [2] .
و در حديث ديگر از پيامبرصلي الله عليه وآله نقل شده كه فرمود: «همه درب ها را به جز درب ابوبكر ببنديد». [3] .
پاسخ:
1 - حديث خوخه ابوبكر بر فرض صحّت سند، خبر واحد ظنّي است كه نمي تواند با خبر متواتر قطعي كه درباره درب خانه امام علي عليه السلام وارد شده مقابله داشته باشد.
2 - ابن ابي الحديد معتزلي مي گويد: «حديث سدّ ابواب» تنها از براي علي عليه السلام بود كه طرفداران ابوبكر آن را قلب بر ابوبكر كردند». [4] .
و اين احتمال بسيار قوي است؛ زيرا اين گونه كارها را در جاهاي ديگر همانند حديث «مدينه علم» و «منزلت» و... نيز انجام داده اند. لذا سيوطي در «اللآلي المصنوعة» از خطيب بغدادي نقل كرده است كه اين حديث درباره باب ابوبكر غلط است.
3 - در سند حديث، «فُليح بن سليمان» واقع است كه نسائي مي گويد: او فردي قوي به حساب نمي آيد. [5] و نيز ذهبي از ابن معين و ابوحاتم و نسائي همين تعبير را راجع به او نقل كرده است. [6] .
ابوحاتم مي گويد: از معاوية بن صالح شنيدم كه از يحيي بن معين مي گفت: فُليح بن سليمان و فرزندش ثقه نيستند. عثمان بن سيعد از يحيي روايت كرده كه فُليح ضعيف است. و عباس از يحيي روايت كرده كه به روايات فليح احتجاج نمي شود. عبداللَّه بن احمد مي گويد: از ابن معين شنيدم كه مي گفت: سه نفر هستند كه از حديثشان پرهيز مي شود: محمّد بن طلحة بن مصرف، ايوب بن عقبه و فليح بن سليمان.... [7] .
ابن حجر نيز تضعيفاتي را در ترجمه فليح نقل كرده است. [8] .
4 - در حديث «خوخه ابوبكر» كه بخاري آن را نقل كرده «عكرمه» در سند آن واقع شده كه متهم به دروغ و كفر است. و نيز او از فرقه هاي خوارج به حساب آمده است. [9] .
ذهبي در «ميزان الاعتدال» از يحيي بن سعيد انصاري نقل كرده كه عكرمه كذّاب است. و از ابن سيرين نيز همين تعبير راجع به او رسيده است. [10] .
او نيز در «تذكرة الحفاظ» نقل كرده كه عكرمه معتقد به رأي خوارج بوده است و لذا مالك و مسلم از او اعراض كرده اند. [11] .
ذهبي نقل مي كند كه عكرمه روزي بر درب مسجد ايستاد و گفت: تمام افراد اين مسجد كافرند. [12] .
ابن حجر از سعد بن مسيب نقل كرده كه او به غلامش گفت: اي برد! بر من دروغ نگو همان گونه كه عكرمه بر ابن عباس دروغ گفت. [13] .
5 - در سند حديث «خوخه ابوبكر»، «جرير بن حازم» وجود دارد كه احمد بن حنبل او را كثير الغلط معرفي كرده و ابن حبان نيز او را كثير الخطا مي داند. و نيز از ساجي نقل كرده كه جرير احاديثي را نقل كرده كه مقلوب است. اين تعبير از ازدي نيز نقل شده است. [14] و لذا مي توان يكي از احاديث مقلوبه اي را كه او نقل كرده حديث مورد بحث دانست؛ زيرا حديثي كه از براي امام علي عليه السلام بوده، آن را قلب كرده و بر ابوبكر منطبق ساخته اند.
6 - بخاري حديث «خوخه ابوبكر» را به سند ديگري نيز نقل كرده [15] كه در سند آن اسماعيل بن عبداللَّه بن اويس بن مالك است، كه عده اي او را جرح و قدح كرده اند. نضر بن سلمه او را تكذيب نموده و دارقطني مي گويد: من او را اختيار نمي كنم. و نيز او اهل رشوه بوده است. [16] .
قاضي عيني مي گويد: «اسماعيل بن ابي اويس، خود اقرار بر جعل حديث كرده است. و ابن معين گفته كه اسماعيل كمترين پولي ارزش ندارد. و نضر بن سلمه مي گويد: او كذّاب است». [17] .
7 - حقيقت ارزش و فضيلت باز بودن در به سوي مسجد اشاره به مسأله طهارت معنوي و ظاهري اهل بيت عليه السلام و شخص رسول خداست، كه در مورد آن ها در روايات بي شماري به آن اشاره شده است؛ زيرا آنان همگي مطابق آيه تطهير از هر نوع رجس و پليدي پاك اند. ولي در مورد ابوبكر اشاره اي به آن نشده است.
لذا ترمذي به سند خود از ابوسعيد خدري نقل مي كند كه پيامبرصلي الله عليه وآله خطاب به علي عليه السلام فرمود: «لا يحلّ لأحد أن يطرق هذا المسجد جنباً غيري و غيرك»؛ [18] «براي هيچ كس حلال نيست كه در حال جنابت به اين مسجد وارد شود به جز من و تو.»
8 - احتمال زياد داده مي شود كه مقصود از روايت «باب ابي بكر» به قرينه روايات خوخه ابوبكر، همان خوخه و پنجره كوچك باشد كه بر فرض صحّت سند اين روايات تنها پيامبرصلي الله عليه وآله اجازه داده كه اين پنجره از ابوبكر به طرف مسجد باز باشد، و اين كجا و باز بودن درب خانه حضرت علي بن ابي طالب عليه السلام به مسجد كجا، و مي دانيم كه فخر و عزت براي مورد دوم است نه اوّل.
9 - مطابق برخي از روايات، پيامبرصلي الله عليه وآله امر نمود كه همه درب ها حتي درب خانه ابوبكر نيز به روي مسجد بسته شود به جز درب خانه امام علي بن ابي طالب عليه السلام.
ابن عباس نقل مي كند كه رسول خداصلي الله عليه وآله خطاب به علي عليه السلام فرمود: «همانا موسي از پروردگارش درخواست كرد تا مسجدش را براي هارون و ذريّه او پاك گرداند. و همانا من از خداوند خواسته ام كه (مسجدم را) براي تو و ذريه تو طاهر گرداند. آن گاه كسي را به سراغ ابوبكر فرستاد و دستور داد تا درب خانه اش را به مسجد ببندد، ابوبكر نيز چنين كرد. سپس كسي را نزد عمر فرستاد تا او نيز درب خانه اش را به سوي مسجد ببندد. آن گاه بالاي منبر رفت و فرمود: «من درهاي شما را نبستم و درب علي را باز نگذاشتم وليكن خداوند درب هاي شما را بست و درب خانه علي را باز گذارد». [19] .
10 - روايت «باب ابي بكر» از جهت ديگري نيز مورد خدشه است جز آن كه آن را حمل بر «خوخه ابوبكر» نماييم؛ زيرا مطابق ادلّه، احاديثي كه در آن استثناي باب حضرت علي عليه السلام است سابق بر روايات ابوبكر است. و از آنجا كه در آن روايات حصر آمده بايد به آن ها عمل مي شد و تمام درها حتي درب خانه ابوبكر بسته مي شد به جز درب خانه حضرت علي عليه السلام. و لذا موردي ندارد جز آن كه - بر فرض صحّت سند حديث خوخه ابوبكر - بگوييم: ابوبكر درب خانه خود را بسته و به امر رسول خداصلي الله عليه وآله عمل كرده و فقط پنجره كوچك خود را به مسجد باز نگه داشته است، احتمال ديگر آن كه بگوييم كه ابوبكر به دستور رسول خداصلي الله عليه وآله عمل نكرده است.
و امّا دليل بر اين كه استثناي باب حضرت علي عليه السلام سابق بوده اين است كه مطابق برخي از روايات استثناي باب ابي بكر - بر فرض صحّت - نزديك زمان وفات پيامبرصلي الله عليه وآله بوده ولي استثناي باب حضرت اميرعليه السلام در ايام حيات حمزه بوده است.
بزار به سند صحيح از اميرالمؤمنين عليه السلام نقل كرده كه رسول خداصلي الله عليه وآله خطاب به علي عليه السلام كرده و فرمود: «برو و آن ها را امر كن تا درهاي خود را ببندند». حضرت عليه السلام مي فرمايد: من رفتم و خبر را به آنان ابلاغ كردم. همگي درها را بستند به جز حمزه. به رسول خداصلي الله عليه وآله عرض كردم: همگي درها را بستند به جز حمزه.
رسول خداصلي الله عليه وآله فرمود: به حمزه بگو كه درب خانه خود را منحرف سازد.... [20] .
از اين حديث استفاده مي شود كه اين قصه قبل از زمان شهادت حمزه بوده است.

[1] دلائل الصدق، ج 2، ص 403، به نقل از فضل بن روزبهان.
[2] صحيح بخاري، ج 1، ص 120، كتاب الصلاة.
[3] همان، ج 4، ص 190، كتاب المناقب.
[4] شرح ابن ابي الحديد، ج 11، ص 49.
[5] الضعفاء، ص 87.
[6] ميزان الاعتدال، ج 3، ص 365.
[7] همان.
[8] تهذيب التهذيب، ج 7، ص 303و304.
[9] وفيات الاعيان، ج 2، ص 428.
[10] ميزان الاعتدال، ج 3، ص 94و95.
[11] تذكرة الحفاظ، ج 1، ص 96.
[12] ميزان الاعتدال، ج 3، ص 96.
[13] تهذيب التهذيب، ج 7، ص 269-267.
[14] همان، ج 2، ص 69و70.
[15] صحيح بخاري، ج 4، ص 253، باب هجرة النبي صلي الله عليه وآله و اصحابه الي المدينه.
[16] تهذيب التهذيب، ج 1، ص 310و311.
[17] عمدة القاري، ج 1، ص 8.
[18] سنن ترمذي، ج 5، ص 597، ح 3727.
[19] جامع الأحاديث، ج 16، ص 274، ح 7931.
[20] مسند بزار، ج 2، ص 318، ح 750؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 115.
---------------------------
حديث «رد شمس»

از جمله احاديثي كه دلالت بر فضيلتي بس عظيم براي حضرت علي عليه السلام دارد حديث «ردّ شمس» است. پيامبرصلي الله عليه وآله عصر هنگامي بر روي زانوي حضرت علي عليه السلام به خواب رفته بود، نماز حضرت عليه السلام از وقتش تأخير افتاد، بعد از آن كه رسول خداصلي الله عليه وآله از خواب بيدار شد با اعجاز خورشيد را به خاطر حضرت علي عليه السلام باز گرداند. اينك در صدد بررسي سند و دلالت اين حديث هستيم، و نيز شبهاتي كه از طرف برخي از متعصّبان اهل سنت بر آن وارد شده، دفع خواهيم كرد.
---------------------------
راويان حديث از صحابه

برخي از صحابه اين حديث شريف را نقل كرده اند؛ امثال:
1 - امام علي عليه السلام.
2 - امام حسين عليه السلام.
3 - جابر بن عبداللَّه انصاري.
4 - ابورافع مولي رسول اللَّه صلي الله عليه وآله.
5 - ابوسعيد خدري.
6 - ابوهريره.
7 - انس بن مالك.
8 - عبداللَّه بن عباس.
9 - اسماء بنت عميس.
10 - ابوذر غفاري.
11 - ام هاني.
12 - عبد خير.
13 - ام سلمه، امّ المؤمنين.
14 - سلمان فارسي.
مي توان حديث اسماء را متواتر دانست؛ زيرا سندها و مصادر آن بسيار زياد است.
---------------------------
مؤلفان درباره حديث «رد شمس»

جماعتي از علماي اهل سنت درباره اين حديث كتاب مستقل تأليف نموده اند؛ از قبيل:
1 - ابوبكر ورّاق؛ وي كتابي دارد به اسم «من روي ردّ الشمس» كه ابن شهر آشوب در «المناقب» آن را نقل كرده است. [1] .
2 - ابوالقاسم حسكاني حنفي؛ كه رساله اي دارد درباره اين حديث كه بخشي از آن را ابن كثير نقل كرده است. [2] .
3 - ابوالحسن شاذان فضلي؛ او رساله اي دارد در طرق اين حديث كه بخشي از آن را سيوطي در «اللآلي المصنوعة» نقل كرده است. [3] .
4 - حافظ ابوالفتح ازدي موصلي؛ كتابي مستقل در اين موضوع تأليف كرده، كه حافظ گنجي در «كفاية الطالب» آن را نقل كرده است. [4] .
5 - اخطب خوارزم؛ كتابي به نام «ردّ الشمس لأميرالمؤمنين عليه السلام» تأليف كرده كه ابن شهر آشوب آن را در «المناقب» آورده است. [5] .
6 - جلال الدين سيوطي؛ كتابي دارد به نام: «كشف اللبس عن حديث ردّ الشمس».
7 - ابوعبداللَّه محمّد بن يوسف دمشقي صالحي؛ وي شاگرد سيوطي است كه كتابي تأليف كرده به نام: «مزيل اللبس عن حديث ردّ الشمس».
8 - ابوعلي شريف محمّد بن اسعد؛ او نيز كتابي درباره طرق حديث ردّ شمس براي حضرت علي عليه السلام تأليف كرده است. [6] .
9 - ابوعبداللَّه الجعل حسين بن علي بصري؛ كه كتابي به نام «جواز ردّ الشمس» تأليف كرده و ابن شهر آشوب از آن نام برده است. [7] .
10 - حافظ شهير ابن مردويه؛ او نيز در اين باره رساله اي تأليف نموده كه بياضي در كتاب «الصراط المستقيم» از آن نام برده است.

[1] المناقب، ج 2، ص 353.
[2] البداية و النهاية، ج 6، ص 88.
[3] اللآلي المصنوعة، ج 1، ص 338.
[4] كفاية الطالب، ص 383، باب 100.
[5] مناقب ابن شهر آشوب، ج 2، ص 360.
[6] رجوع شود به رساله سيوطي در اين موضوع.
[7] المناقب، ج 3،، ص 353.
---------------------------
پاسخ به شبهات

برخي از مخالفين و معاندين؛ امثال ابن تيميه در صدد تضعيف حديث «ردّ شمس» به هر طريق ممكن برآمده اند. اينك به برخي از آن ها مي پردازيم:
---------------------------
نقل آن توسط برخي افراد

آن گاه مي گويد: «اگر واقعه، اصلي داشت بايد از بزرگ ترين عجايب عالم به حساب مي آمد؛ زيرا انگيزه براي نقل آن بسيار است، نه اين كه تنها برخي از علما آن را نقل كنند». [1] .
پاسخ:
اولاً: بلكه برعكس، دواعي بر عدم نقل آن زياد بوده؛ زيرا مردم در ايام حكومت بني اميه دشمن اميرالمؤمنين عليه السلام بوده اند، و از آنجا كه اين واقعه كرامتي براي اميرالمؤمنين عليه السلام است، لذا در صدد اخفاي آن برآمدند، جز برخي از افراد منصف كه آن را نقل كرده اند.
ثانياً: اين ايراد را مي توان به معجزه شقّ القمر نقض كرد، كه آن را هم تنها برخي از صحابه و علما نقل كرده اند.

[1] منهاج السنة، ج 4، ص 189.
---------------------------
اشتمال روايت بر منكرات

ابن تيميه مي گويد: «احاديث "ردّ شمس" مشتمل بر منكراتي است؛ از آن جمله اين كه پيامبرصلي الله عليه وآله در وقت عصر خوابيده است؛ در حالي كه خواب در اين وقت مكروه است. و نيز چگونه ممكن است كه نماز علي عليه السلام فوت شود؟ و در حقيقت اين واقعه از مطاعن او به حساب مي آيد نه از مناقب او...». [1] .
پاسخ:
اولاً: مطابق برخي از روايات، حضرت رسول صلي الله عليه وآله نخوابيده است، بلكه حالتي شبه غشوه به جهت نزول وحي بر او دست داده بود.
ثانياً: مطابق برخي از روايات حضرت علي عليه السلام در آن حال نماز را ترك نكرد، بلكه با اشاره به جاي آورد، و اگر خورشيد برگشت به جهت آن بود كه نماز حضرت در وقتش نيز خوانده شود. و اين دلالت بر نهايت كمال او دارد.
ثالثاً: ممكن است كه اين گونه توجيه كنيم كه حضرت علي عليه السلام از آنجا كه مي دانسته است خورشيد براي او به جهت نماز عصر برمي گردد، لذا نماز خود را به صورت طبيعي به تأخير انداخته است.

[1] منهاج السنة، ج 4، ص 189.
---------------------------
وجود معارض

ابن كثير در ردّ حديث از احمد بن حنبل نقل كرده كه ابوهريره از پيامبر نقل نموده كه فرمود: بر كسي به جز يوشع خورشيد حبس نشد. [1] .
پاسخ:
اوّلاً: راوي اين حديث كه ابوهريره است، موقف خوبي با حضرت علي عليه السلام نداشته است. [2] .
ابن ابي الحديد نقل كرده كه معاويه گروهي از صحابه و تابعين را معيّن كرد تا اخباري را در مذمّت حضرت علي عليه السلام جعل كنند و بر اين كار مزدي معيّن نمود، كه از جمله آن ها ابوهريره بود.... [3] .
ثانياً: بر فرض صحّت حديث فوق، نمي توان حديث ردّ شمس براي حضرت اميرعليه السلام را جعلي دانست؛ زيرا ممكن است روايت احمد قبل از ردّ شمس براي حضرت اميرعليه السلام از پيامبر صادر شده باشد. [4] .
ثالثاً: فرق است بين ردّ شمس و حبس آن، مقصود از حبس خورشيد جلوگيري كردن از غروب آن است، به خلاف ردّ شمس كه عبارت است از طلوع آن بعد از غروب.
رابعاً: مطابق برخي ديگر از روايات، خورشيد براي يوشع و پيامبر اسلام محمّدصلي الله عليه وآله حبس شد. [5] .
خامساً: عسقلاني مي گويد: «مقصود از اين روايت آن است كه بر انبياي پيشين تنها بر يوشع خورشيد حبس شد، و اين دلالت ندارد كه براي پيامبر ماصلي الله عليه وآله حبس نمي شود». [6] .
سادساً: در روايات اهل سنت آمده كه براي حضرت سليمان و داوود و موسي عليهم السلام نيز حبس خورشيد شده است، [7] و اين با حصر در روايت سازگاري ندارد.

[1] البداية و النهاية، ج 6، ص 79.
[2] ر.ك: شرح ابن ابي الحديد، ج 4، ص 67.
[3] همان، ص 63و64.
[4] نسيم الرياض، ج 3، ص 11.
[5] المواهب اللدنية، ج 2، ص211.
[6] فتح الباري، ج 6، ص 155.
[7] السيرة الحلبية، ج 1، ص 383؛ فيض القدير، ج 5، ص 440؛ شرح المواهب اللدنية، ج 6، ص 494.
---------------------------
حديث «اخوت»

پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله دو بار در طول زمان بعثت خود بين مسلمانان عقد اخوّت و برادري بست و هر فردي را با مناسب خودش برادر ديني قرار داد. در هر دو بار حضرت علي عليه السلام را براي خود گذارد و او را به عنوان برادر خود در دنيا و آخرت معرفي كرد. اين فضيلتي بس عظيم براي حضرت علي عليه السلام مي باشد كه هيچ كس با او شريك نبوده است. اين حديث بر چه نكاتي دلالت دارد؟ چه كساني نقل كرده اند؟ و... اين ها نكاتي است كه در اين مبحث به آن اشاره مي كنيم.
---------------------------
تكرار عقد اخوت

عقد اخوّت دو بار بين اصحاب بسته شد، يك بار در مكه بين مهاجرين و بار دوّم در مدينه بين مهاجرين و انصار. و اين مطلبي است كه بزرگان اهل سنت؛ از قبيل: ابن عبدالبر به آن اشاره كرده و ابن حجر نيز از او نقل كرده و بر آن صحّه گذارده است.
خبر عقد اخوّت اوّل و برادري پيامبرصلي الله عليه وآله با علي عليه السلام در مرحله اولي را متقي هندي و ابن عساكر و بغوي و طبراني و ابن عدي و ديگران نقل كرده اند. و نيز خبر عقد اخوّت دوّم و برادري پيامبرصلي الله عليه وآله با حضرت علي عليه السلام را متقي هندي از طبراني و ديگران نقل كرده اند. و هيچ كس از علماي اهل سنت اين احاديث را به طور كل يا خصوص عقد اخوت بين رسول اكرم صلي الله عليه وآله و امام علي عليه السلام را انكار نكرده است، به جز ابن تيميه كه بعداً به گفتار او مي پردازيم.
---------------------------
راويان حديث از علماي عامه

عده زيادي از علماي اهل سنت اين حديث را در كتب خود نقل كرده اند؛ از قبيل:
1 - حافظ محمّد بن عيسي ترمذي. [1] .
2 - حافظ احمد بن علي بن شعيب نسائي. [2] .
3 - حافظ محمّد بن يزيد، معروف به ابن ماجه قزويني. [3] .
4 - حافظ ابوعمر يوسف بن عبداللَّه مالكي، معروف به ابن عبداللَّه. [4] .
5 - حافظ ابوالقاسم علي بن حسن شافعي، معروف به ابن عساكر. [5] .
6 - محبّ الدين طبري. [6] .
7 - حافظ شمس الدين محمّد بن محمّد، معروف به ابن جزري دمشقي شافعي. [7] .
8 - حافظ ابونعيم اصفهاني. [8] .
9 - حافظ نورالدين هيثمي. [9] .
10 - محمد بن سعد كاتب واقدي. [10] .
11 - ابن مغازلي شافعي. [11] .
12 - محمد بن يوسف گنجي شافعي. [12] .
13 - جمال الدين محمّد بن يوسف زرندي حنفي. [13] .
14 - جويني شافعي. [14] .
15 - ابن حجر هيثمي. [15] .
16 - اسماعيل بن كثير. [16] .
17 - محمد بن جرير طبري. [17] .
18 - علي بن حسين مسعودي. [18] .
19 - عبدالملك بن هشام حميري. [19] .
20 - ابوالعباس احمد بن يوسف قرماني. [20] .
21 - احمد بن يحيي بلاذري. [21] .
22 - ابن عماد حنبلي دمشقي. [22] .
23 - حاكم حسكاني. [23] .
24 - جلال الدين سيوطي شافعي. [24] .
25 - موفّق بن احمد خوارزمي. [25] .
26 - زكريّا بن محمّد قزويني. [26] .
27 - احمد بن علي بن حجر عسقلاني شافعي. [27] .
28 - احمد بن محمد بن خلّكان شافعي. [28] .
29 - بدرالدين عيني حنفي. [29] .
30 - محمد بن عبدالمعطي مصري حنفي. [30] .
31 - احمد بن حنبل. [31] .
32 - عبداللَّه بن احمد بن حنبل. [32] .
33 - ابوحامد محمد بن محمّد غزّالي شافعي. [33] .
34 - عزّالدين عليّ بن أبي الكرم، معروف به ابن اثير. [34] .
35 - علي بن حسام الدين، معروف به متقي هندي. [35] .
36 - علي بن محمّد مالكي، معروف به ابن صباغ. [36] .
37 - ابوالمظفّر سبط بن جوزي. [37] .
38 - محمد بن طلحه شافعي. [38] .
39 - محمد بن علي مصري، معروف به صبّان. [39] .
40 - محمد بن ابوبكر انصاري. [40] .
41 - ابوجعفر اسكافي معتزلي. [41] .
42 - شهاب الدين أبشيهي. [42] .
43 - محمد بن موسي دميري شافعي. [43] .
44 - يوسف بن اسماعيل نبهاني. [44] .
45 - حسين بن محمّد راغب اصفهاني. [45] .
46 - شبلنجي شافعي. [46] .
47 - عمر رضا كحّاله. [47] .
48 - عمرو بن بحر جاحظ. [48] .
49 - عبدالرؤف مناوي. [49] .
50 - خيرالدين زركلي. [50] .
51 - عبدالحليم جندي. [51] .
52 - ابن ابي الحديد معتزلي. [52] .
53 - شيخ سليمان بلخي قندوزي. [53] .
54 - محمد بن معتمد خان بدخشي. [54] .
55 - عبدالكريم خطيب مصري. [55] .
56 - بغوي. [56] .
57 - حاكم نيشابوري. [57] .
58 - قاضي ايجي. [58] .
59 - شعراني حنفي. [59] .
60 - عبدالفتاح عبدالمقصود. [60] .
61 - ابي يعلي. [61] .
62 - ابوالقاسم طبراني. [62] .
63 - بيهقي. [63] .
64 - ابن عبد ربّه. [64] .
65 - ابن قتيبه. [65] .
و....

[1] صحيح ترمذي، ج 5، ص 363.
[2] السنن الكبري، ج 4، ص 74؛ خصائص اميرالمؤمنين عليه السلام، ص 3.
[3] سنن ابن ماجه، ج 1، ص 44، ح 120.
[4] الاستيعاب، ج 3، ص 35.
[5] تاريخ دمشق، بخش تاريخ اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 1، ص 117.
[6] الرياض النضرة، ج 1، ص 22.
[7] اسني المناقب في تهذيب اسني المطالب، ص 62.
[8] حلية الأولياء، ج 2، ص 66.
[9] مجمع الزوائد، ج 9، ص 111.
[10] الطبقات الكبير، ج 1، قسم دوم، ص 1.
[11] مناقب علي بن ابي طالب عليه السلام، ص 37.
[12] كفاية الطالب، ص 65.
[13] نظم درر السمطين، ص 23.
[14] فرائد السمطين، ج 1، ص 68.
[15] الصواعق المحرقة، ص 72.
[16] مختصر تفسير ابن كثير، ج 1، ص 323.
[17] تاريخ الأمم و الملوك، ج 2، ص 217.
[18] مروج الذهب، ج 2، ص 36.
[19] السيرة النبوية، ج 1، ص 504.
[20] اخبار الدول، ص 102.
[21] انساب الأشراف، ج 2، ص 91.
[22] شذرات الذهب، ج 1، ص 50.
[23] شواهد التنزيل، ج 1، ص 273.
[24] تاريخ الخلفاء، ص 155و159.
[25] المناقب، ص 2.
[26] عجائب المخلوقات و غرائب الموجودات، ج 1، ص 113.
[27] الاصابة، ج 2، ص 229.
[28] وفيات الأعيان، ج 5، ص 230.
[29] عمدة القاري بنابر نقل از كتاب سجع الحمام في حِكم الامام، ص 10، چاپ مصر.
[30] أخبار الدول، ص 42.
[31] مسند احمد، ج 1، ص 159.
[32] ينابيع المودة، ص 57.
[33] احياء علوم الدين، ج 2، ص 153.
[34] اسد الغاية، ج 1، ص 183.
[35] منتخب كنز العمّال، ج 5، ص 32.
[36] الفصول المهمة، ص 38.
[37] تذكرة الخواص، ص 24.
[38] مطالب السؤول، ص 54.
[39] اسعاف الراغبين، ج 2، ص 366.
[40] الجوهر، ص 63.
[41] المعيار و الموازنة، ص 208.
[42] المستطرف، ص 119.
[43] حياة الحيوان الكبري، ج 1، ص 103.
[44] الشرف المؤبّد، ص 63.
[45] محاضرات الأدباء، ج 2، ص 213.
[46] نور الابصار، ص 5.
[47] معجم المؤلّفين، ج 1، ص 112.
[48] العثمانية، ص 134.
[49] كنوز الحقائق، ج 1، ص 51.
[50] الأعلام، ج 5، ص 107.
[51] الامام جعفر الصادق عليه السلام، ص 20، طبع مصر.
[52] شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 284.
[53] ينابيع المودة، ص 50.
[54] نزل الأبرار، ص 64.
[55] علي بن ابي طالب بقية النبوة و خاتم الخلافة، ص 109.
[56] مصابيح السنة، ج 4، ص 173، ح 4769.
[57] المستدرك علي الصحيحين، ج 3، ص 16، ح 4289.
[58] المواقف، ص 410.
[59] الطبقات، ج 2، ص 55.
[60] الامام علي بن ابي طالب عليه السلام، ص 73.
[61] مسند ابي يعلي، ج 1، ص 347، ح 445.
[62] المعجم الكبير، ج 12، ص 321، ح 13549.
[63] السنن الكبري، ج 5، ص 106، ح 8395.
[64] العقد الفريد، ج 4، ص 123.
[65] الامامة و السياسة، ج 1، ص 18.
---------------------------
نقد كلام ابن تيميه

ابن تيميه از آنجا كه اين قصّه را از فضايل بسيار عظيم حضرت علي عليه السلام ديده در صدد تضعيف آن از هر جهت برآمده است. او مي گويد: «حديث مؤاخاة، باطل و جعلي است؛ زيرا پيامبرصلي الله عليه وآله با هيچ كسي عقد اخوت نبسته است». [1] .
و نيز در جايي ديگر مي گويد: «احاديث مؤاخاة با علي، تماماً موضوع است». [2] .
پاسخ:
اولاً: ابن تيميه در تضعيف و نسبت جعل به اين احاديث تنها بوده و هيچ كس با او همراهي نكرده است. و اين مطلبي است كه علماي اهل سنت نيز بر آن تصريح كرده اند.
ثانياً: اين حديث را ده ها نفر از علماي اهل سنت در كتب حديثي و تاريخي و تفسيري خود نقل كرده اند، چگونه ممكن است كه آن را به جعل و كذب نسبت داد. اشخاصي؛ همچون ترمذي، نسائي، ابن ماجه، حاكم نيشابوري، ابن عبد البر، ابن كثير، احمد بن حنبل، و... آن را در كتب روايي خود ثبت كرده اند، چگونه مي توان اين گونه افراد را كه نزد اهل سنت از جلالت فوق العاده اي برخوردارند متّهم به نقل حديث كذب و جعلي كرد؟
ثالثاً: زرقاني مالكي مي گويد: «احاديث بسياري درباره عقد اخوّت بين پيامبرصلي الله عليه وآله و علي عليه السلام رسيده و ترمذي آن را نقل كرده و تحسين نموده و نيز حاكم نيشابوري آن را نقل كرده و تصحيح نموده است...». [3] .
رابعاً: برخي از بزرگان اهل سنت در مقابل ابن تيميه ايستاده و تضعيف و ردّ او را جواب داده اند؛ از آن جمله ابن حجر در «فتح الباري» است. او بعد از نقل اشكال ابن تيميه كه گفته است: «تشريع مؤاخاة به جهت ارفاق بر يكديگر و تأليف قلوب مردم نسبت به يكديگر است و اين درباره پيامبرصلي الله عليه وآله با هيچ كس معنا ندارد»، مي گويد: «اين توجيه در حقيقت ردّ يك نصّ است به قياس». [4] .
زرقاني مالكي نيز ابن تيميه را به جهت ردّ حديث «مؤاخاة» مذمّت كرده است». [5] .

[1] منهاج السنة، ج 4، ص 32.
[2] همان، ص 361.
[3] شرح المواهب اللدنية، ج 1، ص 273.
[4] فتح الباري في شرح صحيح البخاري، ج 7، ص 217.
[5] شرح المواهب اللدنيّة، ج 1، ص 273.
---------------------------
حديث «طير»

از جمله احاديث فضايل امام علي عليه السلام «حديث طير» است.
براي پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله مرغي بريان شده آورده بودند. حضرت از خداوند متعال مي خواهد كه محبوب ترين فرد روي زمين را بفرستد تا با او هم غذا شود، در آن هنگام حضرت علي عليه السلام وارد مي شود و با پيامبرصلي الله عليه وآله هم غذا مي گردد. اين حديث بر چه نكاتي دلالت دارد؟ آيا سند آن تمام است؟ در اين مبحث به جزئيات اين حديث مي پردازيم.
---------------------------
راويان حديث از صحابه

جماعتي از صحابه اين حديث شريف را نقل كرده اند؛ از قبيل:
1 - امام اميرالمؤمنين علي بن ابي طالب عليه السلام.
2 - عبداللَّه بن عباس.
3 - سفينه.
4 - ابوسعيد خدري.
5 - ابوالطفيل عامر بن واثله.
6 - انس بن مالك.
7 - سعد بن ابي وقّاص.
8 - عمرو بن عاص.
9 - ابومرازم يعلي بن مرّه.
---------------------------
مؤلفان درباره «حديث طير»

گروهي از علماي اهل سنت درباره اين حديث شريف كتاب مستقل تأليف كرده اند و در آن، طرق و اسانيد اين روايت را ذكر نموده اند؛ از قبيل:
1 - ابوجعفر محمّد بن جرير طبري. [1] .
2 - ابوالعباس احمد بن محمّد بن سعيد، معروف به ابن عقده. [2] .
3 - ابوعبداللَّه حاكم. [3] .
4 - ابوبكر احمد بن موسي بن مردويه اصفهاني. [4] .
5 - ابونعيم اصفهاني. [5] .
6 - ابوطاهر محمّد بن احمد، معروف به ابن حمدان. [6] .
7 - شمس الدين محمّد بن احمد ذهبي. [7] .

[1] بنابر نقل ابن كثير در البداية و النهاية، ج 7، ص 354.
[2] بنابر نقل ابن شهر آشوب، در مناقب آل ابي طالب، ج 2، ص 282.
[3] بنابر نقل گنجي شافعي در كفاية الطالب، ص 152 و ابن تيميه در منهاج السنة، ج 4، ص 99 و عسقلاني در لسان الميزان، ج 1ص 42.
[4] بنابر نقل ابن تيميه در منهاج السنة، ج 4، ص 99 و عسقلاني در لسان الميزان، ج 1، ص 42.
[5] بنابر نقل ابن تيميه در منهاج السنة، ج 4، ص 99.
[6] بنابر نقل ذهبي در تذكرة الحفّاظ، ج 3، ص 1112 و ابن كثير در البداية و النهاية، ج 7، ص 354 و سيوطي در طبقات الحفّاظ، ص 426.
[7] بنابر تصريح خودش در كتاب تذكرة الحفّاظ، ج 3، ص 1043.
---------------------------
اعتبار حديث

اين حديث از جهات متعدّدي معتبر است:
1 - كثرت طرق و راويان آن از جمله مواردي است كه موجب ظنّ نزديك به يقين به صدق راويان آن و اطمينان به صدور آن از پيامبرصلي الله عليه وآله است؛ زيرا محال است كه اين تعداد نفر، بر كذب و دروغ اجتماع كنند.
2 - حدّ اقلّ كثرت طرق و اسانيد زياد اين است كه آن حديث را به درجه حسن مي رساند. مناوي از قول علائي در ذيل حديث، «احبّ الأديان الي اللَّه الحنفية السمحة» مي گويد: «لكن له طرق لا ينزل عن درجة الحسن بانضمامها»؛ [1] «لكن براي او طرقي است كه با انضمام آن ها به يكديگر از درجه حسن پايين تر نمي آيد.»
3 - بر فرض كه اين حديث به درجه حسن نرسد و هر يك از سندهاي آن به تنهايي قابل استناد نباشد، ولي مطابق قاعده اي كه نزد اهل سنت ثابت است: طرق، يكديگر را تقويت مي كنند. و لذا مي توان از اين طريق آن را قابل احتجاج و استدلال دانست.
ابن حجر عسقلاني در مورد «حديث ولايت»؛ يعني حديث پيامبرصلي الله عليه وآله خطاب به علي عليه السلام كه فرمود: «... فانّه منّي و أنا منه و هو وليّكم بعدي» مي گويد: «و براي آن طرقي است كه يكديگر را تقويت مي كنند». [2] .
مناوي در شرح حديث «آفة العلم النسيان» مي گويد: «فكان ينبغي للمصنف الإكثار من مخرجيه اشارة إلي تقويته»؛ «جا داشت كه مصنف تخريج كنندگان حديث را نقل كند تا اين حديث تقويت گردد». [3] .
4 - كثرت طرق حديث «طير» موجب مي شود كه حديث از طعن مصون بماند.
مناوي در شرح حديث «اتّق اللَّه حيثما كنت...» مي گويد: «اكثر المصنف من مخرّجيه اشارة الي ردّ الطعن فيه»؛ «ناقلين و تخريج كنندگان، اين حديث را به طور فراوان نقل كرده تا اشاره به اين نكته كنند كه اين حديث قابل رد نيست». [4] .
5 - جلالت قدر و عظمت مؤلّفان كتبي كه اين حديث را نقل كرده اند به حدّي نزد اهل سنت زياد است كه نمي توان گفت: حديثي را كه نزدشان باطل و جعلي بوده نقل كرده اند.

[1] فيض القدير، ج 1، ص 169.
[2] فتح الباري، ج 8، ص 54، كتاب المغازي.
[3] فيض القدير، ج 1، ص 52.
[4] فيض القدير، ج 1، ص 120.
---------------------------
راه هاي تصحيح حديث

«حديث طير» را مي توان از راه هاي گوناگون تصحيح نمود:
---------------------------
تصريح به صحت

برخي از علماي اهل سنت تصريح به صحّت «حديث طير» نموده اند؛ امثال:
- قاضي القضاة عبدالجبار بن احمد معتزلي.
- محمد بن يوسف گنجي شافعي.
- ابن صباغ مالكي.
- عبداللَّه بن محمّد مطيري.
- حاكم نيشابوري، (405 ه.ق)؛
او مي گويد: «حديث طير صحيح است و لازم بود كه بخاري و مسلم آن را در صحيح خود نقل مي كردند؛ زيرا رجال آن ثقه مي باشند و شرط صحّت حديث نزد اين دو نفر را دارد».
و نيز مي گويد: «اين حديث را جماعتي از اصحاب انس كه بيش از سي نفرند نقل كرده اند. و به طريق صحيح از علي عليه السلام و ابوسعيد خدري و سفينه اين روايت نقل شده است». [1] .
- هيثمي؛
او بعد از نقل «حديث طير» مي گويد: «بزار و طبراني آن را به اختصار نقل كرده اند. و رجال طبراني رجال صحيح است غير از فطر بن خليفه كه ثقه مي باشد». [2] .
- ذهبي؛
او مي گويد: «حديث طير طرق بسياري دارد، و من آن ها را در كتابي جمع آوري كرده ام، و مجموع آن طرق به حدّي است كه موجب مي شود براي حديث اصلي باشد». [3] .

[1] مستدرك حاكم، ج 3، ص 131.
[2] مجمع الزوائد، ج 9، ص 125و126.
[3] تذكرة الحفاظ، ج 3، ص 1042.
---------------------------
به شعر درآمدن، دليل بر صحت حديث

مطابق تصريح برخي از علماي اهل سنت؛ همانند سيوطي، به شعر درآورده شدن حديثي دليل بر ثبوت و شهرت و صحّت آن حديث است. و اين حديث از جمله احاديثي است كه فريقين آن را به شعر درآورده اند.
---------------------------
امام علي محبوب ترين افراد نزد خداوند

پيامبر از خداوند درخواست نمود كه محبوب ترين افراد نزد خود را پيش ايشان بفرستد، و خداوند امام علي عليه السلام را به نزد او فرستاد. از اين حديث به طور صراحت استفاده مي شود كه حضرت علي عليه السلام محبوب ترين افراد نزد خداوند است.
---------------------------
امامت حضرت علي

ابن تيميه و ديگران مي گويند: هر كس افضل امت است او سزاوارتر به امامت و خلافت است. با اثبات افضليت حضرت اميرعليه السلام بر صحابه به «حديث طير»، امامت و خلافت او نيز به اثبات مي رسد.
---------------------------
دوستي اهل بيت

در قرآن و روايات اسلامي - اعم از شيعي و سنّي - بر مودّت و محبّت اهل بيت پيامبرصلي الله عليه وآله تأكيد فراوان شده است؛ و اين تنها بدان جهت نيست كه آنان ذريه پيامبرصلي الله عليه وآله و از نسل اويند، بلكه از آن جهت است كه آنان داراي فضايل و كمالات، و به عبارت ديگر جامع همه صفات كمال و جمالند؛ به تعبير دقيق تر، مظهر صفات جمال و جلال الهي اند. لذا در حقيقت، دوست داشتن آنان با آن جامعيت، محبت به خوبي هايي است كه در آنان به نحو كامل تجلّي نموده، و منبع همه اين خوبي ها خداوند متعال است. پس در حقيقت محبت و اظهار عشق و ارادات قلبي به اهل بيت عليهم السلام محبت و اظهار ارادات به خداوند متعال است و از آنجا كه محبّت، نيرويي است كه انسان را به سوي محبوب سوق مي دهد، پس از جنبه تربيتي، محبت به خوبان، انسان را به خوبي ها سوق مي دهد.
---------------------------
اهل بيت در لغت و عرف

ابن منظور افريقي در «لسان العرب مي گويد: «اهل انسان نزديك ترين مردم است به انسان، و كساني كه آنان را به نسب يا دين جمع مي كند». [1] .

[1] لسان العرب، ج 11، ص 27و28 ماده اهل؛ مفردات راغب، ماده اهل.
---------------------------
دوستي اهل بيت در قرآن كريم

خداوند متعال در قرآن كريم مي فرمايد: «قُلْ لا أَسأَلُكُمْ عَلَيهِ أَجراً اِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُربي»؛ [1] . «[اي رسول ما به امت] بگو من از شما اجر و رسالت جز اين نمي خواهم كه مودّت و محبّت مرا در حقّ خويشاوندانم منظور داريد.»
اين آيه معروف به آيه مودت است، كه در اغلب كتاب هاي تفسير و حديث و تاريخ نزول آن را در حق اهل بيت عليهم السلام مي دانند.
سيوطي در تفسير اين آيه به اسناد خود از ابن عباس نقل مي كند: هنگامي كه اين آيه: «قُلْ لا اَسأَلُكُمْ عَلَيهِ اَجراً اِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُربي» بر پيامبرصلي الله عليه وآله نازل شد، صحابه عرض كردند: اي رسول خدا! خويشاوندان تو كيانند كه مودت آنان بر ما واجب است؟ حضرت صلي الله عليه وآله فرمود: «علي و فاطمه و دو فرزندان او». [2] .
در خطبه اي كه امام حسن عليه السلام بعد از شهادت اميرالمؤمنين عليه السلام ايراد كردند، بعد از حمد و ثناي الهي فرمود: «... و أنا من أهل البيت الذي افترض اللَّه مودّتهم علي كلّ مسلم، فقال تبارك و تعالي: «قُلْ لا اَسأَلُكُمْ عَلَيهِ اَجراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُربي وَمَْن يَقْتَرف حسنة نَزد لَهُ فِيها حَسَناً» فاقتراف الحسنة مودّتنا أهل البيت...»؛ «و من از اهل بيتي هستم كه خداوند مودّت آنان را بر هر مسلماني واجب نموده است پس خداوند تبارك و تعالي فرمود: «قُلْ لا أَسأَلُكُمْ...»، انجام كار نيك مودت ما اهل بيت است.»
امام صادق عليه السلام به ابي جعفر احول فرمود: «چه مي گويند اهل بصره در اين آيه: «قُلْ لا أَسأَلُكُمْ عَلَيهِ أَجراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُربي»؟». عرض كرد: فدايت گردم، آنان مي گويند: اين آيه در شأن خويشاوندان رسول خداصلي الله عليه وآله است. حضرت فرمود: «دروغ مي گويند تنها در حق ما اهل بيت علي و فاطمه و حسن و حسين اصحاب كسا نازل شده است». [3] .
مي دانيم كه حصر اين روايات اضافي است نه حقيقي، و لذا شامل بقيه امامان نيز مي شود.

[1] سوره شوري، آيه 23.
[2] در المنثور، ج 6، ص 7؛ مستدرك حاكم، ج 3، ص 172؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 168؛ كشاف، ج 4، ص219.
[3] كافي، ج 8، ص 79، ح 66؛ قرب الاسناد، ص 128.
---------------------------
وادار نمودن بر دوستي اهل بيت

رسول خداصلي الله عليه وآله مي فرمايند: «ادبّوا أولادكم علي ثلاث خصال: حبّ نبيّكم، وحبّ أهل بيته، و قراءة القرآن»؛ [1] . «اولاد خود را بر سه خصلت تربيت كنيد: دوستي پيامبرتان، دوستي اهل بيتش، و قرائت قرآن.»
اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: «أحسن الحسنات حبّنا، و أسوأ السيئات بغضنا»؛ [2] «بهترين نيكي ها حبّ ما، و بدترين بدي ها بغض ما اهل بيت عليهم السلام است.»

[1] كنز العمال، ج 16، ص 456، ح 45409؛ فيض القدير، ج 1، ص 225، ح 331.
[2] غرر الحكم، ج 1، ص 211، ح 3363.
---------------------------
حب اهل بيت اساس ايمان است

رسول خداصلي الله عليه وآله فرمود: «أساس الإسلام حبّي و حبّ أهل بيتي»؛ [1] «اساس اسلام، دوستي من و اهل بيت من است.»
و نيز فرمود: «لكلّ شي ء أساس، و أساس الإسلام حبّنا أهل البيت»؛ [2] «براي هر چيزي اساسي است و پايه اسلام حبّ ما اهل بيت است.»

[1] كنز العمال، ج 12، ص 105، ح 34206؛ در المنثور، ج 6، ص 7.
[2] المحاسن، ج 1، ص 247، ح 461.
---------------------------
دوستي اهل بيت نشانه ايمان است

رسول خداصلي الله عليه وآله فرمود: «لا يؤمن عبد حتّي أكون أحبّ إليه من نفسه، و أهلي أحبّ إليه من أهله، و عترتي أحبّ إليه من عترته، و ذاتي أحبّ إليه من ذاته»؛ [1] «هيچ بنده اي ايمان كامل پيدا نمي كند، مگر در صورتي كه من دوست داشتني تر نزد او از خودش باشم، و نيز اهل بيتم از اهلش محبوب تر، و عترتم از عترتش دوست داشتني تر و ذاتم از ذاتش محبوب تر باشد.»

[1] المعجم الكبير، ج 7، ص 86، ح 6416؛ امالي صدوق، ص 274، ح 9.
---------------------------
سؤال از دوستي اهل بيت در روز قيامت

رسول خداصلي الله عليه وآله فرمود: «أوّل مايُسأل عنه العبد حبّنا أهل البيت»؛ [1] «اولين چيزي كه در روز قيامت از بنده سؤال مي شود، دوستي ما اهل بيت است.»
و نيز فرمود: «لا تزول قدما عبدٍ يوم القيمة حتّي يُسأل عن أربع: عن عمره فيما أفناه، و عن جسده فيما أبلاه، وعن ماله فيما أنفقه ومن أين كسبه، وعن حبّنا أهل البيت»؛ [2] «روز قيامت بنده قدم از قدم برنمي دارد تا آن كه از چهار چيز سؤال شود: از عمرش كه در چه راهي صرف كرده، و از بدنش كه در چه راهي به كار گرفت، و از مالش كه در چه راهي خرج كرده و از كجا به دست آورده است، و از دوستي ما اهل بيت.»

[1] عيون اخبار الرضاعليه السلام، ج 2، ص 62، ح 258.
[2] المعجم الكبير، ج 11، ص 102، ح 11177.
---------------------------
امام علي

پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: «برائة من النار حبّ عليّ»؛ [1] «تنها راه دوري از آتش جهنم، دوستي علي عليه السلام است.»
و نيز فرمود: «يا علي! طوبي لمن احبّك و صدق فيك، و ويل لمن أبغضك و كذب فيك»؛ [2] «اي علي! خوشا به حال كسي كه تو را دوست داشته و در حق تو صادق باشد، و واي بر كسي كه تو را دشمن داشته و در حقّ تو كاذب باشد.»
أم سلمه از پيامبرصلي الله عليه وآله نقل مي كند كه فرمود: «لا يحبّ علياً منافق، و لا يبغضه مؤمن»؛ [3] «منافق، علي عليه السلام را دوست ندارد و مؤمن او را دشمن ندارد.»
امام علي عليه السلام فرمود: «والذي فلق الحبة و برأ النسمة، إنّه لعهد النّبي الأمّي إليّ: انّه لا يحبّني إلّا مؤمن، و لا يبغضني إلّا منافق»؛ [4] «قسم به كسي كه دانه را شكافت، و انسان را آفريد، هر آينه عهدي است از پيامبر امّي به من: كه دوست ندارد مرا مگر مؤمن، و دشمن ندارد مرا مگر منافق.»

[1] مستدرك حاكم، ج 2، ص 241.
[2] مستدرك حاكم، ج 3، ص 135.
[3] سنن ترمذي، ج 5، ص 635، ح 3717؛ جامع الصول، ج 8، ص 656، ح 6499.
[4] صحيح مسلم، ج 1، ص 86، ح 131؛ سنن ترمذي، ج 5، ص 643.
---------------------------
امام حسن و حسين

پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: «هذان ابناي الحسن و الحسين، ألّلهم إنّي أُحبّهما، ألّلهم فأحبّهما و أحبّ من يُحبّهما»؛ [1] «اين دو فرزندان من حسن و حسين اند، بار خدايا من آنان را دوست دارم. بار خدايا! تو نيز آنان و هر كس كه آنان را دوست دارد، دوست بدار.»
و نيز فرمود: «الحسن والحسين ريحانتاي»؛ [2] «حسن و حسين دو دسته گل من هستند.»

[1] صحيح بخاري، ج 5، ص 100و101، ح 235؛ سنن ترمذي، ج 5، ص 656؛ مسند احمد، ج 2، ص 446.
[2] صحيح بخاري ج 5، ص 102 ح 241؛ سنن ترمذي، ح 5ص 657، ح 3770؛ مسند احمد، ج 2، ص 85.
---------------------------
تشبيه اميرالمؤمنين به انبياي سابق

از برخي احاديث مورد اتفاق شيعه و سنّي استفاده مي شود كه حضرت علي عليه السلام داراي صفات بارز و نمونه اي است كه هر يك از انبياي الهي به آن ها شناخته مي شدند.
پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله فرمود: «هر كس بخواهد به آدم در علمش نظر كند و به نوح در طاعتش، و به ابراهيم در دوستي اش با خداوند، و به موسي در هيبتش، و به عيسي در برگزيده شدنش، بنگرد به علي بن ابي طالب».
اين حديث با مضمون هاي مختلف و اختلافِ تعبير در مصادر حديثي اهل سنت وارد شده است. [1] .
از اين احاديث استفاده مي شود كه امام علي عليه السلام جامع همه صفاتي است كه هر يك از انبيا در يكي از آن ها بارز بودند، و اين خود دلالت بر افضليت امام علي عليه السلام بر ساير انبيا دارد.

[1] ر.ك: شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، ج 7، ص 220 و ج 9، ص 168؛ شواهد التنزيل، ج 1، ص 103، ح 117؛ تاريخ دمشق، ج 42، ص 313؛ البداية و النهاية، ج 7، ص 392و393.
---------------------------
اقتدا نمودن حضرت عيسي به حضرت مهدي

در روايات زيادي چنين آمده كه بعد از نزول حضرت عيسي عليه السلام براي شركت در حكومت عدل جهاني كه به رهبري امام مهدي عليه السلام برقرار مي شود حضرت عليه السلام در نماز جماعتي كه برپا مي شود به امام مهدي عليه السلام اقتدا مي كند، و اين خود دليل افضليت امام مهدي عليه السلام بر پيامبر اولوالعزم است.
سيوطي در كتاب «الحاوي للفتاوي» مي نويسد: «موضوع اقتداي حضرت عيسي عليه السلام به امام مهدي عليه السلام از موضوعات ثابت است كه در احاديث متعدد و صحيح از رسول خداصلي الله عليه وآله رسيده، و او صادق مصدقي است كه خبرش كذب و خلاف واقع نخواهد شد». [1] .
ابن حجر هيتمي در «الصواعق المحرقة» مي نويسد: «احاديث نماز خواندن حضرت عيسي عليه السلام پشت سر امام مهدي عليه السلام متواتر است». [2] .

[1] الحاوي للفتاوي، ج 2، ص 167.
[2] الصواعق المحرقه، ص 99.
---------------------------
حديث شجره واحده

حاكم نيشابوري به سند صحيح از جابر بن عبداللَّه انصاري نقل كرده كه شنيدم از رسول خداصلي الله عليه وآله كه خطاب به علي عليه السلام فرمود: «يا عليّ! الناس من شجر شتّي، و انا وانت من شجرة واحدة، ثمّ قرأ رسول للَّه صلي الله عليه وآله: «وَجَنّاتٌ مِنْ أَعْنابٍ وَزَرْعٌ وَنَخيلٌ صِنْوانٌ وَغَيْرُ صِنْوانٍ يُسْقي بِماءٍ واحِدٍ»»؛ [1] «اي علّي! مردم از درختان پراكنده اند، ولي من و تو از يك درختيم. آن گاه پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله اين آيه را قرائت فرمود: "و زميني براي زراعت و زميني براي نخلستان آن هم نخل هاي گوناگون، با آن كه همه به يك آب مشروب مي شوند".»
در اين حديث نيز پيامبرصلي الله عليه وآله خود و علي عليه السلام دو را از يك درخت مي داند، واضح است كه اين گونه تعبير براي اشاره به يكي بودن آن دو در فضيلت و كمال است.

[1] المستدرك علي الصحيحين، ج 2، ص 241، كتاب التفسير.
---------------------------
تصحيح كلي فضايل اهل بيت

برخي از علماي اهل سنت هنگامي كه با احاديث فضايل اهل بيت عليهم السلام مواجه مي شوند به هر نحو ممكن؛ چه از راه سند و يا دلالت، در صدد تضعيف آن ها برمي آيند و حتي برخي اصل اولي در اين گونه احاديث را در جعل و وضع مي دانند مگر آن كه صحّت و انتساب آن به رسول خداصلي الله عليه وآله ثابت شود، ولي به نظر ما احاديث فضايل اهل بيت عليهم السلام را از جهاتي مي توان تأييد كلّي نمود؛
---------------------------
تقويت با كثرت طرق

در مصطلح حديث نزد فريقين ثابت شده كه روايات اگرچه از حيث سند ضعيف باشند ولي با كثرت طرق تقويت مي شوند.
ناصرالدين الباني در كتاب «سلسلة الاحاديث الصحيحة» در ذيل حديث «ثقلين» به آن نكته اشاره كرده است، آنجا كه مي گويد: «بعد تخريج هذا الحديث بزمن بعيد، كتب عليّ أن أهاجر من دمشق الي عمّان، ثمّ اسافر منها الي الامارات العربيّة، اوائل سنة (1402) هجرية، فلقيت في (قطر) بعض الأساتذة والدكاترة الطيّبين، فأهدي اليّ احدهم رسالة له مطبوعة في تضعيف هذا الحديث - الثقلين -، فلمّا قرأتها تبيّن لي انّه حديث عهد بهذه الصناعة، و ذلك من ناحيتين ذكرتهما له:
الأولي: انّه اقتصر في تخريجه علي بعض المصادر المطبوعة المتداولة، و لذلك قصّر تقصيراً فاحشاً في تحقيق الكلام عليه، وفاته كثير من الطرق و الأسانيد التي هي بذاتها صحيحة أو حسنة، فضلاً عن الشواهد و المتابعات، كما يبدو لكلّ ناظر يقابل تخريجه بما خرجته هنا.
الثانية: انّه لم يلتفت الي اقوال المصحّحين للحديث من العلماء، و لا الي قاعدتهم التي ذكروها في «مصطلح الحديث»: انّ الحديث الضعيف يتقوّي بكثرة الطرق، فوقع في هذا الخطأ الفادح من تضعيف الحديث الصحيح...»؛ [1] «بعد از تخريج اين حديث - ثقلين - بعد از مدتي طولاني، بر من نامه نوشته شد تا از دمشق به عمّان مهاجرت كرده و سپس از آنجا به امارت عربيّه در اوائل سال (1402) هجري سفر كنم. در قطر برخي از اساتيد و دكترهاي پاك سرشت را ملاقات نمودم. يكي از آنان رساله اي چاپ شده در تضعيف اين حديث - ثقلين - به من هديه داد. هنگامي كه آن را قرائت نمودم برايم روشن شد كه نويسنده آن به اين علم تازه كار است و اين از دو جهت بود كه به او تذكّر دادم:
اوّل اين كه: مؤلّف در تخريج حديث ثقلين تنها به بعضي مصادر طبع شده متداول اكتفا كرده است، و لذا به طور آشكار در تحقيق كلام بر اين حديث كوتاهي كرده است، و بسياري از طرق و سندهاي اين حديث كه في حدّ ذاته صحيح يا حسن است، تا چه رسد به شواهد و متابعات حديث، از او فوت شده و به آن ها نپرداخته است، همان گونه كه اين مطلب براي هر بيننده اي كه بين تخريج ما از حديث و بين تخريج او مقابله اندازد آشكار مي شود.
ديگر اين كه: نويسنده به گفتارهاي مصحّحين حديث از علما توجه و التفات نداشته است، و نيز به قاعده اي كه آنان در «مصطلح حديث» آورده اند كه: حديث ضعيف با كثرت طرق تقويت مي شود، توجهي ننموده است، لذا در اين اشتباه آشكار؛ يعني تضعيف اين حديث صحيح افتاده است...».
ملاحظه مي كنيد كه چگونه الباني تصريح به تقويت احاديث ضعيف با كثرت طرق مي كند. اين مطلب در مورد احاديث فضايل اهل بيت؛ خصوصاً امام علي عليه السلام نيز صادق است.

[1] سلسلة الاحاديث الصحيحة، مجلّد چهارم، ص 358.
---------------------------
تواتر معنوي احاديث فضايل

از آنجا كه مجموع احاديث فضايل اهل بيت عليهم السلام از تواتر معنوي برخوردار است، لذا معنايي را كه تمام اين احاديث بر آن اتّفاق دارند كه همان ولايت و امامت و مرجعيّت ديني و سياسي و لزوم محبّت اهل بيت عليهم السلام و در رأس آن ها امام علي عليه السلام است مورد وثوق و اعتماد قرار گرفته و تا سر حدّ يقين پيش مي رود.
---------------------------
عدم اعتبار مناقشه در سند فضايل

علماي اهل سنت به جهت خصومتي كه با شيعه دارند، تضعيف و جرحي را كه نسبت به راويان احاديث فضايل اهل بيت عليهم السلام وارد كرده اند مورد اعتبار نخواهدبود؛ زيرا شهادت خصم در حقّ مخالفش مورد قبول نيست. اينك شواهدي بر اين ادّعا اقامه مي كنيم:
1 - ذهبي در «ميزان الاعتدال» در ترجمه عبداللَّه بن ذكواني مي گويد: «ربيعه در شأن او گفته كه ثقه و مورد رضايت نيست. ولي قول ربيعه درباره او شنيده نمي شود؛ زيرا بين اين دو نفر دشمني آشكار وجود داشته است». [1] .
او نيز مي گويد: «كلام اقران و معاصرها در حقّ يكديگر قابل اعتماد نيست؛ خصوصاً در صورتي كه براي تو روشن شود كه به جهت دشمني يا اختلاف در مذهب يا به جهت حسد بوده است، امري كه كسي از آن نجات نمي يابد جز آن كه خدا او را مصون دارد. و من نمي دانم كه اهالي عصري از عصرها به جز انبيا و صديقين از اين حسد در امان باشد. و اگر بخواهي براي تو در اين باره رساله ها رديف مي كنم». [2] .
اين عبارت و نحو آن دلالت دارد بر اين كه طعن و جرح و تضعيف افراد به جهت حسد و هواي نفس و دشمني بين علماي رجال از اهل سنت امري رايج بوده است، و لذا به جرح و تعديل آنان چندان اعتباري نيست.
ابن حجر در ترجمه عبيداللَّه بن سعيد ابي قدامه سرخسي از حاكم نقل كرده كه محمّد بن يحيي از او روايت كرد، ولي بعد از آن بر حديث او خطّ كشيد؛ زيرا محمّد موقعي بر او وارد شد و او براي احترام جلو پاي او بلند نشد! [3] .

[1] ميزان الاعتدال، ج 4، ص 95.
[2] ميزان الاعتدال، ج 1، ص 251.
[3] تهذيب التهذيب، ج 5، ص 379.
---------------------------
معيارهاي انتخاب روايات نزد اهل سنت

با مراجعه به تاريخ تدوين حديث پي مي بريم كه چه بسيار احاديثي كه به جهت مخالف بودن با آرا و عقايد اهل سنت از طرف آنان نقل نشد و در كتاب هايشان نيز ثبت نگرديد و يا تحريف شد.
1 - خلال به سند خود از يحيي نقل مي كند: از خالد بن خداش شنيدم كه سلام بن ابي مطيع نزد ابي عوانه آمد و به او گفت: اين بدعت هايي را كه از كوفه آورده اي به من بده. ابوعوانه كتاب هايش را به دست او داد. سلام بن ابي مطيع همه آن ها را در تنور آتش افكند. [1] .
2 - او نيز نقل مي كند: ابوعوانه كتابي را در مطاعن صحابه و بلاهاي آنان تأليف نموده بود، سلام بن ابي مطيع نزد او آمد و به او گفت: اي ابوعوانه! آن كتاب را به من بده. سلام كتاب را از او گرفت و در آتش انداخت. [2] .
3 - جراح بن مليح مي گويد: از جابر شنيدم كه فرمود: «نزد من هفتاد هزار حديث از ابوجعفر (امام باقرعليه السلام) است كه همگي از رسول خداصلي الله عليه وآله نقل شده است». [3] .
امّا چرا اهل سنت از احاديث او نقل نمي كنند، در حديث ديگري به يكي از اسباب آن اشاره شده است.
4 - محمّد بن عمر رازي مي گويد: از جرير شنيدم كه مي گفت: جابر بن يزيد را ملاقات كردم ولي از او حديث ننوشتم؛ زيرا كه او به رجعت ايمان داشت. [4] در حقيقت اين حرف به اين معناست كه او شيعه بود، نه چيز ديگر؛ زيرا هرگز ايمان به رجعت از نشانه هاي دروغگويي به حساب نمي آيد.
5 - عيسي بن يونس مي گويد: «اعمش را به جز يك بار نديدم كه خاضع شود. او براي ما اين حديث را از علي عليه السلام نقل كرد كه او تقسيم كننده بهشت و دوزخ است. خبر آن به اهل سنت رسيد، نزد او آمده و گفتند: آيا تو احاديثي روايت مي كني كه رافضه و زيديه و شيعه با آن ها تقويت مي شوند؟ اعمش گفت: من اين احاديث را شنيده ام و لذا آن ها را نقل مي كنم. آنان به او گفتند: آيا هر چه شنيده اي آن ها را روايت مي كني؟ در آن موقع بود كه ديدم اعمش خاضع شد. [5] .
6 - بخاري از عكرمه نقل مي كند كه ابن عباس به من و فرزندش علي گفت: به نزد ابوسعيد رفته و از حديث او استفاده كنيد. ما به نزد او رفتيم، او را در باغي يافتيم كه مشغول اصلاح آن بود، رداي خود را بر دوش انداخت و شروع به نقل حديث كرد، تا به اينجا رسيد كه ما هنگام بناي مسجد هر كدام خشت خشت بر مي داشتيم ولي عمار دوتا دوتا بر مي داشت. پيامبرصلي الله عليه وآله او را در اين دو حال مشاهده كرد، خاك را از او پاك كرد؛ در حالي كه مي فرمود: واي از عمار، او مردم را به بهشت دعوت مي كند ولي مردم او را به آتش مي خوانند...». [6] .
حُميدي در «الجمع بين الصحيحين» مي گويد: «اين حديث اضافه اي دارد كه مشهور است ولي بخاري آن را ذكر نكرده است، يا در طريق او نبوده يا بوده ولي به جهت و غرضي آن را حذف كرده است. قبل از او ابوبكر برقاني و ابوبكر اسماعيلي حديث را اين چنين نقل كرده اند: «همانا رسول خداصلي الله عليه وآله فرمود: واي از عمار! او را گروه ظالم - يعني گروه معاويه - خواهند كشت، او مردم را به بهشت دعوت كرده ولي مردم او را به آتش مي خوانند». [7] .
7 - ابن شهر آشوب كه مورد توجه شيعه و اهل سنت است. در كتاب «المناقب» نقل مي كند: «در «المعارف» ابن قتيبه آمده است كه محسن (فرزند فاطمه زهراعليها السلام) سقط شد به جهت ضربه اي كه قنفذ عدوي بر او وارد ساخت». [8] ولي در چاپ موجود از كتاب «المعارف» از اين خبر اثري نيست.
8 - مسلم در صحيح به سند خود از شقيق نقل مي كند كه گفت: به اسامه عرض كردم: آيا بر عثمان وارد نمي شوي تا با او صحبت نمايي؟ (يعني او را نصيحت كرده تا از كارهاي زشتش دست بردارد). اسامه گفت: آيا شما گمان مي كنيد كه من با او صحبت نمي كنم مگر آن كه به گوش شما برسانم؟ به خدا سوگند من با او صحبت كردم...
بار ديگر به او گفته شد: آيا پيش عثمان نمي روي تا با او صحبت كني؟ اسامه گفت: من مكرّر با او صحبت كرده و او را نصيحت نموده ام. من او را امر به معروف و نهي از منكر كرده ام ولي نمي خواهم از آنچه به او گفتم مطّلع گرديد، من حرف هايي به او زده ام كه مي خواهم بين من و او بماند... [9] .
همين حديث را بخاري نيز در صحيح خود آورده، ولي از آنجا كه در آن طعني بر عثمان است اسم او را حذف كرده و به جاي آن از كلمه «هذا» استفاده كرده است، تا خواننده متوجّه نشود كه نصيحت اسامه به عثمان بوده است. عبارت صحيح بخاري اين چنين است: «به اسامه گفته شد: آيا با اين شخص! صحبت نمي كني؟ اسامه گفت: من با او صحبت كرده ام... [10] .
بخاري همين حديث را در بابي ديگر نقل كرده و به جاي عثمان از كلمه فلان استفاده كرده است. او چنين نقل مي كند: به اسامه گفته شد: چه خوب است كه به نزد فلاني رفته و با او صحبت كني؟ اسامه گفت: شما گمان مي كنيد كه من با او صحبت نمي كنم مگر آنچه را كه به شما مي شنوانم، من با او مخفيانه سخن مي گويم... [11] .

[1] السنة، خلال، ج 3، ص 510.
[2] السنة، خلال، ج 3، ص 510.
[3] صحيح مسلم، ج 1، ص 20.
[4] همان.
[5] لسان الميزان، ج 3، ص 247؛ ترجمه عباية بن ربعي.
[6] صحيح بخاري، كتاب الصلاة، ج 1، ص 541، ح 447.
[7] الجمع بين الصحيحين، ج 2، ص 461، رقم 1794.
[8] مناقب ابن شهر آشوب، ج 3، ص 407.
[9] صحيح مسلم، ج 8، ص 224.
[10] صحيح بخاري، ج 4، ص 687.
[11] صحيح بخاري، ج 2، ص 566.
---------------------------
جرح راويان به اتهام تشيع

الباني در كتاب «سلسلة الاحاديث الضعيفة» برخي از روايات فضايل اهل بيت عليهم السلام و در رأس آن ها علي بن ابي طالب عليه السلام را به جهت وجود شيعه در سلسله سند آن ها رد مي كند و اين كاري است كه برخي از علماي اهل سنّت نيز كرده اند؛ در حالي كه هرگز مجرّد تشيع راوي نمي تواند منشأ ضعف حديث گردد. اينك به برخي از ارقام روايات اشاره مي كنيم:
1 - حديث شماره (4782) به سبب وجود محمّد بن عبيداللَّه بن ابي رافع در سند آن.
2 - حديث شماره (4885) به سبب وجود حسن بن حسين عرني كوفي شيعي.
3 - حديث شماره (4886) به وجود حارث بن حصيره.
4 - حديث شماره (4889) به وجود زكريا بن يحيي كسائي.
5 - حديث شماره (4892) به وجود يحيي بن يعلي اسلمي، و به وجود عبادة بن زياد اسدي.
6 - حديث شماره (4901) به وجود زكريا بن يحيي كسائي.
7 - حديث شماره (4902) به وجود ابوحمزه ثمالي، و عبادة بن زياد اسدي.
8 - حديث شماره (4903) به وجود ابوهارون عبدي.
9 - حديث شماره (4904) به وجود حارث بن حصيره و عمرو بن ثابت.
10 - حديث شماره (4907) به وجود حارث بن حصيره.
و ديگر احاديث. [1] .
با مراجعه به احاديثي كه الباني از كتاب «المراجعات» تضعيف كرده پي مي بريم كه تضعيف بيشتر اين روايات به جهت وجود برخي از افراد شيعي در اسناد آن ها است. در حالي كه در جاي خود به اثبات رسيده كه مجرّد وجود شيعي در سلسله اسناد، سبب ضعف روايت نمي شود؛ زيرا راوي حديث در صورتي كه مورد وثوق و اطمينان باشد و از كذب و اتّهام پرهيز كند بايد به رواياتش اخذ كرد؛ گرچه داراي مذهبي است كه با مذهب ديگران مخالف است.
در بين راويان احاديث فضايل اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام كساني وجود دارند كه به اعتراف علماي رجال اهل سنت مورد اطمينان بوده و از دروغ و تهمت مبرّا مي باشند، لذا واجب است كه روايات آن ها را مورد توجه قرار داده و به آن ها عمل نمود.
دكتر بستوي مي گويد: «مدار و معيار در قبول راوي، عدالت و ضابط بودن است با قطع نظر از اين كه عقيده او چيست، مگر اين كه راوي از اسلام خارج شده باشد. و اين مسلك بسياري از علما در قديم و جديد است...».
آن گاه از علي بن مديني نقل مي كند كه مي گفت: «اگر بخواهيم احاديث اهل كوفه را به جهت تشيع رها كنيم كتب حديثي خراب خواهد شد. و لذا ذهبي در ترجمه ابان بن تغلب كوفي مي گويد: «او گرچه شيعي است ولي شخصي راستگو مي باشد، لذا ما احاديث او را اخذ مي كنيم و بدعت ها و اعتقادات ناصحيحش را بر او واگذار مي نماييم». [2] .
به همين جهت است كه ابن حجر عسقلاني در مقدمه شرح خود بر صحيح بخاري به نام «فتح الباري» كه از مشهورترين شروح بر صحيح بخاري است، فصل نهم را درباره بررسي كساني قرار داده كه از رجال صحيح بخاري مورد طعن قرار گرفته اند. و سپس از اعتراضات بر آنان يكي يكي جواب مي دهد، تا اين كه در فصلي كه تحت عنوان «تمييز اسباب طعن در اين افراد» منعقد كرده، اسامي جماعتي از افراد را كه به تشيع نسبت داده را ذكر مي كند و سپس از آن ها دفاع مي نمايد كه از جمله اين افراد: اسماعيل بن ابان، عبدالرزاق بن همام صنعاني، عدي بن ثابت انصاري، ابونعيم فضل بن دكين، محمّد بن فضيل بن غزوان و ديگر افراد است... [3] .
او در جايي ديگر مي گويد: «امّا تشيع؛ گذشت كه گفتيم تشيّع راوي در صورتي كه در اخذ و ادا ثابت باشد، نمي تواند به حديث او ضرر برساند...». [4] .
در همين راستا سيد شرف الدين رحمه الله در كتاب شريف «المراجعات» به ترتيب (حروف الفبا) اسامي صد نفر از رجال شيعه كه در سندهاي حديثي عامه وارد شده اند را نام برده است. [5] .
و نيز شيخ محمّد جعفر طبسي در كتاب «رجال الشيعه في اسانيد السنة» قريب به دويست نفر از اين گونه افراد را در كتاب خود آورده و ترجمه و احاديث آنان را نيز ذكر كرده است.

[1] سلسلة الأحاديث الضعيفة، ج 10.
[2] المهدي المنتظر في وضوء الاحاديث الصحيحة، بستوي، ص 373-371.
[3] مقدمه فتح الباري، ص 460.
[4] همان، ص 398.
[5] المراجعات، مراجعه 16.
---------------------------
جرح راويان به اتهام رفض

الباني در ردّيه خود بر احاديث فضايل «المراجعات» برخي ديگر از روايات را به اتّهام اين كه افراد رافضي در سلسله اسناد آن ها است ردّ كرده و تضعيف مي كند؛ در حالي كه مجرّد «رفض» و «رافضي» بودن نمي تواند منشأ تضعيف روايت گردد. اينك به ارقام برخي از روايات اشاره مي كنيم:
1 - حديث شماره (4882) به سبب وجود عمرو بن ثابت در سند آن.
2 - حديث شماره (4896) به وجود معلّي بن عبدالرحمن.
3 - حديث شماره (4902) به وجود ابوحمزه ثمالي.
4 - حديث شماره (4915) به وجود زياد بن منذر.
5 - حديث شماره (4925) به وجود ابوالجارود زياد بن منذر.
و ده ها سند ديگر كه به جهت وجود افرادي با اتهام به «رفض» و رافضي بودن، احاديث آنان را تضعيف كرده است. در حالي كه مجرّد اين عنوان نيز نمي تواند سبب جرح و قدح راوي، در نتيجه تضعيف روايت گردد؛ زيرا بسياري از اين گونه اسناد روايات اهل سنت در صحاح و غيرصحاح قرار گرفته اند و در عين حال مورد توثيق رجال اهل سنت نيز مي باشند.
---------------------------
نقدي بر محمود زعبي

او در كتاب «البيّنات» در ردّ مرحوم شرف الدين عاملي كه اسامي صد نفر از رجال شيعه كه در سندهاي اهل سنت قرار گرفته اند را ذكر كرده، مي نويسد: «تمام راوياني كه ايشان اسامي آن ها را ذكر كرده، معروف يا متّهم به تشيع اند نه رفض، و آنان هرگز دعوت به تشيع نداشته اند، بلكه انسان هايي معروف به تقوا و صدق و صلاح حال بوده اند. و كسي كه حالش چنين باشد چه جهت دارد كه روايتش را ردّ كنيم، مگر اين كه هوي و تعصّب انگيزه انسان براي اين كار باشد. و زود است كه مشاهده نماييم هيچ يك از افرادي كه ايشان نام آنان را برده به «رفض» نسبت داده نشده است». [1] .
با ذكر اسامي اين افراد، اشتباه يا دروغ اشكال كننده واضح شد.

[1] البيّنات، محمود زعبي، ج 1، ص 215.
---------------------------
اهتمام پيامبر به تدوين حديث

گرچه بعد از وفات پيامبرصلي الله عليه وآله به جهت مقابله مدرسه خلفا با كتابت و نقل و تدوين حديث، جلوي رونق آن گرفته شد ولي مطابق روايات فريقين پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله و اهل بيت معصوم او اهتمام فراواني به تدوين و كتابت حديث داشته اند.
ابوداوود در «سنن» از عبداللَّه بن عمر نقل مي كند: من هر چه را كه از رسول خداصلي الله عليه وآله مي شنيدم مي نوشتم تا آن ها را حفظ كنم، قريش مرا از اين كار نهي كرد. آنان به من گفتند: آيا تو هر چه را از رسول خداصلي الله عليه وآله مي شنوي مي نويسي؟ در حالي كه او بشري است كه در حال غضب و رضا سخن مي گويد؟ من از كتابت حديث رسول خدا دست برداشتم، تا اين كه اين مطلب را با رسول خداصلي الله عليه وآله در ميان گذاردم. پيامبرصلي الله عليه وآله با انگشت خود به دهانش اشاره كرد و فرمود: «اكتب فوالّذي نفسي بيده ما يخرج منه الاّ حقّ»؛ [1] «بنويس، قسم به كسي كه جانم به دست اوست از اين زبان به جز حق خارج نمي شود.»
ترمذي در سننش از ابوهريره نقل مي كند كه گفت: مردي بود از انصار كه در كنار پيامبر مي نشست و سخنان پيامبر را با اعجاب تمام گوش مي داد ولي آن ها را حفظ نمي كرد. از اين مشكل به نزد رسول خداصلي الله عليه وآله شكايت آورد و عرض كرد: اي رسول خدا! من از شما حديث مي شنوم به حدّي كه مرا به اعجاب وا مي دارد ولي آن ها را حفظ نمي كنم؟! حضرت فرمود: «استعن بيمينك»؛ «به دست راستت كمك بگير.» با دستش اشاره به خط كرد. [2] .
امام باقرعليه السلام به حمران بن اعين فرمود: «انّ في هذا البيت صحيفة طولها سبعون ذراعاً بخطّ عليّ عليه السلام و املاء رسول اللَّه صلي الله عليه وآله، لو ولّينا الناس لحكمنا بما انزل اللَّه لن نعدو ما فيها»؛ [3] «همانا در اين اتاق صحيفه اي است با طول هفتاد ذراع با خطّ علي عليه السلام و انشاي رسول خداصلي الله عليه وآله، اگر ما متولّي امور مردم شويم به آنچه خداوند نازل كرده حكم خواهيم كرد و از آنچه در آن آمده تجاوز نمي كنيم.»

[1] سنن ابن داوود، ج 3، ص 318، رقم 3646؛ مسند احمد، ج 2، ص 162.
[2] سنن ترمذي، ج 5، ص 39، رقم 2666.
[3] بحارالأنوار، ج 26، ص 18.
---------------------------
جهات بازنگري در حديث

دانشمندان براي ضرورت بازنگري در احاديث جهات متعددي ذكر كرده اند كه از آن جمله عبارت است از:
---------------------------
تجارت با حديث

در تاريخ اسلام كساني معروف به جعل و وضع حديث بوده اند كه هدف آنان از نشر اين احاديث طمع در دنيا و تجارت با آن احاديث بوده است.
ابن الجوزي نقل مي كند: نزد مهدي عباسي ده نفر از محدّثين را آوردند كه از جمله آنان غياث بن ابراهيم بود. مهدي عباسي كبوتربازي را دوست مي داشت. به قياس گفت: براي من حديث نقل كن. او حديث ابوهريره را برايش تلاوت نمود كه مسابقه تنها در پياده روي يا اسب سواري يا نيزه پراني نيست. آن گاه غياث به جهت خوشنودي مهدي عباسي كبوتربازي را نيز اضافه كرد. لذا مهدي دستور داد تا ده هزار درهم به او جايزه دهند... [1] .
ابن ابي الحديد از استاد خود ابوجعفر نقل مي كند كه روايت شده معاويه به سمرة بن جندب صد هزار درهم داد تا روايت كند اين آيه در مذمّت علي بن ابي طالب نازل شده است: «وَمِنَ النّاسِ مَنْ يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَيُشْهِدُ اللَّهَ عَلي ما في قَلْبِهِ وَ هُوَ أَلَدُّ الْخِصامِ - وَإِذا تَوَلَّي سَعي فِي الْأَرْضِ لِيُفْسِدَ فِيها وَيُهْلِكَ الْحَرْثَ وَالنَّسْلَ وَاللَّهُ لا يُحِبُّ الْفَسادَ»؛ [2] «و از مردم، كساني هستند كه گفتار آنان، در زندگي دنيا مايه اعجاب تو مي شود و خدا را بر آنچه در دل دارند گواه مي گيرند. [اين در حالي است كه]آنان، سرسخت ترين دشمنانند. [نشانه آن، اين است كه] هنگامي كه روي برمي گردانند [و از نزد تو خارج مي شوند]، در راه فساد در زمين، كوشش مي كنند، و زراعت ها و چهارپايان را نابود مي سازند. [با اين كه مي دانند] خدا فساد را دوست نمي دارد.»
و اين كه آيه دوم در شأن ابن ملجم نازل شده است: «وَمِنَ النّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ»؛ «بعضي از مردم [با ايمان و فداكار، همچون علي عليه السلام در ليلة المبيت به هنگام خفتن در جايگاه پيغمبرصلي الله عليه وآله]، جان خود را به خاطر خشنودي خدا مي فروشند.» او قبول نكرد. معاويه پيشنهاد دويست هزار درهم را به او داد. باز قبول نكرد. پيشنهاد سيصد هزار درهم را به او داد، باز قبول نكرد، تا اين كه پيشنهاد چهارصد هزار درهم را به او داد، قبول كرد و اين روايت را جعل نمود. [3] .
ابن جوزي از اسحاق بن ابراهيم حنظلي نقل كرد كه گفت: «از پيامبرصلي الله عليه وآله در فضيلت معاويه هيچ گونه حديثي صحيح نيست». [4] .

[1] الموضوعات، ج 3، ص 78، باب السبق بالحمام.
[2] سوره بقره، آيه 204و205.
[3] شرح ابن ابي الحديد، ج 4، ص 73.
[4] الموضوعات، ج 2، ص 24.
---------------------------
جعل حديث در ياري مذهب

برخي نيز در تأييد دين يا مذهب خود و تشويق مردم به آن و تثبيت قلوب آنان رواياتي را جعل كرده و به پيامبرصلي الله عليه وآله نسبت داده اند.
قرطبي مي گويد: «به رواياتي دروغين و اخباري باطل در فضيلت سوره هاي قرآن و فضيلت برخي از اعمال كه برخي جعل كرده التفاتي نيست، كاري كه جماعت بسياري آن را مرتكب شدند...». [1] .
بالاتر از اين، برخي احاديثي را در مدح امامان مذهب خود جعل كرده و به پيامبرصلي الله عليه وآله نسبت داده اند، همانند آنچه درباره ابوحنيفه نقل شده است. [2] و نيز پيروان هر مذهب فقهي احاديثي را در مدح امام خود جعل كرده و به پيامبرصلي الله عليه وآله نسبت داده اند.

[1] التذكار، قرطبي، ص 155.
[2] تاريخ بغداد، ج 2، ص 289.
---------------------------
عرض حديث بر قرآن

قرآن كريم اوّلين مرجع و منبع براي مسلمانان در مجال عقيده و احكام است. قرآن خودش را چنين معرفي مي كند: «وَنَزَّلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ تِبْياناً لِكُلِّ شَيْ ءٍ»؛ [1] «ما كتاب [قرآن] را بر تو نازل كرديم در حالي كه روشن كننده هر چيزي است.»
بدين جهت، قرآن ميزان حقّ و باطل درباره مسائلي است كه به عقيده و شريعت از راه روايات نسبت داده مي شود، لذا بايد حديث را با قرآن سنجيد.
فخر رازي از پيامبرصلي الله عليه وآله نقل كرده كه فرمود: «اذا روي لكم عنّي حديث فاعرضوه علي كتاب اللَّه، فانّ وافقه فاقبلوه والّا فردّوه»؛ [2] «هر گاه از من حديثي به نظر شما رسيد آن را بر كتاب خدا عرضه كنيد اگر آن را موافق با كتاب خدا يافتيد قبول كنيد وگرنه آن را رد نماييد.»
ايّوب بن حر مي گويد: از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مي فرمود: «كلّ شي ء مردود الي الكتاب و السنة، و كلّ شي ء لايوافق كتاب اللَّه فهو زخرف»؛ [3] «هر چيزي به كتاب و سنت باز مي گردد. و هر چيزي كه با كتاب خدا موافق نباشد باطل است.»
مقصود از عرض حديث بر قرآن احراز عدم مخالفت حديث با قرآن است، نه اين كه به طور حتم بايد آيه اي موافق با حديث در قرآن وجود داشته باشد.
از باب نمونه: مسلم در صحيح خود از عمر بن خطّاب نقل كرده كه پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: «الميّت يعذّب في قبره بما نيح عليه»؛ [4] «مرده با نوحه سرايي اهلش بر او عذاب مي شود.»
مفاد اين روايت با قرآن سازگاري ندارد؛ زيرا خداوند متعال مي فرمايد: «وَلا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْري»؛ [5] «و هيچ گنه كاري گناه ديگري را متحمّل نمي شود.»

[1] سوره نحل، آيه 89.
[2] التفسير الكبير، ج 3، ص 295.
[3] وسائل الشيعه، ج 18، ص 78، كتاب القضاء، باب 9 از ابواب صفات.
[4] صحيح مسلم، ج 3، ص 41، باب: الميت يعذّب ببكاء اهله عليه.
[5] سوره انعام، آيه 164.
---------------------------
عرض حديث بر عقل قطعي

عقل در اسلام از جايگاه ويژه و رفيعي برخوردار است، و مقصود به آن احكامي است كه تمام عقلا با قطع نظر از نزاع ها و تعصّبات و پيش فرض ها بر آن اتفاق دارند، نظير حكم عقل به اين كه هر پديده اي احتياج به علّت دارد، و دور و تسلسل باطل است، و عدل حسن و ظلم قبيح است. اين ها احكام عقليه اي است كه سنگ آسياب عقيده و شريعت بر آن دور مي زند، و اگر كسي آن ها را منكر شود حتي نمي تواند وجود خدا را ثابت كند.
خداوند متعال مي فرمايد: «فَبَشِّرْ عِبادِ - الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولئِكَ الَّذِينَ هَداهُمُ اللَّهُ وَأُولئِكَ هُمْ أُولُوا الْأَلْبابِ»؛ [1] «پس بندگان مرا بشارت ده. همان كساني كه سخنان را مي شنوند و از نيكوترين آن ها پيروي مي كنند، آنان كساني هستند كه خدا هدايتشان كرده و آن ها خردمندانند.»
و نيز در قرآن تشويق به تعقّل و تفكّر نموده است. از اينجا استفاده مي شود كه منطق عقل حجّت قطعي بين خداوند سبحان و بندگان او است. و لذا مي تواند مقياس ديگري براي تمييز حق از باطل باشد.

[1] سوره زمر، آيات 17و18.
---------------------------
عرض حديث بر اتفاق امت

اگر امت بر مطلبي اتفاق كردند دليل قطعي بر حقّانيت آن است، و اين راه و منهجي است كه شيعه و عامه بر آن اتفاق دارند، گرچه شيعيان، اعتبار اتفاق و اجماع امت را به اعتبار كشف از قول معصوم مي دانند.
بر اين اساس، اگر حديثي مخالف با اتفاق امت بود از اعتبار ساقط بوده و محكوم به جعل و وضع است.
از باب نمونه: طحاوي به سندش از انس نقل كرده كه گفت: از آسمان برف باريد. ابوطلحه به ما گفت: براي ما از اين برف بياور. آن گاه در حالي كه روزه دار در ماه رمضان بود از آن بخورد. من به او گفتم: آيا در حالي كه روزه داري از آن مي خوري؟ گفت: اين برفي است كه از آسمان فرود آمده و ما با آن شكم هاي خود را پاك مي كنيم، و آن طعام يا آشاميدني نيست! انس مي گويد: من نزد رسول خداصلي الله عليه وآله آمدم و اين مطلب را به او خبر دادم. حضرت فرمود: آن را از عمويت بگير و قبول كن». [1] .
در حالي كه اين روايت با اتفاق و اجماع امت مخالفت دارد كه مطلق اكل و شرب مبطل روزه است. و لذا مي توان حكم به وضع و جعل اين حديث نمود. و لذا سيوطي آن را در احاديث جعلي برشمرده است. [2] .

[1] مشكل الآثار، ج 2، ص 328، رقم 1983.
[2] الاحاديث الموضوعة، ص 116.
---------------------------
ارزيابي صحيحين نزد عامه

همان گونه كه اشاره شد اهل سنت ديدگاه خاصي نسبت به صحاح خود خصوصاً صحيح بخاري و صحيح مسلم دارند، اينك برخي از عبارات آن ها را درباره اين دو كتاب خصوصاً صحيح بخاري ذكر مي كنيم:
1 - چلبي مي گويد: «كتاب هايي كه در علم حديث تصنيف شده بيش از حدّ شمارش است، جز آن كه سلف و خلف اتفاق كرده اند بر اين كه صحيح ترين كتاب بعد از كتاب خداي سبحان و متعال صحيح بخاري و سپس صحيح مسلم است». [1] .
2 - محمّد بن يوسف شافعي مي گويد: «... كتاب صحيح بخاري و صحيح مسلم صحيح ترين كتاب بعد از كتاب خداي عزيز است». [2] .
3 - ذهبي مي گويد: «و امّا جامع صحيح بخاري، جليل ترين كتاب و برترين كتابي است كه بعد از كتاب خداوند عزّوجلّ نوشته شده است». [3] .
4 - ابوعلي نيشابوري مي گويد: «در زير آسمان صحيح تر از كتاب «مسلم» نيست». [4] .
5 - نووي مي نويسد: «همانا صحيح ترين كتاب بعد از قرآن صحيح بخاري و صحيح مسلم است، و كتاب بخاري صحيح تر و پرفايده تر است...». [5] .
او نيز در مقدمه شرح خود بر صحيح مسلم مي نويسد: «علما اتفاق كرده اند بر اين كه صحيح ترين كتاب بعد از قرآن عزيز صحيح بخاري و صحيح مسلم است. و امت اين دو كتاب را تلقي به قبول كرده است». [6] .
6 - قسطلاني مي گويد: «امت اتفاق كرده بر اين كه اين دو كتاب تلقّي به قبول شده است...». [7] .
7 - ابن حجر هيتمي مكّي مي نويسد: «صحيح بخاري و صحيح مسلم به اجماع بزرگان صحيح ترين كتاب بعد از قرآن است». [8] .
غلو و مدح زياد درباره اين دو كتاب را به حدّي رسانده اند كه حتي خواب هايي را نقل كرده و در تأييد اين دو كتاب مطالبي را به پيامبرصلي الله عليه وآله نسبت مي دهند.
حال با وجود اين حد اعتبار براي اين دو كتاب اگر مطلبي مخالف با عقل است، بايد بر آن اعتراض نمود، نه كتب حديثي شيعه كه چنين غلوّي را علماي شيعه درباره هيچ يك از كتاب هاي حديثي خود ندارند.

[1] كشف الظنون، ج 1، ص 641، باب علم الحديث.
[2] هدي الساري، ص 8.
[3] ارشاد الساري، ج 1، ص 29.
[4] تذكرة الحفّاظ، ج 2، ص 589.
[5] التقريب، نووي، ص 3.
[6] المنهاج في شرح صحيح مسلم، ج 1، ص 14.
[7] ارشاد الساري، ج 1، ص 20.
[8] الصواعق المحرقة، ص 9.
---------------------------
مفهوم صحابه

خليل بن احمد فراهيدي مي گويد: «صِحابه: مصدر (صاحبك) و صاحب به معناي نعتي است، ولي در كلام، غالباً به معناي اسمي به كار مي رود». [1] .
راغب اصفهاني مي گويد: «صاحب به معناي ملازم است؛ يعني كسي كه ملازم كسي يا چيزي است، خواه مصاحبتش با بدن باشد كه اين معناي حقيقي است و در اكثر اوقات استعمال دارد، يا به عنايت و همّت است كه اين هم يك نوع مصاحبت است ولو مجازاً...». [2] .
معناي لغوي اين كلمه در قرآن كريم در موارد متعدد به كار رفته كه تمام آن ها مشترك در معناي معاشرت و ملازمت است.

[1] ترتيب كتاب العين، ص 440.
[2] مفردات راغب، ص 275.
---------------------------
آراي مختلف در مورد صحابي

عالمان و مورّخان در مورد صحابه ديگاه هاي مختلفي دارند كه به برخي از آن ها اشاره مي كنيم:
1 - كفر جميع صحابه؛ اين رأي از فرقه كامليه است، كه با قرآن و حديث و سيره صحابه و عقل، مخالف است، و شيعه امامي نيز از آن متبرّي است.
2 - رأي شيعه امامي و برخي از اهل سنت؛ به اين معنا كه در ميان صحابه افراد مختلفي از عادل و فاسق وجود داشته اند، از اين رو مجرد مصاحبت با رسول خداصلي الله عليه وآله باعث نمي شود كه كسي تكويناً عادل گردد.
3 - عدالت جميع صحابه قبل از دخول در فتنه؛ اين رأي از معتزله است، آنان معتقد به فسق كساني هستند كه در جنگ با اميرالمؤمنين عليه السلام شركت كردند.
4 - تأويل و توجيه مواقف صحابه؛ مطابق اين رأي بايد تمام كارهاي صحابه كه در ظاهر مخالف با اسلام و ظواهر دين است، توجيه نمود.
5 - عدالت جميع صحابه؛ مطابق اين رأي - كه نظر اكثر اهل سنت است - تمام صحابه عادل بوده و با عدالت از دنيا رفته اند.
براي توضيح بيشتر به بحث «عدالت صحابه» مراجعه شود.
---------------------------
بررسي كلي روايات

حديث «اصحابي كالنجوم» را برخي از صحابه نقل كرده اند كه همه آن روايات از ضعف سندي برخوردار است:
1 - روايت عبداللَّه بن عمر
در سند روايت او عبدالرحيم بن زيد و زيد العمّي وجود دارند كه هر دو ضعيف اند.
2 - روايت عمر بن خطّاب
در سند روايت او نعيم بن حماد و عبدالرحيم بن زيد و زيد العمّي وجود دارند كه همگي ضعيف اند.
3 - روايت جابر بن عبداللَّه انصاري
از جابر با يك سند دارقطني حديث «نجوم» را نقل كرده كه در آن سند حميد بن زيد وجود دارد كه مجهول است. و در سند ديگرش ابوسفيان و سلام بن سليم و حارث بن غصين وجود دارند كه ضعيف و يا مجهولند.
4 - روايت عبداللَّه بن عباس
در سند اين روايت سليمان بن ابي كريمه و جويبر بن سعيد و ضحاك بن مزاحم وجود دارند كه همگي از ضعفا به حساب مي آيند.
5 - روايت ابوهريره
در سند اين روايت نيز جعفر بن عبدالواحد قاضي هاشمي وجود دارد كه متّهم به جعل حديث و كذب است.
6 - روايت انس بن مالك
در سند اين روايت بشر بن حسين وجود دارد كه ابوحاتم او را دروغگو مي داند. و نيز ابن حجر كلماتي را از علما در مذمّت او در «لسان الميزان» آورده است. [1] .

[1] لسان الميزان، ج 2، ص 23-21.
---------------------------
بررسي دلالت حديث

حديث «نجوم» از حيث متن نيز بر فرض صحّت سند، قابل مناقشه است؛ زيرا آيا كسي مي تواند باور كند كه جميع صحابه بعد از پيامبرصلي الله عليه وآله بر طريق مستقيم بوده اند؟ آيه همه آن ها اهليّت براي اقتدا داشته اند؟ آيا همه آن ها به هدايت رسيده اند تا بتوانند ديگران را نيز به هدايت رهنمون كنند؟ اگر چنين است پس چرا اين همه آيات در قرآن كريم در مذمت طايفه اي از صحابه وارد شده است؟ و نيز اين همه روايات در مذمت جماعتي از آن ها از شخص پيامبرصلي الله عليه وآله رسيده است؟ [1] پيامبرصلي الله عليه وآله مي دانست كه بعد از او چه اتفاقي خواهد افتاد و امت او به 73 فرقه متفرق خواهند شد. مگر نه اين است كه در احاديث «حوض» پيامبرصلي الله عليه وآله خبر از بدعت گذاري جماعتي از صحابه داده و نيز آنان را اهل جهنم دانسته است؟ [2] آيا جماعتي از صحابه اهل فسق و فجور نبوده اند؛ از قبيل:
1 - جماعتي از مشاهير صحابه در قضيه جمل در موضوع «حوأب» دروغ گفته و مردم را نيز تحريض بر گواهي به دروغ كردند. اين موضوع از قضاياي مشهور در كتب تاريخ اهل سنت؛ از قبيل تاريخ طبري، ابن اثير، ابن خلدون، ابي الفداء و مسعودي و ديگران است.
2 - مگر نبود كه خالد بن وليد مالك بن نويره را كشت و با زن او بدون عده گرفتن زنا كرد؟
3 - مگر مغيرة بن شعبه با ام جميل زنا نكرد. [3] .
4 - مگر سمرة بن جندب در عصر عمر بن خطّاب شراب فروش نبود؟ [4] .
5 - مگر عبدالرحمن بن عمر بن خطّاب شراب خور در عصر خلافت پدرش در مصر نبود؟ [5] .
6 - مگر برخي از بزرگان صحابه به احكام شرعي جاهل نبودند؟
7 - مگر معاويه كسي نبود كه ربا مي گرفت و هنگامي كه ابوالدرداء به او اعتراض كرد كه پيامبرصلي الله عليه وآله رباي معاوضي را جايز نمي داند در جواب گفت: من اشكالي در آن نمي بينم. [6] .
و....
نتيجه اين كه: حديث «اصحابي كالنجوم» سنداً و دلالتاً قابل مناقشه بوده و بي اعتبار است و لذا نمي توان به آن استدلال نمود.

[1] براي اطلاع رجوع شود به بحث «عدالت صحابه».
[2] صحيح بخاري، باب في الحوض، ج 4، ص 87و88.
[3] وفيات الاعيان، ج 2، ص 455؛ تاريخ طبري، ج 4، ص 207.
[4] ر.ك: صحيح بخاري و ديگر كتب.
[5] شرح ابن ابي الحديد، ج 3، ص 123.
[6] موطأ مالك، ج 2، ص 59.
---------------------------
جعل روايات در شأن خلفا

ابن ابي الحديد مي نويسد: معاويه در نامه اي كه به عمّال خود در تمام بلاد اسلامي نوشت دستور داد تا به هيچ كس از شيعيان علي و اهل بيتش اجازه گواهي ندهند. و نيز بر آن ها نوشت تا شيعيان عثمان و محبّين او و كساني كه فضايل و مناقب او را روايت مي كنند جمع كرده و آنان را تكريم كنند و گزارشي از آن روايات جعلي و اسامي آن ها و اسم پدران و عشيره آن ها را به او بدهند تا به آن ها صله دهد.
با اين دستور و انتشار آن بين مردم، فضايل بسياري براي عثمان نقل شد، تا به حدّي كه در هر كشور تكثير شده و داخل منازل هر يك از مردم وارد شد... بعد از مدتي معاويه بار ديگر نامه اي به كارگزاران خود نوشت، و در آن گوشزد كرد كه حديث در شأن عثمان فراوان نقل شده و هر گاه نامه من به شما رسيد مردم را دعوت به نقل روايت در شأن صحابه و خلفاي اولين نماييد. و هر روايتي را كه كسي در شأن ابوتراب نقل كرده آن را در شأن صحابه درآوريد؛ زيرا اين عمل نزد من محبوب تر بوده و ابوتراب و شيعيان او را مغلوب خواهد كرد....
نامه معاويه بر مردم قرائت شد، لذا روايات جعلي بسياري در مناقب صحابه در ميان مردم منتشر گشت در حالي كه هيچ حقيقت و واقعيت نداشته است. كار به جايي رسيد كه اين روايات به اسم احاديث پيامبرصلي الله عليه وآله بر بالاي منابر خوانده شد و نيز به دست معلمان مكتب خانه ها سپرده شد تا به كودكان و نوجوانان تعليم دهند، و لذا مردم آن ها را همانند قرآن آموختند و به دختران و همسران و خدمتكاران خود نيز منتقل نمودند و همين طور اين روايات تا كنون در دسترس مردم باقي مانده است... و از اين طريق روايات جعلي بسيار و تهمت هاي فراواني در بين مردم در شأن خلفا و صحابه منتشر شد...». [1] .
ابن عرفه معروف به نفطويه از اكابر محدّثين و مورّخين به اين مناسبت نقل مي كند: «بيشتر احاديث در فضايل صحابه در ايام بني اميه به جهت تقرّب به آن ها جعل شد تا با اين گونه احاديث به گمان خودبيني بني هاشم را به خاك بمالند». [2] .
ابن الجوزي در كتاب «الموضوعات» مي گويد: «گروهي متعصّب كه هيچ بهره اي از خير ندارند ادّعاي تمسك به سنت نموده به جهت مقابله با رافضه احاديثي را در فضايل ابوبكر جعل و وضع نمودند...». [3] .
همو در جايي ديگر جاعلين حديث را بر چند قسم تقسيم مي كند:
1 - زنادقه و اهل كفر كه به قصد فاسد كردن شريعت و وارد كردن شك در آن و بازي با دين، جعل حديث كرده و به پيامبرصلي الله عليه وآله نسبت دادند.
2 - برخي نيز به جهت ياري مذهب خود جعل حديث كرده و شيطان آن ها را اين گونه فريب داد كه اين عمل جايز است.
3 - برخي نيز به جهت ترغيب مردم به عمل بر خير و دوري از شر، احاديثي را جعل نمودند.
4 - گروهي ديگر جعل حديث بر هر كلام حسن را جايز شمردند.
5 - و برخي نيز به جهت اهداف و اغراضي خاص، حديثي را اختراع مي نمودند. [4] .
و نيز مي گويد: «من احاديث بسياري را كه در فضل ابوبكر نقل مي كنند ذكر نمي كنم؛ زيرا برخي از آن ها از حيث معنا صحيح است ولي از حيث سند و نقل ثابت نيست، و برخي نيز بي معنا است و دائماً آن ها را از زبان عوام مردم مي شنوم...». [5] .

[1] شرح ابن ابي الحديد، ج 3، ص 15؛ فجر اسلام، احمد امين، ص 275.
[2] همان؛ فجر الاسلام، ص 213.
[3] كتاب الموضوعات، ج 1، ص 225.
[4] كتاب الموضوعات، ج 1، ص 20-15.
[5] همان، ج 1، ص 237.
---------------------------
وجود كذابين

با رجوع به كتاب هاي رجال اهل سنت پي به وجود اشخاصي خواهيم برد كه در سلسله احاديث بسياري قرار گرفته اند ولي به تصريح علماي رجال از خود اهل سنت متّهم به كذب و جعل و تزويرند. اينك اسامي برخي از آن ها را ذكر مي كنيم:
1 - ابان بن جعفر ابوسعيد بصري؛ بسيار دروغگو و جعل كننده حديث بر رسول خدا است. [1] .
2 - باذام ابوصالح؛ تابعي كذّاب است. [2] .
3 - جارود بن يزيد ابوعلي عامري؛ وي بسيار دروغگويي است كه جعل حديث مي كند. [3] .
4 - حبيب بن ابي حبيب؛ از دروغگوترين مردم بوده و تمام احاديث او جعلي است. [4] .
5 - خالد بن اسماعيل ابواليد المخزومي؛ او متروك بوده و به احاديثش احتجاج نمي شود، جعل حديث مي كرد و به افراد ثقه نسبت مي داد. [5] .
6 - داوود بن عبدالجبار ابوسليمان مؤذن؛ بسيار دروغگو بوده و منكر الحديث است. سزاوار نيست كه احاديثش مكتوب شود. [6] .
7 - زكريا بن يحيي مصري ابو يحيي وكار؛ بسيار دروغگو و از دروغگوهاي بزرگ روزگار است. او با وجود آن كه از فقهاي صاحب حلقه و از صالحان و عابدان به شمار آمده ولي در عين حال جعل حديث مي كرده است. [7] .
8 - سليم بن مسلم؛ جعل كننده حديث و جهمي خبيث بود. و لذا احاديث او ترك شده و هيچ ارزشي ندارد. [8] .
9 - شيخ بن ابي خالد بصري؛ او اهل جعل حديث بود. چهار صد حديث را جعل كرده و داخل برنامه مردم نمود. [9] .
10 - ضحّاك بن حمزه منبجي؛ او اهل وضع حديث بود. و تمام روايات او از حيث متن يا سند منكر است. [10] .
11 - طاهر بن فضل حلبي؛ او كسي بود كه جعل حديث مي كرد و آن ها را به افراد ثقه نسبت مي داد. تنها احاديثش را به جهت تعجب مي توان نوشت. [11] .
12 - عبد الرحمن بن مالك بن مغول؛ او بسيار دروغگو و تهمت زننده اي بود كه هيچ كس درباره او شك ندارد. او جعل حديث مي كرد. [12] .
13 - غياث بن ابراهيم نخعي؛ كذّاب خبيثي است كه جعل حديث مي كرد. [13] .
14 - فضل بن سُكين ابوالعباس؛ ابن معين مي گويد: او كذّاب است. خدا لعنت كند هر كسي را كه از او حديث كوچك يا بزرگ نقل كند مگر آن كه او را نشناسد. [14] .
اين ها برخي از كساني بودند كه در سلسله اسناد روايات اهل سنت وارد شده و نزد رجاليين اهل سنت معروف به جعل حديث و كذب و دروغ اند. كسي كه قصد تتبّع در اين موضوع را دارد به كتاب «اللآلي المصنوعة» و «تذكرة الموضوعات» و «كتاب المجرومين» و «رجال السنة» از شيخ محمّد حسن مظفر و «الغدير» از علامه اميني رحمه الله مراجعه كند.
مرحوم علامه در كتاب خود اسامي (702) نفر از رجال اهل سنت را نام برده كه در رجال خود آن ها، متهم به كذب و جعل حديث اند. آن گاه مي گويد: اين ها بخشي از اين گونه افرادند، و شايد كساني كه به كتاب هاي آن ها مراجعه كنند به افرادي ديگر برخورد نمايند كه اهل اين كار بوده اند. جالب توجه اين كه اين عمل نزد بسياري از اهل سنت، عمل زشتي نبوده بلكه افراد معروف به زهد و تقوا به اين عمل منسوب اند. و حتي به عنوان شعار صالحين نزد اهل سنت مطرح است، به اين اعتقاد كه افراد با جعل حديث در شأن خلفا و صحابه و تقويت قلوب مردم به آنان به خداوند متقرّب مي شوند. و لذا يحيي بن معين قطّاني مي گويد: من در ميان صالحان در جعل حديث دروغگوتر نديدم. [15] آن گاه علامه اميني رحمه الله اسامي افرادي را ذكر مي كند كه معروف به زهد و تقوا بوده ولي در عين حال متّهم به جعل حديث شده اند؛ امثال:
1 - هيثم طائي؛ او كسي بود كه تمام شب را به نماز مشغول بود و هنگامي كه صبح مي شد مي نشست و جعل حديث مي نمود.
2 - حرب بن ميمون؛ او مجتهد عابد بود ولي از همه بيشتر دروغ مي گفت.
3 - محمّد بن ابراهيم شامي؛ او از زهّادي بود كه به كذّاب وضّاع معروف شده بود.
4 - حافظ عبدالمغيث حنبلي؛ شخصي معروف به زهد، اعتماد، دين داري، صداقت، امانت، صلاح، اجتهاد، متابعت سنت و آثار بود، ولي در عين حال كتابي را تأليف كرده كه در آن پر از احاديث جعلي در فضايل يزيد بن معاويه است.
5 - محمّد بن عكاشه؛ او كسي بود كه هنگام قرائت قرآن بسيار گريه مي كرد ولي از جمله جعل كنندگان بسيار ماهر در حديث بود.
6 - ابوعمر زاهد؛ او كسي است كه در فضايل معاوية بن ابي سفيان كتابي را از احاديث جعلي تأليف كرده است.
7 - برداني؛ مرد صالحي است كه در فضيلت معاويه جعل حديث مي كرده است.
آن گاه مي گويد؛ از اينجا است كه مشاهده مي كنيم بسياري از جعل كنندگان حديث را كه يا امامي بوده اند داراي مريد و پيرو، يا حافظي مشهور و فقيهي حجّت و شيخي در روايت و خطيبي توانمند، كه دسته اي از آن ها به جهت خدمت به مبدأ يا تعظيم امام و يا به جهت تأييد مذهب خود عمداً دروغ گفته اند. [16] .

[1] ميزان الاعتدال، ج 1، ص 10؛ اللآلي المصنوعة، ج 2، ص 13.
[2] ميزان الاعتدال، ج 1، ص 138؛ تهذيب التهذيب، ج 1، ص 416.
[3] ميزان الاعتدال، ج 1، ص 178؛ لسان الميزان، ج 2، ص 90.
[4] تهذيب التهذيب، ج 2، ص 158؛ ميزان الاعتدال، ج 1، ص 452.
[5] ميزان الاعتدال، ج 1، ص 627؛ اللآلي المصنوعة، ج 2، ص 5.
[6] ميزان الاعتدال، ج 2، ص 12؛ تذكرة الموضوعات، ص 13.
[7] ميزان الاعتدال، ج 2، ص 77؛ الضعفاء الكبير، ج 2، ص 87.
[8] ميزان الاعتدال، ج 2، ص 232؛ لسان الميزان، ج 3، ص 134.
[9] تذكرة الموضوعات، ص 79؛ كتاب المجرومين، ج 1، ص 364.
[10] ميزان الاعتدال، ج 2، ص 323؛ كتاب المجرومين، ج 1، ص 379.
[11] ميزان الاعتدال، ج 2، ص 335؛ كتاب المجرومين، ج 1، ص 384.
[12] ميزان الاعتدال، ج 2، ص 584؛ اللآلي المصنوعة، ج 1، ص 446.
[13] ميزان الاعتدال، ج 3، ص 336؛ لسان الميزان، ج 4، ص 489.
[14] لسان الميزان، ج 4، ص 441؛ تاريخ بغداد، ج 12، ص 362.
[15] مقدمه صحيح مسلم، ج 1، ص 42؛ تاريخ بغداد، ج 2، ص 98.
[16] الغدير، ج 5، ص 227.
---------------------------
تضعيف روايات

با مراجعه به كتب اهل سنت مشاهده مي نماييم كه بسياري از رواياتي كه درباره خلافت و فضايل آن ها نقل شده، به كذب و جعل نسبت داده شده است. اينك اين گونه روايات را در دو بخش دنبال مي كنيم:
---------------------------
روايات خلافت خلفا

در مورد خلافت خلفا نيز اهل سنت رواياتي نقل كرده اند كه خود به جعل و وضع آن تصريح نموده اند. اينك به برخي از آن ها اشاره مي كنيم:
1 - به طور مرفوع از رسول خداصلي الله عليه وآله نقل كرده اند كه فرمود: ابوبكر بعد از من متولّي امور امت من خواهد شد.
ذهبي بعد از نقل حديث مي گويد: اين خبري دروغ است. [1] .
2 - و نيز مرفوعاً نقل كرده اند كه جبرائيل فرمود: ابوبكر وزير تو در زمان حيات و خليفه تو بعد از وفات تو است.
ذهبي اين حديث را از موضوعات و جعليّات ابوهارون اسماعيل بن محمّد فلسطين برشمرده، مي گويد: ابن جوزي آن را با سندي تاريك نقل كرده و گفته: ابو هارون، كذّاب است. [2] .
3 - خطيب بغدادي از عبداللَّه بن جراد نقل كرده كه گفت: رسول خداصلي الله عليه وآله اسبي را آورد و بر آن سوار شد و فرمود: سوار بر اين اسب مي شود كسي كه خليفه و جانشين بعد از من است. آن گاه ابوبكر سوار بر آن شد.
سيوطي اين حديث را از جعليات شمرده است. [3] .
4 - عايشه از رسول خداصلي الله عليه وآله نقل كرده كه فرمود: ائمه خلافت بعد از من ابوبكر و عمر و... مي باشند.
ذهبي بعد از ذكر اين حديث مي گويد: خبري باطل است و متّهم به وضع آن علي بن صالح انماطي است. [4] .
5 - ابن عباس در تفسير آيه «وَ إِذْ أَسَرَّ النَّبِيُّ إِلي بَعْضِ أَزْواجِهِ حَدِيثاً» گفته: پيامبر به طور سرّي به حفصه فرمود: همانا ابوبكر وليّ امر بعد از من است. و عمر جانشين بعد از ابوبكر است. اين مطلب را به عايشه نيز گفت. [5] .
ذهبي اين حديث را از حرف هاي باطل خالد بن اسماعيل مخزومي كذّاب دانسته است. [6] .
6 - ابوهريره نقل كرده: هنگامي كه جبرئيل با رسول خداصلي الله عليه وآله بود ناگهان ابوبكر گذر كرد. حضرت فرمود: اين ابوبكر است، اي جبرئيل! آيا او را مي شناسي؟ گفت: همانا او در آسمان مشهورتر است تا در زمين، ملائكه او را حليم قريش مي نامند. و همانا او وزير تو در حيات و جانشين تو بعد از وفاتت مي باشد.
ابن حبان اين حديث را از طريق اسماعيل بن محمّد بن يوسف نقل كرده و او را دزد حديث ناميده كه احاديث او قابل احتجاج نيست. و ابن طاهر او را كذّاب معرفي كرده است. [7] .
7 - كار را به جايي رساندند كه حتي به امام علي عليه السلام نسبت داده اند كه ابوبكر را به عنوان خليفه رسول خداصلي الله عليه وآله توصيف كرده است... نقل مي كنند كه ابوبكر به علي عليه السلام گفت: جلو بيا و نماز گزار. حضرت فرمود: نه به خدا من جلو نمي ايستم، تو خليفه رسول خدايي...
ذهبي اين حديث را از مصائب عبداللَّه بن محمّد قدامي دانسته، [8] و ابن عدي مي گويد: عموم احاديث او قابل حفظ نيست. [9] .
روايات ديگر نيز در اين مورد وارد شده است، هر كس قصد تحقيق دارد به «الغدير» مراجعه نمايد. [10] .

[1] ميزان الاعتدال، ج 2، ص 627.
[2] ميزان الاعتدال، ج 1، ص 247.
[3] اللآلي المصنوعة، ج 1، ص 301.
[4] ميزان الاعتدال، ج 3، ص 133.
[5] انساب الاشراف، ج 1، ص 424.
[6] ميزان الاعتدال، ج 1، ص 627.
[7] كتاب المجرومين، ج 1، ص 130.
[8] ميزان الاعتدال، ج 2، ص 488.
[9] الكامل في الضعفاء، ج 4، ص 258.
[10] الغدير، ج 5، ص 566-532.
---------------------------
مخالفت روايات با آروزي ابوبكر

اگر رواياتي را كه اهل سنت در فضايل و خلافت خلفا نقل مي كنند صحيح بود چرا ابوبكر در مرض موت خود چنين آرزو مي كند كه دوست داشتم كه از رسول خداصلي الله عليه وآله سؤال مي كردم كه امر خلافت از براي كيست تا كسي در آن نزاع نكند. و دوست داشتم كه از آن حضرت سؤال مي كردم كه آيا براي انصار در امر خلافت سهم و نصيبي است. [1] .

[1] تاريخ طبري، ج 4، ص 53؛ العقد الفريد، ج 2، ص 254.
---------------------------
اعتراف به عدم نص

ابوبكر در سخنان خود تصريح مي كند كه نصّي براي خلافت او نبوده است. ابن قتيبه در حديثي از او نقل كرده كه گفت: همانا خداوند محمّدصلي الله عليه وآله را نبي و براي مؤمنين ولي قرار داد. خداوند متعال به مقام او بين ما منّت گذارد تا اين كه او را اختيار نمود. پيامبر نيز امر مردم را به خودشان واگذار كرد تا آن كس را كه به مصلحت خودشان است با اتفاق و بدون اختلاف انتخاب كنند، و مردم نيز مرا به عنوان والي خود انتخاب نمودند... [1] .

[1] الامامة و السياسة، ج 1، ص 21.
---------------------------
حكم كذابين

1 - رسول خداصلي الله عليه وآله فرمود: «هر كس بر من دروغ بندد جايگاه او در آتش است». [1] .
2 - و نيز فرمود: بر من دروغ نبنديد؛ زيرا دروغ بر من موجب دخول در آتش است. [2] .
3 - و نيز فرمود: «هر كس از من حديثي نقل كند در حالي كه مي داند دروغ است خودش يكي از كذّابين است». [3] .
سيوطي مي گويد: سراغ ندارد هيچ يك از گناهان كبيره را به جز نسبت دروغ بر پيامبر كه كسي مرتكب به آن را تكفير كرده باشد. آن گاه از شيخ ابومحمّد جويني نقل كرده كه هر كس بر پيامبر دروغ ببندد كافر شده و از ملت اسلام خارج مي شود. [4] .

[1] سنن ابن ماجه، ج 1، ص 13و14.
[2] همان.
[3] همان.
[4] تحذير الخواص، ص 125.
---------------------------
بررسي حديث «عشره مبشره»

يكي از احاديث معروف و شايع نزد اهل سنت حديث «عشره مبشّره» است. به اين مضمون كه پيامبرصلي الله عليه وآله ده نفر از اصحاب خود را بشارت به بهشت داده است. و لذا آنان اجماع كرده اند كه اين ده نفر افضل مردم بعد از رسول خداصلي الله عليه وآله مي باشند. ولي با دقت و تأمّل در آن پي مي بريم كه اين حديث از حيث سند و دلالت قابل اعتماد نيست؛ زيرا از جمله احاديث جعلي و ساختگي به شمار مي آيد، ولي به جهت محبّت شديد آن ها نسبت به اين ده نفر تصريح به آن نكرده يا درباره آن تحقيق ننموده اند. ما در اين بحث در صدد هستيم تا اين حديث را به اين ترتيب كه در آن آمده مورد مناقشه قرار دهيم، نه آن كه فضايل و بشارت هايي را كه براي عموم صحابه است انكار كنيم؛ زيرا ما معتقديم كه برخي از آنان همانند حضرت علي عليه السلام، عمار بن ياسر، سلمان فارسي، مقداد بن اسود، زيد بن صوحان، بلال حبشي، عبداللَّه بن سلام و عده اي ديگر به طور حتم از جانب رسول خداصلي الله عليه وآله به بهشت بشارت داده شده اند و واقعاً هم بهشتي اند، بلكه براي برخي از تابعين همچون اويس قرني نيز بشارت به بهشت داده است.
---------------------------
طريق عبدالله بن عمر

طبراني از احمد بن الحسين بن عبدالملك قصري مؤدب و او از حامد بن يحيي و او از سفيان، از سفيان بن خمس، از حبيب بن ابي ثابت، از عبداللَّه بن عمر از رسول خداصلي الله عليه وآله حديث «عشره مبشره» را نقل كرده است. [1] .
در سند اين حديث سفيان بن عيينه واقع شده كه اهل تدليس معرفي شده است. [2] .
و نيز در سندش حبيب بن ابي ثابت است كه ابن خزيمه و ابن حبّان او را مدلّس به حساب آورده اند. [3] .

[1] المعجم الاوسط، ج 3؛ كنز العمال، ج 11، ص 645.
[2] ميزان الاعتدال، ج 2، ص 170، رقم 3327.
[3] تهذيب التهذيب، ج 1، ص 431.
---------------------------
حكم جعل حديث

جا دارد تا به حكم جعل و وضع حديث و نسبت آن به رسول خداصلي الله عليه وآله اشاره كنيم:
پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: «من كذب عليّ متعمّداً فليتبوأ مقعده من النار»؛ [1] «هر كس بر من عمداً دروغي نسبت دهد بايد جايگاهش را در آتش جهنم بداند».
و در روايتي ديگر از ابوهريره نقل شده كه پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: «من تقوّل عليّ ما لم اقلّ فليتبوّأ مقعده من النار»؛ [2] «هر كس به من گفتاري را نسبت دهد كه من آن را نگفته ام بايد جايگاه خود را در آتش جهنم ببيند».
اين حديث از جمله احاديثي است كه 62 نفر از صحابه آن را نقل كرده اند و لذا به تصريح ابن الصلاح از جمله احاديث متواتر به حساب مي آيد.
و نيز از پيامبر نقل شده كه فرمود: «من حدّث عنّي حديثاً وهو يري انّه كاذب فهو احد الكذّابين»؛ [3] «هركس از من حديثي را نقل كند؛ در حالي كه مي داند دروغ است او يكي از دروغ گويان مي باشد».
و همچنين از حضرت نقل شده كه فرمود: «لا تكذبوا عليّ، فانّ الكذب عليّ يولج النار»؛ [4] «به من دروغ نسبت ندهيد؛ زيرا نسبت دروغ بر من موجب دخول در آتش است».
سيوطي مي گويد: «من گناه كبيره اي را همانند دروغ بستن بر رسول خداصلي الله عليه وآله سراغ ندارم كه احدي از اهل سنت انجام دهنده آن را به كفر نسبت دهد، و لذا شيخ ابومحمّد جويني از اصحاب ما - كه پدر امام الحرمين است - گفته: هر كس عمداً بر رسول خداصلي الله عليه وآله دروغ ببندد كفري پيدا مي كند كه با آن از ملت اسلام خارج مي گردد. و طايفه اي از علما همچون امام ناصر الدين بن منير از امامان مالكيه او را متابعت كرده است. و اين دلالت دارد بر اين كه نسبت دروغ به رسول خداصلي الله عليه وآله از بزرگ ترين گناهان كبيره به شمار مي آيد؛ زيرا هيچ كدام از گناهان كبيره نيست كه نزد اهل سنت مقتضي كفر گردد». [5] .
او نيز از نووي و ديگران نقل كرده كه نسبت دروغ بر پيامبرصلي الله عليه وآله از گناهان كبيره به حساب مي آيد. [6] .

[1] سنن ابن ماجه، ج 1، ص 13و14.
[2] همان.
[3] سنن ابن ماجه، ج 1، ص 14و15.
[4] همان، ص 13.
[5] تحذير الخواص، ص 21.
[6] الخصائص الكبري، ج 2، ص 254.
---------------------------
متن حديث

احمد بن حنبل به سند خود از حذيفه نقل كرده كه پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: «اقتدوا باللذين من بعدي ابي بكر و عمر»؛ [1] به دو نفري كه بعد از من مي آيند يعني ابوبكر و عمر اقتدا كنيد.
ترمذي به سند خود از ابن مسعود نقل كرده كه پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: «اقتدوا باللذين من بعدي من اصحابي ابوبكر و عمر، و اهتدوا بهدي عمار، و تمسّكوا بعهد ابن مسعود»؛ [2] به دو نفر از اصحابم كه بعد از من مي آيند يعني ابوبكر و عمر اقتدا كنيد، و به راهنمايي عمار هدايت يابيد، و به عهد ابن مسعود تمسك كنيد.

[1] مسند احمد.
[2] صحيح ترمذي، ج 5، ص 672.
---------------------------
حديث حذيفه

حديث حذيفه را احمد بن حنبل، ترمذي، ابن ماجه و حاكم نيشابوري و ابن حازم نقل كرده اند كه پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: «اقتدوا باللذين من بعدي ابي بكر و عمر»؛ [1] «اقتدا كنيد به كساني كه بعد از من خواهند آمد يعني ابوبكر و عمر.»
ولي اين روايت حذيفه كه از مشهورترين طرق اين حديث است از جهاتي داراي اشكال است.
اولاً: تمام سندهاي آن به عبدالملك بن عمير بازمي گردد كه مردي مدلّس و جدّاً ضعيف و كثير الغلط و جدّاً مضطر الحديث است.
احمد بن حنبل درباره او مي گويد: «او با كمي روايت مضطرب الحديث است و ما براي او كمتر از پانصد روايت مشاهده كرده ايم كه در بيشتر آن ها اشتباه كرده است». [2] و لذا اسحاق بن منصور مي گويد: احمد بن حنبل او را جدّاً تضعيف كرده است. [3] ذهبي مي گويد: ابن جوزي او را جرح كرده و توثيقي براي او نياورده است. [4] و سمعاني و ابن حجر عسقلاني او را مدلّس دانسته است. [5] .
عبدالملك بن عمير همان شخصي است كه سر فرستاده امام حسين عليه السلام به كوفه عبداللَّه بن يقطر يا قيس بن مسهّر صيداوي را از تن جدا كرد، هنگامي كه او را به امر ابن زياد از بالاي قصر به پايين انداختند در حالي كه در بدن او رمقي بود. و هنگامي كه برخي بر او اعتراض كردند در جواب گفت: خواستم تا او را راحت كنم. [6] .
ثانياً: عبدالملك بن عميراين حديث را از ربعي بن حراش نقل كرده و ربعي از حذيفة بن يمان اين حديث را نشنيده است. و اين مطلبي است كه مناوي آن را ذكر كرده است. [7] .
ثالثاً: در سند روايت ابن حزم، سالم بن علاء مرادي واقع است كه خود ابن حزم بعد از روايت، حديث او را تضعيف كرده است. و ذهبي مي گويد: «ابن معين و نسائي او را تضعيف كرده اند». [8] و نيز ابوالجارود او را تضعيف كرده است. [9] .
و نيز در سند آن عمرو بن هرم واقع شده كه قطّان او را تضعيف كرده است. [10] .
و نيز وكيع بن جرّاح در سند آن است كه مورد قدح واقع شده است. [11] .
و در بيشتر طرق حديث «مولي ربعي بن حراش» واقع شده كه به نصّ ابن حزم مجهول مي باشد. و در برخي سندها چنين آمده است: «هلال مولي ربعي» كه او نيز به تصريح ابن حزم مجهول است. [12] .

[1] مسند احمد، ج 5، ص 382و385؛ صحيح ترمذي، باب مناقب ابوبكر و عمر و باب مناقب عمار بن ياسر؛ سنن ابن ماجه، باب مناقب ابوبكر؛ مستدرك حاكم، ج 3، ص 75؛ الاحكام في اصول الاحكام، ج 2، ص 242.
[2] تهذيب التهذيب، ج 6، ص 411.
[3] تهذيب التهذيب، ج 6، ص 412؛ ميزان الاعتدال، ج 2، ص 660.
[4] ميزان الاعتدال، ج 2، ص 660.
[5] الأنساب، ج 10، ص 50؛ تقريب التهذيب، ج 1، ص 521.
[6] مقتل الحسين، ص 185.
[7] فيض القدير، ج 2، ص 56.
[8] ميزان الاعتدال، ج 2، ص 112.
[9] لسان الميزان، ج 3، ص 7.
[10] ميزان الاعتدال، ج 3، ص 7.
[11] همان، ج 4، ص 312.
[12] الاحكام في اصول الاحكام، ج 2، ص 243.
---------------------------
حديث ابي الدرداء

حديث ابي الدرداء را ابن حجر مكي از طبراني نقل كرده است. [1] ولي اين حديث نيز خالي از اشكال نيست؛ زيرا:
اولاً: ابن حجر هيثمي بعد از نقل اين حديث از طبراني مي گويد: «در سند اين حديث كساني وجود دارند كه من آنان را نمي شناسم. [2] .
ثانياً: به مجرد وجود يك حديث در معاجم طبراني «المعجم الكبير»، «المعجم المتوسط» و «المعجم الصغير» نمي توان حكم به صحت آن نمود، بلكه احتياج به بررسي سندي دارد كه اين حديث از صحت سند برخوردار نيست.
ثالثاً: در حديث صحيح از ابوالدرداء رسيده كه مادرش مي گويد: روزي ابوالدرداء در حالي كه غضبناك بود بر من وارد شد، به او گفتم: چه چيزي شما را غضبناك كرده است؟ گفت: به خدا سوگند! از امر محمّدصلي الله عليه وآله چيزي نمي شناسم جز آن كه همه آنان نماز به جاي مي آورند.
اگر ابوالدرداء حديث اقتداي به ابوبكر و عمر را شنيده بود هرگز نبايد چنين مي گفت!!

[1] صواعق المحرقة، ص 46.
[2] مجمع الزوائد، ج 9، ص 53.
---------------------------
حديث عبدالله بن عمر

حديث «اقتداي به شيخين» را ذهبي از احمد بن صليح، از ذي النون مصري، از مالك از نافع از ابن عمر نقل كرده است، وي بعد از نقل آن مي گويد: «اين حديث، غلطي است از احمد كه بر آن اعتماد نمي شود». [1] .
و در جايي ديگر مي گويد: «اين حديث اصلي از روايت مالك ندارد». [2] .
ابن حجر نيز اين حديث را از ابن عمر نقل كرده ولي از عقيلي نقل مي كند كه او بعد از تخريج آن گفته: اين حديث منكري است كه اصلي بر آن نيست.
از عبارات ذهبي و ابن حجر و ديگران استفاده مي شود كه حديث عبداللَّه بن عمر به تمام طرقش باطل است.

[1] ميزان الاعتدال، ج 1، ص 105.
[2] همان، ج 3ص 610.
---------------------------
تضعيف حديث نزد بزرگان اهل سنت

بعد از تضعيف حديث «اقتداي به شيخين» نصوص عبارات علماي اهل سنت را درباره اين حديث ذكر مي كنيم تا خوانندگان محترم بيشتر پي به جعل و عدم صحت آن ببرند.
1 - ابوحاتم رازي
مناوي در شرح «جامع الصغير» سيوطي بعد از نقل اين حديث مي گويد: «ابوحاتم اين حديث را تضعيف كرده است...». [1] .
2 - ابوعيسي ترمذي
همان گونه كه قبلاً اشاره شد ترمذي بعد از نقل اين حديث آن را به جهت وجود يحيي بن سلمه در سندش تضعيف مي كند.
3 - ابوبكر بزّار
مناوي بعد از نقل اين حديث مي گويد: «بزّار همانند ابن حزم اين حديث را صحيح نمي داند». [2] .
4 - ابوجعفر عقيلي
او بعد از نقل اين حديث در كتاب «الضعفاءالكبير» مي گويد: «اين حديث منكري است كه اصلي براي آن از حديث مالك نيست». [3] .
5 - ابوبكر نقّاش
ذهبي بعد از نقل اين روايت در ترجمه احمد بن محمّد بن غالب باهلي مي گويد: «ابوبكر نقّاش آن را واهي مي داند». [4] .
ابن عديّ اين حديث را از انس بن مالك در ترجمه حمّاد بن دليل در ترجمه ضعفا آورده است.
7 - ابوالحسن دارقطني
او بعد از نقل حديث به سندش از عمري مي گويد: «اين حديث ثابت نمي باشد و عمري كه در سند آن واقع شده ضعيف است». [5] .
8 - ابن حزم اندلسي
او مي گويد: «اما روايت (اقتدوا باللذين من بعدي...) حديثي غيرصحيح است؛ زيرا از مولي ربعي مجهول و از مفضّل ضبّي غيرحجّت رسيده است». [6] .
9 - شمس الدين ذهبي
او بعد از نقل حديث مي گويد: «اين حديث غلط است و احمد مورد اعتماد نيست». [7] .
10 - نورالدين هيثمي
او بعد از نقل اين حديث از طبراني مي گويد: «در سند آن افرادي قرار دارند كه من آن ها را نمي شناسم». [8] .
11 - ابن حجر عسقلاني
او همانند ذهبي اين حديث را در چند مورد تضعيف و ابطال كرده است. او در ترجمه احمد بن صليح بعد از نقل اين حديث مي گويد: «اين حديث غلط است و احمد مورد اعتماد نيست». [9] .
او از جمله احاديث جعلي احمد جرجاني را حديث «اقتدوا بالذين من بعدي ابي بكر و عمر» دانسته و آن را باطل معرفي كرده است. [10] .

[1] فيض القدير، ج 2، ص 56.
[2] فيض القدير، ج 2، ص 56.
[3] الضعفاء الكبير، ج 4، ص 95.
[4] ميزان الاعتدال، ج 1، ص 142.
[5] لسان الميزان، ج 5، ص 237.
[6] الاحكام، ج 2، ص 242و243؛ الفِصَل، ج 4، ص 88.
[7] ميزان الاعتدال، ج 1، ص 105.
[8] مجمع الزوائد، ج 9، ص 53.
[9] لسان الميزان، ج 1، ص 188.
[10] الدرّ النضيد، ص 97.
---------------------------
بررسي حديث «سنت خلفا»

يكي از احاديثي كه بعد از رسول خداصلي الله عليه وآله در مورد فضيلت سه خليفه به آن استدلال مي كنند حديث معروف به «لزوم متابعت از سنت خلفا» است. آن ها اين حديث را تنها بر چهار خليفه بعد از رسول خداصلي الله عليه وآله منطبق مي كنند و در باب احكام فقهي و اخلاقيات و نيز علم اصول و كلام اسلامي به آن بر حجيّت سنت و لزوم پيروي از آنان استفاده مي نمايند. و نيز هنگامي كه نسبت به رفتار برخي از خلفا اعتراض مي شود به اين حديث تمسك مي كنند. اينك جا دارد كه اين حديث را به طور مستقل مورد بحث و بررسي سندي و دلالي قرار دهيم.
---------------------------
نقد اجمالي حديث

قبل از بررسي سندهاي اين حديث به طور اجمال به نكاتي چند در مورد آن اشاره مي كنيم:
1 - مفاد اين حديث با واقعيات خارجي بين صحابه سازگاري ندارد؛ زيرا مشاهده مي كنيم كه چه بسياري از آنان را كه با سنت ابوبكر و عمر مخالفت كردند با اين كه اين افراد نزد آن ها از خلفاي راشدين به حساب مي آمدند، بلكه حتي خليفه دوم با اول در بسياري از مسائل با هم اختلاف نمود، حال اگر اين حديث از رسول خداصلي الله عليه وآله رسيده بود نبايد چنين مخالفت هايي مشاهده مي شد.
2 - مضمون اين حديث با تمام طرق آن به شخصي به نام عرباض بن ساريه منتهي مي شود و او تنها راوي آن به حساب مي آيد، و اين به تنهايي موجب شك و ترديد در صدور اين حديث است؛ زيرا آن گونه كه عرباض مي گويد اين حديث در مسجد و بعد از نماز به عنوان موعظه بليغ ايراد شده به حدّي كه همه را محزون و گريان كرده است، و پيامبر نيز به اين امت وصيت نموده است. حال با اين وضع چگونه تنها راوي آن يك شخص يعني عرباض بن ساريه سلمي است؟!
3 - اين حديث تنها در شام منتشر شده و نقل و ترويج آن توسط اهل شام بوده است، و بيشتر راويان آن به خصوص اهل حمص اند كه همگي از انصار معاويه و دشمن ترين افراد نسبت به حضرت علي عليه السلام مي باشند. و لذا حديث فوق از اين جهت نيز مورد تضعيف شديد قرار مي گيرد.
4 - اين حديث از جمله احاديثي است كه مورد اعراض و بي اعتنايي بخاري و مسلم و نسائي از اصحاب سنن قرار گرفته است. و مي دانيم كه عده اي از علماي اهل سنت معتقدند كه حديثي كه مورد بي اعتنايي شيخين قرار گرفته از درجه اعتبار ساقط است گرچه ديگران از ارباب سنن آن را تخريج كرده و به آن عنايت داشته باشند.
ابن تيميه در پاسخ به حديث افتراق امّت به هفتاد و سه فرقه مي گويد: «اين حديث در صحيحين نيامده است، بلكه برخي از اهل حديث همچون ابن حزم و ديگران در آن طعن وارد كرده اند. ولي اهل سنت همچون ابوداود و ترمذي و ابن ماجه آن را روايت كرده و اهل مسانيد همچون امام احمد نيز آن را نقل كرده اند». [1] .
جالب توجه اين كه حديث مورد نظر يعني «لزوم تمسك به سنت خلفا» از همين قبيل است.

[1] منهاج السنة، ج 2، ص 102.
---------------------------
ترجمه راويان طبقه 04

راويان حديث در اين طبقه شش نفرند:
1 - محمد بن ابراهيم بن حارث تيمي دمشقي
عقيلي از عبداللَّه بن احمد بن حنبل و او از پدرش نقل كرده كه گفت: «او احاديث منكر را نقل مي كند». [1] .
2 - بحير بن سعيد حمصي
او از شهر نواصب به حساب آمده است. [2] .
3 - وليد بن مسلم دمشقي
او از مواليان بني اميه و عالم شام معرفي شده است. [3] در ترجمه او گفته شده كه او مدلّس بوده و از كذّابين تدليس مي كرده است. از مالك ده حديث نقل كرده كه اصل و اساسي ندارد. و نيز احاديث منكر داشته است. [4] .
4 - معاوية بن صالح حمصي
او از اهالي حمص و قاضي اندلس در دولت اموي بوده است. [5] و از جمله كساني است كه اهل لهو و لعب بوده و بدين جهت برخي از محدّثين، كتابت حديث از او را ترك كرده اند. [6] و ابن ابي حاتم مي گويد: به حديث او احتجاج نمي شود.
5 - ثور بن يزيد حمصي
ذهبي او را عالم حمص معرفي كرده است. [7] و او كسي است كه به جهت كشته شدن جدّش در صفين همراه با معاويه، حضرت علي عليه السلام را دوست نداشته است. [8] ابن عدي او را از جمله ضعفا برشمرده است. [9] .
6 - عمرو بن ابي سلمه دمشقي
او را ساجي و ابن معين تضعيف كرده است. و ابوحاتم گفته كه به او احتجاج نمي شود. و عقيلي گفته: در حديثش وهم است. و احمد گفته: از زهير احاديث باطلي را روايت كرده است. [10] .

[1] تهذيب التهذيب، ج 6، ص 9.
[2] همان، ج 1، ص 368.
[3] تاريخ دمشق، ج 12، ص 897؛ تهذيب التهذيب، ج 11، ص 133.
[4] المجموع في الضعفاء و المتروكين، ص 398؛ تاريخ دمشق، ج 17، ص 906؛ ميزان الاعتدال، ج 4، ص 347تهذيب التهذيب، ج 11، ص 133.
[5] تاريخ دمشق، ج 16، ص 666؛ الكامل لابن عدي، ج 6، ص 2400.
[6] الضعفاء الكبير، عقيلي، ج 4، ص 287.
[7] ميزان الاعتدال، ج 1، ص 374؛ سير اعلام النبلاء، ج 6، ص 344.
[8] تهذيب الكمال، ج 4، ص 421؛ تاريخ دمشق، ج 3، ص 604.
[9] الكامل في الضعفاء، ج 2، ص 529.
[10] تاريخ دمشق، ج 13، ص 469.
---------------------------
نقد متن حديث

اين حديث از حيث متن نيز داراي مشكلاتي است كه به آن اشاره مي كنيم:
1 - در اين حديث امر به متابعت از سنت رسول خداصلي الله عليه وآله و سنت خلفا شده است، آيا مي توان سنت خلفا را با سنت پيامبرصلي الله عليه وآله يكي دانست؟
2 - در اين حديث سنت خلفا عطف بر سنت رسول خداصلي الله عليه وآله شده است، و ظاهر عطف مغايرت بين دو سنت را مي رساند. حال چه معنايي بر اين مغايرت و جدايي است؟
3 - امر به متابعت از سنت خلفا به طور مطلق شده و اين دلالت بر عصمت آنان دارد در حالي كه كسي ادعاي عصمت آنان را نداشته است.
4 - اين حديث بر فرض صحت سند قابل انطباق بر مباني شيعه اماميه در اصول دين و فقه است؛ زيرا در اين حديث امر به متابعت از سنت خلفاي بعد از پيامبرصلي الله عليه وآله شده و سنت آنان همانند سنت حضرت مورد امر به متابعت قرار گرفته است. و از طرفي مي دانيم كه احاديث همانند قرآن مي توانند يكديگر را تفسير كنند. و لذا با مراجعه به حديث ثقلين و حديث دوازده خليفه و حديث سقيفه و ديگر احاديث پي مي بريم مقصود پيامبرصلي الله عليه وآله از خلفاي راشدين مهديين كه سنتشان بر ديگران حجت است همان امامان دوازده معصوم از ذريه پيامبر است.
---------------------------
عدم نص صريح بر خلافت ابوبكر

مشهور اهل سنت معتقدند كه نصّ صريح بر خلافت ابوبكر وجود ندارد بلكه برخي اصل وجود نصّ را منكرند، و كلمات آن ها بر اين مسأله صراحت دارد. اينك برخي عبارات را نقل مي كنيم:
1 - عبدالقاهر بغدادي مي گويد: «اهل سنت معتقدند كه نصّي بر امامت هيچ يك از خلفا به طور خصوص وجود ندارد، بر خلاف قول رافضه كه اعتقاد دارند بر امامت علي بن ابي طالب نصّي وجود دارد و بر صحّت آن قطع دارند». [1] .
2 - ابوحامد غزالي مي گويد: «رسول خداصلي الله عليه وآله بر هيچ امامي نصّ نكرده است؛ زيرا اگر نصّي بود بايد اولي به ظهور باشد از نصب حضرت بر هر يك از واليان و اميران خود؛ در حالي كه نصّي كه بر واليان خود داشته بر كسي پوشيده نيست ولي نصّ بر امامان معلوم نيست. و بر فرض كه نصّي بوده چگونه بر ما مخفي شده و به دست ما نرسيده است؟ در نتيجه ابوبكر تنها از راه اختيار و بيعت، امام مردم است». [2] .
3 - قاضي ايجي مي گويد: «امام به حق بعد از رسول خداصلي الله عليه وآله نزد ما ابوبكر و نزد شيعه علي عليه السلام است. دليل اول ما اين است كه راه اثبات امامت امام يا نصّ است و يا اجماع. امّا نصّي كه يافت نمي شود و امّا اجماع، كه بر غير ابوبكر منعقد نشده است». [3] .
4 - نووي مي گويد: «مسلمانان اجماع دارند بر اين كه خليفه هنگامي كه مقدمات و علائم مرگ در او ظاهر شد مي تواند قبل از آن، خليفه معين كند و نيز مي تواند چنين كاري انجام ندهد. اگر ترك كند به پيامبر اقتدا كرده، و اگر انتخاب كند، ابوبكر را مقتداي خود در اين عمل قرار داده است». [4] او نيز در ذيل حديثي مي گويد: «اين حديث دليل بر آن است كه پيامبرصلي الله عليه وآله بر خليفه اي نصّ نكرده است و بر اين، اجماع اهل سنت و ديگران است». [5] .
5 - ابن كثير مي گويد: «همانا رسول خداصلي الله عليه وآله به طور خصوص بر هيچ كسي از مردم نصّ خاصّي نداشته است نه بر ابوبكر آن گونه كه طايفه اي از اهل سنت مي گويند، و نه بر علي، آن گونه كه طايفه اي از رافضه ادّعا مي كنند». [6] .
مضافاً به اين كه رواياتي در تأييد اين مطلب نقل كرده اند كه پيامبرصلي الله عليه وآله نصّي بر خلافت هيچ كس نداشته است:
محدثين اهل سنت به سند خود از عبداللَّه به عمر نقل كرده اند كه به عمر گفته شد: آيا كسي را جانشين براي خود قرار نمي دهي؟ در جواب گفت: اگر خليفه قرار دهم، كسي خليفه قرار داد كه از من بهتر بود؛ يعني ابوبكر، و اگر چنين نكنم باز نيز كسي كه از من بهتر بود چنين كرد؛ يعني رسول خداصلي الله عليه وآله...». [7] .
از اين عبارات به خوبي استفاده مي شود كه بر خلافت ابوبكر نصّ وجود نداشته و يا نصّ صريحي نيست، و اگر برخي در صدد ذكر ادله اي نقلي بر خلافت ابوبكر برآمده اند از باب «الغريق يتشبّث بكل حشيش» است. يعني شخص غريق به هر برگي براي نجات خود تمسك مي كند. گرچه اصل مطلب را ما به طور جزم قبول نداريم؛ زيرا مطابق ادله عقلي و نقلي قطعي ما معتقديم كه پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله از جانب خداوند متعال نصّ جليّ و نصّ خفي بر امامت امام علي عليه السلام داشته است، اين موضوع را به طور تفصيل در جاي خود مورد بحث و بررسي قرار داده ايم، و بالاتر از آن به اثبات رسانده ايم كه به طور حتم بايد نصّي از جانب خداوند به توسط رسولش بر امام و جانشين بعد از او باشد، و لذا تنها وجود نصّ بر خصوص خلافت و امامت ابوبكر را نفي مي كنيم.

[1] الفرق بين الفرق، ص 349.
[2] قواعد العقائد، ص 226.
[3] المواقف، ص 400.
[4] صحيح مسلم با شرح نووي، ج 12، ص 205.
[5] همان.
[6] البداية و النهاية، چ 5، ص 219.
[7] صحيح بخاري، ج 4، ص 2256، الاحكام، باب 51، ح 7218.
---------------------------
عدم صلاحيت اجماع

در جاي خود به اثبات رسانديم كه اجماع بر فرض وجود و تحقّق بر خلافت شخصي، هرگز نمي تواند به امامت آن شخص مشروعيت بخشد؛ زيرا مطلق اتفاق جماعتي بر امامت شخصي براي ما حجت درست نمي كند. هر يك از افراد مجمعين افرادي جايز الخطا مي باشند، حال چگونه با ضميمه خطاهاي متعدد به حجيّت و عصمت مي رسيم؛ خصوصاً آن كه بدانيم اين اجماع عوامل مختلفي؛ از قبيل تطميع، ترس و... داشته است. و هيچ دليل معتبر شرعي نيز بر اعتبار تعبّدي اين اجماع وجود ندارد، همان گونه كه در جاي خود آن را توضيح داده ايم.
---------------------------
بيعت با ابوبكر كاري بدون فكر

در مصادر حديثي اهل سنت از ابن عباس نقل شده كه عمر درباره بيعت با ابوبكر در سقيفه گفت: همانا بيعت ابوبكر «فلته» و بدون تأمل و فكر بود و تمام شد، آري چنين بود، ولي خداوند مردم را از شرّ آن در امان داشت...». [1] .
از كلام عمر نكاتي استفاده مي شود كه قابل تأمل است:
1 - بيعت ابوبكر بر خلافت، بدون نصّ از جانب خدا و رسول بوده است.
2 - تعبير به «فلتة» دلالت دارد بر اين كه ابوبكر افضل صحابه پيامبر نبوده و هر چه را كه در افضليت و فضايل او نقل كرده اند همگي جعلي است. وگرنه عمر چنين تعبيري در مورد بيعت ابوبكر نمي كرد.
3 - تعبير به «وقي اللَّه شرّها» يعني خداوند شرّ آن بيعت را دفع كند، دلالت دارد بر اين كه در بيعت با ابوبكر شر وجود داشته و منشأ فتنه بوده است، گرچه خداوند براي حفظ اسلام و مسلمين از تحقّق آن جلوگيري كرد. چه شرّي بالاتر از اين كه جامعه اسلامي را از مسير اصلي خود منحرف كرده و حقّ امام علي عليه السلام را گرفتند و باعث ايجاد اختلاف در جامعه اسلامي تا روز قيامت گشتند.

[1] صحيح بخاري، ج 8، ص 210، الحدود، باب رجم الحبلي من الزنا.
---------------------------
دليل 01

خداوند متعال مي فرمايد: «وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ»؛ [1] «خداوند به مؤمنين از شما و كساني كه عمل صالح انجام داده اند وعده داده كه آن ها را خليفه و جانشين خود در روي زمين قرار دهد.»
مي گويند: اقلّ جمع سه نفراست و وعده خداوند حقّ بوده و لذا در مورد خلفاي اربعه تحقّق يافته است.
پاسخ:
1 - مقصود از استخلاف در اين آيه، رياست عامه و امامت نيست، بلكه مراد ارث دادن تمام بلاد كفر به مسلمين است. و در جايي ديگر مي فرمايد: «هُوَ الَّذِي جَعَلَكُمْ خَلائِفَ فِي الْأَرْضِ»؛ [2] «او كسي است كه شما را خليفه ها در روي زمين قرار داد.» اين آيه نيز دلالت بر امامت نداشته و هرگز اختصاص به چهار خليفه ندارد، همچنان كه آيه قبل نيز چنين است؛ زيرا خداوند خلافت و جانشيني خود را بر ايمان و عمل صالح معلّق ساخته كه در مورد بسياري از مردم صادق است.
2 - مطابق قراين و شواهدي كه در خود آيه آمده و نيز به دليل رواياتي كه در ذيل آن وارد شده آيه مربوط به ظهور حضرت مهدي عليه السلام است. از جمله آن كه كلمه «الْأَرْضِ» با «الف و لام استغراق» آمده كه دلالت بر تمام روي كره زمين دارد. و نيز در ادامه آيه سخن از امنيت مطلق بعد از استخلاف مؤمنين دارد كه تا كنون هرگز تحقّق پيدا نكرده است، و قطعاً در روزي محقق خواهد شد، و آن روز جز روز ظهور حضرت مهدي عليه السلام نخواهد بود.

[1] سوره نور، آيه 55.
[2] سوره فاطر، آيه 39.
---------------------------
دليل 03

آن گاه قاضي ايجي مي گويد: اگر امامت ابوبكر باطل مي بود هرگز نزد مردم مورد مدح و ستايش قرار نمي گرفت؛ در حالي كه مشاهده مي كنيم كه مورد مدح بوده و افضل خلق بعد از پيامبر شمرده شده است.
پاسخ:
مدح و ستايش نزد مردم هيچ گاه دليل و مدرك بر حقانيت كسي نبوده و نخواهد بود، بلكه ستايش و مدح خدا نسبت به كسي، دليل بر اعتبار آن شخص است، كه قطعاً در مورد امام علي عليه السلام بوده و رواياتي كه در مورد ابوبكر ذكر شده همگي جعلي است كه به آن اشاره كرديم.
---------------------------
دليل 05

سپس مي گويد: «اگر امامت حقّ علي عليه السلام بود كه امت آن را از او سلب كرده لازمه اش آن است كه اين امت بدترين امت ها باشد در حالي كه مطابق قرآن، بهترين امّت ها است...».
پاسخ:
اولاً: آيه اي كه به آن استدلال كرده شامل تمام امت نيست، بلكه اشاره به كساني مي كند كه اهل امر به معروف و نهي از منكر و ديگر صفات است. و لذا خيريّتي كه اين امت نسبت به امت هاي پيشين دارد نسبي است، نه استغراقي. شاهد اين مطلب اين كه: مطابق روايات «حوض» بسياري از صحابه بعد از پيامبرصلي الله عليه وآله مرتد شدند.
ثانياً: مطابق برخي روايات، پيامبرصلي الله عليه وآله به اين نكته اشاره فرمود كه امّتم بعد از من علي عليه السلام را ياري نخواهند كرد. لذا حضرت علي عليه السلام نقل كرده كه از جمله اموري كه پيامبرصلي الله عليه وآله بر من عهد كرد اين كه: همانا امت بعد از پيامبر بر من نيرنگ خواهند كرد. [1] .

[1] مستدرك حاكم، ج 3، ص 140.
---------------------------
دليل 07

و نيز به حديثي استدلال كرده كه پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: «الخلافة بعدي ثلاثون عاماً...»، خلافت بعد از من سي سال است...
پاسخ:
اولاً: حديث فوق اعتبار سندي ندارد و نزد اهل سنت از شهرت برخوردار نيست، همان گونه كه عده اي از آن ها همانند ابن تيميه اشاره كرده اند، [1] زيرا تنها از طريق سفينه به توسط سعيد بن جمهان روايت شده است.
ثانياً: سعيد بن جمهان نزد برخي از رجاليون اهل سنت مورد جرح واقع شده است. ابوحاتم مي گويد: به حديث او احتجاج نمي شود. و مورد رضايت احمد واقع نشده و او را باطل دانسته است. و بخاري مي گويد: در احاديث او عجايبي وجود دارد. [2] .
ثالثاً: در متن حديث لفظ «خلافت» به كار رفته است نه «امامت» و مي دانيم كه بين اين دو تعبير فرق است؛ زيرا تعبير خليفه گاهي بر جنبه ظاهري حاكميت اطلاق شده و بر امام غير حق نيز اطلاق مي شود گرچه امام علي عليه السلام از آن خارج است.

[1] منهاج السنة، ج 2، ص 223.
[2] تهذيب التهذيب، ج 4، ص 13.
---------------------------
دليل 09

برخي مي گويند: در جنگ بدر پيامبرصلي الله عليه وآله ابوبكر و عمر را نزد خود در «عريش» نگه داشت و نگذاشت كه در كارزار جنگ شركت كنند، اين خود دليل بر آن است كه حفظ حضرت به جهت آن بوده كه قرار است خليفه بر مسلمين باشند.
پاسخ:
مطابق برخي از روايات حفظ اين دو در كنار پيامبر به جهت ترس آن دو از جنگ بوده است.
واقدي درباره شرايط قبل از جنگ بدر نقل مي كند: «عمر گفت: اي رسول خدا! به خدا سوگند اينان قريشند كه هنوز عزيز بوده و ذليل نشده اند. و هنوز ايمان نياورده اند و هرگز عزت خود را از دست نمي دهند تا آن كه با تو بجنگند. تو بايد آمادگي كامل پيدا كني و وسايل كارزار را تدارك نمايي.
ولي مقداد بلند شد و عرض كرد: اي رسول خدا! براي پياده كردن امر خدا حركت كن، ما با تو هستيم، به خدا سوگند! ما آن سخناني كه بني اسرائيل به پيامبرشان گفتند كه تو با خدايت برويد بجنگيد ما در اينجا نشسته ايم را به تو نمي گوييم. ما مي گوييم: تو با خدايت برويد و قتال كنيد ما نيز با شما قتال بر ضد دشمن خواهيم نمود.... [1] .
از اين قصه به خوبي استفاده مي شود كه چگونه عمر بن خطّاب از نزديك شدن جنگ بدر خوف داشته است. همين تعبيرات از ابوبكر نيز رسيده است.

[1] مغازي، واقدي، ص 208.
---------------------------
دليل 11

بخاري و مسلم و احمد و ديگران از عايشه نقل كرده اند كه رسول خداصلي الله عليه وآله در مرض مرگ خود فرمود: پدر و برادرت را بخوان تا نامه اي بنويسم؛ زيرا مي ترسم كه كسي آرزويي داشته باشد و بگويد: من اولي و سزاوارترم. و خدا و مؤمنان ابا دارند جز ابوبكر را. [1] .
ابن حجر و شارح عقيده طحاويه و ابونعيم به اين حديث نيز بر خلافت ابوبكر استدلال نموده اند. [2] .
پاسخ:
1 - اين حديث از عايشه نقل شده در حق پدرش؛ يعني شهادت فرزند بر خلافت پدرش مي باشد، و لذا مورد قبول نيست، همان گونه كه آن ها شهادت امام حسن و امام حسين عليهما السلام را به نفع حضرت زهراعليها السلام در موضوع فدك قبول نكردند با وجود آن كه همگي معصوم بودند.
2 - از آنجا كه عايشه با امام علي عليه السلام خصومت داشته و اين از مسلمات تاريخ است، لذا نمي توان شهادت خصم را در حقّ دشمنش مورد قبول قرار داد.
3 - در اين حديث تصريحي بر خلافت ابوبكر نيامده است، بلكه تنها مطلبي كه در آن اشاره شده اين است كه پيامبرصلي الله عليه وآله مي خواست مطلبي را براي ابوبكر بنويسد تا كسي آرزوي چيزي را نداشته باشد، امّا آن چيز چه بود؟ از حديث مطلبي استفاده نمي شود، شايد پيامبر مي خواسته او را امير بر لشكري قرار دهد يا چيزي از متاع يا زمين به او ببخشد، از اين حديث چيزي استفاده نمي شود. و مقصود از جمله «و يأبي اللَّه والمؤمنون الّا ابابكر» آن است كه اين چيزي را كه قرار است براي ابوبكر بنويسم مورد اراده خدا و مؤمنان است.

[1] صحيح بخاري، ج 4، ص 1814، باب 16، ح 5666؛ صحيح مسلم، ج 4، ص 1857، فضائل الصحابة، باب 1، ح 2387.
[2] الصواعق المحرقه، ج 1، ص 58؛ شرح العقيدة الطحاوية، ص 472؛ كتاب الامامة، ص 252.
---------------------------
نهج البلاغه و مدح خلفا

برخي براي اثبات رضايت حضرت علي عليه السلام از خلفا در صدد تمسّك به كلمات حضرت برآمده و مي گويند: امام عليه السلام عملكرد آن ها را مورد ستايش قرار داده است، و لذا كسي حق ندارد آن ها را مذمّت كند. ما در اين مبحث در صدد برآمديم تا كلماتي را كه به آن ها استدلال نموده اند بررسي كرده و مشاهده نماييم كه آيا سند آن ها صحيح است و نيز آيا دلالت بر مدعاي آنان دارد و يا خير؟
---------------------------
مدح عثمان

برخي مي گويند: حضرت در خطبه اي عثمان و عملكرد او را نيز تمجيد كرده است آنجا كه مي فرمايد: «... و ما ابن ابي قحافة و لا ابن الخطاب أولي بعمل الحقّ منك و انت اقرب الي رسول اللَّه صلي الله عليه وآله وشيجة رحم منهما و قد نلت من صهره ما لم ينالا»؛ [1] «... و پسر ابوقحافه و پسر خطاب در كار حق از تو سزاوارتر نبودند. تو از آنان به رسول خدا نزديك تري كه خويشاوند پيامبري، داماد او شدي و آنان نشدند.»
پاسخ:
حضرت عليه السلام گويا در صدد نصيحت به عثمان است و با اين تعبيرات مي خواهد عواطف او را تحريك كند تا سنت را بر پا كرده و بدعت ها را از بين ببرد. و اين معنا با ملاحظه صدر و ذيل كلام امام روشن مي شود. و به تعبير ديگر: حضرت در صدد بازگرداندن خلافت اسلامي به جايگاه اصيل آن است.
تأييد اين مطلب اين كه حضرت اميرعليه السلام در مواضع ديگر از نهج البلاغه اشاره به اعمال عثمان كرده و او را مورد اعتراض قرار داده است.
1 - حضرت عليه السلام در خطبه شقشقيه درباره عثمان مي فرمايد: «... الي ان قام ثالث القوم نافجاً حِضنيه بين نثيله و مُعْتَلَفه و قام معه بنو ابيه يخضمون مال اللَّه خِضمة الإبل نبْتَة الربيع الي ان انتكث فتله واجهز عليه عمله و كبّت به بطنته...»؛ [2] «تا سوّمين به مقصود رسيد و همچون چارپا بتاخت و خود را در كشتزار مسلمانان انداخت و پياپي دو پهلو را آكنده كرد و تهي ساخت. خويشاوندانش با او ايستادند و بيت المال را خوردند و بر باد دادند، چون شتر كه مهار برد و گياه بهاران چرد، چندان اسراف ورزيد كه كار به دست و پايش بپيچيد و پرخوري به خواري و خواري به نگونساري كشيد...».
2 - حضرت عليه السلام هنگام مشايعت ابوذر در وقتي كه او را به تبعيدگاه مي بردند، فرمود: «يا اباذر! انّك غضبت للَّه فارجُ مَن غضبت له. انّ القوم خافوك علي ديناهم و خفتهم علي دينك، فاترك في ايديهم ما خافوك عليه و اهرب بماخفتهم عليه، فما احوجهم الي ما منعتهم و ما اغناك عمّا منعوك»؛ [3] «اي ابوذر! همانا تو براي خدا به خشم آمدي، پس اميد به كسي بَند كه به خاطر او خشم گرفتي. اين مردم در دنياي خود از تو ترسيدند، و تو بر دينِ خويش از آنان ترسيدي. پس آن را كه به خاطرش از تو ترسيدند. بديشان واگذار، و با آنچه از آنان برايشان ترسيدي رو به گريز در آر. بدان چه آنان را از آن بازداشتي، چه بسيار نياز دارند، و چه بي نيازي تو بدان چه از تو باز مي دارند...».

[1] نهج البلاغه، خطبه 164.
[2] خطبه شقشقيه.
[3] نهج البلاغه، خطبه 126.
---------------------------

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br><em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
2 + 1 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .