تاريخ وهابيان ترجمه -علي اكبر مهدي پور

كتابخانه تخصصي حج > اعتقادات و پاسخ به شبهات > تاريخ وهابيان

مقدمه مترجم
7
مقدمه
13
آيين قرامطه
21
داستاني شگفت انگيز
25
پيدايش وهّابيان
29
استيلاي دشمن خائف بر قلعه طائف
51
معجزه اي بزرگ
62
استيلاي وهّابيان بر بلده طيّبه پروردگار
67
داستاني شگفت !
75
استيلاي وهّابيان بدکردار بر مدينه پيامبر (صلّي الله عليه وآله)
81
متن نامه سعودبن عبدالعزيز به اهالي مدينه
82
معجزه اي بزرگ
84
متن نامه اهالي مدينه به سعود
85
متن عرض حال اهالي مدينه
90
معجزه اي بزرگ
109
معجزه اي ديگر
109
فرمان رهاسازي حرمين شريفين
111
استرداد مدينه پيامبر از دست وهّابيان
116
متن نامه حسن قلعي چاوش به احمد طوسون پاشا
128
استرداد کعبه معظمه از دست اشقياي بي فرهنگ
140
استرداد طائف پرلطائف از دست دشمن خائف
141
پيوست
152
وصول کليدهاي حرمين شريفين به استانبول
154
ورود اسيران وهّابي به مرکز خلافت عثماني
157
تکميل
159
پايان
159
يادکردي از مؤلّف
161
آثار چاپ شده مؤلّف
162
کتاب حاضر
163
و اينک ويجگيهاي کتاب را به اختصار مي آوريم
163
ضعفها و کاستي ها
165
کتابنامه وهابيّت
165
منابع كتابنامه
165

تاريخ وهابيان
تاليف : دريا دار سرتيپ ايوب صبري پاشا سرپرست مدرسه عالي نيروي دريايي در دولت عثماني ( متوفاي 1308 هجري )
ترجمه : علي اكبر مهدي پور
________________________________________ 7 ________________________________________
مقدمه مترجم
پايه گذار مکتب وهّابيت ، « محمّد بن عبدالوهاب » ، در شهر « عُيَيْنَه » از سرزمين نجد واقع در عربستان سعودي ديده به جهان گشود .
علوم تفسير ، حديث ، عقايد و فقه را بر اساس مذهب احمد حنبل در خدمت پدرش فراگرفت ، آنگاه براي ادامه تحصيل به مکّه و سپس به مدينه مسافرت کرد و در همانجا بود که زبان به انتقاد گشود که چرا مسلمانان به زيارت قبر پيامبر مي روند و از آن حضرت شفاعت مي جويند ؟ !
سپس به نجد بازگشت ، آنگاه راهي بصره و دمشق شد . مدّتي بعد به « حُرَيْمَلَه » از قلمرو نجد رفت که پدرش به آنجا منتقل شده بود .
وي در آنجا نيز اعمال و رفتار مسلمانان را مورد انتقاد قرار داد و تحت تأثير افکار « ابن تيميّه » و « ابن قيّم جوزيّه » با زيارت قبور ، تعمير قبور ، توسّل ، شفاعت و ساختن گنبد و بارگاه بر فراز قبور پيامبران و صالحان
________________________________________ 8 ________________________________________
بشدّت مخالفت ورزيد .
مخالفت او با آداب و سنن رايج زمان ، موجب درگيري در منطقه شد ؛ گروهي به طرفداري و گروه ديگري به مخالفت با او برخاستند .
اوّل کسي که علم مخالفت با او را برافراشت پدرش عبدالوهاب بود . عبدالوهّاب در آن روزگار قاضي شهر و عالم برجسته آن منطقه بشمار مي آمد و لذا تا موقعي که او در قيد حيات بود پسرش کاري از پيش نبرد .
پس از درگذشت پدر ـ به سال 1153 هـ . ـ بود که او به تبليغ افکار انحرافي خود پرداخت .
برادرش : « شيخ سليمان بن عبدالوهاب » با صلابت بي نظيري در برابر افکارانحرافي او ايستاد و دو کتاب ارزشمند در ردّ وي نوشت که عبارت است از :
1 ـ « الصواعق المحرقة الإلهيّة في الردّ علي الوهّابيه »
2 ـ « فصل الخطاب في الردّ علي محمّد بن عبدالوهّاب » .
به دنبال درگيري هاي فراواني که بين هوداران و مخالفان او درگرفت ، امير « عُيَينه » از شهر بيرونش راند و او از آنجا راهي « درعيّه » شد و در اين شهر با امير درعيّه « محمد بن سعود » ( نياي آل سعود ) ، ملاقات نموده ، روابط نزديک ايجاد کرد .
درعيّه همان محلّي است که « مسيلمه کذّاب » از آنجا برخاست و دعوي پيامبري کرد و آنهمه فجايع به بار آورد .
ابن سعود آنچه در توان داشت در اختيار محمّد بن عبدالوهاب گذاشت ، تا در گسترش افکار و عقايـد خود تـلاش کند . بايد گفت شرح جناياتي که در راه گسترش آيين وهابيّت در آن دوران به وقوع پيوست ، در اين صفحات نمي گنجد .
________________________________________ 9 ________________________________________
کتابي که در پيش ديد شماست ، تنها گوشه اي از اين جنايتها را به صورت گزارش لحظه به لحظه بازگو مي کند . جالب است که همه اين جنايتها با عنوان « دعوت به اسلام » و « شرک زدايي از چهره اسلام » انجام يافته است !
در اين کتاب با آمار وحشتناکي از قتل و غارت زنان و کودکان بي پناه در حرمين شريفين و ديگر مناطق جزيرة العرب آشنا مي شويد .
محمّد بن عبدالوهاب به سال 1206هـ . درگذشت ولي بدعتهاي او همچنان باقي ماند . هزاران فرد بي گناه به جرم عدم پذيرش آيين او ، به قتل رسيدند . هزاران خانه و کاشانه طعمه حريق شد و بالأخره هزاران مرد و زن بي گناه بي خانمان شدند !
در خجسته روز غدير خم ، در سال 1216هـ . ق . وهّابيان سنگدل به کربلاي معلاّ شبيخون زدند . بيش از سه هزار تن از زائران و مجاوران را قتل عام کردند . ضريح مقدّس را شکستند وهمه نفايس حرم مطهّر را به يغما بردند !
صندوق قبر شريف « حبيب بن مظاهر » را ، که از چوب قيمتي بود ، شکستند و در ايوان حرم امام حسين ( عليه السلام ) با آن قهوه درست کردند !
به سال 1222هـ . به نجف اشرف حمله بردند ولي چون اهالي نجف به فرمان مرحوم کاشف الغطا با توپ و تفنگ آماده دفاع بودند ، کاري از پيش نبردند و لذا نجف را رها کرده ، به شهر حلّه روي آوردند .
روز هشتم شوّال 1344هـ . قبور ائمّه بقيع را ويران کردند و همه قبور مربوط به خاندان رسالت را منهدم و با خاک يکسان کردند .
چهارده تن از به اصطلاح علماي وهّابي در پاسخ پرسش ابن سعود با صراحت نوشتند :
« فتواي ما در مورد مسجد حمزه و ابورشيد آن است که سلطان آنها را
________________________________________ 10 ________________________________________
بر سر مردمانشان خراب کند ! »
« و در مورد رافضي ها فتوا داديم که سلطان آنها را به پذيرش اسلام مجبور کند و از اظهار شعائر مذهب باطلشان باز بدارد . . . ! » ( 1 )
از اين موضع گيرهاي ناجوانمـردانه وهّابيـان در برابر شيعيـان ، چنين تصوّر نشـود که عقـايد آنها مورد پذيرش علمـاي سنّي است ، بلکـه بسياري از بزرگان اهل تسنّن با اين عقايد انحرافي به شدّت مخالف مي باشند .
اوّل دانشمند سني که در عهد « ابن تيميه » در ردّ افکار باطل او کتاب نوشـت ، محمّد بن محمّد بن ابي بکر أخنائـي مالکي ، ( متوفّاي 763هـ . ق . ) بود کـه کتابـش با عنوان : « المقالـة المرضيّة فـي الردّ علي ابـن تيميـه » انتشـار يافت .
تقي الدين سُبکي شافعي ، قاضي القضاة شام ( متوفّاي 756هـ . ق . ) ديگر معاصر ابن تيميّه است که « شفاء السقام في زيارة خير الأنام » را در ردّ او نوشـت .
ابوحامد بن مرزوق از علماي بزرگ مکّه معظّمه در کتاب « التوسل الي النّبي وجهلة الوهّابيّين » از چهل کتاب نام مي برد که علماي اهل سنّت معاصر با محمّد بن عبدالوهاب در ردّ عقايد وي تأليف کرده اند .
يکي از اين چهره هاي سرشناس اهل سنّت « سرتيپ ايّوب صبري » مؤلف اين اثر ارزشمند است ، که از چهره هاي برجسته سياسي و مذهبي اهل سنّت در عهد خلافت عثماني بود .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ کشف الارتياب ، ص 491 ، به نقل از روزنامه : « الرأي العام » شماره 4061 ، چاپ دمشق ، 19ذي قعده 1345هـ . ق .
________________________________________ 11 ________________________________________
موقعيّت کم نظير و بسيار والاي او را از تقريظهاي بزرگان آن زمان بر آثار ارزشمند ايشان مي توان به دست آورد .
تعداد 29 تن از اديبان ، دبيران ، شاعران ، نظاميان ، وزيران ، مُفتيان و مشايخ عهد عثماني بر کتاب « مرآت مکّه » ايشان تقريظ نوشته ، با عبارات بسيار بلندي او را ستوده اند ، که نقل نمونه هايي از آنها ، از حوصله اين گفتار خارج است . ( 1 )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ نسخه اي از اين کتاب در کتابخانه مرحوم آيت الله مرعشي در قم موجود است ، علاقمندان مي توانند به متن تقريظها مراجعه کنند .
________________________________________ 13 ________________________________________
مقدمه
آنچه که اينک در صدد تحرير و نوشتن آنم ، در خصوص رويدادهاي سال 1222 هـ . در منطقه مبارکه حجاز ، با عنوان « تاريخ وهّابيان » است . اين نوشته گرچه بيانگر جنايتهاي وهّابيان از آغاز تا فرجام مي باشد ، ولي نظر به اينکه وهّابيت آيين منحرف خود را بر پايه هاي فرو ريخته « قَرامِطَه » بنياد نهاده اند ، معلومات ضروري مترقّب را درباره حوادث عجيب و غريب قرامطه منعکس نمي کنند .
از اين رهگذر ناگزير از تقديم مقدّمه اي هستم که در آن ، به طور فشرده از سرگذشت آن عدّه از خلفاي عبّاسي گفتگو شود که در ايّام پيدايش قرامطه ، بر ممالک اسلامي حکومت مي کردند و از کيفيّت پيدايش گروههاي متجاوز و طغيانگر موسوم به « قرامطه » و اعتقادات مذهبي آنها بطور خلاصه سخن بگويم .
به هنگام پيدايش مذهب قرامطه ، دولت عبّاسي در سراشيبي سقوط
________________________________________ 14 ________________________________________
قرار داشت و سرنوشت مردم به دست فرمانرواياني رقم مي خورد که با ادّعاي :
« اَميرالاُمَرايي » در صدد توسعه سيطره خود بودند .
بر اين اساس همه واليان ـ خواه در ولايات دارالخلافه بغداد ، خواه در ولايات اطراف ـ افکار استقلال طلبي در سر مي پروراندند .
در اثر ظلم و بي عدالتيهاي فراوان زمامداران ، جان مردم به لب رسيده و از زندگي سير شده بودند .
در اين گيرودار ، ملحدي غدّار به نام « يحيي بن ذکرويه » ( به سال 289 هـ . ) به منزل « علي بن يعلي » ، يکي از اعيان و اشراف « قطيف » به عنوان مهمان وارد شد و خود را فرستاده حضرت امام مهدي ( عليه السلام ) معرفّي کرد و با شيطنت خاصّي از نزديک شدن ايّام ظهور آن حضرت سخن گفت . ( 1 )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ مهدي منتظر از ديدگاه قرامطه : با توجّه به اين که قرامطه شعبه اي از اسماعيليّه هستند و آنها مهدي منتظر را پسر اسماعيل و نوه امام جعفر صادق ( عليه السلام ) مي دانند ، آنچه در بخش آغازين کتاب از قول « يحي بن ذکرويه » نقل شده که خود را فرستاده امام مهدي معرّفي کرده و نامه هاي مجعولي به وي نسبت داده ، به حضرت بقيّة الله ارواحنا فداه مربوط نمي شود ، بلکه منظور « محمّدبن اسماعيل ابن امام جعفر صادق ( عليه السلام ) » مي باشد .
اسماعيليّه اصولاً هفت امامي هستند و معتقدند که خداوند منّان براي ارشاد و هدايت عالميان هفت پيشوا در هفت دوران به شرح زير فرستاده است :
الف : دوران نخستين ، حضرت آدم ابوالبشر ( عليه السلام )
ب : دوران دوّم ، حضرت نوح ( عليه السلام )
ج : دوران سوّم ، حضرت ابراهيم ( عليه السلام )
د : دوران چهارم ، حضرت موسي ( عليه السلام )
هـ : دوران پنجم ، حضرت عيسي ( عليه السلام )
ح : دوران ششم ، حضرت محمّدبن عبدالله ( صلي الله عليه وآله )
ط : دوران هفتم ، مهدي منتظر ، محمّدبن اسماعيل بن امام جعفر صادق ( عليه السلام ) ( « دکتر مصطفي غالب » اين مطلب را با صراحت تمام در کتاب : « الامامة و قائم القيامه » ص311 تا ص314 بيان کرده و همه احاديث مربوط به « مهدي آخرالزّمان » را با « محمّدبن اسماعيل » نوه امام صادق ( عليه السلام ) تطبيق کرده است . )
در منابع قديمي هفت امام را به ترتيب از اميرمؤمنان ( عليه السلام ) تا امام جعفر صادق ( عليه السلام ) ، سپس اسماعيل را ذکر کرده اند و آن هفت تن را هفت پيامبر اولوالعزم مي نامند و محمّدبن اسماعيل را خاتم و ناسخ اديان قبلي مي دانند و معتقدند که او زنده است و در بلاد روم زندگي مي کند و روزي ظاهر شده ، دين پيامبر اکرم ( صلي الله عليه وآله ) را نسخ مي کند و شريعت تازه اي جايگزين مي گرداند . ( فرق الشّيعه نوبختي ، ص73 و المقالات و الفرق اشعري ، ص84 ) « مترجم »
________________________________________ 15 ________________________________________
او با حيله و دسيسه ، اهالي قطيف را به سوي خود فرا خواند و گروهي از افراد ساده لوح قطيف و بحرين را فريب داد . وي از ميان رؤساي قبايل ، « حسين بن بهرام جنّابي جنابتي » را به آيين باطل خود درآورد ، آنگاه خود به گوشه انزوا و اختفا خزيد .
گر چه اختفاي يحيي بن ذکرويه مدّتي بس طولاني به درازا کشيد ، ولي يکبار ديگر ظاهر شده ، وانمود کرد که از طرف حضرت امام مهدي ( عليه السلام ) مأموريّت يافته که از هر يک از گروندگان مبلغ شش درهم و چهار دانق آقچه ( 1 ) دريافت نموده ، به آن حضرت برساند .
او براي اثبات اين ادّعا ، يک نامه جعلي به عنوان دستنويس امام ( عليه السلام ) ارائه داد و در پرتو آن حيله ، پولهاي بيشماري گرد آورده ، باز هم ناپديد شد .
يحيي بن ذکرويه يکبار ديگر ظاهر شد و نامه جعلي ديگري به عنوان « توقيع شريف امام ( عليه السلام ) » ارائه داد که در آن امر شده بود : همکيشان خمس اموال خود را به او تسليم کنند . و بدين وسيله توانست اموال و اشيايي بيرون از
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ يک ششم درهم را « دانق » گويند و « آقچه » به کوچکترين پول نقره اي گفته مي شد .
________________________________________ 16 ________________________________________
شمار بيندوزد . ( 1 )
در اين ايّام شبي در خانه ابو سعيد جنّابي بيتوته کرد و ابو سعيد فوق العاده از او تجليل و تکريم به عمل آورد ، حتّي همسرش را به وي تسليم نمود ! و به اين وسيله از بي ديني و بي غيرتي خود پرده برداشت .
اين احترام فوق العاده ابو سعيد و ابراز مکتب : « اباحه » از طريق تسليم همسر خويش به او ، در ميان اهالي موجب گفتگوي فراوان شد و يحيي بن ذکرويه از طرف حکومت به دام افتاد و با ذلّت و خواري فراوان از حدود بحرين به خارج از مرز طرد شد .
وي پس از مدّتي در قبيله بني کلاب رخنه کرد و مذهب باطل خود را در ميان آنها نشر داد و گروهي از افراد ناصالح بني کلاب را با خود همراز نمود .
سرانجام با ياري آنها سپاهي گرد آورد و در حوالي شام تسلّط و سيطره اي يافت . آنگاه به خونريزي و هتک نواميس مسلمانان دست يازيد و در ظلم و فساد و تباهي ، به اوج شقاوت و قساوت پاي نهاد .
پيروان فرومايه او در اطراف شام پراکنده شدند و با سپاهياني که به سوي آنها گسيل مي شد ، به نبرد پرداختند . در اين درگيريها گاهي غالب و هنگامي مغلوب شدند . سپس آنها به گروههاي مختلف منقسم شده ، نيروهاي بيشتري را جذب کردند . هرجا قدم نهادند قتل عام نمودند . يکبار به قافله حجّاج حمله بردند ، يک گروه بيست هزار نفري را از دم تيغ گذراندند و حتّي يک نفر نفس کش باقي نگذاشتند .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ در مواردي که خفقان و اختناق از سوي حکومتها زياد مي شد و مردم نمي توانستند به راحتي به محضر امامان برسند ، راه براي زراندوزان ، دغلبازان و دين سازان هموار و باز مي گشت . نمونه بارز آن ، عهد هارون الرّشيد بود که به اختراع آيين « واقفيّه » انجاميد . « مترجم »
________________________________________ 17 ________________________________________
ابو سعيد وقتي احساس کرد که عکس العمل اين جنايتها گريبانگير او خواهد شد ، با تلاش بسيار به گردآوري سپاه پرداخت و با همکاري قرامطه ، منطقه قطيف را از دست عبّاسيان بيرون آورد و همه افرادي را که از پذيرش مسلک الحاد و اباحه امتناع ورزيدند قتل عام نمود .
آنگاه اهالي بحرين و حوالي آن را قتل و غارت کرد . در مورد اهل ايمان ، اهانت را به جايي رسانيد که زبان از بيان آن شرم دارد !
آنگاه در بصره و حوالي آن رخنه کرد و بر کساني که وارد جرگه الحاد و اباحه شدند حکومت راند و روز به روز دايره آيين پليد اباحه را گسترش داد .
اين فاجعه اسف انگيز در عهد « مقتدر بالله عبّاسي » روي داد . او به خيال خام خود براي متفرّق ساختن اردوي ابو سعيد ، لشکري را تحت فرماندهيِ « عبّاس بن عمر غنوي » گسيل داشت ليکن ابو سيعد بر آنها غالب آمد . او عباس بن عمر را با 700 نفر از افراد سپاه به اسارت گرفت و جز عبّاس ، همه افراد سپاه را از لبه تيغ گذرانيد ، آنگاه عبّاس را مخاطب قرار داده ، گفت :
اي عبّاس ، ما « قرمطي ها » صحرا نورد و بيابانگرديم ، ما سربازان جان بر کفي هستيم که به چيزي اندک قناعت ميورزيم و در صدد کشور گشايي نيستيم . اگر دولت عبّاسي همه لشکريان خود را يکجا گرد آورد و به سوي ما گسيل دارد ، به خداوند سوگند ياد مي کنم که در اوّلين نبرد بر همه آنها چيره خواهيم شد !
اردوي من انواع بلاها را آزموده اند . رفاه طلبي و آسايش جويي را بر خود حرام کرده اند ، ولي لشکر بغداد در کمال راحتي و آسايش به سر مي برند و با انواع خوراکهاي لذيذ و طعامهاي گوارا خوگرفته اند و در زير سايه خليفه به زندگي آسوده عادت کرده اند و لذا آنها هرگز نمي توانند در برابر ما بايستند و با ما به نبرد برخيزند .
________________________________________ 18 ________________________________________
اگر سپاهيان شما به قصد رو در رويي با ما از آسايشگاه خود بيرون آمده ، به بيابانها گام بگذارند ، همانند ماهيِ از آب بيرون افتاده ، جان مي سپارند .
همين اردوي بغداد ، که به تعداد مورچه هاي بيابان بودند و در نخستين ساعات حرکت از بغداد ، بي تاب و توان گشتند و در لحظات اوليه رويارويي محو و نابود شدند ؛ براي اثبات مدّعاي من کافي است .
اگر اردويي دليرتر از آن ، با تجهيزاتي بيشتر از تجهيزات اردويي که من فراهم خواهم آورد ، به سوي ما گسيل شود ، من در آغاز رويارويي ، عقب نشيني مي کنم و پس از آنکه آنها را کاملاً خسته و آزرده ساختم ، در تنگه باريکي در تنگنايشان قرار مي دهم و راه بازگشت را بر آنها مي بندم و از پسِ همه شان برمي آيم .
پس عاقلانه تر آن است که از درگيري با من منصرف شويد و سپاهيان خود را بي جهت تلف نکنيد .
اي عبّاس ، من از خون تو گذشتم تا اين سخنان را به خاطر بسپاري و آنها را بدون کم و کاست در حضور خليفه بيان کني .
ابو سعيد آنگاه او را رها کرد و موانع سفر را از سر راهش برداشت .
عباس بن عمر غنوي به بغداد بازگشته ، اظهارات ابو سعيد را به تفصيل براي مقتدر بالله عبّاسي بازگفت و مقتدر از شنيدن اين گزارش دچار ترس و اضطراب شد و مدّتي بس دراز حتّي نام گروه بدفرجام قرامطه را بر زبان نياورد ! تا اينکه پس از گذشت چند سال ، وقتي گروه اخلالگر قرامطه در شهر کوفه خودنمايي کردند و به ايجاد بلوا و آشوب پرداختند ، با اعزام نيروي انتظامي منظّمي از پايتخت ، آنها را پريشان ساخت . ليکن ابو طاهر پسر ابو سعيد ، که سرکرده قساوت و شقاوت شده بود ، همچنان بر حجّاج خانه خدا مي تاخت و اموالشان را به يغما مي برد و بر زنان و مرداني که به زنجيرشان
________________________________________ 19 ________________________________________
مي کشيد ، اهانتهاي زشتي روا مي داشت و هر سپاهي را که به سويش گسيل مي شد تارومار مي کرد .
از اين رهگذر ، مقتدر بارديگر لشکر جرّاري متشکّل از سي هزار رزمنده ، به فرماندهي « يوسف بن ابي السّاج » به سوي ابوطاهر گسيل داشت . هنگامي که يوسف بن ابي السّاج به گروه ابوطاهر نزديک شد ، پيکي به سويش فرستاد و با گوشزد کردن فزوني نفراتش او را به اطاعت از خليفه فراخواند .
ابو طاهر به اين توصيه ها و هشدارها وقعي ننهاد و به فرستاده يوسف گفت :
« به يوسف بگو : فردا او را دستگير خواهم کرد و با اين سگ به يک طناب خواهم بست ! »
اين را گفت و به سگي که در مدخل چادر به ميخ بسته شده بود اشارت نمود و فرستاده يوسف را از پيش خود راند .
روز بعد ، همانگونه که گفته بود ، يوسف بن ابي السّاج را با گروهي از همراهانش دستگير کرد و به بند کشيد .
ابوطاهر پس از پيروزي در اين نبرد ، با سيصد تن از قرمطي ها ، از نهر فرات گذشت و شهر « انبار » متّصل به دارالخلافه بغداد را به زور تصرّف کرد و دو لشکر ارسالي از بغداد را تارومار ساخت . آنگاه يوسف و همراهانش را که در اسارتش بودند ، از لبه شمشير گذراند ، تا دلهاي پريشان اهالي انبار را بيش از پيش دچار وحشت و اضطراب نمايد .
او براي هر يک از اهالي انبار سالانه يک طلا خراج تعيين کرد و آنگاه بر نواحي مبارکه سرزمين حجاز تسلّط يافت و به سوي مکّه معظّمه هجوم برد . وقتي پاي به مسجد الحرام گذارد ، زمين آن را با خون سي هزار انسان بي گناه رنگين ساخت . در حالي که بسياري از آنها جامه احرام به تن داشتند ! و حتّي
________________________________________ 20 ________________________________________
جمعي را که در داخل کعبه به بست نشسته بودند ، نيز از لبه تيغ گذرانيد .
بسياري از ساختمانهاي با شکوه مکه ، آن شهر مقدّس را با خاک يکسان ساخت . « حجر الأسود » را از ديوار کعبه کند و به مسقط الرّأس خود ؛ « هَجَر » حمل کرد .
هدف ابو طاهر از کندن حجر الأسود از رکن شريف کعبه و انتقال آن به سرزمين هجر ، اين بود که بازار پر فيض و پر رونق خانه خدا را به کسادي بکشد و فيوضاتي را که از مسير حج خانه خدا عايد مکّه مي شد ، به هجر سرازير نمايد .
به همين جهت ساختمان ناميموني در هجر بنياد نهاد و آن را « دار الهجره » نام نهاد و حجر الاسود را به مدّت 22 سال در آنجا نگهداشت .
روزي که در مسجد الحرام قتل عام نمود ، تابلوهاي تزييني درب خانه خدا ، پرده مبارکه کعبه ، اشيا گرانبها و هداياي نفيس موجود در خزانه بيت الله الحرام را به غارت برد و در ميان لشکريانش تقسيم کرد .
او مي خواست ناودان طلا را نيز پايين آورده با خود ببرد ولي نظر به اين که برخي از قرمطيهاي بدسيرتي را که به پشت بام کعبه فرستاده بود ، از بالاي کعبه به زمين افتادند و هلاک شدند ، از اين تصميم منصرف گشت .
هنگامي که حجر الأسود را به هجر برد ، تصوّر مي کرد که به آرزوي خود رسيده است و لذا تفصيل قضيّه را به « عبد الله المهتدي » از سلاطين فاطمي معروض داشت و اظهار نمود که بعد از اين خطبه را به نام او خواهد خواند .
عبد الله المهتدي در پاسخ نوشت :
« شگفتا ! در حرم امن الهي اينهمه رسوايي به بار آورده اي و جسارت را به آنجا رسانيده اي که حجر الأسود را به هجر برده اي . نسبت به پرده مقدّس کعبه ـ که هم در جاهلّيت و هم در اسلام ، مبارک و محترم بود ـ هتک حرمت
________________________________________ 21 ________________________________________
کرده اي ، حال مي خواهي به نام من خطبه بخواني ! خداوند به تو و همه
مددکارانت لعنت کند ! »
پس از دريافت اين پاسخ ، از ربقه اطاعت او بيرون رفت .
مورّخان در مقام تشريح عقايد باطله اين بدکيشان اختلاف کرده اند ؛ برخي از آنها گفته اند :
« نخستين شخصي که از قرامطه پا در عرصه ظهور نهاد ، با دعوي نبوّت ظاهر شد و کتابي را که محصول قريحه خويش بود به عنوان کتاب آسماني قلمداد نمود . »
گروه ديگري گفته اند :
« نخستين فردي که از قرامطه اظهار وجود نمود ، شخص بدفرجامي بود که خود را از امامان اسماعيليّه و فرستاده حضرت مهدي ( عليه السلام ) ( 1 ) معرفي کرد و تلاش فراوان نمود که اين ادّعا را بر کرسي بنشاند . »
از اين دو گفتار ، هر کدام مورد پذيرش قرار گيرد ، بطلان مذهب قرامطه ، کفر و ضلالت آنها ، ارتکاب آنان به اعمال شنيع و اباحه اعمال قبيح در مذهبي که به دست آنان انتشار يافت ، بديهي است و جاي هيچگونه ترديد نمي باشد . گرچه ما گفتار دوّم را استوارتر مي يابيم .
آيين قرامطه
قرمطيان گرچه به حسب ظاهر ، اعتقاد به امامت محمّد فرزند اسماعيل فرزند امام جعفر صادق ( عليه السلام ) دارند و خود را شاخه اي از فرقه اسماعيليّه معرفي مي کنند ، ولي در باطن محرّمات شرع را مباح مي دانند ، ريختن خون مسلمانان
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ منظور از حضرت مهدي در آيين قرامطه ، به طوري که در متن کتاب آمده « محمّد » فرزند اسماعيل ، فرزند امام جعفر صادق ( عليه السلام ) است .
________________________________________ 22 ________________________________________
را حلال مي شمارند و همه مسلمانان موحّد را ، که بيرون از دايره کيش باطل آنها باشند ، تکفير مي کنند .
خلاصه معتقدات اين گروه عبارت است از :
1 ـ نمازهاي يوميّه
2 ـ اطاعت از امام معصوم
3 ـ زکات
4 ـ پرداخت خمس به امام معصوم
5 ـ روزه
6 ـ پاي بندي به رازهاي آيين
7 ـ زنا !
8 ـ ترويج و گسترش رازهاي مذهب
آنها مدّعي هستند که فرشتگان را الگوي خود مي دانند و از شياطين دوري مي جويند ! ولي ترديدي نيست که اعمال کفرآميز و الحادي را روا مي دارند .
فرازهايي از عقايد باطل آنها عبارت است از :
1 ـ شرب خمر را حلال مي پندارند .
2 ـ از جنابت غسل نمي کنند .
3 ـ روزه را به دو روز در سال منحصر مي دانند .
4 ـ براي انجام فريضه حج [ به جاي مکّه معظّمه ] رفتن به قدس شريف را واجب مي دانند .
5 ـ در اذانِ نماز « أشهد أنَّ محمّدبن الحنفيّة رسول الله ! » مي گويند . ( 1 )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ « محمّد حنفيّه » فرزند بزرگوار اميرمؤمنان ( عليه السلام ) بود که « کيسانيّه » به امامت او معتقد بودند ، ولي او خود به امامت حضرت سجّاد ( عليه السلام ) اعتقاد راسخ داشت .
________________________________________ 23 ________________________________________
اينها گوشه اي است از عقايد باطل و پليد آنان .
در مورد سبب نامگذاري قرامطه به اين نام اختلاف است :
1 ـ گفته مي شود که پايه گذار اين آيين و سوق دهنده اين گروه به راه کفر و الحاد ( ابو سعيد جنّابي ) ، « قرمط » نام داشت .
اين مردِ ضلالت پيشه ، کوتاه قد بود و با پاهاي کوتاه خود ، آهسته آهسته گام برمي داشت ، از اين رهگذر او را « قرمط » مي گفتند . و لذا پيروان راه کفر ، الحاد و اباحه ، که از سوي ابو سعيد قرمط فرا راه آنان قرار گرفته بود ، به « قرامطه » شهرت يافتند .
2 ـ بر اساس نقل ديگري ، پيشواي قرمطيها که براي گسترش آيين الحاد و اباحت همواره از روستايي به روستاي ديگر در حال رفت و آمد بود ، در يکي از روستاهاي کوفه مريض شد و مدّتي در خانه شخص سرخ چشمي به نام : « کرمت » به استراحت پرداخت . پس از مدّتي بهبودي يافته ، رخت سفر بربست . و پس از آن به مناسبت نام ميزبانش « شيخ الکرامة » نام يافت و با گذشت زمان ، لفظ « کرمت » به « قرمط » مبدّل گشت .
3 ـ بر اساس نقل ديگري ، يکي از بزرگان شقاوت پيشه اين گروه ، در نگارش « خطِّ مُقَرْمَط » شهرت يافت و اين گروه بد فرجام به جهت انتساب به آن صاحب خط ، « قرمطي » ناميده شدند .
کوتاه سخن اينکه آتش شرر بار قرامطه ، که در سال 261 هـ . شعلهور گرديد ، در سال 373 يا 384 هـ . با تيغ آبدار شريعت به کلّي خاموش گرديد .
اين آتش خانمانسوز در آغاز اشتعال خود ، در هر نقطه اي که شعلهور گرديد ، اطراف و نواحي آن را طعمه حريق نموده ، بخشهاي مهمّي از ممالک اسلامي را در آتش بيداد سوزانيد .
غايله هاي داخلي دولت بني عبّاس ، به ارکان دولتي فرصت نمي داد که
________________________________________ 24 ________________________________________
در مقابل چنين حوادث خطرناکي تدبيرهاي لازم را بيانديشند ، از اين رو قرامطه به هر قوم و قبيله اي که مي رسيدند به غارت و چپاولگري مي پرداختند و به اين وسيله بر اقتدار خود مي افزودند .
قرامطه در سالهاي 278 و 313 هـ . به کوفه حمله کردند . به سال 286 هـ . به بحرين تاختند . در سالهاي 289 و 293 هـ . به شامات يورش بردند . در سالهاي 290 و 360 هـ . دمش را غارت کردند . به سال 307 هـ . به بصره هجوم بردند . به سال 315 هـ . انبار را مورد حمله قرار دادند . در سال 316 هـ . به رحبه ، رقّه و هيط تاختند و بالأخره در سال 317 هـ . به شهرهاي مشهور مکّه معظّمه حمله کردند و اهالي آنها را قتل عام نمودند . و آسايش آن نواحي را مختلّ ساختند .
اين گروه کينه توز به سالهاي 294 ، 312 و 361 هـ . به کاروانهاي حجّاج عراقي يورش بردند و آنان را از پا در آوردند و در سالهاي 314 ، 356 ، 363 و 384 هـ . شقاوت را به آخرين درجه رسانيده ، راه خانه خدا را بستند و حجّاج بيت الله الحرام را از اداي فريضه حج محروم ساختند .
در باره « قرامطه » ، که 927 سال پيش از پيدايش وهّابيان پديد آمدند و به مدّت 123 سال سيطره شقاوتبار بر ممالک اسلامي داشتند و طلايه دار فسق و فجور در منطقه بودند ، به همين گزارش کوتاه بسنده مي کنيم و در مدت 804 سال که بين انقراض قرامطه و ظهور محمّد بن الوهّاب قرار گرفته ، به نقل اسناد تاريخي و تبيين کيفيّت انتشار افکار قرامطه نيازي نيست ؛ زيرا کيش و آيين برخي از اعراب نجد ، يمن و حجاز که زندگي عشيره اي و چادرنشيني دارند ، همان معتقدات باطل بر جاي مانده از دوران باستان مي باشد .
سرگذشت شگفت انگيزي که در صدد بيان آن هستيم بيانگر يکي از
________________________________________ 25 ________________________________________
دلايل بي پايه بودن اعتقادات قرامطه است .
داستاني شگفت انگيز
شريف محمّد بن عون ، پدر شريف حسين پاشا ـ امير فعلي ( 1 ) مکّه معظّمه ـ به هنگام عزيمت به طائف ، در دامنه کوه « کرا » با يک فقير ريش سفيد هندي مصادف شد .
پير مرد بي نواي هندي ، در حالي که به خون خود آغشته بود ، با جمله : « هان اي مردمان ! دزدان مرا به اين حالت انداختند » از اين و آن استمداد مي جست . محمّد بن عون بزرگان روستاهاي آن نواحي را به حضور طلبيد و از آنها پرسيد : چه کسي اين بيچاره را به اين حال انداخته است ؟ !
بزرگ يکي از روستاها به عرض رسانيد :
« سرور من ! اين مرد هنوز به زمره مسلمانان وارد نشده بود ، من او را ختنه کرده ، به زمره مسلمانان وارد کردم ! زيرا بنابر عقيده ما پوست آلت تناسلي هر کس اگر تا ناف گرفته نشده باشد او مسلمان به شمار نمي آيد . از اين رو من او را بر اساس اصول اعتقادي خود ختنه کردم و قصد حيله ، اهانت ، سرقت ، غارت و جسارتي نداشتم » !
در ميان برخي از قبايل باديه نشين ، شيوه ختنه اي که پيامبر اکرم ( صلي الله عليه وآله ) بدان امر فرموده ، شيوه نکوهيده اي شناخته مي شود و از روي جهل و ناداني شيوه زشتي را پيش گرفته اند که بسيار خطرناک است و با سنّت پيامبر و شرف انساني به هيچ وجه تناسب ندارد .
آنان نه تنها اين شيوه را بر سنّت پيامبر ( صلي الله عليه وآله ) ترجيح مي دهند ، بلکه در نظر زنان آنها کسي که اين گونه ختنه نشود ، مرد شناخته نمي شود و دخترها
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ مراد زمان ايوب صبري پاشا است .
________________________________________ 26 ________________________________________
براي ازدواج با چنين افرادي اظهار تمايل نمي کنند .
بر اساس اعتقادات اين گروه ، سنّت در ختنه اين است که پوست همه آلت تناسلي بريده شود و براي انجام اين منظور ، افراد شگفتي گمارده مي شوند .
براي اجراي چنين عمليّاتي ، افرادي که به سنّ 15 الي 20 نرسيده باشند تحمّل ندارند و لذا براي پسراني که 15 الي 20 سال دارند ، روزي به عنوان روز ختنه کنان تعيين مي شود و انعقاد بزم ختنه کنان از سوي پدر آن فرد اعلام مي گردد .
اين اعلان به معناي دعوت رسمي از خويشان و آشنايان اين خانواده ، براي شرکت در مراسم ختنه کنان مي باشد و لذا همه بستگان و وابستگان از قريه ها و قصبات گرد هم مي آيند و هر يک در حدّ توان هديه اي فراهم مي آورند ، هر کدام دو ، سه يا چهار گوسفند ، گاو و يا شتر برداشته ، يکي دو روز پيش از وقتِ اعلام شده ، به محلّ اجراي ختنه رهسپار مي شوند .
اهالي روستاهاي مجاور که به محلّ برگزاري مراسم دعوت شده اند ، به صورت دسته جمعي حرکت مي کنند و طبق برنامه از پيش تعيين شده ، با اهالي ديگر روستاها ، در نزديکي روستاي مورد نظر گرد هم مي آيند و سرودهاي پيش ساخته اي در ستايش ميزبان خود به صورت هماهنگ و دسته جمعي مي خوانند و تعدادي را جلو مي اندازند که با نيزه و تفنگ به رقص و پايکوبي بپردازند .
اهالي روستاي ميزبان نيز به صورت دستجمعي به استقبال مهمان ها مي شتابند . با تير اندازي و خواندن اشعار و قصايد ابراز احساسات نموده ، واردين را به محلّ از پيش تعيين شده هدايت مي کنند .
برپا کننده مراسم براي هر ده نفر يک گوسفند ، مقداري برنج و ابزار
________________________________________ 27 ________________________________________
لازم ؛ از ديگ و لگن و غيره تقديم نموده ، آنها را به حال خود وا مي گذارد ، که
در بيرون روستا ، در يک پهن دشت وسيع و يا در دامنه کوهي باصفا مشغول پخت و پز باشند ، که در محدوده منازل امکان پذيرايي از اين همه جمعيّت نيست .
مهمانهاي دعوت شده ، گوسفندي را که از طرف ميزبان تقديم شده ، ذبح مي کنند و ديگها را بار مي گذارند و هر گوسفندي را به ده قسمت تقسيم نموده ، تناول مي کنند . آنگاه برنجها را با اشکنه باقيمانده مي پزند و مي خورند .
سپس اهالي هر روستا در محلّ تعيين شده آتش بزرگي برمي افروزند و آنگاه به دو گروه تقسيم شده ، به مشاعره مي پردازند و تمام شب را ايستاده و سرپا با مشاعره سپري مي کنند و هرگروهي اشعاري به صورت دسته جمعي در ستايش و يا نکوهش طرف مقابل مي خوانند .
بامدادان مطابق رسمشان ، با شليک تفنگ در يک ميدان وسيعي گرد مي آيند و ورود پسر بچّه اي را که مقرّر است ختنه شود ، انتظار مي کشند .
آن پسر بچّه نيز در زمان تعيين شده ، در حالي که مردان خانواده اش از پيش روي او و زنان از پشت سرش در حرکتند ، به ميدان ختنه کنان قدم مي گذارد و در کمال غرور و سرفرازي خنجر موسوم به « جنبيّه » ( 1 ) را مي کشد ، آنگاه سنّتچي براي اجراي مراسم زانو مي زند . او نيز با چاقويي بسيار کوچک و ظريف از رستنگاه مو آغاز کرده ، تمام پوست آلت تناسلي را در دو دقيقه جدا مي سازد .
اين مراسم غالباً در روزهاي عيد انجام مي پذيرد .
شخص ختنه شده به هنگام مراجعت به منزل ، هر قدر ناله و فرياد سر
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ « جنبيّه » به قمه و يا خنجر کجي که از بغل حمايل مي شود ، مي گويند .
________________________________________ 28 ________________________________________
دهد ، به او خورده نمي گيرند ، ولي اگر در ضمن اجراي عمليّات صداي گريه و آه و ناله از او شنيده شود ، از چشم مردان قبيله ساقط مي شود و به او به عنوان يک زن نگاه مي کنند !
هنگامي که مراسم ختنه به پايان رسيد ، شخص ختنه شده چند قدم پيش مي رود و مي گويد : « من فلاني پسر فلاني هستم ، جوانمرد و صاحب ضرب شصت و قهرمانم . »
به اينگونه الفاظ ، که از رشادت ، شهامت و شجاعت خود سخن گفته ، با ابراز دليري و مباهات ، حدود صد قدم پايکوبي مي کند .
جمعيّت انبوهي که در مراسم حضور يافته اند ، فرد ختنه شده را در پيشاپيش خود قرار مي دهند ، آنگاه در حالي که مردان تيراندازي مي کنند و زنها دف مي زنند و نغمه سرايي مي کنند ، گرداگرد روستا به گردش در آورده ، سپس به منزلش برده در بسترش مي خوابانند و از کيکي که ميزبان تهيّه کرده مي خورند و پراکنده مي شوند .
اين کيک از آرد ، آب و روغن تهيّه مي شود .
هنگامي که پسر ختنه شده در رختخوابش قرار مي گيرد ، خويشاوندانش يک مشت آجيل بالاي سرش قرار مي دهند و بچّه ها شادي کنان آنها را جمع مي کنند .
افرادي که اينگونه ختنه مي شوند ، تعدادي از آنها در اثر صدمات وارده جان خود را از دست مي دهند ولي آنانکه جان سالم به در مي برند ، پس از سه چهار ماه بستري شدن ، سرانجام بهبودي يافته ، از رختخواب برمي خيزند .

________________________________________ 29 ________________________________________
پيدايش وهّابيان
وهّابيان ، گروه تجاوزگري هستند که به سال 1222 هـ . در کنار خانه خدا چون ابر تيره اي بر زمين نشستند و در مجاورت مسجد الحرام رحل اقامت افکندند و « شريف غالب » را وادار کردند که با اين گروه پليد مدارا و مرافقت نمايد .
بنيانگذار وهّابيت ، « محمّدبن عبدالوهّاب » بود . او در دهکده اي به نام « عُيَيْنَه » در فاصله 15 منزلي مکّه معظّمه به سوي بصره ، ديده به جهان گشود . پس از فراگيري علوم مختلف به تدريس و تربيت دانش پژوهان در همين روستا مأموريّت يافت .
در دهکده « عيينه » گرچه تنها 30 خانوار زندگي مي کردند ، ولي در نواحي چهارگانه آن حدود 500 الي 600 خانوار سکونت داشتند .
محمّدبن عبدالوهّاب که پيرو مذهب جنبلي بود ، از آغاز نقشه گمراه ساختن دانش پژوهان را در سرداشت ، ولي از ابراز افکار خود امتناع ميورزيد .
________________________________________ 30 ________________________________________
دانش پژوهانِ گرد آمده از روستاهاي اطراف ، گرچه به دليل بدوي بودن ، قدرت تشخيص سخنان مربوط به « اباحه » را نداشتند ، ليکن از عدم تقيّد او به تلاوت قرآن و از اين تعبير که : « اينهمه زياده روي در دلايل الخيرات ( 1 ) چه لزومي دارد ؟ ! » و ديگر سخنان او ، به برخي از افکار و عقايد انحرافي اش پي برده ، آنها را مبتني بر انکار نبوّت مي دانستند و بر او طعنه مي زدند و تقبيحش مي کردند .
محمّدبن عبدالوهّاب سرانجام اشتغال به تدريس را رها کرد و به حوالي نجد و حجاز ، که تخم فساد و تباهي در آن به دست مسيلمه کذّاب پاشيده شده بود کوچ کرد و آيين تازه اي ـ بيرون از شرع مقدّس نبوي ـ اختراع نمود . او اعتقادات باطلي سر هم کرد و بدويهاي سبک مغز و باديه نشينهاي خيره سر را از راه راست منحرف ساخت و ناراضي هاي موجود در قلمرو اشراف مکّه معظّمه را به دور خود جمع کرد و سرانجام در صدد اشغال حرمين شريفين برآمد !
براي رسيدن به اين هدف انواع حيله ها و دسيسه ها را به کار برد . از اين روستا به آن روستا به راه افتاد و باديه نشينهاي سبک مغز را به آيين خود وارد ساخت . [ سال 1188هـ . ]
جناب شريف مسعود که در آن ايّام امير مکّه مکرّمه بود ، گزارشهاي مربوط به افکار الحادي و انحرافي محمّدبن عبدالوهّاب را از کساني که براي انجام فريضه حج به مکّه معظّمه مي آمدند ، دريافت نمود .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ کتاب « دلايل الخيرات » تأليف : ابوعبدالله محمّدبن سليمان جزولي ، ( متوفّاي 870 هـ . ) درباره ذکر صلوات بر رسول گرامي اسلام ، مورد توجّه خاصّ و عام بود و نسخه هايي از آن در مساجد و منازل وجود داشت و همه روزه مسلمانان با قرائت آن ، به محضر رسول گرامي اسلام عرض ارادت مي کردند .
________________________________________ 31 ________________________________________
در اين زمينه گزارشهاي ديگري نيز از علماي ناحيه شرق ( منطقه خاوري مکّه ) دريافت کرده و در جريان جزئيّات افکار و عقايد او قرار گرفته بود .
وي در اين مورد که در مقابله با چنين فرد گمراهي شرعاً چه وظيفه اي دارد ؟ از بزرگان علماي مکّه نظر خواهي کرد و پاسخي به اين تعبير دريافت نمود :
« محمّدبن عبدالوهّاب بايد به توبه از کفر و الحاد و بازگشت به دين و ايمان ملزم شود و اگر در ادّعاي باطل خود ثابت و پابرجا بماند قتل و اعدامش واجب است . »
وي استفتاءات فراواني نزد بزرگان مکّه فرستاد و پاسخ فوق را از گروهي از آنان دريافت نمود . اين پاسخها را گرد آورده ، به پيوست عريضه مبسوطي درباره اوضاع جاري منطقه به باب عالي ( استانبول ) فرستاد .
پس از آنکه در باب عالي تحقيقات عميق و دقيقي انجام گرفت ، علاوه بر شريف مسعود ، به عثمان پاشا امير جدّه نيز دستور مؤکّد صادر شد که به اتّفاق شريف مسعود حرکت نموده ، محمّدبن عبدالوهّاب را به سزاي عملش برسانند و ريشه کفر و الحاد را از صفحه روزگار براندازند .
ولي نظر به اينکه براي اين تحقيقات و بررسي ها زماني طولاني وقت صرف شده بود ، در اين فاصله زماني محمّدبن عبدالوهّاب در سرزمين « نجد » به نشر آيين باطل خود پرداخته ، در منطقه : « درعيّه » تلاش فراوان کرده بود که افرادي را به دعوي خلافت وا دارد و توانسته بود که گروههاي متشکّلي را گرد آورده ، مذهب باطل خود را در نواحي حجاز منتشر سازد . و براي گسترش آن سعي بليغ انجام داده بود .
محمّدبن عبدالوهّاب با تلاش فراوان توانست جمعيّت انبوهي در نواحي درعيه گرد آورد و رهبري آنها را به خود اختصاص دهد .
________________________________________ 32 ________________________________________
او گرچه در اين زمينه توفيقي به دست آورد ليکن براي جا افتادنِ افکار پوچ خود ، اصالت حسب و شرافت نسب لازم بود ، که به اتّفاق همگان او فاقدِ آن بود .
از اين رهگذر به « عبدالعزيز » شيخ درعيّه متوسّل شد و او را به اشغال حرمين شريفين تشويق نمود . و عبدالعزيز که خود داعيه استقلال طلبي در سر داشت ، پيشنهاد زاده عبدالوهّاب را پذيرفت . او براي رسيدن به اين منظور ، آيين ساختگي محمّدبن عبدالوهّاب را پذيرفت و از پذيرش آيين جديد ابراز غرور و نخو ت نمود و در صدد برآمد که براي استيلاي بغداد ، سپس تصرّف مکّه معظّمه ، همّت خود را مصروف بدارد . عبدالعزيز از اين انديشه خود پرده برداشت و اعلام کرد که اين آرزو با معاونت مذهبي محمّدبن عبدالوهّاب جامه عمل خواهد پوشيد .
آنگاه براي عرضه کردن عقايد محمّدبن عبدالوهّاب به بزرگان باديه نشينها ، در قرا و قصبات به راه افتاد و به گرد آوري هزينه قيام و شورش ، تحت عنوان « ماليات و زکات شرعي » پرداخت و هر يک از علماي اهل سنّت را که از پذيرش اين آيين ساختگي امتناع ورزيد ، طعمه شمشير ساخت و به قتل رسانيد . او به ضرب چماق ، ثروت کلاني اندوخت تا از آن براي نگهداري پيروان خود بهره جويد .
عبدالعزيز در اثر تشويقهاي پياپي پسر عبدالوهّاب ، به دنبال وادار کردن گروهي از باديه نشينهاي خيره سر به پذيرش کيش الحادي ، ادّعاي خلافت نمود و با دستياري کساني که آيين ساختگي محمّدبن عبدالوهّاب را پذيرفته بودند ، به ترتيب دادن سپاه پرداخت تا بتواند در مقابل نيروهاي انتظامي مقاومت کند .
وي هنگامي که مشاهده کرد کوههاي درعيه و دشتهاي نجد از افراد
________________________________________ 33 ________________________________________
خيره سر وهّابي پر شده و همگي تحت تأثير سخنان محمّدبن عبدالوهّاب براي تقديم جان خود در راه اجراي فرمان او مهيّا هستند ، شيوخ قبايل را فرا خواند و در يک جلسه کاملاً سرّي با وعده هاي فريبنده ، افکار آنها را به سوي خود جلب کرد و نخستين سخنراني رسمي خود را اينگونه آغاز کرد :
« من اينک صاحب اردويي هستم که مي توانم آنچه در دل نهان دارم ، صريحاً بر زبان آورم .
هدف من از گردآوري اين سپاه اين است که از دارالخلافه خود ـ که عبارت از درعيه و نجد باشد ـ با نيرويي مقتدر و شکست ناپذير حرکت نموده ، همه شهرها و آبادي ها را به تصرّف خود در آوريم ، احکام و عقايد خود را به آنها بياموزيم ، در پرتو عدالت و انصافي که به آن متّصف هستيم ، بغداد را با همه توابعش به دست آوريم .
براي تحقّق بخشيدن به اين آرزو ، ناگزير هستيم که عالمان اهل سنّت را که مدّعي پيروي از سنّت سنيّه نبويّه و شريعت شريفه محمّديّه هستند از روي زمين برداريم . ( 1 )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ اين سرسختي در برابر علماي دين منحصر به زمامداران وهّابيت نيست ، همه بدعتگذاران ، علماي دين را بزرگترين مانع راه خود مي دانند و همواره تلاش مي کنند که اين سدّ فولادين را از سر راه خود بردارند .
دانشمندان که وارثان پيامبرانند ، شب و روز تلاش مي کنند تا از رخنه کردن افکار انحرافي به مرز ايمان جلوگيري کنند .
علماي دين چون کوهي استوار در برابر دزدان عقيده ايستاده اند تا مسلمانان مستضعف ، در دام شيطاني آنها گرفتار نشوند .
آنها سکّاندار کشتي امّت هستند ، در برابر امواج سهمگين دريا ايستاده اند تا کشتي ايمان را در عهد غيبت ناخدا ، در حدّ توان از فرو رفتن در گرداب طوفانها محافظت کنند .
امام هادي ( عليه السلام ) پس از تشبيه عالمان به سکّاندار کشتي ، مي فرمايد :
« اگر نبود دانشمنداني که در عهد غيبت قائم ما ـ عجّل الله فرجه ـ با دلائل استوار مردم را به سوي حق فرا مي خوانند و از حريم ايمان حمايت مي کنند و مستضعفان شيعه را از دامهاي شياطين و جوجه شيطانهاي ناصبي نجات مي دهند ، احدي باقي نمي ماند جز اين که از دين خدا مرتد مي شد . » ( احتجاج طبرسي ، ج1 ، ص18 )
امام جواد ( عليه السلام ) در مورد عالماني که در عصر غيبت از ايتام آل محمّد ( عليهم السلام ) کفالت مي کنند و آنها را از حيرت و سردرگمي رهايي مي دهند ، مي فرمايد : « اين عالمان در نزد پروردگار عالميان بر ديگر بندگان برتري دارند ، بيش از برتري آسمان بر زمين . » ( عوالم ، ج2 ، ص294 )
امام صادق ( عليه السلام ) عالمان را مرزبانان کشور ايمان مي نامد و مي فرمايد :
« دانشمندان شيعيان ما در مرز ايمان با سپاهيان شيطان مي جنگند و از تهاجم آنها به شيعيان و از سيطره آنان بر مستضعفان شيعه جلوگيري مي کنند . اين مرزبانان هزار هزار بار از مرزداراني که با سپاه دشمن مي جنگند برترند ؛ زيرا اينها از دين شيعيان ما دفاع مي کنند و آنها از جانشان . » ( احتجاج طبرسي ، ج1 ، ص17 )
و لذا رژيمهاي فاسد وجود علماي عامل را بزرگترين خطر در راه اجراي انديشه هاي باطل خود مي شناسند و با تمام قدرت در برابر آنها مي ايستند . حوادثي که در سالهاي اخير در عراق ، ترکيه و الجزاير به وقوع پيوست ، دقيقاً از همينجا سرچشمه مي گرفت .
اين رژيمها به دليل خوشنام و خوش سابقه بودن رجال دين ، انواع تهمتها را به آنها مي زنند و آنها را ترور شخصيّت مي کنند ، تا بتوانند اين سدّ فولادين را از پيش پاي خود بردارند .
________________________________________ 34 ________________________________________
به عبارت ديگر ، مشرکاني را که خود را به عنوان علماي اهل سنّت قلمداد مي کنند ، از دم شمشير بگذرانيم ؛ به ويژه علماي سرشناس و مورد توجّه را ، زيرا تا اينها زنده هستند ، همکيشان ما روي خوشي نخواهند ديد .
از اين رهگذر بايد نخست کساني را که به عنوان عالم خودنمايي مي کنند ريشه کن نمود ، سپس بغداد را تحت تصرّف درآورد . »
عبدالعزيز سخنان خود را اينگونه به پايان برد .
________________________________________ 35 ________________________________________
رؤساي قبايلي که در اين گردهمايي شرکت کرده بودند ، سخنان او را تأييد کردند و بر حسن تدبيرش آفرين گفتند و در صحّه گذاشتن بر گفتارش ، ابراز داشتند :
« ما براي اجراي اوامر و انفاذ فرمانهاي تو خانه و کاشانه خود را ترک کرده ، از کوههاي درعيّه و بيابانهاي نجد در اينجا گرد آمده ايم ، آنچه اراده کني بدون کم و کاست انجام مي دهيم و آنچه فرمان دهي بدون کوچکترين ترديد و تأمل ، اجرا مي کنيم . »
آنگاه بر اساس آداب باديه نشينها ، يک يک برخاستند و دست عبدالعزيز را بوسيدند و براي اجراي دستورها و دسيسه هايش پيمان بستند .
عبدالعزيز نخستين فرمان خود را اينگونه صادر کرد :
« حالا که همگي اظهار انقياد نموديد ، به عنوان يکي از مظاهر عدالتخواهي ، اين ايده و عقيده را جامه عمل بپوشانيد و همه اعراب را براي نبرد بي امان با مشرکاني که خود را مسلمان قلمداد مي کنند ، گسيل داريد . »
به هنگام صدور اين فرمان ، محمّدبن عبدالوهّاب براي نشر آيين وهّابيت در سير و سياحت بود و يکي از پرورش يافتگان خود به نام : « محمّدبن احمد حفظي » را نزد عبدالعزيز گذاشته بود .
افکار تجاوزگرانه عبدالعزيز پس از اين سخنراني ، به مقتضاي جمله معروف : « کلّ سرّ جاوز الإثنين شاع » : « هر رازي که از دو تن ـ يا دو لب ـ تجاوز کند برملا مي شود » شايع گشت و نقل مجالس گرديد .
خيره سران بي دين به تشويق و تحريک محمّدبن احمد حفظي ، براي
________________________________________ 36 ________________________________________
کشتن علماي دين دندان تيز کردند . از اين رهگذر علماي نواحي درعيه دچار ترس و لرز شدند و براي نجات جان خود و بيدار کردن سردمداران حکومت از خواب گران و به منظور خدمت به ملّت مسلمان ، با يکديگر تماس حاصل کرده ، خانه و کاشانه خود را ترک گفتند و به سوي بغداد گريختند و حوادث جاري را به اطّلاع « سليمان پاشا » والي بغداد رساندند و معروض داشتند :
« زنديقي به نام « محمّدبن احمد حفظي » خود را نماينده مجدّد دين ! و پيشواي اهل يقين محمّد بن عبدالوهّاب معرفي کرده ، مردم منطقه را به الحاد و بي ديني سوق مي دهد . »
ظاهر اين زنديق اگرچه با برخي از فضايل آراسته است ولي در باطن او ، شيطان آن چنان مأوا گزيد که براي خداوند لامکان ، معتقد به أخذ مکان شد . شفاعت خاتم پيغمبران ( صلي الله عليه وآله ) را انکار نمود و انحرافات بي شماري را به افراد جاهل و بي فرهنگ تلقين کرد . ( 1 )
محمدبن احمد حفظي که خود گمراه بود و گمراه کننده ديگران و دشمن جاني يکتاپرستان به شمار مي رفت ، به جهت حبّ جاه و مقام ، « عبدالعزيز » را
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ جسم بودن خداوند ! : محمّدبن عبدالوهّاب به صراحت تمام به جسميّت خداوند متعال معتقد است . وي در کتاب معروف خود « توحيد » بخش 67 را که آخرين بخش کتاب است به اثبات جسميّت خداوند متعال اختصاص داده است . ( کتاب التّوحيد ، ص216 تا ص220 و ترجمه فارسي آن ص296 تا ص303 )
حفيدش عبدالرّحمان بن حسن بن محمّدبن عبدالوهّاب نيز رساله اي را به اين موضوع اختصاص داده است و آن دوّمين رساله از رسائل پنجگانه اوست . ( الجامع الفريد ـ چاپ رياض ، ص342 )
وي در شرح کتاب توحيد نيز با شدّت تمام از اين موضوع دفاع کرده است . ( فتح المجيد في شرح کتاب التّوحيد ، ص526 تا 536 )
________________________________________ 37 ________________________________________
« اميرالمؤمنين ! » خواند و ابلهاني را که به کيش باطل او گرويدند ، به فردوس برين و کساني را که در دين مقدّس اسلام پابرجا ماندند ، به آتش دوزخ بشارت مي دهد .
مردم با ايمان منطقه در آتش ظلم و بيداد آنها مي سوزند و در زير يوغ تعدّي و چپاول آنان نابود مي شوند .
مردان و زنان با ايماني که در طول پنج قرن گذشته از دنيا رفته اند ، از نظر آنها بر کفر و زندقه در گذشته اند ! و اين به صورت يکي از اعتقادات آنها در آمده است .
هر يک از علماي اسلام که با دلايل روشن ، خلاف گفتار آنان را اثبات مي کند ، او را تکفير مي کنند و دمار از روزگارش در مي آورند .
نامبرده عبدالعزيز را تحريک مي کرد که بغداد و حرمين شريفين را تحت سيطره خود در آورد . و عبدالعزيز نيز که خود هواي استقلال در سر داشت ، براي حمله به بغداد مهيّا شد و به تجهيز سپاه پرداخت ، هر عالمي را که بر سر راهش قرار داشت طعمه شمشير مي ساخت و در اين رابطه دستور اکيد به وهّابيان صادر کرده که :
« به مجرّد اينکه ما اين خبر را دريافت کرديم خانه و کاشانه خود را ترک گفته ، براي التجاء به زير سايه دولت عليّه عثمانيّه به حضور عالي رسيديم . مطمئن باشيد که اگر در اين خصوص مسامحه شود ، در همه نواحي حجاز حتّي يک نفر مسلمان باقي نخواهد ماند ، جز اينکه از دم شمشير خواهد گذشت و سرزمين حجاز تحت سيطره وهّابيان در خواهد آمد . »
سليمان پاشا از دريافت اين خبر تأثّر انگيز به شدّت متأثّر شد و در
________________________________________ 38 ________________________________________
مجلسي که به اين مناسبت منعقد گرديد ، از جزئيّات افکار و عقايد عبدالعزيز آگاه شد و به منظور پيشگيري و مقاومت در برابر او ، نامه هاي تهديد آميزي ارسال کرد .
عبدالعزيز پس از دريافت نامه سليمان پاشا از در حيلت وارد شده ، پاسخ مزوّرانه زير را نوشت :
« خيال مي کنم برخي از اشخاص غرض آلود در مورد اين دعاگو تهمت و افترا زده ، سخنان خلافي را به عرض عالي جناب رسانده اند . اين دعاگو به خدا و رسولش ايمان آورده ، به اوامر الهي و فرمانهاي نبوي گردن نهاده است .
از اين رهگذر در دهات و قصباتي که اداره آنها بر عهده اينجانب مي باشد ، مفسده جوياني که از محدوده شرع نبوي بيرون رفته ، به حريم شريعت مقدّس اسلامي جسارت نموده اند ، مي خواهند در ميان ما اختلاف بيندازند و آتش فتنه را شعلهور سازند . آنها مي خواهند با گستاخي و بي شرمي در نواحي درعيّه بگردند و هر گونه تباهي را آزادانه انجام دهند . البته در کشوري که احکام شريعت مو به مو اجرا مي گردد ، چنين شيوه اي هرگز امکان پذير نخواهدبود .
از آن عالي جناب که عدالت و مرحمتش در همه آفاق و اکناف بر همگان روشن و مسلّم است ، تقاضا مي کنم که اين افراد مغرض را که در صدد ايجاد اختلاف و افشاندن بذر نفاق در ميان ما هستند ، براي عبرت ديگران به جزاي اعمالشان برسانيد و حکم اعدام در حقّ ايشان اجرا کنيد تا ديگر کسي جرأت رخنه کردن در ميان ما را نداشته باشد . »
سليمان پاشا پس از دريافت اين نامه نادرست ، از محتواي نامه پر از
________________________________________ 39 ________________________________________
حيله و دسيسه عبدالعزيز دريافت که آتش فتنه و فسادي که وهّابيان در نهانخانه دل مي پرورانند ، ممکن است به زودي شعلهور گردد و منطقه را بر خاکستر بنشاند . از اين رهگذر مقرّر نمود که سپاهي فراهم شود تا مهيّاي حمله به منطقه درعيّه باشد . ولي پيش از عزيمت سپاهيان شخص مورد اعتمادي از درعيّه آمد و گفت :
« يکي از اعراب باديه نشين همراه برادرش از مکّه معظّمه مراجعت مي کرد ، که در اثناي راه گروهي از اشقياي درعيه ، از دست پرورده هاي سعودبن عبدالعزيز به او حمله کردند و برادرش را از پا درآوردند و همه اموالش را به غارت بردند .
فرد اعرابي از مشاهده اين جنايت به شدّت خشمگين شد و به قصد کشتن سردسته آنان يعني « سعودبن عبدالعزيز » رهسپار درعيّه گرديد . ليکن به سعود دست نيافت و پدرش عبدالعزيز را از دم شمشير گذرانيد و انتقام برادرش را گرفت . »
سليمان پاشا پس از دريافت گزارش مربوط به مرگ عبدالعزيز ، از گسيل داشتن اردويي که براي درعيّه گرد آورده بود صرف نظر نمود . ولي سعودبن عبدالعزيز ، در نخستين ساعاتي که بر فراز کرسي رياست قرار گرفت ، با اغواي محمّدبن احمد حفظي اساس آيين مقدّس نبوي را برچيد و تصميم گرفت که به مدينه منوّره حکم « دارالنّدوه گمراهان » جاري نمايد .
در مدّت کوتاهي ، لشکري بيرون از شمار از خيره سران وهّابي فراهم نمود و در صدد استيلاي حرمين شريفين برآمد . هنگامي که مقدّمات سفر فراهم شد ، نامه اي به « شريف سُرور » امير مکّه نوشت و چنين اظهار کرد :
« با اجازه آن عالي جناب امارت انتساب ، مي خواهم فريضه حج به
________________________________________ 40 ________________________________________
جاي آورم . »
سعود تلاش فراوان نمود که نظر شريف سرور را به اين معني معطوف بدارد ، ولي شريف سرور که هماوردي دلير و شجاعي کم نظير بود ، در پاسخ او نوشت :
« پيکر مردار وي را با شمشيرم هزار قطعه خواهم کرد . اگر لاشه اش را طعمه شير مي خواهد ، بيايد ! »
شريف سرور اردوي مختصري فراهم کرده به سوي درعيه حرکت نمود .
شريف سرور در ميان اعراب به صلابت و شجاعت معروف بود ، تا جايي که او را با دو هزار مرد جنگي برابر مي شمردند .
سعودبن عبدالعزيز هنگامي که مطّلع شد که شريف سرور با اردوي مجّهزي از مکّه خارج شده ، دچار وحشت و دهشت گرديد و با سپاهيانش به کوههاي صعب العبور پناه برد .
شريف سرور او را دنبال کرده ، در نخستين نبرد ، سبک مغزان وهّابي را پريشان ساخت و بسياري از آنها را طعمه شمشير نمود ، آنگاه به مکّه معظّمه بازگشت و پس از اندک زماني در بستر بيماري افتاد و در گذشت .
سعودبن عبدالعزيز وقتي از رحلت شريف سرور مطّلع شد ، فرصت را غنيمت شمرده ، بر گسترش دايره فساد تلاش نمود و راه پرفيض خانه خدا را مسدود ساخت .
سعود به سال 1224 هـ . از باديه نشينان تعداد پانزده هزار وهّابي گرد آورد و به قصد تسخير قطعه « جفير » بر فراز نهر فرات همّت گماشت و سپاه بيست هزار نفري سليمان پاشا ـ امير جدّه ـ را تار و مار ساخت .
________________________________________ 41 ________________________________________
سعود از اين پيروزي سرمست شده ، به قصبه « سراج » ، که در مجاورت قلعه جفير قرار داشت ، حملهور گرديد .
به دنبال شکست سليمان پاشا ، حاج محمّد آغا که از اعيان « رَقّه » و از صاحب منصبان عالي رتبه بود ، از طرف عبدالله پاشا ـ والي رقّه ـ به فرماندهي ده هزار سپاه مجهّز به سوي سعودبن عبدالعزيز هجوم برد . در نخستين حمله ، سپاه وهّابيان را مغلوب و منکوب نمود و بسياري از آنها را گردن زد و حدود دويست شتر به غنيمت گرفت .
سعود پس از اين شکست کمرشکن ، بازمانده هاي سپاه شکست خورده اش را يکجا گرد آورد و آنها را از نو متشکّل ساخت و به کاروان حجّاج مصري شبيخون زده ، صدها انسان بي گناه را به قتل رسانيد و يا به اسارت گرفت .
« شريف غالب » که پس از درگذشت شريف سرور به امارت مکّه منصوب شده بود ، به برادرش شريف عبدالعزيز مأموريّت داد تا چپاولگراني را که به قتل و غارت قافله هاي مصري دست يازيده بودند ، قلع و قمع نمايد .
شريف عبدالعزيز با هر فرقه اي از وهّابيان مواجه گرديد مردانه جنگيد و آنان را پريشان و پراکنده ساخت ، ولي پيش از آنکه وارد قلعه درعيّه شود به مکّه بازگشت .
شريف غالب تأکيد داشت کانون وهّابيت را ، که در درعيّه هر لحظه شعلهورتر مي شد ، خاموش نمايد . از اين رهگذر ، از کار کرد شريف عبدالعزيز که به قلعه درعيّه وارد نشده بازگشته بود ، ابراز نارضايتي نمود و شخصاً برنامه حمله به درعيّه را به عهده گرفت .
شريف غالب برادري داشت به نام « شريف فُهَيد » که او از عقلاي اشراف بود .
________________________________________ 42 ________________________________________
شريف فهيد به شريف غالب گفت :
« وهّابيان در نقطه اي بسيار دور قلعه اي طبيعي و مستحکم اتّخاذ کرده ، تحصّن نموده اند . اگر در اين رويارويي توفيق پيدا نکنيد و شکست بخوريد ، ناگزير مي شويد که از مکّه سپاهي گرد آوريد و چنين کاري در عمل ممکن نخواهد بود .
اگر رأي والاي شما بر اين تعلّق يافته که وهّابيان بايد سخت تأديب و تربيت شوند ، اين کار نياز مبرم به يک نيروي مقتدر و متشکّل دارد و چنين نيرويي همواره بايد در مرکز خلافت اسلامي متمرکز باشد نه در نقاط دور دست .
ما حدّاکثر در مکّه معظّمه مي توانيم از چنين نيرويي برخوردار باشيم و در صورت هجوم مخالف به نبردي سخت بپردازيم .
ما اگر به طرف يک چنين دشمن مسلّح و مقتدري حمله بريم و نيروهاي خود را در اين راه فدا کنيم ، سرزمين مقدّس حجاز را نيز از دست خواهيم داد . »
شريف غالب به نصايح برادرش گوش نداد و سپاه بسيار مقتدري را تدارک ديد و مکّه معظّمه را به قصد در هم کوبيدن قلعه درعيّه ترک گفت .
علّت اينکه شريف غالب به نصايح برادرش شريف فهيد گوش نداد اين بود که خاطرش نسبت به او مکدّر بود ؛ زيرا شريف غالب فرماندهي سپاهي را که پيشتر به سوي چپاولگران قافله مصري گسيل داشت ، به وي پيشنهاد کرد و شريف فهيد که از نوابغ روزگار بود ، از پذيرش آن امتناع ورزيد و اين قضيّه موجب رنجش خاطر او شد و سرانجام فرماندهي اين سپاه را خود به عهده گرفت و پندهاي حکيمانه شريف فهيد را بر ترس و بزدلي حمل کرد و به آن گوش نداد .
________________________________________ 43 ________________________________________
از بررسي پيامدهاي اين تصميم گيري شتابزده ، استفاده مي شود که بي توجّهي به پندهاي حکيمانه شريف فهيد ، اشتباه بزرگي بوده است .
هنگامي که شريف غالب به واديِ « شَعرا » رسيد و در برابر قلعه آن قرار گرفت ، همّت خود را مصروف ضبط و تسخير آن نمود . در آن هنگام وهّابيان از قلعه شعرا با توپ و تفنگ به مقابله و دفاع از خود پرداختند .
شريف غالب اعلام کرد :
« من به هر تقدير بايد اين قلعه را ضبط و تسخير کنم . تا اين قلعه را ويران نکنم و با خاک يکسان نسازم ، قدمي عقب نشيني نخواهم کرد . »
براي اين منظور در وادي شعرا چادر زد و قرارگاهي ترتيب داد . آنگاه به ايجاد تضييقات بر عليه قلعه وهّابيان پرداخت .
اين قلعه عبارت از يک خاکريز بسيار کوچکي بود که فقط از نظر استراتژي حايز اهمّيت بود و لذا به صورت دژ فعّال و سنگر مستحکمي در آمده بود که 70 تن وهّابي از آن محافظت مي کردند .
شريف غالب اردوي خود را در پيرامون اين قلعه مستقر ساخت و با پرتاب توپ ، تفنگ و خمپاره به مدّت 20 روز بر آنها فشار آورد . امّا اين تضييقات و اعمال فشارها هيچ تأثيري در وضع افراد محاصره شده بر جاي نگذاشت و کوچکترين اثري از ضعف و سستي در آنها مشاهده نشد .
شريف غالب اگر اين قلعه را ترک مي کرد و بدون نتيجه از کنار آن مي گذشت ، به نظم و انضباط نظامي و غرور فرماندهي او برمي خورد . و لذا براي تصرّف آنجا ، نردبان آهني از مکّه معظّمه با خود آورد و تلفات فراواني را در اين راه متحمّل شد . از مراکز نظامي در خواست ارسال نيرو کرد و نتيجه اي نگرفت و همواره از نرسيدن قوا ناليد و ابراز تأسّف کرد .
چندين ماه به اين منوال گذشت و شريف غالب تلاشهاي بي ثمر خود را
________________________________________ 44 ________________________________________
همچنان ادامه داد و هيچ نتيجه اي نگرفت . سرانجام پس از تحمّل تلفات فراوان ، در حالي که جمله « براي رفتن به بزم و لياقت حضور در آن ، شانس و سعادت لازم است » را با خود زمزمه مي کرد به مکّه معظّمه بازگشت
شريف غالب به مجّرد رسيدن به مکّه معظّمه ، لشکر ديگري آراست و آن را به سوي « قرمله يماني قحطاني » پرچمدار ظلم و شقاوت در « بريّه » گسيل داشت . اين لشکر تازه نفس ، همانند سپاه غضب بر سپاه قرمله هجوم برد و آنها را از پا در آورد و بسياري از آنها را از دم شمشير گذرانيد .
شريف غالب به خاطر اينکه اعراب باديه نشين به او کمک نکردند و در مقابل وهّابي هاي قلعه شعراء تنهايش گذاشتند ، بر آنها خشمگين شد . از اين رو خانه و کاشانه اعرابي را که در مسير او قرار داشت ويران نمود . قراء و قصبات آنها را با خاک يکسان کرد و به لانه زاع و زغن و ويرانکده بوم و کلاغ تبديل ساخت . او با اين رفتار قساوتبار ، ترس و وحشت بر دل اعراب انداخت به طوري که کسي را ياراي مخالفت نبود . [ 1208 هـ ] .
شريف فهيد از اينکه برادرش در منطقه قدرت و نفوذ يافته بود ، خوشحال به نظر مي رسيد ، ليکن از دريافت گزارشهاي مربوط به تعرّض سپاهيان به اعراب باديه نشين ، که طبعاً تنفّر و انزجار آنان را از شريف غالب در پي داشت ، دلش خون بود .
شريف فهيد براي اينکه برادرش شريف غالب را به مکّه معظّمه باز گرداند ، نامه اي به اين مضمون خطاب به او نوشت :
« برادر جان ! ديگر دوران صحرانوردي سپري شده است . لشکرياني که در رکاب شرافت انتساب جناب عالي هستند ، به دنبال پيروزيهاي پياپي که نصيبشان شده ، سرمست گشته اند و به انجام کارهاي ناشايستي پرداختنه اند که موجب تنفّر شديد در ميان اعراب شده اند .
________________________________________ 45 ________________________________________
اين کارها پيامدهاي وخيمي دارد که موجب پشيماني و شرمساري خواهد بود .
اينک که از صولت دليرانه وهيبت شجاعانه شما ، ترس و وحشت در دل همگان افتاده ، به مکّه معظّمه باز گرديد و مدّتي در مرکز امارت خود بياساييد . »
شريف غالب اين نامه حکيمانه را نيز حمل بر بزدلي و زبوني شريف فهيد نمود و استراحت در طائف را بر اقامت در مکّه معظّمه ترجيح داد .
اين سرسختي شريف غالب و سرپيچي او از نصايح حکيمانه برادر ، دوّمين اشتباه بزرگ و مهمترين عامل شکست در مقابل وهّابيان به شمار مي آيد .
سپاهيان شريف غالب که از باده پيروزي سرمست بودند ، از نخستين روزي که چادرهاي ستاد فرماندهي را در طائف برزمين کوبيدند ، آزادانه به روستاهاي اطراف روي آوردند و به عنوان طلايه دار فتح و پيروزي ، گستاخي و فرومايگي را به جايي رساندند که شريف فهيد در نامه خود گوشزد کرده بود .
يکي از افراد سپاه با دختر عفيفه اي در خلوت مواجه شده ، حريم عفّتش را رعايت نکرد و بر دامن عصمتش تعدّي نمود . دختر بي نوا که فردي پاکدامن از خانداني اصيل و آبرومند بود ، پيراهن به خون آغشته اش را بر دوش نهاد و نزد مردان قبيله اش رفت و سرگذشت خود را براي آنها بازگو کرد . برخي از مردان قبيله با شنيدن اين فاجعه هولناک ، از شدّت تأثّر از هوش رفتند .
دختر بي چاره براي تحريک غيرت مردان قبيله ، تابلويي تهيّه کرد و بر افراد قبيله عرضه نمود :
« رسوايي ، رسوايي ، اي همسايگان !
________________________________________ 46 ________________________________________
رسوايي ، رسوايي ، اي جوانمردان !
رسوايي ، رسوايي ، اي ناموس داران !
رسوايي ، رسوايي ، بر حريم پرده نشينان !
رسوايي ، رسوايي ، اي مردان قبيله ! اي عصمت مداران ! اي آبرومندان ! »
وي اين تابلو دادخواهي را بر وجدانهاي بيدار عرضه مي کرد و مي گفت :
« فداي جان از مشاهده اين رسوايي شايسته تر است . »
با اين شيوه دادخواهي ، لشکر انبوهي به تعداد ريگهاي بيابان گرد آورده ، به سوي طائف هجوم بردند .
طبيعي است گردآوري چنين لشکري نمي توانست در محدوده صحرا محصور ، و از اهالي مکّه و طائف مستور بماند ، ولي نظر به اينکه همه اهالي از جور و ستم شريف غالب به تنگ آمده بودند ، آراستن لشکري به اين عظمت ، آنقدر شتابزده و مخفيانه انجام گرفت که تا ورود آنان به سرزمين طائف هيچ گزارشي از تدارک چنين لشکري به گوش سپاهيان شريف غالب نرسيده بود . البتّه پيشتر گزارش آن فاجعه هولناک بر سر زبانها افتاده و به گوش شريف غالب رسيده بود ، جز اينکه شريف غالب آنرا دروغ و بي اساس مي پنداشت و با سکوت در مقابل چنين حادثه وحشتناکي ، سوّمين اشتباه بزرگ خود را رقم زد .
مدّت بسيار کوتاهي پس از وقوع آن فاجعه هولناک ، انبوه متشکّل و مسلّح اعراب بدوي در اطراف حصار طائف نمايان شدند و با تهاجم شديد خود
شريف غالب را ناگزير از فرار کردند . آنگاه همانند گرگ گرسنه اي که به گلّه گوسفند حمله کند ، به لشکر مغرور و سرمست او تاختند و همه را از پاي در آوردند . 45 تن از شرفا و 200 تن از سر کرده هاي سپاه را به دار آويختند و با تاراج اشياي قيمتي و مهمّات نظامي ، به انتقامجويي پرداختند .
________________________________________ 47 ________________________________________
شريف غالب به دنبال اين شکست و پريشاني فوق العاده ، فرماندهي سپاه و امارت طائف را به بدويها واگذاشت و به سوي مکّه معظّمه بازگشت .
در مکّه نيز از ولايت و امارت چشم پوشيد و راه عزلت گزيده ، به گوشه انزوا خزيد . او در خانه محقّري همانند يکي از افراد معمولي مأوا گزيد . ولي هنگامي که سعود با لشکر انبوهي از ملحدان به قصد تجاوز به حريم مکّه مکرّمه خارج شد ، شريف غالب لشکر انبوهي آراسته به سوي آنها عزيمت نمود و در قريه اي به نام « طريّه » راه را بر آنها بسته ، به نبردي سخت پرداخت و آنها را وادار به عقب نشيني کرد .
سعودبن عبدالعزيز که در خود ياراي مقاومت در برابر سطوت و شوکت شريف غالب را نمي ديد ، سپاهيان خود را برداشت و به کوهها پناه برد .
ولي از آنجا که شريف غالب آنها را دنبال نکرد ، سعودبن عبد العزيز سپاهيان پراکنده در کوه و صحرا را يکبار ديگر گرد آورد و قبايل باديه نشين حجاز را با اعمال فشار از طرفي و تحريک روحيه ملّي گرايي از طرف ديگر ، تحت اطاعت و انقياد خود در آورد ، همانند شيطان پليد در رگهاي اعراب نادان وارد شد و همه را از راه راست منحرف کرده ، به کيش ساختگي خود وارد کرد .
بدينگونه تعداد پيروان خود را به مقدار زيادي افزايش داد و شريف غالب را به امضاي قرار داد صلح ناگزير ساخت .
يکي از موادّ صلحنامه اين بود که سعود و ديگر وهّابيان هر وقت بخواهند مي توانند به حج و زيارت خانه خدا بروند و حق اقامت و سياحت در طائف و نواحي آن را دارند و هر دو طرف مي توانند با يکديگر داد و ستد و ديگر روابط متقابل را داشته باشند .
از ديگر موادّ صلحنامه عفو عمومي نسبت به اعرابي بود که در جنگ طائف با شريف غالب به نبرد برخاسته و شکست خورده بودند .
________________________________________ 48 ________________________________________
بر اساس ديگر مادّه صلحنامه ، قسمتي از نواحي حجاز تحت فرمان شريف غالب باقي ماند و قسمتي ديگر تحت تابعيّت سعودبن عبدالعزيز در آمد . [ 1212 هـ . ] .
اين فاجعه غم انگيز نيز از چهارمين اشتباه بزرگ شريف غالب پديد آمد ؛ زيرا اگر شريف غالب به هنگام پراکنده نمودن سپاه سعود در روستاي « طريّه » آنها را دنبال مي کرد و از نواحي حجاز بيرون مي راند و به کلّي تار و مار مي ساخت ، او ديگر نمي توانست بدويهاي حجاز را منحرف کند و به جنگ با شريف غالب وادارد و او را به امضاي قرار داد صلحي ننگين ناگزير سازد .
اين قرار داد ننگين در اواسط سال 1212 هـ . به امضا رسيد و سعودبن عبدالعزيز به همراه سپاه انبوهي در مراسم حجّ 1213 هـ . و 1214 هـ . شرکت کرد و در مکّه و عرفات به افشاندن تخم نفاق در دل قبايل عرب پرداخت .
در طول اين دو سال تعداد کساني که مذهب محمّدبن عبدالوهّاب را پذيرفته و با سعودبن عبدالعزيز بيعت کردند ، در حدّ شگفت انگيزي افزايش يافت و همگي با تمام قدرت با شعاير اسلامي به نبرد برخاستند .
شريف غالب از نمودار ميزان بيعت کنندگان و گسترش روز افزون وهّابيها دريافت که فتنه وهّابيت هر لحظه وسيعتر مي شود و طولي نمي کشد که سرزمين حجاز در دامن وهّابيت سقوط مي کند و زمام کشور به دست سعودبن عبدالعزيز مي افتد ، از اين رهگذر نامه هاي تهديد آميزي به سعود نوشته ، متذکّر شد که بر اساس موادّ صلحنامه بايد اعرابي را که به سوي او مي روند به روستاهايشان برگرداند .
او نيز با کمال گستاخي نوشت :
« آنانکه به آيين حق مي گروند ، شرعاً بازگردانيدنشان روانيست ! »
________________________________________ 49 ________________________________________
شريف غالب ناگزير شد که براي به اجرا گذاشتن موادّ صلحنامه به زور متوسّل شود ولي سعودبن عبدالعزيز همه باديه نشينها را به جنگ فراخواند و قطعنامه اي به تعبير زير صادر کرد :
« هر کس بخواهد شرط اطاعت را به جاي آورد ، بايد در زير سايه شمشيرهاي سعود قرار گيرد . »
با اين فراخواني ، اعراب منطقه را در نقطه اي گرد آورد و با نطقهاي آتشين خود ، آنها را به اطاعت بي قيد و شرط خود فرا خواند و امکان رهايي از آفات دنيوي و عقوبات اخروي را تنها در پرتو اطاعت خويش اعلام کرد و تلاش فراوان نمود که آنها را به اين معنا متقاعد کند .
آنگاه بر اساس فتواي بي اساس علماي وهّابي ، در مورد مهدور الدّم بودن مسلمانان ، هسته هايي را با عنوان « گروه ضربت » تشکيل داد و به تعليم و تجهيز آنان پرداخت .
شريف غالب پس از دريافت اين گزارش ، براي اينکه مکّه معظّمه به دست اشقيا نيفتد ، در صدد تجديد صلحنامه در آمد و براي اين منظور دو تن به نامهاي « عثمان بن عبدالرّحمان المضايقي » و « محسن الخادمي » را به « درعيّه » فرستاد و نامه محبّت آميزي نوشت و از سعود خواست که به موادّ صلحنامه سابق ، ذيلي به اين تعبير افزوده شود :
« هرگز نبايد به حقوق احدي از طرفين تعدّي شود . »
شريف غالب همواره از اينکه پندهاي حکيمانه برادرش شريف فهيد را گوش نداده بود ، اظهار ندامت مي کرد و مي گفت : « در پذيرش صلح با سعود نيز
________________________________________ 50 ________________________________________
مرتکب خطا شدم . » ولي ديگر کار از کار گذشته بود و شريف فهيد نيز دريافته بود که ديگر نواحي حجاز از دست رفته است و اقامت در اين سامان روا نيست و لذا بدون اينکه برادرش شريف غالب را در جريان امر قرار دهد ، شبي به صورت مخفيانه از مکّه معظّمه به مدينه منوّره هجرت کرد و پس از آن از مدينه به شام و از شام به عکّا رفت و تا رسيدن اجل موعود در آنجا رحل اقامت انداخت .

________________________________________ 29 ________________________________________
پيدايش وهّابيان
وهّابيان ، گروه تجاوزگري هستند که به سال 1222 هـ . در کنار خانه خدا چون ابر تيره اي بر زمين نشستند و در مجاورت مسجد الحرام رحل اقامت افکندند و « شريف غالب » را وادار کردند که با اين گروه پليد مدارا و مرافقت نمايد .
بنيانگذار وهّابيت ، « محمّدبن عبدالوهّاب » بود . او در دهکده اي به نام « عُيَيْنَه » در فاصله 15 منزلي مکّه معظّمه به سوي بصره ، ديده به جهان گشود . پس از فراگيري علوم مختلف به تدريس و تربيت دانش پژوهان در همين روستا مأموريّت يافت .
در دهکده « عيينه » گرچه تنها 30 خانوار زندگي مي کردند ، ولي در نواحي چهارگانه آن حدود 500 الي 600 خانوار سکونت داشتند .
محمّدبن عبدالوهّاب که پيرو مذهب جنبلي بود ، از آغاز نقشه گمراه ساختن دانش پژوهان را در سرداشت ، ولي از ابراز افکار خود امتناع ميورزيد .
________________________________________ 30 ________________________________________
دانش پژوهانِ گرد آمده از روستاهاي اطراف ، گرچه به دليل بدوي بودن ، قدرت تشخيص سخنان مربوط به « اباحه » را نداشتند ، ليکن از عدم تقيّد او به تلاوت قرآن و از اين تعبير که : « اينهمه زياده روي در دلايل الخيرات ( 1 ) چه لزومي دارد ؟ ! » و ديگر سخنان او ، به برخي از افکار و عقايد انحرافي اش پي برده ، آنها را مبتني بر انکار نبوّت مي دانستند و بر او طعنه مي زدند و تقبيحش مي کردند .
محمّدبن عبدالوهّاب سرانجام اشتغال به تدريس را رها کرد و به حوالي نجد و حجاز ، که تخم فساد و تباهي در آن به دست مسيلمه کذّاب پاشيده شده بود کوچ کرد و آيين تازه اي ـ بيرون از شرع مقدّس نبوي ـ اختراع نمود . او اعتقادات باطلي سر هم کرد و بدويهاي سبک مغز و باديه نشينهاي خيره سر را از راه راست منحرف ساخت و ناراضي هاي موجود در قلمرو اشراف مکّه معظّمه را به دور خود جمع کرد و سرانجام در صدد اشغال حرمين شريفين برآمد !
براي رسيدن به اين هدف انواع حيله ها و دسيسه ها را به کار برد . از اين روستا به آن روستا به راه افتاد و باديه نشينهاي سبک مغز را به آيين خود وارد ساخت . [ سال 1188هـ . ]
جناب شريف مسعود که در آن ايّام امير مکّه مکرّمه بود ، گزارشهاي مربوط به افکار الحادي و انحرافي محمّدبن عبدالوهّاب را از کساني که براي انجام فريضه حج به مکّه معظّمه مي آمدند ، دريافت نمود .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ کتاب « دلايل الخيرات » تأليف : ابوعبدالله محمّدبن سليمان جزولي ، ( متوفّاي 870 هـ . ) درباره ذکر صلوات بر رسول گرامي اسلام ، مورد توجّه خاصّ و عام بود و نسخه هايي از آن در مساجد و منازل وجود داشت و همه روزه مسلمانان با قرائت آن ، به محضر رسول گرامي اسلام عرض ارادت مي کردند .
________________________________________ 31 ________________________________________
در اين زمينه گزارشهاي ديگري نيز از علماي ناحيه شرق ( منطقه خاوري مکّه ) دريافت کرده و در جريان جزئيّات افکار و عقايد او قرار گرفته بود .
وي در اين مورد که در مقابله با چنين فرد گمراهي شرعاً چه وظيفه اي دارد ؟ از بزرگان علماي مکّه نظر خواهي کرد و پاسخي به اين تعبير دريافت نمود :
« محمّدبن عبدالوهّاب بايد به توبه از کفر و الحاد و بازگشت به دين و ايمان ملزم شود و اگر در ادّعاي باطل خود ثابت و پابرجا بماند قتل و اعدامش واجب است . »
وي استفتاءات فراواني نزد بزرگان مکّه فرستاد و پاسخ فوق را از گروهي از آنان دريافت نمود . اين پاسخها را گرد آورده ، به پيوست عريضه مبسوطي درباره اوضاع جاري منطقه به باب عالي ( استانبول ) فرستاد .
پس از آنکه در باب عالي تحقيقات عميق و دقيقي انجام گرفت ، علاوه بر شريف مسعود ، به عثمان پاشا امير جدّه نيز دستور مؤکّد صادر شد که به اتّفاق شريف مسعود حرکت نموده ، محمّدبن عبدالوهّاب را به سزاي عملش برسانند و ريشه کفر و الحاد را از صفحه روزگار براندازند .
ولي نظر به اينکه براي اين تحقيقات و بررسي ها زماني طولاني وقت صرف شده بود ، در اين فاصله زماني محمّدبن عبدالوهّاب در سرزمين « نجد » به نشر آيين باطل خود پرداخته ، در منطقه : « درعيّه » تلاش فراوان کرده بود که افرادي را به دعوي خلافت وا دارد و توانسته بود که گروههاي متشکّلي را گرد آورده ، مذهب باطل خود را در نواحي حجاز منتشر سازد . و براي گسترش آن سعي بليغ انجام داده بود .
محمّدبن عبدالوهّاب با تلاش فراوان توانست جمعيّت انبوهي در نواحي درعيه گرد آورد و رهبري آنها را به خود اختصاص دهد .
________________________________________ 32 ________________________________________
او گرچه در اين زمينه توفيقي به دست آورد ليکن براي جا افتادنِ افکار پوچ خود ، اصالت حسب و شرافت نسب لازم بود ، که به اتّفاق همگان او فاقدِ آن بود .
از اين رهگذر به « عبدالعزيز » شيخ درعيّه متوسّل شد و او را به اشغال حرمين شريفين تشويق نمود . و عبدالعزيز که خود داعيه استقلال طلبي در سر داشت ، پيشنهاد زاده عبدالوهّاب را پذيرفت . او براي رسيدن به اين منظور ، آيين ساختگي محمّدبن عبدالوهّاب را پذيرفت و از پذيرش آيين جديد ابراز غرور و نخو ت نمود و در صدد برآمد که براي استيلاي بغداد ، سپس تصرّف مکّه معظّمه ، همّت خود را مصروف بدارد . عبدالعزيز از اين انديشه خود پرده برداشت و اعلام کرد که اين آرزو با معاونت مذهبي محمّدبن عبدالوهّاب جامه عمل خواهد پوشيد .
آنگاه براي عرضه کردن عقايد محمّدبن عبدالوهّاب به بزرگان باديه نشينها ، در قرا و قصبات به راه افتاد و به گرد آوري هزينه قيام و شورش ، تحت عنوان « ماليات و زکات شرعي » پرداخت و هر يک از علماي اهل سنّت را که از پذيرش اين آيين ساختگي امتناع ورزيد ، طعمه شمشير ساخت و به قتل رسانيد . او به ضرب چماق ، ثروت کلاني اندوخت تا از آن براي نگهداري پيروان خود بهره جويد .
عبدالعزيز در اثر تشويقهاي پياپي پسر عبدالوهّاب ، به دنبال وادار کردن گروهي از باديه نشينهاي خيره سر به پذيرش کيش الحادي ، ادّعاي خلافت نمود و با دستياري کساني که آيين ساختگي محمّدبن عبدالوهّاب را پذيرفته بودند ، به ترتيب دادن سپاه پرداخت تا بتواند در مقابل نيروهاي انتظامي مقاومت کند .
وي هنگامي که مشاهده کرد کوههاي درعيه و دشتهاي نجد از افراد
________________________________________ 33 ________________________________________
خيره سر وهّابي پر شده و همگي تحت تأثير سخنان محمّدبن عبدالوهّاب براي تقديم جان خود در راه اجراي فرمان او مهيّا هستند ، شيوخ قبايل را فرا خواند و در يک جلسه کاملاً سرّي با وعده هاي فريبنده ، افکار آنها را به سوي خود جلب کرد و نخستين سخنراني رسمي خود را اينگونه آغاز کرد :
« من اينک صاحب اردويي هستم که مي توانم آنچه در دل نهان دارم ، صريحاً بر زبان آورم .
هدف من از گردآوري اين سپاه اين است که از دارالخلافه خود ـ که عبارت از درعيه و نجد باشد ـ با نيرويي مقتدر و شکست ناپذير حرکت نموده ، همه شهرها و آبادي ها را به تصرّف خود در آوريم ، احکام و عقايد خود را به آنها بياموزيم ، در پرتو عدالت و انصافي که به آن متّصف هستيم ، بغداد را با همه توابعش به دست آوريم .
براي تحقّق بخشيدن به اين آرزو ، ناگزير هستيم که عالمان اهل سنّت را که مدّعي پيروي از سنّت سنيّه نبويّه و شريعت شريفه محمّديّه هستند از روي زمين برداريم . ( 1 )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ اين سرسختي در برابر علماي دين منحصر به زمامداران وهّابيت نيست ، همه بدعتگذاران ، علماي دين را بزرگترين مانع راه خود مي دانند و همواره تلاش مي کنند که اين سدّ فولادين را از سر راه خود بردارند .
دانشمندان که وارثان پيامبرانند ، شب و روز تلاش مي کنند تا از رخنه کردن افکار انحرافي به مرز ايمان جلوگيري کنند .
علماي دين چون کوهي استوار در برابر دزدان عقيده ايستاده اند تا مسلمانان مستضعف ، در دام شيطاني آنها گرفتار نشوند .
آنها سکّاندار کشتي امّت هستند ، در برابر امواج سهمگين دريا ايستاده اند تا کشتي ايمان را در عهد غيبت ناخدا ، در حدّ توان از فرو رفتن در گرداب طوفانها محافظت کنند .
امام هادي ( عليه السلام ) پس از تشبيه عالمان به سکّاندار کشتي ، مي فرمايد :
« اگر نبود دانشمنداني که در عهد غيبت قائم ما ـ عجّل الله فرجه ـ با دلائل استوار مردم را به سوي حق فرا مي خوانند و از حريم ايمان حمايت مي کنند و مستضعفان شيعه را از دامهاي شياطين و جوجه شيطانهاي ناصبي نجات مي دهند ، احدي باقي نمي ماند جز اين که از دين خدا مرتد مي شد . » ( احتجاج طبرسي ، ج1 ، ص18 )
امام جواد ( عليه السلام ) در مورد عالماني که در عصر غيبت از ايتام آل محمّد ( عليهم السلام ) کفالت مي کنند و آنها را از حيرت و سردرگمي رهايي مي دهند ، مي فرمايد : « اين عالمان در نزد پروردگار عالميان بر ديگر بندگان برتري دارند ، بيش از برتري آسمان بر زمين . » ( عوالم ، ج2 ، ص294 )
امام صادق ( عليه السلام ) عالمان را مرزبانان کشور ايمان مي نامد و مي فرمايد :
« دانشمندان شيعيان ما در مرز ايمان با سپاهيان شيطان مي جنگند و از تهاجم آنها به شيعيان و از سيطره آنان بر مستضعفان شيعه جلوگيري مي کنند . اين مرزبانان هزار هزار بار از مرزداراني که با سپاه دشمن مي جنگند برترند ؛ زيرا اينها از دين شيعيان ما دفاع مي کنند و آنها از جانشان . » ( احتجاج طبرسي ، ج1 ، ص17 )
و لذا رژيمهاي فاسد وجود علماي عامل را بزرگترين خطر در راه اجراي انديشه هاي باطل خود مي شناسند و با تمام قدرت در برابر آنها مي ايستند . حوادثي که در سالهاي اخير در عراق ، ترکيه و الجزاير به وقوع پيوست ، دقيقاً از همينجا سرچشمه مي گرفت .
اين رژيمها به دليل خوشنام و خوش سابقه بودن رجال دين ، انواع تهمتها را به آنها مي زنند و آنها را ترور شخصيّت مي کنند ، تا بتوانند اين سدّ فولادين را از پيش پاي خود بردارند .
________________________________________ 34 ________________________________________
به عبارت ديگر ، مشرکاني را که خود را به عنوان علماي اهل سنّت قلمداد مي کنند ، از دم شمشير بگذرانيم ؛ به ويژه علماي سرشناس و مورد توجّه را ، زيرا تا اينها زنده هستند ، همکيشان ما روي خوشي نخواهند ديد .
از اين رهگذر بايد نخست کساني را که به عنوان عالم خودنمايي مي کنند ريشه کن نمود ، سپس بغداد را تحت تصرّف درآورد . »
عبدالعزيز سخنان خود را اينگونه به پايان برد .
________________________________________ 35 ________________________________________
رؤساي قبايلي که در اين گردهمايي شرکت کرده بودند ، سخنان او را تأييد کردند و بر حسن تدبيرش آفرين گفتند و در صحّه گذاشتن بر گفتارش ، ابراز داشتند :
« ما براي اجراي اوامر و انفاذ فرمانهاي تو خانه و کاشانه خود را ترک کرده ، از کوههاي درعيّه و بيابانهاي نجد در اينجا گرد آمده ايم ، آنچه اراده کني بدون کم و کاست انجام مي دهيم و آنچه فرمان دهي بدون کوچکترين ترديد و تأمل ، اجرا مي کنيم . »
آنگاه بر اساس آداب باديه نشينها ، يک يک برخاستند و دست عبدالعزيز را بوسيدند و براي اجراي دستورها و دسيسه هايش پيمان بستند .
عبدالعزيز نخستين فرمان خود را اينگونه صادر کرد :
« حالا که همگي اظهار انقياد نموديد ، به عنوان يکي از مظاهر عدالتخواهي ، اين ايده و عقيده را جامه عمل بپوشانيد و همه اعراب را براي نبرد بي امان با مشرکاني که خود را مسلمان قلمداد مي کنند ، گسيل داريد . »
به هنگام صدور اين فرمان ، محمّدبن عبدالوهّاب براي نشر آيين وهّابيت در سير و سياحت بود و يکي از پرورش يافتگان خود به نام : « محمّدبن احمد حفظي » را نزد عبدالعزيز گذاشته بود .
افکار تجاوزگرانه عبدالعزيز پس از اين سخنراني ، به مقتضاي جمله معروف : « کلّ سرّ جاوز الإثنين شاع » : « هر رازي که از دو تن ـ يا دو لب ـ تجاوز کند برملا مي شود » شايع گشت و نقل مجالس گرديد .
خيره سران بي دين به تشويق و تحريک محمّدبن احمد حفظي ، براي
________________________________________ 36 ________________________________________
کشتن علماي دين دندان تيز کردند . از اين رهگذر علماي نواحي درعيه دچار ترس و لرز شدند و براي نجات جان خود و بيدار کردن سردمداران حکومت از خواب گران و به منظور خدمت به ملّت مسلمان ، با يکديگر تماس حاصل کرده ، خانه و کاشانه خود را ترک گفتند و به سوي بغداد گريختند و حوادث جاري را به اطّلاع « سليمان پاشا » والي بغداد رساندند و معروض داشتند :
« زنديقي به نام « محمّدبن احمد حفظي » خود را نماينده مجدّد دين ! و پيشواي اهل يقين محمّد بن عبدالوهّاب معرفي کرده ، مردم منطقه را به الحاد و بي ديني سوق مي دهد . »
ظاهر اين زنديق اگرچه با برخي از فضايل آراسته است ولي در باطن او ، شيطان آن چنان مأوا گزيد که براي خداوند لامکان ، معتقد به أخذ مکان شد . شفاعت خاتم پيغمبران ( صلي الله عليه وآله ) را انکار نمود و انحرافات بي شماري را به افراد جاهل و بي فرهنگ تلقين کرد . ( 1 )
محمدبن احمد حفظي که خود گمراه بود و گمراه کننده ديگران و دشمن جاني يکتاپرستان به شمار مي رفت ، به جهت حبّ جاه و مقام ، « عبدالعزيز » را
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ جسم بودن خداوند ! : محمّدبن عبدالوهّاب به صراحت تمام به جسميّت خداوند متعال معتقد است . وي در کتاب معروف خود « توحيد » بخش 67 را که آخرين بخش کتاب است به اثبات جسميّت خداوند متعال اختصاص داده است . ( کتاب التّوحيد ، ص216 تا ص220 و ترجمه فارسي آن ص296 تا ص303 )
حفيدش عبدالرّحمان بن حسن بن محمّدبن عبدالوهّاب نيز رساله اي را به اين موضوع اختصاص داده است و آن دوّمين رساله از رسائل پنجگانه اوست . ( الجامع الفريد ـ چاپ رياض ، ص342 )
وي در شرح کتاب توحيد نيز با شدّت تمام از اين موضوع دفاع کرده است . ( فتح المجيد في شرح کتاب التّوحيد ، ص526 تا 536 )
________________________________________ 37 ________________________________________
« اميرالمؤمنين ! » خواند و ابلهاني را که به کيش باطل او گرويدند ، به فردوس برين و کساني را که در دين مقدّس اسلام پابرجا ماندند ، به آتش دوزخ بشارت مي دهد .
مردم با ايمان منطقه در آتش ظلم و بيداد آنها مي سوزند و در زير يوغ تعدّي و چپاول آنان نابود مي شوند .
مردان و زنان با ايماني که در طول پنج قرن گذشته از دنيا رفته اند ، از نظر آنها بر کفر و زندقه در گذشته اند ! و اين به صورت يکي از اعتقادات آنها در آمده است .
هر يک از علماي اسلام که با دلايل روشن ، خلاف گفتار آنان را اثبات مي کند ، او را تکفير مي کنند و دمار از روزگارش در مي آورند .
نامبرده عبدالعزيز را تحريک مي کرد که بغداد و حرمين شريفين را تحت سيطره خود در آورد . و عبدالعزيز نيز که خود هواي استقلال در سر داشت ، براي حمله به بغداد مهيّا شد و به تجهيز سپاه پرداخت ، هر عالمي را که بر سر راهش قرار داشت طعمه شمشير مي ساخت و در اين رابطه دستور اکيد به وهّابيان صادر کرده که :
« به مجرّد اينکه ما اين خبر را دريافت کرديم خانه و کاشانه خود را ترک گفته ، براي التجاء به زير سايه دولت عليّه عثمانيّه به حضور عالي رسيديم . مطمئن باشيد که اگر در اين خصوص مسامحه شود ، در همه نواحي حجاز حتّي يک نفر مسلمان باقي نخواهد ماند ، جز اينکه از دم شمشير خواهد گذشت و سرزمين حجاز تحت سيطره وهّابيان در خواهد آمد . »
سليمان پاشا از دريافت اين خبر تأثّر انگيز به شدّت متأثّر شد و در
________________________________________ 38 ________________________________________
مجلسي که به اين مناسبت منعقد گرديد ، از جزئيّات افکار و عقايد عبدالعزيز آگاه شد و به منظور پيشگيري و مقاومت در برابر او ، نامه هاي تهديد آميزي ارسال کرد .
عبدالعزيز پس از دريافت نامه سليمان پاشا از در حيلت وارد شده ، پاسخ مزوّرانه زير را نوشت :
« خيال مي کنم برخي از اشخاص غرض آلود در مورد اين دعاگو تهمت و افترا زده ، سخنان خلافي را به عرض عالي جناب رسانده اند . اين دعاگو به خدا و رسولش ايمان آورده ، به اوامر الهي و فرمانهاي نبوي گردن نهاده است .
از اين رهگذر در دهات و قصباتي که اداره آنها بر عهده اينجانب مي باشد ، مفسده جوياني که از محدوده شرع نبوي بيرون رفته ، به حريم شريعت مقدّس اسلامي جسارت نموده اند ، مي خواهند در ميان ما اختلاف بيندازند و آتش فتنه را شعلهور سازند . آنها مي خواهند با گستاخي و بي شرمي در نواحي درعيّه بگردند و هر گونه تباهي را آزادانه انجام دهند . البته در کشوري که احکام شريعت مو به مو اجرا مي گردد ، چنين شيوه اي هرگز امکان پذير نخواهدبود .
از آن عالي جناب که عدالت و مرحمتش در همه آفاق و اکناف بر همگان روشن و مسلّم است ، تقاضا مي کنم که اين افراد مغرض را که در صدد ايجاد اختلاف و افشاندن بذر نفاق در ميان ما هستند ، براي عبرت ديگران به جزاي اعمالشان برسانيد و حکم اعدام در حقّ ايشان اجرا کنيد تا ديگر کسي جرأت رخنه کردن در ميان ما را نداشته باشد . »
سليمان پاشا پس از دريافت اين نامه نادرست ، از محتواي نامه پر از
________________________________________ 39 ________________________________________
حيله و دسيسه عبدالعزيز دريافت که آتش فتنه و فسادي که وهّابيان در نهانخانه دل مي پرورانند ، ممکن است به زودي شعلهور گردد و منطقه را بر خاکستر بنشاند . از اين رهگذر مقرّر نمود که سپاهي فراهم شود تا مهيّاي حمله به منطقه درعيّه باشد . ولي پيش از عزيمت سپاهيان شخص مورد اعتمادي از درعيّه آمد و گفت :
« يکي از اعراب باديه نشين همراه برادرش از مکّه معظّمه مراجعت مي کرد ، که در اثناي راه گروهي از اشقياي درعيه ، از دست پرورده هاي سعودبن عبدالعزيز به او حمله کردند و برادرش را از پا درآوردند و همه اموالش را به غارت بردند .
فرد اعرابي از مشاهده اين جنايت به شدّت خشمگين شد و به قصد کشتن سردسته آنان يعني « سعودبن عبدالعزيز » رهسپار درعيّه گرديد . ليکن به سعود دست نيافت و پدرش عبدالعزيز را از دم شمشير گذرانيد و انتقام برادرش را گرفت . »
سليمان پاشا پس از دريافت گزارش مربوط به مرگ عبدالعزيز ، از گسيل داشتن اردويي که براي درعيّه گرد آورده بود صرف نظر نمود . ولي سعودبن عبدالعزيز ، در نخستين ساعاتي که بر فراز کرسي رياست قرار گرفت ، با اغواي محمّدبن احمد حفظي اساس آيين مقدّس نبوي را برچيد و تصميم گرفت که به مدينه منوّره حکم « دارالنّدوه گمراهان » جاري نمايد .
در مدّت کوتاهي ، لشکري بيرون از شمار از خيره سران وهّابي فراهم نمود و در صدد استيلاي حرمين شريفين برآمد . هنگامي که مقدّمات سفر فراهم شد ، نامه اي به « شريف سُرور » امير مکّه نوشت و چنين اظهار کرد :
« با اجازه آن عالي جناب امارت انتساب ، مي خواهم فريضه حج به
________________________________________ 40 ________________________________________
جاي آورم . »
سعود تلاش فراوان نمود که نظر شريف سرور را به اين معني معطوف بدارد ، ولي شريف سرور که هماوردي دلير و شجاعي کم نظير بود ، در پاسخ او نوشت :
« پيکر مردار وي را با شمشيرم هزار قطعه خواهم کرد . اگر لاشه اش را طعمه شير مي خواهد ، بيايد ! »
شريف سرور اردوي مختصري فراهم کرده به سوي درعيه حرکت نمود .
شريف سرور در ميان اعراب به صلابت و شجاعت معروف بود ، تا جايي که او را با دو هزار مرد جنگي برابر مي شمردند .
سعودبن عبدالعزيز هنگامي که مطّلع شد که شريف سرور با اردوي مجّهزي از مکّه خارج شده ، دچار وحشت و دهشت گرديد و با سپاهيانش به کوههاي صعب العبور پناه برد .
شريف سرور او را دنبال کرده ، در نخستين نبرد ، سبک مغزان وهّابي را پريشان ساخت و بسياري از آنها را طعمه شمشير نمود ، آنگاه به مکّه معظّمه بازگشت و پس از اندک زماني در بستر بيماري افتاد و در گذشت .
سعودبن عبدالعزيز وقتي از رحلت شريف سرور مطّلع شد ، فرصت را غنيمت شمرده ، بر گسترش دايره فساد تلاش نمود و راه پرفيض خانه خدا را مسدود ساخت .
سعود به سال 1224 هـ . از باديه نشينان تعداد پانزده هزار وهّابي گرد آورد و به قصد تسخير قطعه « جفير » بر فراز نهر فرات همّت گماشت و سپاه بيست هزار نفري سليمان پاشا ـ امير جدّه ـ را تار و مار ساخت .
________________________________________ 41 ________________________________________
سعود از اين پيروزي سرمست شده ، به قصبه « سراج » ، که در مجاورت قلعه جفير قرار داشت ، حملهور گرديد .
به دنبال شکست سليمان پاشا ، حاج محمّد آغا که از اعيان « رَقّه » و از صاحب منصبان عالي رتبه بود ، از طرف عبدالله پاشا ـ والي رقّه ـ به فرماندهي ده هزار سپاه مجهّز به سوي سعودبن عبدالعزيز هجوم برد . در نخستين حمله ، سپاه وهّابيان را مغلوب و منکوب نمود و بسياري از آنها را گردن زد و حدود دويست شتر به غنيمت گرفت .
سعود پس از اين شکست کمرشکن ، بازمانده هاي سپاه شکست خورده اش را يکجا گرد آورد و آنها را از نو متشکّل ساخت و به کاروان حجّاج مصري شبيخون زده ، صدها انسان بي گناه را به قتل رسانيد و يا به اسارت گرفت .
« شريف غالب » که پس از درگذشت شريف سرور به امارت مکّه منصوب شده بود ، به برادرش شريف عبدالعزيز مأموريّت داد تا چپاولگراني را که به قتل و غارت قافله هاي مصري دست يازيده بودند ، قلع و قمع نمايد .
شريف عبدالعزيز با هر فرقه اي از وهّابيان مواجه گرديد مردانه جنگيد و آنان را پريشان و پراکنده ساخت ، ولي پيش از آنکه وارد قلعه درعيّه شود به مکّه بازگشت .
شريف غالب تأکيد داشت کانون وهّابيت را ، که در درعيّه هر لحظه شعلهورتر مي شد ، خاموش نمايد . از اين رهگذر ، از کار کرد شريف عبدالعزيز که به قلعه درعيّه وارد نشده بازگشته بود ، ابراز نارضايتي نمود و شخصاً برنامه حمله به درعيّه را به عهده گرفت .
شريف غالب برادري داشت به نام « شريف فُهَيد » که او از عقلاي اشراف بود .
________________________________________ 42 ________________________________________
شريف فهيد به شريف غالب گفت :
« وهّابيان در نقطه اي بسيار دور قلعه اي طبيعي و مستحکم اتّخاذ کرده ، تحصّن نموده اند . اگر در اين رويارويي توفيق پيدا نکنيد و شکست بخوريد ، ناگزير مي شويد که از مکّه سپاهي گرد آوريد و چنين کاري در عمل ممکن نخواهد بود .
اگر رأي والاي شما بر اين تعلّق يافته که وهّابيان بايد سخت تأديب و تربيت شوند ، اين کار نياز مبرم به يک نيروي مقتدر و متشکّل دارد و چنين نيرويي همواره بايد در مرکز خلافت اسلامي متمرکز باشد نه در نقاط دور دست .
ما حدّاکثر در مکّه معظّمه مي توانيم از چنين نيرويي برخوردار باشيم و در صورت هجوم مخالف به نبردي سخت بپردازيم .
ما اگر به طرف يک چنين دشمن مسلّح و مقتدري حمله بريم و نيروهاي خود را در اين راه فدا کنيم ، سرزمين مقدّس حجاز را نيز از دست خواهيم داد . »
شريف غالب به نصايح برادرش گوش نداد و سپاه بسيار مقتدري را تدارک ديد و مکّه معظّمه را به قصد در هم کوبيدن قلعه درعيّه ترک گفت .
علّت اينکه شريف غالب به نصايح برادرش شريف فهيد گوش نداد اين بود که خاطرش نسبت به او مکدّر بود ؛ زيرا شريف غالب فرماندهي سپاهي را که پيشتر به سوي چپاولگران قافله مصري گسيل داشت ، به وي پيشنهاد کرد و شريف فهيد که از نوابغ روزگار بود ، از پذيرش آن امتناع ورزيد و اين قضيّه موجب رنجش خاطر او شد و سرانجام فرماندهي اين سپاه را خود به عهده گرفت و پندهاي حکيمانه شريف فهيد را بر ترس و بزدلي حمل کرد و به آن گوش نداد .
________________________________________ 43 ________________________________________
از بررسي پيامدهاي اين تصميم گيري شتابزده ، استفاده مي شود که بي توجّهي به پندهاي حکيمانه شريف فهيد ، اشتباه بزرگي بوده است .
هنگامي که شريف غالب به واديِ « شَعرا » رسيد و در برابر قلعه آن قرار گرفت ، همّت خود را مصروف ضبط و تسخير آن نمود . در آن هنگام وهّابيان از قلعه شعرا با توپ و تفنگ به مقابله و دفاع از خود پرداختند .
شريف غالب اعلام کرد :
« من به هر تقدير بايد اين قلعه را ضبط و تسخير کنم . تا اين قلعه را ويران نکنم و با خاک يکسان نسازم ، قدمي عقب نشيني نخواهم کرد . »
براي اين منظور در وادي شعرا چادر زد و قرارگاهي ترتيب داد . آنگاه به ايجاد تضييقات بر عليه قلعه وهّابيان پرداخت .
اين قلعه عبارت از يک خاکريز بسيار کوچکي بود که فقط از نظر استراتژي حايز اهمّيت بود و لذا به صورت دژ فعّال و سنگر مستحکمي در آمده بود که 70 تن وهّابي از آن محافظت مي کردند .
شريف غالب اردوي خود را در پيرامون اين قلعه مستقر ساخت و با پرتاب توپ ، تفنگ و خمپاره به مدّت 20 روز بر آنها فشار آورد . امّا اين تضييقات و اعمال فشارها هيچ تأثيري در وضع افراد محاصره شده بر جاي نگذاشت و کوچکترين اثري از ضعف و سستي در آنها مشاهده نشد .
شريف غالب اگر اين قلعه را ترک مي کرد و بدون نتيجه از کنار آن مي گذشت ، به نظم و انضباط نظامي و غرور فرماندهي او برمي خورد . و لذا براي تصرّف آنجا ، نردبان آهني از مکّه معظّمه با خود آورد و تلفات فراواني را در اين راه متحمّل شد . از مراکز نظامي در خواست ارسال نيرو کرد و نتيجه اي نگرفت و همواره از نرسيدن قوا ناليد و ابراز تأسّف کرد .
چندين ماه به اين منوال گذشت و شريف غالب تلاشهاي بي ثمر خود را
________________________________________ 44 ________________________________________
همچنان ادامه داد و هيچ نتيجه اي نگرفت . سرانجام پس از تحمّل تلفات فراوان ، در حالي که جمله « براي رفتن به بزم و لياقت حضور در آن ، شانس و سعادت لازم است » را با خود زمزمه مي کرد به مکّه معظّمه بازگشت
شريف غالب به مجّرد رسيدن به مکّه معظّمه ، لشکر ديگري آراست و آن را به سوي « قرمله يماني قحطاني » پرچمدار ظلم و شقاوت در « بريّه » گسيل داشت . اين لشکر تازه نفس ، همانند سپاه غضب بر سپاه قرمله هجوم برد و آنها را از پا در آورد و بسياري از آنها را از دم شمشير گذرانيد .
شريف غالب به خاطر اينکه اعراب باديه نشين به او کمک نکردند و در مقابل وهّابي هاي قلعه شعراء تنهايش گذاشتند ، بر آنها خشمگين شد . از اين رو خانه و کاشانه اعرابي را که در مسير او قرار داشت ويران نمود . قراء و قصبات آنها را با خاک يکسان کرد و به لانه زاع و زغن و ويرانکده بوم و کلاغ تبديل ساخت . او با اين رفتار قساوتبار ، ترس و وحشت بر دل اعراب انداخت به طوري که کسي را ياراي مخالفت نبود . [ 1208 هـ ] .
شريف فهيد از اينکه برادرش در منطقه قدرت و نفوذ يافته بود ، خوشحال به نظر مي رسيد ، ليکن از دريافت گزارشهاي مربوط به تعرّض سپاهيان به اعراب باديه نشين ، که طبعاً تنفّر و انزجار آنان را از شريف غالب در پي داشت ، دلش خون بود .
شريف فهيد براي اينکه برادرش شريف غالب را به مکّه معظّمه باز گرداند ، نامه اي به اين مضمون خطاب به او نوشت :
« برادر جان ! ديگر دوران صحرانوردي سپري شده است . لشکرياني که در رکاب شرافت انتساب جناب عالي هستند ، به دنبال پيروزيهاي پياپي که نصيبشان شده ، سرمست گشته اند و به انجام کارهاي ناشايستي پرداختنه اند که موجب تنفّر شديد در ميان اعراب شده اند .
________________________________________ 45 ________________________________________
اين کارها پيامدهاي وخيمي دارد که موجب پشيماني و شرمساري خواهد بود .
اينک که از صولت دليرانه وهيبت شجاعانه شما ، ترس و وحشت در دل همگان افتاده ، به مکّه معظّمه باز گرديد و مدّتي در مرکز امارت خود بياساييد . »
شريف غالب اين نامه حکيمانه را نيز حمل بر بزدلي و زبوني شريف فهيد نمود و استراحت در طائف را بر اقامت در مکّه معظّمه ترجيح داد .
اين سرسختي شريف غالب و سرپيچي او از نصايح حکيمانه برادر ، دوّمين اشتباه بزرگ و مهمترين عامل شکست در مقابل وهّابيان به شمار مي آيد .
سپاهيان شريف غالب که از باده پيروزي سرمست بودند ، از نخستين روزي که چادرهاي ستاد فرماندهي را در طائف برزمين کوبيدند ، آزادانه به روستاهاي اطراف روي آوردند و به عنوان طلايه دار فتح و پيروزي ، گستاخي و فرومايگي را به جايي رساندند که شريف فهيد در نامه خود گوشزد کرده بود .
يکي از افراد سپاه با دختر عفيفه اي در خلوت مواجه شده ، حريم عفّتش را رعايت نکرد و بر دامن عصمتش تعدّي نمود . دختر بي نوا که فردي پاکدامن از خانداني اصيل و آبرومند بود ، پيراهن به خون آغشته اش را بر دوش نهاد و نزد مردان قبيله اش رفت و سرگذشت خود را براي آنها بازگو کرد . برخي از مردان قبيله با شنيدن اين فاجعه هولناک ، از شدّت تأثّر از هوش رفتند .
دختر بي چاره براي تحريک غيرت مردان قبيله ، تابلويي تهيّه کرد و بر افراد قبيله عرضه نمود :
« رسوايي ، رسوايي ، اي همسايگان !
________________________________________ 46 ________________________________________
رسوايي ، رسوايي ، اي جوانمردان !
رسوايي ، رسوايي ، اي ناموس داران !
رسوايي ، رسوايي ، بر حريم پرده نشينان !
رسوايي ، رسوايي ، اي مردان قبيله ! اي عصمت مداران ! اي آبرومندان ! »
وي اين تابلو دادخواهي را بر وجدانهاي بيدار عرضه مي کرد و مي گفت :
« فداي جان از مشاهده اين رسوايي شايسته تر است . »
با اين شيوه دادخواهي ، لشکر انبوهي به تعداد ريگهاي بيابان گرد آورده ، به سوي طائف هجوم بردند .
طبيعي است گردآوري چنين لشکري نمي توانست در محدوده صحرا محصور ، و از اهالي مکّه و طائف مستور بماند ، ولي نظر به اينکه همه اهالي از جور و ستم شريف غالب به تنگ آمده بودند ، آراستن لشکري به اين عظمت ، آنقدر شتابزده و مخفيانه انجام گرفت که تا ورود آنان به سرزمين طائف هيچ گزارشي از تدارک چنين لشکري به گوش سپاهيان شريف غالب نرسيده بود . البتّه پيشتر گزارش آن فاجعه هولناک بر سر زبانها افتاده و به گوش شريف غالب رسيده بود ، جز اينکه شريف غالب آنرا دروغ و بي اساس مي پنداشت و با سکوت در مقابل چنين حادثه وحشتناکي ، سوّمين اشتباه بزرگ خود را رقم زد .
مدّت بسيار کوتاهي پس از وقوع آن فاجعه هولناک ، انبوه متشکّل و مسلّح اعراب بدوي در اطراف حصار طائف نمايان شدند و با تهاجم شديد خود
شريف غالب را ناگزير از فرار کردند . آنگاه همانند گرگ گرسنه اي که به گلّه گوسفند حمله کند ، به لشکر مغرور و سرمست او تاختند و همه را از پاي در آوردند . 45 تن از شرفا و 200 تن از سر کرده هاي سپاه را به دار آويختند و با تاراج اشياي قيمتي و مهمّات نظامي ، به انتقامجويي پرداختند .
________________________________________ 47 ________________________________________
شريف غالب به دنبال اين شکست و پريشاني فوق العاده ، فرماندهي سپاه و امارت طائف را به بدويها واگذاشت و به سوي مکّه معظّمه بازگشت .
در مکّه نيز از ولايت و امارت چشم پوشيد و راه عزلت گزيده ، به گوشه انزوا خزيد . او در خانه محقّري همانند يکي از افراد معمولي مأوا گزيد . ولي هنگامي که سعود با لشکر انبوهي از ملحدان به قصد تجاوز به حريم مکّه مکرّمه خارج شد ، شريف غالب لشکر انبوهي آراسته به سوي آنها عزيمت نمود و در قريه اي به نام « طريّه » راه را بر آنها بسته ، به نبردي سخت پرداخت و آنها را وادار به عقب نشيني کرد .
سعودبن عبدالعزيز که در خود ياراي مقاومت در برابر سطوت و شوکت شريف غالب را نمي ديد ، سپاهيان خود را برداشت و به کوهها پناه برد .
ولي از آنجا که شريف غالب آنها را دنبال نکرد ، سعودبن عبد العزيز سپاهيان پراکنده در کوه و صحرا را يکبار ديگر گرد آورد و قبايل باديه نشين حجاز را با اعمال فشار از طرفي و تحريک روحيه ملّي گرايي از طرف ديگر ، تحت اطاعت و انقياد خود در آورد ، همانند شيطان پليد در رگهاي اعراب نادان وارد شد و همه را از راه راست منحرف کرده ، به کيش ساختگي خود وارد کرد .
بدينگونه تعداد پيروان خود را به مقدار زيادي افزايش داد و شريف غالب را به امضاي قرار داد صلح ناگزير ساخت .
يکي از موادّ صلحنامه اين بود که سعود و ديگر وهّابيان هر وقت بخواهند مي توانند به حج و زيارت خانه خدا بروند و حق اقامت و سياحت در طائف و نواحي آن را دارند و هر دو طرف مي توانند با يکديگر داد و ستد و ديگر روابط متقابل را داشته باشند .
از ديگر موادّ صلحنامه عفو عمومي نسبت به اعرابي بود که در جنگ طائف با شريف غالب به نبرد برخاسته و شکست خورده بودند .
________________________________________ 48 ________________________________________
بر اساس ديگر مادّه صلحنامه ، قسمتي از نواحي حجاز تحت فرمان شريف غالب باقي ماند و قسمتي ديگر تحت تابعيّت سعودبن عبدالعزيز در آمد . [ 1212 هـ . ] .
اين فاجعه غم انگيز نيز از چهارمين اشتباه بزرگ شريف غالب پديد آمد ؛ زيرا اگر شريف غالب به هنگام پراکنده نمودن سپاه سعود در روستاي « طريّه » آنها را دنبال مي کرد و از نواحي حجاز بيرون مي راند و به کلّي تار و مار مي ساخت ، او ديگر نمي توانست بدويهاي حجاز را منحرف کند و به جنگ با شريف غالب وادارد و او را به امضاي قرار داد صلحي ننگين ناگزير سازد .
اين قرار داد ننگين در اواسط سال 1212 هـ . به امضا رسيد و سعودبن عبدالعزيز به همراه سپاه انبوهي در مراسم حجّ 1213 هـ . و 1214 هـ . شرکت کرد و در مکّه و عرفات به افشاندن تخم نفاق در دل قبايل عرب پرداخت .
در طول اين دو سال تعداد کساني که مذهب محمّدبن عبدالوهّاب را پذيرفته و با سعودبن عبدالعزيز بيعت کردند ، در حدّ شگفت انگيزي افزايش يافت و همگي با تمام قدرت با شعاير اسلامي به نبرد برخاستند .
شريف غالب از نمودار ميزان بيعت کنندگان و گسترش روز افزون وهّابيها دريافت که فتنه وهّابيت هر لحظه وسيعتر مي شود و طولي نمي کشد که سرزمين حجاز در دامن وهّابيت سقوط مي کند و زمام کشور به دست سعودبن عبدالعزيز مي افتد ، از اين رهگذر نامه هاي تهديد آميزي به سعود نوشته ، متذکّر شد که بر اساس موادّ صلحنامه بايد اعرابي را که به سوي او مي روند به روستاهايشان برگرداند .
او نيز با کمال گستاخي نوشت :
« آنانکه به آيين حق مي گروند ، شرعاً بازگردانيدنشان روانيست ! »
________________________________________ 49 ________________________________________
شريف غالب ناگزير شد که براي به اجرا گذاشتن موادّ صلحنامه به زور متوسّل شود ولي سعودبن عبدالعزيز همه باديه نشينها را به جنگ فراخواند و قطعنامه اي به تعبير زير صادر کرد :
« هر کس بخواهد شرط اطاعت را به جاي آورد ، بايد در زير سايه شمشيرهاي سعود قرار گيرد . »
با اين فراخواني ، اعراب منطقه را در نقطه اي گرد آورد و با نطقهاي آتشين خود ، آنها را به اطاعت بي قيد و شرط خود فرا خواند و امکان رهايي از آفات دنيوي و عقوبات اخروي را تنها در پرتو اطاعت خويش اعلام کرد و تلاش فراوان نمود که آنها را به اين معنا متقاعد کند .
آنگاه بر اساس فتواي بي اساس علماي وهّابي ، در مورد مهدور الدّم بودن مسلمانان ، هسته هايي را با عنوان « گروه ضربت » تشکيل داد و به تعليم و تجهيز آنان پرداخت .
شريف غالب پس از دريافت اين گزارش ، براي اينکه مکّه معظّمه به دست اشقيا نيفتد ، در صدد تجديد صلحنامه در آمد و براي اين منظور دو تن به نامهاي « عثمان بن عبدالرّحمان المضايقي » و « محسن الخادمي » را به « درعيّه » فرستاد و نامه محبّت آميزي نوشت و از سعود خواست که به موادّ صلحنامه سابق ، ذيلي به اين تعبير افزوده شود :
« هرگز نبايد به حقوق احدي از طرفين تعدّي شود . »
شريف غالب همواره از اينکه پندهاي حکيمانه برادرش شريف فهيد را گوش نداده بود ، اظهار ندامت مي کرد و مي گفت : « در پذيرش صلح با سعود نيز
________________________________________ 50 ________________________________________
مرتکب خطا شدم . » ولي ديگر کار از کار گذشته بود و شريف فهيد نيز دريافته بود که ديگر نواحي حجاز از دست رفته است و اقامت در اين سامان روا نيست و لذا بدون اينکه برادرش شريف غالب را در جريان امر قرار دهد ، شبي به صورت مخفيانه از مکّه معظّمه به مدينه منوّره هجرت کرد و پس از آن از مدينه به شام و از شام به عکّا رفت و تا رسيدن اجل موعود در آنجا رحل اقامت انداخت .

اعتقادات و پاسخ به شبهات > تاريخ وهابيان

________________________________________ 51 ________________________________________
استيلاي دشمن خائف بر قلعه طائف
از آنجا که عثمان مضايقي يکي از طرفداران شقاوت پيشه وهّابيّت بود و در باطن با شريف غالب دشمني ميورزيد ، همسفرش محسن خادمي را نيز با خود هماهنگ ساخت و به مجرّد وصول به « درعيّه » به سعودبن عبدالعزيز قول همکاري دادند و براي انجام منويّات او اعلام آمادگي کردند .
عثمان مضايقي از سوي سعود به فرماندهي يکي از سپاهيان وهّابي منصوب شد و به همراه سپاه تحت فرمانش به دهکده اي در نزديکي طائف به نام : « عبيله » بازگشت و از آنجا نامه ويژه اي به شريف غالب نوشت .
وي در اين نامه از طرف خود و سعود اعلام نقض عهد کرد و ياد آور شد که براي ضبط و تسخير مکّه معظّمه ، به همه اعراب حجاز دستور اکيد صادر شده است و از آنان خواست که همگي به فرمان سعود گردن نهاده ، تسليم شوند .
آثار سوء اين فرمانها به سرعت ظاهر شد و شريف غالب و اهالي حرمين
________________________________________ 52 ________________________________________
شريفين را به شدت دچار ترس و وحشت ساخت و راه جور و ستم را هموار نمود ، و به قول شاعر :
« گاهي ديده مي شود که افرادي ناپاک نام « طاهر » را بر خود نهاده اند ، اما بعدها روشن مي شود که وي مرداري بيش نبوده است . »
شريف غالب نامه هاي ناصحانه اي به عثمان مضايقي نوشت و او را به ترک شقاوت دعوت کرد . مشفقانه او را پند و اندرز داد ولي آن شقاوت پيشه با اين نامه ها برخورد بي ادبانه کرد و همه آن پند نامه ها را ابلهانه پاره کرد و دور ريخت و بدين وسيله بيش از پيش خوي دد منشانه اش را ظاهر ساخت .
عثمان مضايقي با غلبه بر نيروهايي که از مرکز فرماندهي به سويش گسيل مي شد ، شريف غالب را به عقب نشيني تا قلعه طائف ناگزير ساخت و دريافت که شريف غالب ديگر نمي تواند در مقابل وهّابيان مقاومت کند . از اين رو در اواخر شوّال 1217 هـ . در قريه اي به نام « مَليس » در نزديکي طائف اردو زد وتصميم به محاصره قلعه طائف گرفت . بر اساس اخبار واصله ، با « سالم بن شکبان » امير جنگل متّحد شد و در برابر شريف غالب به رجزخواني پرداخت .
پسر شکبان 20 نفر از شيوخ جنگل را برگزيد و با هر يک از آنها تعداد 500 نفر و خود به سرکردگي يکهزار تن آماده نبرد شدند .
شريف غالب اهالي طائف را بسيج کرد و با پشتيباني آنها به اردوگاه مليس حمله برد و تعداد 1500 تن از سربازان ابن شکبان را بر خاک مذلّت انداخته ، ديگر خائنان وهّابي را شکست داد و از منطقه دور ساخت . ولي مع الأسف پسر شکبان توانست يکبار ديگر اردويي فراهم کند و به روستاي مزبور شبيخون بزند و هستي آنها را به تاراج ببرد .
شريف غالب از بازگشت ابن شکبان دچار وحشت و اضطراب شد و شبي
________________________________________ 53 ________________________________________
مخفيانه از طائف گريخت و اهالي طائف را به ترس و هراس انداخت . اينجا بود که اهالي طائف پس از مذاکرات فراوان به دو گروه تقسيم شدند ؛ گروهي دست زن و بچّه خود را گرفته ، شبانه از طائف گريختند و گروهي تسليم قضا شده ، در طائف ماندند . گروهي که در طائف ماندند ، در قلعه طائف به سنگر نشسته ، به سوي وهّابيان آتش گشودند و چندين بار اردوي آنان را تار و مار کردند . ليکن از آنجا که تعداد دشمن فراوان بود ، هر قدر از آنها را بر خاک مذلّت مي انداختند ، دو سه برابر آنها ، نيروي تازه نفس فراهم مي شد و نبرد بي امان ادامه مي يافت .
طائفيان سرانجام در صدد تسليم برآمدند و پرچم تسليم را بالا بردند و براي طلب عفو و امان ، نماينده اي را به اردوگاه دشمن فرستادند .
در اين ميان صفهاي وهّابيان در هم شکست ، ترس و وحشت بر اندام آنان افتاد و فرار را بر قرار ترجيح دادند و به تخليه اردوگاه پرداختند .
نماينده سنگر نشينان که خود شاهد ماجرا بود و مي ديد که صفهاي وهّابيان در هم شکسته ، به طرز فجيعي از ميدان کار زار مي گريزند و آنقدر ترس و وحشت بر اندامشان افتاده که در حال فرار حتّي تاب يک نگاه به سوي طائف را ندارند ، ولي از روي حماقت دستار از سر برداشت و با صداي بلند آواز داد :
« اي سپاه هميشه پيروز ! شريف غالب از صولت حمله شما طاقت نياورد و فرار کرد ، اينک اهالي طائف در نهايت زبوني از شما طلب عفو و امان کرده ، قلعه را دو دستي تقديم مي کنند و مرا براي اين تقاضا به سوي شما فرستاده اند . من از روزگار باستان خيرخواه شما بودم . من به خوبي مي دانم که ديگر اهالي تاب مقاومت ندارند . زود برگرديد که طالع پيروزي به نام شما رقم خورده است . پس از اينهمه
________________________________________ 54 ________________________________________
تلاش و تلفات ، ترک اين ديار پيش از تصرّف طائف شايسته نيست . من آرزوي شما را برآورده مي کنم و به خدا سوگند مي خورم که اهل طائف بدون هيچ مقاومتي تسليم شده ، خواسته هاي شما را بدون قيد و شرط خواهند پذيرفت . »
تراژدي غم انگيز تسليم طائف به دست اشقيا ، پي آمد پنجمين اشتباه شريف غالب و فرار ناصواب او از ميدان نبرد بود ، ولي از سرنوشت نتوان گريخت که شاعر گويد :
شعر
« اگر سرت از سنگي به سنگي مي خورد چاره چيست ؟ چيزي را که سرنوشت ازلي حکّ کرده ، نتوان تغيير داد . » ( 1 )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ جبر و اختيار : اهل سنّت در مورد افعال انسان ، دو طرز تفکر دارد :
1 ـ افعال انسان متعلّق اراده تخلّف ناپذير پروردگار است و انسان در افعال خود مجبور است و اراده و اختياري از خود ندارد .
2 ـ انسان در کارهاي خود کاملاً مستقلّ است و اراده خداوند در آن مؤثّر نيست .
مؤلّف محترم همانند اکثريّت اهل تسنّن معتقد به جبر است و بيشتر اشعاري که در اين کتاب آورده از اين باور و عقيده سرچشمه مي گيرد . و امّا در نظر قرآن کريم و روايات اهلبيت عصمت و طهارت ، انسان در کارهاي خود « مختار » است ولي « مستقل » نيست .
اين عقيده بر اساس حديثي از امام صادق ( عليه السلام ) : « أمر بين الأمرين » ناميده شده است .
شرح اين مطلب در اين صفحات نمي گنجد ، فقط خواستيم اشاره اي کوتاه به انگيزه آوردن اين اشعار در اين کتاب کرده باشيم .
براي رفع کمبودها و جبران کاستيهاي کتاب ، « کتابنامه وهابيّت » را در پايان مي آوريم ، تا خوانندگان گرامي به ويژه پژوهشگران ارجمند ، کتابهاي مورد نظر خود را بر اساس نيازهاي خود برگزينند .
________________________________________ 55 ________________________________________
وهّابيان به حکم « الخائن خائف » ، در صحّت سخنان نماينده اهل طائف ترديد کردند . آنان پس از مشاهده پرچم تسليم ، در يک طرف حصار گرد آمده ، براي تحقيق بيشتر و جلب نظر آنان نماينده اي برگزيدند . نماينده اشقيا به وسيله طنابي که از بالاي ديوار آويزان بود ، بر بالاي ديوار قلعه صعود کرد و در جمع طائفيان گفت :
« اي اهالي ! اگر واقعاً تسليم شده ايد و همانند گفتار نماينده خود طالب عفو و امان هستيد ، براي رهانيدن جان خود ، هر چه مال و منال داريد در اينجا گرد آوريد . »
مردم طائف آنچه مال و ثروت داشتند ، به تشويق مرد ساده لوحي به نام « ابراهيم بن محمّد امين » گرد آوردند و در طبق اخلاص نهادند .
نماينده وهّابيان آن را کم انگاشته ، با درشتي گفت :
« نه ، نه ، هرگز با اين اموال کم براي شما برات عفو و امان نوشته نمي شود . شما بايد آنچه از مال و منال داريد همه را به اينجا بياوريد و دفتري مهيّا کرده ، نام کساني را که اموالشان را مخفي کرده اند ثبت کنيد و افرادي را از ميان خود برگزينيد که به نوبت از اين اموال محافظت و نگهباني کنند . و در هر صورت اگر با رفتن مردان شما به جاهاي مورد نظر موافقت شود ، زنان و کودکان همگي اسير خواهند بود و به زنجيز کشيده خواهند شد . »
فرستاده وهّابيان اين سخنان ناهنجار را با شدّت و غلظت تمام بر زبان آورد ، هر چه از او خواسته شد که با نرمش و ملاطفت رفتار کند ، بر شدّت و خشونت خود افزود . اينجا بود که ديگر صبر و حوصله « ابراهيم بن محمّد امين » تمام شد و سنگي بر سينه او نواخت و به هلاکتش رسانيد .
________________________________________ 56 ________________________________________
« لذّت زندگي براي روزگار شادي و انبساط خاطر است ، براي کسي که در طوفان بلا غوطهور است به عمر دراز حضرت نوح ( عليه السلام ) چه حاجت ! »
به مجرّد اينکه فرستاده وهّابيان به سزاي عملش رسيد و روح پليدش به سوي دوزخ گريخت ، درهاي قلعه را بستند و به مقدار زيادي حالت ترس و وحشت از دلشان زدوده شد .
ولي به دنبال افتادن پيکر بي جان فرستاده وهّابيان از بالاي ديوار قلعه ، گروهي از اشقيا تلاش کردند که خود را به داخل قلعه برسانند .
تعدادي از آنها که از رگبار تير و گلوله جان سالم بردند ، با استفاده از ديلم و ديگر وسايل آهني ، درهاي قلعه را شکستند و به داخل آن راه يافتند و با هر کسي که مصادف شدند به قتلش رساندند .
زمين قلعه با خون مردان ، زنان و کودکان رنگين شد . وهابيان حتّي به کودکاني که در گهواره آرميده بودند ، رحم نکردند و همه را به خاک و خون کشيدند . پيکر چاک چاک آن بينوايان را طعمه جانوران نموده ، آنچه مال و ثروت يافتند به يغما بردند .
شعر
« کسي که به مردم مکر و حيلت روا دارد ، هرگز عاقبت به خير نمي شود . اگر خودش به سزاي عملش نرسد ، فرزندانش روزي دچار آن خواهند شد . »
وهّابيان از طرف شرق قلعه وارد شدند و به افرادي که در داخل بناهاي
________________________________________ 57 ________________________________________
محکم و استوار سنگر گرفته بودند حمله بردند ولي موفّق نشدند که آنها را دستگير کنند ، از اين رهگذر تا غروب آفتاب آنها را به رگبار بستند و گروه زيادي را به شهادت رسانيدند . پس از غروب آفتاب عقب نشيني کرده ، درهاي قلعه را بستند .
افراد بي نوايي که در داخل ساختمانها گرفتار بودند زبان حالشان اين بود :
شعر
« دنيا همه اش حسرت و درد و بلاست . جهان کانون غم و محنت و ماتم سراست . »
آنها با يک دنيا حسرت و حيرت ، منتظر فرستاده ملعنت پيشه خود بودند که براي تأمين عفو و امان به سوي اشقيا فرستاده بودند . اما هنگامي که مطّلع شدند که همه درب هاي خروجي قلعه به وسيله اشقيا بسته شده و همه راههاي عبور و مرور روستاهاي مکّه و طائف به دست دشمن افتاده ، بر اضطراب و تشويش آنها افزوده شد .
هنگامي که به ياد سرنوشت بينواياني مي افتادند که زنان و کودکان خود را در نواحي طائف رها کرده ، به سوي مکّه شتافته بودند و احياناً گرفتار لبه تيز شمشير نشده اند ، در درياي غم و اندوه غوطهور مي شدند .
چون با خبر شدند که عثمان مضايقي شکست خورده و يک بار ديگر لشکري آراسته ، به قرارگاه « عُبَيله » باز گشته است ، متوجّه شدند که اوضاع کاملاً مشوّش و بد شده است .
مگر نماينده بدکردار مردم براي فراخواني عثمان مضايقي تا محلّ فرار او رفته بود ؟ !
________________________________________ 58 ________________________________________
به دنبال نصب چادرهاي قرارگاه عثمان مضايقي در « عبيله » ، فرستاده پليد مردم که براي تحصيل عفو و امان رفته بود ، از روي کفر و الحاد ، در کوچه و بازار مي گشت و با صداي بلند مي گفت :
« هان اي اهالي طائف ! من موفّق شدم که از ابن شکبان براي همه شما نامه امان و عفو عمومي بگيرم . من به همه شما تبريک مي گويم .
اين تلاش و خدمت بزرگ مرا در محکمه وجدان ارزيابي کنيد ، دست زن و بچّه خود را بگيريد ، از حصار بيرون رفته ، به هر نقطه اي که مورد نظرتان باشد برويد . »
به دنبال انتشار اين سخنان فريبکارانه ، بسياري از سلحشوران که در جاهاي امني مخفي بودند و از شمشير اشقيا جان سالم برده بودند ، به خيال اينکه اين گفتار راست است و رسماً براي آنها عفو و امان داده شده از مخفيگاه خود بيرون آمدند و خانه و کاشانه خود را ترک کردند و دست زن و بچّه خود را گرفته ، در کمال يأس و نوميدي ، به دنبال سرنوشت نامعلوم به سوي درهاي قلعه رهسپار شدند .
نگهبانان اين افراد را بازرسي بدني کرده ، از همراه نداشتن مال و ثروت مطمئن شدند و آنگاه همه آنها را بر فراز تپّه اي رها کرده ، اطراف تپّه را با افراد مسلّح محاصره نمودند .
تعداد افراد بيچاره اي که بر فراز اين تپّه رها شدند ثبت نشده ، ولي آنچه مسلّم است اين است که اکثريّت آنها را زنان و کودکان تشکيل مي دادند .
اين گروه بينوا را که عمدتاً از پرده نشينان پاکدامن بودند ، به مدّت 12 روز بدون آب و نان و بدون دارو و درمان ، بر فراز آن تپّه در محاصره
نگهداشتند ، گاهي با چوب و چماق آنها را مي زدند و هنگامي سنگ جفا به سوي آنها پرتاب مي کردند .
________________________________________ 59 ________________________________________
اين همه اهانت و گستاخي ، آتش درونشان را تسکين نمي داد . به بهانه پرس و جو از جاي دفينه ها و گنجينه ها ، آنها را تک تک مي بردند و مورد ضرب و شتم قرار مي دادند .
آن بيچاره ها با ناله و فرياد از ابن شکبان ، سعود نامسعود و عثمان مضايقي تقاضا مي کردند که از قتل عام آنها صرف نظر کنند ، ولي آنچه به جايي نمي رسيد فرياد بود .
شعر
« کسي با پشتوانه اراده و تدبير قادر به تغيير دادن سرنوشت نيست ، که براي دستبرد به لابه لاي سطرهاي تقدير ، خامه اي ساخته نشده است . »
ابن شکبان بدسيرت ، پس از دوازده روز محاصره و در تنگنا قرار دادن ، بر شيرمردان به سنگر نشسته در ساختمانهاي محکم قسمت شرقي قلعه دست نيافت و با جنگ و نبرد نتوانست بر آنها چيره شود ، از اين رهگذر به غدر و حيله متوسّل شد و اعلام کرد :
« هر کس بدون اسلحه مخفيگاه خود را ترک کند در عفو و امان است . »
سلحشوران دلاوري که تا آخرين نفس سنگر خود را ترک نکرده بودند ، و ديگر اندوخته غذايي و رزمي نداشتند ، به وعده هاي مزوّرانه ابن شکبان بي ايمان و سوگندهاي فريبکارانه او اعتماد کردند و با دست خالي از سنگرهاي خود بيرون آمدند و در دامهاي شيطاني ابن شکبان گرفتار آمدند .
اين بيچاره ها هنگامي بر فراز تپّه قرار گرفتند که قتل عام گروه قبلي ، در
________________________________________ 60 ________________________________________
مقابل ديدگان زنها و بچّه هايشان ، آغاز شده بود .
گروه بعدي که 367 نفر مرد جنگي بودند ، با دستهاي بسته بر فراز تپّه قرار گرفتند و در برابر زنها و کودکان از دم شمشير گذشتند .
به هنگام ورود اين سلحشوران ، تعدادي از کشته شدگان قبلي هنوز نيمه جان بودند و در ميان خاک و خون دست و پا مي زدند . پيکرهاي پاک مدافعان سنگر ايمان ، پس از مدّت مديدي که توسّط درندگان وهّابي جويده شد ، به مدّت 16 روز براي ضيافت پرندگان و درندگان بر فراز تپّه روي هم انباشته ماند .
وهّابيان سنگدل اجساد پاک اين مرزبانان ايمان را برهنه و عريان ، روي شنهاي سوزان ترک کردند و در خانه و کاشانه آنان به تکاپوي اموال و اشياي قيمتي پرداختند .
در اين جستجوي خانه به خانه ، آنچه از مال و منال يافتند ، مقابل درب قلعه بر روي هم انباشتند و از آن تپّه اي ساختند . آنگاه يک پنجم آن را به سعودبن عبدالعزيز داده ، بقيّه را در ميان اشقياي وهّابي تقسيم نمودند .
بر اساس گزارش مستند و مورد اعتماد ، آنچه از اموال موجود در قلعه ، از غارت و سرقت چپاولگران وهّابي بر جاي ماند و در جلو درب قلعه به روي هم انباشته شد عبارت بود از چهل هزار ريال پول نقد و ديگر اشياي قيمتي که از حدّ شمار و تخمين بيرون بود .
سرکرده هاي وهّابي ده هزار ريال از اين پولهاي نقد را در ميان زنان و دختران خود تقسيم کردند و اشياي قيمتي مغصوبه را در ميان خود توزيع نمودند و اشياي ديگري را که مورد رغبت خودشان نبود ، در کوچه و بازار به ثمن بخس فروختند .
ظرفهاي مسي و کالاهاي ديگر که مشتري پسند نبود و به ازايش پول
________________________________________ 61 ________________________________________
نمي دادند ، به خيال خود به رسم فتوّت و جوانمردي به گدايان و فقيران بخشش نمودند !
امّا کتابهاي خطّي نفيسي که در کتابخانه ها ، مساجد ، تکايا و منازل شخصي وجود داشت ؛ از قبيل کتب تفسير ، حديث و ديگر علوم قرآني و اسلامي ، هيچگاه مورد رغبت ملّت بي فرهنگ و شقاوت پيشه قرار نگرفت ، بلکه همه اش در زير پاي چکمه پوشان وهّابي لگدمال شد !
جلدهاي چرمي گران قيمت ، که توسّط هنرمندان اسلامي براي مصاحف شريفه تهيّه شده بود و در طول قرون و اعصار همانند مردمک ديدگانشان از آنها محافظت مي کردند تبديل به کفش و چاروق گرديد .
در مواردي ، آيات مبارک و اسماء جلاله ، که روزي زينت بخش جلدهاي قرآن کريم بود ، روي چاروقهاي وهّابيان بي فرهنگ به چشم مي خورد .
مصاحف شريف و کتب نفيسي که به دست وهّابيانِ دور از ادب و فرهنگ ، پاره پاره گشت و بر روي زمين انباشته شد ، به قدري زياد بود که در کوچه و بازار خونرنگ طائف ، جاي پايي يافت نمي شد که رهگذران بدون لگدکوب کردن اوراق متبرکّه ، گام نهاده عبور کنند .
گر چه از طرف ابن شکبان اعلاميّه اي ـ مصلحتي ـ انتشار يافت و در آن گوشزد شد که به هنگام نابود کردن کتابهاي خطّي ، مصاحف را جدا نموده و آنها را پاره نکنند ، ولي اعراب باديه نشين ، بويژه حشرات وهّابي ، قدرت تشخيص قرآن از ديگر کتب اسلامي را نداشتند و لذا هر قرآني به دستشان رسيد بي محابا پاره کردند و گستاخانه بر روي زمين ريختند .
اين تجاوز بزرگ برحريم قرآنواسلام ، آنقدر گسترده بود که در شهر بزرگ طائف ـ که طبعاً در هر خانه چندين نسخه مصحف بود ـ تنها سه نسخه قرآن و يک نسخه صحيح بخاري از دست اشقياي وهّابي جان سالم به در برد .
________________________________________ 62 ________________________________________
معجزه اي بزرگ
خيره سران وهّابي ، در يک اقدام جسورانه و ملحدانه ، همه کتابهاي ارزشمند موجود در منطقه را ـ که تعداد بي شماري قرآن ، تفسير و کتاب حديث در ميان آنها بود ـ پاره پاره کردند و به زير پا انداختند ، ولي با قدرت خداوند منّان همه اوراق قرآن به هوا رفت ! حتّي يک برگ قرآن هم به روي زمين نيفتاد ، در حالي که در آن لحظات از وزش باد خبري نبود و اين يکي از معجزات باهرات قرآن کريم بود .
اجساد کشته شدگان به مدّت 16 روز بر فراز تپّه ياد شده رها شد و
آفتاب سوزان حجاز بدنهاي به خون آغشته را دگرگون ساخت . بوي
تعفّنِ شديد منطقه را فرا گرفت . و لذا ناگزير شدند با التماس فراوان از ابن شکبانِ بي ايمان رخصت طلبيده ، به دفن اجساد اقدام نمايند . آنان دو کانال بزرگ حفر کردند و بازمانده اجساد را ـ که از برخي نصف ، و از برخي ديگر يک چهارم آن باقي مانده بود ـ در اين دو کانال گذاشتندو بر روي آنها خاک ريختند . آنگاه ناگزير شدند ديگر قطعات را که توسّط پرندگان و درندگان به نقاط دور دستي برده شده بود ، براي آسايش خويش ، گرد آورده ، در دو کانال ديگر دفن کنند .
وهّابيان خباثت پيشه پيکرهاي شهيدان را روي ريگهاي بيابان رها کرده بودند که تا انفصال کامل اجزايشان ، بر روي زمين بمانند و جسارت و حقارت کاملي در حقّ آنها انجام يابد . در حالي که اين جسارتها و تحقيرها هرگز از مقام اخروي آنان نمي کاهد ، بلکه موجب رفعت شأن و علوّ درجات آنها مي گردد ، که شاعر گفته :
« اگر افتاده اي غم مخور که افتادگي موجب رفعتت گردد ،
مگر نه اين است که هر بنايي تا ويران نشود ، آباد نمي گردد . »
________________________________________ 63 ________________________________________
وهّابيان چون از قتل عام مردم طائف و تقسيم غنايم جنگي فارغ شدند ، بر اساس عقايد پوچ و باطلشان ، به سراغ قبور متبرّکه و مراقد مطّهره طائف رفتند و هر جا گنبد و بارگاهي يافتند ، آن را ويران کردند و با خاک يکسان نمودند .
آنگاه تعداد انگشت شماري از اهالي طائف را که از تيغ خون آشام وهّابيان جان سالم به در برده بودند ، به بيرون قلعه برده ، رهايشان ساختند .
وهّابيان بي فرهنگ ، در اثناي هدم قبور ، وقتي به قبر مطّهر مفسّر بزرگ قرآن ، جناب « عبدالله بن عبّاس بن عبدالمطّلب » رسيدند ، در صدد برآمدند که قبر شريفش را نبش کرده ، جسد مقدّسش را در آورند و طعمه حريق سازند .
چون ضريح از روي قبر شريفش برداشتند ، عطر روح افزايي در اطراف پيچيد . وهّابيان از مشاهده اين کرامت بر قساوتشان افزودند و گفتند :
« اينجا بايد شيطان بزرگي آرميده باشد ، ديگر نبايد بانبش قبر وقت گذراني کرد ، مناسبتر اينکه قبر را با همه محتوياتش طعمه حريق سازيم ! »
اين سخنان پوچ و هذيان گونه را بر زبان جاري ساخته ، برگشتند ، پس از مدّتي باروت زيادي فراهم کرده ، به قصد منفجر کردن قبر شريف بازگشتند . امّا باروت کار نکرد و عاملان خسران مآل ، پس از مشاهده اين کرامت از تصميم خود منصرف شدند . پس از اين واقعه سالها قبر شريف اين صحابي بزرگ بدون ضريح ماند ، سرانجام شادروان سيّد ياسين افندي تبرّکاً ضريحي بر فراز قبر آن صحابي بزرگ بنا نهاد .
وهّابيان قبر شريف سيّد عبدالهادي و ديگر مشاهير بزرگ اسلام را نبش کردند ولي از کرامت اولياي الهي نتوانستند ضرري بر آنها برسانند . سرانجام از
________________________________________ 64 ________________________________________
نبش قبور منصرف شدند .
عثمان مضايقي و ابن شکبان فرمان مشترکي صادر کردند و گفتند : « پيش از هدم گنبدها و بارگاهها ، بايد همه مساجد و مدارس ديني تخريب گردد . »
مرحوم ياسين افندي يکي از علماي بزرگ آن روز فرمود :
« هدف شما از تخريب مساجدي که براي اقامه نماز تأسيس شده چيست ؟ !
اگر هدفتان قبر شريف عبدالله بن عبّاس است ، آن قبر در گوشه راست مسجد اعظم و زير گنبد خاصّي قرار دارد ، و لازمه هدم قبر ايشان ، تخريب کلّ مسجد نيست . »
در مقابـل اين گفتـار منطقي ، عثمـان مضايقي و ابن شکبان سخني براي گفتن نداشتند . ولي زنديقي به نام « درويـش مُطـوَّع » اينگونه سخـن آغاز کرد :
« دَعْ ما يُريبُکَ اِلي ما لا يُريبُکَ » :
« آنچه را که تو را به شک و ترديد وادارد فرو گذار و به آنچه شک و ترديدي در آن نباشد چنگ بزن . »
مرحوم سيّد ياسين در مقابل اين سفسطه جويي فرمود :
« مگر ممکن است در مسجد شک و ترديدي باشد ؟ ! »
درويش مطّوع به مصداق "فَبُهِتَ الَّذي کَفَرَ" ( 1 ) ديگر نتوانست به
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ بقره : 258
________________________________________ 65 ________________________________________
سفسطه بازي خود ادامه دهد ، به ناچار به منطق زورگويان متوسّل شده ، زبان به فحش و هرزه گويي گشود .
عثمان مضايقي براي فيصله دادن به اين گفتگو گفت :
« ما تابع نظر شما نيستيم ، مسجد را فرو گذاريد و گنبد موجود بر فراز قبر ابن عبّاس را تخريب کنيد . »
________________________________________ 67 ________________________________________
استيلاي وهّابيان بر بلده طيّبه پروردگار
عثمان مضايقي پس از تحکيم قلعه طائف و گماردن نگهبانان و محافظان ، در صدد تسخير مکّه معظّمه برآمد و سپاهيان خود را گرد آورده ، به قرارگاه « سيل » رفت تا با سپاهيان سعودبن عبدالعزيز متّحد شوند .
در اين گير و دار مطّلع شدند که شريف پاشا ، والي جدّه ، همزمان با ورود قافله هاي مصر و شام ، به مکّه معظّمه مشرف شده است .
از اين رو به انجام اراده شوم خود جسارت نکردند ، فقط به تهديد و تخويف شريف غالب بسنده نمودند . [ 1217 هـ . ] .
شريف غالب از تهديد وهّابيان به قدر کافي به وحشت افتاده ، والي جدّه ، اميرالحاج مصر و اميرالحاج شام را دعوت نمود و به هنگام گفتگو ، از اراده زشت وهّابيان در مورد تسخير خانه خدا خبر داد و به آنها گفت :
« اگر شما به ميزان بسيار ناچيزي از من پشتيباني کنيد ، دستگير کردن سرکرده خوارج ( سعودبن عبدالعزيز ) کار مشکلي نيست . »
________________________________________ 68 ________________________________________
اين را گفت و زماني طولاني منتظر پاسخ ماند ، امّا پس از گذشت زماني ، از هر سه پاسخ منفي شنيد .
شريف غالب به ناچار برادرش « شريف عبدالمعين » را به قائم مقامي خود برگزيد و مهمانسراي خويش ـ واقع در دامنه کوه جياد ـ را منهدم ساخت و دست زن و بچّه اش را گرفته ، رهسپار جدّه شد .
شريف عبدالمعين جمعي از علماي مکّه ، چون شيخ محمّد طاهر ، سيّد محمّد ابوبکر ، ميرغني ، سيّد محمّد عطاسي و عبدالحفيظ عجمي را نزد سعودبن عبدالعزيز فرستاد و از او تقاضاي عفو و امان کرد . [ 1218 هـ . ] .
سعود تقاضاي شريف عبدالمعين را پذيرفت و به همراه علمايي که از مکّه به نزدش آمده بودند سپاه گرد آمده در « سيل » را برداشت و به سوي مکّه معظّمه حرکت نمود .
سعود ، قائم مقامي عبدالمعين را پذيرفت و با صادر کردن فرمان هدم قبور و تخريب گنبدها و بارگاهها ، از ميزان قساوت و شقاوت خود پرده برداشت . وهّابي ها مي گفتند :
« اهالي حرمين شريفين به جاي خداوند يکتا ، گنبدها و بارگاهها را مي پرستند ، اگر گنبدها تخريب گردد و ديوارهاي مشاهد مشرّفه برداشته شود ، تازه اهالي حرمين از دايره شرک و کفر بيرون آمده ، در مسير پرستش خداوند يکتا قرار خواهند گرفت ! »
به خيال پوچ محمّدبن عبدالوهّاب ، پيشواي وهّابيان ، آنانکه بعد از سال 500 هـ . وفات کرده اند ، به حال کفر و شرک از دنيا رفته اند . !
از آنجا که گويي احکام دين مبين اسلام از سوي خداوند عالميان به اين خائن بي ايمان وحي شده است ! بر اساس آيين ساختگي وهّابيت ، جنازه
________________________________________ 69 ________________________________________
افرادي که پس از پيدايش وهّابيّت از دنيا مي روند ، نبايد در کنار مسلمانان در گذشته از سال 500 هجري به بعد دفن شوند ! ولي دفن آنها در کنار قبور مشرکان مانعي ندارد !
سعودبن عبدالعزيز پس از آنکه امّ القري ( مکّه معظّمه ) را تحت سيطره خود در آورد ، به بهانه دستگيري شريف غالب در صدد دست يافتن بر حصار جدّه برآمد . وي براي اين منظور با حيله و دسيسه فراوان لشکر مجهّزي آراست و به سوي بندر جدّه گسيل داشت .
در برابر اين دسيسه سعود ، شريف غالب ناگزير بود که از طريق دريا بگريزد ، امّا با تشويق خويشاوندان خيرخواهش از فرار منصرف شد و با والي جدّه ( شريف پاشا ) متّحد شده ، وهّابيان را شکست داد و آنان را تار و مار ساخت .
سعود پس از تحمّل شکست ذلّت بار ، با سپاهيان بازمانده از تيغ شرر بار شريف غالب ، به سوي مکّه معظّمه بازگشت و حصير پاره غرور و نخوت را در دارالاماره محتشم مکّه گسترد و به حکمراني پرداخت .
شريف عبدالمعين براي محفوظ ماندن ساکنان مکّه معظّمه از جنايات طاقت فرساي وهّابيان ، تلاش فراوان نمود که با رؤساي اشقيا مدارا نموده ، حسن سلوک نشان دهد ، ولي هر لحظه آنها بر لجاجت ، قساوت و شقاوت خود افزودند .
هنگامي که شريف عبدالمعين از سازش و حسن همجواري با اشقيا مأيوس شد ، به برادرش شريف غالب پيغام داد که ستاد فرماندهي وهّابيان در منطقه « معلاّ » در ميان خيمه هايي محصور است و سعود با سپاهيانش در قلعه « جياد » مي باشد ، اگر بتوانيد مقداري سپاه فراهم کرده ، به اين سامان عزيمت کنيد ، به راحتي مي توان سعود را دستگير کرد .
________________________________________ 70 ________________________________________
شريف غالب با دريافت اين پيام ، بدون اينکه احدي را از قصد خود آگاه سازد ، سپاهي مجهّز فراهم آورد و به همراه شريف پاشا والي جدّه شبانه حملهور شد و قرارگاه وهّابيان را به منظور دستگيري سعود از چهار طرف محاصره کرد امّا « سعودبن عبدالعزيز » با دسايس شيطاني از آنجا گريخت و ساير وهّابيان تقاضاي عفو نمودند که با تقاضاي آنان موافقت شد و پس از خلع سلاح ، به آنها رخصت داده شد که به روستاهاي خود باز گردند و بدين سان مکّه معظّمه از وجود پليد وهّابيان پاک گرديد .
مدّت کوتاهي پس از آن ، حصار طائف نيز تسخير شد و عثمان مضايقي با سرکرده هاي تجاوزگرش ناگزير از فرار گرديد .
حصار طائف نه با قدرت و شوکت و نيروي قهريّه شريف غالب ، که با روح انقياد و حسن فرمانبرداري اعراب بني ثقيف تسخير گرديد ؛ زيرا وهّابياني که در مکّه معظّمه از عفو و عطوفت اسلامي برخوردار گرديدند و به سوي روستاهاي خود رها شدند ، با صلاحديد سعود به خانه و کاشانه خود باز نگشتند ، بلکه دربين مکّه و طائف به راهزني وچپاولگري پرداختند .
شريف غالب به باديه نشينهاي نواحي طائف و رجال بني ثقيف پيام فرستاد و از آنها خواست که با تهاجم شديد خود به طائف ، عثمان مضايقي را از حصار طائف بيرون رانده ، مال و منال آنها را در ميان خود تقسيم کنند .
اعراب بني ثقيف که تشنه چنين درگيري و شيفته غنايم جنگي بودند ، با ديگر باديه نشينها دست به يکي شده ، به دهکده هاي « سلامه » و « مثنّي » در نزديکي طائف شبيخون زدند و همه اموال و اشياي قيمتي آنان را به غارت بردند و سپاهيان عثمان مضايقي را که براي دفع آنها دست به تهاجم زده بودند ، وادار به عقب نشيني نموده ، حصار طائف را ضبط کردند و پيروزي خود را به شريف غالب گزارش دادند .
________________________________________ 71 ________________________________________
عثمان مضايقي در اثر اين شکست و پريشاني ، از نواحي طائف گريزان شد و در کوههاي يمن مخفي گرديد .
يکي از فرماندهان سپاه سعود به نام « عبدالوهّاب ابونقط » و دو گروه ديگر به نامهاي « حسينيّه » و « سعيديّه » با چند گروه ديگر از نواحي مختلف ، به سوي مکّه معظّمه حملهور شده ، شهر مکّه را به محاصره خود در آوردند . در اين محاصره ، که سه ماه به طول انجاميد ، اهالي مکّه فشارهاي طاقت فرسايي را متحمّل شدند .
در طول اين مدّت ، دهها بار شريف غالب براي شکستن حلقه محاصره حمله کرد و با وهّابيان درگير شد ولي هر دفعه با شکست و پريشاني مجبور به عقب نشيني گرديد .
آثار محاصره از نظر تمام شدن اندوخته ها به قدري شديد بود که نزديک بود مردم به گوشت يکديگر دست طمع دراز کنند . قحطي و گراني ناشي از محاصره موجب شد که هر گرده نان در مکّه معظمه به 5 ريال و 140 درهم روغن زرد به دو ريال بالغ گردد . ( 1 )
جالب تر اينکه توفيق ديدن جمالِ فروشنده ، خود شانس بزرگي مي خواست و به آساني ميسّر نمي شد . در اوايل محاصره ، گوشت پرندگاني چون کبوتر ، در اواسط گوشت حيواناتي چون گربه و سگ و در اواخر گياهان و برگ درختان به عنوان سدّ جوع مورد استفاده قرار مي گرفت . پس از تمام شدن آنها ، ناچار به امضاي مصالحه شدند .
بر اساس اين قرار داد ، سعود به شرط عدم تجاوز و ستم ، حقّ ورود به مکّه معظّمه را پيدا کرد .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ 400 درهم عبارت از يک « اوقا » بود و يک اوقا معادل يک کيلو مي باشد .
________________________________________ 72 ________________________________________
شريف غالب را براي امضاي اين قرار داد نمي توان مورد نکوهش قرار داد ، ولي مي توان مسامحه و سهل انگاري او در جلب و جذب اردوي کافي براي حفظ حدود و ثغور مکّه ، پيش از اين محاصره را ، هفتمين اشتباه بزرگ او به شمار آورد .
جالبتر اينکه اهالي مکّه در آغاز محاصره ، توسطّ سيّد ميرغني و شيخ محمّد عطاس به شريف غالب پيغام فرستادند که :
« در صورت امکان از مردان قبايل اطراف که پذيراي اوامر آن جناب هستند ، دعوت به عمل آوريد که محاصره را شکسته ، ما را رها سازند ، و اگر اين مقدار ممکن نباشد ، حدّاقل آن مقدار بدوي جلب کنيد که بتوانيم تا فرا رسيدن ايّام حجّ در مقابل وهّابيان مقاومت کنيم ، که با فرا رسيدن موسم حج و آمدن قافله هاي مصر و شام طبعاً از تنگنا رهايي خواهيم يافت . »
شريف غالب در پاسخ گفت :
« اگر پيش از محاصره مي توانستم بدويان را جذب نمايم اين محاصره اتّفاق نمي افتاد ، ولي اکنون راه جذب نيرو از بيرون ميسّر نيست ، و اگر بخواهم به امضاي صلحنامه رغبتي نشان دهم ، بي گمان ، تنفّر عموم را به خود جلب خواهم کرد . »
اين بيان ، خود نشانگر آن است که شريف غالب به اشتباه خود در پيش بيني نکردن نيروي لازم معترف است .
آنگاه فرستاده هاي مردم به او گفتند :
« اگر شما به تأسّي از جدّ بزرگوار خود حضرت رسول اکرم ( صلي الله عليه وآله ) به عقد پيمان اقدام کنيد ، از سنّت سنيّه نبويّه پيروي کرده ايد ؛ زيرا رسول
________________________________________ 73 ________________________________________
گرامي اسلام براي امضاي پيمان صلح ، عثمان بن عفّان را از « حُدَيبِيّه » به مکّه معظّمه فرستاد . »
شريف غالب اين پيشنهاد را از فرستادگان ياد شده شنيد و با سکوت برگزار نمود و با تأخير انداختن پذيرش صلح ، نفرت مردمان را بيش از پيش بر عليه خود برانگيخت .
اهالي مکّه در طول اين محاصره به شدّت سختي ديدند ، بويژه از طرف کارگزاران شريف غالب ، که از سوي آنها نيز ناهنجاريهاي فراواني را متحمّل شدند . کار به جايي رسيد که برخي از مردم در صدد پناهنده شدن به عثمان مضايقي درآمدند و يکي دو نفر نيز به سوي او گريختند .
آنگاه پيمان صلح با اجبار و الزام « عبدالرّحمان بن التيامي » از علماي وهّابي صورت تحرير يافت .
هدف شريف غالب از ردّ پيشنهاد علماي مکّه و پذيرش پيشنهاد عبدالرّحمان بن تيامي اين بود که تا حدّ امکان ، زير فشار سعود له نشود و در حدّ ممکن نظر اهالي مکّه را از نيروهاي نظامي گرفته تا نيروهاي مردمي ، به سوي خود جلب نمايد .
در حقيقت نيز تحت فشار و حمايت آن زنديق از خشم سعود در امان ماند و با گرفتن عفو و امان بر اعتبار مردمي خود افزود .
و از طرف ديگر با ابراز اين معنا که : « اين قرار داد تحت فشار و بدون رضايت انجام گرفت ، و گرنه من هرگز تا فرا رسيدن ايّام حجّ تن به صلح نمي دادم » ، از نکوهش نيروهاي نظامي و مردمي در امان ماند .
به مقتضاي اين پيمان زيانبار ، سعودبن عبدالعزيز به مکّه معظمه گام نهاد و پرده اي از يک پارچه معمولي بر کعبه معظّمه آويخت و با اعراب بدوي به انس و الفت پرداخت . آنگاه با دسيسه هاي فراوان ، شريف غالب را از قدرت
________________________________________ 74 ________________________________________
و شوکت انداخت و خود بازيگر ميدان شد و صفحه جديدي از تجاوز و تعدّي به حقوق مردم را آغاز کرد .
شريف غالب از دولت مرکزي ( دستگاه خلافت ) به شدّت ناراحت بود که چرا در اين مدّت به کمک مردم حجاز نشتافته و نيرويي براي ياري آنان نفرستاده اند و لذا در ميان مردم شايع کرد :
« علّت اصلي سقوط حجاز در دامن وهّابيت و افتادن حرمين شريفين به دست اشقيا ، سهل انگاري و اهمال کاري وکلاي دولت مي باشد . »
آنگاه براي تحريک غيرت دولت عثماني ، به سعود پيشنهاد کرد که راه حج را به روي قافله هاي مصر و شام ببندد ، ولي سعود احتياج به تشويق و تلقين نداشت و در جور و ستم ، گوي سبقت را از هر ستمگري ربوده بود .
سعود بدفرجام بسياري از دانشمندان اهل سنّت را بي دليل به شهادت رسانيد و بسياري از اعيان و اشراف را بدون هيچ اتّهامي به دار آويخت و هر که را که در اعتقادات مذهبي ثبات قدم نشان داد ، به انواع شکنجه ها تهديد کرد .
آنگاه با کمال گستاخي منادياني فرستاد که در کوچه و بازار بانگ زدند :
« ادخلوا في دين سعود و تظلّوا بظلّه الممدود » :
« هان اي مردمان ! به دين سعود داخل شويد و در زير سايه گسترده اش مأوا گزينيد ! »
با اين ندا مردم را رسماً به پذيرش آيين محمّدبن عبدالوهّاب فرا خواند .
شريف غالب با يک ارزيابي دقيق متوجّه شد تعداد افرادي که بتوانند در دين مقدّس اسلام پابرجا بمانند ، نه فقط در روستاها ، بلکه حتّي در خود شهر
________________________________________ 75 ________________________________________
مکّه هر لحظه رو به کاهش مي باشد و در آينده اي نه چندان دور ، دين مقدّس اسلام از سرزمين حجاز رخت برخواهد بست ، از اين رهگذر به سعودبن عبدالعزيز گفت :
« اگر شما پس از مراسم حجّ در مکّه معظّمه بمانيد ، بي گمان در مقابل لشکر انبوهي که مقرّر شده از پايتخت امپراتوري اسلامي وارد اين سرزمين شود ، قدرت مقاومت نخواهيد داشت و حتماً جان خود را از دست خواهيد داد ، من معتقدم که شما خود را در اين مخاطره قرار ندهيد و پس از ايّام حجّ اين سرزمين را ترک کنيد . »
اين تهديدهاي پندگونه شريف غالب نه تنها موجب تخفيف در جنايات سعود نشد ، بلکه بر ميزان غرور و نخوت او افزود .
داستاني شگفت !
سعودبن عبدالعزيز در آن ايّام يکي از افراد صاحب کرامت را فرا خواند و به او گفت :
« آيا حضرت محمّد ( صلي الله عليه وآله ) در قبر زنده است و يا ـ همانند عقيده ما ـ چون ديگران مرده است ؟ ! »
آن مرد با فضيلت با کمال شجاعت در پاسخ گفت :
« هو حيٌ في قبرِهِ » ؛
« پيامبر اکرم در قبر خود زنده است . »
هدف سعود از اين پرسش اين بود که براي کشتن آن مرد بافضيلت راهي پيدا کند و افکار مردم را براي کشتن و شکنجه نمودن او آماده سازد .
________________________________________ 76 ________________________________________
از اين رهگذر خطاب به او گفت :
« اگر براي اثبات زنده بودن آن حضرت ، دليل قانع کننده اي ارائه ندهي که موجب پذيرش همگان باشد و براي عدم پذيرش آيين حق عذر موجّهي به شمار آيد ، تو را به قتل مي رسانم . »
آن بزرگوار با کمال شهامت در پاسخ گفت :
« من نمي خواهم با آوردن دلايل لفظي شما را قانع کنم ، بفرماييد با هم به روضه مطّهر رسول اکرم ( صلي الله عليه وآله ) مشرّف شويم ، در مقابل ضريح مقدّس آن حضرت بايستيم ، من از پيش روي مبارک تقديم سلام کنم ، اگر جواب سلام را با گوش خود شنيديد و ناگزير از پذيرش آن شديد ، زنده بودن حضرت رسول پناه ثابت مي شود و اگر جواب سلام داده نشد ، آن موقع بنده را به جرم دروغگو بودن به هر صورتي که صلاح دانستيد به قتل رسانيد . »
آتش خشم سعود ، از اين پاسخ حيرت انگيز زبانه کشيد و به جهت نداشتن قدرت علمي ، در آن مجلس سکوت اختيار کرد ولي چند روز بعد يکي از وهّابيان را براي کشتن او مأمور کرد و گفت :
« به هر حال بايد اين شخص کشته شود ، در ساعتي که به انجام اين مأموريّت آمادگي داشتي به من اطّلاع ده . »
آن شخص بر اساس حکمت باري تعالي حاضر به اين جنايت نشد و اين خبر در ميان مردم شايع گرديد .
آن عالم ربّاني از اين واقعه مطّلع شد و دانست که ديگر اقامتش در شهر مکّه صلاح نيست ، از اين رو از مکّه معظّمه کوچ کرد .
________________________________________ 77 ________________________________________
سعود از هجرت او آگاه شده و يک جلاّد بدوي را براي قتلش مأمور ساخت .
آن مأمور نادان به خيال اينکه با کشتن آن شخص به خير دنيا و آخرت خواهد رسيد ، با شتابي فراوان خود را به آن عالم ربّاني رسانيد ، امّا در لحظه وصول به محضر او ، آن عالم سعادتمند ، با فرا رسيدن اجل موعود ، جان به جان آفرين تسليم کرد .
آن باديه نشين ، شتر مرد با فضيلت را به درختي بست و براي تهّيه آب جهت غسل ميّت ، به درّه مجاور رفت . پس از دقايقي بازگشت و جز شتر چيزي در آن صحرا نيافت و به شدّت دچار شگفت شد .
پس از مراجعت به هنگام گزارش مشاهدات خود به سعود چنين گفت :
« آري ، آري ، من در عالم رؤيا عروج ملکوتي آن بزرگوار را با تسبيح و تقديس ديدم . من يک عدّه فرشته نوراني را مشاهده کردم که تسبيح گويان پيکر پاک آن عالم را به سوي آسمان مي بردند و مي گفتند : اين پيکر پاک فلان ذات است که به جهت اعتقاد صحيح و پيروي نيکو از رسول اکرم ( صلي الله عليه وآله ) به عنوان يک پاداش شايسته ، جنازه اش به سوي آسمانها عروج مي کند . »
سپس افزود :
« بسيار جاي شگفت است که مرا به قتل چنين شخصيّت جليل القدري مي فرستي ! آيا پس از مشاهده الطاف بيکران حق تعالي در مورد آن مرد بزرگوار ، هنوز هم در صدد اصلاح اعتقاد خود بر نمي آيي ؟ . »
سعود از سخنان بي آلايش آن مرد بدوي پند نگرفت ، بلکه عثمان
________________________________________ 78 ________________________________________
مضايقي را به امارت مکّه معظّمه منصوب نمود و خود به طرف « درعيّه » حرکت کرد .
سعود به هنگام بازگشت به درعيّه ، از سوي علماي زنديق آن سامان به جهت تسخير مکّه معظّمه ، مورد تقدير و تجليل قرار گرفت و نامه هاي تبريک و تهنيت فراوان دريافت کرد .
اين تحسينها و تمجيدها ، او را به شدّت تحت تأثير قرار داد و بر نخوت و تکبّر او افزود .
سعود در جور و ستم افراط کرد آنگاه براي گسترش دامنه قساوت و شقاوتش هسته هاي مقاومت تشکيل داد و دست آنها را در ظلم و تعدّي بر اهالي حجاز و يمن باز گذاشت .
ظفرنامه ها ، مديحه سراييها و مکتوبات فراواني که به اين مناسبت دريافت مي کرد ، موجب مي شد که سينه ستبر کرده ، باد به غبغب انداخته ، در ظلم و تعدّي دست از پا نشناسد .
« محمّد بن احمد حفظي » سرآمد زنادقه زمان ، قصيده اي در ستايش سعود و نکوهش علماي اسلام سروده بود که از نظر هنر شعري بر ديگر قصيده ها برتري داشت .
از اين رهگذر اين قصيده از طرف علماي اسلام مورد انتقاد شديد قرار گرفت و نظيره ها و استقباليّه هاي فراواني بر وزن و قافيه آن سروده شد .
در اين نظيره ها آيين محمّدبن عبدالوهّاب به شدّت مورد هجو و مسخره قرار گرفت .
يکي از اين نظيره ها به دست سعود رسيد و موجب خشم شديد و غضب فوق العاده او گرديد و لذا افراد شقاوت پيشه اي را برگزيد و به آنها فرمان داد که هر کجا مسلمان متعهّدي ديدند بي محابا به قتلش رسانند و هر جا عالم
________________________________________ 79 ________________________________________
موحّدي سراغ داشتند به شديدترين وجه براي قتل و اعدامش اقدام نمايند . او از آن پس ، اين جانيان را به بالاترين مناصب دولتي منصوب کرد .
پس از آنکه باديه نشينهاي نواحي مکّه را کاملاً تحت سيطره خود در آورد ، فرمان داد که بدويهاي نواحي مدينه را منقاد بلکه فدايي او سازند .
آنگاه دو گردان وهّابي تحت فرماندهي : « بداي بن بدوي » و « نادي بن بدوي » به قصد تصرّف مدينه منوّره به سوي دارالهجره رسول اکرم ( صلي الله عليه وآله ) گسيل داشت .

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br><em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
3 + 4 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .