حقیقت جاوید- ابوسجاد اسحاقی

3 ________________________________________
بسم الله الرحمن الرحیم
________________________________________ 7 ________________________________________
پيش نوشت
انسان تشنه‌كام، در تكاپوي يافتن كوثري است تا خود را سيراب كند و چه كوثري زلال‌تر از قرآن و عترت، ناگفته پيداست كه علي( علیه السلام ) در شاهراه اهل‌بيت: قرار دارد و البته از شاخص‌ترين آن‌هاست. بلند پروازترين پرنده‌هاي انديشه، ناتوان از رسيدن به قله و اوج معرفت به مولا هستند. پيامبررحمت( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) خطاب به ايشان مي‌فرمايد: علي جان! جز خدا و رسولش، كسي تو را ـ آن گونه كه سزاوار شناخت توست ـ‌ نشناخت.(1)
او در بين آفريدگان ممتاز و در تيررس آدميان به جز معصومين: نيست. محدوديت ظرف ادراك آدمي، نيل به اين شناخت را نا ممكن مي‌سازد. امّا
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . حلية الأبرار، سيد هاشم بحراني، ج2، ص17
________________________________________ 8 ________________________________________
آنچه تمامش دست نايافتني است، اندكش از كف دادني نيست: «مالا يدرك كلّه لا يترك كلّه». گاهي نسيمي از آن باغستان مي‌وزد و مشام جان‌ها را مي‌نوازد. از صدر اسلام تاكنون هزاران كتاب و صحيفه در ترسيم آن خورشيد حقيقت نگاشته شده و خوان عشق علي( علیه السلام ) را در برابر سفالينة ديده‌ها گشوده است. از شعر، داستان، نثر و نظم و يا هر قالب ديگر، و اين بار با مناظره‌اي زيبا از سوي مأمون عباسي تلألؤيي از آن انوار تابناك، تابيدن گرفته و كتاب فضل علي( علیه السلام ) را در صحيفة نگين حقيقت، به خامة فاضل ارجمند جناب باقرزاده به نظاره نشسته‌ايم. مناظره‌اي بسيار زيبا و جامع كه در كتاب‌هاي معتبر شيعه و سني هم آمده است.
اين نوشتار، با بازنويسي و تلخيص آن اثر ارزشمند بازپروري شده است. حقيقت آن است كه از زماني كه با پژوهش گرانسنگ و وزين اين محقق ارجمند آشنا شدم، هماره درصدد بودم كه روزي فرار رسد تا مخاطبان بيشتري با اين محتواي جذاب ارتباط برقرار كنند. از اين رو فرصت را مغتنم شمرده و به تحقق اين آرزوي ديرينه همت گماشتم. در اين راستا، آنچه حُسن و كمال است از آنِ پژوهشگر اثر و آنچه كه ضعف و كاستي است متوجه نگارنده و بازنويس است.
________________________________________ 9 ________________________________________
امّا دربارة فضل علي( علیه السلام ) چه مي‌توان نوشت كه:
كتاب فضل تو را آب بحر كافي نيست
كه تركنم سرانگشت و صفحه بشمارم
شايسته است كه قبل از هر چيز مرواريد‌هاي درخشاني از آموزه‌هاي نوراني قرآن و سيرة معصومين( علیهم السلام ) را دربارة فضايل حضرت علي( علیه السلام ) به تصوير بکشيم. از اين رو در ابتدا، سخن شيواي همسر مولا، حضرت زهرا ( علیها السلام ) را مطلع و سپيدة سخن مي‌سازيم و پس از آن وجيزه‌اي از قرآن و سنت را در فضل علي( علیه السلام ) بر مي‌شماريم.
حضرت زهرا ( علیها السلام ) در خطبة شيوايش مي‌‌فرمايند:
«چه باعث شد كه از ابوالحسن روي گردان شويد؟ به خدا سوگند! روي گرداني شما به خاطر برّندگي شمشير او بود، او از مرگ باكي نداشت، در جنگ قوي بود و با پنجه‌هاي پرتوان خود، دلاوران دشمن را به خاك هلاكت مي‌افكند، خشم او در راه رضاي خدا بود.»
در ادامه مي‌فرمايد:
«اگر علي( علیه السلام ) راهبر مي‌شد دنياپرست از زاهد و راستگو از دروغگو، آشكار مي‌شد، اگر كساني كه در آبادي‌ها زندگي مي‌كنند ايمان اختيار مي‌كردند و راستي پيشه مي‌كردند، هر آينه بركات آسمان و زمين را برآن‌ها ارزاني مي‌داشتيم، اما آن‌ها «حق را»
________________________________________ 10 ________________________________________
تكذيب كردند و ما هم آن‌ها را به كيفر كردارشان مجازات كرديم. آن دسته‌اي كه ستم پيشگي برگزيدند، ديري نمي‌پايد كه به كيفر اعمال خود گرفتار آيند و هرگز نمي‌توانند از عذاب الهي در امان باشند.»(1)
نفس علي( علیه السلام ) همانند نفس پيامبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم )
در كريمة قرآني آمده است:
{ فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَكُمْ وَنِساءَنا وَنِساءَكُمْ وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَي الْكاذِبِينَ}(2) «پس هركس، با تو دربارة حضرت عيسي( علیه السلام ) در مقام مجادله بر آمد پس از آن كه به وحي خدا بر احوال او آگاه شدي بگو كه بياييد ما و شما، با فرزندان و زنان خود با هم به مباهله برخيزيم تا دروغ گويان و كافران را به لعن و عذاب خدا گرفتار سازيم.»
از كلمة «أَنْفُسَنا»، استفاده مي‌شود كه امام علي بن ابي‌طالب( علیه السلام ) در كمالات با رسول خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) يكسانند و از آن جا كه پيامبر اكرم( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) به اجماع امت و روايات، افضل از جميع انبياي الهي است پس امام علي( علیه السلام ) نيز افضل بر همة انبياي الهي است. فخر رازي از علماي اهل سنت، در قسمت «أَنْفُسَنا وَأَنْفُسَكُمْ»، مي‌گويد:
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . جلوة ولايت، عذرا انصاري، ص357
2 . آل عمران: 61
________________________________________ 11 ________________________________________
«بي‌‌شك مراد از أَنْفُسَنا خود پيامبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) نيست؛ چون انسان خودش را دعوت به امري نمي‌كند، بلكه مراد غير از رسول الله است و علما اجماع كرده‌‌اند كه آن غير، كسي جز علي بن ابي طالب( علیه السلام ) نيست. پس آية شريفه دلالت دارد كه نفس علي( علیه السلام ) همان نفس پيامبر ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) و مثل نفس پيامبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) است؛ نه اين كه نفس علي( علیه السلام ) عين نفس پيامبر است. از اين معنا بر مي‌آيد كه علي( علیه السلام ) با پيامبر اكرم( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) در جميع فضايل و كمالات، مساوي هستند و البته از اين عموميتِ مساوات، تنها نبوت استثنا مي‌شود؛ زيرا به دليل اجماع و روايات در مي‌يابيم كه بعد از پيامبراكرم، پيامبر ديگري نخواهد آمد.» (1)
نور و شجرة واحده
ابن جوزي از سلمان نقل مي‌كند كه رسول‌خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) فرمود: «کنت انا و علي بن ابي‌طالب نوراً بين يدي الله تعالي قبل ان يخلق آدم باربعة آلاف عام، فلمّا خلق آدم قسّم ذلك النور قسمين»(2)؛ من و علي بن ابي ‌طالب نوري بوديم نزد خداوند متعال به چهار هزار سال قبل از خلقت آدم، هنگامي كه خداوند آدم را خلق كرد آن نور را به دو قسم نمود، قسمتي از آن من و قسمتي ديگر علي است.»
همچنين حاكم نيشابوري نيز به نقل از جابربن
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . تفسير فخر رازي، ج8، ص81
2 . تذكرة الخواص، ص46
________________________________________ 12 ________________________________________
عبدالله انصاري مي‌‌گويد كه شنيدم رسول خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) خطاب به علي( علیه السلام ) فرمودند:
«يا علي! الناس من شجر شتي و أنا و أنت من شجرة واحدة، ثم قرأ رسول الله( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) {وَ جَنَّاتٌ مِنْ أَعْنابٍ وَزَرْعٌ وَنَخِيلٌ صِنْوانٌ وَغَيْرُ صِنْوانٍ يُسْقي بِماءٍ واحِدٍ}(1)و(2)؛ اي علي! مردم از درختانِ پراكنده‌اند، ولي من و تو از يك درختيم. آن‌گاه پيامبر اكرم اين آيه را قرائت فرمودند: و زميني براي زراعت و زميني براي نخلستان، آن هم نخل‌هاي ‌گوناگون، با آن كه همه به يك آب مشروب مي‌شوند.»
حديث اخوّت
جابربن عبدالله انصاري و سعيد بن مسيّب نقل مي‌كنند:
«ان رسول الله ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) آخي بين أصحابه فبقي رسول الله( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) و أبو بكر و عمر و علي( علیه السلام ) فآخي بين أبي بكر و عمر و قال لعلي ( علیه السلام ): أَنْتَ أَخِي وَأَنَا أَخُوكَ؛ رسول خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) بين اصحابش عقد اخوت بست. ازميان آنان چهار نفر باقي ماندند: رسول خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) و ابوبكر و عمر و علي( علیه السلام ) آن گاه بين ابوبكر و عمر عقد اخوت بست و سپس بين خود و علي( علیه السلام ) و خطاب به
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . رعد:4
2 . المستدرك علي الصححين، ج2، ص241
________________________________________ 13 ________________________________________
علي( علیه السلام ) فرمود: تو برادر من و من برادر تو خواهم بود.»
مرحوم علامه حلّي در توضيح اين ماجرا مي‌گويد:
پيامبر اكرم( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) هنگامي كه بين صحابه عقد اخوت بست و هر كس را با هم مثلش در شرف و فضيلت مقرون ساخت در چهرة علي( علیه السلام ) حالت گرفتگي مشاهده نمود. از سبب آن پرسيد. علي( علیه السلام ) عرض كرد: شما بين تمام صحابه عقد اخوت بستيد، ولي مرا تنها گذاشتيد. رسول خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) فرمود: من تو را براي خود گذاردم، آيا راضي نمي‌شوي كه تو برادر و وصي و خليفة بعد از من باشي؟ حضرت عرض كرد: آري، اي رسول خدا!(1) آن گاه پيامبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) بين خود و علي( علیه السلام ) عقد اخوت برقرار كرد.(2)
دوستي علي( علیه السلام ) سبب برائت از آتش
ابن عباس گفت: رسول خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) فرمود: «دوستي علي( علیه السلام ) برائت از آتش است.» (3)
عمر بن خطاب مي‌‌گفت:
«لو اجتمع الناس علي حبّ علي بن ابي‌طالب لما خلق الله النار؛(4) اگر مردم بر دوستي علي بن
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . المستدرك علي الصححين، ج3، ص16 ح4289؛ مسند احمد، ج1، ص 381، ح2041
2 . شرح تجريد، ص227ـ 228
3 . همان، ص251
4 . همان.
________________________________________ 14 ________________________________________
ابي‌طالب اجتماع مي‌كردند، خداوند جهنم را نمي‌آفريد.»
ابن رافع هم نقل مي‌كند:
«رسول خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) در شأن علي( علیه السلام ) فرمود: كسي كه علي( علیه السلام ) را دشمن بدارد، مرا به دشمني گرفته و كسي كه مرا به دشمني بگيرد، خدا را به دشمني گرفته، كسي كه علي( علیه السلام ) را محبوب خويش قرار دهد مرا به دوستي گرفته و كسي كه محبّت مرا داشته باشد، خدا را به دوستي برگزيده است.» (1)
وجوب اطاعت از علي( علیه السلام )
رسول خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) فرمود:
«به راستي خدا اطاعت و پيروي از من را بر شما واجب كرد و شما را از معصيت و نافرماني‌ام نهي فرمود و نيز اطاعت و فرمانبري از علي( علیه السلام ) را بعد از من واجب كرد و شما را از معصيت و نافرماني او نهي فرمود. او وصيّ من است او از من و من از او هستم. محبت او ايمان و بغضش كفر است. دوستدارش، دوستدار من است وهر كه بغض او را داشته باشد، بغض مرا دارد و او مولا و سرپرست كسي است كه من مولا و سرپرست اويم و من سرپرست هر مرد و زن مسلمان هستم. من و علي( علیه السلام ) دو پدر اين امت هستيم.» (2)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . همان، ص91
2 . ينابيع الموده، ص123
________________________________________ 15 ________________________________________
حضرت در سخن ديگر مي‌فرمايد:
«حق علي علي الناس حق الوالد علي ولده(1)؛ حق علي بر مسلمانان، چون حق پدر بر پسرش مي‌باشد.»
علي داراي علم كامل
در قرآن مجيد آمده است: (قُلْ كَفي بِاللَّهِ شَهِيداً بَيْنِي وَبَيْنَكُمْ وَمَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ)(2)؛ «بگو بين من و شما، گواهي خدا و كسي كه علم كتاب نزد اوست، كفايت مي‌كند.»
ابي سعيد خدري گفت: از رسول خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) در مورد آية (الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ)(3) پرسيدم. حضرت( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) فرمود:
«كسي كه بعضي از كتاب پيش اوست، وزير برادرم سليمان بن داود بود. امّا در مورد آية 43 سورة رعد فرمود: كسي كه تمام علم كتاب نزد اوست، برادرم علي بن ابي‌طالب است.» (4)
همچنين، ابن عباس مي‌گويد: رسول خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) فرمود:
«من شهر علمم و علي( علیه السلام ) درب آن است؛ پس
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . همان
2 . رعد:43
3 . نمل: 40
4 . همان، ص103
________________________________________ 16 ________________________________________
كسي كه خواهان علم است، بايد از درب آن وارد شود.» (1)
اوّلين مؤمن
معاذبن جبل گفت: رسول خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) به علي( علیه السلام ) فرمود:
«در هفت صفت، با مردم احتجاج مي‌كني و هيچ يك از افراد قريش، با تو محاجه نمي‌كند: تو اولين آنان در ايمان به خدا، با وفاترين‌شان در عهد و پيمان با خدا، با استقامت‌ترين آن‌ها در امر خدا، تقسيم كننده‌ترين‌شان به نحو تساوي، عادل‌ترين آنان در ميان مردم و رعيت، بيناترين آن‌ها در قضاوت و بزرگ‌ترين‌شان نزد خدا در مزيت هستي.» (2)
قسيم بهشت و جهنم
ابي‌سعيد خدري گفت: رسول خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) فرمود:
«زماني كه روز قيامت فرا رسد، خداي متعال به محمد( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) و علي( علیه السلام ) مي‌فرمايد: دوستانتان را وارد بهشت و دشمنانتان را وارد جهنم كنيد. سپس علي( علیه السلام ) بر شفير جهنم مي‌نشيند و مي‌فرمايد: اين براي تو (جهنم) و اين براي من و اين معناي قول خداي متعال است كه هر كافر معاندي را (كه به حق عناد مي‌ورزد) در جهنم بيفكند.» (3)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . المستدرك علي الصححين، ج3، ص126
2 . فضائل الخمسه، ج1، ص189
3 . شواهد التنزيل، ج2، ص190ـ191
________________________________________ 17 ________________________________________
ابن عمرگفت: رسول خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) خطاب به علي( علیه السلام ) فرمود:
«اي علي! هنگامي كه قيامت فرا رسد، تختي از نور برايت مي‌آورند و برسرت تاجي است كه نورش درخشش خاصّي دارد و چشم‌هاي اهل محشر را خيره مي‌كند. پس، از جانب خدا ـ‌جل جلاله‌ـ ندا مي‌رسد: وصيّ محمد كجاست، تو مي‌گويي: بلي منم، اين جا هستم آنگاه منادي صدا مي‌زند: دوستانت را وارد بهشت و دشمنانت را وارد جهنم كن. پس تو تقسيم كنندة بهشت و جهنّمي.» (1)
از آنجا كه فضايل حضرت در پي خواهد آمد، از اين رو در انتهاي پيش‌نوشت به سررشتة اصلي كتاب باز مي‌گرديم، همان كه استاد شهيد مطهري دربارة اين مناظرة زيبا و شاهكار مأمون عباسي مي‌نويسد:
«اين مرد مباحثا‌تي با علماي اهل تسنن كرده است كه در متن تاريخ ضبط است من نديده‌ام هيچ عالم شيعي اينجور منطقي مباحثه كرده باشد... به قدري اين مباحثه جالب و عالمانه است كه انسان كمتر مي‌بيند كه عالمي از علماي شيعه اين جور عالمانه مباحثه كرده باشد.» (2)
البته حُب مقام و جاه جلوي ديدگان حقيقت بين مأمون را گرفته بود و از پدرش هارون درسِ «المُلك
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . ينابيع الموده، ص 83 ـ‌ 84
2 . سيري در سيرة ائمة اطهار:، استاد مطهري، ص178
________________________________________ 18 ________________________________________
عقيم» را آموخته بود. از اين رو با توجه به حقانيت خاندان عصمت و طهارات هيچگاه حاضر نشد، حكومت اسلامي را به دست صاحبان حق بسپارد. مأمون براي استحكام پايه‌هاي حكومت و سلطنت و توجه افكار عمومي، از هيچ ظلم و ستم و جنايت، حتي كشتن امام دريغ نورزيد. او براي رسيدن به اين منظور با سياست‌هاي مزورانة خود، ولايتعهدي را به امام رضا ( علیه السلام ) پيشنهاد داد تا در پرتو اين عوام‌فريبي به مقاصد شوم خود دست يابد. مأمون در زمان تصدّي حضرت به ولايتعهدي؛ جاسوساني بر امام گماشته بود تا همة امور را زير نظر بگيرند و به او گزارش كنند و اين خود دليل دشمني مأمون با امام و عدم ايمان و حسن نيت او نسبت به آن بزرگوار بود.
او در نخستين دور مذاكرات كه در آن پيشنهاد خلافت را به امام داد، خود را وليعهد قرار داد؛ در صورتي كه مي‌بايست بعد از حضرت رضا ( علیه السلام ) ولايتعهدي را به امام جواد( علیه السلام ) واگذار مي‌كرد و يا حداقل به اختيار امام مي‌گذاشت!
به‌راستي ولايتعهدي امام( علیه السلام )، آن هم با شرط عدم دخالت در كارهاي حكومتي چه مقدار واقعي بوده است؟
شايان ذكر است با توجه به عمر امام( علیه السلام ) كه حدود 20 سال بيش‌تر از مأمون بود و طبعاً روي حساب‌هاي عادي پيش بيني مي‌شد كه به زعم مأمون اين پيشنهاد هيچگاه به حقيقت نمي‌پيوندد.
________________________________________ 19 ________________________________________
اگر مأمون واقعاً مي‌‌خواست خلافت را به حضرت واگذارد با همان تهديدي كه مقام وليعهدي را به امام قبولانده بود، مي‌توانست در مورد خلافت هم همين پافشاري را داشته باشد! امّا او هرگز چنين كاري نكرد.
آنگاه كه مأمون مي‌‌خواست پيشنهاد چنين امري را به امام( علیه السلام ) بدهد، حضرت با كمال صراحت فرمودند: اگر خداوند خلافت را به تو سپرده، تو حق نداري آن را به من بسپاري و اگر به تو نسپرده، چيزي كه مال تو نيست، نمي‌تواني به ديگري بدهي.(1)
حضرت با اين بيان، روشن كردند كه مقام رهبري از جانب خدا به افراد شايسته داده مي‌شود و مربوط به مأمون و امثال او نيست.
اين سخن حضرت رضا ( علیه السلام ) به پسر جهم نيز قابل تأمل است. در يك مجلس پرسش و پاسخ، وقتي مأمون سؤالات متعددي از حضرت رضا ( علیه السلام ) كرد و ايشان پاسخ دادند، رو به محمد بن جعفر كرد و گفت:
همانا برادرزاده‌ات حضرت رضا ( علیه السلام ) از خاندان رسالت است كه پيامبر ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) دربارة آنها فرمود: آگاه باشيد! همانا نيكان عترت من و پاك سرشتان اهل بيتِِ من، در كودكي بردبارترين مردم و در بزرگسالي دانشمندترين انسان‌ها هستند؛ به آنها چيزي نياموزيد، زيرا آنها از شما آگاه‌تر هستند، شما را از باب هدايت خارج نمي‌سازند و به باب گمراهي وارد نمي‌نمايند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . عيون اخبار الرضا، ج2، ص140
________________________________________ 20 ________________________________________
شخصي كه آنجا حاضر بود، اين سخنان را به امام رضا ( علیه السلام ) رساند، آن بزرگوار لبخندي زد و فرمود:
«يَابْنَ جَهْمٍ لا يَغُِرَّ نَّكَ ما سَمِعْتَهُ مِنْهُ فَاِنَّهُ سَيَغْنا لني واللهُ يَنْتَقِم ولي مِنْه؛(1) اي پسر جهم! سخنان مأمون تو را فريب ندهد؛ چرا كه به زودي او مرا به طور ناگهاني و بي‌خبر مي‌كشد و خداوند انتقام مرا از او خواهد گرفت.»
از اين همه برمي‌آيد، با اين كه مأمون عباسي از حقانيت اهل بيت عصمت و طهارت آگاه بود، اما مقاصد دنيوي و حبّ حكومت و سروري، غباري غليظ بر چشم حقيقت بين او پوشانده بود و براي حفظ موقعيت و منصب خود حاضر شد به جنايت‌هاي متعددي دست بزند، تا بدانجا كه بعضي از متفكران و انديشمندان، به او لقب شيعة امام‌كش داده‌اند.
پس، از باب «لاتنظروا الي من قال و انظروا الي ما قال» پاي اين مناظره مي‌نشينيم.
شايان ذكراست كه اين مناظره تنها قطره‌اي از اقيانوس فضايل علوي است. مأمون، علماي اهل سنت را گرد آورده، آن‌ها در يك سو و خود نيز در سوي ديگر قرار گرفته و‌ افضليت و ‌حقانيت اميرالمومنين( علیه السلام ) را به چالش و داوري كشيده است.(2)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . انوار البهيّه، صص 343-342
2 . اين مناظره در كتاب‌هاي عقد الفريد، ج3، ص 35 از عالم بزرگ‌( ( اهل‌سنت، شهاب الدين ابن عبدربّه اندلسي، م 328؛ قاضي بهلول بهجت افندي حنفي در كتاب تشريح و محاكمه در تاريخ آل محمد( صلی اللّه علیه و آله وسلم )؛ عيون اخبار الرّضا ( علیه السلام ) ، ج1، ص 190 و بحارالانوار، ج‌49، ص 190 از علّامه مجلسي آمده و از مجموع آن‌ها، نوشتار پيش‌رو فراهم آمده است.
________________________________________ 21 ________________________________________
در صفحات پيش‌رو غرفة دل را به سوي اين مناظرة زيبا مي‌گشاييم و از خداوند مي‌خواهيم كه سياهي جهالت را از دل‌هاي ما بزدايد و انوار معرفت را برآن بتاباند و البته اين نشايد جز با نفخة رحماني و لطف الهي كه:
من به سرچشمة خورشيد نه خود بردم راه
ذره‌اي بودم و مهر تو مرا بالا برد
________________________________________ 23 ________________________________________
مناظرة مأمون با علماي اهل سنت
مدتي بود كه فكر و ذهن مأمون به امر مهمي مشغول بود. از چهرة او مي‌شد فهميد كه نقشه‌اي در سر مي‌پروراند. گاه و بيگاه از علماي انديشمند بلاد كبيرة خود پرس و جو مي‌كرد و يك‌يك آن‌ها را از جلوي ديدگان خود مي‌گذرانيد، به هر دانشمندي كه مي‌رسيد از حال انديش‌وران ديگر مي‌پرسيد. همه منتظر اتفاق خاصي بودند تا اين‌كه مأمون عباسي پرده از روي تفكر خود برداشت و با يكي از نخبگان حكومت خود، يعني يحيي بن اكثمِ قاضي‌القضات، ماجرا را در ميان گذاشت و گفت: اي يحيي! مي‌خواهم بهترين و دانا‌ترين علماي اهل‌سنت را آماده كني تا با آنان دربارة فضايل امام علي( علیه السلام ) به بحث و مناظره بنشينيم. يحيي در بهت و شگفتي فرو رفت و گفت: آيا درست مي‌شنوم چه كسي مي‌‌خواهد با آنان دربارة فضائل علي بن ابي‌طالب سخن بگويد. آيا در مقابل آن چهل دانشمند كسي را در نظر داري؟ تعجب يحيي زماني فزوني يافت كه مأمون گفت: من خودم مي‌‌خواهم با آنان، مناظره كنم، مأموريتت اين
________________________________________ 24 ________________________________________
است كه بهترين، زيرك‌ترين و دانا‌ترين دانشمندان را حاضر كني و آنگاه پس از سكوتي كوتاه، گفت: اين چند نفر حتماً در ميانشان باشند، بقيه را با مشورت انتخاب كن، مواظب باش كسي از قلم نيفتد! يحيي ‌بن اكثم بلافاصله كسي در پي اسحاق بن ابراهيم، مشاور عالي خود فرستاد و زماني كه اسحاق به سويش آمد، گفت: اي اسحاق، مأمون به من دستور داد، حدود چهل نفر فقيه و اهل حديث و گروهي از دانشمندان علم كلام و استدلال را حاضر كنم، مي‌‌خواهم اين مأموريت مهم را به تو بسپارم تا با راي‌زني و مشورت، بهترين و تواناترين عالمان را در اسرع وقت حاضر كني.
اسحاق سري به علامت پذيرش تكان داد و به دنبال مأموريت مهمّ خود، حركت کرد.
وقتي اين عالمان از گوشه و كنار، گرد آمدند به مأمون خبر داديم و قرار شد صبحگاه بر او وارد شويم. فردا صبح وقتي اجازة حضور يافتيم، مشاهده كرديم كه وي لباس پوشيده و منتظر است. پس از اذن دخول، علما با احترام وارد مجلس خليفه شدند، وقتي همة آن‌ها نشستند، مأمون ساعتي با آن‌ها به ملاطفت و گفتگو پرداخت تا ترس آنان از بين رفته و احساس آسايش و راحتي كنند و بدون ترس و واهمه اعتقادات خود را بيان كنند؛ سپس رو به علما كرد و گفت: من امروز مي‌خواهم خداوند را بين خود و شما حجت قرار دهم و از مسأله بسيار مهمّي سخن بگويم. سكوت
________________________________________ 25 ________________________________________
سنگيني بر شنوندگان سايه افكند و مأمون ادامه داد: چون مي‌‌خواهم به هنگام مباحثه كسي از مجلس خارج نشود، هر كس كار مهمي دارد يا نياز به قضاي حاجت دارد، برود و برگردد، لباس رسمي را از خود خارج سازيد و با لباس آزاد بنشينيد و فكر نكنيد در دربار هستيد، بلكه فرض كنيد در يك نشست علمي به سر مي‌بريد؛ بنابراين با آسودگي تمام، آنچه را كه به نظرتان مي‌رسد، طرح نماييد.
عالمان، لحظه به لحظه كنجكاوتر مي‌شدند تا بدانند به چه منظوري مهمان خليفه شده‌اند تا اينكه پس از طي اين مقدمات، مأمون اين گونه آغاز سخن كرد و گفت:
اي عالمان و انديشمندان! من شما را آورده‌ام تا با شما مناظره كنم و حجت را بر شما تمام نمايم از خدا بترسيد، مواظب خود و اعتقادتان باشيد. مبادا موقعيت و مقام من، شما را از بيان حقيقت و ردّ افكار مخالف باز دارد، از آتش جهنم بترسيد و خود را با اطاعت، به خدا نزديك كنيد؛ زيرا هركس به وسيلة معصيت خدا، خود را به بنده‌اي نزديك كند، خدا همان شخص را بر او مسلط مي‌نمايد. از اين رو با تمام نيرو و هوش و عقل خود، با من مناظره كنيد. چه مي‌گوييد در بارة اين اعتقاد من كه:
بهترين انسان پس از پيامبر اكرم( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) علي بن ابي‌طالب ( علیه السلام ) است؛ اگر اين عقيده صحيح است، مرا تصديق كنيد و اگر نيست با دليل و برهان، حرف مرا
________________________________________ 26 ________________________________________
رد كنيد، ميل شماست، اگر خواستيد شما از من سؤال كنيد و اگر مايليد، من از شما بپرسم.
همهمه‌اي عجيب در بين حاضران پيچيد. يعني چه؟ خليفه بر چه اساسي علي( علیه السلام ) را افضل مي‌‌داند؟ يكي مي‌گفت شايد به خاطر اين كه كسي قابل قياس با علي( علیه السلام ) نيست، به دليل سخني كه گنجي شافعي از رسول خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) نقل كرده‌ كه:
«لو أَنَّ الرّياضَ أَقْلامٌ و الَبْحَر مدادٌ و الجَّن حُسّابٌ و الإنسَ كُتّاب ما أَحْصُوا فضائلَ علي ابن أَبي طالِب(1) ؛ اگر تمام درختان قلم و درياها مركّب و جنيّان حسابگر و تمام انسان‌ها نويسنده باشند، نمي‌توانند فضايل علي ابن ابي‌طالب( علیه السلام ) را به حساب آورند.»
يكي ديگر گفت، دوستان من! روايتي پرمغز‌تر از قندوزي حنفي به ياد دارم شايد به خاطر آن، خليفه چنين اعتقادي يافته است، همان روايتي كه جابربن عبدالله انصاري از رسول الله( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) نقل نمود:
«يا عَليِ! لَوْ اَحَداً عَبَدَ اللهَ حَقّ عِبادَتِهِ ثُمّ شكّ فيك وَاَهلَ بَيِتِكَ اِنّكُمْ اَفْضَلُ النّاس كانَ فِي النّارِ؛(2) علي جان! اگر بنده‌اي، خدا را عبادت كامل نمايد و در تو و اهل بيت تو شك كند ـ در اين
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . كفاية الطالب، گنجي شافعي، باب62، ص251
2 . ينابيع المودّه، قندوزي حنفي، ج2، ص298
________________________________________ 27 ________________________________________
كه افضل از همة مردم هستيد ـ او در آتش جهنم خواهد بود.»
يكي ديگر از آن ميان گفت: اين روايات كه در برابر مباهله چشمگير نيست، بزرگان دين، از جمله خود علي( علیه السلام ) بارها به همين آية شريفه استدلال كرده‌اند، مگر دار قطني‌ـ از علماي بزرگ اهل سنت ـ نمي‌گويد كه علي( علیه السلام ) در روز شورا، با حاضران چنين احتجاج كرد:
«شما را به خدا سوگند! آيا در ميان شما كسي هست كه خويشاوندانش از من به رسول خدا نزديكتر باشند؟ و غير از من كسي هست كه پيامبر او را نفس خود قرار داده و فرزندان او را، فرزندان خود، و همسر او را، از زنان خانوادة خود قرار داده باشد؟ گفتند خدا داند كه نه؛ (كسي غير از تو نيست)(1).»
شخص ديگري گفت: من سخن اين عالِم را تأييد مي‌كنم؛ زيرا روزي در مجلس مأمون بودم كه به امام رضا ( علیه السلام ) گفت: بزرگ‌ترين فضيلت اميرالمؤمنين( علیه السلام ) كه قرآن بر آن دلالت كند، كدام است؟ امام ( علیه السلام ) فرمود:
«فضيلتي كه در آية مباهله هست. (آن‌گاه پس از قرائت آية شريفه فرمود) پس رسول خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) دو فرزندش حسن وحسين( علیهما السلام ) را به عنوان فرزندان،
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . الصواعق المحرقه، ص157
________________________________________ 28 ________________________________________
فاطمه( علیها السلام ) را به عنوان زنان خانواده و اميرالمؤمنين( علیه السلام ) را به عنوان جان و نفس خود، به حكم الهي فرا خواند و با خود براي مباهله برد. چنان چه هيچ انساني برتر از رسول خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) نيست، پس لازم است كه هيچ انساني از نفس رسول خدا هم، افضل و بالاتر نباشد ـ آنگاه امام( علیه السلام ) براي تأكيد بيشتر فرمودند ـ دعوت كننده بايد هميشه غير خود را دعوت كند و شخص خود را دعوت نكند؛ چنان چه امر و فرمان نيز بايد به غير باشد و چون مردي غير از علي( علیه السلام ) را با خود نبردند. پس مراد از نفس و جان پيغمبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) كسي جز علي( علیه السلام ) نيست.» (1)
اين زمزمه همچنان ادامه داشت و مأمون آنان را زير نظر داشت تا اينكه مأمون گفت: اي دانشمندان! من از شما خواستم در اين‌باره با من مناظره کنيد، نه اينكه در بين خود به گفت‌و‌گو بپردازيد.
سپس گفت: شما سؤال مي‌كنيد يا من!
دانشمندان مجلس گفتند: ابتدا ما از شما سؤال مي‌كنيم.
مأمون براي اين كه مجلس به هرج و مرج كشيده نشود، گفت: شما از بين خود، يك نفر را انتخاب كنيد تا طرف صحبت من باشد، اگر جايي خطا كرد، اشتباهش را اصلاح نماييد و اگر چيزي را فراموش كرد يا نمي‌دانست شما اظهارنظر كنيد، در هرحال،
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . بحار الانوار، ج10، ص350
________________________________________ 29 ________________________________________
يكي از شما سخن بگويد. دانشمندان پس از مشورتي كوتاه،‌ اوّل اسحاق را برگزيدند. وي سخنش را اينگونه آغاز کرد: اي خليفه! ما معتقديم كه بهترين فرد، بعد از پيامبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) ، ابوبكر است؛ زيرا بر اساس روايتي كه همه به صحّت آن اعتراف دارند، پيامبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) فرمود:
«اِقْتَدُوا بِاللَّذين مِنْ بَعدي ابي‌بكر وَعُمر؛ به آن دو نفري كه بعد از من مي‌آيند، يعني ابوبكر و عمر اقتدا كنيد.»
چون پيغمبر به حال امّت رئوف و مهربان است و به اعتقاد همه، جز بر مصالح امّت سخن نمي‌گويد، از اين رو مي‌توان يقين داشت كه ابوبكر، از همه افضل بوده که پيغمبر او را براي رهبري،‌ شايسته دانسته است. مأمون در پاسخ گفت: بطلان اين روايت، روشن است؛ زيرا با اين فرض كه پيامبر خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) را پيامبر رحمت و داناترين مي‌دانيم، هرگز سزاوار نمي‌بينيم كه امّت را با يك جمله، دچار حيرت و سرگرداني كند و مردم را به تكليفي، غير ممكن مأمور نمايد!
اسحاق گفت: اي امير! چگونه ممكن است تكليف ناممكن پيش بيايد؟
مأمون گفت: زيرا اين دو نفر، يا از تمام جهات ـ چه در عمل و چه در فكر ـ يكسان بوده يا داراي اختلاف هستند. صورت اوّل ممكن نيست، چون لازم مي‌آيد که دو نفر، يك فرد باشند؛ پس بايد پذيرفت كه آن‌ها يكسان نيستند، چرا كه آن‌ها، هم در طرز فكر و هم در عمل، اختلاف شديدي داشتند. در اين
________________________________________ 30 ________________________________________
صورت پيروي هر دو، ناممكن است. در نتيجه به يقين مي‌توان گفت: اين خبر اختلاف برانگيز، از پيغمبر اكرم( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) صادر نشده است. توضيح بيشتر آنکه: اگر كسي بخواهد از ابابكر پيروي بكند، قهراً با عمر مخالفت كرده و اگر از عمر پيروي كند، قطعاً فرمان ابابكر را مخالفت نموده است؛ در هر صورت، از فرمان پيامبركه پيروي از آن‌ها و اقتدا به آنان است، سرپيچي كرده است.
اما اختلاف آن‌ها در موارد مختلفي بوده است: ابابكر اهل ردّه را اسير و عمر آن‌ها را آزاد کرد، عمر به ابابكر گفت: خالد بن وليد راعزل نمايد و او را به انتقام خون مالك بن نويره، به قتل برساند، ولي ابوبكر امتناع كرد؛ عمر متعه را حرام نمود، ولي ابوبكر اين كار را نكرد، عمر دفتري براي عطاياي خلافت تشكيل داد، ولي ابوبكر اين كار را نكرده بود؛ ابوبكر براي خود جانشين تعيين كرد، ولي عمر اين کار را نکرد.
و ظريفي به سخن و استدلال مأمون مي‌افزايد كه اي اسحاق:
«اگر اين روايت شما، موجب اثبات خلافت آن‌ها باشد، بايد همة اصحاب، به مقام خلافت برسند؛ زيرا طبق حديثي كه شما آن را معتبر مي‌‌دانيد، پيامبر اكرم( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) فرمودند: «اَصحابي كَالنّجوم بِاَيَّهمِ اِقْتَدَيْهُمْ اِهْتَدَيْتُمْ؛ همه اصحاب من، مانند ستاره مي‌باشند به هر كدام اقتدا كرده و از هر كدام پيروي كنيد، هدايت مي‌گرديد.» همچنين بايد به اسحاق
31 ________________________________________
گفت: اگر اين روايت صحيح باشد، چرا ابي‌بكر در جريان سقيفه، به آن استدلال نكرد با توجه به اين كه اين حديث، قاطع‌تر از جلمه «الائمّة من قريش» است؛ زيرا آن دو نفر اخصّ از مجموع قريش بودند.(1)
مأمون پس از اين پاسخ، به حاضران گفت: ديگر چه حرفي داريد؟
يكي از دانشمندان برخاست و گفت: پيامبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) فرمود: «لو كُنْتُ مُتِّخِذاً خَليلاً لاَتَّخَذْتُ أَبا بَكْرَ خَليلاً؛ اگر قرار بود براي خود دوستي بگيرم، ابوبكر را به دوستي انتخاب مي‌كردم.»
مأمون گفت: اين نيز صحيح نيست؛ زيرا شما به اتفاق روايت مي‌كنيد: پيغمبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) بين هر دو نفر از اصحاب خود، عقد برادري ‌بست و علي( علیه السلام ) را همانطور تنها و بي‌برادر گذاشت، علي( علیه السلام ) از پيامبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) پرسيد: آيا كسي با من برادر نيست؟
حضرت در جواب فرمود: من امر تو را تأخير نينداختم، مگر براي خودم؛ يعني تو بايد برادر من باشي و من تو را براي برادري با خود نگه داشته‌ام.
خوب وقتي اين خبر صحيح است، قطعاً آن خبر باطل است.
دانشمند ديگري برخاست و از مأمون اجازة سخن خواست و گفت: مگر علي( علیه السلام ) بر روي منبر نگفت:
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . الصراط المستقيم، ج3، ص128 و145
________________________________________ 32 ________________________________________
«خَيْرُ هذِهِ الأُمّةِ بَعْد نبَيِّها ابو بكر و عمر؛ بهترين مردم بعد از پيغمبر، ابوبكر و عمر هستند.»
مأمون گفت: اين هم محال است؛ زيرا اگر پيامبر آن دو را بهترين مردم مي‌دانست هيچگاه عمروبن عاص و اسامة بن زيد را بر آن‌ها رييس نمي‌كرد. علاوه بر اين، اگر اين خبر صحيح بود، علي( علیه السلام ) نمي‌گفت: پيغمبر از دنيا رفت و آن اندازه كه من به جانشيني او سزاوارم، به پيراهنم سزاوار نيستم؛ جز اين كه مي‌ترسم مردم از دين برگردند، لذا صبر كردم.
و نيز اگر علي( علیه السلام ) به برتري آن‌‌ها اقرار مي‌كرد، هرگز نمي‌فرمود:
چطور آنان از من بهترند، با اين كه من پيش از آن‌ها، و بعد از آن‌ها خدا را پرستش كردم.
[بايد دانست كه رسول خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) درطول زندگي خود هرگز علي( علیه السلام ) را مأمور و زيردست كسي نساخت و اين خود افتخار و امتيازي براي آن حضرت است كه تحت فرمان و رياست كسي جز پيامبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) در نيامد؛ بلكه هميشه رييس ديگران و در هر جنگي، پرچمدار رسول خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) بود.
ولي ابوبكر و عمر و بسياري ديگر از ياران پيغمبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) همواره فرمانبردار ديگران بودند؛ مثلاً آن دو، در جنگ ذات السّلاسل، تحت فرمان عمروعاص بودند. گويند همين كه به ميدان جنگ رسيدند، عمروعاص دستور داد كه آتش روشن نكنند. عمربن خطاب عصباني شد و خواست با وي گلاويز شود، ولي ابوبكر او را آرام كرد و به
________________________________________ 33 ________________________________________
وي فهماند كه چون عمروبن‌عاص، با جنگ آشنايي دارد، پيامبر او را فرماندة لشكر نموده است؛ عمر هم دست از او برداشت.(1)
همچنين آمده است كه پيامبر عزيز اسلام در روزهاي آخر عمر مبارك خود، لشكري را مهيا و فرماندهي آن را به اسامة جوان واگذار نمود، پدر اسامه (زيدبن حارثه) قبلاً در جنگ موته به دست همين روميان، كه عازم جنگ با آنها بودند، به شهادت رسيده بود و هدف پيامبر اكرم( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) از انتخاب اسامه، هم جبران آن مصيبت براي وي و هم بر اساس شايستگي‌هاي فردي‌اش بود؛ ولي گروهي از صحابه، از انتصاب اسامه به شدت انتقاد نموده و از اطاعت رسول‌الله سرپيچي کردند. پيامبر اكرم( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) از اعتراض آن‌ها خشمگين شدند تا جايي كه در عين بيماري و در حالي كه سر مبارك را از شدّت تب بسته و حوله‌اي به خود پيچيده بودند، به منبر رفته و پس از حمد و ثناي الهي فرمودند: اي مردم! اين چه سخني است كه بعضي از شما، راجع به انتصاب اسامه مي‌گوييد؟ اين كه مرا در انتصاب اسامه مورد سرزنش قرار مي‌دهيد، تازگي ندارد! قبلاً نيز در مورد فرماندهي پدرش، مرا نكوهش نموديد! به خدا سوگند، زيد لياقت داشت كه فرمانده لشکر باشد و بعداز او، پسرش هم اين لياقت را دارد.]
مأمون بار ديگر از حاضران خواست تا اگر سخن
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . اجتهاد در مقابل نص، ص394، شمارة 50 (به نقل از حاكم نيشابوري)
________________________________________ 34 ________________________________________
تازه‌اي دارند، بر زبان آورند و هيچ ملاحظه‌اي براي طرح عقايد خود نداشته باشند. در اين هنگام نفر چهارم، از ميان جمع برخاست و گفت: ابوبكر درِ خانه‌اش را بست و گفت: هركس بيعت خود را پس بگيرد، من بيعت او را فسخ مي‌كنم. علي( علیه السلام ) به او گفت: پيغمبر تو را مقدم داشت، چه كسي مي‌تواند تو را از اين مقام محروم سازد!؟
مأمون گفت: اين سخن نيز نادرست است؛ زيرا خودتان روايت مي‌كنيد كه علي( علیه السلام ) از بيعت با ابوبكرـ تا زمان رحلت حضرت فاطمه( علیها السلام ) ـ خودداري كرد.(1) و آن بانو هم وصيت كرد كه شبانه، كارغسل و دفنش را انجام دهند تا آن‌ها در تشييع جنازه‌اش حضور پيدا نكنند. از طرف ديگر اگر به راستي، پيامبر، ابابكر را برگزيده بود، پس وي به چه ميزان و معياري مي‌‌خواست استعفا داده و بيعت را فسخ كند؟ و نيز روي چه قانوني (در سقيفه) مي‌گفت: من يكي از اين دو نفر (ابوعبيده و عمر) را براي بيعت پيشنهاد مي‌كنم؟
[شايان ذكر است كه در روز سقيفه اگر اين روايت را مردم مي دانستند چرا هر كدام از صحابه سعي مي‌كردند كه خلافت به آن‌ها يا يكي از خاندانشان برسد؟ آيا با خبر نبودند؟!
چرا عمر اين قضيه را در سقيفه مطرح نكرد و تنها به جريان مصاحبت در غار اشاره كرد؟ و چرا
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . الامامة و السياسة، ابن قتيبة دينوري، ج1،ص20
________________________________________ 35 ________________________________________
افرادي چون سعد بن عباده، از بيعت با ابي‌بكر ـ در سقيفه ـ خودداري و اعتراض شديد نمود و به شام رفته و در آنجا به دست عده‌اي از اجنّة تروريست! كشته شد. شگفت‌انگيزتر اينكه، اگر اين روايت پيشينه‌اي داشت و انتخاب ابوبكر به توصية رسول الله( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) بوده، چرا عمر، به روايت معتبرترين كتاب اهل سنت، يعني صحيح بخاري مي‌گويد: «كانَتْ بَيعَة ابي‌بكر فَلْتَةً وَقَي اللهُ الْمُسْلِمينُ شَرّها فَمَن عادَ اِلي مِثْلِها فَاقْتُلُوهُ (1)؛ بيعت با ابي‌بكر، امري بدون تدبير بود كه خدا مسلمانان را از شرّ آن محفوظ داشت؛ پس هركس چنين كاري را تكرار كند، او را بكشيد» از اين هم عجيب‌تر، سخن خود ابوبكر است كه وقتي در برابر مشكلات، حضرت علي( علیه السلام ) به فريادش مي‌رسيد، صريحاً در بين مردم اعلام مي‌كرد:
« اَقيلوني فَلَسْتُ بِخَيْرِكُمْ و عَليٌّ فيكُم(2)؛ مرا رها كنيد كه من بهترين شما نيستم، با آن كه علي ابن ابيطالب در بين شماست.»]
مأمون پس از آن، به حاضرين اشاره كرد تا به بحث و مناظرة خود ادامه دهند، در اين هنگام، دانشمند ديگري گفت:
عمروعاص، روزي به پيامبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) گفت: كداميك از
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . صحيح بخاري، ج8، ص26
2 . احقاق الحق، ج8، ص240 و الامام علي( علیه السلام ) في آراء الخلفاء، ص47 به نقل از ابوحامد غزالي و ابن روزبهان شيرازي، از متكلمان عامه و سبط ابن جوزي در تذكرة الخواص.
________________________________________ 36 ________________________________________
زنان شما محبوترند؟ فرمود: عايشه؛ عرض كرد: از مردان چه كسي؟ فرمود: پدرش.(1)
مأمون گفت: اين روايت هم باطل است؛ زيرا خودتان روايت كرده‌ايد: پيامبر اسلام در حالي که مرغ برياني در مقابل خود گذارده بود، فرمود: خدايا محبوب‌ترين بندة خود را برسان تا با هم اين غذا را بخوريم، در اين هنگام علي( علیه السلام ) وارد شد. به من بگوييد،كدام روايت صحيح است!؟
انگار مأمون عباسي، ازتعدد روايات در اين رابطه، آن هم از جانب اهل سنت، دچار نوعي تناقض شده است؛ زيرا ابن ابي‌الحديد هم از ابوجعفر اسكافي نقل مي‌‌كند: از عايشه دربارة محبوبترين افراد نزد پيامبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) پرسيدند، گفت:
محبوب‌ترين مردان، علي( علیه السلام ) و محبوب‌ترين زنان، فاطمة زهرا ( علیها السلام ) است.(2)
هم چنين از عايشه نقل شده است: به خدا سوگند؛ نزد پيامبر خدا، كسي را محبوب‌تر از علي نديدم.(3)
اين سخن ابوبكر نيز دربارة محبوبيّت علي( علیه السلام )، نزد رسول الله( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) شنيدني است كه از كتاب‌هاي اهل سنت روايت شده است: زماني ابوبكر در جايي نشسته بود كه علي بن ابي‌طالب از دور نمايان شد، وقتي
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . لسان الميزان، ابن حجر عسقلاني، ج3، ص216
2 . شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، ج13، ص253
3 . الغدير، ج3، ص23 به نقل از مستدرك حاكم؛ خصائص نسائي و رياض النضره
________________________________________ 37 ________________________________________
ابوبكر او را ديد، گفت: هركس خوش دارد به كسي كه در مقام و منزلت، بزرگترين مردم و نزديكترين مردم به پيامبر و برترين مردم به نام و نشان و بزرگترين مردم دربي‌نيازي از مردم، كه از طريق رسول اكرم( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) به دست آورده، بنگرد، به اين كسي كه از دور نمايان شده بنگرد.(1)
راستي چگونه عايشه بر ساير همسران پيامبر اكرم( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) برتري دارد، وقتي كه عالم بزرگِ اهل سنت، (علامه مناوي) ابتدا حديث معروف پيامبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) را نقل مي‌كند كه فرمود:
سرور زنان بهشت، چهار زن هستند: مريم، فاطمه( علیها السلام )، خديجه( علیها السلام ) و آسيه همسر فرعون.
آن‌گاه به نقل از يكي از بزرگان خود مي‌نويسد: اين حديث صراحت دارد بر اين كه حضرت خديجه، برعايشه و ساير همسران پيامبر خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) برتر بوده است.(2)
با شنيدن جواب مأمون به آن عالم، دانشمند ديگري به كمك او آمده و گفت: علي( علیه السلام ) بر افضليت عمر و ابوبكر صحّه گذاشته و فرمود:
«ألا مَنْ فَضَّلَني عَلي أبي‌بَكر وَعُمَر بَعْدَ مَقامي هذا، فَعَلَيْهِ ما عَلي الْمُفْتَري؛ هر كس مرا برابي‌بكر و عمر فضيلت دهد، او را حدّ افترا مي‌زنم.»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . مناقب خوارزمي، فصل 14، ص98؛ نظم درر السمطين، ص129
2 . فيض القدير، ج4، ص163
________________________________________ 38 ________________________________________
سكوتي مجلس را فرا گرفت و دانشمندان فکر کردند، مأمون قادر به جواب نيست؛ امّا مأمون اجازه نداد اين سكوت به درازا بكشد؛ چون بعد از تأملي گفت:
چگونه ممكن است كسي را كه مستحقّ حد نيست، تازيانه بزند؟ چرا كه در اين صورت، فرمان خدا را مخالفت كرده است (پس مطمئناً علي( علیه السلام ) هرگز چنين سخني را نگفته است) .
علاوه بر اين، ابوبكر، رهبر و پيشواي شما گفته است:
«وَلَّيْتُكُمْ وَلَسْتُ بِخَيْرِكُمْ(1)؛ بر شما حاكم گشتم، در صورتي كه بهترين شماها نيستم.»
اين اقرار ابوبكر و آن كلام علي( علیه السلام ) كدام درست و كدامشان راستگوترند؟ در حالي كه اين دو حديث متناقض و بر خلاف يكديگرند.
از اين‌ها گذشته، ابوبكر در اين گفتار يا صادق است يا غير صادق، اگر راستگوست از كجا فهميده؟
اگر به وحي باشد كه وحي بعد از پيامبر قطع شد و اگر نظر شخصي اوست كه خيال و نظر، تحيّر و سرگرداني است و اگر غير صادق باشد، محال است چنين فردي، عهده‌دار رهبري، پيشوايي و متصدّي احكام و حدود مسلمين گردد!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . كنز العمال، ج5، ص636 شمارة 14118؛ المعيار و الموازنه، ص39؛ تفسير قرطبي، ج3، ص262
________________________________________ 39 ________________________________________
[بايد دانست، اين سخنان در حالي به حضرت امير( علیه السلام ) نسبت داده مي‌شود كه خودشان بارها بر افضليت خويش تأكيد مي‌كنند. كافي است نگاهي به خطبة شقشقية حضرت بيندازيم و به درد دل علي( علیه السلام ) گوش جان فرا دهيم:
«آگاه باشيد! به خدا سوگند؛ ابوبكر، جامة خلافت را برتن كرد، در حالي كه مي‌دانست جايگاه من نسبت به حكومت اسلامي، چون محور آسياب به آسياب است كه دور آن حركت مي‌‌كند. او‌ آگاه بود كه سيل علوم، از دامن كوهسار من جاري است.
و شگفتا! ابوبكر كه درحيات خود از مردم مي‌‌خواست عذرش را بپذيرند، چگونه در هنگام مرگ، خلافت را به عقد ديگري در آورد؟! هر دو از شتر خلافت، سخت دوشيدند و از حاصل آن بهره‌مند گرديدند. سرانجام اوّلي حكومت را به راهي در آورد و به دست كسي سپرد كه مجموعه‌اي از خشونت، سخت‌گيري، اشتباه و پوزش طلبي بود.
سپس عمر، خلافت را در گروهي قرار داد كه پنداشت، من همسنگ آنان هستم! پناه بر خدا از اين شورا!»
و تأييد عمر بر افضليت و شايستگي حضرت امير( علیه السلام ) كه به وسيله ابن ابي‌الحديد (دانشمند اهل سنت) نقل شده است نيز، نشان مي‌دهد كه روايت منسوب به ايشان نادرست است.
ابن‌عباس نقل مي‌كند، عمر به وي گفت: «اي ابن‌عباس، آگاه باش! به خدا سوگند! اين رفيق تو (اشاره به علي( علیه السلام )) بعد از رسول خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم )
________________________________________ 40 ________________________________________
شايسته‌ترين فرد به امر امامت بوده است، جزآن كه، از دو جهت از وي ترس داشتيم.
يكي از پايين بودن سنّ علي و ديگري علاقة وي، به فرزندان و نسل عبدالمطلب(1)»]
در ادامة مناظره، شخص ديگري به مأمون گفت: از پيغمبر اكرم( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) نقل شد كه فرمود:
«اَبُوبَكر وَعُمَر سَيّدا كُهُولِ اَهْلِ الْجَنَّة؛ ابوبكر و عمر، سرور پيران بهشت هستند.»
مأمون گفت: صدور اين روايت، غير ممکن است؛ زيرا در بهشت، پيري وجود ندارد.
مگر اين روايت را نشنيده‌ايد كه پيامبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) ، در حضور پيرزني، فرمود: پيرزن‌ها داخل بهشت نمي‌شوند، اشك‌هاي پيرزن جاري شد؛ رسول اكرم( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) فرمود: خداوند در قرآن مي‌فرمايد:
{ إِنَّا أَنْشَأْناهُنَّ إِنْشاءً * فَجَعَلْناهُنَّ أَبْكاراً * عُرُباً أَتْراباً }(2)؛ «ما بانوان را به صورت تازه‌اي درآوريم، آن‌ها را دوشيزه و شوهر دوست و دل‌فريب قرار دهيم.»
مأمون با تلاوت اين‌ آيات به وي اطمينان داد كه در بهشت پيري وجود ندارد و همه جوان مي‌گردند؛ بنابراين، اگر ابوبكر و عمر جزء اين دسته باشند، جوان مي‌گردند و خودتان روايت كرده‌ايد كه پيامبر
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . شرح نهج البلاغه، ابن ابي‌الحديد، ج2، ص572
2 . واقعه: 35-37
________________________________________ 41 ________________________________________
خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) دربارة حسن و حسين فرمود:
«اِنَّهما سيّدا شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّةِ مِنَ الاوّلين و الآخرين وَأبُوهما خَيْرٌ مِنْهُما؛ آن‌ دو نفر سيّد و سرور جوانان بهشت و پدرشان از آن‌ها بهتر است.»
[در حقيقت آن روايت، براي مقابله با اين خبر معروف نقل شده است و اساساً طبق خبر اهل سنت، پيري در بهشت وجود ندارد و اگر آن دو، جوان شده وارد بهشت شوند، چگونه مي‌توانند با روايت دوّم كه آن هم از جانب خودشان نقل شده؛ يعني سروري امام حسن و امام حسين ( علیهما السلام ) سازگار باشد. بالاخره سرور كداميك از آنها هستند!]
دانشمند ديگري گفت: بگذاريد من روايت ديگري از رسول‌الله( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) نقل كنم، ايشان فرمود:
«لَوْ لَمْ أُبْعَثْ لَبُعِثَ عُمَر؛ اگر من مبعوث نمي‌شدم، عمر، مبعوث به پيامبري مي‌شد.»
مأمون در جواب او گفت: اين نيز صحيح نيست؛ زيرا خداوند مي‌فرمايد:
{ إِنَّا أَوْحَيْنا إِلَيْكَ كَما أَوْحَيْنا إِلي نُوحٍ وَالنَّبِيِّينَ مِنْ بَعْدِهِ }؛(1) «ما به سوي تو وحي نموديم، همانطور كه به نوح و ساير پيامبران پس از وي، وحي فرستاديم.»
و در آية ديگري مي‌فرمايد:
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . نساء: 163
________________________________________ 42 ________________________________________
{ وَإِذْ أَخَذْنا مِنَ النَّبِيِّينَ مِيثاقَهُمْ وَمِنْكَ وَمِنْ نُوحٍ وَإِبْراهِيمَ وَمُوسي وَعِيسَي ابْنِ مَرْيَمَ}(1)؛ «آن زمان كه از پيامبران، هم از تو و هم از نوح و ابراهيم و موسي و عيسي، پيمان گرفتيم.»
(مأمون پس از قرائت اين دو آيه گفت): آيا ممكن است كسي كه از او پيماني نگرفته‌‌اند، مبعوث شود و آن كه از او پيمان گرفته ‌شد، برانگيخته نگردد؟‍!
[متأسفانه اين روايت عجيب، به صورت‌هاي ديگر نيز نقل شده است. از آن جمله اين كه آن حضرت فرمود:
«هرگاه مدتي از نزول جبرئيل مي‌گذشت و وي نازل نمي‌شد، فكر مي‌كردم بر عمر نازل شده و او را به پيامبري مبعوث كرده است!»
به راستي چگونه ممكن است اين سخن از سوي پيامبر اكرم( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) صادرشده باشد؟! زيرا معناي آن به معناي عدم اطمينان پيامبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) به نبوّت خواهد بود. عالم اهل سنت، ابن ابي الحديد در نفي اين روايت مي‌نويسد: (چگونه ممكن است وحي بر غير رسول الله نازل شود) آن هم به كسي مانند عمر كه مدّتي طولاني مشرك بوده و با آن كه هنگام بعثت، ظاهراً 20 ساله و جواني سالم بود، به آن حضرت ايمان نياورد و سرانجام در ششمين سال بعثت و در 26 سالگي ايمان آورد.(2)
جالب اين است كه بعضي از همين افراد مي‌گويند،
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . احزاب:7
2 . ابن ابي‌الحديد، شرح نهج البلاغه، ج12، ص182
________________________________________ 43 ________________________________________
شيعيان معتقدند كه قرار بود علي( علیه السلام ) به پيامبري مبعوث شود؛ ولي جبرئيل امين (نعوذ بالله) خيانت كرده و وحي را بر حضرت محمد( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) نازل كرده است! در حالي كه هيچ‌كس از شيعيان و در هيچ كتابي چنين حرفي نزده‌اند!]
در ادامة مناظره، يكي‌ديگر از حاضران گفت: پيامبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) در روز عرفه‌اي، نظر مباركش به عمر افتاد و پس از يك تبسم دلنشين فرمود:
«اِنَّ اللهَ تعالي باهي بِعِبادِهِ عامّة وَبِعُمَر خاصّة(1)؛ خداوند به (عبادت) بندگان به طور عموم و به عمر به طور خاصي، فخر و مباهات مي‌‌كند.»
مأمون در پاسخ گفت: اين هم محال است؛ زيرا بنابراين بايد پيغمبر با سايرين يكسان باشد و تنها اين خصوصيّت و برتري، به عمر داده شده باشد. چنين چيزي محال است كه خداوند چنين مباهات خصوصي را ويژة عمر ساخته باشد و حتي به پيغمبرش در ضمن سايرين فخر نمايد!
در اينجا مأمون دو روايت ساختگي ديگر را به رُخ آنان كشيد و آنها را هم مردود دانست و گفت: البته اين روايت، خنده‌دارتر از آن روايت ديگر نيست كه مي‌گويند:
«دَخَلْتُ الْجَنَّةَ فَسَمِعْتُ خَفْقَ نَعْلَين فَاِذاً بلال مَولي اَبي‌بَكْر قَدْ سَبَقَني اِلَي الْجَنَّة(2)؛ وقتي داخل
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . كنز العمال، ج5، ص188؛ معجم الكبير، ج11، ص146
2 . مسنداحمد، ج5، ص295؛ سنن ترمذي، ج5، ص282
________________________________________ 44 ________________________________________
بهشت شدم، ناگاه متوجه صداي كفشي شدم، ديدم بلال، غلام ابي‌بكر، زودتر از من به بهشت رفت.»
مأمون گفت: شيعه مي‌گويد علي بهتر و افضل از ابي‌بكر است؛ ولي شما مي‌گوييد، غلامِ ابي‌بكر، بهتر از پيغمبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) است؛ زيرا آن كس كه زودتر به بهشت برود، مطمئناً بهتر خواهد بود!
مأمون ادامه داد: اين خبرهم در نادرستي، مثل آن خبري است كه مي‌گوييد:
«اِنَّ الشّيطان يَفرّ مِنْ حسّ (ظِلّ) عمر؛ شيطان از عمر مي‌ترسيد و از سايه‌اش فرار مي‌كرد.»
در صورتي كه به گفتة شما، همان شيطان به زبان پيغمبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) انداخت كه بگويد: اِنَّهُنَّ الْغَرانيقُ الْعُِلي؛ آيا شيطان از عمر مي‌ترسيد، ولي به زبان پيامبر خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) ـ نعوذ بالله ـ كفر جاري مي‌ساخت!؟
[متأسفانه در كتاب‌‌هاي اهل سنت، مشابه اين روايات زياد است كه ديگران را بالاتر از پيامبر اكرم( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) جلوه مي‌دهد؛ مانند روايتي كه به شكل گسترده نقل گرديده كه پيامبر عزيز اسلام( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) مي‌فرمايد: «وارد بهشت شدم و كاخي زيبا و خيره كننده از طلا ديدم. گفتم: اين قصر متعلّق به كيست؟ گفتند: مال يكي از جوانان قريش است. آرزو كردم‌ اي كاش مال من باشد. گفتند: خير؛ مال تو نيست، بلكه متعلق به عمر بن خطاب است!
________________________________________ 45 ________________________________________
خواستم وارد آن كاخ شوم، ولي غيرت عمر به يادم آمد و منصرف شدم.» (1)]
دانشمند ديگري خواست فضيلتي ديگر برشمارد، از اين رو با صدايي رسا گفت:
پيغمبر (در روز بدر) فرمود:
«لَوْ نَزَلَ الْعَذابُ ما نَجي اِلاّ عُمَر بن خَطّاب(2)؛ اگر عذاب الهي فرود مي‌آمد، هيچ كس از ما، جز عمر نجات نمي‌يافت!»
مأمون گفت، اي مرد! اين كه مخالف قرآن است، چرا كه خدا مي‌فرمايد:
(ما كانَ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَأَنْتَ فِيهِمْ)؛ «تا وقتي که تو در ميان امت باشي، خداوند آن‌ها را عذاب نخواهد نمود.»
پس اگر روايت شما را بپذيريم، بايد همان موقعيتي كه پيامبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) داشت را به عمر بدهيم و او را هم قدر و هم اندازة پيامبر بدانيد!؟
[نا گفته نماند، بر اساس روايات آنها، كه عمر را تنها نجات يافتة نزول عذاب الهي مي‌شمارد ـ نعوذبالله ـ خود پيغمبر اكرم( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) هم بايد به هنگام عذاب، در زمرة هلاك شوندگان قرار مي‌گرفت!
البته نمي‌توان از اين روايت آنها هم گذشت كه معتقدند، ابوبكر افضل از عمر بود و قطعاً كسي كه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . مسند احمد، ج3، ص179 و191؛ سنن ترمذي، ج5 ، ص283
2 . الدرالمنثور، ج3، ص203
________________________________________ 46 ________________________________________
افضل است استحقاق بيشتري براي نجات دارد، پس چطور حتّي ابوبكر هم هلاك مي‌شد و تنها جناب عمر نجات مي‌يافت!؟]
مناظره كه به اينجا رسيد، يكي ديگر از حاضران گفت:
پيامبر خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) گواهي داده كه عمر يكي از ده نفر صحابه‌اي است كه به بهشت مي‌روند! مأمون در پاسخ اين شخص گفت:
اگر اين حديث ـ آن‌گونه كه مي‌پنداريدـ‌ صحيح باشد(طبق گفتة خودتان) عُمر به حُذيفه نمي‌گفت: ترا به خدا سوگند مي‌دهم، آيا من از منافقين هستم؟ از آن گذشته، اگر عُمر، حذيفه را به راستگويي قبول و پيغمبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) را تصديق نكرده، اين خلاف دين بوده و وي كافر مي‌گردد. واگر سخن پيامبر را تصديق كرده، چرا از حذيفه مي‌پرسد!؟ پس اين دو روايت متناقض است و نمي‌شود هر دو را صحيح دانست.
[بايد دانست عشرة مبشره، همان ده نفر صحابه‌اي هستند كه برادران اهل سنت معتقدند كه پيامبر اكرم( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) به آنان وعدة بهشت داده است و آنها عبارتند از: علي( علیه السلام )، ابوبكر، عمر، عثمان، طلحه، زبير، عبدالرحمن بن عوف، سعد بن مالك، سعيد ابن زيد بن عمرو بن نفيل، عبدالله بن مسعود يا سعدبن ابي وقاص.
بررسي‌ها نشان مي‌دهد، اين روايت در دورة معاويه در كوفه بيان شده و تا آن زمان كسي اين روايت را نشنيده است. در آن زمان توسط سعيد بن زيد كه
________________________________________ 47 ________________________________________
خود را هم از عشره مبشره شمرده است، نقل شده است و كسي از اين صحابه نپرسيد چه سرّي در كارش بوده كه اين روايت را تا كنون مكتوم و مخفي نموده است! چگونه است كه در اين روايت هم علي( علیه السلام ) اهل بهشت مي‌شود و هم كساني كه از بيعتش سرپيچي كرده‌اند؛ مانند سعدبن ابي‌وقاص و يا كساني كه عليه خلافتش قيام مسلحانه كرده‌‌اند؛ مانند طلحه و زبير! از همه اينها گذشته، پيامبر اكرم( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) درموارد گوناگوني، مؤمنين زيادي را به بهشت وعده فرموده‌اند؛ مانند اينكه بارها و بارها به علي( علیه السلام ) فرمودند: «تو و شيعيانت با من در بهشت خواهيد بود.»
و يا براساس روايات ديگر فرمود: «بهشت مشتاق چهار نفر است، علي بن ابي ‌طالب، عمّار، سلمان و مقداد.» (1) اين در حالي است كه در روايت عشرة مبشره، هيچ نامي از نيكاني كه پيرامون علي( علیه السلام ) بودند، به ميان نياورده و نام علي( علیه السلام ) نيز به خاطر آن همه افتخار و درخشندگي، غير قابل انكار بوده و همچنين، مي‌‌خواستند با آوردن نام علي( علیه السلام ) اين حديث را درست جلوه دهند! و چه جمع اضدادي در كنار هم ساخته‌اند! مگر كسي كه ستمگرانه با علي( علیه السلام ) بجنگد، جاي او در بهشت است؟ در حالي كه مي‌دانيم رسول الله( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) فرمود: «من با كسي كه با او (يعني علي( علیه السلام )) بجنگد در جنگم.» اين زبير همان كسي است كه عمر درباره‌اش مي‌گويد: «اما تو اي زبير! بدخوي و آزمند هستي، درحال
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . ر.ك: الغدير، ج10، ص121
________________________________________ 48 ________________________________________
خشنودي مؤمن و در حال خشم كافر، روزي انسان و ديگر روز شيطان، شايد اگر حكومت به چنگت آيد، در روزگار تو و در ريگزار مكه، براي يك پيمانه جو، كتك كاري در‌گيرد، امّا اگر حكومت به عهده‌ات واگذار شود، كاش مي‌دانستم آن روز كه توشيطان مي‌شوي، چه كسي عهده دار مردم خواهد گشت و روزي كه به خشم آيي، چه كسي؟ هان! خداوند تا وقتي تو چنين صفتي داري، حكومت اين امّت را به تو واگذار نخواهد نمود.» (1)
همچنين طلحه، همان كسي كه در اثناي جنگ جمل و در پي سوگند اميرالمؤمنين كه آيا حديث ولايت را شنيدي يا خير؟ به بهانة فراموشي حديث غدير، خود را توجيه كرد و سرانجام با تيري ازسوي مروان (به انتقام خون عثمان) به خاك هلاكت افتاد، درحالي كه از اطاعت امام، سرپيچي كرده بود به راستي آيا امام و كسي كه عليه او شوريده بود، هر دو با هم در بهشت‌اند!؟
مگر خود عمر نگفته است كه پيامبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) به هنگام رحلت، از وي خشمگين بود و آن جريان اين است كه عمر وقتي زخم برداشت به طلحه گفت: حرفي با تو دارم. بزنم يا نه؟ گفت بگو، ولي مي‌دانم تو سخن خير نمي‌گويي! گفت: من تو را از آن روز كه انگشتت در جنگ احد آسيب ديد، مي‌شناسم و مي‌‌دانم كه چه در سرداري. و پيامبر خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) در حالي در گذشت كه از سخني كه روز نزول آية حجاب گفتي، از دستت خشمگين بود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، ج1، ص186
________________________________________ 49 ________________________________________
ابوعثمان جاحظ مي‌گويد: «روزي كه آية حجاب نازل شد طلحه در جمعي گفت: حجاب امروزشان برايش چه فايده‌اي دارد، فردا مي‌ميرد و زنانش را به ازدواج خويش در مي‌آوريم.» (1)
با اين همه چطور مي‌توان گفت، عشرة مبشره، صاحب پروندة درخشان! و اهل بهشت باشند!]
مناظره همچنان ادامه داشت و علما هر يك به ترتيب اظهار فضل مي‌كردند که در اين هنگام، دانشمند ديگري لب به سخن گشود و گفت: پيامبر خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) فرمود:
«من در يك كفّة ترازو و امّت من در كفّة ديگر ترازو قرار گرفتند، كفّة من از آن‌ها سنگين‌تر بود، سپس ابوبكر به جاي من نشست، او نيز مثل من بود، بعد از او عمر قرار گرفت، او نيز به همين افتخار نائل شد، سپس ترازو برداشته شد.» (2)
مأمون با لبخندي گفت: ابوبكر و عمر، يا از نظر جسم و هيكل سنگين‌تر بود‌‌ند، اين كه مسلماً دروغ است و يا از نظر اعمالشان بر تمام امت سنگيني داشته‌اند. اين‌ها چگونه با نداشتن عمل، فضيلت مي‌يابند!
[به نظر مي‌رسد اين روايت در برابر حديث معروف: ضربة علي( علیه السلام ) در روز خندق، افضل از
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . تفسير قرطبي، ج14، ص228
2 . مجمع الزوايد، ج5، ص59 ؛ مسند احمد، ج5، ص259
________________________________________ 50 ________________________________________
عبادت ثقلين است، وضع شده باشد. بالاخره برتري خلفاي اول و دوم بر علي( علیه السلام ) بايد به خاطر يکي از کارها باشد: قوت ايمان، سبقت در اسلام، سنگيني عبادت، سابقة خدمت به اسلام از راه جنگ و جهاد و رشادت و شجاعت و يا در اثر علم و دانش. چگونه چنين است در حالي كه عمر بارها گفته است: لَوْ لا عَليٌ لَهَلَكَ عُمَر؛ اگر علي( علیه السلام ) نبود، هر آينه عمر هلاك مي‌شد. عثمان هم از گفتن اين جمله ابايي نداشت: «آورده‌اند كه در زمان عثمان، مردي به عنوان اعتراض به معاد و عذاب قبر، جمجمه كافري را از قبر بيرون آورد و آن را نزد خليفه آورد و گفت: اگر كافر پس از مرگ در آتش مي‌سوزد، بايد اين جمجمه داغ باشد در حالي كه من به آن دست مي‌زنم و احساس حرارت نمي‌كنم! خليفه براي پاسخ در پي علي( علیه السلام ) فرستاد. امام( علیه السلام ) با ايجاد صحنه‌اي، پاسخي شايسته و در خور توجه، به معترض داد و فرمود: آهن (آتش زنه) و سنگ آتش زايي بياورند و سپس آن دو را برهم زد تا جرقه‌اي از آن جستن كرد و روشن شد. آن‌گاه فرمود: به آهن و سنگ دست مي‌زنيم و احساس حرارت نمي‌كنيم در حالي كه هر دو داراي حرارتي هستند كه در شرايط خاصي براي ما ملموس مي‌‌شود. چه مانعي دارد كه عذاب كافر در قبر نيز چنين باشد؟ خليفه از پاسخ امام( علیه السلام ) خوشحال شد و گفت: لَوْ لا عَليٌ لَهَلَكَ عُثمانٌ؛ اگر علي( علیه السلام ) نبود، عثمان هلاك مي‌شد.(1)]
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . الغدير، ج8، ص214
________________________________________ 51 ________________________________________
به اينجا كه رسيدند، مأمون سكّان سخن را به دست گرفت و از آنان (علماي اهل سنت) اقرار گرفت كه اولاً: ميزان برتري در اسلام، عمل صالح و نيكوكاري بوده و ثانياً: زمان رسول الله( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) خصوصيتي داشت كه اگر كسي در آن زمان با اين ميزان، بر ديگران برتري يافت، ديگر پس از رسول خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) ، سايرين هر چه هم در نيكوكاري بكوشند،‌ به بلندپايگي آن شخص نخواهند رسيد.
مأمون اضافه كرد: اينك به فضايل علي( علیه السلام ) كه از زبان پيشوايانتان نقل شده، بنگريد و آن را با تمام آنچه دربارة آن ده نفر نقل شد، مقايسه كنيد، اگر به اندازة‌ يك جزء از فضايل بسيار زياد علي( علیه السلام ) بود، حرف شما درست است و چنان چه، فضايل علي ( علیه السلام ) بيشتر شد، پس از بزرگانتان پيروي كنيد و ديگر چنين سخناني نگوييد.
آنان همگي سر به زير انداخته و عملاً (با سکوت) پاسخ وي را دادند. مأمون كه آن‌ها را سربه زير و ساكت ديد، پرسيد: چرا ساكت شديد، گفتند: ما تا آن جايي كه توانايي داشتيم، كوتاهي نکرديم و هر چه خواستيم پرسيديم. مأمون گفت: حال من از شما سئوال مي‌‌كنم، به من بگوييد، پس از بعثت خاتم الانبياء ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) نيكوترين اعمال چه بود؟
همه گفتند: سبقت در ايمان و گرويدن به آن حضرت، بهترين عمل بود.
________________________________________ 52 ________________________________________
زيرا خداوند مي‌فرمايد:
{ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ * أُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ}(1)؛ «وسبقت گيرندگان مقدّم‌اند، آنانند همان مقرّبان (خدا).»
مأمون گفت: آيا كسي زودتر از علي( علیه السلام ) ايمان آورد؟
يکي جواب داد: علي( علیه السلام ) زماني ايمان آورد كه كودكي نابالغ بود و به ايمانش چيزي حكم نمي‌شود (حکمي نداشته) و ابوبكر در سنّ پيري ايمان آورد و اين نوع ايمان مورد تأمّل بوده و بين اين دو فرق است.
مأمون گفت: اول بگو، كداميك زودتر ايمان آوردند تا بعداً دربارة سنّ آن‌ها، سخن بگوييم.
گفت: طبق اين شرايط علي( علیه السلام ) قبل از ابي‌بكر و اوّل كسي است كه اسلام آورد.
[در اين باره، احمد بن حنبل از ائمة چهار گانه اهل سنّت، در كتاب معروف مسند نقل مي‌‌كند كه ابن عباس گفته: «من و ابوبكر و ابوعبيدة بن جراح و جمعي ديگر از صحابه، خدمت پيغمبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) بوديم كه آن حضرت، دست مبارك بركتف علي بن ابي‌طالب زد و فرمود:
اَنْتَ اوّل الْمُسْلِمين اِسلاماً وَأَنْتَ اوّل المؤمنينَ ايماناً وَأَنْتَ مِنّي بِمَنْزِلَة هارُونَ مِنْ مُوسي كَذِبَ يا عليّ مَنْ زَعَمَ أنَّهُ يُحِبّني وَ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . واقعه: 10-11
________________________________________ 53 ________________________________________
يُبْغِضُكَ(1) ؛ «تو از نظر اسلام و ايمان، اولين مسلمان و مؤمن هستي و تو براي من به منزلة‌ هارون نسبت به موساي پيامبر هستي، علي‌جان! دروغ مي‌گويد، کسي كه فكر كند مرا دوست ‌‌دارد ولي با تو دشمن است.»
و عدّة زيادي از علماي اهل سنت، از انس بن مالك نقل مي‌كنند كه گفت:
«استنبيء النبي( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) يوم الإثنين و اسلم علي( علیه السلام ) يوم الثلاثاء(2)؛ «پيامبر خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) در روز دوشنبه مبعوث شد و علي( علیه السلام )، روز سه شنبه ايمان آورد.»
سخن رسول الله به دخترش فاطمه( علیها السلام ) نيز شنيدني است، آن‌گاه كه فرمودند:
«أما تَرضينَ اِنّي زَوّجْتُكِ اَوّل الْمُسْلِمين اِسلاماً وَاَعْلَمُهُمْ عِِلْما ( علیها السلام )(3)؛ آيا از آن خشنود نيستي كه من، تو را به همسري نخستين مسلمان و داناترين آن‌ها در آوردم؟»
اين جريان آنقدر بين صحابه معروف و مشهور است كه ابوذر غفاري، يار صادق نبي مكرم اسلام مي‌گويد: از آن حضرت شنيدم كه به علي( علیه السلام ) مي‌فرمود:
«تو اوّل كسي هستي كه به من ايمان آورده و اوّل
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . نظم درر السمطين، جلال الدين محمد زرندي حنفي، ص103
2 . تاريخ بغداد، ج1، ص134؛ الاستيعاب،ج3، ص200؛ جامع الاصول في احاديث الرسول، ابن اثير، ج8، ص641، ح6484
3 . الغدير، ج3، ص95
________________________________________ 54 ________________________________________
كسي كه در قيامت با من مصافحه مي‌نمايي و تو صدّيق اكبر و فاروقي كه بين حق و باطل را جدايي مي‌اندازي و تويي يعسوب مؤمنين، هم چنان كه يعسوب كفار، مال من است.» (1)
شخص امام علي( علیه السلام ) نيز اين امر را از فضايل خويش مي‌شمارد و در خطبة131 نهج البلاغه مي‌فرمايد:
«اَللّهُمَّ اِنّي اَوّلُ مَنْ أَنابَ وَسَمِعَ وَأَجابَ لَمْ يَسْبِقني الاّ رَسُولُ الله( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) بِالصّلاة؛ خدايا! من نخستين كسي هستم كه به تو روي آورد و دعوت تو را شنيد و اجابت كرد، در نماز كسي از من، به جز رسول خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) پيشي و سبقت نگرفت.»]
مي‌گويند: از سؤال اولين مسلمان به بعد، اسحاق بن ابراهيم، عالم برجستة بغداد طرف خطاب مأمون بوده است. از اين رو مأمون به اسحاق گفت: آيا ايمان علي( علیه السلام ) به الهام خداوند بوده است يا به دعوت پيامبر اسلام( صلی اللّه علیه و آله وسلم )؛ اگر بگوييد الهام بوده است، او را بر پيامبر اسلام( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) ترجيح داده‌ايد؛ چون به آن حضرت الهام نشد، بلكه جبرئيل بر او نازل شد و دين اسلام را به او آموخت.
اسحاق گفت: بله! پيامبر او را دعوت به پذيرش اسلام كرد.
مأمون گفت: اگر پيامبر او را دعوت كرده، يا از
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . مسند احمد، ج4، ص368، مناقب ابن مغازلي، ص14، ح18
________________________________________ 55 ________________________________________
طرف خودش بوده يا به امر الهي بوده، اگر بگوييد ازجانب خودش بود، اين برخلاف گفتار الهي است كه مي‌فرمايد: (وَ ما أَنَا مِنَ الْمُتَكَلِّفِينَ )(1) و آنجا كه مي‌فرمايد: { وَما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوي * إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْيٌ يُوحي}.(2)
و از سر هوس سخن نمي‌گويد اين سخن به جز وحي‌اي كه وحي مي‌شود نيست.
پس اگر خداوند امر كرده كه علي را دعوت به اسلام كند، در اين صورت خدا كه داناي تمام اسرار است، از ميان همه، علي را به اين امتياز اختصاص داده است، چون او را به خوبي مي‌شناخت، علاوه بر اين آيا ممكن است خداوند بنده‌اي را به كاري كه توانايي ندارد، تكليف نمايد؟ اگر بگوييد ممكن است، كافر مي‌شويد و اگر بگوييد چنين تكليفي نمي‌‌كند، پس چطور ممكن است پيغمبر را مأمور به دعوت از علي( علیه السلام ) كند با آن كه (به پندار شما) ايمان علي در كودكي پذيرفته نيست؟ علاوه بر اين، آيا پيامبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) غير از علي( علیه السلام ) كودك ديگري را هم دعوت به اسلام كرد؟ اگر بگوييد دعوت ننمود، پس اين امتياز مخصوص علي( علیه السلام ) مي‌شود كه از بين تمام فرزندان عرب، اين فضيلت را به تنهايي دارا است.
[در حقيقت مأمون با اين بيان، صحّت ايمان
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . ص: 8
2 . نجم: 3
56 ________________________________________
علي( علیه السلام ) و سبقت وي و افضليت حضرت را ثابت كرد. به راستي اگر ايمان علي( علیه السلام ) كامل نبوده واهل سنت با خرده گيري به شيعيان، سنّ او را به هنگام ايمان 8، 10، 12، 13، 15 و16 سال روايت مي‌كنند و تازه ايمان او را از روي تقليد و تلقين به حساب مي‌آورند؛ پس چگونه پيامبر اكرم( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) اين ايمان را از فضايل و مناقب علي( علیه السلام ) مي‌شمارند! آيا اين تأييد رسول الله نمي‌رساند كه ايمان و اسلام حضرت علي( علیه السلام ) از روي معرفت و آگاهي كامل بوده است؟ مگرنه اينكه ايمان علي( علیه السلام ) از روي دعوت رسول الله بوده، پس چگونه حضرت، علي( علیه السلام ) كه طفلي نابالغ بوده را به اسلام فراخوانده است؛ بنابراين رسول گرامي اسلام( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) قطعاً علي( علیه السلام ) را لايق و آمادة دعوت مي‌دانسته و لذا او را به اسلام دعوت نموده است.
جاي بسي تعجب است كه بعضي از اهل‌سنت، خواسته‌اند به پندار خود، ابوبكر را نخستين مسلمان قلمداد كنند؛ چنانچه ابن جوزي مي‌گويد: اوّل مسلمان ابوبكر است.(1) و ابن حجر عسقلاني ادعاي اجماع مي كند و مي‌گويد: اجماع بر تقدم اسلام ابوبكر (درميان مردان) مي‌باشد.(2) ابن كثير و ابن عبدربه اندلسي نيز، قايل به تقدّم اسلام ابوبكر هستند.(3)
بهتر است پاسخ اينها را از دانشمند معتزلي؛ يعني ابن ابي الحديد بشنويم، وي مي‌گويد:
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . كشف المشكل من حديث الصحيحين، ج1، ص11
2 . فتح الباري، ج7، ص207
3 . البداية و النهايه، ج3، ص26؛ عقد الفريد، ج3، ص240
________________________________________ 57 ________________________________________
اما سخن در اسلام ابوبكر، ما را نمي‌رسد پيرامون اين موضوع، با وجود روايت زير كه در دسترس ماست، اظهار نظري كنيم، اين روايت، صحيحة محمد بن سعد ابي وقاص است كه طبري در تاريخش به اسناد از رجالي كه همگان صحيح و موثق هستند، نقل كرده كه ابن سعد مي‌گويد: به پدرم گفتم: آيا ابوبكر اولين مسلمان بود؟ پدرم گفت: نه؛ قبل از او بيش از پنجاه نفر اسلام آورده بودند، ولي اسلامش از ما بهتر بود.(1)
اگر اين روايت درست بود، چرا ابوبكر در روز سقيفه، بدان استناد نكرد و به جاي آن، دست عمر و ابي‌عبيدة بن جراح را گرفت و به مردم گفت: من يكي از اين دو مرد را براي شما پسنديدم، با هر كدامشان كه مي‌خواهيد بيعت كنيد!]
مأمون بعد از اثبات درستي و سبقت آن حضرت در ايمان، پرسيد: بعد از ايمان، افضل اعمال چيست؟ گفتند: جهاد در راه خدا.
مأمون گفت: مجاهدة هيچ يك از آن ده نفر (عشرة مبشّره) به پاي مجاهده و جانفشاني علي( علیه السلام ) در ميدان نبرد با دشمنان خدا مي‌رسد؟
(به عنوان نمونه) در جنگ بدر، شصت و چند نفر از كفّار كشته شدند كه 40 نفر از آنان را مسلمين (با مشاركت اميرالمؤمنين( علیه السلام )) و بقيه را آن حضرت به تنهايي به درك واصل كرد.
يك نفر از آن ميان گفت: اگر علي( علیه السلام ) چنين بود،
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . تاريخ طبري، ج2، ص215
________________________________________ 58 ________________________________________
ابوبكر با پيامبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) در تخت روان بود و جنگ را تدبير مي‌نمود!
مأمون پرسيد: آيا ابوبكر به تنهايي جنگ را تدبير مي‌‌نمود؟ يا با پيامبر اكرم( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) در تدبير جنگ، شريك بود. يا آن كه حضرت رسول ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) به تدبير و دستورات وي نيازمند بود؟
گفت: به خدا پناه مي‌برم! اگر هر يك از اين سه قسمت را بپذيرم!
مأمون گفت: پس صرف نشستن در تخت روان، چه فضيلتي براي او خواهد بود؟
اگر تنها گوشه‌گيري از جنگ، فضيلت و افتخار باشد بايد هركس که از جنگ كناره گرفت، برتر از مجاهدين باشد، حال آن كه خداوند مي‌فرمايد:
{ لا يَسْتَوِي الْقاعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ غَيْرُ أُولِي الضَّرَرِ وَالْمُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجاهِدِينَ بِأَمْوالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ عَلَي الْقاعِدِينَ دَرَجَةً وَكُلاًّ وَعَدَ اللَّهُ الْحُسْني وَفَضَّلَ اللَّهُ الْمُجاهِدِينَ عَلَي الْقاعِدِينَ أَجْراً عَظِيماً }(1)؛ «كساني كه درخانه نشسته‌اند، غير از آنان كه به‌واسطة ضرر و عذري چون كوري و... تخلّف جسته‌اند با مجاهدان در راه خدا، مساوي نيستند. خداوند، مجاهدانِ با مال و جان را، به درجه‌اي معتبر از بازنشستگان از جنگ برتري داده
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . نساء: 95
________________________________________ 59 ________________________________________
است و همه را وعده‌اي نيكو داده؛ ولي پيكار كنندگان را برتري بسياري برگوشه‌گيران از جنگ عنايت فرمود.»
[نقش امام علي( علیه السلام ) در پيروزي‌هاي جنگ‌هاي صدر اسلام بركسي پوشيده نيست. در جنگ بدر بيش از نيمي از كشته‌شدگان به ضرب شمشير علي( علیه السلام ) از پاي در آمدند، مرحوم شيخ مفيد=، سي‌و شش تن از كشته‌ شدگان مشركين در جنگ بدر را نام مي‌برد و مي‌نويسد:
راويان شيعه و سنّي به اتفاق نوشته‌اند كه اين عدّه را علي بن ابي‌طالب( علیه السلام ) شخصاً كشته ‌است؛‌اين غير از کساني است كه در مورد قتل آنان اختلاف است و يا علي( علیه السلام ) دركشتن آنان با ديگران شركت داشته است.(1) در جنگ احد نيز، پرچمداران رشيدي از قبيلة بني‌‌عبدالدار، نعره كشان وارد ميدان شدند و همه آنها به دست افسر رشيد اسلام، علي بن ابي طالب، به جهنم واصل شدند و اين امر باعث تضعيف روحية سربازان دشمن گرديد (علي( علیه السلام ) در روز شورا، روي اين موضوع تكيه كرده) و زماني كه غفلت ياران رسول الله باعث شكست شد، تنها انگشت شماري در ميدان باقي ماندند كه علي( علیه السلام ) از مهمترين آنان بود. ابن ابي الحديد به نقل از ابن‌اثير ‌ـ ‌از علماي اهل سنت‌ـ درباره‌اش مي‌نويسد: وجود پيامبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) از هر طرف مورد هجوم دسته‌هايي از ارتش قريش قرار گرفت، هر دسته‌اي كه به آن حضرت حمله مي‌آورد، علي( علیه السلام ) به فرمان
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . سيرة پيشوايان، مهدي پيشوايي، ص42
________________________________________ 60 ________________________________________
پيامبر، به آن‌ها حمله مي‌كرد و با كشتن برخي، موجبات پراكنده شدن آنان را فراهم مي‌كرد. اين جريان چند بار در احد تكرار شد. در برابر اين فداكاري، امين وحي الهي نازل گرديد و فداكاري علي( علیه السلام ) را نزد پيامبر ستود و گفت: اين نهايت فداكاري است كه اين افسر رشيد، از خود نشان مي‌دهد، رسول خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) امين وحي را تصديق كرد و گفت: من از علي و او از من است. سپس ندايي در ميان آسمان، به طور مكرّر شنيده شد كه: لا‌سَيْفَ اِلاّ ذُوالْفَقار، لا فَتي اِلاّ عَليّ، ولي گوينده ديده نمي‌شد، از پيامبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) سؤال كردند، فرمود: گويندة اين سخن جبرئيل است.(1)
در جنگ خيبر با اينكه درب قلعة يهود باز شد؛ اما يهوديان مقاومت سرسختي كرده كه حدود ده روز طول كشيد. اين وضعيت رسول خدا را ناراحت كرد و فرمود:
چرا بعضي‌ها با شكست مفتضحانه، از ميدان جهاد فرار مي‌كنند و سپس نيروي اسلام را به وحشت و زبوني تشويق مي‌كنند.(2) آن‌گاه طبق رواياتي كه به اعتراف بعضي ازعلماي اهل سنت؛ مثل حاكم در مستدرك، بين شيعه و سني به حد تواتر رسيده است، فرمودند:
«لأُعْطِيَنَّ الرَّايَةَ غَداً رَجُلاً يُحِبُّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَيُحِبُّهُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ يُفْتَح اللَّهُ عَلَي يَدَيْهِ (كَرَّارٌ) لَيْسَ بِفَرَّارٍ(3)؛ من فردا پرچم را به دست
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، ج10، ص182
2 . الخرائج و الجرائح، راوندي، ج1، ص159، شمارة 249
3 . صحيح بخاري، ج5، ص76؛ صحيح مسلم، ج5، ص195؛ سنن( (ابن‌ماجه، ج5، ص45؛ سنن ترمذي، ج5، ص302؛ كنزالعمّال، ج 80، ص 463، شمارة 30121
________________________________________ 61 ________________________________________
مردي مي‌دهم كه خدا و رسولش را دوست داشته و خدا و رسول هم او را دوست دارند، خداوند به دست او پيروزي را نصيب ما گرداند و او هرگز فرار نمي‌كند.»
و اين فرد كسي جز مولا علي( علیه السلام ) نبود كه با كشتن مرحب خيبري و برادرش حارث و حمله به سپاه دشمن، قلعة خيبر را فتح نمود. و اينها تنها گوشه‌اي از رشادت‌هاي حضرت امير( علیه السلام ) است. بماند، ليلة المبيت، جنگ خندق و امثال آن كه خارج از اين نوشتار است.]
در اينجاي مناظره، مأمون روش جديدي را به كار گرفت و روي سخن را متوجه «اسحاق بن حمّاد» كرد و گفت: سورة هل اتي را بخوان!
اسحاق مي‌گويد: سوره را خواندم، تا به اين آيه رسيدم كه مي‌فرمايد:
{ وَيُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلي حُبِّهِ مِسْكِيناً وَيَتِيماً وَأَسِيرا} تا آنجا كه مي‌فرمايد{وَ كانَ سَعْيُكُمْ مَشْكُوراً}.
مأمون پرسيد: اين آيات در ستايش چه كسي نازل شده؟
اسحاق گفت: دربارة علي( علیه السلام ).
پرسيد: آيا هرگز علي( علیه السلام ) به همين صورتي كه
________________________________________ 62 ________________________________________
خداوند در اين سوره فرموده به كسي گفته است كه من بيچارگان را براي خدا دستگيري مي‌كنم؟ تا احتمال بدهيم كه خداوند، فقط سخنان حضرت را حكايت نموده باشد، آيا اينطور است؟
اسحاق جواب داد: نه، من چنين چيزي نشنيده‌ام.
مأمون گفت: خداوند از قلب و نيت علي( علیه السلام ) آگاه بوده و براي شناساندن آن حضرت، اين امر را در قرآن بيان داشته است. آيا درجايي از قرآن ديده‌اي كه اين گونه بهشت را توصيف كرده باشد؟
اسحاق گفت: نه اي امير، نديده‌ام.
مأمون گفت: اي اسحاق: اين فضيلت ديگري براي علي( علیه السلام ) است كه در سورة اختصاصي او، به اين اندازه بهشت را توصيف نموده است.
در اينجا مأمون يكبار ديگر از اسحاق پرسيد: آيا تو از آن كساني هستي كه به بهشت رفتن آن ده نفر (عشره مبشّره) شهادت مي‌دهند؟
اسحاق گفت: آري!
مأمون پرسيد: اگر كسي در صحيح و يا نا صحيح بودن آن حديث، شك كند، آيا به نظر تو كافر مي‌شود؟
اسحاق جواب داد: نه!
مأمون گفت: اگر كسي در اين آية از قرآن، ترديد و شك كند، آيا به نظر تو كافر مي‌شود؟ گفت: بلي، كافر است!
مأمون گفت: آيا اين بر فضايل علي( علیه السلام )
________________________________________ 63 ________________________________________
نمي‌افزايد؟
اسحاق گفت: آري؛ اين فضيلت بيشتري براي آن حضرت مي‌گردد.
مأمون در اين فراز به يكي از افتخارات خانواده كوچك، اما عرفاني حضرت علي( علیه السلام ) توجه داده و سپس مناظره را با اسحاق، دانشمند بلند آوازة بغداد، چنين ادامه داد:
اي اسحاق! آيا حديث مرغ بريان نزد تو صحيح است؟ گفت: آري!
مأمون گفت: اي اسحاق! اينك عناد و دشمني تو آشكار شد؛ زيرا يكي از اين چهار احتمال را بايد بپذيري؛ الف: دعاي پيغمبر مستجاب و خداوند علي( علیه السلام ) را چون برتر از همه و محبوب‌تر از ديگران بوده، بلافاصله حاضر كرد. ب: دعاي پيغمبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) مردود شده باشد. ج: خداوند با اين كه كساني برتر و محبوب‌تر از علي( علیه السلام ) را داشت، ولي با اين وصف علي( علیه السلام ) را در پي دعاي پيامبرش فرستاد!
د: خدا اساساً فاضل و مفضول، ما فوق و مادون را نمي شناخته، همين طور بي‌حساب علي‌( علیه السلام ) را فرستاد. اسحاق در مانده شد! مأمون ادامه داد: اگر احتمال اول را بپذيري، اين همه پافشاري براي اثبات فضيلت ديگران براي چيست!؟ از احتمالات ديگر، هر كدام را كه جرأت مي‌كني و از كفر نمي‌ترسي، انتخاب كن.
اين حديث در كتاب‌هاي مختلف اهل سنت،
________________________________________ 64 ________________________________________
مشهور است(1) با اين همه معروفيت، افرادي مثل ابن‌كثير مي‌گويند: خلاصه، اين حديث با همة طرق فراواني كه دارد، در دل براي صحّت آن، جاي تأمل و ترديد است!
علامه اميني در جواب وي مي‌گويد: دلي كه هنوز در اين حديث تأمل داشته باشد، خدا بر آن مهر زده است و گرنه چرا بايد با وجود همة شرائط صحت، در آن تأمل و ترديد كرد؟ و گرنه، اين كه يك انساني نزد پيامبرخدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) از همة امّت محبوب‌تر باشد، چيز تازه‌اي نيست و كسي را نمي‌رسد كه بر محبوب پيغمبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) هر كه باشد، ايرادي و اعتراضي بنمايد تا چه رسد كه آن كس، شخصيت بزرگواري چون اميرالمؤمنين( علیه السلام ) با همة سوابق و فضايل درخشانش باشد، شخصي كه نفسِ نفيس پيامبر و پسر عم و برادر او در ميان همة مردم بوده؛ آن شخصيت بزرگواري كه نزديكي و مقام قرب و درجة امتيازش نزد پيامبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) قابل انكار نيست.(2)
امّا اصل جريان مرغ بريان، به نقل از حاكم نيشابوري به سندش از انس بن مالك چنين است: من خدمتگذاري رسول خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) را مي‌كردم، وقتي جوجه‌اي بريان براي حضرتش آوردند، پيامبر فرمود:
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . كنزالعمال، ج13، ص166؛ مسند ابي‌حنيفه، ص234؛ سنن ترمذي، ج5، ص300؛ معجم الاوسط، طبراني، ج2، ص206؛ مسند ابي‌يعلي، ج7، ص105
2 . الغدير، ج3، ص218
________________________________________ 65 ________________________________________
خداوندا! محبوب‌ترين آفريدگانت را ـ در نظر خودت‌ـ برسان كه با من از اين غذا بخورد!
من گفتم: خداوندا! او را مردي از انصار قرار بده. اندكي گذشت، علي( علیه السلام ) آمد، گفتم رسول خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) سرگرم كاري است. بار دوم آمد، بازگفتم، رسول خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) سرگرم كاري است. بارسوّم آمد، رسول خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) فرمود: در را بكشا! علي داخل شد، پيامبر خدا به او فرمود: چه چيز تو را از آمدن نزد من بازداشت؟ گفت: اين سومين بار است كه آمدم، انس مرا باز مي‌گرداند، به بهانة اين كه شما سرگرم كاري هستيد. پيامبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) به من فرمود: چرا چنين كاري كردي؟ گفتم: اي رسول خدا! دعاي شما را شنيدم، دوست داشتم آن كس يكي از مردان قوم من باشد. فرمود: (تقصير تو نيست، زيرا) مردم، قوم خود را دوست دارند. جالب اين كه حاكم مي‌گويد: اين حديث بنا بر شرط بخاري و مسلم، حديث صحيحي است، ولي آنها نياوردند.(1)
اسحاق كه جوابي نداشت و از اين همه اطلاعات و قوت استدلال مأمون، مات و مبهوت مانده بود، مي‌گويد: مدّتي سربه زير انداختم و بعد گفتم: ابوبكر يار غار پيامبر بود آنجا كه خداوند فرمود:{ ثانِيَ اثْنَيْنِ إِذْ هُما فِي الْغارِ إِذْ يَقُولُ لِصاحِبِهِ لا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنا}(2)؛«و او نفر دوم از دو تن بود آنگاه كه در غار (ثَور)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . المستدرك علي الصحيحين، ج3، ص130
2 . توبه: 40
________________________________________ 66 ________________________________________
بودند وقتي به همراه خود مي گفت: اندوه مدار كه خدا با ماست.» خداوند با اين آيه، افتخار و امتياز مصاحبت و همنشيني با پيامبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) را به ابوبكر داد.
مأمون در جواب گفت: تعجّب مي‌كنم كه چقدر اطّلاع شما از لغت و قرآن سست و ضعيف است! مگر در قرآن نخوانده‌اي كه كافر را همنشين و مصاحب مؤمن قرار داده و فرمود:
{ قالَ لَهُ صاحِبُهُ وَهُوَ يُحاوِرُهُ أَ كَفَرْتَ بِالَّذِي خَلَقَكَ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ سَوَّاكَ رَجُلاً}(1)؛ «رفيقش ـ در حالي كه با او گفت وگو مي‌كردـ به او گفت: آيا به آن كسي كه تو را از خاك، سپس از نطفه آفريد، آنگاه تو را (به صورت) مردي در آورد، كافر شدي؟»
اين كه ابوبكر همراه پيامبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) بوده، چه فضيلتي را براي وي ثابت مي‌كند؟!
اما جمله انّ‌ الله مَعَنا نيز، فضيلتي نمي‌باشد؛ زيرا خداوند با هر خوب و بد و هر صالح و ناصالحي هست؛ مگر اين آيه را نشنيدي كه مي‌فرمايد:
{ما يَكُونُ مِنْ نَجْوي ثَلاثَةٍ إِلاَّ هُوَ رابِعُهُمْ وَلا خَمْسَةٍ إِلاَّ هُوَ سادِسُهُمْ وَلا أَدْني مِنْ ذلِكَ وَلا أَكْثَرَ إِلاَّ هُوَ مَعَهُمْ أَيْنَ ما كانُوا}(2)؛ «هرگاه سه نفر با هم نجوا كنند، خداوند، چهارمي آن‌هاست و
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . كهف: 37
2 . مجادله: 7
________________________________________ 67 ________________________________________
براي هر چهار نفري، پنجمي و براي هر پنج نفري، ششمي است، كمتر يا بيشتر باشند(فرقي نمي‌كند) خداوند از راز آن‌ها با خبر است، هر كجا باشند.»
اكنون اي اسحاق! از تو سؤالي دارم، بگو ببينم، آيا ترس ابابكر طاعت الهي بود يا معصيت؟ اگر بگويي اطاعت بوده، پس چرا پيامبر خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) او را نهي كرد با آن كه انسان حكيم، هرگز از طاعت الهي نهي نمي‌كند و اگر معصيت بود، پس براي ابوبكر فضيلتي نمي‌‌شود.
مأمون در ادامه، رو به اسحاق كرد و گفت: بگو بدانم: خداوند در اينجا كه مي‌فرمايد: (فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ)؛ بر چه كسي آرامش خود را نازل كرده است؟
اسحاق گفت: بر ابي‌بكر نازل كرد؛ چرا كه پيامبر خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) از آن بي‌نياز بود.
مأمون گفت: در اين آيه كه به مناسبت جنگ حنين نازل شد و خداوند فرمود:
{ وَيَوْمَ حُنَيْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْكُمْ شَيْئاً وَضاقَتْ عَلَيْكُمُ الأَْرْضُ بِما رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّيْتُمْ مُدْبِرِينَ*ثُمَّ أَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلي رَسُولِهِ وَعَلَي الْمُؤْمِنِينَ}(1)؛ «و در روز حنين، آن هنگام كه شمارِ زيادتان شما را به شگفت آورده بود، ولي به هيچ وجه از شما دفع (خطر) نكرد و زمين با همه فراخي بر شما تنگ گرديد. سپس در
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . توبه: 25-26
________________________________________ 68 ________________________________________
حالي كه پشت (به دشمن) كرده بوديد، برگشتيد. آنگاه خداوند سکينه و‌آرامش خود را بر پيامبرش و بر مؤمنان نازل کرد.»
صراحت دارد كه سكون و آرامش الهي، بر پيامبر خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) نازل شد و دليل برآن است كه در آية داستان غار هم، آرامش، فقط بر شخص آن حضرت نازل شد، نه بر ديگران.
بگو بدانم، آيا مي‌داني در روز سخت حنين، چه كساني فرار كردند وبازماندگان كه مستحقّ آرامش الهي شدند، كيانند؟
اسحاق: آري، همه پا به فرار نهاده و پيامبر عزيز( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) را تنها گذاشتند، مگر هفت نفر از بني‌هاشم كه علي( علیه السلام ) يك تنه شمشير مي‌زد و عباس، مهار استر پيامبر را گرفته بود و پنج نفر ديگر، آن حضرت را در ميان گرفته و پروانه‌وار به دور وجود مقدسش حلقه زدند تا آسيبي به آن حضرت نرسد و بالأخره خداوند پيروزي را عنايت كرد.
مأمون: پس در اين آيه منظور از مؤمنين، علي( علیه السلام ) و بقية بني‌هاشم كه حضور داشتند، هستند كه براساس اين آية شريفه، آرامش الهي، آن‌ها را نيز فرا گرفت. حال بگو بدانم، كداميك از اين دو نفر فضيلت بيشتري دارند، كسي كه در جنگ حنين با جان دفاع مي‌كرد و سكون و آرامش الهي بر او و پيامبرش نازل شد، يا آن كسي كه در غار همراه پيامبر مكرم( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) بود ولي شايستگي آن آرامش را نداشت؟!
________________________________________ 69 ________________________________________
[بايد دانست كه در مناظرات مختلفي كه اهل سنّت با دانشمندان شيعه داشته‌اند، همواره بر اين مصاحبت به عنوان بزرگترين دليل شايستگي ابوبكر براي خلافت تكيه مي‌نمايند و با آب و تاب فراوان، آن را به رخ شيعيان مي‌كشند. ابن حجر در فتح الباري مي‌‌گويد:
«مصاحبت ابوبكر با پيامبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) در غار، بالاترين فضيلت از فضايل ابوبكر است كه به خاطر آن، مستحق خلافت گرديد.» و علامه اميني هم در پاسخش مي‌نويسد: «چطور با همين مصاحبت، مستحق خلافت گشته و سزاوارترين مردم به امر حكومت بر آنان گرديد، ولي علي( علیه السلام ) با آن‌ همه سابقة همراهي، به طوري كه چون سايه با او همراه بوده و قرآن او را نَفْس پيامبر خوانده و ولايتش را ولايت خدا و رسول قرار داده و دوستي‌اش را اجر رسالت شمرده و... موجب استحقاق خلافت و اولويت به امور مردم نمي‌شود...!](1)
مأمون بازهم اسحاق را به داوري فرا خواند و به او گفت:
آن سؤالم را بي‌پاسخ نهادي، بگو، بدانيم، كداميك افضل است؟ آن كه فقط در غار با حضرت بود، يا كسي كه در رختخواب پيامبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) خوابيد و جان خود را كف دست گرفته و سپر بلاي رسول خدا نمود تا جريان هجرت، به طور كامل به وقوع بپيوندد؟
آيا كسي كه پس از قبول اين مأموريت (خوابيدن
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . الغدير، ج10، ص7
________________________________________ 70 ________________________________________
دربستر رسول الله( صلی اللّه علیه و آله وسلم ))، باز هم نگران‌ جان پيغمبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) بوده و مي‌پرسد: آيا اگر من بخوابم، شما سالم مي‌مانيد؟ فرمود: آري. پس از آن بود كه با جان و دل پذيرفته و با خاطري آسوده، در رختخواب آن حضرت خوابيد و ملافه و لحاف اختصاصي پيامبر خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) را به دور خود پيچيد، مشركين او را محاصره كردند و همه يقين داشتند كه پيامبر در آن مكان خوابيده و تصميم داشتند تا هر كدام يك شمشير بزنند، تا خونش بين قبائل پراكنده گردد تا بني‌هاشم نتوانند كسي را به جاي او بكشند.
علي( علیه السلام ) كاملاً متوجّه بود و مي‌شنيد چه تدبيري انديشيدند و چگونه مي‌خواهند او را از ميان بردارند.
اين موقعيت خطرناك، ولي حساس به هيچ وجه او را وادار نكرد كه التماس و زاري كند و ناراحت شود، چنان چه ابوبكر در غار ناراحت شد و خداوند از آشفتگي خاطرش حكايت كرد، با آن كه ابوبكر با پيامبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) بود، ولي علي( علیه السلام ) تنها در رختخواب خوابيد، كوهي استوار و مردي ستبر بود. خداوند هم، با قدرت خويش او را از آسيب قريش محفوظ نگه‌ داشت. صبحگاه سر برداشت، پرسيدند: محمد كجاست؟ گفت: از كجا بدانم. گفتند: تو ما را فريب دادي! و پس از تمام شدن اين جريان، خدمت پيغمبر رسيد. علي( علیه السلام ) هميشه برتمام صحابه برتري داشت تا خدا او را به جوار رحمتش برد. آن مرد پسنديده، مورد مغفرت و عنايت پروردگار است. ابن ابي الحديد از
________________________________________ 71 ________________________________________
ابوجعفر اسكافي نقل مي‌كند كه دربارة ليلة المبيت ‌گفت:
اولاً: اين حديث، به حدّ تواتر رسيده و جز انسان مجنون و... كسي آن را انكار نمي‌كند.
ثانياً: قول جاحظ را كه گفت: پيامبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) به علي( علیه السلام ) اطمينان داد كه آسيبي به او نخواهد رسيد، ولي به ابوبكر چنين اطميناني براي همراهي در غار داده نشد، به شدت رد نموده است.(1)
ثالثاً: خوابيدن علي( علیه السلام ) در رختخواب پيامبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) از مصاحبت ابوبكر با پيامبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) در غار، برتر است؛ زيرا:
الف: علي( علیه السلام ) انس ديرينه و مستحكم و الفتي شديد با پيامبر خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) داشت و وقتي از آن حضرت جدا شد، آن همنشيني (موقتاً) از بين رفت و ابوبكر همنشين آن حضرت شد. پس آنچه علي( علیه السلام ) از وحشت و درد فراق، لمس و تحمّل مي‌كرد، موجب ثواب بيشتري برايش مي‌شد، زيرا ثواب به اندازة مشقت است.
ب: ابوبكر تمايل به خروج از مكّه داشت وقبلاً هم به تنهايي از مكّه خارج شده بود و به ماندن تمايلي نداشت؛ وقتي با پيغمبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) از مكّه خارج شد، مطابق ميل و هوا و خواسته‌اش بود، سپس براي او فضيلتي آنچناني نيست تا بتواند با فضيلت تحمّل مشقّت علي( علیه السلام ) و سينه سپركردن در برابر شمشيرها و سنگ‌
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، ج13، ص262
________________________________________ 72 ________________________________________
باران‌ها، برابري كند.(1)
مناظره كه به اينجا رسيد، مأمون به واقعة افتخار‌آميز غديرخم اشاره كرده و خطاب به اسحاق گفت: اي اسحاق! حديث ولايت؛ يعني حديثي كه پيغمبر در واقعة غديرخم فرمود: «من كنت مولاه فعليّ مولاه» را روايت نمي‌كني؟
اسحاق گفت: چرا، روايت مي‌كنم.
مأمون گفت: حديث را برايم بازگوكن، اسحاق هم حديث را خواند.
مأمون گفت: ببين، در اين حديث، پيغمبر به گردن ابوبكر و عمر، براي علي( علیه السلام ) حقي را اثبات مي‌كند، كه آن دو نفر هرگز چنين حقّي را بر علي نداشته‌اند (يعني آيا بنابراين حديث، علي( علیه السلام ) بر ابوبكر و عمر، حق ولايت پيدا نمي‌كند؟).
اسحاق گفت: مردم مي‌‌گويند، اين سخن را به واسطة زيدبن حارثه فرمود:
(منظور اين است چون زيد غلام پيغمبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) بود؛ پس علي( علیه السلام ) بعد از من، بر زيد ولايت و تسلط خواهد داشت!).
مأمون پرسيد: پيغمبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) در چه وقت و دركجا اين سخن را فرمود؟
گفت: در حجة الوداع، بعد از مراجعت از مكّه و در غديرخم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . همان، ج13، ص267
________________________________________ 73 ________________________________________
سؤال كرد: وقت كشته شدن زيد، چه زماني بوده است؟
جواب داد: در جنگ موته.
پرسيد: مگر زيد قبل از غديرخم از دنيا نرفته بود؟ گفت: آري!!
[مأمون كه مي‌دانست، اكنون كه تير اسحاق به سنگ خورده، ممكن است از راه ديگر پيش آمده و بگويد: مراد حضرت اين بوده كه هر كس من پسر عموي او هستم، علي هم پسر عموي اوست يا هر كس من دوست او هستم، علي هم دوست اوست لذا پيش دستي كرد و گفت:]
اي اسحاق! اگر تو يك پسر 15 ساله داشته باشي كه تازه رشد يافته، به مردم بگويد: اي مردم بدانيد پسر عموي من، پسر عموي پسرعموي من هم هست (يا بگويد دوست من، دوستِ دوستِِ من هم هست) و براي قبولاندن آن دست و پاكند، آيا تو از عمل پسر15 سالة خويش ناراحت نمي‌شوي!؟ گفت: بلي!
مأمون گفت: آيا مايل هستي كه پسر تازه رشد يافتة تو، از كاري منزّه و دور باشد، ولي همان كار را به پيغمبر اسلام( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) نسبت بدهي!؟
مأمون در اين هنگام، روبه جمعيت كرد و گفت: واي برشما! اختيار خود را به دست دانشمندان‌تان داده‌ايد و هر چه آن‌ها مي‌گويند (چشم و گوش بسته) اطلاعت مي‌كنيد؟ خداوند مي‌فرمايد:
________________________________________ 74 ________________________________________
{ اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَرُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ...}(1)؛ «اينان دانشمند‌ان و راهبان خود و مسيح پسر مريم را به جاي خدا به الوهيّت گرفتند.»
به خدا سوگند، آن مردم نه نمازي براي دانشمندان خود خواندند و نه روز‌ه‌اي برايشان گرفتند، بلكه آن‌ها هر چه دستور مي‌دادند، مردم (بدون آن كه دليل آن را بيابند و با چشم بسته و كوركورانه) اطاعت مي‌كردند.
اصولاً نياز امت به خليفه و امام، امري عقلي و مقبول همگان است، مگر تاريخ نمي‌گويد كه ابوبكر بعد از خود، عمر را به جانشيني انتخاب كرد، پس چگونه رسول خدا امّت را بدون امام و راهبر مي‌گذارد. مگر نه اين كه عايشه به عبدالله بن عمر پيام مي‌دهد كه به پدرت سلام برسان و بگو: امّت محمد( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) را بي‌سرپرست رها مكن، كسي را ميان آنان، جانشين خود ساز و مسلمانان را چون گله‌اي بي‌چوپان رها منما، مي‌ترسم آشوب برپا شود.(2) و عمر هم بعد از خود شوراي شش نفره را انتخاب مي‌كند تا مردم، بي‌امير نمانند. تنها مي‌ماند رسول الله، عقل كل و داناترين دانايان و اشرف مخلوقات كه تمهيدي به اندازه خليفة اول و دوم هم نينديشيدند! واقعاً جاي شگفتي است كه حديث غدير يا فراموش مي‌شود و يا
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . توبه: 31
2 . الامامة و السياسه، ابن قتيبه دينوري، ج1، ص42
________________________________________ 75 ________________________________________
توجيه مي‌گردد؛ گاهي مي‌‌گويند: منظور تعيين دوست رسول الله بوده!؛ گاهي مي‌‌گويند: براي ابهام زدايي، از نحوة تقسيم غنايم بوده! و حتي وقتي امين وحي نازل شد و از طرف حضرت حق فرمود:
{يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرِينَ}(1)؛ «اي پيامبر ما! آنچه را كه از سوي پروردگارت برتو نازل شده، به مردم برسان و اگر اينكار را نكني، رسالت او را انجام نداده‌اي! و خداوند تو را از خطرات دشمنان محفوظ مي‌دارد و خدا كافران (و افراد لجوج) را هدايت نمي‌كند.»
بعضي از افراد خواسته‌اند همين آيه را كه در كتاب‌هاي متعدد اهل سنت، در امر ولايت نازل شده است2 ؛ به علت اين كه بين آيات مربوط به اهل كتاب، چون يهود و نصارا آمده، مربوط به همين احكام اهل كتاب بدانند!
در حالي كه در اين آيه (وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ)
بر مي‌آيد که مأمور به تبليغ امر مهمي شده‌اند كه درآن، بيم خطر جاني رسول الله مي‌رود و اين در حالي است كه در اواخر عمر حضرت، همة اهل كتاب، از
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . مائده: 67
2 . ر.ك: اسباب النزول، واحدي نيشابوري، ص135؛ تفسير كبير، ج3، ص636؛‌ فصول المهمه، ص27؛ شواهد التنزيل، ج1، ص257؛ الدرالمنثور، ج2، ص298
________________________________________ 76 ________________________________________
قدرت و عظمت مسلمين درگوشه‌اي به كار خود مشغول بودند. بنابراين اين، آيه حكايت ديگري دارد. علامه طباطبايي( رحمه الله ) مي‌فرمايد: بي‌هيچ شك و ترديدي، اين آيه در بين آيات قبل و بعد خود، جداگانه و سياق آن با سياق آن‌ها، فرق دارد.(1)
آيه شريفه كه نازل شد، اتفاقي افتاد كه نشان مي‌دهد، منظور آيه ولايت حضرت اميرالمؤمنين بوده است. بُريده اسلمي مي‌گويد پس از نزول وحي: پيامبر اكرم( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) به مردم فرمودند كه با نام امير المؤمنين بر علي( علیه السلام ) سلام كنند.(2) بسياري ازعلماي اهل تسنن مي‌گويند: ابوبكر و عمر، نخستين كساني بودند كه به اميرالمؤمنين( علیه السلام ) اين منصب الهي را تبريك گفتند. عمر در تبريكش گفت:
«بَخٍ بَخٍ، يَابْنَ اَبي طالِب، اَصْبَحْتَ مَوْلايَ وَمَوْلا كُلُّ مُؤْمِنٍ وَمُؤْمِنَةٍ(3)؛ «تبريك، تبريك يا علي! كه امروز تو مولا و رهبر من وتمام مؤمنين و مؤمنات گرديدي.»
شخص مخالفي نزد رسول الله آمد و گفت: دستور دادي به يكتايي خدا، شهادت بدهيم، داديم، دستور دادي به رسالت شما، شهادت بدهيم، قبول كرديم و گواهي داديم، دستور فرمودي شبانه‌‌روز، پنج مرتبه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . الميزان، ذيل آية67 مائده
2 . تاريخ دمشق، ج42، ص303
3 . المعيار و الموازنه، ابوجعفر اسكافي، ص212-213؛ شواهدالتنزيل، ج1، ص200
________________________________________ 77 ________________________________________
نماز بخوانيم، خوانديم، دستور دادي زكات بدهيم، داديم، دستور دادي ماه رمضان، روزه بگيريم، گرفتيم، امر كردي به حج برويم، رفتيم؛ به اين همه كارها راضي نشدي، تا اين كه بازوهاي پسرعمويت را بالا بردي و او را بر ما برتري دادي و گفتي: هركس من مولاي اويم، علي( علیه السلام ) هم مولاي اوست. آيا اين كار را از طرف خود انجام داده‌اي، يا به دستور خدا بود؟ رسول خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) فرمود: به خدايي كه جز او خدايي نيست، سوگند ياد مي‌كنم كه اين عمل را به دستور خدا انجام داده‌ام.
حارث (درحال خشم و غضب) به سوي شتر خود رفت و گفت:
بارخدايا! اگر محمد( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) حرف حقّي مي‌زند، از آسمان، بر ما سنگ ببار و يا عذابي دردناك متوجه ما كن! { اللَّهُمَّ إِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ}(1).
هنوز حارث به حيوان خود نرسيده بود كه سنگي بر مغز سرش خورد و از عقب او بيرون آمد و كشته شد. اينجا بود كه آية شريفه زير نازل شد2:
{سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ * لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ}.(3)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . انفال: 32
2 . المراجعات، ترجمة زماني، ص315؛ الميزان، ذيل آية 67مائده.
3 . معارج: 1-2
________________________________________ 78 ________________________________________
كساني هم بودند كه بعدها اين جريان را كتمان كردند و آنان نيز به بلاهايي دچار شدند. ابن عساكر مي‌گويد: يكي از اين افراد، انس بن مالك بود. علي( علیه السلام ) به وي فرمود: چرا براي شهادت به آنچه از رسول خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) شنيده بودي، مانند صحابة ديگر، برنخاستي؟
انس گفت: پير شده‌ام و فراموش كرده‌ام.
علي( علیه السلام ) فرمود: اگر دروغ مي‌گويي، خدا يك سفيدي در سرت به وجود آورد كه عمامه‌ات آن را نپوشاند.(1)
از آنجا برنخاسته بود كه صورتش دراثر برص سفيد شد و ازآن پس، انس مي‌گفت: دعاي عبد صالح در من اثر كرد.
ابن ابي‌الحديد مي‌گويد: مردي در اواخر عمر انس ابن مالك، از وي دربارة علي( علیه السلام ) پرسيد: وي گفت: بعد از واقعه «روز رحبه» تصميم گرفتم، فضايل علي( علیه السلام ) را كتمان نكنم، علي( علیه السلام ) سر سلسلة متقين در روز قيامت است، به خدا سوگند، اين را از پيامبر شما شنيدم.(2)
در جنگ جمل، علي( علیه السلام ) طلحه را نزد خود فرا خواند، وقتي طلحه آمد به وي گفت:
تو را سوگند مي‌دهم! آيا از رسول خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) نشنيدي كه فرمود: «من كُنْتُ مَولاه فعلي مولاه» طلحه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . تاريخ دمشق، ج42، ص205
2 . ابن ابي‌الحديد، شرح نهج البلاغه، ج4، ص74
________________________________________ 79 ________________________________________
گفت: آري، شنيدم. امام فرمود: پس چرا با من مي‌جنگي؟
گفت: جمله را فراموش كرده بودم. پس از آن، چون پاسخ قانع كننده‌اي نداشت با شرمندگي از محضر حضرت خارج شد.(1)
وقتي پاي مقام و رياست به ميان مي‌آيد، آدمي خيلي چيزها را از ياد مي‌برد، همان نكته‌اي كه زهراي اطهر( علیها السلام ) در دفاع از حقّ امامت مي‌فرمايند:
«آيا جريان غديرخم را به فراموشي سپرده‌ايد؟!» (2)
مأمون براي آخرين بار، به اسحاق گفت: آيا حديث منزلت را صحيح مي‌‌داني؟
حديثي كه در آن پيامبر اكرم( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) به علي( علیه السلام ) فرمود:
«اَنْتَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَي إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبِيَّ بَعْدِي؛ تو نسبت به من مانند هارون به موسي مي‌باشي، مگر آن كه بعد از من ديگر پيامبري نخواهد بود.»
اسحاق گفت: آري!
مأمون ادامه داد: آيا هارون، برادر پدر و مادري موسي نبود؟ گفت: آري!
مأمون گفت: آيا علي( علیه السلام ) هم، نسبت به پيامبر خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) همين طور بود؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . مناقب خوارزمي، ص182، ح221
2 . الغدير، ج1، ص196
________________________________________ 80 ________________________________________
اسحاق گفت: نه!
مأمون گفت: هارون پيامبر بود، علي( علیه السلام ) كه پيامبر نبود، پس اين دو مقام براي علي نيست، ديگر چيزي جز خلافت و جانشيني باقي نمي‌ماند كه هارون جانشين موسي بود، پس علي هم، جانشين پيغمبر اسلام( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) است.
وي در ادامه گفت: اين سخن را پيامبر اكرم( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) زماني فرمود كه منافقان گفته بودند:
علي( علیه السلام ) را در مدينه گذاشت، چون ميل نداشت او را با خود ببرد.
پيامبر اكرم( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) براي ردّ گفتار آنان و تنزيه ساحت قدس اميرالمؤمنين( علیه السلام )، حديث منزلت را بيان فرمود، همان طوري كه خداوند از موسي حكايت مي‌كند كه به برادرش گفت: { اَخلفني فِي قَوْمِي وَأَصْلِحْ وَلا تَتَّبِعْ سَبِيلَ الْمُفْسِدِينَ}(1)؛ «در ميان قوم من جانشينم باش. و (كار آنان را) اصلاح كن و راه فساد گران را پيروي مكن.»
اسحاق گفت: حضرت موسي، هارون را در زمان حيات، وقتي به دعوت پروردگار، به كوه‌ طور مي‌رفت، جانشين خود نموده بود. پيامبر نيز وقتي به جنگ مي‌رفت (با اين سخن) علي را جانشين خود ـ در مدينه ـ قرار داد (پس جانشيني اختصاص به زمان حيات آن حضرت داشت).
مأمون گفت: آيا موسي هنگام رفتن به ميقات،
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . اعراف: 142
________________________________________ 81 ________________________________________
كسي را به همراه خود برد؟ جواب داد: آري! مأمون گفت: مگر هارون را بر همگان، حتّي بر آنانكه با خود برده بود، خليفه قرار نداد؟
گفت: چرا، همين طور است.
مأمون گفت: پس علي هم، مثل هارون به خلافت عمومي منصوب شده و جانشين پيغمبر بر تمام مردم مي‌باشد، حتي نسبت به كساني كه با پيامبر به جنگ رفته بودند.
دليل بر اين كه جانشين پيامبر در زمان حيات و هنگام غيبت و هم پس از رحلت آن حضرت مي‌باشد، اين كه پيامبر فرمود:
«عَليٌّ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَي إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبِيَّ بَعْدِي.»
و اين فرمايش صريح است در اين كه علي( علیه السلام ) جانشين بعد از من است، ولي پيامبر نمي‌تواند باشد، چون پيامبري به من ختم شده است. همچنين از بيان حضرت برمي‌آيد كه علي( علیه السلام ) وزير پيامبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) نيز هست؛ زيرا موسي در مناجات خود فرمود:
{ وَاجْعَلْ لِي وَزِيراً مِنْ أَهْلِي هارُونَ أَخِي * اشْدُدْ بِهِ أَزْرِي وَأَشْرِكْهُ فِي أَمْرِي}(1)؛ «از ميان بستگانم يك نفر را وزير من قرار بده، هارون برادرم را، به وسيلة او نيرويم را زياد كن و او را شريك در مأموريت من بفرما.»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . طه: 29-30
________________________________________ 82 ________________________________________
وقتي علي( علیه السلام ) نسبت به پيغمبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) مانند هارون نسبت به موسي باشد، پس وزير پيغمبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) خواهد بود، همان‌طور كه هارون، وزير موسي و جانشين او بوده است.
[اين حديث مورد اتفاق دانشمندان مسلمان است. عبدالله بن رقيم كناني مي‌گويد: وارد مدينه شدم و با سعدبن ابي‌وقّاص ملاقات كردم. گفت: از كجا مي‌آيي؟ گفتم: از عراق؛ گفت: موقع خروج، علي را چگونه يافته بودي (حالش چگونه بود؟).
گفتم:‌خوب بود. گفت: آيا از او دربارة من چيزي نشنيدي؟ گفتم: نه؛ گفت: او مردي است كه همواره او را دوست دارم. از وقتي كه سه مطلب را از رسول خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) درباره‌اش شنيدم. اوّل: آنکه شنيدم كه آن حضرت به علي( علیه السلام ) مي‌فرمود: «أَنْتَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَي إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبِيَّ بَعْدِي.»
دوم: آن كه پيامبر اكرم( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) دستور فرمود تا درهاي خانه‌هايي كه به مسجد باز مي‌شد، بسته شود، ولي درِ خانة علي( علیه السلام ) را باز گذاشت.
يكي از عموهاي حضرت به وي عرض كرد: درب خانة مرا بستي، ولي درِ خانة اين جوان (يعني علي( علیه السلام )) را بازگذاشتي؟ فرمود: اين كار به دست من نبود، بلكه خدا اين را خواسته و به من فرمان داد، من هم اطاعت كردم.
سوّم: آن كه پيغمبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) ابابكر را براي خواندن آيات برائت، به سوي مكّه فرستاد. وقتي عازم شد، پيامبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) به علي( علیه السلام ) دستور داد از پي‌ابوبكر رهسپار شده و آيات را از وي گرفته و در مكّه بر
________________________________________ 83 ________________________________________
مردم بخواند.
ابوبكر (برگشته و) به پيامبر عرض كرد: يا رسول الله ! دربارة من آيه‌اي نازل شده است؟
فرمود: خير؛ ولي (جبرئيل) بر من نازل شد و فرموده كه آيه را كسي جز تو يا كسي كه از تو(و مانند تو) باشد، نبايد ابلاغ نمايد و علي( علیه السلام ) ازمن است(1) (لذا او را فرستادم).]
مناظره كه به اينجا رسيد؛ يحيي‌ بن اكثم، روبه مأمون كرد وگفت:
يا اميرامؤمنين! حق را براي كسي كه خداوند برايش ارادة خير نموده باشد، روشن ساختي و مطالبي را اثبات كردي كه كسي قادر به ردّ آن‌ها نيست.
و مأمون هم رو به دانشمندان عامّة حاضر در مجلس كرد و گفت:
واي برشما! آخر تا اين پايه، ستم روا مداريد و تا اين حد به خدا بهتان نزنيد و افترا مبنديد كه فردا در پيشگاه پروردگار، به عذاب دردناكي گرفتار خواهيد شد. و از اين نظر كه به رسول خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) دروغ بسته‌ايد، براي هميشه، در مكان آتش زايي مهمان خواهيد بود! حال چه مي‌گوييد؟
گفتند: همة ما، همان چيزي را مي‌‌گوييم كه اميرالمؤمنين (مأمون) مي‌گويند.
مأمون گفت: اگر رسول خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) نمي‌فرمودند كه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . شرح الاخبار، قاضي نعمان مغربي، تحقيقِ محمد حسين جلالي، ج2، ص178
________________________________________ 84 ________________________________________
سخن مردم را باور كنيد، من حرف شما را باور نمي‌كردم.
سپس روي از آن‌ها گردانيده و دست خود به سوي آسمان دراز كرده و گفت: خدايا! من اينها را هدايت نمودم. من وظيفه‌اي را كه بر دوش داشتم، انجام دادم و هيچ جاي شكّ و ترديدي براي اينها باقي نگذاشتم و گوشة تاريكي نبود، مگر اين كه روشن كردم، بارالها! من با اثبات افضليت علي( علیه السلام ) و مقدّم داشتن او بر تمام امّت، خود را به تو نزديك ساختم.
و بدين صورت، مأمون جلسة مناظره را به پايان رسانيد هرچند كه:
يك دهان خواهم به پهناي فلك
تا بگويد وصف آن رشك ملك
والسلام علي من اتّبع الهدي