حقیقت شرک-سید عباس سید کریمی

1 ________________________________________
حقيقت شرك
( پژوهش قرآني )
تلخيص كتاب
شرك و بت پرستي در قرآن
مؤلف
سيّد عبّاس سيّدكريمي ( حسيني )
________________________________________ 3 ________________________________________
بسم الله الرحمن الرحیم
________________________________________ 9 ________________________________________
پيشگفتار
در قرآن كريم ، بحث شرك به طور گسترده مطرح شده و حدود يك چهارم آيات آن ، از شرك و توحيد سخن گفته است ، هر چند در يك نگاه وسيع تر مي توان گفت : تمام آيات قرآن مربوط به توحيد است ، حتي معاد و بهشت و جهنم و حساب و كتاب و نبوّت و امامت و علم فقه نيز دامنه توحيد است و غير از توحيد بحث ديگري مطرح نيست !
با پژوهش درباره « شرك در قرآن » به حدود هزار و پانصد آيه دست يافتم و يادداشت هايي در اين زمينه برداشتم كه بعد از ارائه به دانش پژوهان حوزه علميه ، به شكل كتابي به نام « شرك و بت پرستي در قرآن » با تقريظ و مقدمه حضرت آية الله محمّد هادي معرفت ـ رحمة الله عليه ـ توسط « نشر كوثر ادب » در سال 1385 به چاپ رسيد . اين كتاب بحث هاي گسترده اي است پيرامون شرك و بت پرستي ، آيين بت پرستان ، رسالت پيامبران در دعوت به توحيد و نفي بت پرستي ، معناي عبادت ، معناي شرك ، اقسام شرك و اين كه آيا بت ها از نظر مشركان مستقل از خدا بوده اند يا در طول خداوند ، شرك جلي و شرك خفي و مباحث ديگري كه با استفاده از آيات قرآن نگاشته شده است .
يكي از انگيزه هاي نگارنده براي تحقيق در بحث شرك ، يافتن
________________________________________ 10 ________________________________________
جواب هاي متقن و مستدل ، از عقايد ناصواب وهّابيان بود .
در سفرهاي مكرري كه به حج و عمره داشتم ، مي ديدم كه گروه هاي به اصطلاح « آمر به معروف وهّابيان » ، شيعيان را متهم به شرك مي كنند و توسل به پيامبر و اهل بيت ( عليهم السلام ) را شرك مي دانند . بوسيدن در و ديوار حرم را شرك مي شمارند و مدعي هستند كه درخواست حوائج ، تنها بايد از خدا باشد و چنانچه كسي به غير خدا توسّل جويد مشرك است .
پاسخ به عقايد باطل آنان ، مستلزم تحقيق در معناي صحيح شرك بود تا روشن گردد كه آنان كجاي قرآن را اشتباه فهميده اند . بعد از بررسي آيات قرآن ، نكته انحراف آنان به دست آمد كه آنان ، تفاوتي نگذاشته اند بين اين كه مدعوّ ( كسي كه از او درخواستي مي شود ) در طول خدا قرار گيرد يا در عرض خدا . حقيقت شرك آن است كه مدعو را در رديف خدا مؤثّر بداني ، اما شيعيان در توسل خويش ، امامان معصوم ( عليهم السلام ) را در طول خدا مي دانند كه البته در اين كتاب به تفصيل به اين مباحث پرداخته شده است .
ترجمه كتاب مذكور به زبان هاي مختلف توسط مجمع جهاني اهل بيت ( عليهم السلام ) در حال انجام است كه ترجمه عربي آن آماده و در حال چاپ است . بعضي از علاقه مندان درخواست نمودند براي بهره برداري بيشتر ، اين كتاب توسط نگارنده تلخيص گردد . اين جانب درخواست مذكور را پذيرفته و اقدام به تلخيص و گزينش آن كردم و نامش را « حقيقت شرك » نهادم . اين كتاب داراي ده فصل است . به اميد اينكه طرح اين مباحث ، گامي در جهت روشنگري مفهوم و معناي شرك باشد .
سيد عباس سيدكريمي ( حسيني )
بهار 1387
________________________________________ 11 ________________________________________
فصل اوّل
عقايد بت پرستان
________________________________________ 13 ________________________________________
اين فصل در دو محور انجام مي گيرد :
محور اول : اعتقاد بت پرستان در باره خداوند
مشركان معتقد بودند كه آفريدگار جهان هستي و مدبّر آن ، تنها خداوند است . آنان باور داشتند كه خداوند ، جهان را آفريده و اوست كه تدبير آسمان و زمين و آن چه ميان آن دو است را به عهده دارد . اين اعتقاد را مي توان به عنوان يك اعتقاد مثبت و ممدوح تلقي كرد ؛ چرا كه همسو و هماهنگ با اعتقاد موحدان است .
آياتي چند بر اين مطلب دلالت دارد :
آيه اوّل :
( قُلْ مَنْ يَرْزُقُكُمْ مِنَ السَّماءِ وَاْلأَرْضِ أَمَّنْ يَمْلِكُ السَّمْعَ وَاْلأَبْصارَ وَمَنْ يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَيُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِّ وَمَنْ يُدَبِّرُ اْلأَمْرَ فَسَيَقُولُونَ اللهُ فَقُلْ أَ فَلا تَتَّقُونَ * فَذلِكُمُ اللهُ رَبُّكُمُ الْحَقُّ فَما ذا بَعْدَ الْحَقِّ إِلاَّ الضَّلالُ فَأَنّي تُصْرَفُونَ ) ( 1 ) ؛
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . يونس : 31 ـ 32
________________________________________ 14 ________________________________________
« بگو : چه كسي شما را از آسمان و زمين روزي مي دهد ؟ يا چه كسي مالك ( و خالق ) گوش و چشمهاست ؟ و چه كسي زنده را از مرده ، و مرده را از زنده بيرون مي آورد ؟ و چه كسي امور ( جهان ) را تدبير مي كند ؟ به زودي ( در پاسخ ) مي گويند : خدا ، بگو : پس چرا تقوا پيشه نمي كنيد ( و از خدا نمي ترسيد ) ؟ ! آن خدايي كه اين كارها را براي شما انجام مي دهد ، در حقيقت پروردگار شماست و بعد از حق ، چه چيزي جز گمراهي وجود دارد ؟ ! پس چرا ( از پرستش او ) روي گردان مي شويد ؟ ! »
توضيح :
« اَمّن » در اصل « اَمْ من » بوده كه در هم ادغام شده است . « الاَْمْرَ » مصدر و داراي الف و لام است كه مفيد عموم است ؛ يعني همه امور .
در آيه 31 ، انحرافات مشركان نسبت به تدبير امور توسط خداوند را بيان مي كند و آنگاه از آنان بازخواست مي كند كه چرا تقوا نداريد و چرا به دنبال خداوند نرفته و سرگردان هستيد .
« فَذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمُ الْحَقُّ » ، در اين بخش توضيح مي دهد كه پروردگار حقيقي ، خداوند است و غير از خداوند تدبيركننده اي نيست و اعتقاد به تأثيرگذاري غير خداوند ، جز پندار نيست . ربّ حقيقي و پروردگاري كه واقعيت دارد ، خداوند است و غير او باطل است ؛ زيرا باور به ماسواي حق ، ضلالت و باطل است . آنچه محور است حق است و بس .
در آينده توضيح خواهيم داد كه قرآن بر روشن نمودن اين مطلب كه غير از خدا جز خيال چيز ديگري نيست و جز خداوند حقيقي نيست
________________________________________ 15 ________________________________________
اصرار ميورزد . اين بعضي از انسان ها هستند كه با پندار خويش تصور مي كنند از غير خدا كاري ساخته است . بت ها در دايره وهم بت پرستان تأثيرگذار هستند ، نه در عالم واقع . از اين رو با جمله « فَأَنَّي تُصْرَفُونَ » بيان مي كند كه چرا از واقعيت روي گردان شده ايد و به عالم خيالات روي آورده ايد .
« فَسَيَقُولُونَ » ؛ اين جمله در چندين آيه به چشم مي خورد . لازم است در اينجا در باره آن توضيحي داده شود تا در ديگر موارد نيز مورد استفاده قرار گيرد . معناي آن چنين است : مشركان به زودي خواهند گفت كه انجام دهنده امور ياد شده ، خداوند است .
حال چند نكته قابل دقت است و آن اينكه : آيا مراد آيه اين است كه اي پيامبر ! تو در آينده نزديك از مشركان سؤال خواهي كرد و آنان چنين پاسخي خواهند داد . يا بر فرض كه سؤال كني در جواب چنين خواهند گفت . يا مطلب سومي است و آن اين كه فطرت هاي آنان چنين حكمي مي كند ، به طوري كه اگر آنان به فطرت خويش رجوع كنند و بر طبق فطرت جواب دهند ، خواهند گفت : خداوند انجام دهنده اين امور است .
براي اثبات مطلبي كه مقصود ماست هر كدام مراد باشد كافي است ؛ زيرا مقصود ما اين است كه آيه دلالت دارد كه مشركان به ربوبيت و خالقيت خداوند ـ نسبت به امور ياد شده ـ اعتراف داشته اند ؛ زيرا بنا بر وجه اوّل و يا دوم مقصود اين است كه در صورت پرسش يا فرض پرسش ، جواب آنان اعتراف است و در وجه سوّم كه فطرت آنان گوياست ، باز اعتراف دروني است .
يك نكته ظريف در « فَسَيَقُولُونَ » به چشم مي خورد و آن ، آوردن « س »
________________________________________ 16 ________________________________________
است . معناي « س » آينده نزديك است ؛ شايد تعبير به « س » از آن جهت باشد كه پاسخ اين سؤال آن قدر روشن و واضح است كه نيازي به فكر كردن ندارد و جواب بديهي است ، تا سؤال شود كه چه كسي رازق است و . . . ؟ آنان فوراً و بدون درنگ جواب خواهند داد : خدا . مقصود از آوردن « س » ، آگاهي دادن بر بديهي بودن جواب و تأكيد بيشتر بر فطري بودن آن است .
حاصل سخن اين كه اعتقاد به مدبّر بودن خداوند ، فطري است ، اگر غبار از روي فطرت هر انساني كنار برود به آن پي خواهد برد . شايد نكته شكستن بت ها توسط حضرت ابراهيم ( عليه السلام ) همين غبارروبي از چهره فطرت مشركان بوده است . براي همين بعد از شكستن بت ها ، تبر را به گردن بت بزرگ افكند و فرمود : اگر بت ها صحبت مي كنند ، از بت بزرگ سؤال كنيد كه چه كسي بت ها را شكسته است . با اين عمل مي خواست مشركان را از خواب غفلت بيدار كرده و به فطرت بازگرداند ، اندكي بيدار شدند ؛ اما دوباره با مسموم شدن جو ، فرياد برآوردند : او را بسوزانيد و از خدايان خويش دفاع كنيد . ( 1 )
بيداري فطرت ها
فطرت هاي به خواب رفته ، گاهي در اثر بعضي از پيشامدها بيدار شده و به خويش باز مي گردد :
( فَإِذا رَكِبُوا فِي الْفُلْكِ دَعَوُا اللهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ فَلَمّا نَجّاهُمْ إِلَي الْبَرِّ إِذا هُمْ يُشْرِكُونَ ) ( 2 ) ؛ « هنگامي كه سوار بر كشتي شوند ، خدا
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . مفادّ سوره انبياء ، آيه 57 ـ 68
2 . عنكبوت : 65
________________________________________ 17 ________________________________________
را با اخلاص مي خوانند ( معبودها را فراموش مي كنند ) ، اما هنگامي كه خدا آنان را نجات داد و به خشكي رساند ، باز مشرك مي شوند . »
از اين آيه به خوبي استفاده مي شود كه هنگام احساس خطر ، فطرت شكوفا مي شود و از نجات دهنده واقعي و صاحب حقيقي عالم ، كه خداوند متعال است ، درخواست نجات مي كند ؛ اما بعد از رسيدن به خشكي و رفع خطر و دچار شدن به عادات و رسوم جاهلي ، فطرت به خواب مي رود .
توحيد در صورتي كامل است كه شرايط ، اثرگذار نباشد ، بلكه در سختي و آساني ، بلا و عافيت ، تنگدستي و رفاه و صحّت و مرض ، تنها خدا را مؤثر بداند . شايد يكي از حكمت هاي بلايا و گرفتاري ها ، بيدار كردن فطرت خفته بشر و توجّه دادن آن به خداوند باشد . وقتي گرفتار شد و لمس كرد كه از غير خدا ، كاري ساخته نيست ، او را بهتر مي شناسد ؛ اما هنگامي كه شرايط عادي است چنين فرصتي به وي دست نمي دهد . مشروح بحث در مورد فطرت بعداً خواهد آمد .
آيه دوم :
( وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَاْلأَرْضَ وَسَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ لَيَقُولُنَّ اللهُ فَأَنّي يُؤْفَكُونَ ) ( 1 ) ؛ « و هرگاه از آنان بپرسي : چه كسي آسمان ها و زمين را آفريده ، و خورشيد و ماه را مسخّر كرده است ؟ مي گويند : الله ! پس با اين حال چگونه آنان ( از عبادت خدا ) منحرف مي شوند و بت مي پرستند ؟ ! »
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . عنكبوت : 61
________________________________________ 18 ________________________________________
از اين آيه ، نكته ظريفي استفاده مي شود و آن اينكه وقتي شما مشركان قبول داريد كه آفريدگار همه آسمان ها ، زمين ، ماه و خورشيد خداست و همه امور به دست اوست ؛ پس به كجا مي رويد ؟ چرا به سوي بت ها روانه شده ايد ؟ در حقيقت با اعتراف ياد شده ، پذيرفته ايد كه بت ها نيز ، مخلوق خدا هستند ؛ چون آنها هم جزء آسمان و زمين هستند . شما يا موجودات آسماني را مي پرستيد يا زميني را ، هر كدام كه باشد ، مخلوق خداوند است ؛ چون خالق همه آسمان ها و زمين خداوند است . بنابراين شما پذيرفته ايد كه بتها مملوك محض هستند و از خود استقلالي در اثرگذاري ندارند ؛ پس چگونه حق را باطل و باطل را حق مي بينيد ، اين كار عقلايي نيست ؛ همان گونه كه در آيه « بَلْ أَكْثَرُهُمْ لاَ يَعْقِلُونَ » ( 1 ) ، به اين مطلب تصريح كرده است .
مفردات راغب ، « فَأَنَّي يُؤْفَكُونَ » را اين گونه معنا كرده است : « إفك » عبارت است از وارونه كردن شيء از چهره حقيقي ، به چهره غير حقيقي . با توجه به معناي « افك » ، معناي آيه چنين مي شود : حق اين است كه شما ( مشركان ) خدا را عبادت كنيد ؛ چون طبق اقرار شما ، زمام همه امور در دست اوست ، اما شما حقيقت را وارونه كرديد و به جاي عبادت خدا بت ها را عبادت كرديد ، در صورتي كه آنها مالك هيچ امري نيستند . بنابراين « فَأَنَّي يُؤْفَكُونَ » ؛ يعني چگونه حق را رها كرده و به دنبال باطل رفتيد . و اين مفاد همان ( فَأَنَّي تُسْحَرُونَ ) ( 2 ) است .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . عنكبوت : 63
2 . مؤمنون : 89
________________________________________ 19 ________________________________________
يك پرسش
در اينجا اين سؤال مطرح است كه اين دو اعتقاد چگونه با هم جمع مي شود ؟ از طرفي معتقد است كه خالق آسمان ها و زمين و همه موجودات خداست ، از طرفي معتقد است موجودي غير از خدا ، ضرر زننده و نافع است . جمع ميان اين دو اعتقاد واقعاً محال است ؛ از يك سو معتقد باشد كه همه موجودات حتي وجود بت ها از آنِ خداوند است و از سوي ديگر بت ها را هم داراي اثر بداند . جمع ميان اين دو عقلايي نيست و هيچ عاقلي نمي تواند داراي دو عقيده متضاد باشد .
البته نوع ديگري قابل تصور و معقول است و آن اين كه معتقد باشد خداوند در اثرگذاري استقلال دارد و بت ها در طول خدا صاحب تأثير هستند و اين قدرت را خداوند به بت ها تفويض كرده است ؛ مانند اعتقادي كه ما درباره انبيا و ائمه ( عليهم السلام ) داريم ؛ مثل زنده كردن مردگان توسط حضرت عيسي ( عليه السلام ) به اذن خدا . اين نوع از عقيده ، درباره بت ها از نظر ثبوت بلامانع است ، اما از نظر مقام اثبات ، محتاج به دليل است . حال جاي اين بحث است كه عقيده مشركان درباره بت ها از نوع اوّل است ، يا دوم .
آيات يادشده ـ به كمك دو قرينه ـ دلالت دارد كه عقيده مشركان از نوع اوّل است ؛ و بت ها را داراي ضرر و زيان مستقل مي دانستند .
قرينه اوّل : « ف » در « فَأَنَّي يُؤْفَكُونَ » است ؛ يعني وقتي همه امور در دست خداوند است ، پس كجا مي رويد ؟ گويا آيه ، ملازمه ايجاد كرده است بين اين كه خالق آسمان ها و زمين خداوند است و بين اينكه نبايد سراغ بت ها رفت . تحقق اين ملازمه ، در صورتي صحيح است كه بت ها داراي استقلال
________________________________________ 20 ________________________________________
در اثرگذاري باشند وگرنه در صورت قول به طولي و اين كه تأثير بت ها از خداوند و به اذن او است ملازمه اي وجود ندارد ؛ چون در فرض طوليّت ، دنبال بت ها رفتن ، عين دنبال خدا رفتن است ؛ همان گونه كه دنبال انبيا و امامان رفتن و طلب حوائج از آنان ، عين حاجت خواستن از خداست .
قرينه دوم : ( بَلْ أَكْثَرُهُمْ لاَ يَعْقِلُونَ ) ( 1 ) ؛ يعني بت پرستي عقلايي نيست و رفتار اكثر بت پرستان برخلاف عقل است . اين عبارت با قول به استقلال تناسب دارد . همان گونه كه قبلا توضيح داديم ؛ جمع ميان دو عقيده ، يعني خالق بودن خداوند و مؤثر بودن بت ها در عرض خدا ، از نظر عقل و از نظر ثبوت ، محال است ؛ اما بنابر قول به طوليت ، از نظر ثبوت استحاله ندارد تا گفته شود : اين عقيده خلاف عقل است ، بلكه مشكل از ناحيه اثبات است و زبان آيه ، بايد طور ديگري باشد ؟ مثلا بايد مي گفت : شما دليل نداريد ، نه اين كه بگويد اين عقيده عقلايي نيست .
بحث ما درباره اعتقادات ممدوح مشركان بود كه عقيده داشتند آفريدگار جهان هستي خداوند است كه رازق ، مالك ، محيي و مميت ، مدبّر ، رَب ، حاكم و مجير ونازل كننده باران است و آياتي كه به اين عقيده دلالت دارد ، بسيار است . ما به خاطر اختصار به دو آيه بسنده كرديم . ( 2 )
محور دوّم : اعتقاد به فرزند براي خداوند
گروهي از مشركان چنين عقيده داشته اند كه فرشتگان ، دختران خدا هستند . البته عقيده به اين كه خداوند صاحب فرزند است ، مختصّ به
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . عنكبوت : 63
2 . علاقه مندان به تحقيق ، به اصل كتاب مراجعه نمايند .
________________________________________ 21 ________________________________________
مشركان نيست ، بلكه يهود و نصارا نيز چنين عقيده اي داشته اند ؛ گروه اوّل « عزير » و گروه دوم « مسيح » را پسر خدا مي دانستند . در يهود و نصارا نيز در حقيقت ، ملاك شرك وجود دارد ، هرچند به ظاهر در رديف مشركان نيستند . در اين باره چندين آيه وجود دارد كه به طرح آنها مي پردازيم :
آيه اوّل :
( وَ قالُوا اتَّخَذَ اللهُ وَلَداً سُبْحانَهُ بَلْ لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَاْلأَرْضِ كُلٌّ لَهُ قانِتُونَ * بَدِيعُ السَّماواتِ وَاْلأَرْضِ وَإِذا قَضي أَمْراً فَإِنَّما يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ ) ( 1 ) ؛ « ( يهود و نصارا و مشركان ) گفتند : خداوند ؛ فرزندي براي خود انتخاب كرده است . ـ منزّه است او ـ بلكه آنچه در آسمانها و زمين است ، از آنِ اوست ؛ و همه در برابر او خاضع اند . هستي بخش آسمان ها و زمين است ؛ و هنگامي كه فَرمانِ وجود چيزي را صادر كند ، تنها مي گويد : موجود باش و آن ، فوري موجود مي شود . »
توضيح :
در « كشاف » و « مجمع البيان » آمده است كه مراد از ضمير « قَالُوا » در آيه : ( وَ قالُوا اتَّخَذَ اللهُ وَلَداً ) سه گروه يهود ، نصارا و مشركان هستند و نام هر سه گروه در آيات پيش بيان شده است . قبلا توضيح داديم كه يهود « عزير » را پسر خدا و نصارا « مسيح » را فرزند خدا مي دانستند و مشركان عقيده داشتند كه فرشتگان ، دختران خدا هستند .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . بقره : آيات 116 ـ 117
________________________________________ 22 ________________________________________
اين نوع آيات ، بيانگر فرهنگ منحطّ مشركان و اهل كتاب ، در شناخت خداوند است و نشان دهنده اين است كه درك و معرفت آنان نسبت به خداوند در چه سطحي از ضعف ، قرار داشته است كه خدا را در حدّ موجوداتي تنزل داده اند كه داراي زاد و ولد و صاحب فرزند هستند و روشن است كه در توالد و تناسل نياز به همسر نيز هست . پس بايد معتقد باشند كه خداوند همسر نيز دارد . اين عقايد نشان دهنده اين است كه مشركان و اهل كتاب ، چگونه در اوهام و خيالات خود غرق شده اند .
امام علي ( عليه السلام ) مي فرمايد :
« شبّهوك بأصنامهم و نحلوك حلية المخلوقين باوهامهم ؛ ( 1 ) مشركان تو را با اوهام و خيالات خود تشبيه به موجودات ديگر كردند و قائل به نظير و شبيه براي تو شدند و تو را همانند موجودات ديگر دانستند . »
با توجه به چنين عقايد موهوم ، پذيرفتن ديگر عقايد موهوم آنها نيز آسان مي شود و تعجب از ديگر عقايد آنان نيز برطرف مي شود ؛ مثلا تعجبي ندارد كه مشركان موجودهاي ضعيفي همانند بت ها را در رديف خدا بدانند ؛ زيرا روشن است كسي كه وجود خدا را به حد توالد و تناسل پايين آورده است ، چه بُعدي دارد كه او را همانند بت هاي ضعيف بداند و بت هاي ضعيف را در رديف او بداند و معتقد باشد كه بت ها در عرض خدا هستند .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . نهج البلاغه ، فيض الاسلام ، خطبه 90 ، ص 235
________________________________________ 23 ________________________________________
آيه دوم :
( وَ جَعَلُوا لِلّهِ شُرَكاءَ الْجِنَّ وَخَلَقَهُمْ وَخَرَقُوا لَهُ بَنِينَ وَبَنات بِغَيْرِ عِلْم سُبْحانَهُ وَتَعالي عَمّا يَصِفُونَ * بَدِيعُ السَّماواتِ وَاْلأَرْضِ أَنّي يَكُونُ لَهُ وَلَدٌ وَلَمْ تَكُنْ لَهُ صاحِبَةٌ وَخَلَقَ كُلَّ شَيْء وَهُوَ بِكُلِّ شَيْء عَلِيمٌ ) ( 1 ) ؛ « و براي خدا به دروغ و از روي جهل ، پسراني و دختراني ساختند ؛ منزّه است خدا ، و برتر است از آنچه توصيف مي كنند ! او پديدآورنده آسمان ها و زمين است ؛ چگونه ممكن است فرزندي داشته باشد ؟ ! حال آن كه همسري نداشته ، و همه چيز را آفريده ؛ و او به همه چيز داناست . »
« وَخَرَقُوا لَهُ » ؛ يعني دروغ سازي كردند . مراد آيه اين است كه به دروغ براي خداوند ، پسران و دختراني ساختند .
از اين آيه هم مي توان پايين بودن سطح فرهنگ بت پرستان را فهميد كه چگونه دچار خرافات شده بودند و خدا را در حدي تنزل داده اند كه مي تواند صاحب فرزند باشد ، در صورتي كه فرزند داشتن لازمه اش همسر داشتن است و در آيه 101 انعام ، همسر داشتن را نفي كرده است . و نيز از اين آيه مي توان فهميد كه يهود و نصارا نيز مشرك هستند ؛ چون در ابتداي آيه ، سخن از اين است كه مشركان براي خدا شريكاني از جن قرار دادند و در ادامه مي فرمايد : براي خدا پسر و دختر تراشيدند كه مراد از دسته اوّل ، اهل كتاب و مراد از دسته دوم مشركان هستند . و ظاهر « خرقوا » ؛ يعني مشركان كه بر دو دسته اند ؛ يك دسته معتقد به پسر و دسته اي معتقد به دختر داشتنِ خدا هستند .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . انعام : 100 ـ 101
________________________________________ 24 ________________________________________
آيه سوم :
( وَ جَعَلُوا لَهُ مِنْ عِبادِهِ جُزْءاً إِنَّ اْلإِنْسانَ لَكَفُورٌ مُبِينٌ * أَمِ اتَّخَذَ مِمّا يَخْلُقُ بَنات وَأَصْفاكُمْ بِالْبَنِينَ * وَإِذا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِما ضَرَبَ لِلرَّحْمنِ مَثَلاً ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَهُوَ كَظِيمٌ * أَ وَمَنْ يُنَشَّؤُا فِي الْحِلْيَةِ وَهُوَ فِي الْخِصامِ غَيْرُ مُبِين * وَجَعَلُوا الْمَلائِكَةَ الَّذِينَ هُمْ عِبادُ الرَّحْمنِ إِناثاً أَ شَهِدُوا خَلْقَهُمْ سَتُكْتَبُ شَهادَتُهُمْ وَيُسْئَلُونَ ) ( 1 ) ؛ « آنها براي خداوند از ميان بندگانش نصيبي قرار دادند ( و ملائكه را دختران خدا خواندند ) ؛ انسان كفران كننده آشكاري است آيا از ميان مخلوقاتش دختران را براي خود انتخاب كرده و پسران را براي شما برگزيده است ؟ ! در حالي كه هرگاه يكي از آنها را به همان چيزي كه براي خداوند رحمان شبيه قرار داده [ = به تولّد دختر ] بشارت دهند صورتش ( از فرط ناراحتي ) سياه مي شود و خشمگين مي گردد . آيا كسي را كه در لابه لاي زينت ها پرورش مي يابد و به هنگام جدال قادر به تبيين مقصود نيست ( فرزند خدا مي خوانيد ) ؟ ! آنها فرشتگان را كه بندگان خداوند رحمان هستند . مؤنث پنداشتند ؛ آيا شاهد آفرينش آنها بوده اند ؟ ! گواهي آنان نوشته مي شود و ( از آن ) بازخواست خواهند شد . »
« وَجَعَلُوا لَهُ مِنْ عِبَادِهِ جُزْءاً » ، اي نصيبا ؛ يعني « حكموا بان بعض عباده و هم الملائكة له اولاد » . ( 2 )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . زخرف : 15 ـ 19
2 . مجمع البيان ، ج 9 ، ص 71
________________________________________ 25 ________________________________________
در اين آيه ، غرض بيدار كردن فطرت خفته مشركان است كه چگونه است كه شما در مقام انتخاب براي خدا دختر انتخاب مي كنيد در صورتي كه دختر خوشايند شما نيست به حدّي كه هنگام دريافت خبر دختردار شدن ، صورت شما از خجالت سياه مي شود و پسر را مقدم بر دختر مي دانيد . اگر پسر برتر است پس بايد خداوند ، پسر انتخاب مي كرد . چرا دختر را كه در نظر شما پائين تر است انتخاب كرده است ؟
قرآن با بيان اين مطالب در صدد است كه مشركان را به زشتي عقايد شرك آلودشان ، متوجه سازد تا پي ببرند كه عقايد آنان بي اساس است ، به ويژه آنكه در آيه 18 اشاره دارد كه زنان گرايش بيشتري به زينت و آرايش دارند و تعقل خيلي از آن ها نسبت به مردان پايين تر است . چگونه است كه چنين دختراني را شريك خدا قرار مي دهيد . در آيه 19 براي روشن كردن سستي عقايد آنان به نكته ديگري اشاره دارد و آن اين كه مگر شما شاهد بوديد كه فرشتگان را مؤنث آفريده است . اگر شاهد نبوده ايد ، پس چگونه معتقديد آنان مؤنث هستند .
آيه چهارم :
( وَ قالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمنُ وَلَداً سُبْحانَهُ بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ * لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ * يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَما خَلْفَهُمْ وَلا يَشْفَعُونَ إِلاّ لِمَنِ ارْتَضي وَهُمْ مِنْ خَشْيَتِهِ مُشْفِقُونَ * وَمَنْ يَقُلْ مِنْهُمْ إِنِّي إِلهٌ مِنْ دُونِهِ فَذلِكَ نَجْزِيهِ جَهَنَّمَ كَذلِكَ نَجْزِي الظّالِمِينَ ) ( 1 ) ؛ « آنها گفتند : خداوند رحمان فرزندي براي خود
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . انبياء : 26 ـ 29
________________________________________ 26 ________________________________________
انتخاب كرده است . او منزّه است ( از اين عيب ) آنها [ = فرشتگان ] بندگان شايسته اويند . هرگز در سخن بر او پيشي نمي گيرند ؛ و ( پيوسته ) به فرمان او عمل مي كنند . او اعمال امروز و آينده و اعمال گذشته آنها را مي داند . و آنها جز براي كسي كه خدا راضي ( به شفاعت براي او ) است شفاعت نمي كنند ؛ و از ترس او بيمناك اند . و هر كسي از آنها بگويد : من جز خدا ، معبودي ديگرم ، كيفر او را جهنم مي دهيم . و ستمگران را اين گونه كيفر خواهيم داد . »
از آيات فوق به دست مي آيد كه آن فرزندي كه مشركان براي خدا معتقد بوده اند عبارت بوده از فرشتگان كه بندگان شايسته خدا هستند . و نيز به دست مي آيد كه معتقد بودند ، فرشتگان در برابر خدا مستقلاً اثرگذار هستند و بدون اذن خدا ، مي توانند شفاعت كنند . خداوند در مقام ردّ اين عقيده فرمود : فرشتگان مستقل نيستند و هرگز بر فرمان خدا پيشي نمي گيرند ، بلكه در برابر خدا مطيع محض هستند و خداوند بر اعمال آنان اشراف كامل دارد ، چه اعمال گذشته و چه اعمال آينده . و نيز فرشتگان حقّ شفاعت نسبت به كسي نخواهند داشت ؛ مگر كساني را كه خدا اذن شفاعت براي آنان صادر كرده باشد ، و خود فرشتگان از عظمت خداوند در هراس و خوف هستند .
اگر اعتقاد مشركان بر اين بوده كه فرشتگان در طول خداوند و به اذن او شفاعت مي كنند آن گونه كه ما درباره انبيا و ائمه ( عليهم السلام ) معتقد هستيم اين عبارت ( لا يَشْفَعُونَ إِلاّ لِمَنِ ارْتَضي ) مورد نداشت ؛ زيرا در اين صورت مشركان نفي كننده اذن خدا نبوده اند تا خداوند آنان را توبيخ كند و بگويد
________________________________________ 27 ________________________________________
فرشتگان بدون اذن شفاعت نمي كنند .
از آيه 29 به روشني استفاده مي شود كه عقايد مشركان اين بوده است كه فرشتگان خداياني در برابر خدا هستند ، از اين جهت در ردّ آنان مي فرمايد : « هر كدام از آنان ادعا كند من خدا هستم او را با جهنم مجازات خواهم كرد . » اين عبارت كاملا اعتقاد به استقلال در برابر خدا را مي رساند .
آيه پنجم :
( قُلْ هُوَ اللهُ أَحَدٌ اللهُ الصَّمَدُ لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ وَلَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ ) ؛ « خداوند يكتا و يگانه است ؛ خداوندي است كه همه نيازمندان قصد او كنند ؛ هرگز نزاد و زاده نشده ؛ براي او هيچ شبيه و مانندي نيست . »
« الصَّمَد » ، به معناي غني ، كسي كه بي نياز است و خلأ ندارد . ( 1 )
« كفواً » به معناي نظير ، مانند ، همتا و همسر . ( 2 )
توصيه به خواندن سوره توحيد در نمازها ، نشانگر آن است كه عقيده شرك ، بسيار راسخ بوده است و خداوند با چنين تأكيدهايي مي خواهد اين عقايد خرافي را بزدايد ، عقيده به همتا و فرزند ، به عنوان يك سلسله اوهام در اذهان آنان جاي گرفته بود . خدا به وسيله اين سوره مي خواست اذهان آنان را شست و شو دهد .
آياتي كه دلالت دارد به اينكه مشركان اعتقاد داشتند كه خدا داراي فرزند است ، منحصر به آيات ذكر شده نيست ، بلكه علاوه بر آنها ، بيش از بيست آيه ديگر نيز ، در قرآن بر اين عقايد دلالت دارد . ( 3 )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 و 2 . تفسير عليّين ، ص 604
3 . براي تحقيق بيشتر به اصل كتاب « شرك و بت پرستي در قرآن » مراجعه كنيد .
________________________________________ 29 ________________________________________
فصل دوّم
اعتقاد بت پرست ها
درباره بت ها
________________________________________ 31 ________________________________________
بحث مهمي كه در اين جا مطرح است اين است كه آيا بت پرستان معتقد بودند كه بت ها در عرض خدا ( رقيب خدا ) هستند يا در طول خدا قرار دارند ؟ براي جواب بايد گفت ، عقايد بت پرستان بر دو نوع متصوّر است :
نوع اوّل : آنان عقيده داشته اند كه خداي واحدي بر همه عالم حاكم است و غير از او خداي ديگري نيست . بت ها تنها به عنوان واسطه هاي فيض و مخلوق هاي مقدس اند كه خداوند از مسير و مجراي آنها ، فيوضات را به مخلوقات ديگر مي رساند .
نوع دوم : بت پرستان معتقد بوده اند كه بت ها در عرض خدا و مساوي ، همتا و عِدل خدا هستند و داراي حكومت و قدرت مستقل و داراي ربوبيّت و مديريت در عالم هستند ؛ همانند قدرت و تدبير خداوند . به زبان ديگر ، خداوند ، واحد عددي بوده است ؛ يعني اله هاي متعددي موجود است كه يكي از آنها خداست ؛ اوّل خدا ، دوم مثلا هبل ، سوم لات و چهارم عزيّ . البته ما در صدد استقراي طرفداران اين نظريه نيستيم ؛ چون هدف ما استفاده از خود آيات است ؛ ولي افرادي را مي توان از طرفداران اين نظريه بر شمرد ؛ مانند :
1 ـ علامه طباطبايي . وي معتقد است : بت پرستان در ابتدا قائل به طولي
________________________________________ 32 ________________________________________
بوده اند ، ولي بعداً انحراف پيدا كرده و قائل به استقلالي شده اند . سخن ايشان در آينده خواهد آمد .
2 ـ صاحب التفسير المبين . ( 1 )
3 ـ فخر رازي . ( 2 )
4 ـ زمخشري . ( 3 ) نظرات اين افراد در ادامه كتاب خواهد آمد .
البته روشن است كه موحّد واقعي چنين عقيده اي ندارد . او خدا را واحد ذاتي مي داند ؛ يعني خالق و مدبّر جهان ، موجودي جز خداوند نيست ؛ زيرا او موجودي نامحدود و حاكم بر تمام جهان است : « ليس في الدار غيره ديّار ؛ در خانه وجود حاكمي جز خدا نيست . »
حاصل سخن اين كه بنابر اعتقاد به عرضي بودن بت ها ، غير از خدا نيز موجود ديگري در خانه وجود هست كه داراي اثر است و رتق و فتق امور را انجام مي دهد ؛ شفا مي دهد ، پناه مي دهد ، ضرر مي رساند ، سود مي رساند . بت ها در برابر خدا دستگاهي جداگانه دارند كه به طور مستقل عمل مي كنند .
بعد از روشن شدن بحث از نظر ثبوتي كه عقيده بت پرستان به دو روش متصور است ، بايد بررسي و ملاحظه كرد كه ادّله ، با كدام يك از اين انواع همراه است ؛ از ادله ، عرضي بودن به دست مي آيد يا طولي بودن ؟
پس ما دو مطلب را بحث خواهيم كرد : مطلب عرضي بودن و مطلب طولي بودن .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . التفسير المبين ، ص 611 ، ذيل آيه 38 زمر .
2 . التفسير الكبير ، ج 2 ، ص122 ، ذيل آيه 22 بقره : ( فَلاَ تَجْعَلُوا لِلّهِ أَنْدَاداً ) .
3 . كشاف ، ذيل آيه 13 لقمان .
________________________________________ 33 ________________________________________
مطلب اول : اعتقاد به اين كه بت ها مستقلاً تأثير گذارند
بنابر عقيده ما ، آيات قرآني دلالت دارند كه بت پرستان ، بت ها را در عرض خدا و مستقل مي دانستند . در اين باره به طرح چند دليل مي پردازيم :
دليل اوّل : اعتراف مشركان به تساوي در قيامت
اولين دليل بر اينكه به عقيده مشركان بت ها در رديف خدا بوده اند اين است كه مشركان بت ها را مساوي با خدا قرار داده بودند . دليل ما چند آيه است :
آيه اوّل :
( وَ قِيلَ لَهُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ تَعْبُدُونَ * مِنْ دُونِ اللهِ هَلْ يَنْصُرُونَكُمْ أَوْ يَنْتَصِرُونَ * فَكُبْكِبُوا فِيها هُمْ وَالْغاوُونَ * وَجُنُودُ إِبْلِيسَ أَجْمَعُونَ * قالُوا وَهُمْ فِيها يَخْتَصِمُونَ * تَاللهِ إِنْ كُنّا لَفِي ضَلال مُبِين * إِذْ نُسَوِّيكُمْ بِرَبِّ الْعالَمِينَ * وَما أَضَلَّنا إِلاَّ الْمُجْرِمُونَ * فَما لَنا مِنْ شافِعِينَ * وَلا صَدِيق حَمِيم ) ( 1 ) ؛ « و به آنان ( بت پرستان ) گفته مي شود : كجا هستند معبوداني كه آنها را پرستش مي كرديد ، ( معبودهايي ) غير از خدا ؟ آيا شما را ياري مي كنند يا مي توانند از خودشان دفاع كنند ؟ در آن هنگام همه آن معبودان با عابدان گمراه به دوزخ افكنده مي شوند . و همچنين همگي لشكريان ابليس . آنها در حالي كه به مخاصمه برخاسته اند مي گويند : به خدا
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . شعراء : 92 ـ 101
________________________________________ 34 ________________________________________
سوگند كه ما در گمراهي آشكاري بوديم . چون شما را با پروردگار عالميان برابر مي شمرديم ! امّا كسي جز مجرمان ما را گمراه نكرد . ( افسوس كه امروز ) شفاعت كنندگاني براي ما وجود ندارد . و نه دوست گرم و پرمحبتي . » ( 1 )
« فَكُبْكِبُوا . . . » : يعني گروه گروه به دوزخ انداخته مي شوند . « كبب » در اصل به معناي انداختن است و تكرار « فاءالفعل » مفيد تكرار معناست .
« هُمْ » : مراد از آن خدايان و معبودان بت پرستان است .
« الْغَاوُونَ » : به معناي بت پرستان است .
« إِن كُنَّا » : « ان » مخففه از مثقله است . اصل آن « تالله اِنّا كنّا » بوده كه « نون » و « الف » حذف شده است ؛ يعني به خدا قسم كه حقيقتاً ما در گمراهي بوديم ؛ زيرا بت ها را مساوي با خدا قرار داده بوديم . در جمله « إِذْ نُسَوِّيكُم بِرَبِّ الْعَالَمِينَ » ، علت گمراهي را بيان كرده است ؛ يعني اشتباه ما در اين بود كه بت ها را مساوي با خدا مي دانستيم .
اين كلام كه بت ها مساوي خدا هستند در صورتي صحيح است كه اعتقاد آنان اين باشد كه بت ها مستقلاً خدايي مي كنند . همان گونه كه خدا مستقلا امور را انجام مي دهد و داراي قدرت و مديريت در عالم است ، خواه تساوي در تمام امور يا در بعضي از امور باشد در هر جهت بايد بت ها را رقيب خدا و عِدل خدا بدانند ؛ مثلا آنان بت ها را ضار و نافع مي دانستند ـ كه در آينده توضيح خواهيم داد ـ اين گفتار در صورتي صحيح است كه آنها همانند خدا و به طور مستقل بتوانند سود و زيان برسانند . اما اگر چنين
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . معناي دقيق « و لاصديق حميم » ، خواهد آمد .
________________________________________ 35 ________________________________________
نباشد ، مثلا بت ها در طول خدا باشند و آنچه دارند از خدا داشته باشند ، در اين صورت « بت ها مساوي خدا هستند » ، صادق نيست . حاصل سخن اين كه تساوي ، ملازم با در عرض بودن و عِدل بودن بت ها با خداوند است .
« الْمُـجْرِمُونَ » به دو معني آمده است : الف : گذشتگان ما كه به آنان اقتدا كرديم . ب : شياطين .
« شَافِعِينَ » : به معناي دوستانِ غير فاميل است .
« صَدِيق حَمِيم » : به معناي دوستان از فاميل و خويشان است .
« حَمِيم » : آن عدّه از بستگان را گويند كه ما را دوست مي دارند و ما نيز آنان را دوست مي داريم .
حاصل معناي اين چند آيه اين است كه بت پرستان در قيامت مي گويند : ما صرفاً در تصور و اوهام زندگي مي كرديم ، تصور ما اين بود كه بت ها همانند خدا و مساوي با خدا هستند . در صورتي كه چنين نبوده ، آنها نه مي توانند ما را كمك كنند و نه خودشان را .
شايد علت اين كه بت ها را مي سوزانند با اين كه برخي از آنها همانند سنگ يا چوب ، بي جان هستند ، براي نشان دادن خواري و ذلت آنان به مشركان باشد تا با چشم خويش خواري آنان را ببينند كه حتي نمي توانند از خودشان دفاع كنند . ( 1 )
آيه دوم :
( . . . ثُمَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ يَعْدِلُونَ ) ( 2 ) ؛ « سپس كساني كه كافر شدند ، بت ها را با خدا مساوي و يكسان قرار دادند . »
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . بيشترين توضيحات اين قسمت از تفسير « عليين » ـ اثر نگارنده ـ نقل شده است .
2 . انعام : 1
36 ________________________________________
« يَعْدِلُون » : بت ها را با خدا يكسان و مساوي قرار داده اند . « عدلت به غيره » ؛ يعني « سوّيته به غيره » ؛ آن را با غير خودش مساوي قرار دادم . ( 1 ) نظير اين آيه است آيه : ( . . . أَ إِلهٌ مَعَ اللهِ بَلْ هُمْ قَوْمٌ يَعْدِلُونَ ) ( 2 ) ؛ « آيا معبود ديگري با خدا هست ؟ نه بلكه آنها گروهي هستند كه ( از روي ناداني ، مخلوقات را ) همطراز و مساويِ پروردگارشان قرار مي دهند » ؛ و آيه ( وَ هُمْ بِرَبِّهِمْ يَعْدِلُونَ ) ( 3 ) .
حاصل استدلال اين است كه « عِدل » به معناي يكسان و مساوي است و از آن استفاده مي شود كه مشركان بت ها را در عرض خدا قرار مي دادند .
علي ( عليه السلام ) نيز درباره عقيده مشركان ، در مساوي بودن بت ها با خدا مي فرمايد :
« كَذِب العادلون بك اذ شبهّوك باصنامهم . . . و اَشهدُ انّ من ساواك بشئ من خلقك فقد عدل بك ؛ ( 4 ) ؛ دروغ گفتند آنان كه تو را مساوي بت هاي خود قرار دادند ؛ و من شهادت مي دهم هر آن كس كه تو را با چيزي از مخلوق مساوي بشمرد براي تو عِدْل قرار داده است . »
عبارت تساوي به خوبي دلالت مي كند كه خدا و بت ها ، در عقيده بت پرستان در يك رديف قرار دارند و در عرض يكديگر هستند . با توجه به مطالب ياد شده ، مي توان به تمام آياتي كه كلمه « نِدّ » و « انداد » دارد استدلال كرد .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . تفسير عليين ، ص 128 ؛ به نقل از مجمع البيان .
2 . نمل : 60
3 . انعام : 150
4 . نهج البلاغه ، خطبه 91 ، ترجمه امامي و آشتياني .
________________________________________ 37 ________________________________________
آيه سوم :
( فَلا تَجْعَلُوا لِلّهِ أَنْداداً وَأَنْتُمْ تَعْلَمُونَ ) ( 1 ) ؛ « بنابراين براي خدا همتاياني قرار ندهيد ، در حالي كه مي دانيد ( هيچ يك از آنها ، نه شما را آفريده اند ؛ و نه شما را روزي مي دهند ) . »
آيه فوق ، ضمن توضيح عقايد بت پرستان ، آن را مردود شمرده و مي فرمايد : شما بت پرستان معتقديد خدا همتا و شريك دارد ، نه ، چنين نيست ، بلكه خداوند واحد و يگانه است و عدل و شريك ندارد . اين آيه و نظاير آن تصريح دارد كه در عقيده بت پرستان ، بت ها در عرض و رديف خدا و همطراز خدا بوده اند و بت را مانند و مثل خدا مي دانستند ؛ يعني براي بت ها « اثرگذاري » قائل بوده اند .
تحقيقي درباره « نِد »
ابتدا تعاريف اهل لغت و تفسير را پيرامون « أنداد » نقل و سپس جمع بندي مي كنيم :
1 ـ « النِدّ : ما كان مثل الشئ يضادّه في اُموره ، و النديد و الندّ سواء ، و جمع الندّ أنداد . و ندّالبعير ندوداً : انفرد و استعصي ( 2 ) ؛ ندّ عبارت است از مثل و شبيه شيء با اين قيد كه در كارهاي مثل خود مداخله مي كند و با آن كشمكش و منازعه دارد . نديد و ند داراي معناي واحدي هستند و انداد جمع ند است و ندالبعير ؛ يعني شتر
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . بقره : 22
2 . العين ، خليل بن احمد فراهيدي .
________________________________________ 38 ________________________________________
سركش شد . »
2 ـ « الفرق بين الندّ و المثل ، هما بمعني في اللغة و قال بعضهم : لايقال الندّ الا للمثل النادّ أي المخالف ، من ناددته أي خالفته و نافرته ( 1 ) ؛ ندّ و مثل ، در لغت داراي معناي يكساني هستند ، ولي بعضي گفته اند : ند عبارت از مثلي است كه با مثل خود در ستيز باشد . »
3 ـ « الندّ و النديد و النديدة : مثل الشئ الذي يضادّه في اُموره و ينادّه أي يخالفه من نَدَّ البعير : اذا نفرواستعصي ( 2 ) ؛ « به مثل و مانند شيء كه در امور با وي ناسازگاري دارد ، ند و نديد و نديدة ، گفته مي شود . اصل آن از « ندّالبعير » مي باشد ، يعني شتر ، سركشي كرد و از اطاعت صاحبش بيرون رفت . »
4 ـ « الأنداد : جمع ندّ بالكسر ، و هو مثل الشئ الذي يضادّه في اُموره ينادّه : أي يخالفه ( 3 ) ؛ جمع نِدّ ، انداد است و ندّ به كسر نون عبارت است از همتاي شي اي كه با آن ، در امورش ناسازگاري دارد . »
5 ـ « الأنداد و الاشباه و الأمثال نظائر واحدها ندّ و قيل : هي الأضداد . و أصل النّد : المثل المناوئ ( ناوأه مناوأة : عاداه ) ( 4 ) ؛ واژه هاي : انداد ، اشباه و امثال ، داراي يك معني هستند و مفردِ انداد ، نِدّ است . بعضي گفته اند كه اين چند واژه به معناي ضدّ شيء است ؛
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . الفروق اللغوية ، ابوهلال العسكري .
2 . الفايق في غريب الحديث ، زمحشري ، ج 3 ، ص 284
3 . النهاية ، ابن اثير ، ج 5 ، ص 35
4 . مجمع البيان ، ج 1 ، ص 460
________________________________________ 39 ________________________________________
ند در اصل به معناي مِثلي است كه با مِثل خود دشمني دارد . »
6 ـ « نديد الشئ مشاركه في جوهره ، و ذلك ضرب من المماثلة ، فانّ المثل يقال في أيّ مشاركة كانت ، فكّل ندّ مثل و ليس كل مثل ندّ . . . إنّ الندّ يقال في ما يشارك في الجوهر فقط ، والشبه يقال فيما يشارك في الكيفية فقط ، و المساوي يقال فيما يشارك في الكميّة فقط ، و الشكل يقال فيما يشارك في القدر و المساحة فقط ، و المثل عامّ في جميع ذلك ، و لهذا لمّا أرادالله تعالي نفي الشبيه من كل وجه خصّه بالذكر فقال : ليس كمثله شئ ( 1 ) ؛ به چيزي كه با چيز ديگر در ذات و جوهر يكسان باشند نديد گويند . نديد ، نوع خاصّي از مشابهت است ، برخلاف مثل كه در هر نوع از مشابهت استعمال مي شود . اگر دو شيء با يكديگر در جوهر يكسان باشند به آن نديد و اگر در چگونگي و كيفيت يكسان ، باشند به آن شبه مي گويند و اگر در كميت يكسان باشند به آن مساوي و اگر در مقدار و مساحت يكسان باشند به آن ، شكل مي گويند ؛ اما كلمه مثل در تمام موارد ياد شده استعمال مي شود و چون خدا مي خواست تمام شباهت ها را نفي كند ، كلمه مثل را به كار برد و فرمود : هيچ چيزي مثل خدا نيست . »
7 ـ « يقال لقي القوم أضدادهم و أندادهم أي أقرانهم « الندّ ( بالكسر ) المثل و النظير ، جمع أنداد ( 2 ) ؛ وقتي گفته مي شود : فلان گروه با اضداد و انداد خود ديدار كردند ؛ يعني با همسن و سال هاي
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . المفردات ، راغب اصفهاني .
2 . تاج العروس .
________________________________________ 40 ________________________________________
خود ملاقات كردند . ند ، يعني مثل و نظير و همانند و جمع آن انداد است . »
8 ـ « الكفؤ : المماثل ، الندّ المثل ، الشبه ، الشبيه : النظير ، الندّ ( المثيل ) ( 1 ) ؛ ندّ ، به معناي مثل و مانند است . »
9 ـ « الندّ : بكسر النون ج أنداد ، النظير و المثيل و منه ( فلاتجعلوا لله اندادًا ) ( 2 ) ؛ جمع ندّ ، انداد است و ندّ ، به معناي نظير و مشابه است و مراد از آيه قرآن ، اين است كه براي خداوند همتا و مشابه قرار ندهيد . »
10 ـ « قوله : ان تجعل لله ندّا بكسر النون اي مثلا و جمعه أنداد و يطلق الندّ علي الضدّ ايضا ( 3 ) ؛ اين كه منع شده است از قرار دادن ندّ براي خداوند ؛ يعني مثل است و جمع آن أنداد . و گاهي به ضد نيز ندّ اطلاق شده است . »
11 ـ ( فَلاَ تَجْعَلُوا ) نهي . ( لله أندادًا ) أي أكفاء و أمثالا و نظراء ، واحدها ندّ ( 4 ) ؛ مقصود از آيه اين است كه براي خدا همتا و همانند قرار ندهيد . مفرد انداد ، ند است . »
12 ـ « ولا ندّ لك فيعارضك ( 5 ) ؛ امام سجاد ( عليه السلام ) فرمود : خدايا تو همتايي نداري تا با تو به تعارض و ستيز برخيزد . »
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . معجم الفاظ الفقه الجعفري ، ص 361
2 . معجم لغة الفقهاء ، محمد قلعجي ، ص 477
3 . مقدمه فتح الباري ، ابن حجر ، ص 189
4 . تفسير قرطبي ، ج 1 ، ص 23
5 . صحيفه سجاديه ، دعاي 47
________________________________________ 41 ________________________________________
از مجموع اين تعاريف استفاده مي شود كه آنچه از « ند » متبادر است ، معناي مثل و مانند است و گاهي نيز در معناي ضد ، استعمال مي شود . از برخي از اقوال ؛ مانند پنج قول اوّل ، استفاده مي شود كه ند به معناي مثل است ، ولي يك قيد اضافي دارد و آن عبارت از مثلي است كه با مثل خود نزاع و كشمكش دارد و در امور او مداخله مي كند . اين نكته از كلام « صحيفه سجاديه » نيز استفاده مي شود . از كلام « مفردات راغب » استفاده مي شود كه « ندّ » عبارت است از مشابهت در جوهر و ذات ، نه عوارض ديگر .
نتيجه اينكه اگر « ندّ » به معناي مثل باشد كه مورد اتفاق همگان است مطلب ما ثابت مي شود ؛ يعني بت پرستان بت ها را همتا و مثل خدا مي دانستند و خداوند آنها را از اين كار نهي كرده است ؛ اما اگر قيد اضافه را لحاظ كنيم و بگوييم : « ندّ » عبارت است از مثلي كه با مثل خود در ستيز و نزاع است ، اين دلالت بهتري بر مطلب دارد ؛ زيرا مي فهماند كه به عقيده بت پرستان ، بت ها نه تنها استقلال دارند و در عرض خدا هستند ؛ بلكه مي توانند در امور خداوند نيز مداخله كنند و برخلاف اراده خدا ، در جهان دخل و تصرف كنند .
فخر رازي نيز از واژه « ند » استفاده كرده است كه بت ها ـ به عقيده بت پرستان ـ در عرض خدا بوده اند ؛ بلكه در حدي كه توان منازعه نيز دارند . در ذيل آيه : ( فَلا تَجْعَلُوا لِلّهِ أَنْداداً ) مي گويد :
« ما النّد ؟ الجواب : انه المثل المنازع و ناددت الرجل نافرته من ندّ ندودًا إذا نفر كأنّ كل واحد من الندّين ينادّ صاحبه اي نافره و يعانده ، فان قيل انّهم لم يقولوا : إنّ الأصنام تنازع الله
________________________________________ 42 ________________________________________
قلنا : لمّا عبدوها و سمّوها آلهة أُشبهت حالهم حال من يعتقد انّها آلهة قادرة علي منازعته ( 1 ) ؛ معناي ند عبارت است از مثلي كه با مثل خود در منازعه و ستيز است ؛ اگر گفته شود كه بت پرستان قائل به منازعه بت ها با خدا نبودند ، در جواب خواهيم گفت : چون آنان بت ها را پرستش مي كردند و نام اله را بر آنها نهاده بودند ، از اين جهت حال آنان مانند حال كساني بود كه معتقد بودند بت ها توان منازعه با خدا را دارند . »
و اگر تعريفي كه در مفردات آمده را لحاظ كنيم ، بايد بگوييم كه در اعتقاد مشركان ، ذات بت ها مانند ذات خداست و تشابه بت ها با خدا در جوهر و ذات است . در نتيجه مي توانند كارهايي را انجام دهند كه خداوند قادر بر انجام آن كارهاست . در اين صورت ، بت ها در عرض خدا خواهند بود ، نه در طول خدا .
دليل دوم : اطلاق اله بر بت ها
دليل دوم بر عرضي بودن بت ها با خداوند در عقيده مشركان ، اطلاق كلمه « إله » و « آلهة » بر بت ها ، در آيات قرآني است . ظهور اطلاق كلمه « اله » نشان مي دهد كه اطلاق اين واژه بر بت ها ، به همان معنايي است كه بر خداوند اطلاق مي شود و نشان مي دهد كه معتقد به اله هاي زيادي بودند كه اولي آنها خداوند است و بقيه ، بت ها بوده اند . اينك به اين آيات توجه فرماييد :
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . تفسير كبير ، ج 2 ، ص 122
________________________________________ 43 ________________________________________
آيه اوّل :
( وَ إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحِيمُ ) ( 1 ) ؛ « و خداي شما ، خداوند يگانه اي است كه غير از او معبودي نيست . اوست بخشنده و مهربان ( و داراي رحمت عام و خاص ) . »
در اين آيه همه اله ها را در خداوند منحصر دانسته و نشان خداوند را رحمان و رحيم ، بيان نموده است . گويا مي خواهد بيان كند كه در تصور شما بت پرستان چنين است كه جهان داراي چند اله است ، اما در حقيقت بيش از يك اله نيست . پس آيه دلالت دارد كه در عقيده بت پرستان بت ها به عنوان « اله » مطرح بوده اند ، از اين رو ، جا دارد كه اله هاي ديگر نفي گردند .
آيه دوم :
( لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً إِلي قَوْمِهِ فَقالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللهَ ما لَكُمْ مِنْ إِله غَيْرُهُ . . . ) ( 2 ) ؛ « ما نوح را به سوي قومش فرستاديم ؛ او به آنان گفت : اي قوم من ! ( تنها ) خداوند يگانه را پرستش كنيد ، كه براي شما معبودي جز او نيست . »
از اين كه نوح مأموريت دارد به مردم ابلاغ كند كه خدايي جز خداي يگانه نيست ، معلوم مي شود ، اعتقاد مردم در زمان نوح اين بوده كه غير از خداوند متعال خدايان ديگري هم هستند ، و اين با عرضي بودن سازگار است ، نه طولي بودن ؛ زيرا در فرضي كه آنان معتقد به طولي بودن باشند و
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . بقره : 163
2 . اعراف : 59
________________________________________ 44 ________________________________________
استقلالي براي بت ها معتقد نباشند جا داشت به نوح چنين اعتراض كنند : اين كه تو ما را به خداي يگانه دعوت مي كني وجهي ندارد ؛ زيرا ما خود معتقد به يگانگي خدا هستيم و بت ها را واسطه فيض مي دانيم ، چون كه خداوند آنها را واسطه فيض قرار داده است . ما عقيده اي خلاف توحيد نداريم تا تو ما را از گمراهي نجات دهي . پس مأموريت شما جهت دعوت به توحيد ـ از سوي خدا ـ لزومي نداشت .
و مانند اين آيه است آيه : ( وَ إِلي عاد أَخاهُمْ هُوداً قالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللهَ ما لَكُمْ مِنْ إِله غَيْرُهُ ) ( 1 ) و آيه : ( وَ إِلي ثَمُودَ أَخاهُمْ صالِحاً قالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللهَ ما لَكُمْ مِنْ إِله غَيْرُهُ ) ( 2 ) و آيه : ( وَ إِلي مَدْيَنَ أَخاهُمْ شُعَيْباً قالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللهَ ما لَكُمْ مِنْ إِله غَيْرُهُ ) ( 3 ) .
آيه سوّم :
( وَ قالَ اللهُ لا تَتَّخِذُوا إِلهَيْنِ اثْنَيْنِ إِنَّما هُوَ إِلهٌ واحِدٌ فَإِيّايَ فَارْهَبُونِ ) ( 4 ) ؛ « خداوند فرمان داده : دو معبود ( براي خود ) انتخاب نكنيد ؛ معبود ( شما ) همان خداي يگانه است ؛ تنها از ( كيفر ) من بترسيد ! »
( فَإِيّايَ فَارْهَبُونِ ) : از اين جمله معلوم مي شود كه بت پرستان از بت هاي ديگر خوف داشته اند و مي ترسيدند كه نكند از سوي بت ها به ايشان
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . همان : 65
2 . اعراف : 73
3 . اعراف : 65
4 . نحل : 51
________________________________________ 45 ________________________________________
ضرري برسد و يا مانع نفعي شوند . اين نشان دهنده آن است كه بت ها را نيز در كنار خدا ضارّ و نافع مي دانستند و براي بت ها حكومتي مستقل و جداي از خداوند قائل بوده اند ؛ البته مراد از اين كه براي خود دو معبود نگيريد ؛ يعني معتقد به بيش از يك خدا نشويد .
دليل سوم : معيت
دليل سوم بر اين كه بت پرستان بت ها را در عرض خدا و مستقل مي دانستند ، عبارت است از كلمه « مع » ؛ در « مع الله » كه ظهور اين كلمه در اين است كه بت ها را در كنار خدا و رقيب خدا مي دانستند . كلمه « مع الله » شانزده مرتبه در قرآن آمده است كه برخي از آنها را بررسي مي كنيم :
( قُلِ الْحَمْدُ لِلّهِ وَسَلامٌ عَلي عِبادِهِ الَّذِينَ اصْطَفي آللهُ خَيْرٌ أَمّا يُشْرِكُونَ * أَمَّنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَاْلأَرْضَ وَأَنْزَلَ لَكُمْ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَنْبَتْنا بِهِ حَدائِقَ ذاتَ بَهْجَة ما كانَ لَكُمْ أَنْ تُنْبِتُوا شَجَرَها أَ إِلهٌ مَعَ اللهِ بَلْ هُمْ قَوْمٌ يَعْدِلُونَ * أَمَّنْ جَعَلَ اْلأَرْضَ قَراراً وَجَعَلَ خِلالَها أَنْهاراً وَجَعَلَ لَها رَواسِيَ وَجَعَلَ بَيْنَ الْبَحْرَيْنِ حاجِزاً أَ إِلهٌ مَعَ اللهِ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْلَمُونَ * أَمَّنْ يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَيَكْشِفُ السُّوءَ وَيَجْعَلُكُمْ خُلَفاءَ اْلأَرْضِ أَ إِلهٌ مَعَ اللهِ قَلِيلاً ما تَذَكَّرُونَ * أَمَّنْ يَهْدِيكُمْ فِي ظُلُماتِ الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَمَنْ يُرْسِلُ الرِّياحَ بُشْراً بَيْنَ يَدَيْ رَحْمَتِهِ أَ إِلهٌ مَعَ اللهِ تَعالَي اللهُ عَمّا يُشْرِكُونَ * أَمَّنْ يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ
________________________________________ 46 ________________________________________
يُعِيدُهُ وَمَنْ يَرْزُقُكُمْ مِنَ السَّماءِ وَاْلأَرْضِ أَ إِلهٌ مَعَ اللهِ قُلْ هاتُوا بُرْهانَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ ) ( 1 ) ؛ « بگو : حمد مخصوص خداست ؛ و سلام بر بندگان برگزيده اش ! آيا خداوند بهتر است ، يا بت هايي كه همتاي او قرار مي دهيد ؟ ! ( آيا بت هايي كه معبود شما هستند بهترند ) يا كسي كه آسمانها و زمين را آفريده ؟ ! و براي شما از آسمان ، آبي فرستاد كه با آن ، باغ هايي زيبا و سرورانگيز رويانديم ؛ شما هرگز قدرت نداشتيد درختان آن را برويانيد ! آيا معبود ديگري با خداست ؟ نه ، بلكه آنها گروهي هستند كه ( از روي ناداني ، مخلوقات را ) همطراز ( پروردگارشان ) قرار مي دهند ، يا كسي كه زمين را مستقر و آرام قرار داد ، و ميان آن نهرهايي روان ساخت ، و براي آن كوه هاي ثابت و پابرجا ايجاد كرد ، و ميان دو دريا مانعي قرار داد ( تا با هم مخلوط نشوند ؛ با اين حال ) آيا معبودي با خداست ؟ نه ، بلكه بيشتر آنان نمي دانند ( و جاهل اند ) . يا كسي كه دعاي مضطر را اجابت مي كند و گرفتاري را برطرف مي سازد ، و شما را خلفاي زمين قرار مي دهد ؛ آيا معبودي با خداست ؟ كمتر متذكر مي شويد . يا كسي كه شما را در تاريكي هاي صحرا و دريا هدايت مي كند ، و كسي كه بادها را به عنوان بشارت پيش از نزول رحمتش مي فرستد ؛ آيا معبودي با خداست ؟ خداوند برتر است از آنچه براي او شريك قرار مي دهيد . يا كسي كه آفرينش را آغاز كرد ، سپس آن را تجديد مي كند ، و كسي كه شما را از آسمان و زمين روزي مي دهد ؛ آيا معبودي با خداست ؟ ! بگو : دليل تان را بياوريد اگر راست مي گوييد ! »
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . نمل : 59 ـ 64
________________________________________ 47 ________________________________________
واژه « مع » در « مع الله » ظهور در مساوات دارد ؛ يعني آيا شما بت ها را مساوي خدا مي دانيد . همانند آيه : ( نُسَوِّيكُمْ بِرَبِّ الْعالَمِينَ ) و مساوات ، بت ها را در عرض خدا دانستن است . و اين با طولي بودن سازگار نيست ؛ زيرا در آن صورت « مع » نيست ؛ زيرا بت ها آنچه دارند از خدا دارند .
« أَمَّا يُشْرِكُونَ » در اصل « اَمْ ما يشركون » بود كه در هم ادغام شده است و مفادّ « امْ » به معناي تسويه است ؛ يعني آيا خدا بهتر است يا بت ها ، آيا واقعاً اين دو مساوي هستند ؟ !
دليل چهارم : تمانع
دليل چهارم بر اين كه عقيده بت پرستان اين بوده كه بت ها در عرض خدا و داراي استقلال هستند ، تمانع است . اين دليل در چند آيه قرآن به طرز جالبي بيان شده است . اين دليل نسبت به دلايل ديگر از جايگاه ويژه اي برخوردار است . حاصل اين استدلال اين است كه تدبير در هر چيزي ، مساوي با وحدت مديريت است و تدبير و مديريت با دوگانگي سازگار نيست . تدبير بيش از يك مدبّر ، موجب اختلال نظام مي شود . از وحدت نظام در عالم به وحدت مدبّر عالم ، پي مي بريم .
آيه اوّل :
( أَمِ اتَّخَذُوا آلِهَةً مِنَ اْلأَرْضِ هُمْ يُنْشِرُونَ * لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلاَّ اللهُ لَفَسَدَتا فَسُبْحانَ اللهِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمّا يَصِفُونَ ) ( 1 ) ؛ « آيا از زمين خداياني انتخاب كردند كه بتوانند مردگان را زنده كنند ؟ ! ( نه ؛
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . انبياء : 21 ـ 22
________________________________________ 48 ________________________________________
چنين نيست ) اگر در آسمان و زمين جز الله خدايان ديگري بود ، فاسد مي شدند ( و نظام جهان به هم مي خورد . ) منزه است خداوند ؛ پروردگار عرش ، از توصيفي كه آنها مي كنند . »
آيه دوم :
( مَا اتَّخَذَ اللهُ مِنْ وَلَد وَما كانَ مَعَهُ مِنْ إِله إِذاً لَذَهَبَ كُلُّ إِله بِما خَلَقَ وَلَعَلا بَعْضُهُمْ عَلي بَعْض سُبْحانَ اللهِ عَمّا يَصِفُونَ ) ( 1 ) ؛ « خدا هرگز براي خود فرزندي انتخاب نكرده ؛ و معبود ديگري با او نيست ؛ كه اگر چنين مي شد ، هر يك از خدايان مخلوقات خود را تدبير و اداره مي كردند و بعضي بر بعض ديگر برتري مي جستند ( و جهان هستي به تباهي كشيده مي شد ) ؛ منزه است خدا از آنچه آنان توصيف مي كنند ! »
مفادّ دو آيه يادشده ، به همديگر نزديك است . مفاد هر دو اين است كه وجود بيش از يك اله ، به هم خوردن نظام هستي را به دنبال دارد . و اين در صورتي است كه عقيده بت پرستان اين باشد كه بت ها مستقل و در عرض خدا هستند ؛ زيرا اگر عقيده آنها بر اين باشد كه بت ها از خود اراده اي ندارند و در طول خدا هستند و مؤثر حقيقي خداوند است و بت ها مطيع محض هستند ، هرگز فساد عالمي را در پي ندارد . همان گونه كه در يك مؤسسه يا مدرسه ، يك مدير و چند معاون هستند كه تصميم گيرنده اصلي مدير است و هرگز شيرازه كارها از هم نمي پاشد . اما از هم پاشيدگي و به هم خوردن نظم در صورتي است كه چند مدير با تصميم گيري جداي از هم وجود
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . مؤمنون : 91
________________________________________ 49 ________________________________________
داشته باشد . اين جاست كه هرج و مرج در آن مكان حاكم خواهد شد .
( إِذاً لَذَهَبَ كُلُّ إِله بِما خَلَقَ وَلَعَلا بَعْضُهُمْ عَلي بَعْض ) ؛ هر يك از خدايان به دنبال برتري بر ديگري و در فكر تسخير ديگري است . بسيار روشن است كه اين لازمه هم ، مترتب بر اين است كه بت ها در عرض خدا باشند ؛ زيرا در اين صورت است كه هر يك ، مستقل و صاحب قدرت خواهند بود و به فكر به دست آوردن قدرت خدايان ديگر و توسعه منطقه الوهيت خويش خواهند بود . اما اگر معتقد به طوليت باشيم ، اصلا سالبه به انتفاي موضوع است ؛ زيرا تمام بت ها از اوّل تحت اشراف يك قدرت و يك حاكم هستند و موجودات ، قدرتي ندارند تا اين كه به فكر تسخير قدرت همديگر باشند . به نظر ما قوي ترين استدلال همين استدلال مانع است كه بسيار هم واضح است .
دليل پنجم : من دون الله
استدلال پنجم براي اثبات اين مطلب كه مشركان عقيده داشته اند بت ها داراي استقلال در برابر خدا هستند و در عرض خدا قرار دارند ، كلمه « مِن دُونِ اللَّهِ » است كه در آيات قرآن ، بسيار به چشم مي خورد . به عنوان نمونه ، يكي از آن آيات را مطرح مي كنيم :
( وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اللهِ أَنْداداً يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اللهِ . . . ) ( 1 ) ؛ « بعضي از مردم معبودهايي غير از خداوند را براي خود انتخاب مي كنند ؛ و آنها را همچون خدا دوست مي دارند . »
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . بقره : 165
________________________________________ 50 ________________________________________
كلمه « مِنْ دُونِ اللّهِ » كه به معناي « غير از خدا » است در اين آيه و آيات ديگر وصف اله قرار گرفته است و دلالت دارد كه در اعتقاد مشركان بت ها جدا و مستقل از خدا بوده اند . معناي « غير » مساوي با دوگانگي است ، يعني ميان بت ها و خدا دوگانگي است ؛ يعني بت در يك طرف و خدا در طرف ديگر قرار دارد . اين همان عقيده به عرضي بودن بت ها است . اگر عقيده آنها اين بود كه در طول خدا هستند ؟ هرگز . عبارت « مِنْ دُونِ اللّهِ » صادق نبود ؛ چون بنا بر فرض طولي بودن ، خداي واحد و يگانه بر جهان حاكم است و تمام بت ها زيرمجموعه خدا و به عنوان واسطه هستند ، به همان ترتيبي كه ما درباره پيامبران و امامان معتقد هستيم . احيا و شفاي عيسي ( عليه السلام ) و يا پيامبران و امامان ( عليهم السلام ) « باذن الله » است ، نه « من دون الله » . « باذن الله » ؛ يعني عيسي ( عليه السلام ) هيچ گونه استقلالي در شفا و زنده كردن ندارد . فعل عيسي ( عليه السلام ) عين فعل خداوند است ، دوگانگي نيست . همانند پدري كه به نوكر خويش خطاب مي كند كه آنچه فرزند ارشد من مي گويد با اجازه من است ، تو اطاعت كن . در اين صورت فرمان فرزند ارشد به نوكر ، عين فرمان پدر است و جداي از آن نيست . دوگانگي و غير هم بودن ، تنها در صورتي است كه هر يك مستقلّ از ديگري ، داراي تدبير مستقل باشد .
حاصل سخن اين كه تصرفات موجود غير خدا ، اگر در طول و به اذن خداوند باشد ، عين فعل خداوند است كه « باذن الله » ناميده مي شود ، امّا اگر مستقل باشد ، « من دون الله » است و عين شرك است كه همان عقيده به عرضي بودن بت ها است .
________________________________________ 51 ________________________________________
دليل ششم : تحقير بت ها
استدلال ششم بت پرستان كه چرا بت ها را در عرض خدا مي دانند و معتقد به استقلال بت ها هستند اين است كه خداوند بت ها را از اين كه منشأ هيچ اثري نيستند ، تحقير كرده است و مي فرمايد : آنچه در جهان موجود است از آنِ خداوند است ، خداوند است كه باران مي فرستد و تدبير كننده آسمان و زمين است و . . . سپس مي فرمايد : حالا نشان بدهيد بت هاي شما چه كار كرده اند و منشأ چه اثري بوده اند . از اين كه خداوند بت پرستان را به ارائه آثار بت ها دعوت مي كند ، دليل بر اين است كه عقيده آنها اين بوده است كه بت ها نيز همانند خدا داراي آثار هستند و آنها هم مي توانند در برابر خدا عرض اندام كنند . به همين جهت ، اين آيات معنا پيدا مي كند . در غير اين صورت اگر عقيده بت پرستان اين باشد كه بت ها در طول خدا هستند و هيچ اثري از آنان بدون اذن خدا صادر نمي شود به جا بود كه آنان در مقابل خداوند پاسخ بدهند كه ما بت پرستان معتقد به اين نيستيم كه بت ها صاحب اثر هستند تا آثار آنها را نشان دهيم . به عبارت ديگر سالبه به انتفاي موضوع است ؛ زيرا اثرگذاري ندارند تا داراي اثر باشند و ما بخواهيم نشان دهيم اين انتظار ، انتظار بي موردي است .
هرچند آيات در اين باره فراوان است ، اما براي اختصار به يك آيه بسنده مي كنيم :
( خَلَقَ السَّماواتِ بِغَيْرِ عَمَد تَرَوْنَها وَأَلْقي فِي اْلأَرْضِ رَواسِيَ أَنْ تَمِيدَ بِكُمْ وَبَثَّ فِيها مِنْ كُلِّ دابَّة وَأَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَنْبَتْنا فِيها مِنْ كُلِّ زَوْج كَرِيم * هذا خَلْقُ اللهِ فَأَرُونِي ما ذا
________________________________________ 52 ________________________________________
خَلَقَ الَّذِينَ مِنْ دُونِهِ بَلِ الظّالِمُونَ فِي ضَلال مُبِين ) ( 1 ) ؛ « او آسمان ها را بدون ستوني كه آن را ببينيد آفريد ، و در زمين كوه هايي افكند تا شما را نلرزاند ( و جايگاه شما آرام باشد ) و از هرگونه جنبنده اي روي آن منتشر ساخت ؛ و از آسمان ، آبي نازل كرديم و به وسيله آن در روي زمين انواع گوناگوني از جفت هاي ( گياهان ) پرارزش رويانديم ؛ اين آفرينش خداست ؛ امّا به من نشان دهيد ( معبوداني ) غير از او چه چيز را آفريده اند ؟ ! ولي ظالمان در گمراهي آشكارند . »
دليل هفتم : شرك ، ظلم عظيم است
استدلال هفتم بر اين كه در عقيده بت پرستان ، بت ها در رديف خدا و مستقل از خدا بودند : ( إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ ) است :
( وَ إِذْ قالَ لُقْمانُ لاِبْنِهِ وَهُوَ يَعِظُهُ يا بُنَيَّ لا تُشْرِكْ بِاللهِ إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ ) ( 2 ) ؛ « ( به خاطر بياور ) هنگامي كه لقمان به فرزندش ـ در حالي كه او را موعظه مي كرد ـ گفت : پسرم چيزي را همتاي خدا قرار مده كه شرك ، ظلم بزرگي است . »
در « كشاف » ، ذيل تفسير ( لَظُلْمٌ عَظِيمٌ ) چنين آمده است :
« لأنّ التسوية بين من لانعمة إلاّ هي منه و من لانعمة منه ألبتة و لايتصور أن تكون منه ، ظلم لايكتنه عظمه ؛ علت اين كه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . لقمان : 10 ـ 11
2 . لقمان : 13
________________________________________ 53 ________________________________________
شرك ، ظلم بزرگ است آن است كه مساوي دانستن خدا را كه صاحب همه نعمت ها است با بت ها كه هيچ چيز ندارند و فقير محض هستند ، ستمي بس بزرگ است كه قابل درك نيست . »
از تعبير تساوي كه زمخشري در « كشاف » به كار برده است ، استفاده مي شود كه به نظر ايشان ، بت پرستان بت ها را در عرض و مساوي خدا مي دانستند .
« ظلم » : صدق ظلم ، در موردي است كه بت پرستان معتقد به همطراز بودن خدا با بت ها باشند . اين جاست كه حقّ خداوند ناديده گرفته شده است و فقير محض را با غنيّ مطلق همرديف قرار داده اند . امّا اگر بت ها در طول خدا باشند و آنچه دارند از خدا باشد ، هيچ گونه ظلمي نيست ؛ چون حقّي از خدا زايل نشده است .
دليل هشتم : واژه هاي شريك و شرك
استدلال هشتم براي اثبات اين اعتقاد مشركان ، كه بت ها در عرض خدا هستند واژه « شريك » و « شرك » و آنچه از اين ماده مشتق مي شود ، است .
توضيح آن كه در آيات بسياري ، واژگان « شريك » ، « شركا » ، « تشرك » و « اشركوا » و . . . به كار رفته است كه بيش از بيست آيه است . همچنين ما مسلمانان ، دائماً در تشهد مي خوانيم : « أَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ اِلا الله وَحْدَهُ لا شَرِيكَ لَهُ » . با دقت در معناي اين واژه ها مي توان گفت : تمام اين آيات دلالت دارند كه مشركان عقيده داشته اند كه بت ها مستقل و در عرض خدا هستند ؛ زيرا واژه شريك در جايي صدق مي كند كه چند نفر با هم و در
________________________________________ 54 ________________________________________
عرض هم ، در چيزي شراكت داشته باشند ، به طوري كه هيچ كدام ، زيرمجموعه و در طول ديگري نباشد ؛ مثلا اگر گفته شود زيد و عمرو در اين خانه شريك هستند ؛ يعني هر يك سهمي از مالكيت دارند .
فرق است بين اين كه زيد و عمرو شريك در خانه باشند و بين اين كه زيد به تنهايي مالك خانه باشد و عمرو مستأجر او باشد . در صورت دوم عمرو مالكيتي در خانه ندارد و صرفاً خانه به طور امانت و براي استفاده در اختيار او قرار گرفته است . لذا در عرف نمي گويند عمرو ( مستأجر ) شريك زيد است ؛ اما در صورت اوّل عمرو را در كنار زيد ، صاحب خانه مي دانند . در صورت اوّل هر نوع تصرف و خريد و فروش در خانه منوط به اذن هر دو است ؛ چون در عرض و همطراز هم هستند ، برخلاف صورت دوم كه تصميم گيرنده ، تنها زيد است و عمرو هيچ كاره است . صورت اوّل عرضي است و صورت دوم طولي .
اگر بت پرستان ، بت ها را به عنوان شركاي خدا مي دانستند و اتخاذ شريك ، مورد نهي خداوند قرار گرفته است ، معنايش اين است كه در عقيده آنان بت ها همطراز خدا و همتاي خدا بوده اند . مفادّ شريك ، همان مفادّ تساوي است كه در آيه « اذ نسوّيكم بربّ العالمين » گذشت .
اشتباه وهابيون
اگر وهابيون توجهي به معناي اين واژه ها مي كردند ! هرگز شيعه را متهم به شرك نمي كردند ؛ زيرا اعتقاد شيعه بر اين نيست كه پيامبر ( صلّي الله عليه و آله و سلّم ) و يا امامان ( عليهم السلام ) در عرض و همطراز خدا هستند ، بلكه معتقدند افعال صادره از آنان ، مانند شفا دادن و برآوردن حوائج ، همه « باذن الله » است و قدرتي است
________________________________________ 55 ________________________________________
كه خداوند به آنها تفويض كرده است . هر لحظه خدا اراده كند آن حضرات مي توانند معجزه كنند ، زنده كنند و شفا دهند و هر وقت اراده خدا نباشد آن ها قادر بر اين امور نيستند . آنها « عِبَادٌ مُّكْرَمُونَ » هستند . افتخار آنها در عبوديت است ؛ « اَشْهَدُ اَنَّ مُحمّداً عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ » . بالاترين فخر پيامبر و امامان ( عليهم السلام ) عبد بودن آنان است ، عبد كه نمي تواند در رديف خدا قرار بگيرد ؛ لذا همان گونه كه عيسي ( عليه السلام ) زنده مي كرد و شفا مي داد ، پيامبر اكرم ( صلّي الله عليه و آله و سلّم ) و ائمه ( عليهم السلام ) نيز به اذن خدا ، امور خارق العاده را انجام مي دهند .
دليل نهم : عدم مالكيّت
دليل نهم بر اثبات اين كه مشركان معتقد بوده اند كه بت ها و خدا همرديف هستند و بت ها از خدا مستقل هستند اين آيه شريفه است :
( قُلِ ادْعُوا الَّذِينَ زَعَمْتُمْ مِنْ دُونِ اللهِ لا يَمْلِكُونَ مِثْقالَ ذَرَّة فِي السَّماواتِ وَلا فِي اْلأَرْضِ وَما لَهُمْ فِيهِما مِنْ شِرْك وَما لَهُ مِنْهُمْ مِنْ ظَهِير ) ( 1 ) ؛ « بگو : كساني كه غير از خدا را ( معبود خود ) مي پنداريد بخوانيد ! ( آنها هرگز گرهي از كار شما نمي گشايند ، چرا كه ) آنها به اندازه ذره اي در آسمان ها و زمين مالك نيستند ، و نه در ( خلقت و مالكيت ) آنها شريك اند ، و نه ياور او ( در آفرينش ) بودند . »
« مثقال » : وزن . « فِيهِمَا » ؛ در آفرينش آسمان و زمين . ( 2 ) « شرك » : سهميه و
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . سبأ : 22
2 ـ 4 . تفسير عليين ، ص 430
________________________________________ 56 ________________________________________
نصيب . ( 1 ) « له منهم » ؛ براي خدا از ناحيه بتها ( 2 ) . « ظهير » ( 3 ) : پشتيبان .
بيان استدلال
از چند قسمت اين آيه مي توان مطلب مورد ادعا را اثبات كرد :
قسمت اوّل : « مِن دُونِ اللَّهِ » است كه توضيح آن در استدلال پنجم گذشت .
قسمت دوم : « لاَ يَمْلِكُونَ » است ؛ يعني بت ها به اندازه سنگيني ذره اي ، در آسمان و زمين مالكيت ندارند . اين فقره كه در مقام ردّ مشركان است و خيال و وهم آنان را تبيين مي كند ، نشان مي دهد كه در زعم و اعتقاد مشركان چنين بوده است كه بت ها در آسمان و زمين مالكيت دارند و براي آنها در آن دو سهميه و بهره اي است . روشن است كه مالكيت ، سهميه و نصيب داشتن ، ملازم با همرديف بودن بت ها با خداوند است كه همان عرضيّت است ؛ زيرا در صورت طولي بودن آنها تابع هستند و مالكيت ندارند .
قسمت سوم : « مَا لَهُمْ فِيهِمَا مِن شِرْك » است . همان گونه كه بيان شد « شرك » به معناي نصيب و بهره است ؛ اين فقره نفي مي كند از اين كه بت ها در آسمان و زمين داراي سهمي باشند . از اين نفي ، استفاده مي شود كه تصور مشركان بر اين بوده كه بت ها داراي سهم و نصيبي در آسمان و زمين هستند .
قسمت چهارم : « مَا لَهُ مِنْهُم مِن ظَهِير » است ؛ يعني از ناحيه بت ها ، براي خدا هيچ گونه پشتيباني نيست . پشتيباني و كمك در جايي صادق است كه قدرت كمك دهنده غير از قدرت و نيروي كمك گيرنده باشد ؛ مثلا من بار سنگيني را نمي توانم حمل كنم ، ديگري پشتيبان من مي شود و در اثر دو
________________________________________ 57 ________________________________________
نيرو مي توانيم بار را حمل كنيم . اين دو نيرو در عرض هم است . چنانچه اگر دو نفر در طول هم باشند به طوري كه تمام نيروي دومي از اولي باشد در اين صورت پشتيباني و كمك صادق نخواهد بود . از نفي پشتيباني استفاده مي شود كه مشركان معتقد بوده اند كه بت ها قدرتي مستقلّ از خدا دارند و آنان در كارها ، پشتيبان خدا هستند . اين همان اعتقاد به همطراز بودن بت ها با خداوند است . ( 1 )
دليل دهم : استقلال در تأثير
استدلال دهم ، براي اثبات اين عقيده مشركان كه بت ها را همطراز خدا و در عرض خدا مي دانستند و براي آنها در برابر خداوند استقلال در تأثير معتقد بوده اند اين دو آيه است :
آيه اول :
( ما يَفْتَحِ اللهُ لِلنّاسِ مِنْ رَحْمَة فَلا مُمْسِكَ لَها وَما يُمْسِكْ فَلا مُرْسِلَ لَهُ مِنْ بَعْدِهِ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ ) ( 2 ) ؛ « هر رحمتي را كه خدا به روي مردم بگشايد ، كسي نمي تواند جلوي آن را بگيرد ؛ و هر چه را امساك كند ، كسي غير از او قادر به فرستادن آن نيست ؛ و او عزيز و حكيم است . »
از اين آيه استفاده مي شود كه مشركان اعتقاد داشته اند كه كسي غير از خدا هم مي تواند اثرگذار باشد و ممسك نعمت و يا عطاكننده نعمت باشد .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . آيه هاي 40 و 41 فاطر و آيه هاي 4 ـ 6 احقاف نيز ، همين مطلب را اثبات مي كند .
2 . فاطر : 2
________________________________________ 58 ________________________________________
آنان معتقد بودند كه بت ها مي توانند مانع از نفع آنان و يا باعث ضرر رسيدن به آنها شوند . معناي چنين عقيده اي اين است كه بت ها همرديف و همطراز خداوند ، اثرگذار هستند و در عرض خدا قرار دارند . لذا خداوند در اين آيه ، فتح باب رحمت و امساك از رحمت را منحصر در خدا دانسته است و اعتقاد نادرست آنها را تخطئه كرده است .
آيه دوم :
( أَ لَيْسَ اللهُ بِكاف عَبْدَهُ وَيُخَوِّفُونَكَ بِالَّذِينَ مِنْ دُونِهِ وَمَنْ يُضْلِلِ اللهُ فَما لَهُ مِنْ هاد * وَمَنْ يَهْدِ اللهُ فَما لَهُ مِنْ مُضِلّ أَ لَيْسَ اللهُ بِعَزِيز ذِي انْتِقام * وَلَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَاْلأَرْضَ لَيَقُولُنَّ اللهُ قُلْ أَ فَرَأَيْتُمْ ما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللهِ إِنْ أَرادَنِيَ اللهُ بِضُرّ هَلْ هُنَّ كاشِفاتُ ضُرِّهِ أَوْ أَرادَنِي بِرَحْمَة هَلْ هُنَّ مُمْسِكاتُ رَحْمَتِهِ قُلْ حَسْبِيَ اللهُ عَلَيْهِ يَتَوَكَّلُ الْمُتَوَكِّلُونَ ) ( 1 ) ؛ « آيا خداوند براي ( نجات و دفاع از ) بنده اش كافي نيست ؟ امّا آنها تو را از غير او ( خدايان دروغين ) مي ترسانند . و هركس را خداوند گمراه كند ، هيچ هدايت كننده اي ندارد . و هر كس را خدا هدايت كند ، هيچ گمراه كننده اي نخواهد داشت . آيا خداوند توانا و داراي مجازات نيست .
و اگر از آنها بپرسي : چه كسي آسمان ها و زمين را آفريده ؟ حتماً مي گويند : خدا ! بگو : آيا هيچ درباره معبودان غير از خدا انديشه مي كنيد كه اگر خدا زياني براي من بخواهد ، آيا آنها مي توانند گزند او
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . زمر : 36 ـ 38
________________________________________ 59 ________________________________________
را برطرف سازند ؟ و يا اگر رحمتي براي من بخواهد ، آيا آنها مي توانند جلو رحمت او را بگيرند ؟ ! بگو : خدا مرا كافي است ، و همه متوكلان تنها بر او توكل مي كنند . »
در « مجمع البيان » و « كشاف » آمده است كه مشركان پيامبر را از بت ها مي ترساندند و خطاب به پيامبر مي گفتند : از اين كه تو از بت ها بدگويي مي كني ! مي ترسيم خدايان ما ، تو را ديوانه و نابود كنند . مراد از « الَّذِينَ مِن دُونِهِ » بت ها هستند . البته اقوام پيشين هم مانند مشركان ، چنين سخني را به پيامبران خود گفته اند ؛ چنان كه قوم هود خطاب به وي گفتند : ( إِنْ نَقُولُ إِلاَّ اعْتَراكَ بَعْضُ آلِهَتِنا ) ( 1 ) ؛ « ما نمي گوييم ؛ مگر اين كه بعضي از خدايان ما ، تو را ديوانه كرده اند . »
جمع بين اين آيات ، دلالت مي كند كه مشركان ، بت ها را در برابر خدا داراي اثر مستقل مي دانستند و چنين مي پنداشتند كه بت ها مي توانند كسي را نابود و يا ديوانه كنند . خداوند در ردّ اين نظريه مي فرمايد : « اليس الله بكاف عبده » ؛ آيا خداوند پيامبرش را كفايت نمي كند ؛ يعني خداوند براي نجات بنده اش كافي است و بت ها داراي هيچ اثري نيستند ؛ چنان كه در آيه 38 ، هر گونه نفع و ضرر از طرف بت ها را ، نفي كرده است .
در توضيح آيه 38 بايد بگوييم : « تَدْعُونَ » در قرآن از نظر معنا مساوي با « تعبدون » است ؛ ( توضيح اين بحث در آينده خواهد آمده ) ( 2 ) در اين آيه هم مراد از « تَدْعُونَ » تعبدون است ؛ يعني آنچه غير از خدا را عبادت مي كنيد .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . هود : 54
2 . همين كتاب ، فصل دهم .
________________________________________ 60 ________________________________________
« هُنّ » : مرجع ضمير بت ها هستند . آوردن ضمير مؤنث براي بت ها شايد براي اين باشد كه مشركان ، اسامي مؤنث بر بت ها نهاده بودند ، مانند « اللات ، والعزي » .
از اين چند آيه فهميده مي شود كه بت پرستان براي بت ها ، قائل به استقلال بوده اند .
توضيح اينكه : مطالب آيه 38 ، در ادامه مطالب آيه 36 است ، در آيه 36 ، تهديد مشركان را توضيح داده و بيان كرده كه خداوند ، كفايت كننده بنده خويش است و مراد از بنده ، پيامبر است . در آيه 38 با عبارت هاي ديگري همين مطلب را تبيين كرده است و با جمله : « حَسْبِيَ اللَّهُ » ؛ فقط خداوند مرا كافي است و نيازي به ديگري نيست ، مطلب را تكميل كرده است . اين خود نشان مي دهد كه مشركان غير از خدا را اثرگذار مي دانستند .
جمله « هَلْ هُنَّ كَاشِفَاتُ ضُرِّهِ . . . » نيز قدرت داشتن بت ها را بر رساندن سود و زيان نفي مي كند و اين نفي دليل بر اين است كه مشركان چنين عقيده اي داشته اند كه بت ها مي توانند ضرر زننده يا نافع باشند و اين هماهنگ با استقلال بت ها است .
« أَفَرَأَيْتُمْ » ، دلالت دارد بر اينكه عقيده و انديشه مشركان چنين بوده است كه بت ها ضارّ و نافع هستند .
قرائن يادشده ، همه گواه بر اين هستند كه مشركان بت ها را در عرض خدا ، به عنوان موجود مستقل مي دانستند و از اين رو ، گاهي خداوند مي فرمايد : « أَلَيْسَ اللَّهُ بِكَاف عَبْدَهُ » و گاهي مي فرمايد : از دست غير خدا سود و زياني ساخته نيست و اگر غير از اين بود ؛ يعني معتقد بودند كه بت ها با اجازه خدا و در طول خدا داراي اثر و ضارّ و نافع هستند ، نمي بايست با
61 ________________________________________
سخن هاي يادشده در آيات مواجه مي شدند ، بلكه مي بايست لحن آيات به اين گونه بود كه شما به چه دليلي مي گوييد خداوند امور را به بت ها تفويض كرده است .
از تفسير « مبين » نيز استفاده مي شود كه عقيده مشركان اين بوده است كه بت ها در عرض خدا قرار دارند .
« يعترفون بانّ الله خالق كل شئ و مع ذلك يعبدون سواه و لا بدع فانّ الجاهل بجهله يدين بالتنافر و التناقض ( 1 ) ؛ يعني مشركان از طرفي بر اين باور بودند كه خداوند آفريدگار جهانيان است و از طرفي غير خدا را عبادت مي كردند و اين چيز عجيبي نيست ؛ زيرا انسان جاهل به سبب ناداني و جهالت گاهي به دو گرايش متضاد معتقد مي شود . »
تضادّ ميان دو عقيده ، در صورتي است كه بت ها را در كنار خدا و در عرض خدا بدانند و اين عقيده است كه متناقض است و از نظر مقام ثبوت ، داراي اشكال است وگرنه عقيده به طولي بودن بت ها ، نسبت به خدا ، از نظر ثبوت بلامانع است ، چنانچه ما درباره انبيا و ائمه ( عليهم السلام ) قائل به مؤثريت در طول خدا و به اذن خدا هستيم . گرچه اين عقيده در مقام اثبات ، نياز به دليل دارد كه ما در مورد انبيا و ائمه ( عليهم السلام ) دليل داريم .
اگر دقت كنيم ، ما مسلمانان نيز نسبت به شرك خفي ، گاهي ميان دو عقيده متناقض ، جمع مي كنيم ؛ از طرفي باور داريم كه غير از خدا ، اثرگذاري در جهان نيست و تمام امور به دست او مي چرخد ، از طرف ديگر مي گوييم : اگر فلاني نبود نابود شده بودم ، اگر دكتر نبود و مرا معالجه نمي كرد ، مي مُردم . از مسبب اصلي غافل مي شويم و به اسباب ظاهري ،
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . التفسير المبين ، ص 611 ، ذيل آيه 38 زمر .
________________________________________ 62 ________________________________________
توجه مي كنيم : ( وَ ما يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللهِ إِلاّ وَهُمْ مُشْرِكُونَ ) ( 1 ) . امام صادق ( عليه السلام ) در ذيل اين آيه فرمود : « اگر كسي بگويد : اگر فلاني نبود از گرسنگي مي مردم و اگر فلاني از من دفاع نمي كرد ، زن و بچه ام از بين مي رفت ، در مملكت خداوند برايش شريكي قرار داده كه او را روزي مي دهد . به حضرت گفته شد ، اگر كسي بگويد : اگرخدا به من تفضّل نكرده بود و فلاني را به كمك من نفرستاده بود ، از بين مي رفتم ، اشكال دارد يا خير ؟ حضرت فرمود : اين اشكال ندارد . » ( 2 )
ما مسلمانان ، به جهت جهالت و غفلت ، ميان دو عقيده متضاد ، جمع مي كنيم ؛ البته جهالت در برابر عقل است ؛ يعني اگر عاقلانه بينديشيم اين عقايد متضاد ، قابل اجتماع نيستند ، اما وقتي غافل مي شويم و پرده هاي غفلت وجود ما را مي پوشاند ، معتقد به دو اثرگذار مي شويم ؛ البته ملاك شرك خفي و جلي در آينده روشن خواهد شد . و در بحث هاي آينده علل و ريشه هاي جهالت مشركان را توضيح خواهيم داد كه يكي از آنها ، تقليد كوركورانه از پدران و ارتباط فاميلي بوده است .
هدف از بعثت انبيا اين است كه غفلت ها و پرده ها را بزدايند و عقل ها را شفاف كنند . علي ( عليه السلام ) در اين زمينه مي فرمايد :
« فبعث فيهم رسله و واتر اليهم انبياءه ليستأدوهم ميثاق فطرته و يذكّروهم منسي نعمته و يحتجّوا عليهم بالتبليغ و يثيروا لهم دفائن العقول و يروهم الآيات المقدّرة ( 3 ) ؛ پيامبرانش
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . يوسف : 106
2 . مجمع البيان ، ج 5 ، ص 462 ، ذيل آيه 106 يوسف
3 . نهج البلاغه ، خطبه 1
________________________________________ 63 ________________________________________
را در ميان آنها مبعوث ساخت ، و پي درپي رسولان خود را به سوي آنان فرستاد ، تا پيمان فطرت را از آنان مطالبه نمايند و نعمت هاي فراموش شده را به ياد آنها آورند و با ابلاغ دستورات خدا حجت را بر آنها تمام كنند ، گنج هاي پنهاني عقل ها را ، آشكار سازند و آيات قدرت خداي را ، به آنان نشان دهند . » ( 1 )
دليل يازدهم : اخلاص در دين
استدلال يازدهم براي اثبات اين كه مشركان بت ها را در عرض خدا و همطراز خدا مي دانستند ، آياتي است كه دعوت به دين مخلص و عبادت خالصانه مي كند . به عنوان نمونه به اين آيه بنگريد :
( قُلِ اللهَ أَعْبُدُ مُخْلِصاً لَهُ دِينِي ) ( 2 ) ؛ « بگو : من تنها خدا را مي پرستم ، در حالي كه دينم را براي او خالص مي كنم . »
و نظير اين آيات در قرآن فراوان است .
وجه استدلال :
عبادت خالص ، در برابر عبادت ناخالص است و دين خالص ، در برابر دين ناخالص است . عبادت ناخالص و دين ناخالص ، در صورتي است كه موجودات ديگري را در رديف خداوند ، صاحب اثر بدانيم و در برابر آنان نيز تواضع و خشوع داشته باشيم . در اين صورت است كه عبادت انسان
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . ترجمه گويا و فشرده نهج البلاغه ، امامي و آشتياني ، ج 1 ، ص 55
2 . زمر : 14
________________________________________ 64 ________________________________________
براي خدا با عبادت براي موجودات ديگر ، مخلوط مي شود و اين مبتني بر قول به استقلال بت ها است .
دليل دوازدهم : ارجاع به فطرت
استدلال دوازدهم براي اثبات اين كه مشركان بت ها را در عرض خدا مي دانستند ، آيه اي است كه با ذكر مثالي در اين باره ، وجدان و فطرت انسان ها را به قضاوت فرامي خواند :
( ضَرَبَ اللهُ مَثَلاً رَجُلاً فِيهِ شُرَكاءُ مُتَشاكِسُونَ وَرَجُلاً سَلَماً لِرَجُل هَلْ يَسْتَوِيانِ مَثَلاً الْحَمْدُ لِلّهِ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْلَمُونَ ) ( 1 ) ؛ « خداوند مثالي زده است : مردي را كه مملوك چند شريك است كه درباره او پيوسته با هم به مشاجره مشغول اند ، و مردي را كه تنها مملوك يك نفر است ، آيا اين دو يكسان اند ؟ ! حمد مخصوص خداست ، ولي بيشتر آنان نمي دانند . »
در توضيح آيه بايد گفت :
« مُتَشاكِسُونَ » ؛ افراد بداخلاق و داراي اخلاق گوناگون و نظريات مختلف را گويند كه هر كدام به مملوك مشترك خودشان ، دستوري غير از دستور ديگري مي دهند . ( 2 ) « سَلَماً » : خالص . ( 3 )
در اين آيه مثالي زده تا وجدان انسان ها ، قضاوت گر آن باشد تا بيابند كه تعدّد اله باطل است ؛ آن مثال اين است : عبدي است كه چند نفر بداخلاق و
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . زمر : 29
2 و 3 . مجمع البيان ، ذيل همين آيه .
________________________________________ 65 ________________________________________
با سليقه ها و اخلاق هاي گوناگون مالك و شريك او هستند . اين عبد كارش آشفته و نابسامان است ؛ زيرا هر مولايي به او فرماني غير از فرمان ديگري مي دهد و در يك ساعت با چند فرمان متفاوت ، روبه رو مي شود . عبد در اين ميان سرگردان مانده و نمي داند فرمان كدام يك را امتثال كند . هنگامي كه مي خواهد فرمان اوّلي را اجرا كند ، دوّمي او را بازمي دارد و به كار ديگري وا مي دارد . روشن است كه وضع اين عبد تا چه حد ، بحراني خواهد بود . اما عبدي كه يك مولا دارد و گوش به فرمان يك مولا است و تنها به فرمان او حركت مي كند ، كارش نظم و سامان مي گيرد . آيا اين دو عبد در سامان يافتن امورشان يكسان هستند ؟ ! هرگز .
خداوند با اين مثل ، مي خواهد تبيين كند كه اگر مخلوقات ، تابع چند اله باشند و هر شريكي با سليقه خاصّي ، مخلوقات را تدبير كند ، آن وقت است كه مخلوقات با حاكميت چند اله ، دچار سرگرداني خواهند شد و كار جهان سامان نخواهد يافت ؛ لذا از نظم و سامان داشتن جهان ، معلوم مي شود مخلوقات داراي إله واحد هستند .
بسيار روشن است كه اين مثال در صورتي صحيح است كه شركا در مملوك واحد ، داراي مالكيت و تصميم گيري مجزا باشند . در اين صورت است كه روزگار اين مملوك سياه خواهد شد ، امّا اگر چند مولا در طول هم باشند و فرمانده با سلسله مراتب يك نفر باشد ، هرگز كار مخلوق ، نابسامان نخواهد شد ، بلكه هر يك با لحاظ رتبه خود ، فرمانبردار فرمانده فوق است و همه مجموعه ، زير نظر يك فرمانده و حاكم هستند و آشفتگي عبد منتفي است . پس آشفتگي در كار عبد متوقف بر مستقل بودن شركا در مملوك است .
________________________________________ 66 ________________________________________
از اين مثال ، به خوبي مي توان فهميد كه داستان بت ها نيز در موردي است كه آنها همطراز خدا و در رديف خدا باشند ؛ يعني هر يك نسبت به عالم ، تدبيري مستقلّ از ديگري داشته باشند . در اين صورت است كه نظام عالم نابسامان مي شود ، امّا اگر بت ها در رتبه اي بعد از خداي يگانه باشند و با سلسله مراتب ، فرمانبردار او باشند در اين صورت فرمانده و رييس ، يك نفر است و در كار مملوك مشكلي پيش نخواهد آمد .
در اين مثال داستان مشركان و موحدين را روشن كرده است كه بت پرستان از قبيل مملوك اوّل هستند و مؤمنين و موحدان از قبيل مملوك دوم هستند ؛ البته مي توان گفت : اين مثالي است براي روشن كردن دليل تمانع كه در استدلال چهارم گذشت .
دليل سيزدهم : تنفّر از توحيد
استدلال سيزدهم بر اثبات همطراز بودن بت ها با خداوند از نظر مشركان ، تنفر و انزجار بت پرستان از توحيد است .
يكي از عقايد ناپسند مشركان نفرت فوق العاده آنان از ذكر يگانگي خداوند است و در مقابل آن خوشحالي آنان است از ياد بت ها . چندين آيه دلالت دارد كه آنان هنگام ذكر خداي واحد ، برخوردي ناروا داشته و از ذكر توحيد ، ابا داشتند . آن ها هرگز حاضر به شنيدن توحيد نبوده اند و به عكس از ياد بت ها بسيار شاد مي شدند . در اينجا به طرح آيات ياد شده مي پردازيم :
آيه اوّل :
( وَ إِذا ذَكَرْتَ رَبَّكَ فِي الْقُرْآنِ وَحْدَهُ وَلَّوْا عَلي أَدْبارِهِمْ
________________________________________ 67 ________________________________________
نُفُوراً ) ( 1 ) ؛ « و هنگامي كه پرودگارت را در قرآن به يگانگي ياد مي كني ، آنها پشت مي كنند و از تو روي برمي گردانند . »
« نُفُوراً » : در « كشاف » دو گونه معنا شده است :
1 ـ مصدر و مفعول مطلق باشد كه مفيد تأكيد است ؛ يعني « نفروا نفوراً ، وَلَّوا ايلاءً » ؛ يعني پشت كردند ، چه پشت كردني و گريختند ، چه گريختني .
2 ـ « نفور » جمع « نافر » ؛ مانند « قعود » جمع « قاعد » ؛ يعني « ولَّوا نافرين » ؛ گريختند در حالي كه همگان متنفر بودند .
هر كدام از دو معنا كه باشد ، مقصود ما را اثبات مي كند و نشان دهنده نفرت مشركان ، از توحيد است .
آيه دوم :
( وَ إِذا ذُكِرَ اللهُ وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالاْخِرَةِ وَإِذا ذُكِرَ الَّذِينَ مِنْ دُونِهِ إِذا هُمْ يَسْتَبْشِرُونَ ) ( 2 ) ؛ « هنگامي كه خداوند به يگانگي ياد مي شود ، دل هاي كساني كه به آخرت ايمان ندارند ، مشمئز ( و متنفر ) مي گردد ؛ امّا هنگامي كه از معبودهاي ديگر ياد مي شود ، آنان خوشحال مي شوند . »
اين آيه با صراحت ، بر دليل ما دلالت دارد .
آيه سوم :
( . . . كَبُرَ عَلَي الْمُشْرِكِينَ ما تَدْعُوهُمْ إِلَيْهِ . . . ) ( 3 ) ؛ « گران است بر
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . اسراء : 46
2 . زمر : 45
3 . شوري : 13
________________________________________ 68 ________________________________________
مشركان ، آنچه شما آنان را به سويش دعوت مي كني . »
در « كشاف » آمده است : « ما تدعوهم اي من اقامة دين و توحيد ؛ آن دين و توحيد كه تو مشركان را به آن دعوت مي كني بر آنان سنگين است . »
آيه چهارم :
( أَ جَعَلَ الاْلِهَةَ إِلهاً واحِداً إِنَّ هذا لَشَيْءٌ عُجابٌ * وَانْطَلَقَ الْمَلَأُ مِنْهُمْ أَنِ امْشُوا وَاصْبِرُوا عَلي آلِهَتِكُمْ إِنَّ هذا لَشَيْءٌ يُرادُ * ما سَمِعْنا بِهذا فِي الْمِلَّةِ الاْخِرَةِ إِنْ هذا إِلاَّ اخْتِلاقٌ ) ( 1 ) ؛ « آيا او به جاي اين همه خدايان ، خداي واحدي قرار داده ؟ اين به راستي چيز عجيبي است ! سركردگان آنها بيرون آمدند و گفتند : برويد و خدايانتان را محكم بچسبيد ، اين چيزي است كه خواسته اند ( شما را گمراه كنند ) . ما هرگز چنين چيزي در آيين واپسين نشنيده ايم ؛ اين تنها يك آيين ساختگي است . »
در « مجمع البيان » و در شأن نزول آيات ياد شده چنين آمده است : 25 نفر از اشراف و سركردگان قريش ، پيش حضرت ابوطالب ( عليه السلام ) آمدند كه در ميان آنها مغيره ، ابوجهل ، اُبيّ بن خلف ، امية بن خلف ، عتبة بن ربيعه . . . بودند . آن ها خطاب به ابوطالب گفتند : تو بزرگ ما هستي ! پسرِ برادر تو بت هاي ما را ناسزا مي گويد ، شما ميان ما و او قضاوت كن . ابوطالب پيامبر را طلبيد و خطاب به آن حضرت فرمود : اين گروه از تو درخواستي دارند ! پيامبر ( صلّي الله عليه و آله و سلّم ) فرمود : درخواست آنان چيست ؟ سران قريش گفتند : ما را با بت هايمان واگذار و كاري به بت هاي ما نداشته باش ، ما هم كاري به تو و خداي تو
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . ص : 5 ـ 7
________________________________________ 69 ________________________________________
نداريم . پيامبر ( صلّي الله عليه و آله و سلّم ) در جواب فرمود : فقط يك كلمه بگوييد و مالك عرب و عجم شويد و آن كلمه توحيد ؛ يعني « لااله الاالله » است . آنها با شنيدن اين سخن برخاستند و جلسه را ترك كردند و گفتند : او همه خدايان را يك خدا كرده است . آن گاه اين آيات نازل شد .
از آيات فوق دو نكته استفاده مي شود :
نكته اوّل : عقيده به توحيد و دست كشيدن از بت ها ، براي مشركان بسيار جاي تعجب بوده است ؛ لذا با تعبير : اِنّ هذا لشَيءٌ عُجاب ، گفتند : اين دعوت به توحيد و رها كردن بت ها بسيار عجيب است . « عجاب » به معناي كار بسيار شگفت است . گويا آنان پذيرش عقيده توحيد و دست كشيدن از بت ها را امري محال مي دانستند تا آنجا كه شنيدن چنين پيشنهادي براي آنان ، غير منتظره و باور نكردني بود .
نكته دوّم : همديگر را به پايداري در آيين بت پرستي دعوت مي كنند ؛ « وَاصْبِرُوا عَلَي آلِهَتِكُمْ » ؛ به همديگر مي گويند : امروز روز استقامت و پايداري ، در دفاع از آيين بت پرستي است .
وجه استدلال :
سخن ما اين است كه بنابراين كه بت ها در طول خداوند و در رتبه بعد از باري تعالي باشند مشركان خود معتقد به توحيد هستند و انزجار و تنفر بي معناست ؛ زيرا ديگر مشركي در ميان نيست ، بلكه آنان نيز موحد هستند . لذا نه تنها آنان نبايستي متنفر باشند ، بلكه بايد از ياد خدا و توحيد خوشحال باشند . انزجار و تنفر در فرضي متصور است كه بت ها در رديف خداوند و همطراز خداوند باشند . در اين فرض است كه نفي تعدد اله موجب
________________________________________ 70 ________________________________________
ناخرسندي بت پرستان مي شود . ذكر يگانگي ، به معناي نفي اله بودن بت ها است كه موجب تنفر آنان مي شود .
نكته قابل دقت ، در تعجب آنان است كه پيامبر از آنان خواسته ، از تعدد اله دست بردارند . روشن است كه تعدد اله در صورتي است كه اله ها در رديف خدا و به طور مستقل باشند ؛ زيرا اگر از اوّل عقيده مشركان بر اين بود كه بت ها استقلالي از خود ندارند و قدرت آنان در طول قدرت خداوند است ، در اين صورت اين سخن كه پيامبر آمده تا چند خدا را ، يك خدا قرار بدهد ، ناصحيح است ؛ چون از اوّل ، خدا چند تا نبوده ، بلكه خدا يكي بوده ، به تعبير ديگر مي توان گفت : دعوت به يگانگي خدا و توحيد ، توسط پيامبر ( صلّي الله عليه و آله و سلّم ) ، دليل بر تعدّد و استقلال خدايان در عقيده مشركان بوده است .
دليل چهاردهم : نفي كفو
استدلال چهاردهم ، براي اثبات هم رديف بودن بت ها با خداوند ، در عقيده مشركان ، نفي كفو است :
( قُلْ هُوَ اللهُ أَحَدٌ اللهُ الصَّمَدُ لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ وَلَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ ) .
اين سوره كه شعار اهل توحيد است ، خداوند را به يگانگي معرفي مي كند و او را بر غني توصيف مي كند و هرگونه زاد و ولد را از او نفي مي كند و در پايان ، داشتن كفو را ، از او نفي مي كند .
« كُفو » به معناي نظير ، همطراز و عِدل است . « الكفو » : النظير . ( 1 ) « شاتان
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . لسان العرب ، ج 15 ، ص 227
________________________________________ 71 ________________________________________
مكافئتان ، بكسر الفاء اي متساويتان . . . و كل شئ ساوي شيئاً فهو مكافي له » ( 1 ) ؛ اگر گفته شود : دو قهرمان كفو هم هستند ؛ يعني در توان و زور به يك اندازه هستند . سخن ما اين است : نفي « كفو » دليل بر اين است كه مشركان بت ها را عِدل خدا و در رديف او مي دانستند و از همين جهت است كه خداوند ، كفو را از خود نفي كرده است . و اين همان « ليس كمثله شئ » است . بنا بر عقيده طولي ، معلوم است كه بت ها كفو خدا نيستند و نيازي به اين ندارد كه گفته شود : كفو خدا نيستند و نفي كفو ، در صورتي صحيح است كه بت ها را در رديف خدا بدانيم .
دليل پانزدهم : اعتقاد به مالكيت بت ها
استدلال پانزدهم براي اثبات اين كه مشركان معتقد به اين بوده اند كه بت ها در عرض خدا ، داراي مالكيت هستند . طبعاً مالكيت دلالت بر همطراز بودن بت ها با خدا دارد ؛ زيرا بنا بر طولي بودن ، بت ها در حقيقت مالك نبوده اند ؛ بلكه مالك حقيقي خداوند است و ما سوي الله ، همه مخلوق و پرستش كننده او هستند و آنچه بت ها دارند از خداوند است .
به آيه زير دقت كنيد كه مشركان ، معتقد به مالكيت بت ها هستند :
( قُلْ أَ غَيْرَ اللهِ أَتَّخِذُ وَلِيّاً فاطِرِ السَّماواتِ وَاْلأَرْضِ وَهُوَ يُطْعِمُ وَلا يُطْعَمُ قُلْ إِنِّي أُمِرْتُ أَنْ أَكُونَ أَوَّلَ مَنْ أَسْلَمَ وَلا تَكُونَنَّ مِنَ الْمُشْرِكِينَ ) ( 2 ) ؛ « بگو : آيا غير از خدا را مالك و وليّ خود انتخاب كنم ؟ ! ( خدايي ) كه آفريننده آسمان ها و زمين است ؛ اوست
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . مختار الصحاح ، ص 294
2 . انعام : 14
________________________________________ 72 ________________________________________
كه روزي مي دهد ، و از كسي روزي نمي گيرد . بگو : من مأمورم كه نخستين مسلمان باشم ؟ ( و خداوند به من دستور داده كه ) از مشركان نباش . »
آنچه در مورد آيه بايد گفت :
« أَتَّخِذُ وَلِيّاً » : در « مجمع البيان » « وَلِيّاً » را به معناي « مالكاً » گرفته است ؛ يعني « أتّخذ مالكاً » ؛ مقصود اين است كه آيا من بت ها را كه غير خدا هستند ، مالك و مولا انتخاب كنم . از اين فهميده مي شود كه بت پرست ها ، معتقد به مالكيت بت ها بوده اند ، و همان طور كه قبلاً گفته شد ، مالكيت دلالت بر همطراز بودن بت ها ، با خدا مي كند .
دليل شانزدهم : اطلاق رَب
استدلال شانزدهم ، براي اثبات عقائد مشركان بر اين كه بت ها در رديف و عرض خداوند قرار دارند ؛ اطلاق كلمه « رب » بر بت ها است هر چند در اين باره آيات متعددي وجود دارد ، ما به ذكر يك آيه اكتفا مي كنيم :
( قُلْ أَ غَيْرَ اللهِ أَبْغِي رَبًّا وَهُوَ رَبُّ كُلِّ شَيْء ) ( 1 ) ؛ « بگو : آيا غير خدا ، پروردگاري را بطلبم ، در حالي كه او پروردگار همه چيز است . »
وجه استدلال آيه ، اين است كه « رب » به معناي تدبيركننده است و تدبير و ربوبيّت ، ظهور در استقلال دارد ؛ يعني بت ها همانند خداوند ، داراي تدبير هستند .
تا اين جا ، شانزده دليل براي اثبات اين كه مشركان ، معتقد بوده اند
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . انعام : 163
________________________________________ 73 ________________________________________
كه بت ها مستقل هستند و در عرض خدا ، اراده و تدبير دارند ، اقامه شد . اينك به بررسي و نقد استدلال كساني كه مي گويند ، مشركان بت ها را در طول خدا مي دانستند و براي آنها استقلالي معتقد نبوده اند ، مي پردازيم .
مطلب دوّم : دلايل اعتقاد به طوليت ( عدم استقلال ) و نقد آنها
مقصود از طولي بودن ، آن است كه بت پرستان بت ها را واسطه بين خود و خدا قرار مي دادند و استقلالي براي بت ها قائل نبوده اند .
دليلي كه برخي از بزرگان ، براي طولي بودن اراده و تدبير بت ها در طول اراده و تدبير خداوند و عدم استقلال آنها مطرح كرده اند ، منحصر به آياتي است كه بر بت ها اطلاق شفيع شده است . روشن ترين آنها از نظر دلالت اين آيه است :
( وَ يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللهِ ما لا يَضُرُّهُمْ وَلا يَنْفَعُهُمْ وَيَقُولُونَ هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ اللهِ قُلْ أَ تُنَبِّئُونَ اللهَ بِما لا يَعْلَمُ فِي السَّماواتِ وَلا فِي اْلأَرْضِ سُبْحانَهُ وَتَعالي عَمّا يُشْرِكُونَ ) ( 1 ) ؛ « آنها غير از خدا چيزهايي را مي پرستيدند كه نه به آنان زيان مي رسانند ، و نه سودي مي بخشند ومي گويند : اينها شفيعان ما نزد خدا هستند . بگو : آيا خدا را به چيزي خبر مي دهيد كه در آسمان ها و زمين سراغ ندارد ؟ ! منزّه است او ، و برتر است از آن همتاياني كه قرار مي دهند ! »
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . يونس : 18
________________________________________ 74 ________________________________________
كلام « الميزان » پيرامون اعتقاد مشركان
براي بيان اعتقاد مشركان به عدم استقلال بت ها ، دو گونه استدلال شده كه نخست ، به كلام « الميزان » مي پردازيم :
« بت پرستان از اين جهت بت ها را عبادت مي كردند كه با پرستش آنها ، به ارباب بت ها تقرب جويند واز راه تقرب به ارباب بت ها ، به خداوند متعال نزديك شوند . بت پرستان مي گفتند : ما در اثر آلودگي به گناهان و گرفتار شدن در جهان مادّيات ، راهي به سوي ربّ الارباب نداريم ؛ براي اين كه ساحت آن مقدس تر از آن است كه به آن دست يابيم وميان ما و او هيچ نسبتي نيست . پس بر ما لازم است كه به وسيله مخلوقات محبوب او ، كه پيش او از همه مقرب تر هستند ؛ يعني ارباب بت ها كه خداوند تدبير مخلوقات را به آنان سپرده است ، به خداوند تقرب جوييم . از طرفي ، راه يافتن به ارباب بت ها ميسر نيست مگر از راه عبادت كردن اصنام و تماثيل ارباب . بت پرستان مي گفتند : ما بت ها را به اين انگيزه عبادت مي كنيم كه ارباب آنها ، پيش خداوند شفيع ما باشند ؛ تا باعث نزول خيرات و دفع شرور گردند ، پس در حقيقت عبادت در برابر بت ها بوده و شفاعت از آنِ ارباب بت ها ، و چه بسا شفاعت را به بت ها نسبت مي دادند . » ( 1 )
مطالب فوق ، به خوبي دلالت دارند كه بت پرستان ، بت ها را در طول خدا مي دانستند ! نه در عرض خدا ! !
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . الميزان ، ج 10 ، ص 27 ، ذيل همين آيه .
________________________________________ 75 ________________________________________
مراد از شفاعت بت ها
مراد از شفاعت بت ها چيست ؟ آيا شفاعت در آخرت مقصود است ويا شفاعت در دنيا ؟ در اين باره دو نظر وجود دارد : « مجمع البيان » ( 1 ) و « كشاف » ( 2 ) معتقدند كه مراد ، شفاعت در آخرت است ، ولي صاحب « الميزان » معتقد است مراد ، شفاعت دنيوي است ؛ يعني خواست بت پرستان اين بوده است كه بت ها ، يا ارباب بت ها وسيله شوند تا خداوند خيرات را بر آنان نازل كند و مشكلات دنيوي آنها را حل كند واز آنها دفع شرور نمايد . دليل اين نظر آن است كه مشركان از اساس منكر معاد بوده اند . از اين رو درخواست شفاعت اخروي ، بي مورد است ؛ بلكه مراد شفاعت دنيوي است . البته بحث تفصيلي آن خواهد آمد . ضمن اينكه ، نگارنده هم معتقد است كه مشركان ، منكر معاد بوده اند .
نقد كلام « الميزان »
اولاً : علامه طباطبايي ( رحمه الله ) ، اين مفسر گرانسنگ ، در بيان خود به دليلي از قرآن اشاره نفرمود و صرفاً به نقل تاريخي اكتفا كرد كه صِرف نقل تاريخي ، حجيتي ندارد .
ثانياً : نقل تاريخي مذكور ، با مطالب ديگر « الميزان » در بدو امر ، هماهنگي و سازگاري ندارد ؛ گرچه قابل جمع هستند كه بعد از ذكر دو مورد ، جمع بندي آن خواهد آمد .
ذكر دو مورد از ناهماهنگي :
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . مجمع البيان ، ج 5 ، ص 168 ، ذيل همين آيه .
2 . كشاف ، ج 2 ، ص 185 ، ذيل همين آيه .
________________________________________ 76 ________________________________________
الف : اعتقاد به اين كه جهان داراي صانع واحد است ، از قديمي ترين مسائل مطرح شده در ميان انديشمندان بوده است و ريشه آن ، در فطرت انسان است ، به طوري كه اگر خوب در بت پرستي بينديشيم ، مي يابيم كه آن نيز در ابتدا بر پايه توحيد و براساس اينكه بت ها را نسبت به خداوند شفيع مي دانستند ، بنا شده است و مي گفتند : ما بت ها را براي تقرب به خداوند ، عبادت مي كنيم ؛ گرچه بعدها بت پرستان از اين اصل روي گردان شدند و براي بت ها ، اصالت و استقلال قائل شدند » . ( 1 )
ب : چه بسا تصور شده است كه شفيع قرار دادن پيامبر ( صلّي الله عليه و آله و سلّم ) و امامان ( عليهم السلام ) ، درخواست حوائج از آنها ، زيارت كردن قبر شريف آنان ، بوسيدن قبر آنان وبزرگداشت مزار آنان از موارد بت پرستي است و خداوند آن را نهي كرده است ؛ زيرا اين رفتارها نوعي مؤثر دانستن غير خداوند است و بت پرستان نيز چنين رفتاري را داشته اند و مي گفتند : ما بت ها را شفيع درِ خانه خداوند قرار مي دهيم .
پرستش موجودي غير از خداوند شرك است ، خواه آن موجود مقدس باشد ؛ همانند انبيا و امامان و يا ستمگر باشد .
جواب : هر فردي كه به پيامبر ( صلّي الله عليه و آله و سلّم ) وامامان معصوم ( عليهم السلام ) متوسّل شود ، يقيناً آنها را مؤثر مستقل نمي داند ؛ بلكه آنها را از اين جهت كه خداوند ، آنان را بندگان محبوب خود قرار داده است ، وسيله اي قرار مي دهد تا در سايه شفاعت آنان ، به بركتي از خدا نائل آيد واين به معناي استقلال در واسطه نيست .
اينكه خداوند مشركان را مذمت مي كند ، از اين جهت بوده كه آنها براي
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . الميزان ، ج 6 ، ص 109
________________________________________ 77 ________________________________________
بت ها استقلال قائل بوده اند و آنان را مؤثر مستقل مي دانستند و بت ها را در عرض خدا و در رديف خدا مي دانستند ؛ ولي شيعيان ، در توسلات خويش ، هرگز پيامبر و امام را مستقل نمي دانند .
اشكال كنندگانِ توسل به پيامبر و امامان ( عليهم السلام ) ، بايد پاسخ دهند كه چه فرقي ميان بوسيدن حجر الاسود و كعبه و ميان بوسيدن عتبات پيامبر و امامان است كه اوّلي را بلا اشكال مي دانند ، ولي دومي را شرك مي دانند ؟ اگر در جواب بگويند : بوسيدن حجرالاسود و كعبه استثنا شده است ، بطلان جواب روشن است ؛ زيرا بطلان شرك ، با بداهت عقلي ثابت است و قانون عقل ، استثناپذير نيست واگر بوسيدن آن دو ، عين عبادت است ، پس بوسيدن عتبات وتوسل به پيامبر و امامان نيز ، عين عبادت است و شرك نيست . ( 1 )
هر چند نكته هاي خوبي در كلام « الميزان » به چشم مي خورد ، امّا اين اشكال باقي است كه بين كلام : بت پرستان قائل به استقلال در تأثير براي بت ها بوده اند ، با كلام سابق ايشان كه : بت پرستان بت ها را به عنوان واسطه پرستش مي كردند ، سازگاري وجود ندارد .
جمع بندي سخنانِ صاحب الميزان
نظر علامه طباطبايي در الميزان اين است كه : « بت پرستان در ابتدا معتقد بوده اند كه بت ها در طول خدا هستند ، ولي بعداً از اين عقيده منحرف گشته و معتقد شدند كه بت ها مستقل ، و در عرض خدا هستند . » ( 2 )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . الميزان ، ج 10 ، ص 305 ، چاپ اسلاميه ، ذيل آيه 36 ـ 49 هود .
2 . الميزان ، ج 6 ، ص 109 ، چاپ اسلاميه ، ذيل آيه 68 ـ 86 مائده .
________________________________________ 78 ________________________________________
با توجه به اين نظر ، ممكن است بگوييم : تنافي ميان سخنان علامه ، بدوي است و آن را چنين جمع مي كنيم : آن مطالبي كه از الميزان نقل شد و دلالت مي كرد بر اين كه بت پرستان ، بت ها را در طول خدا مي دانستند را بر اعتقادات بت پرستان ، در ابتداي بت پرستي حمل كنيم ؛ يعني در آغاز ، بت پرستان چنين عقيده داشته اند كه صانع عالم ، واحد است و بت ها موجودات مقدس و واسطه ميان بندگان وخدا هستند . و آن مطالبي كه نقل شد و دلالت مي كرد بر اين كه بت ها را در عرض خدا و مستقل هستند را حمل كنيم بر اعتقادات بت پرستان ، در آخرين عقايد آنها ؛ يعني بعد از آنكه از طوليت ، منحرف شده و عقيده پيدا كردند كه بت ها داراي تأثير مستقل هستند . بنابراين ، آن دسته از آياتي كه براي بت ها ، كلمه شفاعت را به كار برده ، مثل : ( هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ اللهِ ) ، ناظر بر عقايد ابتدايي بت پرستان است و آن آياتي كه ظهور در استقلال بت ها دارد ، مربوط به عقايد پاياني بت پرستان است .
اما اين گفتار كه فرق بگذاريم بين عقايد بت پرستان در آغاز وانجام ، اين يك نقل تاريخي است و مستند قرآني ندارد .
جمع بندي ما
ممكن است در مقام جمع بندي چنين گفته شود : بشر داراي عقل و وهم است . بت پرستان وقتي مسائل را با عقل بررسي مي كردند ، اعتراف مي كردند كه صانع عالم يگانه است و مدبر واحدي بر جهان حاكم است ؛ همان گونه كه در آيات بسياري آمده است ، اگر از بت پرستان بپرسيد ، آفريدگار آسمان و زمين كيست ؟ در جواب خواهند گفت : خداوند است .
________________________________________ 79 ________________________________________
در اين ديدگاه ، اگر بتي را مي پرستيدند به عنوان واسطه و شفيع مي پرستيدند و آنها را در طول خدا مي دانستند . امّا وقتي دچار اوهام مي شدند يا غبار تقليد كوركورانه از ديگران ، فطرت آنان را كور مي كرد و وارد وادي ظلماني وهم و خيال مي شدند ، تصور مي كردند مؤثرهايي غير از خدا نيز وجود دارد و بت ها را هم ، به عنوان اله تأثيرگذار و داراي استقلال و هم به عنوان شفيع پرستش مي كردند .
در اين جمع بندي ، مي توان به اين آيه استناد كرد : ( فَإِذا رَكِبُوا فِي الْفُلْكِ دَعَوُا اللهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ فَلَمّا نَجّاهُمْ إِلَي الْبَرِّ إِذا هُمْ يُشْرِكُونَ ) ( 1 ) ؛ « هنگامي كه سوار بر كشتي شوند خدا را با اخلاص مي خوانند ( و غير او را فراموش مي كنند ) ؛ اما هنگامي كه خدا آنان را نجات داد و به خشكي رسانيد ، باز مشرك مي شوند . »
در تفسير مبين آمده است : مشركان ، از طرفي براين باور بودند كه خداوند ، آفريدگار جهانيان است و از طرفي غير خدا را عبادت مي كردند و اين چيز عجيبي نيست ؛ زيرا انسان جاهل ، به سبب ناداني و جهالت ، گاهي به دوگرايش متضاد ، معتقد مي شود . ( 2 )
بيان ديگري براي اعتقاد مشركان به عدم استقلال بت ها ( 3 )
راه دوم براي بيان استدلال ، واژه شفيع و شفاعت است كه نشانگر اين است كه در اعتقاد بت پرستان ، بت ها در طول خداوند بوده اند ، نه در عرض آن .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . عنكبوت : 65
2 . التفسير المبين ، ص 611 ، ذيل آيه 38 زمر .
3 . اين تقريب از نگارنده است .
________________________________________ 80 ________________________________________
توضيح آنكه ، وقتي بت پرستان معتقد بودند كه بت آنان ، مشكل را با كمك گرفتن از خداوند حل مي كند ، اين خود اقرار و اعتراف است به اينكه از بت كاري ساخته نيست ، آن ها مي گفتند : تنها ارباب بت ها مي توانند از خداوند درخواست كنند تا مشكل حل گردد . اگر از خود او كاري ساخته بود ، مستقيماً مشكل را حل مي كرد ، چه نيازي به وساطت و درخواست از خداوند بود . اگر بت پرست ، بت را مؤثر مي دانست ، براي گره گشايي به خودِ بت مراجعه مي كرد ونيازي نبود كه بت را واسطه قرار دهد ؟
بت پرستان به بت ها مي گفتند : ( هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ اللهِ ) ، اين خود نشان دهنده اين است كه بت پرستان اعتقاد نداشته اند كه بت ها در رديف خدا و داراي اثر هستند ، بلكه قدرت آنها را مقهور قدرت خدا مي دانستند واين همان معناي طوليت است . در شفاعت اين معنا نهفته است كه درخواست كننده شفاعت ، داراي مشكل است و شفيع ، توان برآوردن خواسته او را ندارد وصرفاً به خاطر عزت و احترامي كه دارد ، مي تواند پيش كسي كه قادر بر انجام آن خواسته است ، وساطت كند . ( 1 )
مؤيد اعتقاد به طوليت ، در نزد مشركان
با توجه به اين كه در آيات ديگر قرآن ، تصريح شده است كه بت پرستان ، قائل بوده اند كه همه بت ها مخلوق خداوند هستند و از خود استقلالي ندارند ، بلكه همه آسمان ها و زمين و آنچه بين آن دو است مخلوق خداوند هستند . طبعاً هر تأثيري كه بت داشته باشد ، بايد مربوط به خداوند باشد ؛ چون خودِ بت ، مخلوق خداوند است و آثارش هم مخلوق خداوند است .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . آيات شبيه به اين آيه ، عبارت اند از : 3 و 4 زمر ؛ 85 ـ 89 زخرف و 23 يس .
________________________________________ 81 ________________________________________
با توجه به مطالب مذكور ، بايد مقصود بت پرستان از ( هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ اللهِ ) اين باشد كه بت ها با اذن خداوند شفاعت مي كنند ؛ زيرا از خود چيزي ندارند ونكوهش خداوند نسبت به بت پرستان ، از آن جهت بوده كه خداوند چنين اذني به بت ها نداده است .
نقد بيان دوم براي اعتقاد مشركان به عدم استقلال بت ها
براي روشن شدن پاسخ ، در ابتدا مناسب است معناي شفيع روشن گردد .
سخنان اهل لغت و نيز فقيهاني كه در باب « شفعه » سخن گفته اند چنين است :
برخي گفته اند : شفع به معناي جفت است در برابر وتر و شافع كسي است كه به خاطر ديگري ، حاجتي را درخواست مي كند .
برخي گفته اند : اصل در معناي « شفعه ، و شفيع و شفاعت » ياري كردن و تقويت كردن است و در مورد جفت ، از آن جهت به كار رفته است كه ضميمه شدن يكي به ديگري ، موجب قوت و توان مي شود . ( 1 )
اگر معناي اصلي آن كه ياري كردن است ، ملاحظه گردد ، معناي آيه 18 سوره يونس ، چنين مي شود : اين بت ها ياوران ما در پيشگاه خدا خواهند بود و چنان چه مشكلي براي ما پيش آيد به دست آنان حل خواهد شد .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . براي تحقيق بيشتر ، ر . ك : العين ، ج 1 ، ص 261 ؛ صحاح اللغة ، ج 3 ، ص 1238 ؛ لسان العرب ، ج 8 ، ص 184 ؛ شرح الازهار ، ج 1 ، ص 4 ؛ تذكره علامه ، ج 1 ، ص 588 ؛ جامع المقاصد ، ج 6 ، ص 342 ، التحفة السنيه ، ص 236 ؛ جواهر الكلام ، ج 37 ، ص 238 ؛ كشاف القناع ، ج 4 ، ص 164 ؛ جواهر العقود ، ج 1 ، ص 185 .
________________________________________ 82 ________________________________________
بنابراين آيه نه تنها دلالتي بر طولي بودن ندارد ، بلكه دليلي بر استقلال بت ها است . و اگر معناي آن ، ضميمه شدن باشد ؛ يعني بت ها از خدا درخواست مي كنند كه مشكل ما را حل كند و اين يعني اعتقاد به طوليت و جواب آن چنين است :
در معناي « شفع » و « شفاعت » هرگز مفاد عدم استقلال ، در شافع گنجانده نشده است ؛ بلكه صرفاً معناي جفت در وي نهفته است . همان گونه كه ملاحظه مي كنيد « شفع » در لغت به معناي جفت و زوج است ، در مقابل « وتر » و شافع و شفيع به معناي كسي است كه به جهت درخواست حاجتي ، براي ديگري واسطه مي شود .
در هيچ يك از اين موارد ، نيامده است كه شفيع در برابر مشفع ، استقلال دارد يا ندارد . ممكن است مستقل باشد و ممكن است استقلال نداشته باشد . اين گونه نيست كه استقلال ، در مفهومِ شفاعتي كه واسطه گري است ، نهفته باشد ؛ بلكه شافع در طول مشفع است . مثلاً دو نفر كه هر يك مدير مستقلي در مدرسه اي هستند ، گاهي براي بعضي از مشكلات دانش آموزان ، پيش همديگر ، شفاعت مي كنند .
شفاعت مأذون و غير مأذون
البته بايد توجه داشت شفاعتي كه در قرآن مورد نهي قرار گرفته است ، شفاعتي است كه شافع ، مستقل باشد ؛ اما در موردي كه شافع استقلال ندارد و در طول خداوند است ، ممنوع نشده است . اين مطلب را صاحب « الميزان » به طور مشروح توضيح داده است . ( 1 )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . الميزان ، ج 1 ، ص 167 ، ذيل آيه 48 بقره
________________________________________ 83 ________________________________________
حاصل سخن : تعداد زيادي از آيات دلالت دارد كه بت پرستان ، بت ها را موجوداتي مستقل ، ذي اثر و در عرض خدا مي دانستند . در مقابل ، چند آيه كه داراي يك مضمون هستند دلالت داشت كه بت پرستان بت ها را شفعاء و وسيله تقرب به خداوند مي دانستند كه اين ، ظهور در طوليت دارد . در مقام جمع بندي بين اين دو دسته از آيات ، روشن كرديم كه شفاعت ، ملازم با طولي بودن نيست ؛ بلكه مي تواند عرضي نيز باشد ؛ يعني در عين حال كه بت پرستان ، بت ها را در عرض خدا مي دانند ، معتقد باشند كه بت ها مي توانند ، پيش خدا واسطه گري كنند كه مدعاي ما همين است .
براي روشن شدن اين مطلب ، به طرح سخنان « الميزان » كه تحت عنوان « كلام في معني التوحيد في القرآن » آمده است ، مي پردازيم كه حاصل آن چنين است :
توحيد بت پرستان ، توحيد عددي بوده است و توحيد موحدان توحيد محض و حقيقي بوده است ؛ يعني توحيدي كه ثاني ندارد . هر كس كه در معارف اسلامي عميق بينديشد ، بدون ترديد مي فهمد كه مسأله توحيد از جهت فهم و درك از دشوارترين و پيچيده ترين مسائل اسلامي است و سبب دشواري آن ، از اين جهت است كه افق آن فراتر از مسائل عمومي است كه براي همگان قابل فهم است . بالطبع ، مسأله اي كه اين چنين دشوار باشد انديشمندان در درك آن وتصديق آن برداشت هاي گوناگوني خواهند داشت واين بدان جهت است كه انسان ها از جهت ساختمان جسماني و روحي ، يكسان نيستند ؛ بعضي تيز هوش ، بعضي كودن و بعضي متوسط اند وهمين امر موجب اختلاف در برداشت است .
________________________________________ 84 ________________________________________
مسأله توحيد ، علي رغم فطري بودن آن برهمگان ، از روشن ترين مصاديق اختلاف در فهم و برداشت است ؛ هر كسي ، برداشتي غير از ديگري دارد . برخي از انسان ها همانند بت پرستان به جايي رسيده اند كه بت هايي را كه از چوب و يا سنگ و حتي از كشك و يا از گلي كه با ادرار شتر مي ساختند ، شريك خداوند و در رديف خدا قرار مي دادند و آنها را همانند خدا مورد پرستش قرار مي دادند و در مقابل آنها خضوع مي كردند ؛ بلكه بت پرستان فراتر از اين رفته به طوري كه خدا را رها كرده و تنها بت ها را گرفتند و در گمان آنان خدا مقهور و مغلوب بت ها قرار گرفت . از اين رو تنها به بت ها روي نهادند و به خداوند پشت كرده و او را رها كردند . و اين انسان بت پرست ، صفت واحد و وحدت را كه مخصوص خداوند بود براي بت نيز قائل شد و گفت : خدا واحد است ؛ همان گونه كه بت واحد است . البته وحدت عددي يعني خدا يك اله است و بت نيز يك اله و بت ها را آلهه دانست . ( 1 )
تصور بت پرستان اين بوده است كه خداوند ، واحد عددي است ؛
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . وحدت عددي ، عبارت است از « يك » كه بقيه اعداد از آن تركيب مي شود . اصلاً يك را جزء اعداد نمي دانستند ، بلكه تشكيل دهنده اعداد مي دانستند . پس واحد عددي ، عبارت است از « يك » كه دو ، سه و ديگر اعداد از آن تشكيل مي شود . واحد عددي ، مساوق با محدوديت است ؛ مثلاً آبي كه در دوتا ظرف است مي گوييم : آب اول و آب دوم ؛ چون هر يك از آنها محدود به ظرف خاصي است . دوتا آب شده است ، ولي اگر حد ، برداشته شود و ظرف ها كنار روند ديگر دو آب نخواهيم داشت ، بلكه يك آب است به طور مطلق . وحدت ذاتي و حقيقي عبارت است از وجود محض كه دومي ندارد و آن مساوقِ با نامحدود بودن است . وحدت عددي در مقابل كثرت عددي است ، اما وحدت حقيقي و محض ، عبارت است از وجود محض كه هرگز دومي ندارد .
________________________________________ 85 ________________________________________
يعني بت يكي و خدا هم يكي . عزّي يكي ، خدا هم يكي . به طوري كه هر يك از بت ها تك تك ، اله هستند و لذا از نفي الهان تعجب مي كردند و مي گفتند : ( أَ جَعَلَ الاْلِهَةَ إِلهاً واحِداً ) ؛ چگونه مي شود چند خدا را يكي كرد ؟ تصور بت پرستان از دعوت به توحيد ، توسط قرآن اين بود كه قرآن به توحيد عددي دعوت مي كند ، لذا تعجب مي كردند .
اما در حقيقت ، قرآن به توحيد حقيقي و توحيد محض ، دعوت مي كرد . وحدتي كه وجود آن بدون نظير و شبيه است ، مثلي براي او نيست كه همان وجود نامحدود است . آن وجودي كه همه موجودات مقهور آن هستند ، آن وجودي كه غناي محض است و باقي وجودها در برابر آن فقير هستند و همه وجودها سايه آن وجود حقيقي هستند . چنين وجودي ، اصلاً عدد بردار نيست . از چنين وجودي عددي تشكيل نمي شود تا دوتا ويا سه تا و يا بيشتر شود . چنين وجودي ، مساوي با يك است . هر موجود ديگري كه مورد اشاره قرار گيرد ، مربوط به آن و ظلّ آن و از متعلقات آن است . او عِدل ندارد . وقتي بدون عدل است پس دومي و سومي هم ندارد . ديگر نمي توان گفت : اين خداي الف ، آن ديگري خداي ب است .
توحيدي را كه قرآن مطرح كرده است ، مافوق توحيد عددي است . در روايات تنها در خطبه اوّل « نهج البلاغه » است كه علي ( عليه السلام ) توحيد محض را در حدّ عالي تشريح كرده است و آن حضرت ، تمام وحدت ها را ، كه از او استشمامِ كثرت مي شود از ذات حضرت حق ، نفي كرده است . ( 1 )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . الميزان ، ج 6 ، ص 90 ، ذيل آيات 68 ـ 86 مائده .
86 ________________________________________
نكته قابل توجه در « الميزان » كه به طور وضوح بيان شده است ، اين است كه بت پرستان نه تنها بت ها را در عرض خدا مي دانستند و براي بت ها ، استقلال قائل بودند ؛ بلكه بالاتر ، آنان خدا را كنار زده و به بت ها روي آورده بلكه بت ها را همه كاره عالم مي دانستند ، نه خدا را .
با توجه به مطالب ياد شده ، شفيع بودن بت ها در نظر بت پرستان ، به معناي نفي استقلال از بت ها نبوده است ؛ بلكه به اين معنا بوده كه در هر مشكلي ، يا خود بت مشكل گشاست و يا اينكه مي تواند از خدا بخواهد كه مشكل را حل كند . چه بسا خدا چون مقهور بتها است به اجبار بايد شفاعت بت ها را بپذيرد . و يا به اين شكل قابل تصور است كه هم خدا و هم بت ، داراي منشأ اثر هستند ، هرچند بت به اندازه خدا منشأ اثر ندارد ، امّا همين اندازه كه بت را منشأ اثر بدانند ، معناي استقلال را مي رساند . استقلال متوقف بر اين نيست كه تمام قدرت بت ، همانند قدرت خدا باشد ؛ بلكه اگر بت را در بعضي از امور و بدون اذن خدا ، قادر دانستيم ، اين قول به استقلال است .
بنابراين ، جمع بين استقلال وشفاعت ممكن است ؛ همانند دو نفر كه يكي پزشك و ديگري مدير مدرسه است . اولي در امور بهداشت ، مشكلات فرزند دومي را برآورده مي سازد و دومي در امر آموزش ، مشكلات فرزند اولي را برآورده مي سازد . وهر دو نفر آنان نيز در رديف هم ودر عرض هم قرار دارند . همان گونه كه واسطه گري انسان ها براي همديگر ، در طول همديگر نيست ، بلكه در عرض يكديگر است ، واسطه گري بت ، نسبت به خداوند نيز چنين است .
________________________________________ 87 ________________________________________
بيان آيت الله زنجاني
آيت الله سيد عزالدّين زنجاني ( 1 ) پيرامون شرك و اعتقاد مشركان در باره بت ها فرموده است :
شرك بر دو قسم است : 1 ـ شرك استقلالي كه بت ها را در عرض خدا قرار دهند . 2 ـ شرك طولي . عقيده مشركان از نوع دوم بوده است ؛ البته عده اي از گروه هاي منحرف ، معتقد به نوع اوّل بودند كه مي توان مجوس را كه معتقد به « يزدان » ، مظهر خوبي ها و « اهريمن » ، مظهر بدي ها و نيز نصارا را كه قائل به « اقانيم ثلاثه » : روح القدس ، مسيح و خدا بوده اند ، نام برد .
امّا مشركان كه در برابر انبيا ، جبهه گيري كرده بودند و به نام مشرك خوانده مي شدند ، معتقد بودند كه بت ها در طول خدا هستند ، نه در عرض خدا . بت پرستان قائل بودند كه صانع عالم ، يك نفر است و شريكي در خلقت براي او قائل نبودند . اشكال كار آنان فقط در اين بود كه براي خداوند شريك در الوهيّت قرار داده بودند ؛ به معناي اينكه بت هايي را نصب كرده بودند و به عنوان واسطه بين خود و خداوند قرار داده بودند و در پيشگاه خداوند ، براي بت ها جايگاه رفيعي قائل بودند .
اعتقاد به طولي بودن بر دو قسم است :
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . آيت الله سيد عزّالدين زنجاني ، از شاگردان علامه طباطبايي است و در حال حاضر ، ساكن مشهد مقدس است . وي در فلسفه و عرفان ، متخصص و صاحب تأليفاتي است كه يكي از آنها « معيار الشرك في القرآن » است كه در برگيرنده مباحث ايشان با سؤال كننده فاسد العقيده اي است كه درباره استشفاء به ائمه و توسل به آنها ، صورت گرفته است .
________________________________________ 88 ________________________________________
قسم اوّل : داراي دليل و مدرك و مستند به برهان است .
قسم دوم : بدون دليل است .
به عبارت ديگر ؛ يك قسم با اجازه خدا و قسم ديگر بدون اجازه خدا است . در صورت مأذون بودن ، خدا به بندگان اجازه داده است كه به آن واسطه ها مراجعه كنند و از آنان حاجت بخواهند ، برخلاف قسم دوم ، كه خداوند چنين اجازه اي نداده است ؛ بلكه اين كار آن ها از راه تقليد كوركورانه از اسلاف شان است . اشكال عقيده مشركان ، در اين بوده است كه از قسم دوم بوده است ؛ يعني عقيده آنان به اينكه بت ها در طول خدا ، واسطه بين مخلوق و خدا هستند ، مستند به هيچ دليل و برهاني نبوده است ، از اين جهت مورد نكوهش خداوند قرار گرفته اند . اين آيه گوياي همين مطلب است :
( هَلْ عِنْدَكُمْ مِنْ عِلْم فَتُخْرِجُوهُ لَنا ) ( 1 ) ؛ « آيا شما براي عقيده خود دليل روشن و مدركي از خداوند داريد ؛ پس بياوريد و به ما نشان بدهيد . »
مشركان در اين عقيده خود ، به خدا افترا مي بستند كه خداوند به آنان اجازه داده تا بت ها را واسطه قرار دهند . اين آيه نيز بر اين مطلب دلالت دارد :
( وَ كَيْفَ أَخافُ ما أَشْرَكْتُمْ وَلا تَخافُونَ أَنَّكُمْ أَشْرَكْتُمْ بِاللهِ ما لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ عَلَيْكُمْ سُلْطاناً فَأَيُّ الْفَرِيقَيْنِ أَحَقُّ بِالاَْمْنِ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ ) ( 2 ) ؛ « چگونه من از بت هاي شما بترسم ؟ در حالي كه شما از
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . انعام : 148
2 . انعام : 81
________________________________________ 89 ________________________________________
اين نمي ترسيد كه براي خدا همتايي قرار داده ايد كه هيچ گونه دليلي درباره آن ، بر شما نازل نكرده است . ( راست بگوييد ) كدام يك از اين دو دسته ( بت پرستان و خداپرستان ) ، شايسته تر به ايمني ( از مجازات ) هستند اگر مي دانيد ؟ ! »
كليد كلام در اين آيات ، اين است كه خداوند به آنها مي فرمايد : شما عقيده اي داريد كه براي آن ، برهان و منطق نداريد . خداوند چنين اذني را به شما نداده است كه بت ها را به عنوان شفيع بپذيريد . آري ! عقايد مشركان طولي بوده است و مشركان جزيرة العرب ، معتقد به صانع يگانه بوده اند ، چنان كه آيه زير بر اين مطلب دلالت دارد :
( وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَاْلأَرْضَ وَسَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ لَيَقُولُنَّ اللهُ فَأَنّي يُؤْفَكُونَ * اللهُ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَيَقْدِرُ لَهُ إِنَّ اللهَ بِكُلِّ شَيْء عَلِيمٌ * وَلَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ نَزَّلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَحْيا بِهِ اْلأَرْضَ مِنْ بَعْدِ مَوْتِها لَيَقُولُنَّ اللهُ قُلِ الْحَمْدُ لِلّهِ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْقِلُونَ ) ( 1 ) ؛ « و هرگاه از آنان بپرسي : چه كسي آسمان ها و زمين را آفريده ، و خورشيد و ماه را مسخر كرده است ؟ مي گويند : الله ! پس با اين حال چگونه آنان را ( از عبادت خدا ) منحرف مي سازند ؟ ! خداوند روزي را ، براي هر كسي از بندگانش بخواهد گسترده مي كند و براي هر كسي بخواهد ، محدود مي سازد ، خداوند به همه چيز داناست و اگر از آنان بپرسي : چه كسي از آسمان ، آبي فرستاد و به وسيله آن زمين را پس از مردنش زنده
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . عنكبوت : 61 ـ 63
________________________________________ 90 ________________________________________
كرد ؟ مي گويند : خدا ، بگو حمد و ستايش مخصوص خداست . اما بيشتر آنها نمي دانند . »
پس اين نوع آيات ، دليل بر اين است كه مشركان بت ها را شفيع مي دانستند و براي آنها استقلالي در برابر خدا قائل نبودند و تنها نكوهش خداوند از بت پرستان به اين جهت بوده است كه عقيده آنها ساختگي بوده و دليل و برهاني نداشته است و از طرف خدا هم اجازه نداشته اند . فرق بت پرستان با ما شيعيان كه معتقديم : پيامبر ( صلّي الله عليه و آله و سلّم ) وائمه ( عليهم السلام ) شفيع هستند ، در همين است كه عقيده ما مأذون است ، ولي عقيده مشركان مأذون نيست ؛ چنان كه اگر عقيده آنان نيز مستند به دليل و برهاني بود ، هيچ مانعي نداشت . همان طور كه مسلمانان در كنار حجرالاسود ـ كه سنگي بيش نيست ـ توسل مي جويند و گريه و زاري مي كنند كه هيچ اشكالي هم ندارد ؛ چون دليل و برهان دارد .
رفتار بت پرستان در برابر بت ها كه گاهي آنها را عبادت نيز مي كردند ، نه از اين جهت بوده كه بت ها را اله و همانند خدا مي دانستند ؛ بلكه از باب واسطه قرار دادن بوده است ، چنان كه اين آيه بر اين عقيده گواهي مي دهد :
( أَلا لِلّهِ الدِّينُ الْخالِصُ وَالَّذِينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِياءَ ما نَعْبُدُهُمْ إِلاّ لِيُقَرِّبُونا إِلَي اللهِ ) ( 1 ) ؛ « آگاه باشيد كه دينِ خالص ، از آنِ خداست . و آنها كه غير خدا را اولياي خود قرار دادند ، ( دليلشان اين بوده كه : ) اينها را نمي پرستيم مگر به خاطر اين كه ما را به خداوند نزديك كنند . »
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . سوره زمر ، آيه 3 .
________________________________________ 91 ________________________________________
مناسك آنان نيز ؛ مانند قرباني كردن وغير آن ، براي تقرب به بت ها جهت واسطه شدن بوده است . ( 1 )
بررسي و نقد كلام آيت الله زنجاني
مخفي نماند كه نظر ايشان با نظر استادش علامه طباطبايي ، صدوهشتاد درجه فرق دارد . توضيح آنكه نظر علامه طباطبايي اين است كه ، گرچه بت پرستان در ابتدا معتقد بودند كه بت ها در طول خدا هستند ، ولي بعداً از اين عقيده منحرف گشته و معتقد شدند كه بت ها مستقل و در عرض خدا هستند . بالاتر آنكه ، خدا را رها كردند و به بت ها توجه كردند و خدا را مقهور بت ها دانستند . و بت ها را هم اله خواندند و خدا را واحد عددي دانستند . ( 2 )
به نظر مي رسد ، آيت الله زنجاني ، آيات شرك را توجّه كامل نكرده اند و فقط نظر خود را به آيه ( نَعْبُدُهُمْ إِلاّ لِيُقَرِّبُونا إِلَي اللهِ ) و امثال آن معطوف داشته اند . و ما در بحث گذشته آياتي كه بر استقلال دلالت مي كرد ، مورد بحث قرار داديم . ( 3 ) اينكه گفته شود ، مشركان بدون اجازه ، معتقد به طولي بودن بت ها بوده اند ، اين به تنهايي نمي تواند مشكل گشا باشد ؛ بلكه بحث گسترده اي مي طلبد كه بخشي از آن گذشت و بخشي نيز خواهد آمد .
اين نكته را كه آقاي زنجاني مي گويد : مشركان صانع يگانه را قبول داشتند ما نيز قبول داريم ؛ امّا اين اعتراف مشركان ، ملازم با طولي بودن
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . معيار الشرك في القرآن ، ص 33 ـ 41
2 . الميزان ، ج 6 ، ص 109 و 90 ، ذيل آيات 68 ـ 86 مائده
3 . به فصل دوم : مطلب اول از همين كتاب مراجعه شود .
________________________________________ 92 ________________________________________
نيست ، بلكه با عرضي بودن نيز سازگار است ، يا به گفته صاحب « الميزان » ، آياتي را كه دلالت بر طوليّت دارد ، حمل بر عقايد مشركان در آغاز شرك شان مي كنيم و آياتي كه دلالت بر استقلال مي كند حمل بر عقايد نهايي مشركان مي كنيم ، يا آن گونه كه ما گفتيم كه فرق است بين عالم عقل و عالم خيال ، مشركان در عالم عقل خداوند را يگانه مي دانستند ، اما در عالم وهم و خيال گاهي بت ها را همانند خدا مؤثر مي دانستند ومعتقد به مؤثر بودن آنان ، به طور مستقل بودند ـ كه بيان آن به تفصيل گذشت ـ و گاهي معتقد بودند كه بت ها واسطه بين آنان و خدا هستند ؛ چنانكه از آيه مزبور استفاده مي شود .
عقيده نگارنده آن است كه مشركان ، از ابتدا تا آخر معتقد بوده اند كه بت ها در عرض خدا هستند كه ما در مباحث قبلي ، با دلايلي روشن آن را اثبات كرديم . به عقيده نگارنده نه انتخاب آيت الله زنجاني صحيح است كه مطلقاً قائل به طولي شده است و نه مختار صاحب « الميزان » كه گفته است مشركان در آغاز معتقد به طولي بودند و در پايان معتقد به عرضي و استقلال شده اند .
ما به فضل خدا ، در آينده نزديك از استدلال آقاي زنجاني به آيه اي كه بر بتها اطلاق « شفعاء » كرده است ، جواب خواهيم گفت ؛ و خواهيم گفت ، خود اين آيه دليل ديگري بر عرضي بودن واستقلال بت ها است و شواهدي بر اين مطلب اقامه خواهيم كرد ـ انشاء الله .
جواب تفصيلي از كلام آيت الله زنجاني
شفاعت مأذون در قرآن ، مساوي با شفاعت طولي است و شفاعت غير
________________________________________ 93 ________________________________________
مأذون در قرآن ، مساوي با شفاعت استقلالي است .
در آيات متعددي ، شفاعت مردود شمرده شده است و نيز در آياتي ، شفاعت مجاز شمرده شده است . به طور اجمال بايد دانست آياتي كه شفاعت را مردود دانسته است ، مربوط به شفاعتي است كه شفيع بخواهد در شفاعت استقلال داشته باشد ، و خودسرانه شفاعت كند ؛ اما شفاعت در مواردي كه شفيع ، مستقلّ در عمل نباشد و در طول خدا و با اذان خداوند باشد ، مانعي ندارد . براي توضيح بيشتر ، ابتدا چند آيه مرتبط را يادآور مي شويم :
آيه اوّل :
( وَ لا يَشْفَعُونَ إِلاّ لِمَنِ ارْتَضي ) ( 1 ) ؛ « آنها ( فرشتگان ) جز براي كسي كه خدا راضي ( به شفاعت براي او ) است ، شفاعت نمي كنند . »
آيه دوم :
( يَوْمَئِذ لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ إِلاّ مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَرَضِيَ لَهُ قَوْلاً ) ( 2 ) ؛ « در آن روز ، شفاعت هيچ كس سودي نمي بخشد ، جز كسي كه خداوند رحمان به او اجازه شفاعت داده و به گفتار او راضي است . »
آيه سوم :
( وَ لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ عِنْدَهُ إِلاّ لِمَنْ أَذِنَ لَهُ ) ( 3 ) ؛ « هيچ شفاعتي نزد او ، جز براي كساني كه اذن داده ، سودي ندارد . »
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . انبياء : 28
2 . طه : 109
3 . سبأ : 23
________________________________________ 94 ________________________________________
آيه چهارم :
( مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّ بِإِذْنِهِ ) ( 1 ) ؛ « كيست كه در نزد او ، جز به فرمان او شفاعت كند ؟ ! »
آيات ديگري نيز همانند آيات ياد شده ، در قرآن موجود است كه مفادّ همه آنها اين است كه : يك قسم از شفاعت مجاز و قسمي ديگر غيرمجاز است ؛ و به تعبيري ديگر ، يك نوع از شفاعت وجود خارجي دارد و آن عبارت از شفاعتي است كه با اذن خدا باشد و يك نوع شفاعت وجود خارجي ندارد ؛ و آن عبارت از شفاعتي است كه بدون اجازه خدا باشد .
سخن ما اين است كه مشركان ، معتقد به شفاعت غيرمأذون و خودسر بوده اند و اين نوع شفاعت از نظر آيات ، مردود است . از آيات قرآن ، چنين استفاده مي شود كه عقيده مشركان ، بر اين بوده است كه شفاعت ، « بدون اجازه خدا » است كه همان شفاعت استقلالي است . در مقابل ، خداوند چنين شفاعتي را محكوم كرده و مردود دانسته است . از آياتي كه شفاعت را منوط به اجازه و رضايت خدا كرده است ، به خوبي استفاده مي شود كه جبهه مقابلي بوده است كه به شفاعت بدون اذن خداوند ، عقيده داشت است .
اگر مشركان قائل به شفاعت به « اذن الله » بودند ، وجهي نداشت كه اين آيات درصدد ردّ عقيده آنان برآيد ؛ زيرا در اين صورت ، عقيده آنان ( در شفاعت ) هماهنگ با موحّدان بوده است .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . بقره : 255 .
________________________________________ 95 ________________________________________
معناي شفاعتِ « باذن الله »
از « باذن الله » در آيات يادشده تعابير متعددي شده است كه داراي مفادّ واحد است . لازم است حقيقت اين نوع شفاعت روشن گردد .
رضايت خداوند به شفاعت شافعين ، به اين نحو است كه دوگانگي ميان رضايت خدا و رضايت آنان نيست ؛ « رضي الله رضانا أهل البيت » . در حقيقت رضايت خداوند در رضايت شافعين ، تجلّي كرده است . به عبارت ديگر ، رضايت شافعين ، مجراي رضايت خداوند است و رضايت خداوند از راه رضايت شافعين پياده شده و تحقّق پيدا مي كند و ميان رضايت خداوند و رضايت شافعين دوگانگي نيست ؛ به طوري كه احياناً موجب تضاد گردد ؛ بلكه رضايت شافعان ، در طول رضايت خداوند است و منافاتي با آن ندارد ، اين نوع از شفاعت ، معناي طولي بودن نيز هست . رضايت خداوند در انتخاب شافعين است ، به طوري كه انتخاب آنها ، عين انتخاب خداوند و موجب خوشنودي خداوند است . از اين روست كه بررسي اعمال بندگان را به آنها تفويض كرده است .
يكي از مجاري رحمت خداوند ، وصل شدن به بندگان شايسته خداست ؛ يعني آن قدر اين بندگان شافع ، از نظر مرتبه وجودي ، بالا هستند كه هر كسي به آنها وصل شود به مرحله وجودي بالاتري راه مي يابد . امامان ، مظهر بالاترين رحمت خداوند هستند .
هر كس به امام معصومي وصل شود به درياي كمال وصل مي شود . براي اين مطلب ، مي توان دريايي را مثال زد كه در كنار آن بركه اي است كه به آن دريا متصل است و نهري است كه به بركه متصل است . در اينجا نهر ، بركه و
________________________________________ 96 ________________________________________
دريا هر سه به يكديگر متصل هستند و حكم واحد دارند . ما به بركه پيامبر ( صلّي الله عليه و آله و سلّم ) و امامان ( عليهم السلام ) متصل هستيم و پيامبر ( صلّي الله عليه و آله و سلّم ) و امامان ( عليهم السلام ) به درياي بي نهايت خداوند ، ما با اتّصال به بركه ، متصل به دريا هستيم . و ميان اين سه جدايي نيست ، همه يكي هستند . هر كسي كه به امام حسين ( عليه السلام ) وصل شد به پيامبر وصل شده است و هر كسي كه به پيامبر ( صلّي الله عليه و آله و سلّم ) وصل شد به خدا وصل شده است ؛ چون رضايت اين ها ، عين رضايت خدا است . پيامبر ( صلّي الله عليه و آله و سلّم ) و امامان ( عليهم السلام ) سلسله ها و مراتب وجودي هستند .
اما عقيده بت پرستان ! در شفاعت چنين نبوده است ؛ بلكه آنان معتقد بودند بت ها داراي استقلال هستند و دستگاهي مستقلّ از خدا دارند . اگر در امري احتياج به خدا پيدا شد از خداوند ـ هرچند به صورت اجبار ـ مي خواهند كه مشكل درخواست كننده را حل كند ، مثل اين است كه دو نفر در جامعه اي زندگي مي كنند ؛ يكي پزشك است و ديگري آموزگار و هر يك به ديگري نيازمند است و چون به ديگري نياز دارد مشكل او را برطرف مي كند ؛ حتي اگر دلش نخواهد و از روي اجبار باشد .
فضاي حاكم بر بت پرستان ، يك فضاي جاهلانه بود ؛ چنانكه از مباحث گذشته ، به خوبي روشن شد . ( 1 )
اعتقاد مشركان بر شفاعت بت ها ، به طور خودسر
در اين جا مناسب است آياتي كه دلالت دارد بر اين كه شفاعت در عقيده بت پرستان ، شفاعت استقلالي بوده است ، نه طولي ، طرح شود ، تا بطلان
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . براي پي بردن به فضاي جاهلانه بت پرستان ، مناسب است رجوع شود به تفسير الميزان ، ذيل آيه 48 بقره .
________________________________________ 97 ________________________________________
كلام آقاي زنجاني به خوبي روشن شود .
آيه اوّل :
( أَمِ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللهِ شُفَعاءَ قُلْ أَ وَلَوْ كانُوا لا يَمْلِكُونَ شَيْئاً وَلا يَعْقِلُونَ * قُلْ لِلّهِ الشَّفاعَةُ جَمِيعاً لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَاْلأَرْضِ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ ) ( 1 ) ؛ « آيا آنان غير از خدا شفيعاني گرفته اند ؟ ! به آنان بگو : آيا ( از آنها شفاعت مي طلبيد ) هرچند مالك چيزي نباشند و درك وشعوري براي آنها نباشد ؟ ! بگو تمام شفاعت از آنِ خداست ، ( زيرا ) حاكميت آسمان ها و زمين از آنِ اوست و سپس همه شما به سوي او بازمي گرديد . »
در اين آيه چند قرينه وجود دارد كه بت پرستان بت ها را به طور مستقل ، مؤثر در شفاعت مي دانستند .
قرينه اوّل : مراد از شفاعت ، وساطت نيست ؛ بلكه اعانه و كمك است ؛ چنان كه معناي اصلي آن همين است ؛ زيرا ابتدا كلمه « شُفَعَاءَ » را بر بت ها اطلاق كرده است ، سپس فرموده است : « لِلَّهِ الشَّفَاعَةُ » . معناي شفاعت در جمله دوم ، يقيناً وساطت نيست ؛ آيه نمي خواهد بيان كند كه تمام واسطه گري ها مربوط به خداوند است ؛ زيرا روشن است كه خداوند بي نياز از واسطه شدن است و خداوند پيش كسي وساطت نمي كند ، بلكه مراد اين است كه همه كمك ها از خدا است نه غير او . اين قرينه است كه مقصود از « شفعاء » در جمله « أَمِ اتَّخَذُوا مِن دُونِ اللَّهِ شُفَعَاءَ » نيز اعانه است ؛ يعني آيا شما غير خدا ( بت ها ) را به عنوان ياور و معين انتخاب كرده ايد ، در صورتي
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . زمر : 43 و 44
________________________________________ 98 ________________________________________
كه همه كمك ها از طرف خداوند است . آن امدادي كه شما از بت ها مي خواهيد مربوط به خداوند است .
اين قرينه روشن مي كند كه مقصود بت پرستان ، از به كار بردن شفعاء بر بت ها ، ياور بودن آن ها براي امدادرساني به بت پرستان بوده است و به طور مستقل ، اين اثرگذاري را براي بت ها معتقد بوده اند . بت پرستان مي گفتند : بت شفيع ماست ؛ يعني يار و ياور ما ، براي حلّ مشكل است ؛ مثل اينكه اگر فرزند ما مريض شود ، بت شفا مي دهد . از اينكه در آيه ، ميان شفاعت آنها و شفاعت خداوند ، منافات وجود دارد ، معلوم مي شود كه شفاعتِ استقلالي مورد نظر بت پرستان بوده است ؛ اما بنابر طولي بودن شفاعت بت ها ، منافاتي بين شفيع بودن بت ها و شفاعت خداوند نيست ؛ بلكه هر دو به يك منبع منتهي مي شود ، شفاعت بت ها عين شفاعت خداوند خواهد بود و نيازي نيست كه خداوند شفاعت آنها را نفي كند و شفاعت را در خود منحصر كند ؛ مثلاً ما شيعيان كه قائل هستيم ائمه ( عليهم السلام ) در سختي ها به ما كمك مي كنند ، منظور اين است كه در طولِ كمك رساني خدا است و هرگز منافاتي بين كمك رساني ائمه و كمك رساني خدا نيست . ايجاد منافات ، در صورتي است كه ميان دو كمك رسان ، جدايي و دوگانگي وجود داشته باشد . نبودِ اين قرينه ، نشان مي دهد كه شفاعت بت ها را ، در عرض خداوند دانسته است .
خلاصه بنابر طولي بودن ، نيازي به نفي شفاعت آنان و اثبات شفاعت براي خداوند نبود ، بلكه هر دو از يك سنخ بودند .
قرينه دوم : اگر بت پرستان ، بت ها را در طول خداوند ، شفيع مي دانستند ، وجهي نداشت كه خداوند از بت ها نفي ملكيّت كند و بفرمايد : « لا يملكون
________________________________________ 99 ________________________________________
شيئاً » ؛ يعني بت ها چيزي را مالك نيستند ؛ زيرا بسيار روشن است كه اگر بت پرستان ، بت ها را در طول خداوند مي دانستند ، ملكيّت خود به خود از آنان نفي مي شد و نيازي به نفي ملكيّت از آنان نداشت ؛ چون بنا بر طوليت ، اعتقاد بت پرستان بر اين بوده است كه بت ها از خود چيزي ندارند . روي اين جهت لازم نبود خداوند بگويد : بت ها مالك چيزي نيستند . جمله « لا يملكون شيئاً » ؛ نشان دهنده آن است كه بت پرستان ، براي بت ها يك نوع ملكيّت مستقل را در برابر خدا قائل بودند . و از اين جهت ، نياز بود كه خداوند آن را نفي كند و مالكيت آسمان و زمين را براي خود ، ثابت بداند . از مجموع نفي و اثبات ، روشن مي شود كه عقايد بت پرستان ، بر استقلال مالكيّت بت ها ، در برابر خدا بوده است .
قرينه سوم : كلمه « من دون الله » است . اين جمله مي گويد : شفعايي كه مدّنظر آن ها است به خدا ربط ندارند و اين با عرضيت و استقلال شفعاء سازگار است ؛ يعني شفعاء را طوري تصور كرده اند كه شفاعت آنان غير از شفاعت خداوندي است ؛ اما بنا بر طولي بودن ، بت ها در طول خداوند و شفاعت آنان نيز در طول شفاعتِ خداوند است .
آيه دوم :
( وَ لَقَدْ جِئْتُمُونا فُرادي كَما خَلَقْناكُمْ أَوَّلَ مَرَّة وَتَرَكْتُمْ ما خَوَّلْناكُمْ وَراءَ ظُهُورِكُمْ وَما نَري مَعَكُمْ شُفَعاءَكُمُ الَّذِينَ زَعَمْتُمْ أَنَّهُمْ فِيكُمْ شُرَكاءُ لَقَدْ تَقَطَّعَ بَيْنَكُمْ وَضَلَّ عَنْكُمْ ما كُنْتُمْ تَزْعُمُونَ ) ( 1 ) ؛ « و ( روز قيامت به آنها گفته مي شود : ) همه شما تنها به
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . انعام : 94
________________________________________ 100 ________________________________________
سوي ما بازگشت نموديد ، همان گونه كه روز اوّل شما را آفريديم ، و آنچه را به شما بخشيده بوديم ، پشت سر گذارديد و شفيعاني را كه شريك در شفاعت خود مي پنداشتيد ، با شما نمي بينيم ، پيوندهاي شما بريده شده است ؛ و تمام آنچه را كه تكيه گاه خود تصور كرديد از شما دور و گم شده اند . »
در « مجمع البيان » و در معناي : « زَعَمْتُمْ أَنَّهُمْ فِيكُمْ شُرَكَاءُ » چنين آمده است : « تصور شما اين بود كه بت ها نسبت به امور شما ، شركاي ما هستند . » ( 1 ) در اين آيه ، به « شفعاء » اطلاق « شركاء » كرده است . پيش از اين بيان شد كه لفظ شريك ، در جايي اطلاق مي شود كه شريك در رديف شريك ديگر باشد ، نه در طول آن ، و اين ظهور در استقلال دارد . مفاد آيه چنين است : به گمان شما ، شفعاي شما شريك خداوند هستند . روشن است كه شريك خدا بودن ، مستلزم اين است كه شخص در رديف خدا و مستقلّ در تأثير باشد . حاصل آنكه ، بت پرستان شفيعي را قبول داشتند كه شريك خداوند هم باشد و چون شريك ، ظهور در استقلال دارد ؛ پس شفيع هم ، چنين خواهد بود .
نقد بخش ديگري از نظرات آية الله زنجاني
ايشان ادعا مي كند كه مشركان ، معتقد به عرضيت نبوده اند ؛ بلكه اعتقاد به طوليت داشته اند ؛ البته طولي بر دو قسم است : 1ـ مأذون . 2ـ غير مأذون . آنان به طولي بودنِ غير مأذون ، معتقد بوده اند .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . مجمع البيان ، ج 4 ، ص 116
________________________________________ 101 ________________________________________
ما مي خواهيم اثبات كنيم كه اين تقسيم اصلاً مورد ندارد ؛ بلكه طولي بودن ، مساوي با مأذون بودن است . اين كه هم ، طول باشد و هم غير مأذون ، مطلبي بي اساس و باطل است .
توضيح : اذن عبارت است از اذن تكويني ، نه تشريعي . معناي اذن تكويني ، قرار گرفتن واسطه ، در رديف اسباب و مسببات است . اگر ما مي گوييم پيامبر ( صلي الله عليه وآله وسلم ) و امامان ( عليهم السلام ) در شفا دادن و برآوردن حوائج ، مأذون هستند ؛ يعني در سلسله اسباب ، براي ارتباط بندگان با خدا قرار دارند ؛ مثلاً اين كه خداوند آب را مرطوب قرار داده است ؛ يعني اذن داده است كه آب مرطوب باشد . و اگر آب تكويناً مرطوب نبود ، يعني خداوند براي مرطوبيت آن اذن نداده است . اما وقتي مرطوب هست ؛ يعني در رطوبت مأذون است . و معني ندارد گفته شود ، مرطوب بر دو قسم است : مأذون و غير مأذون ؛ زيرا وقتي مرطوب است ، يعني مأذون است و وقتي مرطوب نيست ، يعني مأذون نيست .
اثربخشي بت و يا هر واسطه ديگر نيز چنين است . اگر از طرف خدا ، داراي اثر است ، پس مأذون است واگر تكويناً داراي اثر نيست ، پس مأذون نيست . خلاصه اينكه بحث ، يك بحث وجودي است ، نه جعلي و اعتباري . معناي مأذون بودن امام ، يعني خداوند به او آن چنان مرحله وجودي بخشيده است كه بندگاني كه به او وصل مي شوند به خداوند وصل شوند . و خواهي نخواهي چنين هست ؛ يعني اين در تكوين ، امري ثابت است .
اگر بت غير مأذون است ، يعني از نظر تكويني ، خداوند بت را در حيطه سبب و مسبب قرار نداده است و از اساس بت ها طوليتي ندارند ، نه اين كه طوليت دارند ، ولي بدون اذن است . اين كه گفته شود : فرق است بين اين كه
________________________________________ 102 ________________________________________
اصلاً طوليت نداشته باشند و يا اين كه طوليت داشته باشند ، ولي از طرف خداوند مأذون نباشد ، سخني ناصحيح است . سخن ما اين است كه اگر بت ها طولي هستند لازمه ذاتي آن ، اذن مي باشد ؛ و اين نظير زوجيت ، براي اربعه است . همان گونه كه زوجيت از اربعه قابل تفكيك نيست ، اذن هم از طوليت قابل تفكيك نيست ؛ زيرا معناي طولي بودن اين است كه در سلسله علل و معلول ها قرار دارد و در جهان هستي مؤثر است ؛ چون خداوند اين چنين وجودي را به وي داده است . اگر خداوند آنها را در سلسله اسباب و مسببات قرار نداده ، پس اصلاً در طول نيستند . و همين معناي غير مأذون بودن است . پس نتيجه مي گيريم ، تقسيم طولي بودن به مأذون و غير مأذون ، ناصحيح است .
دفاع از نظرات آية الله زنجاني و پاسخ آن
ممكن است آيت الله زنجاني در دفاع از خود چنين بگويد : ما كه مي گوييم بت ها در طول خداوند قرار دارند ، منظورمان اين است كه در سلسله اسباب و مسببات قرار مي گيرند و از نظر مرتبه وجودي ـ كه از طرف خداوند دارند ـ كارهايي از آنها ساخته است . اين عقيده بت پرستان بوده است و معناي غير مأذون بودن اين است كه خداوند تكذيب كرده است كه به بت ها اثري عطا كرده باشد و در سلسله اسباب و مسببات قرار داده باشد . و فرموده است اين عقيده ، بدون دليل و برهان است ؛ يعني خداوند بت ها را سبب و مسبب قرار نداده است ، پس طوليِ غير مأذون داريم .
جواب اين است كه اصل چنين عقيده اي از نظر ثبوت ، منافي با توحيد
________________________________________ 103 ________________________________________
نيست ؛ يعني اگر كسي معتقد باشد موجود ديگري واسطه بين بنده و بين خداوند است ، ولي واسطه هرچه دارد از خداوند دارد ، چنين عقيده اي ، منافي با توحيد نيست ؛ زيرا در آن چيزي به عنوان خلاف يگانگي خداوند مشاهده نمي شود . البته اگر چنين مطلبي مطابق با واقع و ثبوت نباشد ، اين مطلبي خلاف واقع و كذب است ، اما فرق است بين اين كه مطلبي خلاف واقع باشد يا خلاف توحيد باشد . مثلاً اگر كسي معتقد باشد آب مرطوب نيست اين عقيده مخالف با واقع است ، اما منافي با توحيد نيست ، صاحب چنين عقيده اي بايد به جهت گفتار خلاف واقع توبيخ شود ، اما هرگز خلاف توحيد نيست تا آن به جهت خلاف توحيد مؤاخذه گردد . پس چنين عقيده اي نمي تواند عقيده مشركان باشد .
آقاي زنجاني تصور كرده است ، همين كه يك مطلبي خلاف واقع باشد و خداوند براي آن اجازه صادر نكرده باشد ، آن خلاف توحيد مي شود . در حالي كه چنين نيست . خداوند در مواردي از اهل كتاب گلايه كرده است كه چرا چنين حكمي را به دروغ به خدا نسبت مي دهيد ؛ مثلاً مي گويند : خداوند پيه را حرام كرده است و يا بعضي از حيوان ها را حرام كرده است ، در صورتي كه حرام نكرده است ، امّا به اهل كتاب نگفته است شما با اين عقيده از توحيد بيرون رفته ايد ، بلكه فرموده است : اين كذب و افتراست .
________________________________________ 105 ________________________________________
فصل سوم
اعتقاد مشركان در باره معاد
________________________________________ 107 ________________________________________
نظراتي درباره اعتقاد مشركان به معاد
1ـ نظر « مجمع البيان » و « كشاف » ، اين است كه مشركان ، معاد را باور داشته اند . طبرسي در ذيل آيه ( اللهُ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلا نَوْمٌ لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَما فِي اْلأَرْضِ مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّ بِإِذْنِهِ ) ( 1 ) گفته است : اين آيه در مقام نفي شفاعت است ؛ يعني در روز قيامت كسي براي كسي شفاعت نمي كند ، مگر به اذان خداوند ؛ زيرا مشركان معتقد بوده اند كه در قيامت ، بت ها داراي مقام شفاعت هستند ، اين آيه ، در مقام ردّ عقيده آنان است و شبيه اين مطلب را ، ذيل آيه ( وَ يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللهِ ما لا يَضُرُّهُمْ وَلا يَنْفَعُهُمْ وَيَقُولُونَ هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ اللهِ قُلْ أَ تُنَبِّئُونَ اللهَ بِما لا يَعْلَمُ فِي السَّماواتِ وَلا فِي اْلأَرْضِ سُبْحانَهُ وَتَعالي عَمّا يُشْرِكُونَ ) گفته است . ( 2 ) همچنين « كشاف » در ذيل آيه مزبور ، گفته است : مشركان به معاد اعتقاد داشته اند و يكي از مقام هايي كه براي بت ها قائل بوده اند ، مقام شفاعت بود .
2ـ صاحب « الميزان » مي گويد : مشركان عقيده به معاد نداشته اند و اين
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . مجمع البيان ، ج 2 ، ص 362 ، ذيل آيه 255 بقره .
2 . مجمع البيان ، ج 5 ، ص 98 ، ذيل آيه 18 يونس .
________________________________________ 108 ________________________________________
بحث را به طور مشروح ، در جلد بيستم از « الميزان » ( 1 ) ، ذيل آيه ( الَّذِي هُمْ فِيهِ مُخْتَلِفُونَ ) ، آورده است . چكيده سخن ايشان چنين است : مشركان ، درباره قيامت به چهار گروه تقسيم مي شدند ، كه همه آنها در اصلِ انكارِ معاد ، اتفاق نظر داشتند .
نگارنده ، در اصل اين مطلب ، كه مشركان منكر قيامت بوده اند با صاحب « الميزان » هم عقيده است ؛ ولي تقسيم آنها به چند گروه را قبول ندارد . ( 2 )
جواب از مجمع البيان
پاسخ ايشان ، از كلام صاحب « الميزان » روشن مي شود ؛ زيرا آن گونه كه در « الميزان » آمده است : « مراد از « هؤلاء شفعاؤنا عندالله » ، شفاعت در دنيا ، براي رفع گرفتاري و بلايا و جلب خيرات است ، نه شفاعت اخروي ؛ يعني بت پرستان معتقد بوده اند كه بت ها ؛ در سلسله علل و معلول ها و اسباب و مسببات قرار دارند و در امور دنيا تأثيرگذار هستند و اگر مشكلي براي بت پرستان پيش آيد ، بت ها مي توانند آن را حل كنند . به عبارت ديگر ، در اراده خدا تأثيرگذار هستند و اسباب را طبق خواسته خود ، محقق مي سازند . پس وساطت و شفاعت مربوط به امور دنيايي بوده است ، نه امور اخروي . و مراد از شفاعت ، در تمام آياتي كه سخن از شفاعت شده است ، همين است و هيچ ارتباطي به شفاعت اخروي ندارد .
به نظر نگارنده ، ممكن است بتوانيم ميان گفته « مجمع البيان » ، ( مشركان
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . الميزان ، ج 20 ، ص 159
2 . علاقه مندان مي توانند تفصيل اين مبحث را ، در كتاب خبر مهم ( تفسير سوره نبأ ) اثر نگارنده ملاحظه نمايند .
________________________________________ 109 ________________________________________
معاد را باور داشتند ) و گفته صاحب « الميزان » ( مشركان معاد را باور نداشته اند ) را با اين بيان جمع كنيم : كلام مشركان اين بوده است كه معادي در كار نيست ؛ اما به فرض اينكه معادي هم باشد ، بت ها در قيامت براي ما شفاعت خواهند كرد . و مقصود از « هؤلاء شفعائنا عند الله » شفاعت اخروي باشد ، امّا به صورت مفروض ؛ يعني بر فرض كه قيامتي باشد ، بت ها پيش خداوند شفيع ما هستند و تا بت را داريم ، غم نداريم ! التزام به اين سخن بُعدي ندارد و مي توان در اين باره به اين آيه استشهاد كرد :
( وَ ما أَظُنُّ السّاعَةَ قائِمَةً وَلَئِنْ رُجِعْتُ إِلي رَبِّي إِنَّ لِي عِنْدَهُ لَلْحُسْني ) ( 1 ) ؛ « و گمان نمي كنم قيامت بر پا شود ؛ ( و به فرض كه قيامتي باشد ) هرگاه به سوي پروردگارم بازگردانده شوم ، براي من نزد او پاداش هاي نيك است . »
مشركان و انكار معاد
گرچه آيات مربوط به انكار معاد ، توسط مشركان بسيار است ؛ ولي ما براي رعايت اختصار به يك آيه بسنده مي كنيم و علاقه مندان بحث را ، به اصل كتاب ارجاع مي دهيم :
( بَلْ قالُوا مِثْلَ ما قالَ اْلأَوَّلُونَ * قالُوا أَ إِذا مِتْنا وَكُنّا تُراباً وَعِظاماً أَ إِنّا لَمَبْعُوثُونَ * لَقَدْ وُعِدْنا نَحْنُ وَآباؤُنا هذا مِنْ قَبْلُ إِنْ هذا إِلاّ أَساطِيرُ اْلأَوَّلِينَ ) ( 2 ) ؛ « ( نه ، ) بلكه آنان نيز مثل آنچه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . فصلت : 50
2 . مؤمنون : 81 ـ 83
________________________________________ 110 ________________________________________
پيشينيان گفته بودند ، گفتند . آنها گفتند : آيا هنگامي كه مرديم و خاك و استخوان هايي ( پوسيده ) شديم ، آيا بار ديگر برانگيخته خواهيم شد ؟ ! اين وعده به ما و پدرانمان از قبل داده شده ؛ اين فقط افسانه هاي پيشينيان است . »
وجه استدلال :
آيات قبل و بعد ، بدون ترديد مربوط به مشركان است . ضمير « قالوا » نيز به مشركان برمي گردد . پس سخن مشركان ، نفي معاد بوده است و عقيده به معاد را افسانه مي پنداشتند . اين آيه به صراحت دلالت مي كند بر اينكه عقيده مشركان ، نفي معاد بوده است . ( 1 )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . مي توانيد براي تحقيق بيشتر به اين آيات مراجعه كنيد : يونس : 3 ـ 4 ؛ رعد : 36 ؛ قصص : 88 ؛ عنكبوت : 64 ؛ يس : 78 ـ 79 . صافات : 15 ـ 24 و 52 . ق : 3 . واقعه : 46 ؛ فصّلت : 6 ـ 7 ؛ توبه : 54 ؛ شوري : 7 و 13 ؛ مدّثّر : 40 ـ 47 .
111 ________________________________________
فصل چهارم
مناسك مشركان
________________________________________ 113 ________________________________________
انگيزه انجام مناسك
قبل از ورود به بحث ، تذكر يك نكته لازم است و آن اينكه مشركان ، مناسك را به انگيزه بت انجام مي دادند ؛ يعني اگر ما اسمي از مناسك بت پرستان مي بريم ، مقصود ، آن مناسكي است كه آنها به قصد بت پرستي و اظهار علاقه به بت انجام مي دادند . هرچند اين بحث داراي ادله فراواني است كه از لابه لاي مباحث روشن مي شود ؛ ولي يكي از ادله آن ، آيات ذيل است :
( قُلْ إِنَّنِي هَدانِي رَبِّي إِلي صِراط مُسْتَقِيم دِيناً قِيَماً مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً وَما كانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ * قُلْ إِنَّ صَلاتِي وَنُسُكِي وَمَحْيايَ وَمَماتِي لِلّهِ رَبِّ العالَمِينَ * لا شَرِيكَ لَهُ وَبِذلِكَ أُمِرْتُ وَأَنَا أَوَّلُ الْمُسْلِمِينَ ) ( 1 ) ؛ « بگو : پروردگارم مرا به راه راست هدايت كرده ، آئيني پا برجاست ( و ضامن سعادت دين و دنيا ) ؛ آيين ابراهيم كه از آيين هاي خرافي روي گرداند ، و از مشركان نبود . بگو : نماز و تمام عبادات من ، و زندگي و مرگ من ، همه براي خداوندي است كه پروردگار جهانيان است . همتايي براي او نيست ؛ و به همين مأمور شده ام ؛ و من نخستين مسلمانم . »
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . انعام : 161 ـ 163
________________________________________ 114 ________________________________________
از جمله : ( وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ ) ، استفاده مي شود كه ابراهيم ( عليه السلام ) جزء مشركان نبوده است . به پيامبر دستور مي دهد ، همانند ابراهيم ، داراي دين حنيف باشد و تمام مناسك را ، اعمّ از نماز ، مناسك حج ، زنده بودن و مرگ خود را براي خداوندِ يگانه قرار دهد . اين نشان مي دهد كه جبهه مخالف پيامبر كه مشركان باشند ، مناسك آنان براي خداي يگانه نبوده است ؛ بلكه براي بت ها بوده است .
گويا شاخص پيامبر با مشركان ، در اين است كه مشركان ، اعمال را براي بت ها انجام مي دادند ، ولي پيامبر براي خدا انجام مي داد .
نمونه هايي از مناسك مشركان
مشركان ، آداب ، مراسم ، عبادات و مناسكي ويژه داشتند كه براي بت ها انجام مي دادند . در اينجا به بيان نمونه هايي از مناسك مشركان ، مي پردازيم :
الف : ذبح حيوانات ، با نام بت
مشركان حيوانات را با نام بت سر مي بريدند و شايد يكي از فلسفه هاي دستور اسلام مبني بر واجب بودن ذكر نام خدا به هنگام ذبح حيوان ، مقابله با مناسك غلط بت پرستان بوده است . لازم به ذكر است ، اصل اينكه ذبح حيوان با نام بت است روشن است ، ولي جزئيات آن كه با نام كدام بت بوده است ؛ آيا با نام بت بزرگ ، يا بت قبيله و يا بت محله بوده است ، روشن نيست .
از جمله آياتي كه بر اين آيين مشركان ، دلالت دارد ، اين آيه است :
________________________________________ 115 ________________________________________
( حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ وَالدَّمُ وَلَحْمُ الْخِنْزِيرِ وَما أُهِلَّ لِغَيْرِ اللهِ بِهِ وَالْمُنْخَنِقَةُ وَالْمَوْقُوذَةُ وَالْمُتَرَدِّيَةُ وَالنَّطِيحَةُ وَما أَكَلَ السَّبُعُ إِلاّ ما ذَكَّيْتُمْ وَما ذُبِحَ عَلَي النُّصُبِ . . . ) ( 1 ) ؛ « گوشت مردار ، خون ، گوشت خوك ، و حيواناتي كه به غير نام خدا ذبح شوند ، و حيوانات خفه شده ، و به زجر كشته شده ، و آنها كه بر اثر پرت شدن از بلندي بميرند ، و آنها كه به ضرب شاخ حيوان ديگر مرده باشند ، و باقيمانده صيد حيوان درنده ، مگر آنكه ( به موقع به آن حيوان برسيد ، و ) آن را سر ببريد و حيواناتي كه روي بت ها ( يا در برابر آنها ) ذبح مي شوند ، ( همه ) بر شما حرام شده است . »
وجه استدلال :
اين آيه در مقام شمارشِ خوردني هاي حرام است . يكي از آنها ، « ما اهلّ لغير الله » است ؛ يعني حيواني كه با نام غير خدا ذبح شده است . « اهلال » در لغت ، به معناي « رفع الصوت » است ؛ يعني چيزي را با صداي بلند گفتن . هنگامي كه نوزاد ، از مادر متولد مي شود ، اولين صداي او را اهلال مي گويند . شايد اطلاق « اهلال » براي ذبح حيوان ، با نام بت از آن جهت بوده است كه مشركان به هنگام ذبح ، با صداي بلند ، نام بت را ذكر مي كردند .
ب : سر بريدن حيوانات ، براي تقرب به بت ها
يكي از مراسم ويژه مشركان ، قرباني كردن حيوان جهت تقرب به بت ها بوده است . از اين آيه مي توان اين مطلب را استفاده كرد :
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . مائده : 3
________________________________________ 116 ________________________________________
( حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ وَالدَّمُ وَلَحْمُ الْخِنْزِيرِ وَما أُهِلَّ لِغَيْرِ اللهِ بِهِ وَالْمُنْخَنِقَةُ وَالْمَوْقُوذَةُ وَالْمُتَرَدِّيَةُ وَالنَّطِيحَةُ وَما أَكَلَ السَّبُعُ إِلاّ ما ذَكَّيْتُمْ وَما ذُبِحَ عَلَي النُّصُبِ . . . ) .
شاهد ما جمله « مَا ذُبِحَ عَلَي النُّصُبِ » است .
توضيح آنكه : براي « مَا ذُبِحَ عَلَي النُّصُبِ » ، چند معنا نقل شده است :
1 ـ حيواني كه با ياد بت ، ذبح شده است .
2 ـ حيواني كه براي تقرب به بت ها ذبح شده است . « علي » در اين وجه ، به معناي « لام » است ؛ يعني « ذبح للنصب » .
« النُّصُبِ » : جمع « نصاب » . مراد يكي از اين دو معناست :
1 ـ بت هايي كه از سنگ ساخته شده بودند .
2 ـ سنگ هايي كه در اطراف كعبه مي گذاشتند . ( 1 )
وجه استدلال :
اگر در معناي « ما ذبح علي النصب » ، احتمال اوّل را انتخاب كنيم ، اين آيه دليل بر سر بريدن حيوانات ، با نام بت است و اگر احتمال دوم را بپذيريم ، دليل بر سر بريدن حيوانات ، براي تقرب به بت ها خواهد بود . در « مجمع البيان » ، اضافه كرده است كه بعد از سر بريدن قرباني ، خون آن را براي تبرك به بت ها مي ماليدند .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . تفسير علّييّن ، ص 107 ، ( تأليف نگارنده )
________________________________________ 117 ________________________________________
ج : تقسيم زراعت و حيوانات ، ميان خدا و بت ها
آيه زير بر اين مطلب دلالت دارد :
( وَ جَعَلُوا لِلّهِ مِمّا ذَرَأَ مِنَ الْحَرْثِ وَاْلأَنْعامِ نَصِيباً فَقالُوا هذا لِلّهِ بِزَعْمِهِمْ وَهذا لِشُرَكائِنا فَما كانَ لِشُرَكائِهِمْ فَلا يَصِلُ إِلَي اللهِ وَما كانَ لِلّهِ فَهُوَ يَصِلُ إِلي شُرَكائِهِمْ ساءَ ما يَحْكُمُونَ ) ( 1 ) ؛ « آنها [ = مشركان ] سهمي از آنچه خداوند از زراعت و چهارپايان آفريده ، براي او قرار دادند ، ( و سهمي براي بت ها ) و به گمان خود گفتند : اين مال خداست ؛ و اين هم مال شركاي ما [ = يعني بت ها ] است . آنچه مال شركاي آنها بود ، به خدا نمي رسيد ؛ ولي آنچه مال خدا بود ، به شركاي شان مي رسيد . ( آري اگر سهم بت ها با كمبودي مواجه مي شد ، مال خدا را به بت ها مي دادند ، امّا عكس آن را مجاز نمي دانستند ) . چه بد حكم مي كنند . »
توضيح :
« جَعَلُوا لِلّهِ . . . » ، عدل ديگري دارد كه به خاطر روشن بودن آن ، حذف شده است ؛ يعني « وجعلوا للاوثان منه نصيباً » .
در توضيح آيه چند وجه گفته شده است : 1 ـ مشركان يك زمين را به نيت خدا و زمين ديگري را به نيت بت ها زراعت مي كردند ، اگر زراعت منسوب به خدا ، محصول خوبي مي داد به خلاف محصول بت ها ، بخشي از محصول خدا را براي مصارف بت ها مصرف مي كردند و مي گفتند : خدا
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . انعام : 136
________________________________________ 118 ________________________________________
بي نياز است . 2 ـ اگر از آن چيزي كه براي بت ها قرار داده بودند ، واردِ در سهم خدا مي شد ، آن را جدا كرده و به بت ها برمي گرداندند و اگر به عكس بود ، به حال خود رها مي كردند و مي گفتند : خدا بي نياز است .
چهارپايان را نيز بين خدا و بت ها تقسيم مي كردند .
« الْحَرْثِ » : زراعت . « الاَْنْعَامِ » : شتر و گاو و گوسفند . ( 1 )
د : عبادت و درخواست از بت ها
يكي از مراسم و مناسك بت پرستان ، عبادت و كرنش در برابر بت ها و دراز كردن دست نياز به سوي آنها بوده است . لازم به ذكر است كه خواندن بت ها ، معنايي همسان با عبادت بت ها دارد كه بعداً توضيح آن خواهد آمد .
پيش از ورود به بحث ، لازم است معناي عبادت روشن گردد ، البته تفصيل سخن در معناي عبادت ، در بحثي مستقل خواهد آمد ؛ امّا به طور اجمال : به نظر ما عبادت ، عبارت است از « مطلق خضوع و تذلل » . در اين تعريف ، قيد اضافه اي ملاحظه نشده است .
در قرآن ، آيات فراواني در اين رابطه به چشم مي خورد كه ما به ذكر چند نمونه بسنده مي كنيم :
آيه اوّل :
( قُلْ يا أَيُّهَا النّاسُ إِنْ كُنْتُمْ فِي شَكّ مِنْ دِينِي فَلا أَعْبُدُ الَّذِينَ تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللهِ وَلكِنْ أَعْبُدُ اللهَ الَّذِي يَتَوَفّاكُمْ وَأُمِرْتُ أَنْ أَكُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ * وَأَنْ أَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً وَلا
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . تفسير علييّن ، ص 145
________________________________________ 119 ________________________________________
تَكُونَنَّ مِنَ الْمُشْرِكِينَ * وَلا تَدْعُ مِنْ دُونِ اللهِ ما لا يَنْفَعُكَ وَلا يَضُرُّكَ فَإِنْ فَعَلْتَ فَإِنَّكَ إِذاً مِنَ الظّالِمِينَ ) ( 1 ) ؛ « بگو : اي مردم ! اگر در عقيده من شك داريد ، من آنهايي را كه جز خدا مي پرستيد ، نمي پرستم ، تنها خداوندي را پرستش مي كنم كه شما را مي ميراند ؛ و من مأمورم كه از مؤمنان باشم . ( و به من دستور داده شده كه : ) روي خود را به آييني متوجه ساز كه از هر گونه شرك ، خالي است ؛ و از مشركان مباش ! و جز خدا ، چيزي را كه نه سودي به تو مي رساند و نه زياني ، مخوان كه اگر چنين كني ، از ستمكاران خواهي بود . »
روشن است كه مراد از « النَّاسُ » ، مشركان است ؛ زيرا هم در آيه 104 فرموده است : « تَعْبُدُونَ مِن دُونِ » و هم در آيه 105 آمده است : « وَلاَ تَكُونَنَّ مِنَ الْمُشْرِكِينَ » .
آيه 104 ، صراحت دارد كه مشركان ، بت ها را كه غير خدا بودند ، عبادت مي كردند . در آيه 106 ، با تعبير « لا تدع من دون الله » ، نهي از عبادت كرده است ؛ چون ـ همان طور كه در ابتداي بحث اشاره شد ـ خواندن بت يا عبادت آن ، داراي معناي واحد است .
آيه دوّم :
( قُلْ يا أَيُّهَا الْكافِرُونَ * لا أَعْبُدُ ما تَعْبُدُونَ * وَلا أَنْتُمْ عابِدُونَ ما أَعْبُدُ * وَ لا أَنا عابِدٌ ما عَبَدْتُّمْ * وَلا أَنْتُمْ عابِدُونَ ما أَعْبُدُ * لَكُمْ دِينُكُمْ وَلِيَ دِينِ ) ( 2 ) ؛ « بگو : اي كافران ! آنچه را شما
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . يونس : 104 ـ 106
2 . كافرون : 1 ـ 6
________________________________________ 120 ________________________________________
مي پرستيد ، من نمي پرستم . و نه شما آنچه را من مي پرستم مي پرستيد ، و نه من هرگز آنچه را شما پرستش كرده ايد مي پرستم و نه شما آنچه را من مي پرستم ، پرستش مي كنيد ؛ ( حال كه چنين است ) آيين شما براي خودتان ، و آيين من براي خودم . »
اين سوره صراحت دارد كه كفار و مشركان ، بت را عبادت مي كردند .
________________________________________ 121 ________________________________________
فصل پنجم
ويژگي هاي
بت پرستي و مشركان
________________________________________ 123 ________________________________________
بت پرستي ، آيين بي منطق
به راستي ، بت پرستان بر آيين خود چه دليلي داشته اند ؟ ! آيا دليل عقلي و نقلي داشته اند ؟ ! از آيات قرآن ، فهميده مي شود كه آنها فاقد هر گونه دليل عقلي و نقلي بوده اند ، خواه در اعتقادات و خواه در مناسك . در يك كلمه مي توان گفت : آيين بت پرستي ، يك آيين من درآوردي است كه بر پايه وهم و خيال ، بنا شده است و به هيچ كتاب آسماني و يا دليل عقلي ، مستند نيست . براي روشن شدن مدعا به چند آيه تمسّك مي جوييم ( 1 ) :
آيه اوّل :
( سَيَقُولُ الَّذِينَ أَشْرَكُوا لَوْ شاءَ اللهُ ما أَشْرَكْنا وَلا آباؤُنا وَلا حَرَّمْنا مِنْ شَيْء كَذلِكَ كَذَّبَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ حَتّي ذاقُوا بَأْسَنا قُلْ هَلْ عِنْدَكُمْ مِنْ عِلْم فَتُخْرِجُوهُ لَنا إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَإِنْ أَنْتُمْ إِلاّ تَخْرُصُونَ * قُلْ فَلِلّهِ الْحُجَّةُ الْبالِغَةُ فَلَوْ شاءَ لَهَداكُمْ أَجْمَعِينَ * قُلْ هَلُمَّ شُهَداءَكُمُ الَّذِينَ يَشْهَدُونَ أَنَّ اللهَ حَرَّمَ هذا فَإِنْ شَهِدُوا فَلا تَشْهَدْ مَعَهُمْ وَلا تَتَّبِعْ أَهْواءَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا وَالَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالاْخِرَةِ وَهُمْ بِرَبِّهِمْ يَعْدِلُونَ ) ( 2 ) ؛ « به زودي
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . براي تحقيق بيشتر به اصل كتاب مراجعه فرماييد و آيات مربوط به اين بحث ، عبارتند از : انعام : 81 و 100 و 133 ـ 144 ؛ احقاف : 4 ؛ مؤمنون : 117 ؛ اعراف : 33 و71 .
2 . انعام : 148 ـ 150
________________________________________ 124 ________________________________________
مشركان ( براي تبرئه خويش ) مي گويند : اگر خدا مي خواست ، نه ما مشرك مي شديم و نه پدران ما ؛ و نه چيزي را تحريم مي كرديم . كساني كه پيش از آنها بودند نيز ، همين گونه تكذيب مي كردند ؛ و سرانجام ( طعم ) كيفر ما را چشيدند . بگو : آيا دليل روشني ( بر اين موضوع ) داريد كه آن را به ما نشان دهيد ؟ ! شما فقط از پندارهاي بي اساس پيروي مي كنيد ، و تخمين هاي نابجا مي زنيد . بگو : دليل رسا ( و قاطع ) براي خداست ( دليلي كه براي هيچ كس بهانه اي باقي نمي گذارد ) . و اگر بخواهد همه شما را ( به اجبار ) هدايت مي كند . ( ولي چون هدايت اجباري بي ثمر است ، اين را نمي كند ) . بگو : گواهان خود را كه گواهي مي دهند خداوند اينها را حرام كرده است ، بياوريد ! اگر آنها ( به دروغ ) گواهي دهند ، تو با آنان ( همصدا نشو ؛ و ) گواهي نده ، و از روي هوا و هوس ، كساني كه آيات ما را تكذيب كردند ، و كساني كه به آخرت ايمان ندارند و براي خدا شريك قائل اند ، پيروي مكن . »
بخش هايي از اين آيات ، بي منطق بودن آيين بت پرستان را گوشزد مي كند :
1 ـ « قُلْ هَلْ عِندَكُم مِنْ عِلْم فَتُخْرِجُوهُ لَنَا » ؛ يعني آيا شما مدركي داريد ؟ يعني شما بر آيين خود مدركي نداريد و آن را بر دروغ استوار كرده ايد كه مي گوييد خداوند دستور بت پرستي داده است .
2 ـ « إِن تَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ » ؛ يعني آيين شما مستند به ظن و گمان است .
3 ـ « وَإِنْ أَنتُمْ إِلاَّ تَخْرُصُونَ » ؛ يعني آيين شما بر فرض و حدس استوار
________________________________________ 125 ________________________________________
است و مطابق با دليل نيست .
4 ـ « فَلِلّهِ الْحُجَّةُ الْبَالِغَةُ » ؛ يعني دليل رسا ، از آنِ خداوند است و شما دليل نداريد .
5 ـ « قُلْ هَلُمَّ شُهَدَاءَكُمْ . . . » ؛ يعني اگر راست مي گوييد ، شاهدان خود را بياوريد ( شاهد نداريد ) و در صورتي كه شاهد بياوريد يقيناً آن ها اهل دروغ هستند .
آيه دوم :
( وَ يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللهِ ما لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ سُلْطاناً وَما لَيْسَ لَهُمْ بِهِ عِلْمٌ وَما لِلظّالِمِينَ مِنْ نَصِير ) ( 1 ) ؛ « آنها غير از خداوند ، چيزهايي را مي پرستند كه او هيچ گونه دليلي بر آن نازل نكرده است ، و چيزهايي را كه علم و آگاهي به آن ندارند . و براي ستمگران ، ياوري نيست . »
آيه سوم :
( وَ قالُوا لَوْ شاءَ الرَّحْمنُ ما عَبَدْناهُمْ ما لَهُمْ بِذلِكَ مِنْ عِلْم إِنْ هُمْ إِلاّ يَخْرُصُونَ * أَمْ آتَيْناهُمْ كِتاباً مِنْ قَبْلِهِ فَهُمْ بِهِ مُسْتَمْسِكُونَ * بَلْ قالُوا إِنّا وَجَدْنا آباءَنا عَلي أُمَّة وَإِنّا عَلي آثارِهِمْ مُهْتَدُونَ * وَكَذلِكَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ فِي قَرْيَة مِنْ نَذِير إِلاّ قالَ مُتْرَفُوها إِنّا وَجَدْنا آباءَنا عَلي أُمَّة وَإِنّا عَلي آثارِهِمْ مُقْتَدُونَ * قالَ أَ وَلَوْ جِئْتُكُمْ بِأَهْدي مِمّا وَجَدْتُمْ عَلَيْهِ آباءَكُمْ قالُوا إِنّا بِما أُرْسِلْتُمْ بِهِ كافِرُونَ ) ( 2 ) ؛ « آنان گفتند : اگر
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . حج : 71
2 . زخرف : 20 ـ 24
________________________________________ 126 ________________________________________
خداوند رحمان مي خواست ما آنها را پرستش نمي كرديم . ولي به اين امر هيچ گونه علم و يقين ندارند و چيزي جز دروغ نمي گويند . يا اين كه ما كتابي پيش از اين به آنان داده ايم و آنها به آن تمسك مي جويند ؟ ! بلكه آنها مي گويند : ما نياكان خود را بر آييني يافتيم ، و ما نيز به پيروي از آنها هدايت يافته ايم و اين گونه در هيچ شهر و دياري پيش از تو پيامبر انذار كننده اي نفرستاديم ؛ مگر اين كه ثروتمندان مست و مغرورِ آن گفتند : و ما پدران خود را بر آييني يافتيم و به آثار آنان اقتدا مي كنيم ( پيامبرشان ) گفت : آيا اگر من آييني هدايت بخش تر از آنچه پدرانتان را بر آن يافتيد ، آورده باشم ( باز هم انكار مي كنيد ) ؟ ! گفتند : آري ! ما به آنچه شما به آن فرستاده شده ايد كافريم . »
از اين آيات استفاده مي شود كه بت پرستان ، صرفاً با تقليد كوركورانه از نياكان خود ، آيين بت پرستي را برگزيده بودند و هيچ استدلال و منطقي بر آن نداشتند .
بت پرستي خيالِ خام
از مجموع بحث هاي گذشته ، روشن شد كه آيين بت پرستي ، به جز يك سلسله اوهام ، چيز ديگري نيست و مبتني بر هيچ دليل عقلي و نقلي نيست . از اين اوهام ، در آيات قرآن ، گاهي به « زعم » ( خيال ) و گاهي به « پيروي از ظن » و مانند آن ، تعبير شده است . از باب نمونه به چند آيه اشاره مي شود :
آيه اوّل :
( وَ يَوْمَ يُنادِيهِمْ فَيَقُولُ أَيْنَ شُرَكائِيَ الَّذِينَ كُنْتُمْ تَزْعُمُونَ ) ( 1 ) ؛
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . قصص : 62
________________________________________ 127 ________________________________________
« روزي را ( به خاطر بياوريد ) كه خداوند آنان را ندا مي دهد و مي گويد : كجا هستند همتاياني كه براي من مي پنداشتيد ؟ ! »
آيه دوم :
( أَلا إِنَّ لِلّهِ مَنْ فِي السَّماواتِ وَمَنْ فِي اْلأَرْضِ وَما يَتَّبِعُ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللهِ شُرَكاءَ إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَإِنْ هُمْ إِلاّ يَخْرُصُونَ ) ( 1 ) ؛ « آگاه باشيد تمام كساني كه در آسمان ها و زمين هستند از آنِ خدا مي باشند . و آنها كه غير خدا را همتاي او مي خوانند ، ( از منطق و دليلي ) پيروي نمي كنند ؛ آنها فقط از پندار بي اساس پيروي مي كنند ؛ و آنها دروغ مي گويند . »
در اين دو آيه از عقايد بت پرستان به « زعم » ، تعبير كرده است كه مراد از زعم ، همان خيال ، وهم و پندار است .
هر چند آيات زيادي به اين مضمون در قرآن است ( 2 ) ، امّا همين چند آيه در بيان موهوم بودن آيين بت پرستي ، كافي است . داستان بت پرستان در گرفتار شدن به وهم و خيال ، همانند آن چوپاني است كه يك ظرف بلورين روغن داشت و در گوشه اي نشسته بود . در عالم اوهام مطالبي را با هم رديف مي كرد . او با خود مي انديشيد كه اين روغن را مي فروشم و گوسفنداني را با آن خريداري مي كنم . گوسفندان زاد و ولد مي كنند و صاحب گله و ثروت كلان مي شوم . آن گاه به خواستگاري دختر شاه مي روم و با او ازدواج مي كنم . بعد از ازدواج ، چنانچه همسرم از فرمان من
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . يونس : 66
2 . اين مضمون در سوره هاي : اسراء : 56 ؛ انبياء : 52 ـ 70 ؛ قصص : 62 ، 74 ـ 75 ؛ سبأ : 22 ؛ صافات : 146 ـ 157 ؛ كهف : 51 ؛ مريم : 42 ؛ نجم : 19 ـ 30 و ملك ، آيه 20 آمده است .
________________________________________ 128 ________________________________________
سرپيچي كرد ، با همين به سرش مي زنم . ناگهان ظرف را به زمين كوبيد . ظرف شكست و روغن به زمين ريخت . او هم از عالم وَهْم بيرون آمد .
آري ! كسي كه دچار وَهْم مي شود ، خيلي از مطالب موهوم را در ذهن مي پروراند . خدا را همانند مخلوقات مي پندارد و براي او فرزند و همسر مي پندارد و اعضايي همانند مخلوقات ، براي او قرار مي دهد . ( 1 ) انساني كه خيالاتي شد منتظر يك هشدار است تا از عالم خيال بيرون بيايد و واقعيت ها را درك كند . از اين روست كه مشركان ، هنگامي كه در دريا گرفتار طوفان مي شدند ، موحد مي شدند ؛ چون از خيالات خارج مي شدند و هنگامي كه احساس خطر مي كردند به فطرت هاي پاك خويش ، باز مي گشتند .
توحيد مشركان ، در شرايط بحراني
شرايط بحراني ؛ همانند تلنگري بر مغزهاي خفته آنان بود تا آنها را بيدار كند ؛ ولي مع الأسف با برطرف شدن بحران و عادي شدن زندگي ، دوباره دچار اوهام مي شدند . آياتي چند بر اين مطلب دلالت دارد كه ما به يك آيه بسنده مي كنيم ( 2 ) :
( فَإِذا رَكِبُوا فِي الْفُلْكِ دَعَوُا اللهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ فَلَمّا نَجّاهُمْ إِلَي الْبَرِّ إِذا هُمْ يُشْرِكُونَ ) ( 3 ) ؛ « هنگامي كه سوار بر كشتي شوند خدا را با اخلاص مي خوانند ( و غير او را فراموش مي كنند ) ، اما هنگامي كه خدا آنان را به خشكي رساند و نجات داد ، باز مشرك مي شوند . »
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . توضيح بيشتر آن ، در علل بت پرستي از خطبه اشباح نهج البلاغه ، خواهد آمد .
2 . علاقه مندان مي توانند به سوره انعام ، آيه 40 ـ 41 و يونس ، آيه 22 ـ 23 ، مراجعه فرمايند .
3 . عنكبوت : 65
________________________________________ 129 ________________________________________
« مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ » ؛ يعني موحد مي شويد و بت ها را كنار مي گذاريد .
فطرتِ مشركان
از آيات قرآن استفاده مي شود كه خداوند متعال ، براي زدودن اوهام و بيدار نمودن فطرت هاي خفته ، از ابزارهاي مختلفي بهره جسته است . در قرآن ، آيات بسياري است كه چگونگي آفرينش خداوند را به صورت واضح ترسيم كرده است تا هر صاحب انديشه اي را ، به فطرت خود واقف سازد و او را از عالم وهم و خيال ، خارج سازد . آيات مربوط به اين موضوع ، فراوان است كه ما به ذكر چند آيه ، اكتفا مي كنيم :
( ضَرَبَ لَكُمْ مَثَلاً مِنْ أَنْفُسِكُمْ هَلْ لَكُمْ مِنْ ما مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ مِنْ شُرَكاءَ فِي ما رَزَقْناكُمْ فَأَنْتُمْ فِيهِ سَواءٌ تَخافُونَهُمْ كَخِيفَتِكُمْ أَنْفُسَكُمْ كَذلِكَ نُفَصِّلُ الاْياتِ لِقَوْم يَعْقِلُونَ ) ( 1 ) ؛ « خداوند مثالي از خودتان ، براي شما زده است : آيا ( اگر مملوك و برده اي داشته باشيد ) ، اين برده هاي شما ، در روزي هايي كه به شما داده ايم شريك شما مي باشند ، آنچنان كه هر دو مساوي بوده و از تصرف مستقل و بدون اجازه آنان بيم داشته باشيد ، آن گونه كه در مورد ( شركاي آزاد ) خود بيم داريد ؟ ! اين چنين آيات خود را براي كساني كه تعقل مي كنند ، شرح مي دهيم . »
مراد از « مِنْ أَنفُسِكُمْ » ، انسان آزاد است در برابر عبد ؛ يعني از ميان خودِ شما ، كه آزاد هستيد و داراي برده هستيد ، مثال مي زند كه آيا شما بردگان
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . روم : 28
________________________________________ 130 ________________________________________
خويش را در امور مالي خود ، دخيل مي كنيد ؛ هرگز . « مِن » در « مِن شُرَكَاءَ » زايد و مفيد تأكيد است .
در « مجمع البيان » ، در باره شأن نزول اين آيه ، از سعيدبن جبير نقل كرده است كه تلبيه مشركان ، چنين بوده است :
« لبيك اللّهم لبيّك ، لا شريك لك الاّ شريكاً هو لك تملكه و ما ملك ؛ اجابت مي كنم تو را ، خدايا تو هيچ شريكي نداري . جز يك شريك كه آن شريك مملوك تو است و هر آنچه دارد از آنِ تو است » .
يعني مالك آن شريك و اموال او ، تو هستي .
آيه در مقام ردّ تلبيه مشركان است كه چگونه مي شود خداوند ، داراي شريكي باشد كه وجود شريك و دارايي آن از خداست . خداوند براي روشن كردن اين عقيده باطل ، مثال زده است كه آيا مي شود بردگان شما ، در اموالتان با شما شريك باشند ؟ آيا شما از بردگان خود ، همانند شريكان واقعي ، هراسي داريد ؟ مسلماً چنين نيست . پس همان گونه كه بردگان شما نمي توانند شريك شما باشند ، مخلوقات خدا نيز ، نمي توانند شريك خدا باشند .
از شأن نزول ، فهميده مي شود كه افق فكر بت پرستان ، تا چه حد پايين بوده است كه از طرفي معتقد بوده اند كه خداوند شريك دارد و از طرفي شريك او را مخلوق او و تمام دارايي او را از آنِ خدا مي دانستند .
ضعف بت ها
خداوند متعال ، در يك سلسله از آيات ، در صدد روشن كردن ضعف و عجز بت ها ، نسبت به انجام كوچك ترين كار است ، تا فطرت بت پرستان
________________________________________ 131 ________________________________________
بيدار گردد و از عالم خيال خارج شوند . براي تكميل بحث قبل در اين باره چند آيه را ذكر مي كنيم :
آيه اوّل :
( يا أَيُّهَا النّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللهِ لَنْ يَخْلُقُوا ذُباباً وَلَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ وَإِنْ يَسْلُبْهُمُ الذُّبابُ شَيْئاً لا يَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطّالِبُ وَالْمَطْلُوبُ ) ( 1 ) ؛ « اي مردم ! مثلي زده شده است ، به آن گوش فرا دهيد : كساني را كه ـ غير از خدا ـ مي خوانيد ، هرگز نمي توانند مگسي بيافرينند ، هرچند براي اين كار دست به دست هم دهند ؛ و هرگاه مگسي چيزي از آنها بربايد ، نمي توانند آن را بازپس گيرند . هم اين طلب كنندگان ناتوانند ، و هم آن مطلوبان ( هم اين عابدان و هم آن معبودان ) . »
« ضُرِبَ مَثَلٌ » ، به دو معني آمده است : 1 ـ بر ما لازم شده ، مثلي بزنيم ، پس مثل را بشنويد . 2 ـ « ضرب لي مثل » ؛ يعني براي من ( خدا ) شبيه و مثلي از بت ها قرار داده اند . ( 2 )
اين آيه به روشني ، ضعف بت ها را نمايان كرده است ؛ يعني مي خواهد بگويد : موجودي كه در برابر مگسي عاجز است ، چگونه مي تواند شريك خداوند قادر مطلق باشد ، هيچ تناسبي بين اين دو شريك نيست .
به راستي بياني گوياتر از اين مي توان پيدا كرد ، تا نهانِ خفته بت پرستان را بيدار كند ؟ در آيه بعد آمده است :
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . حج : 73
2 . تفسير عليين ، ص 341
________________________________________ 132 ________________________________________
( ما قَدَرُوا اللهَ حَقَّ قَدْرِهِ إِنَّ اللهَ لَقَوِيٌّ عَزِيزٌ ) ( 1 ) ؛ « خدا را آن گونه كه بايد بشناسند ، نشناختند ؛ خداوند قوي و شكست ناپذير است . »
گويا اين آيه ، از در گلايه مي گويد : خدا را به عظمت نشناختند و موجودات ضعيف تر از مگس را با آن همطراز كردند ؛ در حالي كه او صاحب قدرتِ شكست ناپذير است .
آيه دوم :
( قُلِ ادْعُوا الَّذِينَ زَعَمْتُمْ مِنْ دُونِ اللهِ لا يَمْلِكُونَ مِثْقالَ ذَرَّة فِي السَّماواتِ وَلا فِي اْلأَرْضِ وَما لَهُمْ فِيهِما مِنْ شِرْك وَما لَهُ مِنْهُمْ مِنْ ظَهِير ) ( 2 ) ؛ « بگو : كساني را كه غير از خدا ( معبود خود ) مي پنداريد ، بخوانيد ! ( آنها هرگز گرهي از كار شما نمي گشايند ؛ چرا كه ) آنها به اندازه ذره اي در آسمان ها و زمين مالك نيستند و نه در ( خلقت و مالكيت ) آنها شريك اند ، و نه ياور او ( در آفرينش ) بودند . »
در « كشاف » آمده است : تقدير « زَعَمْتُم » چنين است : « زعمتموهم الهة » ، « هم » كه مفعول به اوّل و « الهة » كه مفعول به دوم است ، حذف شده اند ؛ يعني شما كساني را بخوانيد كه تصور مي كنيد ، خدايان شما هستند .
« شرك » ، به معناي نصيب و بهره است .
« وَمَا لَهُ مِنْهُم مِن ظَهِير » ؛ يعني از ناحيه بت ها ، براي خدا ياوري نبود .
آيات ديگري نيز در اين باره هست . ( 3 )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . حج : 74
2 . سبأ : 22
3 . مانند : اعراف : 197 ؛ انبياء : 52 ـ 70 ؛ عنكبوت : 43 ـ 44 ، رعد : 14
133 ________________________________________
فصل ششم
علل بت پرستي
________________________________________ 135 ________________________________________
عدم شناخت خدا
يكي از علل بت پرستي ، نشناختن صحيح خدا و مساوي دانستن خدا ، با مخلوق است . از تعدادي از آيات استفاده مي شود كه مشركان خدا را همانند مخلوق مي دانستند و براي خدا ، فرزند و همسر قرار داده بودند ؛ يهود ، عُزير را فرزند خدا و نصارا ، مسيح را فرزند خدا مي دانستند . بت پرستان نيز ، فرشتگان را دختران خدا مي دانستند و حتي همسر نيز براي او قرار داده بودند ؛ چنان كه از آيه ( مَا اتَّخَذَ صاحِبَةً وَلا وَلَداً ) ( 1 ) و سوره توحيد ، استفاده مي شود .
علي ( عليه السلام ) ، جهالت و عدم شناخت مشركان را ، بسيار عالي توضيح داده است :
« خداوندا ! شهادت مي دهم ، آن كس كه تو را به مخلوقاتت تشبيه مي كند و براي تو همانند آنها ، اعضاي مختلف و مفاصل بهم پيوسته كه بر فرمان حكمت ، در لابه لاي عضلات پنهان گشته قائل مي شود ، هرگز در اعماق ضمير خود ، تو را نشناخته و يقين به اين حقيقت در درون جان او قرار نگرفته ؛ كه هرگز شبيه و نظيري براي تو نيست . وگويا بيزاري پيروان ( گمراه را در قيامت ) از رهبران خود را نشنيده اند كه مي گويند : به خدا سوگند ! ما در گمراهي آشكار بوديم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . جن : 3
________________________________________ 136 ________________________________________
كه شما را با پروردگار جهانيان ، مساوي مي شمرديم . دروغ گفتند آنان كه تو را به بت هاي خود تشبيه نمودند و با اوهام و خيالات خود ، لباس صفات مخلوقين را به تو پوشاندند ، در عالم پندار خويش ، تو را همچون اجسام ، تجزيه كردند ، و هر يك با سليقه شخصي خود ، به مخلوقاتي كه قواي گوناگون دارد ، مقايسه كردند . گواهي مي دهم آنان كه تو را با چيزي از مخلوق مساوي بشمردند تو را عِدل ديگران قرار داده اند و آن كساني كه تو را با ديگران مساوي قرار دادند به گفته آيات محكماتت و شهادت دلائل روشنت ، كافر هستند . تو همان خداي نامحدود هستي كه در مسير وزش افكار ، در كيفيت خاصي قرار نگيري تا به تصور آنها آيي و محدود شوي » . ( 1 )
در اين خطبه ، حضرت علي ( عليه السلام ) با بياني روشن ، توضيح داده است كه بت پرستان ، به خاطر عدم معرفت درست ، خداوند را همرديف و همانند مخلوقات دانسته و با عقل هاي ناقص خويش ، براي خدا اعضا و مفاصلي همانند مخلوق ، قرار داده اند .
حضرت در بخش ديگري از اين خطبه مي فرمايد :
« اي پرسشگرِ از صفات خداوند ، درست به آنچه كه قرآن ، از صفات خداوند بيان مي كند بنگر و به آن اقتدا كن ، و از نور هدايتش بهره گير . . . و به همين مقدار اكتفا كن ! و عظمت خداي سبحان را با مقياس عقل خود ، اندازه مگير كه هلاك خواهي شد . او قادري است كه اگر نيروي افكار و عقول براي درك اندازه قدرتش به كار افتد ، و افكار بلند انديشمندان كه مبراي از خطر وسوسه هاست ، براي فهم عميق
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . ترجمه گويا و فشرده نهج البلاغه ، امامي و آشتياني ، ج 1 ، ص 230 ، خطبه اشباح .
________________________________________ 137 ________________________________________
غيب هاي ملكوتش ، به جولان درآيد ، و قلب هاي مملوّ از عشق مشتاقان ، براي پي بردن به كيفيات اوصافش ، به سختي به كوشش پردازند ، و عقل ها به گونه اي وصف ناشدني ، در به دست آوردن علم ذاتي اش از راه هاي بسيار باريك گام بردارند ، دست رد به سينه همه آنها مي گذارد ، در حالي كه در تاريكي غيب ، براي خلاصي خود ، به خداوند سبحان پناه مي برند ، و اعتراف مي كنند كه هيچ يك ، قادر به درك كنه ذاتش نخواهند بود ) .
از فرمايش حضرت ، دو نكته استفاده مي شود :
1 ـ كسي كه خدا را آن گونه كه مقتضاي ارشاد پيامبران و امامان است ، بشناسد ، نمي تواند معتقد به شريك ، براي خداوند باشد . خلاصه اگر كسي معتقد باشد كه آفرينش زمين و آسمان و آنچه در آن ها است ، از آنِ خداوند است ، حتي بت ها مخلوق خداوند هستند ، با اين اعتقاد چگونه مي تواند بپذيرد كه خداوند ، شريك و همتا دارد و آن همتا نيز از مخلوقات خود اوست . نمي توان ميان اين دو عقيده را جمع كرد .
2 ـ با توجه به نكته اوّل و با توجّه به اين كه ، مشركان قائل بودند كه آفرينش آسمان و زمين و آنچه ميان آن دو است ، از آنِ خداوند است : ( وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَاْلأَرْضَ لَيَقُولُنَّ اللهُ ) ، اين سؤال مطرح مي شود كه چگونه مشركان قائل به شريك بودند ؟ جواب اين سؤال در جمله : « اذ شبّهوك باصنامهم » ، ( در خطبه اشباح ) آمده است ؛ يعني ريشه اعتقاد آنان در شرك ، ناشي از اين توهّم بوده كه خداوند ، همانند مخلوقات است و همان طور كه دو مخلوق ، مي توانند شريك هم باشند ، خداوند نيز مي تواند با مخلوق ديگري ، در امور عالم شريك باشد .
________________________________________ 138 ________________________________________
هواپرستي
از آيات استفاده مي شود كه يكي ديگر از علل بت پرستي ، پيروي از هواي نفس بوده است . آيه زير بر اين مطلب دلالت دارد :
( إِنْ هِيَ إِلاّ أَسْماءٌ سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَآباؤُكُمْ ما أَنْزَلَ اللهُ بِها مِنْ سُلْطان إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَما تَهْوَي اْلأَنْفُسُ وَلَقَدْ جاءَهُمْ مِنْ رَبِّهِمُ الْهُدي ) ( 1 ) ؛ « اينها فقط نام هايي است كه شما و پدرانتان بر آنها گذاشته ايد ( نام هاي بي محتوا و اسم هايي بي مسمّا ) ، و هرگز خداوند دليل و حجتي بر آن نازل نكرده ؛ آنان فقط از گمان هاي بي اساس و هواي نفس پيروي مي كنند ، در حالي كه هدايت از سوي پروردگارشان براي آنها آمده است . »
تقليد كوركورانه ، از پدران
از آيات بسياري استفاده مي شود كه بت پرستان ، به خاطر پيروي كوركورانه ، از پدران خود و پيروي از سنت بزرگان خود ، عقيده به شرك داشته اند . به آيه اي در اين زمينه ، اشاره مي شود :
( وَ إِذا قِيلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا ما أَنْزَلَ اللهُ قالُوا بَلْ نَتَّبِعُ ما وَجَدْنا عَلَيْهِ آباءَنا أَ وَلَوْ كانَ الشَّيْطانُ يَدْعُوهُمْ إِلي عَذابِ السَّعِيرِ ) ( 2 ) ؛ « و هنگامي كه به آنان گفته شود : از آنچه خدا نازل كرده پيروي كنيد ، مي گويند : نه ، بلكه ما از چيزي پيروي مي كنيم كه پدران خود را بر آن يافتيم . آيا حتي اگر شيطان آنان را دعوت به عذاب آتش فروزان كند ( باز هم تبعيّت مي كنند ؟ ! »
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . نجم : 23 ؛ همچنين مراجعه شود به : انعام : 56
2 . لقمان : 21
________________________________________ 139 ________________________________________
فصل هفتم
برخي گروه هاي مشركان
________________________________________ 141 ________________________________________
در اين بحث ، به بعضي از گروه هاي مشركان كه در قرآن به آن ها اشاره شده ، خواهيم پرداخت ؛ البته غرض ما پرداختن به تمام جوانب بحث نبود ، بلكه توضيح دادن معناي شرك بود ؛ اما به خاطر ارتباط بحث شرك با مشركان ، به بعضي از گروه هاي مشركان ، اشاره مي كنيم :
گروه اوّل : گوساله پرستان
بني اسرائيل گوساله پرست بودند . آيه زير بر اين مطلب ، دلالت دارد :
( ثُمَّ اتَّخَذُوا الْعِجْلَ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَيِّناتُ فَعَفَوْنا عَنْ ذلِكَ وَآتَيْنا مُوسي سُلْطاناً مُبِيناً ) ( 1 ) ؛ « سپس گوساله ( سامري ) را پس از آن همه دلايل روشن كه براي آنها آمده ، ( به خدايي ) انتخاب كردند ؛ ولي ما از آن درگذشتيم ( و عفو كرديم ) و به موسي ، برهان آشكاري داديم . »
هرچند اين آيه ، به صراحت نگفته : « اتخذوا العجل الها » ؛ اما مفسرين گفته اند : گوساله را به عنوان « اله » انتخاب كردند . در « مجمع البيان » چنين آمده است : « اتخذوا العجل ، اي عبدوه واتخذوه الهاً ؛ گوساله را پرستش كردند
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . نساء : 153
________________________________________ 142 ________________________________________
و به عنوان خدا قبول كردند » . در « الميزان » چنين آمده است : « اين پرستش بت بوده است و گوساله را به عنوان بت انتخاب كرده بودند . »
گروه دوم : عيسي پرستان و مريم پرستان
افرادي بوده اند كه هم عيسي و هم مريم را مي پرستيدند كه اين آيه ، بر اين مطلب دلالت مي كند :
( وَ إِذْ قالَ اللهُ يا عِيسَي ابْنَ مَرْيَمَ أَ أَنْتَ قُلْتَ لِلنّاسِ اتَّخِذُونِي وَأُمِّي إِلهَيْنِ مِنْ دُونِ اللهِ قالَ سُبْحانَكَ ما يَكُونُ لِي أَنْ أَقُولَ ما لَيْسَ لِي بِحَقّ إِنْ كُنْتُ قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ تَعْلَمُ ما فِي نَفْسِي وَلا أَعْلَمُ ما فِي نَفْسِكَ إِنَّكَ أَنْتَ عَلاّمُ الْغُيُوبِ ) ( 1 ) ؛ « ياد آور آن گاه كه خداوند به عيسي بن مريم مي گويد : آيا به مردم گفتي كه من و مادرم را به عنوان دو معبود غير از خدا انتخاب كنيد ؟ ! او مي گويد : منزّهي تو ! من حق ندارم آنچه را كه شايسته من نيست ، بگويم ! اگر چنين سخني را گفته باشم ، تو مي داني . تو از آنچه در روح و جان من است ، آگاهي . و من از آنچه در ذات ( پاك ) توست آگاه نيستم . به يقين تو از تمام اسرار و پنهاني ها باخبري . »
از اين آيه استفاده مي شود كه نصارا اعتقاد به « اله » بودن عيسي و مريم داشته اند ؛ زيرا بر آن دو ، اطلاقِ اله شده است .
در الميزان آمده است : « مراد آيه اين است كه علاوه بر خدا ، عيسي و مريم را به عنوان اله انتخاب كرده اند ، نه اين كه عيسي و مريم را اله انتخاب
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . مائده : 116
________________________________________ 143 ________________________________________
كرده و خدا را رها كرده اند . به عبارت ديگر ، گويا از « من دون الله » ، بعضي تصور كنند كه مسيحيان ، خدا را كنار گذاشته و فقط عيسي و مريم را اله انتخاب كرده اند ؛ ولي مقصود اين نيست ، بلكه مقصود آن است كه علاوه بر اين كه خدا را اله مي دانيد ؛ دو نفر ديگر را نيز اضافه كرده ايد كه همان اقانيم ثلاثة است . » ( 1 )
در مجمع البيان آمده است : « اين سؤال مطرح است كه از نصارا ، هيچ گروهي مريم را نمي پرستيدند و او را به عنوان اله نمي شناختند ، پس چگونه در قرآن آمده است كه مريم را مي پرستيدند ؟ ممكن است دو جواب داده شود : در ميان نصارا ، گروهي مريم پرست بوده اند و به نام مريميّه شناخته مي شدند كه اين مطلب را شيخ طوسي نقل كرده است . » ( 2 )
در الميزان ـ بعد از نقل سخن شيخ طوسي درباره وجود گروه مريميّه ـ از تفسير « المنار » نقل كرده است كه مريم ، در تمام كليساها مورد پرستش بوده و اين مورد اتفاق بوده است ؛ ولي بعد از گذشت چند قرن از ظهور اسلام ، « پروتستان ها » از پرستش مريم امتناع ورزيدند ؛ امّا « كاتوليك ها » به پرستش او ادامه داده و به آن افتخار مي كردند . در ابتدا هر دو گروه ، مريم را مي پرستيدند و مجسّمه او را در معابد خويش قرار داده و در برابر آن خضوع مي كردند .
گروه سوم : جن پرستان
براي اين گروه از مشركان مي توان به آيه 100 سوره انعام :
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . الميزان ، ج 6 ، ص 243
2 . مجمع البيان ، ج 3 ، ص 268
________________________________________ 144 ________________________________________
( وَ جَعَلُوا لِلّهِ شُرَكاءَ الْجِنَّ وَخَلَقَهُمْ ) ؛ « آنان براي خدا ، همتاياني از جن قرار داده اند ، در حالي كه خداوند همه آنها را آفريده است . »
اشاره كرد . در توضيح اين آيه بايد گفت :
« خَلَقَهُمْ » : در اين كه مرجع ضمير « هم » ، چه كساني هستند ، سه احتمال در « مجمع البيان » آمده است :
احتمال اوّل : بت پرستان ؛ يعني مشركان ، براي خداوند شريكاني از جن قرار دادند ، در حالي كه خدا ، مشركان را آفريده است . بنابراين احتمال ، غرض آيه اين مي شود كه بر مشركان لازم بود از خدا پيروي كنند ؛ چون خالق آنان بود ، اما آنان به دنبال بت ها رفتند .
احتمال دوم : مرجع ضمير ، جن باشد ؛ يعني « خلق الجن » ؛ يعني مشركان براي خدا همتاياني از جن قرار دادند ، در حالي كه جن مخلوق خدا است .
غرض اين است كه وقتي چنين است ، چگونه آنان جن مي پرستند و جن را همتاي خدا مي دانند ، مگر مي شود مخلوق را شريك خالق قرار داد .
احتمال سوم : مرجع ضمير ، هم مشركان و هم جن ها باشد ؛ يعني خداوند ، تمام انسان ها ، جن ها ، پرستش كنندگان و پرستش شوندگان را آفريده است . اين احتمال بهتر از دو احتمال ديگر است .
« الجنّ » : مراد از جن چيست ؟ در « مجمع البيان » دو احتمال آمده است :
احتمال اوّل : مراد از جن ، فرشتگان است ؛ زيرا « جن » به معناي ناپيدا و مخفي است و فرشتگان نيز از ديدگان ناپديد هستند . ( 1 )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . به جنين هم كه مستور است ، اطلاق جن شده است : ( هُوَ أَعْلَمُ بِكُمْ إِذْ أَنشَأَكُم مِنَ الأَرْضِ وَإِذْ أَنتُمْ أَجِنَّةٌ فِي بُطُونِ أُمَّهَاتِكُمْ ) ؛ « خداوند به شما آگاه است در حالي كه شما را از زمين پديد آورد و در حالي كه در شكم مادرانتان مستور بوديد . » ، ( نجم : 32 ) .
________________________________________ 145 ________________________________________
احتمال دوم : مراد ، جنّ معروف است . براي تأييد اين احتمال ، مي توان از آيه زير كمك گرفت :
( وَ أَنَّهُ كانَ رِجالٌ مِنَ اْلإِنْسِ يَعُوذُونَ بِرِجال مِنَ الْجِنِّ فَزادُوهُمْ رَهَقاً ) ( 1 ) ؛ « و اين كه مرداني از بشر به مرداني از جن پناه مي بردند و آنها سبب افزايش گمراهي و طغيانشان مي شدند . »
در تفسير اين آيه چنين آمده است : يك اعرابي به هنگام سفر در شب وقتي وارد بياباني مي شد ؛ مي گفت : پناه مي برم به عزيز اين بيابان ، از شرّ سفيهان و نادانان قوم آن عزيز ! و اين بدان سبب بود كه اعتقاد داشتند كه جن ، حافظ آنان است .
اين آيه مي تواند قرينه باشد كه مراد از « شُرَكَاءَ الْجِنَّ » ، در آيه مورد بحث ، جنّ معروف باشد و اينكه اعتقاد به ربوبيّت جن ، در ميان مشركان بوده است .
علت نصب « الجنّ » : در وجه منصوب بودن « الْجِنَّ » ، دو احتمال داده اند :
1 ـ « الْجِنَّ » ، مفعول اوّل و « شُرَكَاءَ » ، مفعول دوم براي « وَجَعَلُوا » باشد ؛ يعني : مشركان ، جن را براي خدا همتاياني قرار داده اند .
2 ـ « شُرَكَاءَ » ، مفعول و « الْجِنَّ » ، بدل از « شُرَكَاءَ » باشد ؛ يعني : « جعل المشركون شركاء لله اي الجنّ » ؛ مشركان ، براي خدا شريكاني قرار داده اند كه آنها عبارتند از جن .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . جن : 6
________________________________________ 147 ________________________________________
فصل هشتم
انواع شرك
________________________________________ 149 ________________________________________
شرك در ربوبيت
مقصود از شرك در ربوبيت ، اين است كه مشرك ، معتقد به موجود ديگري در رديف خداوند باشد كه در جهان هستي تأثيرگذار است و در تدبير جهان ، موجود ديگري ( به جز خداوند ) نقش دارد . پيش از اين در « شرك طولي و عرضي » ، به طور مشروح و با دلايل فراوان ، ثابت كرديم كه مشركان بر اين عقيده بوده اند كه بت ها سود و زيان مي رسانند و شفا مي دهند و مي توانند شفاعت كنند ؛ به اعتبار اينكه عقيده آنان چنين بوده ، مي توان آن را شرك در عقيده نيز ناميد ، و به اعتبار اين كه ، اين عقيده ، آشكار و علني بوده ، شرك جلي نيز ناميده مي شود . در مقابل شرك در ربوبيت ، توحيد در ربوبيت است كه تدبير جهان ، تنها در دست خداوند است و هيچ موجود ديگري ، بدون اذن خداوند ، تدبيري ندارد .
شرك در الوهيت [ شرك در عبادت ]
شرك در الوهيت را مي توان شرك در عبادت نيز ناميد كه جهت آن روشن خواهد شد . شرك در الوهيت ، در برابر توحيد در الوهيت است . واژه الوهيت ، به معناي معبوديت است .
مراد از توحيد در الوهيت اين است كه : در جهان هستي تنها يك موجود
________________________________________ 150 ________________________________________
است كه استحقاق و سزاوار عبادت است كه آن هم ، الله است و به جز او ، هيچ موجود ديگري چنين جايگاهي ندارد .
شرك در الوهيت : شرك در معبوديت است ؛ يعني اعتقاد بر اين كه موجود ديگري غير از الله نيز ، استحقاق و سزاوار عبادت است و مي تواند معبود قرار گيرد ؛ يعني در برابر موجودي غير از خداوند نيز ، اظهار تذلل و كرنش ، صحيح است .
هركسي كه معتقد باشد غير از خداوند موجود ديگري مستحقّ عبادت و داراي جايگاه معبوديت است ، اين فرد مشرك است ؛ خواه آن موجود مورد پرستش موجود نامقدس باشد ؛ همانند بت ها و يا موجود مقدس باشد ؛ مانند فرشتگان ، انبيا و . . .
حال اين سؤال مطرح مي شود كه آيا عقيده شيعيان و ديگر فِرَق مسلمانان ، كه توسل و استغاثه به پيامبر و امامان معصوم ( عليهم السلام ) را جايز مي دانند ، نوعي شرك به حساب نمي آيد ؟ اين سؤال از آن جهت مطرح مي شود كه استغاثه ، توسل و درخواست حوائج ، از مصاديق عبادت است ؛ زيرا همه آنها ، نوعي تذلل است و اگر تذلل در برابر غير خدا شرك است ، پس توسل و استغاثه به پيامبر و امامان را بايد چگونه توجيه كرد .
آيا سخنان وهابيت كه طرفداران توسل و استغاثه را مشرك مي دانند ، صحيح است ؟
پاسخ :
جواب اين سؤال ، بارها در همين كتاب مطرح و روشن شده است . ( 1 )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . رجوع شود به همين كتاب ، ذيل عنوان نقد كلامِ « الميزان » .
________________________________________ 151 ________________________________________
چكيده جواب اين است :
عبادت ، به معناي اظهار تواضع و كرنش در برابر غير خدا است كه شامل توسل و استغاثه نيز مي شود و بر دوگونه متصوّر است :
اول : براي موجودي غير از خداوند كه مورد پرستش و استغاثه قرار مي دهيم و براي او تدبيري مستقلّ از خدا ـ براي جهان ـ قائل هستيم . به طوري كه آن موجود را در تدبير جهان هستي ، در رديف خداوند مي دانيم كه اين همان شرك در ربوبيت است ـ يعني قبل از شرك در عبادت و الوهيت ـ اعتقاد به شرك در ربوبيت داريم ؛ مثلاً معتقديم آن موجودِ مورد استغاثه ؛ مانند لات و عزي و هبل ، بيمار ما را شفا مي دهد ، مشكلات ما را بر طرف مي سازد و در انجام اين امور ، خود مستقلّ از خدا عمل مي كند ، نه با اذن خداوند ، به طوري كه خداوند در محدوده ربوبيت اين بت ، هيچ گونه دخالتي ندارد ؛ بلكه نمي تواند داشته باشد . حتي اگر خدا نخواهد ، بيمار ما بهبود يابد ، اين بت در برابر خدا اعمال قدرت مي كند و بيمار ما را شفا مي دهد .
چنين پرستش و استغاثه اي ، يقيناً شرك است . در اين نوع ، عبادت كننده براي غير خدا جايگاه معبوديت معتقد شده است و ديگري را مستحقّ عبادت دانسته كه ريشه آن شرك در عبوديت است و اعتقاد به اين است كه جهان داراي چند مدبر است و هر يك تدبير مستقل دارند كه اين تعدد آله است ، او چون معتقد است ، معبودش ربوبيت دارد به او تقرب مي جويد و عبادت مي كند و استغاثه مي كند ؛ زيرا در عبادت ، يا جلب منفعت ، يا دفع ضرر و يا شكرگذاري از منعم ، لحاظ شده است ، تمام اين امور در صورتي محقق است كه عبادت كننده بر اين عقيده باشد كه معبودش ، از استقلال در
________________________________________ 152 ________________________________________
تدبير بهره مند است ، اين جا است كه براي تقرب به او ، نذر مي كند ، قرباني مي كشد ، توسل مي جويد ، استغاثه مي كند و سجده مي كند .
قرآن با اين شرك ، مبارزه كرده است و آيات بسياري در ردّ اين شرك ، نازل شده است و انبيا درگير مبارزه با اين نوع شرك بوده اند .
دوم : عبادت كننده و استغاثه كننده ، براي موجود مورد استغاثه و معبود خويش ، در برابر خداوند استقلال معتقد نيست و آن موجود معبود را در رديف خداوند نمي داند و معتقد به شرك در ربوبيت نيست ؛ بلكه عقيده دارد ، ربّ همه جهان يكي است و آن الله است و تدبير تمام موجودات ، در دست تواناي او است و همه جهانِ هستي با اذن خدا تدبير مي شود و فعلي كه در تكوين صادر مي شود ، به طور مستقيم يا غير مستقيم ، با اذن خداوند است . احيا و شفاي عيسي به اذن خدا است . هيچ امري بدون اذن خدا ، محقق نمي شود . هيچ موجود ديگري در رديف خدا نيست ، نه در ايجاد و نه در ربوبيت .
او معتقد است بيمار او با اذن خدا شفا مي يابد ـ در توسل به پيامبر و يا امام ( عليه السلام ) نيز اعتقاد او بر اين است كه پيامبر به اذن خدا شفا مي دهد ـ به اذن خدا مشكل او را حل مي كند ، او معتقد است خداوند فرموده است : ( وَ ابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ ) ( 1 ) ؛ « از وسايل كمك بگيريد . » همانگونه كه ما از دارو استفاده مي كنيم و معتقديم اثر دارو از آنِ خداوند است و با خوردن دارو بهبود مي يابيم و اين را شرك نمي دانيم ـ استغاثه به پيامبر و امام نيز چنين است .
معتقديم ؛ خداوند به پيامبر و امام ( عليه السلام ) جايگاهي رفيع داده ، خداوند بيمار را به احترام وساطت پيامبر شفا مي دهد ـ در اين جا همه اش توحيد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . مائده : 35
________________________________________ 153 ________________________________________
است . توسل به پيامبر عين توسل به خداوند است .
اشتباه وهابيون در همين يك نقطه است كه ميان اين دو ، تفكيك نكرده اند و از عدم دقت ، دچار اين اشتباه بزرگ شده اند و مسلمانان بسياري را ، متهم به شرك كرده اند .
در اين جا ، توجه شما را به سخن علامه طباطبايي جلب مي كنم :
مسأله توسل و دست به دامن شدن به بعضي از مقربين درگاه خدا ، به طوري كه از آيه : ( يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ وَابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ ) ( 1 ) ؛ « اي كساني كه ايمان آورده ايد ، بترسيد از خدا و بجوييد به سوي او وسيله اي را . » برمي آيد عمل صحيحي است و غير از آن عملي است كه مشركان انجام مي دهند ؛ چرا كه آنان متوسل به درگاه خدا مي شوند ، ولي تقرب وعبادت را نسبت به ملائكه ، جن و اولياي انس انجام مي دهند ، و عبادت خداي را ترك مي كنند ، نه او را عبادت مي كنند و نه به او اميدوارند و نه از او بيمناك هستند ؛ بلكه همه اميد و ترس شان از وسيله است ، و لذا تنها ، وسيله را عبادت مي كنند ، و اميدوار رحمت وسيله و بيمناك از عذاب او هستند . آن گاه براي تقرب به آن وسيله ، كه به زعم ايشان يا ملائكه است و يا جن و يا انس ، متوسل به بت ها و مجسمه ها شده ، خود آن خدايان را رها مي كردند ، و بت ها را مي پرستيدند ، و با انجام قرباني ها به آنها تقرب مي جستند . خلاصه اينكه ، ادعاي اصلي شان اين بود كه ما به وسيله بعضي از مخلوقات خدا ، به درگاه او تقرب مي جوييم ، ولي در مقام عمل ، آن وسيله را به طور مستقل پرستش نموده ، از خود آنها بيمناك و به خود آنها اميدوار بودند ، بدون اينكه خدا را در آن منافع ، مورد اميد و آن ضررهاي مورد بيم ، مؤثر
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . مائده : 35
________________________________________ 154 ________________________________________
بدانند ؛ پس در نتيجه بت ها و يا خدايان را شريك خدا ، در ربوبيت و پرستش مي دانستند . ( 1 )
شرك در اطاعت
در اين قسم ، مشرك ، غير از خدا معتقد به موجود تأثيرگذار ديگري نيست ؛ اما از غير خدا اطاعت مي كند . محور اين نوع از شرك ، بر پيروي و اطاعت از غير خداوند است .
اطاعت از غير خدا ، بر سه گونه است :
اوّل : اطاعت از غير خدا ، به خاطر فرمان خداوند به اطاعت ؛ مثلاً خدا دستور داده است كه از پيامبر و امامان اطاعت كنيم . اين اطاعت از غير خدا ، عين اطاعت از خداوند است ؛ ( أَطِيعُوا اللهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي اْلأَمْرِ مِنْكُمْ ) ( 2 ) . اينجا دو نوع اطاعت نيست كه يكي اطاعت از خدا و ديگري اطاعت از غير خدا باشد ؛ بلكه اطاعت از غير خدا ـ در اين جا ـ مساوي با اطاعت از خدا و عينِ توحيد است .
دوم : اطاعت از غير خداوند در كارهاي مباح و اموري كه خداوند دستور خاصّي در آنجا ندارد ؛ مثلاً آب خوردن در موردي كه مباح است . حال اگر در اين مورد ، شخصي دستور حتمي نسبت به آب خوردن صادر كند و ما اطاعت كنيم ، اين نيز اطاعت از غير خداوند است ، ولي منافاتي با توحيد ندارد ؛ چون ما در موردي از غير خدا اطاعت كرده ايم كه خدا آن را مباح قرار داده است ؛ هرچند همانند قسم اوّل ، عين اطاعت از خدا هم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . الميزان ، ج 13 ، ص 130 ، چاپ بيروت ، ذيل آيه 56 ـ 65 اسراء
2 . نساء : 59
________________________________________ 155 ________________________________________
نيست ، اما منافاتي هم ندارد .
سوم : اطاعت از غير خدا ، در مواردي كه در تعارض با اطاعت خداوند باشد ؛ مثلاً خدا دستور داده نماز بخوانيد ، ولي شخصي از نماز خواندن نهي مي كند . اينجاست كه شرك در اطاعت محقق مي شود ؛ يعني ديگري را در اطاعت بر خدا مقدم كرده ايم و اطاعت كه مخصوص خداوند است را براي ديگري قائل شده ايم . خلاصه ، مطاع دانستن غير خدا در برابر خدا عبارت است از شرك در اطاعت و اين حرام و ممنوع است . اطاعت از شيطان نيز از اين قسم است . از اين جا مي توان گفت ، دموكراسي بدون امضاي شارع نيز مردود است .
در اينجا مناسب است مطالبي از مقام معظم رهبري ، حضرت آية الله العظمي خامنه اي ـ سلمه الله ـ كه در مقاله اي تحت عنوان : « روح توحيد ، نفي عبوديت غير خدا » ، آورده است را نقل كنم :
« توحيد ، فقط در اعتقاد نيست ، توحيد در عمل هم هست ، توحيد در اطاعت هم هست . آنچه گفته شد ، بخشي از محتواي بسيار غني و عميق و چندين جانبه توحيد است . . . و با همين اشارت هاي كوتاه ، به روشني مي توان تشخيص داد كه توحيد ، تنها نظري ، فلسفي و ذهني و غير عملي نيست كه به هيچ روي ، كار به سياه و سفيد زندگي نداشته باشد و دست به تركيب گلّه هاي بشري نزند و در تعيين جهت گيري هاي انسان و تلاش و عمل بايسته او دخالت نكند . . . و فقط به همين اكتفا نمايد كه باوري را از مردم بازگيرد و باور ديگر به جاي او بنشاند . . . ، بلكه از سويي يك جهان بيني است ، تلقّي بخصوص است از جهان و انسان و موضع انسان در رابطه با ديگر
________________________________________ 156 ________________________________________
پديده هاي گيتي و موضع وي در تاريخ و امكانات و استعدادها ، و نيز نيازها و خواسته هايي كه در او و با او همواره هست و بالأخره جهت و نقطه اوج تعالي او . » ( 1 )
ممنوعيتِ شرك در اطاعت
براي ممنوعيت شرك در اطاعت ، مي توان به اين آيه استدلال كرد :
( وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اللهِ أَنْداداً يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اللهِ وَالَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلّهِ . . . ) ( 2 ) ؛ « بعضي از مردم ، معبودهايي غير از خداوند براي خود انتخاب مي كنند ؛ و آنها را همچون خدا دوست مي دارند ، امّا آنها كه ايمان دارند ، عشق شان به خدا ، ( از مشركان نسبت به معبودهاشان ) شديدتر است . »
وجه استدلال :
در « الميزان » چنين آورده است : « مراد از « انداد » تنها بت ها نيستند ، بلكه علاوه بر آنها شامل فرشتگان و افراد ديگري از انسان ها كه مردم آنها را به عنوان اربابِ خود انتخاب كرده بودند مي شود ، بلكه شامل هر شخص مطاعي كه بدون اجازه خداوند اطاعت شود خواهد بود . شاهد بر اين مطلب ، آيه 166 سوره بقره است :
( إِذْ تَبَرَّأَ الَّذِينَ اتُّبِعُوا مِنَ الَّذِينَ اتَّبَعُوا وَرَأَوُا الْعَذابَ وَ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . اين مقاله در كتابي به نام « ديدگاه توحيدي » ، در دفتر فرهنگ اسلامي ، به چاپ رسيده و داراي مطالبي بسيار عالي است ـ از مطالعه آن غافل نباشيد .
2 . بقره : 165
________________________________________ 157 ________________________________________
تَقَطَّعَتْ بِهِمُ اْلأَسْبابُ ) ؛ « در آن هنگام ، رهبران ( گمراه و گمراه كننده ) از پيروان خود ، بيزاري مي جويند ، و كيفر خدا را مشاهده مي كنند ؛ و دست شان از همه جا كوتاه مي شود . »
يعني چون آيه 166 مربوط به رؤسا و پيروان آنان است پس آيه 165 هم مربوط به هر رييس مطاع است و منحصر به بت ها نيست . مؤيد اين مطلب ، روايت امام باقر ( عليه السلام ) است كه مراد از « انداد » را ، همه رهبران ستمگر دانسته است . ( 1 )
طبق دلالت آيه ، چنان كه در « الميزان » نيز آمده است ، هر شخص مطاعي كه در برابر خداوند باشد ، به عنوان « انداد » خواهد بود و اطاعت از او ، شرك است ، حتي اگر رهبر جامعه نباشد ، بلكه يك انسان عادي باشد ، گرچه تنها در يك مورد ، ما فرمان او را بر فرمان خدا مقدم بداريم .
شرك جلي و شرك خفي
واژه شرك خفي در كتاب هاي اخلاقي زياد به چشم مي خورد . از شرك خفي ، گاهي به شرك اصغر نيز ياد مي شود ، اين دو واژه در مقابل شرك جلي و شرك اكبر است . شرك خفي و يا شرك اصغر در قرآن نيامده است . هرچند برخي از آيات را به كمك روايات ، بر اين نوع از شرك تطبيق داده اند كه بعداً در باره آن سخن خواهيم گفت .
براي شرك خفي ، تعريفي در روايات ارائه نشده است ، بلكه آنچه در روايات آمده ، بيان مورد و مصداق است . بايد با ملاحظه موارد ، يك ملاك
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . الميزان ، ج 1 ، ص 405 ، ذيل آيه 165 بقره
________________________________________ 158 ________________________________________
را به دست آورد . بنابراين ، ابتدا لازم است بعضي از روايات ، كه در آنها از شرك خفي سخن گفته را به نظر خوانندگان برسانيم :
1 ـ امام صادق ( عليه السلام ) فرمود : « شرك در اين امور است : الف : كسي براي غير خدا ، نماز بخواند . ب : كسي براي غير خدا ، قرباني كند . ج : كسي غير خدا را بخواند . » ( 1 )
2 ـ پيامبر ( صلي الله عليه وآله وسلم ) فرمود : « از شرك اصغر بپرهيزيد . از آن حضرت سؤال كردند ، مقصود از شرك اصغر چيست ؟ فرمود : مراد ، ريا است . » ( 2 )
آيه اي كه بر شرك خفي تطبيق داده شد اين است :
( وَ ما يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللهِ إِلاّ وَهُمْ مُشْرِكُونَ ) ( 3 ) ؛ « ايمان به خداوند نياوردند مگر اين كه مشرك هستند . »
در ذيل اين آيه ، امام صادق ( عليه السلام ) فرمود :
« اگر كسي چنين بگويد : اگر فلاني نبود ، من نابود مي شدم ، اگر فلاني نبود ، من گرفتار مي شدم ، اگر فلاني نبود ، خانواده ام از دستم مي رفت ، چنين كسي نسبت به خداوند شريك قائل شده است كه آن شريك ، مي تواند او را روزي بدهد يا از وي دفع بلا كند . راوي مي گويد : به امام گفتم : اگر كسي چنين بگويد : اگر لطف خداوند نبود كه فلاني را به كمك من فرستاد ، من هلاك مي شدم اشكال دارد ؟ حضرت در جواب فرمود : اين مانعي ندارد . » ( 4 )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . ميزان الحكمة ، ح 9315
2 . كشاف ، ذيل آيه 110 كهف
3 . يوسف : 106
4 . مجمع البيان ، ج 5 ، ص 462 ، ذيل آيه 106 يوسف ، همچنين آيه 110 كهف ، بر اين مطلب دلالت دارد .
________________________________________ 159 ________________________________________
شرك جلي و خفي
مناسب است ، ويژگي هاي شرك جلي بيان گردد تا از باب « تعرف الاشياء بأضدادها » بتوانيم ملاك شرك خفي را ، به دست آوريم ؛ البته براي شرك جلي ـ با همين عنوان ـ تعريف روشني در آيات و روايات ارائه نشده است ؛ اما مراد از آن ، شركي است كه انبيا با آن مبارزه كرده اند و مشركان و موحدين در برابر هم صف آرايي كرده و به جنگ برخاسته اند . از بيان ويژگي هاي شرك جلي ، ويژگي هاي شرك خفي هم ، روشن خواهد شد .
ويژگي شرك جلي
در اينجا به بعضي از ويژگي هاي شرك جلي ، اشاره مي كنيم :
الف : در شرك جلي ، مشرك معتقد است كه موجود ديگري ـ غير از خداوند ـ به طور مستقل در جهان هستي مؤثر است و بت ها را به عنوان « اله » هاي مستقل در برابر خدا مي شناسد كه مشروح بحث آن گذشت . ( 1 )
ب : در شرك جلي ، مشركان شديداً به بت ها علاقه مند هستند و از توحيد تنفر دارند .
ج : بت پرستي در ميان مشركان به شرك جلي ، داراي مظاهري بوده است ؛ مانند نصب بت ها در منازل و معابد و غيره و نامگذاري آنها ، مانند « لات » و « عزّي » .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . در فصل دوم از همين كتاب .
________________________________________ 160 ________________________________________
فقدان ويژگي هاي ياد شده در شرك خفي
هيچ يك از سه ويژگي ياد شده در كسي كه داراي شرك خفي است وجود ندارد . بنابراين ، مشرك به شرك خفي داراي سه ويژگي است :
الف : صاحب شرك خفي ، هرگز مؤثري را در كنار خدا و در عرض خدا ، داراي استقلال نمي بيند . او اعتقاد ندارد كه موجودي غير از خدا مؤثر است ، البته گاهي از روي غفلت ، ديگري را مؤثر مي داند ، ولي آنگاه كه متوجه شود باز ديگري را نفي مي كند .
ب : صاحب شرك خفي ، هرگز از توحيد خداوند نفرت ندارد . او از ياد خداي يگانه متنفر نيست ، بلكه علاقه مند به خداوند يگانه است .
3 ـ صاحب شرك خفي هرگز مظهري از بت براي خود نداشته و ندارد ؛ اكنون با توجه به مطالب ياد شده بايد براي شرك خفي تعريفي كرد و ملاكي ارائه داد . گويا جامع ترين ملاك را « قلعجي » داده است . وي چنين گفته است : « الشرك الاصغر مراعاة غير الله في التصرفات كرياء و نحوه ( 1 ) ؛ شرك اصغر عبارت است از : در نظر گرفتن غير خدا در وقت انجام دادن امور . » ، اين ملاك بسيار خوبي است .
امّا روايت امام صادق ( عليه السلام ) ملاك بهتري ارائه مي دهد :
از امام صادق ( عليه السلام ) ، مقصود از آيه : ( يَوْمَ لا يَنْفَعُ مالٌ وَلا بَنُونَ * إِلاّ مَنْ أَتَي اللهَ بِقَلْب سَلِيم ) ( 2 ) ؛ روزي كه ثروت و فرزند فايده ندارد ؛ مگر كسي كه قلب سليم آورده باشد » ؟ را پرسيدند ، حضرت فرمود : « قلب سليم ، آن قلبي است كه با
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . معجم لغة الفقهاء ، ص 261
2 . شعراء : 88 ـ 89
________________________________________ 161 ________________________________________
خدا ملاقات كند ، در حالي كه هيچ چيزي غير از خدا در آن دل نباشد . هر قلبي كه شرك و ترديد در آن راه پيدا كرد ، واژگون گشت . »
اين حديث نيز ملاك شرك خفي را توجه به غير خدا دانسته است . بنابراين مي توان گفت : شرك خفي ، عبارت است از توجه پيدا كردن به غير خدا . آنچه در روايات گذشته ذكر شد ، به عنوان بيان مصداق بوده است . البته حكم شرك خفي ، همانند حكم شرك جلي نيست كه موجب كفر و نجاست شود و يا جهاد بر عليه آن ، همانند جهاد با بت پرستان باشد .
فرق بين شرك خفي و شرك در اطاعت
شرك خفي جامع تر و عام تر از شرك در اطاعت است ؛ زيرا مواردي هست كه شرك خفي ، صادق است ؛ ولي اطاعت از ديگري نيست ؛ مثلاً در موردي كه انجام دهنده كاري ، ريا مي كند ، بدون اين كه ديگري به او دستوري داده باشد ، در اين صورت اطاعت از غير نيست ، او خود در مقام عمل خودنمايي مي كند . اما شرك در اطاعت ، گوش دادن به امر و نهي ديگري است . ملاكِ شرك در اطاعت ، اطاعت از ديگري است ، در برابر اطاعت از خداوند ، و سرسپردگي به ديگري است در برابر سرسپردگي به خداوند .
163 ________________________________________
فصل نهم
پيرامون توحيد
________________________________________ 165 ________________________________________
معناي توحيد
تا اين جا معناي شرك و اقسام آن را گفتيم ، اكنون مناسب است اندكي درباره توحيد ، سخن بگوييم تا بفهميم واژه موحد كه در برابر مشرك است داراي چه مفهومي است و به چه كسي موحد مي گويند .
امام علي ( عليه السلام ) در « نهج البلاغه » ، توحيد را اينگونه توصيف كرده است :
« سئل ( عليه السلام ) عن التوحيد والعدل فقال : التوحيد ان لا تتوهّمه والعدل ان لا تتّهمه ؛ ( 1 ) از امام ( عليه السلام ) از معناي توحيد و عدل پرسيدند آن حضرت فرمود : توحيد و يگانه دانستن خدا آن است كه او را در وهم و انديشه در نياوري ( كه آنچه در انديشه آيد مانند تو ، مخلوق است ) و عدل آن است كه او را ( به آنچه شايسته او نيست ) متّهم نسازي . »
در اين روايت به ريشه شرك و بت پرستي اشاره كرده است كه ناشي از وهم و خيال است . مشرك در ذهن خود ، خيال پردازي كرده و براي خدا ، شبيهي مي سازد . مؤيد اين مطلب ، روايتي است از امام صادق ( عليه السلام ) كه فرمود : « هر آن كس كه خدا را به مخلوقات تشبيه كند ، مشرك است ؛ زيرا خداوند نه به چيزي
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . نهج البلاغه ، فيض الاسلام ، حكمت 462
________________________________________ 166 ________________________________________
شبيه است و نه چيزي به خداوند شبيه است ، هر آنچه در وهم قرار گيرد ، خداوند غير از آن است . » ( 1 )
منقول است كه مورچه ، تصور مي كند كه خداوند ، همانند او داراي دو شاخك است ؛ يعني مورچه هم خدا را مطابق با ذهن خود ساخته است . ما انسان ها حق نداريم خداوند را در ذهن خود شبيه سازي كنيم . هر چه تصور كنيم ، خداوند مغاير آن است و متصور ما غير از خداست . درباره خداوند ، فقط بايد بگوييم : او موجودي است ازلي و ابدي و داراي قدرت مطلق و چيزي همانند او نيست ؛ « لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ » . در اين رابطه ، كلامي را شيخ مفيد ( رحمه الله ) از شيخ صدوق ( رحمه الله ) نقل كرده است كه مناسب است در اين جا آورده شود :
« بدان عقيده ما ـ شيعه ـ اين است كه خداوند ، يگانه اي است كه هيچ موجودي شبيه او نيست . او قديمي است كه پيوسته موجود بوده است . او شنونده ، بينا ، عالم ، حكيم ، زنده و بر همه امور قيام كرده است . او قدرت شكست ناپذير است . او از هر عيب و نقصي منزه است . او بي نياز است . او را نمي توان توصيف كرد ، نه داراي جوهر و جسم است ، نه داراي صورت و عرض و سطح . نه وزن دارد و نه سبكي . نه حركت دارد و نه سكون . نه داراي زمان است و نه داراي مكان .
او از تمام صفات مخلوق ، مبرّا است و موجودي است بدون شبيه . او چيزي است كه مانند اشياي ديگر نيست . او بي نياز مطلقي است كه نه فرزند دارد و نه فرزند كسي است و كفوي براي او نيست و هيچ گونه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . توحيد صدوق ، ص 80 ، ح 36
________________________________________ 167 ________________________________________
شريكي و همتايي ندارد . چشم ها و وهم ها ، نمي توانند او را بيابند ، اما او چشم ها و وهم ها را مي يابد . او را چُرت و خواب نمي گيرد و او به هر امر ريزي آگاه است . او آفريدگار همه اشيا است ، الهي غير از او نيست . تمام آفرينش و امور به دست اوست . و هر كس كه قائل بشود خداوند شبيه دارد او مشرك است .
هر كسي كه به اماميه و شيعه ، درباره توحيد ـ غير از آنچه گفته شد ـ نسبت ديگري بدهد ، او كاذب است . و هر روايتي كه غير از اين مطالب ياد شده را نقل كند ، نبايد پذيرفت و آن روايت ، ساختگي و به دور از واقعيّت است . و هر حديثي كه مطابق با قرآن نباشد ، باطل است ؛ چنان چه ، چنين حديثي در كتب شيعه يافت شود ، آن جاسازي ( دستكاري و جعلي ) شده است و جزء مكتب شيعه نيست . » ( 1 )
توحيد و نفي شرك ، هدف آفرينش
خداوند درباره هدف از آفرينش ، اين چنين فرموده است :
( وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَاْلإِنْسَ إِلاّ لِيَعْبُدُونِ ) ( 2 ) ؛ « جن و انسان را نيافريديم ، مگر به هدف عبوديت و بندگي . »
معناي عبوديت ، همان تسليم در برابر خداي واحد و اعتراف به خداي يگانه در تمام ابعاد ـ چه در عقيده و چه در اطاعت ـ و كنار گذاشتن هر نوع شرك و بت پرستي است .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . اعتقادات شيخ مفيد ، ص 21
2 . ذاريات : 56
________________________________________ 168 ________________________________________
« لِيَعْبُدُونِ » ، در اصل « ليعبدوني » بوده كه « ياي » متكلم ، حذف شده است و كسره در نون وقايه ، بر آن دلالت دارد . و « لام » در « ليعبدون » ، براي غايت است ؛ يعني هدف از آفرينش ، بندگي خدا بوده است .
توحيد ، مطابق فطرت بشريت است
برخلاف شرك ـ كه يك حركت قصري و برخلاف فطرت است ـ توحيد دقيقاً خواسته درون انسان ها است . دليل بر فطري بودن آن ، در بحث « توحيد مشركان ، در شرايط بحراني » گذشت كه حاصل آن چنين است : آياتي دلالت دارد بر اين كه در هنگام طوفاني شدن دريا و مانند آن ، مشركان خداي واحد را به كمك مي طلبيدند و بت ها را كنار مي زدند . در اينجا مناسب است به اين آيه نيز اشاره شود :
( فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللهِ الَّتِي فَطَرَ النّاسَ عَلَيْها لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللهِ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلكِنَّ أَكْثَرَ النّاسِ لا يَعْلَمُونَ ) ( 1 ) ؛ « پس روي خود را متوجه آيين خالص پروردگار كن . اين فطرتي است كه خداوند ، انسان ها را بر آن آفريده ؛ دگرگوني در آفرينش الهي نيست ، اين است آيين استوار ؛ ولي اكثر مردم نمي دانند . »
« فِطْرَتَ اللَّهِ » ، به معناي « اتبع فطرت الله » است . مراد از « فِطْرَتَ اللَّهِ » ، همان توحيد است كه خداوند روح انسان را همراه خداپرستي آفريده است . از پيامبر اكرم ( صلي الله عليه وآله وسلم ) نقل شده : « هر كسي بر فطرت توحيد و خداشناسي ،
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . روم : 30
________________________________________ 169 ________________________________________
متولد مي شود ، مگر اين كه پدر و مادرش وي را به سوي يهوديت و يا نصرانيت و يا مجوسيّت منحرف سازند . » ( 1 )
توحيد ، هدف از بعثت انبيا
هدف از بعثت انبيا ، نابودي شرك و احياي توحيد بوده است . انبيا آمده اند تا بشر را از شرك ، نجات دهند و او را موحّد تربيت كنند . آيات بسياري در قرآن بر اين مطلب دلالت دارد ، ( 2 ) ولي ما به يك آيه بسنده مي كنيم :
( وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُول إِلاّ نُوحِي إِلَيْهِ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاّ أَنَا فَاعْبُدُونِ ) ( 3 ) ؛ « ما هيچ پيامبري را نفرستاديم ؛ مگر اين كه به وي وحي كرديم كه هيچ خدايي جز من ( خداي يگانه ) نيست ، پس همه عبدِ او باشيد . »
از اين آيه استفاده مي شود كه هدف از ارسال رسل ، برپا داشتن توحيد در ميان بندگان و دوري از هرگونه شرك و بت پرستي است .
انبيا ( عليهم السلام ) ، در طول تاريخ ، با شرك و مشركان مبارزه كرده اند و پيامبر اكرم ( صلّي الله عليه و آله و سلّم ) هم ، موظف به قتال و جهاد با آنان شد :
( وَ قاتِلُوهُمْ حَتّي لا تَكُونَ فِتْنَةٌ وَيَكُونَ الدِّينُ لِلّهِ فَإِنِ انْتَهَوْا فَلا عُدْوانَ إِلاّ عَلَي الظّالِمِينَ ) ( 4 ) ؛ « و با آنها پيكار كنيد ؛ تا فتنه ( و بت پرستي ) باقي نماند و دين ، مخصوص خدا گردد . . . »
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . تفسير عليين ، ص 407 ، به نقل از مجمع البيان .
2 . مانند : مؤمنون : 31 ـ 44 و توبه : 32
3 . انبياء : 25
4 . بقره : 193
________________________________________ 170 ________________________________________
« فِتْنَةٌ » ، در اصل به معناي آزمايش است ، و مراد آن در اين جا ، شرك به خداست . ( 1 )
« فَلاَ عُدْوَانَ » ، به معناي « فلا عقوبة » است و مراد ، قتل است . از قتل ، تعبير به عدوان شده است ؛ چون قتل مجازاتي است كه بر عدوان مترتب است ( از باب اطلاق سبب بر مسبب ) . ( 2 )
مقصود آيه اين است كه جنگ را ادامه دهيد تا توحيد ، مورد پذيرش قرار گيرد . بعد از پذيرش توحيد ، جنگ پايان مي پذيرد .
در « مجمع البيان » ، به نقل از امام صادق ( عليه السلام ) آمده است كه مراد از : « الفتنة » ، شرك است و نيز آمده است : مراد از « الدين » ، اطاعت از خداوند و انقياد در برابر دستور او است .
از مفادّ آيه و ضميه تفسير مفسران ، فهميده مي شود كه شرك ، به هيچ وجه براي خداوند قابل تحمل نبوده است .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . مجمع البيان ، ذيل همين آيه .
2 . مجمع البيان ، ذيل همين آيه .
________________________________________ 171 ________________________________________
فصل دهم
معناي شرعي و لغوي
عبادت
________________________________________ 173 ________________________________________
معناي لغوي عبادت
واژه عبادت با اشتقاق هاي مختلف ، مانند : « عبد ، يعبدون ، تعبدون و . . . » در آيات بسياري به كار رفته است . بنابراين ، لازم است معناي آن به خوبي روشن گردد .
بعضي چنين تصور مي كنند كه عبادت به معناي يك فعل و عمل خاصي ، مانند : نماز ، زكات و يا سجده است ، در صورتي كه چنين نيست ، بلكه بايد پژوهش بيشتري پيرامون اين واژه صورت گيرد .
در تفسير الميزان آمده است : عبادت معنايي جز اظهار خضوع ندارد . ( 1 )
ما در ابتدا معاني لغوي آن را ، از كتب لغت ذكر خواهيم كرد و سپس از آيات قرآن ، شواهدي را اقامه خواهيم كرد و در لابه لاي كلمات ، نظر ما هم روشن خواهد شد .
آنچه در اينجا آورده ايم از كتاب : « التحقيق في كلمات القرآن » ( 2 ) است كه نظر لغويون را نقل كرده است .
در « مصباح اللغة » تأليف فيومي ، چنين آمده است : « عبادة الله : اعبده
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . الميزان ، ج 18 ، ص 173 ، چاپ بيروت ، ذيل آيات 20 ـ 37 جاثيه
2 . اين كتاب تأليف آقاي حسن مصطفوي است كه ابتدا لغات را از اهل لغت ، نقل مي كند . در پايان خود نيز يك جمع بندي ارائه مي دهد .
________________________________________ 174 ________________________________________
عبادة هي الانقياد والخضوع الفاعل عابد والجمع عباد وعَبَد » ؛ يعني عبادت به معناي تسليم و خضوع است . و اسم فاعل آن « عابد » و جمع آن ، « عباد » و « عَبَد » است .
در « مقاييس اللغة » ، چنين آمده است : « عبد . . . يدلّ علي لين و ذلّ . . . المعبّد . . . الذلول يوصف به البعير ايضاً ومن الباب الطريق المعبّد وهو المسلوك المذلّل » ؛ يعني كلمه « عبد » دلالت مي كند بر نرمي و رام بودن و واژه « معبّد » به معناي رام است و به شتر رام نيز « معبّد » اطلاق مي شود و به راه هموار نيز « طريق معبّد » اطلاق شده است ؛ زيرا آن راه ، در اثر رفت و آمد زياد هموار شده و آماده براي راه رفت و آمد است ، گويا در برابر عابرين تسليم شده است .
در « الاشتقاق » ، چنين آمده است : « واشتقاق العبد من الطريق المعبّد وهو المذلّل الموطوء و قولهم : بعير معبّد يكون في معني مذلّل ؛ واژه عبد ، از الطريق المعبّد يعني راه هموار كه در اثر رفت و شد ، براي عابر مهياست گرفته شده و بعير معبد ، يعني شتر رام . » ( 1 )
واژه عبادت در قرآن
آنچه از لغات ياد شده به دست مي آيد ، اين است كه عبادت ، به معناي انقياد و تسليم و رام بودن است و انواع عبادت ها از قبيلِ نماز ، از مصاديق انقياد هستند و اين معنا با مفهومي كه از آيات قرآن استفاده خواهيم كرد ، هماهنگ است .
بعضي ، « عبادت » را به معناي غايت خضوع و آخرين درجه تذلل كه همان سجده است معنا كرده اند ؛ مانند « كشاف » كه مي گويد : « العبادة أقصي
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . التحقيق في كلمات القرآن ، ماده « عبد » .
________________________________________ 175 ________________________________________
غاية الخضوع والتذلّل » . ( 1 ) و نيز در « مفردات راغب » آمده است : « العبودية اظهار التذلّل والعبادة أبلغ منها لانّه غاية التذلّل » .
آيا تعريف « كشاف » و « مفردات » ، مغاير با تعريف ديگر لغويون است ؟ حقيقت اين است كه مي توان گفت : تعريف آن دو با تعريف ديگران مغايرت ندارد ؛ بلكه اين اختلاف از باب اين است كه آن دو ، عبادت را با بيان مصداق كامل تر آن تعريف كرده اند ، نه اين كه مقصود آن دو دخالت دادن نهايت و غايت خضوع در تعريف باشد ، مقصود آن دو همان خضوع است ، همانند ديگران ، ولي مصداق كامل تر را كه غايت خضوع است ذكر كرده اند .
حال مي پردازيم به ذكر آياتي كه دلالت دارد بر اينكه عبادت ، به معناي مطلق خضوع است :
آيه اوّل :
( أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يا بَنِي آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّيْطانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ * وَأَنِ اعْبُدُونِي هذا صِراطٌ مُسْتَقِيمٌ ) ( 2 ) ؛ « آيا با شما عهد نكرده ام اي فرزندان آدم كه شيطان را نپرستيد ، كه او براي شما دشمن آشكار است ؟ ! و اين كه مرا بپرستيد كه راه مستقيم ، اين است ؟ ! »
« كشاف » در توضيح آيه چنين گفته است : « عبادة الشيطان . . طاعته في ما يوسوس به اليهم و يزينه لهم ؛ عبادت كردن شيطان ، همان گوش دادن فرمان اوست در اموري كه بشر را وسوسه مي كند . »
از اين تفسير استفاده مي شود كه او ، عبادت را به معناي مطلق اطاعت
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . كشاف ، ذيل آيه « اياك نعبد »
2 . يس : 60 ـ 61
________________________________________ 176 ________________________________________
گرفته است ، نه به معناي غايت اطاعت كه سجده باشد . آيه نيز ، ظهور در همين معنا دارد كه اي بني آدم ! از شما پيمان گرفته ايم كه در برابر شيطان تسليم نباشيد ، بلكه از من اطاعت كنيد و تسليم من باشيد .
روشن است كه مراد از آيه ، اين نيست كه خداوند از بني آدم تعهد گرفته است در برابر شيطان نهايت تسليم را نداشته باشيد ، اما تسليم درجه پايين مانعي ندارد .
آيه دوم :
( إِذْ جاءَتْهُمُ الرُّسُلُ مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ وَمِنْ خَلْفِهِمْ أَلاّ تَعْبُدُوا إِلاَّ اللهَ قالُوا لَوْ شاءَ رَبُّنا لاََنْزَلَ مَلائِكَةً فَإِنّا بِما أُرْسِلْتُمْ بِهِ كافِرُونَ ) ( 1 ) ؛ « در آن هنگام كه رسولان از پيش رو و پشت سر ( و از هر سو ) به سراغ شان آمدند ( و آنان را دعوت كردند ) كه جز خدا را نپرستيد ؛ آنها گفتند : اگر پروردگار ما مي خواست ، فرشتگاني نازل مي كرد ، از اين رو ، ما به آنچه شما مبعوث به آن هستيد ، كافريم . »
استدلال به آيه
مسلماً مأموريت انبيا اين نبوده است كه فقط به مردم بگويند ، در برابر خداوند سجده كنيد ؛ بلكه آنان به ديني دعوت مي كردند كه مشتمل بر احكام گوناگون ، همانند : نماز ، روزه ، زكات و جهاد بوده است . البته سجده نيز يكي از آن ها است . خلاصه اينكه مأموريت انبيا اين بوده است كه مردم را در تمام امور به نفس اطاعت در برابر خداوند ، دعوت كنند ، نه اينكه منحصر به غايت خضوع باشد . و در خود آيه ، جمله : « إِنَّا بِمَا أُرْسِلْتُم بِهِ كَافِرُونَ » ، قرينه است بر اينكه دعوت انبيا ، به مطلق خضوع است ؛ زيرا
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . فصّلت : 14
________________________________________ 177 ________________________________________
كافران مي گفتند : ما منكر تمام آنچه شما به آن مأموريت داريد هستيم ، نه اينكه فقط در دعوت به سجده ، منكر هستيم و بقيه را قبول داريم . در دلالت ، همانند اين آيه است آيه : ( وَ قَدْ خَلَتِ النُّذُرُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ أَلاّ تَعْبُدُوا إِلاَّ اللهَ . . . ) ( 1 ) .
آيه سوم :
( قُلْ يا أَيُّهَا النّاسُ إِنْ كُنْتُمْ فِي شَكّ مِنْ دِينِي فَلا أَعْبُدُ الَّذِينَ تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللهِ وَلكِنْ أَعْبُدُ اللهَ الَّذِي يَتَوَفّاكُمْ وَأُمِرْتُ أَنْ أَكُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ * وَأَنْ أَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً وَلا تَكُونَنَّ مِنَ الْمُشْرِكِينَ ) ( 2 ) ؛ « بگو : اي مردم ! اگر در عقيده من شك داريد ، من كساني را كه به جاي خداوند مي پرستيد ، نمي پرستم ، تنها خداوندي را پرستش مي كنم كه شما را مي ميراند ؛ و من مأمورم كه از مؤمنان باشم و ( به من دستور داده شده كه ) روي خود را به آييني متوجه ساز كه از هرگونه شرك ، خالي است ؛ و از مشركان مباش ! »
در « مفردات راغب » ، آمده است : « الدين يقال للطاعة والجزاء واستعير للشريعة والدين كالملّة لكنّه يقال اعتباراً بالطاعة والانقياد للشريعة قال : ( إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللهِ اْلإِسْلامُ ) وقال : ( وَ مَنْ أَحْسَنُ دِيناً مِمَّنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلّهِ وَهُوَ مُحْسِنٌ ) اي طاعة ؛ واژه دين داراي دو معنا است : يكي اطاعت ، ديگري پاداش ، ولي از باب عاريه اين واژه در مجموعه شريعت به كار مي رود ؛ از اين جهت كه در يكايك احكام شريعت اطاعت و انقياد جريان دارد . شاهد اين مدعا ، آيه قرآن
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . احقاف : 21
2 . يونس : 104 ـ 105
________________________________________ 178 ________________________________________
است كه مي فرمايد : « تمام دين تسليم در برابر خداوند است » و يا در آيه ديگر مي فرمايد : « زيباترين دين آن است كه با تمام وجود تسليم خداوند و در اطاعت او باشد . »
وجه استدلال
فقره : « إِنْ كُنتُمْ فِي شَكٍّ مِنْ دِيني . . . » ، محلّ شاهد است ؛ يعني اگر شما مشركان نسبت به تسليم من در برابر خداوند ، در ترديد هستيد و نمي پذيريد ( با توجه به اينكه ، دين به معناي تسليم و انقياد است . ) من هم نسبت به بت هاي شما تسليم نمي شوم ؛ به قرينه مقابله با دين ، « اعبد » را به تسليم معنا كنيم . و در آيه 105 دستور مي دهد كه تسليم محض ، در برابر خداوند باشد ؛ يعني عبادت خداوند را ، تسليم معنا مي كند .
آيه چهارم :
( . . . ما نَعْبُدُهُمْ إِلاّ لِيُقَرِّبُونا إِلَي اللهِ زُلْفي . . . ) ( 1 ) ؛ « ما بت ها را عبادت نمي كنيم ، مگر جهت تقرّب به خداوند . »
وجه استدلال اين است كه : عبادتِ بت پرست ، نسبت به بت ها ، منحصر به سجده كردن در برابر آنها نبوده است ؛ بلكه مراسم گوناگوني از قبيل ، قرباني كردن در برابر بت بوده است ، پس مراد از عبادت در برابر بت ها ، مطلق خضوع در برابر آنها بوده است .
وحدت ، در معناي دعا و عبادت
گاهي در آيات قرآن « يعبدون » و گاهي « يدعون » و گاهي « اعبد » و گاهي « ادعو » ، به كار رفته است . ادعاي ما اين است كه دعا و عبادت ، داراي معناي
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . زمر : 3
________________________________________ 179 ________________________________________
واحدي هستند . معناي « عبادت » ـ چنان كه روشن شد ـ انقياد و تسليم و اطاعت است . دعا نيز به همان معناست و بر اين مطلب شواهد قرآني موجود است :
آيه اوّل :
( إِنْ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ إِلاّ إِناثاً وَإِنْ يَدْعُونَ إِلاّ شَيْطاناً مَرِيداً ) ( 1 ) ؛ « آنچه غير از خدا مي خوانند فقط بت هايي است ( بي روح ) كه هيچ اثري ندراد ؛ و ( يا ) شيطان سركشي ، عاري از هر چيزي است . »
مراد از « اناث » بت ها هستند .
در « مجمع البيان » كلمه « يدعون » را در دو مورد از اين آيه به « يعبدون » معنا كرده است ؛ يعني عبادت نمي كنند مگر بت ها را و عبادت نمي كنند مگر شيطان را . ناگفته نماند كه عبادت بت ها مساوي با عبادت شيطان است ؛ چون به دستور شيطان و به تحريك شيطان بوده است . ( 2 )
واضح است كه مراد از عبادت شيطان ، اطاعت شيطان و گوش فرا دادن به دستورات او است .
در « الميزان » آمده است : « يدعونَ » اوّل ، به معناي عبادت است و « يدعون » دوم ، به معناي اطاعت است و جهت اينكه از عبادت بت ها به دعا تعبير كرده ، اشاره به اين مطلب است كه ريشه عبادت بت پرستان ، درخواست قضاي حوائج از بت ها بوده است . ( 3 )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . نساء : 117
2 . مجمع البيان ، ذيل آيه 117 نساء
3 . الميزان ، ذيل آيه 117 از نساء
________________________________________ 180 ________________________________________
كلام « الميزان » ، در فرق گذاري صحيح نيست و حق با « مجمع البيان » است كه در هر دو مورد ، به معناي عبادت است و عبادت هم ، به معناي اطاعت است .
آيه دوم :
( قُلْ يا أَيُّهَا النّاسُ إِنْ كُنْتُمْ فِي شَكّ مِنْ دِينِي فَلا أَعْبُدُ الَّذِينَ تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللهِ وَلكِنْ أَعْبُدُ اللهَ الَّذِي يَتَوَفّاكُمْ وَأُمِرْتُ أَنْ أَكُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ * وَأَنْ أَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً وَلا تَكُونَنَّ مِنَ الْمُشْرِكِينَ * وَلا تَدْعُ مِنْ دُونِ اللهِ ما لا يَنْفَعُكَ وَلا يَضُرُّكَ فَإِنْ فَعَلْتَ فَإِنَّكَ إِذاً مِنَ الظّالِمِينَ ) ( 1 ) .
وجه استدلال
مفادّ آيه : « فَلاَ أَعْبُدُ الَّذِينَ . . . » ، با مفادّ آيه : « وَلاَ تَدْعُ مِن دُونِ اللَّهِ . . . » ، يكي است . از اين معلوم مي شود كه اين دو واژه ، داراي معناي واحدي هستند .
آيه سوّم :
از مقايسه بين آيه : ( قُلْ إِنِّي نُهِيتُ أَنْ أَعْبُدَ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللهِ لَمّا جاءَنِي الْبَيِّناتُ ) ( 2 ) و آيه : ( قُلْ يا أَيُّهَا النّاسُ إِنْ كُنْتُمْ فِي شَكّ مِنْ دِينِي فَلا أَعْبُدُ الَّذِينَ تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللهِ ) ( 3 ) استفاده مي شود كه اين دو آيه ، در مفاد ،
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . يونس : 104 ـ 106
2 . غافر : 66
3 . يونس : 104
________________________________________ 181 ________________________________________
حامل يك پيام هستند كه آن اجتناب از بت پرستي است ، اما در آيه اوّل ، تعبير به « تدعون » و در دومي تعبير به « تعبدون » شده است . اين مي تواند قرينه باشد كه مراد از « تدعون » ، « تعبدون » است .
آيه چهارم :
از مقايسه بين آيه : ( قُلْ أَ تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللهِ ما لا يَمْلِكُ لَكُمْ ضَرًّا وَلا نَفْعاً ) ( 1 ) و آيه : ( قُلْ أَ نَدْعُوا مِنْ دُونِ اللهِ ما لا يَنْفَعُنا وَلا يَضُرُّنا ) ( 2 ) ، استفاده مي شود كه اين دو آيه ، حامل يك پيام هستند ؛ ولي در دومي به « دعا » و در اولي ، به « عبادت » تعبير شده است . از اين معلوم مي شود كه دعا به معناي عبادت است .
عبادت خالص
عبادتي مقبول درگاه خداوند است كه خالص براي او باشد و از هر شركي پاك باشد . مشركان نيز خدا را عبادت مي كردند ؛ اما در كنار آن بت ها را نيز عبادت مي كردند و به همين جهت ، عبادت آنان مردود اعلام شده است . در آيات بسياري ، با واژه هاي گوناگون ؛ مانند : « مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ » و « وَادْعُوهُ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ » ( 3 ) ، به شرط اخلاص اشاره شده است و اين همان معناي « اياك نعبد » است ؛ يعني فقط تو را عبادت مي كنيم .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . مائده : 76
2 . انعام : 71 و نظير آن است مقايسه بين آيه 20 نحل و آيه 76 مائده .
3 . اعراف : 29
________________________________________ 182 ________________________________________
معناي سجود
براي بررسي معناي سجود بهتر است به آيات قرآن رجوع كنيم تا معناي آن روشن شود :
( أَ وَلَمْ يَرَوْا إِلي ما خَلَقَ اللهُ مِنْ شَيْء يَتَفَيَّؤُا ظِلالُهُ عَنِ الْيَمِينِ وَالشَّمائِلِ سُجَّداً لِلّهِ وَهُمْ داخِرُونَ * وَلِلّهِ يَسْجُدُ ما فِي السَّماواتِ وَما فِي اْلأَرْضِ مِنْ دابَّة وَالْمَلائِكَةُ وَهُمْ لايَسْتَكْبِرُونَ ) ( 1 ) ؛ « آيا آنها مخلوقات خدا را نديدند كه سايه هايشان از راست و چپ حركت دارند و با خضوع براي خدا سجده مي كنند ؟ ! ( نه تنها سايه ها ، بلكه ) تمام آنچه در آسمان ها و زمين از جنبندگان وجود دارد و همچنين فرشتگان براي خدا سجده مي كنند و تكبر نميورزند . »
در اين آيه ، سجده را براي تمام موجودات به كار برده و يقيناً سجده آنان به « خاك افتادن » نيست ، پس بايد معناي ديگري مقصود باشد ، در « كشاف » آمده است : مراد از سجده در اين آيه ، انقياد موجودات ، در برابر خداوند است .
به نظر مي رسد معناي صحيح ، همين است و « به خاك افتادن » ، يك مصداق از مصاديق مفهوم سجده است . البته اين بحث لغوي است والاّ اگر در موردي كه قرينه ، اقامه شود ، مراد از سجده « به خاك افتادن » است ، چنان كه در روايات بسياري ، در اين معنا استعمال شده است كه مورد انكار نيست .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . نحل : 48 ـ 49