خدا در نگاه وهابیت(رحمت الله ضیایی)

بسم الله الرحمن الرحيم
________________________________________ 3 ________________________________________
خـــدا در نــگاه وهــابيّت
رحمت‌الله ضيايي
________________________________________ 7 ________________________________________
پيش‌گفتار
توحيد ، اساسي‌ترين باور ديني و مذهبي مسلمانان بلكه ساير اديان الهي است ؛ زيرا توحيد ، سرچشمة ديگر عقايد و اعمال ديني مي‌باشد . توحيد ، مانند ريشة درختي است كه داراي شاخه و ميوه‌ است و انسان‌ها از آن بهره‌مند مي‌شوند . بديهي است با نقش مهم و حياتي توحيد ، به عنوان اساس و پاية دين ، اگر به صورت صحيح معرفي نشود ، آثار منفي فراواني در ديگر عقايد ، اعمال و امور فردي و اجتماعي در پي خواهد داشت .
بنابراين ، براي معرفي توحيد ، بايد به قرآن ، سنّت نبوي ، اهل بيت : و عقل مراجعه نمود . هر فرد يا گروهي براي معرفي توحيد ، راهي غير از اين راه‌ها را انتخاب كند ، بدون شك و ترديد به انحراف خواهد گراييد ؛ زيرا با سليقه و رأي ، نمي‌توان به حقايق علمي دست يافت .
متأسفانه برخي فرقه‌هاي اسلامي ، با تفسير به رأي و بدون محور قرار دادن قرآن و سنّت ، به انحراف از توحيد قرآني و نبوي دچار شده‌اند . برخي از فرقه‌ها ، ذات حق سبحانه را محل حوادث و پديد آمدن
________________________________________ 8 ________________________________________
اوصاف مي‌دانند ؛ برخي خدا را به مخلوقات تشبيه مي‌كنند ؛ برخي صفات ذات را خارج از ذات مي‌دانند ؛ گروهي خدا را بدون صفت معرفي مي‌كنند ؛ اما از همه عجيب‌تر اين كه فرقه‌اي نوپا ، خداوند متعال را داراي دست و پا و صورت و . . . مي‌دانند . اين فرقه ، خداوند متعال را به گونه‌اي معرفي مي‌كنند كه لازمة آن ، جسماني بودن ذات اقدس خداوندي است . از سويي ديگر ، هر گونه توجه و استمداد به غير خدا را شرك و ساير مسلمانان را كافر و مشرك مي‌دانند !
با توجه به اين كه اين فرقه در سرزمين وحي حضور دارند و مراكز مهم اسلامي در اختيار آنان قرار دارد و در طول سال ، هزاران زائر ايراني به آنجا سفر مي‌كنند و با افكار آنان رو به رو مي‌شوند ، و يكي از افكار انحرافي آنان دربارة توحيد است ، اين كتاب ، براي آشنايي زائران محترم با افكار و عقايد آنان دربارة توحيد ، به رشتة تحرير درآمده است .
اين اثر ، توسط محقق ارجمند جناب آقاي رحمت‌الله ضيايي و به كوشش مؤسسة فرهنگي نجم‌الهدي تهيه و تدوين گرديده است . اميدواريم خوانندگان محترم ، ما را با نقد و پيشنهاد سازنده ، ياري نمايند .
ناشر
________________________________________ 9 ________________________________________
آغاز سخن
كسي كه توفيق زيارت خانة خدا و قبر پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) و ائمة بقيع : را پيدا نمايد و به آن سرزمين سفركند ، با آداب و عقايدي رو به رو مي‌شود كه تا آن زمان ، حتي به تصور و خيال او نمي‌آمده است . زائر مسلمان هرگز فكر نمي‌كرد احترام و تعظيم شخصيتهاي بزرگ اسلام شرک تلقي شود و يا در جزوه‌ها و كتاب‌هاي ارايه شده از جانب آنان ، خدا و توحيد را به گونهاي معرفي نمايند كه هرگز با قرآن ، سنّت و سيرة مسلمانان سازگاري ندارد .
زائر مسلمان با تبليغاتي رو به رو مي‌شود كه از تعجّب فراوان ، انگشت حيرت به دندان ميگيرد ! ؛ از مبلّغان آنان ميشنود كه درخواست از روح پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ، مانند درخواست مشركان صدر اسلام از بتها است ! همچنين آنان در هر فرصتي ، عقيدة خود را تبليغ مي‌كنند و مي‌گويند :
مقام پيامبر اسلام (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) پس از مرگ ، نمي‌تواند هيچگونه تاثيري در دنيا داشته باشد .
________________________________________ 10 ________________________________________
بدين جهت زائر مسلمان ميپرسد :
مگر اين فرقه ، مسلمان نيستند ؟
آيا آنان ، منكر حيات پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) پس از مرگ مي‌باشند ؟
توحيد و خدا از نظر اين فرقه چيست ؟
چرا تنها خود را مسلمان و ديگران را كافر مي‌پندارند ؟
مگر مي‌توان مسلماني را كه با عشق به توحيد و پيامبر اسلام (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) به اين سرزمين شتافته و نماز مي‌خواند ، كافر دانست ؟
و در يک جمله ، مگر توحيد از نگاه آنان چيست که مسلمانان موّحد را کافر يا مشرک مي‌دانند ؟
اين كتاب ، براي پرسش به اين سؤال و براي آگاهي زائران حرمين شريفين با ديدگاه وهابيّت دربارة توحيد ، با استفاده از منابع مهم و معتبر آنان ، نوشته شده است تا گامي باشد جهت آشنايي با پندارهاي فرقهاي که جز خود ، همة مسلمانان را کافر و مشرک ميدانند .
پيش از ورود به اصل بحث ، به تاريخ شكل‌گيري و پديد‌آورندگان اين فرقه اشاره مي‌شود :
چگونگي پيدايش فرقة وهابيّت
پايه‌گذار فرقة وهابيّت ، محمد بن عبدالوهاب بن سليمان تميمي‌است . مهم‌ترين عقايد اين فرقه عبارت است از : مبارزه با شفاعت ، توسّل و زيارت قبور
________________________________________ 11 ________________________________________
پيامبران ، امامان و صالحان .
وهابي‌ها با انکار اين امور ، آنگونه که بين مسلمانان ، اعم از شيعه و سني مطابق با آموزه‌هاي ناب اسلامي‌مطرح است ، نه تنها راه خود را از ديگر مسلمانان جدا نموده ، بلكه به تدريج ، پيروان اين مذهب ، با افزودن مسائل ديگري در راستاي مخالفت با مسلمانان ، در حوزه‌هاي اعتقادي ، فقهي ، سياسي و اجتماعي ، در مقابل تمام مذاهب اسلامي ‌قرار گرفتند .
اوّلين پديدآورندة اين اصول انحرافي ، احمد بن عبدالحليم ، معروف به ابن تيميّه است که در سال ( 661ق ) در شهر حرّان ، يکي از شهر‌هاي شام ( يا ‌عراق ) متولد شد1 .
هر چند پيش از او نيز « ابومحمد بر بهاري » ، در قرن چهارم قمري ، مسلمانان را از زيارت قبور منع کرده بود ولي عقيدة او از طرف خليفة عباسي ، به شدّت سرکوب گرديد .
همچنين عبدالله بن محمد عکبري حنبلي در همين قرن ، فتوا به حرمت سفر براي زيارت قبر پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) و حرمت درخواست شفاعت از او را صادر كرد2 ؛ لکن ابن تيميّه ، حرمت زيارت و درخواست شفاعت از پيامبر اسلام (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) و اولياي الهي را همراه با عقايد و تفکرات
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . السلفية بين اهل السنة و الامامية ، ص211 .
2 . وهابيان ، ص19و20 .
________________________________________ 12 ________________________________________
تازة ديگري به صورت حساب شده و گسترده ، بر محور شرک و توحيد ، در کتاب‌هاي گوناگوني تدوين نمود و براي نسل آيندة خود به جا گذاشت !
پس از مرگ ابن تيميّه ، شاگردش محمد بن ابوبکر ، معروف به « ابن قيّم جوزي » ، آثار او را جمع‌آوري و پس از تصحيح و تنظيم ، منتشر کرد . خودش نيز آثاري در اين باره نوشت و منتشر ساخت . ( 1 )
پس از مرگ ابن قيّم ، اين عقايد انحرافي به مرور زمان در ذهن مسلمانان كم‌رنگ شد و چندان ظهور و بروزي نداشت تا اين که شخصي به نام محمد بن عبدالوهاب ، به عنوان « مجدّد دين در قرن دوازدهم قمري » ، آن عقايد انحرافي را دوباره احيا كرد !
محمد بن عبدالوهاب بن سليمان تميمي ، ‌به قولي در سال ( 1111ق ) و بنا بر قولي ديگر در سال ( 1115ق ) مطابق با ( 1703يا1704م ) در شهر عيينه ، از توابع نجد عربستان به دنيا آمد . ( 2 )
تحصيلات ابتدايي را نزدش پدرش فرا گرفت . سپس براي ادامة تحصيل ، به شهر‌هاي گوناگوني سفر نمود .
او از همان دوران نوجواني ، نظرات و عقايد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . السلفيه بين اهل السنة و الامامية ، ص303 .
2 . بحوث في الملل و النحل ، ج4 ، ص 334 .
________________________________________ 13 ________________________________________
خاصّي1 را دربارة دين اسلام مطرح مي‌کرد ولي از سوي پدرش ، مورد مخالفت قرار مي‌گرفت و سرکوب مي‌گرديد . امّا پس از مرگ پدرش ، مردم را به سوي عقيدة خود فرا خواند و به هر شهري مي‌رفت ، پس از اظهار عقايدش ، مورد تنفّر مردم قرار مي‌‌گرفت و مردم هر شهر و دياري پس شنيدن سخنانش ، او را از شهر بيرون مي‌‌كردند .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . برخي باورهاي محمد ابن عبدالوهاب :
الف : خدا داراي اعضا و جوارح و در قيامت قابل ديدن است .
ب : ظاهرگرايي ، جمود و خشونت
ج : تكفير ديگر فرقه‌هاي اسلامي ، اگر كسي عقايد وي را قبول نداشته باشد ، بايد توبه كند وگرنه بايد كشته شود .
د : مبارزه با عقل‌گرايي ، خردگرايي ، تأمّل و تدبّر و عقل از ديدگاه محمد ابن عبدالوهاب حجيّت ندارد .
ه‍ : عدم تأمّل در احاديث ، بنابراين بايد تمام احاديث را قبول كرد .
و : وجوب تخريب اماكن مقدسه ، بارگاه‌ها و زيارت‌گاه‌هاي مطهّر و مكان‌هاي تاريخي منسوب به پيامبران ، امامان و اولياي الهي .
ز : از ديدگاه محمد بن عبدالوهاب ، ابوسفيان ، ابوجهل ، معاويه و يزيد جزو صحابة پيامبر محسوب مي‌شوند و عادل‌اند .
ح : انکار فضايل ائمه و تکريم و فضيلت‌تراشي براي دشمنان اهل‌بيت : .
از نگاه محمد بن عبدالوهاب ، موارد زير شرك است :
1- توسل به پيامبران ، امامان و اولياي الهي .
2 - درخواست شفاعت از پيامبران ، امامان و اولياي الهي .
3 - بوسيدن منبر ، محراب ، مزار و تربت پيامبران ، امامان و اولياي الهي .
4 - درخواست تبرّك و شفا خواستن از پيامبران ، امامان و اولياي الهي .
5 - درخواست ياري و استمداد ، براي رفع حوايج مادي و معنوي از پيامبران ، امامان و اولياي الهي .
6 - سوگند دادن خداوند به پيامبران ، امامان و اولياي الهي .
7 - سوگند ياد كردن به پيامبران ، امامان و اولياي الهي .
8 - نذر قرباني و اطعام براي پيامبران ، امامان و اولياي الهي .
9- تعمير قبور و ساختن بنا بر روي قبور پيامبران ، امامان و اولياي الهي .
________________________________________ 14 ________________________________________
حتي مردم شهر « حريمله » ، پس از وفات پدرش ، قصد کشتن او را کردند ، بنابراين ، به ناچار از آن‌جا فرار کرد و به « عيينه » زادگاش رفت . در آنجا نزد حاکم آن شهر ، « عثمان بن معمّر » رفت . ( 1 ) عثمان از او استقبال کرد . محمد بن عبدالوهاب نيز نسبت به او اظهار وفاداري نمود و او را به تصرّف تمام نجد اميدوار نمود .
دو طرف براي تحققّ اين امر ، با هم پيمان بستند امّا اين معاهده بين آن دو پايدار نماند ، زيرا « سليمان بن محمد » امير احساء ، كه نسبت به رفتار و عقايد انحرافي محمد بن عبدالوهاب به شدّت حسّاس و نگران بود ، عثمان را تهديد به حمله كرد و او هم ترسيد و محمد ابن عبدالوهاب را از عيينه اخراج کرد .
ابن عبدالوهاب پس از اخراج از اين شهر ، در سال ( 1160ق ) وارد شهر « درعيه » شد و با امير اين شهر ، « محمد بن سعود » ، جدّ آل سعود ، پيمان همكاري امضا كرد . به اين ترتيب ، اساس فرقة وهابيّت و حکومت آل‌سعود ، مبني بر عقايد انحرافي اين فرقه ، در « درعيه » منعقد گرديد و « محمد بن سعود » در راستاي گسترش و استحکام اين معجون زهرآگين ، براي دعوت مسلمانان به سوي اسلام جديد و جنگ با مسلمانان و کشتن آنان ، با محمد بن عبدالوهاب بيعت ‌کرد . ( 2 )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . هذه هي الوهابية ، ص87 .
2 . همان ، ص88-90 .
________________________________________ 15 ________________________________________
با تشكيل حکومت آل‌سعود در « عيينه » ، سران و حاكمان جديد ، ضمن فرستادن دعوت نامه‌هايي به سرزمين‌هاي اطراف ، مبني بر گرايش به مذهب جديد ، آنان را مورد تهديد قرار دادند . آيين جديد به تدريج ، با ايجاد رعب و وحشت ، کشتار بي رحمانة مسلمانان و کمک نيروهاي خارجي به ويژه انگليس1 ، در سرزمين عربستان گسترش يافت و پس از مدت كوتاهي ، تمام جزيرةالعرب ، تحت سيطرة حکومت آل سعود در‌آمد كه تا امروز همچنان ادامه دارد .
فرقة وهابيّت و حکومت آل سعود به گونهاي با هم درآميخته است که وهابيّت تنها در حکومت آل سعود تبلور دارد و جداي از آن ، چيزي به نام وهابيّت ، وجود ندارد .
ابن تيميّه ، از ديدگاه علماي اهل سنّت
ابن تيميّه که افکار و عقايد فرقة وهابيّت از او نشأت گرفته ، تحصيلات ابتدايي خود را در زادگاهش « حرّان » به پايان رساند .
وي پس از حملة مغول به اطراف شام ، به همراه خانواده‌اش به دمشق رفت و در آن‌جا اقامت گزيد .
33 ساله بود كه آثار انحراف‌هاي فكري2 خطرناك او نمايان شد . انتشار افكار باطل او در دمشق و اطراف
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . نقش استعمار در پيدايش وهابيت ، ص56 .
2 . همچون تجسيم و تشبيه ؛ شرک دانستن برخي اعمال و عقايد مسلمانان ، مانند توسّل ، شفاعت ، زيارت و . . .
________________________________________ 16 ________________________________________
آن ، غوغايي به پا كرد و باعث شد بسياري از عالمان اهل سنت ، در برابر او موضع‌گيري و حتي او را تكفير كنند .
بسياري از بزرگان اهل سنت در ردّ افكار او ، كتاب‌هاي حجيمي نوشتند ؛ از جمله تقي‌الدّين سبكي ، دو اثر به نام‌هاي « شفاء السّقام في زيارة خير الأنام » و « الدرّة المضيّة في الردّ علي ابن تيميّة » نوشت .
نيز ابن شاكر كتبي ( ت764 ) ، حصني دمشقي ( م‌829 ) ، ابن حجر عسقلاني ( م‌852 ) ، ابن حجر هيثمي‌ ( م (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) 73 ) ، ملاّ قاري حنفي ( م1016 ) ، يوسف بن اسماعيل بن يوسف نبهاني ( م‌1265 ) ، شيخ محمود كوثري مصري ( م‌1371 ) ، و . . . هر كدام آثاري در ردّ افكار ابن تيميّه نوشتند .
ابن حجر هيثمي‌ ، يكي از بزرگترين دانشمندان اهل‌سنّت ، دربارة ابن تيميّه مي‌گويد :
« خدا او را خوار و گمراه و كور و كر كرده است . پيشوايان اهل سنت و معاصرين وي از شافعي‌ها و مالكي‌ها و حنفي‌ها ، بر فساد افكار و اقوال او تصريح دارند . اعتراض وي حتي عمر بن خطاب و علي بن ابي‌طالب (عليه السلام) را نيز در بر گرفته است . . . سخنان ابن‌تيميّه فاقد ارزش بوده و او فردي بدعت‌گذار ، گمراه ، گمراه‌گر و غير معتدل است ، خداوند با او به عدالت خود رفتار نمايد و ما را از شرّ عقيده و راه و رسم وي حفظ كند . » ( 1 )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . الفتاوي الحديثة ، ص86
________________________________________ 17 ________________________________________
همچنين سبكي ، از محققان برجسته و معاصر ابن تيميّه ، دربارة او مي‌‌گويد :
« او در پوشش پيروي از كتاب و سنت ، در عقايد اسلامي‌ بدعت گذاشت و اركان اسلام را درهم شكست . او با اتفاق مسلمانان به مخالفت برخاست و سخني گفت كه لازمة آن ، جسماني بودن خدا و مركّب بودن ذات او است ، تا آن‌جا كه ازلي بودن عالم را ملتزم شد و با اين سخنان ، حتي از 73 فرقه نيز بيرون رفت . » ( 1 )
نويسندة كتاب « الفتاوي الحديثه » ، دربارة ابن تيميّه مي‌گويد :
« سخنان ابن تيميّه فاقد ارزش بوده ، او فردي بدعت‌گذار ، گمراه و گمراه كننده و غير معقول است . خداوند با او رفتار عدل كند و ما را از شرّ عقيده و راه و رسم وي حفظ كند .
از جمله كارهايي كه ابن تيميّه آن را انجام داد و روح امام حنبلي از آن خبر نداشت ، دو چيز است :
1 . سفر براي زيارت رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) را بدعت و حرام شمرد و بر همين اساس ، هر نوع توسّل به پيشوايان اسلام و اولياي الهي ، و تبرّك به آثار آنان را بدعت و حرام شمرد .
2 . احاديثي كه در فضيلت اهل بيت : رسيده و خود احمد و شاگردانش آن را نقل كرده‌اند ، نادرست شمرده و همه را انكار كرد . » ( 2 )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . الدرّة المضيّه في الردّ علي ابن تيميّه ، ص5
2 . ابن تيميه و الامام علي (عليه السلام) ، ص 30
________________________________________ 18 ________________________________________
شوكاني ، يكي ديگر از عالمان بزرگ اهل سنت مي‌گويد :
« محمد بخاري حنفي ، متوفاي سال 841 از بدعت‌گذاري و كفر ابن تيميّه سخن گفته است تا آن‌جا كه در مجلس خود تصريح كرده اگر كسي به ابن تيميّه « شيخ الاسلام » بگويد ، كافر است . » ( 1 )
و نيز در جاي ديگر مي‌گويد :
« طبق فتواي قاضي مالكي دمشق كه حكم به كفر او داده بود ، در دمشق ندا دردادند كه هركس معقتد به عقايد ابن تيميّه باشد ، خون و مالش حلال است . » ( 2 )
تقي‌الدّين الحمصي مي‌گويد :
« شيخ زين‌الدّين بن رجب حنبلي ، از كساني بود كه اعتقاد به كفر ابن تيميّه داشت . . . و در بعضي از مجالس با صداي بلند فرياد مي‌زد : هر كس ابن تيميّه را تكفير كند ، معذور است . » ( 3 )
ابن بطوطه ، جهانگرد معروف ، در سفرنامة خود « رحلة ابن بطوطه » در بارة ابن تيميّه مي‌نويسد :
« و كان في عقله شيء ؛ در عقل او چيزي بود . » ( 4 )
و از همة اين‌ها مهم‌تر ذهبي ، دانشمند بلند آوازة
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . البدر الطالع ، ج2 ، ص260
2 . الدرر الكامنة ، ج1 ، ص147 و البدر الطالع ، ج1 ، ص67 "من اعتقد عقيدة ابن تيميّة ، حلّ دمه و ماله" .
. ( 3 ) دفع شبهة من شبّه و تمرّد ، ص123
. ( 4 ) همان ، ص5_96
________________________________________ 19 ________________________________________
هم عصر ابن تيميّه ، نويسندة كتاب « سير اعلام النبلاء » در نامه‌اي به ابن تيميّه مي‌نويسد :
« اي بي‌چاره ! آنان كه از تو متابعت مي‌كنند ، در پرتگاه زندقه و كفر و نابودي قرار دارند ، نه اين است كه عمده پيروان تو عقب مانده ، گوشه‌گير و سبك عقل و يا عوام ، دروغ‌گو و كودن ، و يا بيگانه ، فرومايه و مكّار ، و يا خشك ، ظاهرالصّلاح و فاقد فهم هستند .
اگر چنانچه سخن مرا قبول نداري ، آنان را امتحان كن و با مقياس عدالت بسنج ! آيا وقت آن نرسيده است كه از جهل و ناداني دست برداري و توبه كني ؟
بدان كه مرگت نزديك شده ، به خدا قسم گمان نمي‌كنم تو به ياد مرگ باشي ؛ بلكه كساني را كه به ياد مرگ هستند ، تحقير مي‌كني ! . . .
تو با من كه دوستت هستم ، اين چنين برخورد ( تند و دور از ادب اسلامي ) مي‌كني ؛ پس با دشمنانت چه خواهي كرد .
به خدا سوگند در ميان دشمنانت ، افراد صالح ، شايسته ، عاقل و دانشور فراوان هستند ؛ چنان‌كه در بين دوستان تو افراد آلوده ، دروغ‌گو ، نادان و بي‌عار زياد به چشم مي‌خورند . » ( 1 )
همچنين در نامة ديگري ، او را اين گونه نصيحت مي‌كند :
« اي مرد ! قسم به خدا ، ما بايد جلوي افكار تو را بگيريم . تو بحث كننده‌اي هستي زبان دان كه نه آرام هستي و نه فروكش مي‌كني . بپرهيز از اين لغزش‌هايي كه در دين
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . الاعلان بالتوبيخ ، ص77 ؛ تكملة السيف الصيقل ، ص190
________________________________________ 20 ________________________________________
داري كه پيامبر تو آن [ نوع ] مسائل را [ كه مطرح مي‌كني ] كراهت و عيب مي‌دارد و ( پيامبر ) از كثرت سؤال نهي فرمود . . .
سخن زياد ـ آن هم بدون لغزش ـ اگر در مورد حلال و حرام باشد ، باعث قساوت قلب مي‌شود . حال اگر آن سخنان كفرگويي باشد ، قلب‌ها را كور مي‌كند و پيامد خوبي نخواهد داشت .
اي فرومايه ! كسي كه از تو پيروي مي‌كند ، اگر علم و دينش كم باشد ، خودش را در معرض انكار خداوند و نابودي دينش قرار داده است . پيروان تو نيستند ؛ مگر عده‌اي دست و پا بسته و كم عقل ؛ يا بي‌سواد و دروغ‌گو و ابله ؛ يا بيگانه‌‌هاي ساكت كه مكرش قوي است ، و يا فردي صالح اما خشك و بي‌فهم .
اي مسلمان ! مركب شهوتت را براي مدح خودت پيش بياور ! تا چه اندازه نَفْس خود را تصديق مي‌كني و نيكان را خوار مي‌شماري ؟ ! تا چه اندازه خود را بزرگ مي‌شماري و عابدان را كوچك مي‌نگري ؟ ! تا كي با نَفْست دوستانه برخورد مي‌كني و كار زاهدان را زشت مي‌شماري ؟ ! تا كي مي‌خواهي كلامت را به گونه‌اي ستايش كني كه به همان صورت ـ به خدا قسم ـ احاديث صحيحين را مدح نمي‌كني ؟ !
اي كاش احاديث صحيحين از دست تو سالم مي‌ماند ؛ بلكه هر وقت خواستي ، آن‌ها را با برچسپ تضعيف و موهوم بودن يا با تأويل و انكار تغيير داده‌اي . » ( 1 )
عبدالله يافعي مي‌گويد :
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . تكملة السيف السيقل ، محمد كوثوي مصري ( م 1371 ) .
________________________________________ 21 ________________________________________
« ابن تيميّه مي‌گفت : خداوند بر روي عرش به طور حقيقي استوار است ، و اينكه او به حرف و صوت سخن مي‌گويد . در دمشق و ديگر مناطق ندا داده شد كه هر كس بر عقيدة ابن تيميّه باشد ، مال و خونش حلا ل است . او مسائل عجيب و غريبي را ادّعا كرد كه بر او انكار شد و به سبب آن ، او را حبس نمودند ؛ زيرا آنها مباين با مذهب اهل سنت به حساب مي آمد . » ( 1 )
افكار باطل ابن تيميّه ، به ويژه در شام كه مهد علم و دانش بود ، با انتقادهاي شديد و اعتراض‌هاي گسترده عالمان مذاهب اسلامي مواجه شد تا جايي كه گروهي از عالمان عليه او قيام كردند . جلال‌الدّين حنفي ، قاضي وقت ، خواستار محاكمة وي شد ؛ اما وي در دادگاه حضور نيافت تا اين‌كه در هشتم رجب سال 705 ، قضات شهر همراه با وي ، در قصر نائب‌السلطنه حاضر شدند و كتاب « الواسطية » وي را قرائت كردند و پس از برگزاري دو جلسه مناظره با كمال‌الدّين زملكاني ، و اثبات انحراف فكري و عقيدتي ابن تيميّه ، وي به مصر تبعيد شد .
ابن تيميّه در مصر نيز به خاطر نشر انديشه‌هاي انحرافي ، به وسيلة ابن محلوف مالكي ، قاضي وقت ، به زندان محكوم شد .
او با قضاوت عالمان اهل سنّت ، به ويژه عالمان شافعي و مالکي ، چندين بار زنداني ‌شد و سرانجام در
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . مرآت الجنان ، ج4 ، ص 277
________________________________________ 22 ________________________________________
سال ( 728ق ) در زندان ‌مرد . ( 1 )
فرقة وهّابيّت که پيرو افکار ابن تيميّه است ، با عقايد خاصّي ، در برابر تمام مذاهب اسلامي‌قرار گرفته و با ايجاد انحراف در اصول روشن اسلام ، با جهتگيري اختلاف بين مسلمانان ، سبب تضعيف امت اسلامي‌در برابر تبليغات سهمگين دشمنان اسلام گرديده و با بازي گرفتن آموزه‌هاي محکم و عقلاني دين مبين اسلام ، شبهه‌هاي گوناگوني را در حوزه‌هاي اعتقادي ، اجتماعي و سياسي ، متوجه مسلمانان نموده است .
موضوع اين نوشتار ، « توحيد از نگاه فرقة وهابيّت » است که از سخنان بزرگان آنها ، مانند ابن تيميّه ؛ ابن قيّم ، محمد بن عبدالوهاب و ديگر عالمان وهابي ، به دست آمده است .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . وهابيان ، ص46
23 ________________________________________
بخش اول
وهابيت و توحيد نظري
________________________________________ 25 ________________________________________
توحيد نظري از نگاه وهّابيّت
« توحيد از ديدگاه وهابيّت » ، در دو بخش مورد بررسي و ارزيابي قرار مي‌گيرد :
توحيد نظري : توحيد در صفات خبري ؛
توحيد عملي : توحيد در عبادت .
در بخش نخست ، وهابيان معتقدند آنچه در تعدادي از آيات قرآن ، دربارة صفات خداوند آمده ، بايد به ظاهر آن توجه نمود و از تأويل آن دوري گزيد ، بنابراين به گونهاي اين اوصاف را تعريف مي‌كنند كه لازمة آن ، جسمانيّت و محدوديّت براي خداوند بزرگ مي‌‌باشد .
گرچه تلاش مي‌كنند خداوند را به گونهاي معرفي نمايند كه از تشبيه به مخلوقات منزّه و پاك باشد ، اما ناخود آگاه ، در تشبيه و جسمانيّت خداوند گرفتار شده‌اند .
براي روشن شدن ديدگاه آنان ، به گفتار ابن تيميّه و هم‌مشربان او ، بدون تعصّب مي‌پردازيم تا خوانندگان عزيز ، به داوري صحيح بنشينند .
________________________________________ 26 ________________________________________
1- فوقيّت براي خداوند !
يکي از عقايد اين فرقه در توحيد صفاتي خداوند که به گونه‌هاي گوناگون در عقايد وهابيّت تبلور يافته و در آثار بزرگان و رهبران اين مذهب منعکس گرديده ، آن است که خداوند ، در جهت و مکان قرار دارد .
آنان معتقدند خداوند از نظر فيزيکي و خارجي ، در جهت فوق و بالا قرار دارد . آن‌ها اين عقيده را امري ضروري و فطري مي‌دانند .
ابن تيميّه که ديدگاههاي او ، ريشه و اصل اساسي وهابيّت مي‌باشد ، چگونگي اين فوقيت را اين‌گونه بيان مي‌کند :
« هوا فوق زمين است ، ابر فوق هوا است ، آسمان‌ها فوق ابرها و زمين است و عرش ، فوق آسمان‌ها است و خداوند فوق همة اين‌ها قرار دارد . » ( 1 )
همچنين مي‌گويد :
« اين اعتقاد ، با عقل و فطرت سازگار مي‌باشد . » ( 2 )
وي در مقام تأکيد اين مطلب مي‌گويد :
« کساني که قائل به ديدن خدا ميباشند ولي براي خدا جهت فوقيّت را ثابت نمي‌دانند ، گفتة آن‌ها به حکم ضروري عقل معلوم الفساد است . » ( 3 )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . منهاج السنّة ، ج1 ، ص263 ؛ کتاب التوحيد ، ص149
2 . كتاب التوحيد ، ص 219 .
3 . همان ص 217 .
________________________________________ 27 ________________________________________
نقد :
ما داوري را به عهدة خواننده مي‌گذاريم و تنها به چند پرسش اکتفا ميکنيم :
ادّعاي ايشان بر اين که « عقيدة به فوقيّت براي خداوند ، نظري و عقلي است » ؛ مقصود چه نوع فوقيّت است ؟
اگر مقصود فوقيّت مادي باشد ، مانند اين که ابرها و آسمان در بالاي موجودات قرار دارند ؛ در اين صورت آيا مسألة جسمانيّت ؛ مکانيّت و خالي بودن مکانهاي ديگر ، براي خداوند ثابت نميشود ؟
آيا اين عقيده ، مخالف صريح آياتي نيست که مي‌فرمايد :
( فاطِرُ السَّماواتِ وَالْأَرْضِ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْواجاً وَمِنَ الْأَنْعامِ أَزْواجاً يَذْرَؤُكُمْ فيهِ لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‏ءٌ وَهُوَ السَّميعُ الْبَصير ) ( 1 )
( وَلِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَالْمَغْرِبُ فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ واسِعٌ عَليمٌ ) ( 2 )
( وَهُوَ مَعَکُمْ اَيْنَما کُنْتُمْ ) ( 3 )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . شوري : 11 . " آفريدگار آسمان‌ها و زمين است . براي شما ، هم از شما ، همسراني بيافريد . و نيز براي چارپايان جفت‌هايي پديد آورد . با آفرينش همسران ، بر شمارتان مي‏افزايد . هيچ چيز همانند او نيست و اوست كه شنوا و بيناست‏"
2 . بقره : 115 " مشرق و مغرب از آن خداست . پس به هر جاي كه رو كنيد ، همان جا رو به خداست . خدا فراخ‏رحمت و داناست‏"
3 . حديد : 4 . "و او با شما است ، هر جا كه باشيد . "
________________________________________ 28 ________________________________________
هر چند در قرآن ، کلمة « فوق » در مورد حضرت حق به كار رفته است كه مقصود ، معناي کنايي آن است ، نه معناي ظاهري که لازمهاش جسمانيّت و مکانيّت مي‌باشد .
کسانيکه عقيده دارند مي‌توان در قيامت خداوند را بدون آنکه در جهت و مکاني خاص قرار داشته باشد ، ديد ( ديدگاه اشاعره ) ، براي فرار از قول به جسمانيّت خداوند ، ملتزم شدهاند که خداوند ، جهت و مکان ندارد .
اين سخن ، از نظر ما قابل قبول نيست ؛ زيرا لازمة ديدن ، جهت و مکان داشتن است و بدون داشتن جهت ، رؤيت ممكن نيست .
هر چند ابن تيميّه نيز بر اشاعره اشکال ميکند ؛ امّا ما هم نظر اشاعره و ابن تيميّه ، هر دو را مورد نقد علمي قرار مي‌دهيم .
2- خداوند بر عرش قرار دارد
در قرآن كريم ، بارها به استواي بر عرش اشاره شده است كه به مواردي از آن اشاره مي‌كنيم :
( ثُمَّ اسْتَوي‏ عَلَي الْعَرْشِ يُغْشِي اللَّيْلَ النَّهارَ ) ( 1 )
( ثُمَّ اسْتَوي‏ عَلَي الْعَرْشِ يُدَبِّرُ الْأَمْرَ ) ( 2 )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . اعراف : 54 . " . . . سپس به تدبير جهان هستي پرداخت با ( پرده تاريك ) شب ، روز را مي‌پوشاند و شب به دنبال روز . "
2 . يونس : 3 . " . . سپس بر تخت ( قدرت ) قرار گرفت ، و به تدبير كار ( جهان ) پرداخت . . ‏"
________________________________________ 29 ________________________________________
( ثُمَّ اسْتَوي‏ عَلَي الْعَرْشِ ما لَكُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِيٍّ ) ( 1 )
( ثُمَّ اسْتَوي‏ عَلَي الْعَرْشِ يَعْلَمُ ما يَلِجُ فِي الْأَرْضِ ) ( 2 )
( الرَّحْمنُ عَلَي الْعَرْشِ اسْتَوي‏ ) ( 3 )
« استواي بر عرش » ، كنايه از اين است كه فرمانروايي و مديريت او ، همة عالم را فرا گرفته ، و زمام تدبير امور همة عالم به دست او است .
اين معنا دربارة خداوند متعال ، آن گونه كه شايستة ساحت كبريايي و قدس او باشد ، عبارت از ظهور سلطنت حق بر عالم ، و استقرار ملكش بر اشيا ، به تدبير امور و اصلاح شؤون آن‌ها است .
بنابراين استواي حق عزّ و جلّ بر عرش ، مستلزم اين است كه ملك او بر همة اشيا احاطه داشته و تدبيرش بر اشيا ، چه آسماني و چه زميني ، چه خرد و چه كلان ، چه مهم و چه ناچيز ، گسترده باشد . در نتيجه خداوند متعال ربّ هر چيز و يگانة در ربوبيت است ، چون مقصود از ربّ ، جز مالك و مدبّر ، چيز ديگري نيست ، به همين جهت پس از بيان « استواي بر عرش » ، داستان ملكيّت او بر هر چيز و علمش به هر چيز را بيان داشت
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . سجده : 4 " . . سپس بر عرش ( قدرت ) قرار گرفت ، هيچ سرپرست و شفاعت كننده‏اي براي شما جز او نيست . . ‏"
2 . حديد : 4 . "سپس بر تخت قدرت قرار گرفت ( و به تدبير جهان پرداخت ) آنچه را در زمين فرو مي‏رود ، مي‏داند . "
3 . طه : 5 . "همان بخشنده‏اي كه بر عرش مسلّط است‏"
________________________________________ 30 ________________________________________
كه بيان اين مطلب ، خود جنبة تعليل و احتجاج براي « استواي بر عرش » است .
معلوم است « رحمان » كه مبالغة در رحمت و عبارت از افاضة به ايجاد و تدبير است و صيغة مبالغه ، معناي كثرت را مي‏رساند ، با استوا مناسب‏تر است ، تا مثلاً رحيم يا ديگر اسما و صفات او ، بنابراين بين همة آنها ، « رحمان » را نام برد . ( 1 )
وهابي‌ها براي عرش خداوند ، شکل و شمايل خاصي ساخته‌اند . آنان پنداشته‌اند خداوند داراي وزن سنگيني است و عرش او به علت سنگيني خدا به صدا درمي‌‌آيد ! ابن تيميّه ، مقتداي وهابيان ، در کتاب‌هاي گوناگون خود چنين مي‌گويد :
« خداي سبحان در بالاي عرش قرار دارد و عرش او هم شبيه قبّهاي است که در بالاي آسمان‌ها قرار گرفته است و عرش ، به علت سنگيني خدا ، مانند جهاز شتر در اثر سنگيني راکب ، به صدا درمي‌آيد ! ! » ( 2 )
ابن قيّم جوزي ، شاگرد و مبلّغ عقايد ابن تيميّه و نيز سليمان بن عبدالله بن محمد بن عبدالوهاب مي‌گويند :
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . الميزان ، ج 14 ، ص 166
2 . ابن تيميّه ، ج 5 ، ص137 و151و580 ؛ ج 6 ، ص556 و 588 ؛ ج16 ، ص437 ؛ بيان تلبيس الجهميه في تأسيس بدعهم الکلامية ، ج1 ، ص569 و 571 ، مکة المکرمة ، مطبعة الحکومة ، 1392ق ؛ تعارض العقل و النقل ، ج 7 ، ص4 .
________________________________________ 31 ________________________________________
« عرش خداوند که ضخامت آن به اندازة فاصلة ميان دو آسمان است ، بر پشت هشت قوچي قرار دارد که فاصلة ناخن تا زانوي آن‌ها نيز به اندازة فاصلة ميان دو آسمان است . اين قوچ‌ها روي دريايي قرار دارند که عمق آن ، به اندازة فاصلة دو آسمان است و دريا بر روي آسمان هفتم قرار گرفته است » ( 1 ) ! !
نقد :
آيا توصيفي که وهابيان براي عرش خدا نموده‌اند ( علاوه بر اين که از جهت‌هاي گوناگون با موازين شرعي و عقلي منافات دارد و جز گزافه‌گويي چيزي نمي‌تواند باشد ) خداوند را نيازمند به عرش ضخيم ، هشت قوچ کذايي ، درياي عميق و آسمان هفتم نمي‌كند ؟
وهابيان عرش خداوند را آن‌گونه توصيف مي‌کنند که اگر يکي از پايه‌هاي عرش نباشد ، عرش خدا فرو ريخته و خداوند از آن ، به سوي زمين سقوط خواهد نمود ! ! در حالي که اعتقاد به غنا و بي‌نيازي خدا نسبت به هر چيزي ، از امور ضروري دين به شمار مي‌آيد و آيات گوناگون قرآن کريم ، گواه بر اين مطلب مي‌باشد :
( وَاللَّهُ غَنِيٌّ حَليمٌ ) ( 2 ) ؛ « خداوند بي نياز و بردبار است . »
( وَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ حَميدٌ ) ( 3 ) ؛ « خداوند بي نياز و شايستة ستايش است . »
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . توضيح المقاصد و تصحيح العقايد ، ج1 ، ص 419 و 520 ؛ اجتماع الجيوش الاسلاميّه ، ج1 ، ص50 ، شرح کتاب التوحيد ، ج ا ، ص 677 .
2 . بقره : 263
3 . همان : 267
________________________________________ 32 ________________________________________
( مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ عَنِ الْعالَمين ) ( 1 ) ؛ « خداوند از همة جهانيان بي نياز است . »
افزون بر اين‌ها ، اين مطالب مستلزم اثبات ازليّت و ابديّت براي قوچ‌هاي هشت‌گانه ، دريا و امور ديگري است که در قوام عرش دخالت دارند !
3- نزول و صعود خداوند !
مطلب ديگري که در حوزة مکان خدا ، از عقايد انحرافي وهابيّت به حساب مي‌آيد ، اين است که بنا بر عقيدة وهابيان ، خداوند مانند انسان‌ها و ديگر حيوانات ، از محلي به محل ديگر حرکت مي‌کند .
ابن تيميّه و ابن قيّم جوزي که از استوانه‌هاي فرقة وهابيّت هستند ، خداوند را به سلاطين تشبيه نموده و مي‌گويند : در روز جمعه ، از روزهاي آخرت ، خداوند از عرش پايين مي‌آيد و بر کرسي مي‌نشيند . کرسي خداوند ، در ميان منبر‌هايي از نور قرار مي‌گيرد و پيامبران بر اين منبرها مي‌نشينند . کرسي‌هايي از طلا ، اين منبرها را احاطه نموده‌اند و شهيدان و صدّيقان بر آن مي‌نشينند و پس از برگزاري جلسة مفصّل و گفت‌وگو با اعضاي جلسه ، خداوند از کرسي بلند مي‌شود و با ترک
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . آل عمران : 97
________________________________________ 33 ________________________________________
جلسه ، به سوي عرش خود بالا مي‌رود( 1 ) ! !
نقد :
آيا غير از اين است كه وهابيون با بيان اين مطالب غير معقول ، مقام و ذات الهي را که از هر گونه شائبة مکاني و مادي منزّه وپاک مي‌باشد تنزّل داده و پنداشته‌اند خداوند هم مانند پادشاهان ، داراي تشريفات و زندگي پر زرق و برق مادي مي‌باشد ؟ و با بندگان خود ، جلساتي براي سامان دادن امور انجام مي‌دهد ؟
4- کرسيهاي گوناگون براي خدا !
بر مبناي مذهب وهابيّت ، کرسي‌هاي متعدّدي در فضاهاي مختلف براي خدا در نظر گرفته شده است . ابن قيّم مي‌گويد : براي خداوند در هر آسمان ، يک کرسي وجود دارد ، هنگامي که به آسمان دنيا نزول مي‌کند ، روي کرسي مختص به آسمان دنيا مي‌نشيند و مي‌گويد : « آيا استغفار کننده‌اي هست تا او را ببخشم . . . » و تا صبح در آن‌جا مي‌ماند و هنگام صبح ، کرسي آسمان دنيا را ترک ميکند ، بالا مي‌رود و بر کرسي ديگري مي‌نشيند2 !
ابن تيميّه و ابن قيّم ، دربارة کيفيت نشستن خداوند
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . مجموع الفتاوي ، ج5 ، ص55 ، زادالمعاد في هدي خير العباد ، ج1 ، ص 369-370 ؛ اجتماع الجيوش الاسلامية ، ج1 ، ص51 ؛ توضيح المقاصد و تصحيح‌ القواعد ، ج1 ، ص 426و ج 2 ، ص 585 ؛ حادي الارواح ، ج1 ، ص 218 و روضة المحبين ، ج 1 ، ص 433
2 . اجتماع الجيوش الاسلامية ، ج1 ، ص55
________________________________________ 34 ________________________________________
بر کرسي مي‌گويند :
« استوا ، به معناي مجرّد استيلا نيست ؛ بلکه به معناي نشستن بر کرسي پادشاهي مي‌باشد . . . استواي خدا بر کرسي ، مانند استواي بشر بن مروان بر کرسي سلطنت است ، زماني که عراق را فتح نمود . » ( 1 )
حاجي خليفه در « کشف الظنون » ، از کتاب « العرش » ابن تيميّه نقل مي‌کند :
« خداوند بر کرسي مي‌نشيند و محلي را براي نشستن رسول خدا در کنار خودش خالي مي‌گذارد ! »
نقد :
آيا اينگونه عقايد ، انحراف‌ آشکار از مباني دين مبين اسلام محسوب نمي‌گردد ؟ چرا بايد خداوند متعال را مانند انساني تلقّي نمود که در هر آسمان ، به داشتن يک کرسي نيازمند است و هميشه براي نشستن بر اين کرسي‌ها ، ميان آسمان‌ها در گشت و گذار باشد !
آيا اين عقيده ، عجز خداوند در برقرار کردن رابطه با بندگانش را ثابت نمي‌کند ؟
آيا خداوند ، قدرت و توانايي ارتباط با بندگان ، بدون قرار گرفتن در آسمان دنيا را ندارد ؟ و نمي‌تواند پيام خود را به استغفار کنندگان برساند ؟
آيا آن گونه که ابن تيميّه استيلا را معنا کرده و حتّي جايي را براي رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) در کنار او فرض
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . تفسير کبير ، ج6 ، ص385 ؛ مجموع الفتاوي ، ج 16 ، ص397 و توضيح المقاصد و تصحيح القواعد ، ج2 ، ص31
________________________________________ 35 ________________________________________
كرده ، لازمه‌اش اين نيست که خداوند ، جسم‌ محدودي متناسب با وسعت کرسي و همسان با وجود پيامبر اسلام (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) باشد که هر دو با هم در يك کرسي جا مي‌گيرند ! ! ؟
5 ــ خداوند در ميان ابرهاي ضخيم !
ابن‌تيميّه و ابن قيّم معتقدند که خداوند قبل از اين‌که موجودات عالم را بيافريند ، بين ابر ضخيمي‌ قرار داشت که نه در زير آن هوا بود و نه بالاي آن و در عالم ، هيچ موجودي نبود و عرش خدا بر روي آب قرار داشت1 !
نقد :
آيا براي يک مسلمان آشنا به آموزه‌هاي اسلامي ، قابل پذيرش است که خداوند قادر متعال چون موجود عاجزي تلقّي شود که در بين ابرهاي ضخيم محصور و ابر بر ايشان احاطه داشته باشد ؟ در حالي که به ضرورت دين اسلام ، هيچ چيزي نمي‌تواند محيط بر خدا باشد ؛ بلکه خداوند محيط بر همة مخلوقات و جهان هستي است .
در اين سخن ، تناقضي آشکار وجود دارد ؛ زيرا از سويي گفته شده : خداوند قبل از اين که چيزي
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . مجموع الفتاوي الکبري ، ج3 ، ص140 و ج5 ، ص107و ج6 ، ص576 ؛ الرد علي المنطقيين ، ص515 ؛ الردّ علي البکري ، ج1 ، ص141 ؛ العقيدة الواسطيه ، ج1 ، ص22 و توضيح‌المقاصد و تصحيح القواعد ، ج2 ، ص306
________________________________________ 36 ________________________________________
بيافريند ، بين ابر ضخيم قرار داشته ، و از سوي ديگر ، ابر ، مخلوق خداست و بنابراين سخن ، قبل از وجود خدا آفريده شده ! ! مگر اين که مخلوقيّت ابر انکار گردد که منافات داشتن اين سخن با مباني اسلام ، آشکارتر از آن است که بيان شود .
6- قرار گرفتن خداوند در برابر نماز گزار !
وهابي‌ها معتقدند خداوند هنگام نماز ، در برابر هر نمازگزاري قرار مي‌گيرد ! لذا مي‌گويند : نماز گزار نبايد آب دهانش را به سوي قبله بياندازد ، چون خداوند در مقابل او قرار مي‌گيرد و اين عمل ، باعث اذيّت و آزار خدا مي‌شود1 !
نقد :
مگر در غير از نماز ، خداوند در برابر انسان قرار ندارد ؟ آيا خداوند تنها هنگام نماز حضور مي‌يابد ؟ !
آيا اين عقيده ، مستلزم تجسيم ، تشبيه و تحيّز خدا نمي‌باشد ؟ آيا اين گونه عقايد ، ميتواند در چارچوپ دين مقدس اسلام ، کوچک‌ترين جايگاهي داشته باشد ؟
7- فرود آمدن خداوند به آسمان زمين !
وهابيّت ادّعا مي‌‌كنند ، خداوند متعال هر شب به آسمان زمين فرود مي‌آيد و در شب عرفه ، به زمين
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . مجموع الفتاوي الکبري ، ج3 ، ص140 ، ج5 ، ص107و ج6 ، ص576 ؛ الردّ علي المنطقيين ، ص515 ؛ الردّ علي البکري ، ج1 ، ص141 ؛ العقيدة الواسطيه ، ج1 ، ص22 و توضيح‌المقاصد و تصحيح القواعد ، ج2 ، ص306
________________________________________ 37 ________________________________________
نزديک‌تر مي‌گردد تا دعاي بندگان خود را از نزديک اجابت نمايد ! خداوند پس از قرار گرفتن در آسمان زمين ندا مي‌دهد : آيا کسي هست مرا بخواند و من او را اجابت کنم1 !
ابن بطوطه ، جهان‌گرد معروف مراکشي ، در سفرنامه‌اش مي‌نويسد :
« ابن تيميّه را بر مسجد جامع دمشق ديدم که مردم را موعظه مي‌کرد و مي‌گفت : خداوند به آسمان دنيا فرود مي‌آيد ، همانگونه که من اکنون فرود مي‌آيم ، سپس يک پله از منبر پايين آمد . . . اين گفتة او مورد اعتراض ابن زهرا ، فقيه مالکي حاضر در مجلس قرار گرفت ؛ ولي مردم از پاي منبر برخاستند و ابن زهرا را مورد ضرب و شتم قرار دادند و از طرف قاضي حنبلي نيز مورد تنبيه قرار گرفت ، امّا عمل قاضي حنبلي ، باعث اعتراض فقها و قضات شافعي و مالکي دمشق شد . بنابراين موضوع را به حاکم اطلاع دادند و او هم به ملک ناصر گزارش داد و ابن تيميّه ، به دستور وي زنداني شد . » ( 2 )
همچنين ابوزهره مي‌گويد :
« ابن تيميّه همچنان اين معنا را تکرار و تأکيد مي‌کرد که خداوند فرود مي‌آيد و در بالا و پايين وجود دارد . » ( 3 )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 منهاج السنّة ، ج1 ، ص262 ؛ العقيدة الاصفهانيه ، ص50 ؛ درء التعارض ، ج2 ، ص26 ؛ اجتماع الجيوش الاسلامية ، ج1 ، ص117 ؛ توضيح ‌المقاصد و تصحيح القواعد ، ج1 ، ص413 و 515
2 . رحلة ابن بطوطه, ص 96
3 . تاريخ المذاهب الاسلامية ، ص 320
________________________________________ 38 ________________________________________
نقد :
خداوند داراي جا ومکان خاصي نيست ؛ زيرا مکان و زمان داشتن ، از ويژگي‌هاي جسم است و مکان براي چيزي تصوّر مي‌شود که داراي حجم و امتداد باشد و نيز هر چيز زمان‌داري از نظر امتداد و عمر زمان ، قابل تجزيه مي‌باشد و اين نيز نوعي امتداد و ترکيب از اجزا به شمار مي‌رود ؛ پس نمي‌توان براي خداي متعال ، مکان و زمان در نظرگرفت و هيچ موجود مکان‌دار و زمان‌داري ، واجب‌الوجود نخواهد بود .
اگر براي خداوند جا و مکان خاصي فرض شود ، علاوه بر اين که او را نيازمند به زمان و مکان معرفي كرده‌ايم ، او را محدود نيز نموده‌ايم ، در حالي که وجود الهي ، نامحدود و نامتناهي است .
هم‌چنين بودن او در مکان و زمان خاص ، بدان معنا است که در زمان و مکان‌هاي ديگر ، حضور ندارد و اين هم نشانة نقص است و با حضور خداوند در همه جا و هر زمان منافات دارد .
او ، هستي و وجود نامحدود است که نمي‌توان او را در زمان و مکاني خاص محصور و محدود کرد و حقيقت وجود نامتناهي او ، در ذهن انسان محدود و متناهي داخل نمي‌شود ، اما آثار وجود او در همه جا نمايان است و انسان با عمق جان خويش او را درمي‌يابد .
يکي از صفات سلبي خداوند ، نفي مکان و جهت
________________________________________ 39 ________________________________________
براي اوست ، به اين معني که خداوند در جهت خاصي قرار نمي‌گيرد و موجود مکان‌مندي نيست تا جا و مکاني را ‌اشغال کند ؛ مکان ، از عوارض و خواص جسم است ، در حالي‌که خداوند منزّه از جسم است . ( 1 ) خداوند خود را در همه جا و بدون مکان معرفي نموده و مي‌فرمايد :
1- ( هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُم ) ( 2 )
2- ( وَهُوَ الَّذي فِي السَّماءِ إِلهٌ وَفِي الأَرْضِ إِلهٌ وَهُوَ الْحَكيمُ الْعَليمُ ) ( 3 ) ؛ او كسي است كه در آسمان معبود و در زمين معبود و او حكيم و عليم است .
3- ( وَلَقَدْ خَلَقْنَا الإِنْسانَ وَنَعْلَمُ ما تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَريدِ ) ( 4 ) ؛ ما انسان را آفريديم و وسوسه‏هاي نفس او را مي‏دانيم ، و ما به او از رگ قلبش نزديكتريم !
4- ( وَلِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَالْمَغْرِبُ فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ واسِعٌ عَليمٌ ) ( 5 ) ؛ مشرق و مغرب از آن خداست ! و به هر سو رو كنيد ، خدا آن‌جاست ! خداوند بي‏نياز و داناست
از اين آيه استفاده مي‌شود خداوند برتر از آن است
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . توحيد صدوق ، ص 98
2 . مائده : 4
3 . زخرف : 84
4 . ق : 16
5 . بقره : 115
________________________________________ 40 ________________________________________
كه در مكان خاصّي قرار گيرد ؛ ظاهراً مقصود از « مشرق و مغرب » در اين جا ، دو جهت جغرافيايي نيست ؛ بلكه اين تعبير ، كنايه از تمام جهات است و از تعبير « به هرسو رو كنيد ؛ خدا آنجا است » معلوم مي‌شود خداوند در همه جا حاضر است .
در مجموع ، اين آيه بيانگر آن است كه مسألة قبله ، تنها براي تمركز توجه مؤمنان در حال نماز است ؛ نه آن كه خداوند در محل و جهت خاصي قرار داشته باشد ؛ بلكه او همه جا حضور دارد و از همه چيز آگاه است .
البته از آنجا كه خداوند مركّب نيست و جزء ندارد ، حضور او در همه جا نمي‌تواند به معناي اشغال همة مكان‌ها باشد ؛ بلكه به معناي برتري او از مكان يا بي‌مكاني اوست . ( 1 )
امام صادق (عليه السلام) در اين باره مي‌فرمايد :
« خداوند از زمان و مکان برتر و از حرکت و سکون بالاتر ؛ بلکه آفريدگار زمان و مکان و سکون و حرکت است . » ( 2 )
هست در هر مكان خدا معبود * نيست معبود در مكان محدود( 3 )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . محمّد ، ص 209 .
2 . بحارالأنوار ، ج3 ، ص309
3 . كليات شعر سنايي غزنوي ؛ ص 400
________________________________________ 41 ________________________________________
ديدن خداوند با چشم و با
چهرههاي متفاوت !
يکي از انحرافات وهابيّت در مسألة توحيد ، ديدن خدا است ! بزرگان اين فرقه ، دربارة اين موضوع ، بر دو مطلب تأکيد دارند :
1- ديدن خداوند با چشم !
ابن تيميّه و ابن قيّم که هر دو از مؤسّسان اصلي عقايد وهابيّت هستند ، ادّعا مي‌کنند : امكان دارد خداوند را با چشم ظاهري ديد ، همان گونه که قرص ماه و خورشيد را مي‌توان ديد ! و در ديدار خداوند ، هيچ فشار و ناراحتي بر شما وارد نخواهد شد1 ! !
نيز ابن قيّم ميگويد :
« قرآن و سنت متواتر و اجماع صحابه و ائمة اسلام و ده‌ها حديث و . . . بر اين عقيده‌اند كه خداوند متعال با
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . منهاج السنّة ، ج3 ، ص341 ؛ الفتاوي الکبري ، ج1 ، ص438 ؛ مجموع الفتاوي ، ج3 ، ص140 و 390 و ج 5 ، ص107و 177و ج6 ، ص421 و ج11 ، ص481و ج18 ، ص200 ؛ درء تعارض العقل و النقل ، ج1 ، ص252 ؛ دار الکنوز الادبية ، 1391ق ؛ بيان تلبيس الجهمية ، ج1 ، ص350 و ج2 ، ص84 و 406 و 418 ؛ توضيح ‌المقاصد و تصحيح‌ القواعد ، ج2 ، ص571 و حادي‌الارواح ، ج1 ، ص210و 227 و 228 .
________________________________________ 42 ________________________________________
چشم سر ، به طور عيان ديده مي شود . » ( 1 )
همچنين عبدالعزيز بن باز ، مفتي آل سعود مي‌گويد :
« كسي كه منكر رؤيت خداوند متعال در آخرت است ؛ پشت سرش نمي‌توان نماز گذارد و او كافر است . » ! ! 2
ابن تيميّه ، در راستاي به کرسي نشاندن مدّعاي خود مي‌گويد :
« خطاي کساني که قائل به رؤيت خداوند هستند ، کمتر از خطاي کساني است که رؤيت خداوند را نفي مي‌کنند . » ( 3 )
همچنين وي براي امکان رؤيت خدا ، چنين استدلال مي‌کند :
« هر چيزي وجودش کامل‌تر باشد ، براي ديدن سزاوارتر است و از آن‌جا که خداوند اکمل موجودات است ، براي ديدن از غير او سزاوارتر است و در نتيجه خداوند ، بايد ديده شود . » ( 4 )
نقد :
آيا اين رؤيت و ديدن ، با چشم دنيوي است ؟ اگر مقصود اين است ، لازمهاش جسمانيّت خداوند است و آيا اعتقاد به جسماني بودن خداوند ، سبب کفر و
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . حاوي الارواح الي بلاد الارواح ، ص 305
2 . فتاوي بن باز ، شماره 2887
3 . منهاج السنّة ، ج1 ، ص217 .
4 . همان .
________________________________________ 43 ________________________________________
شرک نميشود ؟
اين عقيده ، با اين که ملازم با ‌اشکالات تجسيم ، تشبيه و امثال اين‌ها است ، با آيات صريح قرآن در تضادّ مي‌باشد ، از جمله آية : ( لا تُدْرِكُهُ الأَبْصارُ وَهُوَ يُدْرِكُ الأَبْصارَ وَهُوَ اللَّطيفُ الْخَبيرُ ) ( 1 ) ؛ چشم‌ها او را نمي‏بينند ولي او همة چشم‌ها را مي‏بيند و او بخشنده ( انواع نعمت‌ها ، و باخبر از دقايق موجودات ، ) و آگاه ( از همه ) چيز است » .
اين آيه ، رؤيت خدا را با چشم ظاهري ، به طور مطلق نفي مي‌کند و بر بطلان اين عقيده ، دلالت صريح دارد .
ابن تيميّه در اين ادّعا دچار اضطراب شده و به اين استدلال که خطاي قول به رؤيت ، کمتر از خطاي قول به نفي رؤيت است ، آن را پذيرفته است . در حالي که خطا ـ چه کم باشد و چه زياد ـ خطا است و قابل پذيرش نيست .
نيز استدلال ابن تيميّه ، بر سزاوار بودن رؤيت خدا ، هيچ پاية عقلي و نقلي ندارد ؛ زيرا هيچ گونه تلازم عقلي بين اکمليّت موجود و رؤيت آن وجود ندارد و اگر چنين تلازمي‌وجود مي‌داشت ، بايد خدا در منظر همگان ، بهتر ، آسان‌تر و بيشتر از موجودات مادي مورد ديد قرار مي‌گرفت ، در حالي که هيچ کس نگفته خدا
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . انعام : 106
________________________________________ 44 ________________________________________
را ديده است .
ابن تيميّه ، به وجود تناقض در قول به رؤيت اقرار نموده و آن را با وجود تناقضش پذيرفته و مي‌گويد :
« اگر چه در اين قول تناقض وجود دارد ، چون از يک طرف بايد قائل شويم خدا ديده مي‌شود و از طرف ديگر بايد بگوييم خداوند داراي جهت نيست ؛ ولي اين تناقض بهتر است از اين که گفته شود خداوند اصلاً ديده نمي‌شود ، چون رؤيت خداوند ، موافق با حکم عقل است . » ( 1 )
ابن تيميّه در اين گفتار ، هم تناقض را پذيرفته و هم در دام تناقض ديگري افتاده است ؛ زيرا او از يک طرف مي‌گويد : در قول به رؤيت خداوند تناقض وجود دارد و از طرف ديگر مي‌گويد : رؤيت خداوند ، موافق با حکم عقل است . در حالي که مسألة محال بودن تناقض ، از بارزترين و روشن‌ترين موضوعات عقلي است . چگونه مي‌تواند چيزي که در آن تناقض وجود دارد ، با حکم عقل موافق باشد ؟ ! !
بر فرض اينکه در برخي از آيات و روايات رؤيت آمده ، آيا بايد به معناي ظاهري آن حمل نمود ؟ آيا بنا بر آية : ( وَمَنْ كانَ في‏ هذِهِ أَعْمي‏ فَهُوَ فِي الآخِرَةِ أَعْمي‏ وَأَضَلُّ سَبيلاً ) ( 2 ) ، ميشود گفت : جناب بن باز ، مفتي
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . منهاج السنّة ، ج2 ، ص76 .
2 . اسراء : 72 . "امّا كسي كه در اين جهان نابينا بوده ، در آخرت نيز نابينا و گمراه‌تر است‏ . "
________________________________________ 45 ________________________________________
سعودي که از بينايي برخوردار نبود ، در قيامت نيز نابينا محشور ميگردد ؟ ! !
البته که رؤيت و ملاقات خداوند براي مؤمنان امکان دارد ؛ اما ديدن و ملاقاتي که در شأن خداوند و مؤمن است كه رؤيت با چشم باطن و يا ادراک شهودي و بالاترين ادراک و رؤيت است .
2- ديدن خداوند با چهره‌هاي متفاوت !
وهابي‌ها در « مسألة رؤيت خدا » ، به حدّي راه افراط را پيش گرفته‌اند که بهت و حيرت هر انسان عاقلي را متوجه خود مي‌‌کند .
ابن تيميّه معتقد است خداوند متعال در روز قيامت ، با قيافة مبدّل پيش مردم مي‌آيد و خود را معرفي مي‌کند و مي‌گويد : من خداي شما هستم ولي مردم در جواب مي‌گويند : ما تو را نمي‌شناسيم و از تو به خدا پناه مي‌بريم ! اگر خداي ما بيايد ، ما او را مي‌شناسيم . سپس خداوند با قيافة اصلي خودش پيش آن‌ها مي‌آيد و خود را معرفي مي‌کند . آن‌ها مي‌گويند : بله ، تو خداي ما هستي و سپس به دنبال خدا ، به سوي بهشت روانه مي‌گردند1 ! !
نقد :
آيا اين سخن وهابي‌ها ، براي هر مسلماني که
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . بغية المرتاد ، ص453 ؛ مجمو ع الفتاوي ، ج 6 ، ص492 و حادي ‌الارواح ، ج1 ، ص207 .
________________________________________ 46 ________________________________________
اندک آشنايي با آموزههاي اسلامي داشته باشد ، قابل قبول و تحمل است ؟
آيا وهابي‌ها با اين سخن که لازمه‌اش متّهم نمودن خداوند به کاري است که حتي از يک انسان معقول و موجّه هم سر نمي‌زند ، در حقيقت بازي گرفتن خدا نيست ؟ ! !
خداوند به چه منظوري اين کار را انجام مي‌دهد ؟ آيا مي‌خواهد در برابر بندگانش فيلم بازي کند و خودش را مضحکة آنان قرار دهد ! ؟
سؤال ديگر اين كه براي بار دوم که خداوند با چهرة اصلي ظاهر مي‌شود ، چه مشخصات خدايي در او وجود دارد که مردم او را به عنوان خدا مي‌شناسند ؟
آيا مردم او را قبلاً در دنيا ديده‌اند که در قيامت او را با چهرة اصلي‌اش مي‌شناسند ! اگر ديده‌اند ، چگونه و درکجا ديده‌اند ؟
شايد صريح‌ترين آيه‌اي كه در قرآن كريم ، بر نفي امكان رؤيت خدا دلالت دارد ، اين آية شريفه است كه مي‌فرمايد :
( لا تُدْرِكُهُ الأَبْصارُ وَهُوَ يُدْرِكُ الأَبْصارَ وَهُوَ اللَّطيفُ الْخَبيرُ ) ( 1 ) ؛ « چشم‌ها او را نمي‏بينند ولي او همة چشم‌ها را مي‏بيند و او بخشنده ( انواع نعمت‌ها ، و باخبر از دقايق موجودات ، ) و آگاه ( از همه ) چيز است » .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . انعام : 106
________________________________________ 47 ________________________________________
اين آيه ، به طور صريح بيان مي‌كند كه خداوند ، همة چشم‌ها را مي‌بيند و بر آن‌ها احاطة علمي دارد ، در حالي كه چشم‌ها به ديدن او نايل نمي‌شوند .
ظاهراً مقصود از اين كه چشم‌ها خدا را نمي‌بينند ، نديدن به وسيلة چشم است كه به نفي رؤيت حسّي بازمي‌گردد و شايد جمع بودن « ابصار ؛ چشم‌ها » ، به اين مطلب اشاره داردكه با وجود تنوّع چشم‌ها ، هيچ چشمي به رؤيت خداوند دست نمي‌يابد .
آية ديگري كه صريحاً امكان رؤيت حسّي خداوند را نفي مي‌كند ، در سورة اعراف است كه مي‌فرمايد :
( وَلَمَّا جاءَ مُوسي لِمِيقاتِنا وَكَلَّمَهُ رَبُّهُ قالَ رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ قالَ لَنْ تَرانِي ) ( 1 ) ؛ و چون موسي به ميعاد ما آمد و پروردگارش با او سخن گفت ، عرض كرد : « پروردگارا ، خود را به من بنماي تا بر تو بنگرم . » فرمود : « هرگز مرا نخواهي ديد . »
با توجه به آيات ديگر قرآن ، روشن مي‌شود حضرت موسي (عليه السلام) با درخواست خود ، در واقع تقاضاي گروهي از جاهلان بني اسرائيل را مطرح كرده است و خداوند در پاسخ او با تأكيد فراوان اعلام مي‌كند : « هرگز مرا نخواهي ديد . »
اين گونه آيات كه دلالت صريحي بر نفي رؤيت
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . اعراف : 143
________________________________________ 48 ________________________________________
دارند ، در حكم محكماتي است كه بايد آيات متشابهي را كه ممكن است در نگاه اوّل مفيد امكان رؤيت باشند ، در ساية آن‌ها معنا كرد .
روايات در عدم رؤيت
كليني به سند خود از عبدالله بن سنان ، از امام صادق (عليه السلام) روايت كرده كه ذيل آية ( لا تُدْرِكُهُ الأَبْصارُ ) ( 1 ) فرمود :
مقصود از « درك ابصار » ، احاطة اوهام است ، مگر نمي‏بيني در جملة ( قَدْ جاءَكُمْ بَصائِرُ مِنْ رَبِّكُمْ ) ( 2 ) معناي لغوي « بصائر » ( ديدن به چشم ) و در ( وَمَنْ عَمِيَ فَعَلَيْها ) ( 3 ) ، كوري چشم اراده نشده است ؛ بلكه در همة اين موارد ، مقصود از بصيرت ، احاطة وهم است .
عرب هم اين كلمه را به همين معنا استعمال مي‏كند ، مثلاً مي‏گويد : فلاني بصير به شعر و فلاني بصير به فقه است و فلاني در شناختن اجناس بصيرت دارد و فلاني بصير به انواع لباس‌ها و پارچه‏ها است .
هنگامي كه استعمال اين كلمه در مورد بشر ، به معناي احاطة صحيح است ، در خداي متعال چگونه صحيح نباشد ، در حالي كه خداوند بزرگ‌تر از آن است كه به چشم‏ها ديده شود . ( 4 )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . انعام : 103
2 . همان : 104
3 . همان : 104
4 . كافي ، ج 1 ، ص373
________________________________________ 49 ________________________________________
و نيز كليني به سند خود از صفوان بن يحيي روايت كرده كه گفت : ابوقرّة محدّث از من خواست او را به خدمت حضرت رضا (عليه السلام) ببرم ، من از آن حضرت جهت ديدار وي اذن خواستم ، ايشان اذن دادند . سپس به اتفاق ، شرفياب حضورش شديم .
ابوقرّه از حلال و حرام و ديگر احكام دين ، پرسش‌هاي زيادي پرسيد تا آن كه بحث به مسألة توحيد رسيد ، پرسيد : روايتي پيش ما است كه مي‏گويد : خداوند رؤيت و كلام خود را بين دو پيامبر تقسيم نمود ، كلام خود را به موسي بن عمران و رؤيتش را به محمد (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) اختصاص داد .
امام (عليه السلام) فرمود : چه كسي از ناحية خداوند به جنّ و انس تبليغ مي‌كرد كه : ( لا تُدْرِكُهُ الأَبْصارُ ) ( 1 ) ، ( لايُحِيطُونَ بِهِ عِلْماً ) ( 2 ) ، ( لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‏ءٌ ) ( 3 ) ، آيا محمد نبود ؟
ابوقرّه عرض كرد : چرا ، او بود .
امام فرمود : چطور ممكن است كسي خود را به جهانيان‏ چنين معرفي كند كه از طرف خداوند آمده تا بشر را به امر خداوند به سوي او دعوت نمايد و دربارة خداي تعالي بگويد : « چشم‌ها او را نمي‏بينند و علم بشر به او احاطه نمي‏يابد و چيزي مثل او وجود ندارد » ، آن
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . انعام : 106
2 . طه : 110
3 . شوري : 11
________________________________________ 50 ________________________________________
گاه همين شخص بگويد : « من خدا را به چشم خود ديده‏ام و به علم خود به وي احاطه يافته‏ام و او را در صورت ، مثل بشر ديده‌ام » ؟ !
آيا شرم نمي‏كنيد ؟ زنادقه هم نتوانستند به خداوند چنين نسبت‏هاي ناروايي بدهند و بگويند : از طرف خداوند آمده ، ولي حرف‌هايي بزنند كه پيامد آن ، انكار وجود خدا است .
سخن كه بدينجا رسيد ، ابوقرّه عرض كرد : خداي تعالي ديده شدن خودش را خاطر نشان ساخته و فرموده است : ( وَلَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْري ) ( 1 ) . امام (عليه السلام) فرمود : ادامة ‌اين آيه ، معناي آن را روشن مي‏سازد كه مي‏فرمايد : ( ما كَذَّبَ الْفُؤادُ ما رَأي ) ‏2 ؛ يعني قلب و دل محمد (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) آنچه را او به چشمان خود ديد ، تكذيب نكرد . ( لَقَدْ رَأي‏ مِنْ آياتِ رَبِّهِ الْكُبْري ) ( 3 ) ؛ او از آيات بزرگ پروردگار خود چيزهايي ديد .
پس به طوري كه مي‏بيني ، ادامة آيه ، پرسش تو كه مقصود از « ما رَأي ؛ آنچه را كه ديده بود » چيست را بيان و معلوم كرد كه مقصود از آن ، آيات خدا بود ؛ نه خود خدا .
اگر مقصود ديدن خود خدا بود ، معنا نداشت در
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . نجم : 13
2 . همان : 11
3 . همان : 18
________________________________________ 51 ________________________________________
جاي ديگر بفرمايد : ( وَلا يُحِيطُونَ بِهِ عِلْماً ) ( 1 ) ، چون هنگامي كه چشم خدا را ببيند ، به تبع انسان احاطة علمي نيز به او مي‏‌يابد .
ابوقرّه عرض كرد : بنابراين شما مي‏خواهيد روايات مذكور را تكذيب كنيد .
حضرت فرمود : آري ، وقتي روايتي مخالف قرآن باشد ، من آن را تكذيب مي‏كنم ، علاوه بر اين كه روايت مورد پرسش تو ، با اجماع مسلمانان نيز مخالف است ، چون همة مسلمانان اجماع دارند كه خداوند ، محاط علم كسي واقع نمي‏شود ، چشم‏ها او را نمي‏بيند ، و چيزي شبيه و مانند او نيست . ( 2 )
مرحوم شيخ صدوق در كتاب توحيد ، به سند خود از اسماعيل بن فضل روايت كرده كه گفت : از امام صادق (عليه السلام) پرسيدم : آيا خداي تعالي در روز قيامت ديده مي‏شود يا خير ؟
حضرت فرمود : خداوند منزّه و بزرگتر از اين حرف‏ها است ، اي ابن‌الفضل ! چشم‌ها نمي‏بينند جز چيزهايي كه داراي رنگ و كيفيت باشد ، و خدا خود ، آفرينندة رنگ‏ها و كيفيت‏ها است . 3
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . طه : 110
2 . كافي ، ج 1 ، ص96
3 . توحيد صدوق ، ص 403
52 ________________________________________
اعضا و جوارح براي خداوند
وهابيّت ، در آموزه‌هاي مسلّم و مورد قبول همة مذاهب اسلامي نيز به مخالفت برخاسته است . بر اين اساس ، در آموزة توحيد که اساس همة باورهاي مکتب نجات‌بخش اسلام است ، به ظواهر برخي روايات تمسّک نموده و براي خداوند تبارک و تعالي صورت ، دست ، پا ، کتف ، کمر ، انگشتان و . . ساخته‌اند ! ابن تيميّه ، در کتاب « الفتاوي » به صراحت مي‌نويسد :
« آنچه در قرآن و سنت ثابت شده و اجماع و اتفاق پيشينيان بر آن است حق مي‌باشد ، حال اگر از اين امر لازم آيد که خداوند متّصف به جسم بودن شود ، اشکالي ندارد ؛ زيرا لازمة حق نيز حق است . » ( 1 )
ابوزهره ، در کتاب « تاريخ المذاهب الاسلامية » مي‌نويسد :
« سلفيه ( وهابيّت ) ، تمام اوصاف خداي سبحان يا امور مربوط به وي را که در قرآن کريم يا سنت آمده ، مانند محبت ، غضب ، دشمني ، خشنودي ، فرود آمدن نزد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . الفتاوي ، ج 5 ، ص 192
________________________________________ 53 ________________________________________
مردم در تکّه‌هايي از ابر را اثبات مي‌کنند و استقرار يافتن او بر عرش و داشتن دست و صورت را ثابت مي‌دانند ، بدون اين که اين آيات را تأويل برند يا بر خلاف ظاهر آن تفسير کنند . » ( 1 )
همچنين ابن‌الوردي مي‌گويد :
« ابن تيميّه ، به جهت قول به تجسيم ، زنداني شد . » ( 2 )
نيز ابن حجر مکّي هيثمي شافعي مي‌گويد :
« ابن تيميّه ، نسبت به ساحت مقدّس خداوند جسارت کرده و در حق او ادّعاي جهت و جسمانيّت کرده است . » ( 3 )
بنابراين ، گروه وهابيّت با تمسّک به ديدگاه ابن تيميّه در مورد خداوند ، به تجسيم معتقد بوده و براي خداوند ، اعضا و جوارحي چون انسان قائل مي‌باشد که به عنوان نمونه ، به برخي از آنها اشاره مي‌شود :
1- صورت سازي براي خداوند !
بي‌گمان ، هر مسلماني که کم‌ترين آشنايي با معارف و آموزه‌هاي بلند اسلامي داشته باشد ، مي‌داند توحيدي که دين مقدّس اسلام به عنوان آخرين و کامل‌ترين دين مطرح نموده ، با تشبيه و تجسيم ، تضادّ دارد ؛ امّا بزرگان وهابيّت ، در حالي كه همة طوايف
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . تاريخ المذاهب الاسلامية ، ج 1 ، ص 235
2 . تتمّة المختصر ، ج2 ، ص 363
3 . معالم الفتن ، ج2 ، ص414
________________________________________ 54 ________________________________________
اسلامي را به شرک متّهم مي‌‌کنند ، با استفاده از ظواهر برخي روايات مبهم ، براي خداوند صورتي چون صورت انسان معتقدند .
ابن‌تيميّه1 و ابن‌قيّم2 مي‌گويند : صورت انسان ، شبيه به صورت خداوند است ! آنان در اين رابطه ، روايتي را از ابوهريره نقل نموه‌اند كه :
« وقتي يکي از شما با برادرش نزاع و مخاصمه مي‌کند ، از سيلي و لطمه زدن به صورت طرف نزاع ، خودداري نمايد ؛ زيرا خداوند آدم را مانند صورت خودش آفريده است . » ! ؟
نقد :
آيا از اين مطلب استفاده نميشود که خداوند صورتي دارد و صورت انسان را نيز چون صورت خود آفريده است ! ؟
اين روايت ، گرچه در برخي منابع اهل سنّت ذکر شده ؛ امّا بايد توجه داشت که صرف وجود روايتي در منابع روايي ، دليل بر صحت آن نمي باشد, چه بسا رواياتي كه در کتاب‌هاي روايي اهل سنت ذكر شده ، امّا جزء اسرائيليّات است و با هدف و انگيزة خاصي ، وارد منابع روايي آنها شده است .
بزرگان اهل سنت به اين نکته توجه داشته و درکتاب‌ها و آثارشان ، از وجود چنين رواياتي خبر
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . الجواب الصحيح ، ج 3 ، ص 444 .
2 . حادي الارواح الي بلاد الاقراح ، ج‌1 ، ص103 .
________________________________________ 55 ________________________________________
داده‌اند ؛ 1 حتي ابن تيميّه نيز به وجود روايات اسرائيليات بين مجموعه‌هاي حديثي ، اشاره نموده است . ( 2 )
بنابراين اولاً ، بايد هر روايتي ، از جهت سند مورد کنکاش قرار گرفته و درستي آن مشخص گردد .
ثانياً ، بايد بررسي كرد كه آن روايت ، با مباني مسلّم و ضروري دين و نصّ قرآن کريم در تضادّ نباشد .
روشن است که اخذ به ظاهر روايت از نظر وهابيّت ، با مباني و اصول اسلام منافات دارد که تا حدودي براي همه روشن است ؛ اما از جهت سند ، بنا به گفتة علاّمه شرف الدّين و ديگران ، اين حديث از اسرائيليات بوده و از متن تورات گرفته شده است .
در تورات ، قسمت 27 ، اصحاح اوّل ، سفر پيدايش ، آمده است : « خداوند انسان را به صورت الله خلق نمود . » ( 3 )
2- دست‌هاي خدا !
انديشة تجسيم ، چنان در تار و پود رهبر فکري وهابيّت ريشه دوانده که مقام و منزلت خداوند را در حدّ يک انسان معمولي تنزّل داده و او را همچون انسان ، محتاج اعضا و جوارح پنداشته است !
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . البدايه و النهايه ، ج2 ، ص13
2 . مجموع الفتاوي ، ج 11 ، ص452
3 . ابي هريره, ص 55 و يهود في ثوب الاسلام ، ص77
________________________________________ 56 ________________________________________
ابن تيميّه در کتاب منهاج السنّه1 و ديگر آثارش ، به صراحت تمام مي‌گويد : خداوند داراي دو دست است که هرکدام از اين دو ، کار مخصوص به خودش را انجام مي‌دهد و به کار يكديگر دخالت نمي‌کنند !
وي در اين‌باره ، حديثي از ابوهريره نقل مي‌کند و آن را صحيح مي‌داند و در کتاب « دقايق التفسير » مي‌گويد :
« . . . و انه يدخل في النار يده حتي يخرج من اراده ؛ خداوند در روز قيامت ، دست خود را وارد آتش جهنم مي کند و هر که را بخواهد ، بيرون مي آورد . » ( 2 )
همچنين ابن قيّم در « صواعق المرسله » مي‌گويد : « خداوند آسمان را با يک دست و زمين را با دست ديگرش گرفته است » ! 3 و در جاي ديگري مي‌گويد : « خداوند سه چيز را مخصوصاً با دست خودش آفريده است, يکي آدم و ديگري جنّت فردوس ( و از سومي نام نبرده است ) . » ! 4
نقد :
اين اعتقاد علاوه بر آن که ملازم با جسميّت و شباهت خداوند به خلق است که با توحيد نمي‌سازد ،
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . منهاج السنة ، ج1 ، ص139 ؛ دره التعارض ، ج7 ، ص2 ؛ الحسنة و السئية ، ص102 ؛ مجموع الفتاوي ، ج8 ، ص95 ؛ دقايق التفسير ، ج2 ، ص171
2 . دقايق التفسير ، ج2 ، ص171
3 . صواعق المرسله ، ج1 ، ص270
4 . همان ، ج1 ، ص271
________________________________________ 57 ________________________________________
داراي اشکالاتي است که وهابيّت هيچ‌گاه قادر به پاسخ دادن به آن‌ها نخواهد بود ؛ زيرا اگر خداوند ( العياذ بالله ) داراي دست‌هايي با اين ويژگي‌هايي باشد که آن‌ها بيان نموده‌اند, حتماً به آن‌ها نيازمند مي‌باشد, و آنان نيازمندي و احتياج خداوند را چگونه توجيه خواهد نمود ؟ در حالي‌که او غنيّ بالذّات است و به چيزي نيازمند و محتاج نمي‌باشد . ( إِنَّ اللَّهَ لَهُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ ) ( 1 ) .
غزالي ، يکي از دانشمندان بزرگ اهل سنت ، در نقد اين‌گونه پندارها مي‌گويد :
« دست و يا عضوي با ويژگي‌هايي که در انسان وجود دارد ، دربارة خداوند متعال محال است و خداوند از اين امور مبرا است . اگر کسي به ذهنش خطور کند که خداوند جسمي مرکب از اعضا است ، بُت‌پرست است ؛ زيرا هر جسمي آفريدة خدا است و پرستش آفريدگان کفر است و اگر بُت‌پرستي کفر به شمار مي‌رود ، بدين سبب است که بُت ، مخلوق است . » ( 2 )
3- پا با کفش‌هاي طلايي !
توجه به ظواهر و فكر نكردن در متون روايي ، سبب اعتقاد وهّابيّت به جسمانيّت خداوند شده که ، خداوند ( العياذ بالله ) داراي کتف, کمر, انگشتان و « پا » ، همراه با کفش‌هايي از جنس طلا مي‌باشد ! ؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . حج : 69
2 . تاريخ المذاهب الاسلاميه ، ص 327
________________________________________ 58 ________________________________________
ابن تيميّه در « منهاج السنّه » ( 1 ) و آثار ديگرش و ابن‌قيّم شاگردش در « حادي الارواح » ( 2 ) مي‌نويسد : خداوند داراي پا است, به اين بيان که در روز قيامت ، جهنم پر نمي‌شود و مرتّب از خداوند مي‌خواهد چيزي در آن بريزد . خداوند هر چه از انسان‌ها داخل جهنم مي‌افکند ، باز هم پر نمي‌شود و فرياد ( هَلْ مِنْ مَزيد ) ( 3 ) جهنم بلند است تا اين که خداوند پايش را در جهنم مي‌گذارد ، آن‌گاه جهنم پر مي‌شود و مي‌گويد : « قطّ قطّ ؛ بس است ، بس است » !
همچنين در « دقايق التفسير » نوشته است : « خداوند داراي ساق مي باشد . » ! و در اين باره ، روايتي نقل مي‌کند كه : خداوند در روز قيامت ، ساق خود را نشان مي‌دهد و تمام مردان و زنان با ايمان ، در مقابل خدا به سجده مي‌افتند4 !
ابن تيميّه ، در مقابل کساني که گفته‌اند : « ائمة حديث از اين روايت اعراض کرده‌اند » ، به شدت مخالفت نموده و گفته است : « اين که ائمه از اين گونه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . منهاج السنّة ، ج5 ، ص100 ؛ بيان تلبس الجهميه ، ج2 ، ص167 ؛ اجتماع الجيوش الاسلامي ، ج1 ، ص100 ؛ مجموع الفتاوي ، ج3 ، ص139 ؛ الفتاوي الکبري ، ج5 ، ص96
2 . حادي الارواح ، ج1 ، ص278 ؛ روضة المحبّين ، ج1 ، ص427 ؛ شرح قصيدة ابن قيّم ، ج1 ، ص131
3 . ق : 30
4 . دقايق التفسير ، ج2 ، ص171 ؛ الفتاوي الکبري ، ج5 ، ص302 ؛ مجموع الفتاوي ، ج7 ، ص275 ؛ اجتماع الجيوش ااسلامي ، ج1 ، ص34 ؛ الصواعق المرسله ، ج1 ، ص252 ؛ حادي الارواح ، ج1 ، ص212
________________________________________ 59 ________________________________________
روايات اعراض نموده‌اند ، بهتاني عظيم است . » ( 1 )
تقي‌الّدين حصني دمشقي ، عالم بزرگ اهل سنت ، متوفّاي 829 ق . در کتاب « دفع الشبهة عن الرّسول و الرسالة » از ابن تيميّه نقل مي‌کند :
« خداوند در حالي که کفش‌هايي از طلا در پا دارد ، به آسمان دنيا فرود مي‌آيد » ! ! 2
نقد :
بهترين تعبيري که در برابر اين ديدگاه مي‌توان گفت ، اين است :
گند کفر تو جهان را گنده کرد * کفر تو ديباي دين را ژنده کرد
چارق و پاتابه لايق مر تو راست * آفتابي را چنين‌ها کي رواست
گر نبندي زين سخن تو حلق را * آتشي آيد بسوزد خلق را
آتشي گر نامدست اين دود چيست ؟ * جان سياه گشته ، روان مر دود چيست ؟
دوستيّ بي خرد ، خود دشمني است * حق تعالي زين چنين خدمت غني است
شير او نوشد که در نشو و نماست * چارق او پوشد که او محتاج پاست
با که مي‌گويي تو اين با عمّ و خال * جسم و حاجت در صفات ذوالجلال
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . دقايق التفاسير ، ج2 ، ص171
2 . دفع الشبهة عن الرسول والرسالة ، ص99
________________________________________ 60 ________________________________________
4 - کتف ، کمر و انگشتان خدا !
ابن‌تيميّه در کتاب « تلبيس الجهميّه » مي‌‌گويد :
« انّ القلوب بين اصبعين من اصابعه و انّه يضع السموات علي اصبع و الارضين علي اصبع ؛ ما ايمان داريم که قلب‌ها بين دو انگشتان خداوند و آسمان‌ها بر روي يك انگشت و زمين‌ها بر روي يك انگشت وي قرار دارد . » ( 1 )
ابن قيّم جوزي ، در کتاب « طريق الهجرتين » مي‌نويسد :
« خداوند در روز قيامت ، کنار بندة مؤمن قرار مي‌گيرد و با او درگوشي حرف مي‌زند و بندة مؤمن آن چنان به پروردگارش نزديک مي‌شود که با خدا پهلو به پهلو قرار مي گيرد . سپس خداوند کتف خودش را بر او مي‌گذارد و مشغول صحبت مي‌گردند . خداوند از بنده‌اش مي‌پرسد : به ياد داري فلان گناه را مرتکب شدي ؟ او مي‌گويد : آري ، آري و سپس به تمام گناهانش اعتراف مي کند . » ( 2 )
ابن تيميّه ، خداي سبحان را همچون انسان‌ها ، داراي کمر مي‌داند و مي‌گويد : « وقتي خداوند رحم ( قرابت ) را آفريد, رحم بلند شد و کمر خدا را محکم گرفت . » ( 3 )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . بيان تلبيس الجهميه ، ج2 ، ص17
2 . طريق الهجرتين ، ص373
3 . مجموع الفتاوي ، ج14 ، ص32
________________________________________ 61 ________________________________________
نقد :
فساد اين ‌گونه سخنان ، بديهي‌ است و نياز به هيچ نقد و تحليل علمي ندارد ؛ زيرا کسي که حتي کم‌ترين آگاهي به آموزه‌ها و معارف بلند اسلامي داشته باشد, مي‌داند روح اسلام ، با چنين مطالبي سازگاري ندارد .
آيا توحيدي که پيامبر اعظم ، حضرت محمد (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) به بشريت معرفي نمود و در راه استقرار آن ، تلاش‌ها و از خودگذشتگي‌هاي فراوان از سوي آن حضرت و اهل‌بيت : و اصحابش صورت گرفت ، اين است که گفته شود : خداوند داراي کتف ، کمر ، انگشت و . . . مي‌باشد ؟
به هر حال توحيدي که وهّابيّت آن را ترويج مي‌کند ، همين است که ذکر شد .
البته اين ديدگاه ـ که در اصطلاح به آن « تشبيه » مي‌گويند ـ با مباني بلند اسلام تضادّ دارد . آيات بسياري از قرآن كريم ، به طور صريح ، مسألة تشبيه را ردّ مي‌کند كه برخي از آن‌ها عبارت است از :
ـ ( لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‏ءٌ وَهُوَ السَّميعُ الْبَصير ) ( 1 ) ؛ « چيزي مانند او نيست و اوست شنواي بينا » .
ـ ( وَلَمْ يَكُن لَّهُ كُفُوًا أَحَدُ ) ( 2 ) ؛ « و هيچ کس مانند او نيست » .
ـ ( فَلا تَضْرِبُوا لِلَّهِ الأَمْثالَ إِنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ وَأَنْتُمْ لا
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . شورا : 11
2 . توحيد : 4
________________________________________ 62 ________________________________________
تَعْلَمُونَ ) ( 1 ) ؛ « پس ، براي خدا امثال ( و شبيه‏ها ) قائل نشويد ! خدا مي‏داند ، و شما نمي‏دانيد . »
مفاد اين آيات ، نفي هر گونه تشبيه از خدا است .
مولاي موحّدان ، امام علي (عليه السلام) مي‌فرمايد :
« مَا وَحَّدَهُ مَنْ كَيَّفَهُ وَلا حَقِيقَتَهُ أَصَابَ مَنْ مَثَّلَهُ وَلا إِيَّاهُ عَنَي مَنْ شَبَّهَهُ وَلا صَمَدَهُ مَنْ أَشَارَ إِلَيْهِ وَتَوَهَّمَه . . . » ( 2 )
« کسي که کيفيتي براي خدا قايل شد ، يگانگي او را انکار کرده و آن کس که همانندي براي او قرار داد ، به حقيقت خدا نرسيده است . کسي که خدا را به چيزي تشبيه کرد ، به مقصد نرسيد ؛ کسي که به او اشاره کند يا او را در وهم آورد ، خدا را بي نياز ندانسته است . »
5 - تعجب و خندة خداوند !
وهابي‌ها ، پس از آن که براي خداوند متعال اعضا و جوارح مانند دست ، پا, کتف و صورت ساختند ، او را همچون انسان عادي ـ که حالات گوناگون بر وي عارض مي‌گردد ـ معرفي نموده‌اند .
آنان‌ مي‌گويند : « خداوند از حال دو نفر ، خنده‌اش مي‌گيرد و آن در جايي است که شخصي ، ديگري را بکشد و هر دو وارد بهشت گردند » ؛ يعني خداوند به خاطر اين که قاتل و مقتول هر دو وارد بهشت
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . نحل : 74
2 . نهج البلاغه ، خطبه 186
________________________________________ 63 ________________________________________
مي‌شوند ، مي‌خندد ! 1
همچنين در مورد آخرين کسي که وارد بهشت مي‌شود مي‌گويد :
« روز قيامت ، شخصي از خداوند چيزي مي‌خواهد و خدا به او عطا مي‌كند و از او تعهّد مي‌گيرد كه ديگر چيزي از او نخواهد ، لکن او بر تعهّدش عمل نمي‌كند و دوباره از خداوند چيزي مي‌خواهد تا اين که به درب بهشت نزديک مي‌شود ، همين که صداي اهل بهشت را مي‌شنود عرض مي‌كند : خدايا ! من را وارد بهشت گردان .
خداوند مي‌گويد : اي پسر آدم ! چيست که تو را راضي کند . اگر دو برابر دنيا را به تو بدهم ، راضي مي‌شوي ؟ او مي‌گويد : خدايا ، تو که خداي عالمياني من را مسخره مي‌کني ؟ اينجاست که خداوند مي‌خندد و مي‌گويد : من تو را استهزا نمي‌‌كنم ! » ( 2 )
نقد :
اين تعبيرها نسبت به خداوند ، مستلزم آن است که پروردگار از وقايع و حوادث خارجي منفعل و متأثّر گردد که قطعاً چنين امري ، در ساحت ربوبي او راه ندارد ؛ يعني محال است امر تازه‌اي براي او يافت شود که پيش از آن نداشته است .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . الجواب الصحيح ، ج3 ، ص444 و حادي الارواح الي بلاد الاقراح ، ج1 ، ص103
2 . حادي الارواح ، ج1 ، ص276 ؛ توضيح المقاصد و تصحيح‌القواعد ، ج1 ، ص220 و 238 و 473 و جلوه افهام ، ص 401
________________________________________ 64 ________________________________________
آيا صحيح است اين تعبيرها را دربارة خداوند ، به معناي ظاهري آن معتقد باشيم ؟
آيا اگر خداوند براي رساندن يک معنا از کنايه استفاده ميکند ، ـ چنانکه در زبان عرب نيز مرسوم است ـ بايد آن را همان معناي ظاهري که در انسان به کار ميرود دانست ؟
آيا اين عقيده ، جز اثبات جسمانيّت براي خداوند ، مي‌تواند معناي ديگري داشته ياشد ؟
آيا آيات ديگر مانند : ( لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‏ءٌ ) و دلايل عقلي که جسم بودن را از خداند منتفي مي‌داند ؛ ما را به معناي کنايي راهنمايي نميکند ؟ چنان‌که اهل‌بيت پيامبر : که از همة صحابه به حقايق قرآن داناترند ، بيان فرمودهاند .
ممکن است سؤال شود : اگر ذات خداوند از چنين حالاتي پيراسته است ، چرا خداوند در قرآن مجيد با برخي از اين صفات ، چون خشم ، غضب و نسيان ، توصيف شده است ؟
در پاسخ بايد گفت : مقصود واقعي از اين آيات ، معني کنايي آن‌ها است و علت اين که اين الفاظ دربارة خداوند به کار مي‌رود اين است که ذات او ، اگرچه از اين حالات و دگرگوني‌ها پيراسته است ، امّا آثار آن‌ها ـ که کيفر و پاداش است ـ از ساحت او دور نيست . به عبارت ديگر ، مقصود از خشم خدا بر کافران جز همان اثر خشم که مؤاخذه و کيفر
________________________________________ 65 ________________________________________
باشد ، امر ديگري نيست .
مثل همين سخن را مي‌توان دربارة رضاي خدا نيز گفت كه مقصود از رضايت خداوند ، جز پاداش نيک ، چيز ديگري نيست و منظور از اين که خداوند از بندگان خود راضي است ، اين است که چون آنان به دستورهاي الهي گوش فرا مي‌دهند ، همگي پاداش خواهد داشت . امام جعفر صادق در اين باره مي‌فرمايد :
« غَضَبَ اللَّهِ عِقَابُهُ وَرِضَاهُ ثَوَابُهُ1 ؛ خشم خدا کيفرهاي او و خشنودي او پاداش اوست . »
از لوازم ديگر اين سخن ، تغيير و احتياج است که از صفات ذاتي ممکن است نه از صفات خداوند که خالق همه چيز و همه کس مي‌باشد .
افزون بر آنچه گذشت ، تعجب ، از چيزي حاصل مي‌شود که نسبت به آن جهل وجود داشته باشد و سپس آشکار گردد ، آيا خداوند در ابتدا ، نسبت به اموري که موجب تعجب و خندة او مي‌شود ( العياذ بالله ) جاهل بوده است ؟
نتيجه
آنچه ذکر گرديد ، ديدگاه بزرگان وهّابيّت همچون ابن‌تيميّه ، ابن‌قيّم ، محمد بن عبدالوهاب و ديگر بزرگان وهّابيّت ، دربارة يکي از اساسيترين اصول اسلام
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . بحار الأنوار ، ج4 ، ص63
________________________________________ 66 ________________________________________
( توحيد نظري ) بود که از معتبرترين کتاب‌هاي اعتقادي آنان ارايه گرديد .
البته ما از روايات مورد قبول آنان در اين موضوع استفاده کرديم تا اشکال نشود روايات ، مشکل سندي و دلالي دارد .
علت اساسي انحراف وهابيّت از توحيد ناب اسلامي ، دوري و فاصله گرفتن از اهل بيت پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) است .
پيامبر اسلام (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) بنابر روايات معتبر و مورد قبول شيعه و اهل سنت ، به ويژه روايت « ثقلين » ، اهل‌بيت : را در کنار قرآن ، مرجع مسلمانان معرفي نموده است :
« إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمُ الثَّقَلَيْنِ ، أَحَدُهُمَا أَكْبَرُ الآخَرِ : كِتَابُ اللَّهِ عَزَّوَجَلّ حَبْلٌ مَمْدُودٌ مِنَ السَّمَاءِ إِلَي الْأَرْضِ ، وَعِتْرَتِي أَهْلُ بَيْتِي ، أَنَّهُمَا لَنْ يَفْتَرِقَا حَتَّي يَرِدَا عَلَيَّ الْحَوْض‌ ؛
من در ميان شما ، دو چيز گرانمايه و پر ارزش‌ ، به يادگار مي‌نهم كه يكي از آن دو ، بزرگ‌تر از ديگري است‌ : كتاب خداوند ـ عزّوجلّ ـ كه ريسماني كشيده شده از آسمان به زمين است و عترت خود كه همان اهل‌بيت من مي‌باشند . آگاه باشيد كه اين دو ، هرگز از هم جدايي نپذيرند تا آن كه كنار حوض كوثر بر من وارد شوند . » ( 1 )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . مسند‌ ، احمد بن حنبل‌ ، ج 4 ، ص 54 ، ح 1121 .
چند نكتة مهم ، از مجموع احاديث ثقلين استفاده مي‌شود : (
( الف : قرآن و عترت‌ ، عصارة نبوت و تداوم بخش رسالت‌اند كه هدايت بشر را تا قيامت تضمين مي‌كنند و حضور نداشتن اين دو وزنة متّحد در جامعة اسلامي‌ ، ماية گسست رشتة نبوت و دائمي نبودن رسالت است‌ .
ب : جدا نبودن ثقلين‌ ، به معناي انفكاك نداشتن امامت و وحي قرآني از يكديگر است . امامان ، : مبيّن و مفسّر قرآن كريم و شارح جزئيات و تفاصيل و نحوة اجراي كليات آن هستند .
ج : بر اساس حديث شريف ثقلين‌ ، تمسّك به هر يك از قرآن و عترت‌ ، بدون تمسّك به ديگري‌ ، نه تنها ماية هدايت بشر نيست بلكه ضلالت و گمراهي را نيز به دنبال دارد . در مدار تبيين دين كامل ، هر دو بايد با هم باشند .
د : از جدايي‌ناپذير بودن ثقلين‌ ، بقاي امام معصوم (عليه السلام) تا قيامت‌ ، عصمت اهل‌بيت و امام ، علم امام به معارف و حقايق قرآني و مصونيّت قرآن از گزند تحريف‌ ، استفاده مي‌شود .
________________________________________ 67 ________________________________________
دوري از مکتب اهل‌بيت : سبب شد كه وهّابيّت در مورد خداوند متعال به « تشبيه » بگروند ، چه اين‌که برخي فرقههاي ديگر ، به تعطيل « شناخت » روي آوردند .
وهّابيّت ـ همان گونه که ذکرشد ـ خداي سبحان را بدون لحاظ تنزيه ، در حدّ ممكنات تنزّل داده ، مي‌گويد :
« نه تنها ذات و صفات ذاتي خدا قابل شناخت حصولي و حضوري است ؛ بلكه مي‌توان خداوند را با همين چشم ظاهري ديد » !
آنان با تمسّك به آيات متشابه قرآن ، به اين دام خطرناك گرفتار شدند ، تا جايي كه براي خداي سبحان ، اعضا و جوارح مادي معتقد شدند . ( 1 )
پيروان مذهب « تعطيل » نيز به سبب دوري از مکتب
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . همان
________________________________________ 68 ________________________________________
اهل‌بيت : ، هر گونه معرفتي را نسبت به خداي سبحان مسدود مي‌دانند و گروهي از آنان با تمسّك به آية ( لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‏ءٌ ) ( 1 ) ، در تنزيه مبالغه كرده و مي‌گويند : « اطلاق واژة شيء بر خداي سبحان جايز نيست و اطلاق اوصاف كمال مانند علم ، قدرت و حيات نيز بر خداوند روا نيست ، چون موجب اثبات مثل براي اوست . »
اين گروه ، گرچه به تنزيه ذات حق شهرت يافته‌اند ، ليكن تنزيه آنان نيز آميخته با تشبيه است . پس مذهب اعتزال نه از گزند « تعطيل » منزّه و نه از آسيب « تشبيه » مصون است .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . شورا : 11
________________________________________ 69 ________________________________________
توحيد ، از ديدگاه مكتب اهل بيت ( عليه السلام )
شيعه ، به پيروي از امامان معصوم : ، خداي متعال را از تمام اوصاف و ويژگي جسماني و ممکنات پاک و منزّه مي‌داند و مي‌گويد : هيچ چيزي مانند خداوند نيست . او داراي حدود و نهايت نيست و با حواس قابل درک نمي‌باشد . چيزي بر او احاطه ندارد ؛ بلکه او بر همه چيز احاطه دارد .
امّا صفاتي همچون استواي بر عرش ، يد ، وجه ، و . . . که در برخي از آيات ذکر شده ، به حکم برهان عقلي و دلايل ادبي ، به صورت کنايي استعمال شده است . ( 1 ) مرحوم صدوق در اين باره مي‌گويد :
« اعتقادنا في العرش ، انّه جملة جميع الخلق ، قال الشيخ المفيد العرش في اللّغه هو الملک ، فعرش الله تعالي هو ملکه و استوائه علي العرش ، هو استيلاؤه علي الملک2 ؛ عقيدة ما درباره عرش ، خلاصة تمام آفرينش است ، چنان که شيخ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . ر . ک : اوائل المقالات ، ص56 و شرح تجريد ص226
2 . تصحيح‌الاعتقاد ، ص56 و شرح تجريد ، ص226
________________________________________ 70 ________________________________________
مفيد گفته است : عرش در لغت ، به معناي سلطنت و استوا به معناي استيلا و سلطه بر عالم ملک است . » ( 1 )
دربارة تأييد مذهب حق و ابطال مذهب « تشبيه » و « تعطيل » ، روايات فراوان و دقيقي از ائمه : وارد شده كه براي نمونه ، به برخي از آن‌ها اشاره مي‌شود :
1 ـ دربارة يد و دست ، محمد بن مسلم مي‌گويد :
از امام باقر (عليه السلام) ، معناي آية ( قَالَ يا إِبْلِيسُ مَا مَنَعَكَ أَن تَسْجُدَ لِمَا خَلَقْتُ بِيَدَيَّ ) ( 2 ) ؛ « اي ابليس ! چه چيز موجب شد تا از سجده بر چيزي که با قدرت خود آفريدم امتناع ورزيدي ؟ » را پرسيدم ، فرمود : دست در کلام عرب ، به معناي قدرت ، توان و نعمت است ؛ چنان که در آية ( . . . وَاذْكُرْ عَبْدَنَا دَاوُدَ ذَا الأَيْد ) ( 3 ) و آية ( وَالسَّمَاءَ بَنَيْنَاهَا بِأَيْيْد ) ( 4 ) ، به معناي توانايي است . ( 5 )
2 ـ دربارة رفت و آمد خدا ، حسن بن فضّال مي‌گويد : از امام علي بن موسي الرضا (عليه السلام) ، معناي آية ( وَجَاءَ رَبُّكَ وَالْمَلَكُ صَفًّا صَفًّا ) ( 6 ) ؛ « و [ فرمان ] پروردگارت و فرشته‌ [ ها ] صف درصف آيند » را پرسيدم . فرمود : « خداوند بزرگ بالاتر و پاک‌تر از توصيف به
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . ديدهها و دريافتها ، ص 222
2 . ص : 75
3 . همان : 17
4 . ذاريات : 47 ( و آسمان را به قدرت خود بنا ساختيم . )
5 . توحيد ، ص130 و 153 ، باب تفسير قول الله عزّوجلّ ( قَالَ يا إِبْلِيسُ مَا مَنَعَكَ . . . ) .
6 . فجر : 22
________________________________________ 71 ________________________________________
رفتن و آمدن است ؛ بلکه مقصود آن است که امر و دستور پروردگار مي‌آيد ، در حالي که فرشتگان صف بسته‌ا‌ند » . ( 1 )
3 ـ در تفسير « وجه » ، ابوحمزه مي‌گويد : از امام باقر (عليه السلام) دربارة آية ( . . . كلُ‏ُّ شيَ‏ْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ ) ( 2 ) ؛ « جز ذات او همه چيز نابودشونده است . » پرسيدم ، فرمود :
« هر چيزي نابود مي‌شود جز وجه خدا و خداوند بزرگتر از آن است که به صورت توصيف شود ؛ بلکه معناي آيه اين است که « کل شيء هالک الا دينه و الوجه الذي يوتي منه ؛ هر چيزي نابود مي‌شود جز دين او و صورت آنچه از آن دين آورده مي‌شود . »
همچنين در برخي روايات آمده است که همه چيز نابود مي‌شود جز راه حقي که برگزيده است . ( 3 )
در مورد تفسير آية ( كلاََّ إِنهَُّمْ عَن رَّبهِِّمْ يَوْمَئذٍ لمََّحْجُوبُون ) ( 4 ) ؛ حسين بن فضال مي‌‌گويد : از امام علي بن موسي الرضا (عليه السلام) پرسيدم ، فرمود :
« إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَتَعَالَي لَا يُوصَفُ بِمَكَانٍ يَحُلُّ فِيهِ فَيُحْجَبَ عَنْهُ فِيهِ عِبَادُهُ وَلَكِنَّهُ يَعْنِي أَنَّهُمْ عَنْ ثَوَابِ رَبِّهِمْ مَحْجُوبُونَ » ( 5 )
« خداوند بزرگ ، به مکاني که در او جاي گيرد توصيف
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . توحيد صدوق ، ص153
2 . قصص : 88
3 . توحيد صدوق : ص149
4 . مطففين : 15
5 . عيون اخبار الرضا (عليه السلام) ، ج1 ، ص126
________________________________________ 72 ________________________________________
نمي‌شود كه بندگانش از او محجوب باشند ؛ بلکه مقصود آيه اين است که گروهي از بندگان در روز قيامت ، از ثواب پروردگار محجوب خواهند بود . »
بنابراين خداوند از قرار گرفتن در مکان منزّه است ؛ زيرا مکان ، محدود به حدود چهارگانه است و اگر خداوند مکان داشته باشد ، لازمة آن اين است که او احاطه شدة در مکان باشد ، در صورتي که طبق فرمايش امام صادق (عليه السلام) :
« وَهُوَ ( بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ مُحِيطٌ ) بِالْإِشْرَافِ وَالْإِحَاطَةِ وَالْقُدْرَةِ ( لا يَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقالُ ذَرَّةٍ فِي السَّماواتِ وَلا فِي الْأَرْضِ وَلا أَصْغَرُ مِنْ ذلِكَ وَلا أَكْبَرُ ) بِالْإِحَاطَةِ وَالْعِلْمِ لَا بِالذَّاته1 ؛ و بر هر چيزي احاطه و قدرت دارد ، هيچ ذرّه‌اي از احاطة خدا در آسمان‌ها و زمين پنهان نمي‌ماند و اين احاطه ، علمي است نه ذاتي » .
خداوند نه جسم دارد و نه صورت ؛ امام صادق (عليه السلام) در اين‌باره ، به علي بن حمزه فرمود :
« سُبْحَانَ مَنْ لَا يَعْلَمُ أَحَدٌ كَيْفَ هُوَ إِلَّا هُوَ لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‏ءٌ وَهُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ لَا يُحَدُّ وَلَا يُحَسُّ وَلَا يُجَسُّ وَلَا تُدْرِكُهُ الْأَبْصَارُ وَلَا الْحَوَاسُّ وَلَا يُحِيطُ بِهِ شَيْ‏ءٌ وَلَا جِسْمٌ وَلَا صُورَةٌ ؛ 2 منزّه است کسي که هيچ کس نمي‌داند
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . عيون اخبار الرضا (عليه السلام) ، ج1 ، ص 125
2 . همان : ص 98
________________________________________ 73 ________________________________________
چگونه است جز خود او ، او مانندي ندارد ، شنوا و بيناست ، محدود ، محسوس و قابل لمس نيست و حواس ، او را درک نمي کنند . چيزي به او احاطه نمي‌يابد و او نه جسم دارد و نه صورت و . . . . »
محمد بن مسلم مي‌گويد : از امام باقر (عليه السلام) پرسيدم : برخي روايت مي‌کنند خداوند متعال آدم را مثل صورت خودش آفريده ، فرمود :
« هِيَ صُورَةٌ مُحْدَثَةٌ مَخْلُوقَةٌ وَاصْطَفَاهَا اللَّهُ وَاخْتَارَهَا عَلَي سَائِرِ الصُّوَرِ الْمُخْتَلِفَةِ فَأَضَافَهَا إِلَي نَفْسِهِ كَمَا أَضَافَ الْكَعْبَةَ إِلَي نَفْسِهِ وَالرُّوحَ إِلَي نَفْسِهِ فَقَالَ بَيْتِيَ وَ( نَفَختُ فِيهِ مِن روُحِي ) ( 1 ) ؛ آن صورت پديد آمده و آفريده شده است که خداوند آن را بر ديگر صورت‌هاي آفريده شده برگزيد و با نسبت دادن به خود ، آن را شرافت بخشيد ؛ چنان که کعبه و روح دميده شده در آدم را به ذات خود نسبت داده است . »
امام رضا (عليه السلام) مي‌فرمايد :
« لِلنَّاسِ فِي التَّوْحِيدِ ثَلاثَةُ مَذَاهِبَ نَفْيٌ وَتَشْبِيهٌ وَإِثْبَاتٌ بِغَيْرِ تَشْبِيهٍ فَمَذْهَبُ النَّفْيِ لايَجُوزُ وَمَذْهَبُ التَّشْبِيهِ لايَجُوزُ لِأَنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَتَعَالَي لايُشْبِهُهُ شَيْ‏ءٌ وَالسَّبِيلُ فِي الطَّرِيقَةِ الثَّالِثَةِ إِثْبَاتٌ بِلا تَشْبِيهٍ » ( 2 ) ؛ « مردم در
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . عيون اخبار الرضا (عليه السلام) ، ج1 ، ص 102
2 . توحيد صدوق ، ص107
________________________________________ 74 ________________________________________
توحيد ، سه گروه‌اند : تعطيل ، تشبيه و اثبات اوصاف بدون تشبيه ؛ مذهب تعطيل و تشبيه هر دو نارواست . ( و در ردّ مذهب تشبيه مي‌فرمايد ) زيرا خداوند به هيچ نمي‌ماند ، راه حق همان مذهب سوم است ؛ يعني اثبات صفات ، بدون تشبيه . » ( 1 )
حضرت عبدالعظيم حسني (عليه السلام) بر امام دهم ، حضرت علي بن محمد ، هادي (عليه السلام) وارد شد و به ايشان عرض كرد :
مي‌خواهم دين خود را بر شما عرضه كنم ، اگر مورد رضايت خداست ، براي هميشه بر آن ثابت قدم باشم . امام (عليه السلام) اجازه فرمود . حضرت عبدالعظيم عرض كرد :
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . گفتني است قسم سوم نيز خود دو قسم مي‌شود : گاهي از جمع بين تشبيه و تنزيه ، تركيب اراده مي‌شود و گاهي هماهنگي هر يك با ديگري به نحو بساطت مراد است .
قسم اول باطل است ؛ زيرا لازمة آن ، تبعيض و تركيب و معناي آن اين است كه بعضي از صفات و جهات خداي سبحان تشبيه و بعضي از آنها تنزيه باشد ، در صورتي كه حقيقت بسيط از هر نوع تركيب و تبعيض منزّه است و صفات و جهات ذاتي او عين يكديگر است و از هم جدا نيست . پس مراد از جمع پيش‌گفته ، تشبيه در عين تنزيه و تنزيه در عين تشبيه است . تنزيهي هماهنگ با تشبيه و تشبيهي مناسب با تنزيه . اين جمع با بساطت و احديت ذات نيز سازگار است .
بنابراين ، در صفات خداوند ، چهار مذهب مطرح است كه تنها يكي از آن‌ها حق و بقيه باطل است :
1 . تشبيه بدون تنزيه
2 . تنزيه بدون تشبيه
3 . جمع بين تشبيه ، تنزيه به نحو تبعيض و تركيب ؛ اين سه قسم باطل است .
4 . تشبيه در عين تنزيه و تنزيه در عين تشبيه ، اين صورت حق است . ( توحيد در قرآن ، جوادي آملي ، ج 2 ، 44 )
________________________________________ 75 ________________________________________
« انّي اقول انّ الله تبارك و تعالي واحد ، ليس كمثله شيء خارج عن الحدّين حدّ الابطال و حدّ التشبيه و انّه ليس بجسم و لا صورة و لا عرض و لا جوهر ، بل هو مجسّم الاجسام ، و مصوّر الصّور و خالق الاعراض و الجواهر . . . ؛ من معتقدم خداي سبحان يكي است و مانند او هيچ چيزي نيست . او خارج از دو حدّ افراط و تفريط است . ـ افراط يعني تشبيه بدون تنزيه و تفريط يعني تنزيه صرف كه همان تعطيل است- او جسم و صورت نيست ، از جوهر و عرض منزّه است ؛ بلكه او جسم و صورت را مي آفريند و خالق جوهر و عرض است . . . . »
پس از اين سخنان ، امام هادي (عليه السلام) اعتقاد وي را تأييد کرد و فرمود : « يا أبا القاسم هذا و الله دين الله الذي ارتضاه لعباده فاثبت عليه » ( 1 )
امام جعفر بن محمد صادق (عليه السلام) ، در ردّ تشبيه ، تعطيل و ترسيم چهرة حق فرمود :
« أَنَّ الْمَذْهَبَ الصَّحِيحَ فِي التَّوْحِيدِ مَا نَزَلَ بِهِ الْقُرْآنُ مِنْ صِفَاتِ اللَّهِ جَلَّ وَعَزَّ فَانْفِ عَنِ اللَّهِ تَعَالَي الْبُطْلَانَ وَالتَّشْبِيهَ فَلَا نَفْيَ وَلَا تَشْبِيهَ هُوَ اللَّهُ الثَّابِتُ الْمَوْجُود . . . 2 ؛ مذهب حق در توحيد ، همان است كه در قرآن از صفات عزّوجلّ آمده است . پس تعطيل و تشبيه را از خدا نفي كن . »
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . توحيد صدوق ، ص 81 ، باب 2 ، حديث 37
2 . همان ، ص102 ، باب 6 ، ح15
________________________________________ 76 ________________________________________
سپس آن حضرت ، در مقام توضيح فرمود :
« خداوند جسم نيست ، صورت و محسوس نيست ، حس نمي‌شود ، عقول نمي‌توانند او را ادراك كنند ، گذشت روزگاران از او نمي‌كاهد ، زمان او را تغيير نمي‌دهد ، او بدون عضو ، بصير و سميع است . »
حضرت علي (عليه السلام) ، خداي سبحان را چنين وصف مي‌كند :
« مَا وَحَّدَهُ مَنْ كَيَّفَهُ وَلا حَقِيقَتَهُ أَصَابَ مَنْ مَثَّلَهُ وَلا إِيَّاهُ عَنَي مَنْ شَبَّهَهُ وَلا صَمَدَهُ مَنْ أَشَارَ إِلَيْهِ وَتَوَهَّمَهُ كُلُّ مَعْرُوفٍ بِنَفْسِهِ مَصْنُوعٌ وَكُلُّ قَائِمٍ فِي سِوَاهُ مَعْلُولٌ فَاعِلٌ لا بِاضْطِرَابِ آلَةٍ مُقَدِّرٌ لا بِجَوْلِ فِكْرَةٍ غَنِيٌّ لا بِاسْتِفَادَةٍ لاتَصْحَبُهُ الْأَوْقَاتُ وَلاتَرْفِدُهُ الأَدَوَاتُ سَبَقَ الأَوْقَاتَ كَوْنُـهُ وَالْعَدَمَ وُجُودُهُ و . . . » ( 1 )
« به توحيد نرسيده كسي كه براي او كيفيت قايل شود ،
چون تكيّف داشتن ، مستلزم تثنيه و ثنويّت است و با توحيد منافات دارد و كسي كه براي او مثال قرار دهد ، به حقيقت او پي نبرده است ، چون در قرآن دربارة توحيد آمده است : ( ليس كمثله شيء ) ( 2 ) ؛ پس براي خدا تمثيل نمودن ، به خطا رفتن و به غير او رسيدن است - و هر كس خداوند را شبيه چيزي بداند ، به مقصد نرسيده است- اگر به گونه‌اي خدا را وصف كند كه تشبيه لازم آيد ، مخلوق او را قصد كرده است ، نه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . نهج البلاغه ، خطبه 186
2 . شوري : 11
________________________________________ 77 ________________________________________
خود او را ، چون او شبيه هيچ چيزي نيست ؛ لذا مبتلاي به تشبيه ، در مسير معرفت خدا حركت نكرده و مقصد را گم كرده است ، و آن كس كه به او اشاره كند يا بخواهد او را در وهم و انديشة خود آورد ، او را قصد نكرده است .
موجودي كه كنه ذات او شناخته شود ، مصنوع و مخلوق است - و خدا قابل اكتناه نيست- و چيزي معلول است كه قيام او به ديگري باشد ، نه علّت آفرينش كه به خود قائم است . خدا آن گونه فاعل و به وجود آورندة امور عالم است كه هرگز نيازمند وسيله نيست ؛ بلكه چون اراده كند چيزي را بيافريند ، آن چيز فوري از علم به عين تنزّل مي‌كند و در خارج محقّق مي شود : ( إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ ) ( 1 ) ؛ اندازه گيرنده‌اي كه هرگز به جولان فكر نياز ندارد . او شب و روز را مقدّر كرده ، خورشيد و ماه به تقدير اوست ، تقدير و قدر همة عالم به دست اوست ، ليكن هيچ يك از اين‌ها ، با ابزار فكر و اموري مانند آن نيست - غني است ، امّا نه به نحو غناي نسبي و عرضي - مانند موجودات ديگر كه بر اثر تحصيل چيزي كه نياز آن‌ها را بر طرف كرد غني مي‌شوند ، او غني است بدون آ‌‌ن‌كه آن را تحصيل كرده باشد . همان گونه كه فقر از صفات سلبي خداست ، استغنا ، يعني داشتن چيزي كه با آن فقر موجود برطرف شود نيز از اوصاف سلبي اوست ؛ بلكه غنا و بي نيازي بالعرض يا بالتبع نيز از ساحت قدس ربوبي به دور است .
اتّصاف خداي سبحان به غنا ، از سنخ تشبيه و تنزيه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . يس : 82
________________________________________ 78 ________________________________________
است ؛ زيرا وقتي گفتيم خداوند غنيّ است ، تشبيه حاصل شده و آن گاه كه او را متّصف به عدم نيازمندي به تحصيل كرديم ، تنزيه پديد مي‌آيد ؛ نه زمان يار و همنشين او و نه ابزار و وسايل با او قرين است . »
جمله‌هاي بعدي اين خطبه نيز ، در وصف خداي سبحان است كه همگي ، نشان دهندة اوج معرفت توحيدي است ، بدون افراط و تفريط و بدون تشبيه مطلق و تنزيه محض .
از امام صادق (عليه السلام) ، دربارة عرش و كرسي سؤال شد كه آن‌ها چيستند ؟ امام صادق (عليه السلام) در پاسخ فرمود : عرش‏ در يك وجه ، تمام خلق و كرسي ظرف آن مي‏باشد و در وجه ديگر ، همان علمي است كه خداوند ، پيامبران و حجّت‌هاي خود را بر آن آگاه ساخته و كرسي ، همان علمي است كه خداوند هيچ‌يك از پيامبران و حجّت‌هاي خود را بر آن آگاه نكرده است . ( 1 )
بر اساس آموزههاي مکتب اهل‌بيت : ، عالمان و متکلّمان شيعه ، از « تشبيه » و « تعطيل » ، در تبيين توحيد ، مصون ماندهاند .
عالم ربّاني ، ابوجعفر محمّد بن علي بن الحسين بن
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . عن الصادق (عليه السلام) انّه سئل عن العرش و الكرسي ما هما فقال : العرش في وجه هو جملة الخلق و الكرسي وعاؤه و في وجه آخر العرش هو العلم الذي اطّلع الله عليه الانبياء و رسله و حججه و الكرسي هو العلم الذي لم‌يطّلع عليه احدٌ من انبيائه و رسله و حججه . ( فيض كاشاني ، الصافي ، ج 1 ، ص 260 )
________________________________________ 79 ________________________________________
موسي بن بابويه قمي فقيه ، در تبيين اعتقاد شيعة اماميه مي‌فرمايد :
« اعتقاد ما در توحيد اين است كه خداي تعالي يكي است ، و هيچ چيزي مثل او نيست ، قديم است و هميشه شنوا و بينا و دانا و درست‌كار و زنده و به امر خلايق قيام‏كننده و غالب و پاك از تمام معايب و توانا و صاحب غنا بوده و خواهد بود ؛ نه موصوف به جوهر مي‏شود و نه به جسم و نه صورت و نه عرض و نه خطّ و سطح و سنگيني و سبكي و قرار و حركت و مكان و زمان و برتر است از همة صفت‌هاي آفريدگان و بيرون است از هر دو حدّ ، حدّ ابطال و نيستي و حدّ تشبيه و مانند داشتن ، و حق‌ تعالي چيزي است نه مثل ساير چيزها و او يگانه است ، جوف ندارد ، فرزند نياورده كه وارثش شود ، زاده نگرديده كه ديگري شريك ملكش باشد ، و احدي كفو او نبوده ، نه او را مقابلي است و نه شبيه‌اي ، و نه جفتي و نه مثلي ، و نه نظيري و نه شريكي .
نمي‏يابد او را چشم‌ها و وهم‌ها و او مي‌يابد آن‌ها را ، و او را خواب نمي‌گيرد و او صاحب‏ لطف و لطافت و آگاهي است ، خالق همه چيز است ، نيست خداوندي مگر او ، مخصوص او است آفرينش و فرمان ، ( تَبارَكَ اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِينَ ) . 12
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . اعراف : 54
2 . اعتقادات شيخ صدوق= ، ترجمة حسني ، ص16 ، باب دوم در صفات ذات و افعال .
وهابيت نه تنها خود را از آموزههاي اهل‌بيت : محروم نمودند بلکه دشمني آنان را پيش گرفته و از دشمنان آن بزرگواران دفاع نمودند ! (
( هيچ‌گاه ديده نشده كه حتي يکي از سران وهابيت ، كارهاي معاويه و يزيد و ديگر دشمنان اهل‌بيت : را مورد نقد قرار دهند ؛ امّا اهل‌بيت : را بدون هيچ ملاحظهاي مورد نقد قرار داده و اموري را به آن بزرگواران نسبت ميدهند که حتّي براي دشمنان آن بزرگواران قابل پذيرش نمي‌باشد . ابن تيميه ، پايه‌گذار عقايد وهابيت مي‌گويد :
"علي نيز ستمکار بود . او براي رياست با مردم مي‌جنگيد . کسي که به خاطر رياست و اطاعت مردم انسان‌ها را بکشد و روي زمين گردن‌کشي کرده و فساد ايجاد کند ، همان کاري است که فرعون مي‌کرد" . ! ! ! ( منهاج السنه 4/ 389 و 500 ( قرطبه )
در حديثي از طريق شيعه و سني نقل شده است که پيامبر خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) به علي ، فاطمه ، حسن و حسين : فرمود : "انا حرب لمن حاربتم و سلم لمن سالمتم" . يعني با هر کسي شما بجنگيد ، من نيز در جنگم و با کسي که در صلح و آشتي باشيد ، من هم در صلح و آشتي خواهم بود . ( المستدرک علي الصحيحين ، ج3 ، ص161 ، ح4712 و سنن ابن ماجه ج ا ، ص52 )
جصاص بعد از ذکر اين حديث مي‌گويد : کسي که با آنان بجنگد ، استحقاق اسم محارب با خدا و رسول را دارد ، هر چند مشرک هم نباشد . ( احکام القرآن للجصاص ، ج4 ، ص51 . )
81 ________________________________________
بخش دوم
وهابيت و توحيد عملي
________________________________________ 83 ________________________________________
عبادت خدا يا توحيد عملي در مسلک وهّابيّت
آن‌چه تا کنون مورد بحث و بررسي قرار گرفت ، مربوط به « توحيد نظري وهابيّت » بود ؛ امّا اين بخش ، دربارة « توحيد عملي وهابيّت » است .
مقصود از توحيد عملي ، رفتار موحّدانه است . به اين معني که انسان در برخورد با خداوند متعال ، به گونه‌اي عمل کند که مقتضاي باور و انديشة او است . ( 1 )
يکي از جلوه‌هاي توحيد عملي ، « توحيد در عبادت » است . در اين جا ، سخن از اعتقاد خاصي نيست ؛ بلکه مقصود آن است که انسان ، عمل خاصي مانند نماز ، روزه و ديگر اعمال عبادي را بر اساس اعتقادات توحيدي خود و هماهنگ با آن‌ها انجام دهد ؛ يعني تنها خداي يگانه را بپرستد و از پرستش چيزهاي ديگر خودداري كند .
جايگاه توحيد عبادي
« توحيد در عبادت » ، اصل مشترک همة اديان
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . الميزان ، ج3 ، ص247
________________________________________ 84 ________________________________________
توحيدي و آسماني است . در حقيقت هدف نهايي از بعثت پيامبران الهي ، تذکّر و يادآوري اين اصل بوده است ، بنابراين بيش از هر چيز ديگر ، دربارة آن سرمايه‌گذاري کرده‌اند . قرآن کريم مي‌فرمايد :
( وَلَقَدْ بَعَثْنَا فيِ كُلّ‏ِ أُمَّةٍ رَّسُولاً أَنِ اعْبُدُواْ اللَّهَ وَاجْتَنِبُواْ الطَّاغُوتَ ) ( 1 ) ؛ « در ميان هر امّتي ، پيامبري را بر انگيختم تا به مردم بگويد : خدا را بپرستيد و از پرستش طاغوت دوري گزينيد . »
همچنين مي‌فرمايد :
( قُلْ يَأَهْلَ الْكِتَابِ تَعَالَوْاْ إِليَ‏ كَلِمَةٍ سَوَاءِ بَيْنَنَا وَبَيْنَكمُ‏ْ أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا اللَّهَ وَلا نُشرِْكَ بِهِ شَيًْا ) ( 2 ) ؛ « بگو : اي اهل‌کتاب ، بياييد به سوي سخني که ميان ما و شما يکسان است که جز خداي يگانه را نپرستيم و چيزي شريک او قرار ندهيم . »
از جمله جهات اهميت و امتياز اين بخش از توحيد عملي بر توحيد نظري ( توحيد ذاتي ، صفاتي و افعالي ) ، اين است که در توحيد عبادي گفته مي‌شود : غير از خدا هيچ‌کس معبود نيست ، چه به نحو استقلال و چه به نحو مظهريّت ؛ همة مسلمانان هر روز در نماز ، چندين بار مي‌گويند : ( إِيَّاكَ نَعْبُدُ ) ( 3 ) ؛ تنها تو را
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . نحل : 36
2 . آل عمران : 64
3 . فاتحه : 5
________________________________________ 85 ________________________________________
مي‌پرستيم و غير خدا ، هر چيز و هر کس باشد ، جز وظيفة بندگي سمتي ندارد .
در توحيد نظري اين چنين نيست ؛ بلکه اوصاف و افعالي مانند علم ، حيات ، قدرت ، خالقيّت و مالکيّت ، به غير خدا نيز اسناد داده مي‌شود ، گر چه در تحليل نهايي ، اين اوصاف و افعال از خداوند است و ديگران ، به عنوان مظهر علم ، حيات و امثال آن مي باشد ولي در مورد عبادت حتّي به عنوان مظهريّت هم براي ديگران سهمي نيست ؛ يعني هيچ موجودي ، کوچک‌ترين صلاحيّت و شايستگي ندارد تا بتوان آن را به عنوان معبود تلقّي نمود . ( 1 )
وهابيّت و توحيد عبادي
متأسفانه فرقة وهابيّت ، در اين موضوع اساسي با همة مسلمانان به مخالفت برخاسته و دايرة عبادت را گسترش دادهاند تا جايي که بسياري از اعمالي که در نظر عموم مسلمانان جايز ، بلکه مستحب و پسنديده به شمار مي‌آيد ، حرام و موجب شرک مي‌دانند .
عبادت از نگاه وهابيّت عبارت است از :
« من قصد في مخلوق لجلب منفعة او دفع مضره فقد اتخذه الهاً ؛ هرکس غير خدا را براي جلب منفعت و دفع مفسده قصد کند ، او را عبادت کرده است . »
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . توحيد در قرآن ، ص516
________________________________________ 86 ________________________________________
محمد بن عبدالوهاب مي‌گويد : در صدر اسلام ، از « اله » قصد دعا ، نذر ، ذبح ، و غير اين‌ها را مي‌فهميدند ؛ نه معناي خالقيّت ، رازقيّت ، مدبّر و . . . از سويي ديگر مي‌‌گويد :
« هر عقيده يا گفتار يا عملي که ثابت شود از جانب شارع مأمورٌ به يا مورد پسند است ، همچنين هر چيزي که نهي يا مذمّت آن از سوي شارع ثابت شود ، عبادت به شمار ميآيد . » ( 1 )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . کشف الشبهات ، ص 2
________________________________________ 87 ________________________________________
توسل
در کتاب‌هاي وهابي‌ها ، به پيروي از بنيان‌گذار اين مکتب ، از دو نوع توحيد نام برده شده است : « توحيد ربوبي » و « توحيد الوهي » .
توحيد نخست را به « توحيد در خالقيّت » و توحيد دوم را به « توحيد در عبادت و پرستش » تفسير مي‌کنند ، و يادآور مي‌شوند که :
همة فرقه‌هاي اسلامي ، توحيد در خالقـيّت را پذيرفته و به خالقي جز خدا قائل نيستند ، ولي در الوهـيّت ، گرفتار شرک شده‌اند ؛ زيرا کارهاي آنان ، مانند توسل به پيامبران و صالحان و يا استغاثه و استمداد از آنان و يا طلب شفاعت از پيامبران ، پرستش پيامبران است و از اين جهت ، با مشرکان عصر رسالت يکسان و همگام هستند و اگر توحيد در ربوبيت براي نجات از عذاب کافي بود ، همة مشرکان عصر رسالت اهل نجات بودند ؛ 1 زيرا آن‌ها ، همة مراتب توحيد ذاتي و صفاتي چون توحيد در خالقيت ، ربوبيت و . . . را قبول
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . فتح المجيد ، ص12 و 20
________________________________________ 88 ________________________________________
داشتند و آنچه پيامبر اسلام از آنها ميخواست ، توحيد در عبادت بود . ( 1 )
نقد :
در ردّ اين ديدگاه ، ابتدا به طور اجمال بايد گفت :
اوّلاً : هيچ دليلي وجود ندارد که واسطه قرار دادن انبيا و اولياي الهي عبادت باشد ؛ زيرا عبادت در لغت ، به معناي نهايت خضوع و تذلّل است2 و در اصطلاح شرع و متشرّعه ، به معناي پرستش موجودي است که به عنوان خالق يا مدبّر جهان و مؤثّر در سرنوشت انسان ، شناخته مي‌شود . ( 3 )
ثانياً : اگر توسل به انبيا و اوليا عبادت باشد ، نبايد بين حيات و مرگ آنان تفاوت و فرقي وجود مي‌داشت و بايد در هر دو صورت ، عبادت محسوب مي‌گرديد ، در حالي که بزرگان اهل‌سنّت ، توسل در حال حيات را قبول دارند و آن را مشروع و مخالف با توحيد نمي‌دانند . ( به زودي به مواردي از آن‌ها اشاره خواهد شد . )
تمام سخن وهابيّت اين است که مسلمانان نبايد مظاهر و نشانههايي که حکايت از توجه ، احترام ، تعظيم و غير آن دارد را براي غير خدا انجام دهند ، همچون ساخت بارگاه براي قبور ، روشنکردن چراغ در آنجا و
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . کشف الشبهات ، ص 2
2 . مجمع البحرين ، ج3 ، ص92
3 . کلام تطبيقي ، ص102
________________________________________ 89 ________________________________________
خواندن نماز و تبرّک جستن نزد قبور ؛ زيرا به اعتقاد آنان اين موارد يا شرک يا منتهي به شرک و يا بدعت است .
اساس حرف آنان همين نکته است که مي‌گويند : مردگان ، حتي پيامبر اسلام (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) پس از مرگ ، هيچ‌گونه تأثير ، سود و زياني ندارند ، بدين حهت نبايد از آنان چيزي درخواست نمود و طلب شفاعت کرد . بر اين اساس ، اصول و پاية افکار وهابيّت عبارت است از :
1- توسل به اولياي الهي شرک است ؛
2 - تبرّک به آثار اولياي الهي شرک است ؛
4 - عجز و قدرت ، مرز توحيد و شرک است ؛
5 - اعتقاد به سلطة غيبي براي غير خدا شرک
است ؛
6- درخواست کارهاي خارق‌العاده ، موجب
شرک است ؛
7 ـ درخواست شفاعت از غير خدا شرک است ؛
8- دعوت و نداي انسان‌هاي صالح ، پرستش
آن‌ها است .
________________________________________ 90 ________________________________________
توسل به اوليا
يکي از مسائلي که وهابيّت آن را در تضادّ با توحيد در عبادت و شرک مي‌دانند ، توسل به اوليا و انبيا است . يعني اگر کسي براي درخواست حاجت از خداوند ، آنان را واسطه قرار دهد ، از ديدگاه وهابيها مشرک است .
آنان ، حتي هر نوع حرکت و سکون اهلتوحيد را ـ‌که به منظور احترام به انبيا و اوليا انجام ميگيرد ـ شرک ميخوانند . بارزترين شاهد بر اين مدّعا ، برخورد تند و خشن مأموران وهابي با زائران حرمين شريفين است .
از محمد بن عبدالوهّاب در کتاب « التوحيد » نقل شده که پس از ذکر آية شريفة ( أُوْلَئكَ الَّذِينَ يَدْعُونَ يَبْتَغُونَ إِليَ‏ رَبِّهِمُ الْوَسِيلَةَ أَيُّهُمْ أَقْرَب . . . ) ( 1 ) گفته است : اين آيه ، ردّ بر مشرکاني است که افراد صالح را مي‌خوانند . در اين آيه بيان شده که اين ، شرک بزرگتر است . ( 2 )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . اسراء : 57 . "كساني را كه آنان مي‌خوانند ، خودشان وسيله‏اي ( براي تقرّب ) به پروردگارشان مي‏جويند . "
2 . التوحيد ، ص 25 . "آية الاسراء بين فيها الردّ علي المشرکين الّذين يدعون الصالحين ففيها بيان أنّ هذا هو شرک ، الشرک الاکبر . "
________________________________________ 91 ________________________________________
نيز صنعاني ، در کتاب « تطهيرالاعتقاد » گفته است :
« من توسّل بمخلوق فقد اشرک مع الله غيره و اعتقد ما لايحلّ اعتقاده کما اعتقد المشرکون في الاوثان1 ؛ کسي که به مخلوقي توسل جويد ، با خدا غير او را شريک قرار داده است و به چيزي اعتقاد يافته که حلال نيست ؛ همانگونه که مشرکان در مورد بت‌ها اعتقاد داشتند . »
همچنين ابن‌تيميّه ميگويد :
از جملة عبادتها دعا است ، پس هر کس آفريدگان خدا ؛ چه مردگان و چه زندگان را بخواند و از آنان فريادرسي بخواهد ؛ در دين بدعت گذاشته و به پروردگار جهانيان شرک ورزيده و جز راه مؤمنان را پيروي کرده است و هر کس خدا را به ( واسطه ) آفريدگانش بخواند ، يا او را به آفريدگانش سوگند دهد ؛ در دين بدعتي گذاشته که خداوند هيچگونه اجازه و فرماني براي آنان نداده است . ( 2 )
نقد :
توسّل در لغت ، عبارت است از انجام دادن عملي تا موجب نزديکي به خدا گردد( 3 ) و در اصطلاح ، عبارت است از اينکه بنده ، چيزي يا شخصي را نزد خداوند واسطه قرار دهد تا وسيلة قربش به خدا باشد . ( 4 )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . کشف الارتياب ، ص 251
2 . قاعدة جليلة في التوسل و الوسيلة ، ص 78
3 . العين ، مادة "وسل"
4 . تفسير روح المعاني ، ج6 ، ص 124 -128
________________________________________ 92 ________________________________________
وسيله ، بر دو قسم است :
اموري مانند آب و غذا که وسيلة رفع تشنگي و گرسنگي است و امور معنوي مانند اين که گناهکاري خداوند را به مقام و جاه يا حقيقت پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) قسم مي‌دهد تا از گناهش بگذرد .
در هر دو صورت ، وسيله لازم است ؛ زيرا خداوند متعال ، جهان آفرينش را بر اساس نظام علّت و معلولي و اسباب و مسبّبات آفريده تا نيازمندي‌هاي طبيعي بشر ، با عوامل و اسباب عادي برآورده گردد . فيوضات معنوي خداوند ، همچون هدايت ، مغفرت و آمرزش نيز بر اساس نظام خاصي بر انسان‌ها نازل مي‌شود .
همان‌گونه که در عالم ماده نمي‌توان گفت : چرا خداوند متعال زمين را با خورشيد نوراني کرده و خود بي‌واسطه به چنين کاري دست نزده است ؟
در عالم معنا نيز نميتوان گفت : چرا خداوند مغفرت خويش را به واسطة اولياي الهي ، شامل حال بندگان مي‌كند ؟
بنابراين ، فعل خداوند ، داراي نظام است . اگر کسي بخواهد به نظام آفرينش اعتنايي نداشته باشد ، گمراه است ؛ به همين جهت خداي متعال ، گناهکاران را ارشاد فرموده که رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) را واسطه قرار دهند و علاوه بر اينکه خود طلب مغفرت کنند ، از آن بزرگوار بخواهند براي ايشان مغفرت بخواهد :
________________________________________ 93 ________________________________________
( وَمَا أَرْسَلْنَا مِن رَّسُولٍ إِلَّا لِيُطَاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذ ظَّلَمُواْ أَنفُسَهُمْ جَاءُوكَ فَاسْتَغْفَرُواْ اللَّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُواْ اللَّهَ تَوَّابًا رَّحِيمًا ) ( 1 )
« ما هيچ پيامبري را نفرستاديم مگر براي اين كه به فرمان خدا ، از وي اطاعت شود . و اگر اين مخالفان ، هنگامي كه به خود ستم مي‏كردند ( و فرمان‌هاي خدا را زير پا مي‏گذاردند ) ، نزد تو مي‏آمدند و از خدا طلب آمرزش مي‏كردند و پيامبر هم براي آن‌ها استغفار مي‏كرد ، خداوند را توبه پذير و مهربان مي‏يافتند . »
همچنين در آية ديگري مي‌فرمايد :
( يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ اتَّقُواْ اللَّهَ وَابْتَغُواْ إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ وَجَاهِدُواْ فيِ سَبِيلِهِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُون ) ( 2 ) ؛ « اي كساني كه ايمان آورده‏ايد ! از ( مخالفت فرمان ) خدا بپرهيزيد ! و وسيله‏اي براي تقرّب به او بجوييد ! و در راه او جهاد كنيد ، باشد رستگار شويد . »
مفهوم لغوي « وسيله » ، به معناي هر چيزي است كه باعث تقرّب مي‏گردد . شفاعت پيامبران ، امامان و بندگان صالح خدا ، باعث تقرّب به پروردگار مي‌شود و در مفهوم وسيع توسّل قرار مي‌گيرد . همچنين پيروي از پيامبر و امام و گام نهادن در جاي گام آن‌ها ؛ زيرا
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . نساء : 64
2 . مائده : 35
________________________________________ 94 ________________________________________
همة اين‌ها موجب نزديكي به ساحت قدس پروردگار مي‏باشد ، حتّي سوگند دادن خدا به مقام پيامبران ، امامان و صالحان ـ كه نشانة علاقة آن‌ها و اهميت دادن به مقام و مكتب آنان مي‏باشد ـ جزء اين مفهوم وسيع است .
لازم به تذكّر است كه هرگز منظور اين نيست كه چيزي را از شخص پيامبر يا امام به صورت مستقل تقاضا كنند ؛ بلكه منظور اين است كه با اعمال صالح يا پيروي از پيامبر و امام ، يا شفاعت آنان و يا سوگند دادن خداوند به مقام و مكتب آن‌ها ( كه خود نوعي احترام و اهتمام به موقعيت آن‌ها و يك نوع عبادت است ) از خداوند چيزي را بخواهند . اين معني نه بوي شرك مي‏دهد و نه بر خلاف ديگر آيات قرآن است .
از آيات ديگر قرآن نيز به خوبي استفاده مي‌شود ، وسيله قرار دادن مقام انسان صالحي در پيشگاه خدا و طلب چيزي از خداوند به خاطر او ، به هيچ‌وجه ممنوع نيست و با توحيد منافات ندارد ، در سورة نسا مي‏خوانيم :
( وَما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ لِيُطاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحِيما ) ( 1 )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . نساء : 64
________________________________________ 95 ________________________________________
« و ما هيچ پيامبري را نفرستاديم مگر آنكه به توفيق الهي از او اطاعت كنند . و اگر آنان وقتي به خود ستم كرده بودند ، پيش تو مي‌آمدند و از خدا آمرزش مي خواستند و پيامبر [ نيز ] براي آنان طلب آمرزش مي‌كرد ، قطعاً خدا را توبه پذيرِ مهربان مي‌يافتند . »
و نيز در سورة يوسف مي‏خوانيم :
( قَالُواْ يَأَبَانَا اسْتَغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا إِنَّا كُنَّا خَاطِِئينَ قَالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبيّ‏ِ إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيم‏ ) ( 1 )
گفتند : « اي پدر ، براي گناهان ما آمرزش خواه كه ما خطاكار بوديم . » گفت : « به زودي از پروردگارم براي شما آمرزش مي‌خواهم ، كه او همانا آمرزنده و مهربان است . »
از روايات گوناگوني كه از طريق شيعه و اهل سنّت وارد شده نيز به خوبي استفاده مي‏شود توسل به انبيا و اوليا ، هيچ‌گونه اشكالي ندارد ؛ بلكه كار خوب و پسنديده‌اي محسوب مي‏شود .
اين روايات ، بسيار فراوان است و در كتاب‌هاي زيادي نقل شده و ما به عنوان نمونه ، به تعدادي از آن‌ها كه در كتاب‌هاي معروف اهل سنّت آمده ، اشاره مي‌‏كنيم :
1ـ در كتاب « وفاء الوفا » ، تأليف دانشمند معروف سنّي « سمهودي » ، چنين آمده است :
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . يوسف : 97 ـ 98
________________________________________ 96 ________________________________________
« مدد گرفتن و شفاعت خواستن در پيشگاه خداوند از پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) و از مقام و شخصيت او ، هم پيش از خلقت او مجاز است و هم بعد از تولّد و هم پس از رحلتش ، هم در عالم برزخ ، و هم در روز رستاخيز ، ( سپس روايت معروف توسّل آدم به پيامبر اسلام (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) را از عمر ابن خطاب نقل كرده كه : ) آدم ، با اطلاعي كه از آفرينش پيامبر اسلام در آينده داشت ، به پيشگاه خداوند چنين عرض كرد :
يا ربّ اسئلك بحقّ محمّد لما غفرت لي( 1 )
خداوندا ! به حق محمد (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) از تو تقاضا مي‏كنم من را ببخشي » .
سپس حديث ديگري از بزرگان اهل تسنن ، از جمله « نسايي » و « ترمذي » ، به عنوان شاهد براي « جواز توسّل به پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) در حال حيات » نقل مي‏كند كه خلاصة آن اين است :
« مرد نابينايي تقاضاي دعا از پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ، براي شفاي بيماريش كرد ، پيامبر به او دستور داد چنين دعا كند :
اللّهم انّي اسئلك و اتوجّه اليك بنبيّك محمّد نبيّ الرّحمة يا محمّد انّي توجّهت بك الي ربّي في حاجتي لتقضي لي اللّهم شفعه في ؛ ( 2 )
خداوندا ! من از تو به خاطر پيامبرت ، پيامبر رحمت ، تقاضا مي‏كنم و به تو روي مي‏آورم . اي محمد ! به وسيلة
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . وفاء الوفا ، ج3 ، ص1371 . در كتاب التوصل الي حقيقة التوسل ، ص215 ، اين حديث فوق را از دلائل النبوة ، تاليف بيهقي نيز نقل نموده است .
2 . وفاء الوفا ، ص 1372 .
________________________________________ 97 ________________________________________
تو به سوي پروردگارم براي انجام حاجتم متوجه مي‏شوم . خداوندا او را شفيع من ساز . »
سپس دربارة جواز توسّل به پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) پس از وفات ، چنين نقل مي‏كند : مرد حاجت‌مندي در زمان عثمان ، كنار قبر پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) آمد ، نماز خواند و چنين دعا كرد :
« اللّهم انّي اسئلك و اتوجّه اليك بنبيّنا محمّد (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) نبيّ الرّحمة ، يا محمّد انّي اتوجّه بك الي ربّك ان تقضي حاجتي » ( 1 )
« خداوندا ! از تو تقاضا مي‏كنم و به وسيلة پيامبر ما محمد (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ، پيامبر رحمت ، به سوي تو متوجه مي‏شوم . اي محمّد ، من به وسيلة تو متوجة پروردگار تو مي‏شوم تا مشكلم حل شود . »
سپس اضافه مي‌‌كند : چيزي نگذشت كه مشكل او حل شد . ( 2 )
2- نويسندة كتاب « التوصل الي حقيقة التوسل » كه در موضوع توسّل بسيار سخت‌گير است ، 26 حديث از كتاب‌ها و منابع گوناگون نقل كرده كه جواز توسل در آن‌ها منعكس است ؛ گر چه نامبرده سعي مي‌كند در اسناد اين احاديث ، خدشه وارد كند ، ولي واضح است هنگامي كه در يك موضوع ، روايات زيادي وارد شود و به حدّ تواتر برسد ، جايي براي خدشه در سند آن
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . وفاء الوفا ، ص 1372 .
2 . همان
________________________________________ 98 ________________________________________
حديث باقي نمي‏ماند و خوشبختانه رواياتي كه دربارة توسل در منابع اسلامي وارد شده ، بيش از حدّ تواتر است .
همچنين « بيهقي » نقل مي‏كند : در زمان خلافت خليفة دوم ، سالي قحطي شد ، بلال به همراهي عدّه‏اي از صحابه ، كنار قبر پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) آمد و گفت :
« يا رسول اللَّه ، استسق لامّتك . . . فانّهم قد هلكوا » ؛ 1
« اي رسول خدا ! از خدايت براي امتت باران بخواه . . . كه ممكن است هلاك شوند . »
حتي از ابن‌حجر مكّي در كتاب « الخيرات الحسان » نقل مي‌‏كند : امام شافعي در ايامي كه در بغداد بود ، به زيارت ابوحنيفه مي‏رفت و در رفع نيازهايش ، به او متوسّل مي‏شد ! 2
نيز در صحيح « دارمي » ، از « ابي الجوزاء » نقل مي‏كند : سالي كه در مدينه قحطي شديدي واقع شد ، بعضي به « عايشه » شكايت كردند ، او به آنان سفارش كرد : بر فراز قبر پيامبر ، روزنه‏اي در سقف ايجاد كنند تا به بركت قبر پيامبر ، از طرف خدا باران نازل شود ، چنين كردند و باران فراواني آمد !
آلوسي در تفسيرش ، قسمت‌هاي زيادي از اين احاديث را نقل كرده و پس از تجزيه و تحليلي طولاني
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . التوصل . . . ، ص 253
2 . همان
________________________________________ 99 ________________________________________
و حتي سخت‌گيري در بارة احاديث توسّل ، هنگام نتيجه‌گيري ، ناگزير به اعتراف شده و مي‏‌نويسد :
« پس از تمام اين گفت‌وگوها ، مانعي در توسّل به پيشگاه خداوند به مقام پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) نمي‏بينم ، چه در حال حيات پيامبر و چه پس از رحلت او . . . توسّل جستن به مقام غير پيامبر در پيشگاه خدا نيز مانعي ندارد ، به شرط اين كه او حقيقتاً در پيشگاه خدا ، مقامي داشته باشد . » ( 1 )
ابن حجر مكّي در كتاب « صواعق » ، از « امام شافعي » ، پيشواي معروف اهل تسنن نقل مي‏كند كه او به اهل بيت پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) توسّل مي‏جست و چنين مي‏گفت :
آل الـنّبــي ذريـعتي * و هـم الــيه وسيـلـتي‏
ارجو بهم اعطي غداً * بـيـد اليمين صحيفتي( 2 )
« خاندان پيامبر : وسيلة من‌اند . آن‌ها در پيشگاه او سبب تقرّب من مي‏باشند . اميدوارم به سبب آن‌ها ، فرداي قيامت نامة عمل من به دست راست ‏من سپرده شود . »
همچنين قسطلاني ، از بزرگان اهل سنّت مي‌گويد :
« بر زائر رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) سزاوار است که زياد دعا ، تضرّع ، استغاثه ، طلب شفاعت و توسّل به ذات پاک رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) نمايد . . . » ( 3 )
نيز زيني دحلان ميگويد :
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . روح المعاني ، ج 4- 6 ، ص 114- 115
2 . التوسل ، ص 339
3 . البدعة في مفهومها الاسلامي ، ص 45
________________________________________ 100 ________________________________________
« هر کس ذکرهاي پيشينيان و دعاها و اوراد آنان را دنبال کند ، در آن‌ها مقدار زيادي از توسّل به ذات مقدس را مييابد كه کسي بر آنان ايراد نگرفته است ، تا اينکه اين منکران ( وهابيان ) آمدند ، اگر قرار باشد نمونههاي توسّل را جمع‌آوري کنيم ، کتابي عظيم مي‌شود . . . » ( 1 )
تعجب از كساني كه اين گونه توسّل را نوعي شرك مي‏پندارند ، در حالي كه شرك اين است كه براي خدا ، شريكي در صفات و اعمال او قائل شوند و اين‌گونه توسل ، هيچ وجه شباهتي با شرك ندارد .
وهابيها اصرار دارند بين حيات و وفات پيامبر و امامان فرق بگذارند ، در حالي كه گذشته از اين‌گونه روايات كه بسياري از آن‌ها به پس از وفات مربوط است ، از نظر يك مسلمان ، پيامبران و صالحان پس از مرگ ، « حيات برزخي » دارند ، حياتي وسيع‌تر از عالم دنيا ، همان گونه كه قرآن دربارة شهيدان به آن تصريح كرده و مي‌گويد :
( وَلا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ ) ( 2 ) ؛
« ( اي پيامبر ! ) هرگز گمان مبر كساني كه در راه خدا كشته شدند ، مردگانند ! بلكه آنان زنده‏اند و نزد پروردگارشان روزي داده مي‏شوند . »
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . الدرّ السنيّة ، ص31
2 . آل عمران : 169
101 ________________________________________
پرسش‌هايي از منكران توسّل
اگر توسّل ، نامشروع يا بدعت يا شرک مي‌باشد ، بايد بسياري از عالماني كه مذاهب اهل سنت را پي‌ريزي نموده‌اند را مشرک بدانيد ؛ زيرا همان‌گونه که بيان شد ، آنان توسّل را جايز مي‌دانند .
همچنين بايد صحابه‌اي را که به پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) متوسّل مي‌شدند را مشرک بدانيد مگر ابوايّوب انصاري ، به قبر پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) متوسل نشد ؟ مگر عمر بن خطاب به عباس ، عموي پيامبر متوسل نشد ؟
اگر توسّل شرک است ، چرا در قرآن آمده است که فرزندان حضرت يعقوب (عليه السلام) براي آمرزش گناهان نزد پدر رفته و او را واسطه قرار دادند ؟ پس ( نعوذ بالله ) قرآن به شرک دستور داده است ؟ !
اگر توسل شرک است ، بايد هنگام مراجعة گناهکاران نزد پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ، آن حضرت آنان را از اين عمل نهي نموده و مي‌فرمود : مستقيم از خداوند بخواهيد .
اگر توسل شرک و نامشروع است ، چرا بلال بن حرث ، يكي از صحابي پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ، براي درخواست باران ، كنار قبر پيامبر آمد و از آن حضرت طلب باران کرد و به طور مستقيم از خداوند درخواست نکرد ؟
اگر توسل ممنوع است ، چرا پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) هنگام دفن فاطمة بنت اسد ، خداوند را به حق پيامبران گذشته و حق پيامبري خودش سوگند داد ؟ 1
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . وفاء الوفا ، ج3 ، ص889
________________________________________ 102 ________________________________________
اگر توسل بدعت است ، چرا پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) نابينايي را که جهت شفا يافتن به وجود مبارک آن حضرت متوسل شده بود ، نهي نفرمود ؟ بلکه بر عکس ، رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) به او دعايي آموخت که در آن ، توسل به پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) و درخواست شفاعت از آن حضرت نيز آمده است . ( 1 )
اگر توسل شرک است ، چرا حضرت آدم (عليه السلام) به پيامبر اسلام (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ، پيش از خلقت ايشان متوسل شد ؟ ( 2 )
اگر توسل ممنوع است ، چرا هنگام مراجعة عده‌اي نزد عايشه ، آنان را کنار قبر پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) فرستاد تا براي رفع قحطي شديدي که پيش آمده بود ، به آن حضرت متوسل شوند ؟ ( 3 )
اگر توسل شرک است ، چرا بزرگان اهل سنت همچون ابن حبّان ، به قبر امام رضا (عليه السلام) متوسل مي‌شدند ؟ ابن حبّان مي‌گويد :
« هر گاه مشکلي براي من پيش مي‌آيد ، نزد قبر آن حضرت مي‌روم و براي رفع مشکل دعا مي‌کنم ، برآورده مي شود . » ( 4 )
اگر صرف توسل و استمداد از غير خدا شرک باشد ، حتّي يک نفر موحّد در عالم وجود ندارد ! زيرا هر انساني در اين عالم مادي ، با نيازهاي گوناگوني
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . سنن ترمذي ، کتاب الدّعوات ، باب 118 ؛ سنن ابن ماجه ، کتاب اقامة
2 . مستدرک ، ج2 ، ص615
3 . مسند احمد ، ج1 ، ص140
4 . الثقات ، ج8 ، ص457 .
________________________________________ 103 ________________________________________
روبه‌رو مي‌شود و چون خود به تنهايي نمي‌تواند آنان را برطرف کند ، از غير خودش کمک و مدد مي‌خواهد و اين ، استمداد از غير خدا است و شرک محسوب مي‌شود !
اگر توسل و واسطه قرار دادن شرک باشد ، نبايد بين زنده و مرده فرق گذاشت ؛ زيرا ملاک توحيد و شرک آن است که موجودي را مستقل يا غير مستقل در اثر بدانيم ، نه حيات و مرگ را ؟ زيرا از نگاه انسان موحّد ، انسان با مرگ نابود نمي‌شود ؛ بلکه حيات او در برزخ بيشتر است . امام غزالي مي‌گويد :
« از هر کسي که در حال حيات استمداد مي‌شود ، پس از وفاتش نيز مي توان استمداد کرد . »
اگر تعظيم و احترام به قبور پيامبر و ائمه : ، به خاطر اظهار محبت و ارادت شرک و عبادت غير خدا باشد ، بايد تعظيم پدر و مادر و استاد و بزرگان هم شرک باشد ، در حالي که خداوند متعال در قرآن ، دربارة احترام به پدر و مادر فرموده :
( وَاخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ ) ( 1 ) ؛ « و بال هاي تواضع خويش را از محبت و لطف در برابر آنان فرود آر . »
پس روشن است که تعظيم و احترام ، شرک نيست و گرنه خداوند دستور نمي‌فرمود . همچنين هيچ مسلماني آن را شرک نمي‌داند .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . اسرا : 24
________________________________________ 104 ________________________________________
اگر توسل نامشروع بود ، امام شافعي به اهل‌بيت پيامبر : متوسل نمي‌شد .
اگر توسل شرک بود ، امام شافعي به قبر ابوحنيفه متوسل نمي‌شد . ابن حجر در اين باره مي‌نويسد :
« امام شافعي هنگامي که در بغداد بود ، کنار ضريح ابوحنيفه حضور مي‌يافت ، زيارت مي کرد و سپس براي برآورده شدن حاجت‌هاي خود ، به او متوسل مي‌شد . » ( 1 )
اگر توسل و استعانت از غير خدا شرک يا بدعت باشد ، چرا حضرت موسي (عليه السلام) به خاطر درخواستي که قوم او داشتند به آنان نفرمود : شما با اين درخواست ، براي خداوند شريک قرار داديد !
( وَلَمَّا وَقَعَ عَلَيْهِمُ الرِّجْزُ قالُوا يا مُوسَي ادْعُ لَنا رَبَّكَ بِما عَهِدَ عِنْدَكَ لَئِنْ كَشَفْتَ عَنَّا الرِّجْزَ لَنُؤْمِنَنَّ لَكَ وَلَنُرْسِلَنَّ مَعَكَ بَنِي إِسْرائِيلَ ) ؛ 2
« هنگامي که بلا بر آن‌ها مسلّط مي‌شد مي‌گفتند : اي موسي ! از خدايت براي ما بخواه به عهدي که با تو کرده رفتار کند ، اگر اين بلا را از ما برطرف سازي ، قطعاً به تو ايمان مي‌آوريم و بني‌اسرائيل را با تو خواهيم فرستاد » .
پس معلوم مي‌شود خواستة آنان از حضرت موسي (عليه السلام) ، با توحيد و يگانه‌پرستي منافات نداشته و بوي شرک از آن استشمام نمي‌شده است ؛ زيرا قوم آن حضرت7 ، به دليل عهد و پيوندي که ايشان با خدا
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . شواهد الحق ، ص24
2 . اعراف : 134
________________________________________ 105 ________________________________________
داشت ( رسالت ، نبوّت و ولايت ) ، براي رفع گرفتاري و سختي‌ها به او متوسل مي‌شدند ، بدين جهت بني‌اسرائيل گفتند :
« اي موسي ! خدايت را براي ما بخوان ، به سبب عهدي که با تو دارد ، اگر اين بلا را از ما دور کني ، يقيناً به تو ايمان مي‌آوريم . »
بنابراين اگر گرفتاري و مشكلي براي كسي پيش آيد ، هيچ كس جز خداوند و يا کسي که با او پيمان نبوّت و ولايت دارد ، نمي‌تواند آن را برطرف سازد .
اگر استغاثه و فريادرسي از غير خدا شرک است ، چرا پيروان حضرت موسي (عليه السلام) در گرفتاري‌ها از او کمک مي‌خواستند .
حضرت موسي (عليه السلام) مشاهده كرد دو نفر با يكديگر نزاع مي‌کنند ، يکي از آن دو ، از طرفداران موسي و ديگري از دشمنان وي بود . مرد اسرائيلي ( طرفدار حضرت موسي ) از موسي (عليه السلام) ـ که پيامبر خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) و شخص نيرومندي بود ـ درخواست کمک کرد و گفت :
« اي پيامبر خدا ، به فريادم رس و از دشمني که مي‌خواهد مرا بکشد ، نجات ده . »
حضرت موسي (عليه السلام) بي‌درنگ به کمک او شتافت و مرد قبطي را به قتل رساند . قرآن كريم به اين واقعه اشاره نموده و مي‌فرمايد :
( وَدَخَلَ الْمَدِينَةَ عَلي حِينِ غَفْلَةٍ مِنْ أَهْلِها فَوَجَدَ فِيها رَجُلَيْنِ يَقْتَتِلانِ هذا مِنْ شِيعَتِهِ وَ
________________________________________ 106 ________________________________________
هذا مِنْ عَدُوِّهِ فَاسْتَغاثَهُ الَّذِي مِنْ شِيعَتِهِ عَلَي الَّذِي مِنْ عَدُوِّهِ فَوَكَزَهُ مُوسي فَقَضي عَلَيْهِ ) . ( 1 )
« و وارد شهر شد ، بي آنكه مردمش متوجّه باشند . پس دو مرد را با هم در زدوخورد يافت : يكي ، از پيروان او و ديگري از دشمنانش [ بود ] آن كس كه از پيروانش بود ، بر ضدّ كسي كه دشمن وي بود ، از او ياري خواست . پس موسي مشتي بدو زد و او را كشت . »
وهّابي‌ها مي‌گويند : پيامبر اسلام (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) از دنيا رفته و پس از مرگ ، گفتار ما را نمي‌شنود ! اگر چنين است ، چرا در تشهد نماز خطاب به آن حضرت سلام داده مي‌شود : « السلام عليک ايّها النبيّ و رحمة الله و برکاته » ؟
اگر مرده‌ها سخن زنده‌ها را نمي‌شنوند ، چرا در روايات آمده است : هرگاه به زيارت مرده‌ها رفتيد ، با آنان اين‌گونه سخن بگوييد :
« السلام عليک يا اهل الدّيار من المؤمنين و انا ان شاء الله بکم لاحقون . . . » ( 2 )
آيا عقيده به اين که انسان پس از مرگ ، هيچ سخني نمي‌شنود ، مخالف رواياتي نيست که در صحيح بخاري آمده که پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) فرمود :
« شخصي که از دنيا رفته ، صداي کفش مردمي را که براي تشييع جنازه‌اش آمده‌اند را مي‌شنود . » ( 3 )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . قصص : 15
2 . صحيح مسلم
3 . صحيح بخاري ، کتاب الجنائز باب الميت يسمع خفق النعال ، توسل و رابطه آن با توحيد ، ص 38 -47
________________________________________ 107 ________________________________________
شفاعت
وهابي‌ها ، مسلمانان ديگر را در مورد شفاعت ، شرک‌آلود ميدانند . مهم‌ترين مسألة مورد اختلاف دربارة شفاعت ، به درخواست شفاعت از شافعان باز مي‌گردد .
درخواست شفاعت از شافعان ـ چه در حال حيات و چه پس از مرگ آنان ـ از نظر مسلمانان ، امري جايز و مشروع است ولي به اعتقاد وهابي‌ها ، امري نامشروع ؛ بلکه شرک‌ است .
آنان شفاعت را تنها در صورتي صحيح مي‌دانند که انسان ، مستقيم از خداوند بخواهد که پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) و ديگر کساني که در شفاعت مأذون مي‌باشند ، در حق انسان شفاعت کنند . ابن تيميّه مي‌گويد :
« از پيامبر به جهت نزديکي به خدا مي‌خواهم تا شفيع من در اين امور باشد . اين ، از کارهاي مشرکان است » ( 1 )
نيز محمد بن عبدالوهاب مي‌گويد :
« درخواست شفاعت ، تنها بايد از خدا باشد ، نه شافعان ؛
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . زياره القبور ، ص156
________________________________________ 108 ________________________________________
يعني بايد گفت : بار خدايا ! محمد را در حق ما در روز قيامت شفيع گردان . . . » . ( 1 )
او در رسالة « كشف الشّبهات » ، مسلمانان را به دو دليل ، بدتر از بت‌پرستان زمان جاهليت مي‌شمرد و تصريح مي‌كند : با اين كه آن‌ها نه به معاد اعتقاد داشتند ، نه نماز مي‌خواندند و نه چيزي از فرايض اسلام را به‌جا مي‌آوردند ، پيامبر اسلام (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) را ساحر و واجب‌القتل و قرآن را سحر مي‌شمردند ، باز هم بر مشركان عصر ما ( آن‌ها كه همه چيز را قبول دارند و به تمام آداب اسلام متعبّد هستند و تنها از پيامبر اكرم (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) شفاعت مي‌خواهند ) برتري دارند ! ! و تصريح مي‌كند :
شرك آن‌ها ، سبك‌تر از شرك اين‌هاست ! زيرا آن‌ها در حال رفاه « بت » مي‌پرستيدند ، ولي در حال سختي ( مثلاً هنگامي كه گرفتار امواج خروشان و خطرناك دريا مي‌شدند ) ، خداوند را با اخلاص مي‌خواندند ! 2
نقد :
شفاعت ، چهارمين واژة قرآني است كه گروه وهابيّت در تفسير آن ، گرفتار خطا شده‌اند و تمام كساني را كه از پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) يا اهل بيت : يا ديگر صالحان ، تقاضاي شفاعت كنند ، « کافر » و « مشرك » ! خوانده‌اند .
به راستي اين كمال بي‌انصافي است كه انسان
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . الهديّة السّنيّة ، ص42
2 . کشف الشبهات ، ص 77 .
________________________________________ 109 ________________________________________
بگويد : افراد متديّني كه تمام مباني اسلام را قبول دارند و همة آداب و احكام اسلام را انجام مي‌دهند ، از گناهان دوري مي‌‌كنند ، زكات و حقوق مالي خود را مي‌پردازند ، از راه‌هاي دور به زيارت خانة خدا مي‌آيند و حافظ قرآن و عالم به معارف اسلام هستند ، از بت‌پرستان شراب‌خوار آدمكش و جاهل و خون‌خوار و آلوده به انواع گناهان زمان جاهليت كه به هيچ عقيده‌اي پايبند نبودند ، بدترند ! و چون از پيامبر‌اكرم (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) يا صالحان شفاعت خواسته‌اند ، مشرك و جان و مالشان مباح است ! !
آيا كسي اين گونه سخنان دور از منطق را در دنياي امروز مي‌پذيرد ؟ !
بنابراين بايد قبول كرد كه عمر اين گونه افكار به پايان رسيده و به زودي به بايگاني تاريخ سپرده خواهد شد .
بررسي اصل مسألة شفاعت
حال بايد بررسي كنيم تا بفهميم چه مشكلي از نظر توحيدي در اين مسأله نهفته شده كه وهابي‌ها ، اين همه كافر ، مشرك و مهدورالدّم درست كرده‌اند ؟ !
آيا شيخ‌الاسلام ، كشف تازه‌اي در اين مسأله كرده كه بر همة علماي اسلام در طول تاريخ جز او و ابن‌تيميّه مخفي مانده است ؟ !
حقيقت اين است كه اصل مسألة شفاعت ، طبق
________________________________________ 110 ________________________________________
آيات فراواني از قرآن مجيد به اثبات رسيده و به اجماع علماي اسلام ، از امور مسلّم است ، حتّي وهّابي‌ها نيز منكر اصل شفاعت نيستند و با صراحت به آن معترف‌اند .
نكتة ديگر اين كه ، ممكن نبودن شفاعت شفيعان بدون اذن خدا نيز از امور مسلّم است ؛ زيرا در بيش از پنچ آيه از قرآن ، به اين موضوع تصريح شده است ، از جمله در آيةالكرسي مي‌خوانيم :
( مَنْ ذَا الَّذي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِه ) . ( 1 )
« چه كسي نزد خداوند ـ جز به اذن او ـ شفاعت مي‌كند ؟ ! » .
طبق توحيد افعالي ، همه چيز در عالم بايد به اذن خدا صورت گيرد و كسي همتا و شريك او نيست . اگر شفاعتي هم صورت مي‌گيرد ، به اذن و فرمان او است و از آنجا كه او حكيم است ، اذن و اجازه‌اش نيز بر اساس حكمت انجام مي‌گيرد و دربارة كساني اجازة شفاعت مي‌دهد كه لياقت شفاعت را داشته باشند و در طريق عصيان ، تمام پل‌هاي پشت سر خود را ويران نكرده باشند .
تا اينجا ، همة مسائل ، مورد توافق است ، پس اختلاف كجاست ؟
اختلاف در اين است كه علماي اسلام ( غير وهابي )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . بقره : 255
________________________________________ 111 ________________________________________
مي‌گويند : تقاضاي از پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) نسبت به چيزي كه خدا به او داده ـ مقام شفاعت ـ كار شايسته‌اي است و نه تنها مخالف توحيد نيست ؛ بلكه مؤيّد آن است ، ولي وهّابيها مي‌گويند : اگر از او تقاضاي شفاعت كني ، كافر و مشرك مي‌شوي و خون و مالت مباح مي‌شود ! ! !
آيا شفاعت حرام است ؟ نه ، زيرا به اتفاق همة عالمان اسلام جايز است .
آيا پيامبر اسلام (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) مقام شفاعت ندارد ؟ همه مي‌گويند : البته دارد . پس مشكل كجاست ؟
وهابي‌ها مي‌گويند : مقام شفاعت دارد ، ولي از او درخواست نكن كه كافر مي‌شوي ! زيرا قرآن مي‌گويد . مشركان عرب هم مي‌گفتند : « ما بت‌ها را بدين جهت مي‌پرستيم تا شفيعان ما نزد خداوند باشند . » و كار شما ، مانند كار مشركان عرب است .
مي‌گوييم : آن‌ها بت مي‌پرستيدند ولي ما هرگز پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) و خاندان او را نمي‌پرستيم و درخواست شفاعت ، هيچ ربطي به عبادت و پرستش ندارد .
مي‌گويند : همين است كه ما مي‌گوييم !
مي‌گوييم : خداوند متعال در قرآن كريم ، به گناهكاران دستور داده نزد پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) بروند و از او درخواست استغفار ( و شفاعت ) در پيشگاه خدا نمايند تا خداوند آن‌ها را ببخشد :
________________________________________ 112 ________________________________________
( وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحيماً ) ( 1 ) ؛
« اگر مخالفان هنگامي كه به خود ستم مي كردند ( فرمان‌هاي خدا را زير پا مي‌گذاردند ) ، به نزد تو مي‌آمدند و از خدا طلب آمرزش مي‌كردند و پيامبر هم براي آن‌ها استغفار مي‌كرد ، خدا را توبه‌پذير و مهربان مي‌يافتند » .
از اين واضح‌تر ، در داستان حضرت يعقوب (عليه السلام) آمده است : فرزندان يعقوب (عليه السلام) ، پس از اعتراف به اشتباه و گناه خود نسبت به يوسف (عليه السلام) ، از پدر خواستند در پيشگاه خداوند براي آن‌ها استغفار ( و شفاعت ) كند و به وي گفتند :
( يا أَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا إِنَّا كُنَّا خاطِئين * قَالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبيّ‏ِ إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيم ) ؛ ( 2 )
« پدر ! از خدا آمرزش گناهان ما را بخواه كه ما خطا كار بوديم . گفت : به زودي براي شما از پروردگارم آمرزش مي‌خواهم كه او ، آمرزنده و مهربان است » .
نه تنها يعقوب اين تقاضا را ـ كه تقاضاي شفاعت نزد خدا بود ـ انكار نكرد ؛ بلكه از آن استقبال نمود .
آيا پيامبر خدا فرزندان خود را به « شرك » و « كفر »
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . نسا : 64
2 . يوسف : 97 و 98
________________________________________ 113 ________________________________________
دعوت مي‌كند ؟
نكتة جالب توجه اين است كه وهّابي‌هاي متعصّب ، به سبب ناتواني در پاسخ دادن ، مي‌گويند : اين دو آيه ، مربوط به زمان حيات اين دو پيامبر است ، ولي پس از مرگ كه آن‌ها به صورت موجودي بي روح در مي‌آيند ، كاري از آنها ساخته نيست !
بنابراين تقاضاي شفاعت از پيامبر اسلام (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) پس از مرگ آن حضرت ، بي‌فايده است !
نتيجة سخن آنان ، قائل شدن به « بيهودگي » است ، نه شرك و كفر ؛ يعني آنان مي‌گويند : اگر در حال حيات از آن‌ها شفاعت بخواهند ، نه شرك است و نه كفر ، ولي اگر پس از وفات باشد ، كاري بيهوده است و اين ، در حقيقت به معناي پس گرفتن تمام ادّعاهاي پيشين است .
ما در جواب مي‌گوييم : نه كفر است و نه بيهوده ؛ زيرا هيچ مسلماني به خود اجازه نمي‌دهد بگويد : مقام پيامبر اسلام (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ، از يك شهيد عادي در ميدان بدر و احد كمتر است ، آنان ( أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ ) ( 1 ) هستند ولي پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ( نعوذ بالله ) « كالحجر » ! كدام جفاكار چنين سخني مي‌گويد ؟ !
بايد از آنان پرسيد : پس چرا در نمازها بر آن حضرت سلام مي‌فرستيد و مي‌‌گوييد : « السلام عليك
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . آل عمران : 169
________________________________________ 114 ________________________________________
ايّها النبيّ و رحمة الله » ، آيا به كسي كه چيزي درك نمي‌كند ( نعوذ بالله ) سلام و درود مي‌فرستيد ؟
آيا به آية شريفة ( إِنَّ اللَّهَ وَمَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَي النَّبِيِّ يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَسَلِّمُوا تَسْليماً ) ( 1 ) ؛ « خدا و فرشتگانش بر پيامبر درود مي‌فرستند ، اي كساني كه ايمان آورده‌ايد ، بر او درود فرستيد و سلام گوييد و به طور كامل تسليم ( فرمان او ) باشيد » ؛ پس از رحلت پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) عقيده داريد يا نه ؟
خداوند و مؤمنان ، بر چه كسي درود و رحمت مي‌فرستند ؟ به كسي كه ( نعوذ بالله ) هيچ چيزي درك نمي‌كند ؟ !
چرا بالاي سر آن حضرت ، اين آيه را در تابلوي بزرگي نوشته و نصب كرده‌ايد كه :
( يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَرْفَعُوا أَصْواتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِيِّ وَلا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضِكُمْ لِبَعْضٍ أَنْ تَحْبَطَ أَعْمالُكُمْ وَأَنْتُمْ لا تَشْعُرُون ) ( 2 ) ؛ « اي كساني كه ايمان آورده‌ايد ، صداي خود را فراتر از صداي پيامبر نكنيد ، و در برابر او بلند سخن مگوييد ( و داد و فرياد نزنيد ) آن گونه كه بعضي از شما در برابر بعضي بلند صدا مي كنند ، مبادا اعمال شما نابود گردد ، در حالي كه نمي دانيد » .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . احزاب : 56
2 . احزاب : 56
________________________________________ 115 ________________________________________
چرا اجازه نمي‌دهيد كسي صداي خود را كنار قبر مطهّر پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) بلند كند ؟ اگر دربارة پيامبر اكرم (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) معتقديد كه پس از وفات چيزي نمي‌فهمد ( العياذ بالله ) اين سخنان ، چه معنايي دارد ؟ ! 1
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . وهابيت بر سر دوراهي
________________________________________ 116 ________________________________________
تبرّک
وهابي‌ها ، تبرّک به صالحان و اماکن و مشاهد مقدّس و آثار وابسته به آنان را به شدّت انکار نموده و آن را از مصاديق شرک ميدانند و با کساني که قصد تبرّک جستن از آثار پيامبران و صالحان را داشته باشند ، مقابله مي‌کنند . از همين رو تبرّک ، يکي از مسائل اختلاف برانگيز بين وهابي‌ها و مسلمانان گرديده است .
صالح بن فوزان ، يكي از مفتيان وهابي‌ها مي‌گويد :
« سجده بر تربت ، اگر به قصد تبرّک به اين تربت و تقرّب به وليّ باشد ، شرک اکبر است و اگر مقصود از آن ، تقرّب به خدا با اعتقاد به فضيلت اين تربت باشد ، همانند فضيلت زمين مقدس در مسجدالحرام و مسجد نبوي و مسجدالاقصي ، بدعت است . . . » ( 1 ) .
همچنين ابن عثمين مي‌گويد :
« تبرّک جستن به پارچة کعبه و مسح آن ، از بدعت‌هاست ؛ زيرا در اين باره ، از پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) چيزي نرسيده است » . ( 2 )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . المنتقي من فتاوي الشيخ صالح بن فوزان ، ج2 ، ص86
2 . مجموع الفتاوي لابن عثمين ، رقم 366
________________________________________ 117 ________________________________________
شوراي دائمي مفتيان وهابي مي‌گويد :
« . . . توجه يافتن مردم به اين مساجد و مسح نمودن ديوارها و محراب ها و تبرّک به آن‌ها بدعت و نوعي شرک و شبيه به عمل کفار در جاهليت است » . ( 1 )
همچنين بن باز مي‌گويد :
« قرار دادن قرآن در ماشين به جهت تبرّک ، اصل و دليلي بر آن نبوده و غير مشروع است » . ( 2 )
نيز ابن‌فوزان مي‌گويد :
« تبرّک ، به معناي طلب برکت و ثبات خير و طلب خير و زيادتي آن است . اين طلب بايد از کسي باشد که مالک آن بوده و بر آن قدرت دارد كه همان خداوند سبحان است . او برکت را نازل کرده و آن را اثبات مي‌‌كند . هيچ مخلوقي بر بخشش برکت و ابقا و تثبيت آن قدرت ندارد ؛ لذا تبرّک به اماکن و آثار و اشخاص ـ چه زنده يا مرده ـ جايز نيست ؛ زيرا شرک است . . » . ( 3 )
نقد
« تبرّك‌ » ، به معناي درخواست بركت‌ است و « بركت‌ » ، به معناي ثبوت خير خدايي در چيزي است . ( 4 )
از آيات و روايات روشن مي‌شود ، هر چيزي كه نوعي تعلّق و انتساب به اولياي الهي داشته باشد ، بركت‌ ، ارزش و شرافت مي‌يابد و تبرّك جستن به آن ،
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . اللجنة الدائمة للبحوث العلمية و الافتاء ، ح3019
2 . فتاوي اسلاميه ، ج4 ، ص29
3 . البدعة ، ص28 و 29
4 . ر . ك‌ : مفردات الفاظ القرآن ، ص 41 .
________________________________________ 118 ________________________________________
منافاتي با توحيد ندارد; به عنوان نمونه ، به دو مورد كه در قرآن آمده ، اشاره مي‌كنيم‌ :
1 . پيراهن يوسف (عليه السلام)
قرآن كريم از قول حضرت يوسف (عليه السلام) مي‌فرمايد :
( اذْهَبُواْ بِقَمِيصِي هَـَذَا فَأَلْقُوه‌ُ عَلَي‌َ وَجْه‌ِ أَبِي يَأْت‌ِ بَصِيرًا ) ( 1 ) ؛ « اين پيراهن من را ببريد ، و بر صورت پدرم بيندازيد تا بينا شود . »
سپس مي‌فرمايد :
« هنگامي كه بشارت دهنده آمد و آن را بر صورت او افكند ، ناگهان بينا شد » ( 2 ) .
پيراهن ، مقدار پارچه‌اي بيش نبود ، ولي بر اثر مجاورت و انتساب به حضرت يوسف (عليه السلام) ، داراي چنين بركت و خاصيتي شد كه چشمان يعقوب (عليه السلام) را بينا نمود .
اين رفتار حضرت يوسف و يعقوب8 كه پيامبر خدا و منادي توحيد حقيقي بودند ، به ما مي‌فهماند ، تبرّك جستن به چيزهايي كه به اولياي الهي تعلّق دارد ، هيچ منافاتي با توحيد ندارد .
2 . تبرّك جستن بني اسراييل به صندوق‌
در ميان بني اسراييل ، صندوقي وجود داشت كه آثار پيامبران الهي‌ ، مانند : عمامه و عصاي موسي (عليه السلام) ،
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . يوسف‌ : 93
2 . همان : 96
________________________________________ 119 ________________________________________
الواح و . . . در آن بود . هنگامي كه اين صندوق ، با وجود آن‌كه چوب يا فلزي بيش نبود ، در ميان بني اسراييل وجود داشت ، به بركت آن ، دشمن فرار مي‌كرد و وجود آن در ميدان جنگ‌ ، ماية سكون و آرامش آنان بود . قرآن كريم در اين باره مي‌فرمايد :
( فِيهِ سَكِينَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَبَقِيَّةٌ مِمَّا تَرَكَ آلُ مُوسي وَآلُ هارُونَ تَحْمِلُهُ الْمَلائِكَةُ ) ( 1 ) ؛ « در آن ( صندوق‌ ) ، آرامشي از پروردگار شما ، و يادگارهاي خاندان موسي و هارون قرار دارد ، در حالي كه فرشتگان‌ ، آن را حمل مي‌كنند . » ( 2 )
در روايات شيعه و اهل سنت نيز آمده است كه اصحاب پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ، در زمان حيات و پس از وفات آن حضرت ، به آثار ايشان ، مانند : آب وضو ، مو ، ظرف آب‌ ، منبر و قبر وي تبرّك مي‌جستند3 ، چنان كه در روايتي آمده است‌ :
« هنگامي كه پيامبر اكرم (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ‌وضو مي‌گرفت ، اصحاب نمي‌گذاشتند قطره‌اي از آن به زمين بريزد و در تبرّك جستن به آب وضوي آن حضرت ، با يكديگر رقابت مي‌كردند . » 4
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . بقره : 248
2 . ر . ك‌ : بحارالانوار ، ج13 ، ص452 و ج 40 ، ص 283 .
3 . ر . ک : معالم المدرستين‌ ، ج 1 ، ص42ـ49 ؛ التبرّك‌ ، علي الاحمدي‌ ، دارالاسلاميه ، بيروت ؛ التبرّك بالصالحين و الاخيار و المشاهد المقدسة‌ ، صباح علي البياتي‌ ، المجمع العالمي لاهل البيت ، قم ؛ تبرّك و توسل‌ ، جواد محدثي‌ ، مركز پژوهش‌هاي فارسي الغدير .
4 . ر . ك‌ : بحارالانوار ، ج20 ، ص332 ؛ الدّرالمنثور ، ج 6 ، ص 77 .
________________________________________ 120 ________________________________________
نكته : تبرّك به هر چيزي ، كاري مناسب با همان چيز خواهد بود ، به عنوان مثال‌ ، تبرّك به خوردني و نوشيدني‌ ، به خوردن و نوشيدن است‌ ؛ چنان كه در روايات آمده است : نوشيدن آب زمزم ، سبب شفا است‌ . ( 1 )
نيز تبرّك به خانة خدا ، با زيارت‌ ، طواف‌ ، دست كشيدن به حجرالأسود و دعا كردن در آن مكان انجام مي‌گيرد ، تبرّك به مساجد و مقام‌هاي مقدس‌ ، به نماز خواندن در آن است‌ ؛ چنان كه خداوند دستور داده‌ ، در مقام ابراهيم (عليه السلام) نماز خوانده شود :
( وَاتَّخِذُواْ مِن مَّقَام‌ِ إِبْرَ َهِيم‌َ مُصَلًّي ) ( 2 )
بنابراين تبرّك ، با همان ملاكي كه در نوشيدن از چشمة زمزم‌ ، دست كشيدن به حجرالأسود ، نماز خواندن در مقام ابراهيم و . . . به شرك منتهي نمي‌شود; در تبرّك به ضريح‌هاي مقدّس نيز موجب شرك نمي‌شود . ( 3 )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . كنزالعمال ، ج 12 ، ص 225 .
2 . بقره : 125
3 . عقايد تطبيقي ، ص 82ـ83
________________________________________ 121 ________________________________________
منابع
1 . قرآن كريم .
2 . نهج‌البلاغه .
3 . ابن تيميّه ، احمد بن عبدالحليم حرّاني ، بغية المرتاد ؛ مکتبة العلوم والحکم ، 1408ق ، بي‌تا .
4 . ابن الوردي ؛ تتمة المختصر في اخبار البشر .
5 . ابن تيميّه, احمد بن عبدالحليم حرّاني ، الجواب‌ الصحيح ، رياض ، دارالعاصمه ، اوّل ، 1412ق .
6 . ابن تيميّه ، احمد بن عبدالحليم حرّاني ، مجموع الفتاوي ، مكتبة ابن تيميّه ، دوم .
7 . ابن تيميّه ، احمد بن عبدالحليم حرّاني ، منهاج السنة ، مصر ، بولاق ، اوّل ، 1321 ق .
8 . ابن تيميّه ، احمد بن عبدالحليم حرّاني ، الردّ علي البکري ، مدينه ، مکتبة الغرباء ؛ اوّل ؛ 1417 ق ( تحقيق محمدعلي عجّال ) .
9 . ابن تيميّه ، احمد بن عبدالحليم حرّاني ، الردّ علي المنطقيين ، بيروت ، دارالمعرفة ، بيتا .
________________________________________ 122 ________________________________________
10 . ابن تيميّه ، احمد بن عبدالحليم حرّاني ، العقيدة الواسطيه ، رياض ، الرياسة العامه لادارات البحوث و الافتاء ، دوم ، 1412ق .
11 . ابن تيميّه ، احمد بن عبدالحليم حرّاني ، دقائق التفسير الجامع ، مؤسسة علوم القرآن ، دمشق ، دوم ، 1404ق .
12 . ابن تيميّه ، احمد بن عبدالحليم حرّاني ، درء تعارض العقل و النقل ، رياض ، دارالکنوز الادبيه ، 1391ق .
13 . ابن تيميّه ، احمد بن عبدالحليم حرّاني ، بيان تلبيس الجهميه في تأسيس بدعهمالکلاميه ، مکةالمکرمة ، مطبعة الحکومه ، اوّل ، 1392 ق .
14 . ابن جوزي ، أبوالفرج عبدالرحمن الحنبلي ، دفع شبهة التشبيه بأكف التنزيه ، دار الإمام النووي ، الأردن ، 1413هـ - 1992م ، دوم ، تحقيق : حسن السقّاف
15 . ابن قيّم, محمد بن ابي بکر, حادي الارواح الي بلاد الاقراح ، بيروت ، دارالکتب العلميه, بي تا .
16 . ابن قيـّّم جوزي ، محمد بن ابي بکر ( ابو عبدالله ) ، زادالمعاد في هدي خير العباد ، بيروت ، مؤسسة الرساله ، چهاردهم ، 1407 ق .
17 . ابن قيّم جوزي ، محمد بن ابي بکر ، اجتماع الجيوش الاسلامي ، بيروت ، دارالکتب العلميه ، اوّل ، 1404 ق .
________________________________________ 123 ________________________________________
18 . ابن قيّم جوزي ، محمد بن ابي بکر ، توضيح المقاصد و تصحيح العقايد ، بيروت ، المکتب ‌الاسلامي ، ‌سوم ، 1406ق .
19 . ابن قيّم جوزي ، محمد بن ابي بکر ، توضيح المقاصد و تصحيح القواعد ، بي تا .
20 . ابن قـيّم ، محمد بن ابي بکر ( ابو عبدالله ) ، توضيح المقاصد و تصحيح القواعد ، بي تا ، بي جا .
21 . ابوالفدا ، إسماعيل بن عمر بن كثير القرشي ، البداية والنهاية ، مكتبة المعارف ، بيروت .
22 . ابوزهره ، محمد ، تاريخ المذاهب الاسلاميه ، دارالفكر .
23 . احمد بن ابراهيم بن عيسي ، توضيح المقاصد وتصحيح القواعد في شرح قصيدة الإمام ابن القيّم ، المكتب الإسلامي ، بيروت ، 1406 ، دوم ، تحقيق : زهير الشاويش .
24 . ابن تيميّه ، احمد بن عبدالحليم حرّاني ، العقيدة الواسطية ، الرئاسة العامة ، الرياض ، 1412 ، دوم ، تحقيق : محمد بن عبد العزيز بن مانع .
25 . حصني الدمشقي, ابوبکر بن محمد, دفع الشبهه عن الرسول والرساله .
26 . حصني الدمشقي ، تقي‌الدّين أبي‌بكر ، دفع شبه من شبه وتمرّد ، مصر ، المكتبة الأزهرية للتراث .
________________________________________ 124 ________________________________________
27 . حلّي ، ابن مطهّر ، كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد ، قم ، مؤسسة النشر الاسلامي ، بي تا .
28 . زرعي ، محمد بن أبي بكر أيّوب أبوعبد الله ، روضة المحبين ونزهة المشتاقين ، دارالكتب العلمية ، بيروت ، 1412 - 1992 .
29 . زرعي ، محمد بن أبي‌بكر أيّوب أبوعبد الله ، طريق الهجرتين وباب السعادتين ، دار ابن القيّم ، 1414 - 1994 ، دوم .
30 . زرعي ، محمد بن أبي بكر أيّوب أبو عبدالله ، حادي الأرواح إلي بلاد الأفراح ، دارالكتب العلمية ، بيروت .
31 . زرعي ، محمد بن أبي بكر أيّوب أبو عبدالله ، روضة المحبّين ، بيروت ، دار الکتب العلميه ، 1412ق .
32 . سبحاني ، جعفر ، بحوث في الملل و النحل ، مؤسسه نشر اسلامي ، ‌سوم ، 1414ق .
33 . سبكي ، ابوالحسن ، الدرة المضيه ، بي تا ، بي جا .
34 . سخاوي ، الاعلان بالتوبيخ لمن ذم التاريخ ، دارالكتب العلميه .
35 . سعيد ايّوب, معالم الفتن ، مجمع احياء الثقافة الاسلاميه, اوّل, 1316 .
36 . سعيدي مهر ، محمّد ، قم ، طه .
37 . سليمان بنعبدالله ، شرح کتاب التوحيد ، رياض ، مکتبة الرياضالحديثه ، بي‌تا .
________________________________________ 125 ________________________________________
38 . سنايي غزنوي ، كليات شعر .
39 . شرف‌الدّين, ابي‌هريره, قم, مؤسسة انصاريان, بيتا .
40 . شوكاني ؛ محمد بن علي ، البدر الطّالع بمحاسن من بعد القرن السابع ، بيروت ؛ دارالمعرفة .
41 . صدوق ، ابي‌جعفر محمد بن الحسين ، توحيد ، قم ، جامعة مدرسين حوزة علمية قم .
42 . عسقلاني ، حافظ شهاب‌الدّين ابي‌الفضل احمد بن علي بن محمد ، الدرر الكامنة في أعيان المائة الثامنة ، حيدرآباد ، مجلس دائرة المعارف العثمانية ، 1392هـ/ 1972م ، دوم ، تحقيق : محمد عبدالمعيد .
43 . عبدالوهاب ، محمد ، كتاب التوحيد ، رياض ، مطابع الرياض ، اوّل ، تحقيق : عبد العزيز بن زيد الرومي .
44 . فتح‌آبادي ، نقش استعمار در پيدايش وهابيّت ، اوّل ، 1375 .
45 . فقيهي ، علي‌اصغر ، وهابيان ، اسماعليان ، دوم ، 1364ش .
46 . کثيري ، سيّد محمد ، السلفية بين اهل السنة و الامامية ، بيروت ، غدير ، اوّل ، 1418ق .
47 . كوثري ، محمد زاهد ، تكملة السيف الصيقل ، بي‌تا ، بي‌جا .
48 . مجلسي ، محمدباقر ، بحارالأنوار ، بيروت ، الوفاء .
________________________________________ 126 ________________________________________
49 . مغنيه ، محمدجواد ، هذه هي الوهابية ، دارالحقيقه ، دوم ، 1414ق .
50 . مكّي ، ابن حجر ، الفتاوي الحديثة ، بي‌تا ، بي‌جا .
51 . ميلاني ، سيّد علي ، ابن تيميّه و الامام علي (عليه السلام) .
52 . يافعي ، أبومحمد عبد الله بن أسعد بن علي بن سليمان ، مرآة الجنان وعبرةاليقظان ، القاهرة ؛ دار الكتاب الإسلامي ، 1413هـ - 1993