ربودن پيكر مطهر پيامبر اعظم محمد علي قطب- مهدی سرحدی

توطئه ربودن پيكر مطهر پيامبر اعظم9

خداوند متعال، پيامبر خود را از مکر او و يارانش در امان داشت.

تاريخ نگاران، جزئيات اين حادثه را به نقل از کتاب «تأسي أهل الايمان فيما جري علي مدينة القيروان»، نوشته سعدون قيرواني چنين آورده اند:

«حاکم بأمرالله شخص ديگري را براي نبش قبر پيامبر به مدينه فرستاد. آن شخص در منزلي نزديک مسجد النبي اقامت گزيد و از زير زمين تونلي حفر کرد تا به قبر مطهر برسد. اهل مدينه در همان روزها نوري مشاهده کردند و ندايي شنيدند که مي گفت: اي مردم، قبر پيامبرتان را نبش مي کنند! مردم به جستجو پرداختند و آنان را يافتند و به قتل رساندند.»

3 . در اواسط قرن ششم هجري، همزمان با ضعف و انحطاط حکومت عباسيان، برخي از حکمرانان مسيحي مناطق روم و بيزانس، در سال557 هـ . به فکر ربودن پيکر مطهّر پيامبر افتادند و دو تن از مسيحيان مغرب (اندلس) براي اجراي اين نقشه مأموريت يافتند. طراحي و برنامه ريزي اين توطئه بسيار دقيق و ماهرانه بود، اما خداوند متعال ـ چنان که وعده داده ـ پيامبر خود را از شرّ مشرکان و کينه توزان حفظ و حراست کرد. اين توطئه نيز نقش بر آب شد و خداوند مکر آنان را به خودشان بازگرداند.

در طول قرون متمادي، بارها تلاش کردند تا قبر مبارک آن حضرت را نبش کنند و پيکر مطهّر ايشان را بربايند، اما اراده و خواست الهي چنين بود که آن حضرت را پس از رحلتش نيز در پناه خويش مصون و محفوظ بدارد.

سمهودي در توضيح اين مطلب چنين آورده است:

علاّمه جمال الدين اسنوي در مقاله اي با موضوع «ممانعت از گماردن واليان مسيحي» مي نويسد:

مسيحيان در زمان حکومت سلطان نور الدين زنکي، به وسوسه افتادند که کاري بس ناپسند و قبيح به انجام رسانند، به گمان اين که در انجام آن موفق خواهند شد; «اما خداي جز اين اراده نفرموده که نور خويش را کامل گردانَد، هرچند کافران را خوش نيايد.»

داستان از اين قرار بود که پادشاه مذکور، شب ها را به عبادت و تهجّد مي گذرانيد و ذکرها و

--------------------------------------------------------------------------------
صفحه 201

--------------------------------------------------------------------------------

دعاهايي قرائت مي کرد و سپس مي خوابيد. شبي در خواب، پيامبر خدا را ديد که به دو مرد اشقر (مو بور) اشاره مي کرد و مي فرمود: «مرا از اين دو نجات دهيد!»

پادشاه از خواب برخاست، چند رکعت نماز خواند و خوابيد. براي بار دوم و سوم نيز همان صحنه را در خواب ديد. پس، از جاي برخاست و گفت: ديگر وقت خواب نيست...

پادشاه را وزيري بود که جمال الدين موصلي نام داشت. شبانه در پي او فرستاد و آنچه را در خواب ديده بود، برايش باز گفت. وزير گفت: درنگ جايز نيست. هم اکنون به سوي مدينه حرکت کن و آنچه ديده اي براي کسي باز مگو.

سلطان نور الدين همان شب آماده شد. اموال بسيار با خود برداشت و به همراه وزير و بيست نفر از يارانش به سوي مدينه منوره حرکت کرد و شانزده روز بعد به مدينه رسيد. پيش از ورود به شهر غسل کرد، روضه شريفه را زيارت نمود و نماز به جا آورد و سپس منتظر ماند تا چه پيش آيد...

وزير، اهل مدينه را که در مسجد گرد آمده بودند، خطاب کرد و گفت:

جناب پادشاه به قصد زيارت پيامبر آمده و با خود اموالي آورده تا ميان اهل مدينه تقسيم کند. پس نام همه اهالي شهر را بنويسيد.

اسامي همه اهل مدينه نوشته شد و پادشاه فرمان داد که همه را احضار کنند. هرکس براي گرفتن سهم خود حاضر مي شد، پادشاه با دقت به او مي نگريست تا ويژگي هاي دو شخصي را که پيامبر به او نشان داده بود، بيابد و چون مشخصات آنان را با هيچ يک از مراجعه کنندگان مطابق نمي ديد، پس از پرداخت سهم هريک، به آنان اجازه بيرون رفتن مي داد، تا اين که همه اهل مدينه آمدند و رفتند. پادشاه پرسيد: آيا کسي مانده است که سهم خود را نستانده باشد؟ گفتند: نه!

پادشاه گفت: دقت کنيد و بنگريد که کسي نمانده باشد. گفتند: هيچ کس نمانده است، جز دو تن از اهل مغرب که از کسي چيزي قبول نمي کنند. آن دو مرداني صالح و نيکوکار هستند و به نيازمندان بسيار صدقه مي دهند.

پادشاه گفت: آن دو را نزد من آوريد.

وقتي چشم پادشاه به آنان افتاد، دريافت که آن دو همان افرادي هستند که پيامبر در عالم رؤيا به آن ها اشاره کرده و فرموده بود: مرا از اين دو نجات دهيد.

--------------------------------------------------------------------------------
صفحه 202

--------------------------------------------------------------------------------

پادشاه از آنان پرسيد: کيستيد؟

گفتند: ما از اهل مغرب (اندلس) هستيم. براي حج گزاردن آمده بوديم و تصميم گرفتيم امسال را در جوار قبر پيامبر خدا ساکن شويم.

پادشاه گفت: راست بگوييد!

چون آن دو بر گفته خويش اصرار ورزيدند، پادشاه پرسيد: منزل آن ها کجاست؟

خبر دادند که آن دو در «رباط مغرب»، نزديک مرقد شريف پيامبر ساکن هستند. پادشاه فرمان داد که آن دو را نگاه دارند و خود به منزل آنان رفت و در آنجا سيم و زر بسيار مشاهده کرد و کتاب هايي يافت که مطالبي در اندرز و موعظه و نکته در آن ها نوشته شده بود. جز اين ها در خانه آن دو مرد هيچ نيافت. از سويي، اهل مدينه آن دو را به نيکي ياد مي کردند و مي گفتند: آن ها روزها روزه دار هستند و در مسجد پيامبر بسيار به نماز مي ايستند و صبح هر روز براي زيارت به حرم مطهر و بقيع مشرف مي شوند. روزهاي شنبه نيز به زيارت قبا مي روند و هيچ سائل و خواهنده اي را دست خالي باز نمي گردانند، چندان که در آن سال قحطي و کمي محصول، با کمک هاي خود نياز اهل مدينه را برآورده کرده اند.

پادشاه شگفت زده شد و گفت: «سبحان الله!». اما درباره آنچه در خواب ديده بود، سخني نگفت. او در خانه آن ها ماند و همه جا را جست و جو کرد و سرانجام در گوشه اي از خانه، حصيري را که بر زمين بود به کنار زد و دالاني را ديد که به سوي حجره شريف پيامبر حفر شده بود!

مردم از ديدن اين صحنه دهشت زده شدند. پادشاه به آن دو مرد گفت: اکنون بگوييد که هستيد و اينجا چه مي کنيد. مردم آن دو شخص را به شدت مضروب کردند و سرانجام آن ها لب به اعتراف گشوده، گفتند که مسيحي هستند و از سوي فرمانرواي مغرب، با لباس مبدّل و در هيأت حجاج مغرب زمين به مدينه آمده و با خود اموال بسيار آورده اند و فرمان يافته اند که آن عمل خطير را به انجام رسانند. گمان کرده بودند که خداوند آنان را مجال خواهد داد که بر پيکر مطهر پيامبر دست يابند و کاري را که شيطان در نظرشان زينت داده، به پايان برند و پيکر مطهر آن حضرت را از جاي خود منتقل کنند. پس در نزديکترين منزل به حجره شريف پيامبر ساکن شده بودند و شبانه زمين را حفر مي کردند. هر يک از آنان، همياني چرمي داشت و خاک هايي را که هر شب بيرون مي آوردند، در آن مي ريختند و صبح روز بعد که به بهانه زيارت به بقيع

--------------------------------------------------------------------------------
صفحه 203

--------------------------------------------------------------------------------

مي رفتند، خاک ها را در ميان قبرها مي ريختند.

مدتي به اين کار ادامه دادند و آن گاه که به نزديک حجره شريف رسيدند، آسمان غريد و لرزه اي عظيم پديد آمد، چندان که مردمان گمان کردند کوه ها از جاي جنبيده اند. صبح همان روز، پادشاه به مدينه وارد شد.

وقتي آن دو مرد را دستگير کردند و از آنان اعتراف گرفتند و توطئه ايشان آشکار گرديد، پادشاه منقلب شد و بسيار گريست; چرا که خداوند او را براي حراست از پيامبر اعظم برگزيده بود. آن گاه فرمان داد که گردن آن دو را بزنند و آن دو خيانتکار به زير يکي از طاق هاي روضه شريفه اعدام شدند.

پس از آن، پادشاه به مکه رفت و فرمان داد که بر مسيحيان سخت گيري بيشتري اعمال شود و غير مسلمانان را بر هيچ کاري نگمارند.

محمد الياس عبدالغني در کتاب خود با عنوان تاريخ مسجد شريف نبوي آورده است:

جمال المطري به اختصار اين واقعه را بيان کرده، اما حفر خندق پيرامون حجره شريفه و آکندن آن از سُرب را ذکر ننموده است. او ضمن بيان تاريخ اين حادثه، با اندکي تفاوت به نقل جزئيات آن پرداخته است. وي در شرح واقعه آورده است:

سلطان نور الدين محمودبن زنکي در سال 557 هـ . در پي خوابي که ديده بود، رهسپار مدينه منوره شد. درباره آنچه او در خواب ديده بود، مطالبي نقل مي کنند. من نيز آن را از فقيهي به نام يعقوب بن ابي بکر (که پدرش در حادثه آتش سوزي مسجد کشته شد)، شنيدم که از قول بزرگانِ پيش از خود چنين مي گفت:

سلطان محمود در يک شب سه بار پيامبر را در خواب ديد که هر بار مي فرمود: اي محمود! مرا از اين دو مرد اشقر ( مو بور) نجات ده!

او نيز همان شب وزير خود را احضار کرد و ماجرا را بر او بازگفت. وزير گفت: اين خواب به حادثه اي در مدينه منوره اشاره دارد.

پادشاه به سرعت عده اي را با اسب و تجهيزات کامل آماده کرد و به همراه وزير به راه افتاد، بدون اعلام قبلي وارد مدينه شد و يکسره به مسجد رفت.

وزير از پادشاه پرسيد: اگر آن دو مرد را ببيني، مي شناسي؟

پادشاه گفت: آري!

--------------------------------------------------------------------------------
صفحه 204

--------------------------------------------------------------------------------

وزير فرمان داد که همه اهل شهر را در مسجد حاضر کنند و سکه هاي طلا و نقره فراوان ميان آنان تقسيم کرد، تا آن که جز دو تن از اهل اندلس که به مدينه آمده و در خانه اي نزديک مسجد النبي ساکن شده بودند، کسي باقي نماند. آن دو را براي دريافت سهم خود فراخواندند، اما آنان امتناع کردند و گفنتد: ما به اندازه کافي پول داريم و از کسي چيزي نمي پذيريم.

آنان را به اصرار، نزد پادشاه آوردند. چون پادشاه از آن دو درباره علت حضورشان در مدينه پرسيد، در پاسخ گفتند: براي سکونت در جوار پيامبر آمده ايم. پادشاه گفت: «راست بگوييد!» و آنان را تهديد کرد. سرانجام اعتراف کردند که مسيحي هستند و به دستور فرمانرواي خويش آمده اند تا پيکري را که در مسجد مدفون است، با خود ببرند!

پادشاه و همراهانش به خانه آنان رفتند و در آنجا دالاني را ديدند که آن دو خبيث به سوي حجره شريف پيامبر حفر کرده و خاک آن را در چاهي در همان خانه ريخته بودند.

پادشاه فرمان داد که آنان را نزديک ايوان شرقي مسجد، گردن بزنند. سپس خود به سوي شام به راه افتاد.

استاد محمد الياس عبدالغني، پس از ذکر اين حادثه مي افزايد:

مطري و زين مراغه اي، اين واقعه را بدين صورت نقل کرده اند و مطري در ادامه آورده است:

سرانجام اعتراف کردند که مسيحي هستند و به دستور فرمانرواي خويش آمده اند تا پيکري را که در مسجد مدفون است، با خود ببرند!
وزير سلطان نورالدين که در اين ماجرا همراه او بود، «موفق خالدبن محمدبن نصر قيسواني» نام داشت که در شعر و ادب نيز دستي داشت و به سال 588 هـ . در شهر حلب درگذشت.

احداث ديواره سربي، پيرامون قبر مطهر

اين حادثه و ديگر وقايعي که پيش از آن روي داده بود، سلطان نورالدين را بر آن داشت که براي حراست از قبر شريف پيامبر ديواره سربي و مستحکمي پيرامون حجره مبارکه احداث کند تا پس از آن، مشرکان و ملحدان کينه توز نتوانند با حفر تونل و دالان، به قبر مطهر نزديک شوند.

مشخصات ديواره سربي

--------------------------------------------------------------------------------
صفحه 205

--------------------------------------------------------------------------------

خياري در کتاب تاريخ ابنيه و اماکن مدينه منوره آورده است:

ابتدا خندق عميقي پيرامون قبر مطهر حفر کردند که به آب رسيد. سپس در فاصله ميان دو ديواره سنگي که سنگ هاي آن با رشته هاي آهني به هم متصل شده بود، سرب مذاب ريختند. بدين ترتيب ديواره اي متشکل از سه بخش ايجاد شد: دو ديواره سنگي که با قطعات آن با رشته هاي فلزي به هم متصل شده بود; و يک ديواره سربي در ميان آن دو ديواره سنگي.

لازم به ذکر است که محل جلوس سلطان نور الدين و توزيع اموال ميان اهل مدينه را «دارالضيافه» مي ناميدند که در ضلع شمالي مسجد نبوي قرار داشت و تا چندي پيش بر جا بود، اما در جريان آخرين توسعه حرم مطهر در عصر سعودي، اين محل تخريب و به مساحت مسجد افزوده شد. همچنين، محلي که در آن سُرب جمع آوري شده و براي احداث ديواره ذوب گرديده بود، «سقيفه الرصاص» (اتاقک سرب) نام داشت که در حادثه آتش سوزي بازار پارچه فروشان در تاريخ دوشنبه 18 رجب 1397 هـ . منهدم شد.

4 . ابن جبير در سفرنامه خود، يکي ديگر از موارد توطئه و تعرض به مرقد شريف پيامبر اعظم را چنين نقل مي کند:

در روز شنبه، 27 ذي قعده 578 هـ . به شهر اسکندريه وارد شدم و تا يکشنبه 8 ذي حجه در آنجا اقامت داشتم. چون به شهر رسيدم، جمعيت بسياري از مردم را مشاهده کردم که براي تماشاي ورود اسيران رومي به شهر گرد آمده بودند. اسيران را در حالي که بر خلاف جهت حرکت بر شتران نشانده بودند، با بوق و کَرنا به شهر وارد کردند. چون از سرگذشت آنان پرسيديم، واقعه اي را برايمان بازگو کردند که دل از شنيدن آن در سينه به خروش مي آمد. ماجرا از اين قرار بود که گروهي از مسيحيان شام، گرد هم آمده و با اجير کردن شماري از اعراب منطقه، در ساحل درياي سرخ، کشتي هايي ساخته و با آن به راهزني از حجاج پرداخته بودند. در منطقه نعم، شانزده کشتي را به آتش کشيده بودند و سپس به عيذاب رفته و يکي از کشتي هاي حامل حجاج را که از جده مي آمد، تصاحب کرده بودند. همچنين به کاروان بزرگي که از قوص به عيذاب مي رفت، حمله کرده و همه اهل کاروان را به قتل رسانده بودند.

دو کشتي حامل تجار يمن را نيز مورد حمله قرار داده بودند. آنان آذوقه بسياري از حجاج را

--------------------------------------------------------------------------------
صفحه 206

--------------------------------------------------------------------------------

در ساحل درياي سرخ به آتش کشيده و فجايعي آفريده بودند که کسي نظير آن را به خاطر ندارد.

اما فجيع ترين و ناپسندترين جنايت آنان اين بود که تصميم داشتند با ورود به مدينه منوره، پيکر مطهر پيامبر اعظم را از قبر مبارک خارج کنند و با خود ببرند، اما خداوند متعال آنان را به خاطر اين گستاخي، کيفري عظيم داد و در حالي که يک روز بيشتر با مدينه فاصله نداشتند، فرماندهي به نام لؤلؤ، از جانب اسکندريه و مصر به سوي آنان تاخت و همه آنها را به اسارت گرفت. از جمله معجزات الهي در اين حادثه آن بود که با وجود فاصله بسياري که ميان آنان وجود داشت، توانستند به سرعت خود را به دشمن برسانند و نقشه آنان را نقش بر آب کنند. آن قوم نابکار به اسارت در آمدند و هر گروه از آنان را به شهري فرستادند تا به سزاي عمل ننگين خود برسند; و اين گونه بود که خداوند متعال، مسلمين را از شرّ آنان نجات بخشيد.

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br><em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
1 + 5 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .