سقيفه - سید مرتضی عسکری

سقيفه

نويسنده: سيد مرتضي عسكري --------------------------- مقدمه مولف

بسم الله الرحمن الرحيم
الحمدُ للّه ربّ العالمينَ والصّلاه والسَلامُ علي محمّد وآلهِ الطاهرين
اين كتاب، در اصل، سخنراني هايي بوده كه در مجالس عزاداري محرّم وصفر سال 1419 هجري ايراد شده بود وپس از پياده كردن نوارهاي آن سخرانيها جناب اقاي دكتر مهدي دشتي زحمت تدوين وتحقيق مستندات آن را بر عهده گرفتند واكنون آماده چاپ شده است.
سقيفه در لغت عرب به معني سايباني است كه شيوخ عرب را مهمان خانه اي بوده است كه افراد قبيله نيز در آن جمع مي شدند و در باره همه امور قبيله گفت وگو مي كردند.
انصار پيامبر اكرم (ص) از دو قبيله اوس وخزرج بودند كه هر دو قبيله در اصل از اهل يمن بودند واجداد ايشان براي درك حضور پيامبر خاتم(ص) وياري حضرتش به مدينه آمده بودند.
سقيفه مشهور در تاريخ، محل اجتماع قبيله خزرج از انصار در مدينه بوده است ورئيس ايشان سعد بن عُباده بوده كه براي بيعت بااو پس از وفات پيامبر در ان محل اجتماع كرده بودند؛در حالي كه جسد مبارك پيامبر (ص) بين خاندانش بود ومشغول غسل دادن جسد مطهر آن حضرت بودند چون خبر اجتماع سقيفه به گروه پيرو ابوبكر وعمر رسيد ايشان نيز باسرعت به اجتماع سقيفه ملحق شدند.
آثار اجتماع سقيفه
در اثر اجتماع در آن سقيفه شريعت اسلام پس از پيامبر اكرم (ص) دگرگون شد!.
در اثر سقيفه تاريخ اسلام دگرگون شد.
در اثر سقيفه به در خانه فاطمه زهرا(س) آتش بردند وشد آنچه شد.
در اثر سقيفه شمشير ابن ملجم بر فرق امير المؤمين علي (ع) فرود آمد.
در اثر سقيفه امام حسن (ع) با زهر شهيد شد.
در اثر سقيفه حضرت امام حسين (ع) شهيد شد! وزينب (س) وديگر دختران پيامبر(ص) اسير شدند!
در اثر آن سقيفه مسير تاريخ بشريت دگرگون شد.
آثر سقيفه از آن روز تا كنون وتاظهور حضرت مهدي موعود (عج) ادامه دارد!!.
سيد مرتضي العسكري
ذي قعده 1421 هـ --------------------------- پيشگفتار

درباره سقيفه وجايگاه آن در تاريخ اسلام، از ديرباز تاكنون، كتاب هاي بسياري مستقلاً يا به مناسبت، به رشته تحرير در آمده است كه، البته، از نظر ارزش واهميت يكسان نيستند. بيشتر اين كتاب ها، سقيفه را، تنها در يك روز ديده اند ولذا غالباً كوشيده اند كه، صرفاً، حوادث آن روز را بررسي كنند؛ البته، گاه، بذكر حوادثي كه در طي يك دو هفته پيش وپس از آن رخ داده است نيز پرداخته اند.
در ميان كتب متقدمين كمتر كتابي را مي­توان سراغ گرفت كه در اين باره سخن نگفته باشد. نگاهي به سي اثر برجسته از منابع هزاره اول اسلامي، كه در آنها ماجراي سقيفه، گاه به اجمال وگاه به تفصيل مورد بحث واقع شده، گويا اين حقيقت است كه ارباب تاريخ وسيره وحديث نتواسته اند بي اعتنا از كنار اين ماجرا بگذرند [1] .
از نويسندگان معاصر نيز افرادي بدين كار همت كماشته اند وآثاري شايان توجه عرضه كرده اند، كساني چون: مرحوم محمد رضا مظفر [2] محمد باقر بهبودي [3] عبد الفتاح عبد المقصود [4] ويلفرد مادلونگ [5] .
مرحوم مظفر در كتاب خود السقيفه كوشيده كه با روش علم كلام به دين ماجرا بنگرد واثبات كند كه آنچه در سقيفه شد اولاً بر مبناي اختيار واجماع امت نبود وثانياً مخالفت با نص شرعي داشت. البته اين ديدگاهي تازه نيست وبيش از وي بسياري از علماي شيعه از اين منظر بدين ماجرا نگريسته اند، همچون: مرحوم شيخ مفيد (ت 413 ه) در كتاب هاي آمالي ومحاضرات ومرحوم سيد ابن طاووس (ت 664 ه) در كتاب ارزشمند كشف المحجه.
آقاي محمد باقر بهبودي در كتاب سيره علوي حوادث پس از رحلت پيامبر اكرم (ص) را تا شهادت امير المؤمنين (ع) مورد بررسي قرار داده ودر اين ميان بحث مفصلي ومفيدي را درباره سقيفه مطرح كرده است وي سقيفه را حاصل نقشه اي از پيش طراحي شده مي داند كه مسلمانان را در مقابل كار انجام شده قرار داد؛ منتها، دامنه اين نقشه را تا زمان عثمان ومعاويه نمي بيند ولذا بحث ايشان، علي رغم دقت واستناد علمي آن، نا تمام مي ماند.
عبد الفتاح عبد المقصود سقيفه را محل ظهور عملياتي از پيش طراحي شده مي داند كه در آن نه خبري از شورا بود ونه جاي براي حاكميت شورا. از نظر او، سقيفه مي تواند آغاز حكم راني كساني باشد كه مي خواستند حكومت را چون گويي در ميان خويش بگردش آورند [6] .
گر چه عبد الفتاح عبد المقصود، نيز در اين ماجرا، نشانه هاي روشني از برنامه ريزي قبلي مي بيند نهايتاً، روايات متضمن تصريح عمر به نام [7] افرادي كه اگر زنده مي بودند آنان را پس از خود به خلافت مي گماشت، جعلي مي شمارد وبر خلاف آنچه كه در ابتدا كتاب خود عرضه داشته [8] ، تباني اين سه دوست (ابوبكر، عمر، ابو عبيده الجراح) را بر غصب خلافت وگرداندن آن در ميان خود ضعيف شمرده كردن نمي نهد [9] وأما ويلفرد مادلونگ مستشرق آلماني الاصل در كتاب خود ابتدا نظريه لامس (Lammens) را در باره مثلث قدرت (ابوبكر، عمر، ابو عبيده الجراح) مطرح مي كند واز قول كايتاني تصريح مي كند كه در اين مثلث [10] ، الهام بخش اصلي، عمر بوده است [11] ونتيجه مي گيرد كه پيامر اكرم بهيچ وجه در نظر نداشت كه ابوبكر جانشين طبيعي او باشد وبه انجام اين كار رضايت نداشت [12] وي، مؤكداً تصريح مي كند كه جايگاه ممتاز حاكميت بر جامعه اسلامي، كه ابوبكر آنرا به قريش اختصاص داده بود هيچ مبنايي در قرآن نداشت [13] .
با اين همه، مادلونگ هيچ اعتقادي به تصريح پيامبر (ص) درباره جانشيني امير المؤمنين علي بن ابي طالب (ع) نيز ندارد وحتي درباره واقعه غدير خم نيز چنين اظهار نظر مي كند كه: ظاهراً آن هنگام، موقع مناسبي نبود كه علي را به جانشيني خود منصوب كند. احتمالاً محمد (ص) به اميد آنكه طول عمر او به اندازه اي باشد تا يكي از اسباطش را تعيين كند، اين تصميم گيري را به تأخير انداخت [14] .
وي، نهايتاً چنين نتيجه مي گيرد كه پيامبر (ص) بدون تعيين جانشين از دنيا رفت. علاوه بر اين، مادلونگ احاديث عبد اللَّه بن عباس [15] را هم كه در آنها اعترافات صريح عمر بعلت منع خلافت از علي (ع) گزارش شده است به اعتبار مي داند بي آنكه در اين باره دليل مقبول ارائه كند [16] .
در بخشي پاياني كتاب، مادلونگ پا را از اين هم فراتر مي گذارد، واصلاً، عدم تعيين جانشين را سنت پيامبر (ص) اعلام مي كند وحتي مي گويد كه شايد علي (ع) هم بنابه همين سنت، مايل نبود، در زمان خلافت خود جانشيني براي خويش انتخاب كند؛ هرچند كه بالاخره به حسن (ع) وصيت كرد. البته مادلونگ معتقد است كه ابوبكر طالب خلافت بود [17] .
وبي ترديد پيش از رحلت پيامبر (ص) تصميم گرفته بود كه آن خليفه خود او باشد، بدون آنكه از جانب پيامبر (ص) بدين كار نامزد شده باشد؛ لذا تصميم گرفت براي رسيدن به اين آرزو، مخالفان قدرتمند خود را كه از أهل بيت پيامبر (ص) بودند از ميان بردارد وبه انتظار فرصت نشست. اين فرصت را اشتباه عجولانه انصار براي انتخاب رهبر از ميان خود به دست او داد [18] .
بدين ترتيب مادلونگ نيز بر وجود نقشه وطراحي قبلي براي رسيدن به خلافت از جانب ابوبكر تأكيد دارد منتها، بروز وظهور اين تصميم را، در سقيفه، أمر اتفاقي مي داند وهمياري چندتن ديگر از مردان قريش را در اين كار در گردن نهادن اگثريت قريش وانصار به خلافت ابوبكر، مؤثر مي شمارد. خاصه كه ابوبكر، با گفتن اين جمله كه (قريش حق قبيله اي براي حكومت دارد) آنان را اغفال كرده بود وآنان نيز از اينكه حكومت، همچون نبوت، در انحصار خاندان پيامر (ص) نمي ماند راضي بودند [19] .
مروري اجمالي بر آنچه كه از ديرباز تا كنون درباره سقيفه نگاشته شده است لازم بود تا اينكه ارزش واهميت كار محقق كرانمايه، علامه سيد مرتضي عسكري، در كتابي كه پيش روي داريد، بهتر شناخته شود.
بر اساس اين كتاب سقيفه در يك روز ويا طراحي يك نفر براي خلافت خلاصه نمي شود بلكه سقيفه آغاز بروز وظهور اجرائي نقشه اي حساب شده است كه طي آن افرادي معين از قريش مي بايست يكي پس از ديگري، زمام حكومت را به دست گيرند تا آن را، پيوسته، از أهل بيت پيامبر (ص) - كه بنا به نصّ ايشان، جانشينان بر حقّ پيامبر بودند - دور دارند ونهايتاً آن را به بني اميه بسپارند. اين نقشه اجرا شد، لكن با قتل عثمان وخلافت امير المؤمنين (ع)، نا تمام ماند. اين تحليل، كه بر مبناي منابع درجه اوّل مكتب خلفاست، در نوع خود بي نظير است؛ مطالب پراكنده ونا تمام وبعضاً نادرست گذشتگان ومعاصران را، درباره سقيفه، منظّم وكامل ساخته، تصحيح مي كند وبراي فهم بهتر تاريخ اسلام، از زمان رحلت پيامبر (ص) تا كنون، بسيار روشني بخش وهدايتگر است.
نشر كنگره فرصت را مغتنم شمرد، وبا كسب اجازه از مؤلف ومحقّق گرانقدر، حضرت علامه سيد مرتضي عسكري - دامت افاضاته - چاپ ونشر اين اثر ارزشمند را وجهه همّت قرار داد وبراي تتميم فايده آن، با استفاده از مآخذ معتبر، مستندات روايات حديثي وتاريخي منقول در اين كتاب را، در پي نوشت آورد ودر مواردي نيز حواشي چند در توضيح بعضي مطالب درج كرد. اميد كه اين برگ سبز، در درگاه مولي الموحّدين وامير المؤمنين، حضرت علي بن ابي طالب عليه السلام، به ديده قبول تلقّي شود؛ إن شاء اللَّه.
وآخرُ دَعوانا اَنِ الحمدُ للَّه ربّ العالمين
مهدي دشتي
زمستان 1379 - تهران
مقدمه چاپ دوم
اين كتاب از نوراهاي سخنرانيهاي اينجانب پياده وجمع آوري شد واين كار با كوشش دوتن از شيعيان أهل بيت عليهم السلام انجام پذيرفت ونخواستند نامشان در مقدمه برده شود باري تعالي اين كار خير را از آنها قبول فرمايد.

[1] اين منابع به ترتيب قدمت تاريخي عبارت اند از:
1 - سيره ابن هشام (ت 213 هـ) 2 - طبقات ابن سعد (ت 230 هـ) 3 - مسند احمد حنبل (ت 241 هـ) 4 - سنن الدارمي (ت 255 هـ) 5 - صحيح بخاري (ت 256 هـ) 6 - الموفقيات زبير ابن بكار (ت 256 هـ) 7 - صحيح مسلم (ت 261 هـ) 8 - الامامه والسياسه ابن قتيبه الدينوري (ت 270 يا 276 هـ) 9 - سنن ابن ماجه (ت 273 هـ) 10 - انساب الاشراف بلاذري (ت 279 هـ) 11 - الاخبار الطوال دينوري (ت 282 هـ) 12- تاريخ يعقوبي (ت 292 هـ) 13- تاريخ الطبري(ت 310 هـ) 14 - العقد الفريد ابن عبد ربه (ت 328 هـ) 15 - التنبيه والاشراف مسعودي (ت 346 هـ) 16 - مروج الذهب مسعودي (ت 413 هـ) 17 - الاغاني ابو فرج الاصفهاني (ت 356 هـ) 18 - ارشاد المفيد (ت 413 هـ) 19 - آمالي مفيد (ت 413 هـ) 20 - الاستيعاب ابن عبد البر اندلسي (ت 463 هـ) 21 – صفـوه الصفوه ابن جـوزي (ت 597 ه) 22 - تاريخ ابن اثير جزري (ت 630 هـ) 23 - اسد الغابه ابن اثير (ت 630 هـ) 24 - شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد (ت 655 يا 656 هـ) 25- الرياض النظره محب الدين الطبري شافعي (ت 694 هـ) 26 - تاريخ اسلام ذهبي (ت 748 هـ) 27 - تاريخ ابن كثير (ت 774 هـ) 28 - تاريخ خلفاء سيوطي (ت 911 هـ) 29 - تاريخ الخميس حسين بن محمد ديار بكري (ت 966 هـ) 30 - كنز العمال متقي هندي (ت 975 هـ).
[2] مرحوم مظفر از علماي حوزه علميه نجف بود. كتاب وي (السقيفه) را محمد جواد حجتي كرماني، با عنوان اسرار سقيفه، به فارسي برگردانده است. بيشتر نيز مرحوم سيد غلام رضا سعيدي اين كتاب را با عنوان ماجرا سقيفه به فارسي ترجمه كرده بود.
[3] صاحب كتاب سيره علوي، كه آنرا در 1368 ش به چاپ رسانده است.
[4] عبد الفتاح عبد المقصود از نويسندگان ودانشمندان مصري واز أهل سنت است. كتاب وي، السقيفه والخلافه، توسط سيد حسن افتخار زاده تحت عنوان خواستگاه خلافت به فارسي ترجمه شده است.
[5] ويلفرد مادلونگ، از اسلام شناسان غربي واصلاً الماني است كه در سالهاي 1978 تا 1998 م. صاحب كرسي تدريس عربي ومطالعات اسلامي در دانشگاه اكسفورد بوده است. كتاب وي a sudy of the early caliphate:The Succession to Muhammad نام دارد كه با عنوان جانشيني حضرت محمد (ص) از طرف موسسه انتشارات استان قدس رضوي منتشر شده است.
[6] خواستگاه خلافت، ص 241 به بعد.
[7] همان، ص 421 به بعد.
[8] همان ص 437.
[9] همان ص 438 و 439.
[10] جانشين حضرت محمد (ص) ص 15 و 16.
[11] همان ص 18.
[12] همان ص 32.
[13] همان ص 84.
[14] همان ص 34.
[15] همان ص 35.
[16] همان ص 40.
[17] همان ص 427.
[18] همان ص 62 و 63.
[19] همان ص 63. --------------------------- پي ريزي سقيفه در زمان حيات پيامبر اكرم

براي بررسي نحوه پي ريزي سقيفه در زمان حيات پيامبر(ص) بايد آيات زير را مورد بررسي قرار دهيم.
خداوند متعال در آيات اوليه سوره تحريم مي فرمايد:
[يا أَيهَا النَّبِيُّ لِمَ تُحَرِّمُ مَا أَحَلَّ اللَّهُ لَك تَبْتَغِي مَرْضَاه أَزْوَاجِك وَاللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ قَدْ فَرَضَ اللَّهُ لَكمْ تَحِلَّه أَيمَانِكمْ وَاللَّهُ مَوْلَاكمْ وَهُوَ الْعَلِيمُ الْحَكيمُ وَإِذْ أَسَرَّ النَّبِيُّ إِلَي بَعْضِ أَزْوَاجِهِ حَدِيثاً فَلَمَّا نَبَّأَتْ بِهِ وَأَظْهَرَهُ اللَّهُ عَلَيهِ عَرَّفَ بَعْضَهُ وَأَعْرَضَ عَنْ بَعْضٍ فَلَمَّا نَبَّأَهَا بِهِ قَالَتْ مَنْ أَنْبَأَك هَذَا قَالَ نَبَّأَنِي الْعَلِيمُ الْخَبِيرُ إِنْ تَتُوبَا إِلَي اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكمَا وَإِنْ تَظَاهَرَا عَلَيهِ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلَاهُ وَجِبْرِيلُ وَصَالِحُ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمَلَائِكه بَعْدَ ذَلِك ظَهِيرٌ]
اي پيامبر، براي چه بر خود حرام كردي آنچه را كه خداوند بر تو حلال كرده بود؟ براي جلب رضايت همسرانت؟ و خداوند آمرزنده و رحيم است. خداوند راه گشودن سوگندهايتان را معين ساخت؛ و خداوند مولاي شماست و او دانا و حكيم است.
آنگاه كه پيامبر رازي را با بعضي از زنان خويش در ميان نهاد، آن زن آن راز را به ديگري باز گفت. پس خداوند، پيامبر را از اين امر آگاه ساخت. پيامبر نيز بخشي از آن (راز) را بيان كرد و بخشي را بيان نكرد. آن زن به پيامبر گفت: چه كسي تو را از اين آگاه ساخت؟ فرمود: خداوند دانا مرا خبر كرد. اي دو زن، به سوي خدا توبه كنيد كه دل شما از حق برگشته است و اگر عليه پيامبر پشت به پشت هم دهيد، همانا خداوند مولاي اوست و جبرئيل و ديگر فرشتگان و مرد صالح از مؤمنان، پشتيبان اويند. --------------------------- شأن نزول آيات

در اين آيات سه امر بيان شده است:
الف: تحريم پيامبر اكرم (ص) بر خود آنچه را كه خدا بر او حلال فرموده بود براي رضاي همسرانش، و اين كه خداوند راه گشودن سوگندها را بيان فرموده است.
ب: خبر دادن پيامبر (ص) رازي را به يكي از همسرانش و خبر دادن آن زن، آن راز را به ديگري و آگاه نمودن باري تعالي، پيامبر (ص) را از افشاي راز.
ج: تهديد باري تعالي آن دو همسر پيامبر (ص) را،... تا آخر سوره.
در اين آيات بيان نشده كه پيامبر (ص)، براي رضاي همسرش، چه حلالي را بر خود حرام كرده و چه رازي را آن همسر پيامبر (ص) افشا نموده و پس از آن چه شده است كه خداوند چنان عبارات تهديد آميزي مي فرمايد.
شايسته است يادآور شويم كه باري تعالي مي فرمايد: [وَاَنْزَلْنا اِلَيك الذِّكرَ لِتُبَينَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ اِلَيهِم] النحل 44: ما قرآن را بر تو نازل كرديم تا شما براي مردم بيان كني آنچه را كه براي ايشان نازل شده است --------------------------- قرآن با دو گونه وحي بر پيامبر نازل مي شده است

1) وحي قرآني، كه همان نصّ قرآن است، كه از زمان پيامبر(ص) تا به امروز در دسترس همه است.
2) وحي بياني، كه با آن تفسير قرآن بيان مي شده است.
در بيان آيه اول در روايت آمده است كه پيامبر(ص) در روز نوبت حفصه، با كنيز خود ماريه هم بستر شد و آنگاه كه حفصه از آن داستان آگاه گرديد، پيامبر(ص)، براي دلجويي حفصه، ماريه را بر خود حرام فرمود [1] .
در آيه دوم، خداوند اين تحريم را رفع مي كند.
در آيه سوم بيان شده كه پيامبر(ص) مطلبي را به عنوان راز به همسرش - حفصه - مي فرمايد، او آن راز را فاش مي كند. خداوند، پيامبرش را از كار وي آگاه مي سازد و آن حضرت(ص)، حفصه را از فاش كردن آن راز آگاه مي سازد. حفصه از پيامبر(ص) مي پرسد كه چه كسي شما را از اين كار آگاه ساخت؟ پيامبر(ص) مي فرمايد: خداوند عِالِم آگاه مرا با خبر ساخت [2] .
در آيه چهارم لحن آيه تغيير مي كند و خطاب به آن دو زن مي فرمايد: (اگر شما از كار خود توبه كنيد (به نفع شماست) زيرا دل هايتان از حق منحرف گشته است، و چنان كه بر ضدّ پيامبر(ص) پشت به پشت هم دهيد، خداوند مولاي اوست و جبرئيل و فرشتگان و مرد صالح از مؤمنان (= علي) پشتيبان اويند [3] .
آيا در خانه پيامبر چه پيش آمده بود كه براي رفع آن نياز به تهديدي چنين سخت بوده است، تا آن حدّ كه مي فرمايد: پيامبر تنها نيست، خدا و جبرئيل و ملائكه و صالح المؤمنين(علي) پشتيبان و حافظ اويند؟ آيا چه بوده كه در آيات بعدي، خداوند، در مقام تهديد، مي فرمايد:
اميد است كه اگر او شما را طلاق دهد، پروردگارش، به جاي شما، همسراني بهتر از شما براي او قرار دهد؛ همسراني مسلمان، مؤمن، متواضع، توبه كار، عابد، مهاجر، زناني باكره و بيوه!!
اي كساني كه ايمان آورده ايد، خود و خانواده خويش را از آتشي كه هيزم آن انسانها و سنگ هاست محافظت كنيد؛ آتشي كه فرشتگاني بر آن گمارده شده كه خشن و سختگيرند و هرگز فرمان خدا را مخالفت نمي ورزند و آنچه را فرمان داده شده اند (به طور كامل) اجرا مي كنند.
اي كساني كه كافر شده ايد، امروز عذرخواهي نكنيد، چرا كه تنها به اعمالتان جزا داده مي شويد.
اي كساني كه ايمان آورده ايد، به سوي خدا توبه كنيد، توبه اي خالص؛ اميد است (با اين كار) پروردگارتان گناهانتان را ببخشد و شما را در باغ هايي از بهشت كه نهرها از زير درختانش جاري است وارد كند. در آن روزي كه خداوند، پيامبر و كساني را كه با او ايمان آورده اند خوار نمي كند، و اين در حالي است كه نورشان پيشاپيش آنان و از سوي راستشان در حركت است و مي گويند: پروردگارا، نور ما را كامل كن و ما را ببخش كه تو بر هر چيزي توانايي. اي پيامبر، با كفّار و منافقان پيكار كن و بر آنان سخت بگير، جايگاهشان جهنّم است و بد فرجامي است.
خداوند براي كساني كه كافر شده اند به همسر نوح و همسر لوط مثال زده است. آن دو تحت سرپرستي دو بنده از بندگان صالح ما بودند ولي به آن دو خيانت كردند و (ارتباط با آن دو پيامبر) سودي به حالشان (در برابر عذاب الهي) نداشت، و به آنها گفته شد: وارد آتش شويد با كساني كه وارد مي شوند).
آيا در خانه پيامبر(ص) و گرد آن حضرت چه فتنه هايي به پا شده بود كه پيامبر(ص) بعضي از آنها را بيان فرمود و بعضي را بيان نفرمود؟ آن دو همسر پيامبر و همكارانشان چه نقشه هايي داشته اند كه براي هشدار دادن به ايشان نيازمند آن همه تهديد و بيان عاقبت كار دو زن مشترك دو پيامبر (نوح و لوط) بوده است، با تصريح به اين كه آن دو زن به آن دو پيامبر نفاق و خيانت ورزيدند و در نتيجه به آن زن امر شد كه به دوزخ بروند؟
نتجه آنچه را كه در اين باره در كتاب هاي مكتب خلفا يافته ايم چنين است:
پيامبر(ص) به حفصه دختر عمر فرموده بود كه پدر تو با پدر عايشه (ابوبكر) براي گرفتن حكومت پس از من قيام خواهند كرد. اين سخن را پيامبر(ص) به عنوان رازي بيان داشته بودند، لكن اين راز را حفصه با عايشه در ميان گذارد. عايشه هم آن را به پدرش باز گفت. ابوبكر هم آن را با عمر در ميان گذاشت. عمر از حفصه سئوال كرد داستان چيست؟ بگو (تا آماده شويم.) او هم راز پيامبر(ص) را براي پدرش فاش كرد.
پيامبر(ص) بخشي از جريان را، يعني اين كه آن دو زن راز او را افشا كرده بودند، بيان نمود و از بازگويي بخشي ديگر اعراض كرد. آيا راز جزء آمادگي پدران آن دو براي گرفتن حكومت پس از پيامبر(ص) چه مي توانست باشد؟
ابن عبّاس، براي آن كه از زبان خليفه دوم شأن نزول سوره را روايت كند، با زيركي به او گفت: من يك سال است مي خواهم از شما سئوالي كنم، هيبت شما مرا مانع است. عمر گفت: چيست؟ گفت: سؤال از آيه قرآن است. خليفه گفت: ابن عباس، تو مي داني علمي از قرآن نزد من است و از من سؤال نمي كني؟ در اينجا ابن عباس از او پرسيد: سوره تحريم درباره چه كسي نازل شده است؟ عمر گفت: درباره عايشه و حفصه [4] .
در كتاب الدُّرّ المنثور سيوطي، جلد 6 صفحه 241، چنين آمده است:
و اِذْ اَسَرُّ النُّبِيُّ اِلي بعَضِ اَزواجِهِ حدَيثاً. حَفْصَه بِنْتِ عُمَرَ اَنَّ الخلَيفَه مِنْ بَعْدِهِ اَبُوبكرٍ وَ مِنْ بعَدِ أبي بكرٍ عُمَرُ.
از اين داستان مي توان دريافت كه ابوبكر و عمر براي رسيدن به حكومت نقشه مي كشيدند، نقشه اي براي زمان حيات پيامبر(ص) [5] و نقشه اي براي بعد از آن حضرت. آنچه كه فعلاً مربوط به بحث ماست نقشه آن دو براي بعد از حيات پيامبر(ص) است كه خود زير بناي سقيفه شد. آن نقشه چنان بود كه ابوبكر، عمر، ابو عُبيده جرّاح، سالِم مولاي ابي حُذَيفِه و عثمان، براي رسيدن به حكومت بعد از پيامبر(ص) هم سوگند شدند و اين قرار را در نامه اي نوشتند و آن را به امانت نزد ابو عبيده جرّاح گذاشتند [6] .
به اين سبب بود كه عمر مي گفت: ابوعبيده امين اين امّت است. [7] و به سبب اين قرار داد بود كه خليفه دوم بارها مي گفت: اگر ابوعبيده يا سالم مولاي ابي حذيفه زنده بودند خلافت را به ايشان واگذار مي كردم [8] .
در واقعه تعيين خليفه دوم هم اين جريان آشكار مي شود:
ابوبكر، در مرض وفاتش، عثمان را طلبيد و گفت بنويس:
بسم الله الرّحمن الرّحيم،
اين آن چيزي است كه ابوبكر بن ابي قحافه به مسلمانان وصيت مي كند. امّا بعد... در اينجا ابوبكر بيهوش شد. عثمان نوشت: امّا بعد، من بر شما عمر ابن الخطاب را خليفه قرار دادم و از خيرخواهي شما كوتاهي نكردم. چون ابوبكر به هوش آمد گفت: بخوان. عثمان نوشته را خواند. ابوبكر گفت: الله اكبر، ترسيدي مسلمان ها بعد از من گرفتار اختلاف شوند؛ بله، همين را مي خواستم بگويم [9] .
عثمان از كجا خبر داشت كه ابوبكر چه كسي را مي خواهد بعد از خود براي خلافت تعيين كند؟ معلوم مي شود كه قرار دادي در كار آنها بوده كه به ترتيب ابوبكر، عمر، سالم، ابوعبيده و عثمان، يكي بعد از ديگري، خليفه شوند. اين امر نيز از دو كار خليفه دوم، عمر، معلوم مي شود:
1) وقتي عمر به دست ابولؤلؤه مضروب شد، چون سالم و ابوعبيده در آن زمان از دنيا رفته بودند [10] و عمر شوراي خلافت را طوري ترتيب داد كه عثمان براي خليفه شدن رأي بياورد [11] .
2) از واقعه زير نيز روشن مي گردد كه در زمان حيات عمر، خليفه سوم تعيين شده بود: ابن سعد (صاحب طبقات) از سعيد بن عاص اموي نقل مي كند كه وي از خليفه دوم زميني را در كنار خانه خود مي خواست تا خانه اش را وسعت دهد؛ چون عمر در مورد بعضي ها از اين بخشش ها مي كرد. خليفه به او گفت: بعد از نماز صبح بيا تا كارت را انجام دهم. سعيد، به دستور خليفه، پس از نماز صبح به نزد او رفت و با او به محل زمين مطلوب رفتند. خليفه عمر، با پاي خود، روي زمين خطّي كشيد و گفت: اين هم مال تو. سعيد بن عاص مي گويد: گفتم يا اميرالمؤمنين، من عيالوارم، قدري بيشتر بده.
عمر گفت: اينك اين زمين تو را بس است. ولي رازي به تو مي گويم، پيش خود نگهدار. بعد از من كسي روي كار مي آيد كه با تو صله رحم مي كند و حاجتت را برآورَده مي سازد. سعيد مي گويد: در طول خلافت عمر بن خطاب صبر كردم تا عثمان به حكومت رسيد و او، همچنان كه عمر گفته بود، با من صله رحم كرد و خواسته ام را برآورد [12] .
از اين روايت روشن مي شود كه خليفه دوم، با نقشه اي كه براي زمان بعد از خود كشيده بود مي دانست كه خويشاوند سعيد اموي، يعني عثمان، به خلافت خواهد رسيد.
اضافه بر اين، از جريانات زير معلوم مي شود كه خليفه دوم در نظر داشت بعد از عثمان، عبدالرّحمن بن عوف و پس از او معاويه به حكومت برسند. دليل اين مطلب آن است كه در سال عام الرُّعاف عثمان به بيماري خون دماغ مبتلا گرديد و مشرف به مرگ شد. پنهاني، در نامه اي، عبدالرُّحمن بن عوف را براي خلافت پس از خود تعيين كرد. عبدالرُّحمن بسيار ناراحت شد و گفت: من او را آشكارا خليفه كردم ولي او پنهاني خلافت مرا مي نويسد. بدين سبب بين آن دو دشمني شديد ايجاد شد [13] و نفرين حضرت امير(ع) درباره آنها مستجاب گرديد كه فرموده بود: خداوند بين شما اختلاف بيندازد [14] .
عثمان از آن بيماري شفا يافت وعبدالرّحمن در زمان خلافت عثمان وفات كرد [15] . واميرالمؤمنين(ع)، نيز در همان روز كه عبدالرّحمن بن عوف با عثمان بيعت كرد و موجب خلافت او شد، به او فرموده بود: وَاللهِ مَا وَ لَّيت عُثْمانَ اِلاّ لِيرُدَّ اَلامْرَاليك. يعني به خدا قسم، تو عثمان را به خلافت نرساندي مگر كه (روزي) او نيز خلافت را به تو باز سپارد. [16] .
و امّا ميل عمر به خلافت معاويه را، پس از اين، در بخش مربوط به معاويه در زمان عمر مورد بحث قرار خواهيم داد و در اينجا به ذكر اين نكته اكتفا مي كنيم كه اصولاً عمر مي خواست خلافت در قريش باشد ولي به بني هاشم نرسد و او و يارانش، نه تنها در زمان خودشان، بلكه براي بعد از خودشان نيز نمي خواستند كه بني هاشم به حكومت برسند [17] .

[1] تفسير طبري 28: 101. و نزديك به همين معنا نقل شده است در طبقات ابن سعد، 8: 135، چ اروپا.
[2] تفسير طبري، 28: 101.
[3] الدّرّ المنثور سيوطي، 6: 244.
[4] تفسير طبري 28: 104- 105 و صحيح بخاري، 3: 137 و 138 و 4: 22 و صحيح مسلم، كتاب الطّلاق، حديث 31 و 32 و 33 و 34 و مسند احمد حنبل، 1: 48، و مسند طيالسي، حديث 23.در كتب مكتب خلفا، اين پيشگويي پيامبر در باب خلافت ابوبكر و عمر، تأويل به بشارت آن حضرت به حكومت آن دو تن شده است! كه نارواست. زيرا علاوه بر نصّ آيات ياد شده، كه دلالت بر انذار و سرزنش و تهديد دارد و تصريح بخيانت دو تن از زنان پيامبر است كه همرديف زنان نوح و لوط شمرده شده اند و چنين امري با افشاي بشارت مباينت تامّ دارد، پيامبر اكرم (ص) پيشگويي هايي از اين دست، كه دلالت بر وقوع مصيبت يا شرّ و ظلمي در آينده مي كنند، بسيار داشته اند؛ مانند: انذار زنان خود از بانگ سگان حوأب (تاريخ ابن كثير 6: 212 و خصائص سيوطي 2: 136و المستدرك 3: 119 و الاجابه ص 62 و العقد الفريد 3: 108 و السّيره الحلبيه 3: 320 - 321) كه نهايتاً در جنگ جمل، درباره امّ المؤمنين عايشه مصداق يافت (طبري 7: 475 و در چاپ اروپا 1: 3108 و مسند احمد6: 98 و ابن كثير 7: 230 و المستدرك 3: 120)، به نحوي كه عايشه به شدّت پريشان شد و گفت:ردّوني ردّوني، هذا الماءُ الّذي قال لي رسولُ اللّه: لا تكوني الّتي تنبحك كلاب الحوأب.يعني: مرا برگردانيد، مرا برگردانيد؛ اين همان آبي است كه پيامبر خدا به من فرمود: مبادا تو آن زني باشي كه سگان حوأب بر او بانگ خواهند زد. (تاريخ يعقوبي 2: 157 وكنزالعمال 6: 83 - 84) لكن زبير آمد و گفت: دروغ گفت كسي كه به تو خبر داد كه اينجا حوأب است. (ابن كثير 7: 230 و ابوالفداء، ص 173) ابن زبير و طلحه نيز حرف عبداللّه بن زبير را تأكيد كردند و پنجاه مرد ديگر هم از اعراب صحرانشين آن سرزمين آوردند و شهادت دروغ دادند كه اينجا حوأب نيست. (مروج الذّهب مسعودي 7-6: 2) و پيشگويي پيامبر (ص) درباره شهادت اباعبداللّه الحسين (ع) كه فرمود:اخبرني جبرئيل انّ هذا [= حسيناً] يقتل بارض العراق: جبرئيل مرا خبر داد كه همانا اين [حسين] در زمين عراق كشته مي شود. (مستدرك الصّحيحين، 4: 398 و المعجم الكبير طبراني، حديث 55 و تاريخ ابن عساكر، حديث 629 - 621 و ترجمه الحسين در طبقات ابن سعد، حديث 267 و تاريخ الاسلام ذهبي، 3: 11 و ذخائر العقبي، 148- 149 و ابن كثير، 6: 230 و كنزالعمال 16: 266) و باز فرمود:اشتدّ عضب اللّه علي من يقتله. يعني خشم خداوند نسبت به كشنده حسين بسيار شديد است. (تاريخ ابن عساكر، ح 623 و تهذيب تاريخ ابن عساكر، 4: 325 و كنزالعمّال، 23: 112 و الرّوض النّضير، 1: 93) كه اينها، هيچ كدام، بشارت نيست بلكه بيان مصيبت و ظلمي است كه پس از پيامبر واقع خواهد شد.
[5] نقشه اي كه براي زمان حيات پيامبر(ص) مي كشيدند مي تواند رم دادن شتر پيامبر به هنگام بازگشت آن حضرت از غزوه تبوك تا حضرت (ص) به درّه بيفتد و شهيد شود، كه البتّه به فضل الهي موفّق نشدند. بنا به نقل ابن حزم اندلسي - از بزرگان علماي مكتب خلفا - در كتاب ارزشمند المحلّي، 11: 224، از جمله كساني كه در اين ماجرا شركت داشتند و شتر پيامبر را رم دادند، ابوبكر و عمر و عثمان بودند، نصّ عبارت او چنين است:انّ ابابكر و عمر و عثمان و طلحه و سعد بن ابي وقاص، رضي اللّه عنهم، اراد و قتل النّبي صلّي اللّه عليه و سلّم و القاءه من العقبه في تبوك.البته ابن حزم اين روايت را، به دليل آن كه راوي آن وليد بن عبداللّه بن جميع الزّهري است، ناموثّق و از درجه اعتبار دانسته است. لكن اين رأي او غير علمي و نارواست، زيرا مسلم و بخاري، هر دو، اين راوي را موثّق دانسته اند، چنان كه بخاري در كتاب الادب المفرد خويش و ابن حجر در كتاب التّهذيب خويش، ترجمه وليد بن عبداللّه بن جميع را آورده و در آنجا تصريح كرده كه بخاري و مسلم از او روايت نقل كرده اند و بنابراين حديث او صحيح است.
[6] بحارالانوار، 2: 296، روايت 5.
[7] العقد الفريد، 4: 274.
[8] العقد الفريد، ابن عبدربّه، 4: 274.
[9] تاريخ طبري، 1: 2138 چاپ اروپا و چاب مصر3: 52.
[10] سالم مولاي ابي حذيفه، در جنگ با مُسَيلمه كذّاب، در سال دوم خلافت ابوبكر، كشته شد و ابو عبيده نيز در سال 18 هجري، در حالي كه امير لشكرِ مسلمانان در جنگ با روم بود، در طرفِ شام كه در آن هنگام روم شرقي ناميده مي شد، به طاعونِ عَمَواس وفات كرد، العقد الفريد، 4 : 274 - 275.
[11] انساب الاشراف بلاذري، 5: 15 - 19 و طبقات ابن سعد، 3: ق 1: 43 و تاريخ يعقوبي، 2: 160.
[12] طبقات ابن سعد، 5: 20 - 22، چاپ اروپا.
[13] سِيرُ اعلام النبلاء و تاريخ ابن عساكر، ذيل ترجمه عبدالرّحمن بن عوف.
[14] قال علي (ع):دَقَّ اللّهُ بينَكما عِطرَ مِنَشَّم. - نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، خطبه 3، 1: 188 و خطبه 139، 9: 55. اين جمله مثلي بود كه در زمان جاهليت هنگامي قبائل عرب مي خواستند با يكديگر بجنگند عطر زني را بنام (منشم) استعمال مي كردند وبه جنگ مي پرداخند تا جائيكه اين امر ضرب المثلي شد براي وسيله جنگ افروزي بي قبائل عرب.
[15] براي آشنايي بيشتر با دامنه خصومت ميان عثمان و عبدالرّحمن بن عوف بنگريد به: انساب الاشراف بلاذري، ق 4: 1: 546 - 547، چاپ بيروت، 1400 ه.
[16] تاريخ طبري، 3: 297در ذكر حوادث سال 23 ه. و ابن اثير، 3: 37.
[17] تفصيل اين بحث را در همين كتاب، تحت عنوان حكومت در زمان عمر و گفت و گوي ابن عباس و عمر، ملاحظه كنيد. نيز بنگريد به: الاستيعاب، 1: 253 و الاصابه، 3: 413 و ابن كثير، 8: 120 و مروج الذّهب، 2: 321 - 322 و مسند احمد، 1: 177 و طبري5: 2768 و 2770 - 2771 و 2787 و ابن ابي الحديد، 6: 12 - 13. --------------------------- بيماري و وفات پيامبر

در دهه آخر صفر سال 11 هجري پيامبر(ص) بيمار شد. در حال بيماري، اُسامَه فرزند زيد - آزاد شده پيامبر - را، كه در آن زمان هجده ساله بود، به اميري لشكري گماشت كه برود به سمت شام و با نصاراي روم شرقي بجنگد. [1] دستور فرمود كه در آن لشكر، ابوبكر و عمر و ابوعبيده جرّاح سَعد بن عُباده و ديگر سران صحابه از مهاجر و انصار شركت كنند، و تأكيد فرمود كه كسي از ايشان، از رفتن با آن لشكر، تخلّف نكند [2] .
و فرمود: لَعَنَ الله مَنْ تَخَلَّفَ عَنْ جَيش اُسامَه. يعني خداي لعنت كند هركس را كه از لشكر اسامه تخلف كند (و با آن لشكر نرود) [3] .
پس از آن، حال پيامبر(ص)، در اثر آن بيماري، سنگين شد. به لشكر اسامه، كه در بيرون مدينه بود، خبر دادند كه پيامبر(ص) در حال احتضار است. آنها كه مي خواستند در امر خلافت دخالت كنند به مدينه بازگشتند و صبح روز دوشنبه دور پيامبر جمع شدند. پيامبر(ص) فرمود: توني بِدَواه وقرطاس أَكتُبْ لَكمُ كتاباً لَن تَضِلُّوا بَعَدهٌ اَبَداً.يعني: قلم و كاغذ بياوريد تا (وصيت) نامه اي براي شما بنويسم كه بعد از من هرگز گمراه نشويد. عمر گفت: نَّ النيي غَلبَهُ الوَجَعُ و عنِدَكم كتابُ اللهِ؛ حَسْبُنا كتابُ الله [4] عني بيماري بر پيامبر غلبه كرده است - كنايه از اين كه نمي داند چه مي گويد - و نزد شما كتاب خداست و كتاب خدا ما را بس است. دسته اي گفتند: دستور پيامبر را انجام دهيد. آن دسته اي كه مي خواستند دستور پيامبر(ص) را انجام دهند غالب شدند [5] .
در روايت ديگر، در طبقات ابن سعد، آمده است كه، در آن حال، يك نفر از حاضران گفت: انَّ نَبيَّ اللهِ لَيهْجُر. [6] يعني همانا پيامبر خدا هذيان مي گويد.
آسمان خون گريه كن! يك صحابي، در روي پيامبر و در محضر ديگر صحابه، به پيامبر خاتم (ص) چنين ناروا گفت. گر چه در اين روايت گوينده را تعيين نكرده اند، ليكن، با توجه به روايت صحيح بخاري، كه پيش از اين نقل كرديم، جز عمر از چه كسي چنين جسارتي بر مي آمد؟ آري، گوينده همان كس بود كه گفت حَسْبُنا كتابُ الله [7] بار الها، چه مصيبتي از اين بزرگتر!
پس از اين گفت و گو و مجادله، بعضي از حاضرين خواستند كه قلم وكاغذ بياورند، امّا پيامبر(ص) فرمود اوَبَعْدَمَاذا؟! [8] يعني آيا پس از چه؟! بعد از اين سخن، اگر قلم و كاغذ مي آوردند و پيامبر(ص) وصيت نامه اي مي نوشت كه در آن اسم علي(ع) بود، مخالفان مي توانستند چند نفر را بياورند و شهادت دهند كه پيامبر(ص) آن وصيت نامه را در حال هذيان نوشته است.
پس از اين ناسزا گويي پيامبر فرمود: قُوُموا عَنّي لا ينبَغي عِندَ نَبّي تَنازُعُّ. يعني از نزد من برخيزيد، كه در محضر پيامبر، نزاع كردن شايسته نيست [9] .

[1] الاستيعاب، رقم 12 و اُسدُالغابه، 1: 65 - 66.
[2] طبقات ابن سعد، 2: 190 - 192، چاپ بيروت و عيون الأثر، 2: 281. در منابع بسياري تصريح شده به اين كه ابوبكر و عمر جزؤ لشكر اسامه بوده اند: كنزالعمّال، 5: 312 و منتخب كنزالعمّال، 4: 180 و انساب الاشراف بلاذري، درترجمه اسامه، 1: 474 و طبقات ابن سعد، 4: 44 و تهذيب ابن عساكر، 2: 391 و تاريخ يعقوبي، 2: 74، چاپ بيروت و ابن اثير، 2: 123.
[3] شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، 6: 52.
[4] صحيح بخاري، بابُ كتابه العلمِ مِن كتاب العلم، 1: 22 و مسند احمد حنبل، تحقيق احمد محمّد شاكر، حديث 2992 و طبقات ابن سعد، 2: 244، چاپ بيروت.
[5] همان منابع و نيز طبقات ابن سعد،2: 243- 244، چاپ بيروت و مسند احمد، تحقيق احمد محمّد شاكر، حديث 2676.
[6] طبقات ابن سعد، 2: 242، چاپ بيروت. در صحيح بخاري، بابُ جوائزِ الوَفدِ مِن كتابِ الجهاد، 2: 120 و باب اخراجِ اليهودِ مِن جزيره العرب، 2: 136، بدين لفظ آمده است:فَقالُوا: هَجَرَ رَسولُ اللّه صَلَّي اللّهُ عليه وَ سلَّم.و در صحيح مسلم، بابُ مَن تَرَك الوصيه، 5: 76 و تاريخ طبري، 3: 193، بدين عبارت آمده است:انَّ رسولَ اللّه صلَّي اللّهُ عليه وَ سلَّم يهْجُرُ.
[7] خود بدين امر اعتراف كرده است. بنابه نقل امام ابوالفضل احمدبن ابي طاهر در كتاب تاريخ بغداد و ابن ابي الحديد در شرح نهج البلاغه، 3: 97، در شرح حال عمر، يك روز طيّ مباحثه اي مفصّل كه ميان ابن عبّاس و عمردر گرفت، عمر گفت:پيامبر تصميم داشت كه، به هنگامِ بيماري اش، تصريح به نامِ او [= علي بن ابي طالب] كند ولي من نگذاشتم.نيز: المراجعات، علاّمه شرف الدّين، ترجمه محمّد جعفر امامي، ص 442 - 443.
[8] طبقات ابن سعد، 2: 242، چاپ بيروت.
[9] تاريخ ابي الفداء،1: 151. در صحيح بخاري، بابُ كتابه العلم من كتاب العلم،1: 22، به اين لفظ آمده است:قالَ (ص): قُومُوا عَنّي وَلا ينبَغي عِندي التّنازُعُ. --------------------------- در فجر آن روز چه گذشت؟

بلال، هرگاه كه اذان نماز مي گفت، مي آمد به در خانه پيامبر(ص) و مي گفت: الصَّلاه الصَّلاه يا رسولَ اللّه در سحر روز دوشنبه، [1] در وقت اذانِ صبح، بلال به در خانه پيامبر آمد و نداي هميشگي را سر داد. پيامبر(ص)، در حجره عايشه و در حال بيهوشي بود و سرش بر زانوي علي(ع) قرار داشت. عايشه به پشت در آمد و به بلال گفت: به پدرم بگو بيايد و نماز جماعت را اقامه كند. ابوبكر آمد و ايستاد به امامت نماز صبح، پيامبر(ص) به هوش آمد و متوجّه شد كه در مسجد نماز جماعت بر پاست در حالي كه علي بر بالين او نشسته است. پيامبر(ص) با آن حال بيماري برخاست و وضو گرفت و بر بازوان فضل بن عباّس و حضرت علي(ع) تكيه كرد. پيامبر(ص) را در حالي به مسجد آوردند كه از شدّت بيماري پاهايش روي زمين كشيده مي شد. ابوبكر ايستاده بود به نماز. پيامبر(ص) به جلو ابوبكر آمد و نماز او را شكست و به طور نشسته نماز خواند و صحابه به پيامبر(ص) اقتدا كردند و نماز صبح را به جاي آوردند. بقيه [2] وقايع در همان روز دوشنبه رخ داد و در همان روز، پيامبر(ص) رحلت فرمود.

[1] در خانه پيامبر در مسجد باز مي شد وشايد بلال بيامبر را از حضور مأموين خبر مي داد.
[2] شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، خطبه156،9: 197و در چاپ مصر،2: 458 و ارشاد شيخ مفيد، ص86- 87. براي آشناي با مفصّلِ اين بحث بنگريد به: صحيح بخاري، 1: 92 و صحيح مُسلم،2: 23 و سُنَن ابن ماجه، بابُ ماجاءَ في صَلاه رسولِ اللّه (ص):فَكانَ ابوبكرِ يأتَمُّ بَالنَّبيِ وَ النّاسُ يأتَمُّونَ بِه.و نزديك به همين الفاظ در مسند احمد، 6: 210 و 224 و طبقات ابن سعد، 1: 9: 3 و انساب الاشراف،1: 557 آمده است. --------------------------- غسل و تجهيز رسول خدا

كساني كه پيكر پاك و مقدّس رسول خدا(ص) را غسل دادند و در مراسم خاكسپاري آن حضرت نيز شركت داشتند عبارت بودند از: علي بن ابي طالب(ع)، عبّاس عموي پيامبر، فضل بن عبّاس، صالح (آزاد كرده پيامبر). بدين ترتيب، اصحاب رسول خدا(ص) جنازه آن حضرت را در ميان افراد خانواده او رها كردند و تنها همين چند نفر عهده دار تجهيز پيكر رسول خدا شدند [1] .
بنا به روايتي ديگر، علي(ع) همراه با فضل و قُثَم، فرزندان عباس و شُقْران (آزاد كرده پيامبر) و بنا به قولي اسامهبن زيد، تمام مراسم تجهيز رسول خدا(ص) را بر عهده داشتند [2] و ابوبكر و عمر در اين مراسم حضور نداشتند [3] .
در اين وقت، عبّاس عموي پيامبر(ص) به حضرت علي(ع) گفت: يا ابنَ أخي هَلُمَّ لاِ بايعَك فَلا يختَلِفُ عَليك اِثنان. [4] اي پسر برادر، بيا تا با تو بيعت كنم، كه پس از آن، كسي با تو مخالفت نخواهد كرد.
علي(ع) فرمود: لَنا بِجِهازِ رَسُولِ الله شُغلٌ. [5] اكنون كار ما تجهيز پيكر پيامبر است.
در آن حال، انصار در سقيفه بني ساعده، براي تعيين رهبري از انصار گرد آمدند [6] .اين خبر به گروهي از مهاجران: ابوبكر و عمر و ابوعبيده و همراهانشان رسيد. اينان با سرعت به انصار در سقيفه ملحق شدند [7] .
بدين سان، بجز خويشاوندان پيامبر، كسي پيرامون پيكر آن حضرت باقي نماند. وآنان عبارت بودند از: علي بن ابي طالب(ع)، عباس بن عبدالمطّلب (عموي پيامبر)، فضل بن عباس (پسر عموي پيامبر)، قُثَم بن عبّاس (پسر عموي پيامبر)، اسامه بن زيد (آزاد كرده پيامبر)، صالح (آزاده كرده پيامبر) و أَوس بن خَوْلي (از انصار). و تنها همين افراد بودند كه غسل و دفن پيكر پيامبر را بر عهده گرفتند [8] .
اقامه نماز بر جنازه پيامبر بر همه مسلمانان حاضر در مدينه واجب عيني بود، يعني بر يك يك مسلمانان واجب بود. نماز بخوانند [9] بر پيامبر(ص) ومانند نماز بر جنازه ديگران نبود و امام جماعت لازم نداشت؛ چنان كه امام علي(ع) مي فرمود: امام همه، خود پيامبر(ص) است. لذإ؛گ غ مسلمانان پنج نفر، شش نفر مي آمدند و حضرت امير(ع) ذكر نماز را بلند مي خواند آنها تكرار مي كردند. در ابتدا مردان نماز گزاردند و بعد زنان مسلمان و سپس فرزنداني كه به بلوغ نرسيده بودند. اين كار از روز دوشنبه شروع و در عصر سه شنبه تمام شد. پيكر پيامبر(ص) در شب چهارشنبه [10] ، در حضور چند نفر، در همان اتاقي كه وفات يافته بود، دفن شد. [11] بجز نزديكان رسول خدا(ص) كسي در به خاك سپردن پيكر آن حضرت شركت نداشت و هنگامي طايفه بني غُنْم صداي بيل ها را شنيدند كه در خانه هاي خود آرميده بودند. [12] .عايشه مي گويد: ما از به خاك سپردن پيكر پيامبر(ص) خبر نداشتيم تا آن گاه كه در دل شب چهارشنبه صداي بيل ها به گوشمان رسيد. [13] .

[1] طبقات ابن سعد، 2 ق 70: 2، كنزالعمّال، 54: 4 و 60 در روايتي، اَوس بن خَوْليّ الانصاري نيز همراه اين چهار تن ذكر شده است. نگاه كنيد به عبداللّه بن سبا. 1: 110.
[2] العقدالفريد، 3: 61. ذهبي نيز، در تاريخ خود،1: 331 و 324 و 326 نزديك به عبارتِ العقدالفريد را آورده است.
[3] عايشه نيز در اين مراسم حضور نداشت و از تجهيز و دفنِ رسول خدا(ص) باخبر نشد، مگر آن هنگام كه به تصريح خود وي صدايِ بيل ها را در نيمه شب چهارشنبه شنيد:ماعَلِمْنا بِدفنِ الرَّسولِ حتّي سَمِعْنا صَوتَ المَساحِي مِن جَوفِ اللَّيلِ ليله الأرْبَعاء.- سيره ابن هشام،4: 334 و تاريخ طبري،2: 452 و 455 و در چاپ اروپا، 1: 1833 - 1837 و ابن كثير،5: 270 و اسدالغابه، 1: 34 و مسنداحمد، 6: 62 و 242 و 274.
[4] مروج الذّهب، مسعودي،2: 200 و تاريخ الاسلام ذهبي، 1: 329 و ضُحَي الاسلام،3: 291. در كتاب الامامه و السياسه، ابن قتيبه دينوري،1: 4، با اين لفظ آمده است:اُبسُطْ يدَك اُبايعك فَيقالُ عَمُّ رسولِ اللّه بايعَ ابنَ عَمِّ رَسُولِ اللّه و يبايعك اَهلُ بيتِك. فاِنَّ هذاالأمْرَ اذا كانَ لَم يقَل.ابن سعد در كتاب طبقات خود، 2: ق2: 38، ماجرا را با اين عبارت آورده است:اِنَّ العبّاسَ قالَ لِعَليَّ: اُمدُدْ يدَك اُبايعْك يبايك النّاسُ.
[5] شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد،1: 131، چاپ اوّل مصر، به نقل از كتاب سقيفه جوهري.
[6] مسند احمد حنبل، 1: 260 و ابن كثير، 5: 260 و صفوه الصّفوه،1: 85 و تاريخ الخميس،1: 189 و تاريخ طبري، 2: 451 و در چاپ اروپا، 1: 1830 - 1831 و تاريخ ابي الفداء،1: 152 و أسدُالغابه،1: 34 و العقدالفريد، 3: 61 و تاريخ الاسلام ذهبي،1: 321 و طبقات ابن سعد، 2: ق2: 70 و تاريخ يعقوبي،2: 94 و البدء و التاريخ5: 68 و الاستيعاب،4: 65و اُسدُالغابه،5: 188.
[7] صحيح بخاري، كتاب الحدود،4: 120 و سيره ابن هشام،4: 336 و الرّياض النّضره،1: 163 و تاريخ الخميس، 1: 186 و سقيفه ابي بكر جوهري به نقلِ ابن ابي الحديد، 2: 2 و تاريخ طبري، 1: 1839 چاپ اروپا و البدء و التاريخ،5: 65.
[8] مسند احمد، 260: 1 و ابن كثير، 260: 5 و صفوه الصفوه، 85: 1 و تاريخ الخميس، 189: 1 و تاريخ طبري، 451: 2 و در چاپ اروپا 1: 1830 - 1831 و ابن شحنه بهامش الكامل، ص 100 و ابوالفداء، 252: 1 و اُسدُالغابه، 34: 1 و العقدالفريد، 61: 3 و تاريخ ذهبي، 321: 1 و طبقات ابن سعد، 2: ق70: 2 و تاريخ يعقوبي، 94: 2 و البدء و التاريخ، 68: 5 و التّنبيه و الاشراف مسعودي، 244.
[9] اين مطلب استنباط اينجانب (سيد مرتضي عسكري) است، چرا كه با وجود كراهت شديد تأخير در دفن ميت، جنازه پيامبر دو روز و دو شب دفن نشد تا همه مردم مدينه، از مرد و زن و كودك و پير، بر آن حضرت(ص) نماز گزاردند.
[10] اعلام الوري باعلام الهُداه، طبرسي، به تصحيح و تعليق استاد علي اكبر غفّاري، ص 144، چاپ بيروت و طبقات ابن سعد، 2: 256 - 257، چاپ بيروت و بحارالانوار، 525: 22 و 539.
[11] طبقات ابن سعد، 2: 292 - 294 و سيره ابن هشام، 343: 4.
[12] طبقات ابن سعد، 2: ق 78: 2.
[13] سيره ابن هشام، 34: 4 و مسنداحمد، 62: 6 و 24 و 274 و تاريخ طبري، 313: 3 و طبقات ابن سعد، 205: 2. --------------------------- وصيت پيامبر به علي

پيش از بيان وصيت پيامبر(ص) به علي(ع)، به منظور فهم بهتر آن، مناسب است كه مقدّمه اي ذكر كنيم. خداوند در سوره آل عمران، آيه 144 مي فرمايد:
[وَما مُحَمَّدٌ اِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ اَفَانْ ماتَ اَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلي اَعقابِكمْ وَ مِنْ ينَقلِبْ عَلَي عَقَبَيهِ فَلَنْ يضُرَّ الله شَيئا و سَيجْزِي الله الشّاكرينَ]
(محّمد(ص) فقط فرستاده خداست كه پيش از او پيامبراني ديگر آمده و رفته اند. آيا اگر او بميرد يا كشته شود، شما رو به عقب - و به گذشته جاهلي خود - باز مي گرديد؟ و هر كس به گذشته جاهلي خود باز گردد، خداي را هرگز زيان نمي رساند، خداوند سپاسگزاران را پاداش نيك خواهد داد).
همان گونه كه پيشتر گفتيم، شريعت اسلام با دو نوع وحي بر پيامبر(ص) نازل مي شد:
الف) وحي قرآني، كه عبارت است از متن همين قرآن كه از زمان پيامبر(ص) تا به حال سالم مانده و به دست ما رسيده است و همه الفاظ آن از خداست و در آن اصول شريعت اسلام، يعني توحيدِ خالق و توحيد پروردگار قانون گذار و معاد و حشر و حساب و ثواب و عقاب و ارسالِ رُسُل و وجوب طاعت از آنها از آدم تا خاتم، و نيز كليت احكام و آداب اسلامي، همچون نماز و حجّ و جهاد و روزه و زكات و خمس و امر به معروف و نهي از منكر و نهي از غيبت و...، ذكر شده است.
ب) وحي بياني، كه وحيي بوده كه همراهِ همان وحي قرآني نازل مي شده است و در واقع تبيين و تفسير آن را بر عهده داشته است. مثلاً در روز غدير خم، همزمان با نزول آيه[يا اَيهَا الرَّسُولُ بَلّغْ ما اُنزلُ اَلَيك مِن ربّك وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلَْ فَما بَلَّغْتَ رسالَتَه] مائده : 67 اين وحي بياني آمده است كه: [يا ايها الرسولُ بَلّغِ ما اُنزلَ اِليك في عَلي.] پس في عَلي [1] وحي بياني بوده است كه پيامبر(ص) آن را با حديث خود بيان مي فرموده و بنابراين في علي نيز وحي خدا بوده است. پيامبر از خود چيزي بيان نمي فرمود، چنان كه باري تعالي در اين باره مي فرمايد: [ما ينطِقُ عَنِ الْهَوي اِن هُوَ اِلاَّ وَحْي يوحي] نجم: 4 و محكمتر از آن مي فرمايد: [ولَو تَقَوَّلَ عَلَينْا بَعضَ الأَقاويلِ - لاَ خَذْنا مِنهُ بِالَيمين - ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنهُ الوَتينَ - فَما مِنكمْ مِن أَحَدٍ عَنهُ حاجِزينَ] (الحاقّه: 44). يعني اگر پيامبر از خودش چيزي بگويد و به ما نسبت دهد، مانعش خواهيم شد و رگ قلبش را خواهيم بُريد و كسي از شما هم نمي تواند از مجازات او جلوگيري كند.
بدين سان، وحي قرآني همان متن قرآن است كه همه الفاظش از خداست و يك سوره آن را، ولو به كوچكي سوره كوثر باشد، كسي نمي تواند بياورد (بقره : 23 - 24) و لذا معجزه باقي پيامبر اكرم(ص) است كه خداوند خود عهده دار حفظ آن است: [اِنّا نَحنُ نَزَّلنَا الذٌكرَ وَ اِنّا لَهُ لَحافِظُونَ] (الحجر: 9). ولي وحي بياني، معنايش از خداست، لكن بيانش با لفظ پيامبر(ص) است و در آن شرطِ تحدّي و اعجاز نشده و هدف از آن تبيين معناي آيات قرآني توسط پيامبر اكرم(ص) است؛ چنان كه خداوند فرمود:
[وَ اَنَزَلْنا اِليك اَلذِّكرَ لِتُبَين للِنّاس ما نُزِّلَ اِلَيهِمْ] (النحل : 44).
پيامبر(ص) هر آيه اي از قرآن را، كه از طريق وحي دريافت مي كرد، به هر كس كه تبليغ مي فرمود، بياني را هم كه از جانب خداوند به او وحي شده بود براي وي مي گفت و بدين ترتيب تبليغ را كامل مي فرمود.
عبداللّه بن مسعود، صحابي بزرگ پيامبر(ص)، مي گويد: هفتاد سوره از دهان پيامبر(ص) فرا گرفتم. مثلاً وقتي آيه نازل مي شد كه: [والشَّجره الملعونَه] (اسراء: 60) پيامبر به او مي فرمود كه مقصود از شجره ملعونه، بني اميه است [2] .
در مسند احمد حنبل، از قول صحابه پيامبر، روايت شده كه: اَنَّهُم كانُوا يقْتَرِؤُونَ مِنْ رَسولِ اللهِ(ص) عَشَرَ آياتٍ، فَلا يأخُذونَ في العَشرِ الاُخْري حَتّي يعلَمُوا ما في هذِهِ مِنَ العِلمِ و العَملِ. [3] يعني صحابه پيامبر از رسول خدا(ص) قرآن را دَه آيه دَه آيه فرا مي گرفتند و به دَه آيه جديد آغاز نمي كردند مگر كه آنچه از حيث معارف و احكام كه در دَه آيه گذشته بود فرا مي گرفتند. مثلاً اگر از داستان پيامبران گذشته ذكري شده بود، حضرت رسول(ص) داستان آنان را بيان مي فرمود، يا اگر آيه اي مربوط به قيامت بود، اين را كه روز قيامت چگونه است بيان مي فرمود. يا اگر درباره احكامي مانند وضو و نماز و تيمُمّ بود، نحوه دقيق عمل به آن احكام را تعليم مي فرمود. پس، پيامبر(ص) هيچ آيه قرآني را تبليغ نفرموده مگر كه وحيي بياني را هم با آن بيان فرموده و همراه آن به امّت ابلاغ فرموده است. مثلاً در تعليم آيه: [اِنَّما يريدُ الله لِيذْهِبَ عَنْكم الرّجْسَ اَهلَ اَلبَيتِ وَ يطََّهِرَكمْ تَطهيراً](احزاب: 33)، پيامبر(ص) مي فرمود: اهل بيتِ محمّد(ص)، علي و فاطمه و حسن و حسين هستند [4] .
همچنين در تبليغ آيه [اِنْ تَتُوبا اِلَي اللهِ فَقَد صَغتْ قُلوبُكما] (تحريم : 4) بيان مي فرمود كه آن دو زوجه پيامبر، امّ المؤمنين حفصه و امّ المؤمنين عايشه اند. [5] در تعليم اين قسم آيات، پيامبر(ص) تعليم معني مي فرمود با تعليم عمل وچنان بوده است كه آن گاه كه مثلاً آيه كريمه [اَقِمِ الصّلوه لِدُلُوك الشَّمِس...] (اِسراء : 78) نازل شد، كيفيت نمازهاي پنج گانه و اذكار آنها را تعليم مي فرمود و در آن آيه كه مي فرمايد [فَاغْسِلُواوُجُوهَكم وَ اَيدِيكم...] (مائده : 6) به طور عملي تعليم مي داد كه نحوه وضو گرفتن چگونه است و با چه آبي بايد باشد.
در تمام اين موارد، آنچه كه پيامبر(ص) به صحابه تعليم مي فرمود، هر يك از صحابه كه نويسنده بود، آيه قرآن را با تفسيري كه از پيامبر(ص) شنيده بود مي نوشت. بنابراين، همه نويسندگان صحابه، همه قرآن را نوشته بودند با تفسير هر آيه اي كه خود از پيامبر(ص) شنيده بودند، البتّه در قرآن هاي تك تك نويسندگان صحابه، تفسير همه آيات نوشته نبود، ولي آن قرآني كه در خانه پيامبر(ص) بود اين چنين بود، يعني متن كامل قرآن با تفسير كامل همه آيات همراه بود. توضيح اين كه، آنچه از قرآن و تفسير آن نازل مي شد، پيامبر(ص) هر يك از صحابه را كه نوشتن آموخته بود و نزديك وي بود مي طلبيد و به او دستور مي داد كه آيه قرآن و بيان آن را كه وحي شده بود، بر هر چه در دسترس بود بنويسد - بر روي كاغذ يا تخته يا استخوان يا شانه گوسفند و امثال آن؛ و آن نوشته ها را پيامبر(ص) در خانه خود داشت.
به هنگام وفات، پيامبر(ص) به علي(ع) وصيت كرد: پس از تجهيز من، ردا بر دوش مكن و از منزل خارج مشو تا اين قرآن را جمع آوري كني. علي(ع) آيات قرآن را، كه با تفسير آن بر پوست و تخته و كاغذ و غيره نوشته شده بود [6] سوراخ مي كرد و نخ از بين آنها مي گذراند و اين گونه آيات و تفسير هر سوره اي را جمع آوري فرمود. اين كار از چهارشنبه (فرداي دفن پيامبر) آغاز شد و در روز جمعه تمام شد.
آن حضرت، آن قرآن را با مولي و آزاد كرده خود، قنبر، به مسجد آورد. مسلمانان براي نماز جمعه در مسجد پيامبر گرد آمده بودند. آن حضرت به ايشان فرمود: اين قرآن موجود در خانه پيامبر(ص) است كه براي شما آورده ام. - دستگاه خلافت - آنها گفتند: ما به اين قرآن حاجت نداريم ما. خود قرآن داريم! حضرت فرمود: اين قرآن را ديگر نمي بينيد [7] .
آن قرآن، با تفسير تمام آيات، پس از آن حضرت، در دست يازده فرزند او دست به دست منتقل شده و اكنون در نزد حضرت مهدي (عج) است كه به هنگام ظهور خويش آن را ظاهر مي كند. واين قرآني كه ما اكنون در دست داريم، [8] همان قرآن زمان پيامبر(ص) است ولي بدون تفسير، يعني تنها وحي قرآني است و از وحي بياني خالي است [9] .
امّا چرا قرآني را كه اميرالمؤمنين(ع) جمع كرده بود و، علاوه بر متن آيات، تفسير همه آنها را هم - به همان گونه كه بر پيامبر(ص) وحي شده بود در بر داشت - قبول نكردند؟ دليل اين مطلب آن است كه در وحي بياني، كه بر پيامبر(ص) نازل شده و با كلمات آن حضرت(ص)؟ به عنوان حديث ايشان در بيان قرآن، تلقّي مي شد، مطالبي وجود داشت كه مخالفِ سياستِ دستگاه خلافت بود و مانع حكومت ايشان مي شد. مثلاً، چنان كه گذشت، ذيل آيه [والشجره الملعونه في القرآن] (اسراء: 60) بر آن حضرت(ص) وحي شده بود كه ايشان بني اميه مي باشند؛ و اين تفسير در بعضي مصاحف ضبط شده بود. با وجود چنين روايتي، ديگر عثمان، معاويه، يزيد، وليد و امثالهم نمي توانستند حاكم شوند. يا در ذيل آياتِ پر تهديد سوره تحريم آمده بود كه مقصود از آن دو زن، عايشه وحفصه اند. يادر ذيل آيه [ياأَيهَا الّذينَ آمَنوا لاتَرفَعوُا أصْوَاتَكم فَوقَ صَوْتِ النَّبي...] (الحجرات: 2) امده بو كه در شأن ابوبكر و عمر نازل شده است. يا آن گاه كه آيات ابتداي سوره توبه (10-1) نازل شد [10] ، پيامبر(ص) آن آيات را به ابوبكر و عمر داد تا به مكه ببرند و در موسم حجّ به مشركان ابلاغ كنند. وحي غير قرآني نازل شد كه اين ابلاغ را بايد يا خود انجام دهي يا آن كس كه از توست. پس، پيامبر(ص)، علي بن ابي طالب(ع) را فرستاد تا آن آيات را از ابوبكر و عمر گرفت و خود علي(ع) به مكه برد و در موسم حجّ به مشركان ابلاغ فرمود [11] .
يا آياتي كه در شآن پيامبر(ص) و اهل بيتش نازل شد، مانند آيه تطهير [إِنَّمَا يرِيدُ اللَّهُ لِيذْهِبَ عَنْكمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيتِ وَيطَهِّرَكمْ تَطْهِيراً](احزاب: 33).
خداوند فقط مي خواهد پليدي وگناه را زا شما اهل بيت دور كند وكاملاً شما را پاك سازد.
آيه مباهله [فَمَنْ حَاجَّك فِيهِ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَك مِنْ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكمْ وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَه اللَّهِ عَلَي الْكاذِبِينَ] (آل عمران: 61)
هر گاه بعد از علم ودانشي كه (درباره مسيح) به تو رسيده، (باز)كساني با تو به محاجّه وستيز برخيزند، به آنها بگو: بياييد ما فرزندان خود را دعوت كنيم، شما هم فرزندان خود را؛ ما زنان خويش را دعوت نماييم، شما هم زنان خود را؛ ما از نفوس خود دعوت كنيم، شما هم از نفوس خود؛ آنگاه مباهله كنيم؛ ولعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم.
وآيه در داستان واقعه غدير [يا أَيهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيك مِنْ رَبِّك وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللَّهُ يعْصِمُك مِنْ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لَا يهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرِينَ](مائده: 67).
اي پيامبر! آنچه از طرف پروردگارت برتو نازل شده است، كاملاً (به مردم) برسان؛ واگر نكني، رسالت او را انجام نداده اي. خداوند تو را از (خطر احتمالي) مردم نگاه مي دارد؛ وخداوند، جمعيت كافران (لجوج) را هدايت نمي كند.
وپس از وقوع غدير [الْيوْمَ أَكمَلْتُ لَكمْ دِينَكمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيكمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكمْ الْإِسْلَامَ دِيناً]
(مائده: 3)،
دين شما را كامل كردم؛ و نعمت خود را بر شما تمام نمودم؛ واسلام را بعنوان آيين (جاودان) شما پذيرفتم.
ولايت [إِنَّمَا وَلِيكمْ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يقِيمُونَ الصَّلَاه وَيؤْتُونَ الزَّكاه وَهُمْ رَاكعُون]
(مائده: 55)
سرپرست و وليّ شما، تنها خداست وپيامبر او وآنها كه ايمان آورده اند؛همانها كه نماز را بر پا مي دارند، ودر حال ركوع، زكات مي دهند.
آيه نجوي [يا أَيهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا نَاجَيتُمْ الرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَينَ يدَي نَجْوَاكمْ صَدَقَه ذَلِك خَيرٌ لَكمْ وَأَطْهَرُ فَإِنْ لَمْ تَجِدُوا فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ](مجادله : 12)
اي كساني كه ايمان آورده ايد! هنگامي كه مي خواهيد با رسول خدا نجوا كنيد (وسخنان در گوشي بگويد)، قبل از آن صدقه اي (در راه خدا) بدهيد؛ اين براي شما بهتر وپاكيزه تر است. واگر تواناي نداشته باشيد، خداوند آمرزنده ومهربان است.
و... بسياري آيات ديگر. لذا، نه تنها قرآن امير المؤمنين را نپذيرفتند [12] ، بلكه كوشيدند تا قرآن را مجرّد از وحي بياني بنويسند [13] و از بيان و نشر و كتابتِ حديث پيامبر(ص) مانع شدند و به كتمان و جعل و تحريف آن پرداختند [14] .

[1] بحارالانوار،37: 155 و 189 و شواهد التنزيل حَسْكاني، 1: 187 و 190 و تاريخ دمشق ابن عساكر، حديث 451 و اسباب النّزول واحدي، ص 135، چاپ بيروت و الدرّالمنثور سيوطي، 2: 298 و فتح القدير، 2: 57 و تفسير نيشابوري، 6: 194.
[2] الدّرالمنثور، 4: 191.
[3] مسند احمد، 5: 410 و نيز تفسير قرطبي، 1: 39 و معرفه القرّاء الكبار ذهبي، ص 48 و مجمع الزّوائد، 1: 165 و تفسير طبري، 1: 27 و كنزالعمّال، حديث 4213 و 4215، چاپ بيروت.
[4] مستدرك الصحيحين، 3: 147 و صحيح مسلم، 7: 130 و سنن بيهقي، 2: 149 و تفسير طبري و الدرّالمنثور سيوطي، ذيلِ آيه 33 احزاب و تفسير زمخشري و رازي ذيل آيه مباهله و اُسدُالغابه، 2: 20.
[5] صحيح بخاري، كتاب التفسير،3: 137 - 138 و صحيح مسلم، كتاب الطلاق، 2: 1108 و 1111.
[6] عمده القاري، 20: 16 و فتح الباري،10: 386 و الاتقان سيوطي، 1: 59 و بحارالانوار، 92: 48 و 51 - 52 به نقل از تفسير قمي، ص 745.
[7] مفاتيح الاسرار و مصابيح الابرار في تفسير القرآن، شهرستاني، مقدّمه، ورقه 15 أ. متن روايت چنين است: لَمَّا فَرَغَ مِن جَمعِهِ اَخْرَجَهُ هو (ع) وَ غُلامُهُ قَنبَر اِليَ النّاسِ و هُم في المَسْجِد يحْمِلانِه وَلا يقلانِه. و قيلَ اِنّه كانَ حَمْلَ بَعيرِ. وَ قَالَ لَهُم هذا كتابُ اللّهِ كما اَنْزَلَ اللّهُ عَلي مُحمّدِ (ص) جَمَعْتُهُ بَينَ اللَّوحَينِ. فَقالُوا: اِرْفَعْ مُصْحَفَك لا حاجَه بِنااِلَيهِ. فَقَالَ (ع): وَ اللّهِ لا تَرَونَهُ بعدَ هَذا اَبداً، اِنَّما كانَ عَلَيَّ اَنْ اُخبِرَكم بِهِ حينَ جَمَعْتُهُ فَرَجَعَ اِلي بَيتِهِ..
در كتاب سُلَيم بن قيس هلالي، ص 18 - 19، ماجرا با تفصيل و تصريح بيشتري نقل شده است. بخشي از متن روايت اين است:... فَجَمَعَهُ في ثَوبِ واحِدِ و خَتَمَهُ ثمَّ خَرَجَ اِلَي النّاسِ وَ هُم يجْتَمِعُونَ مَعَ اَبي بكرِ في مسجدِ رسولِ اللّهِ (ص) فَنادي عَلِيٌّ (ع) بِاَعْلي صَوْتِهِ: اَيها النّاسُ اِنّي لَمْ اَزَل مُنْذُ قُبِضَ رسولُ اللّهِ (ص) مَشغولاً بِغُسلِهِ ثُمَّ بالقُرآنِ حَتّي جَمَعْتُه كلَّه في هذَا الثَّوبِ الواحِد، فَلَمْ ينْزِلِ اللّهُ عَلي رَسُولِ اللّهِ آيه اِلاّ وَقَدْ جَمَعْتُها وَ لَيسَتْ مِنَه آيه اِلاّ وَقَدْ اَقْرأَنيها رسولُ اللّهِ وَ عَلَّمَني تَأويلَها. ثُمَّ قالَ لَهُمْ عليٌّ (ع) لِئَلاَّ تَقُولُوا غَداً اِنّاكنّا عَن هذا غافِلينَ. ثمَّ قالَ لَهُم عَليٌّ (ع): لا تَقُولوا يومَ القيامَه اِنّي لَمْ اَدْعُكم اِلي نُصْرَتي وَلَمْ اُذَكرْكمْ حَقّي وَ لَمْ اَدْعُكم اِلي كتابِ اللّهِ مِنْ فاتِحَتِهِ اِلي خاتِمَتِهِ. فَقالَ لَهُ عُمَرُ: ما اَغنانا بِما مَعَنا مِنَ القرآنِ مِمّا تَدعُونا اِليه. ثُمَّ دَخَلَ عليٌّ (ع) بَيتَه. (براي آشنايي با درجه اعتبار كتاب سليم بن قيس هلالي و ديگر رواياتي كه درباره اين موضوع در كتاب هاي مكتب خلفا وارد شده است، نگاه كنيد به: القرآن الكريم و روايات المدرستين، علاّمه عسكري،2: 396 - 408.)
[8] كافي، به تصحيح استاد علي اكبر غفّاري، 2: 633، روايت 23. براي آشنايي با رواياتي كه در آنها ائمّه (ع) علوم خويش را به اميرالمؤمنين و به واسطه ايشان به پيامبر نسبت مي دهند، نگاه كنيد به: معالم المدرستين، علاّمه عسكري، 2: 312 - 320.

[9] توضيح آن كه ابوبكر دستور داد تا قرآني بي تفسير بنويسند. اين كار در زمان ابوبكر آغاز شد و در زمان عمر به پايان رسيد. عمر، آن قرآن را نزد حفصه گذاشت. در زمانِ عثمان، چون صحابه با او مخالف شدند و آياتي را كه ذمِّ بني اميه در آن بود و در مصاحف با تفسير آنها ضبط شده بود بَر وي مي خواندند و به آنها استشهاد مي كردند، عثمان آن قرآنِ بدون تفسير را از حفصه گرفت و دستور داد هفت نسخه از روي آن نوشته شود. شش نسخه از آن را به مكه، يمن، دمشق، حِمص، كوفه و بصره فرستاد و يك نسخه را هم در مدينه نگاه داشت. آن گاه دستور داد تا مصاحفِ صحابه را، كه در آنها متن قرآن به همراه تفسير آياتِ شنيده شده از پيامبر(ص) بود، بسوزانند. از اين رو، او را حَرّاقُ الَمصاحِف ناميدند. در اين ميان، تنها عبداللّه بن مسعود حاضر به دادنِ مصحف خود نشد، لذا راويان به امر بني اميه، روايات دروغي درباره او جعل و نقل كردند.
اين قرآني كه امروز در ميان مسلمانان است، همان است كه در زمانِ عثمان استنساخ شده است و متنِ همان قرآني است كه بر پيامبر خاتم (ص) نازل شده و هيچ كم و زياد و جابه جايي (در كلمات) ندارد. فقط، كاري كه كردند، وحي بياني را از آن جدا كردند. (براي آشنايي با بحث تفصيلي در اين زمينه و مدارك آن، ر. ك: القرآن الكريم و روايات المدرستَين، سيد مرتضي عسكري،1: 264 - 277 و 2: 71 - 86.).
[10] صحيح بخاري، كتاب التفسير، تفسير سوره الحُجرات، 3: 190 - 191.
[11] براي آشنايي با مدارك تفصيلي اين بحث،:القرآن الكريم و روايات المدرستين، 1: 226 - 227.
[12] براي آشنايي بامدارك تفصيلي اين بحث بنگريد به منبع سابق، ص 218 - 248.
[13] همان، 1: 264 - 274 و 2: 413 - 417.
[14] همان، 2: 417- 431 وص 510-515 و ص 572- 582؛ معالم المدرستين، 1: 329 - 392 و 402 - 483، چاپ پنجم، 1412 هـ.احاديث اُمّ المؤمنين عائشه، علاَّمه عسكري، ج 2، چاپ اوّل، 1418 ه نقش ائمه در احياء دين، ج 2 - 5 و ج 9. --------------------------- نامزدهاي خلافت پس از وفات پيامبر در روز سقيفه

مراد از خليفه در اينجا يعني خليفه الرّسول، يعني كسي كه پس از پيامبراكرم (ص)، امر حكومتِ ظاهري به دست اوست و حاكم است. و اين معنايي است كه نه جنبه لغوي دارد و نه اصطلاح اسلامي، بلكه ساخته مكتبِ خلفا پس از پيامبر است. چراكه، در لغت، خليفه هر شخص، يعني كسي كه در غياب او كار او را انجام مي دهد. (مفردات راغب، ذيل ماده خلف) كار اصلي پيامبراكرم (ص) و همه پيامبران الهي، بنا به نصّ قرآن كريم، تبليغ دين خدا به مردم است:وَما عَلَي الرَّسُولِ اِلاَّ الْبَلاغ(مائده : 98)،فَهَلْ عَلَي الرُّسُلِ اِلاَّ البَلاغُ المُبين(نحل : 35)، و نه حكومت كردن. لذا، غالب پيامبران حكومت ظاهري نداشته اند، مانند حضرت عيسي، يحيي، زكريا، نوح عليه السلام.و نيز، اين معني اصطلاح شرعي نيست و در حديث پيامبر، مراد از خليفه الرّسول به شخصي كه حديث و سنّت پيامبر را روايت مي كند:آمدهقال (ص): الذّينَ يأتُونَ مِنْ بَعدي يروُونَ حَديثي و سُنَّتي.(معاني الاخبار صدوق، ص 374 - 375، مَن لا يحْضُرُهُ الفَقيه، 420: 4، الفتح الكبير سيوطي، 233: 4، شرف اصحاب الحديث خطيب بغدادي، ص 30) همچنين مرادِ از آن، خليفه اللّه هم نيست؛ زيرا خليفه اللّه به شخصي گفته مي شود كه خداوند او را معين فرموده تا دين خدا را از طريق وحي (اگر پيامبراست) و يا به واسطه پيامبر (اگر وصيّ پيامبراست مانند ائمّه عليهم السّلام) بگيرد و به مردم ابلاغ كند. البتّه حكومت ظاهري نيز جزء شؤون اين خلافت الهي است، و خليفه اللّه، خود، وظيفه اي در جهتِ گرفتن آن ندارد، مگر آنكه مردم گردِ او جمع شوند و از او بخواهند كه حاكم شود و او را در اين امر ياري دهند، مانند پيامبراكرم (ص) كه در مدينه به دليل بيعت و ياري مردم توانست تشكيل حكومت دهد ولي در مكه (چون مردم نخواستند و ياري نكردند) بدين كار قيام ننمود و به وظيفه اصلي خود، كه ابلاغ دين خدا بود، اكتفا كرد. در مورد اميرالمؤمنين علي بن ابي طالب نيز وضع به همين گونه بود. وظيفه اصلي ايشان و همه ائمه، همچون پيامبر(ص)، حفظ دين خدا و ابلاغ آن به مردم بود، و البتّه اگر مردم مي خواستند و آن حضرت را ياري مي كردند، ايشان قيام به حكومت نيز مي كرد و اين كار برايشان واجب مي شد، لكن مردم نخواستند و نيامدند جز سه نفر (تاريخ يعقوبي،2: 105و شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، 4: 2) يا چهار و پنج نفر (شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، تحقيق محمّد ابوالفضل ابراهيم،2: 47)؛ چنان كه آن حضرت خود مي فرمودلَو وَجَدْتُ اَربعينَ ذَوي عَزمِ مِنهُم لَنا هَضْتُ القومَ(منبع سابق). امّا پس از 25 سال، يعني پس از كشته شدن عثمان، چون مردم به در خانه آن حضرت آمدند و از ايشان مُصرّانه خواستند كه حكومت را به دست بگيرد، بدين امر قيام كرد (شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، 2: 50و تذكره سبط ابن جوزي، باب ششم). اين عمل حضرت امير، دقيقاً، همان چيزي بود كه پيامبر (ص) از ايشان خواسته بود:قالَ رسولُ اللّه (ص) لِعَليّ: اِنَّك بِمَنْزِله الكعبه تُؤتي وَلا تَأتي. فَاِنْ اَتاك هؤُلاءِ القَومُ فَسَلَّموالَك الاَمرَ فَاقْبَلْهُ مِنْهُم...(اسدالغابه4: 31).حال، اگر در اينجا نام اميرالمؤمنين (ع) جزو نامزدهاي خلافت آورده شده، نه به اين معناست كه آن حضرت خود خواهان اين امر و قيام كننده براي گرفتن آن بودند، بلكه بيانگر نظر عده قليلي از مردم جامعه آن روز مدينه است، كه به سبب آن كه حضرت علي (ع) را وصيّ رسول اللّه (ص) مي دانستند و حكومت را جزو شؤونِ و حقِّ او مي شمردند (مانند سلمان و ابوذر و مقداد و عمّار) يا به واسطه تعصّبات خانوادگي (مانند عبّاس عمومي پيامبر) و يا تعصّبات قبيلگي (مانند ابوسفيان) خواستار حكومت ظاهري اميرالمؤمنين (ع) بودند.
الف) علي بن ابي طالب(ع)، كه از جانب خدا براي رهبري اين امّت تعيين شده و پيامبر اكرم(ص) اين امر را به مسلمانان ابلاغ فرموده بود.
ب) سَعد بن عُبادهَ، كه نامزد قبيله خزرج بود ونه همه انصار.
ج) ابوبكر، كه نامزد جماعتي از مهاجران (قريش) بود، نه همه آنان. --------------------------- شعارهاي انصار

1 - انصار اسلام را ياري كردند [1] .
2 - انصار در راه پيامبر شمشير زدند [2] .
3 - شهر مدينه، شهر انصار است [3] .

[1] عبداللّه بن سبا، عسكري، ج 1، ص 113.
[2] همان.
[3] همان، ص 115. --------------------------- شعارهاي مهاجران (قريش)

همان، ص 115 - 116.
1 - پيامبر از قبيله قريش است.
2 - عرب نمي پذيرد كه حاكم ايشان از قبيله اي ديگر باشد و جانشين پيامبر بايد از قريش باشد.
پس از بيان آنچه گذشت مي توانيم داستان كودتاي سقيفه را درك كنيم --------------------------- كودتاي سقيفه و بيعت ابوبكر

پس از در گذشت رسول خدا(ص)، انصار در سقيفه بَنَي ساعِدَه گرد آمدند. خزرجي ها مي خواستند سعد بن عباده را جانشين پيامبر(ص) كنند. آنان، نه اين كه جانشين و وصّي پيامبر را نمي شناختند و اين كار را ندانسته انجام مي دادند؛ [1] خير! مي دانستند؛ كار آنان از روي تعصّب قبيله اي انجام شد.
در اين حال گروهي از مهاجران نيز كه خبر اجتماع ايشان را در سقيفه شنيدند به آنها پيوستند. همه ايشان جنازه پيامبر(ص) را در ميان چند تن از خاندانش رها كردند [2] و آمدند بر سر جانشيني حضرتش جنگ و جدال كردند.
اَوْسي ها موافق سعد بن عباده نبودند. در بين خزرجي ها نيز بشير بن سعد، كه يكي از بازرگان خزرج بود، در امر رياست با سعد حسد ورزي مي كرد و موافق او نبود [3] .

[1] همان، ص 113.
[2] ابوبكر، عمر، ابوعُبيده جرّاح، مُغِيره بن شعبه و عبدالرّحمن بن عوف. - همان منبع، ص 113 - 115.
[3] شرح نهج البلاغه، 2: 2، به نقل از سقيفه جوهري. --------------------------- سقيفه به روايت خليفه دوم

در صحيح بخاري، از عمر داستان سقيفه را چنين روايت كرده است:
وقتي كه پيامبر(ص) از دنيا رفت، خبر به ما رسيد، كه انصار در سقيفهّ بني ساعده اجتماع كرده اند. من هم به ابوبكر پيشنهاد كردم كه بيا تا ما هم به برادران انصار خود به پيونديم. و ما خود را به سقيفه رسانديم. علي و زبير و همراهان ايشان با ما نبودند هنگامي كه به سقيفه رسيديم متوجه شديم كه طايفه انصار مردي را كه در گليمي پيچيده بودند و مي گفتند سعَد بن عُباده است و تب دارد، با خود به آنجا آورده بودند. ما در كنار ايشان نشستيم و سخنران آنها برخاست و، پس از حمد و سپاس خدا، گفت: نَحْنُ اَنْصارُ اللّه ما ياران خداييم و نيروي رزمنده و به هم فشرده اسلام؛ شما گروه مهاجران، مردمي به شماره اي اندك هستيد و....
من (عمر) خواستم در پاسخ او چيزي بگويم كه ابوبكر آستينم را كشيد و گفت: خونسرد باش. پس خودش از جاي برخاست و به سخن پرداخت. به خدا قسم كه او در سخن خويش هيچ نكته اي را كه من مي خواستم بر زبان بياورم فرو گذار نكرد؛ يا همان را گفت، يا بهتر از آن را به زبان آورد. او گفت: اي گروه انصار، آنچه را از خوبي و امتيازات خود برشمرديد، بي گمان، اهل و برازنده آن هستيد. اما خلافت و فرمانروايي، تنها در خور قبليه قريش است، زيرا كه آنها از لحاظ شرافت و حَسَب و نَسَب مشهورند و در ميان قبايل عرب ممتاز. اين است كه من، به شما، يكي از دو تن را پيشنهاد مي كنم تا هر يك را كه بخواهيد به خلافت انتخاب و با او بيعت كنيد. اين بگفت و دست من و ابوعبيده را گرفت و به آنان معرفي مي كرد. تنها اين سخن آخر او بود كه از آن خوشم نيامد. در اين هنگام، يكي از انصار برخاست و گفت: أَنا جُذَيلُها الُمحَكك وَ عُذيقْهَا المُرَحَّب... يعني من به منزله آن چوبي هستم كه شتران پشت خود را با آن مي خارانند و درختي كه به زير سايه اش پناه مي بردند [1] .
شما مهاجران براي خود فرمانروايي برگزينيد و ما هم براي خود زمامداري انتخاب مي كنيم.
در پي اين سخن، بگو مگو و سر و صدا از هر طرف برخاست و چند دستگي و اختلاف به شدّت ظاهر گرديد - من از اين موقعيت استفاده كردم و - به ابوبكر گفتم كه دستت را دراز كن تا با تو بيعت كنم. او هم دستش را پيش آورد و من با او بيعت كردم. پس از اين كه از كار بيعت با ابوبكر فراغت يافتم، به سوي سعد بن عباده هجوم برديم.... اگر كسي، بدون كسب نظر و مشورت با مسلمانان، با مردي به خلافت بيعت كند، نه از او پيروي كنيد و نه از بيعت گيرنده؛ كه هر دو مستحقّ كشته شدن اند [2] .

[1] اين جمله ضرب المثل است در زبان عرب؛ مثال هاي هر زباني چون به زبان ديگري ترجمه شوند زيبائي ندارد.
[2] صحيح بخاري، كتاب الحدود، باب رَجم الحُبلي،4: 119- 120 و سيره ابن هشام4: 336- 338 و كنزالعمّال 3: 139، حديث 2326. --------------------------- سقيفه به روايت تاريخ طبري

طبري در داستان سقيفه و بيعت ابوبكر، در تاريخ خود چنين مي نويسد:
طايفه انصار پيكر رسول خدا(ص) را در ميان خانواده اش رها كردند تا آنان به تجهيز و دفنش بپردازند و خود در سقيفه بني ساعده گرد آمدند و گفتند: ما پس از محمّد(ص)، سعد بن عباده را به حكومت بر خود بر مي گزينيم. آنان سعد را، كه مريض بود، با خود به آنجا آورده بودند....
سعد خداي را ستايش كرد، سابقه انصار را در دين و برتري شان را در اسلام يادآور شد و كمك هائيكه كه آنان به پيامبر خدا(ص) و اصحابش داشتند و جنگ هايي را كه با دشمنان كردند ياد آور شد و تأكيد كرد كه پيامبر خدا(ص) در حالي از دنيا رفت كه از آنان راضي و خشنود بود؛ و سرانجام گفت: اينك شما گروه انصار، زمام حكومت را خود به دست گيريد و آن را به ديگري وامگذاريد.
در پاسخ سعد همه انصار بانگ برآوردند كه: رأي و انديشه ات كاملاً درست و سخنانت راست و متين است و ما هرگز بر خلاف تو كاري انجام نخواهيم داد و تو را به حكومت و زمامداري انتخاب مي كنيم.
پس از اين موافقت قطعي، مطالبي ديگر به ميان آمد و سخناني رد و بدل شد تا سرانجام گفتند: اگر مهاجرانِ قريش زير بار اين تصميم ما نروند و آنرا نپذيرند و بگويند كه ما مهاجران و نخستين ياران پيامبر و از خويشاوندان او هستيم و شما حق نداريد كه در حكومت و زمامداري پيامبر با ما از در مخالفت درآييد، چه جواب بدهيم؟ گروهي از آنان گفتند: در آن صورت، ما به ايشان مي گوئيم براي خود اميري انتخاب مي كنيم شما هم براي خود زمامداري انتخاب كنيد. سعد ابن عباده، گفت: و اين خود اولين شكست و عقب نشيني است. [1] .
چون خبر اين اجتماع به گوش ابوبكر و عمر رسيد، به همراه ابوعبيده جرّاح، شتابان، رو به سقيفه نهادند. اُسَيد بن حُضَير [2] و عُوَيم بن ساعَده [3] و عَاصِم بن عَدِيّ [4] از بني عَجلان نيز كه از روي حسادت، نمي خواستند سعد خليفه شود، به ايشان پيوستند. همچنين، مُغِيره بن شُعبه و عبدالرّحمن بن عوف در آنجا به صف نشستند. ابوبكر، پس از اين كه از سخن گفتن عمر در آن جمع جلوگيري كرد، خود برخاست و حمد و سپاس خدا را به جاي آورد و سپس از سابقه مهاجران و اين كه آنان، در ميان همه مردم عرب، در تصديق رسالت پيامبر(ص) پيشگام بوده اند ياد كرد و گفت:
مهاجران، نخستين كساني بودند كه روي زمين به عبادت خدا پرداختند و به پيامبرش ايمان آوردند. آنان دوستان نزديك و از بستگان پيامبرند و به همين دليل، در گرفتن زمام حكومت، بعد از حضرتش، از ديگران سزاوارترند و در اين امر، جز ستمكاران، كسي با فرمانروايي ايشان به مخالفت و ستيزه برنمي خيزد. ابوبكر، پس از اين سخنان، از فضيلت انصار سخن راند و چنين ادامه داد:
البته، پس از مهاجران و سبقت گيرندگان در اسلام، كسي مقام و منزلت شما انصار را نزد ما نخواهد داشت. فرمان و حكومت از آنِ ما، و مقام و منزلت وزارت از آن شما باشد.
آن گاه، حُباب بن مُنذر از جاي برخاست و خطاب به انصار گفت:
اي گروه انصار، زمام امور حكومت را خود به دست بگيريد كه اين مهاجران در شهر شما و زير سايه شما زندگي مي كنند و هيچ گردنكشي را زهره آن نيست كه سر از فرمان شما بتابد. پس، از دو دستگي و اختلاف به پرهيزيد كه، اختلاف، كارتان را به تباهي و فساد خواهد كشيد و شكست خواهيد خورد و رياست و حكومت از چنگتان به در خواهد شد. اگر اينان زير بار نرفتند و بجز آنچه كه از ايشان شنيديد چيزي ديگر نگفتند، در آن صورت، ما از ميان خودمان فرمانروايي برمي گزينيم و آنها هم را براي خودشان اميري انتخاب كنند.
در اينجا عمر از جاي برخاست و گفت:
هرگز چنين كاري نمي شود و دو شمشير در يك غلاف نگنجد. به خدا سوگند كه عرب به حكومت و فرمانروايي شما سر فرود نخواهد آورد، در حالي كه پيامبرشان از غير شماست. امّا عرب با حكومت و زمامداري كسي كه از خاندان نبوّت و پيامبري باشد مخالفت نخواهد كرد. ما، در برابر كسي كه به مخالفت ما برخيزد، دليل و برهاني قاطع داريم و آن اين كه چه كسي حكومت و فرمانروايي محمّد را از چنگ ما بيرون مي كند و با ما سر آن به ستيزه و مخالفت بر مي خيزد، در صورتي كه ما از بستگان و خاندان او هستيم؟ مگر آن كس كه به گمراهي افتاده، يا به گناه آلوده شده، يا به گرداب هلاكت افتاده باشد؟ [5] .
حباب، بار ديگر، برخاست و گفت:
اي گروه انصار، دست به دست هم بدهيد و به سخن اين مرد و يارانش گوش ندهيد كه حق خود را در حكومت و زمامداري از دست خواهيد داد. اگر اينان زير بار خواسته شما نرفتند، ايشان را از سرزمين خود بيرون كنيد و حرف خود را به كرسي بنشانيد و زمام امور را به دست بگيريد كه، به خدا قسم، شما از آنان به فرمانروايي سزاوارتريد؛ چه، كافران به ضرب شمشير شما سر فرود آوردند و به اين آيين گرويدند.
من، در ميان شما، به منزله چوبي هستم كه شتران پشت خود را با آن مي خارانند [6] كنايه از اين كه در مواقع سختي و گرفتاري به رأي من پناه مي برند و همانند درخت تناوري ام كه جان پناهي براي ناتوانان است. به خدا قسم چنانچه بخواهيد جنگ و خونريزي را از سر مي گيريم [7] .
عمر گفت: در آنگاه خدا تو را مي كشد [8] .
حُباب پاسخ داد: خدا تو را مي كشد.
ابوعبيده، چون چنان ديد، خطاب به انصار گفت:
اي گروه انصار، شما نخستين كساني بوديد كه به ياري رسول خدا(ص) و دفاع از دين برخاستيد. اكنون در تبديل و تغيير دين و اساس وحدت مسلمانان، نخستين كس نباشيد!
پس از سخنان زيركانه ابوعبيده، بشير بن سَعدِ خَزرجي [9] از جاي برخاست و گفت:
اي گروه انصار، به خدا قسم كه ما در جهاد با مشركان و پيشگامي در پذيرش اسلام داراي موقعيت مقامي والا شده ايم و در اين امر، بجز خشنودي خدا و فرمانبرداري از پيامبر و بردباري و خود سازي نفسمان، چيزي نخواسته ايم. پس شايسته نيست كه ما، با داشتن آن همه فضايل بر مردم، گردنكشي كنيم و بر آنان منّت بگذاريم و آن را وسيله كسب مال و منال دنياي خود سازيم. خداوند ولي نعمت ماست، او در اين مورد بر ما منّت نهاده است. اي مردم، بدانيد كه محّمد(ص) از قريش است و افراد قبيله اش به او نزديك ترند و در به دست گرفتن رياست و حكومتش از ديگران سزاوارتر؛ و من از خدا مي خواهم كه هرگز مرا نبيند كه امر حكومت با آنان به نزاع برخاسته باشم. پس، شما هم از خدا بترسيد و با آنان مخالفت نكنيد و در امر حكومت با ايشان به ستيزه بر نخيزيد و دشمني نكنيد.
چون بشير سخن به پايان برد، ابوبكر برخاست و گفت:
اين عمر و اين هم ابوعبيده؛ هر كدام را كه مي خواهيد انتخاب و با او بيعت كنيد.
عمر و ابوعبيده، يك صدا، گفتند: با وجود بد خدا قسم هرگز ماجرأت نداشته كه در أمر خلافت برتو پيش دستي كنيم [10] در حالي كه يار غار پيامبرهش
عبدالرّحمن بن عوف هم از جا برخاست و، ضمن سخناني، گفت: اي گروه انصار، اگر چه شما را مقامي والا و شامخ است، اما در ميان شما كساني مانند ابوبكر و عمر يافت نمي شود.
مُنِذربن أبي الاَرْقَم نيز برخاست و روي به عبدالرّحمن كرد و گفت:
ما برتري كساني كه نام بردي منكر نيستيم، به ويژه كه در ميان ايشان مردي است كه اگر براي به دست گرفتن زمام امور حكومت پيشقدم مي شد، كسي با او به مخالفت برنمي خاست [11] [منظور مُنذِر، علي ابن ابي طالب(ع) بود.].
آن گاه برخي از انصار بانگ برداشتند كه: ما فقط با علي بيعت مي كنيم. عمر، خود مي گويد:
سر و صدا و همهمه حاضران از هر طرف برخاست و سخنان نامفهوم از هر گوشه شنيده مي شد، تا آنجا كه ترسيدم اختلاف، موجب از هم گسيختگي شيرازه كار ما بشود. اين بود كه به ابوبكر گفتم: دستت را دراز كن تا با تو بيعت كنم [12] .
اما پيش از آن كه دست عمر در دست ابوبكر قرار بگيرد، بشيربن سعد پيش دستي كرده و دست به دست ابوبكر زد و با او بيعت كرد [13] .
حباب بن مُنذر، كه شاهد ماجرا بود، بر سر بشير فرياد كشيد: اي بشير، اي نفرين شده خانواده! قطع رحِم كردي و از اين كه پسر عمويت به حكومت برسد حسادت ورزيدي؟ بشير گفت: نه به خدا قسم، ولي نمي خواستم دست به حق كساني دراز كرده باشم كه خداوند آن را به ايشان روا داشته است.
چون قبيله اوس ديدند كه بشيربن سعد چه كرد و قريش چه ادعايي دارد، و از طرفي، قبيله خزرج از به حكومت رسانيدن سعد بن عباده چه منظوري در سر دارد، بعضي از آنان، كساني ديگر از افراد قبيله خود را كه اُسَيد بن حُضَير (يكي از نقبا) نيز در ميانشان بود - مورد خطاب قرار دادند و گفتند: به خدا قسم، اگر قبيله خزرج خلافت را به دست بگيرد، براي هميشه اين افتخار نصيب آنها خواهد شد و بر شما فخر و مباهات خواهند فروخت و هرگز شما را در حكومتشان شريك نخواهند كرد. پس، برخيزيد و با ابوبكر بيعت كنيد.
آن گاه همگي برخاستند و با ابوبكر بيعت كردند و با اين كار خود، اقدام سعد بن عباده و افراد قبيله خزرج در به دست گرفتن زمام امور حكومت نقش بر آب شد. مردم، از هر سو، براي بيعت با ابوبكر هجوم آوردند و چيزي نمانده بود كه در اين گير و دار سعد بن عباده بيمار، در زير دست و پاي آنها، لگد مال شود كه يكي از بستگان وي فرياد زد: مردم، مواظب باشيد كه سعد را لگ نكنيد. عمر، در پاسخ او، بانگ زد: بك شيدش كه خدايش بكشد! سپس، مردم را عقب زد و خود را بر بالايِ سرِ سَعد رساند و گفت: مي خواستم چنان لگد مالت كنم كه عضوي از اندامت سالم نماند! قيس بن سعد، كه بر بالاي سر پدرش ايستاده بود، برخاست و ريش عمر را به چنگ گرفت و گفت: به خدا قسم اگر تار مويي از سر او كم كني، با يك دندان سالم برنمي گردي! ابوبكر نيز به عمر گفت: آرام باش عمر! در چنين موقعيتي مدارا و نرمي به كار مي آيد نه خشونت و تندي. عمر، با شنيدن سخن ابوبكر، پشت به قيس كرد و از او دور شد. امّا سعد خطاب به عمر گفت: به خدا سوگند، اگر بيمار نبودم و آن قدر توانايي داشتم كه از جاي برخيزم، در گذرگاه ها و كوچه هاي مدينه چنان غرّشي از من مي شنيدي كه خود و يارانت، از ترس، در بيغوله ها پنهان مي شديد؛ و در آن حال، به خدا سوگند تو را نزد كساني مي فرستادم كه، تا همين ديروز، زير دست و فرمانبردارشان بودي نه آقا و بالا سرشان! آن گاه خطاب به ياران خود گفت: مرا از اينجا ببريد و آنان سعد را به خانه اش بردند.
ابوبكر جوهري در كتاب سقيفه خود آورده است:
عمر، در روز سقيفه بني ساعده، همان روزي كه با ابوبكر بيعت كرد، كمر خود را بسته بود و پيشاپيش ابوبكر مي دويد و فرياد مي زد: توجه! توجه! مردم با ابوبكر بيعت كردند [14] .
به اين ترتيب، آن دسته اي كه از سقيفه همراه ابوبكر بودند، به هر كس كه مي رسيدند او را مي كشيدند و مي آوردند و بيعت مي گرفتند.
در تاريخ طبري، در ادامه، آمده است:
افراد قبيله اَسْلَم، در روز سقيفه بني ساعده، همگي براي خريد خواربار به مدينه آمده بودند. ازدحام ايشان در شهر به حدّي بود كه عبور و مرور در كوچه هاي آن به سختي صورت مي گرفت.
عمر در اين باره چنين گفت: مَا اَيقنَتُ بِالنَّصرِ حَتّي جاءَتْ اَسْلَمُ فَمَلاَتْ سِكك المدَينَه.
يعني: من به پيروزي يقين نداشتم تا قبيله اسلم آمدند و كوچه هاي مدينه را پر كردند [15] .

[1] طبري، در ذكر حوادث سال 11 هـ.،1: 838، چاپ اروپا.
[2] از انصار بود؛ در عقبه دوم و اُحد و ديگر غزوات پيامبر (ص) حاضر بود و ابوبكر، هيچ يك از انصار را بر او مقدَّم نمي داشت. در سال 20 يا 21 هجري درگذشت و عُمَر خود تابوت او را به دوش كشيد. – الاستيعاب1: 31 - 33، و الاصابه،1: 64.
[3] از انصار بود و در عقبه و بدر و ديگر غزوات شركت داشت. در زمان خلافت عمر در گذشت. در سير اعلام النبلاء برادر عمر شمرده شده است. عمر بر سرِ قبر او گفت:هيچ كس از اهل زمين نمي تواند بگويد كه من از صاحب اين قبر بهترم.- الاستيعاب،3: 17 و الاصابه،3: 45 و اسدالغابه،4: 158.
[4] هم پيمان انصار و سيد بني عَجلان بود و در اُحد و غزوات پس از آن شركت داشت. در سال 45 هجري وفات كرد. - الاصابه،2: 237 و الاستيعاب،3: 133 و اسدالغابه،3: 75.
[5] وقتي اميرالمؤمنين (ع) اين احتجاجِ مهاجران را شنيد، فرمود: اِحْتَجُّوإ؛44هش بِالشَّجَره وَ اَضاعُوا الثَّمَرَه (ابن ابي الحديد، 2: 2، چاپ اول) يعني: به درخت استدلال نمودند ولي ميوه همان درخت را فراموش كردند. كنايه از اين كه مهاجران بر انصار احتجاج كردند كه چون از قريش اند، و پيامبر (ص) هم از قريش است، پس، خلافت حقِ ايشان است و نه انصار. حضرت امير (ع) مي فرمايد: بنا به همين استدلال، ماكه اهل بيت پيامبريم و ميوه درخت رسالت، به خلافت سزاوارتريم از شما مهاجران؛ لكن شما، ما را فراموش كرديد و حقّمان را ضايع نموديد.
[6] اين گفتار، مثلي است در عرب براي كسيكه در برخوردها تجربه آموخته است.
[7] نصّ عبارت چنين است:اَما وَ اللّهِ لَو شِئتُم لَنُعيدَنَّها جَذعَه.
[8] اين سخن عمر تهديد بقتل بود.
[9] او پدر نعمان بن بشير و از بزرگان خزرج بود و سابقه حسادتي ميان او و سعد بن عباده بود. - ابن ابي الحديد، 2: 2- 5.
[10] واللّه ما كنّا لنتقدمك وأنت صاحب رسول اللّه وثاني اثنين.
[11] آنچه كه در ميان قلّاب آمده، سخن يعقوبي است. - تاريخ يعقوبي،2: 123.
[12] بعد از آن كه عمر توانست انصار را از بيعت با سعد بن عباده منصرف كند، انصار متوجّه علي (ع) شدند، به نحوي كه گفتند: ما فقط با علي (ع) بيعت مي كنيم. عمر از اين گرايش شديد انصار به علي (ع) ترسيد و انديشيد كه اگر اين جلسه بي نتيجه با پايان رسد و انصار به بني هاشم - كه ديگر از تجهيز پيكر پيامبر (ص) فارغ شده بودند - برسند، براي هميشه دست اين چند نفر (ابوبكر، عمر، ابوعبيده جرّاح، سالم مولاي ابي حذيفه، عثمان) از خلافت كوتاه خواه ماند. لذا، با عجله، مبادرت به بيعت با ابوبكر كرد و كار تمام شد.
[13] خلفا به سه نفر از انصار بسبب كمكي كه در سقيفه كردند مال و مقام بسيار مي دادند. يكي بشير بن سعد خزرجي، اوّلين بيعت كننده با ابوبكر بود و دومي زيدبن ثابت، كه عُمر او را به هنگام سفرهايي كه مي رفت، جانشين خود در مدينه قرار مي داد و سومين نفر، حسّان بن ثابت، شاعر معروف بود كه به هنگام خلافت اميرالمؤمنين علي بن ابي طالب (ع) از بيعت با آن حضرت امتناع كرد. - ترجمه ارشاد مفيد، هاشم رسولي محلّاتي، 237: 1.
[14] به نقل ابن ابي الحديد، 1: 133.
[15] تاريخ طبري،1: 1843، چاپ اروپا. --------------------------- دليل انتخاب ابوبكر به خلافت

ياران ابوبكر دليل انتخاب ابوبكر را، براي انصار، اين چنين بيان كردند:
چون پيامبر از قريش است، جانشين او هم بايد از قريش باشد [1] (قانون عرب چنين بود). دليل ديگر اين كه ابوبكر صحابي پيامبر و از سابقين در اسلام بوده است [2] .
حضرت امير(ع) در اينجا فرمايشي دارد؛ مي فرمايد: اِحْتَجُّوا بِالشَّجَرهِ وَاضاعُوا الثَّمَرَه يعني به درخت نبوّت (كه از قريش بوده) احتجاج كردند [3] و ميوه آن را (كه پسر عمو و داماد پيامبر است) ناديده گرفتند. آنان حجّت آوردند كه از شجره پيامبرند؛ در حالي كه ميوه اين شجره را، كه بني هاشم هستند، ناديده گرفتند. ارزش درخت خرما يا انگور، به شاخ و برگش نيست، به ميوه آن است.
و نيز حضرت امير(ع) درباره اين كه گفتند ابوبكر صحابي پيامبر است، فرمود: اينها مي گويند كه ابوبكر بايد جانشين پيامبر بشود چون صحابي اوست. اگر خلافت به صحابه بودن است، چگونه است آنجا كه صحبت و قرابت با هم جمع شده است نمي شود؟! (يعني درباره علي بن ابي طالب، كه هم صحابي پيامبر بوده و هم پسر عموي آن حضرت.) همه مي دانيم كه علي(ع) كودكي خردسال بود كه پيامبر(ص) او را از خانه پدرش ابوطالب به خانه خود آورد. حضرت علي(ع)، خود، در اين باره مي فرمايد: پيامبر غذا را مي جويد و نرم مي كرد و در دهانم مي گذاشت؛ بوي خوش بدنش را به مشامم مي رساند؛ در غار حراء آنگاه كه اولين وحي بر پيامبر(ص) نازل شد با پيامبر(ص) بودم [4] .
علي(ع)، تا وقت وفاتِ پيامبر(ص) هميشه و همه جا، با آن حضرت بود. سرِ پيامبر(ص) بر سينه علي(ع) بود كه از دنيا رفت. حضرت علي(ع) هم صحابي پيامبر بود و هم از ذَوي القُرباي آن حضرت و هميشه، چون سايه، به دنبال پيامبر بود.

[1] صحيح بخاري، كتاب الحدود، باب رجم الحُبلي مِنَ الزّنا، 4: 120 و سيره ابن هشام، 4: 339.
[2] عبداللّه بن سبا، جزء اوّل، ص 121، به نقل از طبري.
[3] شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، 2: 2، چاپ اوّل.
[4] نهج البلاغه، تحقيق صبحي صالح، خطبه 192 (خطبه قاصعه)، ص 300 - 301 و شرح نهج البلاغه عبده، 1: 182، چاپ مطبعه الاستقامه. --------------------------- بيعت همگاني

پس از بيعت با ابوبكر در سقيفه، كساني كه با او بيعت كرده بودند وي را، چون دامادي كه به حجله مي برند، شادي كنان به مسجد پيامبر بردند. چون ابوبكر و پيروانش وارد مسجد شدند كار خلافت تثبيت شد [1] .
مسجد پيامبر دارالحكومه بود؛ محل بستنِ عَلَم، اعزام لشكر، ديدارهاي رسمي پيامبر و رسيدگي به اختلافات مسلمانان بود. در واقع همه كارهاي جامعه مسلمانان آن روز در مسجد النّبي انجام مي شد. منبر پيامبر نيز حكم راديو و تلويزيون امروز را داشت. كودتا گران، در آغاز هر انقلاب، كوشش مي كنند كه راديو و تلويزيون و دارالحكومه را تصرّف كنند. اين سه را تصرف كنند دولت را تصرف كرده اند.
در روز سه شنبه، فرداي روزي كه در سقيفه بني ساعده با ابوبكر بيعت به عمل آمد، كودتاچيان ابوبكر را آوردند وتا بر منبر رسول خدا(ص) نشست. عمر، پيش از آن كه او سخني بگويد، برخاست و پس از حمد خداوند گفت: كه سخن ديروزش انكار وفات رسول خدا(ص) - نه برا اساس كتاب خدا و نه دستوري از پيامبر(ص) بوده است؛ بلكه او چنان مي پنداشته كه پيامبر شخصاًبه تدبير كارها خواهد پرداخت و حضرتش آخرين كسي است كه از جهان مي رود! [2] و در پايان سخن گفت: خداوند كتاب خود را، كه دستمايه هدايت و راهنمايي پيامبرش نيز بوده، در ميان شما نهاده است. اگر به آن چنگ بزنيد، خداوند شما را هم به همان راه كه پيامبرش را هدايت فرمود راهنمايي خواهد كرد. اكنون، خداوند شما را بر زمامداريِ بهترينتان، كه يار و همدمِ غار رسول خدا(ص) بود، همرأي و هماهنگ كرده است. پس برخيزيد و با او بيعت كنيد [3] .
بدين ترتيب، عمومِ مردم، پس از بيعت بعضي از افراد در سقيفه، با ابوبكر بيعت كردند.
در صحيح بخاري آمده است: پس از آن كه گروهي در سقيفه بني ساعده با ابوبكر بيعت كردند، بيعت عمومي با او، بر فراز منبر پيامبر خدا، به عمل آمد [4] .
انس بن مالك مي گويد: من در آن روز به گوش خود شنيدم كه عمر، پي درپي به ابوبكر مي كفت كه بر منبر بالا رود، تا اين كه سرانجام ابوبكر بر فراز منبر نشست و حاضران همه با او بيعت كردند.
آن گاه ابوبكر خطبه اي خواند و گفت:
اي مردم، من از شما بهتر نيستم و زمام حكومت بر شما را به دست گرفتم. پس، اگر رفتارم را خوب و كارم را شايسته يافتيد مرا ياري دهيد و اگر بدي كردم و دچار لغزش و خطا شدم، مرا به راه آوريد...
اينك برخيزيد و نمازتان را بخوانيد كه خدايتان رحمت كند [5] .
پس از آن، به امامت او، نماز جماعت گزاردند و سپس به خانه هاي خويش بازگشتند. (مردم مدينه از روز دوشنبه تا شامگاه روز سه شنبه، از كفن و دفن پيامبر خود بي خبر بودند!) در اين مدّت، نخست به سخنراني هاي ايراد شده در سقيفه بني ساعده و بعد بيعت گرفتن براي ابوبكر در كوچه هاي مدينه و سپس بيعت عمومي با او در مسجد النّبي و آن گاه به سخنان عمر بن خطّاب و ابوبكر سرگرم بودند، تا كه سرانجام ابوبكر به امامت نماز جماعت با ايشان برخاست.

[1] طبقات ابن سعد،2: 263؛ كنزالعمّال،2: 262 - 263 و7: 178 - 179؛ وَقْعَه صِفّين، نصر بن مزاحم، تحقيق و شرح عبد السَّلام محمّد هارون، ص 224، چاپ دوم، قم.
[2] عبداللّه بن سبا،1: 121، به نقل از طبري و بسياري مدارك ديگر.
[3] همان منبع.
[4] صحيح بخاري، كتاب البيعه، 4: 165.
[5] ظاهراً نماز ظهر بوده است. شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، 1: 134 و صفوه الصفوه، 1: 98. --------------------------- فضل بن عباس

بني هاشم مشغول تجهيز پيكر پيامبر(ص) بودند كه خبر بيعت با ابوبكر به آنان رسيد. فضل بن عبّاس از خانه بيرون آمد و گفت: اي گروه قريش، با اغفال و پرده پوشي، خلافت از آن شما نمي شود. سزاوار خلافت ماييم نه شما؛ ما و صاحب ما علي(ع) به خلافت سزاوارتر است از شما. --------------------------- عتبه بن ابي لهب

وي نيز، چون جريان بيعت با ابوبكر را شنيد، اين اشعار را سرود:

ما كنْتُ اَحْسَبُ هذَا الاَمرَ مُنْصَرِفاً++
عَنْ هاشمٍ ثُمَّ مِنها عَن اَبي الحَسَن

عَن اوَّلِ النّاسِ ايماناً و سابِقَه++
وَ اَعْلَمِ النّاسِ بِالقُرآنِ وِ السُّنَن

وَ آخِرِ النّاسِ عَهداً بِالنَّبي وَ مَنْ++
جِبريلُ عَونٌ لَهُ في الغُسلِ وَالكفَن

مَنْ فيه ما فيهِم لا يمْترُونَ بِهِ++
وَ لَيس فِي القَومِ ما فيهِ مِنَ الحَسَنِ

من هرگز گمان نمي كردم كه كار خلافت از خاندان هاشم و خصوصاً از ابوالحسن [علي عليه السّلام] باز گرفته شود. زيرا ابوالحسن(ع) همان است كه پيش از همه ايمان آورد و حُسن سابقه او را در اسلام كسي شك ندارد. از همه مردم به علوم قرآن و سنّت پيامبر(ص) داناتر است، و تنها كسي است كه تا لحظات آخر عمرِ پيامبر(ص)، همچنان، ملازم خدمتش بود، تا آنجا كه كار غسل و كفن رسول خدا(ص) را نيز به ياري جبرئيل انجام داد. صفات حميده و فضائل معنوي ديگران را به تنهايي داراست، ولي ديگران از كمالات معنوي و مزاياي اخلاقي او بي بهره اند [1] .

[1] تاريخ يعقوبي، 2: 103 و ابن ابي الحديد، 1: 287 و الموفقيات، زبير بن بكار، 580 - 607، چاپ بغداد. گفتني است كه در اين هنگام، اميرالمؤمنين (ع) شخصي را به نزد فضل بن عبّاس فرستاد و او را نهي فرمود از ادامه اشعار و فرمود:اِنَّ سَلامَه الدّينِ اَحَبُّ اِلَينا مِنْ غَيرهِ(ابن ابي الحديد2: 8، چاپ مصر). ابن حجر عسقلاني در كتاب الاصابه،2: 263 و نيز ابوالفداء در كتاب تاريخ خود،1: 164، اين اشعار را به فضل بن عبّاس بن عُتبه بن ابي لهب هاشمي نسبت داده اند كه ما آن را صحيح نمي دانيم. --------------------------- سلمان

ابوبكر جوهري روايت كرده است:
سلمان و زبير و انصار مايل بودند كه با علي(ع) بيعت كنند. پس، چون با ابوبكر بيعت شد، سلمان فارسي گفت: به خير كمي رسيديد و خلافت را گرفتيد، ولي معدن خير را از دست داديد. مرد سالمند را برگزيديد و خاندان پيامبر خود را رها كرديد. اگر خلافت را در خاندان پيامبر مي گذاشتيد، حتي دو نفر با هم اختلاف پيدا نمي كردند و از ميوه اين درخت، هر چه بيشتر و گواراتر، سود مي برديد [1] .
گفتار ديگر سلمان اين بود كه كرديد و نكرديد. يعني اگر نمي كرديد بهتر بود و كار صحيحي نبود كه انجام داديد. اگر مسلمانان با علي(ع) بيعت مي كردند، رحمت و بركات الهي، از هر سو، به آنان روي ميآورد و سعادت و سيادت همه جانبه را به دست مي آوردند [2] .

[1] ابن ابي الحديد، 2: 131 - 132 و 6: 17 به نقل از سقيفه ابوبكر جوهري.
[2] اَنساب الاشراف، بلاذري، 591: 1 و جاحظ در عثمانيه. اصل سخن سلمان اين است:كرْ داذ و ناكرْ داذ.(اَيْ عَمِلْتُمُ) لَوْ بايعُوا عَلِياً لاَ كلُوا مِنْ فَوقِهِم وَ مِنْ تَحتِ اَرْ جُلِهِم. --------------------------- ابوذر

در آن هنگام كه رسول خدا(ص) از دنيا رفت، ابوذر در مدينه نبود. وقتي رسيد كه ابوبكر زمام امور را به دست گرفته بود. وي در اين باره گفت:
به چيز كمي رسيديد و به همان قناعت كرديد و خاندان پيامبر(ص) را از دست داديد. چنانچه اين كار را به اهل بيت پيامبرتان مي سپرديد، حتّي دو نفر به زيان شما با شما مخالفت نمي كردند [1] .

[1] ابن ابي الحديد، 6: 5، به نقل از سقيفه جوهري، چاپ مصر.
تُوفي رسول اللّه،وأبو ذَرّ غائب وقدم وقد ولي أبو بكر، فقال:أصبتم قناعه وتركتم قرابه.لو جعلتم هذا الأمر في أهل بيت نبيكم مااختلف عليكم ثنان.أبو بكر الجوهري في كتابه السَّقيفه، شرح النهج ط. مصر،5: 6. --------------------------- مقداد بن عمرو

راوي مي گويد: روزي گذرم به مسجد رسول خدا(ص) افتاد. ديدم مردي بر دو زانو نشسته است و چنان دردمندانه و به حسرت آه مي كشد كه گويي تمام دنيا مال او بوده و از دست داده است، و در آن حال مي گفت: كردار قريش چه شگفت آور است كه كار را از دست اهل بيت پيامبرشان دور ساختند، در حالي كه اول كسي كه ايمان آورد در ميان ايشان است [1] .

[1] تاريخ يعقوبي، 2: 114، چاپ سوريه. --------------------------- ام مسطح بن اثاثه

وي، در كنار قبر پيامبر(ص)، اين اشعار را خواند:

قَدْ كانَ بَعْدَك أَنباءٌ و هَنْبثـَه++
لَو كنتَ شاهِدَها لَمْ تَكثُر الخُطبُ

اِنّا فَقَدْناك فَقْدَالأَرضِ و ابِلَها++
فَاْختَلَّ قَوْمُك فَاشْهَدْهُمْ وَلا تَغِب [1] .

پس از تو، اي پيامبر، گفت وگوها و حوادثي مهم روي داد كه، اگر تو زنده مي بودي، هرگز اين همه گرفتاري پيدا نمي شد. همچون زميني كه باران به آن نرسد و طراوت و حيات خود را از دست بدهد، تو از ميان ما رفتي و مردم فاسد و تباه شدند. اي پيامبر، ايشان را بنگر و شاهد باش.

[1] ابن ابي الحديد، 2: 131 - 132 و6: 17. --------------------------- زني از بني نجار

چون كار بيعت با ابوبكر استوار شد، وي، از محلّ بيت المال، سهمي براي زنان مهاجر و انصار فرستاد. سهم زني از بَني عَديّ بن النَجّار را به زيد بن ثابت سپرد كه به وي برساند. زيد به نزد آن زن آمد و سهم او را تقديم كرد. زن پرسيد: اين چيست؟ زيد گفت: از سهامي است كه ابوبكر براي زنان معين كرده است. وي گفت: مي خواهيد دين مرا به وسيله رشوه از من بستانيد؟ به خدا سوگند، از او چيزي نخواهم پذيرفت. سپس آن سهميه را به ابوبكر باز گردانيد [1] .

[1] ابن ابي الحديد،2: 133، به نقل از سقيفه جوهري، چاپ مصر؛ طبقات ابن سعد،2 ق: 2: 129. --------------------------- ابوسفيان

پيامبر(ص)، ابو سفيان را براي انجام كاري به بيرون از مدينه فرستاد بود، لذا به هنگام وفات آن حضرت در مدينه نبود. هنگامي كه باز مي گشت، در راه، به كسي از مدينه مي آمد برخورد. پرسيد: آيا محمّد مُرد؟ [1] .
آن مرد پاسخ داد: آري. پرسيد: جانشين او كه شد؟ گفت: ابوبكر. ابو سفيان پرسيد: فَماذا فَعَلَ المسُْتضَْعفَانِ عَليُّ وَ العبّاسٌ؟ يعني: پس، علي و عبّاس، آن دو مستضعف، چه واكنشي از خود نشان دادند؟ آن مرد گفت: خانه نشين هستند. ابوسفيان گفت: به خدا، سوگند، اگر براي ايشان زنده بمانم، پايشان را بر فراز بلندي رسانم لا رْفَعَنَّ مِنْ اَعْقابِهِما. و اضافه كرد: اِنّي اَري غُبْرَه لا يطْفيها اِلاّ دَمٌ. يعني: من گرد و غباري مي بينم كه، جز بارش خون، چيزي آن را فرو ننشاند.
پس چون وارد مدينه شد در كوچه هاي مدينه مي گشت و اين اشعار را مي خواند:

بَني هاشمٍ لا تُطمِعُوا النّاسَ فيكم++
وَلا سِيماتَيم بْن مُرَّه اَوْ عَـدِي

فَمَا الاَمْرُ اِلاّ فيكمُ وَ اِليكـمُ++
وَ لَيسَ لَها اِلاّ اَبُو حَسَنٍ عَليٍّ [2] .

اي بني هاشم، راه طمع حكومت كردن را بر مردم ببنديد، به ويژه بر دو قبيله تَيم وعَديّ (قبيله هاي ابوبكر و عمر). اين حكومت از آن شماست، از آن شما بوده، باز هم بايد به شما باز گردد. كسي لياقت زمامداري را به جز ابوالحسن علي(ع) ندارد.
يعقوبي پس از اين دو بيت، دو بيت زير را هم روايت كرده است:

اَبا حَسَنٍ فَاشْدُدْ بِها كفَّ حازم++
فَاِنَّك بِالاَْمـرِ الَّذي يرتَجـي مَلِيُّ

وَ اِنَّ امْرِءاً يرْمي قُصَـيُّ وَراءهُ++
عَزيزُ الْحِمي والنّاسُ مِنْ غالِبٍ قُصي [3] .

اي ابوالحسن، با دستي كاردان و نيرومند، حكومت را قبضه كن؛ چه، تو بر آنچه اميد مي رود نيرومند و توانايي. و البتّه مردي كه قصيّ [4] پشتيبانِ اوست، حقِّ او پامال نشدني نيست و تنها (اَخلافِ) قُصَيّ، مردمي از نسلِ غالب اند.
به روايت طبري، ابو سفيان پيش آمد در حالي كه مي گفت [5] :... اي فرزندان عبد مناف، ابوبكر را به كارهاي شما چه كار؟! علي و عباس، آن دو ستمديده و خوار گشته، كجايند؟ سپس، به نزد حضرت علي(ع) آمد [6] و گفت: اي ابوالحسن، دستت را به گشا تا با تو بيعت كنم. علي(ع) خودداري نمود و قبول نكرد و فرمود: اگر چهل نفر مردان با عزم [يعني كساني كه ايمان به وصايت او داشته باشند] داشتم، مقابله مي كردم، ولي ياور ندارم [7] .

[1] از اين تعبير مي فهميم كه او عقيده به پيامبريِ پيامبر نداشته است، زيرا نگفت رسولُ اللّه.
[2] العقد الفريد، 3: 62 و ابن ابي الحديد،3: 120، به نقل از سقيفه جوهري.
[3] تاريخ يعقوبي،2: 105. در روايت موفقيات، جريان را مفصّل تر از اين نقل مي كند. ر.ك: به شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد،6: 7.
[4] بني هاشم و بني اميه، فرزندان عبد مَناف و او فرزند قصيّ بود. و در اين دو بيت ابوسفيان بحضرت علي مي گويد: قبيله قصّي پشتي بان شمايند.
[5] طبري،2: 449 و1: 1827 - 1828، چاپ اروپا.
[6] ابوسفيان، پيامبر و رسالت او را قبول نداشت و فقط، از روي تعصّب قبيله اي، مي گفت: رياسّت از آنِ قبيله ماست.
[7] تاريخ الطبري ط.اوربا 1 : 1827، ولسان الميزان 4 : 386، تفصيل اين داستان در كتاب عبداللّه بن سبأ 1 : 146 - 156 آمده است.
شايد اين سؤال در ذهن بعضي خطور كند كه چرا علي (ع) پيشنهادِ بيعتِ ابوسفيان را نپذيرفت؟ پاسخِ مفصّلِ اين سؤال در كتاب عبداللّه بن سبا، 1: 146 - 156، داده شده است؛ لكن اختصاراً بيان مي داريم كه پس از وفات رسول خدا (ص)، تعصّب خانوادگي و قبيلگي دوباره زنده شد. گرد آمدن انصار در سقيفه كوشش در بيعت كردن با سعد بن عُباده، فقط بر پايه اين تعصّبات بود و گرنه خود مي دانستند كه، در ميان مهاجران، حضرت علي (ع) شايسته گي جانشيني پيامبر (ص) دارد همچنين بيعتِ اوْس با ابوبكر نيز، جز تعصّب قبيلگي، پايه و اساسي نداشت. ايشان مي خواستند بدين وسيله نگذارند رياست به دستِ طايفه خَزرَج بيفتد. از سخنرانيِ عمر در سقيفه (صحيح بخاري، 120: 4) نيز پيداست كه دسته او نيز تا چه اندازه، در كار بيعت با ابوبكر، تحت تأثير احساسات قبيله اي قرار گرفته بودند.
ابوسفيان نيز، مانند ديگران، تعصّب قبيله اي داشت و تنها، براي آن كه رياست در افراد قبيله اش بني عبدِ مَناف باقي بماند، خواستار بيعت با اميرالمؤمنين (ع) شد. در اين ميان، تنها اميرالمؤمنين (ع) بود كه افق فكرش بالاتر و والاتر از اين بود كه زمام امر را با نيروي تعصّب به دست گيرد. اگر علي (ع) حقِ حاكميت را براي خود مطالبه مي كرد، به اين سبب بود كه حكومتي بر قرار سازد كه پايه اش جز بر حكم قرآن و دين نباشد. حضرت (ع) مي خواست ياراني مانند سلمان و ابوذر و مقداد و عمّار از او حمايت كنند، مرداني كه هيچ عامل و محرّكي براي ياري آنان جز مبدأ و عقيده الهي نباشد؛ نه چون ابوسفيان كه جز انديشه دنيا و تعصّب خانوادگي محرّك ديگري نداشت. لذا، اگر اميرالمؤمنين (ع) پيشنهادِ بيعتِ ابوسفيان را مي پذيرفت، عملاً همه زحمات پيامبر(ص) و نيز خود آن حضرت (ع)، در پيروي از رسول خدا(ص) در طيّ 23 سال براي باز گرداندن جامعه به فطرت الهي و نابود كردن تعصّبات جاهلي، بر باد مي رفت. در خور ذكر است كه ابوسفيان، چون از علي (ع) مأيوس شد، با قبول رشوه حاكمان، راضي شد و با ابوبكر بيعت كرد و انگيزه هاي مادي و دنيوي خويش را كاملاً آشكار ساخت. ابوبكر، بنا به پيشنهاد عمر، آنچه از زكاتِ بيت المال كه در دست ابوسفيان بود به خودش واگذار كرد (العقد الفريد،3: 62). همچنين، فرزندِ ابوسفيان، يزيد را به عنوان امير لشكري كه به سوي شام مي رفت، منصوب كرد (طبري، 1: 1827، چاپ اروپا). --------------------------- خالد بن سعيد (از بني اميه)

خالد بن سعيد بن عاص از آنان بود كه در مسلمان شدن پيشي گرفته بود. از گروه مهاجران به حبشه بود. پس از آن كه اسلام قوّت گرفت [1] ، پيامبر(ص) او را، با دو برادرش (آبان و عمرو)، مأمور وصول زكات قبيله مَذْحَج فرمود. پس از آن، مأمور آن حضرت(ص) در صنعاي يمن شدند. آنها در زمان وفات پيامبر(ص) در مدينه نبودند. بعد از آن كه به مدينه بازگشتند به ابوبكر گفتند: ما فرزندان اُحَيحَه، پس از رسول خدا(ص)، كارگزار ديگران نخواهيم شد و خالد به نزد اميرالمومنين(ع) آمد [2] و گفت: يا علي(ع) دستت را دراز كن تا با تو بيعت كنم كه، به خدا قسم، در ميان مردم سزاوارتر از تو به مقام محّمد(ص) نيست [3] .
هنگامي كه بني هاشم با ابوبكر بيعت كردند، خالد نيز با ابوبكر بيعت كرد [4] .

[1] به نوشته ابن قتيبه در كتاب المعارف، ص 128، او پيش از ابوبكر اسلام آورده بود.
[2] الاستيعاب،1: 398 - 400 و الاصابه، 1: 406و اُسْدُالغابه، 2: 82 و ابن ابي الحديد، 6: 13 و 16.
[3] يعقوبي،2: 105.
[4] اُسدُالغابه،2: 82و ابن ابي الحديد،1: 135، به نقل از سقيفه جوهري. --------------------------- عمر بن الخطاب

عمر، در سال آخر زندگي، به هنگامي كه در حجّ بود، شنيد كه عمّار گفته است: بيعت ابوبكر لغزشي بود كه در آخر پايدار شد. اگر عمر از دنيا برود، ما با علي(ع) بيعت خواهيم كرد. اين گفتار به عمر رسيد پريشان شد [1] و گفت: آنگاه كه به مدينه برسم... و وقتي به مدينه رسيد، همان جمعه اوّل، در مسجد پيامبر(ص) بر بالاي منبر رفت و گفت: بيعت با ابوبكر لغزش و اشتباهي بود، كه انجام گرفت و گذشت، آري، چنين بود، ولي خداوند مردم را از شرّ آن لغزش حفظ فرمود [2] .

[1] ابن ابي الحديد،2: 123.
[2] ابن ابي الحديد،2: 22 - 23 و6: 47 و11: 13 و12: 47 و تاريخ يعقوبي،2: 160 و انساب الاشراف،5: 15 و سيره ابن هشام،4: 336 - 338 و صحيح بخاري، كتاب الحدود، بابُ رجم الحُبلي من الزّنا، 4: 119 و 120 و كنز العمّال، 3: 139، حديث 2326.
در خور توجّه است كه ابوبكر، خود نيز درباره خلافت خويش همين عبارت را گفته بود: اِنَّ بَيعَتي كانَتْ فَلْتَه وَ قَي اللّهُ شَرَّها.، ابن ابي الحديد، 6: 47 و 50. --------------------------- سعد بن عباده

سعد را، پس از ماجراي سقيفه، چند روزي به حال خود گذاشتند و سپس در پي او فرستادند كه بيا و بيعت كن، كه همه مردم و بستگانت با ابوبكر بيعت كرده اند. سعد پاسخ داد:
به خدا قسم، تا تمام تيرهاي تركشم را به سوي شما پرتاب نكنم و سِنان نيزه ام را با خون شما رنگين نسازم، با شما بيعت نخواهم كرد. چه تصور كرده ايد؟ تا زماني كه دستم قبضه شمشير را در اختيار دارد، آن را بر فرق شما مي كوبم و به ياري خانواده و هوادارانم، تا آنجا كه در توان داشته باشم، با شما مي جنگم و دست بيعت در دست شما نمي گذارم. به خدا قسم، اگر همه جِنّ و اِنْس در حكومت و زمامداري شما همداستان شوند، من سر فرود نمي آورم و شما را به رسمّيت نمي شناسم و بيعت نمي كنم تا هنگامي كه در دادگاه عدل الهي به حسابم رسيدگي شود.
چون سخنان سعد به گوش ابوبكر رسيد، عمر به او گفت: سعد را رها مكن تا با تو بيعت كند. امّا بشير بن سعد گفت: او لج كرده است و با شما بيعت نمي كند، اگر چه جانش را بر سر اين كار بگذارد. كشتن او به اين سادگي نيست؛ چه، او وقتي كشته مي شود كه تمامي خانواده و فرزندان و گروهي از بستگانش با او كشته شوند.
او را به حال خودش بگذاريد كه رها كردنش شما را زياني نمي رساند، زيرا كه او يك تن بيش نيست كه بيعت نمي كند.
آنها راهنمايي بيشتر را پذيرفتند و دست از سعد برداشتند و او را به حال خود گذاشتند. سعد در هيچ يك از اجتماعاتشان شركت نمي كرد و در نماز جمعه و جماعت ايشان حاضر نمي شد و در اداي مناسك حج به همراهي آنها و در كنارشان ديده نمي شد! اين حال، همچنان ادامه داشت تا كه زمان ابوبكر به سر آمد و نوبت خلافت به عمر رسيد. --------------------------- كشتن مالك بن نويره

مالك بن نويره صحابي پيامبر و عامل و كارگزار آن حضرت بود. ومردي شجاع و شاعر رئيس بخشي از قبيله بني تميم بود؛ مالك صدقاتي را كه جمع كرده بود [1] ، پس از وفات پيامبر(ص)، به مدينه نفرستاد و به صاحبان آنها باز گرداند و اين شعر را خواند:

فَقُلْتُ خُذُوا اَموالَكمُ غَير خائِفٍ++
وَلا ناظِرٍ في ما يجي ءُ مِنَ الغَدِ

فَاِنْ قامَ بَالّدينِ الَُمحقَّـقِ قائمٌ اَطَعْنـا وَ قُلْنا الدّينُ دينُ محمّدٍ [2] .
گفتم، بدون ترس و نگراني از حوادث آينده، اموالتان را بگيريد؛ چنانچه براي دين به پا ايستاده كسي قيام كند، از وي اطاعت نموده، مي گوييم دين، دين محّمد(ص) است [3] .
همه مورّخان، طبري، ابن اثير، ابن كثير، يعقوبي، همه به اين داستان اشاره كرده اند كه: ابوبكر، خالد بن وليد را با لشكري به طرف قبايلي فرستاد كه پس از رحلت پيامبر(ص) با وي بيعت نكرده بودند يا زكات به گماشتگان او نمي دادند تا آنها را مجبور به پرداخت زكات كنند. عمر به ابوبكر گفت: اكنون در اين كار اندكي صبر كن. ابوبكر گفت: نه، به خدا قسم، اگر يك مهار شتر را كه به پيامبر مي دادند به من ندهند. من با آنها مي جنگم. و خالد بن وليد را با لشكري به جنگ آنان فرستاد. سرزميني كه مالك بن نويره در آن بود بُطاح مي گفتند: ابو قَتادَه صحابي روايت مي كند:
به آن سرزمين شبيخون زدند (در صورتي كه پيامبر هرگز شبيخون نمي زد). چون لشكريان، شبانه، آنها را احاطه كردند، قبيله مالك به وحشت افتادند. سلاح جنگ بر تن كردند و آمدند براي مقابله. ابو قتاده مي گويد: به آنها گفتيم كه ما مسلمانيم. آنها در جواب گفتند: ما هم مسلمانيم. فرمانده لشكر به آنها گفت: پس چرا سلاح برداشته ايد؟ گفتند: چرا شما سلاح برداشته ايد؟ ابو قتاده مي گويد: ما گفتيم اگر شما راست مي گوييد، سلاح خود را بر زمين بگذاريد. آنها سلاح را به زمين گذاشتند. سپس ما نماز خوانديم و آنها هم با ما نماز خواندند [4] .
در روايت ديگر آمده است:
همين كه اسلحه را بر زمين گذاشتند، دست مردان آنها را بستند و آنها را مانند اسير.
به نزد خالد بردند. همسر مالك همراه او بود. در آنجا ابو قتاده [5] و عبداللّه بن عمر نزد خالد شهادت دادند كه اينها مسلمان هستند و ما ديديم كه نماز خواندند. تمام مورّخان نوشته اند كه همسر مالك، كه همراهش بود، بسيار زيبا بود. خالد به ضِرار بن أَزوَر، رو كرد و گفت: گردن مالك را بزن! مالك، با اشاره به همسرش، گفت: اين زن من را به كشتن داد. خالد گفت: خدا تو را كشت، چون از اسلام بازگشتي. مالك گفت: من مسلمانم و پاي پند اسلام. خالد به ضِرار گفت: گردنش را بزن. او نيز گردن مالك را زد. ساير مسلمانان را هم كشتند [6] و خالد، همان شب، با همسر مالك هم بستر شد [7] .
ابو قتاده از آنجا به مدينه بازگشت و گزارش حادثه را به ابوبكر داد و سوگند ياد كرد كه ديگر زير لواي خالد به جهاد نرود، زيرا او مالك را، كه مسلمان بود، كشته است. عمر به ابوبكر گفت: خالد زنا كرده است و بايد سنگسار شود [8] .
ابوبكر گفت: من او را سنگسار نخواهم كرد، زيرا او اجتهاد كرده، هر چند كه در اجتهاد خطا كرده است. [9] عمر گفت: او قاتل است و يك مسلمان را كشته است، بايد او را قصاص كني. ابوبكر گفت: من هرگز او را نخواهم كشت؛ او در اجتهادش به خطا رفته است. عمر گفت: لااقل او را از كار بركنار كن (تا سرلشكر نباشد). ابوبكر گفت: من هرگز شمشيري را كه خدا براي آنها از نيام كشيده در نيام نخواهم كرد. لقب سيف اللّه براي خالد از اينجا پيدا شد [10] بعد كه خالد به مدينه آمد، باز هم عمر نسبت به او، در مسجد مدينه، شدّت عمل نشان داد. خالد به نزد ابوبكر رفت و او عذر خواهي خالد را پذيرفت و خالد بازگشت و به عمر پرخاش كرد [11] .
اين بود نمونه اي از روش دار و دسته خلافت با مخالفان بيعت در خارج از مدينه.

[1] اصطلاح امروز زكات است، ولي صدقات صحيح است.
[2] در معجم الشعراء، ص260: فَاِنْ قامَ بِالاَمْرِ المُخَوَّفِ قائِمٌ و در شرح ابن ابي الحديد: فَاِنْ قامَ بِالامْرِ المُجَدَّدِ قائِمٌ، كه همه آنها تحريف است.
[3] الاصابه، 3: 336.
[4] اين مطلب مورد اجماعِ مورّخان مكتب خلفاست.
[5] عبداللّه بن سبا، 1: 181 به نقل از شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد.
[6] تاريخ ابي الفداء، ص 158؛ وفيات الاعيان،5: 66؛ تاريخ ابن شحنه، ص 114، مندرج در حاشيه كامل ابن اثير، ج 11؛ فوات الوفيات،2: 627، به نقل از رِدّه ابن و ثيمَه و رِدَه واقدي.
[7] يعقوبي،2: 110؛ كنزالعُمّال،3: 132.
[8] ترجمه تاريخ يعقوبي، مرحوم آيتي،2: 10.
[9] دار و دسته خلافت، از هر كدامشان كه كارِ خِلاف شرع سر مي زد، مي گفتند: او در اين كار اجتهاد كرده است ومجتهد اگر اجتهادش صواب باشد دو حسنه دارد و چنانچه به خطا اجتهاد كرده باشد يك حسنه دارد.در اين باره رجوع شود به بحث اجتهاد در مكتب خلفا، در جلد دوّم از كتاب دو مكتب در اسلام، مؤلف، ص 89 به بعد.
[10] ماكنتُ اَعمُدُ سَيفاً سَلَّهُ اللّه عَلَيهِم. به نقل از تاريخ ابي الفداء و كنز العُمّال،3: 132، حديث 228 و ذيل شرح حال و ثيمه در وفيات الاعيان و فَواتُ الوفيات.
[11] عبداللّه بن سبا،1: 184 - 185، به نقل از طبري. --------------------------- كشتن سعد بن عباده

عمر پس از اينكه به خلافت رسيد، روزي سعد بن عباده را در يكي از كوچه هاي مدينه ديد؛ رو به او كرد و گفت: هان اي سعد! سعد هم بلافاصله پاسخ داد: هان اي عمر! خليفه پرسيد: تو نبودي كه چنين مي گفتي؟ سعد گفت: آري، من گفتم و حالا اين حكومت به تو رسيد. به خدا قسم كه رفيقت را بيشتر از تو دوست مي داشتم. به خدا كه از همسايگي تو بيزارم. عمر گفت: هر كس كه از همسايه اش خوشش نيايد، جا عوض مي كند! سعد گفت: از اين امر غافل نيستم؛به همسايگي كسي مي روم كه از تو بهتر باشد.
ديري نگذشت كه سعد، در همان اوايل خلافت عمر، راهي ديار شام شد كه قبايل يماني ها در آنجا بودند [1] .
بلاذُري در كتاب انساب الاشراف خود مي نويسد:
سعد بن عباده با ابوبكر بيعت نكرد و به شام رفت. عمر مردي را در پي سعد به شام فرستاد و به او گفت: سعد را به بيعت وادار كن و هر ترفند و حيله اي كه مي تواني به كار گير، اما اگر كارگر نيفتاد و سعد زير بار بيعت نرفت، با ياري خدا او را بكش!
آن مرد رو به شام نهاد و سعد را در حوارين [2] ديدار كرد و بي درنگ، موضوع بيعت را مطرح نمود و از او خواست كه بيعت كند. سعد در پاسخ فرستاده عمر گفت: با مردي از قريش بيعت نمي كنم. فرستاده، او را به مرگ تهديد كرد و گفت: اگر بيعت نكني تو را ميكشم.
سعد جواب داد: حتي اگر قصد جانم را بكني! فرستاده، چون پافشاري او را ديد گفت: مگر تو از هماهنگي با اين امّت بيروني؟ سعد گفت:
در موضوع بيعت آري؛ حساب من از ديگران جداست! فرستاده عمر، با شنيدن پاسخ قطعي سعد، تيري به قلب سعد زد كه رگ حياتش را از هم گسيخت [3] .
در كتاب تبصرهالعَوام آمده است: آنها محمّد بن مَسلْمه انصاري را به اين كار مأمور كرده بودند. محمّد نيز به شام رفت و سعد بن عباده را با تيري از پاي درآورد.
نيز گفته اند كه خالد بن وليد، در همآن هنگام، در شام بود و محمّد بن مسلمه را، در كشتن سعد، ياري داد [4] .
مسعودي در مروج الذّهب مي گويد:
سعد بن عباده بيعت نكرد. از مدينه بيرون شد و رو به شام نهاد و در آنجا، به سال پانزدهم هجري، كشته شد [5] .
همچنين ابن عبد ربه مي گويد: سعد بن عباده را، در حالي يافتند كه تيري در قلبش نشسته و از دنيا رفته بود. و شايع كردند كه سعد ايستاده بول كرد، جنّيان دو تير به قلبش زدند و اين شعر را خواندند:
قَد قَتَلنا سَيدّ الخَزْرَجِ سَعْدَ بنَ عُبادَه وَ رَمَيناهُ بِسهْمَينِ فَلَمْ نُخْطِي ء فُؤادَه [6] .
سيد خزرج، سعد بن عباده، را كشتيم؛ دو تير به او زديم كه قلبش نشست. و يكي از انصار، در پاسخ اين ياوه گويي، دو بيت زير را سرود:
يقُولُونَ سَعداً شَقَّتِ الجِنُّ بَطنَهُ اَلا رُبَّما حَقَّقتَ فِعلَك بِالغَدْرِ
وَ ما ذَنبُ سَعدٍ اَنَّهُ بالَ قائِماً وَلكنَّ سَعداً لَمْ يبايعْ اَبابَكرٍ [7] .
مي گويند كه جنيان شكم سعد را پاره كردند. آگاه باش كه، چه بسا، كار خود را با نيرنگ انجام داده باشي. گناه سعد اين نبود كه ايستاده بول كرد؛ گناهش اين بود كه با ابوبكر بيعت نكرد.
به اين ترتيب، دفتر زندگي سعد بن عباده بسته شد. ولي، از آنجا كه كشته شدن چنين شخصيت يكدنده و مخالف بي باكي از سوي حكومت و زمامداران وقت سؤال برانگيز و از حوادثي بود كه مورّخان نوشتن و بازگويي ماجراي آن را خوش نداشته اند، جمعي از آنان از كنار اين حادثه بزرگ با بي اعتنايي گذشته اند و آن را ناديده گرفته اند [8] .
گروهي نيز - چنان كه گذشت، چگونگي كشته شدن او را با اموري خرافي درهم آميخته اند و آن را به جنّيان نسبت داده اند [9] .
اما اين مورّخان، باطرح چنين مسأله اي خرافي، نگفته اند كه علّت كينه شديد و دشمني جنّيان با سعد چه بوده است و چرا در ميان آن همه اصحاب، از مهاجر و انصار، تيرهاي جانكاه آنان تنها قلب سعد را نشانه گرفته است!

[1] طبقات ابن سعد، 3 ق: 145: 2 و ابن عساكر، 90: 6 و كنزالعمّال، 134: 3، حديث 2296 و سيره حلبيه، 397: 3.انصار نيز در اصل از قبيله يماني ها بودند كه ايشان را سبائيه نيز مي نامند. آنان در يمن ساكن بودند و پس از خراب شدن سدّ مأرب يمن، به مرزهاي عراق و شام و مدينه متفرّق شدند.
[2] از دهات معروفِ حلب است.
[3] انساب الاشراف، 1: 589 و العقد الفريد، 3: 64 - 65 با كمي اختلاف نسبت به روايتِ بلاذري.
[4] تبصره العوام، ص 32، چاپ مجلس، طهران.
[5] مروج الذّهب، 1: 414 و 2: 194.
[6] عقدالفريد، 3: 64 - 65.
[7] معجم رجال الحديث، مرحوم آيهاللّه العظمي خوئي، ج 8، ص 73.
[8] مانند: طبري و ابن اثير و ابن كثير در تاريخهاي خود.
[9] مانند محبّ الدين طبري در الرّياض النضره، و ابن عبدالبرّ در الاستيعاب. --------------------------- تطميع عباس، عموي پيامبر

ابوبكر شورايي متشكل از عمر بن الخَطّاب و ابوعبيده بن جرّاح و مُغيره بن شُعبه تشكيل داد تا تصميم بگيرند كه با كساني كه بيعت نكرده اند چه بكنند. شورا نظر داد كه: بهترين راه اين است كه عبّاس را ببينيم و سهمي براي او و فرزندانش از حكومت قرار دهيم؛ بدين ترتيب، علي شكست مي خورد و گرايش عبّاس [1] به شما، حجّتي به زيان علي در دست شما خواهد بود [2] .
ابوبكر، به اتفاق اعضاي شوراي مذكور، شبانه. به خانه عبّاس رفتند [3] .
ابوبكر، حمد و ثناي خدا را به جاي آورد و گفت:
خدا پيامبر را فرستاد كه نبيّ و وليّ مؤمنان بود، و در ميانشان بود تا كه خدا آخرت را را براي او پسنديد؛ او هم، پس از خود، كسي را تعيين نكرد كارها را به خود مردم واگذار كرد. آنها هم مرا برگزيدند؛ ومن از كسي جز خدا نمي ترسم كه سستي در كار داشته باشم [4] . آنها كه با من بيعت نكرده اند با عموم مسلمانان مخالفت مي كنند و به شما پناه مي بردند. شما، يا با همه مردم همراه شويد و بيعت كنيد، يا اگر همراه نمي شويد كاري كنيد كه آنها با ما نجنگند.
[اين سخن ابوبكر، خود دليل آن است كه همه اصحاب پيامبر بيعت نكرده بودند.] مي خواهيم از كار حكومت، سهمي هم به شما بدهيم كه بعد از شما براي بازماندگانت نيز باشد، زيرا تو عموي پيامبر(ص) هستي. مردم، گر چه، منزلت شما را ديدند - كه عموي پيامبري - و منزلت علي را هم ديدند، ولي اين امر را از شما گرداندند. [شما را نخواستند.] با اين حال، ما به شما نصيب مي دهيم. بني هاشم! آرام باشيد، كه رسول خدا (ص) از ما و شماست. [ما از قريشيم و رسول خدا(ص) هم از قريش است.]
سپس عمر، با لحني تهديد آميز چنين گفت: ما بدين خاطر به نزد شما نيامديم كه نيازمند شما بوديم؛ آمديم چون خوش نداشتيم، در كاري كه مسلمانان بر آن اتفاق كرده اند، طعن و مخالفتي از طرف شما بشود و در نتيجه زيان و گرفتاري به شما و آنان برسد. پس مواظب رفتار خود باشيد.
آن گاه، عبّاس حمد و ثناي خدا را به جاي آورد و گفت:
چنان كه گفتي، خداوند، محمّد(ص) را برانگيخت تا پيامبر باشد و براي مؤمنان يار و ياور. و خداوند، به بركت وجود پيامبر(ص)، براين امّت منّت گذارد تا آن كه وي را به نزد خود خواند و براي او آنچه در نزد خويش داشت برگزيد؛ و كار مسلمانان را به خودشان واگذاشت تا حقّ را بيابند و براي خود برگزينند، نه آن كه، با گمراهي ناشي از هواي نفس، از حقّ جدا شوند و به جانب ديگر روند [5] .
اگر تو اين امر (حكومت) را به نام پيامبر(ص) گرفته اي، پس در واقع حقّ ما را گرفته اي - زيرا كه خويشاوند پيامبريم و نسبت به او اولي از توييم - و اگر آن را به اين سبب گرفته اي كه از جمله مؤمنان به پيامبري، ما هم از جمله مؤمنان بوديم. با اين حال، در كاري كه تو در آن پيشقدم شدي، ما قدم نگذارديم و در آن مداخله نكرديم و پيوسته به كار تو معترضيم. و اگر به واسطه بيعت مؤمنان حكومت براي تو واجب شده و سزاوار آن گرديده اي، از آنجا كه ما هم از مؤمنانيم و بدين كار رضايت نداده ايم و از آن كراهت داريم، اين حقّ براي تو واجب و ثابت نشده است.
اين دو سخن تو، چه قدر از هم دورند: از يك طرف مي گويي كه مردم با شما مخالفت كرده اند و در امر حكومت بر شما طعن زده اند و از طرف ديگر مي گويي كه مردم تو را براي حكومت انتخاب كرده اند. و چه دور است اين نامي كه به خودت داده اي خليفه رسولِ اللّه! [يعني كسي كه پيامبر او را به عنوان جانشين خود معين كرده است] از اين مطلب كه مي گويي پيامبر كار مردم را به خودشان واگذار كرد تا هر كه را كه مي خواهند برگزينند و آنها هم تو را برگزيده اند. [چون، به اين ترتيب، تو خليفه پيامبر؛ منتخب مردمي نه منتخب پيامبر(ص).]
امّا درباره اين كه گفتي (اگر با تو بيعت كنم) سهمي به من وامي گذاري: اگر آنچه را كه مي دهي مال مؤمنان است و حق ايشان است، تو چنين حقّي نداري.
زيرا كه تو نمي تواني حق ديگران را، از پيش خود، بذل و بخشش كني و اگر حقّ ماست، بايد تمام آن را بدهي، جزئي از حق خود را نمي خواهيم كه بخشي را بدهي و بخشي را ندهي. و امّا اين كه گفتي پيامبر از ما و شماست؛ همانا پيامبر(ص) از درختي است كه ما شاخه هاي آن هستيم و شما همسايه آن هستيد [6] .
و امّا سخن تو اي عمر، كه گفتي از مخالفت مردم با ما مي ترسي؛ پس، اين (مخالفت) امري است كه اوّل بار از جانب شما نسبت به ما سر زده است.
پس از اين سخنان، ايشان برخاستند و از منزل عبّاس بيرون رفتند [7] .

[1]
[2] عمر، براي شكستن علي (ع)، ابن عباس را بزرگ مي كرد. اين يك سياست بود كه ابن عباس حديث روايت كند و تفسير بگويد. وگاهي ابن عباس آن چه را كه مخالف سياست حكومت بود بيان مي كرد. (براي نمونه، بنگريد به: عبدالله بن سبا، 1: 140 - 142، گفت و گوي ميان ابن عباس و عمر، به نقل از طبري، 2: 289 در ذكر سيره عمر).
[3] بنا به نقل ابن ابي الحديد از سقيفه جوهري، اين ملاقات در شب دوم از وفات پيامبراكرم (ص) بوده است.
[4] همه انبيا براي خود وصي تعيين مي كردند. پيامبر (ص) هم، مانند همه انبياء وصي تعيين كرده بود. براي آشنايي با بحث تفصيليوصايت، نگاه كنيد به: معالم المدرستين، مؤلف،1: 289 - 345. چاپ پنجم، 1413 هـ و عقائدالاسلام من القرآن الكريم، مؤلف،2: 264- 285، چاپ دوم، 1418 هـ.
[5] در مقام احتجاج گاه استدلال مي كنند به دليلي كه مورد قبول طرف مقابل است لكن خود احتجاج كننده آن را قبول ندارد. ظاهراً، گفتار عباس در اينجا از همين نوع است.
[6] در شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، به نقل از سقيفه جوهري و نيز در الامامه و السياسه ابن قتيبه دينوري، اين جمله را در اينجا اضافه دارد: و اگر حقّ خود توست، ما را بدان نيازي نيست..
[7] تاريخ يعقوبي، 2: 103 و ابن ابي الحديد، 2: 13 و 74، به نقل از سقيفه جوهري. و 1: 220 - 221 و، با لفظي نزديك به نقل ابن ابي الحديد، در الامامه و السياسه،1: 14. --------------------------- تحصن در خانه حضرت زهرا و برخورد دستگاه خلافت با ايشان

عمربن الخطّاب مي گويد:
پس از اين كه خداوند پيامبرش را به سوي خود فرا خواند، از گزارش هايي كه به ما رسيد يكي اين بود كه علي و زبير و همراهانشان از ما بريده اند و، در مقام مخالفت با ما، در خانه فاطمه گرد آمده اند [1] .
مورّخان، در شمار كساني كه از بيعت با ابوبكر سرباز زدند و همراه با علي(ع) و زبير در خانه حضرت فاطمه(س) بست نشستند، اشخاص زير را نام برده اند:
عبّاس بن عبدالمُطَّلب، عُتبَه بن اَبي لَهَب، سلمان فارسي، ابوذَرّ غِفاري، عَمّار بن ياسر، مِقداد بن أَسود، بَراء بن عازِب، اُبَي بن كعْب، سعد بن أَبَي وَقّاص، طَلحه بن عُبَيدالله و گروهي از بني هاشم و مهاجران و انصار [2] .
موضوع خودداري علي(ع) و همراهان وي بيعت با ابوبكر و بست نشستن آنان در خانه فاطمه(س)، در كتاب هاي سيره، تاريخ، صحاح و مسانيد، ادب، كلام و شرح رجال و معاريف، به حد تواتر روايت شده است و ترديدي در صحّت آن نيست. ولي چون نويسندگان كتابهاي مزبور خوش نداشتند ازاتفاقاتي كه بين متحصّنان و حزب پيروز رخ داده است پرده بردارند، به جز آن مقدار كه ناخودآگاه از قلمشان تراوش كرده است، چيزي به دست نداه اند.
اكنون، نمونه اي از همين مقدار را كه سخن بلاذُري درباره اين رويداد مهّم تاريخي است مي آوريم.
هنگامي كه علي زير بار بيعت با ابوبكر نرفت، ابوبكر به عمر بن خطاب فرمان داد كه او (علي) را گر چه به زور، در محضر وي حاضر كند! عمر فرمان برد و در نتيجه بين او و علي(ع) سخناني رد و بدل شد تا اين كه علي به او گفت: شتر خلافت را خوب بدوش كه نيم آن سهم تو خواهد بود! به خداي سوگند، جوش و خروشي كه امروز براي حكومت ابوبكر مي زني، فقط براي آن است كه فردا تو را بر ديگران مقدّم دارد و خلافت را به تو بسپارد [3] .

[1] مسند احمد، 1: 55و طبري،2: 466 و در چاپ اروپا،1822: 1 و ابن اثير، 2: 124 و ابن كثير، 5: 246 و صفوهالصفوه، 1: 97و ابن ابي الحديد، 1: 123 و تاريخ الخلفا سيوطي، ص 45 و سيره ابن هشام، 4: 338 و تيسير الوصول2: 41.
[2] علاوه بر مصادري كه پيش از اين ذكر شد، مصادر ديگري نيز هست كه تصريح كرده اند اين چند نفر از بيعت با ابوبكر سر باز زده، در خانه فاطمه(س) متحصّن شدند. بعضي از اين مصادر نام چند نفر از ايشان برده اند كه براي بيعت با علي (ع) در خانه حضرت زهرا(س) اجتماع كرده بودند. آن مصادر عبارت اند از: الرياض النضره، 1: 167 و تاريخ الخميس، 1: 188 و ابن عبدربّه، 3: 64 و تاريخ ابي الفداء، 1: 156 و ابن شحنه در حاشيه كامل ابن اثير، 11: 112 و جوهري، بنا بر روايت ابن ابي الحديد، 2: 130 - 134 و السيره الحلبّيه، 3: 394 و 397.
[3] انساب الاشراف، 1: 587. --------------------------- ابوبكر در بستر مرگ گفت

أمّا اَنّي لا آسَي عَلي شَي ءٍ مِنَ الدُّنيا اِلاعَلي ثلاثٍ فَعلتُهُنَّ وَددِت اَنّي تركتُهُنَّ. [1] .
فأمَّا الثلاثُ اللّاتي وَدِدْتُ اَنّي تَرَكتُهُنَّ فَوَدِدْت اَنّي لَمْ اَكشِفْ بَيتَ فاطِمَهَ عَن شي ءٍ وَ اِنْ كانوُا قَدْ غَلَّقُوهُ عَلَيَّ الْحَربَ [2] .
من بر هيچ چيز دنيا متأثر و اندوهناك نيستم مگر به سه كار كه كرده ام و اي كاش كه آن كارها را نكرده بودم... اي كاش هرگز در خانه فاطمه را نگشوده بودم، گر چه براي جنگ و ستيز با من آن را بسته بودند.
يعقوبي سخن ابوبكر را در اين باره، در تاريخ خود، چنين آورده است:
اي كاش من [درِ] خانه فاطمه، دختر پيامبر را نگشوده بودم و مردان را به خانه او نريخته بودم، گر چه درِ آن خانه به منظور جنگ با من بسته شده بود [3] .

[1] در زبان عربي، كولون در راغَلَقمي گفتند. حالا كوچكش را مي سازند، چوبي يا تخته چوبي، كه از اين لنگه در به آن طرف مي رود. بنابراين خانه ها در زمان پيامبر در داشتند و، به اعتراف خود ابوبكر، در را شكستند و مردان را با سلاح جنگي وارد آن خانه كردند.
[2] طبري، 4: 52 و در چاپ اروپا، 1: 2140 و مروج الذهب مسعودي، 1: 414 و العقد الفريد، 3: 69 و كنزالعمال، 3: 135 و الامامه و السياسه، 1: 18 و كامل مبرد، بر حسب روايت ابن ابي الحديد، 2: 130 - 131 و شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، 9: 130 و لسان الميزان، 4: 189 و مرآت الزّمان سبط ابن جوزي و تاريخ ابن عساكر، ذيل ترجمه ابي بكر و تاريخ الاسلام ذهبي،1: 388.
[3] تاريخ يعقوبي، 2: 115. متن سخن ابوبكر، بنا به نقل يعقوبي، چنين است:وَ لَيتَني لَمْ اُفَتَّشْ بَيتَ فاطِمَه بنتِ رسولِ اللّهِ وَ اُدْخِلْهُ الرِجالَ وَ لَوْ كانَ اُغْلِقَ عليَ حَربِ. --------------------------- سخن عمر بن خطاب به اميرالمؤمنين علي است

در كنْزالعُمّال آمده است: ... اَنْ اَمَرْتُهُم اَنْ يحرِقُوا عَليك البابَ.
يعني دستورشان مي دادم درِ خانه ات را آتش بزنند. اين عبارت براي اثبات مدّعا كافي است.
داستان سوزاندن در خانه حضرت زهرا(س) به قدري مشهور بوده است كه، پس از گذشت سال ها از اين ماجرا، وقتي عبداللّه بن زبير در مكه بر بني هاشم سخت گرفت تا به حكومت و فرمانروايي وي گردن نهند، چون ايشان زير بار نرفتند و با او بيعت نكردند، دستور داد تا كه آنان را در درّه كوهي حبس كردند و هيزم فراواني در برابر درّه روي هم نباشند تا همه آنان را به آتش بسوزانند. عُروه، برادر عبداللّه بن زبير، در توجيه عمل برادرش، به كار عُمر، در آتش كشيدن خانه فاطمه(س) در داستان بيعت ابوبكر، استناد كرد و گفت: برادرم اين كار را كرد فقط براي جلوگيري از اختلاف مسلمانان و نابودي وحدت كلمه آنان، و مي خواست كه همه، با گردن نهادن به طاعتِ وي، به كلمه اي واحده بدل شوند؛ همچنان كه پيش از او نيز عمر بن الخطّاب همين كار را با بني هاشم كرد، هنگامي كه از بيعت سرباز زدند: او نيز هيزم حاضر كرد تا آنان را در خانه به آتش كشد [1] .

[1] مروج الذهب، 3: 86، چاپ دارالمعرفه، بيروت و شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد 20: 481، چاپ ايران. --------------------------- عكس العمل اهل بيت بعد از سقيفه

يعقوبي مي گويد:
گروهي دور علي(ع) را گرفتند و خواستند تا با او بيعت كنند. حضرت علي(ع) به آنان فرمود: فردا صبح، با سرهاي تراشيده، همين جا حاضر شويد. اما، چون صبح شد، از آن عده، بجز سه نفر، كسي حاضر نشد [1] .
از آن پس، علي(ع)، شب هنگام، فاطمه(س) را بر چهارپايي مي نشاند و به درِ خانه هاي انصار مي برد و از آنان مي خواست تا وي را در باز پس گرفتن حقّش ياري دهند. فاطمه(س) نيز آنان را به ياري علي(ع) مي خواند. امّا، انصار در پاسخ ايشان مي گفتند: اي دختر پيامبر، ما با ابوبكر بيعت كرده ايم و كار از كار گذشته است. اگر پسر عمويت، براي به دست گرفتن زمام خلافت، بر ابوبكر پيشي گرفته بود، البتّه ما ابوبكر را نمي پذيرفتيم.
علي(ع) در پاسخ آنان فرمود: اَفَكنْتُ أتْرُك رَسُولَ اللهِ صَلَّي الله عليه وآله مَيتاً في بَيتِه لَمْ اُجِهِّرْهُ وَ أخْرُجُ اِلَي النّاس اُنازِ عُهُم في سُلطانِه؟ يعني: آيا (انتظار داشتيد) من جنازه پيامبر خدا(ص) را، بدون غسل و كفن، در خانه اش رها مي كردم و براي به دست گرفتن حكومت او با مردم درگير مي شدم؟!
فاطمه(س) نيز اضافه كرد: ابوالحسن آنچه را كه شايسته بوده انجام داده است، ولي مردم كاري كرده اند كه، سال ها بعد، خدا به حسابشان خواهد رسيد و جوابگوي آن باشند [2] .
معاويه، در نامه اي كه براي علي(ع) فرستاده بود، به همين موضوع اشاره دارد، آنجا كه مي نويسد:
ديروز را به خاطر مي آورم كه پرده نشين خانه ات (فاطمه زهرا) را شبانه بر چهارپايي مي نشاندي و دست حسن و حسين را در دست مي گرفتي، در وقتي كه با ابوبكر صدّيق بيعت شده بود. و هيچ يك از اهل بدر و پيشگامان اسلام را از دست ننهادي، مگر كه به ياري خود فرا خواندي. با همسرت بر در خانه شان مي رفتي و دو فرزندت را سند و برهان ارائه مي كردي و آنان را در برابر صحابي پيامبر (ابوبكر) به ياري خود مي خواندي. ولي، در آخر، بجز چهار يا پنج نفر، كسي دعوتت را اجابت نكرد. زيرا، به جان خودم سوگند، اگر حق با تو بود، بي شك به تو روي مي آوردند و دعوتت را اجابت مي كردند؛ اما، تو ادّعايي داشتي بيجا و باطل و سخني مي گفتي كه كسي باور نداشت و قصد انجام كاري داشتي كه نا شدني بود. هر چند فراموشكار باشم، سخنت را به ابوسفيان - كه تو را تحريك به قيام مي كرد - فراموش نكرده ام، كه گفتي: اگر چهل مرد با عزم و ثابت قدم مي يافتم، عليه آنان قيام مي كردم [3] .

[1] تاريخ يعقوبي، 2: 126 و شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد2: 4.
[2] ابن ابي الحديد،6: 28، به نقل از سقيفه جوهري؛ الامامه و السياسه، 1: 12.
[3] شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، 2: 47 و 1: 131 در چاپ اوّل مصر. اميرالمؤمنين (ع) در جواب اين سخن معاويه فرمود:لَقَد اَرَدْت اَنْ تَذُمَّ فَمَدَحْتَ وَاَنْ تَفْضَحَ فَافْتَضَحْتَ وَ ما عَلَي المُسْلِمِ مِنْ غَضاضَه في اَنْ يكونَ مَظلُوماً ما لَم يكنْ شاكاً في دينِه وَ لامُر تاباً بِيقينِه.يعني: به خدا سوگند، خواسته اي نكوهش كني، ستايش كرده اي و خواسته اي رسوا سازي، رسوا شدي [زيرا،با اين سخن، مظلوميت مرا هويدا ساخته اي. چون اقرار كردي كه من، به ستم و اكراه و اجبار، بيعت كردم. پس خلفا را سرزنش كرده اي و خودت را رسوا ساخته اي] و بر مسلمان، تا در دينش شك و در يقين و باورش ترديد نباشد، نقص و عيبي نيست اگر كه مظلوم واقع شود. (ترجمه نهج البلاغه فيض الاسلام، نامه 28، ص 899 - 900) علاوه بر اين، معاويه، خود، در نامه اي كه به محمّد ابن ابي بكر نوشته است، صريحاً، به غصب حقّ اميرالمؤمنين توسّط ابوبكر و عمر، كه با نقشه قبلي صورت گرفته بود، اعتراف مي كند. (مروج الذهب مسعودي، 2: 60 و صفين نصربن مزاحم، ص 135، چاپ قاهره، سال 1365 و شرح ابن ابي الحديد، 2: 65 و 1: 284.). --------------------------- روشنگري پيامبر

پيامبر(ص)، براي هدايت مسلمانان پس از خود، برنامه ريزيي دقيق فرمود كه بهتر از آن نمي شد. يكي از موارد اين برنامه ريزي، داستان نزول آيه تطهير است و در اين باره اُمِّ سَلَمَه چنين روايت كرده است:
روزي پيامبر(ص) در خانه ما بود كه آثار رحمت الهي را دريافت. فرمود: اهل بيت مرا بگوييد بيايند. پرسيدم: اهل بيت شما كيان اند؟
فرمود: علي، فاطمه، حسن و حسين. آن گاه كه ايشان آمدند، پيامبر(ص) حسن و حسين را روي دو زانوي خود و علي و فاطمه را در جلو و پشت سر خود نشاند، سپس كساء يماني را از روي تخت برداشت و بر سر خود و آنان گسترد و فرمود: بار اِلها، اينان اهل بيت من هستند. در اين هنگام، اين آيه نازل شد: [إِنَّمَا يرِيدُ اللَّهُ لِيذْهِبَ عَنْكمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيتِ وَيطَهِّرَكمْ تَطْهِيراً]. [احزاب: : 33].
جز اين نيست كه خداوند اراده كرده كه رجس (= گناه، زشتي، بدي، پليدي) را از شما اهل بيت دور كند و شما را، به نهايت، پاك گرداند. [امّ سلمه مي گويد:] عرض كردم: يا رَسولَ الله، آيا من از اهل بيت شما نيستم؟ فرمود: تو بانوي خوبي هستي، ولي از اهل بيت من نيستي؛ از زوجات پيامبري [1] .
پيامبر(ص)، بعد از نزول اين آيه، روزي پنج بار، به هنگام هر نماز، به در خانه علي(ع) و فاطمه(س) كه در مسجد باز مي شد مي آمد و دست بر در مي گذاشت مي فرمود: السَّلامُ عَليكمْ يا اَهلَ البَيتِ. و سپس، آيه مذكور را تلاوت مي فرمود و بعد، آنان را به نماز جماعت مي خواند و مي فرمود: الصَّلاه الصّلاه. چون در خانه فاطمه(س) در مسجد پيامبر(ص) باز مي شد [2] ، تمام صحابه اين عمل پيامبر(ص) را با اين خانه و اهل آن، روزي پنج بار، مي ديدند، آن عمل پيامبر(ص) باعث روشنگري شد، ولي زشتي كار بعضي از اصحاب پيامبر را صحابه را با اين خانه و اهلش ديديم [3] .

[1] تفسير طبري، 6: 22، ذيل آيه مورد بحث و تفسير سيوطي، 5: 198 و 199. و به روايت ديگر در سُنن ترمذي، 13: 248 و مسند احمد، 6: 306و اُسدُ الغابه، 4: 29 و 2: 297 و تهذيب التهذيب،2: 297. و به روايتي در مستدرك الصّحيحين، 2: 416 و 3: 147 و سنن بيهقي، 2: 150 و اسد الغابه، 5: 521 و 589 و تاريخ بغداد، 9: 126.
[2] الدّر المنثور سيوطي، 5: 199، ذيل آيه مورد بحث و به روايت ابي الحمراء در الاستيعاب2: 598 و اسد الغابه، 5: 174 و مجمع الزوائد، 9: 168 و به روايت انس بن مالك در مستدرك الصحيحين، 3: 158. حاكم آن را حديث صحيح دانست، بنا به شرط مسلم. اسدالغابه، 5: 521 و مسند احمد، 3: 258 و تفسير طبري، 22: 5 ذيل آيه تطهير و ابن كثير، 3: 483 و الدرّ المنثور سيوطي، 5: 199 و مسند طيالسي، 8: 274و صحيح ترمذي، 12: 85 و كنزالعمال، 7: 103، چاپ اوّل و جامع الاصول، 10: 101. حديث 6691 و تيسير الوصول، 3: 297.
براي آشنايي با مدارك بيشتر اين بحث، نگاه كنيد به: حديث الكساء في كتب مدرسه الخلفاء و مدرسه اهل البيت (ع)، مؤلف، چاپ دوم تهران، 1402 هـ.
[3] براي آشنايي بيشتر با زشتيهاي اين حادثه، كه در كتب مكتب خلفا نيز ذكر شده است، نگاه كنيد به: عبداللّه بن سبا، مؤلف، 1: 128 -139 و اِحْراقُ بيتِ فاطمه (س) في الكتُبِ الْمْعْتبره عند اهل السُنَه، شيخ حسين غَيب غلامي، چاپ اوّل، 1417هـ ق. --------------------------- جنگ اقتصادي با اهل بيت

دستگاه خلافت، كه براي بيعت گرفتن از قبايل خارج مدينه نيازمند لشكركشي بود و نيز براي گذران ساير كارهايش، احتياج به اموال و دارايي داشت. از طرف ديگر، آنهايي كه داخل مدينه و اطراف حضرت امير(ع) بودند، براي دستگاه خلافت خطرناك بودند. در واقع، خطر حقيقي اينجا بود. لذا، براي پراكنده كردن آنان، اموال اهل بيت(ع) را، كه شامل فدك و سهم خمس و ارث پيامبر اكرم(ص) بود از ايشان گرفتند تا خاندان پيامبر(ص) فقير شوند و مردم از گرد ايشان پراكنده شوند. --------------------------- مصادر اموال پيامبر و چگونگي تملك آنها

به مصادر مالي پيامبر(ص) و اهل بيت(ع) از اين دو آيه پي مي بريم:
يكم)[ما اَفاء الله عَلي رَسُولِهِ مِنْ اَهْلِ القُري فَلِلّهِ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذي القُرْبي وَ الْيتامي وَالْمَساكينِ و ابْنِ السَّبيلِ] (الحَشر : 7).
آنچه را كه خداوند به پيامبرش، از اموال اهل اين آبادي ها (كافران)، داده است از آن خداوند و رسول خدا و خويشاوندان (او) و يتيمان و مسكينان و در راه ماندگان و ايشان اولاد حضرت عبدالمطلب و اولاد مطلب مي باشند. ذي القرباي رسول كه خويشان رسول مي باشند.
نام آن اموال در اصطلاح اسلامي (في ء) است [1] .
و في ء اموال كفاري است كه بي جنگ به دست مسلمانان مي افتاد، مانند فدك. (البته فدك تنها نبود) [2] .
نمونه ديگري از مصداق في زمين هاي قبيله بني نضير بود. توضيح آن كه در مدينه و اطراف آن سه قبيله از يهود سكني گزيده بودند كه عبارت بودند از: بني نضير، بني قينقاع، بني قُريطه. آنها، بنا به بشارت هايي كه در مكتب آسماني خود راجع به پيامبر خاتم داشتند، در انتظار آن حضرت بودند و به مدينه آمده بودند تا، به هنگام بعثت وي به ياري اش برخيزند. ولي هنگامي كه پيامبر(ص) رسالت خويش را آشكار كرد و به مدينه هجرت نمود، يهود به انكار پيامبريش قيام كردند گر چه او را به درستي شناخته بودند كه همان پيامبر خاتم (ص) شكستند و در مقام نيرنگ بر آمدند، تا با فرو افكندن سنگي از بام خانه اي كه آن حضرت، باده تن از اصحابش، در پاي ديوار آن به مذاكره نشسته بود، وي را از پاي در آورند. خداوند پيامبرش را، از طريق وحي، از اين نيرنگ با خبر ساخت. حضرت به شتاب به مدينه آمد و به يهود فرمان داد، كه به دليل پيمان شكني و خيانتي كه كرده بودند، آن منطقه ار ترك كنند. بني نضير زير بار نرفتند و در دژ خود متحصّن شدند تا آن كه پس از پانزده روز عاقبت تسليم شدند و از قلعه خارج و به سوي خيبر و ديگر جاها كوچ كردند. خداوند آن چه را، از اسلحه و زمين ها و نخلستان ها، بر جاي گذاشته بودند به پيامبرش اختصاص داد. عمر روي به رسول خدا كرد و گفت: آيا خمس اين غنايم را برنمي گيري و باقي را ميان مسلمانان قسمت نمي كني؟ پيامبر (ص) فرمود: چيزي را كه خداوند (به موجب آيه هفت سوره حشر) تنها ويژه من ساخته است و براي مسلمانان ديگر سهمي در آن قرار نداده، ميان آنان قسمت نمي كنم. و اقدي و ديگران نوشته اند كه: رسول خدا (ص) از اموالي كه از بني نضير به دست آورده و ويژه خودش بود بر خانواده اش انفاق مي فرمود. و به هر كس كه مي خواست از آن اموال مي بخشيد و به آن كس كه مايل نبود چيزي نمي داد. و اداره امور اموال بني نضير را به ابو رافع، آزاد كرده خويش سپرده بود [3] .
در سال چهارم هجرت، رسول خدا(ص)، به ميل خود، بخشي از اراضي بني نضير را به ابوبكر، عمر بن خطاب، عبدالرّحمن به عوف، زبيربن عوام، ابودُجانه، سهل بن حنيف، سماك بن خرشه ساعدي و ديگران بخشيد [4] .
اين اموال حقّ پيامبر(ص) بود و حضرتش، از آن، به خويشاوندان خود و نيز به يتيمان و مساكين (يعني فقرا) و ابن السّبيل از بني هاشم انفاق مي فرمود. (ابن السبيل به آن كس گفته مي شود كه در شهر خودش دارايي دارد، ولي در سفر، به دليلي، مانند آن كه پولش را دزد برده باشد، نيازمند كمك شده است.) به اين سبيلِ غير ِ ذَوي القُرباي رسول خدا(ص) از صدقات، كه آن را زكات مي گويند، داده مي شود.
دوّم) [وَ اُعلَمُوا اَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَي ءٍ فَاَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَلِذي القُرْبي وَ اليتامي و المَساكينِ وَ ابْنِ السَّبيلِ اِنْ كنُتُمْ آمَنْتُمْ بِاللّهِ...] (انفال : 41).
بدانيد كه هرگونه سود و بهره اي كه به دست آوريد، پنج يك آن براي خدا و پيامبر و نزديكان و يتيمان و مسكينان و در راه ماندگانِ (رسول خدا، از بني هاشم) است، اگر به خدا ايمان داريد...
لذا، شيعيان هر چه سود مي بردند، يك پنجم آن را به عنوان خمس مي پردازند.
سوّم وچهارم وپنجم) سه قلعه از قِلاع خيبر بود. خيبر مشتمل بر هفت يا هشت قلعه بوده است كه سه قلعه آن از آنِ پيامبر(ص) بودند.
قاضي ماوردي و قاضي ابويعلي، در كتاب هاي الاحكام السلطانيه، آورده اند كه: رسول خدا(ص) از قلعه هاي هشتكانه خيبر، سه دژ را به نامهاي الكتيبه، الوطيح و السُلالم مالك گرديد. به اين ترتيب كه كتيه را به حساب خمس غنيمت برداشت و وطيح و سُلالم از عطيه هاي الهي به حضرتش بود. زيرا پيغمبر خدا(ص) آنها را از طريق صلح و سازش گشوده بود. اين سه قلعه كه في ء و بخشايش خداوند و خمس غنايم جنگي آن حضرت بودند. خالصه شخص رسول خدا(ص) به حساب آمده اند [5] .
در وفاء نيز آمده است: اهالي وطيح و سلالم با پيامبر خدا(ص) از در صلح درآمدند، اين بود كه آن دو، جزو خالصه آن حضرت به حساب آمدند و كتيبه جزو خمس وي (ص) محسوب گرديد. و اين بدان سبب بود كه قسمتهايي از قلاع خيبر از راه جنگ و غلبه و پاره اي از طريق مذاكره و صلح، به دست آمد [6] .
6) فدك: كه از جمله حُصُونِ (قلعه هاي) خيبر پس از اينكه پيامبر(ص) خيبر را گشود، و كار آنجا را يكسره كرد، اهالي فدك فرستاده اي به خدمت پيامبر(ص) فرستادند و با واگذاشتن نيمي از فدك به وي، پيشنهاد صلح و سازش دادند و خالصه رسول خدا(ص) بود، زيرا مسلمانان در تصرف آنجا، پاي در ركاب نكرده، اسبي بر آن نتاخته بودند. اين بود كه پيغمبر (ص) محصولات آنجا را كه به دست مي آمد خود به مصرف مي رسانيد [7] .
و چون آيه وَ آتِ ذالقُربي حَقَّهُ (اسراء : 26) نازل گرديد، رسول خدا(ص) دخترش فاطمه (ع) را طلبيد و فدك را به او بخشيد [8] .
ياقوت حموي مي نويسد: فدك قريه اي است در حجاز كه از آنجا تا شهر مدينه دو يا سه روز راه است و در آن چشمه هاي جوشان و نخلستانهاي فراواني وجود دارد [9] .
7) وادِي القُري؛ قريه هايي كه بين مدينه و شام بود وادي القُري ناميده مي شد. تعدادِ آنها هفتاد قريه (ده) بود و اهالي آنها همه يهودي بودند. آنها شورش كرده بودند و هنگامي كه پيامبر(ص) آمد، تسليم شدند و با آن حضرت قرار بستند كه يك سوم محصول از آن خودشان و دو سومِ آن از آنِ پيامبر(ص) يا كسي باشد كه آن حضرت به او واگذار مي كند.
8) زمين هايي را كه آبگير نبود، انصار به پيامبر بخشيدند؛ [10] و همه مِلك پيامبر(ص) بود [11] .

[1] لسان العرب، ذيل واژهالفي ء.
[2] براي بحث تفصيليفدك، نگاه كنيد به: دو مكتب در اسلام، مؤلف ترجمه آقاي سردارنيا.
[3] مغازي واقدي، ص 378-178 و امتاع الاسماع مقريزي، ص 178 - 182 و تفسير طبري، ذيل آيه 7 سوره حشر و طبقات ابن سعد،2: 58، سنن ابوداود 3: 48 و كتاب الخرائج سنن نسائي،باب قسمُ الفي ء، 2: 178؛ ابن ابي الحديد، 4: 78 و الدرّ المنثور سيوطي، 6: 192.0.
[4] طبقات ابن سعد، 2: 58 و فتوح البلدان بلاذري، 1: 18 -22.
[5] احكام السلطانيه، ماوردي، ص 170 و احكام السلطانيه ابويعلي، ص 184 - 185 و اموال ابوعبيده، ص 56.
[6] وفاء الوفاء، ص 1210 و نيز نگاه كنيد به: سيره ابن هشام، 2: 404 و مغازي واقدي، ص 683 - 692 و دو مكتب در اسلام، ترجمه كرمي.
[7] فتوح البلدان، بلاذري،1: 41، چاپ دارالنشر، بيروت 1957 م.
[8] تفسير آيه 26، سوره اسراء در شواهد التنزيل خسكاني،1: 338- 341؛ الدر المنثور سيوطي،4: 177؛ ميزان الاعتدال، 2: 228، چاپ اوّل؛ كنزالعمال، 2: 158، چاپ اوّل؛ مجمع الزوائد7: 49؛ كشاف، 2: 446، ابن كثير، 3: 36.
[9] معجم البلدان، ذيل واژه فدك.
[10] فتوح البلدان، 1: 39 -40؛ مغازي واقدي، ص 710 -711؛ امتاع الاسماع، ص 332؛ الاحكام السلطانيه ماوردي، ص 170 و الاحكام السلطانيه ابويعلي، ص 185.
[11] البته به جز آنچه كه بيان شد، پيامبراكرم(ص) داراي املاك ديگري نيز بود، مانندمهزوركه زمين وسيعي بود در ناحيهعاليهكه يهوديان بني قريظه در آن منزل ساخته بودند و ظاهراً پس از گسترش مدينه به بازار تبديل شد؛ نيز از مادر خود، آمنه بنت وهب، خانه اش را، كه در مكه قرار داشت و حضرت در آنجا به دنيا آمده بود و در شعببني عليقرار داشت، به ارث برده بود؛ واز همسرش، خديجه (س)، خانه مسكوني وي را، در مكه، بينصفا و مروهو پشت بازار عطارها واقع بود. به ارث برده بود. البته اين خانه را، وقتي كه پيامبر(ص) به مدينه هجرت كرد، عقيل ابن ابي طالب به فروش رساند (معالم المدرستين، 2: 146، چاپ 1412 هـ) وقتي ابوبكر به خلافت رسيد، با طرح حديثي كه تنها راوي آن خودش بوده و بس مدّعي شد كه از پيامبر (ص) شنيده است كه فرموده:نحنُ معاشِرَ الانبياء لا نُورَثْ ما تَرَ كناهُ صَدقَه(صحيح بخاري، 2: 200، بابُ مناقب قرابه رسول اللّه و سُنن نسائي، 179: 2، باب قسم الفي ء و مسند احمد، 1: 6 و 9 و طبقات ابن سعد، 2: 315و 8: 28) همه اين اموال را گرفت و آنها را صدقه ناميد و از آن تاريخ تا به امروز، ما تَرَك رسول خدا(ص)صدقاتناميده شده است و تنها اشياء شخصي پيامبر (ص)، مانند شمشير و شتر و پاي افزار آن حضرت را به علي (ع) داد و گفت: به غير از اينها، هر چه كه هست صدقه است به دليل انكه خود ابو بكر كه مدعي بود به تنها اين حديث رابه پيامبر نسبت داد.(الاحكام السلطانيه ماوردي، ص 171 و الاحكام السلطانيه ابويعلي، ص 186). --------------------------- شأن نزول آيه (و آت ذالقربي حقه)

پيامبر(ص) از زمين هايي كه داشت، به ابوبكر و عمر و عثمان و عايشه و حفصه بخشيده بود [1] و به ديگران نيز؛ و به يكي از اصحابش [2] در وادي القري گفت: بايست و تيرت را پرتاب كن؛ هر جا به زمين نشست، تا آنجا از آن توست [3] .
امّا پيامبر(ص) به حضرت زهرا(س) چيزي واگذار نفرموده بود در اين باره اين آيه نازل شد: [وَآت ذَالقُرْبي حَقَّه] (اسراء : 26) حقّ نزديكانت را بده. آري حضرت خديجه، مادر حضرت زهرا(س)، آنچه را كه از مال دنيا داشت در راه اسلام داده بود؛ پس، از جانب خداوند در آيه [وَآت ذَالقُرْبي حَقَّه]به پيامبر امر شد كه، در قبالِ آن فداكاري و ايثار، حق حضرت زهرا رابدهد. پيامبر(ص) نيز فدك را به حضرت زهرا بخشيد [4] .

[1] طبقات ابن سعد، 2: 58 و فتوح البلدان، 1: 18 - 22.
[2] حمزه بن نُعمان عُذْري.
[3] فتوح البلدان، 1: 40.
[4] براي مدارك اين بحث، نگاه كنيد به: پي نوشت علاوه بر آن، از پيامبراكرم(ص) نامه اي باقي مانده است كه در آن، رسول اكرم (ص)، مالكيت حضرت زهرا(س) را بر فدك تصديق كرده اند بحار الانوار، علامه مجلسي، 16 : 109 روايه 41، باب 6 و 17 : 378. --------------------------- رفتار خلفا با فدك

چنان كه گذشت، پيامبر(ص) از اموالي كه داشت به مسلمانان واگذار كرده بود و آن اموال در تصرّف آنان بود. حكم شرعي داريم كه كسي كه مالي در دست اوست، شرعاً، مالك و صاحب آن است؛
اين حكم به عنوان قاعده ذواليد ناميده مي شود.
فدك را پيامبر(ص) به حضرت زهرا(س) بخشيده بود و آن حضرت(س) در آن تصرّف كرده بود، لذا ذواليد بود. با اين همه، ابوبكر [1] فدك را از آن حضرت گرفت حضرت زهرا(س) گفت: فدك را به من باز گردانيد، زيرا پيامبر(ص) آن را به من بخشيده است. به آن حضرت گفتند: شاهد بياور؛ ولي از كسان ديگر (يعني كساني كه پيامبر، در زمان حيات خود، اموالي را بديشان بخشيده بود) شاهد نخواستند! حضرت زهرا(س) اُمّ اَيمَن را شاهد آورد [2] .
مسعودي در اين باره چنين نقل مي كند:
حضرت زهرا(س)، علاوه بر علي(ع) و ام ايمن، حسنين را هم به عنوان شاهد آوردند. گواهي دادند و گفتند كه پيامبر(ص)، فدك را در زمان حيات خود به فاطمه (س) بخشيده است [3] .
ابوبكر گفت: نمي شود! در شهادت دادن بايد دو مرد يا يك مرد و دو زن باشند [4] .
وبلاذري نيز مي گويد:
غلامي از غلامان پيامبر (ص)، به نام رباح، نيز به حقيقت حضرت زهرا (س) گواهي داد [5] .
در روايتي ديگر آمده است كه خليفه، پس از اقامه شهادت شهود، تصميم گرفت كه فدك را به حضرت زهرا(س) باز گرداند؛ پس، در ورقه اي از پوست قباله فدك را به نام حضرت زهرا(س) نوشت، لكن عمر سر رسيد و مانع شد و قباله را پاره كرد [6] .

[1] هنگامي كه فرمان مصادره فدك از جانب ابوبكر صادر شد، كارگران حضرت زهرا(س) كه در آن مشغول كار بودند بيرون كرد (شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، 11: 211).
[2] بنابه نوشته مروج الذهب، 2 : 200.
[3] مروج الذهب، 2 : 200، وفاء الوفاء 2 : 160.
[4] سيره حلبي 2: 400؛ فتوح البلدان، ص 43؛ معجم البلدان، ج 4، در ترجمه فَدَك.
[5] فتوح البلدان ص 43.
[6] سيره حلبي، 3: 400 و ابن ابي الحديد، 16: 274. --------------------------- غصب ارث پيامبر

ارث پيامبر(ص) را نيز از اهل بيت(ع) گرفتند [1] .
حضرت زهرا(س) به ابوبكر فرمود: ارثِ من از پيامبر(ص) را باز گردان. ابوبكر گفت: اثاث خانه را مي خواهي يا زمينهاي زراعي و باغ هاي پيامبر را؟ حضرت زهرا(س) فرمود: هر دو را. من اينها را از پيامبر(ص) به ارث مي برم، همچنان كه دختران تو از تو، بعد از مُردنت، ارث مي برند. ابوبكر گفت: به خدا قسم، پيامبر(ص) از من بهتر بود، شما هم از دختران من بهتر هستيد، ولي چه كنم كه پيامبر فرمود: از ما گروه انبياء كسي ارث نمي برد؛ هر چه مي گذاريم صدقه است [2] و [3] و خطبه حضرت زهرا(س) در مسجد ده روز پس از وفات پيامبر(ص) آن گاه كه فاطمه(س) همه شهود و دلايل خود را در مطالبه حقّش ارائه كرد [4] و ابوبكر از پذيرش آنها خودداري نمود و چيزي از ما ترك رسول خدا(ص) و بخشش او را به وي باز پس نداد، آن بانو تصميم گرفت كه موضوع را در برابر همه مسلمانان مطرح كند و اصحاب و ياران پدرش را به ياري طلبد. از اين رو، بنا به گفته محدّثان و مورّخان، رو به سوي مسجد پيامبر(ص) آورد. اين موضوع در كتاب سقيفه ابوبكر جوهري، بنا به روايت ابن ابي الحديد معتزلي و بلاغات النّساء احمد ابن ابي طيفور بغدادي آمده است. ما سخن ابوبكر جوهري را مي آوريم [5] كه گفته است:
وقتي فاطمه دريافت كه ابوبكر تصميم دارد كه فدك را به او باز پس ندهد، روسري [6] خود را بر سر كشيد و چادري [7] بر خود پيچيد و به در ميان گروهي از زنان از بستگانش، در حالي كه دامن پيراهنش پاهاي شريفش را پوشانده بود و همچون پيامبر خدا(ص) قدم برمي داشت، به مسجد درآمد و بر ابوبكر كه، در ميان گروهي فشرده از مهاجر و انصار و ديگران نشسته بود، وارد شد. پس، پرده اي پيش رويش كشيدند. آن گاه (حضرت زهرا) ناله اي از دل كشيد كه مردم را سخت منقلب كرد و به شدّت به گريه انداخت و مجلس متشنج شد.
پس اندكي درنگ كرد تا جوشش آنان فرو نشيند و ناله ها و خروششان به آرامي گرايد. سپس، سخن را به سپاس و ستايش خداي عزّوجلّ گشود و درود بر پيامبر خدا فرستاد و سپس گفت:
من فاطمه دختر محّمدم... پيامبري از خود شما در ميانتان آمد كه ضرر و هلاك شما بر او گران است و به هدايت و راهنمايي تان سخت مشتاق و حريص و بر مؤمنان رئوف و مهربان. [توبه : 128] اگر به او و دودمانش بنگريد و نسبش را از نظر بگذارنيد، او را پدر من مي يابيد نه پدر خود، و برادرِ پسر عموي من است نه مردان شما... (تا آنجا كه فرمود:) و شما اكنون چنين گمان مي بريد كه ما از پيامبر ارث نمي بريم، مگر در پي قوانين و احكام دوره جاهليت هستيد؟ و فرمان چه كسي بهتر از خداست براي كساني كه او را باور دارند؟ [مائده: 50] اي پسر ابوقحافه، تو از پدرت ارث مي بري، ولي من از پدرم ارث نمي برم؟ همانا كه ادعّايي شگفت و هولناك كرده اي! اينك فدك، چون شتري مهار كشيده و پالان نهاده، ارزاني ات باد تا در روز بازپسين به ديدارت آيد؛ كه خداوند داوري نيكوست و پيامبر داد خواهي شايسته، و دادگاه در روز بازپسين. و در آن هنگام است كه تبهكاران زيان خواهند برد.
آن گاه رو به سوي قبر پدر خود كرد و اين دو بيت شعر را خواند:

قَـد كانَ بَعْدَك أنبـاءٌ وَ هَنْبَثَه++
لَوْ كنتَ شاهِدَها لَمْ تَكثُرِ الخَطْبُ

اِنّا فَقَدْناك فَقْدَ الارضِ و ابِلَهـا++
وَ اخْتَلَّ قَومُك فَاشْهَدْ هُم لَقَدْ نَكبُو [8] .
[راوي مي گويد كه تا آن روز، آن مردم را، از زن و مرد، چنان گريان و نالان نديده بودم.] آن گاه زهرا(س) رو به جمع انصار كرد و فرمود:
اي گروه برگزيدگان! و بازوان ملّت و نگهبانان اسلام! شما اين چه سنتي است كه در كمك به من مي كنيد؟ و از حقّ من چشم مي پوشيد و از دادخواهي ام غفلت مي ورزيد؟ مگر رسول خدا نگفته است كه حقوق مرد درباره فرزندانش پاس داري مي شود احترام به فرزند در حكم احترام به پدر است؟ چه زود آئين خدا را تغيير داديد و شتابان بدعت ها نهاديد. حالا كه پيامبر از دنيا رفته، دينش را هم از بين برده ايد؟! به جان خودم سوگند كه مرگ او (پيامبر) مصيبتي بس بزرگ است و شكافي بس عميق كه همواره به وسعت آن افزوده مي شود و هرگز به هم نخواهد آمد. اميدها بعد از او بر باد رفت و زمين تيره و تار شد و كوه ها از هم پاشيد. پس از او حدود برداشته شد و پرده حرمت پاره شد و ايمني و حفاظت از ميان رفت. و اين همه را قرآن، پيش از وفات پيامبر(ص)، خبر داده و شما را از آن آگاه كرد بود، در آنجا كه مي فرمايد كه،:
[وَمَا مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِين مَاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَي أَعْقَابِكمْ وَمَنْ ينْقَلِبْ عَلَي عَقِبَيهِ فَلَنْ يضُرَّ اللَّهَ شَيئاً وَسَيجْزِي اللَّهُ الشَّاكرِينَ] [9] [آل عمران: 144] هان اي بني قيله! در برابر چشمانتان ارث پدرم را غصب مي كنند و فرياد دادخواهي ام را هم مي شنويد ولي كاري نمي كنيد! در حالي كه نيرو و نفر داريد و از احترام و تكريم برخورداريد. نخبگانيد كه خدايتان بر كشيده و نيكاني كه برگزيده. با عرب در افتاديد و سختي ها را پذيرا شديد و با مشكلات پنجه در افكنديد و آنها را از ميان برداشتيد، تا آن گاه كه آسيا سنگ اسلام به همّت شما به گردش افتاد و پيروزي ها به دست آمد و آتش جنگ فرو نشست و جوّش و خروش شرك و بت پرستي آرام گرفت و هرج و مرج از ميان برخاست و نظام دين استحكام يافت. اينك، پس از اين همه پيشتازي، عقب نشيني كرده ايد و، پس از آن همه پايمردي، شكست خورده ايد و، پس از آن همه دليري، از مشتي مردم واپسگرا - كه ايمانشان را پس از پيماني كه بر سر وفاداري آن بسته بوده اند پشت سر انداخته اند و طعنه به دين و آيين شما مي زنند - ترسيده ايد و به كنجي خزيده ايد؟ با سردمداران كفر بجنگيد كه آنها را اماني نيست تا مگر كوتاه آيند [توبه: 12].
اما مي بينم كه به پستي و تن آسايي گراييده ايد و به خوشي و تن پروري روي آورده ايد و به تكذيب باورهاي خود پرداخته ايد و آنچه رإ؛ ص ص هُّ كه آسان به دست آورده بوديد، به يكباره، از دست داده ايد. ولي بدانيد كه اگر شما و همه مردم روي زمين كافر شويد، بي گمان، خداوند بي نياز خواهد بود. من آنچه را كه گفتني بود با شما در ميان گذاشتم؛ گر چه از خواري و زبوني و واپسگرايي تان آگاهي داشتم. اينك اين (روش) شما را ارزاني باد؛ آرام و مطيع و پر بار، آن را، با همه ننگ و رسوايي اش، كه با آتش افروخته الهي - كه از دل ها زبانه خواهد كشيد - پيوندي ناگسستني دارد، در دست بگيريد كه خداوند ناظر بر كارهاي شماست و به زودي ستمگران در خواهند يافت كه به كجا باز خواهند گشت [شعرا: 227.].
راوي مي گويد: محمّدبن زكريا (از محمّد بن ضحّاك)، از هشام بن محمّد، از عَوانه بن الحكم نقل كرده است كه چون فاطمه آنچه را كه در نظر داشت با ابوبكر در ميان نهاد، ابوبكر حمد و سپاس خداي را به جاي آورد و بر پيامبرش درود فرستاد و آن گاه گفت: اي بهترين بانوان و اي دختر بهترين پدران! به خدا سوگند كه من خلاف رأي رسول خدا(ص) كاري نكرده ام و عملي جز به فرمان او انجام نداده ام.
پيشاهنگ به كاروانيان دروغ نمي گويد. تو گفتني خود را گفتي و مطلبت را رساندي و با خشم سخن گفتي و سپس روي برتافتي. پس، خداوند ما و تو را مورد رحمت و بخشايش خود قرار دهد. اما بعد، من ابزار جنگي و چهارپاي سواري و كفش هاي پيامبر را به علي تحويل داده ام! اما جز اينها را، من خود از پيامبر خدا شنيده ام كه مي فرمود:
ما پيامبران، طلا و نقره و زمين و اموال و خواسته و خانه اي به ارث بر جاي نمي گذاريم، بلكه ارث ما ايمان و حكمت و دانش و سنّت است! من هم آنچه را كه حضرتش فرمان داده بود به جاي آورده ام، و در اين راه توفيق من جز از جانب خداوند نيست؛ به او توكل مي كنم و نياز خود را به او مي برم!
بنا به روايت كتاب بلاغات النساء [10] فاطمه(س) پس از سخنان ابوبكر گفت:
اي مردم! من فاطمه ام و پدرم محمّد است. همان طور كه پيش از اين گفتم [لَقَدْ جائَكمْ رَسُولٌ مِنْ اَنْفُسِكمْ...] پيامبري از خودتان براي شما آمد... شما كتاب خدا را، به عمد، پشت سر انداخته ايد و دستورهايش را ناديده گرفته ايد؛ در حالي كه خداوند مي فرمايد: [وَ ورِثَ سُلَيمانُ داوُدَ] [نمل: 16] ارث برد سليمان پيامبر از پدرش داود پيامبر و در داستان يحيي بن زكرّيا، از زبان زكرّيا مي فرمايد: [فَهبْ لي مِنْ لَدُنْك وَلِياً يرِثُني وَ يرِثُ مِنْ آلِ يعقوبَ...] به من ببخشاي و ارثي كه ارث ببرد از من و از دودمان يعقوب [مريم: 5 و 6] و نيز مي فرمايد: [وَأُوْلُوا الْأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَي بِبَعْضٍ فِي كتَابِ اللَّهِ][انفال: 75] نيز مي فرموده است: [يوصِيكمْ اللَّهُ فِي أَوْلَادِكمْ لِلذَّكرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنثَيينِ] [نساء : 11] و مي فرمايد: [إِنْ تَرَك خَيراً الْوَصِيه لِلْوَالِدَينِ وَالْأَقْرَبِينَ بِالْمَعْرُوفِ حَقّاً عَلَي الْمُتَّقِينَ]بقره: 180]. با اين همه، مي گوييد كه مرا حقّي و ارثي از پدرم نمي باشد و هيچ بستگي و پيوندي بين ما نيست؟!
آيا خداوند شما را به آيه اي ويژه امتياز بخشيده و پيامبرش را از آن استثنا كرده است؟ يا مي گوييد كه ما اهل دو ملّت [= دين] هستيم كه از يكديگر ارث نمي بريم؟! مگر من و پدرم اهل يك ملّت نيستيم؟ شايد شما از پيامبر(ص) به آيات قرآن و خصوص و عموم آن بيشتر آگاهي داريد! آيا در پي احياء قوانين جاهليت هستيد؟... من آنچه را بايد مي گفتم، گفتم. و ميدانم كه شما چه اندازه سست هستيد و نمي خواهيد كمك كنيد؛ چوب نيزه هايتان سست و يقينتان ضعيف شده است. اين [فدك] از آن شما. اين شتري كه شما سوارِ آن شده ايد پايش زخمي است [و شما را به منزل نخواهد رساند]. اين عار بر جبين شما باقي خواهد ماند، تا به آتش خدا در روز قيامت بپيوندد و خدا عمل شما را مي بيند؛
[وَسَيعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ ينْقَلِبُونَ] [شعرا: 227] وآنانكه ظلم كرده اند بزودي خواهند فهميد به كدام جا - مكان - باز خواهند گشت.
ابن ابي الحديد مي نويسد:
داستان فدك و حضور فاطمه(س) در نزد ابوبكر، پس از گذشت ده روز از وفات پيامبر(ص) اتفاق افتاد؛ و درست اين است كه بگوييم هيچ كس از مردم، از زن و مرد، پس از بازگشتِ فاطمه(س) از آن مجلس، درباره ميراث آن بانو - حتّي يك كلمه سخني بر زبان نياورده است [11] .

[1] عمر گفت: زماني كه پيامبر خدا در گذشت،من به همراه ابوبكر، به نزد علي رفتيم و گفتيم: درباره ما ترك رسول خدا چه مي گويي؟ علي گفت: ما از هر كس ديگر [در تصرّف ما ترك] به رسول خدا سزاوارتريم. من گفتم: و آنچه مربوط به خيبر است؟ گفت: آري، و آنچه مربوط به خيبر است. گفتم: هر چه كه به فدك مربوط مي شود؟ گفت: آري، و هر آنچه كه به فدك مربوط مي شود. گفتم: اين را بدان، به خدا قسم، اگر با شمشير گردنمان را هم بزني، چنين چيزي ممكن نخواهد شد. يعني غير ممكن است كه اينها را به شما بدهيم (مجمع الزوائد، 9: 39).
[2] ابن ابي الحديد، در شرح نهج البلاغه، 4: 82، مي نويسد:مشهور آن است كه حديث نفي ارث انبياء را به جز شخص ابوبكر، كسي ديگر روايت نكرده است.و باز، در ص 85، مي گويد:بيشتر روايات حاكي از آن است كه آن حديث را به جز شخص ابوبكر، كس ديگر روايت نكرده است.سيوطي نيز، در كتاب الخلفاء ص 89، آنجا كه روايات ابوبكر را مي شمارد، مي نويسد:بيست و نهم، حديث لانُورَثُ ما تَرَكناهُ صَدَقَه است.با اين همه، بعدها احاديثي ساخته شد و به غير ابوبكر نسبت داده شد تا چنين وانمود شود كه افراد ديگري هم اين حديث را از پيامبر(ص) روايت كرده اند (نگاه كنيد به: ابن ابي الحديد، 4: 85).
[3] طبقات ابن سعد،2: 316. نيز بنگريد به: دو مكتب در اسلام، مؤلف، ترجمه آقاي كرمي.
[4] ابن ابي الحديد،4: 97.
[5] علاوه بر اين، در بحارالانوار (چاپ قديم) علاّمه مجلسي، 8: 108 به بعد و احتجاج طبرسي، 1: 253، چاپ انتشارات اسوه نيز اين مطلب نقل شده است.
[6] مقصود از روسري، خمار است. خمار چيزي بوده كه زنان با آن سر و گردن و سينه خود را مي پوشاندند و از روسري معمول، كه فقط روي سر را مي پوشاند، بزرگتر بوده است. در قرآن هم آيه:وَ لْيضْرِ هِنّ عَلي جُيوبِهِنّ(نور: 31) اشاره به همين معنا دارد.
[7] مقصود از چادرجلباباست؛ چيزي مانند عبا يا پيراهن عربي بلند كه محيط بر بدن باشد، و جمع آن جلابيب است.
[8] يعني: (اي پيامبر)، همانا بعد از تو اخبار و شدائد و غائله هايي پيش آمد كه اگر مي بودي گفت و گوي و مصيبت زياد نمي شد. ما تو را از دست داديم، گويي كه زمين ياران سرشار خود را از دست داد. قوم تو فاسد شدند و از حقّ كناره گرفتند. پس تو شاهد باش.

پايان بيت دوم در اغلب منابعوَ لا تَغِبِاست مانند بلاغات النساء، ص 14 و شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، 16: 251 و بحارالانوار، 43: 195 و احتجاج طبرسي، ج 1: 106، چاپ مشهد لكن، براي پرهيز از عيب قافيه و نيز اَنسَب بودن معنيلقَد نكبُواآورده شد. به نقل از دو مكتب در اسلام، مؤلف، ترجمه سردارنيا، 2: 229، چاپ اول، بنياد بعثت.
[9] يعني: محمد پيامبري پيش نبود كه پيش از او نيز پيامبراني آمده و رفته اند؛ آيا هرگاه بميرد يا كشته شود، شما به گذشته خود باز مي گرديد؟ و هر كس كه به گذشته خود باز گردد خداي را هزگز زياني نمي رساند؛ و خداوند سپاسگزاران را پاداش نيك خواهد داد.
[10] ص 12 - 17 چاپ 1361 هـ و شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، 4: 78 - 79 و 93.
[11] شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، 4: 97. --------------------------- گفتگوي حضرت زهرا با حضرت علي

حضرت زهرا(س)، پس از بازگشت از مسجد، خطاب به حضرت امير(ع) كرد و گفت: يابْنَ أَبي طالبٍ إِشْتَمَلْتَ شَمْلَه الجَنينِ و قَعَدْتَ حُجْرَه الظَّنين [1] : اي فرزند ابوطالب در كيسه اي شده اي همانند كيسه جنين در شكم مادر، و خود را (ازمردم) پوشانده اي و در اتاقي، چون متّهمان، پنهان شده اي. نَقَضْتَ قادمَه الاَجْدَلِ فَخانَك ريشُ الاَعْزَلِ: چنگال قوچ شكاري (همچون عمروبن عبدودّ) را درهم شكستي، اينك زير پرِ مرغ بي پر و بال (كنايه از حاكم وقت) به تو خيانت كرد. (اَضْرعْتَ خَدَّك يوْمَ اَضَعْتَ حَدَّك): صورتت را خوار كردي آن گاه كه شمشيرت را از كف نهادي. اِفْتَرَسْتَ الذِّئابَ وَ اُفَتَرشْتَ التُّرابَ: گرگان را شكار كردي و از هم دريدي و اينك برخاك نشستي. هذا اِبنُ قُحافَه يبْتَرُّني نُحَيلَه اَبي و بُلَيغَه اِبنَيَّ: اين پسر ابو قحافه (ابوبكر) است كه آنچه را پدرم به من بخشيد، كه براي دو پسرم مايه زندگي قانعانه اي بود، به زور از من گرفت. جَهَدَ في خصامي. در دشمني با من كوشيد [2] .
واَلفَيتْهُ اَلدَّ في كلامي: و او در گفت و گو با خود دشمن سخت يافتم. حَتّي مَنعّتْني قَيله نَصْرَها: تاانجا كه انصار ياري خود را از من باز داشتند. وَالمُهاجِرَه وَصْلها: و مهاجران (كه به دليل خويشاوندي بايد صله رحم مي كردند) از صله رحم دست كشيدند. وَيلاي في كلّ شارِقٍ: واي بر من در هر صبحگاه. وَيلاي في كلِّ غارِبٍ: واي بر من در هر شبانگاه. ماتَ العَمَدُ: تكيه گاه و پشتيبان من (پيامبر) رفت. وَ وَهِنَ الَعضُدُ. و بازوي من سست شد. وَ غَضَّتِ الجَماعَه دُوني طَرْفَها: جماعت مسلمانان چشم از من پوشيدند. فَلا دافِعَ وَ لامانِعَ: (اكنون) نه كسي از من دفاع مي كند و نه كسي از من (دشمنانم را) مانع مي شود. خَرَجْتُ كاظِمَه وَعُدْتُ راغِمَه: خشمگين (از خانه) بيرون شدم ويادماغ شكسته باز آمدم. وَلاخِيارَ لي لَيتني مِت قَبْلَ ذِلَّتي: اي كاش پيش از آن كه خوار شوم مرده بودم. عَذيري اللهُ مِنك عادياً وَ مِنْك حامياً: به جاي ياري تو، (اي) شير درنده، و به جاي حمايت تو، خدا مرا ياري و حمايت كند. شَكواي اِلي رَبّي: به پروردگارم شكايت مي كنم. وَعَدواي اِلي اَبي: و عرض حالم را به پدرم مي برم. اَللّهُمَّ اَنْتَ اَشَدُّ قوَّه: خداوندا، تو (از اين غاصبان فدك و خلافت) نيرومندتري.
اميرالمؤمنين در پاسخ به حضرت زهراء(س) فرمودند: لاوَيلَ لَك: واي بر تو نيست. بَل الوَيلُ لِشانِئك: بلكه واي بر دشمنان توست. نَهْنِهي عَنْ وَجْدِك: از اين ناراحتي خويشتنداري كن. يا ابَنه الصَّفَوه: اي دخترِ برگزيده خدا. وَبَقِيه النُّبُوه: و باز مانده (يادگار) نبوّت. فَما وَ نَيتُ عَنْ ديني: من از دينم سستي نكردم. وَلا اَخْطَأتُ مَقْدوري: و در انجام آنچه مي توانستم كوتاهي و خطا نكردم. فَاِنْ كنْت تُريدينَ البُلغَه فَرِزْقُك مَضْمُونٌ: چنانچه رسيدن به معاشي اندك را بخواهي، همانا روزي تو ضمانت شده است. و كفيلُك مأمُونٌ: و كفيل تو خداست. وَ ما اَعَدَّلَك خَيرٌ مِمّا قُطِع عَنْك: آنچه خدا براي تو آماده كرده است بهتر از آن است كه از تو بريدند. فَاحْتسِبي اللهَ : پس نزد خدا حساب كن آنچه را كه بر تو رفت. پس، حضرت زهرا(س) فرمود: حَسْبي اللّهُ وَ نِعْمَ الوِكيلُ: خدا مرا كافي است و اوست بهترين وكيل [3] .

[1] براي علي (ع) نشانه بزرگواري است كه فرزند ابوطالب ناميده شده است.
[2] حضرت زهرا(س) در اينجا صحبت از خمس نمي كند، چون حضرت امير (ع) هم در خمس شريك است؛ صحبت از ارث هم نمي كند؛ مرادشفدكاست، كه پيامبر(ص) به وي بخشيده بود و آن را براي فرزندانش، حسن و حسين (ع)، مي خواست.
[3] بحارالانوار، 43: 148 روايت4 و احتجاج طبرسي، 1: 107- 108، چاپ مشهد، 1403 هـ. با مختصري اختلاف در الفاظ. --------------------------- شوق حضرت زهرا به شنيدن صداي اذانِ بلال

از هنگامي كه پيامبر(ص) رحلت كرد بلال نيز خاموشي گزيد و لب به اذان نگشود. روزي حضرت زهرا(س) شوق شنيدن صداي اذان مُؤَذّنِ پدر را كرد. چون اين خبر به بلال رسيد، واذان گفت. حضرت زهرا(س)، در اثر شنيدن صداي اذان بلال، به ياد پدر و روزگار حيات وي افتاد پس ناله اي كرد و به روي زمين افتاد و بيهوش شد. مردم گفتند: بلال، بس كن كه دختر پيامبر از دنيا رفت. پنداشتند كه حضرت فاطمه(س) از دنيا رفته است. بلال اذان را قطع كرد. وقتي زهرا(س) به هوش آمد از او خواست تا اذان را تمام كند قبول نكرد و گفت: مي ترسم بر شما، از آنچه هنگام شنيدن صداي اذان من بر سر خود مي آوريد. پس آن حضرت، بلال را از اذان گفتن معاف داشت [1] .

[1] لَمّا قُبِضَ النَبيُّ اِمتَنَعَ بِلالٌ مِنَ الأذانِ و قَالَ: لا اُؤذِّنُ لاِحَدِ بَعدَ رَسُولِ اللّه (ص). وَ اِنَّ فاطِمَه (س) قالَتْ ذاتَ يومِ: اِنّي اَشْتَهي اَنْ اَسمِعَ صَوتَ مُؤذّنِ اَبي بالأذانِ. فَاَخَذَ في الأذانِ. فَلمّا قَالُاللّهُ اكبرُذكرَتْ اَباها وَ ايامَهُ فَلَمْ تَتَمالَك مِن البُكاء. فَلمّا بَلَغَ الي قَولِهِاَشهدانّ محمّداً رسولُ اللّهشَهقَتْ فاطِمَه شَهْقَه وسَقَطَتْ لِوَ جْهِها وَ غُشِيَ عَلَيها. فقالَ النّاسُ لِبلالِ اَمسِك يا بلالُ، فَقَد فارقَتْ ابنَه رَسولِ اللّه (ص) الدنيا، وَ ظَنّوا اَنَّهاقَدْ ماتَتْ. فَقَطَعَ اَذانَه وَ لَمْ يتِمَّهُ. فَاَفاقَتْ فَاطِمَه وَ سَألَتْهُ اَن يتِمَّ الأَذَانَ. قالَ يا سَيده النِّسوانِ اِنّي اَخشي عَليك مِمّا تُنْزِلينَهُ بِنَفْسِك اِذا سَمِعْتِ صَوتي بالأذانِ. فَاعْفَتْهُ عَنْ ذلك. مَن لا يحضُرُهُ الفقيه، شيخ صدوق، به تحقيق علي اكبر غفاري، 1: 297 - 298، حديث 907؛ و بحارالانوار، 43: 157. --------------------------- عيادت زنان مهاجر و انصار از حضرت زهرا

آن گاه كه حضرت زهرا(س) به بيماري منجر به وفاتش دچار شد، زنان مهاجران و انصار به عيادت وي رفتند و به او گفتند: اي دخترِ پيامبر، با اين بيماري در چه حال هستي؟ حضرت زهرا(س) حمد و ثناي خدا را بجا آورد و صلوات بر پدرش فرستاد، سپس فرمود:
من از دنياي شما سير شده ام؛ از مردان شما كراهت دارم و به دورشان افكنده ام، پس از آنكه آزمايششان كردم. [1] زشت باد كندي آنها، شكستگي شمشيرشان، سستي نيزه هايشان و تباهي رأيشان. طناب گناهشان را بر گردنشان انداختم و ننگِ كارشان را بر خودشان افكندم [2] .
دور باد قوم ستمگر و بريده باد گوش و دماغشان! واي بر ايشان، جانشيني پيامبر را از جايگاهش كندند و از پايگاه رسالت دورش كردند؛ از كوههاي بلند و استوار خاندان پيامبر، از جايگاه پيامبري و از محلّ نزول وحي، از آنان كه به امر دنيا و دين عارف اند. همانا اين زياني آشكار است [3] .
مگر چه ايرادي به ابوالحسن داشتند؟! آري، خوش نداشتند از علي برندگي شمشيرش را، سخت لگد كوب كردنشان را، به سخت كيفر دادن در كارهايش را، و سخت گيري اش را در راه خدا.
اينها باعث دشمني آنان با علي شد. اگر دوري نمي كردند از بند ريسماني كه پيامبر به او سپرده بود، آنان را به نرمي مي راند [يعني حكومتي ملايم مي داشت]، چنان كه بيني شترِ حكومت مجروح نمي شد و سوارش به شدّت تكان نمي خورد [4] .
[يعني در همه حال در راحتي بودند.] و آنان را به آبشخوري گوارا وارد مي كرد كه آب از دو سوي آن لبريز بود، و درهاي بركات زمين و آسمان بر آنان باز مي شد. [امّا، حال كه چنين نشد] خداوند آنان را به آنچه كرده اند مؤاخذه و عِقاب خواهد كرد [5] .
پس، پيش بيا و بشنو. اگر زنده بماني، روزگار كارهاي عجيب به تو نشان مي دهد. اگر تعجب كننده اي، از اين پيشامد تعجّب كن. به چه تكيه گاهي تكيه كردند [به ابوبكر] به چه ريسماني دست انداختند! به جاي سرِ حيوان به دم آن چسبيدند [اين مَثَلي عربي است]. بريده باد بيني آن گروهي كه گمان مي برند كاري درست كرده اند. هان، ايشان اند فساد كاران، لكن نمي دانند [6] .
آيا كسي كه به سوي حق هدايت مي كند سزاوار پيروي و تبعيت است يا آن كس كه نمي تواند هدايت كند مگر آنكه اول خود هدايت شود؟ پس شما را چه مي شود، چگونه حكم مي كنيد؟ قسم به خدا، اين كار شما آبستن فتنه و فساد شد؛ كمي صبر كنيد تا نتيجه دهد. در اين كاسه شير، شما خون خواهيد دوشيد؛ آنجاست كه بازماندگان مي فهمند كه گذشتگان چه كردند [7] .
آماده فتنه ها باشيد. مژده باد شما را به شمشير كشيده و هرج و مرجي كه همه را فرا گيرد و استبدادي از ستمگران كه آنچه را داريد از شما خواهند گرفت. آنچه كشتيد، آيندگان [يعني فرزندانتان] درو مي كنند. [حضرت اشاره دارد به آنچه كه بعد از آن براي انصار پيش مي آيد.] پس، حسرت و اندوه بر شما باد. به كدامين سو هستيد؟ راه حقّ و رحمت خدا بر شما گم شده است. آيا ما شما را وادار كنيم به رحمت خدا، حال آن كه خود از آن كراهت داريد؟ [8] و [9] .
آنچه حضرت زهرا (س) در اينجا پشگوئي فرموده در وقعه حرّه زمان حكومت يزيد واقع شد [10] .
زنان مهاجر و انصار آنچه را كه حضرت زهرا(س) شنيده بودند براي شوهران خود باز گفتند. پس دسته اي از بزرگان مهاجر و انصار، به عنوان عذر خواهي، به نزد آن حضرت آمدند و گفتند: اي سرور زنان، اگر ابوالحسن پيش از آن كه با ما بيعت و پيمان خود را با ابوبكر استوار كنيم اين نكته را به ما گوشزد مي كرد، هرگز ما او را رها نمي كرديم و به ديگري روي نمي آورديم. حضرت زهرا(س) فرمود:
اِلَيكم عَنّي، فَلا عُذْرَ بَعْدَ تَعْذيرِكم وَ لا اَمْرَ بَعْد تَقْصيرِكم. يعني: دور شويد از من، كه ديگر، بعد از عذر خواهي هاي غير صادقانه، عذري باقي نمانده است و بعد از اين تقصير [و گناه] شما، امري وجود ندارد [11] .(يعني بعد از آنكه كوتاهي كرديد و علي(ع) را خانه نشين نموديد و به اهل بيت پيامبر(ص) جسارت روا داشتيد و مأمور ابوبكر، به اتّكاي بيعت شما، براي سوزندان خانه دختر رسول خدا آتش آورد و... ديگر كار از كار گذشته است و عذري پذيرفته نيست و دوره ظلم و تباهي آغاز گشته است.)

[1] لَمّا مَرَضَتْ فاطِمَه(س) المَرضه الّتي تُوُفّيتْ فيها، اِجتَمَعَ اليها نِساءُ المهاجرينَ وَالانصارِ، فَقُلْنَ لَها:كيفَ اَصْبَحتِ مِنْ عِلَّتِك يا ابنه رَسُولِ اللّه؟ فَحَمِدَتْ اللّهَ وَصَلَّتْ عَلي اَبيها، ثُمَّ قَالَتْ: اَصْبَحْتُ وِ اللّهِ عائِفَه لِدُنياكنّ قالِيه لِرِجالِكنّ لَفَظْتُهُمْ بَعْدَ اَنْ عَجَمْتُهُم وشَنَأتُهُم بَعدَ اَنْ سَبَرتُهُم.
[2] فَقُبحاً لِفُلولِ الحَدّ واللعب بعد الجد و خَوَرِ القَناه وَ خَطَلِ الرَّأْيِ. لا جَرَمَ لَقَدْ قَلَّدتُهُمْ رِبقَتَها وَ شَنَنْتُ عَلَيهِم عارَها.
[3] فَجَدْعاً و عَقراً و سُحقاً لِلْقومِ الظّالِمينَ. وَيحَهُم،اَنّي زَخْزَحُوها عَنْ رَواسي الرِّسالَه وَ قواعِدِ النُبُوَّه و مَهْبَطِ الوَحيِ والطَّبينِ باَمْرِ الدُّنيا والدّينِ. اَلا ذلِك هُوَ الخُسرانُ المُبين.
[4] وَ ما نَقَمُوا مِنْ اَبي الْحَسن؟ ما نَقَمُوا وَاللّهِ مِنْهُ اِلاّ نكيرَ سَيفِه و شِدَّه وَطئِهِ و نَكالَ وَقْعَتِهِ وَ تَنَمُّرَهِ في ذاتِ اللّه. وَاللّهِ لَو تَكافُّوا عَنْ زِمامٍ نَبَذَهُ رَسُولُ اللّهِ (ص) اِليه لَاعْتَلَقَهُ ولَسارَبِهِم سَيرا سُجحاً لا يكلُمُ خِشاشُهُ وَ لا يتَعْتَعُ راكبُهُ.
[5] وَلَاَوْرَدَهُم مَنْهَلاً نَميراً فَضْفَاضاً، تَطْفَحُ ضَفَّتاهُ، قد تَحير بهم الرَّي، و لَفَتَحَتْ عَليهِم بَركاتٌ مِنَ السَّماءِ وَ الارضِ. و سَيأخُذُهُم اللّهُ بِماكانُوا يكسِبُونَ.
[6] اَلاهَلُمَّ فَاسْمَعْ وَ ما عِشتَ اَراك الدَّهرَ العَجَبَ. وَ اِنْ تَعْجِبْ فَقَد اَعْجَبَك الحادِثُ. اِلي اَيِّ سِنادِ اِستَنَدُواوَبِاَيِّ عُروَه تَمَسَّكوا.اِسْتَبْدَلُوا الذُّنابيَ وَالبالكاهل. فَرَغْماً لِمَعاطِسِ قَوْمِ يحْسَبُونَ اَنَّهُم يحْسِنُون صُنعاً.
[7] اَلا اِنَّهُم هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَلكنْ لا يشْعُرُونَ.اَفَمَنْ يهدي اِلَي الحَقِّ اَنْ يتَّبَعَ اَمْ مَنْ لا يهِدِّي اِلاَّاَنْ يهْدي فَما لكم كيفَ تَحْكمُونَاَما لَعَمْرِ اِلهِكنَّ لَقَدْ لَقِحَتْ، فَنَظِرَه رَيثَما تَنِتجُ، ثُمَّ احتَلِبوا طِلاعَ القَعْبِ دَماً عَبيطاً و ذُعافاً مُمْقِراً. هُنالِك يخْسَرُ المُبِطلُونَ وَ يعْرِفُ التّالُونَ غِبَّ ما اَسَّسَ الاَوَّلُونَ.
[8] ثُمَّ طِيبُوا عَنْ انفسكم اَنفُساً وَ اطْمَئِنُّوا لِلْفِتْنَه جَأشاً، وَ اَبشِرُوا بِسَيفِ صارِم وَ استِبدادِ مِنَ الظّالِمينَ يدَعُ فَيئَكم زَهيداً وَ زَرعَكم حَصيداً. فَيا حَسْرَتي لكم وَ اَنّي بِكم وَ قَدْ عَمِيتْ قلوبُكم عليكم. اَنُلْزِمُكمُوها وَ اَنتُم لها كارِهُونَ.
[9] بحار الانوار، 43: 158 - 159 به نقل از معاني الاخبار صدوق؛ احتجاج طبرسي، 1: 108- 109، چاپ مشهد، 1403 هـ. كشف الغمّه اِرْبِلي، ص 147؛ اعلام النّساء عمر رضا كحّاله، 4: 123؛ شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، به نقل از سقيفه جوهري، 16: 233 - 234، چاپ ايران. نيز بلاغاتُ النّساء، ص 32 كه سخنان حضرت زهرا(س) را از سقيفه جوهري نقل كرده است. البته در اين كتُب، مختصر اختلافي در بعضي از الفاظ وجود دارد.
[10] وقعه حرّه بحوله تعالي در آخر كتاب بتفصيل مي آيد.
[11] احتجاج طبرسي، 1: 109، چاپ مشهد، 1403 هـ. --------------------------- عيادت ابوبكر و عمر از حضرت زهرا

وقتي حال حضرت زهرا(س) رو به وخامت گذارد و بيماري اش شدّت گرفت، ابوبكر و عمر خواستند كه سابقه خوبي براي خود درست كنند و بگويند كه به ديدن زهرا(س) رفتيم و، در آخر، با هم صلح كرديم و حضرت از ما گذشت. لذا حضرت امير(ع) تقاضا كردند كه براي آن دو از حضرت زهرا(س) اجازه بگيرد تا بيايند به احوالپرسي وي.
حضرت زهرا(س) ميل نداشت. حضرت امير(ع) اصرار كرد. زهرا(س) فرمود: خانه، خانه شماست و بانوي [خانه] هم، بانوي شماست [1] ابوبكر و عمر آمدند. حضرت زهرا(س) روي به ديوار و پشت به آنها كرد. گفتند: آمده ايم كه رضاي شما را حاصل كنيم، حضرت(س) فرمود: من با شما حرف نمي زنم مگر كه قول بدهيد كه آنچه را كه مي گويم، اگر راست است، به راستي آن شهادت بدهيد. قبول كردند. حضرت زهرا(س) فرمود: يادتان مي آيد كه پيامبر(ص) فرمود: رضاي فاطمه، رضاي خداوند است، و خداوند به سبب غضب فاطمه، غضب مي فرمايد؟ [2] گفتند: بلي، حضرت(س) فرمود: خدايا، شاهد باش كه من بر اين دو نفر غضبناكم! و از اين دو راضي نيستم [3] .
ابوبكر، چون هميشه، تظاهر به گريستن كرد. عمر او را سرزنش كرد و سپس برخاستند و رفتند. اين آخرين كاري بود كه آن دو انجام دادند [4] .

[1] البَيتُ بَيتُك وَ الحُرَّه حُرَّتُك.
[2] رِضَااللّهِ مِنْ رِضافاطِمَه. اِنَّ اللّهَ يغْضِبُ لِغَضَبِ فاطِمَه وَ يرضي لِرِضا فاطِمَه.
[3] بخاري در صحيح خود مي نويسد: پس از آن كه دختر پيامبر ميراث خود را از خليفه خواست و او گفت كه از پيغمبر شنيدم كه ما ميراث نمي گذاريم، زهرا ديگر با او سخن نگفت تا مُرد (صحيح بخاري، 5: 177).
[4] بحارالانوار، 43: 170 - 171 به نقل از دلايل الامامَه. نيز رجوع شود به: علل الشّرائع صدوق، 1: 178 و الامامه و السياسه ابن قتيبه دينوري، 1: 14 و اعلام النساء عمر رضا كحّاله، 3: 1214 و شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، 16: 273. --------------------------- وصيت حضرت زهرا و دفنِ شبانه آن حضرت

حضرت زهرا(س) فرمود: وصيت مي كنم كه ابوبكر و عمر بر من نماز نخوانند و بر جنازه من حاضر نشوند، و جنازه من شبانه دفن شود [1] .
حضرت علي(ع) به وصيت حضرت زهرا(س) عمل كرد [2] و او را در خانه خودش دفن كرد [3] .
سپس در بقيع چند صورت قبر ساخت و بر آنها آب پاشيد تا مانند قبر تازه به نظر آيند [4] ، مرحوم ثقه الاسلام كليني مي نويسد: - چون فاطمه (س) در گذشت، اميرالمؤمنين (ع) او را پنهان به خاك سپرد و آثار قبر او را از ميان برد. سپس رو به مزارِ پيغمبر (ص) كرد و گفت: اي پيامبر خدا، از من و از دخترت، كه به ديدن تو آمده و در كنار تو به زير خاك خفته است، بر تو درود باد... مرگِ زهرا ضربتي بود كه دلم را خسته و اندوهم را پيوسته كرد، و چه زود جمع ما را به پريشاني كشاند. شكايت خود را به خدا مي برم و دخترت را به تو مي سپارم. به زودي به تو خواهد گفت كه امّتت، پس از تو، با وي چه ستم ها كردند. آنچه خواهي از او بجو و هر چه خواهي بدو بگو، تا سرّ دل بر تو بگشايد و خوني كه خورده است بيرون آيد و خدا، كه بهترين داور است، ميانِ او و ستمكاران داوري نمايد... خدا گواه است كه دخترت پنهاني به خاك مي رود. هنوز روزي چند از مرگ تو نگذشته و نام تو از زبان ها نرفته كه حقّ او را بردند و ميراثِ او را خوردند. دردِ دل را با تو در ميان مي گذارم و دل را به ياد تو خوش مي دارم، كه درود خدا بر تو باد و سلام و رضوان خدا بر فاطمه [5] .
صبح كه شد، اهل مدينه با خبر شدند كه دختر پيامبر را شبانه دفن كرده اند. گمان كردند كه قبر حضرت زهرا(س) در بقيع است.
[عمر و يارانش] آمدند و گفتند: زنها را مي آوريم و اين قبرها را مي شكافيم تا ببينيم جسدِ زهرا در كجاست، و بر آن نماز مي خوانيم. حضرت امير(ع)، غضبناك، به بقيع آمد و فرمود: چنانچه كسي از شما به اين قبرها دست بزند، زمين را از خونش رنگين مي كنم. آنان نيز، چون حضرت علي(ع) را در آن حال ديدند، آنجا را ترك كردند [6] .
اَصبَغ بن نُباتَه، از اميرالمؤمنين سؤال كرد كه چرا شبانگاه حضرت زهرا(س) را به خاك سپردند؟ حضرت علي(ع) فرمود:
انّها كانَتْ ساخِطَه عَلي قَومٍ كرهَتْ حُضورَهم جنازَتَها وَ حَرامٌ عَلي مَنْ يتَولاّهُمْ اَنْ يصلِّي عَلي اَحَدٍ مِنْ وُلْدِها [7] .
چون حضرت زهرا(س) از آن قوم خشمگين بود، حضور آنان را بر جنازه اش خوش نداشت؛ و هر كس كه از آن قوم پيروي كند، حرام است كه بر كسي از فرزندان زهرا(س) نماز بگزارد.
آري، پنهان داشتن قبر دختر پيامبر(ص) ناخشنودي او را از كساني چند نشان مي دهد و پيداست كه او مي خواسته است، با اين كار، ديگران نيز از اين ناخشنودي آگاه شوند.

[1] بحارالانوار، 43: 159 و 182 و 183 و نيز بنگريد به: مناقب ابن شهر آشوب، 1: 504.
[2] طبقات، 8: 18 - 19 و انساب الاشراف، ص 405 و صحيح بخاري، 5: 77.
[3] كافي، 1: 461 و مناقب ابن شهر آشوب، 3: 365.
[4] بحارالانوار، 43: 183
[5] اصول كافي، 1: 458 - 459 و نيز بنگريد به شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد،10: 265، چاپ ايران.
[6] بحار الانوار، 43: 171 - 172.
[7] همان، 43: 183. --------------------------- وضع مدينه پس از شهادت حضرت زهرا و تحقق پيشگويي هاي آن حضرت

بعد از شهادت حضرت زهرا(س)، دستگاه خلافت، براي مقابله با آنان كه در خارج از مدينه باابوبكر بيعت نكرده بودند و گروهي از ايشان نيز از قبايل مرتّد بودند، سپاهياني فرستاد. در آن لشكركشيهايي كسي از انصار را سركرده سپاه قرار ندادند و دستگاه حكومت، يكسره، قريشي شد [1] قريش را در همه چيز بر غير قريش مقدّم مي داشتند. در شهرهايي كه فتح كردند، اُمراي لشكر و واليان شهرها را همه از قريش گماشتند [2] .
بدين سبب، انصار فقير شدند و عقب افتادند تاجايي كه نان شب نداشتند. اينكه در سيره حضرت سجّاد(ع) و حضرت باقر(ع) و حضرت صادق(ع) مي خوانيم كه شبانه به در خانه فقراي مدينه مي رفتند و به آنان نان و پول مي رساندند، آن فقرا فرزندان همان انصار بودند.
مُعَلَّي بن خُنَيس يكي از اصحاب امام صادق(ع) مي گويد: امام را ديدم كه در شب تاريك از خانه بيرون آمد و بر دوش خود باري داشت. گفتم: اي پسر رسول خدا، اجازه دهيد به شما كمك كنم. فرمود: اين بار را بايد خود بردارم. و به راه افتاد. من هم به دنبال آن حضرت رفتم. چيزي از آن بار بر زمين افتاد.
حضرت خم شد و گفت: خدايا اين را به دستم برسان. آن را پيدا كرد و در توبره اي كه بر دوشش بود انداخت و به سقيفه بني ساعده [3] رفت و بالاي سر هر يك از آنان كه خوابيده بودند دو قرصه نان گذاشت. وقتي كه باز مي گشت، مُعَلَّي بن خُنَيس از آن حضرت پرسيد: اي پسر رسول خدا، آيا اينان حقّ (امامت) را مي شناسند؟ فرمود: اگر اينان حق رإ مي دانستند، ما نمك سائيده خانه مان را هم با آنان قسمت مي كرديم؛ نه، اينها حق را نمي شناسند [4] .
حضرت سجاد(ع) نيز غذا به درِ خانه ها مي برد. اهل آن خانه ها در كنارِ درِ خانه هايشان در انتظار آن كس كه شب به آنجا مي آمد مي ايستادند و غذا را از وي مي گرفتند. در وقتِ غسل دادن پيكر آن حضرت، ديدند كه پشت وي پينه بسته است. از حضرت باقر(ع) علّت را پرسيدند. فرمود: از بارهايي است كه شبها بر دوش مي كشيد [5] چون حضرت سجّاد(ع) وفات كرد كمك هايي كه شبانه به مردم مي شد قطع گرديد. در آن هنگام بود كه دريافتند آن كسي كه به درِ خانه هايشان غذا مي آورد حضرت سجاد(ع) بوده است [6] .
تمام اين فقرا از انصار بودند. امّا قريش، صاحبان ثروت و جاه و كنيزان و در عيش و طرب بودند. عبدالرّحمن بن عوف وقتي كه مُرد (در زمان عثمان) طلاهايش را آوردند تا عثمان در ميان وارثان او قسمت كند. آنقدر طلا در مجلس خلافت به روي هم انباشته شد كه فاصله بين دو طرف مجلس را پُر كرد و دو طرف مجلس همديگر را نمي ديدند! [7] .
اينها از مواردي بود كه حضرت زهرا(س) به زنان انصار پيشگويي فرمود كه كارشان به اينجا مي رسد. كارشان به بالاتر از آن هم رسيد. وقتي كه لشكر يزيد در وقعَه حَرَّه آمدند به مدينه و قتل عام كردند، يزيد دستور داده بود كه لشكريان، سه روز، آنچه مي خواهند بكنند [8] .
انصار را قتل عام كردند، به طوري كه در مسجد پيامبر(ص) خون به راه افتادند؛ آنچه در خانه هابود به يغما بردند؛ هزار دختر بي شوهر بعد از اين واقعه باردار شدند [9] .

[1] قريش، براي تحكيم سيادت خود، حتي دست به جعل احاديثي زدند و آنها را به پيامبر(ص) نسبت دادند كه مناسب است در اينجا به چند مورد از آنها اشاره كنيم:
الف) بعد از اين [فتح مكه] تا روز قيامت، فردي از قريش را نمي شود كشت (صحيح مسلم، 1409؛ سنن دارمي، 198: 2؛ مسند احمد، 3: 412 و 4: 213).
ب) هر كس به قريش توهين كند، خدا او را پست كند (مسند احمد،1: 64و171و176و83؛ مسند طيالسي، حديث 209).
ج) مردم در امر حكومت تابع قريش اند. مسلمانِ اين امّت تابعِ مسلمانِ قريش و كافرشان تابع كافر قريش است (صحيح بخاري،2: 176؛ صحيح مسلم،1415؛ مسند احمد1: 101و2: 243و261و319و395 و433؛ مسند طيالسي،313، حديث 2380).
د) حكومت از آنِ قريش است. حتّي اگر دو نفر روي زمين باشند، قريش بايد بر آنها حكومت كند (صحيح بخاري، 4: 155 مسند احمد، 2: 29 و 93 و 128؛ صحيح مسلم، 1452؛ مسند طيالسي، 264، حديث 1956).
هـ) امر قريش را فرمان بَريد و كاري به كارهايشان نداشته باشيد (مسند احمد،4: 260؛ مسند طيالسي، حديث 1185).
[2] البتّه چون حضرت امير (ع) به حكومت رسيد، اين انحصار حكومت قريشي را در هم شكست. بيت المال را، بالسويه، در ميان مردم تقسيم كرد و همچون پيامبراكرم (ص) فرقي ميان قريش و غير قريش نگذاشت. خود نيز، همچون بقيه مسلمين، تنها سه دينار برداشت و قنبر غلام خود هم سه دينار داد. در انتصابات از افراد غير قريشي هم استفاده كرد و انصار را به امارات ولايات منصوب نمود. مثلاً عثمان بن حُنَيف را والي بصره و برادر او را والي مدينه كرد و قيس بن سعد بن عباده و پس از او مالك اشتر را والي مصر و ديگري را والي اسكندريه كرد. در مقابل، معاويه قريشي را از حكومت شام عزل نمود و در خواست طلحه و زبير را براي احراز مقام ردّ كرد. البته يكي دو نفر از قريش را هم به كار گماشت،، لكن انحصار حكومت در قريش را از بين برد.(براي تفصيل بيشتر، نگاه كنيد به: نقش ائمّه دراحياي دين، مؤلف،14: 159 به بعد.)
[3] همان جايي كه انصار جمع شدند تا براي سعد بن عباده بيعت بگيرند، بعدها فقراي انصار در آنجا مي خوابيدند. در سقيفه بني ساعده كسي جز انصار نبود.
[4] بحارالانوار،47: 20، روايت 17. - بحارالانوار،47: 20، روايت 17.
[5] حليهالاولياء، ابونعيم اصفهاني،3: 136، چاپ پنجم، بيروت، 1407 هـ كشف الغمه علي ابن عيسي اِرْبِلي2: 289، چاپ تبريز، 1381 هـ مناقب ابن شهر آشوب، 4: 154؛ خصال صدوق، تصحيح علي اكبر غفاري، صص 517 و 518.
[6] كشف الغمَه اِرْبلي،2: 289؛ نورالابصار في مناقب آل بيت النبيّ المختار، ص 140، چاپ قاهره؛ بحارالانوار،46: 88، چاپ مكتبه الاسلاميه، 1394 هـ.؛ مناقب ابن شهر آشوب، با تصحيح و تعليق سيد هاشم رسولي محلّاتي، 154: 4، چاپ قم؛ طبقات ابن سعد،5: 222؛ دار صادر بيروت؛ اسعاف الرّاغبين در حاشيه نورالابصار، الشيخ محمّدالصّبان، ص 219؛ الأتحاف بحب الاشراف، الشيخ عبداللّه الشَّبراوي الشافعي، ص 136، افست قم. نيز بنگريد به: حليه الاولياء، ابونعيم اصفهاني، ص 140 و بحارالانوار،46: 88 و تذكره خواصّ الاُمَّه، سبط ابن الجوزي، ص 327، چاپ نجف، 1383 هـ.
[7] مروج الذّهب مسعودي، 2: 340، به تحقيق يوسف اَسْعَد داغر، چاپ بيروت.
[8] طبري،7: 11؛ ابن اثير،3: 47؛ و ابن كثير،8: 220.
[9] تاريخ ابن كثير،6: 234 و8: 32. --------------------------- بيعت اميرالمؤمنين پس از شهادت حضرت زهرا و دليل آن

بيعتِ صحيح آن است كه از سرِ اختيار و با رضايت باشد، والاّ بيعت نيست و تنها دست به دست ماليدني است و، به عبارتي، بيعتي است ظاهري. همچنان كه اگر خريد و فروش بر مبناي اختيار و رضايت فروشنده انجام شود،بيعتحقّق مي يابد، والاّ ظلم و غصب است. لذا بيعت اميرالمؤمنين (ع) نيز، كه پس از شش ماه از سر اكراه و فقط به جهت حفظ اسلام و بدون هيچ رضايتي انجام گرفت، تنها بيعتي ظاهري و دست به دست ماليدني بود و بس. اين روايت هم كه ائمّه (ع) فرموده اندهيچ يك از ما نيست مگر كه بيعت طاغيي در گردن اوست، مگر امام زمان (عج)نيز به همين معناست؛ يعني حقيقتاً بيعتي انجام نشده، تنها بيعتي ظاهري و دست به دست زدني انجام گرفته است و بس.
در صحيح بخاري، حديثي را زُهْري از عايشه نقل مي كند كه در آن از ماجراي بين فاطمه(س) و ابوبكر درباره ميراث رسول خدا(ص) سخن رفته است و عايشه در پايان آن مي گويد: فاطمه از ابوبكر روي بگردانيد و تا زنده بود با او سخن نگفت. او شش ماه پس از وفات رسول خدا(ص) زنده بود و چون از دنيا رفت، همسرش علي(ع) بر او نماز خواند و به خاكش سپرد و ابوبكر را خبر نكرد. فاطمه(س) مايه افتخار و احترام علي(ع) بود. تا فاطمه(س) زنده بود، علي(ع) در ميان مردم احترام داشت و چون از دنيا رفت، مردم از او رويگردان شدند.
دراينجاكسي از زُهْري پرسيد: علي درا ين شش ماه با ابوبكر بيعت نكرد؟
زهري گفت: نه او، نه هيچ يك از افراد بني هاشم؛ مگر هنگامي كه علي(ع) با ابوبكر بيعت كرد. [1] .
در خارج از مدينه گروهي با بيعت باابوبكر مخالف بودند. يك دسته، وقتي خبر وفات پيامبر(ص) را شنيدند، از اسلام بيرون شدند كه آنان را در تاريخ مُرتَدّين مي خوانند. مهمترين آنها، مُسَيلَمَه در يمامَه بود كه ادّعاي پيامبري مي كرد. در نزديك يمن چهل هزار نفر آماده حمله به مدينه شدند، كه اگر مي آمدند، مدينه را نابود مي كردند. يعني مسأله عظيم تر از جنگ خندق بود. زيرا در خندق ده هزار نفر آماده بودند، ولي اينها چهل هزار نفر بودند؛ اگر حمله مي آوردند و مدينه را فتح مي كردند، از اسلام هيچ اثري باقي نمي ماند، حتي قبر پيامبر(ص) را هم ويران مي كردند. لذا عثمان آمد به خدمت حضرت امير(ع) و عرض كرد: اي پسر عمو [2] ، تا وقتي كه تو بيعت نكني، كسي به جنگ با اين دشمنان بيرون نخواهد شد و... آنقدر از اين مطالب زمزمه كرد تا آن حضرت(ع) را به نزد ابوبكر برد و علي(ع) با او بيعت كرد. پس از بيعت علي(ع) با ابوبكر، مسلمانان خوشحال شدند و كمر به جنگ با مُرتَدّين بستند و از هر سو، سپاه به حركت در آمد. [3] .
در نهج البلاغه [4] نيز آمده است كه آن حضرت فرمود:
فَاَمْسَكتُ يدي َ حَتّي رَأيتُ راجِعَه النّاس قد رَجَعَتْ عَنِ الاِسلامِ [5] يدعُونَ اِلي مَحْقِ دينِ محمّدٍ(ص) فخَشِيتُ اِنْ لَمْ اَنْصُرِ الاِسلامَ وَ اَهلَهُ اَنْ اَري فيه ثَلْماً أوَ هَدْماً تَكونُ المَصيبه بِهِ عَلَيَّ اَعظَمَ مِنْ فَوتِ وِلايتكم [6] الَّتي إنَّما هِي متَاعُ أَيامٍ قَلائِلَ يزُولُ مَنْها ماكانَ كما يزُولُ السَّرابُ أوَكما يتَقشَّعُ السّحَابُ، فنَهَضْتُ في تِلك الأحداثِ، حَتّي زاغَ الباطِلُ وَ زَهَقَ وَاطمأنّ الدِّينُ وَتَنَهْنَهَ
پس دست نگه داشتم بيعت نكردم، در حالي كه يقين داشتم كه، همانا در ميان مردم، من به مقام محمّد (ص) سزاوار ترم از كساني كه حكومت را بعد از او به دست گرفتند. پس در اين حال درنگ كردم تا آن زمان كه خدا بخواهد. تا كه ديدم گروهي از مردمي كه مرتدّ شده اند و از اسلام برگشته اند، دعوت به نابودي دين خدا و آيين پيامبر (ص) مي كنند. پس ترسيدم كه اگر اسلام و مسلمانان را ياري نكنم، در اسلام رخنه و ويرانيي ببينم كه مصائب حاصل از اين دو، بسيار عظيم تر باشد بر من تا از دست دادن سرپرستي و حكومت بر كارهاي شما: حكومتي كه كالايي چند روزه بيش نيست و آنچه از آن حاصل مي شود از ميان مي رود، مانند سراب يا ابري كه پراكنده گردد. پس، در اين هنگام، خود با پاي خويش، به نزد ابوبكر رفتم و با او بيعت كردم و در هنگامه اين پيشامدها قيام كردم تا كه باطل نابود شد و كلمه اللّه [اسلام]، همچنان كه برتر بود، باقي ماند، هر چند كه كافران ناخوشدل باشند.

[1] تاريخ طبري،2: 448 و در چاپ اروپا، 1: 1825 و صحيح بخاري، كتاب المغازي باب غزوه خيبر، 3: 38 و صحيح مسلم، 1: 72و 5: 153 و ابن كثير، 5: 285 - 286 و ابن عبدربه، 3: 64 و ابن كثير، 2: 126 و كفايه الطّالب گنجي، 225 - 226 و ابن ابي الحديد، 2: 122 و مروج الذّهب مسعودي، 2: 414 و التّنبيه و الاشراف مسعودي، ص 250 و الصّواعق المحرقه، 1: 12 و تاريخ الخميس، 1: 193 و الاستيعاب، 2: 244 و تاريخ ابوالفداء، 1: 156 و البدء و التاريخ5: 66 و انساب الأشراف، 1: 586 و أسدالغابه، 3: 222 و تاريخ يعقوبي2: 105 و الغدير،3: 102 به نقل از الفصل ابن حزم، ص 96 - 97.
[2] پسرعمو گفت، چون اميرالمؤمنين(ع) از بني هاشم و عثمان از بني اميه بود و هاشم و اميه، هر دو، پسران عبدمناف بودند
[3] انساب الاشراف بلاذري،1: 587
[4] شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، كتاب الرسائل رسائل 62 ص 130.
[5] كففتها عن وتركت الناس وشأنهم، حتي رأيت الراجعين من الناس قد رجعوا عن دين محمد باأرتكابهم خلاف ماأمر اللّه، واهمالهم حدوده، وعدولهم عن شريعته، يريد بهم عمال عثمان وولاته علي البلاد، ومحق الدين: محوه وازالته.
[6] ثلما أي: خرقا، ولولم ينصر الاسلام بازاله أولئك الولاه وكشف يدعهم لكانت المصيبه علي أمير المؤمنين بالعقاب علي التفريط أعظم من حرمانه الولايه في الامصار: فالولايه يتمتع بها أياماً قلائل ثم تزول كما يزول السراب. فنهض الامام بين تلك البدع فبددها حتي زاح - أي: ذهب - الباطل، وزهقأي: خرجت روحه ومات، مجاز عن الزوال التام. ونهنه عن الشي: كفه فنهنه، أي: كف، وكان الدين منزعجاً من تصرف هؤلاء نازغاً الي الزوال، فكفه أمير المؤمنين ومنعه، فأطمأن وثبت. --------------------------- وضع سرزمين هاي اسلامي و عملكرد ائمه

سرزمين هاي اسلامي داراي چند مركز اصلي بود كه والي آنها را خليفه تعيين مي كرد. اسكندريه از آن جمله بود كه تمام بلاد آفريقا (كه اسلام آورده بودند) زير حكومتش بوده است. والي اسكندريه براي تمام افريقا قاضي تعيين مي كرد؛ بر شهرها والي مي گماشت؛ خراج شهرها به او مي رسيد؛ لشكر مي كشيد به شهرهايي كه فتح نشده بود و فتح مي كرد؛ و...
يكي ديگر از اين مراكز، كوفه بود. وقتي گفته مي شود كه وليد والي كوفه بود، بدين معنا نيست كه تنها واليِ شهر كوفه بوده است؛ واليِ كوفه، مركز حكومتش شهر كوفه بود، ولي عراق تا مدائن آن روز، بغداد تا موصل و كرمانشاه و ري و خراسان تا بعضي شهرهاي آسياي مركزي - كه بلاد شرقي اسلامي اش مي ناميدند - همه تحت حكومت واليِ كوفه بود. وليد براي آن شهرها، والي تعيين مي كرد، امام جمعه تعيين مي كرد، لشكر مي فرستاد براي شهرهاي مرزي اسلامي.
والي بصره نيز مركز حكومتش بصره بود، ولي حكومت شهرهاي جنوب غربي ايران وكشورهاي امروزه خليج فارس، بجز عربستان سعودي، را نيز داشت. تمام سرزمين هاي پهناور عربستان سعودي امروز، بجز مكه و مدينه و جَدّه و رياض، نيز جزو حكومت بصره بوده است. واليِ بصره حكومت بر دريا را نيز، تا هند، بر عهده داشت. شهرهاي هند كه فتح مي شد جزو حكومت بصره در مي آمد. بصره را بندر هند مي ناميدند، زيرا ارتباط اين منطقه با هند از اين بندر بوده است.
شام داراي دو مركز حكومت بوده است: يكي دِمَشق و ديگري حِمْص.
شام، يعني اردن، لبنان، فلسطين و سوريه امروز. اينها همه در قلمرو آن دو حكومت بوده است. اين منطقه را روم شرقي مي گفتند. در همه اين سرزمين ها، پنج شهر لشكرگاه مسلمانان بوده است: كوفه، بصره، دمشق، حمص، اسكندريه. اين شهرها، علاوه بر اين كه مركز حكومتي بودند، مركز لشكرگاه اسلامي هم بودند.
شايان توجّه است كه در تمامي لشكركشيهاي و جنگ هايي كه در زمان ابوبكر و عمر و عثمان انجام شد، ائمّه ما شركت نكردند؛ نه حضرت امير(ع)، نه امام حسن(ع) و نه امام حسين(ع)، هيچكدام شركت نكردند. ائمّه بعدي نيز، يعني حضرت سجّاد(ع) تا امام حسن عسكري(ع)، بر همان سنّت و سيره سَلَفِ صالح و آباء طاهرين خود رفتار كردند. --------------------------- وصيت ابوبكر و خلافت عمر

ابوبكر در جمادي الثّانيه سال 13 هجري بيمار شد. در بستر مرگ، عثمان را خواست تا وصيت نامه خود را بنويسد. ابوبكر گفت: بنويس: بَسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ. اين وصيت ابوبكر بن أَبي قُحافَه است به مسلمانان. بعد از اين جمله، از شدّت بيماري بيهوش شد. عثمان وصيت نامه را اين چنين تمام كرد: من عمر بن خطّاب را به جانشيني خود و خلافت بر شما برگزيدم و در اين راه خير خواهي شما فروگذاري نكردم.
در اين هنگام، ابوبكر چشم گشود و به عثمان گفت: بخوان ببينم چه نوشته اي. عثمان نيز آنچه را نوشته بود براي ابوبكر خواند. ابوبكر، با شنيدن مطالبِ نوشته عثمان، گفت: با آنچه نوشته اي موافقم. خدايت از اسلام و مسلمانان پاداش خير دهاد. آنگاه همان نوشته راامضاء كرد. [1] .
طبري در تتمه اين ماجرا مي نويسد:
عمر، در حالي كه چوبي از سَعْفِ درخت خرما در دست داشت، در ميان مردم در مسجد پيامبر(ص) نشسته بود. شديد، آزاد كرده ابوبكر، كه فرمان ولايت عهدي عمر را در دست داشت، در آن جمع حاضر شد. عمر رو به مردم كرد و گفت: اي مردم، به سخنان و سفارش خليفه رسول خدا گوش دهيد و از فرمانش وي اطاعت كنيد؛ او مي گويد من در خيرخواهي شما كوتاهي نكرده ام. [2] .
در ماجراي وفات پيامبر(ص)، زماني كه حضرتش(ص) فرمود: آتوني بِدَواتٍ وَ قِرطاسٍ اَكتُبْ لَكمْ كتاباً لن تَضِلُّوا بعدَهُ گفتند: بيماري بر پيامبر غالب شده است. عمر گفت: حَسْبُنا كتابُ اللّهِ. بعضي خواستند بروند و قلم و دوات بياورند. يك تن از حاضرين گفت: اِنَّ الرَّجُلَ لَيهْجُر.: اين مرد هذيان مي گويد! [3] وگوينده جز صحابي عمر ديگري سخن توانست باشد چه قدر فرق مي كند رفتار و سخنان عمر در هنگام وصيت نوشتن پيامبر اكرم(ص) قبل از وفات آن حضرت و رفتار و سخنان او درباره وصيت نامه ابوبكر كه در حال بيهوشي اش نوشته شده بود!

[1] تاريخ طبري، 1: 2138، چاپ اروپا و 3: 52
[2] همان منابع.
[3] صحيح بخاري، باب كتابه العِلم مِن كتاب العلم، 1: 22 مسند احمد، تحقيق احمد شاكر، حديث 2992؛ طبقات ابن سعد، 2: 244، چاپ بيروت. نيز بنگريد به: صحيح بخاري،2: 120 و صحيح مسلم،5: 76 و تاريخ طبري، 3: 193. --------------------------- وضع حكومت در زمان عمر

حكومت عمر، سياست حكومت عربي بود و در مدينه، كه پايتخت اسلام بود، منع كرده بود كه غير عرب ساكن شود. تنها به دو نفر غير عرب اجازه ماندن در مدينه را داده بود: يكي هُرمُزان پادشاهِ سابق شوش و شوشتر [تُستَر] كه مسلمان شده بود و براي عمر نقشه هاي جنگي در فتح شهرهاي ايران مي كشيد، [1] و ديگري اَبُولُؤلُؤَه كه غلامِ مُغِيره بن شُعبَه بود. او كارگري ماهر بود و نقّاشي و آهنگري و نجّاري رابه خوبي انجام مي داد. مغيره از عمر خواست كه اجازه بدهد ابولؤلؤه در مدينه ساكن شود و عمر هم اجازه داد. [2] باري، تعصّب عربي تا اين حد بوده است. در پايتختِ اسلام كسي از غير عرب اجازه ماندن نداشت. [3] همچنين، عمر منع كرده بود كه غير عرب از عرب دختر بگيرد، يا عربِ غيرِ فريش از قريش دختر بگيرد. بدين گونه، عمر جامعه اسلامي را جامعه اي طبقاتي كرد. [4] .
در مُؤَطَّأ مالك آمده است كه عمر حكم كرده بود - و حكم عمر، از نظر مردم، حكمِ شرع بود - اگر مرد عرب از عجم [= غير عرب] زن گرفت و بچه اي از اين ازدواج به دنيا آمد، چنانچه آن بچه در بلاد عرب به دنيا بيايد از پدرش ارث مي برد و اگر در سرزمين غير عرب به دنيا بيايد از پدرش ارث نمي برد! [5] .
حكومتِ عمر، با اهداف و فرهنگ حكومتِ عربيِ قريشي بود؛ هيچ والي و امير لشكري از غير قريش تعيين نمي كرد. البته يك استثنا داشت و آن اين بود كه در ميان فاميل هاي قريش، به بني هاشم ولايت نمي داد. در اين باره سه ماجرا از تاريخ طبري نقل مي كنيم كه بين عمر و ابن عبّاس گذشته است. [6] .

[1] براي آشنايي با نمونه اي از اين مشورت ها، بنگريد به: تاريخ الخلفاء سيوطي، ص 143 - 144.
[2] مروج الذّهب مسعودي، 2: 322.
[3] تاريخ الخلفاء، ص 133. البته سلمان و بلال هم بودند كه از زمان پيامبر(ص) در مدينه ساكن بودند و جزو اصحاب پيامبر به شمار مي رفتند.
[4] معالم المدرستين، مؤلف،2: 364، به نقل از وافي، چاپ اوّل، 1412 هـ.
[5] موطا، 2: 60، چاپ مصر، 1343 هـ.:اَبي عُمَرُ بْنُ الخطّاب اَنْ يورِثَ اَحداً مِنَ الاَعاجِم اِلاَّ اَحَداً وُلِدَ في اَرضِ العَرَب.
[6] عرب به دو دسته از قبايل تقسيم مي شدند: عدناني و قحطاني. قحطاني ها در اصل اهل يمن بودند و انصار از آنها بودند؛ عدناني ها، كه قريش از ايشان بودند، اهل مكه و نَجد بودند.
سياست عمر اين بود كه ابن عبّاس را به خود نزديك مي كرد و دنبال خودش مي برد تا او را در مقابل حضرت علي (ع) بزرگ كند. ابن عبّاس در ميان قريش و بني هاشم، بعد از حضرت امير (ع)، در سخنوري و مُحاجَّه قوي بود. (براي آشنايي بيشتر با اين مطلب، بنگريد به: طبقات ابن سعد، 2: ق2: 120و شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد.). --------------------------- گفتگوي ابن عباس با عمر

1) روزي عمر به ابن عبّاس گفت: چه شد كه قريش نگذاشتند شما - بني هاشم - به حكومت برسيد؟ ابن عبّاس گفت: نمي دانم. عمر گفت: من مي دانم؛ قريش از حكومت شما بر خود كراهت داشتند. ابن عبّاس گفت: چرا؟ ما براي آنها خير بوديم - اين سخن را از آن رو گفت كه پيامبر(ص) از بني هاشم بود. عمر گفت: كراهت داشتند كه پيامبري و خلافت در شما جمع شود و بر قريش گردن فرازي كنيد. شايد بگوييد كار ابوبكر بود؛ نه، به خدا قسم، ابوبكر خردمندانه ترين كاري كه به نظرش رسيد كرد [1] .
2) در روايت ديگر، عمر به ابن عبّاس مي گويد: آيا مي داني قوم شما (يعني قريش) چرا بعد از محمّد(ص)، حكومت را از شما دريغ و منع كردند؟ ابن عبّاس مي گويد: من خوش نداشتم به عمر جواب دهم؛ گفتم: اگر ندانم تو ما را آگاه مي كني؟ گفت: قريش كراهت داشت از اين كه نبوّت و خلافت در شما جمع بشود...
قبلاً بيان كرديم كه سياست آنها اين بود كه مي گفتند: حكومت را در قبايل قريش بگردانيد تا همه را فراگيرد. راست گفتند. آنگاه كه خلافت را از خاندان پيامبر(ص) بيرون كردند قبيله تَيم را، قبيله عَدّي را، بني اميه را فرا گرفت.
عمر گفت: قريش براي خود چنين كاري را پسنديد و كارش درست و موفّق بود. ابن عبّاس مي گويد گفتم: يا اميرالمؤمنين، اگر اجازه مي دهي و غضب نمي كني، سخن مي گويم وگرنه ساكت مي مانم. عمر گفت: سخن بگو. گفتم: يا اميرالمؤمنين، اين كه گفتي قريش خليفه را برگزيد و موفّق بود، اگر قريش آن كس را اختيار مي كرد كه خدا اختيار كرده بود [يعني علي(ع) را] موفّق بود. امّا اين كه گفتي قريش كراهت داشت كه خلافت و نبوّت در ما جمع بشود، همانا خداوند عزّوجلّ در قرآن قومي را كه كراهت داشتند وصف كرد، آنجا كه فرمود: ذَلِك بِاَنَّهُم كرِهُوا ما اَنْزَلَ اللّهُ فَاَحْبَطَ اَعمالَهُم [محمّد : 9]: آنها از آنچه خدا در قرآن نازل كرده است كراهت داشتند [كه تعيين وصّي بعد از پيامبر باشد]؛ خداوند هم اعمالشان را تباه كرد.
عمر گفت: سخناني از تو به من مي رسيد و نمي خواستم قبول كنم كه از تو سر زده است، مبادا كه منزلتِ تو نزد من زائل شود. ابن عبّاس گفت: اگر حرفِ حقّ زده باشم، قاعده اش اين نيست كه مقام من نزد تو از بين برود، و چنانچه آن سخن را نگفته باشم و دروغ به تو رسيده باشد، من كسي هستم كه مي تواند از آنچه كه به دروغ به او نسبت داده باشند دفاع كند. عمر گفت: به من خبر رسيده است كه گفته اي خلافت رااز ما، از راهِ ظلم و حسد، دور كردند. ابن عبّاس گفت: ظلم كردن بر ما را كه هر دانا و ناداني دريافته است [2] امّا اين كه مي گويي كه من گفته ام حسادت كردند؛ ابليس هم بر آدم حسد برد و ما هم فرزندان آدم هستيم. عمر گفت: دور است دل هاي شما بني هاشم؛ چيزي در آن نيست مگر حسدي كه از قلب شما بيرون نمي رود و كينه و غشي كه زائل نمي شود و هميشه خواهد ماند. ابن عبّاس گفت: يا اميرالمؤمنين، آرام باش. گفتي بني هاشم اين چنين اند. پيامبر از بني هاشم است و خدا فرموده است: [اِنَّما يريدُ اللّهُ لِيذْهِبَ عَنكمُ الرِّجْسَ اَهْلَ البَيتِ وَ يطَهِّرَكمْ تَطهيرا] [احزاب: 33].
عمر گفت: دور شو از من ابن عبّاس. ابن عبّاس گفت: باشد از تو دور مي شوم؛ و برخاست تا برود. عمر شرم كرد و گفت: ابن عبّاس سرِ جايت بنشين. [3] به خدا قسم، من حق تو را مراعات مي كنم و آنچه تو را مسرور مي كند من هم آن را مي خواهم و دوست مي دارم. ابن عبّاس گفت: يا اميرالمؤمنين، من بر تو و هر مسلماني حق دارم؛ هر كه حق مرا حفظ كند به خوش بختي خود رسيده است و هركه آن را گم كند بدبخت شده است. عمر ديگر نتوانست تحمل كند، بلند شد و رفت. [4] .
3) روايت ديگر چنين است كه عمر در پي ابن عبّاس فرستاد و چون آمد به او گفت: واليِ حِمْص شخص خوبي بود و از دنيا رفت. برآنم كه تو را به آنجا بفرستم، ولي بيم دارم. ابن عبّاس گفت: چرا؟ گفت: مي ترسم كه مرگم برسد و تو در آنجا باشي [5] [كه مركز سپاه است] و مردم رابعد از من به سوي خودتان [= بني هاشم]بخوانيد. مردم نبايد به سوي شما بيايند؛ از اين [نگراني] مي خواهم راحت بشوم. ابن عبّاس گفت: بهتراست كسي را والي كني كه خيالت از او راحت باشد. [6] .
آري، سياست كلّي حكومت در زمان عمر اين بود كه حكومت، عربي و قرشي باشد و بني هاشم هم از حكومت دور باشند [7] .

[1] تاريخ طبري، 5: 2768، چاپ اروپا.
[2] با كارهايي كه حضرت زهرا (س) تا هنگام دفنش كرد، حقيقت بر هيچ يك از اهل آن عصر كه اخبار به آنان مي رسيد مخفي نماند.
[3] براي عمر بد بود اگر بني هاشم از اين ماجرا باخبر مي شدند. بني هاشم قبيله بزرگي بودند و سياست حكومت اين نبود كه با بني هاشم بد شود.
[4] تاريخ طبري، 5: 2770 - 2771، چاپ اروپا.
[5] حِمْص، مانند كوفه و بصره و اسكندريه و دمشق، داراي پادگان نظامي بود. بدين جهت، والي اين شهرها كه امير لشكر هم بوده، مي توانسته سپاه آن ناحيه را براي رسيدن به حكومت بعد از خليفه بسيج كند. چنان كه معاويه، پس از عثمان، در برابر حكومت حضرت امير(ع) اين كار را كرد.
[6] مروج الذّهب، 2: 321- 322.
[7] در اين باره، حضرت امير (ع) نيز در قضيه شوراي شش نفري براي تعيين خليفه، پس از كشته شدن عمر، چنين فرمود:مردم به قريش مي نگرند و در انتظار كار آنها هستند و قبيله قريش در كار خود مي انديشند و مي گويند: "اگر بني هاشم به خلافت برسند، هيچ گاه خلافت از آنها بيرون نخواهد رفت و چنانچه خلافت به غير بني هاشم از خاندان هاي قريش برسد، بينِ همه آن خاندان ها مي گردد و به همه آنها مي رسد."(تاريخ طبري، 5: 2787، چاپ اروپا). --------------------------- معاويه در زمانِ عمر

آنگاه كه عمر به سمت شام رفت، معاويه به استقبال او آمد با شُكوهِ دستگاه كسروي. عمر، چون موكب عظيم او را از دور ديد، گفت: اين كسراي عرب است. و چون به نزديك او رسيد، بدو گفت: اين وضع توست و مي شنوم كه نيازمندان در قصر تو معطّل مي مانند؛ چرا چنين مي كني؟ معاويه عذرخواهي كرد و گفت: ما در بلادي هستيم كه جاسوسانِ دشمن (روميان) در آن بسيارند؛ پس، ضرورت دارد كه شكوهِ سلطنت خويش را آشكار كنيم تا از ما بهراسند. [1] .
معاويه در زمان عمر، در يكي از جنگ هاي مسلمانان (با روميان) شركت جست. نبرد به پيروزي مسلمانان انجاميد و غنيمت هايي به دست آمد. در ميانِ غنائم مقداري ظروفِ نقره بود كه به فرمانِ او براي فروش عرضه شد تا پولِ آن را در ميان مردم تقسيم كنند. مردم براي خريد ظروف نقره روي آوردند. يك مثقال از اين ظروف را با دو مثقال درهم (سكه نقره) معامله مي كردند كه معامله اي رَبَوي بود و حرام. عُباده بن صامت، صحابي بزرگ پيامبر(ص) كه در شام بود، از جاي برخاسته فرياد برآورد كه من از رسولِ خدا شنيدم كه از خريد و فروش طلا به طلا و نقره به نقره، جز به طور مساوي، نهي كرده مي فرمود: هر كس در اين گونه معاملات زيادتر بدهد يا بگيرد، گرفتار ربا شده است. با شنيدن اين سخن، مردم هر آنچه را كه گرفته بودند باز گرداندند. چون معاويه از جريان آگاه شد، با ناراحتي، خطبه اي خواند و گفت: چه شده است كه مردمان احاديثي از رسولِ خدا بازگو مي كنند كه ما، كه آن حضرت را ديده و با او مصاحَب بَوده ايم، هرگز چنين سخناني از وي نشنيده ايم؟! عُباده از جاي برخاست و گفت: ما آنچه را كه از پيامبر خدا شنيده ايم باز خواهيم گفت، اگرچه معاويه از آن ناخشنود و ناراضي باشد.
معاويه او را از لشكر بيرون كرد و او به مدينه بازگشت. عمر از او پرسيد كه چرا به مدينه باز آمدي (زيرا او را براي تعليم قرآن به شام فرستاده بود.)
عُباده اعمال ناشايستِ معاويه را براي وي بازگو كرد. عمر گفت: به مكانِ خود باز گرد. خدا آن سرزمين را روسياه كند كه تو و امثال تو در آن زندگي نتوانند كرد! و معاويه هرگز بر تو فرمانروايي نخواهد داشت [2] .
عباده به شام بازگشت، لكن عمر با معاويه برخوردي نكرد.

[1] الاستيعاب، 1: 253؛ الاصابه، 3: 413؛ ابن كثير، 8: 120.
[2] صحيح مسلم، 5: 46 و تهذيب ابن عساكر، 5: 212، نيز بنگريد به: مسند احمد، 5: 319 و سنن نسائي، 20: 222 --------------------------- اعترافات عمر، شورا و بيعت عثمان

در آخرين سالي كه عمر به حج رفته بود، عَمّارِ ياسر در مِني به دوستانش گفت: بيعتِ با ابوبكر لغزشي ناگهاني بود كه شد؛ اگر عمر بميرد ما با علي(ع) بيعت مي كنيم. [1] .
اين خبر، هنگامي در مِني به عمر رسيد كه مي خواست حركت كند گفت به سوي مدينه. اولين جمعه كه در مسجد پيامبر(ص) در مدينه بر منبر رفت، خطبه اي مفصّل خواند و در آخر آن گفت كه بيعت با ابوبكر لغزشي ناگهاني بود كه شد و خدا شرَّش را از مسلمانان دور كرد؛ بعد از اين بايد بيعت (با خليفه) با مشورت باشد و اگر كسي بدون مشورت با كسي بيعت كند، بايد هر دو كشته شوند. [2] .
در آن زمان كه ابولؤلؤه به شكم عمر خنجر زد و چون به او آب دادند آب از جاي زخم بيرون زد و معلوم شد كه روده هايش پاره شده و خواهد مُرد، به او گفتند: بعد از خود كسي را تعيين كن. گفت: اگر ابوعبيده جرّاح زنده بود او را جانشين خود مي كردم؛ و اگر خدا دليل آن را از من مي پرسيد، در جواب مي گفتم كه پيامبرت مي گفت كه او امين امّت است! و اگر سالم، آزاد كرده ابوحُذَيفَه، زنده بود، بي شك او را به جاي خود برمي گزيدم؛ و اگر خدا مرا بازخواست مي كرد، مي گفتم كه از پيامبرت شنيدم كه مي گفت: سالم آنقدر خدا را دوست دارد كه اگر از خدا هم نمي ترسيد او را نافرماني نمي كرد [3] به او گفتند: اي اميرالمؤمنين، در هر صورت، يكي را به جانشيني خود تعيين كن. جواب داد: تصميم داشتم كه مردي را به حكومت و فرمانروايي شما برگزينم كه بي گمان شما را به سوي حقّ و عدالت راهبر مي بود [اشاره است به علي(ع)]، اما نخواستم كار شما، در حال حيات و بعد از مرگ، بر دوش من باشد! [4] .
بلاذري، در انساب الاشراف، مي گويد: در روزي كه عمر زخم برداشت، گفت تا علي(ع) و عثمان و طلحه و زبير و عبدالرّحمن بن عوف و سعد ابن ابي و قّاص حاضر شوند. آن گاه، جز با علي(ع) و عثمان با ديگري سخن نگفت. به علي(ع) گفت: اي علي، شايد اين گروه [اهل شورا] حق خويشاوندي ات را با پيامبر(ص) و اين كه داماد او بوده اي و ميزان دانش و فقهي را كه خداوند به تو ارزاني داشته است در نظر بگيرند و تو را به حكومت خويش انتخاب كنند؛ در آن صورت، خدا را فراموش مكن!
آنگاه رو به عثمان كرد و گفت: اي عثمان، شايد آنان داماد پيامبر(ص) بودن و سالمندي ات را رعايت كنند [و تو را به خلافت برگزينند]. پس، اگر به حكومت رسيدي، از خدا بترس و آل ابو مُعَيط را بر گردن مردم سوار مكن.
پس دستور داد تا صُهَيب را حاضر كنند و چون آمد به او گفت: تو به مدّت سه روز با مردم نماز مي گزاري و اينان نيز در خانه اي جمع مي شوند و در كار تعيين خليفه شور مي كنند. پس اگر به خلافت يك نفر از بين خودشان همرأي شدند، هر كس را كه مخالفت كند گردن بزن و چون آن گروه از مجلس عمر بيرون شدند، عمر گفت: اگر مردم اَجْلَح [5] را به خلافت انتخاب كنند، آنان را به راه است هدايت خواهد كرد [6] .
بلاذري، در انساب الاشراف، از قول واقِدِي مي نويسد:
عمر درباره جانشين خود از اطرافيان پرسيد كه چه كسي را انتخاب كند. به او گفتند: نظرت درباره عثمان چيست؟ گفت: اگر او را انتخاب كنم، آل ابو مُعَيط [= بني اميه] را برگردنِ مردم سوار مي كند! گفتند: زبير چطور است؟ گفت: او در حالت خشنودي مؤمن است، و در هنگام خشم كافر دل! گفتند: طلحه چه؟ گفت: او مردي است متكبّر و خودپسند كه بيني اش رو به بالاست و نشيمنگاهش در آب [7] گفتند: سعد بن ابي وقّاص چطور؟ گفت: فرماندهي اش بر سواركاران جنگي حرف ندارد، اما اداره يك آبادي هم برايش زياد و سنگين است. پرسيدند: درباره عبدالرّحمن بن عوف چه مي گويي؟ جواب داد: او همين كه بتواند به خانواده اش برسد كافي است! [8] .
بلاذري، در جاي ديگر، مي نويسد:
چون عمر بن خطاب زخم برداشت، صُهَيب، آزاد كرده عبد الله بن جُدْعان، را فرمان داد كه سران مهاجر و انصار را در مجلس او حاضر كنند. چون آنان بر وي وارد شدند، گفت: من كارِ خلافت و حكومت شما را در ميان شش نفر از مهاجران نخستين، كه هنگام وفات پيامبر(ص) مورد رضاي آن حضرت بوده اند، به شورا نهاده ام تا يك تن را از ميان خود به پيشوايي شما و امّت برگزينند. آنگاه يك يك اعضاي شورا را نام برد و سپس رو به ابوطَلْحَه زَيد بن سَهل خَزْرَجي كرد و گفت: پنجاه نفر از انصار را انتخاب كن تا تو را همراه باشند، و چون من درگذشتم اين چند نفر را وادار تا ظرف سه روز، نه بيشتر، يك نفر را از بينِ خود به پيشوايي خويش و امت انتخاب كنند. سپس صهيب را فرمان داد تا هنگامي كه پيشوايي انتخاب نكرده اند با مردم نماز بگزارد.
در آن هنگام طلحه بن عبيد الله حضور نداشت و در مِلك خود در سُراه [9] بود.
عمر گفت: اگر ظرف اين سه روز طلحه حاضر شد كه شد، وگرنه منتظر او نشويد و به جِدّ در انتخابِ خليفه برآييد و با آن كس كه بر او اتفاق نظر حاصل كرديد بيعت كنيد و هر كس با رأي شما مخالفت كرد گردنش را بزنيد. [10] .
عمر اعضاي شورا را فرمان داد تا مدت سه روز براي انتخاب خليفه به مشورت بنشينند. اگر دو نفر با خلافت مردي و دو نفر ديگر با خلافت مردي ديگر موافقت كردند بار ديگر به رايزني بپردازند و مشورت از سر گيرند. اما اگر چهار نفر با يكي موافقت كردند و يك تن مخالف بود، تابعِ رأي آن چهار نفر باشند. و چنانچه آراء سه به سه در آمد، رأي آن دسته را بپذيرند كه عبدالرّحمن بن عوف در آن است، زيرا دين و صَلاح عبدالرّحمن قابل اطمينان و رأيش براي مسلمانان مورد قبول و اعتماد است [11] .
متّقي هندي نيز، در كنزالعّمال، از محمّد بن جبير از پدرش روايت كرده است كه عمر گفت: اگر عبد الرحمن بن عوف يك دستش را، به عنوان بيعت، به دست ديگرش بزند فرمانش را اطاعت كنيد و با او بيعت نماييد [12] .
از اين مطالب چنين بر مي آيد كه عُمر، صدورِ حكمِ خلافت را، بنابر سياستي، به دست عبدالرّحمن بن عوف نهاد و او را از امتيازي خاص برخوردار كرد تا در تعيين خليفه از آن بهره گيرد. و معلوم مي شود كه با عبدالرّحمن بن عوف قراري داشته كه تبعيتِ از سيره و رفتار شيخَين را در شرايط قبول خلافت بگنجاند و از پيش مي دانسته كه امام علي(ع) از اين كه عمل به رفتار شيخين در رديف عمل به كتاب خدا و سنّت پيامبر(ص) قرار گيرد خودداري كرد، ولي عثمان آن را مي پذيرد و در نتيجه به خلافت مي رسد. بنابراين، از پيش، حكم عدم انتخاب علي(ع) را صادر كرده بود.
دليل اين سخن، علاوه بر آنچه در پيش آورديم، مطلبي است كه ابن سعد، در طبقات، از قول سعيد بن عاص (اموي) آورده است كه:
سعيد بن عاص از عمر خواست كه مقداري بر مساحت زمين خانه اش بيفزايد تا آن را وسعت بدهد. خليفه به او نويد مي دهد كه، پس از اداي نماز روز بعد صبح، خواسته اش را برآورده خواهد كرد. عمر به وعده وفا كرد و صبحگاهان با سعيد رفت و...
[سعيد خود مي گويد:] خليفه با پاهايش خط كشيد و بر وسعت خانه ام افزود. امّا من گفتم: اي اميرالمؤمنين، بيشتر بده، كه مرا اهل بيت، از كوچك و بزرگ، زياد شده است. عمر گفت: فعلاً همين اندازه تو را كافي است و اين راز را نگهدار كه پس از من كسي به خلافت مي رسد كه جانبِ خويشاوندي ات را رعايت خواهد كرد و نيازت را برآورده خواهد ساخت! سعيد مي گويد: آنگاهي كه دوران خلافت عمر به سر آمد و عثمان از شوراي عمر، مقام خلافت را به دست آورد. او، از همان ابتداي كار، رضاي خاطر مرا جلب كرد و خواسته ام را به شايستگي برآورده ساخت [13] .
از اين گفت و گو چنين بر مي آيد كه منشور خلافت عثمان در دوران حيات عمر و به دست او به امضا رسيده و قطعيت يافته بود و تعيين شوراي شش نفري تنها پوششي بود كه در زير آن بيطرفيِ دستگاه خلافت در انتخاب خليفه بعدي به نحوي مردم پسند و مقبول جلوه گر شود.
گذشته از اين، نقشه تحريك افراد براي ترور و از ميان برداشتن امام (ع) نيز مطلب مهمِّ ديگري است كه باز ابن سعد، در طبقات، از قول همين سعيد ابن عاص، آورده است. او مي نويسد:
روزي عمر بن خطّاب به سعيد بن عاص گفت: چرا تو از من فاصله مي گيري و روي گردان هستي؟ شايد گمان مي كني من پدرت را كشته ام. من پدرِ تو را نكشته ام؛ پدرت را علي بن ابي طالب كشته است [14] .
آيا با اين سخن، عمر سعي نداشت كه سعيد را به گرفتن انتقام از كشنده پدرش، علي بن ابي طالب، تحريك كند؟

[1] ابن ابي الحديد، 2: 123.
[2] انساب الاشراف بلاذري، 1: 583 - 584 و سيره ابن هشام، 4: 336 - 337، براي آشنايي با مدارك ديگر اين بحث، مراجعه كنيد به: عبداللّه بن سبا، مؤلّف، 1: 159.
[3] آيا اين دو حديث را غير از عمر صحابي ديگري شنيده است.
[4] العقد الفريد، ابن عبدربّه، 4: 260، چاپ اوّل، بيروت، 1409 هـ.
[5] اجلح به مردي گفته مي شود كه موي جلوي سرش ريخته و در دو طرف سر اندكي مو داشته باشد. منظور عمر، از به كار بردن اين كلمه، اميرالمؤمنين علي (ع) بوده است.
[6] انساب الاشراف، 5: 16. قريب به همين مضمون در طبقات ابن سعد، 3 ق 1: 247 است. نيز نگاه كنيد به: ترجمه عمر در الاستيعاب و منتخب كنزالعمّال، 4: 429. شايان ذكر است كه، بنابر الرّياض النضره، 2: 72: نسائي، صاحب صحيح، اين روايت را آورده و در آن اضافه نموده است كه عمرگفت:لِلّهِ دَرُّهُمچه نيك مرداني هستنداِنْ وَلَوهاالاُ صَيلَعَاگر كه زمام خلافت را به دست آن مرد پيشاني بلند [= علي (ع)] بسپارند،كيفَ يحمِلُهُم عَلَي الحَقِّ وَ إنْ كانَ السَّيفُ عَلي عُنُقِهِآن گاه خواهند ديد كه چگونه آنان را برحق وامي دارد هرچند كه هماره شمشير به دوش باشد. محمّد ابن كعب به عمر گفت: گفتم تو سابقه چنين لياقتي را از او [= علي (ع)] داري، ولي خلافت را بدو واگذار نمي كني؟ عمر گفت:اِنْ تَرَكتُهُمْ فَقَدْ تَرَكهُمْ مَنْ هُوَ خَيرٌ مِنّي.يعني: اگر من مردم را به حال خود وامي گذارم از آن است كه كسي كه بهتر از من بود [= ابوبكر] نيز همين كار را كرد.
[7] مَثَلي عربي است كه كنايه از تكبّر و خود بزرگ بيني دارد.
[8] انساب الاشراف، 5: 17.
[9] السُّراه نام كوهني بوده است در اطراف طائف. به جز آن، به اماكن ديگر نيز اطلاق شده است (معجم البلدان).
[10] انساب الاشراف، 5: 18. در خور ذكر است كه طلحه، بعداً، يعني پس از مرگ عمر و برپايي شورا و بيعت با عثمان، به مدينه آمد و بالاخره با عثمان بيعت كرد (انساب الاشراف، 5: 20).
[11] همان، ص 19. نزديك به همين مطالب در العقدالفريد، 3: 74 آمده است.
[12] كنزالعمّال، 3: 160.
[13] طبقات ابن سعد،5: 20- 22، چاپ اروپا.
[14] همان. اميرالمؤمنين (ع)، پدرِ سعيد را در جنگِ بدر كشته بود. --------------------------- نحوه انتخاب عثمان به خلافت

بلاذري از قول ابو مخنف مي نويسد:
در روز به خاك سپردن عمر، اعضاي شورا كاري نكردند. ابوطلحه، به دستور عمر، بر مردم امامتِ جماعت كرد و نماز گزارد و صبح روز ديگر، ابوطلحه آنان را در محلّ بيت المال گرد آورد تا به رايزني بپردازند. مراسم به خاك سپردن عمر در روز يكشنبه و در چهارمين روز ترورش صورت گرفت، وصُهَيب بن سِنان بر جنازه اش نماز خواند.
چون عبدالرّحمن اعضاي شورا و گفت و شنود را مشاهده كرد و به ايشان گفت: ببينيد، من و سعد خود را كنار مي كشيم، به اين شرط كه انتخاب يكي از شما چهار نفر با من باشد؛ زيرا نجوايتان به درازا كشيده و مردم منتظرند تا خليفه و امام خود را بشناسند. اهالي شهرها نيز، كه براي كسب اطّلاع از اين امر تاكنون در مدينه مانده اند، توقّفشان طولاني شده بايد زودتر به شهر و ديار خود باز گردند.
همه با پيشنهاد عبدالرّحمن بن عوف موافقت كردند، مگر علي(ع) كه گفت: تا ببينيم. در اين هنگام ابوطلحه وارد شد و عبدالرّحمن آنچه را گذشته بود، از پيشنهاد خود و موافقت همگان بجز علي، به اطّلاع او رسانيد. پس، ابو طلحه رو به علي(ع) كرد و گفت: اي ابوالحسن، عبد الرحمن مورد اعتماد همه مسلمانان است، چرا با او مخالفت مي كني؟ او خود را از ميان شما كنار كشيده و براي ديگري هم زير بار گناه نمي رود! در اينجا علي(ع)، عبد الرحمن بن عوف را سوگند داد تا به خواسته دل اعتنايي نكند، حق را مقدَّم دارد و به صلاح و خيرِ امّت بكوشد و رابطه خويشاوندي، او را از راه حقّ منحرف نسازد. عبد الرحمن، همه را پذيرفت و سوگند خورد. پس علي(ع) رو به او كرد و گفت: حالا انتخاب كن.
اين رويداد در محل بيت المال صورت گرفت يا، بنابه گفته اي، در خانه مِسوَر ابن مَخْرَمه. [1] پس، عبدالرّحمن پيش آمد و دست علي(ع) را در دست گرفت و به او گفت: با خدا عهد و پيمان بند كه اگر من با تو بيعت كردم، بني عبدالمُطَّلب را بر گردن مردم سوار نخواهي كرد و سوگند بخور كه از سيره رسول خدا(ص) و شيخين (ابوبكر و عمر) سر پيچي نكني. علي(ع) پاسخ داد: رفتارم با شما، تا آنجا كه در توان داشته باشم، بر اساس كتابِ خدا و سنّت پيامبرش خواهد بود.
سپس عبدالرّحمن به عثمان گفت: خدا به سود ما بر تو گواه باد كه اگر زمام حكومت را به دست گرفتي، بني اميه را بر گردن مردم سوار نكني و با ما بر اساس كتاب خدا و سنّت پيامبرش و روش ابوبكر و عمر رفتار كني. عثمان پاسخ داد: من با شما رفتاري بر اساس كتاب خدا و سنّت پيامبر(ص) و روش ابوبكر و عمر خواهم داشت.
بار ديگر عبدالرّحمن به علي(ع) روي كرد و سخن نخستين خود را به او گفت و علي(ع) نيز چون بار اوّل به وي پاسخ داد. سپس عثمان را به كناري كشيد و گفته نخستين خود را از سر گرفت و از وي همان جوابِ مساعدِ اوّل را شنيد. عبدالرّحمن، براي بار سوّم، پيشنهاد اوّلِ خود را به علي(ع) گفت. در اين نوبت امام علي(ع) به او گفت: كتاب خدا و سنّت پيامبر(ص) نيازي به سيره و روش ديگري ندارد؛ تو مي كوشي، به هر صورت كه شده، خلافت را از من دور كني. عبدالرّحمن به اعتراض امام(ع) توجّهي نكرد و رو به عثمان كرد و سخنِ نخستينِ خود را براي سومين بار تكرار كرد و از عثمان همان جوابِ نخستين را شنيد. پس، دست به دست عثمان زد و با او بيعت كرد. [2] .
همچنين، طبري و ابن اثير، در ضمن بيان رويدادهاي سال 23 هجري، مي نويسند:
چون عبدالرّحمن در سومين روز با عثمان بيعت كرد، علي(ع) به عبدالرّحمن گفت: دنيا را به كامش كردي. اين نخستين روزي نيست كه شما، بر ضدّ ما، به پشتگرمي يكديگر برخاسته ايد. فَصَبرٌ جَميلٌ وَ اللّهُ المُستَعانُ عَلي ما تَصِفُونَ. به خدا قسم، تو عثمان را به خلافت نرساندي مگر براي اين كه او، پس از خود، تو را به خلافت بردارد؛ اما خداي را در هر روز تقديري است [3] .
پس از بيعت عبدالرّحمن با عثمان، ديگر اعضاي شورا نيز با عثمان بيعت كردند. علي(ع) كه ايستاده ناظر بر جريان امر بود، بر زمين نشست. عبدالرّحمن خطاب به او گفت: بيعت كن، وگرنه گردنت را مي زنم! و در آن روز با كسي از آنان جز او شمشير نبود. نيز گفته شده است كه علي(ع) از محلِّ شورا خشمناك بيرون آمد. ديگر اصحابِ شورا خود را بدو رساندند و گفتند: بيعت كن والاّ با تو مي جنگيم. پس بازگشت و با عثمان بيعت كرد. [4] .

[1] در كتاب فتح الباري (شرح صحيح بخاري)، 16: 321و 322 چنين آمده: مِسوَر بن مَخْرَمَه گويد كه عبدالرّحمن آمد به درِ منزل من و مرا بيدار كرد كه بروم و افراد شورا را خبر كنم. پس اين كار انجام شدوَاجْتَمَعَ اولئك الرَّهْطُ عِندَ المِنْبَر. بنابراين، محلّ شورا، مسجد پيامبر بوده است و اين مطلب با حرف بلاذري، در انساب الاشراف، 5: 21 و ابن ابي الحديد در شرح نهج البلاغه، 1: 240 - 241 چاپ اوّل كه گفته اندمحلّ شورا در بيت المال بوده استو اينكه در خانه مسور بن مخرمه بوده، با توجه به آنچه گفته شد، نادرست است.
[2] تاريخ يعقوبي، 1: 162 و باكمي اختلاف در انساب الاشراف، 5: 21.
[3] تاريخ طبري، 3: 297 و تاريخ ابن اثير، 3: 73. نيز نگاه كنيد به: العقد الفريد، 3: 76.
[4] انساب الاشراف، 5: 21 به بعد. --------------------------- علت شركت حضرت امير در شوراي شش نفره عمر

امام (ع) به خوبي مي دانست كه خلافت را به او نمي دهند، اما همراه ايشان در شورا شركت كرد تا نگويند كه او، خود، خلافت را نمي خواست. بلاذري، در انساب الاشراف، [1] نوشته است:
قبل از اجتماع شورا، حضرت امير(ع) به عمويش عبّاس شكايت كرد و فرمود: خلافت از ما رفته است. عبّاس گفت: از كجا مي گويي؟ فرمود: سعد با پسر عمويش عبدالرّحمن مخالفت نمي كند، عبدالرّحمن هم داماد عثمان است؛ اين سه باهم اند. اگر طلحه و زبير هم با من باشند، چون عمر گفته كه عبدالرّحمن با هر كس باشد، او خليفه است، پس ديگر فايده اي ندارد. بنابراين، حضرت امير(ع) مي دانست و اگر در شورا شركت نمي كرد، بعد از عثمان هم با آن حضرت بيعت نمي كردند. چون سخنان پيامبر(ص) ازميان رفته بود و حرف هاي عمر مانده بود. عمر به قدري بزرگ شده بود كه مقامش در نزد آنان از تمام پيامبران بزرگ تر شده بود (العياذباللّه).

[1] همان، 5: 19. --------------------------- سخنان ابوسفيان

دراولين روز پس از بيعت با عثمان به خلافت، ابوسفيان، كه در آن وقت چشمانش كور شده بود، به مجلس عثمان آمد و گفت: آيا كسي در اينجا غير از بني اميه هست؟ گفتند: نه. گفت: اي بني اميه، از آن هنگام كه خلافت به دست تَيم و عَدِيّ افتاد، من طمع بستم كه به شما برسد. [1] حال كه به شما رسيده است، چونان كودكان كه گوي را در بازي به هم يك ديگر مي دهند، خلافت را به هم بدهيد و نگذاريد از ميان شما بيرون برود؛ چه، نه بهشتي هست نه جهنمي آري، سوگند خورد كه (پس از مرگ) هيچ خبري نيست! عثمان بر سرش داد زد. ولي بني اميه به سفارش او عمل كردند. [2] .
در روايت ديگري چنين آمده است:
ابوسفيان، در هنگام كهولت و در زماني كه چشمانِ خود را از دست داده بود، بر عثمان وارد شد. پس از آن كه آرام گرفت، پرسيد: آيا در اينجا بيگانه اي هست كه گفتارِ ما را به ديگران برساند؟ عثمان گفت: نه. ابوسفيان گفت: اين مسأله خلافت، كاري است دنيوي و اين حكومت از نوع حكومت هاي قبل از اسلام [دوران جاهليت] است. بنابراين، تو گردانندگان و واليانِ سرزمين هاي وسيعِ اسلام را از بني اميه قرار بده [3] .
در همان ايام بود كه يك روز ابوسفيان بر سر قبر شهيد بزرگ اسلام، حضرت حمزه، رفت و با پاي خويش بر قبر آن بزرگوار كوفت و گفت: اي ابو عُمارَه، آنچه كه ما ديروز بر سر آن شمشير كشيده بوديم، امروز به دستِ كودكانِ ما رسيده است و با آن به بازي مشغول اند. [4] .

[1] دو قبيله دو خليفه ابو بكر وعمر.
[2] الأغاني، ابوالفرج اصفهاني، 6: 355 - 356 و الاستيعاب، ص 690. نيز نگاه كنيد به النّزاع و التّخاصم مقريزي، ص 20، چاپ نجف و نيز مروج الذّهب به حاشيه ابن اثير، 5: 165 - 166.
[3] الأغاني، 6: 323. در تهذيب ابن عساكر، 6: 409 اين گونه آمده است:اَنَّ اَباسُفيانَ دَخَلَ عَلي عُثمانَ بَعْدَ ما عُمِيَ فَقالَ: هاهُنا اَحَدٌ؟ فَقالُوا: لا. فَقالَ: اللّهمَّ اجْعَل الاَمْرَ اَمْرَ الجاهِليه وَالمُلك مُلك غاصِبيه وَاجعَلْ اَوْتادَ الاَرضِ لِبَني اُمَيه..
[4] شرح نهج البلاغه ابن الحديد، 51: 4، چاپ اوّل، مصر و چاپ محمّد ابوالفضل ابراهيم، 16: 136. --------------------------- وليد، والي عثمان در كوفه

وليد، فرزندِ عُقْبَه بن أبي مُعَيط است [1] .
او در آن روز كه مكه به دست مسلمانان فتح شد و به تصرّف رسول خدا(ص) در آمد و ديگر جاي گريزي براي مشركان و گمراهانِ مَكي باقي نماند، اسلام آورد. پس از چندي، در مدينه پيامبر خدا(ص) او را براي جمع آوري زكاتِ قبيله بَني المُصْطَلَق مأموريت داد. وليد به سرزمين آنها رفت و بازگشت و گزارش داد كه افراد قبيله مزبور مُرتدّ شده اند و از دادنِ زكات خودداري مي كنند. آوردن اين خبرِ دروغ به دليل آن بود كه گروهي از طايفه بني المصطلق، با شنيدن خبرِ آمدنِ وليد، به پيشبازش بيرون شده بودند. تا فرستاده رسول خدا را از نزديك ببيند و وي را خوشامد گويند.
وليد تجمّع آنان را نقشه اي سوء براي خود گمان برده و خود ترسيده بود. بدون اين كه با آنان روبرو شود و سخني گويد، شتابان به مدينه بازگشت و آن گزارش دروغ را داد.
رسول خدا(ص)، خالد بنِ وليد را مأموريت داد تا، با رفتن به آن قبيله حقيقت امر را تحقيق و گزارش كند. خالد در گزارش خود تأكيد كرد كه قبيله مزبور به اسلام متمسّك اند و به هيچ روي مرتدّ نشده اند. در اين حال، آيه زير درباره وليد و ماجراي او نازل شد و خداوند او را فاسق معرّفي كرد: [2] .
يا أَيهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جَاءَكمْ فَاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَينُوا أَنْ تُصِيبُوا قَوْماً بِجَهَالَه فَتُصْبِحُوا عَلَي مَا فَعَلْتُمْ نَادِمِينَ (حجرات: 6).
اي كساني كه ايمان آورده ايد، اگر فاسقي خبري به شما داد، آن را بررسي كنيد، تا مبادا به ناداني، گروه را آسيب رسانيد و سپس بر آنچه كرده ايد پشيمان شويد.
اينك عثمان، خليفه مسلمين، كه خود را جانشينِ رسولِ خدا(ص) مي داند، چنين فاسقِ مشهور و بد نامي را، تنها به سبب قَرابت و خويشي، به فرمانداري كوفه انتخاب مي كند.
حكومتِ وليد بر كوفه مدت پنج سال به درازا كشيد و در خلال آن، در نواحي آذربايجان، كه در آن زمان تابع حكومت كوفه بود، داستان ابيات اوبه عثمان در مقدم داشتن عموش بوشته وسپس تعيين او والي كوفه، با مشركان آن سامان به جنگ پرداخت. ولي، از آنجا كه ايماني محكم نداشت، در آن موقعيتِ حسّاس و در برابر دشمن، مرتكب لغزشي شد كه مستوجبِ حَدّ بود [3] .
سران لشكر جمع شدند تا حدِّ شرعي بر او جاري سازند؛ ولي حُذَيفَه با اجراي قانون الهي در حق وليد، به اين دليل كه فرماندهي سپاه اسلام را در برابر دشمن به عهده دارد، مخالفت كرد و در نتيجه از او دست برداشتند [4] .

[1] عُقبَه بن أَبي مُعَيط از بزرگ ترين دشمنان پيامبراكرم (ص) بوده است كه نسبت به آن حضرت (ع) جسارت ها و گستاخي هاي بسيار نمود. براي نمونه بنگريد به: انساب الاشراف، 1: 137 - 138 و 147 - 148، چاپ دارالمعارف. در روزِ بدر، به هنگامِ فرار اسير شد و به فرمانِ پيامبر(ص) و به دست اميرالمؤمنين (ع) كشته شد. آيات 30 تا 32 سوره فرقان درباره او نازل شده است. (سيره ابن هاشم، 1: 385 و 2: 25 و امتاع الاسماع، ص 61 و 90 و ذيل تفسير آيات سوره فرقان، در تفسير طبري و قرطبي و زمخشري و ابن كثير؛ نيز الدّرالمنثور؛ نيشابوري؛ رازي و ديگران).
[2] نگاه كنيد به شرح حال وليد در طبقات ابن سعد والاستيعاب و اُسدُالغابه و الاِصابه و كنزُالعُمّال و تفسير آيه ششم از سوره حجرات در جميع تفاسير.
[3] لغزشي كه از وليد سر زد مشخصّ نشده است. البتّه او مشهور به شرابخواري بود و يك بار، به سببِ شرابخواري، در زمانِ عثمان، به دستِ علي بن ابي طالب (ع) حدّ خورد كه قصّه اش مشهور است (انساب الاشراف، 5: 35؛ اغاني، 4: 177، چاپ دوساسي؛ مروج الذّهب، 1: 449). با وجود اين، نمي دانيم كه در آذربايجان هم مرتكب شرابخواري شده است و يا فِسقي ديگر.
[4] انساب الاشراف، 5: 31. --------------------------- ماجراي شرابخواريِ وليد در زماني كه والي كوفه بود

ابوالفراج دراغاني [1] و مسعودي در مروج الذّهب [2] مي نويسند:
وليد، شب تا به صبح، با نديمان و مغنيانش ميخواري مي كرد. يك بار، كه اذان صبح را گفتند، در حالتِ مستي، با لباسِ شرابخواري و بزم به مسجد آمد و در محراب به نماز ايستاد. نماز صبح را چهار ركعت خواند و به مردم گفت: ميل داريد تا چند ركعت ديگر بر نماز صبح بيفزايم! و در همان حال، آنچه خورده بود در محراب مسجد بالا آورد.

عَتّاب ثَقَفي، كه در صفِ اول نمازگزاران و پشتِ سرِ وليد بود، بر او بانگ زد: خدا خيرت ندهد، تو را چه مي شود؟ به خداي سوگند كه از كسي جز خليفه مسلمانان در شگفت نيستم كه چون تويي را بر ما والي و حاكم كرده است. اهل مسجد وليد را با سنگريزه هاي مسجد سنگ باران كردند. برادر خليفه و فرماندار كوفه، كه قافيه را بر خود سخت تنگ ديد، تلوتلو خوران خود را به دارالاماره رساند، در حالي كه اين ابيات را زير لب زمزمه مي كرد: من هرگز از شراب و كنيزك خوشروي، روي برنمي گردانم: و خود را از خير و لذّت آنها محروم نمي سازم: بلكه آنقدر شراب مي نوشم تا مغز خود را از آن سيراب نمايم. و آنگاه در بين مردم دامن كشان بگذرم. [3] .

مردم با ناراحتي گفتند: برويم به خليفه (عثمان) بگوييم. آن مرد كه به مدينه رفت و داستان را گفت. عثمان او را زد. [4] .
بار ديگر چهار نفر شباهنگام به خانه وليد رفتند و در حالي كه وي مشغول شرابخواري بود. انگشترش را از دستش در آوردند [5] وليد، چون مست بود، نفهميد. انگشتر را با خود به نزد عثمان بردند. عثمان گفت: از كجا مي دانيد كه وليد شراب خورده گفتند: اين همان شرابي است كه در جاهليت مي خورديم او شراب خورده است. و اين هم انگشترش. عثمان، كه سخت از كوره در رفته بود. شهود و شاكيان را تهديد كرد و وعده مجازات و سياست داد. سپس، با دست به سينه آنان زد و آنها را از خود راند.
آن عده از شاكيان كه از دستِ عثمان كتك و تازيانه خورده بودند، به علي(ع) توسل جستند و از او چاره درد خواستند. علي(ع) به نزد عثمان رفت و در حقّ آنان با وي سخن گفت و اعتراض رد كه: حدود الهي را مهمل مي گذاري و شاهدانِ عليه برادرت را كتك مي زني و قانونِ خدا را تغيير مي دهي؟ [6] .
اُمّ المؤمنين عايشه، نيز كه شهود به او متوسّل شده بودند، بر عثمان بانگ زد: حدود شرعي را بلا اجرا گذارده، گواهان را مورد اهانت خود قرار داده اي؟ [7] آن گروه، از ترس مجازاتِ عثمان، به خانه عايشه پناه بردند و چون عثمان، صبحگاهان، از اطاق عايشه سخناني شنيد كه بوي تندي و پرخاش بر او مي داد، بي اختيار، فرياد كشيد: آيا سركشان و فاسقانِ عراق پناهگاهي جز خانه عايشه سراغ نداشتند؟
عايشه، چون اين سخنانِ توهين آميز و دشنامِ غير قابلِ بخشش عثمان را نسبت به خود شنيد، نعلين رسول خدا(ص) را برداشت و آن را سرِ دست بلند كرد و به صداي رسا فرياد زد: چه زود سُنَّت و روشِ رسول خدا(ص)، صاحبِ اين كفش، را ترك كردي؟ اين سخنِ عايشه، به سرعت، دهان به دهان گرديد و مسجد را پُر كرد. دسته اي مي گفتند: اَحْسَنَتْ عائشه: عايشه خوب كرد. دسته اي ديگر مي گفتند: زنان را با اين امور جامعه چه كار؟ تا اين كه يكديگر را سنگ باران كردند و با نَعلَين همديگر را زدند. [8] اين اولين برخورد بين مسلمانان بعد از پيامبر(ص) بود. [9] .
پس از اين واقعه، طلحه و زبير به نزد عثمان رفتند و بالحن سرزنش به او گفتند: ما در آغاز تو را نهي كرديم كه وليد را بر هيچ امري از امور مسلمانان مأمور مگردان، ولي تو سخنِ ما را به چيزي نگرفتي و آن را نپذيرفتي. حالا هم دير نشده است. اكنون كه گروهي به ميخوارگي و مستي او گواهي داده اند، به صلاح توست كه او را از كار بر كنار سازي.
علي(ع) نيز به او فرمود: وليد را از كار بركنار كن و چنانچه شاهدان رو در رويش گواهي دادند، حدِّ شرعي را نيز بر او جاري ساز [10] .

[1] اغاني، 4: 176 - 177، چاپ دو ساسي.
[2] مروج الذّهب، 2: 335، چاپ دارالاندلس.
[3] وَلَسْتُ بَعيداًعَن مُدامِ وَقينَه++
وَلابِصَفا صَلْدِ عَن الخَيرِ مُعزِلِ

وَلكنَّني أَروي مِنَ الخَمْرِ هامتي++
وَ اَمشي الْمَلابالسَّاحِبِ المُتِسَلْسِل.
[4] اغاني، 4: 178، چاپ دوساسي.
[5] اين چهار نفرعبارت بودند از: ابو زينب، جُندَب بن زُهَير، ابوحبيبهالغفاري، الصَّعب بن جُثامَه نگين انگشتر هر كس در آن زمان مهر او بوده است كه نامه هاي خود را با آن امضا مي كرده است.
[6] مروج الذّهب، 2: 336، چاپ بيروت.
[7] انساب الاشراف، 5: 34.
[8] اغاني، 4: 178، چاپ دوساسي.
[9] انساب الاشراف، 5: 33.
[10] انساب الاشراف، 5: 35. --------------------------- عزل وليد

عثمان ناچار شد كه وليد بن عُقبَه را از فرمانداري كوفه معزول كند و به مدينه فراخوانَد و سَعيد بن عاص را به فرمانداري كوفه مأمور كرد و به او دستور داد كه وليد را به مدينه بفرستد.
سعيد، چون به كوفه وارد شد، بالاي منبر كوفه نرفت و گفت: منبر مسجد كوفه نجس است و بايد آن را شُست؛ دارالاماره را نيز بايد آب كشيد. جمعي از سرانِ بني اميه، كه همراه با سعيد به كوفه وارد شده بودند، از او خواهش كردند كه از تطهير منبر خودداري كند و به وي گفتند كه اگر كسي جز او به اين عمل دست مي زد، بر او بود كه از عمل وي جلوگيري كند، زيرا اين كار ننگ ابدي براي وليد به بار مي آورد.
سعيد نه پذيرفت و دستور داد كه منبر و دارالاماره را آب كشيدند و به وليد گفت كه به مدينه برود. وليد، چون به نزد عثمان آمد و شاهدان رو در رويش به ميخوارگي او شهادت دادند، عثمان ناگزير شد كه او را حدّ بزند. پس، جُنبه اي كلفت بر او پوشانيد كه تازيانه بر او اثر نكند. هر كس مي رفت كه بر او تازيانه بزند، وليد بدو مي گفت: به خويشاوندي من بنگر و با من قطع رَحِم مكن و بر من حدّ مَزن و اميرالمؤمنين عثمان را بر خود عضبناك مكن. او هم تازيانه را مي انداخت و مي رفت، زيرا حاضر نبود عثمان از او ناراحت بشود. چون علي بن ابي طالب(ع) چنين ديد، در حالي كه فرزندش امام حسن(ع) نيز حاضر بود، خود تازيانه را برگرفت. [1] وليد گفت: تو را به خدا سوگند و به خويشاوندي كه با هم داريم، مَزن!
حضرت علي(ع) فرمود: اي وليد ساكت باش؛ سبب هلاكت بني اسرائيل آن بود كه حدودِ خدا را تعطيل كردند [2] .
وليد از دستِ حضرت امير(ع) به اين طرف و آن طرف فرار مي كرد. آن حضرت او را گرفت و به زمين زد. عثمان اعتراض كرد. حضرت(ع) فرمود: فسق كرده؛ شراب خورده و نمي گذارد حدّ خدا بر او زده شود [3] .
بعد، با يك تازيانه دو شعبه، به جاي هشتاد ضربه، چهل ضربه تازيانه بر او زد. حضرت امير(ع) دستش را چنان بلند نمي كرد كه زير بغلش پيدا بشود، يعني سخت نمي زد [4] .
در آن زمان قاعده اين بود كه كسي را كه حَدّ مي زدند، سرش را مي تراشيدند. به عثمان گفتند: سرِ وليد را بتراش. قبول نكرد [5] پس از آن عثمان، وليد را مأمور گرفتنِ زكاتِ دو قبيله كلْب وبَلْقَين كرد [6] و [7] .

[1] همان، 5: 35.
[2] اغاني، 4: 177، چاپ دو ساسي.
[3] مروج الذّهب، 1: 449.
[4] انساب الاشراف، 5: 35.
[5] همان.
[6] اصل بلقين، بنوالقَين است (قاموس اللّغه).
[7] تاريخ يعقوبي، 2: 142. --------------------------- وضع كوفه در زمان عثمان

اوضاع مسلمانان در زمان عثمان دچار آشفتگي بسيار شد. عثمان، برادرش [1] وليد را به فرمانداري كوفه برگزيد. قلمرو حكومت كوفه تا مدائن، پايتخت شاهنشاهي ايران، تا كرمانشاه، ري، ايران مركزي، يعني قم و كاشان، شرق ايران تا كشورهاي آسياي ميانه بود. كوفه يكي از پنج مركز نظامي اسلام بوده است. عثمان حكومت بر همه آن كشورها را به وليد واگذار كرده بود!
عثمان، سَعدِ وقَّاص را از حكومت كوفه عزل كرد. سعد از صحابه سابقين در اسلام و از مهاجرانِ اولين به مدينه بود. در زمان خليفه دوم مقرّر شد كه يك لشكرگاه در اين منطقه بر پا كنند. سَعْدِ وقّاص كوفه را ساخت و از آن وقت، به دستورِ عمر، واليِ كوفه شد. نيز خليفه دوم، سعد رإ؛ در شوراي شش نفره، به عنوان يكي از نامزدهاي خلافت، قرار داده بود. به همين دليل، احترام سعد در نزد مسلمانان بيشتر شد. اخلاقش هم با مردم خوب بود و كوفيان از او راضي بودند.
وقتي كه وليد به كوفه آمد و دستورِ عزل سَعد را آورد، سعد، با تعجب، به او گفت: نمي دانم تو بعد از ما زيرك و زرنگ و آدم خوبي شده اي يا ما احمق شده ايم؟ [چون قرآن كريم وليد را فاسق معرفي مي كند، و مي فرمايد: [إِنْ جَاءَكمْ فَاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَينُوا] (حجرات : 6).] وليد گفت: ناراحت نشو، اِنَّما هُو المُلك يتَغَذّاهُ قَوْمٌ وَ يتَعَشَّاهُ آخَرُونَ: مُلك داري چنين است؛ دسته اي ناهار آن را مي خورند و دسته اي ديگر شام. سَعد گفت: به خدا قسم، چنين مي بينم كه شما اين فرمانداري بر مسلمانان را چون پادشاهي قرار مي دهيد. سپس از كوفه به مدينه بازگشت [2] .

[1] وليد و عثمان از يك مادر بودند، يعني از اَرْوي دخترِ كرَيز بن رَبيعه.
[2] انساب الاشراف، 5: 29 و 31 والاستيعاب، 2: 604. --------------------------- داستانِ ابن مسعود

ابن مسعود [1] اولين كس از اصحاب پيامبر بود كه قرآن را با صداي بلند در خانه خدا در برابر مشركانِ قريش خواند. به يكديگر گفتند: چه مي خواند؟ همان را كه محمّد(ص) آورده است. و بر سر او ريختند و او را زدند. رفت به خدمت پيامبر(ص) و آن حضرت به او فرمود: دوباره بخوان و خواند.
او از مسلماناني بود كه به همراه جعفر بن ابي طالب به حبشه هجرت كردند. و نيز جنگ بدر را درك كرده بود. ابن مسعود را خليفه دوم براي اِقراء، [2] يعني تعليم و تفسير قرآن و آموزش احكام اسلام، و نيز خزانه داري بيت المال به كوفه فرستاد. امين بيت المال بود و كليد آن در دست او بود. عمر، چون او را به كوفه فرستاد، به كوفيان نوشت: شما را بر خودم مقدّم داشتم و ابن مسعود را نزد شما فرستادم [3] .
وليد كه والي كوفه شد صدهزار درهم از بيت المال قرض گرفت. خلفا، غير از علي(ع)، اين كار را مي كردند و امين بيت المال، در ازاي پرداخت وام، از آنها رسيد مي گرفت. وقتِ باز پرداخت وام كه رسيد، ابن مسعود از وليد مطالبه كرد. وليد مسأله را به عثمان گزارش كرد و عثمان به ابن مسعود نوشت: تو خزانه دار ما هستي؛ به وليد كاري نداشته باش، ابن مسعود گفت: من پنداشتم خزانه دارِ مسلمانان هستم و خزانه مالِ مسلمانان است؛ اگر بيت المال از آن شماست، من خزانه دار شما نمي شوم و كليدها را انداخت [4] .
ابن مسعود پس از آن در كوفه ماند، و شروع به افشاگري درباره عثمان كرد. وليد به عثمان نوشت كه ابن مسعود عيبجويي ما را مي كند. عثمان دستور داد او را به مدينه فرستد. وقتي وليد دستور خارج شدن از كوفه را به ابن مسعود داد، مردم كوفه دور او جمع شدند و گفتند: در كوفه بمان، ما از تو دفاع مي كنيم. ابن مسعود گفت: بعد از اين فتنه هايي خواهد شد و من نمي خواهم اولين كسي باشم كه درِ فتنه ها را باز كرده باشد. اهل كوفه او را مشايعت كردند. آنان را به پرهيزگاري و خواندن قرآن وصيت كرد و مردم هم او را دعا كردند و گفتند: جاهلِ ما را تعليم كردي، عالم ما را پايدار ساختي، درس قرآن به ما دادي.
آنگاه كه ابن مسعود به مدينه به مسجد پيامبر(ص) وارد شد، در حالي كه عثمان بالاي منبر خطبه مي خواند. در مسجد صحابه نيز بودند. وقتي كه چشم عثمان به ابن مسعود افتاد گفت: اينك حشره اي پستْ خصلت و بي ارزش بر شما مردم وارد شد كه اگر بر خوراك كسي بگذرد آن كس هرچه را كه خورده است بالا آورَد و از شكم بيرون اندازد. ابن مسعود، در پاسخ زخمِ زبان عثمان، گفت: خير، عثمان! من چنين نيستم، بلكه من يكي از اصحاب رسول خدا هستم كه افتخار حضور در جنگ بدر و بيعت رضوان را داشته ام. [5] .عايشه نيز بانگ برداشت: آهاي عثمان! تو به ابن مسعود، همدم و صحابي رسول خدا، چنين سخن مي گويي؟
عثمان، در پاسخ اُمّ المؤمنين، فرياد زد: خاموش شو! و سپس دستور داد تا ابن مسعود را از مسجد بيرون كنند. در اجراي دستورِ خليفه، ابن مسعود را، با وضعي زننده و توهين آميز، از مسجد پيامبر بيرون كردند. و يحمُوم، غلامِ عثمان، خود را به ميان دو پاي او انداخت و او را بلند كرد و چنان به شدّت به زمين كوبيد كه استخوان دنده اش شكست. علي(ع)، كه شاهد ماجرا بود، روي به عثمان كرد و گفت: اي عثمان، تنها به استناد گفته و گزارش وليد با صحابي پيامبر چنين رفتار مي كني؟ سپس، ابن مسعود را به خانه اش برد و معالجه كرد تا بهبود يافت و به خانه خود بازگشت. ابن مسعود، پس از اين واقعه، در مدينه ساكن شد و عثمان به او اجازه نداد كه از مدينه خارج شود. وقتي كه از آن صدمه شفا يافت و اجازه خواست تا در جهاد با روميان شركت كند، باز عثمان اين اجازه را به او نداد. عثمان مقرّري او را نيز قطع كرد.
بدين ترتيب، ابن مسعود تا زنده بود نتوانست از مدينه خارج شود و در حقيقت تحت نظر بود، تا اين كه دو سال پيش از كشته شدن عثمان بدرود حيات گفت. زمان توقف ابن مسعود در مدينه سه سال بوده است. ابن مسعود بيمار شد، عثمان به عيادت او آمد و گفت: از چه رنج مي بري؟
- از گناهانم.
- چه ميل داري؟
- رحمت و بخشايش پروردگارم.
- آيا پزشكي به بالينت بخوانم؟
- پزشك، خود مرا بيمار كرده است.
- دستور بدهم تا حقوق و مستمرّي ات را بپردازند؟ [6] (دو سال بود كه حقوقش را قطع كرده بود.) [7] .
- وقتي كه به آن نياز داشتم نپرداختي، امروز كه از آن بي نيازم مي خواهي بپردازي
- براي فرزندانت باقي مي ماند.
- روزي آنها را خدا مي رساند.
- از خدا بخواه كه از من (نسبت به آنچه در حق تو كرده ام) درگذرد.
- از خدا مي خواهم كه حقّ مرا از تو بگيرد.
ابن مسعود وصيت كرد كه عمّارِ ياسِر بر او نماز گزارد و عثمان بر جنازه اش حاضر نشود. طبق وصيتِ او عمل كردند و بي اطّلاع عثمان در بقيع به خاك سپرده شد.
چون عثمان از مرگ ابن مسعود و به خاك سپردنش خبر يافت، خشمگين شد و گفت: بدون اين كه مرا آگاه سازيد چنين كرديد؟ عمّار در پاسخ وي گفت: او خود وصيت كرده بود كه تو بر او نماز نخواني. عبداللّه بن زبير، مناسب همين حال، اين بيت را سروده است [8] .

لَا اعرِفَنَّك بَعْدَ المَوتِ تَنْدُبُني++
وَ فيِ حَياتي مازَوَّدْتَني زادي

تو پس از مرگ مرا مي ستايي و گريه مي كني در حالي كه در زندگي زاد و توشه مرا ندادي
اين بخشي از ماجراي اسفبار ابن مسعود در دوران وليد بن عقبه بود!!! محصول حكومت وَليد تنها اين نبود، بلكه از او، در مدت فرمانداري اش در كوفه، كارهاي بلاخير و فتنه انگيز بسيار سر زد؛ از آن جمله، رفتار او با ابو زُبَيد شاعر مسيحي و يهودي شعبده باز است.

[1] ابوعبدالرَّحمن عبداللّه بن مسعود بن غافل بن حبيب الهُذَليّ. مادرش اُمّ عَبدِوَدّهُذَلي و پدرش حَليفِ (هم پيمانِ) بني زُهْرَه بود.
[2] اقراء، در آن وقت، به معني تدريس قرآن با تفسير آن و تعليم احكام بوده است. (براي توضيح بيشتر نگاه كنيد به: القرآن الكريم و روايات المدرستين، مؤلف، 1: 287 به بعد.).
[3] اُسدُالغابه، 3: 257.
[4] انساب الاشراف، 5: 36.
[5] در كلام او تعريضي به عثمان واست چون عثمان در بدر و بيعت رضوان حاضر نبود و شركت نداشت.
[6] در زمان پيامبر(ص) و ابوبكر آنچه از غزوات و جزيه ها و جنگ هإ؛ي ي هش مي رسيد نگاه نمي داشتند و همان روز تقسيم مي كردند. ولي عمر مقرّري ساليانه تعيين كرد: براي اهل بدر پنج هزار درهم؛ براي اهلِ اُحُد تا حديبيه چهارهزار درهم؛ از بعد حديبيه تا وفات پيامبر(ص) سه هزار درهم؛ و براي آنان كه پس از رحلت پيامبر (ص) در جنگي شركت جسته بودند از دو هزار درهم تا دويست درهم ساليانه مقرر كرده بود.(فتوح البلدان بلاذري، ص 549 و 550 - 565 و شرح نهج البلاغه 3: 154 نيز رجوع كنيد به: تاريخ يعقوبي، 2: 153 و تاريخ طبري، 5: 33 و 2: 22 - 23.).
[7] تاريخ ابن كثير، 7: 163 و يعقوبي 2: 170.
[8] آنچه از داستان ابن مسعود در اينجا نقل كرديم مبتني بود بر انساب الاشراف، 5: 36 و در بعضي موارد طبقات ابن سعد، 3: 150 - 161، چاپ دار صادر بيروت و الاستيعاب، 1: 361 و اسدالغابه، 3: 384، شرح حال شماره 3177 و تاريخ يعقوبي، 2: 170. نيز بنگريد به: تاريخ الخميس 2: 268 و ابن ابي الحديد، 1: 236 - 237، چاپ دار احياءالكتب العربيه، مصر. --------------------------- داستان جندب الخير

به وليد خبر دادند كه مردي يهودي به نام زُرارَه، كه نَطْرَوي بود و در انواع سِحر و جادو ماهر بود، در يكي از دهات نزديك جِسْرِ بابل سكونت دارد. وليد دستور داد كه او را به كوفه بياورند تا از نزديك شعبده بازي او را تماشا كند. شعبده باز را به نزد وليد آوردند. دستور داد تا او شعبده بازي خود را در مسجد كوفه نمايش دهد.
از نمايش هاي او اين بود كه، درتاريكي شب، فيل بزرگي رانشان مي داد كه بر اسب نشسته است. ديگر اين كه خود به شكل شتري در مي آمد كه رويِ ريسماني راه مي رفت. بار ديگر درازگوشي را نشان داد كه خودش از دهان او داخل مي شد و از مَخرَجش بيرون مي آمد. در پايان، يكي از تماشاكنندگان را پيش كشيد و بي پروا با شمشير گردن زد و سر از تنش جدا ساخت! سپس، در برابر چشمان حيرت زده تماشاگران كشته؛ سالم به پا خاست.
در كوفه فردي بود به نام جُنْدَب بن كعب اَزْدي كه به بيداري و عبادت شبانه شهرت داشت، جندب، چون چنين ديد، رفت به بازار شمشير سازها، شمشيري عاريه كرد و آورد و ساحر را زد و كشت و گفت: اگر راست مي گويي خودت را زنده كن!
وليد سخت ناراحت شد و فرمان داد كه، به انتقام خون زُرارَه يهودي، جندب را به قتل برسانند. اما بستگان او از قبيله اَزْد به حمايتِ جندب. برخاستند و از كشتنش جلوگيري كردند. وليد به ناچار، به حليه متوسّل شد و جندب را زندان كرد تا كه بي سر و صدا او را بكشد. در زندان، زندانبان او را ديد كه از سر شب تا به صبح به نماز و عبادت مشغول است؛ روا نديد كه دستش در خون چنين مردي زاهد و با ايمان شركت كند. لذا، به او پيشنهاد كرد: من در زندان را براي تو باز مي كنم، فرار كن. جندب گفت: اگر چنين كنم، وليد از تو دست بر نمي دارد و تو را مي كشد. زندانبان گفت: خون من در راه رضاي خدا و نجات يكي از اولياي او چندان ارزشي ندارد.
وقتي فرارِ جندب را به وليد گزارش كردند، فرمان داد كه زندانبان را گردن بزنند. جندب، پنهاني، خود را از كوفه بيرون انداخت و به مدينه رساند و در آنجا بود تا آنكه علي بن ابي طالب(ع) در حق او با عثمان سخن گفت و از او شفاعت كرد. عثمان پذيرفت و نامه اي به وليد نوشت تا مزاحمتي براي جندب فراهم نسازد و به اين ترتيب، جندب به كوفه بازگشت. [1] .
چنين بود داستان وليد و حكمراني اش در كوفه و اينك داستان والي ديگري بر مسلمانان از وابستگان به خليفه.

[1] انساب الاشراف، 5: 29 و 31. نيز بنگريد به: اغاني، 4: 183 چاپ دو ساسي. --------------------------- عبدالله بن سعد بن ابي سرح و داستان وي

عبداللّه برادرِ رضاعي عثمان بود كه پيش از فتحِ مكه اسلام آورده و به مدينه هجرت كرده بود. و او جزو نويسندگان پيامبر خدا(ص) بود، امّا پس از مدتي مُرتَدّ شد و به مكه بازگشت و به قريش مي گفت: محمّد مطيع اراده و خواسته من بود و مي گفت در آيه قرآن بنويس عزيزٌ حكيمٌ مي گفتم بنويسم عليمٌ حكيمٌ؟ او جواب مي داد كه مانعي ندارد هر دو خوب است. پس، خداوند اين آيه را درباره او نازل كرد:
[وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ افْتَرَي عَلَي اللَّهِ كذِباً أَوْ قَالَ أُوحِيَ إِلَيَّ وَلَمْ يوحَ إِلَيهِ شَيْ ءٌ وَمَنْ قَالَ سَأُنزِلُ مِثْلَ مَا أَنزَلَ اللَّهُ وَلَوْ تَرَي إِذْ الظَّالِمُونَ فِي غَمَرَاتِ الْمَوْتِ وَالْمَلَائِكه بَاسِطُوا أَيدِيهِمْ أَخْرِجُوا أَنفُسَكمْ الْيوْمَ تُجْزَوْنَ عَذَابَ الْهُونِ بِمَا كنتُمْ تَقُولُونَ عَلَي اللَّهِ غَيرَ الْحَقِّ وَكنتُمْ عَنْ آياتِهِ تَسْتَكبِرُونَ](انعام : 93)
آيا ستمگرتر از آن كس كه دروغي بر خدا بسته است كيست؟ يا آن كس كه گفته است به من وحي شده، در صورتي كه بر او وحي نشده، يا كه گفته است كه من نيز مانند آنچه خدا نازل كرده نازل مي كنم اگر ببيني كه ستمكاران به سختي هاي مرگ گرفتار آمده اند و فرشتگان دست هاي خود را گشوده اند كه: جان هاي خود برآريد، امروز، به گناه آنچه درباره خدا به ناحق مي گفتيد و از آيات وي گردنكشي مي كرديد، سزايتان عذابي خواركننده است. [1] .
چون مكه به دست مسلمانان فتح شد، رسول خدا(ص) براي اهل مكه فرمان عفو عمومي صادر كرد، ولي دستور داد كه عبداللّه را بكشند گرچه به پيراهن كعبه چسبيده باشد. عبداللّه بر جان خود ترسيد و به عثمان پناه برد. عثمان او را پنهان كرد تا اين كه او را به خدمت پيامبر خدا آورد و برايش از آن حضرت امان خواست. رسول خدا(ص) دير زماني خاموش ماند و سربلند نكرد، تا آنكه سرانجام موافقت كرد. چون عثمان بازگشت، حضرت رسول(ص) روي به حاضران كرد و فرمود: از آن جهت خاموش ماندم تا مگر يك تن از شما برخيزد و سر از تنش جدا سازد. در پاسخ گفتند: ايما و اشاره اي در اين زمينه به ما مي فرمودي. رسول خدا(ص) فرمود: شايسته نيست كه پيامبر به گوشه چشم ايما و اشاره كند.
عثمان، چون به خلافت نشست، چنين شخص معلوم الحالي را، به سبب برادري با خود، در سال 25 هجري به حكومتِ مصر برگزيد [2] و عمر و عاص، عامل آنجا، را عزل كرد. [3] .
عبداللّه، قسمت هايي از افريقا را فتح كرد و عثمان خُمسِ غنائمِ آن جنگ را به او بخشيد. [4] .

[1] رجوع شود به تفسير آيه در تفسير الطبري.
[2] مصر، در آن وقت، يعني همه قاره افريقا.
[3] درست است كه عمرو عاص آدم بدي است كه ما مي شناسيم، ولي فاتح مصر بود. در نزد مردم محترم بود و هنوز آن كارهايي كه در زمان معاويه انجام داد از او سر نزده بود.
[4] الاستيعاب، 2: 367-370؛ الاصابه، 2: 309 - 310 و 1: 1- 12؛ اُسْدُالغابه، 3: 173-174؛ انساب الاشراف، 5: 49؛ المستدرك الصّحيحين، 3: 100؛ و تفسيرها، از جمله تفسير قُرطُبي، ذيل آيه 93 انعام؛ و شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، 1: 68. --------------------------- داستان حكم بن ابي العاص عموي خليفه

عثمان مسند خلافت درست كرده بود و بر روي آن، در كنار خود، تنها به چهار نفر اجازه مي داد بنشينند: عبّاس عموي پيامبر، ابوسفيان، حَكم ابن اَبي العاص عموي خود، وليد بن عقبه. وحكم بن العاص در زمان پيامبر(ص) به نفاق مشهور بود. در مدينه پشت سر پيامبر راه مي رفت و آن حضرت را مسخره مي كرد. دستش را تكان مي داد، سرش را تكان مي داد، زبانش را در مي آورد، چشمش را چپ مي كرد. يك بار پيامبر برگشت و به او فرمود: كنْ كما اَنْتَ: همينطور بمان. حكم تا آخرِ عمر راه مي رفت و دست و پايش را تكان مي داد. و چشمش را چپ مي كرد.
روزي پيامبر(ص)، در يكي از خانه هايش با حضرت امير(ع) نشسته بود.
حَكم دزديده جشم بسوراخ در گذاشته بود وگوش مي كرد. حضرت رسول(ص) به حضرت امير(ع) فرمود: برو او را بياور. آن حضرت بيرون آمد و گوشِ حكم را مانند بز گرفت و كشيد و او را به داخل بُرد. پيامبر لعنتش كرد. و او را به طائِفْ تبعيد كرد [1] .
آيه كريمه [وَالشَّجَرَه المَلعُونَه في القرآنِ...] (اسراء : 60) درباره حكم واولادِ حَكم بن اِبي العاص بن اُمَيه است [2] يا درباره همه بني اميه [3] .
در زمانِ خلافت ابوبكر، عثمان از او در خواست كرد تا اجازه دهد او و اولادش به مدينه باز گردند، ولي ابوبكر قبول نكرد. در زمان پيامبر(ص) عثمان از پيامبر در خواست كرده بود و آن حضرت نپذيرفته بود. در زمان عمر نيز عثمان به نزدِ عمر آمد و از او خواست كه اجازه دهد حكم و اولادش باز گردند، ولي عمر هم قبول نكرد. وقتي عثمان، خود به خلافت رسيد او را به مدينه باز گرداند [4] حكم، در حالي كه لباسي مندرس بر تن داشت و تنها با يك بُز دارايي او بود در كوشش را گرفته بود وراه مي برد، وارد خانه عثمان شد. امّا، وقتي از خانه عثمان به در آمد، حُبّه خز پوشيده بود [5] .
عثمان او را، در كنار خود، بر مسند خلافت مي نشاند. روزي حكم بر عثمان وارد شد. خليفه، وليد را پس زد و عمويش را با خود نشاند. آنگاه كه حكم بيرون رفت، وليد به عثمان گفت: دو بيت شعر به زبانم آمده است، مي خواهم بخوانم. عثمان گفت: بخوان. وليد چنين خواند:

لمّا رَأَيتُ لِعَمّ المَرءِ زُلفي قَرابَه++
دُوَينِ اَخيهِ حادِثاً لَمْ يكنْ قِدْما

تأمَّلْتُ عَمْراً اَنْ يشُبّ وَ خالدِاً++
لِكي يدْعُواني يوْمَ مَزْحَمَه عَمّا

آن گاه كه ديدم عمويِ مَرد در نزد او نزديكي و احترامي دارد كه برادرِ او ندارد كه در گذشته چنين نبود، آرزو كردم دو پسر تو، خالد و عمرو، بزرگ شوند و به روز رستاخيز مرا عمو خطاب كنند.
عثمان براي وَليد دلش به رحم آمد و، به جبران دلِ شكسته برادرش، به وي گفت: تو را والي كوفه مي كنم [6] .

[1] انساب الاشراف، 27: 5 و 225.
[2] الدّر المنثور، 4: 191 و مستدرك حاكم، 4: 479 - 481.
[3] همان، 4: 191.
[4] انساب الاشراف، 5: 27.
[5] تاريخ يعقوبي، 2: 164.
[6] اغاني، 14: 177. --------------------------- داستان سعيد بن حكم بن ابي العاص و مالك اشتر

عثمان، بعد از آن كه وليد را پس از داستان شراب خواريش از كوفه عزل كرد، به جاي او، سعيد بن عاص را والي كوفه كرد و به او دستور داد كه با مردم خوشرفتاري كند. سعيد، وقتي به كوفه آمد، منبر و دار الاماره را آب كشيد [1] و به عكسِ وليد، كه جَليس و همنشين نصرانيِ شرابخوار بود و آشكارا با وي شراب مي خورد، با قُرّاء [2] مجالست و شب نشيني مي كرد؛ با مالك اَشْتَر، عَدِيّ بن حاتم طائي و قريب به چهارده نفر از بزرگان و شيوخ قبايل اهل كوفه. آنان، علاوه بر اين كه قاري اهل كوفه بودند، شيوخ عشائر هم بودند.
روزي صاحبِ شُرطه سعيد گفت: كاش اين سوادِ [3] عراق به امير تعلّق داشت و شما داراي مزارع و باغاتي بهتر از آن بوديد.
مالك اشتر در جواب وي گفت: اگر آرزو مي كني براي امير، آرزو كن كه او بهتر از مزارع و باغاتِ ما را به چنگ آورد و اموالِ ما را براي او آرزو مكن و آن را براي خودمان واگذار.
آن مرد گفت: اين آرزو براي تو چه زياني داشت كه چنين رو ترش كردي؟ به خدا سوگند، اگر او (سعيد بن عاص) اراده كند و خواستار شود، همه اين مزارع و بستان ها را مي تواند تصاحب كند.
اشتر جواب داد: به خداي سوگند كه اگر قصد تصاحب آن را بكند بدان توانايي نخواهد داشت.
سعيد، از اين سخنِ مالك، سخت در خشم شد و رو به حاضران كرد و گفت: كشتزارها و بستان هاي سوادِ عراق مال قريش است. [مقصود او از قريش، بزرگان بني اميه و قبيله تَيم و عَدي و مانند آنان بود كه در مكه بودند، به خلافِ انصار كه در اصل از اهل يمن بودند و مالك اشتر و بيشتر اهل كوفه از آن قبايل بودند.]
اشتر در پاسخ او گفت: آيا مي خواهي ثمره جنگ هاي ما و آنچه رإ؛ؤؤهپ كه خداوند نصيبمان ساخته است بهره خود و اقوامت كني؟ به خدا سوگند، اگر كسي نسبت يه زمين ها و مزارع اين نواحي نظر سوئي داشته باشد چنان كوبيده شود كه ترسان و ذليل شود. به دنبال اين سخن، به سوي رئيسِ شُرطه حمله ور شد كه از اطراف او را گرفتند.
سعيد بن عاص به عثمان نوشت: من حاكم كوفه نيستم با وجود مالك اشتر و يارانش كه آنان را قرّاء مي گويند و (حال آن كه) آنها سفها هستند.
عثمان گفت: ايشان را نفي بلد كن. سعيد آنان را به شام فرستاد و در نامه اي به مالك اشتر نوشت: مي بينم در دلت چيزي هست كه اگر اظهار كني خونت حلال است؛ به شام برو.
مالك اشتر با ساير قرّاء كوفه به شام رفتند. معاويه اكرامشان كرد. پس از چندي، بين اشتر و معاويه گفت و گوي تُندي شد. معاويه گفت: چنانچه تمام افراد بشر فرزندان ابوسفيان بودند، همگي عقلا و حكما بودند. مالك گفت: حضرت آدم از ابو سفيان بهتر بود، با اين حال، فرزندان آدم(ع) چنين نبودند. معاويه، پس از آن گفت و گو، مالك اشتر را زنداني كرد. بعد بين معاويه و عَمرو بن زُرارَه نيز گفت و گو شد و در نتيجه، همه قرّاء را حبس كرد. عَمرو از معاويه عذرخواهي كرد و معاويه از او گذشت و همه را از زندان آزاد كرد.
اهل شام آنچه را از زندگي معاويه ديده بودند به عنوان اسلام مي شناختند. آنان زندگي پيامبر(ص) و اهل بيت و اصحاب پيامبر را نديده بودند؛ بدين سبب، وضع زندگيشان با قبل از اسلام تفاوتي نكرده بود. دستگاه معاويه نيز، همانند بارگاه قيصر روم بود كه قبل از معاويه در شام حكومت مي كرد. در حالي كه صحابه پيامبر(ص)، مانند ابوذر و عُباده بن صامت و غير آن دو از تابعين و قُرّاءِ كوفه كه در شام به سر مي بردند، با مردم مي نشستند و سيره پيامبر(ص) را تبليغ مي كردند.
معاويه به عثمان نوشت كه، با بودن اينها در شام، اهل شام خراب مي شوند. اينان چيزهايي به مردم ياد مي دهند كه با آنها آشنا نيستند و اهل شام را فاسد مي كنند! عثمان در جواب نوشت كه آنان را به حِمص بفرست. معاويه نيز آنان را به حِمص فرستاد [4] در حِمص، پسرِ خالدِ بن وليد والي بود. او بر اسب سوار مي شد و آنان را پياده به دنبالِ خود مي دواند و مي گفت: به شما نشان مي دهم كه آن كارهايي كه با سعيد و معاويه كرديد نمي توانيد با من بكنيد! پسر خالد، بعد از اين كه بسيار آزار شان كرد، به آنان مي گفت: يا بني الشّيطان! اي فرزندان شيطان و آنها، سرانجام، فرود آوردند و اظهار پشيماني كردند. او هم آنان را به كوفه باز گردانيد [5] .
به جز آنان، ديگر بزرگانِ كوفه نيز از واليان خود ناراضي بودند. در واقع، همه قبايلِ اهل كوفه از وضع حكومتِ عثمان و واليانِ او ناراضي بودند! [6] .

[1] طبري، 5: 188 و در چاپ اروپا، 1: 2951.
[2] در آن زمان قرّاء به كساني مي گفتند كه عالم به تفسير قرآن بودند و در حقيقت علماي مسلمانان بودند.
[3] سواد، آبادي ها و مزارع عراق بود كه در دورانِ عمر فتح شد و به سبب فراواني درختان و زراعات سواد ناميده شد. (يعني زمين، از فرط خرّمي و سر سبزي، سياه رنگ به نظر مي رسد.) اين ناحيه، از نظر طول، از موصل شروع و به آبادان ختم مي شد و از نظر عرض، از عذيب در قادسيه آغاز و به حُلوان ختم مي گرديد (معجم البلدان).
[4] الانساب، 5: 39 - 43. وآنچه در اينجا آورديم به اختصار بود.
[5] تاريخ طبري، 1: 2914، چاپ اروپا و ابن ابي الحديد، 1: 160 و 2: 134، تصحيح محمّد ابوالفضل ابراهيم، چاپ قاهره.
[6] الانساب، 5: 39 - 43؛ نيز بنگريد به: طبري5: 88 - 90 و ابن اثير، 3: 57 - 60 و ابن ابي الحديد، 1: 158 - 160. در آن زمان در كوفه دو دسته مردمان ساكن بودند يك دسته ايرانيهايند كه اسير شده بودند و پس از آن آزاد شده بودند و نيز چند قبيله عرب كه بيشترشان از اهل يمن بودند. --------------------------- عبدالله بن عامر والي بصره

عبداللّه بن عامر پسر داييِ عثمان بود. روزي شِبل بن خالد، برادرِ مادريِ زياد ابن ابيه و فرزند سُمَيه معروفه، در حالي كه سرانِ بني اميه پيرامون عثمان نشسته بودند، به مجلس در آمد و گفت: آيا در ميان شما مستمندي كه آرزوي توانگري او را داشته باشيد وجود ندارد؟ آيا در بين شما گمنامي كه خواستار شهرت او باشيد، نيست كه عراق رااين چنين به تيول ابو موسي اشعري (كه از قريش و قبيله مُضَر نيست و از قبايل يمن است) داده ايد؟ عثمان، كه تحت تأثير بياناتِ شِبل قرار گرفته بود، به پسر دايي شانزده ساله خود، عبداللّه ابن عامر ابن كرَيز، حكومت بصره بخشيد و ابو موسي اشعري را از آنجا برداشت!
عبدللّه فردي سَخيّ و دست و دلباز بود. روزي بر بالاي منبر نتوانست خطبه جمعه بخواند؛ گفت: دو صفت در من جمع نشود، ناتواني در خطبه خواندن و بخل. برويد به بازارِ گوسفند فروشان و هر كدام يك گوسفند برداريد، پولش را من مي دهم. و پول همه را از بيت المال داد. بعد براي عثمان نوشت كه بيت المال كفايت كار او را نمي كند. عثمان هم اجازه داد كه برود فتوحات كند و غنائم فتوحات را خرجِ خود كند [1] .
عثمان كه كشته شد، عبداللّه بيت المال بصره را بر داشت و برد به مكه و مدينه و بين مردم تقسيم كرد [2] .

[1] تاريخ ابن عساكر،9: ق231: ب و233ب، نسخه عكسيِ مجمع علمي اسلامي از روي نسخه خطّيِ كتابخانه ظاهريه- دمشق.
[2] انساب الاشراف، 5: 30 كامل ابن اثير، 3: 73 البدايه و النّهايه ابن كثير، 7: 153 - 154. --------------------------- سيره معاويه در زمان عثمان

در زمان عثمان، عُبادَه بن صامت، صحابيِ پيامبر(ص)، در شام بود. روزي ديد كه قطاري از شتر كه بارشان مشك هايي پُر است به قصر معاويه مي روند. پرسيد بارشان چيست؟ روغن زيتون است؟ [چون در شام درخت زيتون بسيار دارد] گفتند: نه، اينها شراب است كه براي معاويه مي برند. از بازار چاقويي گرفت و تمام مشك ها را پاره كرد و شراب ها به زمين ريخت. ابو هُرَيرَه در شام بود؛ به عباده گفت: چه كار داري كه معاويه چه مي كند؛ گناهش به گردن خودش است. عباده گفت: تو نبودي در آن زمان كه ما با پيامبر(ص) بيعت كرديم [1] كه امر به معروف و نهي از منكر كنيم و در اين راه از ملامت نترسيم. ابوهريره ساكت شد.
معاويه به عثمان نوشت: يا عباده را از شام ببر، يا من شام را به او واگذار مي كنم و مي آيم. بدستور عثمان وي را به مدينه باز گردانيد. عباده به مدينه آمد و در آنجا سخنراني كرد و گفت: از پيامبر شنيدم كه بعد از من كار شما و ولايتِ بر شما از آنِ مرداني مي شود كه مُنكر را معروف و معروف را مُنكر مي گيرند. اينان طاعت ندارند؛كسي كه معصيت خدا را بكند طاعت ندارد. عثمان چيزي نگفت [2] .
صحابي ديگر، عبدالرّحمن بن سهل بن زيد انصاري، بود وي در زمان عثمان در جهاد شركت كرد. در آن زمان از شام براي فتوحات مي رفتند. او نيز در شام بود كه قطار شترهايي را ديد كه مشك هاي شراب براي معاويه مي بردند. عبدالرّحن با نيزه يك يك آنها را سوراخ كرد و شراب ها به زمين ريخت. و با كارگزاران معاويه درگير شد. معاويه گفت: رهايش كنيد كه بي عقل شده است. وقتي سخن معاويه را به او گفتند، گفت: من از پيامبر چيزي درباره معاويه شنيدم [3] كه، اگر او را ببينم، به خدا قسم، بر زمين نمي نشينم مگر كه شكمش را بِدَرَم. [4] .
آري، مردم در اواخر عصر خلافتِ عثمان، بر واليان او چنين جَريّ شده بودند.

[1] مقصود عباده بيعت انصار با پيامبر(ص) در مِني بود كه، پس از آن، پيامبر به مدينه هجرت فرمود وحكومت اسلامي را بنيان نهاد.
[2] تهذيب ابن عساكر، 214: 7 و سير اعلام النبلاء، 10: 2 و مسند احمد، 325: 5.
[3] آنچه را كه عبدالرّحمن بن سهل از پيامبر خدا(ص) درباره معاويه شنيده بود ابن ابي الحديد در شرح نهج البلاغه خود(108: 4، تحقيق محمّد ابوالفضل ابراهيم) به نقل از الغارات ثقفي آورده است:قَالَ رسولُ اللّه: سَيظْهَرُ عَلَي النَّاسِ رَجُلٌ مِنْ اُمَّتي، عَظيمُ السُّرم (دُبُر) واسُعُ البُلعُوم. يأكلُ وَلا يشْبَعُ. يحْمِلُ وِزْرَالثَّقلَينِ. يطْلُبُ الاِمارَهيوماً.فَاِذا اَدْرَ كتُمُوه فَابْقَرُوابَطْنَهُ. وكانَ في يدِرَسولِ اللّهِ صلَّي اللّه عليه و آلِه قَضيبٌ، قَد وَضَعَ طَرفَهُ في بَطنِ مُعاويه.يعني: رسول خدا(ص) فرمود: به زودي بر اين مردم، مردي از امّتِ من آشكار مي شود كه سُريني بزرگ دارد؛ مجراي دهان تا شكمش گشاده است. مي خورد و سير نمي شود. بارگناه جنّ و انس را حمل مي كند. روزي طلب حكومت مي كند. پس اگر او را يافتيد شكمش را پاره كنيد. در آن هنگام، در دستِ رسول خدا شاخه درختي بود كه يك سر آن را در شكم معاويه قرار داد.(نيز رجوع كنيد به الاِصابَه،2: 394، چاپ اوّل، مصر.).
[4] الاِصابَه، 2: 394؛ اُسدُالغابه،3: 299؛ الاستيعاب، ص 400؛ تهذيب التّهذيب،6: 192. --------------------------- رفتار عثمان با عمار

در آخر كار عثمان، صحابه جمع شدند؛ مِقداد، عَمّارِ ياسرِ، طلحه و زُبير و ديگر اصحاب پيامبر(ص) گرد آمدند و در نامه اي كارهاي خلاف عثمان را نوشتند و گفتند: اگر از اين كارها دست نكشي، ما بر تو قيام مي كنيم.
كسي جرأت نكرد نامه را براي عثمان ببرد. عمّار نامه را بُرد. عثمان، نامه را كه خواند، گفت: در برابر من، از بين همه اينها، تو قيام كردي؟! عمّار گفت: من براي تو نصيحت گرم. عثمان به غلامانش دستور داد كه عمّار را بر روي زمين خواباندند، بعد، خود با لگد به عورتِ عمّار كوبيد. او پيرمرد و ضعيف بود؛از شدّت درد، از حال رفت [1] .

[1] انساب الاشراف، 5: 49 و 54؛ العقد الفريد، 2: 272. نيز نگاه كنيد به: الامامه والسياسه ابن قُتيبه دينوري وتاريخ يعقوبي،2: 150. --------------------------- عملكرد عثمان به اموال بيت المال

عثمان مي گفت: لَوْ اَنَّ بِيدي مَفاتيحَ الجَنَّه لَاَ عْطَيتُهابَني اُمَيه حَتّي يدخُلُوا مَنْ آخِرُهُمْ.
اگر كليدهاي بهشت در اختيار من بود، آنها را به بني اميه مي دادم تا آخرين فرد آنان نيز وارد بهشت شود [1] .
به جاي كليدهاي بهشت، كليدهاي بيت المال در دستِ عثمان بود و او درهاي آن را به روي بني اميه بي حساب باز كرد و اموال آن را به ايشان بخشيد. بعضي از عطاهاي خليفه مسلمانان، عثمان، به خويشانش به شرح زير است:
1. ابو سفيان بن حرب: 200000درهم [2] .
2. مروان بن الحكم: 500000 دينار [3] .
3. عبداللّه بن خالد: 300000 درهم [4] .
(و براي هر يك از خويشان او: 1000 درهم)
4. سعيد بن عاص: 100000 درهم [5] .
5. حارث بن حَكم بن ابي العاص: 300000 درهم (براي مروان) [6] ؛ به اضافه صدقاتِ بازار مدينه، كه زميني بود مِلك پيامبر(ص) كه حضرتش آن را به مسلمانان واگذار كرده بود. عثمان آن بازار را به اين پسر عمويش داد و او نيز از هر كه از آن زمين كه جزو بازار شده بود استفاده مي كرد، اجاره مي گرفت [7] .
6. حكم بن ابي العاص: 300000 درهم [8] .
7. وليد بن عُقبه: 100000 درهم [9] .
عطاهاي عثمان به يارانش
8. عبداللّه بن خالِد بن اُسَيد: يك بار300000 و بار دوم600000 درهم [10] .
9. زيد بن ثابت انصاري: 100000 درهم [11] .
10. زبير: 59800000 درهم [12] .
11. طلحه: 200000 دينار [13] .
12. سعدِ وَ قّاص: 250000 درهم [14] .
13. عثمان (خليفه): 3500000 درهم [15] .
14. عبداللّه بن سعد بن ابي سَرح: 100000 دينار، كه خُمس غنائم افريقا بود [16] .
15. زيد بن ثابت: 100000 دينار [17] .
16. عبدالرّحمن بن عوف: 2560000 دينار [18] .
در زمان عمر، در يكي از فتوحات ايران، سبدي از جواهرات سلطنتي را آورده و، به دستور عمر، در بيت المال گذاشته بودند. عثمان آن سبدِ جواهرات را گرفت و بين زن و دخترانِ خود تقسيم كرد. [19] .
ابو موسي اشعري والي بصره بود. از غنائمِ جنگي، طلا و نقره اي را كه با خود آورد، عثمان آنها را گرفت و بين زن و فرزندان خود تقسيم كرد. [20] .
اين بود خلاصه اي از حيف ميلِ بيت المالِ مسلمين توسّط عثمان [21] .

[1] مسند احمد حنبل، 1: 62.
[2] ابن ابي الحديد، 1: 67.
[3] المعارف ابن قتيبه، ص 84؛؛ ابن ابي الحديد1: 66 العقدالفريد،4: 283؛ انساب الاشراف، 5: 25 و 88؛ تاريخ ابن عساكر، نسخه خطيِ كتابخانه ظاهريه، 140: 1: 11.
[4] انساب الاشراف، 5: 28.
[5] همان، 5: 28.
[6] همان، 5: 28 و 52.
[7] سيره حلبيه، 2: 87؛ العقدالفريد، 2: 261.
[8] انساب الاشراف، 5: 28.
[9] همان، 5: 30 - 31.
[10] تاريخ يعقوبي، 2: 168؛ ابن ابي الحديد، 1: 66؛ العقدالفريد، 4: 283.
[11] انساب الاشراف، 5: 54 و 55.
[12] صحيح بخاري، كتاب الجهاد، باب بركه الغازي في مالِه، 5: 21. بخاري جميع مالِ زبير را دويست ميليون و دويست هزار درهم حساب كرده است. لكن شارحانِ بخاري آن را نادرست دانسته، مقدار صحيح را دويست و پنجاه ميليون و هشتصد هزار درهم ذكر كرده اند. (نگاه كنيد به: فتح الباري، ارشادالسّاري، عُمدهالقاري، شذرات الذّهب،1: 43). البته، صحيح بخاري و مصادر ديگر قيدِ درهم را ندارند و فقط به ذكر رقم اكتفا كرده اند، لكن در تاريخ ابن كثير، 7: 249، قيدِ درهم را آورده است.
[13] انساب الاشراف، 5: 7. به جز اين، عطاهاي ديگر نيز به طلحه داده شده بود، به نحوي كه ماتَرَك او ميليون ها درهم برآورد شده است. (براي آشنايي بيشتر بنگريد به: طبقات ابن سعد، 3: 158، چاپ ليدن؛ مروج الذّهب، 1: 434؛ العقدالفريد، 2: 279؛ الرّياض النّضره، 2: 258؛ دوَل الاسلام ذهبي، 1: 18؛ الخلاصه خزرجي،ص 152.).
[14] طبقات ابن سعد، 3: 105؛ مروج الذّهب، 1: 434.
[15] طبقات، 3: 53 و مروج الذّهب، 2: 332. گفتني است كه به نوشته ابن سعد، در طبقات (3: 53، چاپ ليدن) در روز قتل عثمان، وي نزد خزانه دار خود، سي ميليون و پانصد هزار درهم داشت. مسعودي نيز، در مروج الذّهب، 1: 433، مي نويسد كه عثمان، به هنگام مرگ، اموال عظيمي داشت كه از آن جمله زمين هاي او در وادي القري و حُنين بود كه ارزشي معادل 200 هزار دينار داشت. نيز بنگريد به: انساب الاشراف، 5: 49.
[16] الاستيعاب، 2: 367 - 370؛ الاصابه، 2: 309 - 310؛ كامل ابن اثير، 3: 38.
[17] مروج الذّهب، 1: 434.
[18] طبقات ابن سعد، 3: 96 چاپ ليدن تاريخ يعقوبي، 2: 146.
[19] انساب الاشراف، 5: 85.
[20] الصواعق المحرقه، ص 68؛ السيره الحلبيه، 2: 78.
[21] اينها در وقتي بود كه به اصحاب بدر فقط 5000 درسال مي داد (ابن ابي الحديد، 3: 154 و فتوح البلدان، ص 550 - 565). ببينيد چه قدر تفاوت دارد!؟. --------------------------- شورش مصريان

مسلمانان سخت در بيچارگي بودند. از مصر، براي شكايت از واليِ خود، عبداللّه بن سعد بن ابي سرح، به نزد عثمان آمدند و به مسجد پيامبر وارد شدند.
عثمان قبول نمي كرد كه كسي از واليانش شكايت كند. جماعتي از مهاجران و انصار كه در مسجد پيامبر(ص) بودند به آنان گفتند: چه شده كه از مصر به مدينه آمده ايد؟ گفتند: از ستمِ فرماندار خود به شكايت آمده ايم. علي(ع) به آنان فرمود: در كارِ خود شتاب و در داوري عجله مكنيد. شكايت خود را به خليفه عرضه داريد و او را در جريان امر بگذاريد؛ چه، امكان آن مي رود كه فرماندار مصر، بنابر ميل خود و بي دستوري از خليفه، با شما رفتار كرده باشد. شما به نزد خليفه برويد و مسائل خود را باز گوييد؛ چنانچه عثمان بر او سخت گرفت و وي را از كار بركنار كرد به هدف خود رسيده ايد، وگرنه، مي توانيد براي شكايت باز گرديد. مصريان از آن حضرت خواستند كه همراه آنان باشد، ولي علي(ع) جواب داد: احتياجي به آمدن من نيست. مصريان گفتند: اگر چه موضوع همين است، ولي ما مايليم كه تو هم حضور داشته، شاهد بر ماجرا باشي. علي(ع) پاسخ داد: آن كه از من قوي تر، و به جميع خلايق مسلط تر و بر بندگان دلسوزتر است بر شما شاهد و ناظر خواهد بود. بزرگان مصر به در خانه عثمان رفتند و اجازه ورود خواستند. عثمان گفت: چرا بي اجازه من از مصر به اينجا آمديد؟ گفتند: آمده ايم تا از تو و كارهايت شكايت كنيم، همچنين از كارهايي كه عامِلَت مي كند!!! گفت و گو بين آنان بالا گرفت و به مسجد كشيده شد. عايشه و طلحه دخالت كردند و از اينجا به بعد رهبري مخالفانِ عثمان را به دست گرفتند [1] .
سپس، حضرت امير(ع) وارد ماجرا شد و بعد از گفت و گو با عثمان [2] ، عثمان نامه اي به شرح زير نوشت:
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
اين پيماني است كه بنده خدا عثمان، اميرالمؤمنين، براي آن دسته از مؤمنان و مسلماناني كه از وي رنجيده اند مي نويسد. عثمان تعهد مي كند كه، از اين پس، مطابق كتاب خدا و سنّتِ پيامبر رفتار كند؛ حقوق كساني را كه بريده است بار ديگر برقرار سازد؛ آنان را كه از خشم او بيمناك اند امان دهد و آزادي شان را تأمين كند؛ تبعيد شدگان را به خانواده هايشان باز گرداند؛ غنائم جنگي را بي هيچ ملاحظه و استثنا بين سپاهيان (مجاهد) تقسيم كند. علي بن ابي طالب(ع)، از جانب عثمان، در مقابل مؤمنان و مسلمانان، ضامنِ اجراي تماميِ اين تعهّدات است. شاهدان زير نيز صحّتِ اين تعهدات را گواهي مي كنند:
زبير ابن العَوّام، سعد بن مالك ابي وَقّاص، زيد بن ثابت، طلحه بن عبيداللّه، عبداللّه بن عمر، سهل بن حُنَيف، ابو ايوب خالد بن زيد. (تاريخ نگارش، ذيقعده 35 هجري.)
گروه هايي كه از كوفه و مصر آمده بودند، هر يك، نسخه اي از اين پيمان نامه را گرفتند و رفتند [3] .
حضرت امير(ع) به عثمان فرمود: خوب است بيرون بيايي و خطبه اي بخواني و مردم را ساكت كني و خدا را شاهد بگيري كه توبه كرده اي.
عثمان آمد و چنين خطبه خواند:
... اي مردم، به خداي سوگند، آنچه را كه بر من خرده گرفته ايد، همه را مي دانستم، و آنچه را كه در گذشته انجام داده ام، همه از روي علم و دانايي بوده است؛ ليكن در اين ميان، هواي نفس و خواهش هاي دروني ام مرا سخت فريب داد و حقايق را وارونه به من نشان داد و سرانجام مرا گمراه كرد و از جاده حَقّ و حقيقت بگرداند.
خود از پيامبر خدا(ص) شنيدم كه فرمود:هر كس كه دچار لغزشي گردد بايد توبه كند و هر كه گناهي مرتكب شود بايد توبه كند و بيش از پيش، خود را در گمراهي سرگردان نسازد؛ و اگر به ظلم و ستم ادامه دهد از آن دسته اشخاصي محسوب مي شود كه از جاده حق و حقيقت به كلّي منحرف گشته اند.
من، خود اولين كسي هستم كه از اين فرمان پند گرفته ام. اكنون، از آنچه مرتكب شده ام، از خداي بزرگ آمرزش مي طلبم و به او روي مي آورم؛ و چون مَني شايسته است كه از گناه دست شُسته، در مقام توبه و استغفار بر آيد. اكنون، چون از منبر فرود آمدم، سران و اشراف شما بر من درآيند و پيشنهادهاي خود را با من در ميان بگذارند. به خداي سوگند، اگر خواسته حقّ چنين باشد كه من بنده اي زر خريد شوم، به نيكوترين وجه، روش بندگانِ خدا را در پيش خواهم گرفت و چون آنان ذليل و خوار خواهم شد.
عثمان در اينجا به گريه افتاد. راوي مي گويد: ديدم كه، از شدّتِ گريه، اشك ريشش را تَر كرد و دلِ مردم از حالت و سخنان عثمان بسوخت و حتّي جمعي از آنان به گريه افتادند و بر بيچارگي و درماندگي و توبه او متأثر شدند. در اين حال، سعيد بن زيد به عثمان گفت: اي اميرالمؤمنين، هيچكس چون خودت به تو دلسوزتر نيست؛ زنهار! بر خويشتن بينديش و به آنچه وعده داده اي عمل كن.

[1] تاريخ ابن اعثم، 46 - 47.
[2] شرح اين گفت و گو در منابع تاريخي آمده است، از جمله: انساب الاشراف، 5: 60؛ طبري، 5: 96 - 97؛ ابن اثير؛ 3: 63؛ ابن ابي الحديد، 1: 303؛ ابن كثير 7: 167 ابي الفداء، 1: 168.
[3] انساب الاشراف، 5: 63 - 64. --------------------------- كارشكني مروان

عثمان، چون از منبر به زير آمد و به خانه خويش وارد شد، مروان و سعيد و جمعي از بني اميه را در آنجا ديد. چون عثمان نشست، مروان رو به او كرد و گفت: حرف بزنم؟ گفت: بزن. مروان گفت: اگر اين سخنان را در وقتي مي گفتي كه قوي بودي خوب بود، ولي حال كه ضعيف شده اي و به ذلّت افتاده اي، گفتن اين حرف ها به معني شكست توست. نبايد اين كار رإ؛ًًهه مي كردي و خود را در نظر مردم چنين خوار نمي ساختي.
مردم آمدند به درِ خانه عثمان تا، بنابر وعده او براي رسيدگي به شكايت ها، بَر عثمان وارد شوند. مروان به عثمان گفت: مردم مانند كوه ها گرد آمده اند. عثمان گفت: خجالت مي كشم بروم، تو بيرون برو. مروان آمد و بر مردم بانگ زد:
چه خبر است؟ براي چپاول آمده ايد؟ رويتان سياه باد! هر كس را مي بينم گوش رفيقش را گرفته و آمده است، جز آنان كه در انتظار ديدنشان هستم. چه خبر است كه دندان تيز كرده ايد؟ اينطور كه به ما هجوم آورده ايد، آيا قصد ربودنِ مُلك ما را از چنگال ما داريد؟ چه مردم احمقي هستيد. به خانه هاي خود برگرديد. اشتباه كرديد؛ ما هرگز در مقابل شما عقب نشيني نكرده ايم و قدرت و حكومت خود را از دست نخواهيم داد. --------------------------- شكايت مردم به علي و كناره گيري آن حضرت

پس از اين جريان، جمعي آمدند و به علي(ع) شكايت كردند. حضرت امير(ع)، خشمناك، بر عثمان وارد شد و گفت:
هنوز از مروان دست نكشيده اي؟ او هم از تو دست برنمي دارد مگر كه تو را از دين و شعورت، به كلّي، بگرداند؛ و تو هم، چون شتر خوار و زبوني كه به هر كجا كشانده شود، سر به زير انداخته اي و در پيِ او مي روي! مروان نه رأي دارد، نه دين. مي بينم كه تو را به هلاكت مي رساند. من، بعد از اين، ديگر در كارت اقدام نمي كنم.
چون حضرت علي(ع) بيرون رفت، همسر عثمان (نائله) آمد و به او گفت: علي ديگر به نزد تو نخواهد آمد. حرف مروان را شنيدي و او تو را به دنبال خود به هر جا كه خواست كشاند. عثمان گفت: چه كنم؟ نائله گفت: از خدايي كه شريك ندارد بترس و از سنّت دو رفيقت كه پيش از تو بودند پيروي كن [1] .
اگر از مروان اطاعت كني، تو را به كشتن خواهد داد، چرا كه مروان در ميان مردم قدر و ارزش و هيبت و محبّتي ندارد؛ و تو مردم را به خاطر مروان از دست دادي. كسي را بفرست و علي را بطلب و با او آشتي كن؛ همانا تو با او خويشاوندي و او در ميان مردم مقبول است و كسي در برابر او چون و چرا نمي كند.
عثمان كسي را به دنبال علي (ع) فرستاد، اما آن حضرت از آمدن خودداري كرد و فرمود:به او گفتم كه بار ديگر نمي آيم.. [2] .
عثمان، بعد از اين ماجرا، روز جمعه بر منبر رفت و حمد و ثناي الهي گفت. پيش از اقامه سخن، يكي از حاضران، از وسط مسجد، بلند شد و ايستاد و گفت: اي عثمان، به كتابِ خدا عمل كن. عثمان گفت: بنشين. اين قضيه سه بار تكرار شد. سرانجام، آنها كه در مسجد حاضر بودند دو دسته شدند: يك دسته عليه عثمان شدند و يك دسته با عثمان؛ اختلاف بالا گرفت و به صورتِ هم سنگ پراندند و به عثمان، در بالاي منبر نيز، سنگ زدند، چنان كه بيهوش شد. او را به خانه بردند. حضرت امير(ع) به عيادتش رفت. بني اميه به دور عثمان جمع بودند. حضرت علي(ع) كه وارد شد، بني اميه به وي حمله كردند كه: اينها كار تو بود، تو اين كار را كردي؛ و به خدا قسم، اگر به آنچه مي خواهي برسي (يعني حكومت)، دنيا را بر تو خواهيم شوراند. پس، اميرالمؤمنين(ع) خشمگين برخاست [3] اين وضع داخل مدينه بود.

[1] مقصود ابو بكر وعمر مي باشد.
[2] طبري، 5: 112 و چاپ اروپا، 2977 - 2979؛ ابن اثير، 3: 96. بلادزي هم بخشي از آنچه را كه گفتيم آورده است. نگاه كنيد به: انساب الاشراف، 65: 5.
[3] طبري، 5: 113 و چاپ اروپا، 1: 2979 - 2990. --------------------------- گروه هاي كه از شهرها آمده بودند

گروهي از مخالفان عثمان در ذاخُشُب، در خارج مدينه، بودند و منتظر بودند چه مي شود. مُغِيره بن شُعبَه به عثمان گفت: اجازه بده من بروم و اينهايي را كه در خارج از مدينه اند باز گردانم. عثمان گفت: برو. آنگاه كه مُغِيرَه برابر آنها رسيد، بانگ بر او زدند و گروه هايي كه از شهرها آمده بودند گفتند: كه اي فاجر باز گرد؛ اي فاسق باز گرد؛ اي كور باز گرد [1] .
مغيره، ناگزير، بازگشت.
عثمان، سپس، عمر و بن العاص را خواست و گفت: برو به نزد مردم و دعوتشان كن به كتاب خدا و اين كه هرچه بگويند من عمل مي كنم.
عمر و عاص رفت و همين كه به نزديكشان رسيد، سلام كرد. گفتند: اي دشمن خدا باز گرد [2] پسرِ نابغه باز گرد [3] ؛ نه تو امين هستي و نه ما از تو در امانيم. عبداللّه بن عمر و ديگراني كه در مجلس عثمان بودند گفتند: اينان را كسي به جز از علي نمي تواند ساكت كند. عثمان آن حضرت را خواست. حضرت (ع) آمد. به او عرض كرد: اين قوم را به كتاب خدا و سنّتِ پيامبر بخوان. حضرت علي(ع) فرمود: به شرط آن كه پيمان بدهي و خدا را شاهد بگيري بر اين كه هر چه من به آنها بگويم تو انجام خواهي داد. عثمان پذيرفت. پس، حضرت امير(ع) از عثمان، پيمان گرفت و او قسم خورد كه هر چه آن حضرت با شورشيان، از جانبِ عثمان، تعهد كند، انجام دهد. آن حضرت از نزد او بيرون شد و رفت به ذاخُشُب، محل اجتماع شورشيان. شورشيان، چون آن حضرت را ديدند؛ به او گفتند: باز گرد. حضرت فرمود: پيش مي آيم. و خواسته شما برآورده مي شود. شورشيان پذيرفتند. حضرت امير(ع) سخنان عثمان را بر ايشان بازگو كرد. گفتند: آيا تو ضامن مي شوي كه اين كارها را بكند؟ حضرت (ع) فرمود: بلي. گفتند: راضي شديم. و بعد بزرگان و اشرافشان با علي(ع) بر عثمان وارد شدند. ايشان مصرياني بودند كه از عاملشان عبداللّه بن سعد بن ابي سرح [4] شكايت داشتند. دفعه قبل كه نامه فرستادند، در جواب نامه عثمان، كه نزد واليِ مصر بردند او يكي از آنان را كشت. [5] .
به غير از علي(ع)، طلحه و زبير و عايشه هم دخالت كردند. اينان به عثمان گفتند: والي مصر را عوض كن. گفت: كه را مي خواهيد؟ گفتند: محمّد بن ابي بكر را. او هم محمّد بن ابي بكر را والي مصر كرد و محمّد به اتّفاق مصريان، با نامه عثمان در اين باره، به سوي مصر روانه شد [6] تا اينجا داستان شورش مصريان بود [7] .

[1] اين دشنام را بدان سبب به مُغيره گفتند كه مُغيره، وقتي كه والي بصره بود، متّهم به زنا شد ولي عُمَر نگذاشت كه بر او حدّ جاري كنند(اَغاني، 14: 139 - 142، چاپ ساسي، 1959؛ ابن ابي الحديد، 2: 161 تاريخ طبري و ابن اثير و ابي الفداء در ذكر وقايع سال 17 هـ.و طبري 1: 2529 چاپ اروپا و بلاذري، 1: 423 و يعقوبي 2: 124.).
[2] سابقه عمروعاص اين بود كه، در زماني كه هنوز مسلمان نشده بود، قصيده اي 60 بيتي در ذمّ پيامبر(ص) سروده بود.
[3] نابغه، مادر عمرو عاص، معروف به فساد بوده است.
[4] انساب الاشراف، 5: 63 - 64.
[5] همان، 5: 25 - 26.
[6] همان، 5: 63 - 65.
[7] زمان وقوع شورش مصريان قبل از خطبه عثمان در مسجد بوده است. --------------------------- خدعه خليفه

در داخل مدينه هم شورش شده بود. باز حضرت امير(ع) وساطت كرد و بنا شد كه اين دفعه عثمان به وعده هايش عمل كند. عثمان گفت: براي برقراري عدالت و باز گرداندن حقوق مردم وقت لازم است. آن حضرت(ع) فرمود: در مدينه نياز به مهلت ندارد، در خارج از مدينه هم تا زماني كه نامه هايت برسد مهلت داري. گفت: مهلت مي خواهم. حضرت(ع) فرمود: در مدينه سه روز مهلت باشد. [1] .
پس از آنكه عثمان محّمد بن ابي بكر، را واليِ مصر كرده بود، همراه با مصريان از مدينه به مصر بازم مي رفتند، در راه، ناگهان، غلامِ عثمان رإ؛آث ديدند كه سوار بر شتري است و به تندي مي رود. او را بازرسي كردند و پرسيدند: كجا مي روي گفت: به مصر مي روم. گفتند: چه همراه داري؟ گفت: چيزي همراه ندارم. گفتند: نمي شود. پياده اش كردند. مشك خشكي همراهش بود. آن مشك خشك را پايين آوردند و شكافتند و در آن يك لوله سربي يافتند كه در آن نامه اي از عثمان بود به عبداللّه بن سعد بن ابي سرح، والي مصر، و مهر عثمان را داشت. در آن نامه به والي مصر نوشته بود: اينها كه آمدند، محمّد بن ابي بكر و فلان و فلان را دار بزن و سر جايت باش (و همه كساني را كه به شكايت از تو نزد من آمدند زنداني كن تا دستور من برسد).
نامه را كه خواندند، با محمّد بن ابي بكر به مدينه باز گشتند و خدمت حضرت علي(ع) رفتند و نامه عثمان را به آن حضرت دادند. [2] .
حضرت (ع) آمد به نزد عثمان و به او فرمود اين نامه چيست؟ عثمان گفت: من آن را ننوشته ام. مردم گفتند: پيك رسمي تو و سوار بر شترِ تو بود و نامه به خطّ كاتب تو و مُهرِ تو بر آن است. گفت: شتر را دزديده اند، خط هم شبيهِ خط كاتبِ من است، مُهر را هم شايد مثلِ مُهرِ من درست كرده باشند! به او گفتند: از خلافت كناره گيري كن والاّ يا عزل مي شوي يا كشته خواهي شد عثمان نپذيرفت. به او گفتند: كارهاي زشتِ زيادي كرده اي؛ چون به تو تذكر مي دهند توبه مي كني، ولي بر عهد خود نمي ماني. آن نوبت تو به كردي و گفتي از كارهاي گذشته دست مي كشم؛ محمّد بن مَسْلَمَه هم ضمانت كرد؛ باز چنين كردي. حال، يا بايد خود را عزل كني يا كشته مي شوي. عثمان گفت: اين كه از خلافت كناره گيري كنم، نه، به خدا قسم، من هرگز لباسي را كه خداوند بر تنم راست كرده است به دست خود بيرون نخواهم آورد! [3] .

[1] طبري، 5: 116 - 117 و در چاپ اروپا، 1: 2987 - 2989؛ ابن اثير، 3: 71 - 72؛ ابن ابي الحديد، 1: 166.
[2] انساب الاشراف، 5: 67 - 68.
[3] طبري، 5: 120 - 121 و در چاپ اروپا، 1: 2995 - 2997. --------------------------- فتواي عايشه به قتل عثمان

عايشه اُمّ المؤمنين، كه از عثمان دلي پر خون داشت و در سر هواي حكومت پسر عمويش طلحه را مي پروراند، از شورش مردم و محاصره عثمان حدّاكثر بهره را برد و فتواي تاريخي خود را داير بر قتل او صادر كرد.
عايشه گفت:
اي عثمان، بيت المال مسلمانان را به خود اختصاص داده اي و دست بني اميه را بر مال و جان مردم گشوده اي و به آنان ولايت و حكومت بخشيده اي و، به اين وسيله، امّت محمّد(ص) را در سختي انداخته اي؟ خدا خير و بركت آسمان و زمين را از تو بگيرد. اگر نه آن بود كه چون ساير مسلمانان پنج نوبت نماز مي گزاري، تو را چون شتري سر مي بريدند [1] .
عثمان، چون سخنان عايشه را شنيد، آيه دهم از سوره تحريم را، كه درباره عايشه و حفصه نازل شده بود، خواند: خدا بر آنان كه كافر شدند. زن نوح و لوط را مثال آورد، كه همسرانِ دو بنده از بندگان شايسته ما بودند ولي به شوهرانشان خيانت كردند. شوهرانشان ذرّه اي به آن دو نفع نرساندند و به آن دو (زن) گفته شد كه، همدوش جهنَّميان، واردِ آتش شويد.
عايشه، مزاجي سخت تند و سركش داشت و از نامه اي كه برادرش محمّد در راه مصر بدان دست يافته بود، طيّ آن به خط كاتب عثمان و مهر عثمان فرمانِ قتل او و همراهانش را صادر كرده بود، آگاه شد. عايشه، امّ المؤمنين را، كه جان در راه بستگان خود مي داد، چنان منقلب و خشمگين ساخت كه، بي پروا و به صراحتي تمام، فرمانِ قتل خليفه را صادر كرد و فتوي به كفرش داد. بانگ برداشت: اُقْتُلُوا نَعْثَلاً فقد كفر [2] يعني: بكشيد نَعْثَل را كه كافر شده است. وي، عثمان را تشبيه به نعثل كرد و، با اين حكم، حُرمتِ خَلافت را شكست [3] .
البتّه، بديهاي سَران و واليان بني اميه، مروان و حَكم بن أبي العاص و وليد و سعيد و عبداللّه بن سعد بن ابي سرح، همه در جاي خود مؤثّر بوده است و آزارهايي كه به مسلمانان مي شد و غارت بيت المال، همه و همه، تأثير بسيار در اين شورش ها داشته است. با همه اينها با فتواي عايشه كم ترين احترامي براي خليفه نگذاشت و مسلمانان را عليه وي شورانيد و پس از آن شد آنچه را كه بيان مي كنيم.

[1] ظاهراً اين سخنان عايشه قبل از فاش شدنِ فرمانِ عثمان به واليِ مصر بوده است كه طيّ آن دستورِ قتل محمّد بن ابي بكر را داده بود، چراكه بعد از آن ماجرا، عايشه فتواي قتلِ عثمان را، بدونِ ترس از نمازگزار بودن وي، صادر كرد.
[2] طبري، 4: 474، چاپ قاهره، 1357 هـ. و در چاپ اروپا، ص 3112. و تاريخ ابن اعثم، ص 155 و كامل ابن اثير، 3: 87 و ابن ابي الحديد، 2: 77 و نهايه ابن اثير، 4: 156.
[3] مراد از نعثل، مردي يهودي بوده است. البته معاني ديگري هم دارد، همچون پيرمردِ احمق و كفتارِنَر. همچنين گفته اند كه نَعْثَل نام مردي بود از اهل مصر كه ريشي دراز داشت. (نگاه كنيد به: النهايه ابن اثير و قاموس اللّغه فيروزآبادي وتاج العروس زبيدي و لسان العرب ابن منظور، ذيل واژه نَعْثَل.). --------------------------- سخن جهجاه غفاري

در وقتي كه عثمان خطابه مي خواند، و بر عصايي كه ابوبكر و عمر به آن تكيه مي كردند تكيه كرده بود. جَهجاه غفاري، كه از انصار بود، برخاست و گفت: برخيز اي نعثل و از اين منبر پايين بيا. [1] و در روايتي ديگر، گفت: بيا سوارت كنم بر شتر و ببرم به كوهِ آتشفشان و درون آن اندازم!!! هيچ كس از مردم، در جوابِ او، حرفي نزد. بني اميه عثمان را از منبر پايين آوردند و به خانه بردند [2] در نتيجه ستمديده گان عليه عثمان قيام كردند و او را محاصره كردند.

[1] طبري، 5: 114 و در چاپ اروپا، 1: 2982 و انساب الاشراف، 5: 47 - 48 و الرّياض النّضره، 2: 123 و ابن اثير، 3: 70 و ابن ابي الحديد، 1: 165 و ابن كثير، 7: 175 و الاصابه، 1: 253 و تاريخ الخميس، 2: 260.
[2] همان منابع. --------------------------- محاصره خانه عثمان

مسلمانان به ستوه آمده از ستم واليان عثمان و نيز تحت تأثير نامه هاي عايشه عليه عثمان شهرها از كوفه و بصره از بيم واليان عثمان به عنوان سفر حج به مدينه آمده بودند با كمك اهل مدينه خانه عثمان را محاصره كردند. [1] و آب را، به فرمان طلحه، به روي او بستند. [2] .
عايشه، كه كار را تمام شده مي ديد، نخواست كه در مدينه باشد و عثمان كشته شود؛ آماده سفرِ حجّ شد. عثمان به مَروان و عبدالرّحمن بن عَتَّاب گفت: برويد و از عايشه بخواهيد كه بماند؛ شايد از مردم جلوگيري كند و نگذارد كشته شوم. آنان به نزد عايشه آمدند و به او گفتند: شما به حجّ نرويد و بمانيد؛ شايد خداوند به واسطه شما اين شورش را از اين مرد (عثمان) دفع كند [3] عايشه گفت: نه، من بارهايم وابسته ام و حجّ را بر خودم واجب كرده ام؛ نمي توانم نروم. به او گفتند: هر چه خرج كرده اي، دو برابر، به تو مي دهيم. باز نپذيرفت. [4] مروان اين شعر را خواند:

وَحَرَّقَ قَيسٌ عَليَّ البِلادَ++
فَلَّما اُضْطَرَمَتْ أحْجَما [5] .

قيس شهر را بر من آتش افروخت و چون شعله هايش بالا گرفت و مرا در كامِ خود فرو برد، از من دست كشيد.
عايشه، در پاسخ مروان، گفت: اي مروان، آيا گمان برده اي كه من درباره صاحبت در ترديد هستم؟ [6] به خدا قسم كه آرزو دارم او را در يكي از بسته هاي خود جا دهم و توانايي حمل آن را داشته باشم و تا او را به دريا افكنم. پس از آن، عايشه به سوي مكه روان شد [7] .
در آن سال عبداللّه بن عبّاس، به دستورِ عثمان، اميرُ الحاجّ بود. وي در سرزمينِ صُلصُل [8] به عايشه رسيد. عايشه به او گفت:
تو را به خدا سوگند مي دهم كه، بااين زبانِ گيرا و بُرّنده اي كه داري، مردمي را كه بر اين مرد (عثمان) شوريده اند پراكنده مكن، و آنان را درباره اين مردِ خودخواه و سركش ترديد نينداز. مردم به كار خود بينا شده اند و راه راست خود را تشخيص داده اند و از شهرها، براي امري كه بالا گرفته است، گروه گروه جمع شده اند. من، خود، طلحه را ديدم كه به كليدهاي بيت المال دست يافته بود! اگر او زمام امور را به دست بگيرد، بي شك، همان روشِ پسر عمويش ابوبكر را در پيش خواهد گرفت!!! [9] .
ابن عبّاس، در پاسخ عايشه، گفت: مادر، اگر بر سر اين مرد بلايي بيايد و كشته شود، مردم جز به پيشوايِ ما، علي(ع)، به كسي ديگر سر فرود نخواهند آورد. عايشه، با شتاب، گفت: نمي خواهم با تو مجادله كنم [10] .

[1] انساب الاشراف، 5: 103.
[2] همان، 5: 90.
[3] همان، 5: 81.
[4] تاريخ يعقوبي، 2: 142.
[5] در انساب الاشراف، 5: 75، اين بيت چنين آمده است:

وَحَرَّقَ قَيسٌ عَليَّ البلا++
فَلَّما دَحتّي اِذااضطَرَمَتْ اَجْذَما.
[6] تاريخ يعقوبي، 2: 124.
[7] انساب، 5: 75؛ ابن اعثم، ص 155؛ طبقات ابن سعد، 5: 25 چاپ ليدن.
[8] نام مكاني است در چند ميلي مدينه (ياقوت حموي). البتّه ضبطِ صحيح آنضلضلاست، لكن محدّثان همه جا آن را صلصل نوشته اند. (معجمُ مَا استَعْجَم، ذيلِ صلصل.).
[9] به همسران پيامبر(ص)اُمّخطاب مي كردند.
[10] انساب الاشراف، 5: 75؛ طبري، 5: 140 و در چاپ اروپا، 1: 3040؛ تاريخ ابن اعثم، ص 156. --------------------------- كليدهاي بيت المال در دست طلحه

طلحه كليدهاي بيت المال را به دست آورده بود و، بدين سبب، مردم در خانه او جمع شده بودند، به طوري كه خانه اش مملوّ از جمعيت بود. جاي سوزن انداختن نبود. چون دايره محاصره بر عثمان تنگ تر شد، كسي رانزد حضرت امير(ع)،
ان كنت مأكولاً فكن انت آكلي والا فأدركني ولما امزقي
يعني چنانچه مي يابست خورده شوم بيا تو - عمو زاده ام مرا بخور وگرنه بدادم برسي پيش از آنكه پاره پاره شوم
پيش از آن، حضرت(ع) به عثمان فرموده بود كه ديگر به نزد او نمي آيد؛ مع الوصف آمد. عثمان به آن حضرت عرض كرد: مرا از چند جهت بر تو حق است: حق برادريِ اسلامي و خويشاوندي [1] و داماديِ رسول خدا؛ اگر اين همه را نيز نديده بگيري و ما خود را در عصر جاهليت فرض كنيم، باز هم، براي خاندانِ عَبدِ مَناف ننگ است كه قدرت و حكومت را يكي از فرزندان قبيله تَيم [= طَلحَه] از چنگشان بيرون كند. حضرت امير(ع)، در پاسخ او، فرمود: خبر به تو خواهد رسيد. آنگاه از خانه عثمان بيرون رفت و آمد به مسجد پيامبر(ص). در آنجا اُسامَه (فرزند زيد، آزاد كرده پيامبر) را ديد، دست بر شانه او نهاد و با هم به سوي خانه طلحه روانه شدند. وقتي به طلحه رسيدند، علي(ع) بدو فرمود: طلحه، اين چه معركه اي است كه به راه انداخته اي طلحه پاسخ داد: اي ابوالحسن، خيلي دير آمده اي، وقتي رسيده اي كه كار از كار گذشته است. [2] .
حضرت امير(ع)، چون ديد سخن گفتن با طلحه فايده ندارد، هيچ نگفت و از خانه او بيرون آمد و رفت به درِ بيت المال. فرمود: درِ بيت المال را باز كنيد. گفتند: كليد نداريم، كليدها نزد طلحه است. دستور داد درِ بيت المال را شكستند و خود شروع كرد به تقسيم سكه هاي زر و نقره و نيز طلا و نقره هاي انباشته در بيت المال. آنان كه به دورِ طلحه بودند، يك يك، از خانه او بيرون آمدند و به نزد علي(ع) رفتند و از بيت المال بهره بردند. طلحه تنها ماند. رفت به نزد عثمان و گفت: اي اميرالمؤمنين، من از كاري كه كرده ام از خداي خود بخشايش مي طلبم. خيالي در سر داشتم، ولي خدا نخواست و بين من و آرزويم مانع نهاد. عثمان جواب داد: به خدا سوگند كه تو نيامده اي تا توبه كني، بلكه از آن جهت آمده اي كه خود را در اين ميان شكست خورده يافتي! من انتقام اين كارت را به خدا وامي گذارم. [3] .

[1] بني اميه و بني هاشم عموزاده بودند.
[2] يعني ديگر دخالت نكن كه خليفگيِ من مُسَلَّم شده است!.
[3] انساب الاشراف، 5: 78؛ طبري، 5: 154؛ ابن اثير، 3: 64؛ كنزالعمّال، 6: 389، حديث 5965. نيز مراجعه كنيد به: كامل مُبَّرد، ص 11، چاپ ليدن؛ زهرالآداب، 1: 75، چاپ الرّحمانيه؛ ابن اعثم، 156 - 157؛ طبري، 1: 3071، چاپ اروپا. --------------------------- طلحه آب را به روي عثمان مي بندد و علي به او آب مي رساند

طبري مي نويسد: عثمان چهل روز در محاصره بود و، در اين مدت، طلحه با مردم نماز مي گزارد. [1] .
هيچ يك از اصحاب رسول خدا(ص)، از حيث مخالفت و ستيز با عثمان، به پاي طلحه نمي رسيد. [2] .طلحه و زبير زمام امور را به دست گرفته بودند. طلحه از رسيدن آب به خانه عثمان جلوگيري مي كرد و نمي گذاشت آب آشاميدني به آنجا برسد.
علي (ع) به طلحه گفت: اين چه كاري است كه مي كني؛ بگذار اين مرد از چاه آبِ خويش آب بردارد. طلحه گفت: خير؛ و موافقت نكرد. [3] .
طبري مي نويسد: چون محاصره كنندگان به شدّت عمل افزودند و مانع رسيدنِ آب به خانه عثمان شدند، عثمان كسي را به نزد علي(ع) فرستاد و از او استمداد كرد تا وسايلي برانگيزد و قدري آب به خانه او برساند. علي(ع) با طلحه گفت و گو كرد و چون ديد كه نمي پذيرد به شدّت خشمگين شد، تا جايي كه طلحه چاره اي جز موافقت با علي(ع) نديد و سرانجام قدري آب به عثمان رساندند. امّا، باز آب را از او منع كردند [4] .
عثمان به بالاي بام آمد و به مردم گفت: آيا علي در ميان شماست؟ گفتند: نه. گفت: سعد هست؟ گفتند: نه. عثمان مدّتي خاموش ماند، سپس سر به زير آورد و گفت: كسي هست كه علي (ع) را بگويد تا به ما آب برساند؟ چون اين خبر به علي(ع) رسيد، سه مشك آب پُر وبه خانه عثمان فرستاد. غلامان بني هاشم و بني اميه مشك هاي آب را در ميان گرفتند تا از آسيب شورشيان در امان بماند. با اين حال، تا آن آب به خانه عثمان برسد، عده اي از آنان زخمي شدند!
در اين گير و دار، مُجمِّع بن جاريه انصاري بر طلحه گذر كرد. طلحه از او پرسيد: مُجمِّع، اربابت عثمان چه مي كند؟ پاسخ داد: به خدا سوگند، گمان مي برم كه عاقبت او را مي كشيد. طلحه، به طعنه، جواب داد: اگر كشته شود، نه پيامبر مُرسَلي كشته شده نه فرشته مقرَّبي. [5] .
عبداللّه بن عياش بن ابي ربيعه مي گويد: در آن هنگام كه عثمان در محاصره بود، روزي به نزد وي رفتم و ساعتي بااو به گفت و شنود پرداختم. در آن حال كه مشغول سخن بوديم، عثمان دستم را گرفت و مرا واداشت تا به سخنان كساني كه در پشت در خانه او بودند گوش بدهم. در آن وقت شنيدم كه يكي مي گفت: منتظر چه هستيد؟ و ديگري جواب داد: صبر كنيد، شايد از كارهاي خود باز گردد. در همان حال، كه من و عثمان گوش ايستاده بوديم، طلحه بن عبيداللّه گذر كرد. پس، ايستاد و پرسيد: ابن عُدَيس كجاست؟ گفتند: اينجاست [6] . ابن عديس به نزد طلحه آمد و طلحه در گوش او چيزي گفت. آنگاه ابن عديس بازگشت و به ياران خود چنين دستور داد: از اين به بعد نگذاريد كسي به خانه عثمان رفت و آمد كند. عثمان گفت: خداوندا، تو خود شَرّ طلحه را از سرم كوتاه كن كه او مردم را بر من برانگيخت و آنان را بر من بشورانيد... پرده احترام مرا دريد و حال آن كه چنين حَقّي نداشت!
عبد الله مي گويد: چون خواستم از خانه خليفه خارج شوم، بنا به دستور ابن عديس، از بيرون آمدنم جلوگيري كردند، تا آنكه محمّد بن ابوبكر، كه از آنجا مي گذشت، گفت: دست از او بداريد. پس مرا آزاد كردند.

[1] طبري، 5: 1175، و در چاپ اروپا، 1: 2989.
[2] انساب الاشراف، 5: 81.
[3] همان، 5: 90.
[4] طبري، 5: 113.
[5] انساب الاشراف، 5: 74.
[6] ابن عُدَيس، رئيسِ شورشيانِ مصري بود. --------------------------- قتل عثمان و واكنش حضرت امير

به علي(ع) خبر دادند كه مي خواهند عثمان را بكشند. به فرزندان خود، حسن و حسين(ع)، چنين دستور داد: شمشيرهاي خود را برداريد و بر درِ خانه عثمان بايستيد و اجازه ندهيد كسي به خليفه دست يابد. فرزندان علي(ع)، در اجراي امر پدر، خود را به خانه عثمان رساندند. پيرامون سرايِ خليفه هنگامه عجيبي بر پا بود و مردم براي پايان بخشيدن به كار عثمان اصرار داشتند! سرانجام زد و خورد شروع شد و امام حسن(ع) و امام حسين(ع)، در دفاع از عثمان، زخمي شدند. رخساره حسن گلگون گشت و سرِ قنبر، غلامِ علي(ع)، شكست و به سختي مجروح شد.
محمّد بن ابوبكر ترسيد كه بني هاشم، از ديدن حالِ فرزندانِ علي(ع)، خشمگين شوند و فتنه اي بر پا كنند. پس، دو تن از مهاجمان را پيش كشيد و به آن دو گفت: اگر بني هاشم چنين وضعي را ببينند، مخصوصاً آن خون را بر رخسارِ حسن، بيم آن مي رود كه مردم را از پيرامونِ عثمان، به ضرب شمشيرهاي خود، برانند و نقشه هاي ما نقش بر آب گردد. صلاح اين است كه ما خود را از ديوار به خانه عثمان برسانيم و بي سر و صدا او را بكشيم [1] .
ابن ابي الحديد مي نويسد: طلحه، كه روي خود را با پارچه اي پوشانده بود و بدين وسيله خود را از انظار مردم مخفي نگاه مي داشت، خانه عثمان را تير باران مي كرد [2] محمّد بن ابي بكر با دو نفر از ديوار خانه هاي همسايه عثمان بالا رفتند و خود را به عثمان رسانيدند. محمّد بن ابي بكر گفت: من عثمان را مي گيرم و شما بياييد و او را بكشيد. آن سه نفر رفتند و چون به عثمان دست يافتند، محمّد بن ابي بكر بر سينه او نشست. عثمان به او گفت: پدرت ابوبكر اگر مي ديد كه تو بر سينه من نشسته اي ناراحت مي شد. محمّد بن ابي بكر دستش سست شد؛ آن دو مرد ديگر آمدند و او را كشتند [3] .
وقتي عثمان كشته شد، به طلحه بشارت دادند. امّا، حضرت امير(ع) وقتي خبر را شنيد، با حالي خشمگين بيرون آمد. چون چشمِ طلحه به علي(ع) افتاد گفت: اي ابو الحسن، تو را چه شده است كه اين سان برافروخته و خشمگيني؟ حضرت امير(ع) به طلحه گفت: لعنت و نفرينِ خداوند بر تو باد! آيا مردي از اصحاب رسول خدا را مي كشند؟! طلحه جواب داد: اگر او مروان را از خود دور مي كرد كشته نمي شد [4] در روايت ديگر آمده است كه گفت: او نه ملَك مقرّب است، نه نبيّ مُرسَل [5] .

[1] انساب الاشراف، 5: 69 طبري، 5: 118 و در چاپ اروپا، 1: 3021؛ ابن اثير، 3: 68 - 70.
[2] ابن ابي الحديد، 2: 404.
[3] همان منابع ذكر شده در پي نوشتِ 40.
[4] انساب الاشراف، 5: 69 - 70.
[5] همان، 5: 74. --------------------------- بيعت مردم با حضرت امير و دفن عثمان

جنازه عثمان بر زمين مانده بود و نمي گذاشتند كه كسي او را دفن كند، تا آنگاه كه مردم با حضرت امير(ع) بيعت كردند. آنگاه بني اميه از آن حضرت در خواست تا به خانواده عثمان اجازه اين كار را بدهد. حضرت امير(ع) اجازه داد و امر كرد كه بگذارند دفنش كنند. بعد از نماز مغرب، پنج نفره جنازه را برداشتند و بردند: مروان دخترش و سه تن از غلامانش.
چون مردم از اين كار باخبر شدند، دامن هاي خود را پُر از سنگ كردند و بر سر راهِ جنازه عثمان نشستند. چون جنازه عثمان نشستند. چون جنازه عثمان به ميان ايشان رسيد، تابوتِ او را سنگ باران كردند و براي سرنگون ساختن آن هجوم بردند. اين واقعه به علي(ع) گزارش شد. آن حضرت عدّه اي را مأمور كرد تا مزاحمت مردم را از جنازه عثمان دفع كنند و از آن محافظت نمايند. آن عدّه نيز، بنا به دستور، جنازه را در ميان گرفتند تا آن را به مقصد رساندند و، بدين ترتيب، بدنِ عثمان در باغِ حَشٌّ كوكب، كه يهوديان مردگان خود را در آنجا دفن مي كردند و در جنبِ بقيع بود، به خاك سپرده شد.
دختر عثمان، در تشيع جنازه پدر، صدا به نوحه و زاري بلند كرد و، در همان حال، مردم آنان را سنگ باران مي كردند و فرياد مي زدند: نَعْثَل، نَعْثَلْ [1] .
پس از آن كه معاويه به خلافت نشست، دستور داد كه ديوارِ حَشٌّ كوكب را خراب كردند و آن قسمت را به قبرستانِ بقيع متصل ساختند و نيز فرمان داد تا مسلمانان امواتِ خود را در اطراف قبرِ عثمان به خاك بسپارند تا، به اين ترتيب، قبر عثمان به قبور مسلمانان پيوسته شود. اكنون نيز قبر عثمان در آخر بقيع است.

[1] طبري، 5: 143 - 144 و در چاپ اروپا، 1: 3046 ابن اثير، 3: 76؛ ابن اعثم، 159؛ الرّياض النّضره، 2: 131 - 132. --------------------------- پايان سقيفه

سقيفه، اي كه چند تن در زمان پيامبر(ص) نقشه آن را كشيده بودند. پس از كشته شدن عثمان به پايان رسيد. در سقيفه طوري نقشه كشيده بودند كه يكي بعد از ديگري بيايد و خليفه شود. اگر عثمان كشته نمي شد كسي را از بني اميه مانند معاويه معين مي كرد و حضرت علي(ع) خليفه نمي شد. لكن، آن بند و بستي كه در سقيفه كرده بودند، با شورش مردم بر عثمان و قتل او، از هم گسيخت و مردم آزاد شدند. و آنگاه كه مسلمانان از بندِ سقيفه رها شدند، مهاجران و انصار و اصحابِ پيامبر(ص) ريختند به درب خانه علي(ع) و آن حضرت به مسجد پيامبر(ص) آمد و مردم با آن حضرت(ع) بيعت كردند. [1] .

[1] طبري، 5: 152 - 153 و در چاپ اروپا، 1: 3066؛ و كنزالعمّال، 3: 161، حديث 2471؛ ابن اعثم، 160 - 161؛انساب الاشراف، 5: 70؛ المستدرك،3: 114. --------------------------- خطبه حضرت اميرالمؤمنين علي، معروف به شقشقيه

حضرت اميرالمؤمنين عليه السّلام، در روزي از روزهاي اواخر خلافت خود، در ضمن ايراد خطبه اي، كه به شقشقيه شهرت يافته است [1] ، به اجمال، از دورانِ به حكومت رسيدن ابوبكر تا چگونگي بيعت مردم با خود و حوادث پس از آن ياد مي كند. در خاتمه كتاب. مناسب ديديم كه اين خطبه را نقل كنيم.
أَمَا وَاُللّهِ لَقَدْ تَقَمَّصَها فٌلانٌ [ابن أبي قحافه] وَ إِنَّهُ لَيعْلَمُ أَنَّ مَحَلِّي مِنهَا مَحَلُّ القُطْبِ مِنَ الرَّحاَ.
هان، اي مردم، سوگند به خدا، آن شخص (= ابوبكر) جامه خلافت را به تن كرد و حاليكه خود مي دانست كه جايگاه من نسبت به خلافت، مانند ميل وسط سنگ آسياب به آسياب است كه به دور آن مي گردد.
ينْحَدِرُ عَنِّي السَّيلُ وَلا يرْقَي إِلَيَّ الطَّيرُ؛ فَسَدَلتُ دُونَهَا ثَوْباً وَطَوَيتُ عَنْهَاكشْحاً؛ وَ طَفِقْتُ أرْتئِي بَينَ أَنْ أَصُولَ بِيدٍ جَذَّاءَ [جدّ] أَوْ أَصبِرَ عَلَي طَخْيه [ظلمه] عَمْياءَ، يهْرَمُ فيهَا الكبيرُ وَ يشيبُ فِيهَا الصَّغِيرُ وَ يكدَحُ فِيهَا مُؤْمِنٌ حَتَّي يلْقَي رَبَّهُ.
سيل انبوه فضليت ها از قلّه هاي روح من به سوي انسان ها سرازير مي شود. ارتفاعات سر به ملكوت كشيده امتيازات من بلندتر از آن است كه پرندگان دور پرواز بتوانند هواي پريدن بر آن ارتفاعات را در سر بپرورانند. (در آن هنگام كه خلافت در مسيري ديگر افتاد) پرده اي ميانِ خود و زمامداري آويختم و روي از آن گرداندم؛ چون در انتخاب يكي از دو راه انديشيدم: يا مي بايست با دستي خالي به مخالفانم حمله كنم يا در برابر حادثه اي ظلماني و پُرابهام شكيبايي پيشه گيرم. (چه حادثه اي) حادثه اي بس كوبنده، كه بزرگسال را فرتوت و كمسال را پير و انسان با ايمان را تا داريد پروردگارش در رنج ومشقّت فرو مي برد.
فَرَأَيتُ أَنَّ الصَّبْرَ عَلَي هَاتَا أَحْجَي. فَصَبَرَتُ وَ في العَينِ قَذيً وَ في الحَلْقِ شَجاً، أَري تُرَاثي نَهْباً. حَتَّي مَضَي اُلْأوَّلُ لِسَبِيلهِ، فَأَدْلَي بِهَا إِلَي فلانٍ بَعْدَهُ.
به حكم عقل سليم بر آن شدم كه صبر و تحمّل را بر حمله با دست خالي ترجيح دهم. پس، راه بردباري پيش گرفتم، چونان بردباريِ چشمي كه خس و خاشاك در آن فرو رفته و گلويي كه استخواني مجرايش را گرفته باشد. (چرا اضطراب سر تا پايم را نگيرد و اقيانوس درونم را نشوراند؟) مي ديدم حقّي كه به من رسيده و از آنِ من است به يغما مي رود و از مجراي حقيقي اش منحرف مي گردد. تا آن گاه كه روزگارِ نفر اوّل سپري گشت و او راهيِ سراي آخرت شد و خلافت را، پس از خود، به ديگري سپرد.
[ثُمَّ تَمَثَّلَ بِقَولِ الأعْشي:]
شَتَّانَ مَا يوْمِي عَلَي كورِهَا وَ يوْمُ حَيانَ أَخِي جَابِرِ.
[اين رويداد تلخ شعر اعشي قيس را خواند كه مي گويد:]
روزي كه با حيان، برادر جابر، در بهترين رفاه و آسايش غوطه ور در لذّت بودم كجا؛ و امروز كه با زاد و توشه اي ناچيز سوار بر شتر درپهنه بيابان ها گرفتارم؟!
فَيا عَجَباً بَينَاهُوَ يسْتَقِيلُها في حَياتِهِ إذْ عَقَدَهَالآِخَرَ بَعْدَ وَفَاتِهِ - لَشَدَّ مَا تَشَطَّرَا ضَرْعَيهَا!
شگفتا! با اين كه نفر اوّل، در دوران زندگي اش از خلافت استعفا مي كرد پس از خود گردن بند خلافت را كه به گردن ديگري بست آن دو تن دو پستان خلافت را چه سخت ميان خود تقسيم كردند!
فَصَيرَهَا في حَوْزَه خَشْنَاءَ يغْلُظُ كلْمُهَا وَ يخْشُنُ مَسُّهَا وَيكثُرُ اُلعِثَارُ فِيهَا وَ الْاعْتِذَارُ مِنْهَا فَصَاحِبُهَا كرَاكبِ الصَّعْبَه إِنْ أَشْنَقَ لَهَا خَرَمَ وَ إِنْ أَسْلَسَ لَهَا تَقَحَّمَ.
دومي كار انتخاب خليفه را پس از خود در يك گروهي خشن واگذاشت، لغزش هاي فراوان به جريان مي افتد و پوزش هاي مداوم به دنبال دارد. دمسازِ طبع درشتخو، چونان سواري است بر شتر چموش، كه اگر افسارش را بكشد بيني اش بريده شود و اگر رهايش كند از اختيارش به در مي رود.
فَمُنِي النَّاسُ - لَعَمْرُ اللّهِ - بِخَبْطٍ وَشِمَاشٍ وَتَلَوُّنٍ وَ اعْتِرَاضٍ. قَصَبَرْتُ عَلَي طُولِ المُدَّه وَ شِدَّه المِحْنَه حَتَّي إِذا مَضَي لِسَبِيلِهِ جَعَلَهَا في جَمَاعه زَعَمَ أَنَّي أَحَدُهُمْ.
سوگند به پروردگار كه مردم، در ناهنجار، به مركبي ناآرام و راهي خارج از جاده و سرعت در رنگ پذيري و حركت در پهناي راه به جاي سير در خط مستقيم مبتلا گشتند. من به درازاي مدّت و سختي مشقّت در چنين وضعي تحمل ها نمودم؛ تا آن گاه كه دوّمي هم راه خويش رفت و رهسپار سراي ديگر گشت و كار انتخاب خليفه را در اختيار جمعي گذاشت مرا گمان خود كه هم يكي از آنان پنداشت.
فَيالَلّهِ وَلِلشُّورَي!مَتَي اعْتَرَضَ الرَّيبُ فيَّ مَعَ الْأَوَّلِ مِنْهُمْ، حَتَّي صِرْتُ أُقْرَنُ إِلَي هذِهِ النَّظَائِرِ! لكنَّي أَسفَفْتُ إِذْ أَسَفُّوا، وَطِرْتُ إِذْ طَارُوا؛ فَصَغَا رَجُلٌ مِنْهُمْ لِضِغْنِه وَمَالَ الْآخَرُ لِصِهْرهِ مَعَ هَنٍ وَ هَنٍ.
پناه بر خدا از چنين شورايي! من كي در برابر نفر اوّلشان در استحقاق خلافت مورد ترديد بودم كه امروز با اعضاي اين شورا قرين شمرده شوم! (من بار ديگر شكيبايي پيشه كردم و) خود را يكي از آن پرندگان قرار دادم كه اگر فرود مي آمدند، من هم با آنان فرود مي آمدم و اگر مي پريدند، با جمع آنان به پرواز در مي آمدم. مردي در آن شورا، از روي كينه توزي، از حق اعراض كرد و ديگري به برادر زنش تمايل نمود، بااغراض ديگري كه در دل داشت.
إِلَي أَنْ قَامَ ثَالِثُ الَقْومِ نَافِجَاً حِضْنَيهِ، بَينَ نَثِيلهِ وَمُعْتَلَفِهِ. وَ قَامَ مَعَهُ بَنُو أَبِيهِ يخْضَمُونَ مَالَ اللّه خِضْمَه الْإِبِل نِبْتَه الرَّبِيعِ. إِلَي أَنِ انْتَكثَ عَلَيهِ فَتْلُهُ وَ أَجْهَزَ عَلَيهِ عَمَلُهُ وَ كبَتْ بِهِ بِطْنَتُهُ.
تا اينكه سرانجام سومين نفرشان برخاست، در حالي كه دو پهلوي او، از شكم تا مخرجش، برآمده بود وبه همراهش برادران همپشتش نيز برخاسته وبه تكاپو افتادند وبيت المال مسلمانان را آنچنان باولع وبيحساب بلعيدند كه شتر، سبزه هاي بهاري را. سال ها بر اين منوال گذشت و پايان زندگي سوّمي هم فرا رسيد و رشته هايش پنبه شد و كردار او به حياتش خاتمه داد و پُر خوري به رويش درانداخت.
فَمَا رَاعَنِي إلاَّ وَالنَّاسُ كعُرْفِ الضَّبُعِ إِلَيَّ، ينْثالُونَ عَلَيَّ مِنْ كلِّ جَانِبٍ، حَتَّي لَقَدْ وُطِي ءَ الحَسَنَانِ وَ شُقَّ عِطْفَاي [عطافي]، مُجْتَمِعِينَ حَوْلي كرَبِيضَه الغَنَمِ.
براي من روزي بس هيجان انگيز بود كه انبوه مردم، با ازدحامي سخت، به رسم قحط زدگاني كه به غذايي برسند، براي سپردن خلافت به دست من، از هر طرف هجوم آوردند. اشتياق و شور مردم چنان از حد گذشت كه دو فرزندم حسن و حسين كوبيده شدند و ردايم از دو سو از هم شكافت. تسليم عموم مردم در آن روز، اجتماع انبوه گله هاي گوسفند را به ياد مي آورد كه، يكدل و هماهنگ، پيرامونم را گرفته بودند.
فَلَمَّا نَهَضْتُ بِالْأَمْرِ نَكثَتْ طَائِفَه وَ مَرَقَتْ أُخْرَي وَ قَسَطَ آخَرُون؛ كأَنَّهُمْ لَمْ يسْمَعُوا اللّهَ سُبْحَانَهُ [حيثُ] يقُولُ: تِلْك الدَّارُ الآخِرَه نَجْعَلُهَا لِلَّذِينَ لاَيريدُونَ عُلُوّاً في الأَرْضِ وَ لاَ فَسَاداً وَ العَاقِبَه لِلْمُتَّقِينَ.
هنگامي كه به امر زمامداري برخاستم، گروهي عهد خود را شكستند و جمعي از راه منحرف گشتند و گروهي ديگر ستمكاري پيشه كردند. گويي آنان سخن خداوند را نشنيده بودند كه فرموده است: ما آن سراي ابديت را براي كساني قرار خواهيم داد كه در روي زمين برتري بر ديگران نجويند و فساد به راه نيندازند، و عاقبت كارها به سود مردمي است كه تقوا مي ورزند.
بَلَي، وَ اللّهِ لَقَدْ سَمِعُوهَاوَوَعَوْهاَ، وَلكنَّهُمْ حَلِيتِ الدُّنْيا في أَعْينِهِمْ وَرَاقَهُمْ زِبْرِجُهَا!
آري، به خدا سوگند كه آنان كلام خدا را شنيده و گوش به آن فراداده و دركش كرده بودند، ولي دنيا خود را در برابر ديدگان آنان بياراست، تا درجاذبه زينت و زيور دنيا خيره گشتند وخود را درباختند.
أَمَا وَالَّذِي فَلَقَ الحَبَّه وَبَرَأَ النَّسَمَه، لَوْلاَ حُضُورُ الحَاضِرِ وَ قِيامُ الحُجَّه بِوُجُودِ النَّاصِرِ وَ مَا أَخَذَ اللّهُ عَلَي العُلَمَاءِ أَلَّا يقَارُّوا عَلَي كظَّه ظَالِمٍ وَلا سَغَبِ مَظْلُومٍ، لَأَ لقَيتُ حَبْلَهَا عَلَي غَارِبِهَا وَلَسَقَيتُ آخِرَهَا بِكأْسِ أَوَّلِها، وَلَأَ لفَيتُمْ دُنْياكمْ هذِهِ أَزْهَدَ عِنْدِي مِنْ عَفْطَه عَنْزٍ!
سوگند به خدايي كه دانه را شكافت و روح را آفريد، اگر گروهي براي ياري من آماده نبود و حجّت خداوندي، با وجود ياوران، بر من تمام نشده بود و پيمان الهي با عالمان درباره عدم تحمّل پرخوري ستمكار و گرسنگي ستمديده نبود، مهار (شترِ) اين زمامداري را به دوشش مي انداختم و انجام آن را، همچون آغازش، با پياله بي اعتنايي سيراب مي كردم. در آن هنگام مي فهميديد كه اين دنياي شما در نزد من از آب بينيِ يك بز هم ناچيزتر است!
[قالُوا: وقامَ إِليه رجلٌ مِن أهلِ السَّوادِ عند بُلوغِه إلي هذَا الموضعِ مِن خُطبتِه فناوَلَهُ كتاباً (قيلَ إنَّ فيه مَسائلَ كان يريدُ الإجابه عَنها). فَأقبلَ ينظُرُفيه (فلمّا فَرغَ مِن قِراءَ تِه) قالَ لَه ابنُ عبّاسٍ: يا أميرَالمؤمنينَ، لَوْ اطَّرَدَتْ خُطْبَتُك مِن حيثُ أَفضيتَ.]
[گفته اند: سخن انحضرت كه به اينجانب رسيد مردي از اهل دهاتِ عراق برخاست و نامه اي به آن حضرت داد كه به مطالعه آن مشغول شد، و چون از خواندن آن فارغ گرديد، ابن عبّاس به آن حضرت(ع) گفت: يا اميرالمؤمنين، كاش از آنجا كه سخن كوتاه كردي گفتار خود را ادامه دهي.]
[فَقَالَ:] هَيهَاتَ يابْنَ عَبَّاسٍ! تِلْك شِقْشِقَه هَدَرَتْ ثُمَّ قَرَّتْ!
[حضرت امير(ع) فرمود:] اي ابن عبّاس، دور است (از اين كه مانند آن سخنان ديگر گفته شود؛ گويا شقشقه كه از دهان شتر نر [2] [4] آويخته شده وباز در جاي خود آرام گرفت.
[قالَ ابنُ عبّاس: فَوَاللّهِ ما أَسَفْتُ عَلي كلامٍ قَطُّ كأَسَفي عَلي هَذا الكلامِ أَلَّايكونَ أميرُالمؤمنينَ(ع) بَلَغَ مِنهُ حيثُ أَرادَ.]
[ابن عبّاس مي گويد: سوگند به خدا، از قطع هيچ سخني آنقدر اندوهيگن نشدم كه از قطع كلام آن حضرت، چرا كه نشد سخن را به آنجا كه اراده كرده بود برساند.]
آن حضرت فرمايش خود را كه بيان دردهائي بود كه قريب به بيست و هشت فرمان روائي سه خليفه تحمل كرده بود و در آن ساعت بيان كرده به گوشت شش مانند يك شتر نر در حال هيجان از دهان مي آويزد و پس از آن مي فرمايد: (ثم قرتّ) يعني پس از هيجان آرام گرفت؛ سبب اين فرمايش آن حضرت اين خطبه را خطبه شقشقيه ناميده اند.

[1] نهج البلاغه، خطبه سوم.
[2] شتر نر: در زمان هيجان شهوت از دهانش گوشت مانندي آويزان مي شود وآنرا در زبان عرب شقشقه وبسبب فرمايش ان ضرت اين خطبه شقشقه ناميد. --------------------------- نمايندگان مردم مدينه در دربار يزيد

والي مدينه عثمان بن محمد بن ابي سفيان نمايندگي را از مردم مدينه كه در ميانشان عبد اللَّه بن حنظله، غسيل ملائكه از انصار وعبد اللَّه ابن ابي عمرو مخزومي ومنذر بن الزبير وگروه بسيار از اعيان و اشراف مدينه به چشم مي خورند، برگزيد تا به خدمت يزيد اعزام شوند.
اين نمايندگان به نزد يزيد رسيدند. يزيد مقدمشان را گرامي داشت و جوايزي درخور ملاحظه به ايشان عطا كرد. عبد اللَّه، فرزند حنظله، را كه مردي شريف و فاضل و عابد و مورد احترام بود، يكصد هزار درهم بخشيد و به هر يك از هشت پسرانش كه به همراه او بودند، به غير از لباس وچارپا، ده هزار درهم جايزه داد!.
گروه نمايندگان در راه بازگشت چون به مدينه رسيدند. زبان به دشنام و بدگويي از يزيد گشودند و اظهار داشتند كه ما از نزد كسي باز گشته ايم كه دين ندارد، شراب مي خورد و تنبور مي نوازد وبا آواز خوانان يار و همنشين است. مردي است سگ باز وبا جوانان فاسد و بدكاره به شب زنده داري مي پردازد. شما مردم گواه باشيد كه ما او را لايق خلافت ندانسته، از اين مقام خلع مي كنيم.
عبد اللَّه، فرزند حنظله، غسيل الملائكه، برخاست و گفتم: من از نزد كسي آمده ام كه اگر بجز اين فرزندانم يار و ياوري نمي داشتم با هم ينها عليه او قيام مي كردم.
به او گفتند:
به ما گفته اند كه او تو را بركشيده وگراميت داشته و به جايزه وصله سرافرازت كرده است! فرزند حنظله گفت: آري اين چنين كرده و من عطاياي او را از آن روي پذيرفته ام كه به وسيله آنها قدرتي به دست آورده براي جنگ با او سپاه و ابزار جنگي تهيه كنيم.
پس مردم نيز يزيد را از خلافت خلع كرده، بر همين اساس با عبد اللَّه بن حنظله پيمان بستند واو را بر خود امير و فرمانروا ساختند.
أما منذر بن زبير كه در اين ملاقات يكصد هزار درهم از يزيد جايزه دريافت كرده بود، چون به مدينه آمد، گفت: گرچه يزيد يكصد هزار درهم به من جايزه داده است، اين مبلغ مانع آن نخواهد بود كه من خبر او را براستي به شما نرسانم. به خدا سوگند كه يزيد شراب مي خورد و مست مي شود تا جايي كه نماز رانمي خواند. او در اين مورد چون ديگر يارانش، بلكه شديدتر از آنها، از يزيد به بدگوئي پرداخت [1] .

[1] تاريخ طبري، 7 : 3 - 13؛ تاريخ ابن اثير 4 : 40 - 41؛ تاريخ ابن كثير 8 : 216؛ عقد الفريد 4 : 388. --------------------------- قيام صحابه و تابعين

قيام مردم مدينه و بيعتشان با عبد اللَّه بن حنظله
ذهبي در تاريخ الاسلام مي نويسد: مردم مدينه پيرامون عبد اللَّه بن حنظله گرد آمدند وبا او پيمان بستند كه تا پاي مرگ از او اطاعت كنند. عبد اللَّه خطاب به ايشان گفت:
اي مردم! از خدا بترسيد. ما عليه يزيد خروج نكرديم، مگر اينكه از آن بيم داشتيم كه از آسمان سنگ بر سر ما ببارد اين مرد به كنيزان صاحب فرزند از پدرش تجاوز مي كند وبا دختران و خواهرهاي خود همبستر مي شود. شراب مي خورد و نماز نمي خواند [1] .
يعقوبي نيز در تاريخ خود مي نويسد:
ابن مينا: مأمور خالصه جات معاويه، به نزد عثمان به محمد، كه از جانب يزيد فرماندار مدينه شده بود، آمد وبه او خبر داد هنگامي كه مي خواسته گندم و خرمايي را كه همه ساله از آن خالصه جات به دست مي آمده به شام بارگيري كند، مردم مدينه مانع كار او شده اند. عثمان به دنبال گروهي از ايشان فرستاد و چون حاضر شدند، با ايشان به درشتي سخن گفت! آنها نيز عليه او و هركس از بني اميه كه در مدينه بود. شوريدند و سر انجام ايشان را از مدينه بيرون كرده، از پشت سر نيز سنگ بارانشان نمودند [2] .
در أغاني آمده است كه عبد اللَّه زبير در مقام خلع يزيد برآمد و مردم بسياري نيز به پشتيباني او برخاستند. عبد اللَّه بن مطيع و عبد اللَّه بن حنظله و گروهي از مردم مدينه به مكه وارد شده، در مسجد الحرام به حضور فرزند زبير رسيدند و همه جا بر فراز منبر خلع يزيد را اعلان كردند.
عبد اللَّه بن ابي عمرو بن حفص بن مغيره مخزومي خلع يزيد را چنين اعلام كرد: همانگونه كه من عمامه از سر بر مي گيرم، يزيد را از خلافت خلع مي كنم. اين بگفت و عمامه از سر بر گرفت. آنگاه ادامه داد: اين را مي گويم، در حالي كه شخص يزيد به من رسيدگي كرده و جايزه اي نيكو به من ارزاني داشته است. آري اين مرد دشمن خداست و همواره مست و خمار شراب است!
ديگري گفت: من يزيد را از خلافت خلع مي كنم، همان طور كه كفشم را از پاي در مي آورم.
ديگري گفت: من او را را خلع مي كنم، همان گونه كه لباس از تن بيرون مي كنم. و ديگري گفت:.... تا آنكه عمامه و لباس و كفش و موزه هاي رنگارنگ در مسجد انباشته شد، و به اين ترتيب بيزاري خود را از يزيد آشكار كرده، در خلع او همداستان شدند.
أما عبد اللَّه به عمر، و محمد بن علي بن ابي طالب از هماهنگي با ايشان امتناع ورزيدند. در نتيجه بين محمد حنفيه مخصوصاً با اصحاب و ياران ابن زبير در مدينه گفتگو و سخنان بسياري رد و بدل شد، تا جايي كه خواستند وي را به خواسته خود مجبور كنند كه ناگزير از مدينه بيرون شد و به مكه روي آورد. و اين نخستين برخورد سخت و ناگواري بود كه بين او و فرزند زبير اتفاق افتاده است.
سپس اهالي مدينه تصميم گرفتند كه افراد بني اميه را از مدينه بيرون كنند. پس از ايشان پيمان گرفتند كه پس از خروج از مدينه، هيچ سپاهي را عليه مردم مدينه ياري ندهند، بلكه آنها را برگردانند و اگر نتوانستند، با ايشان همراه نشده و به مدينه باز نگردند.

[1] تاريخ يعقوبي 2 : 250.
[2] يعقوبي 2 : 250. --------------------------- نواميس بني اميه در پناه امام سجاد

ابو الفرج در اغاني مي نويسد كه مروان به نزد عبد اللَّه بن عمر رفت و گفت: اي ابو عبد الرحمن! مي بيني كه مردم عليه ما شوريده اند. پس از تو أهل و عيال ما را در پناه خود بگير. فرزند عمر پاسخ داد: من نه كاري به كار شما دارم و نه به اينان.
مروان با اين پاسخ برخاست و در حالي كه بيرون مي رفت، گفت: مرده شوي اين اوضاع و دين و آيينت را ببرد! آنگاه به نزد علي بن الحسين آمد واز آن حضرت درخواست كرد كه أهل و عيال او را در پناه خود بگيرد. امام خواهش او را پذيرفت و حرم مروان و همسرش ام آبان، دختر عثمان، را زير حمايت خود به همراه دو فرزندش محمد و عبد اللَّه به طايف فرستاد.
طبري وابن اثير آورده اند در آن هنگام كه مردم مدينه فرماندار ونماينده يزيد وافراد بني اميه را از مدينه بيرون كردند، مروان به نزد عبد اللَّه بن عمر رفت واز او خواست تا خانواده او را در پناه خود بگيرد. أما فرزند عمر زير بار خواهش مروان نرفت. اين بود كه به علي بن الحسين مراجعه كرد و گفت:
اي ابو الحسن! من بر تو حق خويشاوندي دارم، حرم مرا در كنار حرم خويش در امان گير. امام در پاسخ او فرمود: باشد پس مروان خانواده اش را به نزد امام فرستاد و آن حضرت نيز آنها را به همراه خانواده خودش از مدينه بيرون برد و در ينبع جاي داد. [1] .
در تاريخ ابن اثير آمده است كه مروان، همسر خود عايشه، دختر عثمان بن عفان، و ديگر افراد خانواده اش را به خدمت علي بن الحسين فرستاد و آن حضرت نيز اهل و عيال مروان را به همراه خانواده خود به ينبع فرستاد.
در أغاني نيز آمده است كه مردم، بني اميه را از مدينه بيرون كردند ومروان خواست كه با همراهانش نماز گزارد كه مانع شده و گفتند: به خدا سوگند كه او حق نماز گزاران با مردم را نخواهد داشت، ولي مي تواند با خوانده اش نماز بخواند. اين بود كه مروان با آنها نماز گزارد و بيرون شد [2] .

[1] تاريخ طبري 7 : 7؛ تاريخ ابن اثير 4 : 45.
[2] أغاني 1 : 36. --------------------------- استمداد بني اميه از يزيد

طبري و ديگران گفته اند كه افراد بني اميه از خانه هاي خود بيرون شده به خانه مروان وارد و در آنجا اجتماع كردند و مردم مدينه نيز آنان را تقريباً در محاصره گرفتند چون بني اميه چنان ديدند، نامه اي به يزيد نوشته از او كمك و نجات طلب كردند. يزيد به فرستاده ايشان گفت: مگرنه تعداد افراد بني اميه ومواليان ايشان در مدينه به يك هزار نفر مي رسند؟! فرستاده گفت: آري، و به خدا قسم كه بيشتر هم هستند! يزيد گفت: اين عده نتوانستند كه حتي ساعتي چند در مقابل مهاجمين ايستادگي كنند؟!
پس يزيد امر به احضار عمرو بن سعيد داد و چون حاضر شد، نامه بني اميه را براي او بخواند و او را از ماجرا آگاه ساخت و سپس فرمان داد تا به سركوبي مردم مدينه اقدام كند. أما عمرو زير بار نرفت و چنين مأموريتي را نپذيرفت.
پس به عبيد اللَّه بن زياد نامه نوشت و او را مأمور عزيمت به مدينه و سركوبي مردم آنجا كرد و مقرر داشت كه پس از آن به مكه رفته، ابن زبير را سركوب كند. ابن زياد اين مأموريت را نپذيرفت و گفت:
به خدا قسم كه من اين دو ننگ و رسوايي را براي اين فاسق با هم انجام نخواهم داد: يكي كشتن پسر دختر پيغمبر خدا (ص)، و ديگر جنگ با خانه خدا!
گفتني است كه مرجانه، مادر عبيد اللَّه زياد، فرزندش را به سبب كشتن امام حسين (ع) مورد شماتت و سرزنش قرار داد و عظمت كاري را كه مرتكب شده بود يادآور شد و گفت: واي بر تو، اين چه كاري بود كه كردي، و به چه مسؤوليت بزرگ و ننگيني تن دردادي؟ [1] .
چون يزيد از جانب عبيد اللَّه زياد نا اميد گرديد، به دنبال مسلم به عقبه مرّي فرستاد. چه، معاويه روزي به او گفته بود: بالاخره تو روزي با مردم مدينه درگير خواهي شد. در آن صورت مسلم بن عقبه را به سركوبي ايشان مأمور كن. زيرا او مردي است كه خدمت وفداكاريش را آزموده ام!
چون مسلم به خدمت يزيد رسيد، او را پير مردي يافت بيمار وضعيف واز كار افتاده [2] .
ابو الفرج در اغاني خويش مي نويسد كه مسلم به يزيد گفت: تو هر كس را كه مأمور جنگ مدينه كردي زير بار آن نرفت و شانه از زير بار ان خالي نمود. أما اين كار تنها از من بر مي آيد. زيرا من در خواب ديده ام كه درخت خار بن عرقه مدينه فرياد مي كند. فقط به دست مسلم! به جانب صدا برگشتم و شنيدم كه مي گفت: مسلم! از مردم مدينه كه كشتند گان عثمان هستند، انتقامت را بگير!

[1] امالي شجري ص 164.
[2] تاريخ طبري 7 : 5 - 13؛ تاريخ ابن اثير 4 : 44 - 45؛ تاريخ ابن كثير 8 : 219؛ اغاني 1 : 35 - 36. --------------------------- سفارشهاي خليفه به فرمانده سپاه

طبري مي نويسد چون يزيد مسلم را به سركوبي قيام مردم مدينه مأمور كرد، به او گفت: اگر بلايي بر سرت آمد حصين به نمير السكوني را به جانشيني خود بر سپاه بگمار. آنگاه چنين اضافه كرد: به مردم مدينه سه روز مهلت ده. اگر در آن مدت فرمانبرداري خود را اظهار داشتند كه هيچ، وگرنه پس از آن مدت با آنها بجنگ. و چون بر آنها دست يافتي، مدت سه روز دست سپاهيانت را بر غارت و چپاول اموال ايشان آزاد بگذار تا هر چه را از مال و خواسته و پول و سلاح و خوراكي به دست آوردند از آن ايشان باشد!
پس از گذشت سه روز، دست ايشان بردار و علي بن الحسين را مورد توجه و مرحمت خود قرارداده و آزادي به او مرسان و سپاهيانت رإ؛ نيز فرمان ده تا جانب حرمت او را نگهدارند. خودت را به او نزديك گردان كه او در رفتار و آشوب مردم مدينه دخالتي نداشته است.
پس مسلم منادي خود را فرمان داد تا مردم را بسيج كند. منادي او بانگ برداشت: پيش به سوي حجاز! با دريافت جايزه و گرفتن يكصد دينار نقد براي مخارج شخصي كه نقداً پرداخت مي شود. اين بود كه دوازده هزار رزمنده مسلح آماده عزيمت شدند.
مسعودي در كتاب التنبيه و الاشراف سفارشهاي يزيد را به مسلم بن عقبه چنبن آورده است: چون به مدينه رسيدي، هر كس را كه مانع ورودت به مدينه شد ويا به جنگ تو برخاست با او بجنگ و پاسخ شمشير را با شمشير بده و بر آنها رحم مكن، و مدت سه روز دست سپاهيانت را به غارت اموال مردم مدينه آزاد بگذار. مجروحين آنها را بكش و فراريانشان را مورد تعقيب قرار ده أما اگر با تو از در مدارا در آمدند، از آنها در گذر و به سوي مكه عزيمت كن وبا ابن زبير بجنگ.
هم او در مروج الذهب خويش آورده است كه يزيد، مسلم ابن عقبه را مأمور سركوبي قيام مردم مدينه كرد. مسلم مدينه را بر خلاف پيغمبر خدا (ص) كه طيبه (خوشبو) مي خواند، نتنه (گنديده) ناميد! دينوري نيز همين مطالب را آورده است. --------------------------- شعر خليفه مسلمانان

چون سپاه آماده حركت به سوي مدينه شد، يزيد از آن سان ديد و خطاب به عبد اللَّه بن الزبير چنين سرود:

أبلغ أبا بكر، إذا اللهيل سري++
وهبط القوم علي وادي القري

عشرون ألفاً بين كهل وفتي++
أجمع سكران من الخمر تري

أم جمع يقظان نفي عنه الكري؟
چون شب به پايان رسيد وسپاه در وادي القري فرود آمد، فرزند زبير را بگو كه بيست هزار رزمنده جوان و سالمند را آيا تو همگي مست شراب مي بيني يا همه بيدار و هشيار
كنيه عبد اللَّه زبير، ابوبكر و ابو حبيب بود. عبد اللَّه زبير، يزيد را السكران الخمير مي ناميد. مسعودي مي نويسد كه يزيد اشعار زير را براي ابن زبير فرستاد:

ادع الهك في السماء فإنني++
أدعو عليك رجال عك وأشعر

كيف النجاه أبا خبيب منهم++
فاحتل لنفسك قبل اتي العسكر! [1] .

طبري وابن اثير نيز گفته اند: چون عبد الملك مروان شنيد كه يزيد سپاهياني را با چنان سفارشهايي) به مدينه گسيل داشته است، از عظمت اين چنين فرمان و كار گستاخانه اي گفت: آرزو دارم كه آسمان بر زمين بيفتد!
أما ديري نگذشت كه خود او و در اوان خلافتش به كاري گستاخانه تر از ان دست زد. و آن هنگامي بود كه حجاج بن يوسف را مأموريت داد تا مكه را به محاصره كشيد وهم با منجنيق، كعبه (خانه خدإ؛هؤ و قبله مسلمانان)، را در هم بكوبيد و عبيد اللَّه زبير را از پاي در آورد و بكشت.

[1] التنبيه والاشراف ص 263؛ مروج الذهب 3 : 68 - 69؛ اخبار الطوال ص265 كه اين دو بيت اخير نيز در آن آمده است: ما نخستين شعر را از طبري 8 : 6؛ وابن اثير آورده ايم. و نيز به تاريخ الاسلام ذهبي 2 : 355 مراجعه شود. --------------------------- سپاهيان خلافت در راه مكه و مدينه

چون خبر حركت مسلم و سپاهيانش به سوي مدينه به أهالي آنجا رسيد، ايشان نيز بر شدّت محاصره خود بر بني اميه در خانه مروان افزوده و گفتند: به خدا سوگند كه دست از شما بر نمي داريم، مگر هنگامي كه شما را چنگ آورده گردن بزنيم، يا اينكه با ما پيمان سخت ببنديد و تعهد نماييد كه عليه ما قيام نكرده در هيچ درگيري شركت نكنيد واز نقاط ضعف ما استفاده ننماييد، و به ياري دشمنانمان برنخيزيد. در اين صورت دست از شما برداشته، تنها به بيرون كردنتان اكتفا خواهيم كرد. بني اميه تمكين كردند و بر اين قرار تعهد نمودند. پس مردم مدينه از آنها دست برداشتند و آنها نيز باروبنه برگرفته از مدينه كوچ كردند تا اينكه در ميان راه وادي القري به مسلم به عقبه برخوردند.
مسلم در اين برخورد، نخستين كسي از آنان را كه عمرو بن عثمان بود، فراخوند و به او گفت: مرا در جريان امر بگذار واز اوضاع مدينه آگاه گردان و نظرات را هم بگو. فرزند عثمان پاسخ داد: نمي توانم چيزي بگويم، آنها از ما پيمان گرفته اند كه درباره آنها چيزي نگوييم. مسلم گفت: به خدا سوگند كه اگر تو فرزند عثمان نبودي، گردنت را مي زدم! و قسم به خدا كه پس از تو هيچ فرد قرشي را به حال خود رها نمي كنم.
فرزند عثمان از نزد مسلم بيرون آمد و يارانش را از آنچه بين او و مسلم گذشته بود آگاه ساخت. پس مروان بن حكم به فرزندش عبد الملك گفت تو پيش از من با مسلم ملاقات كن تا شايد به گفته تو بسنده كرده از من چيزي نخواهد. پس عبد الملك به نزد مسلم رفت و مسلم از او پرسيد: بيار تا چه داري! عبد الملك گفت: باشد. به نظر من با سپاهيانت تا ذي نخله پيش بران و در آنجا فرود آي و سپاهيانت را در سايه درختهاي خرماي آنجا استراحت ده تا از خرماي پرشهدش، كه براي شيره گيري مورد استفاده است، بخورند. فرداي آن حركت كن و مدينه را دور زده سمت چپ قرار ده تا به بيان حرّه، كه در سمت شرق مدينه واقع است، بررسي واز آنجا بر مردم مدينه ظاهر شو، به طوري كه طلوع آفتاب را از دوش سربازانت شاهد باشند، و تيزي آفتاب چشمهاي سپاهيانت را نيازارد، و آنها را از تلاقي آفتاب با كلاهخودها وسرنيزها وزره هاي شما، بيش از آنكه در جانب مغرب مدينه به نظر مي آمديد، ديده ها خير شود. پس از اينجا با آنها به جنگ واز خداوند پيروزي بر ايشان را خواستار شو! مسلم به او گفت: آفرين بر پدرت كه چه فرزندي پرورده است!
پس مروان بر او وارد شد ومسلم از او پرسيد: خوب! تو چه مي گوئي؟! مروان به او گفت: مگر عبد الملك نزد تو نيامد؟ مسلم گفت: آري و عبد الملك چه نيكو مردي است، با كمتر كسي از قرشيان چون عبد الملك سخن گفته ام. مروان گفت: حال كه عبد الملك را ديده اي، مثل اين است كه با من سخن گفته باشي.
مسلم در هر كجا كه قدم مي گذاشت طبق دستور عبد الملك رفتار مي كرد. تا سرانجام در شرق شهر مدينه فرود آمد. و مردم آنجا را سه روز مهلت داد و پس از پايان مدت از ايشان پرسيد: اي اهالي مدينه! چه مي كنيد؟ آيا تسليم مي شويد يا مي جنگيد؟ گفتند: مي جنگيم. گفت: اين كار را نكنيد. سر فرمانبرداري فرود آوريد تا با هم همدست شده قدرت ونيرومان را يكدست كنيم و بر اين پيروان ملحد، كه مشتي بي دين و فاسق از هر كجايي دوروبرش را گفته اند، بتازيم. (منظور عبد اللَّه بن زبير بود) در پاسخش گفتند: اي دشمنان خدا! اگر قصد حمله بر او را داريد، بايد كه از اين خيال در گذريد، مگر ما مي گذاريم كه به مكه و خانه خدا حمله برده، اهالي آنجا را پريشان كنيد و احترام آن را از بين ببريد؟! نه به خدا قسم، چنين اجازه اي را به شما نخواهيم داد [1] .
مسعودي و دينوري نيز آورده اند: اهالي مدينه خندق رسول خدا (ص) را كه در جنگ احزاب حفر شده بود، از نو خاكبرداري كردند و دور مدينه را ديوارها كشيدند. شاعر ايشان يزيد را مخاطب ساخته، چنين سرود: خندق سر افراز ما را حالتي است نشاط انگيز: به تو اي يزيد از ما هستي ونه دايي تو. اي تباه كننده نماز به خاطر شهوات! زماني كه ما كشته شديم تو نيز به آيين مسيحيت روي آور و مسيحي شو. آنگاه شراب بخور و نمازهاي جمعه را به فراموشي بسپار [2] .
ذهبي مي گويد ابن حنظله آن شبها را در مسجد مي گذرانيد. چيزي نمي خورد و نمي آشاميد و روزها را روزه مي داشت و آن را هم با اندكي شربت سويق مي گشود. و هرگز ديده نشد كه چشم از زمين برگيرد و سر به آسمان بر آرد.
چون مسلم و يارانش رسيدند، فرزند حنظله در ميان اصحابش به سخنراني برخاست و آنان را به پيكار و جنگ و پايمردي در نبرد تشويق و تحريض كرد و در آخر گفت: بار خدايا! ما به تو دلگرم هستيم.
صبحگاهان مردم مدينه آماده پيكار شدند و جنگي نمايان كردند كه از پشت سر صداي تكبير به گوششان رسيد. ناگاه بنو حارثه از جانب حرّه بر سرشان يورش آوردند و بر اثر اين هجوم ناگهاني، مبارزان مدينه شتابان عقب نشستند.
عبد اللَّه بن حنظله را، كه به يكي از فرزندانش تكيه داده و به خواب رفته بود، فرزندش بيدار كرد واز ماجرا با خبرش ساخت. چون عبد اللَّه چنان ديد، بزرگ ترين فرزندش را به مقابله آنان فرمان داد. او نيز در اجراي دستور پدر چنگيد تا كشته شد.
عبد اللَّه حنظله فرزندانش را يكي بعد از ديگري به جنگ مهاجمين فرستاد تا اينكه همگي در اين راه از پاي در آمدند و او تنها در ميان گروهي از يارانش باقي ماند. آنگاه روي به كي از مواليان خود كرد و گفت از پشت سر مرا محافظت كن تا نماز ظهر را بخوانم، و چون نمازش را به پايان برد، مولايش به او گفت: ديگر كسي باقي نمانده، چرا ما بمانيم؟ واين را در حالتي به عبد اللَّه گفت كه پرچمش هنوز در اهتزاز بود و فقط پنج نفر در پيرامونش باقي مانده بودند. عبد اللَّه پاسخ داد: واي بر تو! آخر ما قيام كرده ايم كه تا آخر نفس بجنگيم.
راوي مي گويد: اهالي مدينه چون شتر مرغان فراري از هر طرف مي گريختند و شاميان در ميانشان شمشيركين مي نهادند. چون مردمان به هزيمت رفتند، عبد اللَّه ذره از تن برگرفت و بي هيچ زره وكلاهخودي به جنگ دشمن شتافت وهمچنان مي جنگيد تا از پاي در آمد. در اين حال مروان حكم بر سر كشته عبد اللَّه حنظله، كه همچنان انگشت اشاره اش كشيده مانده بود، حضور يافت و خطاب به او گفت: در زندگي نيز هميشه انگشت اشاره ات به كار بود! [3] .

[1] تاريخ طبري 7 : 6 - 8؛ تاريخ ابن اثير 4 : 45 - 46.
[2] التنبيه والاشراف ص 264؛ اخبار الطوال ص 265.
[3] تاريخ اسلام ذهبي 2 : 356 - 357. --------------------------- سپاهيان خلافت حرم پيغمبر را غارت مي كنند

طبري و ديگران آورده اند كه مسلم دست سپاهيان خود را در غارت مدينه باز گذاشت. آنان نيز مردمان بي دفاع را كشتند واموالشان را به باد غارت دادند. [1] .
يعقوبي مي گويد در سقوط مدينه خلق بسياري كشته شدند و كمتر كسي بود كه جان به سلامت برده باشد. مسلم، حرم پيغمبر (ص)، يعني شهر مدينه را، بر سپاهيانش مباح كرد و دست ايشان را در قتل وغارت وهتگ حرمت مردم آن سامان باز گذاشت. كار تجاوز آنان به آنجا رسيد كه دوشيزگان باردار شدند و فرزند به دنيا آوردند و معلوم نبود كه پدر آن نوزادان چه كساني هستند [2] .
در تاريخ ابن كثير آمده است كه در جنگ حره هفتصد تن از حافظان قرآن، كه سيصد نفرشان صحابي بودند ودرك صحبت رسول خدا (ص) را كرده بودند، كشته شدند. و در جاي ديگر مي گويد و در اين واقعه خلق بسياري كشته شدند، به طوري كه چيزي نمانده بود كه مدينه از سكنه اش خالي شود. ونيز گفته است [3] : زنان را مورد تجاوز قرار دادند، تا جايي كه گفته شد در آن ايام هزار زن بدون همسر باردار شدند!
واز هشام بن حسان آورده است كه گفت: پس از واقعه حرّه، هزار زن بي همسر در مدينه فرزند به دنيا آوردند! واز زهري آورده اند كه گفت: هفتصد تن از سران مهاجر و انصار كشته شدند و تعداد كشته شدگان موالي وآنهايي كه تشخيص داده نمي شد كه برده اند يا آزاده، به ده هزار نفر مي رسيد! [4] .
در تاريخ سيوطي آمده است كه واقعه حرّه از دروازه طيبه آغاز گرديد و گروه بسياري از صحابه و غير ايشان كشته شدند و مدينه به باد غارت رفت و هزار دوشيزه مورد تجاوز قرار گرفت [5] .
دينوري و ذهبي آورده اند كه ابو هارون عبدي گفت: من ابو سعيد خدري را ديدم كه موي سپيد ريشش از دو سوي صورتش بسيار كوتاه، و در چانه بلند باقي مانده بود. از او پرسيدم: اي ابو سعيد! ريشت چه شده است؟! گفت: بلايي است كه ستمگران شامي در واقعه حرّه به سرم آوردند. آنها به خانه ام ريختند و داروندارم. حتي كاسه آبخوريم را به غارت بردند و سپس از خانه بيرون رفتند. پس از ايشان ده نفر ديگر به خانه ام ريختند، در حالي كه به نماز ايستاده بودم. آنها همه جاي خانه را كاويدند و چيزي نيافتند و بر اين وضع تاسف خوردند. پس مرا از مصلايم كشاندند و بر زمين زدند وهر كدام شان به نوبه خود اين بلا را كه مي بيني بر سرم آوردند وجاي جاي ريشم را در دواساز بن كندند و بدين صورتم در آوردند و آنچه را سالم مي بيني، آن قسمت است كه در ميان خاك و خاشاك فرو رفته بود و به آن دست نيافته اند. من هم آن را همچنان گذاشته ام تا با همين قيافه خدايم را ملاقت كنم. [6] .
آري آن سه روز، اين چنين بر مدينه پيامبر خدا (ص) گذشته است.

[1] تاريخ طبري 7 : 11؛ ابن اثير 3 : 47؛ ابن كثير 8 : 220.
[2] تاريخ يعقوبي 6 : 251.
[3] تاريخ ابن كثير 6 : 234.
[4] تاريخ ابن كثير 8 : 22.
[5] تاريخ الخلفاء سيوطي ص 209؛ تاريخ خميس 2 : 302.
[6] الاخبار الطوال دينوري ص 269؛ تاريخ الاسلام ذهبي 2 : 357. --------------------------- بيعت بر اساس بندگي خليفه

طبري و ديگران آورده اند كه مسلم بن عقبه از مردم خواست تا بر اساس اينكه يزيد ابن معاويه آزاد است كه هر طور بخواهد در جان و مال و خاندانشان دخل و تصرف نمايد بيعت كنند! [1] .
مسعودي مي گويد مسلم از كساني كه باقي مانده بودند خواست تا بر اساس اينكه برده، و برده زاده يزيد هستند بيعت كنند. او در اين حكم، علي بن الحسين (ع) را مستثني كرد. زيرا كه او در حركت مردم مدينه دخالتي نداشت، ونيز علي بن عبد اللَّه بن عباس را كه داييهايش از كنده كه در سپاه مسلم بودند او را تحت حمايت خود گرفتند. مسعودي مي گويد هركس كه زيربار چنين بيعيت نمي رفت، سروكارش با شمشير جلاد بود. [2] .
در طبقات ابن سعد آمده است: چون مُسرف بن عقبه (منظورش مسلم بن عقبه است) از كشتار مردم بپرداخت، به محل عقيق رفت و در آنجا فرود آمد و سپس از اطرافيان خود پرسيد: آيا علي بن الحسين اينجاست؟ گفتند: آري. گفت: پس چرا او را نمي بينم؟ در اين هنگام امام سجاد به همراه عموزاده هايش، فرزندان محمد بن الحنفيه، پيش آمدند و چون چشم مسلم به او افتاد، حضرتش را خوش آمد گفت و در كنار خود بر تخت بنشانيد [3] .
و در تاريخ طبري آمده است: مسلم او را خوش آمد گفت وا ورا در كنار خود بر روي تشكچه اي كه بر تخت گسترده بود، نشانيد. آنگاه گفت: امير المؤمنين در مورد شما به من سفارش كرده، أما اين كثافتها مرا به خود مشغول واز رسيدگي به احوالت باز داشته اند. سپس چنين ادامه داد: مثل اينكه خانواده ات از آمدن تو به اينجا در اضطراب و نگراني مي باشند؟ امام پاسخ داد: آري به خدا. پس مسلم دستور داد تا اسبش را زين كرده او را با احترامي تمام به خانواده اش برگردانيد [4] .
دينوري نيزي مي نويسد چون چهارمين روز فرا رسيد، مسلم به عقبه در مجلس بنشست و مردمان را به به بيعت يزيد فرا خواند. نخستين كسي كه پيش آمد، يزيد بن عبد اللَّه، نواده ربيعه بن الاسود، بود كه مادربزرگش أم سلمه، زن پيغمبر (ص) است. مسلم به او گفت: بيعت كن. يزيد بن عبد اللَّه گفت: بيعت مي كنم بر اساس كتاب خدا و سنت پيامبرش. مسلم گفت: نه، بلكه بيعت كن كه تو بنده خالص امير المؤمنين هستي كه هر طور كه بخواهد در اموال و فرزندانتان دخل و تصرف كند. يزيد بن عبد اللَّه زير بار چنين بيعتي نرفت. مسلم نيز فرمان داد تا گردنش را زدند [5] .
طبري مي گويد مسلم بن عقبه در محل قبا مردمان را بيعت يزيد فرا خواند و پس از يك روز از ماجراي حرّه، دو تن از سران قريش به نامهاي يزيد بن عبد اللَّه زمعه و محمد بن ابي الجهم، كه پس از واقعه حرّه امان خواسته و موافقت شده بود، به نزد مسلم آمدند. مسلم به آنها گفت: بيعت كنيد. گفتند: با تو بيعت مي كنيم بر اساس كتاب خدا و سنت پيامبرش. مسلم گفت: نه به خدا! چنين بيعتي را از شما نمي پذيرم و دست از شما بر نمي دارم. آنگاه فرمان داد تا گردن هر دو را بزنند! در اينجا مروان گفت: سبحان اللَّه! تو، دو تن از مردان قريش را كه به امان تو آمده بودند گردن مي زني؟ مسلم با چوبدستي خود به تهيگاه او كوبيد و گفت: به خدا قسم اگر تو هم چون آن دو سخن بگويي، آني زنده نخواهي ماند. سپس مي گويد: آنگاه يزيد بن وهب بن زمعه را آوردند و مسلم به او گفت: بيعت كن. يزيد گفت: با تو بر اساس سنت عمر بيعت مي كنم. مسلم گفت: او را بكشيد! يزيد هراسان گفت: من بيعت مي كنم! مسلم پاسخ داد: نه به خدا قسم، من از اين خطايت در نمي گذرم!
در اينجا مروان پا به مياني كرد و پيوند بين خود و او را به مسلم متذكر شد. مسلم با شنيدن اين سخن فرمان داد تا پس گردن مروان را گرفته سرش را پايين كشيدند. آنگاه گفت: بيعت كنيد كه شما هر دو، بندگان كوچك وبي ارزش يزيد هستيد. و سپس مقرر داشت تا يزيد بن وهب را گردن زدند! [6] .

[1] تاريخ طبري 7 : 13.
[2] التنبيه والاشراف ص 274؛ مروج الذهب 3 : 71.
[3] طبقات ابن سعد 5 : 215.
[4] تاريخ طبري 7 : 11 - 12؛ فتوح ابن اعثم 5 : 300.
[5] تاريخ طبري 7 : 11 - 12.
[6] الاخبار الطوال ص 265. --------------------------- سرهاي بريده در پيشگاه خليفه يزيد

ابن عبد البر مي نويسيد: مسلم به عقبه سرهاي بريده مردم مدينه را به خدمت يزيد فرستاد. هنگامي كه سرهاي مزبور را پيشاوري او بر زمين نهادند، يزيد به اشعار ابن زبعري در روز جنگ احد تمثل جست كه گفته بود:

ليت اشياخي ببدر شهدوا++
جزع الخزرج من وقع الأسل

لأهلوا واستهلّوا فرحاً++
ثم قالوا يا يزيد لا تشلّ

در اين حال يكي از اصحاب رسول خدا (ص) روي به يزيد كرد و گفت: اي امير المؤمنين! از اسلام روي برتافته مرتد شده اي؟ يزيد پاسخ داد: آري، از خداوند پوزش مي خواهيم! آن صحابي گفت: به خدا سوگند كه در يك سرزمين با تو نخواهم ماند. اين بگفت واز مجلس يزيد بيرون رفت [1] .
در روايت ابن كثير، بعد از بيت اول اشعار زير آمده است:

حين حلت بقباء بركها++
واستحرّ القتل في عبد الاشلّ

قد قتلنا الضعف من اشرافهم++
وعدلنا ميل بدر فاعتدل

آنگاه ابن كثير گفته كه يكي از روافض بر اين اشعار چنين افزوده است:

لعبت هاشم بالملك فلا++
ملك جاء ولا وحي نزل

[1] العقد الفريد 4 : 390. ---------------------------

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br><em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
10 + 9 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .