سپیده

قسمت اول:
حقيقت زيارت‏

گفتگويى در كويت
محمد: جنجال‏هاى بى دليلى كه شما شيعيان براى خود به وجود مى‏آوريد براى چيست؟
صادق: كدام جنجال؟ كدام موضوع؟
محمد: اينكه به زيارت قبر پيامبر(ص) و امامانتان و نيز قبور صالحان مى‏رويد...؟
صادق: اشكالى در اين كار مى‏بينى؟!
محمد اين كار، حرام و در شمار شرك به خداوند است.
صادق: حرام؟! شرك؟! اين تهمت بسيار بزرگى است آن هم در مورد گروهى كه از نظر فرهنگى بسيار غنى و در عمل به دستورات دينى، سرآمد همگان هستند. اين سخنان تو يا از روى عدم اطلاع است و يا جبهه‏گيرى متعصبانه وناشى از تبليغات سوء و شديد عليه شيعه؟
تو آدم با سوادى و تحصيل كرده‏اى هستى و بايد به دنبال حقيقت باشى نه تهمت و دشنام‏گويى؟!
محمد: به نظر تو اين گفته من، ناشى از تعصبات بى‏مورد مذهبى است؟
صادق: به يقين غير از اين نيست؛ دگر نه انسان منصف و با اطلاع چنين حرف نمى‏زند؛ و لو اينكه كارى مخالف نظر او صورت گيرد.
محمد: چگونه به اين نتيجه رسيدى؟
صادق: مگر تو به زيارت پيامبر(ص) و خاندان پاك او ايراد ندارى؟ خوب اين موضوع بر اساس نصوص دينى بررسى مى‏كنيم كه تا ببينيم راه حق كدام است؟ بايد ديد چرا برخى از مسلمانان خود را از فيض زيارت پيامبر(ص) و صالحان محروم كرده‏اند و با ترويج شعائر دينى و بزرگداشت اولياى دين مخالفند؟
بايد يد چه سودى در نهى از زيارت پيامبر و صالحان نهفته است؟!
محمد: من آماده‏ام؛ چرا كه مى‏دانم زيارت اهل قبول شرك است.
صادق: چگونه تو آن را شرك مى‏دانى؟ مگر زيارت قبر صالحان، پرستش و عبادت آنان است يا شريك قرار دادن براى خدا است، يا كارى مغاير با دستورات الهى و قرآنى است؟!
محمد: از آن رو كه به اعمال مشركان در بت‏پرستى‏شان شبيه است؟
صادق آه: تو از اين رو آن را شرك مى‏دانى؟!
محمد: آرى! آنان همانند مشركان كه گرد بت‏ها جمع مى‏شوند، در كنار قبرها گرد مى‏آيند؟!
صادق: پس جمع شدن گرد قبور است كه زيارت آنها را شرك‏آلو كرده است؟!
محمد: آرى، يكى از دلايل من اين است.
صادق: بنابراين تمام مسلمانان و تمام مردم مشرك هستند و تو نيز مشركى؟
محمد [شگفت زده‏]: چرا؟ مرا به من تهمت مى‏زنى؟!
صادق: آيه به سفر حج رفته‏اى ؟
محمد: به لطف خدا چندين دفعه مشرف شده‏ام.
صادق: در مسجدالحرام نيز نماز خوانده‏اى ؟
محمد: به فضل الهى آرى.
صادق: حتماً ديده‏اى كه مسلمانان به هنگام نماز، همگى رو به كعبه دارند، اما گروهى پشت به مغرب، دسته پشت به جنوب و عده‏اى پشت به شمال ايستاده و نماز مى‏خوانند.
محمد: آرى، ديده‏ام و خود نيز چنين كرده‏ام.
صادق: اگر حرف پيشين تو درست باشد (گر آمدن نزد قبور مانند عمل بت‏پرستان)، پس همه شما مشرك هستيد.
محمد: چرا؟
صادق: زيرا رو كردن به كعبه در حال عبادت، همانند رو كردن بت‏پرستان به بت هايشان مى‏باشد. با اين تفاوت كه آنان در حال پرستيدن بت، رو به سوى بت‏هاى دست ساخته خود مى‏كنند و گرد آنها جمع مى‏شوند و تو در آن حال رو به سوى خانه‏اى ساخته شده از سنگ مى‏كنى!؟
محمد: فرق بزرگى ميان رو كردن من به كعبه و رو نمودن بت‏پرستان به بت‏هايشان وجود دارد.
صادق: چه فرق؟
محمد: من و ديگر مسلمانان كه در حال نماز به سوى كعبه رو مى‏كنيم به اين معنا نيست كه آن را به جاى خدا مى‏پرستيم؛ بلكه به منظور امتناى فرمان الهى چنين مى‏كنيم. اما بت‏پرستان به اين جهت كه بت‏ها را به جاى خدا برگزيده‏اند، آنها را مى‏پرستند و هنگام عبادت، رو به آنها مى‏ايستند. بنابراين آنها به هنگام عبادت رو به بت‏ها كرده، با تمام وجود آنها را مى‏پرستند، ولى ما در حال نماز، رو به سوى خدا مى‏كنيم. از اين جهت كار آنها شركت آشكار است؛ اما آيا ما كه رو به كعبه نهاده، فرمان الهى را انجام مى‏دهيم مشرك هستيم؟ تفاوت ميان عبادت ما و عبادت آنها، از زمين تا آسمان است.
صادق: با اين حساب، شباهت در رفتار، عامل شرك نيست كه در غير اين صورت، كار تو نيز به دليل شباهت داشتن با كار بت‏پرستان شرك مى‏بود و آنچه سبب مى‏شود تا كار بت‏پرستان شرك باشد، انگيزه و نيت آنان در پرستيدن بت‏ها است. نه عملى كه انجام مى‏دهند. از سوى ديگر آنچه سبب شدهد است كه روى كردن تو به سوى كعبه، عملى مشركانه نباشد، نداشتن قصد پرستش كعبه در اين روى كردن است؟
محمد: همين‏طور است.
صادق: ما شيعيان و نيز ديگر مسلمانان كه با عشق و علاقه در مسجد النبى پيامبر(ص) را زيارت مى‏كنند به هنگام زيارت مرقد النبى(ص)، امامان و صالحان، هرگز نيت پرستيدن آنان را نداريم و اگر بتوان ميان اعمال ما و مشركان مقايسه كرد، تنها شباهت رفتارى ميان آنها ديده مى‏شود. وانگهى، تنها شباهت رفتارى كه فاقد انگيزه پرستش غير خدا باشد، زيارت قبور را نه حرام و نه شرك آلود مى‏كند كه در حديث آمده است: «بر اساس نيت‏ها [است كه پاداش يا كيفر] اعمال، داده مى‏شود»(1)
از اين جهت يك عمل چنانچه به منظور پرستش غيرخدا انجام پذيرد، شرك و اگر چنين نيتى در ميان نباشد، جايز است. به عنوان مثال: اگر در جايى نماز بخوانى كه بتها رو به روى تو باشد، چنانچه نماز را به نيت پرستش آن بت بخوانى، با چنين نمازى مشرك خواهى شد و اگر در همان جا، نماز را براى خدا به جاى آورى و در نيت خود رجايى‏اى آن بت را در نظر نگيرى، بى‏ترديد نماز تو صحيح است و با اين كار مشرك نخواهى شد.
محمد: [پس از انديشه‏اى عميق و طولانى‏] گفت: تمام آنچه گفتى درست است. از خدا مى‏خواهم تا تو را تكيه گاه ما قرار دهد؛ چرا كه مسئله مهمى را براى من روشن كردى. اتفاقاً در سفرى به اروپا، يك نفر به من مى‏گفت: شما مسلمانان نيز بت‏پرستى مى‏كنيد و گرد خانه سنگى مى‏چرخيد؟ و من به او توضيح دادم كه اين به دستور خدا و براى عبادت او در خانه او است و ما بيت خدا را عبادت مى‏كنيم... حال سؤالى دارم.
صادق: بپرس.
محمد: تا اينجا دريافتم كه زيارت قبور حرام نبوده و شبيه كار بت‏پرستان نيز نمى‏باشد، اما چرا شما شيعيان به اين كار اهميت فوق‏العاده مى‏دهيد و دليل آن چيست؟
صادق: چون اين يك دستور دينى است و ثواب و پاداش زيادى براى آن در نظر گرفته شده است. علاوه بر اين كه طبق دستور قرآن، بزرگداشت شعائر الهى است و تعظيم و بزرگداشت اولياء يكى از شعائر بزرگ الهى است و اين با حضور در مراقد آنان به دست مى‏آيد. البته زيارت، اسرار و آثار زيادى دارد كه در فرصتى مناسب درباره آن بحث خواهيم كرد.
محمد: يعنى تو مى‏گويى اين كار مستحب است و پاداش دارد؟!
صادق: آرى اين كار مستحب است و طبق دستور خود رسول گرامى اسلام مى‏باشد.
محمد: آيا حديثى وجود دارد كه بر مستحب بودن زيارت قبر پيامبر و قبر صالحان دلالت كند؟
صادق: قبل از نقل روايات، بايد بدانى كه عموم ملسمانان به زيارت قبر صالحان و نزديكان خود مى‏روند و در بيشتر كشورهاى اسلامى، مراقد با شكوهى براى آنها ساخته شده است. مثلاً در الخليل اردن قبر حضرت ابراهيم و نزديك عمان، قبر حضرت موسى قرار دارد.
قبر ابوحنيفه، در بغداد و ابوهريره در مصر و عبدالقادر در بغداد مورد احترام اهل سنت است. و آنان به زيارت اينها مى‏روند....اين نهى و منع نيز فقط از طرف فرقه‏اى ساختگى صورت مى‏گيرد و با تبليغات شديد و خشونت فراوان در مدينه اعمال مى‏گردد!!
محمد: آرى من در مصر بودم و آنجا زيارتگاهى ديدم كه همه مسلمانان به آنجا مى‏رفتند؛ بهتر است برايم روايتى بگويى:
صادق: در اين زمينه روايات فراوانى هست كه بر اساس آنها عمل پيامبر و سيره مسلمانان از صدر اسلام تا امروز، بر مستحب بودن زيارت قبور تأكيد دارد.
بر اساس روايتى خود پيامبر به زيارت قبور شهداى احد مى‏رفت.(2)
در سنن نسايى و سنن ماجه آمده كه رسول خدا مى‏فرمود: «به زيارت قبور برويد، زيرا آخرت را به ياد شما مى‏آورد». (زوروا القبور فانها تذكر كم الاخره)(3).
درباره خود آن حضرت نقل شده كه به زيارت قبر مادرش (آمنه بنت وهب) رفت. در كنار قبر مادر گريست و اطرافيان هم به گريه افتادند».(4)
محمد: روايات عجيبى است، آيا همه اينها را اهل سنت نقل كرده است.
صادق: آرى اينها در منابع اهل سنت وجود دارد و ده‏ها برابر بيشتر از اين در منابع در دين ما وجود دارد كه اهميت زيارت قبور صالحان را مى‏رساند. به عنوان نمونه نقل شده كه رسول گرامى اسلام در پاسخ سوال امام حسن مجتبى كه پرسيده بود: پدرجان پاداش كسى كه شما را زيارت كند چيست؟
فرمود: فرزندم! هر كه زنده و مرده مرا يا پدر تو و برادرت و خودت را زيارت كند، بر من است كه در روز قيامت ديدارش كنم و او را از گناهانش نجات دهم».(5)
محمد: اين روايات تكان دهنده و جالب است. آيا روايت‏هاى ديگرى نيز مى‏توانى برايم نقل كنى.
صادق: آرى نمونه اين روايات فراوان است كه نشانگر ممارست پيامبر(ص) به زيارت مداوم قبور زيارت قبور از سوى فاطمه زهرا، امام على و ساير صحابه است.
طلحة بن عبداللَّه مى‏گويد: «ما با رسول خدا در مدينه براى زيارت قبور شهدا خارج شديم...(6) و مسلم از عايشه نقل مى‏كند كه: پيامبر(ص) شب‏ها آخر شب به طرف بقيع مى‏رفت و بر اهل بقيع اين گونه سلام مى‏كرد: «السلام عليكم دار قوم مؤمنين»(7) حاكم نيشابورى به سند خود نقل مى‏كند كه فاطمه زهرا در زمان حيات پدرش، روزهاى جمعه به زيارت قبر عمويش حمزه مى‏رفت و در آنجا نماز مى‏خواند و گريه مى‏كرد(8) و...
البته اين روايات، به غير از آنهايى است كه پيامبر توصيه فراوانى بر زيارت قبر خود كرده و پاداش‏هايى نيز وعده فرموده است؛ مانند دار قطنى از عبداللَّه بن عمر نقل مى‏كند كه رسول خدا فرمود: «هر كس قبر مرا زيارت كند، شفاعت منن شامل او مى‏شود»(9).
بيهقى نيز از انس بن مالك نقل مى‏كند كه پيامبر(ص) فرمود:
«... هر كس مرا در مدينه با اخلاص زيارت كند، روز قيامت در جوار من خواهد بود»(10).
محمد: اگر اين همه روايت درست و معتبر داريم، چرا (برخى از فرقه‏ها) فتوا به عدم مشروعيت سفر يا بدعت بودن سفر براى زيارت قبور حتى مرقد پيامبر(ص) مى‏دهند؟ يا شخصى مانند ابن تيميه، مطلقاً زيارت را تحريم كرده است؟!
صادق: آنها گويا در برابر اين همه روايت، به روايتى استناد مى‏كنند كه مى‏گويد: «شد رحال و بار سفر بستن جايز نيست؛ مگر به سوى سه مسجد: مسجد النبى، مسجدالحرام و مسجد الاقصى»(11).
محمد: خوب اگر اين روايت باشد، نبايد سفرى به غير از اين سه مسجد صورت گيرد؟
صادق: اگر بگوييم اين روايت درست است (صرف نظر از اينكه راوى آن ابوهريره است)، بايد ببينيم «مستثنى منه و الا» چيست؛ يعنى، سه مسجد از چه چيز استثنا شده است؟
صادق: مگر اين همه سفرها را شامل نمى‏شود؟
دگر چنين چيزى را قائل شديم و گفتيم از همه مكانها استثنا شده، آن وقت تمامى سفرها حتى سفرهاى معنوى و علمى و فرهنگى نيز حرام خواهد بود. در حالى كه قائلان اين مطالب، خودشان به همه جاى دنيا سفر مى‏كنند؟
اما اگر گفتيم استثنا از، مساجد است (يعنى سفر مساجد جايز نيست مگر به سه مسجد) در اين صورت، سفر براى زيارت پيامبران و امامان و انسان‏هاى صالح، هرگز مشمول نهى اين روايت نخواهد بود.
پس اگر اين روايت تمامى سفرها را نهى كند، آن وقت سفر به عرفات امنا و يا سفر براى جهاد در راه خدا نيز جايز نخواهد بود.
البته اين روايت را ما نمى‏پذيريم و آن را درست نمى‏دانيم.
خود پيامبر(ص) بارها، به مسافرت مى‏رود، يا حتى روزهاى شنبه به مسجد قبا مى‏رفت و در آنجا نماز مى‏خواند.(12)
جالب اينكه ابوحامد غزالى (يكى از علماى بزرگ اهل سنت) مى‏گويد: «مسافرت عبادى مستحب است، از جمله مسافرت به جهت زيارت قبور انبياء، صحابه، قابعين و ساير علما و اوليا...» اين موضوع با حديث پيامبر (لا تشدّ الرحال الا الى ثلاثه مساجد)، منافات و تعارض ندارند؛ زيرا حديث مربوط به مساجد است. مساجد از آنجا كه همه در فضيلت يكسانند، ترجيحى در سفر براى آنها نيست، مگر اين سه مسجد كه به جهت خصوصيتى كه دارند، سفر به خاطر آنها اشكالى ندارد و اين مسئله غير از سفر براى زيارت قبور اولياى الهى است.(13)
محمد: چقدر مطالعات و معلومات تو در ميان روايى و تاريخى به خصوص منابع ما اهل سنت زياد است من خوشحالم كه اين موضوع بسيار مهم را برايم توضيح دادى و دلايل متقنى ذكر كردى.
صادق: آرى همه مسلمانان بايد سطح مطالعات و معلومات خود را بالا ببرند و صرفاً به يك سرى تبليغات پوچ و استنادهاى يك طرفه توجه نكنند. بخصوص كه نبايد خود را از فيض زيارت پيامبر و صالحان بى‏بهره سازند و در حق آن حضرت جفا كنندن همان طور كه مى‏فرمايد:
«هر كس به حج برود و مرا زيارت نكند، در حق من جفا كرده است»(14)
محمد: اعتراف مى‏كنم كه سطح مطالعه من حتى در مورد منابع خودمان كمتر است و بامنابع شيعه نيز اصلاً آشنايى ندارم!
صادق: در اين صورت، چگونه به خودت اجازه مى‏دهى كه زيارت پيامبر(ص) و امامان را محكوم كنى؟ هيچ مى‏دانى كه شرك خواندن زيارت اهل قبور، بى اساس و بى‏پايه است؟
محمد: هر چه من و دوستانم تا به حال درباره زيارت قبور شنيده‏ايم، فقط محكوم كردن زيارت‏كنندگان بوده است و حتى يك مورد از اين مطالب و رواياتى كه به گوش من نرسيده بود!!
صادق: انسان، بايد براى رسيدن به حقيقت و شناخت آنها همواره در صدد جست و جو باشد، تحقيق و مطالعه كند تا چنان عقيده، كردار و گفتارى داشته باشد كه خدا مى‏خواهد و برگفته ديگران كه احتمال خطا مى‏رود، اكتفا نكند.
محمد: آرى، من با تمام وجود مى‏پذيرم كه زيارت قبر پيامبر(ص) امام و مؤمنان نيكوكردار، نه تنها مستحب مؤكد و پسنديده است، كه بدان نيز فراخوانده شده است. از اين بعد نيز در موارد مشابه و محل اختلاف مطالعه كرده و منابع شيعه و سنى را خواهم ديد تا قول درست را پيدا كنم و به آن عمال نمايم.
صادق: آفرين، از تو متشكرم؛ شخص با انصاف بايد مثل تو باشد.
محمد: من نيز از بابت راهنمايى و روشنگرهاى تو تشكر مى‏كنم.

منابع براى مطالعه بيشتر در اين زمينه:

1. شيعه و اتهامات ناروا، شيرازى، نشر ياس زهرا.
2. راهنماى حقيقت، جعفر سبحانى، نشر مشعر.
3. توحيد و زيارت، طاهرى خرم‏آبادى، نشر بوستان كتاب.
4. آيين وهابت، جعفر سبحانى، نشر مشعر.
5. در حريم عشق، رحيم كارگر.

...................) Anotates (.................
1) صحيح بخارى، ج 1، ص 3، ج 1؛ تفسيرر كبير فخر رازى، ج 4، ص 5، مسأله 4.
2) صحيح مسلم، ج 2، ص 63، سنن نسائى، ج 3، ص 76.
3) سنن ابن ماجه، ج 1، ص 5، باب 4، ح 1569.
4) همان، ص 501، باب 48، ح 1572.
5) علل الشرايع، ص 460، ح 5.
6) سنن ابى داوود، ج 2، ص 218، ح 357.
7) صحيح مسلم، ج 2، ص 363، ح 102.
8) مستدرك حاكم، ج 1، ص 533، ح 1396.
9) سنن دار قطنى، ج 2، ص 278، ح 194.
10) التاج الجامع للصول، ج 2، ص‏1290.
11) صحيح مسلم، ج 4، ص 126.
12) صحيح بخارى، ج 2، ص 76.
13) احياء العلوم غزالى، ج 2، ص 247.
14) كنزالعمال، پاورقى مسند احمد، ج 2، ص 392.

قسمت دوم:
پاره تن پيامبر

نگاهى به جايگاه و منزلت حضرت زهرا عليهاالسلام از ديدگاه روايات
فاطمه عليهاالسلام سرور بانوان
در حديثى كه از پيامبر خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نقل شده است، حضرتش مى‏فرمايد:
«فاطمة سيدة نساء اهل الجنه»
«فاطمه سرور بانوان بهشتيان است».
اين حديث با تعابير ديگرى نيز از آن حضرت صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نقل شده است؛ مثلاً: در سخنى مى‏فرمايد:
«فاطمة سيدة نساء هذه الامه»
«فاطمه سرور بانوان اين امت است».
در تعبير ديگرى مى‏فرمايد:
«فاطمة سيدة نساء المؤمنين»
«فاطمه سرور بانوان مؤمن است».
در سخن ديگرى آمده است:
«فاطمة سيدة نساء العالمين»
«فاطمه سرور بانوان جهانيان است».
شايان ذكر است كه اين حديث با الفاظ مختلف، در كتاب‏هاى: صحيح (تأليف: بُخارى)، المسند (تأليف: احمد بن حنبل)، الخصائص
(تأليف: نَسايى)، المسند (تأليف: ابى داوود طيالسى)، صحيح (تأليف: مسلم)، بخش فضائل الزهرا عليهاالسلام، المستدرك (تأليف: حاكم
نيشابورى)، صحيح (تأليف: تِرمذى)، صحيح (تأليف: ابن ماجه) و ديگر منابع آمده است.
بر اساس اين سخنان پيامبر خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله كه از منبع وحى سرچشمه مى‏گيرد، حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام سرور بانوان جهانيان از پيشينيان و
پسينيان است.

فاطمه عليهاالسلام پاره تن پيامبر خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله
در حديث ديگرى كه در منابع معتبر شيعه و سنى آمده است، پيامبر خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مى‏فرمايد:
«فاطمة بضعة منى من أغضبها أغضبنى»
«فاطمه، پاره تن من است؛ هر كس او را به خشم آورد، مرا به خشم آورده است».
اين حديث، با همين متن، در كتاب صحيح (تأليف: بخارى) و ديگر مصادر ديده مى‏شود.
در تعبير ديگرى پيامبر خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود:
«فاطمة بضعة منى يريبنى ما أرابها و يؤذينى ما آذاها»
«فاطمه، پاره تن من است؛ مرا آشفته مى‏كند، هر آن چه او را آشفته كند و مرا ناراحت مى‏سازد، هر چه كه او را ناراحت كند».
اين تعبير در كتاب‏هاى صحيح (تأليف: بخارى)، مسند (تأليف: احمد بن حنبل)، صحيح (تأليف: ابى داوود)، صحيح (تأليف: مُسلم) و
ديگر مصادر آمده است.
در صحيح مسلم آمده است كه پيامبر خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود:

«انما فاطمة بضعة منى يؤذينى ما آذاها»
«به طور حتم، فاطمه، پاره تن من است؛ آن چه كه او را بيازارد، مرا مى‏آزارد».
احمد بن حنبل در المسند نقل مى‏كند كه پيامبر خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود:
«انما فاطمة بضعة منى يؤذينى ما آذاها و ينصبنى ما أنصبها»
«بى‏ترديد، فاطمه، پاره تن من است؛ آن چه كه او را بيازارد، مرا مى‏آزارد و آن چه كه او را اندوهگين سازد، مرا اندوهگين مى‏كند».
همين حديث را ترمذى نيز در كتاب صحيح خود نقل كرده است. حاكم نيشابورى نيز پس از نقل اين حديث در المستدرك مى‏گويد:
اين حديث بر مبناى بُخارى و مُسلم، صحيح است.
احمد بن حنبل در جاى ديگرى از كتاب المسند اين گونه نقل مى‏كند كه پيامبر خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود:
«فاطمة بضغة منى يقبضنى ما يقبضها و يبسطنى ما يبسطها»
«فاطمه، پاره تن من است؛ آن چه او را اندوهگين كند، مرا اندوهگين مى‏كند و آن چه كه او را شاد كند، مرا شاد مى‏كند».
همين تعبير در المستدرك و ديگر منابع نيز آمده است و حاكم نيشابورى در ذيل آن مى‏گويد:
اسناد آن، صحيح هستند.

خشم و خشنودى فاطمه عليهاالسلام، خشم و خشنودى خداست
در حديث زيبايى، پيامبر خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله دختر گرامى خود را اين گونه توصيف مى‏نمايد:
«ان اللّه يغضب لغضب فاطمة و يرضى لرضاها»
«خداوند به خشم فاطمه، خشمگين و به خشنودى او، خشنود مى‏گردد».
اين حديث را در كتاب‏هاى: المستدرك، الإِصابه و تهذيب التهذيب مى‏توانيد بيابيد؛ البته نويسنده كنزالعمّال نيز آن را از ابى يَعْلى،
طَبَرانى و ابى نعيم، روايت مى‏كند. همچنين نويسندگان ديگرى نيز اين حديث را روايت كرده‏اند.

راستگوترين فرد پس از پيامبر خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله
عايشه در مورد شخصيت والاى حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام لب به سخن گشوده و مى‏گويد:
«ما رأيت أحدا كان أصدق لهجة منها غير أبيها»
«هيچ شخصى را راستگوتر از فاطمه، جز پدرش نديدم».
حاكم نيشابورى اين روايت را در المستدرك آورده است و در ذيل آن مى‏گويد: اين روايت بر مبناى بخارى و مسلم، صحيح است و ذهبى
نيز بر صحت آن اقرار دارد؛ همچنين اين حديث در كتاب‏هاى الإِستيعاب و حلية الاولياء نيز آمده است.
همان‏گونه كه ملاحظه كرديد، اين احاديث به طور كامل، مطلق هستند و هيچ گونه قيدى در آنها به چشم نمى‏خورد؛ وقتى پيامبر خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله
مى‏فرمايد: «خداوند، به غضب فاطمه، غضب مى‏كند»؛ نمى‏فرمايد: اگر چنين و چنان بود، يا به فلان شرط، يا اگر غضبش به فلان علت
بود؛ بلكه بدون هيچ قيدى مى‏فرمايد: «خداوند، به غضب فاطمه، غضب مى‏كند».
اين غضب به چه سببى باشد؟ نسبت به چه كسى باشد؟ در چه زمانى باشد؟ هيچ اشاره‏اى ندارد و به طور كامل، مطلق است و آن گاه كه
حضرتش مى‏فرمايد: «آن چه او را اذيت مى‏كند، مرا اذيت مى‏كند»؛ ديگر نمى‏فرمايد: اگر چنين بود، يا اگر اذيت كننده فلانى بود، يا اگر در
فلان وقت بود، بلكه حديث به طور كامل، مطلق است و هيچ قيد و شرطى ندارد.
از طرفى، اين احاديث بيانگر آن است كه پذيرش سخن فاطمه عليهاالسلام ـ هر چه باشد ـ ضرورى است و تكذيب او ـ در هر ادعايى كه بنمايد ـ
حرام است. همچنين ملاحظه شد كه عايشه گواهى مى‏دهد كه او بعد از پدرش، راستگوترين مردم است.
حال آيا پيامبر خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله با علم به آن چه كه بعد از او اتفاق خواهد افتاد، اين سخنان را فرمود و ديگران را بر اين خصوصيات آگاه نموده
است؟ و آيا تكذيب فاطمه عليهاالسلام در ادعاى فدك، تكذيب رسول خدا نيست؟
آيا «تكذيب» فاطمه اذيت و به خشم آوردن دختر پيامبر نيست؟ چه اذيتى بالاتر از تكذيب؟؟؟!!

قسمت سوم:

حقيقت توحيد و شرک

يکي از مباحث مهم کلامي و تفسيري٬ بحث «توحيد» و «شرک» است. براساس آيات قرآني توحيد و شرک داراي معيارهاي روشن و با تأسيس مباني ساختگي نمي توان کسي را مشرک دانست يا وجود آنها را لازمه توحيد دانست. بر اين اساس امور زير نه شرک است و نه منافي با توحيد:
1. طلب شفاعت از پيامبر و صالحان؛
2. درخواست شفا از اولياي الهي؛
3. درخواست حاجت از پيشوايان ديني؛
4. تعظيم و تکريم صاحب قبر؛
5. استعانت و کمک خواهي از رسول گرامي و غير او.
براي تبيين و توضيح مطلب٬ نياز به شناسايي دقيق معيارهاي توحيد و شرک است و با شناخت و اثبات آنها٬ نظرات ساختگي بعضي از فرقه ها روشن مي شود.

حقيقت توحيد
توحيد در لعنت به معناي چيزي را يکتا و منحصر به فرد دانستن است و هنگامي که بر خداوند اطلاق مي گردد٬ به معناي اعتقاد به وحدانيت و يکي بودن او است. توحيد و يکتاپرستي٬ اساس دعوت پيامبران آسماني در تمام ادوار است؛ يعني همه انسان ها٬ بايد خداي يگانه را بپرستند و از پرستش موجودات ديگر بپرهيزند.
قرآن مي فرمايد: «در ميان هر امتي پيامبري برانگيختيم که خدا را بپرستند و از هر معبودي جز خدا بپرهيزند «أَنِ اعْبُدُواْ اللّهَ وَاجْتَنِبُواْ الطَّاغُوتَ»(1)
مهمترين انگاره در اينجا اين است که چه عملي نشانه توحيد و چه عملي شرک است تا نتوان به راحتي به کسي اتهام شرک زد و يا عمل او را خارج از دايره توحيد دانست.

اقسام توحيد
1. توحيد ذاتي؛ توحيد در ذات؛ يعني٬ خداوند نظير٬ مثل و مانند ندارد «هُوَ اللَّهُ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ»(2) و به عبارتي دو واجب الوجود مستجمع جميع صفات نداريم و خداوند بسيط است و در او ترکيب وجود ندارد.
2. توحيد در صفات؛ خداوند داراي دو گونه صفات است. صفات ذات (مثل علم و قدرت) و صفات فعل (خالقيت و رازقيت). براساس نگرش توحيدي صفات ذات خداوند٬ عين ذات او است و دوگانگي بين او و صفات ذاتش وجود ندارد.
3. توحيد در خالقيت؛ خداوند٬ خالق تمام هستي است و وجود علل و عوامل تأثيرگذار در اين جهان٬ به خداوند بستگي دارد. تمامي اين تأثير و تأثرها از او سرچشمه مي گيرند و بدون اراده و اجازه او هيچ چيز وجود نمي يابد و هيچ تأثير و تأثري انجام نمي گيرد. قرآن مي‏فرمايد: «قُلِ اللّهُ خَالِقُ كُلِّ شَيْءٍ »(3) ؛ «بگو خداوند٬ آفريننده هر چيز است». اراده و اختيار انسان ها نيز در راستاي اراده و خواست الهي قرار دارد.
4. توحيد در مديريت و ربوبيت؛ يعني٬ انسان تدبير امور را نيز از خدا بداند؛ همانگونه که او را خالق همه چيز مي داند. پس تنها تربيت کننده و مدبر شئون عالم و خلقت اشياء و هدايت کننده آنها به سوي اهدافشان به صورت مستقل خداوند متعال است (الحمد لله رب العالمين) و هر کس ديگر که شأني از شئون تدبير را دارد٬ به اذن و اراده و مشيت الهي است.
5. توحيد در عبادت؛ يعني٬ عبادت و پرستش مخصوص خداوند است و بر اين اصل٬ همه مسلمانان اتفاق دارد؛ بلکه همه انبيا٬ مردم را دعوت به آن کرده اند «وَقَضَى رَبُّكَ أَلاَّ تَعْبُدُواْ إِلاَّ إِيَّاهُ »(4).
6. توحيد در تقنين و تشريع؛ يعني٬ حکم و قانون گذاري مخصوص خداوند است؛ مگر آنکه خداوند٬ آن را به فردي واگذار نموده و به او اجازه حکم و قانون گذاري دهد «إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلّهِ »(5).
7. توحيد در اطاعت؛ يعني٬ اطاعت مخصوص خداوند است و از هيچ انساني اطاعت کردن واجب نيست؛ مگر اينکه خداوند به پيروي از او فرمان دهد؛ مانند رسول خدا و ائمه معصومين و يا هر فردي که خداوند به اطاعتش امر نمايد.
حال وقتي عموم مسلمانان٬ در اعتقاد به توحيد٬ همه موارد ياد شده را مي پذيرند و به آنها اعتقاد دارند٬ خارج از اين مبنا نمي توان کسي را از دايره توحيد بيرون دانست.
فرقه اي از مسلمين دو نوع توحيد را متذکر شده اند: ربوبي و الوهي.
توحيد ربوبي را اعتقاد به وحدانيت خالق و توحيد الوهي را به توحيد در عبادت تفسير کرده و مي گويند: توحيد ربوبي کافي نيست و بايد توحيد الوهي هم داشت. براي اينکه مشرکان عرب٬ توحيد در ربوبيت و خالقيت داشتند؛ ولي توحيد در الوهيت نداشتند؛ در عين حال قرآن آنها را مشرک مي داند.
ابتدا بايد بدانيم که توحيد در ربوبيت و تدبير امور٬ غير از توحيد در خالقيت است و مشرکان معمولا توحيد در ربوبيت نداشتند و مشرکان عرب هم٬ توحيد در ربوبيت و تدبير امور نداشتند؛ اگر چه توحيد در خالقيت را دارا بوده اند.
اين يک نکته کليدي است که بدون توجه به انواع توحيد٬ نبايد ديگران را متهم به نداشتن آنها کرد و مهمترين بحث در اينجا «توحيد در عبادت» است.

توحيد در عبادت
اصل مسلم و استواري است که در ميان مسلمانان احدي با آن مخالفت نکرده و تمام طوايف٬ درباره آن نظر واحدي دارند و اگر اختلافي در ميان باشد٬ مربوط به مصاديق است؛ يعني گروهي از مسلمانان٬ بعضي از افعال را عبادت مي انگارند؛ در حالي که عده اي ديگر٬ آن را تکريم و تعظيم مي دانند. با مراجعه به کتاب هاي لغت پي مبريم که عبادت و عبوديت٬ به معناي خضوع و تذلل است؛ يعني٬ انسان به خود حالت ذلت و خضوع بدهد.
معناي اصطلاحي عبادت که در قرآن به آن اشاره شده و آن مخصوص خداوند متعال است٬ به معناي لغوي آن (مطلق خضوع) نيست؛ وگرنه لازم مي آيد که هر کس کمترين تواضع و خضوعي را بر کسي داشته باشد٬ عبادت حرام شمرده شود؛ بلکه عبادت در اصطلاح قرآن و حديث٬ مقومات و اصولي دارد که با بودن آنها «عبادت» تحقق مي يابد. اين ارکان عبارت است از:
1. انجم فعلي که گوياي خضوع و تذلل باشد.
2. عقيده و انگيزه خاصي که انسان را به عبادت و خضوع نسبت به شخص واداشته است؛ از قبيل:
الف. اعتباد به الوهيت کسي که بر او خضوع کرده است. قرآن درباره مشرکان مي فرمايد: «آنان که با خداي يکتا٬ خدايي ديگر گرفتند٬ به زودي خواهند دانست که در چه جهل و اشتباهي بوده اند و با چه شقاوت و عذابي محشور مي شوند» «الَّذِينَ يَجْعَلُونَ مَعَ اللّهِ إِلهًا آخَرَ»(6)
ب. اعتقاد به ربوبيت کسي که بر او خضوع شده است. قرآن مي فرمايد: «همانا خداست پروردگار من و شما؛ بپرستيد او را که همين است راه راست» «إِنَّ اللّهَ رَبِّي وَرَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ »(7).
حال اگر کسي در برابر انسان هايي خضوع و تواضع کند؛ نه آنها را اله بداند و نه رب و نه مبدأ کارهاي خدايي بينديشد؛ بلکه آنان را از اين نظر احترام کند که آنان «بندگان عزيز خدا هستند٬ در سخن به او سبقت نمي گيرند و به دستور او عمل مي نمايند» «عِبادٌ مُكْرَمُونَ لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ »(8) قطعا چنين عملي جز تعظيم و تکريم و تواضع و فروتني چيز ديگري نخواهد بود.
خداوند گروهي از بندگان خود را با صفاتي معرفي کرده است که علاقه هر انساني را براي تعظيم و تکريم و احترام آنان جلب مي کند؛ آنجا که مي فرمايد: «خداوند٬ آدم و نوح و اولا ابراهيم و اولاد عمران را برگزيده است» « إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِيمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمِينَ»(9)و...
اگر انسانها اين بزرگان و اولياي الهي (به خصوص پيامبر اعظم و عترت پاک او را٬ در حال حيات و ممات٬ از اين نظر که برگزيده خدا هستند٬ مورد احترام و تعظيم قرار دهد٬ کاري بر خلاف توحيد انجام نداده اند.

حقيقت شرک
«شرک» در لعت به معناي شرکت در چيزي است و «شريک» همان همتا و همتراز است. شرک در اصطلاح، به معناي شريک قرار دادن براي خدا در حاکميت و ربوبيت است و حقيقت آن، اين است که کسي را همتاي خدا و همتراز او در خالقيت٬ مالکيت و ربوبيت و عبادت بدانيم. اين همان شرک عظيم است.(10)
شرک داراي اقسامي است:
1. شرک در الوهيت؛ يعني٬ اعتقاد به موجودي غير از خداوند که داراي تمامي صفات جمال و کمال به طور استقلال است.
2. شرک در خالقيت؛ يعني٬ انسان به دو مبدأ مستقل براي عالم قائل شود٬ به طوري که خلق و تصرف در شئون عالم به دستشان باشد (مثل کساني که اعتقاد به يک خالق نور و يک خالق ظلمت دارند).
3. شرک در ربوبيت؛ آن است که انسان معتقد شود در عالم٬ ارباب متعددي است و خداوند متعال رب الارباب است؛ به اين معنا که تدبير عالم به هر يک از ارباب متفرق به طور استقلال تفويض شده است.
4. شرک در عبادت و طاعت؛ به اين معناست که انسان خضوع و تذللش ناشي از اعتقاد به الوهيت يا ربوبيت کساني باشد که براي آنها خضوع و تذلل مي کند.
بر اين اساس «حقيقت شرک» آن است که کسي را همتاي خدا و همتراز او در خالقيت٬ مالکيت٬ ربوبيت و عبادت بدانيم؛ ولي اگر بگوييم حضرت مسيح(ع) بيماران غيرقابل علاج را به اذن خدا شفا مي داد و مردگان را به اذن خدا زنده مي کرد و با علمي که از ناحيه خداوند کسب کرده بود٬ از مسائل پنهاني و غيوب خبر مي داد؛ نه راه شرک پوييده ايم و نه سخني به گزاف گفته ايم. قرآن درباره مسيح مي گويد: رد و ]او را به عنوان[ رسول و فرستاده به سوي بني اسرائيل ]قرار داديم که به آنها بگويد:[ من نشانه اي از طرف پروردگار شما٬ برايتان آورده ام. من از گل٬ چيزي به شکل پرنده مي سازم. سپس در آن مي دمم و به فرمان خدا٬ پرنده اي مي گردد و به اذن خدا٬ کور مادرزاد و مبتلايان به برص را بهبود مي بخشم و مردگان را به اذن خدا زنده مي کنم و از آنچه مي خوريد و در خانه هاي خود ذخيره مي کنيد؛ به شما خبر مي دهم. به يقين در اينها معجزه اي براي شما است. اگر ايمان داشته باشيد»(11).
بنابراين اگر از پيامبر اکرم(ص) و بعضي از بندگان صالح خدا همچون امامان اهل بيت(ع) چنين اموري را به همين صورت؛ يعني٬ «به اذن خدا» تقاضا کنيم٬ نه تنها شرک نيست؛ بلکه عين توحيد است؛ چرا که ما هرگز آنها را همتراز و هم رديف و شريک خدا و مستقل در تأثير قرار نداده ايم؛ بلکه بندگاني سر بر فرمان او و مجري اوامر او دانسته ايم.
شگفت آن که چگونه برخي از فرقه هاي مسلمان نما٬ از واژه «شرک» که معناي روشني دارد برداشت هاي نادرست و ناروايي کرده و هرگونه درخواست از بندگان صالح خدا را – که جز به اذن خدا کاري نمي کنند – شرک دانسته اند؛ آن هم مطلبي برخلاف صريح قرآن؟! تمام اشتباهات اينان٬ از آنجا ناشي مي شود که آيات قرآن را در کنار هم نچيده اند تا مفهوم واقعي آنها روشن شود؛ بلکه آنچه را که با پيش داوري هاي آنان در بدو نظر هماهنگ بوده٬ پذيرفته اند و بقيه را کنار زده اند.

معرفي منابع براي مطالعه
1. توحيد و زيارت٬ آيت الله سيد حسن طاهري خرم آبادي٬ قم: بوستان کتاب.
2. شيعه شناسي و پاسخ به شبهات٬ علي اصغر رضواني٬ قم: نشر مشعر.
3. وهابيت بر سر دوراهي٬ آيت الله ناصر مکارم شيرازي٬ قم: انتشارات مدرسه امام علي بن ابيطالب.
4. آيين وهابيت٬ جعفر سبحاني٬ قم: نشر مشعر.

1. نحل ()٬ آيه 36.
2. حشر (59)٬ آيه 23.
3. رعد (13)٬ آيه 16.
4. اسراء (17)٬ آيه 23.
5. يوسف (12) ٬ آيه 40.
6. حجر (15)٬ آيه 96.
7. آل عمران (3)٬ آيه 51.
8. انبياء (21)٬ آيه 26 و 27.
9. آل عمران (3)٬ آيه 33.
10. ر.ک: لسان العرب٬ ماده شرک؛ مفردات راغب٬ ماده شرک.
11. آل عمران (3)٬ آيه 49.

قسمت چهارم:

حقيقت توسل

گفت و گويي در مدينه
يوسف با ناراحتي و خشم٬ با اشاره به عده اي از نمازگزاران٬ به دوستش مالک مي گويد: واي از اين مشکران بدعت گذار!!
مالک از او مي پرسد: چه کساني را مي گويي؟ اينان که دارند نماز مي خوانند يا دعا مي کنند...؟!
يوسف: آري اين شيعيان را مي گويم٬ اين مشرکان!! مالک: به آنان دشنام نده و تهمت شرک نزن که اينان به يقين مسلمان هستند و بيشتر و بهتر از همه به آداب و تعاليم ديني پايبند مي باشند.
يوسف: نه٬ کشتن آنان٬ شايسته تر از کشتن کافران و بت پرستان هندو است!!
مالک: آفرين. اين جوش و خروش نابخردانه و اين اتهامات بيجا براي چيست؟ براي چه تو آنان را مشرک مي داني؛ در حالي که بين مسلمانان جايگاه ويژه اي دارند؟!
يوسف: آنان در کنار خداوند٬ خداياني ديگر برگزيده اند و چيزي را به جاي خدا مي پرستند که نمي تواند به آنان سود و زياني برساند.
مالک: چگونه چنين چيزي ممکن است؟ مگر اينان الان در اين مسجد بزرگ و به سوي کعبه نماز نمي خوانند و اين چنين در برابر او اشک مي ريزند؟! من کتاب هاي دعا و مناجات آنان را ديده ام؛ هيچ مکتب و گروهي غني تر از آنها را ندارد؟! چنان با خدا راز و نياز مي کنند و چنان او را تحميد و تقديس مي نمايند که نمي توان مشابه آن را در جايي پيدا کرد!
يوسف: آنان به پيامبر و اولياي خدا متوسل شده٬ با عبارت هايي چون: يا رسول الله٬ يا علي٬ يا حسين٬ يا صاحب الزمان و... از آنان مي خواهند حاجتشان را برآورند!! شيعيان مدعي اند که آنان اولياي خدا هستند و مي توانند نيازهاي ايشان را برآورده سازند. به نظر تو اين کار شرک و پرستش خدا نيست؟!
مالک: واقعأ به نظر تو٬ چنين کارهايي شرک و کفر است؟!
يوسف: آري٬ مشرکان و بت پرستان نيز چنين مي کنند؟!
مالک: راستش را بخواهي به علت چنين سخنان و تبليغاتي٬ من نيز از کساني بودم که شيعيان را آماج دشنام و تهمت ناروا قرار مي دادند و...!
يوسف: ديدي: تو نيز با من هم عقيده اي.
مالک: صبر کن. هر جا که فرستي دست مي داد و در نبود آنان٬ دشنام خود را نثارشان مي کردم و آنها را نه تنها جزء مسلمانان نمي دانستم؛ بلکه مايه تفرقه و گمراهي نيز مي دانستم! اما سرانجام در سفر حج با يکي از شيعيان همراه شدم. براساس بدبيني نسبت به شيعيان٬ با وي سر ناسازگاري گذاشته٬ کينه چند ساله اي را که از آنان داشتم٬ بر زبان راندم!
يوسف: خوب. حق داشتي؛ بايد هم چنين برخورد مي کردي؟!
مالک: يعني به نظر تو دين اسلام٬ دشنام٬ تهمت٬ بداخلاقي و پرخاشگري را اجازه مي دهد که چنين تشويقم مي کني؟!
يوسف:...!
مالک: او٬ در برابر اين پرخاشگري و اتهامات من٬ با صبر تمام خاموش ماند و در حالي که از چهره اش خوشرويي نمايان بود٬ در واکنش به برخورد من فقط مي خنديد. هر چه بر رگبار تهمت هايم مي افزودم٬ با لبخند مهربانش در من مي نگريست. خوي نيکوي او٬ آتش دشمني و دشنام گويي مرا فرو نشاند. زماني که ساکت شدم٬ رو به من کرد و گفت: برادر ديني مالک: اجازه مي دهي سخني با تو بگويم؟! ميان ما بحث و گفت و گوهايي صورت گرفت و از جمله مطالبي که مرا به پذيرش حقانيت آنان واداشت٬ موضوع توسل به اولياي خدا و تعظيم و بزرگداشت آنان بود.
يوسف: گويا٬ نيرنگ بازي و سخنان حق به جانب آنان٬ در تو نيز تأثير گذاشته است... پس شناخت تو از دين و اسلام اندک است!!
مالک: داري درباره من هم پيش داوري و قضاوت نادرست انجام مي دهي؟! اين نشان مي دهد که ساير اتهامات تو به آنان نيز بي پايه و از سر لجاجت و تعصب است. من آماده ام تا بر اساس قرآن٬ سنت و سيره مسلمانان٬ درباره توس به اولياي الهي٬ با تو گفت و گو کنم.
يوسف: خداي بزرگ از همه خلق نسبت به آفريدگانش مهربان تر است و مانعي ميان او و خلق وجود ندارد و بنده در هر جا و هر زمان٬ بايد به طور مستقيم و بدون واسطه٬ با خدا ارتباط برقرار کرده و بدو متوسل شود و توسل به غير خدا هر چند مانند پيامبران٬ امامان٬ فرشتگان يا بندگان صالح جايز نيست؛ اگر چه نزد خداوند بالاترين مقام ها و منزلت ها را داشته باشند.
مالک: چرا توسل به آنان جايز نيست؟!
يوسف: انسان پس از مرگ نابود و معدوم شده٬ از بين مي رود و از چنين کسي هيچ گونه استفاده اي نمي شود؛ پس چگونه به موجودي که اينک نابود شده٬ متوسل مي شود؟
مالک: به چه دليل مي گويي که مردن٬ نابود شدن است؟ و چه کسي اين را مي گويد؟!
يوسف: امام محمد بن عبدالوهاب مي گويد: به صالحان از دنيا رفته متوسل شدن در واقع دست به دامن معدوم شدن است و اين کار از نظر عقل ناپسند و زشت است.
يکي از پيروان او نقل مي کند که مي گفت: «اين عصاي من ]العياذ بالله[ بهتر و سودمندتر است٬ چرا که از اين عصا براي کشتن مار و عقرب و امثال آن مي توان استفاده کرد؛ در حالي که محمد]ص[ مرده است و سودي از او بر نمي آيد»(1).
بنابراين مطلب پيش گفته و مطالبي مشابه آن٬ گوياي ناپسندي و قبيح بودن توسل به مردگان است؛ اگر چه آن مرده٬ پيامبري چون رسول خدا باشد (!!)
مالک: اگر هم حرف تو درست باشد٬ آيا به صرف توسل به يک مرده شخص٬ مشرک مي شود؟!
يوسف: علماي بزرگ ما چنين مي گويند.
مالک: ابتدا بايد بگويم که قضيه کاملا برعکس است؛ زيرا با مرگ٬ حيات برزخي انسان شروع مي شود و نيستي و عدم براي او راه ندارد.
با مرگ انسان٬ عوالمي براي او آشکار و کشف مي شود که در زمان حياتش کشف نشده بود. قرآن در اين زمينه آيات فراواني دارد؛ از جمله مي گويد: «ما پرده ات را ]از جلوي چشمانت[ برداشتيم و ديده ات امروز تيز است» « فَكَشَفْنَا عَنكَ غِطَاءكَ ...»(2)
«و کساني که در راه خدا کشته شده اند٬ مرده نخوانيد٬ بلکه آنان زنده اند ولي شما نمي دانيد» «وَلاَ تَقُولُواْ لِمَنْ يُقْتَلُ فِي سَبيلِ اللّهِ أَمْوَاتٌ بَلْ أَحْيَاء وَلَكِن لاَّ تَشْعُرُونَ»(3)
صحيح بخاري - که به نظر اهل سنت بسيار معتبر است – مي گويد: «پيامبر(ص) به کنار فليب بدر (جايي که کشتگان سپاه شرک در آن افکنده شدند) آمد و خطاب به مرده هاي مشرکان فرمود: آنچه را که خداي ما به ما وعده داده بود٬ حق يافتيم٬ آيا شما نيز وعده خدايتان را حق يافتيد؟!
به حضرت گفته شد: مردگان را ]به پاسخ دادن[ فرا مي خوانيد؟!
پيامبر(ص) فرمود: شما از آنان شنواتر نيستيد»(4)
همچنين ابوحامد غزالي (يکي از بزرگان اهل سنت) مي گويد: «برخي مي پندارند که مرگ٬ نابودي است. اين پندار ملحدان ]و کافران[ است»(5)
يوسف: امام غزالي اعتقاد به نابودي پس از مرگ را کفر و الحاد مي داند؟!... کجا اين مطلب را نوشته است؟
مالک: در کتاب احياء العلوم اين مطلب را بيان داشته است.
يوسف: اين سخن باور نکردني و شگفت انگيز است.
مالک: اين سخن غزالي شگفت انگيز نيست؛ بلکه بي اطلاعي برخي از افراد از آن٬ جاي تعجب دارد!!
آيا خطاب پيامبر(ص) به کشتگان قليب بدر دليل روشن و قاطعي به اين نيست که انسان ها بعد از مرگ از بين نمي روند؟ اگر اين مردگان از بين رفته باشند٬ نه قدرت شنوايي دارند و نه توان فهم٬ لذا جايي براي گفته پيامبر(ص) باقي نمي ماند. حال اين در مورد کشتگان بدر است و وضعيت ديگران – به خصوص شهيدان و اوليا – روشن تر است.
يوسف: ]با تعجب[ در حيرتم که چگونه در اين سال هاي دراز در اين آيات تعمق نکرده ام تا به مقصود آنها پي ببرم و چگونه ]حتي يک بار[ اين حديث پيامبر(ص) و گفته يکي از علماي بزرگ مان را نشنيده ام!!
مالک: حال پذيرفتي که گفته شيعه مبني بر نابود نشدن انسان پس از مرگ٬ درست و مبتني بر واقعيت است؛ يا اينکه همچنان در شک و ترديد به سر مي بري؟
يوسف: نه در اين گفته شکي ندارم؛ اما چيز ديگري مرا حيرت زده کرده است؟
مالک: چه چيزي موجب سرگشتگي و حيرت تو است؟!
يوسف: به رغم اين حديث روشن پيامبر و تصريح و اعتقاد غزالي٬ چرا محمد بن عبدالوهاب معتقد است که انسان ها پس از مرگ نابود مي شوند و آن حرف جسارت آميز را درباره پيامبر(ص) مي گويد؟
مالک: نه٬ نبايد مردد باشي٬ بايد افراد را در ترازوي قرآن و سنت و سيره گذشتگان صالح بسنجيم. چنان که گفتار و کردار آنان با قرآن٬ سنت و سيره صالحان مطابقت داشت٬ مي پذيريم؛ در غير اين صورت اگر انحراف و اشتباهي از هر کسي و در هر جايگاهي ديديم٬ بايد از او بيزاري جسته٬ از حقيقت پيروي کنيم.
يوسف: من نيز با تو موافقم و مي کوشم راه درست و حقيقي را دنبال کنم؛ نه ديدگاه سليقه اي و اشتباه افراد و گروه ها را.
خوب٬ من مي پذيرم که انسان با مرگ از بين نمي رود؛ اما با وجود اين انديشه که مي گويد: «توسل به خلق خدا٬ شرک و بريدن از دين است»؛ چگونه مي توان به پيامبر يا اولياي الهي متوسل شد؟
مالک: من از تو سؤالي مي پرسم و آن اينکه آيا دست به دامان زندگان شدن و درخواست نياز از آنان کردن والتماس دعا گفتن و يا بيان اين مطلب که: اي حميد٬ ديناري به من بده٬ يا از خدا برايم طلب آمرزش کن و... از نظر شرع اشکالي دارد؟!
يوسف: ... نه٬ البته که جايز است.
مالک: حال که روشن شد انسان مرده نيز همانند مردگان مي شنود٬ درخواست نياز از او و توسل به وي چه مانعي دارد؟!
يوسف ]درنگي کرده٬ سپس مي گويد[: همين طور است که مي گويي٬ نبايد اين گونه خواستن٬ اشکالي داشته باشد.
مالک: آري توسل به آنان هيچ اشکالي ندارد و اين هم در قرآن آمده و هم روايات فراواني از شيعه و سني در اين باره نقل شده است.
يوسف: و در قرآن روايات!! قرآن چه مي گويد؟
مالک: قرآن در آيه 35 سوره مائده مي فرمايد: «اي کساني که ايمان آورده ايد و تقوا پيشه مي کنيد٬ به سوي او وسيله اي پرگزينيد» «وَابْتَغُواْ إِلَيهِ الْوَسِيلَةَ ». بديهي است «وسيله» منحصرا به انجام واجبات و محرمات نيست؛ بلکه مستحبات نيز - که از جمله آنها توسط به انبياء است – وسيله مي باشد.
يوسف: يعني قرآن از ما مي خواهد که به سوي خدا وسيله اي طلب کنيم؟ يعني چه؟
مالک: اين آيه دلالت دارد بر اين که مؤمنان در رسيدن به اهداف نهايي قرب و رضوان الهي٬ به تحصيل تقوا (بهترين توشه) و آنچه سبب تقرب او در تمام شئون به خدا مي شود٬ نيازمندند. لفظ «وسيله»٬ تمام واسطه هاي مقرب را شامل مي شود. در اينجا «وابتغوا اليه الوسيله»٬ از باب ذکر عام بعد از ذکر خاص (تقوا) است.
بر اين اساس پيامبر و عترت او٬ واسطه تقرب به خداي متعال هستند.
يوسف: دلايل ديگر چه هستند؟
مالک: اصحاب پيامبر(ص)در زمان حيات و پس از وفات آن حضرت به او متوسط مي شدند. پيامبر(ص) در زمان حيات خود و پس از او ديگر ياران و اصحاب پيامبر(ص) از اين کار جلوگيري نمي کردند و اگر توسط به غير خدا شرک باشد٬ بي ترديد٬ آنان از اين کار منع مي کردند.
يوسف: آيا براي سخنانت دليل نيز داري؟
مالک: آري٬ به عنوان نمونه چند نکته تاريخي را ذکر مي کنم.
1. احمد بن حنبل در مسند خود از عثمان بن حنيف روايت مي کند: مردي نابينا نزد پيامبر اسلام آمد و گفت: از خدا بخواه تا مرا عافيت دهد. پيامبر اکرم فرمان داد تا وضو بگيرد و دو رکعت نماز بگذارد و چنين دعا کند: پروردگارا: من از تو درخواست مي کنم و به وسيله پيامبر رحمت به تو روي مي آورم. اي محمد! من در مورد نيازم به وسيله تو٬ به پروردگار خويش متوجه مي شوم تا حاجتم را برآورده فرمايد؛ خدايا! او را شفيع من گردان(6).
2. بيهقي و ابن ابي شيبه با اسناد صحيح روايت کرده اند: در روزگار خلافت عمر مردم دچار قحطي شدند. بلال بن حرث کنار قبر پيامبر(ص) رفت و گفت: اي رسول خدا(ص) براي امتت طلب باران کن که از گرسنگي و خشکسالي در معرض نابودي قرار گرفته اند(7).
چون آدم مرتکب خطا شد٬ گفت: خداوندا: از تو مي خواهم به حرمت محمد(ص) گناه مرا ببخشي...(8).
توسل امري است که در ميان امت هاي گذشته نيز رايج بوده و حرمتي نداشته است و برترين توسل ها نيز توسل به پيامبر(ص) و آل پاک او است.
در منابع ما اهل سنت آمده است: در دوران خالفت عمر٬ خشکسالي پيش آمد و مردي کنار قبر رسول خدا(ص) آمد و گفت: اي پيامبر خدا! براي امت خود آب بطلب که آنان نابود شدند. پس پيامبر(ص) به خواب او آمد و فرمود: پيش عمر برو٬ بر او سلام برسان و آگاهش کن که همگي سيراب خواهند شد.(9).
يوسف: عجب٬ چه مطالب قابل توجهي!! چر اينها را به ما نمي گويند؟! چرا بايد امت پيامبر را از چنين نعمت و فيضي بي بهره سازند؟ چه اشکال دارد ما در کنار نماز و عبادت خدا٬ به انسان هاي برگزيده او متوسل شويم و از آنها کمک بگيريم؟ خود پيامبر و اصحاب منعي نکرده اند پس چرا عده اي اذهان مسلمين را مشوش مي سازند و آن را شرک مي دانند؟! بدتر از آن چنان برخوردهاي توهين آميز و خشني دارند که گويا با بت پرستان هند و شيطان پرستان غربي روبه رو هستند؟!
مالک: آري حرف تو کاملا درست است؛ به نظر من شروع اين تهمت ها و خشونت ها از ناحيه گروه خوارج از يک طرف و بني اميه از طرف ديگر بود. اينان با اصل نبوت و خاندان وحي (پيامبر و فرزندان او) مخالف بودند؛ به همين جهت از هر طريقي سعي مي کردند مردم ار از آن بزرگواران دور سازند؛ چنان که آمده است: مروان بن حکم روزي بر بقعه رسول خدا وارد شد. مردي را مشاهده کرد که صورت خود را بر قبر گذاشته است. پس گردن او را گرفت و به وي گفت: آيا مي داني چه مي کني؟ دقت که کرد٬ ناگهان ديد که او ابو ايوب انصاري٬ صحابي بزرگ است: ابو ايوب گفت: آري من به جهت سنگ نيامده ام و نيز به جهت اين خشت ها نيامده ام! من تنها به جهت رسول خدا آمده ام. از آن حضرت شنيدم که فرمود: بر دين خدا نگرييد اگر فردي شايسته متولي آن شده باشد؛ ولي بر دين بگرييد هنگامي که متولي آن نااهل شدند!!(10)
يوسف: اگر چنين است٬ چرا اصحاب مسلمانان را دعوت نمي کردند که مانند شيعيان به پيامبر(ص) متوسل شوند؟!
مالک: اتفاقا منابع ماا مالامال از اين گونه دستورها است؛ ولي متأسفانه چون با اصل آن مخالفت مي کنند٬ به اين روايات بي تفاوت اند؛ در حالي که شيعيان به همه اين روايات توجه کرده و به آنها پاي بند هستند و افتخار مي کنند که اين چنين احترام و تعظيمي از پيامبر و خاندان او دارند.
يوسف: مي تواني باز هم نمونه هايي را براي من ذکر کني؟
مالک: آري. آمده است: چون منصور دوانيقي روانه حج شد٬ به زيارت قبر پيامبر(ص) نيز رفت. در آنجا به امام مالک پيشواي مالکيان گفت: اي ابوعبدالله: رو به قبله بايستم و به درگاه خدا دعا کنم يا اين که رو به قبر پيامبر خدا کنم؟! امام مالک گفت: چرا از پيامبر که وسيله تو و پدرت آدم به درگاه خداوند است٬ روي بگرداني؟ روي به جانب او کن و او را شفيع خود قرار ده که ]بي ترديد[ خداوند شفاعت او را درباره ات مي پذيرد؛ زيرا خداوند فرموده است: «وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذ ظَّلَمُواْ أَنفُسَهُمْ جَآؤُوكَ فَاسْتَغْفَرُواْ اللّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُواْ اللّهَ تَوَّابًا رَّحِيمًا»(11) ؛ «و ما هيچ پيامبرى را نفرستاديم مگر آنكه به توفيق الهى از او اطاعت كنند و اگر آنان وقتى به خود ستم كرده بودند پيش تو مى‏آمدند و از خدا آمرزش مى‏خواستند و پيامبر [نيز] براى آنان طلب آمرزش مى‏كرد قطعا خدا را توبه‏پذير مهربان مى‏يافتند»(12).
عبارت «او وسيله (واسطه) تو و پدرت آدم به درگاه خداوند است» دليل محکمي بر جواز؛ بلکه مستحب بودن توسل به پيامبر(ص) مي باشد.
دارمي نيز در صحيح خود از ابوالجوزاء نقل مي کند: مردم مدينه دچار قحطي شديدي شدند؛ لذا از گرفتاري خود٬ نزد عايشه شکايت بردند. او گفت: به قبر پيامبر(ص) نگاه کنيد و ]با نگاه خود[ از آن روزنه اي تا به آسمان بسازيد؛ به گونه اي که حايل و مانعي در ميان نباشد (او را نزد خداوند واسطه قرار دهيد).
آنان اين کار را کردند و رفتند. در نتيجه اين توسل٬ آسمان باريدن گرفت؛ گياهان روييدند٬ شترها ]از فراواني علوفه[ چربي فراوان دادند و از شدت چاقي دريده شدند. آن سال٬ «سال چاک» ناميده شد.(13).
يوسف : داستان هاي جالبي نقل کردي٬ آن هم از کساني که ما حرف آنها را مي پذيريم و درست مي دانيم!!
مالک: ده ها مورد مشابه آنچه بيان شد در کاب هاي روايي وجود دارد که همگي بر جواز توسل به پيامبر و اولياي الهي پس از رحلت شان دلالت دارد. بنابراين اگر توسل به رسول خدا جايز بوده و حرام و شرک نباشد؛ توسل به امامان٬ فرشتگان و صالحان نيز جايز است؛ چرا که اگر اين کار شرک آلود باشد٬ حتي در مورد پيامبر نيز بايد حرام و ممنوع باشد واگر جايز است٬ لزوما بايد توسل را نه تنها به پيامبر(ص) که به تمام بندگان صالح خدا جايز شمرد.
يوسف: باور کن! حتي يکي از رواياتي که بر شمردي٬ تا به حال نديده و نشنيده بودم. فقط تنها چيزي که مردانم ادعاي برخي فرق مبني بر شرک بودن آن است!!

منابع براي مطالعه بيشتر در زمينه توسل

1. شيعه و تهمت هاي ناروا٬ شيراز: نشر ياس زهرا.
2. سخني پيرامون توسل٬ محسن خرازي٬ قم: نشر برگزيده.
3. دعا و توسل٬ طاهري خرم آبادي٬ قم: بوستان کتاب.
4. صد و يک مناظره خواندني٬ محمدي اشتهاردي٬ قم: نشر علامه.
5. شفاعت و توسل٬ محمد کاظم روحاني٬ قم: نشر معارف.

1. ر.ک: کشف الارتياب٬ ص 139؛ به نقل از خلاصه الکلام٬ ص 230.
2. ق (50)٬ آيه 22.
3. بقره (2)٬ آيه 154.
4. صحيح بخاري٬ ج 1٬ ص 462٬ باب 85٬ ٬ ح 1304.
5. احياء العلوم٬ ج 4٬ ص 493٬ باب 7.
6. مسند احمد بن حنبل٬ ج 4٬ ص 138.
7. المصنف٬ ج 7٬ ص 681٬ الدرر السنيه٬ ص 18.
8. خلاصه الکلام سمهودي٬ ص 17 ؛ معجم الکبير طبراني٬ ج 9٬ ص 98.
9. وفاء الوفاء٬ ج 2٬ ص 1371.
10. مستدرک حاکم٬ ج 4٬ ص 575.
11. نساء (4)٬ آيه 64.
12. خلاصه الکلام٬ ص 17.
13. سنن دارمي٬ ج 1٬ ص 43 و 44.

قسمت پنجم:
عقل حجت خدا بر انسان‏ها است و او را در روز قيامت به مدركات عقلى و ثواب مى‏دهد ـ اگر خلاف عقل
چيزز را بپذيريم در محضر الهى هيچ عذرى نخواهيم داشت لذا از جوانان و فرهيختگان همه مذاهب انتظار
مى‏رود كه دين و مذهب خود را با اين مايه گران‏بها محك زد سپس قضاوت نمايند.
جزوه پيش رو طرح چند سؤال بسيار ساده است كه تناقضات آشكارى را در اعتقادات برخى مذاهب
خصوصا فرقه وهابيت متذكر مى‏شود.
1. پيامبر اكرم(ص) در راه بازگشت از حجه‏الوداع، در حالى كه جمعيت حاجيان به منطقه غدير رسيدند،
فرمود: آنان كه جلو رفته‏اند، بازگردند و آنان كه پشت سر هستند، برسند؛ سپس فرمود تا جهاز شتران را روى
هم گذاردند و منبرى بلند به وجود آورند؛ سپس خطبه غدير را ايراد فرمود.
با همه اين شرايط و مقدمات، آيا معقول است كه كلمه مولى در اين خطبه به معناى دوست باشد و
پيامبر(ص) به خاطر اختلاف شخصى يك نفر با حضرت على(ع) اين خطبه را ايراد كرده باشد و با قطع نظر از
همه بحث‏هاى طولانى، اگر انسان به عقل خويش رجوع كند، آيا اين معنا خنده دار به نظر نمى‏رسد؟
2. بر فرض محال كه مولى در حديث غدير به معناى دوست باشد و نه به معناى حاكم و خليفه، آيا بعد از
پيامبر (ص) به اين توصيه او عمل شد؟
دوست داشتن با كشتن و جنگيدن و منزوى كردن چگونه قابل جمع است؟
آيا خانه نشينى حضرت على(ع) به مدت 25 سال و به راه انداخن جنگ جمل و صفين، محبت و دوستى به
اوست؟
3. وهابيون، توسل به پيامبر را در زمان زنده بودن وى جايز مى‏دانند؛ اما در زمان مرگ شرك مى‏دانند؛ سؤال
اين است كه زندگى و مرگ، چه اثرى در حقيقت شرك دارد؛ اگر شرك است، چه پيامبر زنده باشد و چه مرده،
بايد شرك تلقى شود؟
4. آيا واقعا خدايى كه در روز قيامت، چشم، گوش، دست، پا و دهان دارد و فقط از داشتن عورت و ريش
محروم است، قابل پرستش است؟

5. در جنگ احد وقتى شايعه كشته شدن پيامبر پخش شد، چه كسانى فرار كردند كه آيه ارتداد درباره آنها
نازل شد؟ «ثُمَّ أَنْزَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ بَعْدِ الْغَمِّ أَمَنَةً نُعاساً يَغْشى طائِفَةً مِنْكُمْ وَ طائِفَةٌ قَدْ أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ يَظُنُّونَ بِاللّهِ غَيْرَ الْحَقِّ ظَنَّ الْجاهِلِيَّةِ يَقُولُونَ
هَلْ لَنا مِنَ الْأَمْرِ مِنْ شَيْءٍ قُلْ إِنَّ الْأَمْرَ كُلَّهُ لِلّهِ يُخْفُونَ فِي أَنْفُسِهِمْ ما لا يُبْدُونَ لَكَ يَقُولُونَ لَوْ كانَ لَنا مِنَ الْأَمْرِ شَيْءٌ ما قُتِلْنا هاهُنا قُلْ لَوْ كُنْتُمْ فِي
بُيُوتِكُمْ لَبَرَزَ الَّذِينَ كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقَتْلُ إِلى مَضاجِعِهِمْ وَ لِيَبْتَلِيَ اللّهُ ما فِي صُدُورِكُمْ وَ لِيُمَحِّصَ ما فِي قُلُوبِكُمْ وَ اللّهُ عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ»
6. آيا كسى كه در مدت 40 سال از عمر خود مشغول پرستش لات، عزى و ساير بت‏ها بوده (بر فرض اين
كه بعد از آن انسان خوبى شده باشد) براى خلافت رسول اللّه(ص) بر مسلمين سزاوارتر است يا كسى كه حتى
يك لحظه بت نپرستيده و مسلمين از او به عنوان «كرم اللّه وجهه» (خداوند روى او را به واسطه عدم سجده بر
بتها كريم داشته) ياد مى‏كنند؟
7. اشخاص به ظاهر عالم برخى از فرقه‏ها كه فتوا به كفر و شرك ساير مذاهب اسلامى مى‏دهند، آيا تاكنون
فتوا به كفر و شرك بوش، صدام، بلر، ساركوزى و ساير سردمداران مخالف مسلمين داده‏اند؟
8. آيا رفاقت اين عالم نمايان با آن دشمنان كينه‏توز مسلمين، دليل اين نيست اينان آگاهانه يا ناخودآگاه،
جيره‏خوار همان سردمداران استبدادند؟
9. آيا تاكنون علماى فرقه وهابيت حكم وجوب جهاد با اسراييل را صادر كرده‏اند؟ آيا فلسطينيان جزء
مسلمانان اهل تسنن نيستند و آيا مورد ظلم و ستم اسراييل واقع نشده‏اند؟
10. آيا از نظر علمى و عقلى، براى بحث با شيعيان و ديگر مسلمين، مى‏توانيم به احاديثى كه از نظر آنها
جعلى و غيرواقعى هستند، استناد كنيم؟
چگونه ما مى‏توانيم رواياتى را بپذيريم كه برخى از راويان آنها كذّاب ـ منحرف ـ جعال و غيرموثق هستند.
به راستى ابوهريرة، ابن ملجم، سمرة بن جندب و معاويه، چه كسانى بودند و آيا مى‏توان به احاديث نقل شده
از آنها اطمينان كرد؟

11. مى‏گويند شيعيان قائل به خيانت جبرييل امين هستند؛ زيرا جبرييل مأمور بود كه وحى را بر على نازل
كند، ولى او خيانت كرد و بر محمد(ص) نازل كرد؛ آيا هيچ شيعه‏اى را مى‏شناسيد كه چنين اعتقادى داشته
باشد؟ آيا اين نوع تهمت‏هاى پوچ و بى‏اساس نشان‏دهنده اين نيست كه مذهب تشيع عارى از عيب و نقص
است؟ چرا كه اگر نقص اساسى وجود داشت مى‏بايست آن را طرح كنند و نيازى به تهمت و مسائل ساختگى
نبود.
12. مى‏گويند امت بر خلافت برخى از خلفا اجماع كردند؛ آيا مخالفينى چون على، سلمان، اباذر، مقداد و...
جزء امت نبودند كه با وجود مخالفت آنان، تعبير به اجماع مى‏شود؟
13. آيا خط فكرى دختر بزرگوار پيامبر(ص)، حضرت فاطمه(س) با خلفاء يكى بود و او از عملكرد آنها
راضى بود؟
الف) چرا گفته ابى سعيد و ابن عباس و شهادت امام على(ع) و امام حسن(ع) و امام حسين(ع) در باره اين كه
رسول خدا (ص) فدك را به فاطمه بخشيده است، پذيرفته نمى‏شود؛ ولى تنها سخن ابوبكر ـ كه مى‏گويد از
رسول خدا شنيدم كه «پيامبران ارث باقى نمى‏گذارند» ـ پذيرفته مى‏شود؟
ب) چرا سخن يك نفر بر آن همه صحابى بزرگ، ترجيح داده مى‏شود؟
ج) چرا تا آن زمان كسى اين سخن را از رسول خدا(ص) نشنيده بود و كسى آن را نقل نكرده بود؟
د) چرا تا قبل از آن زمان، كسى اين سخن را حتى از از ابوبكر نشنيده بود؟ (براى اثبات اين كه ناقل اين حديث
فقط ابوبكر بوده به منابع ذيل بنگريد.
14. حب اهل بيت پيامبر(ص) طبق روايات رسول اللّه(ص) بر همه مسلمين لازم است و همه مذاهب نيز

چنين ادعايى دارند ؛ با اين حال، دوست داشتن اهل بيت و على بن ابى‏طالب(ع) با جنگ جمل، چگونه سازگار
است؟
15. جنگ صفين را چه كسانى به راه انداختند؟ محبت اهل بيت و على‏بن‏ابى‏طالب و حسن و حسين با محبت
و قبول داشتن عاملين جنگ صفين، چگونه سازگار است؟
16. آيات تعيين خليفه كار خوبى است يا نه؟ اگر خوب است چرا مى‏گوييد پيامبر(ص) خليفه تعيين نكرد؟
اگر بد است چرا ابوبكر و عمر اين كار را كردند؟
17. آيا از لحاظ عقل ممكن است كه محبت معاويه، طلحه و زبير، با محبت على بن ابى‏طالب(ع) در يك دل
جمع گردد؟ اهل تسنن اين تناقض را چگونه به جوانان خود پاسخ مى‏دهند؟
18. آيا پاسخ پيروان بعضى از مذاهب با استناد به اين كه «تِلْكَ أُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ لَها ما كَسَبَتْ وَ لَكُمْ ما كَسَبْتُمْ) ؛ «آنان امتى
بودند كه از دنيا رفته‏اند، آنها سزاى عمل خويش را مى‏بينند و شما سزاى عمل خويش را» مبنى بر اين كه كارى
با عملكرد صحابه بعد از پيامبر نداشته باشيم، پاسخى منطقى است؟
(شأن نزول آيه شريفه اين است كه پدران و اقرباى برخى از مسلمانان كافر بودند و آنها از آن بابت نگران و
شرمنده بودند در نتيجه آيه نازل شد كه عمل آن كافران ربطى به عمل شما ندارد).
19. پاسخ ديگر اين است كه آنان به اجتهاد خود عمل كردند و هر كس در اجتهادش به حق برسد دو اجر و
اگر به خطا رود يك اجر دارد.
حال آيا كسى كه در مقابل نصوص و روايات پيامبر اجتهاد مى‏كند بعد هم همه معترفند كه به خطا رفته و
نبايد با على و اولاد على مى‏جنگيد قابل پيروى و خلافت مسلمين است؟
20. آيا ممكن است كه دو گروه با وجود داشتن دو سيره و دو عملكرد متفاوت و گاهى متناقض، هر دو حق

باشند؟
21. اكثر قريب به اتفاق قاتلين اولاد و اهل بيت پيامبر(ص) مخصوصا دوازده امام يا از امويان بودند و يا
عباسيان؛ حال سؤال اين است كه مؤسس اين دو سلسله و يا حامى آنها، كدام يك از خلفاى راشدين بود؟
به عبارت ديگر: بنيان‏گذار سلسله اموى، معاويه بود؛ معاويه را كدام يك از خلفا بر مسند حكومت شام
نشانيد و تا آخر لحظه عمر از وى حمايت كرد؟
22. حاكم نيشابورى در المستدرك، روايتى را از على عليه‏السلام نقل مى‏كند كه حضرتش فرمود:
«انّه مّما عهد إلىّ النبى صلى‏الله‏عليه‏و‏آله أنّ الأُمة ستغدر بى بعده»
«از پيمان‏هايى كه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله از من گرفته اين است كه امت پس از او، به من خيانت خواهند كرد».
حاكم نيشابورى پس از نقل اين روايت مى‏نويسد: اسناد اين روايت صحيح است.
ذهبى نيز در تلخيص المستدرك مى‏نويسد: اين روايت صحيح است.
اين در حالى است كه علماى اهل سنت مقرر كرده‏اند كه هر حديثى كه در تصحيح آن، ذهبى با حاكم
نيشابورى همراه و موافق باشند، در حكم دو حديث صحيح است.
گفتنى است كه اين حديث را ابن ابى شِيبه، بزّار، دارقُطْنى، خطيب بغدادى، بيهقى و ديگران نيز نقل كرده‏اند.
حال سؤال اين است كه اين خيانت چه بوده است و خيانت‏كاران چه كسانى بوده‏اند؟
23. اولين كسانى كه مسئله لعن را رسميت بخشيدند، چه كسانى بودند و به عبارت ديگر، چه كسى دستور داد
كه على را در خطبه‏ها لعن كنند؟
24. تعريف صحابه طبق نظر همه مذاهب اسلامى اين است كه هر كس در زمان پيامبر زندگى كرده باشد و آن
حضرت را ديده و درك كرده باشد، جزء صحابه است؛ (كه به چند هزار تن مى‏رسند) آيا اعتقاد به عدالت همه

آنها، امرى معقول و قابل پذيرش است؟
الف) اگر همه صحابه عادل بودند، پس آيات مربوط به منافقين، در شأن چه كسانى نازل مى‏شد؟
ب) اگر همه صحابه عادل بودند، آيه «إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا» ؛ «هر گاه فاسقى براى شما خبرى آورد،
جست‏وجو كنيد»، در شأن چه كسى نازل شده است؟
25. چگونه حديث عشره مبشره صحيح است و حال آنكه متضمن اضداد مى‏باشد، و اين به معناى تعضاد در
دين و بطلان دين است چون جمع بين الاضداد از محالات عقلى است. چون خط مشى جناب ابوبكر با جناب
عمر فرق مى‏كرد. و گاهى يكديگر را نفى مى‏كردند خط مشى جناب عثمان با هر دو فرق مى‏كرد. و خط مشى
حضرت على(ع) با هر سه فرق داشت و اصلاً ارزشى براى سيره شيخين قائل نبود و به همين جهت در روز
شورى شرط پيروى از سيره شيخين را نپذيرفت. خط مشى و روش عبدالرحمن بن عوف با عثمان كاملاً
متناقض و متضاد بود و تا آخر عمر با او قهر كرده و در اين حال فوت شد. خط مشى و روش حضرت على(ع)
با طلحه و زبير فرق مى‏كرد و لذا ريختن خونشان را مباح مى‏دانست و آنها نيز جنگ باحضرت على (ع) را جايز
و قتل او را مباح مى‏دانستند حال آيا همه اينان جزو عشره مبشره هستند. يعنى همه اين روش‏هاى متناقض
امضاء شده و اسلام و آيين پيامبر آنها را مى‏پذيرد؟
26. آيا حديث «انى تارك فيكم الثقلين كتاب اللّه و عترتى»، در منابع اهل تسنن موجود است؟ اگر هست معناى آن

چيست؟ و چگونه از عترت و اهل‏بيت پيامبر آنان در امور جامعه مسلمين استفاده شد؟
آيا بعد از پيامبر(ص) اهل بيت او را منزوى نكردند؟
27. آنچه از حديث ثقلين متواتر و صحيح است عبارت «كتاب اللّه و عترتى اهل بيتى» است. چنانچه مسلم
و ترمذى آن را آورده و ألبانى نيز آن را تصحيح كرده است. ولى عبارت «كتاب اللّه و سنتى» ضعيف است و
مالك آن را مرسلاً نقل كرده و قبول مراسيل او مورد اتفاق واجماع نيست و هيچ يك از صحاح سته آن رانقل
نكرده‏اند. با اين حال چرا اهل تسنن بر عبارت دوم اصرار دارند و عبارت اول را كمتر و يا اصلاً در خطبه‏ها ذكر
نمى‏كنند. با توجه به اينكه عمر بن الخطاب در حضور پيامبر(ص) و در بيمارى موت پيامبر(ص) اصرار داشت
كه ما نياز به سنت پيامبر نداريم. «حسبنا كتاب اللّه». آيا اين با روايتى كه بر آن اصرار دارند: «كتاب اللّه و سنتى»
قابل جمع است؟
28. آيا بعد از پيامبر(ص)، مردم به دو جناح (پيروان صحابه و پيروان اهل بيت)، تقسيم نشدند؟
از نظر عرفى و عقلى، آيا اهل‏بيت(ع) مى‏توانند به پيامبر نزديك‏تر باشند يا صحابه؟ چه كسانى براى حفظ
دين و احكام پيامبر بايد دلسوزتر باشند ـ اين دين مربوط به جدّ چه كسانى بود؟
29. قاتلين امام حسين(ع) در روز عاشورا، پيرو صحابه بودند يا پيرو اهل بيت(ع)؟
30. چگونه است كه بوسيدن فرزند و همسر و پدر و مادر و حاكمان مجاز و پسنديده است ولى بوسيدن خانه
خدا و حرم پيامبر را شرك عظيم و حرامى غير قابل بخشش است؟ آيا جوانان آنان مى‏توانند اين مسائل را با

عقل خويش سازگار سازند؟
اينكه چند پرسش نسبتا سياسى:
31. آيا تمام مشكل جهان اسلام، زيارت رفتن برخى مسلمين است و هيچ گونه مشكل و ظلمى از سوى يهود
و نصارا بر جهان اسلام وارد نمى‏شود؟ چرا كاخ‏هاى استبداد را رها كرده‏اند و به مبارزه با تعدادى قبر
پرداخته‏اند؟
32. قرآن مى‏فرمايد: «وَ لَنْ تَرْضى عَنْكَ الْيَهُودُ وَ لاَ النَّصارى حَتّى تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ» ؛ «يهوديان و مسيحيان از تو راضى
نمى‏شوند؛ مگر اين كه تابع كيش آنان گردى»؛ حال يهود و نصاراى زمان ما، (اسراييل و آمريكا) از كدام يك از
مذهب موجود راضى هستند؟
33. آيا رضايت يهود و نصارا از يك گروه مسلمين، طبق آيه مذكور دليل پيروى آن مسلمانان از كفار نيست؟
34. آمريكا و اسراييل، با كدام يك از دولت‏ها رفيق و هم پيمانند؟
35. چرا حكومت‏هاى مدعى پيروى از سنت پيامبر(ص) صددرصد از آمريكا پيروى مى‏كنند؟
36. چرا مدعيان پيروى از سنت پيامبر(ص)، از فلسطينيان مظلوم كه از ظلم صهيونيسم به ستوه آمده‏اند،
حمايت نمى‏كنند؟ با وجودى كه آن مظلومين همه اهل تسنن هستند.
چه كسانى از جنگ 33 روزه مسلمانان غيور لبنان بر عليه صهيونيسم حمايت نكردند و بلكه از آن ابراز
نگرانى كردند؟
37. تخريب آثار تاريخى اسلام، با چه هدفى صورت مى‏پذيرد؟
38. تاكنون كدام يك از كشورهاى جهان، آثار تاريخى خود را تخريب كرده‏اند؟ به راستى تخريب آثار
تاريخى اسلام به بهانه شرك درست است؟
39. آيا تخريب خندق در محوطه جنگ احزاب و تخريب حرم ائمه بقيع(ع) و آثار احد، كمتر از تخريب

مجسمه بودا در افغانستان اهميت داشت كه يونسكو نسبت به تعرض به آن اعلاميه صادر كرد؟
آيا بين وهابيون و سازمان‏هاى بين المللى، براى محو آثار اسلامى، تبانى، هماهنگى و همكارى صورت
نگرفته است؟
40. آيا استفاده از مظاهر تمدن، مانند دوربين و هواپيما و برپايى مراسم جشن تولد و ساير مراسم، بدعت
است؟ آيا اگر كسى قائل به چنين نظرى باشد، واقعا مرتجع نيست؟
41. چرا زنان را در بيشتر مساجد عادى (غير از مسجدالنبى و مسجد الحرام) راه نمى‏دهند و در مسجد
النبى نيز كمترين حق را براى آنان قائل هستند.
ـ حق رأى ندارند ـ رانندگى آنان جرم محسوب مى‏شود و هيچ گونه نقشى در اداره كشور و جامعه ـ حتى
جامعه زنان نداشته و با ديد حقارت به آنان نگريسته مى‏شود. و در يك كلمه حقوق زن در برخى از كشورهاى
مدعى سنت پيامبر چرا پايمال مى‏شود و با اين وجود هيچ گاه آمريكا و سازمان ملل و شوراى امنيت اين
كشورها مرتجع را به جهت نقض حقوق زنان محكوم نمى‏نمايد!! و اصلاً مسئله را طرح و بررسى نمى‏كنند. آيا
اين مهم نشان از هم پيمانى....
صدها مورد از تناقضات و عدم سازگارى با عقل در اعتقادات برادران عامه يا فرقه وهابيت در ذهن خلجان
مى‏كند كه انشاء اللّه در فرصتى ديگر بيان خواهم نمود. و العاقبة للتقوى و اليقين.

قسمت ششم:

عقل حجت خدا بر انسان‏ها است و او را در روز قيامت به مدركات عقلى و ثواب مى‏دهد - اگر خلاف عقل چيزز را بپذيريم در محضر الهى هيچ عذرى نخواهيم داشت لذا از جوانان و فرهيختگان همه مذاهب انتظار مى‏رود كه دين و مذهب خود را با اين مايه گران‏بها محك زد سپس قضاوت نمايند.
جزوه پيش رو طرح چند سؤال بسيار ساده است كه تناقضات آشكارى را در اعتقادات برخى مذاهب خصوصاً فرقه وهابيت متذكر مى‏شود.
1. پيامبر اكرم(ص) در راه بازگشت از حجةالوداع، در حالى كه جمعيت حاجيان به منطقه غدير رسيدند، فرمود: آنان كه جلو رفته‏اند، بازگردند و آنان كه پشت سر هستند، برسند؛ سپس فرمود تا جهاز شتران را روى هم گذاردند و منبرى بلند به وجود آورند؛ سپس خطبه غدير را ايراد فرمود.
با همه اين شرايط و مقدمات، آيا معقول است كه كلمه مولى در اين خطبه به معناى دوست باشد و پيامبر(ص) به خاطر اختلاف شخصى يك نفر با حضرت على(ع) اين خطبه را ايراد كرده باشد و با قطع نظر از همه بحث‏هاى طولانى، اگر انسان به عقل خويش رجوع كند، آيا اين معنا خنده دار به نظر نمى‏رسد؟
2. بر فرض محال كه مولى در حديث غدير به معناى دوست باشد و نه به معناى حاكم و خليفه، آيا بعد از پيامبر (ص) به اين توصيه او عمل شد؟
دوست داشتن با كشتن و جنگيدن و منزوى كردن چگونه قابل جمع است؟
آيا خانه نشينى حضرت على(ع) به مدت 25 سال و به راه انداخن جنگ جمل و صفين، محبت و دوستى به اوست؟
3. وهابيون، توسل به پيامبر را در زمان زنده بودن وى جايز مى‏دانند؛ اما در زمان مرگ شرك مى‏دانند؛ سؤال اين است كه زندگى و مرگ، چه اثرى در حقيقت شرك دارد؛ اگر شرك است، چه پيامبر زنده باشد و چه مرده، بايد شرك تلقى شود؟
4. آيا واقعاً خدايى كه در روز قيامت، چشم، گوش، دست، پا و دهان دارد و فقط از داشتن عورت و ريش محروم است، قابل پرستش است؟
5. در جنگ احد وقتى شايعه كشته شدن پيامبر پخش شد، چه كسانى فرار كردند كه آيه ارتداد درباره آنها نازل شد؟ «ثُمَّ أَنْزَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ بَعْدِ الْغَمِّ أَمَنَةً نُعاساً يَغْشى‏ طائِفَةً مِنْكُمْ وَ طائِفَةٌ قَدْ أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ يَظُنُّونَ بِاللَّهِ غَيْرَ الْحَقِّ ظَنَّ الْجاهِلِيَّةِ يَقُولُونَ هَلْ لَنا مِنَ الْأَمْرِ مِنْ شَيْ‏ءٍ قُلْ إِنَّ الْأَمْرَ كُلَّهُ لِلَّهِ يُخْفُونَ فِي أَنْفُسِهِمْ ما لا يُبْدُونَ لَكَ يَقُولُونَ لَوْ كانَ لَنا مِنَ الْأَمْرِ شَيْ‏ءٌ ما قُتِلْنا هاهُنا قُلْ لَوْ كُنْتُمْ فِي بُيُوتِكُمْ لَبَرَزَ الَّذِينَ كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقَتْلُ إِلى‏ مَضاجِعِهِمْ وَ لِيَبْتَلِيَ اللَّهُ ما فِي صُدُورِكُمْ وَ لِيُمَحِّصَ ما فِي قُلُوبِكُمْ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ»(1)
6. آيا كسى كه در مدت 40 سال از عمر خود مشغول پرستش لات، عزى و ساير بت‏ها بوده (بر فرض اين كه بعد از آن انسان خوبى شده باشد) براى خلافت رسول اللَّه(ص) بر مسلمين سزاوارتر است يا كسى كه حتى يك لحظه بت نپرستيده و مسلمين از او به عنوان «كرم اللَّه وجهه» (خداوند روى او را به واسطه عدم سجده بر بتها كريم داشته) ياد مى‏كنند؟
7. اشخاص به ظاهر عالم برخى از فرقه‏ها كه فتوا به كفر و شرك ساير مذاهب اسلامى مى‏دهند، آيا تاكنون فتوا به كفر و شرك بوش، صدام، بلر، ساركوزى و ساير سردمداران مخالف مسلمين داده‏اند؟
8. آيا رفاقت اين عالم نمايان با آن دشمنان كينه‏توز مسلمين، دليل اين نيست اينان آگاهانه يا ناخودآگاه، جيره‏خوار همان سردمداران استبدادند؟
9. آيا تاكنون علماى فرقه وهابيت حكم وجوب جهاد با اسراييل را صادر كرده‏اند؟ آيا فلسطينيان جزء مسلمانان اهل تسنن نيستند و آيا مورد ظلم و ستم اسراييل واقع نشده‏اند؟
10. آيا از نظر علمى و عقلى، براى بحث با شيعيان و ديگر مسلمين، مى‏توانيم به احاديثى كه از نظر آنها جعلى و غيرواقعى هستند، استناد كنيم؟
چگونه ما مى‏توانيم رواياتى را بپذيريم كه برخى از راويان آنها كذّاب - منحرف - جعال و غيرموثق هستند.
به راستى ابوهريرة، ابن ملجم، سمرة بن جندب و معاويه، چه كسانى بودند و آيا مى‏توان به احاديث نقل شده از آنها اطمينان كرد؟
11. مى‏گويند شيعيان قائل به خيانت جبرييل امين هستند؛ زيرا جبرييل مأمور بود كه وحى را بر على نازل كند، ولى او خيانت كرد و بر محمد(ص) نازل كرد؛ آيا هيچ شيعه‏اى را مى‏شناسيد كه چنين اعتقادى داشته باشد؟ آيا اين نوع تهمت‏هاى پوچ و بى‏اساس نشان‏دهنده اين نيست كه مذهب تشيع عارى از عيب و نقص است؟ چرا كه اگر نقص اساسى وجود داشت مى‏بايست آن را طرح كنند و نيازى به تهمت و مسائل ساختگى نبود.
12. مى‏گويند امت بر خلافت برخى از خلفا اجماع كردند؛ آيا مخالفينى چون على، سلمان، اباذر، مقداد و... جزء امت نبودند كه با وجود مخالفت آنان، تعبير به اجماع مى‏شود؟
13. آيا خط فكرى دختر بزرگوار پيامبر(ص)، حضرت فاطمه(س) با خلفاء يكى بود و او از عملكرد آنها راضى بود؟
الف) چرا گفته ابى سعيد و ابن عباس و شهادت امام على(ع) و امام حسن(ع) و امام حسين(ع) در باره اين كه رسول خدا (ص) فدك را به فاطمه بخشيده است، پذيرفته نمى‏شود؛ ولى تنها سخن ابوبكر - كه مى‏گويد از رسول خدا شنيدم كه «پيامبران ارث باقى نمى‏گذارند» - پذيرفته مى‏شود؟
ب) چرا سخن يك نفر بر آن همه صحابى بزرگ، ترجيح داده مى‏شود؟
ج) چرا تا آن زمان كسى اين سخن را از رسول خدا(ص) نشنيده بود و كسى آن را نقل نكرده بود؟
د) چرا تا قبل از آن زمان، كسى اين سخن را حتى از از ابوبكر نشنيده بود؟ (براى اثبات اين كه ناقل اين حديث فقط ابوبكر بوده به منابع ذيل بنگريد.(2)
14. حب اهل بيت پيامبر(ص) طبق روايات رسول اللَّه(ص) بر همه مسلمين لازم است و همه مذاهب نيز چنين ادعايى دارند(3)؛ با اين حال، دوست داشتن اهل بيت و على بن ابى‏طالب(ع) با جنگ جمل، چگونه سازگار است؟
15. جنگ صفين را چه كسانى به راه انداختند؟ محبت اهل بيت و على‏بن‏ابى‏طالب و حسن و حسين با محبت و قبول داشتن عاملين جنگ صفين، چگونه سازگار است؟
16. آيات تعيين خليفه كار خوبى است يا نه؟ اگر خوب است چرا مى‏گوييد پيامبر(ص) خليفه تعيين نكرد؟ اگر بد است چرا ابوبكر و عمر اين كار را كردند؟
17. آيا از لحاظ عقل ممكن است كه محبت معاويه، طلحه و زبير، با محبت على بن ابى‏طالب(ع) در يك دل جمع گردد؟ اهل تسنن اين تناقض را چگونه به جوانان خود پاسخ مى‏دهند؟
18. آيا پاسخ پيروان بعضى از مذاهب با استناد به اين كه «تِلْكَ أُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ لَها ما كَسَبَتْ وَ لَكُمْ ما كَسَبْتُمْ)(4)؛ «آنان امتى بودند كه از دنيا رفته‏اند، آنها سزاى عمل خويش را مى‏بينند و شما سزاى عمل خويش را» مبنى بر اين كه كارى با عملكرد صحابه بعد از پيامبر نداشته باشيم، پاسخى منطقى است؟
(شأن نزول آيه شريفه اين است كه پدران و اقرباى برخى از مسلمانان كافر بودند و آنها از آن بابت نگران و شرمنده بودند در نتيجه آيه نازل شد كه عمل آن كافران ربطى به عمل شما ندارد).
19. پاسخ ديگر اين است كه آنان به اجتهاد خود عمل كردند و هر كس در اجتهادش به حق برسد دو اجر و اگر به خطا رود يك اجر دارد.
حال آيا كسى كه در مقابل نصوص و روايات پيامبر اجتهاد مى‏كند بعد هم همه معترفند كه به خطا رفته و نبايد با على و اولاد على مى‏جنگيد قابل پيروى و خلافت مسلمين است؟
20. آيا ممكن است كه دو گروه با وجود داشتن دو سيره و دو عملكرد متفاوت و گاهى متناقض، هر دو حق باشند؟
21. اكثر قريب به اتفاق قاتلين اولاد و اهل بيت پيامبر(ص) مخصوصاً دوازده امام يا از امويان بودند و يا عباسيان؛ حال سؤال اين است كه مؤسس اين دو سلسله و يا حامى آنها، كدام يك از خلفاى راشدين بود؟
به عبارت ديگر: بنيان‏گذار سلسله اموى، معاويه بود؛ معاويه را كدام يك از خلفا بر مسند حكومت شام نشانيد و تا آخر لحظه عمر از وى حمايت كرد؟
22. حاكم نيشابورى در المستدرك، روايتى را از على‏عليه السلام نقل مى‏كند كه حضرتش فرمود:
«انّه مّما عهد إلىّ النبى‏صلى الله عليه وآله أنّ الأُمة ستغدر بى بعده»
«از پيمان‏هايى كه پيامبرصلى الله عليه وآله از من گرفته اين است كه امت پس از او، به من خيانت خواهند كرد».(5)
حاكم نيشابورى پس از نقل اين روايت مى‏نويسد: اسناد اين روايت صحيح است.
ذهبى نيز در تلخيص المستدرك مى‏نويسد: اين روايت صحيح است.(6)
اين در حالى است كه علماى اهل سنت مقرر كرده‏اند كه هر حديثى كه در تصحيح آن، ذهبى با حاكم نيشابورى همراه و موافق باشند، در حكم دو حديث صحيح است.
گفتنى است كه اين حديث را ابن ابى شِيبه، بزّار، دارقُطْنى، خطيب بغدادى، بيهقى و ديگران نيز نقل كرده‏اند.(7)
حال سؤال اين است كه اين خيانت چه بوده است و خيانت‏كاران چه كسانى بوده‏اند؟
23. اولين كسانى كه مسئله لعن را رسميت بخشيدند، چه كسانى بودند و به عبارت ديگر، چه كسى دستور داد كه على را در خطبه‏ها لعن كنند؟
24. تعريف صحابه طبق نظر همه مذاهب اسلامى اين است كه هر كس در زمان پيامبر زندگى كرده باشد و آن حضرت را ديده و درك كرده باشد، جزء صحابه است؛ (كه به چند هزار تن مى‏رسند) آيا اعتقاد به عدالت همه آنها، امرى معقول و قابل پذيرش است؟
الف) اگر همه صحابه عادل بودند، پس آيات مربوط به منافقين، در شأن چه كسانى نازل مى‏شد؟
ب) اگر همه صحابه عادل بودند، آيه «إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا»(8)؛ «هر گاه فاسقى براى شما خبرى آورد، جست‏وجو كنيد»، در شأن چه كسى نازل شده است؟
25. چگونه حديث عشره مبشره صحيح است و حال آنكه متضمن اضداد مى‏باشد، و اين به معناى تعضاد در دين و بطلان دين است چون جمع بين الاضداد از محالات عقلى است.(9) چون خط مشى جناب ابوبكر با جناب عمر فرق مى‏كرد. و گاهى يكديگر را نفى مى‏كردند خط مشى جناب عثمان با هر دو فرق مى‏كرد. و خط مشى حضرت على(ع) با هر سه فرق داشت و اصلاً ارزشى براى سيره شيخين قائل نبود و به همين جهت در روز شورى شرط پيروى از سيره شيخين را نپذيرفت.(10) خط مشى و روش عبدالرحمن بن عوف با عثمان كاملاً متناقض و متضاد بود و تا آخر عمر با او قهر كرده(11) و در اين حال فوت شد. خط مشى و روش حضرت على(ع) با طلحه و زبير فرق مى‏كرد و لذا ريختن خونشان را مباح مى‏دانست و آنها نيز جنگ باحضرت على (ع) را جايز و قتل او را مباح مى‏دانستند حال آيا همه اينان جزو عشره مبشره هستند. يعنى همه اين روش‏هاى متناقض امضاء شده و اسلام و آيين پيامبر آنها را مى‏پذيرد؟
26. آيا حديث «انى تارك فيكم الثقلين كتاب اللَّه و عترتى»، در منابع اهل تسنن موجود است؟ اگر هست(12) معناى آن چيست؟ و چگونه از عترت و اهل‏بيت پيامبر آنان در امور جامعه مسلمين استفاده شد؟
آيا بعد از پيامبر(ص) اهل بيت او را منزوى نكردند؟
27. آنچه از حديث ثقلين متواتر و صحيح است عبارت «كتاب اللَّه و عترتى اهل بيتى» است. چنانچه مسلم(13) و ترمذى(14) آن را آورده و ألبانى(15) نيز آن را تصحيح كرده است. ولى عبارت «كتاب اللَّه و سنتى» ضعيف است و مالك(16) آن را مرسلاً نقل كرده و قبول مراسيل او مورد اتفاق واجماع نيست و هيچ يك از صحاح سته آن رانقل نكرده‏اند. با اين حال چرا اهل تسنن بر عبارت دوم اصرار دارند و عبارت اول را كمتر و يا اصلاً در خطبه‏ها ذكر نمى‏كنند. با توجه به اينكه عمر بن الخطاب در حضور پيامبر(ص) و در بيمارى موت پيامبر(ص) اصرار داشت كه ما نياز به سنت پيامبر نداريم. «حسبنا كتاب اللَّه». آيا اين با روايتى كه بر آن اصرار دارند: «كتاب اللَّه و سنتى» قابل جمع است؟
28. آيا بعد از پيامبر(ص)، مردم به دو جناح (پيروان صحابه و پيروان اهل بيت)، تقسيم نشدند؟
از نظر عرفى و عقلى، آيا اهل‏بيت(ع) مى‏توانند به پيامبر نزديك‏تر باشند يا صحابه؟ چه كسانى براى حفظ دين و احكام پيامبر بايد دلسوزتر باشند - اين دين مربوط به جدّ چه كسانى بود؟
29. قاتلين امام حسين(ع) در روز عاشورا، پيرو صحابه بودند يا پيرو اهل بيت(ع)؟
30. چگونه است كه بوسيدن فرزند و همسر و پدر و مادر و حاكمان مجاز و پسنديده است ولى بوسيدن خانه خدا و حرم پيامبر را شرك عظيم و حرامى غير قابل بخشش است؟ آيا جوانان آنان مى‏توانند اين مسائل را با عقل خويش سازگار سازند؟
اينكه چند پرسش نسبتاً سياسى:
31. آيا تمام مشكل جهان اسلام، زيارت رفتن برخى مسلمين است و هيچ گونه مشكل و ظلمى از سوى يهود و نصارا بر جهان اسلام وارد نمى‏شود؟ چرا كاخ‏هاى استبداد را رها كرده‏اند و به مبارزه با تعدادى قبر پرداخته‏اند؟
32. قرآن مى‏فرمايد: «وَ لَنْ تَرْضى‏ عَنْكَ الْيَهُودُ وَ لاَ النَّصارى‏ حَتَّى تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ»(17)؛ «يهوديان و مسيحيان از تو راضى نمى‏شوند؛ مگر اين كه تابع كيش آنان گردى»؛ حال يهود و نصاراى زمان ما، (اسراييل و آمريكا) از كدام يك از مذهب موجود راضى هستند؟
33. آيا رضايت يهود و نصارا از يك گروه مسلمين، طبق آيه مذكور دليل پيروى آن مسلمانان از كفار نيست؟
34. آمريكا و اسراييل، با كدام يك از دولت‏ها رفيق و هم پيمانند؟
35. چرا حكومت‏هاى مدعى پيروى از سنت پيامبر(ص) صددرصد از آمريكا پيروى مى‏كنند؟
36. چرا مدعيان پيروى از سنت پيامبر(ص)، از فلسطينيان مظلوم كه از ظلم صهيونيسم به ستوه آمده‏اند، حمايت نمى‏كنند؟ با وجودى كه آن مظلومين همه اهل تسنن هستند.
چه كسانى از جنگ 33 روزه مسلمانان غيور لبنان بر عليه صهيونيسم حمايت نكردند و بلكه از آن ابراز نگرانى كردند؟
37. تخريب آثار تاريخى اسلام، با چه هدفى صورت مى‏پذيرد؟
38. تاكنون كدام يك از كشورهاى جهان، آثار تاريخى خود را تخريب كرده‏اند؟ به راستى تخريب آثار تاريخى اسلام به بهانه شرك درست است؟
39. آيا تخريب خندق در محوطه جنگ احزاب و تخريب حرم ائمه بقيع(ع) و آثار احد، كمتر از تخريب مجسمه بودا در افغانستان اهميت داشت كه يونسكو نسبت به تعرض به آن اعلاميه صادر كرد؟
آيا بين وهابيون و سازمان‏هاى بين المللى، براى محو آثار اسلامى، تبانى، هماهنگى و همكارى صورت نگرفته است؟
40. آيا استفاده از مظاهر تمدن، مانند دوربين و هواپيما و برپايى مراسم جشن تولد و ساير مراسم، بدعت است؟ آيا اگر كسى قائل به چنين نظرى باشد، واقعاً مرتجع نيست؟
41. چرا زنان را در بيشتر مساجد عادى (غير از مسجدالنبى و مسجد الحرام) راه نمى‏دهند و در مسجد النبى نيز كمترين حق را براى آنان قائل هستند.
- حق رأى ندارند - رانندگى آنان جرم محسوب مى‏شود و هيچ گونه نقشى در اداره كشور و جامعه - حتى جامعه زنان نداشته و با ديد حقارت به آنان نگريسته مى‏شود. و در يك كلمه حقوق زن در برخى از كشورهاى مدعى سنت پيامبر چرا پايمال مى‏شود و با اين وجود هيچ گاه آمريكا و سازمان ملل و شوراى امنيت اين كشورها مرتجع را به جهت نقض حقوق زنان محكوم نمى‏نمايد!! و اصلاً مسئله را طرح و بررسى نمى‏كنند. آيا اين مهم نشان از هم پيمانى....
صدها مورد از تناقضات و عدم سازگارى با عقل در اعتقادات برادران عامه يا فرقه وهابيت در ذهن خلجان مى‏كند كه انشاء اللَّه در فرصتى ديگر بيان خواهم نمود. و العاقبة للتقوى و اليقين.

...................) Anotates (.................
1) سوره آل عمران: آيه 155.
2) ابن حاجب در المختصر فى علم الاُصول: 2/59، فخر رازى در المحصول فى علم الاُصول: 2/85، غزالى در المستصفى‏ فى علم الاُصول: 2/121، آمدى در الاحكام فى اصول الاحكام: 2/75 و 348، بخارى در كشف الاسرار فى شرح أُصول البزودى و دانشمندان ديگر عامه در كتاب‏هاى اصول فقه همين مطلب را بيان كرده‏اند.
1) براى نمونه بنگريد به: كنز العمّال: 12/605 ح 14071.
2) بنگريد: شرح المواقف: 8/355 و شرح المقاصد: 5/278.
3) زمخشرى امام المفسرين اهل تسنن روايات وجوب محبت به اهل بيت را در تفسير كشاف ذيل آيه 23، سوره شورا نقل نموده است.
4) سوره بقره: آيه 134.
5) المستدرك: 3/140.
6) تلخيص المستدرك: 3/140.
7) تاريخ بغداد: 11/216، تاريخ مدينة دمشق: 42/447، تذكرة الحفاظ: 3/995.
8) سوره حجرات: آيه 6.
9) القاموس، 5:24.
10) اسد الغابة 4:32 - تاريخ اليعقوبى 2:162 - تاريخ الطبرى 3:297 - تاريخ المدينة 3:930 - تاريخ ابن خلدون 2:126 - الفصول للجصاص 4:55.
11) ابن عبد ربه مى‏گويد: قال عبدالرحمن: لله على الن لا أكلمت أبدأ، فلم يكلمه أبداً حتى مات و دخل عليه عثمان عائداً له فى مرضه فتحول عنه الى الحائط و لم يكلمه. العقد الفريد 4:280.
12) فضائل الصحابه، احمد بن حنبل، ص 15/12؛ مسند، احمد بن حنبل، ج 3، صصص 14، 17، 26، ج 4، ص 371؛ سنن الدرامى، ج 2، عبداللَّه بن بهرامى الدرامى، ص 432؛ المستدرك، الحكم نيشابورى، ج 3، صص 109، 148، ج 7، ص 30؛ السنن الكبرى، ج 10، ص 114؛ صحيح مسلم، ج 7، انى تارك فيكم ثقلين، صص 123و122؛ شرح مسلم (النووى)، ج 15، ص 180؛ الديباج على المسلم، ج 5، سيوطى، ص 390؛ السنن الكبرى، بيهقى، ج 7، ص 30، (فى بيان آل محمد)؛ السنن الكبرى، بيهقى، ج 10، ص 114، (باب ما يقضى به القاضى)؛ مسند ابن الجعد، ص 397، باب: من حديث محمد بن طلحه بن مصرف؛ منتخب مسند عبد بن حميد، ص 114، در مسند زيد بن ارقم؛ كتاب السنة عمر بن ابى عاصم، ص 629؛ السنن الكبرى، النسايى، ج 5، ص 45، فضائل على‏عليه السلام (وى رضى اللَّه عنها آورده)؛ خصائص اميرالمؤمنين، النسايى، ص 93؛ مسند ابى يعلى، ابو يعلى الموصلى، ج 2، ص 297؛ صحيح ابن خزيمه، ج 4، ص 63؛ المعجم الاوسط الطبراى، ج 4، ص 33؛ المعجم الصغير الطبراى، ج 1، ص 131؛ المعجم الكبير الطبراى، ج 5و3، ص 66؛ دستور معالم الحكم ابن سلامه، ص 146؛ الفايق فى غريب الحديث زمخشرى، ج 1، ص 150؛ كنزالعمال، المتقى الهندى، ج 1، ص 186، ج 5، ص 290؛ اضواء على السنة المحمديه، محمود ابوديه، ص 404؛ رفع المناره، محمود سعيد ممدوح، ص 156؛ تفسير العياشى، ج 1، ص 5.
13) صحيح مسلم 4:1873.
14) سنن ترمذى، 5:622.
15) سلسلة الاحاديث الصحيحة 4:356.
16) الموطا 2:899؛ داراحياء التراث العربى. ارى حاكم نيشابورى در مستدرك 1:172؛ نص دوم را آورده ولى در سند آن «صالح بن موسى طلحى» است و درباره او گفته‏اند: ليس بشى ليس بثقه، ضعيف الحديث على حسنه، ضعيف الحديث جداً، كثير المناكير عن الثقات، لا يكتب حديث، ضعيف... تهذيب التهذيب 4:354 و حاكم ان را به سند ديگرى نقل كرده و در آن: اسماعيل بن عبداللَّه بن عبداللَّه ابن اويس است كه او هم همانند «طلحى» ضعيف و وضاع حديث و دروغگو است. (تهذيب التهذيب 1:271).
17) سوره بقره: آيه 120.

قسمت هفتم:
حقيقت مهدويت
عقيده به مهدويت و باور به ظوره و قيام مهدى موعود به عنوان نجات دهنده عالم بشريت و اصلاح گر موعود - باور و اعتقادى است كه بر اساس كتاب و سننت، پديد آمده و بيشتر مسلمانان به آن اذعان دارند. اين به عنوان انديشه اصيل اسلامى، بر پايه استوارترين دلايل عقلى و نقلى بنا نهاده شده و هيچ يك از مسلمانان - به جز عده‏اى اندك - به انكار و يا ترديد آن نپرداخته است. «اهل سنت و شيعه، در طى اعصار و مرور قرن‏ها، بر اين اتفاق داشته و دارند كه در آخرالزمان، يك نفر از اولاد رسول(ص) و فرزندان على و فاطمه(ع) - كه صفات و علاماتش در احاديث مذكور است. در هنگامى كه دنيا پر از ظلم و جور شده باشد، ظهور نمايد و جهان را پر از عدل و داد كند. همه او را هم نام و هم كنيه پيغمبر(ص) و ملقب به مهدى معرفى كرده‏اند و همه اتفاق دارند بر اين كه تا او ظهور نكند، سير اين عالم و اين جامعه بشرى به پايان نخواهد رسد و تا اين دادگستر بزرگ و رهبر حكومت عدل جهانى قيام نكرده است، بشر بايد منتظر ظهور او باشد و بداند كه جهان، محكوم ظلم ستمگران و فسادگران نيست و سرانجام همه تباهى‏ها و نگرانى‏ها به راحتى و امنيت و آسايش مبدل مى‏شود و مستكبران و مفسدان، ريشه كن مى‏گردند».
از مصادر معتبر تاريخ و حديق استفاده مى‏شود كه در تمامى عصرها و دوران‏ها، اين يك عقيده عمومى امت اسلام بوده است و همه بر آن اتفاق داشته‏اند، لذا مدعيان دروغين مهدويت را - به جهت اينكه واجد صفات و نشانى‏هاى مهدى موعود نيستند - رد مى‏كردند و هرگز در مقام رد آنها، صحت اصل و اساس اين عقيده را منكر نمى‏شدند. خلاصه اتفاق مسلمين بر اصل ظهور مهدى(ع) و بعضى احمد امين مصرى - به رغم پاره‏اى سخنان غير منصفانه - اعتراف مى‏كند: «اما در مورد اهل سنت بايد گفت: ايشان نيز بدين عقديه (انديشه ظهور مهدى) گرويده و به آن ايمان دارند». آن گاه مى‏گويد: ابن حجر عسقلانى
احاديث وارد شده درباره امام مهدى(ع) را بر شمرده و آنها را در حدود پنجاه حديث يافته است. همچنين مى‏گويد: «امام شوكانى، به منظور اثبات درستى اين عقيده، كتابى نوشته و آن را التوضيح فى تواتر ماجاء فى المنتظر و الدجال و المسيح ناميده است.(1)
ابن خلدون نيز - به رغم انكار احاديث مربوط به مهدويت - اذعان مى‏كند: «اعلم ان فى المشهور بين الكافه من اهل الاسلام على ممر الاعصار انه لابد فى آخر الزمانن من ظهور رجل من اهل بيت مؤيد الدين و يظهر العدل...» مشهور بين همه مسلمانان - در همه عصرها - اين است كه به يقينن در آخرالزمان، فردى از خاندان نبوت ظهور مى‏كند؛ كه دين را مدد مى‏رساند و عدل را مى‏گستراند. مسلمانان از او پيروى مى‏كنند و به همه كشورهاى اسلامى حاكم مى‏شود. او مهدى نام دارد و از شرايط ظهور او قيام دجال است كه در روايات صحيفه مطرح شده است و عيسى نيز پس از او نازل مى‏شود و دجال را مى‏كشد و يا در كشتن او، مساعدت مى‏كند و در نماز به مهدى اقتدا خواهد كرد.(2)
ابن حجر هيثمى گفته است: «اعتقاد به وجود مهدى منتظر، بنابراين احاديث، صحيح امرى لازم است. عيسى و دجال در زمان او ظاهر مى‏شوند و هر جا «المهدى» به طور مطلق آورده شود، مراد او است».(3)
امام مهدى در احاديث شيعه و سنى‏
شناخت دين بر دو پايه استوار است. عقل و نقل.
عقل؛ عقل بشر محدود است و كليات را درك مى‏كند و پاسخگوى بسيارى از سؤال‏هاى انسان نيست. به عنوان مثال: عقل به ما مى‏گويد به صورتى بايد از نعمت دهنده تشكر كرد؛ ولى چگونگى اين شكرگذارى را بيان نمى‏كند.
نقل؛ نقل از قرآن و سنت تشكيل شده است. قرآن مانند قانون اساسى و بيان امور جزيى را به سنت واگذار كرده است. مثال: در قران وجوب نماز و اينكه نماز انسان را از بدى و زشتى‏ها باز مى‏دارد، آمده است(4) ول چگونه انجام دادن و تعداد ركعت‏هاى آن را سنت و احاديث پيشوايان معصوم بيان مى‏كند. در نتيجه سنت در ميان منابع ما نقش ويژه‏اى دارد. حالا ببينيم مهدويت چقدر و چگونه در آن بيان شده است.
با نگاهى كلى به احاديث مى‏بينيم بيش از پناجه نفر از صحابه روايات مربوط به امام مهدى(ع) را از رسول گرامى نقل كرده‏اند. برخى از محققان 1941 روايت را بدون تكرار از پيشوايان معصوم در مورد مهدويت جمع‏آورى كرده‏اند كه 560 حديث آن از پيامبر اكرم(ص) نقل شده است.(5)
كتاب‏هاى زيادى قبل و بعد از ولادت امام مهدى(ع) در مورد ايشان نوشته شده است. گروهى از عالمان شيعى و سنى بنابر كثرت روايات قائل به تواتر اين اخبار در مورد آمدن امام مهدى(ع) شده‏اند. محمد بن حسين آبرى شافعى (363 ق) در كتاب مناقب شافعى مى‏گويد: اخبار بشارت رسول خدا(ص) به آمدن «مهدى» به دليل كثرت مخبران و راويان به حد تواتر رسيده است.(6)
احاديث مربوط به مهدويت به دو دسته تقسيم مى‏شوند: احاديث عام، احاديث خاص.
1. احاديث عام: رواياتى كه موضوعاتشان بيان جانشينى رسول‏خدا(ص) است مانند: حديث ثقلين - حديث دوازده خليفه و حديث؛ هر كس بميرد و امام زمان خود را نشناسد، مرگش جاهلى است.(7)
كه به يك مورد به طور اختصار پرداخته مى‏شود:
بيان حديث ثقلين‏
حدود 34 نفر از صحابه پيامبر گرامى اسلام و بسيارى از بزرگان شيعه و سنى مانند: مسلم، ترمذى، و احمد بن حنبل اين حديث را نقل كرده‏اند.(8) مضمون و ترجمه اين حديث شريف:
پيامبر اكرم در آخرين روزهاى زندگانى خود در جمع مسلمانان فرمودند: «من دو چيز گرانبها در ميان شما به امانت مى‏گذارم، اگر از اين دو پيروى كنيد، بعد از من هرگز گمراه نخواهيد شد. يكى از اين دو مهم‏تر از ديگرى است. اولى كتاب خدا كه ريسمانى متصل از آسمان به زمين است و دومى عترت و اهل بيتم اين دو از هم جدا نمى‏شوند تا اينكه كنار حوض كوثر بر من وارد خواهند شد. پس بنگريد با اين دو چگونه برخورد كنيد.»
مراد از اهل بيت چه كسانى هستند؟ بنابر گفتار عالمان شيعى و سنى مراد از هل بيت حضرت على و فاطمه و فرزندان آنان مى‏باشند كه پيامبر اسلام در جاهاى مختلف آنان را به عنوان اهلبيت خود معرفى كردند.(9)
امام مهدى(ع) و حديث ثقلين: هم اكنون قرآن كريم بدون هيچگونه تحريفى در ميان ما است، اما از اهل بيت، هم اكنون چه كسى در كنار قرآن است تا مسلمانان با پيروى از اين دو چيز گرانبها هرگز دچار گمراهى و انحراف نشوند؟ عالمان شيعى و اهل سنت از پيامبر اكرم(ص) نقل كرده‏اند كه فرمودند: مهدى از عترت و اهل بيت من و از فرزندان فاطمه است.(10)
در نتيجه هم اكنون امام مهدى (عج) مصداق اين حجت و عدل قرآن مى‏باشد و پيروى از او بر ما لازم است.
در اين زمينه بسيارى از مسائل مورد اتفاق شيعه و اهل سنت است به صورتى كه اگر «مهدى» با ويژگى‏هاى مطرح شده در روايات، از كنار كعبه، خانه خدا قيام خود را آغاز كند، تمامى مسلمانان اعتراف با آمدن او مى‏كنند. در اين نوشتار به بيان برخى از عرصه‏هاى مشترك ميان شيعه و سنى در مورد امام مهدى (عج) مى‏پردازيم. بيان موارد مشترك:
1. اصل مهدويت؛ در روايات فريقين در حد تواتر آمده است در آخرالزمان شخصى به نام «مهدى» از فرزندان پيامبر قيام خواهد كرد. ابن حجر عسقلانى مى‏گويد: اخبار به حد تواتر دلالت دارد بر اينكه «مهدى» از اين امت است.(11)
2. وجود اعتقاد به مهدى؛ يكى از واجبات مهم در دين اسلام اعتقاد به آمدن «مهدى» است به صورتى كه منكر خروج او كافر معرفى شده است. جابربن عبداللَّه از پيامبر(ص) نقل مى‏كند: «كسى كه منكر خروج مهدى (عج) باشد، آنچه بر محمد(ص) نازل شده، كافر گرديده است».(12)
3. جهانى بودن دعوت و حكومت او؛ بر اين مسأله آيات قرآن نيز دلالت دارد.(13)
4. عدالت گسترى امام مهدى(عج)؛ فراگيرى عدل و داد در بسيارى از روايات مربوط به حضرت بيان شده است. ابوسعيد خدرى از پيامبر اسلام(ص) نقل مى‏كند؛ مهدى از من است. او زمين را از عدل و داد پر مى‏كند همانگونه كه از ظلم و جور پر شده است.(14)
هم نام پيامبر بودن مهدى و بيعت ميان ركن و مقام در آغاز قيام او و نزول عيسى بن مريم(ع) در زمان امام مهدى (ع) و اقدا كردن به او در نماز و خسف بيدا و فراوانى نعمت در زمان او و مشخصات ظاهرى امام و از فرزندان فاطمه بودن مهدى و... از موارد ديگر مشترك ميان شيعه و اهل سنت است. تنها فرق ميان علماى شيعه و سنى در مهدى نوعى و شخصى است. شيعيان معتقدند امام مهدى(عج) فرزند امام حسن عسكرى(ع) و امام دوازدهم مى‏باشد و هم اكنون زنده است و از عمر از او بيش از هزار سال مى‏گذرد ولى اهل سنت اعتقاد به مهدى نوعى دارند يعنى «مهدى» با اين ويژگى‏ها در آخرالزمان خروج وعدل و داد را در سراسر زمين پياده خواهد كرد.
مهدى موعود از ديدگاه اهل سنت‏
با بررسى و مطالعه منابع روايى اهل سنت ، سيماى كلى حضرت مهدى را چنين مى‏توان تصوير كرد: او خليفه در پايان امت من، امير در پايان فتنه‏ها و انقطاع زمان، مالك و فرمان رواى زمين، پادشاه و فرمان رواى انسان‏ها، امام و پيشواى مردم، ولى و سرپرست امت، سلطان مشرق و مغرب و... است.
- او از اهل بيت است؛ خداوند امر را در يك شب اصلاح مى‏كند؛
- مهدى از خاندان پيامبر و از فرزندان فاطمه است؛
- مهدى از فرزندان حسين است؛ (برخى نيز مى‏گويند او از فرزندان امام حسن مجتبى(ع) است).
- او كسى است كه عيسى بن مريم پشت سرش نماز مى‏خواند؛
- او مال را فراوان مى‏بخشد و آن را شمارش نمى‏كند؛
- معادن را استخراج و اموال را تقسيم مى‏كند؛
- مال را مى‏بخشد و بركارگزاران خود سخت‏گيرى مى‏كند و بر مسكينان مهربانى مى‏ورزد؛
- خداوند، زمين را به واسطه او زنده مى‏كند. او در آنجا عدالت مى‏ورزد، در نيتجه زمين با عدل زنده مى‏شود؛ بعد از آنكه از ظلم مرده بود؛
- دين اسلام و توحيد به وسيله او عالم گير خواهد شد و در زمين كسى نخواهد ماند؛ مگر اينكه به توحيد الهى گواهى دهد.
- از خلافت او ساكنان زمين و آسمان خشنودند؛
- خداوند او را براى فريادرسى مردمان برمى‏انگيزد؛ امت در زمان او متنعم و بهره‏مند مى‏شوند و زمين محصولات خود را بيرون مى‏ريزد.
- او بر تمام كشورها و شهرها مستولى مى‏شود و لشكرهاى كفر را شكست مى‏دهد.(15)

نقد چند شبهه‏
1. حديثى كه مهدى را از نسل حسن مى‏نامد
بر خلاف نظر اماميه كه مهدى را از نسل حسين مى‏داند، رأيى در ميان كثيرى از اهل سنت شهرت يافته كه وى را از نسل حسن بشمار مى‏آورد. مستند اين رأى حديثى است از امام على(ع) به اين شرح:
عن ابى اسحاق قال: «قال علىٌّ رضي اللَّه عنه و نظر الي إبيه الحسن فقال: إنّ ابني هذا سيّدٌ كما سمّاه النبى(ص) و سيخرج من صلبه رجل يسّمى باسم نبيِّكم يشبهه فى الخلق و لا يشبه فى الخلق»(16)
اين حديث به چند وجه بال مى‏باشد. از جمله اينكه:
- ابن اثيرى جزرى همين حديث را از ابو داود نقل كرده در حاليكه در آن به جاى لفظ حسن، حسين آمده و گفته است: اصحّ آن است كه مهدى از نسل حسين بن على مى‏باشد.(17)
- سند اين حديث منقطع است زيرا راوى نخست آن ابواسحاق، على(ع) را در حال كمال درك نكرده و روايتى را از ايشان به طور مستقيم نقل نكرده است.
- اين حديث با احاديث ديگرى كه مهدى را از نسل حسين مى‏داند در تعارض است.(18)
- احاديث وارده از ائمه اهل البيت پيرامون اينكه مهدى نهمين پيشوا از نسل حسين است در حد تواتر مى‏باشد و اهل البيت أدرى بما فى البيت.
2. امامت در كودكى‏
يكى از شبهاتى كه درباره امام مهدى در گذشته و حال پيوسته طرح شده آن است كه چگونه ممكن است كودكى در سنين نخست طفوليت به مقام امامت نائل شود و چگونه مى‏توان او را صاحب ولايت عظمى دانست در حاليكه در فقه جملگى مذاهب اسلامى بر كودك نابالغ احكام حجر بار شده و حق هيچگونه ولايت و تصرفى به او بخشيده نشده است.
پاسخ كوتاه اينكه، اگر به مسأله امامت از زاويه تشريع بنگريم، اين شبهه وجهى مى‏يابد چرا كه در شريعت احكام حجر بر كودكان ثابت گشته است اما اگر از زاويه عقايدى بنگريم وامامت را از شئون الهى بدانيم چنين اشكالى بروز نمى‏كند. پيشتر دانستيم كه در گفتمان امامت نصب و تعيين امام فعل خداوند بوده و در قلمرو فقه و شريعت كه موضوع آن را افعال مكلفان تشكيل مى‏دهد تفسير نمى‏يابد.
ديگر آنكه اين پديده پيشتر نسبت به آباى كرام مهدى(ع) سبقت گرفته است. به طور مثال حضرت جواد(ع) در سن هشت سالگى و امام هادى(ع) در نه سالگى و امام عسكرى در بيست و دو سالگى به امامت نائل شده‏اند. به هر حال با توجه به اينكه مفهوم امامت نزد شيعه نه از قبيل سلطه سياسى حاكمان و زمامداران عالم بلكه از نوع زعامت و مرجعيت الهى و دينى مردم است، لاجرم، امام مى‏بايست از ظرفيت‏هاى بسيار وسيع روحى و علمى برخوردار باشد و كودكى را نشايد كه چنين ادعاى گزافى را مطرح كند مگر آنكه از موهبت خاصى خداوندى برخوردار بوده و آثار اين توانمندى منحصر به فرد در او هويدا شده باشد. در تاريخ امامت شيعه اگر امامانى در سنين نورسى دعوى امامت را طرح كردند، در علم و عمل و گفتار و كردار خود آنچه را هماهنگ با مقتضاى امامت بود بروز دادند و هرگز در انجام وظايف امامت دچار مشكل نشده و در مواجهه با مخاطبانى كه در صدد آزمودنشان بودند در بن بست علمى قرار نگرفتند و اينگونه معلوم مى‏گردد كه امامت ميراثى است آسمانى براى جمعى از بندگان برگزيده كه در آن مسأله سن مطرح نمى‏باشد. همچنانكه در رسالت و پيامبرى هم حكم الهى به كودكى چون يحيى بن زكريا اعطا مى‏شود.(19)
3. فوائد امام غائب‏
پس از آنكه شبهه به درازا انجاميدن عمر امام غائب با تمسك به عموم قدرت الهى و قطعيت وقوع عمردراز براى برخى پيامبران و ديگران(20) حل گشته، اين سؤال به طور جدى طرح مى‏شود كه چه فائده‏اى براى امام غائبى است كه صدها سال از ديده‏ها پنهان بوده و امكان دسترسى به او وجود ندارد و چه اشكالى دارد به آن مهدى معتقد شويم كه در آخر زمان و در نزديكى عصر ظهور ولادت مى‏يابد و به طور طبيعى براى عهده‏دار شدن وظيفه خطير الهى خود مهيا مى‏شود؟
در پاسخ بايد گفت: اولاً مسأله حيات و غيبت مهدى(ع) امرى است كه تابع ادله خود بوده و چون اين معنا به اثبات رسد بايد به كليه لوازم آن پاى بند شد و استثنايى بودن مسأله غيبت و عمر طولانى نمى‏تواند مانع از پذيرش واقعيتى باشد كه به ادله گوناگون به اثبات رسيده است.
ثانياً مساله فوائد امام غائب مانند بسيارى از مسائل رازآميز ديگر آنچنان با اسرار و حكمت‏هاى الهى در هم آميخته كه شايد نتوان همه ابعاد آن را كشف كرد ولى قطعاً يكى از جوانب مهم آن در ضمن عقيده مشهور اماميه بر سلطه تكوينى وسيع امام بر عالم تفسير مى‏يابد. روايات انبوهى كه بر اين دلالت داشته كه خداوند زمين را هرگز بدون حجت رها نكرده واگر چنين شود نظام عالم مختل شده و زمين الهش را فرو مى‏برد را هرگز نتوان ناديده انگاشت. طبق اين روايات فيض وجود امام حتى در حالت غيبت هم بر گستره تكوين و اهل زمين استمرار مى‏يابد و اين يكى از مهم‏ترين فوائد امام غائب است.
افزون بر آن فوائد ديگرى براى عقيده به امام وحى مى‏توان تصور كرد از جمله اينكه:
- ايمان به امامى كه هر آن اميد به قيام و ظهور او مى‏رود شخص را در حالتى از آمادگيتام قرار مى‏دهد كه با جديت فراوان در راه اهداف و مقاصد دين استقامت ورزيده و سخت كوشانه در طريق اصلاح امر خود و جهان پيرامون بكوشد.
- عقيده به حيات مهدى(ع) مهم‏ترين پشتوانه روحى منتظران بوده كه با احساس اميد به انجام مسووليت‏هاى دينى و اجتماعى خود بپردازند، نوميدى و سرخوردگى را از درون بزدايند و هر آن در انتظار فرج موعود باشند.
ايجاد رابطه‏اى عارفانه و عاشقانه با آن يار سفر كرده و سرخوش گشتن از باده عشق او و در خلوت دل لحظه‏هاى انس همراه با نجوا و نيايش دردمندانه داشتن، از ديگر فوايد عقيده به امام زنده و ناظر مى‏باشد.

...................) Anotates (.................
1) المهدى و المهوديت، ص 41 و 48.
2) مقدمة العبر، ص 367.
3) البرهان فى علامات مصرى آخرالزمان، ص 169.
4) نساء / 103، عنكبوت / 45.
5) به معجم احاديث امام المهدى مراجعه شود.

6) التذكره، ج 1، ص 701.
7) صحيح بخارى، ج 5، ص 13؛ صحيح مسلم، ج 6، ص 21.
8) صحيح مسسلم، ج 4، ش 2408، سنن ترمذى ج 5 ش 3788، عبقات الانوار، ج 2، ص 824.
9) الدر المنثور، ج 6، ص 606؛ سنن ترمذى، ج 5، ص 352؛ صواعق المحرقه باب 9، ص 121.
10) عقدالدرر، ص 35% الحاوى للفتاوى، ج 2، ص 85؛ مسند احمد، ج 1، ص 376؛ كمال الدين، ج 1، ص 287.
11) فتح البارى، ج 5، ص 362.
12) الحاوى للفتاوى، ج 2، ص 83.
13) توبه / 33؛ صف / 9؛ فتح / 28؛ نور / 55؛ انبيا / 105.
14) سنن ابى داوود، ج 4، ص 107، ص 4285.
15) براى مطالعه بيشتر و بررسى منابع روايات ر.ك: نگارنده: آينده جهان، ص 146-150 (به نقل از: كنزالعمال، ج 14؛ ينابيع المودة؛ العرف الوردى فى الاخبار المهدى؛ المعجم الكبير؛ البرهان فى علامات مهدى آخرالزمان؛ فرائد السمطين؛ عقد الدرر؛ المهدى المنتظر؛ الفتن و الملاحم و...)
16) سنن ابى داود، ج 2، ص 311، ح 4290 و كنزالعمال، ج 13، ص 647، ح 37636 على نگاهى به حسن افكنده و گويد: اين فرزند من سيد است آنگونه كه پيغمبر او را ناميده است و از نسل او مردى قيام كند كه همنام پيامبرتان بوده و در خود او را مانند بوده و در آفرينش چنين نبوده است.
17) الجزرى، اسنى المناقب فى تهذيب اسنى المطالب، ص 165، 168.
18) از جمله حديث حذيفة اليمان كه در بخش خصوص مهدويت ذكر آن گذشت. نك: فرائد السمطين، ج 2، ص 325، باب 61 و حديث مروى از سلمان و ابوسعيد و ابوايوب و ابن عباس از پيامبر خطاب به فاطمة كه در ادامه آن آمده: منا مهدى الامة الذى يصلى عيسى خلفه ثم ضرب على منكب الحسين فقال من هذا مهدى الامة، الفصول المهمة، ص 295، 296.
19) يا يحيى خذ الكتاب بقوة و اتيناهُ الحكم صبياً (مريم: 12).
20) در قران كريم از عمر طولانى حضرت نوح سخن به ميان آمده و عقيده به حيات عيسى بن مريم در ميان همه مسلمين اجماعى بوده و با استناد به رواياتى چند او با مهدى ظهور كرده و نماز پشت سر او مى‏گزارد و روايات بسيارى درباره حيات خضر رسيده است.

قسمت هشتم:
لعن و سلام
يک خاطره!
چند هفته پيش، براي يک اردوي دانشجويي از چند استان (کردستان، کرمانشاه، اصفهان و کاشان) دعوت شدم در ميان پرسش ها، يکي از دانشجويان پرسيد: چرا ما لعن مي کنيم؟! يکدفعه سکوت بر جلسه حاکم شد چون تعدادي از دانشجويان اهل سنت نيز حضور داشتند.
جهت پاسخ به آنها گفتم: اصل «لعن» در قرآن وجود دارد: آن جا که مي خوانيم: « إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِي الدُّنْيا وَ الاخِرَةِ وَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً مُهِيناً»(1)؛ « بى‏گمان كسانى كه خدا و پيامبر او را آزار مى‏رسانند خدا آنان را در دنيا و آخرت لعنت كرده و برايشان عذابى خفت‏آور آماده ساخته است».
مهم آن است که معناي «لعن» را بدانيم و کساني که سزاوار «لعن» هستند را مشخص کنيم و چگونگي و کيفيت «لعن» را نيز آشنا باشيم. تا علاوه بر اينکه به طور منطقي اين کار را انجام دهيم؛ احساسات و عواطف ديگران را تحريک يا جريحه‏دار نکنيم.
واقعيت اين است که بسياري از اهل سنت، علاقمند به اهل بيت(ع) هستند و امامان را به عنوان فرزندان پيامبر(ص) احترام مي گذارند و حتي موارد بسياري ديده شده که از ترکمن صحرا و کردستان به زيارت امام رضا(ع) و حضرت معصومه(س) آمده اند و علاوه بر نماز و زيارت حتي حاجت خود را گرفته اند. اينها اگر به بعضي افراد احترام مي گذارند از جهت اين است که آنها را صحابه پيامبر(ص) مي دانند و به عنوان صحابه پيامبر به آنها احترام مي گذارند. اما اگر همين ها ببينند که برخي مانند يزيد فرزندان پيامبر(ص) را کشته اند ناراحت مي شوند و بي زاري مي جويند. اينک جهت تحليل و بررسي اين موضوع به طور مختصر مطالبي را مطرح مي کنيم؛

معناي لعن
«لعن» در لغت به معناي راندن و دور کردن است(2) و در اصطلاح به معناي دور شدن از رحمت الهي، سلب توفيق و گرفتار شدن به عذاب الهي است(3).

لعنت شدگان در قرآن
- کتمان کنندگان حق(4).
- کشندگان و قاتلان مؤمنان(5).
- پيمان شکنان و مفسدان(6).
- آزاردهندگان خداوند و پيامبر اکرم(ص)(7).

آزار دهندگان پيامبر(ص)
پيامبر اسلام(ص) از سوي بسياري از مشرکان، منافقان و حتي تازه مسلمانان بدخواه اذيت و آزار ديد و اين آزارها نسبت به آن حضرت و خاندان و فرزندانش حتي پس از رحلت ايشان ادامه يافت که به چند نمونه آن اشاره مي شود:
1. قالَ رسولُ اللهِ‏صلى الله عليه وآله: «فاطِمَةُ بِضعَةٌ مِنّى يُؤذِينى مَا آذاهَا»(8).
فاطمه پاره تن من است ؛ مرا آزار داده آنچه او را بيازارد.
2. قالَ رسولُ اللهِ‏صلى الله عليه وآله: «مَن آذَى عَلِّياً فَقَد آذَانِى»(9)؛ «هر كس على را بيازارد، همانا مرا آزرده است».
و شديدترين آزارها و جنايات در صحنه کربلا و در روز عاشورا به وقوع پيوست. به طوري که حقانيت و مظلوميت امام حسين(ع) و خاندان پيامبر(ص) در طول تاريخ به يادگار ماند و روسياهي و پليدي يزيديان و لشکريان ابن زياد در طول تاريخ بيش از پيش رسوا گشت.

چگونگي لعن
بايد بدانيم «لعن» غير از «سب» و دشنام است. چنان که در قرآن مجيد مي‏خوانيم: «وَلاَ تَسُبُّواْ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِن دُونِ اللّهِ فَيَسُبُّواْ اللّهَ عَدْوًا بِغَيْرِ عِلْمٍ كَذَلِكَ زَيَّنَّا لِكُلِّ أُمَّةٍ عَمَلَهُمْ ثُمَّ إِلَى رَبِّهِم مَّرْجِعُهُمْ فَيُنَبِّئُهُم بِمَا كَانُواْ يَعْمَلُونَ»(10) ؛ « و آنهايى را كه جز خدا مى‏خوانند دشنام مدهيد كه آنان از روى دشمنى [و] به نادانى خدا را دشنام خواهند داد اين گونه براى هر امتى كردارشان را آراستيم آنگاه بازگشت آنان به سوى پروردگارشان خواهد بود و ايشان را از آنچه انجام مى‏دادند آگاه خواهد ساخت».
همچنين امام علي(ع) هنگامي که در جنگ صفين، لشكريانش در مقابل دشنام‏هاى لشكريان معاويه، زبان به دشنام آنان گشودند آنان را از دشنام دادن منع كردند و گفتند كه: «انى اكره لكم ان تكونوا سبابين...»(11) ؛ «من خوش ندارم شما دشنام دهنده باشيد...».
از اين رو لازم است از هرگونه دشنام، کلمات ناسزا و رفتارهاي افراطي و توهين‏آميز خودداري شود.
در ادعيه و زيارات و روايات معتبر شيعى از برخى از چهره‏هاى سياسى مشهور، هيچ گاه به نام نفرين و لعنت نشده‏اند و حتى در نهج البلاغه امام على‏عليه السلام از آنان به نام، اعتراض و شِكوهِ نمى‏كند - اگر چه معلوم است كه اعتراض حضرت از چه كسانى است - بلكه بيشتر تلاش شده است تا معيار دوستى و دشمنى ارائه گردد رعايت اين نكته، در حساسيت زدايى و حفظ اتحاد ميان مسلمانان تأثيرگذار است اگر چه بايد معيارها و مفاهيم را بدون کاستي و انحراف ارائه كرد تا نسل‏هاي آينده بر عمق مظلوميت شيعه و هر آنچه بر امامان معصوم‏عليه السلام رفته است آگاهى داشته باشند.
لعنت در زبان قرآن، دورى از رحمت حضرت حق است كه صفت فعل خداوند است كه خواه در دنيا و خواه در آخرت، همان عذاب و عقوبت است... و لعنت ساير لعنت كنندگان درخواست دورى از رحمت خداست كه اثر روانى در جامعه انسانى نيز دارد و موجب دورى و طرد شخص ملعون مى‏شود و شخص ملعون را از حيث اجتماعى، رسوا مى‏سازد. پس در لعنت تنها نفرين و ابراز تشفى و تنفر بدان نيست بلكه اعتراض به هر آنچه ستمگرى و كتمان حقيقت و... است.
از روايات متعدد به دست مى‏آيد كه جريان لعن فرستادن و لعنت كردن، ريشه‏اى سياسى - اجتماعى دارد.
در جوامع امروزى نيز شعار مرگ بر... كه در مبارزات سياسى اجتماعى عليه كسانى داده مى‏شود نيز موجب نفرت و تأثير روانى خاص در جامعه است. اگر اين اعلام نفرت توسط گروه حق و جوياى حقيقت انجام شود موجب روشنگرى، بيدارى و توجه دادن به ابعاد سياسى اجتماعى دين است.

خطر بني اميه
واقعيت اين است که امام علي(ع) و خاندان رسالت، با تمام ناسپاسي ها و مظلوميت هايي که تحمل کردند؛ جهت حفظ وحدت مسلمانان، حريم ها را رعايت کردند. اما نسل ابوسفيان، آنجا که منافع و دنياطلبي خودشان را در خطر مي ديدند هيچگونه حريمي را رعايت نمي کردند به همين جهت حضرت اميرالمؤمنين علي(ع) در نهج البلاغه نسبت به خطر بنى‏اميه هشدار مى‏دهد و به ستمگرى‏هايش عليه دين و مردم، خبر مى‏دهد(12).
آگاه باشيد همانا ترسناك‏ترين فتنه‏ها در نظر من، فتنه بنى‏اميه بر شماست، فتنه‏اى كور و ظلمانى كه سلطه‏اش همه جا را فراگرفته و بلاى آن دامن‏گير همه نيكوكاران است...
فتنه‏هاى بنى‏اميه پياپى با چهره‏اى زشت و ترس آور و ظلمتى مانند تاريكى عصر جاهليت بر شما فرود مى‏آيد(13).
پديدار شدن حكومتى چون بنى‏اميه نتيجه رفتارهاي ناشايست بعد از پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله است عدم ترويج صحيح انديشه‏هاى دينى، عدم نشر مناسب و شايسته فرهنگ قرآنى، مشغول كردن مردم به جنگ‏هاى غيرضرورى و بسنده كردن به ظاهر قرآن و بازماندن از حقيقت و ژرفاى آن، منع كتابت حديث، جلوگيرى از پرسش‏گرى و ايجاد فضاى خفقان و وحشت در جامعه، خشونت‏ورزى و مقابله تند و سخت با مخالفان، تلاش براى حفظ حكومت و قدرت به هر نحو ممكن و ادعاى تلاش در راه حفظ دين براى عوام، خانه‏نشين كردن على‏عليه السلام اين مبلغ راستين اسلام و ياور بى‏بديل پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله و رشد جهالت و خرافات و تعصبات و بالاخص دنياگرايى موجب شد تا مردم به حكومتى مانند معاويه و يزيد تن دهند و گردن به فرمان آنان نهند.
حريم شکني معاويه کار را به جايي رساند که حتي مورد اعتراض فرزند خليفه اول قرار گرفت ولي او براي حفظ قدرت و سلطنت خويش، حتي احترام خلفا را رعايت نکردند.
هنگامي که محمد بن ابي بکر به حكومت منصوب گرديد نامه‏اى به معاويه نوشت كه در آن به بيان فضائل امام على در جهاد و حلم و سبقت در اسلام و... و ذكر مطاعن و خباثت‏هاى معاويه اشاره كرد و در آن معاويه را «انت اللعين ابن اللعين» خطاب نمود.
وقتى اين نامه به معاويه رسيد جوابيه‏اى نوشت كه بخشى از آن چنين است:
«هان اى پسر ابى بكر، انديشه‏ى خود بنماى و اندازه و قدر خويش بشناس... اين پدر تو بود كه مهار سلطنت مرا زمينه‏سازى و اساس ملك مرا تثبت كرد. اگر آنچه با على مى‏كنيم درست است پدرت اول اين كاره بود و اگر ستم و جور است، پدرت اصل آن بوده و ما به يارى او اين كار را كرده‏ايم، هنگامى كه پيامبرصلى الله عليه وآله وفات كرد پدر تو و فاروق او عمر، اول كسى بودند كه حق وى گرفتند و مخالفت او نمودند، آنگاه او را به بيعت خود دعوت كردند و چون او تعلل كرد در صدد قتل او بر آمدند. پس تو اول پدرت را عيب جويى كن يا اين حرف‏ها را ترك كن»(14).

لعن کنندگان امام علي(ع)!!
صحيح مسلم تصريح مى‏كند كه معاويه بن ابى سفيان به سعد ابن ابى‏وقاص گفت: «مَا لَكَ لا تَسُبُّ أبَا تُرابٍ»(15)؛ «چرا ابوتراب را ناسزا نمى‏گويى؟»!!
و ده‏ها حديث ديگر حاكى از اين است كه معاويه سب و لعن به حضرت على‏عليه السلام را پايه‏گذارى كرد.
حريز بن عثمان على‏عليه السلام را در صبحگاهان هفتاد مرتبه و در شامگاهان نيز هفتاد مرتبه لعن مى‏كرد؛ «إنَّهُ كانَ يَلعَنُ عَلياً فى الصَّبَاحِ سَبعينَ مَرَّةٍ و فِى العِشَاءِ سَبعِينَ مَرَّةٍ»(16).
رفتار معاويه و يزيد با بهترين صحابه پيامبر(ص) و عزيزترين افراد نزد پيامبر(ص) هيچگونه توجيهي ندارد آنها حتي به دشنام و ناسزا اکتفا نکردند بلکه به قتل و جنايت آلوده شده اند.
خداوند متعال، کساني که تنها کتمان حق کرده اند را سزاوار لعنت دانسته است: « إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ مَا أَنزَلْنَا مِنَ الْبَيِّنَاتِ وَالْهُدَى مِن بَعْدِ مَا بَيَّنَّاهُ لِلنَّاسِ فِي الْكِتَابِ أُولَئِكَ يَلعَنُهُمُ اللّهُ وَيَلْعَنُهُمُ اللَّاعِنُونَ» (17) ؛ « كسانى كه نشانه‏هاى روشن و رهنمودى را كه فرو فرستاده‏ايم بعد از آنكه آن را براى مردم در كتاب توضيح داده‏ايم نهفته مى‏دارند آنان را خدا لعنت مى‏كند و لعنت‏كنندگان لعنتشان مى‏كنند».
آيا چنان افرادي که جامعه بشريت را از امام به حق محروم ساخته اند سزاوار لعن و نفرين در طول تاريخ نيستند؟!!
البته بايد بدعت گذاران و قاتلان را از پيروان ناآگاه جدا دانست و نسبت به دوست داران صحابه راستين پيامبر(ص) احترام گذاشت و با سلام و سلامتي با آنها زندگي مسالمت آميز داشت و هر چه بيشتر از فضايل اهل بيت(ع) براي آنان گفت تا با حق و حقيقت بيش از پيش آشنا شوند.

1. احزاب (33)، آيه 57.
2. مفردات راغب، ص 741.
3. جوادي آملي، تفسير تسنيم، ج 5، ص 461.
4. بقره (2)، آيه 159.
5. نساء (4)، آيه 93.
6. رعد (13)، آيه 25.
7. احزاب (33)، آيه 57.
8. صحيح مسلم، ج 7، ص 141، باب فضائل فاطمه ؛ صحيح بخارى، ج 4، ص 210، باب مناقب قرابة الرسول ؛ مسند احمد حنبل، ج 4، ص‏5 ؛ سنن ترمذى، ج 5، ص 360.
9. مسند احمد حنبل، ج 3، ص 483 ؛ صحيح ابن حبان، ج 15، ص 365 ؛ مستدرك حاكم، ج 3، ص‏121 ؛ الاصابه، ج 4، ص 534 ؛ اسد الغابه، ج 4، ص 114.
10. انعام (6)، آيه 108.
11. نهج البلاغه، خ 206.
12. الا و ان اخوف الفتن عندى عليكم فتنه بنى‏اميه فانها فتنه عمياء مظلمه...».
13. نهج البلاغه، ترجمه دشتى، خ 93، ص 123.
14. نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 3، ص 189.
15. صحيح مسلم، حديث 2404.
16. تهذيب التهذيب، ج 2، ص 207.
17. بقره (2)، آيه 159.

قسمت نهم:
خداي «ما» و خداي «آنها»!

يک خاطره!
چند سال پيش با تعدادي از دانشجويان صنعتي شريف و اميرکبير و علامه براي عمره دانشجويي مشرف شده بودم. در روز زيارت دوره کنار شهداي احد٬ گفت و گوي يکي دو تا از بچه هاي دانشجو با يکي از «آنها» برايم جالب بود. «او» بچه ها را از زيارت و نزديک شدن به محل شهداي احد دور مي کرد و مي گفت «روح! روح! ماکو شيء» (برو برو اينجا چيزي نيست و خبري نيست؟!) «توجهوا الي الله» (فقط توجه شما به خدا باشد).
يکي از بچه ها پرسيد: خدا کجاست؟! او گفت در آسمانها!! اينجا بود که يکي او مي گفت و يکي بچه ها مي گفتند!!
بچه ها گفتند يعني خداوند در زمين نيست؟ او مي گفت نه!!
بچه هاي گفتند مگر شما معتقد نيستيد که خدا همه جا هست؟! او گفت نه٬ خدا فقط در آسمانهاست.
بچه ها دوباره پرسيدند: يعني خدا همه جا نيست؟! او گفت نه٬ مگر ممکنه همه جا باشه؟! مگر خدا در حمام هم هست؟!]کم کم بحث دقيقتر شد و همه به فکر رفتند[
بچه ها گفتند: شما که ميگي در آسمانهاست٬ يعني چي؟! يعني او در آنجا نشسته است؟ در کجاي آسمان خدا نشسته؟! آنجا بود که او هم تأملي کرد و به فکر رفت.
يکي که پشت سر بقيه بو د از دور اين آيه را خواند:
وَ هُوَ الَّذِي فِي السَّماءِ إِلهٌ وَ فِي الْأَرْضِ إِلهٌ وَ هُوَ الْحَكِيمُ الْعَلِيمُ (1)؛ «و اوست كه در آسمان خداست و در زمين خداست و هموست ‏سنجيده‏كار دانا»
اينجا بود که ديگر «او» هيچ جوابي نداشت و شرطه (نيروي نظامي) بچه ها را متفرق کرد.
واقعيت اين است که خدايي که ما قبول داريم با خدايي که آنها قبول دارند متفاوت است؛
- خداي ما آن مهربان ترين و بخشنده ترين به تمام هستي است که نياز به خنده و نوازش ندارد.
- خداي ما آن نوري است که پيدايي آسمان ها و زمين به اوست و تجلي او همه جا هست بدون اينکه نيازي به جايي داشته باشد.
- خداي ما آن قدرتمند حاکم بر تمام نظام هستي است که نياز به دست٬ پا ندارد.
آري خداي ما آن نامحدود بي کرانه اي است که فراگيرنده همه ساحل‏هاست و در وهم و تصور هيچ کس نمي گنجد و با چشم سر ديدن او ممکن نيست و تنها با چشم دل مي توان او را يافت.
منظور ما از حضور خداوند در همه جا، همان تجلي علم و قدرت و اراده اوست که در همه جاست.(2)
اما خداي آنها در آسمانهاست و با چشم قابل رؤيت است! مي خندد! و از عرش چهار انگشت بزرگتر است!! و...

اينک به گفته ها و نوشته هاي چاپ شده و رايج ميان آنها نگاهي گذرا انداخته و آيات نوراني قرآن و سخنان روشنايي بخش پيامبر(ص) و امامان(ع) اشاره خواهد شد و داوري درستي و نادرستي گفته ها و نوشته ها را بر عهده شما عزيزان خواهيم گذاشت. باشد که با به خاطرسپاري اين گونه مطالب در هنگام رويارويي با آنها، خاطره هاي زيبا و شنيدني از اين سفر معنوي با خود به همراه بياوريد.
بنيانگذار فرقه وهابيت «محمد بن عبدالوهاب» است و او پيرو افكار «ابن تيميه» مى‏باشد. از اين رو به بيان و نقد تفكرات آنان مى‏پردازيم:

جسمانيت خدا
از مسائلى كه «ابن تيميه» به طور رسمى، به نشر آن همت گماشت، جسمانيت خداوند و اثبات لوازم آن بود ؛ همانند قرار گرفتن بر روى كرسى، خنديدن، راه رفتن و مانند اين‏هاست.
«ابن تيميه» مى‏گويد: «و ليس فى كتاب اللَّه و لا سنة رسوله و لاقول أحد من سلف الامة و أئمتها أنه ليس بجسم و أن صفاته ليست اجساماً و اَعراضاً»(3)؛ «نه در كتاب خدا، نه در سنت رسول خدا و نه در گفتار يكى از گذشته امت اسلام و پيشوايان امت وجود ندارد كه خدا جسم نيست و صفاتش جسمى و عرضى نيست».
هيئت عالى افتاى سعودى در پاسخ به سوال از جسمانيت خداوند گفته:
«نظراً الى أن التجسيم لم يرد فى النصوص نفيه و لا اثباته فلا يجوز للمسلم نفيه و لا اثباته لان الصفات توقيفيه»(4).
«با توجه به اين كه تجسيم خداوند در نصوص نه نفى شده است و نه اثبات، مسلمان هم نبايد آن را نفى كند يا اثبات. چون صفات خداوند توقيفى است».

خداى وهابيت مى‏خندد!
ابن تيميه» در كتاب «عقيدة الحمويه» مى‏نويسد:
«خداوند مى‏خندد و در قيامت با خنده بر بندگان خود تجلى مى‏كند»(5).
صحيح «بخارى» نيز از «ابو هريره» روايتى از پيامبر نقل مى‏كند كه:
يكى از صحابه از ميهمانى پذيرايى كرد وقتى نزد پيامبر آمد، حضرت فرمود: «ضَحَكَ اللهُ اللَّيلَةَ»(6)؛ «خداوند (به خاطر مهمانى) ديشب خنديد».

خداى وهابيت از عرش به زير مى‏آيد
ابن تيميه مى‏گويد:
«هر شب خداوند به آسمان دنيا فرود مى‏آيد و مى‏گويد: آيا كسى هست مرا بخواند و من اجابتش كنم و طالب مغفرتى هست من او را ببخشم و اين كار را تا طلوع فجر انجام مى‏دهد».
او مى‏گويد: «فَمَن أنكَرَ النُّزُولَ أو تَاوَلَ فَهُوَ مُبتَدِعٌ ضَالٌّ»(7)؛ «كسى كه نزول (خدا از عرش) را منكر شود يا به تأويل برد بدعت گذارِ گمراه است».
ابن بطوطة در سفرنامه خود مى‏نويسد:
در مسجد جامع دمشق ديدم ابن تيميه بر فراز منبر مى‏گفت: «إنَّ اللهَ يَنزِلُ إلَى السَّمَاءِ الدُّنيَا كَنُزُولِى هذَا»؛ «همانان خداوند از آسمان به دنيا نزول مى‏كند همچنان كه من فرود مى‏آيم».
سپس از پله‏هاى منبر پايين آمد.

خداى وهابيت با چشم قابل رؤيت است‏
ابن تيميه» در كتاب «منهاج السنة النبوية» مى‏گويد:
عموم منسوبين به اهل سنت بر اثبات رؤيت خداوند اتفاق نظر دارند و اجماع سلف بر اين است كه ذات اقدس را در آخرت با چشم مى‏توان ديد ولى در دنيا قابل رؤيت نيست(8).

در حالي که ويژگي هر چيز «ديدني» آن است که محدوديت و فاصله داشته باشد و خداوند از اين گونه عوارض به دور است لذا قابل رؤيت در دنيا و آخرت نيست و در قرآن مجيد به طور آشکار مي خوانيم:
لاَّ تُدْرِكُهُ الأَبْصَارُ وَهُوَ يُدْرِكُ الأَبْصَارَ وَهُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ (9) ؛ «چشمها او را درنمى‏يابند و اوست كه ديدگان را درمى‏يابد و او لطيف آگاه است »

و نيز در نهج البلاغه امام علي(ع) مي خوانيم: «لا تراه العيون بمشاهده العيان، ولکن تدرکه القلوب بحقائق الايمان» ؛ «چشم ها او را نمي بينند وليکن قلبها او را با حقيقت ايمان درک مي کنند» (10)

دست خدا
در قرآن مجيد مي خوانيم: «إِنَّ الَّذِينَ يُبَايِعُونَكَ إِنَّمَا يُبَايِعُونَ اللَّهَ يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ فَمَن نَّكَثَ فَإِنَّمَا يَنكُثُ عَلَى نَفْسِهِ وَمَنْ أَوْفَى بِمَا عَاهَدَ عَلَيْهُ اللَّهَ فَسَيُؤْتِيهِ أَجْرًا عَظِيمًا» (11)؛ «در حقيقت كسانى كه با تو بيعت مى‏كنند جز اين نيست كه با خدا بيعت مى‏كنند دست‏خدا بالاى دست‏هاى آنان است پس هر كه پيمان‏شكنى كند تنها به زيان خود پيمان مى‏شكند و هر كه بر آنچه با خدا عهد بسته وفادار بماند به زودى خدا پاداشى بزرگ به او مى‏بخشد»
بديهي است عبارت «دست خدا بالاي دست آنها» از آن است که بيعت با پيامبر(ص) يک بيعت الهي است. گويا دست خدا بالاي دست آنها قرار گرفته است و به عبارتي قدرت و نصرت مافوق خداوند ياري دهنده مؤمنان است(12)
در حالي که آنها با کژانديشي براي خداوند «دست» فرض کرده‏اند(13) اگرچه وقتي از چگونگي دست براي خدا از آنها پرسيده مي شود، مي‏گويند مانند دست ما نيست ولي بالاخره دست دارد!!

1. زخرف (43)، آيه 84.
2. بايد دانست که مقام اسماء و صفات از مقام ذات سرچشمه گرفته است. اما مقام ذات، آن مقام غيب الغيوب است که به هيچ حد و حدود و تصور و تعريفي نيايد.
3. التأسيس فى رد اساس التقديس، ج 1، ص 101.
4. فتاوى اللجنه الدائمه للبحوث العلميه و الافتاء، ج 3، ص 227.
5. مجموعة الرسائل الكبرى، رساله يازدهم، ص 451.
6. صحيح بخارى، ج 4، ص 266 ؛ كتاب المناقب، باب مناقب الانصار ؛ صحيح بخارى، ج 3، ص 210 ؛ كتاب الجهاد باب وجوب النفير ؛ صحيح مسلم، ج 6، ص 4؛ كتاب الامارة باب بيان الرجلين يقتل احدها الاخر.
7. مجموع الرسائل الكبرى، رساله يازدهم، ص 451.
8. مختصر منهاج السنه، ج 2، ص 240.
9. انعام (6)، آيه 103.
10. نهج البلاغه، ج 2، خطبه 179، ص 99، تحقيق شيخ محمد عبده، چاپ بيروت.
11. فتح (48)، آيه 10.
12. ر.ک: تفسير نمونه، ج 22، ص 44.
13. ر.ک: ابن تيميه، الرساله التدمريه، ص 90.

قسمت دهم:
عدالت صحابه

«عدالت صحابه» يكى از موضوعاتى است كه در هنگام گفت و گو به فراوانى از سوى وهابيون عربستان طرح مى‏شود؛ بديهى است احترام صحابه پسنديده است اما از تأكيد آنان اين طور به دست مى‏آيد كه مى‏خواهند همه صحابه را در يك رديف به شمار آورند!! و در پى اثبات عدالت همگى صحابه چهره‏هاي غيرقابل قبول را مورد قبول جلوه بدهند و حق اعتراض را از حق جويان سلب کنند!! در حالى كه احترام به همه صحابه غيرمعقول است و از آنجا كه برخى از آنان پيامبرصلى الله عليه وآله را رنجانده‏اند و حتى توطئه بر عليه آن حضرت داشته‏اند احترام به همه آنان غيرمشروع است.
جهت تحليل و بررسي اين موضوع توجه شما را به مطالب زير جلب مي کنيم:

معناي صحابه
شهيد زين الدين عاملي، مي فرمايد: «صحابي کسي است که پيامبر(ص) را ملاقات نموده٬ به او ايمان آورده و مسلمان٬ از دنيا رفته است»(1). اين رأي مدرسه اهل بيت(ع) است.
اما در مقابل احمد بن حنبل مي گويد: «افضل مردم٬ بعد از اهل بدر٬ کساني هستند که در قرني واقع شده اند که پيامبر(ص) در آن قرن بوده است و هر کس با پيامبر(ص) مصاحب بوده يک سال يا يک ماه يا يک روز يا يک ساعت٬ يا يک لحظه او را ديده٬ از اصحاب پيامبر(ص) است»(2).
بخاري مي گويد: «هر مسلماني با پيامبر(ص) مصاحبت داشته يا او را ملاقات نموده٬ از اصحاب پيامبر(ص) است»(3).
به دنبال اين معناي بسيار گسترده براي صحابه٬ به حديثي از پيامبر(ص) نيز استناد مي کنند: «اصحابي کالنجوم بايهم اقتديتم اهديتم»(4) ؛ «اصحاب من مانند ستارگانند از هر کدام پيروي کرديد هدايت يافته ايد»!!.
در حالي که بسياري از علماي اهل سنت مانند احمد بن حنبل٬ ابن حزم٬ ابن عساکر و... اين حديث را ضعيف دانسته اند.(5)
علاوه بر اينکه با آيات قرآن کريم و حتي روايات معتبر اهل سنت نيز سازگاري ندارد.

ناسازگاري با قرآن
در آيات بسياري از قرآن مجيد٬ درباره تخلف و مخالفت برخي از ياران پيامبر(ص) گفته شده است و در بسياري از آيات درباره اعراض و اعتراض برخي اطرافيان پيامبر(ص) در جنگ ها و در سختي ها سخن به ميان آمده است که همگي حکايت از ان دارد که همه اطرافيان و اصحاب پيامبر(ص) مورد رضايت خدا و پيامبر(ص) نبودند و حتي برخي تهديد به عذاب در آخرت شده‏اند.
اينک به چند نمونه اشاره مي شود.
«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا لَقِيتُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا زَحْفًا فَلا تُوَلُّوهُمُ الأدْبَارَ»(6)؛ «اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد: هنگامى كه با انبوه كافران به نبرد روبه‏رو شويد، به آنها پشت نكنيد و فرار ننماييد».
در اين آيه شريفه خداوند به گروهى از صحابه كه از جنگ فرار مى‏كردند و حضرت را تنها گذاشتند و جايگاهشان جهنم است؛ اشاره مى‏كند.
«ا ِنَّ الَّذِينَ تَوَلَّوْاْ مِنكُمْ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعَانِ إِنَّمَا اسْتَزَلَّهُمُ الشَّيْطَانُ بِبَعْضِ مَا كَسَبُواْ وَلَقَدْ عَفَا اللّهُ عَنْهُمْ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ حَلِيمٌ »(7)؛ « روزى كه دو گروه [در احد] با هم روياروى شدند كسانى كه از ميان شما [به دشمن] پشت كردند در حقيقت جز اين نبود كه به سبب پاره‏اى از آنچه [از گناه] حاصل كرده بودند شيطان آنان را بلغزانيد و قطعا خدا از ايشان درگذشت زيرا خدا آمرزگار بردبار است».
و حتي در برخي آيات مؤمنان اطراف پيامبر(ص) به دليل دنياطلبي از سوي خداوند مورد نکوهش قرار گرفته اند:
« يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ مَا لَكُمْ إِذَا قِيلَ لَكُمُ انفِرُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ اثَّاقَلْتُمْ إِلَى الأَرْضِ أَرَضِيتُم بِالْحَيَاةِ الدُّنْيَا مِنَ الآخِرَةِ فَمَا مَتَاعُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا فِي الآخِرَةِ إِلاَّ قَلِيلٌ» (8)؛ «اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد شما را چه شده است كه چون به شما گفته مى‏شود در راه خدا بسيج‏ شويد كندى به خرج مى‏دهيد آيا به جاى آخرت به زندگى دنيا دل خوش كرده‏ايد متاع زندگى دنيا در برابر آخرت جز اندكى نيست».

ناسازگاري با روايات
«قالَ رسولُ اللهِ‏(ص): أنَا فَرَطَكُم عَلَى الحَوضِ و سَاُنازِعُ رِجَالاً فَأغلَبُ عَلَيهِم فَلَأقُولَنَّ رَبِّ أصحابى أصحابى فَيُقَالُ إنَّكَ لاتَدرى مَا أحدَثُوا بَعدَك»(9)؛ «پيامبر خدا(ص) مى‏فرمايد: «من زودتر از شما بر حوض كوثر وارد مى‏شوم ؛ پس بر سر مسئله‏اى با عده‏اى به منازعه مى‏پردازم و پيروز مى‏شوم. سپس به خداوند متعال مى‏گويم: پروردگارا همراهانِ من همراه من باشند. ندا مى‏آيد كه اى پيامبر تو نمى‏دانى كه بعد از تو چه كرده‏اند؟!»
«قالَ رسولُ اللهِ صلى الله عليه وآله لاصحابه: انكم ستحرصون على الاماره و ستصير ندامة و حسرة يوم القيامة»(10)؛ «پيامبر مكرم اسلام - كه بهترين دوردها نثار او و خاندانش باد - خطاب به اصحاب مى‏فرمايد: شما حريص بر امارت و خلافت هستيد و اين باعث ندامت و حسرت شما در قيامت است».
از مجموع اين آيات و روايات و موارد ديگر به خوبى معلوم مى‏شود كه اعتقاد به عدالت و وثاقت جميع صحابه به طور قطع و يقين٬ نادرست است.

ناسازگاري با حقايق تاريخي
با مراجعه به تاريخ صحابه نيز درمي يابيم که عدالت همه صحابه خلاف واقعيت‏هاي تاريخي است.
1. ابن عباس مي گويد: هنگامي که پيامبر0ص) درخواست قلم و دوات نمود تا وصيت خود را بنويسد برخي از صحابه به او جسارت کرده و نسبت هذيان دادند.(11)
2. جابر مي گويد: ما با پيامبر(ص) نماز مي خوانديم که قافله اي با کالايشان از شام وارد مدينه شد٬ همه نمازگزاران پيامبر(ص) را رها کرده و به سراغ قافله رفتند مگر دوازده نفر٬ که در اين موقع آيه اي در مذمت آنان وارد شد: « وَ إِذا رَأَوْا تِجارَةً أَوْ لَهْواً انْفَضُّوا إِلَيْها وَ تَرَكُوكَ قائِماً قُلْ ما عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ مِنَ اللَّهْوِ وَ مِنَ التِّجارَةِ وَ اللَّهُ خَيْرُ الرَّازِقِينَ»(12)؛ « و چون داد و ستد يا سرگرميى ببينند به سوى آن روى‏آور مى‏شوند و تو را در حالى كه ايستاده‏اى ترك مى‏كنند بگو آنچه نزد خداست از سرگرمى و از داد و ستد بهتر است و خدا بهترين روزى دهندگان است ».(13)
3. آيا مي توان وليد بن عقبه را به نص قرآن فاسق ناميده شده و در عصر عثمان شراب نوشيد و در حالت مستي امام جماعت شد٬ عادل بناميم.(14)
4. آيا مي توان مغيره بن شعبه را که چند نفر بر زناي او شهادت دادند -در حالي که از بيعت کنندگان در زير درخت حديبيه بوده است- عادل بناميم.(15)
5. خالد بن وليد٬ مگر مالک بن نويره را به خاطر اين که زکات مالش را به او نداد٬ نکشت و همان شب با همسر او زنا نکرد.(16) آيا او عادل است؟

سوال پاياني
شايد پرسيده شود چه اصراري وجود دارد که درباره اينگونه موضوعات اختلافي اين مقدار بحث شود؟! اين شخصيت ها مربوط به گذشته اند و اختلاف در اين باره٬ براي امروز ما فايده ندارد!
در اين باره بايد گفت؛ اتفاقا حل اين موضوع براي امروز ما بسيار مهم است. زيرا اگر به دلايل قرآني٬ روايي و تاريخي و حتي عقلي ثابت شود همه صحابه در يک رتبه نبودند. فضيلت و برتري برخي بر برخي ثابت خواهد شد و به آساني مي توان اولويت پيروي از با فضيلت ترين را اثبات نمود و از سوي ديگر اگر ثابت شود برخي صحابه عادل نبوده اند؛ موقعيت سياسي و اجتماعي آنها زير سؤال مي رود و احاديث نقل شده از آنها از فاقد اعتبار خواهد شد.
و در نتيجه پيروي از مکتب اهل بيت(ع) به عنوان مطمئن ترين راه تشخيص حق به اثبات خواهد رسيد.

1. الدرايه٬ ص 120.
2. فراء حنبلي٬ العده في اصول الفقه٬ ج 3٬ ص 988.
3. فتح الباري٬ ج 7٬ ص 3.
4. ابن حجر عسقلاني٬ لسان الميزان٬ ج 2٬ ص 137.
5. ر.ک: سلسله الاحاديث الضعيفه٬ ج 1٬ ص 78.
6. انفال (8) آيات 15 و 16.
7. آل عمران (3)٬ آيه 155.
8. توبه (9)٬ آيه 38
9. مسند احمد، ج 2، ص 35.
10. مسند احمد، ج 3، ص 199.
11. صحيح بخاري٬ رقم حديث 2888.
12. جمعه (62)٬ آيه 11.
13. صحيح بخاري٬ رقم حديث 1953 ؛ صحيح مسلم٬ ج 6٬ ص 150.
14. الاصابه٬ ج 3٬ ص 228 ؛ اسدالغابه٬ ج 4٬ ص 199.
15. همان٬ ج 3٬ ص 452.
16. تاريخ طبري٬ ج 2٬ ص 502 ؛ الاصابه٬ ج 1٬ ص 337 ؛ اسدالغابه٬ ج 4٬ ص 295.

قسمت یازدهم:
عشرة مبشرة
يک خاطره
با يک کاروان دانشجويي براي عمره مشرف شده بودم. در فرودگاه منتظر انجام تشريفات بودم. يکي از عربستاني هاي شاغل در فرودگاه با لباس عربي و شفيه و عقال (دستار و چنبره روي سر) کنار من نشست. بعد از چند دقيقه که کنار من بود؛ گفت: چرا شما برخي از صحابه را قبول داريد و برخي را قبول نداريد؟! در حالي که همه آنها جزو «عشره مبشره» هستند و خداوند به همه وعده بهشت داده است؟!
من مقداري سکوت کردم و نمي خواستم احساسات او تحريک شود. چون در هر صورت با رفاقت کنار هم نشسته بوديم و بايد يک طوري وقت مي گذشت تا نوبت ما بشود.
در ضمن مي خواستم سؤال او هم بي جواب نماند و سر صحبت باز شود به او گفتم ما هم به صحابه پيامبر(ص) احترام مي گذاريم. اما واقعيت اين است که بنا بر شواهد تاريخي برخي از صحابه در مقابل برخي ديگر جنگيدند و نمي شود هر دو بر حق باشند! ديدم زود حرف را عوض کرد و گفت اختلافاتي ميان خودشان بوده و ما نبايد به هيچ کدام بي احترامي کنيم. من هم چون ديدم ايشان ميان سال است و در شرايطي قرار دارد که جواب هاي من غير از اين که او را ناراحت کند نتيجه اي نخواهد داشت به همين مقدار اکتفا کردم و درباره ايران و امام خميني(ره) و مبارزه با آمريکا و... مقداري با او صحبت کردم تا نوبت تشريفات رسيد و از هم جدا شديم.

متن روايت
اما جهت آمادگي ذهني خوب است با متن و سند حديث آشنا شويم تا در هنگام نياز و گفت و گو با اطرافيان تحليل صحيح و مستندي را ارائه دهيم.
احمد باسناده عن عبدالرحمن بن حميد عن ابيه عن عبدالرحمن بن عوف٬ ان النبى(ص) قال : «ابوبكر فى الجنه و عمر فى الجنه و على فى الجنه و عثمان فى الجنه و طلحه فى الجنه و الزبير فى الجنه و عبدالرحمن بن عوف فى الجنه و سعد بن ابى وقاص فى الجنه و سعيد بن زيد فى الجنه و ابوعبيدة بن الجراح فى الجنه»(1) ؛ «عبدالرحمن عوف از قول پيامبر(ص) نقل کرده است: 1. ابوبکر در بهشت است٬ 2. عمر در بهشت است٬ 3. علي در بهشت است٬ 4. عثمان در بهشت است٬ 5. طلحه در بهشت است٬ 6. زبير در بهشت است٬ 7. عبدالرحمن بن عوف در بهشت است٬ 8. سعد بن ابي وقاص در بهشت است٬ 9. سعيد بن زيد در بهشت است٬ 10. ابوعبيده بن الجراح در بهشت است»!!

بررسي سند روايت‏
سند روايت عشرة مبشرة به دو نفر مى‏رسد. «سعيد بن زيد» و «عبدالرحمن بن عوف» و از غير اين دو نفر چنين روايتى نقل نشده است و هر دو نفر آنها از كسانى هستند كه جزو عشرة هستند!!
روايت «عبدالرحمن بن عوف» تنها از طريق «عبدالرحمن بن حميد» از پدرش حميد بن عبدالرحمن زهرى نقل شده؛ اين سند باطل است به جهت اين كه حميد بن عبدالرحمن صحابى نبوده و تابعى بوده و عبدالرحمن بن عوف را درك نكرده بود چون او در سال 105 ه.ق در سن 73 سالگى فوت كرده بنابراين وى متولد سال 32 ه.ق است كه سال وفات عبدالرحمن بن عوف است و يا يك سال پس از آن، به همين جهت «ابن حجر» روايت حميد را از عمر و عثمان منقطع مى‏داند.
روايت «سعيد بن زيد»، در كوفه و معاصر با معاويه اظهار شده است، سؤال جدى در اينجا اين است كه اگر اين صحابى روايت را از پيامبر شنيده چرا نقل آن را تا زمان معاويه به تأخير انداخته است؟! در حالى كه در زمان‏هاى قبل يعنى زمان خليفه اول و دوم نياز بيشترى به اين حديث بود.
از سوى ديگر اين روايت را چرا خليفه اول و دوم در اثبات حقانيت و خلافتشان براى ديگران نقل نكرده‏اند؟!
و از سوى ديگر در اين روايات نامى از هيچ‏يك از شيعيان و صحابه والامقام مانند سلمان، ابى‏ذر، عمار و مقداد نيامده، در حالى كه در كتابهاي اهل‏سنت راجع به اهل بهشت بودن اين بزرگواران روايات متعددى نقل شده است.

بررسي متن روايت‏
در متن اين روايات ابهامات و تأملات فراوانى وجود دارد كه به برخى از آنها اشاره مى‏شود:
1. چگونه ممكن است همه اين افراد در بهشت باشند، با وجود اختلاف و مخالفت‏هاى آشكارى كه ميان آن ده نفر در تاريخ ثبت شده است؟! به گونه‏اى كه طلحه و زبير به جنگ امام على‏عليه السلام اقدام مى‏كنند.
2. بسيارى از شخصيت‏هاى مهاجرين و انصار بر عليه عثمان خروج كردند و برخى قصد جان وى را كردند و برخى به قتل او راضى بودند و پس از قتلش تا سه روز به جسدش بى‏احترامى كردند و دفن نشد، چگونه مى‏شود براى كسى كه از سوى پيامبر بشارت داده شده به بهشت، بزرگانى از صحابه چنين رفتارى كنند؟!
چگونه عبدالرحمن بن عوف كه اين روايت به وى نسبت داده شده در روز شورا بر على‏عليه السلام شمشير مى‏كشد و مى‏گويد بيعت كن و الا تو را مى‏كشيم؟!
و آيا همين عبدالرحمن بن عوف نيست كه پس از شورش مسلمين بر عليه عثمان، به على‏عليه السلام مى‏گويد: اگر مايلى شمشيرت را بردار و من شمشيرم را برمى‏دارم و به سراغ عثمان مى‏رويم و قسم خورد تا زنده است با عثمان سخن نگويد و از بيعتش با عثمان به خدا پناه برد و وصيت كرد عثمان بر جنازه‏اش نماز نخواند و عثمان او را به نفاق متهم مى‏كرد و منافق مى‏خواند؟ آيا اين مسائل با صحت اين روايت سازگار است؟!(2)
و آيا ابوبكر و عمر كه به بهشت بشارت داده شده بودند همان كسانى نبودند كه حضرت صديقه طاهره‏عليها السلام از دنيا رفت در حالى كه از آنان ناراحت بود؟!
«فَوَجَدَت فَاطِمَةُ عَلَى أبِى بَكرِ فَهَجَرَتهُ فَلَم تُكَلِّمهُ حَتّى تُوُفِيَّت فَلَمَّا تُوُفِيَّت دَفَنَهَا زَوجُهَا عَليٌّ لَيلاً وَ لَم يُؤذَن بِهَا أبابَكرِ»(3) ؛ «فاطمه‏عليها السلام بر ابوبكر غضب كرد و از او كناره‏گيرى كرد تا از دنيا رفت و براى تشييع جنازه‏اش هم اجازه حضور ابوبكر را نداد».
اين در حالى است كه از مقامات خليفه خواندن نماز بر ميت بوده است و عدم اجازه حضرت زهراعليها السلام اعلام مخالفت صريح و عدم رضايت ايشان تا آخر عمرشان مى‏باشد.
صحيح مسلم نقل مى‏كند: قالَ رسولُ اللهِ‏صلى الله عليه وآله: «إنَّ فِى أصحَابى إثنَا عَشَرَ مُنَافِقاً ثَمَانِيَّةٌ مِنهُم لا يَدخُلُونَ الجَنَّةَ حَتّى يَلِجَ الجَمَلُ فى سَمِّ الخِيَاطِ»(4) ؛ «همانا در اصحاب من دوازده منافق وجود دارد كه هشت نفر از آنان امكان ورود به بهشت را ندارند مگر اينكه شتر [يا طناب كلفت‏] از سوراخ سوزن عبور كند». (يعنى محال است)
چرا عمر بن الخطاب مرتب از حذيفة بن يمان كه آگاه به اسامى منافقين بود مكرر مى‏پرسيد: تو را به خدا قسم مى‏دهم «آيا اسم من جزء آن گروه منافقين هست؟»
چرا هيچگاه حذيفة بن يمان او را تبرئه نكرد؟!
ترس عمر به چه خاطر بود؟!
آيا طلحه و زبير همان دو نفرى نبودند كه در قتل عثمان شركت داشتند و بر او سخت گرفتند و آنچنان بودند كه اميرالمؤمنين‏عليه السلام فرمود: «... و هما يريدان الامر لانفسهما و كانا اول من طعن و آخر من اَمَر، حتى اراقا دمه»؛ «طلحه و زبير كمترين كارشان آن بود كه بر عثمان يورش برند و او را برنجانند و ناتوانش سازند، پس مردم را عليه او جمع كردند و راه نفسش را تنگ نمودند و آن دو خلافت را براى خود مى‏خواستند و آن دو نخستين كسانى بودند كه بر او (عثمان) عيب گرفتند و آخرين كسانى بودند كه امر نمودند تا اينكه خونش را ريختند؟!»
آيا اينها با تصديق اين روايت جمع مى‏شود؟! منزه است خداوندى كه در بهشت خود ظالم و مظلوم، قاتل و مقتول را گرد هم جمع كند، اين چيزى جز دروغ نيست.(5)

1. مسند احمد، ج 1، ص 193 ؛ ترمذى، ج 13، صص 182 و 183.
2. ر.ك: انساب الاشراف، ج 5، ص 57 ؛ العقد الفريد، ج 2، ص 258 و 261 و 272 ؛ تاريخ ابى الفداء، ج 1، ص 166.
3. صحيح بخارى، ج 5، ص‏82 ؛ المغازى صحيح مسلم، ج 5، ص‏153 ؛ كتاب الجهاد والسير.
4. صحيح مسلم، ج 8، ص 122.
5. ر.ك: الغدير، ج 10، 123 - 128.

قسمت دوازدهم:

روش‏هاى بيان احكام:

1. مأيوس كننده نباشد.
2. اظهار فضل خود نباشد.
3. دين سهل نشان داده شود.
الف) احتياط واجب‏ها را ارجاع دهيم (استناد لازم نيست)
4. ساده گويى و قابل فهم براى همه ـ پرهيز از اصطلاحات عربى
الف) آب كر سه وجب و نيم ـ رطل
5. عدم بيان اختلافات در جلسه عمومى ـ جمع‏بندى نظرات يا بيان نظر مشهور
الف) اقتدا و سر از ركوع برداشتن جماعت
6. كلى‏گويى نكنيم.
الف) اگر نان خور بود فطره‏اش واجب است.
ب) اگر مانع رسيدن آب است وضو باطل است.
ج) اگر مضاف است مطهّر نيست.
7. مبتلا به باشد.
8. كدسازى و رمز سازى
الف) حروف ابجد

ب) سوره‏هاى سجده‏دار
9. عدم ذكر كلمات مستهجن و محرك
الف) شرايط بلوغ
ب) مبطلات روزه (استمناء، جماع،...)
ج) شستن ناف و... در غسل
10. تناسب جنسيت و سن
11. تقسيم‏بندى
12. عدم ايجاد هراس
الف) محرمات احرام
13. رعايت احترام حضار مخصوصا اهل علم
الف) سؤال كردن و منتظر پاسخ نشدن
14. شهامت گفتن نمى‏دانم
15. روش عملى (از پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مى‏باشد)
الف) صَلّوا كما راينمونى اُصَلّى
ب) وضو، تيمم
16. روش قاعده‏اى
الف) همه چيز در عالم پاك است به جز دو چيز عين نجس و متنجس (قاعده طهارت).
ب) تا به نجاست چيزى علم پيدا نكردى بنا بر پاكى آن بگذار. (استصحاب)
ج) تمام نمازهاى مستحبى دو ركعتى است (به جز وتر، نماز اعرابى، نماز فطر و قربان اگر
نخواهند خطبه بخوانند).
د) قاعده محارم

ه)قاعده در نيت
ز)
17. جمع اشياء و نظائر:
الف) واجبات فورى (جواب سلام، اعلام نجاست در خوراكيها، سجده واجب قرآن، سجده
سهو، بر طرف كردن نجاست از قرآن و تربت، خروج از مسجد براى جنب، قضاى سجده و تشهد
فراموش شده بعد از نماز، پوشش از نامحرم، غض بعد).
18. روش معمايى
19. روش مقايسه‏اى
الف) موالات در وضو و غسل.
ب) ترتيب از بالا به پايين در وضو و غسل
ج) نماز شكسته با روزه
د) طهارت شرط در غسل و وضو و نماز
ه) ديدن مانع در وضو و غسل ترتيبى
و) باطل كردن وضو و غسل با نبود آب
ز) وضوى تجديدى بر خلاف غسل
ح) كفايت غسل از وضو دون العكس
ط) خشك كردن اعضاى وضو و غسل
20. برخى احكام تا سؤال نشده مطرح نشود.
الف) جنابت در خواب خانم‏ها
21. بيان احكام همراه با مسائل اخلاقى
الف) طهارت (اقسام طهارت)

ب) استنشاق در وضو
ج) لباس نمازگزار (لباس تقوا، لباس حيا، لباس ازدواج همسر)
د) نماز قضاى پدر بر پسر (حقوق والدين)
ه) وجوب اطاعت از امر پدر (....)
22. بيان احكام همراه بامسائل اعتقادى
الف) مجهول المالك و ولايت فقيه
ب) مصالحه در خمس و ولايت و فقيه
23. فتوى از رساله گرفته شود نه كتب علمى مجتهد.
24. ايجاد وسواس نكند بلكه شخص وسواس معالجه شود.
25. بيان احكام همراه با مسائل اعتقادى
الف) مجهول المالك و ولايت فقيه
ب) مصالحه در خمس و ولايت فقيه
26. فتوى از رساله گرتفه شود نه كتب علمى مجتهد.
27. ايجاد وسواس نكند بلكه شخص وسواس معالجه شود.

قسمت سیزدهم:
آزار على عليه‏السلام، آزار پيامبر خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله است.
اينك روايتى را مى‏خوانيم كه در آن، آزار على عليه‏السلام، همان آزار پيامبر خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله دانسته شده است.
احمد بن حنبل در المسند مى‏گويد: پيامبر خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود:
«من آذى عليّا فقد آذاني»
«هر كه على را بيازارد، در واقع مرا آزرده است» .
اين حديث، در منابع بسيارى از جمله: صحيح (تأليف: ابن حِبّان)، المستدرك (تأليف: حاكم نيشابورى)، الاصابه
(تأليف: ابن حجر) و اُسد الغابه (تأليف: ابن اثير) نقل شده است.
متقى هندى اين روايت را در كتاب كنزالعمّال از ابن شِيبه و احمد بن حنبل نقل كرده است.
بخارى در تاريخ خود، و طبرانى و ديگران نيز اين حديث را آورده‏اند.

كينه‏ورزى با على عليه‏السلام نفاق است
مسلم در صحيح خود، روايتى را از على عليه‏السلام ـ با تأكيد و سوگند ـ نقل كرده است كه آن حضرت فرمود:
«و الذي فلق الحبّة و برأ النسمة! إنّه لعهد النبيّ الأُميّ إليّ: أن لا يحبّني إلاّ مؤمن و لا يُبغضي إلاّ منافق» .
«سوگند به خدايى كه دانه را شكافت و انسان را آفريد! عهد و پيمانى است از پيامبر امّى به من، كه: جز مؤمن مرا
دوست نمى‏دارد و جز منافق مرا دشمن نمى‏شمارد».
اين روايت، با همين متن و نظير آن، در منابع بسيارى از پيشوايان اهل سنت از جمله: نَسايى، تِرمذى، ابن ماجه نقل
شده است.
همچنين احمد در المسند، حاكم در المستدرك و متقى هندى در كنزالعمال، آن را نقل كرده‏اند.
در مسند احمد و صحيح ترمذى اين گونه آمده است:
ام سلمه گويد كه پيامبر خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله همواره مى‏فرمود:

«لا يحبّ عليّا منافق و لا يبغضه مؤمن»
«منافق هرگز على را دوست نمى‏دارد و مؤمن، هيچ گاه او را دشمن نمى‏شمارد».
از اين احاديث، چنين استفاده مى‏شود كه: دوست داشتن على عليه‏السلام با دوستى منافقان، قابل جمع نيست؛ لذا، اگر كسى
به امامت على عليه‏السلامو ولايت آن حضرت پس از پيامبر خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله معتقد باشد و از طرفى، منافقان را دشمن ندارد، چنين
فردى، خودش منافق است و از جانب هر دو گروه مؤمنان و منافقان نيز رانده خواهد شد؛ چرا كه از يك سو، منافقان،
به ولايت على عليه‏السلام معتقد نيستند و اين فرد، معتقد است؛ از طرفى، مؤمنان، منافقان را دوست نمى‏دارند و اين فرد،
منافقان را دشمن نمى‏دارد.
بنابراين، در هيچ حالى و به هيچ شكلى، اين دو موضوع با يكديگر قابل جمع نيستند. پس بايد صاحب مذاهب
مختلف نظر خود را راجع به هر كسى كه در جنگ جمل و صفين شركت نمود اصلاح نمايند. ضمن اين كه كليه
احاديثى كه يكى از عوامل اين دو جنگ در سلسله راويان است از وثاقت و حجيّت خواهد افتاد.

قسمت چهاردهم:

مبانى و آداب پرسش و پاسخ
قال الباقر عليه‏السلام: اَلا انّ مفتاح العلم السؤال.
قال الصادق عليه‏السلام: اِنّما يهلك الناس لأنهم لايسألون.
قال الصادق عليه‏السلام: انّ هذا العلم عليه قفل و مفتاحه المسألة (منية المريد، الشهيد ثانى).
پيشينه پرسشگرى:
از زمان آدم عليه‏السلام و علت آن عدم علم بود نه تمسخر يا انكار يا امتحان مخاطب «قالُوا سُبْحانَكَ لا
عِلْمَ لَنا إِلاّ ما عَلَّمْتَنا»
تعريف سؤال:
هر طلبى كه براى تبيين و توضيح و معلوم نمودن مجهولات انسان صورت گيرد (هر گونه
ابهام در چيستى، استى، چندى، چونى يك چيزى كه خواهان حل آن باشد).
تعريف شبهه: هر سخنى كه موجب:
ـ ترديد و تزلزل در انديشه و عمل فرد يا جامعه شود.
ـ تشخيص فرد يا جامعه را در حق و باطل دچار انحراف سازد.
ـ موجب غفلت از حق و برداشت غلط و خلاف واقع گردد.
ـ موجب سرپوش نهادن بر واقعيات و انحراف افكار عمومى از حق گردد.
ضرورت و اهميت پرسش:
رشد و پويايى دانش بشرى مرهون پرسش و پرسشگرى است و هر دانشى براى پاسخ به
پرسش يا پرسشهايى پديد آمده است.

وظيفه پاسخگويى:
ديگران كاشتند و ما خورديم حال وظيفه داريم، ما هم در هدايت نسل جوان ايفا نقش
نماييم تا بركت در زندگيمان جارى شود.

مبانى و تكنيك‏هاى پاسخ به سؤالات:
1. بررسى شقوق مسئله:
الف) درخواست قلم و دوات پيامبر
ب) فلسفه احكام
ج) چرا نماز مى‏خوانيد؟ و پاسخ امام صادق عليه‏السلام
د) آيا غير از شيعه همه جهنمى هستند؟
2. با ذكر تمثيل و نقض:
الف) چطور عشق به خدا را زياد كنيم؛
ب) چطور ممكن بود مردم ولايت حضرت على را انكار كنند ـ هارون؛
ج) پاسخ بهلول به سؤال بنده؛
د) علم خدا و علم باغبان يا معلم؛
3. اضافه نكردن شبهه:
الف) فقه شيعه از زمان شيخ مفيد درست شده؟
4. در نظر گرفتن انگيزه مسائل:
الف) حجاب موجب گرماى دختران مى‏شود.

فلسفه حجاب (صاحب دارم ـ امنيت اجتماعى ـ امنيت شخصى).
5. مفيد بودن سؤال:
الف) نام مادر حضرت موسى؟
ب) فضيلت اهل بيت نسبت به يكديگر
ج) زاد و ولد آدم و حوا
6. دفاع عقلايى و اقناعى نه صرف تعبد، علمى و دستورى:
الف) برده‏دارى
ب) ارتداد
ج) ديه زن
د) ارث زن
7. تبيين كامل شبهه و باز كردن محل نزاع:
الف) چطور خدا علم دارد؟
ب) مسيحيت خوب است؟
8. پذيرفتن جنبه‏هايى كه از حقيقت برخوردار است:
الف) خدمت طلحه و زبير
ب) گرانى و بى‏كارى در مملكت و انقلاب
ج) دور خبرگان
د) فرزند پدر و مادر غير پرهيزكار سخت به سعادت مى‏رسد ظلم است.
9. تمركز بر محور و كانون اصلى شبهه:

الف) ازدواج پيامبر با عايشه و امام حسن با جعده
ب) اعمال اهل بيت (محكم و متشابه و امتحان)
10. توجه به مبانى شبهه:
الف) همه اهل بهشتند. (پلوراليزم)
11. عدم استفاده از ديدگاه‏هاى سست يا اخلاقى در پاسخ:
الف) عقلايى بودن ربا
12. استفاده از نقل قول‏هاى صريح و به جا از زبان چهره‏هاى مورد قبول مخاطب. (جدال احسن)
13. استفاده از جواب نقض و برهان خلف:
الف) چرا پيامبر با عايشه ازدواج كرد (به همان دليل كه خدا شيطان را آفريد)
14. ريشه و مبناى سؤال را پاسخ دادن:
الف) آيا خدا مى‏تواند كره زمين را در تخم مرغ جا دهد.
ب) خدا سنگى بزرگتر از خود خلق كند.
ج) چرا من را خدا خلق كرد؟
15. عدم تصريح به مراكز شبهه‏افكن:
الف) آيا حجاب آيه دارد؟ (ماهواره)
ب) آيا مى‏شود براى حضرت عيسى نذر كرد؟ (ماهواره)
16. پرهيز از القاى تقابل و تعارض با طرف مقابل:
الف) آخوندها بد هستند.
ب) انقلاب بد بود.

17. عدم تصريح و اعتراف به شبهه بودن مسئله و مبهم است يعنى چه؟ آن:
الف) مثل قرآن آورده‏اند؟
ب) مثل شعر سعدى و حافظ هم نمى‏شود آورد.
18. اظهار همراهى (قاشق‏زنى):
الف) عشق مجازى پل عشق حقيقى است.
ب) موسيقى لذت دارد پس چرا حرام است؟
ج) نگاه به نامحرم لذت دارد.
19. اظهار طبيعى بودن و همگانى بودن:
الف) اراده‏ام ضعيف است.
ب) اعتماد به نفس ندارم.
ج) غريزه اذيتم مى‏كند.
20. ايجاد امنيت:
الف) عدالت خدا (ناقص الخلقة و فقرا و...) زلزله بم.
ب) عِصمت انبياء
21. پرهيز از عوام‏زدگى در پاسخ:
الف) خواب ديدن
ب) مشاهده حضرت مهدى آيا ممكن است؟
22. اميد دادن به پرسشگر:
الف) چرا جامعه خراب شده؟ (از نظر مذهبى)

ب) چرا هميشه افسرده هستم؟
23. تصرف در اصطلاحات شبهه:
الف) ولايت مطلقه و سلطنت مطلقه
ب) ازدواج موقت و صيغه
24. اولويت‏بندى سؤالها:
الف) چرا تقليد كنم و شك در وضو دارم.
ب) چرا نظر مراجع تقليد با يكديگر فرق دارد؟

تقدم موضوعى (اصول دين)
ملاك‏هاى اولويت ميزان تأثيرگذارى در مخاطب
شيوع و گسترش بيشتر
شبهاتى كه گروه مخاطبان آن از تأثيرگذارى بيشترى برخوردارند
25. توكل و توسل زيرا مقلب القلوب خدا است.
26. اعتراف به عدم علم و ندانسته‏هاى خود و اينكه بعضى علوم در تخصص من نيست.

آداب پرسش و پاسخ‏دهى:
1. تدبر در پرسش و پاسخ.
2. رعايت انصاف و عدالت.
3. بررسى تفصيلات و اطلاق مسئله (مخصوصا در احكام).

4. استفاده از عبارتهاى گويا (به زبان مردم و ساده حرف زدن).
5. در نظر گرفتن موقعيت و شرايط هنگام سؤال و پاسخ‏دهى.
(سؤال از دين در دستشويى ـ سؤال از كيفيت تطهير در دستشويى)
6. اضافه كردن آنچه پرسشگر بدان نياز دارد.
7. مدارا با پرسشگر براى فهم كامل جواب.
8. دعا و استعاذه هنگام تهيه و ذكر پاسخ.
9. رعايت اختصار.
10. رعايت نوبت.
11. درخواست توضيح بيشتر در صورتى كه پرسش مبهم باشد.
12. ذكر دليل و ذكر منبع.
13. پرهيز از هر نوع بيان و ادبياتى كه شبهه برخورد جناحى و جانب‏دارى غير منطقى در آن باشد.
14. عدم تعرض و تعارض صريح يا تلويحى پاسخ با اصول و سياست‏هاى نظام.
15. پرهيز از هر نوع پاسخ يا استدلال كه به وحدت و انسجام جامعه يا اقتدار نظام آسيب برساند.
16. جمع‏بندى كوتاه و صريح در پايان پاسخ.
17. پرهيز از بكارگيرى الفاظ پيچيده و نامأنوس.
(مثل اراده خدا به محال تعلق نمى‏گيرد ـ قصور از آن فعل است نه قدرت خدا و...)
18. پرهيز از تعابير شعار گونه و جانبدارانه.
19. بكارگيرى ادبيات نو، جذاب و جوان‏پسند.
20. عصبانى نشدن و رعايت ادب و حسن خلق.

معرفى كتاب
امام زمان (عج):
ـ در انتظار ققنوس، ترجمه عليزاده، مؤسسه آموزش و پژوهشى امام خمينى ره.
ـ امامت و مهدويت، آيت اللّه صافى، جامعه مدرسين قم.
اعتقادى:
ـ كتابهاى جهان‏بينى، شهيد مطهرى، انتشارات صدرا.
ـ آموزش عقايد و دستورهاى دينى، علامه طباطبايى ره.
ـ آموزش عقايد 1 و 3، آيت اللّه مصباح.
ـ سلسله درسهاى معارف قرآن، آيت اللّه مصباح.
ـ سلسله كتابهاى تفسير موضوع، آيت اللّه جوادى آملى.
ـ امامت و رهبرى، شهيد مطهرى.
ـ شيعه در اسلام، علامه طباطبايى.
ـ معنويت تشيع، علامه طباطبايى.
ـ رهبرى امام على(ع) در قرآن (ترجمه المراجعات)، ترجمه سيدمحمود سياهپوش.
ـ شيعه و تهمت‏هاى ناروا، علامه سيد جواد شرى (چاپ آستان قدس رضوى).
ـ آنگاه هدايت شُدم، تيجانى.
اخلاق:
ـ نقطه‏هاى آغاز در اخلاف عملى، محمدرضا مهدوى كنى.
همسردارى:

ـ روش همسردارى، آيت اللّه امينى.
ـ اخلاق معاشرت، دكتر على قائمى.
ـ نظام حقوق زن در اسلام، شهيد مطهرى.
ـ ازدواج، مكتب انسان‏سازى، دكتر پاك‏نژاد.
ـ همسران برتر، دكتر غلامعلى افروز.
ـ آيين همسردارى، ديل كارنگى
ـ بهشت خانواده، مصطفوى
مسيحيت:
ـ درآمدى بر تاريخ و كلام مسيحيت، محمدرضا زيبايى‏نژاد، معاونت امور اساتيد
ـ پسر خدا در عهد دين و قرآن، عبدالرحيم سليمانى اردستانى، مؤسسه آموزش و
پژوهشى امام خمينى ره.
ـ كلام مسيحى، توماس ميشل، ترجمه حسين توفيقى، مركز مطالعات و تحقيقات اديان و
مذاهب.
ـ تاريخ جامع اديان از آغاز تا امروز، جان تاس، ترجمه، على‏اصغر حكمت، انتشارات
پيروز.
خودسازى:
ـ خودسازى با تزكيه نفس، ابراهيم امينى.
ـ خودسازى، شهيد باهنر.

مشكلات، موانع و لغزشگاه‏ها

1. طرح مبهم سؤال

2. بيان غلط سؤال، استفاده نادرست از زبان

1. كلى پرسيدن مسأله
2. ناتوانى در بيان واضح و دقيق مافى‏الضمير
3. استفاده از زبان رمزى، تمثيلى، كنايى و مجازى بودن آورد.
4. نياوردن مثال و توضيح كافى
5. آميختن سؤالات در يكديگر، بويژه آوردن سؤال اصلى در ضمن سوالات فرعى
بدون برجسته كردن آن
6. چند پهلو آوردن سؤال، استفاده از واژگان مترادف، مشكل، بدون قرنيه و مراد
7. ابهام سؤال در ذهن پرسشگر

1. واژگان غلط
2. ساختار نادرست

1. چند جنبه‏اى، ميان رشته‏اى، چند رشته‏اى بودن سؤال
2.

1. مشكلات عاطفى روانشناسى

2. ناآشنايى با زبان و ادبيات مخاطب
3. بيگانگى با جهان درونى مخاطب
4. ناآشنايى با شرايط و زمينه‏هاى پديدآورنده سؤال
5. فقدان تسلط علمى و ناآشنايى با موضوع سؤال

1. عدم انگيزه
2. كندذهنى
3. پيش‏داورى
4. شتابزدگى

1. نسبت به پرسشگر
2. نسبت به پرسش

1. زمينه‏هاى روانى
2. زمينه‏هاى سياسى، فرهنگى و اجتماعى
3. زمينه‏هاى فكرى، علمى، نظرى

1. عدم امكان ارتباط مستقيم
2. غبارافكنى شرايط سياسى، اجتماعى، فرهنگى

1. از ناحيه پرسشگرى پرسش

2. از ناحيه اصل پرسش

3. از ناحيه پاسخگر

4. عوامل خارجى

جوآب‏هاى ساده براى سؤالهاى سخت(حجه‏الاسلام قرائتى)
1. حضور در مراسم مذهبى، نوعى مطرح كردن خود است، آيا اين كار ريا و تظاهر نيست؟
اولاً هر خودنمايى و تظاهرى حرام نيست. مثلاً زن و شوهر كه خود را براى يكديگر آرايش مى‏كنند
نوعى تظاهر است. البته تظاهرى كه عبادت است. اسلام كه مردم را به حضور در مساجد سفارش كرده
است نوعى تظاهر مى‏باشد البته تظاهرى براى تعظيم شعائر دينى و عزادارى امام حسين عليه‏السلام در محرم و
با شركت مردم در خيابان‏ها تظاهرى است كه عبادت محسوب مى‏شود. ثانيا شركت و حضور بعضى
افراد در مراسم مذهبى باعث تشويق عملى ديگران است. مثلاً اگر مسئولين به مسجد يك محله بروند
مردم عادى نيز در آنجا حضور پيدا مى‏كنند. ريا و تظاهر حرام، در مطرح كردن خود است نه مطرح
كردن كار. اگر شما به هدف خوب و نيكو جلوه دادن خود در اين مراسم شركت كنيد، ريا و حرام است
اما اگر هدف ما از حضور در مراسم اين باشد كه به مردم بگويى: «من آمده‏ام شما هم بياييد» اين تبليغ
عملى است و حتى پاداش و ثواب دارد.

2. آيا اطلاع رسانى در همه جا لازم است؟ آيا دانستن همه چيز براى همه كس لازم است؟
بعضى از چيزها را اگر ندانيم بهتر است «لا تَسْئَلُوا عَنْ أَشْياءَ إِنْ تُبْدَ لَكُمْ تَسُؤكُمْ» درباره چيزهايى كه اگر براى
شما آشكار شود شما را ناراحت مى‏كند پرسش نكنيد. مثال اگر مسئولين انبار و غله اعلام كنند كه فقط
تا چند روز گندم داريم باعث ناراحتى مردم مى‏شود و نزاع ودرگيرى بين آنها براى تهيه نان بوجود
مى‏آيد، وظيفه مسئولين در اينجا يافتن چاره و خريد گندم است نه اطلاع‏رسانى و در جريان قرار دادن
مردم. نتيجه اينكه هر دانستنى و هر اطلاع‏رسانى مفيد نيست. قرآن دانش‏ها را سه نوع مى‏داند:

1. دانشى كه مفيد است مانند حضرت موسى كه حضرت خضر خواست تا همسفر او باشد و از علمى
كه خداوند به او داده فراگيرد و رشد كند. «هَلْ أَتَّبِعُكَ عَلى أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمّا عُلِّمْتَ رُشْداً» .
2. دانشى كه مضر است. مانند علم سحر و جادو براى فتنه‏انگيزى ميان زن و شوهر «وَ يَتَعَلَّمُونَ ما يَضُرُّهُمْ وَ
لا يَنْفَعُهُمْ»
3. دانشى كه نه مضر است نه مفيد. مانند دانستن تعداد افراد اصحاب كهف كه سه نفر بودند يا چهار نفر
يا كمتر و بيشتر «ثَلاثَةٌ رابِعُهُمْ كَلْبُهُمْ وَ يَقُولُونَ خَمْسَةٌ سادِسُهُمْ كَلْبُهُمْ» . البته بايد به اين نكته توجه داشت كه
دانستن تعداد افراد اصحاب كهف مهم نيست بلكه مهم اين است كه چگونه تعدادى افراد جوانمرد در
جامعه پر از فساد، دين خود را حفظ كردند و براى حفظ عقيده و ايمان خود از محيط گناه و شرك
هجرت كرده و غارنشينى را بر شهرنشينى ترجيح دادند.
3. در برابر نشر سرزنش‏ها و متلك‏هايى كه در راه حق مى‏شنويم، چه وظيفه‏اى داريم؟
شخصى شترى را از قاهره كرايه كرد تا به عباسيه برود. او بر شتر سوار شد و ساربان افسار شتر را گرفته
و آن شخص را مى‏برد. در مسير راه ساربان گاهى بلند و گاهى زير لب مسافر را به تمسخر مى‏گرفت و
چون مسافر، محتاج و غريب بود ساربان به جسارت‏هاى خود ادامه مى‏داد. شخصى كه اين صحنه را
مشاهده مى‏كرد به مسافر گفت: آيا مى‏دانى و مى‏شنوى كه ساربان چه مى‏گويد؟ گفت: آرى، اگر او مرا
به عباسيه مى‏رساند و مسير راه درست است، اين حرفها مهم نيست، هر چه مى‏خواهد بگويد. در سوره
مطففين از آيه 23 تا 29 مى‏خوانيم كه مجرمان، مؤمنان را به شكلهاى مختلف تحقير مى‏كنند:
1. پيوسته به آنها مى‏خندند «إِنَّ الَّذِينَ أَجْرَمُوا كانُوا مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا يَضْحَكُونَ»

2. هر گاه از كنار آنها عبور مى‏كنند غمزه مى‏آيند و چشمك مى‏زنند «وَ إِذا مَرُّوا بِهِمْ يَتَغامَزُونَ»
3. همين كه به سوى دار و دسته خود بر مى‏گردند، پشت سر مؤمنان طنز و فكاهى مى‏گويند «وَ إِذَا انْقَلَبُوا
إِلى أَهْلِهِمُ انْقَلَبُوا فَكِهِينَ»
4. هنگاميكه مؤمنان را مى‏بينند مى‏گويند اينها منحرفند «وَ إِذا رَأَوْهُمْ قالُوا إِنَّ هؤلاءِ لَضالُّونَ»
اما مؤمنان استقامت كرده و از راه خود دست بر نمى‏دارند و البته قرآن در ادامه در آيه 34 اين سوره
مى‏فرمايد: «روزى خواهد آمد كه مؤمنان به كفار خواهند خنديد»، «فَالْيَوْمَ الَّذِينَ آمَنُوا مِنَ الْكُفّارِ يَضْحَكُونَ».
4. آيا در قرآن دليلى براى شركت در راهپيمايى‏ها و تظاهرات‏ها داريم؟
خداوند در قرآن مى‏فرمايد: «وَ لا يَطَؤنَ مَوْطِئاً يَغِيظُ الْكُفّارَ وَ لا يَنالُونَ مِنْ عَدُوٍّ نَيْلاً إِلاّ كُتِبَ لَهُمْ بِهِ عَمَلٌ صالِحٌ» هيچ
حركت دست جمعى كه كفار را عصبانى كند صورت نمى‏گيرد مگر اينكه براى آن پاداش و عمل صالح
ثبت مى‏شود. اين راهپيمايى كه دشمنان اسلام و مسلمين را عصبانى مى‏كند، عمل صالح محسوب
مى‏شود. اين راهپيماييها (به خصوص آنگاه كه از طريق وسايل ارتباطى و ماهواره‏ها منعكس مى‏شود)
اگر براى اهداف مقدسى صورت گيرد. 1. نوعى حضور در صحنه 2. عبادت دسته جمعى 3. امر به
معروف و نهى از منكر عملى 4. عامل تقويت روحيه مردم 5. تهديد دشمن است.
5. با اين همه تفاوت‏ها و نابهنجارى‏ها چگونه نظام را اسلامى بدانيم؟
اولاً معناى نظام اسلامى آن نيست كه تمام افراد جامعه‏اش عادل باشند بلكه نظام اسلامى آن است كه
قوانين و مديرانش اسلامى باشند. مسافرت خوب آن است كه ماشين سالم و راننده ماهر باشد تا
مسافرين را به مقصد برساند، نه آنكه تمام مسافران بى مسئله باشند. در آيه 102 سوره بقره مى‏خوانيم
كه در زمان حضرت سليمان عليه‏السلام (پيامبر معصومى كه حكومتش هديه الهى بود) گروهى به جاى پيروى

از آن حضرت، پيرو شيطان بودند «وَ اتَّبَعُوا ما تَتْلُوا الشَّياطِينُ عَلى مُلْكِ سُلَيْمانَ».
ثانيا عدالت همه جا به معناى تساوى نيست. مثال: معلم عادل معلمى نيست كه به همه دانش‏آموزان
يك نمره بدهد، بلكه اين تساوى كمال بى‏عدالتى است. آرى تفاوت دو نوع است. گاهى حكيمانه و بر
حق و گاهى تبعيض و ناحق. اختلافات گاهى بر اساس ظلم است كه بايد با تمام قدرت جلوى آن را
گرفت. مثال: سرمايه‏هايى كه با زد و بند، كم‏فروشى، احتكار ،توطئه، اختلاس، سرقت، ربا و امثال آن
جمع شده، بايد از حلقوم متجاوزان بيرون كشيد. اما گاهى تفاوت و اختلافى كه در اثر كار، هنر،
تخصص، مديريت، ابتكار و امثال آن پيدا مى‏شود چنانچه حقوق واجب الهى آن (خمس، زكات و...)
پرداخت شود، مانعى ندارد. اگر بخواهيم حق ابتكار، هنر، كار و تخصص را ناديده بگيريم، جامعه راكد
مى‏ماند و رشدى ندارد.