چگونه امكان دارد كه يك فرد بيش از هزار سال عمر كند؟

چگونه امكان دارد كه يك فرد بيش از هزار سال عمر كند؟

طول عمر امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف
شبهه ابن تيميه:
شبهه سعد الدين تفتازانى:
1. بررسي ونقد روايات مورد استناد ابن تيميه
نقد روايت اول (لايبقي ممن هو في الارض احد)
ب: روايت دوم؛ (عمر امتي من ستين الي سبعين سنة)

2. بررسي امكان طول عمر از نظر ادله نقلي، عقلي،‌ علمي و عملي

گفتار اول: امكان طول عمر از نظر قرآن

گفتار دوم: طول از نظر امكان عقلي

گفتار سوم: طول عمراز نظر امكان علمي

گفتار چهارم: طول عمر ازنظرامكان عملي وارائه نمونه‌هاي آن:

الف: معمرين از 200 تا 500 سال

ب: معمرين از 500 تا هزار سال

ج: معمرين فراتر از هزار سال

د:‌ افراد معمر در امت اسلام

3. تصريحات دانشمندان اهل سنت بر عمر طولاني حضرت مهدي (عج)

**************
طول عمر امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف

يكى از سؤالاتى كه در باره حضرت مهدى عجل الله تعالى فرجه الشريف همواره مطرح بوده، طول عمر آن حضرت است.

چگونه ممكن است كه يك انسان بيش از هزار سال عمر داشته باشد؟

مخالفان شيعه، همين مسأله را مستمسك قرار داده و آن را دليلى قاطع بر بطلان اعتقاد شيعه در خصوص مهدويت دانسته‌اند.

ما در اين مقاله تلاش كرده‌ايم، طول عمر آن حضرت را از نظر عقلى، عملى و روائى مورد بررسى و كنكاش قرار داده و به شبهات مخالفان پاسخ دهيم.
شبهه ابن تيميه:

ابن تيميه در كتاب «منهاج السنة النبوية» مى‌گويد:

إن عمر واحد من المسلمين هذه المدة أمر يعرف كذبه بالعادة المطردة في أمة محمد فلا يعرف أحد ولد في دين الإسلام وعاش مائة وعشرين سنة فضلا عن هذا العمر.

وقد ثبت في الصحيح عن النبي صلى الله عليه وسلم أنه قال في اخر عمره «أَرَأَيْتُكُمْ لَيْلَتَكُمْ هذه فإن على رَأْسِ مِائَةِ سَنَةٍ منها لاَ يَبْقَى مِمَّنْ هو على ظَهْرِ الأَرْضِ أَحَدُهُمْ» فمن كان في ذلك الوقت له سنة ونحوها لم يعش أكثر من مائة سنة قطعاً وإذا كانت الأعمار في ذلك العصر لا تتجاوز هذا الحد فما بعده من الأعصار أولى بذلك في العادة الغالبة العامة فإن أعمار بني ادم في الغالب كلما تأخر الزمان قصرت ولم تطل فإن نوحا عليه السلام لبث في قومه ألف سنة إلا خمسين عاما وادم عليه السلام عاش ألف سنة كما ثبت ذلك في حديث صحيح رواه الترمذي وصححه فكان العمر في ذلك الزمان طويلا ثم أعمار هذه الأمة ما بين الستين إلى السبعين وأقلهم من يجوز ذلك كما ثبت ذلك في الحديث الصحيح.

عمر كردن يكى از مسلمانان برابر اين مدت، طبق عادت عمر افراد در امت پيامبر، يك امرى است كه دروغ بودن آن اشكار است؛‌ چه رسد از اين‌كه بالاى هزار سال عمر كند. در روايت صحيح از پيامبر ثابت شده است كه در آخر عمرش فرمود:‌ آيا اين شب را مى‌بينيد وقتى سر صد سال فرا رسد، بر روى زمين از كسانى كه امروز در آن زندگى مى‌كند هيچ كسى باقى نخواهد ماند. پس كسى‌كه در آن زمان يك سال داشت،‌ بيشتر از صدسال قطعاً زندگى نكردند. و زمانى‌كه عمرها در اين عصر از اين حد تجاوز نكند، پس در عصرهاى بعدى به طريق اولى از آن تجاوز نخواهد كرد؛‌چرا كه عمرهاى فرزندان آدم غالباً هرچه زمان بگذرد، كوتاه مى‌شود و طولانى نخواهد شد. چرا كه نوح عليه السلام درميان قومش نهصدو پنجاه سال زندگى كرد. همانگونه كه در روايت صحيح كه ترمذى آن را روايت كرده و آن را تصحيح نموده است.

پس عمر در آن زمان طولانى بود، ‌سپس عمرهاى اين امت بين شصت تا هفتاد سال است و كمتر است كه از اين عدد تجاوز كند؛‌ چنانچه اين مطلب در روايت صحيح ثابت است.

ابن تيميه الحراني الحنبلي، ابوالعباس أحمد عبد الحليم (متوفاى 728 هـ)، منهاج السنة النبوية، ج4، ص91، تحقيق: د. محمد رشاد سالم، ناشر: مؤسسة قرطبة، الطبعة: الأولى، 1406هـ.

سخن ابن تيميه را مى‌توان در دو محور خلاصه كرد:

1. طول عمر تا اين اندازه، دروغ و بر خلاف عادت امت محمد است؛

2. وقتى أصحاب رسول خدا صلى الله عليه وآله بيش از صد سال عمر نكرده‌اند، كسانى كه بعد از آن‌ها آمده‌اند، به طريق اولى نبايد بيش از آن عمر نمايند؛ زيرا عمر بشر به مرور زمان كمتر شده است.
شبهه سعد الدين تفتازاني:

سعد الدين تفتازانى در شرح المقاصد نيز اين شبهه را اين‌گونه مطرح كرده است:

وزعمت الإمامية من الشيعة أنه محمد بن الحسن العسكري اختفى عن الناس خوفا من الأعداء ولا استحالة في طول عمره كنوح ولقمان والخضر عليهم السلام وأنكر ذلك سائر الفرق؛ لأنه ادعاء أمر يستبعد جدا إذ لم يعهد في هذه الأمة مثل هذه الأعمار من غير دليل عليه ولا إمارة ولا إشارة إقامة من النبي صلى الله عليه وسلم ولأن اختفاء إمام هذا القدر من الأنام بحيث لا يذكر منه إلا الاسم بعيد جدا.

شيعيان گمان مى‌كنند كه م ح م د بن الحسن العسكرى، به خاطر ترس از دشمنان، از مردم مخفى شده، عمر طولانى آن حضرت نيز محال نيست؛ همان طورى كه نوح، لقمان و خضر اين چنين بودند؛ اما ساير فرق اسلامى اين مسأله را در باره حضرت مهدى انكار كرده‌اند؛ چرا كه اين قضيه ادعاى است كه جداً بعيد است؛ زيرا در اين امت چنين عمر طولانى سابقه نداشته، دليلى براى آن وجود ندارد، رسول خدا نيز به آن اشاره نكرده است. همچنين اين اندازه مخفى شدن امام از مردم كه فقط اسمى از او باقى باشد، جدا بعيد است.

التفتازاني، سعد الدين مسعود بن عمر بن عبد الله (متوفاى 791هـ)، شرح المقاصد في علم الكلام، ج2، ص307، ناشر: دار المعارف النعمانية - باكستان، الطبعة: الأولى، 1401هـ - 1981م.

محورهاى كلام ابن تيميه و تفتازاني:

1. در امت اسلامى سابقه نداشته است كه كسى همانند نوح، خضر و لقمان عمر كرده باشد؛

2. ساير فرق اسلامى آن را انكار كرده‌اند؛

3. طولانى شدن عمر حضرت مهدى، مخالف روايت صحيح رسول خدا است. و از طرفى، عمر طولانى او ادعاى بدون دليل و روايتى از رسول خدا صلى الله عليه وآله در اين رابطه وجود ندارد؛

4. آن حضرت از ترس دشمنان خود مخفى شده‌است.

با توجه به كلام ابن تيميه و تفتازانى،‌ در ابتداء‌ روايت مورد استناد ابن تيميه را مورد نقد قرار داده و بعد به نمونه‌هاى از معمرين در اسلام اشاره كرده و سپس اعتراف بزرگان اهل سنت را در باره زنده بودن حضرت مهدى عليه السلام ذكر مى‌نماييم:
1. بررسي ونقد روايات مورد استناد ابن تيميه
نقد روايت اول (لايبقي ممن هو في الارض احد)

همان‌طورى كه در كلام ابن تيميه مشاهده مى‌شود، او براى زير سؤال بردن عمر طولانى حضرت مهدى عليه السلام به روايت رسول خدا صلى الله عليه وآله استناد كرده كه آن حضرت در آخر عمر خود فرموده: بعد از گذشت صدسال، هيچ كسى از موجودين فعلى در روى زمين، باقى نمى‌ماند.

متن روايت مورد استناد ابن تيميه را بخارى و مسلم در صحيح خود نقل كرده‌اند:

حدثنا سَعِيدُ بن عُفَيْرٍ قال حدثني اللَّيْثُ قال حدثني عبد الرحمن بن خَالِدِ عن بن شِهَابٍ عن سَالِمٍ وَأَبِي بَكْرِ بن سُلَيْمَانَ بن أبي حَثْمَةَ أَنَّ عَبْدَ اللَّهِ بن عُمَرَ قال صلى بِنَا النبي صلى الله عليه وسلم الْعِشَاءَ في آخِرِ حَيَاتِهِ فلما سَلَّمَ قام فقال أَرَأَيْتَكُمْ لَيْلَتَكُمْ هذه فإن رَأْسَ مِائَةِ سَنَةٍ منها لَا يَبْقَى مِمَّنْ هو على ظَهْرِ الأرض أَحَدٌ

از عبد الله بن عمر نقل شده است كه رسول خدا در آخرين عمرش نماز عشاء را با ما خواند،‌ وقتى سلام داد، ايستاد و فرمود: امشب را به خاطر بسپاريد؛ زيرا پس از گذشت صد سال از اين تاريخ، احدى از كسانيكه روى زمين هستند، باقى نخواهند ماند.

البخاري الجعفي، ابوعبدالله محمد بن إسماعيل (متوفاى256هـ)، صحيح البخاري، ج 1، ص55، ح116، تحقيق د. مصطفي ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407 – 1987؛

النيسابوري القشيري، ابوالحسين مسلم بن الحجاج (متوفاى261هـ)، صحيح مسلم، ج 4، ص1965، ح2537، تحقيق: محمد فؤاد عبد الباقي، ناشر: دار إحياء التراث العربي - بيروت.
نقد و بررسي:
اين قاعده، شامل موجودين در هنگام بيان رسول خدا (ص) است نه در همه زمانها:

اين روايت گرچه از نظر رجال سند اشكالى ندارد؛ اما مسأله عمر طولانى حضرت مهدى عليه السلام را زير سؤال نمى‌برد، زيرا روايت مى‌گويد:‌

فإن رَأْسَ مِائَةِ سَنَةٍ منها لَا يَبْقَى مِمَّنْ هو على ظَهْرِ الأرض أَحَدٌ.‌

تعبير «ممن هو على ظهر الارض» يا تعبير ديگرى كه در جاهاى ديگر نقل شده: «ممن هو عليها» شامل كسانى مى‌شود كه در همان زمانِ رسول خدا در روى زمين موجود و زنده بودند. رسول خدا صلى الله عليه وآله فرمود:‌ اين ها بعد از صد سال در روى زمين باقى نمى‌مانند و مى‌ميرند. پس بنابراين، روايت شامل وجود امام زمان عليه السلام نمى‌شود؛ چرا كه آن حضرت، دويست و چهل و دو سال بعد از هجرت به دنيا آمده و در زمان رسول خدا متولد نشده بود.

ابن قتيبه دينورى در توجيه و تأويل اين روايت گفته است:

ونحن نقول: إن هذا حديث قد أسقط الرواة منه حرفا إما لأنهم نسوه أو لأن رسول الله صلى الله عليه وسلم أخفاه فلم يسمعوه ونراه بل لا نشك أنه قال لا يبقى على الأرض منكم يومئذ نفس منفوسة يعني ممن حضره في ذلك المجلس أو يعني الصحابة فأسقط الراوي منكم.

مى‌گوييم: اين روايتى است كه راويان حرفى را از آن ساقط كرده اند يا آن را فراموش كرده اند يا اين‌كه رسول خدا صلى الله عليه وسلم آن را آهسته بيان كرده و راوى آن را نشنيده. بلكه ما شك نداريم كه رسول خدا اين ‌گونه فرموده: بر روى زمين از ميان شما در امروز هيچ كسى باقى نمى‌ماند. يعنى؛ از كسانى كه در اين مجلس حاضر است يا صحابه تنها،‌ پس رواى كلمه «منكم» را انداخته است.

الدينوري، ابومحمد عبد الله بن مسلم ابن قتيبة (متوفاى276هـ)، تأويل مختلف الحديث، ج1، ص99، تحقيق: محمد زهري النجار، ناشر: دار الجيل - بيروت – 1393هـ – 1972م

همانطوريكه در عبارت ابن قتيبه ديده مى‌شود ايشان مصداق كلمه «منكم» را به حاضران در مجلس بيان رسول خدا يا صحابه مى‌داند.

خود طحاوى نيز بعد از نقل روايت مى‌گويد:

وَوَجَدْنَا فيه من كَلاَمِ عَلِيٍّ أَنَّ رَسُولَ اللهِ عليه السلام إنَّمَا كان قَصَدَ بِكَلاَمِهِ ذلك لِمَنْ هو يَوْمَئِذٍ على الأَرْضِ من الناس لاَ لِمَنْ سِوَاهُمْ.

ما در سخن على يافتيم كه مقصود رسول خدا صلى الله عليه وآله كسانى بوده كه در آن روز بر روى زمين بوده؛ نه غير آنان.

الطحاوي الحنفي، ابوجعفر أحمد بن محمد بن سلامة (متوفاى321هـ)، شرح مشكل الآثار، ج1، ص348، تحقيق شعيب الأرنؤوط، ناشر: مؤسسة الرسالة - لبنان/ بيروت، الطبعة: الأولى، 1408هـ - 1987م.

نتيجه: با توجيهاتى كه خود علماى اهل سنت كرده‌اند، چه اينكه مقصود رسول خدا صلى الله عليه ؤآله افراد موجود زمان خودش باشد و چه صحابه،‌ اين روايت شامل مردم آينده و مشخصا حضرت مهدى عليه السلام نمى‌شود. پس،‌ استناد ابن تيميه مدعايش را ثابت نمى‌كند.

همچنين مقصود رسول خدا صلى الله عليه وآله اين نيست كه هيچ يك از مردم حاضر در آن زمان بيش از يك صد سال عمر نخواهند كرد؛ زيرا تعدادى از مسلمانان كه هم زمان جاهليت را درك كرده‌اند و هم زمان اسلام را بيش از يك صد سال زندگى كرده‌اند. سويد بن غفله، يك يا دو سال از رسول خدا صلى الله عليه وآله كوچكتر بوده و در سال هشتاد از دنيا رفته است. بخارى در تاريخ كبير مى‌نويسد:

وقال لي أحمد بن أبي الطيب عن عبد السلام عن زياد بن خيثمة عن الشعبي عن سويد قال أنا أصغر من النبي صلى الله عليه وسلم بسنتين وقال هشيم بلغ سويد ثمان وعشرين ومائة سنة حدثنا أبو نعيم عن حنش رأيت سويدا يختلف إلى امرأة له وهو بن سبع وعشرين ومائة سنة وقال لنا أبو نعيم مات سنة ثمانين.

سويد بن غفلة گفته: من دو سال از پيامبر (ص) كوچكتر بودم. هيشم گفته: سويد يك صد و بيست و هشت سال عمر كرد. از حنش روايت شده است كه سويد را ديدم كه به دنبال زنش حركت مى‌كرد؛ در حالى كه يك صد و بيست و هفت ساله بود. ابونعيم براى ما گفت كه او در سال هشتاد از دنيا رفت.

البخاري الجعفي، ابوعبدالله محمد بن إسماعيل (متوفاى256هـ)، التاريخ الكبير، ج4، ص142، رقم: 2255، تحقيق: السيد هاشم الندوي، ناشر: دار الفكر.

اكثر بزرگان اهل سنت در شرح حال او اين مطلب را ذكر كرده‌اند.

همچنين ابوعثمان النهدى نيز از كسانى است كه بيش از يك صد و سى سال زندگى كرده است. ابن حجر در شرح حال او مى‌نويسد:

عبد الرحمن بن مل بلام ثقيلة والميم مثلثة أبو عثمان النهدي بفتح النون وسكون الهاء مشهور بكنيته مخضرم من كبار الثانية ثقة ثبت عابد مات سنة خمس وتسعين وقيل بعدها وعاش مائة وثلاثين سنة وقيل أكثر ع

عبدالرحمن بن مل كه به كنيه خود ابوعثمان النهدى مشهور است، مخضرم بود (همان زمان جاهليت را درك كرد و هم زمان اسلام را) از بزرگان طبقه دوم، ثقه، استوار و عابد بود. در سال نود و پنج از دنيا رفت، گفته شده كه بعد از آن نيز زنده بوده، وى يك صد و سى سال و يا بيشتر عمر كرده است.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاى852هـ)، تقريب التهذيب، ج1 ص351، رقم: 4017، تحقيق: محمد عوامة، ناشر: دار الرشيد - سوريا، الطبعة: الأولى، 1406 - 1986.

بنابراين مقصود رسول خدا صلى الله عليه وآله اين نيست كه هيچ يك از افراد حاضر بيش از يك صد سال عمر نخواهند كرد.

همچنين مقصود آن حضرت اين نيست كه بعد از اين صد سال،‌ هيچ شخص ديگرى عمر طولانى نخواهد داشت و تمام انسان‌ها تا قيام قيامت، كمتر از يك صد سال عمر مى‌كنند؛ زيرا افراد زيادى بعد از آن آمدند كه صدها سال زندگى كردند كه ما در بخش «امكان عملي» مدارك آن‌ها را ارائه خواهيم كرد. مثل ابوجعفر سجزى كه بيش از يك صد و چهل سال زندگى كرد. در ميان مردم امروز نيز مى‌توان صدها و يا شايد هزاران نفر را يافت كه بيش از يك صد سال عمر كرده‌اند و هم اكنون زنده هستند.

بنابراين، اين روايتى كه ابن تيميه به آن استناد كرده است،‌ به هيچ وجه نمى‌تواند محال بودن عمر طولانى را براى امت اسلامى ثابت كند.
ب: روايت دوم؛ (عمر امتي من ستين الي سبعين سنة)

ابن تيميه در پايان سخنش مى‌گويد:‌ هرچه زمان بگذرد عمر انسان ها كمتر و كوتاه تر مى‌شود مثال مى‌زند به عمر حضرت آدم عليه السلام و مى‌گويد:‌ در آن زمان عمر طولانى بوده و لى در امت پيامبر عمر كوتاه تر شده است و اين سخن خود را مستند به اين روايت ذيل مى‌كند و مى‌گويد:

فكان العمر في ذلك الزمان طويلا ثم أعمار هذه الأمة ما بين الستين إلى السبعين وأقلهم من يجوز ذلك كما ثبت ذلك في الحديث الصحيح.

پس عمر در آن زمان طولانى بود، ‌سپس عمرهاى اين امت بين شصت تا هفتاد سال است و كمتر است كه از اين عدد تجاوز كند؛‌ چنانچه اين مطلب در روايت صحيح ثابت است.

ابن تيميه الحراني الحنبلي، ابوالعباس أحمد عبد الحليم (متوفاى 728 هـ)، منهاج السنة النبوية، ج4، ص91، تحقيق: د. محمد رشاد سالم، ناشر: مؤسسة قرطبة، الطبعة: الأولى، 1406هـ.

روايتى كه مورد استناد ابن تيمه را ترمذى در سنن خود اين‌گونه نقل كرده است:

حدثنا إِبْرَاهِيمُ بن سَعِيدٍ الْجَوْهَرِيُّ حدثنا محمد بن رَبِيعَةَ عن كَامِلٍ أبي الْعَلَاءِ عن أبي صَالِحٍ عن أبي هُرَيْرَةَ قال قال رسول اللَّهِ صلى الله عليه وسلم: عُمْرُ أُمَّتِي من سِتِّينَ سَنَةً إلى سَبْعِينَ سَنَةً.

از ابوهريره نقل شده است كه رسول خدا صلى الله عليه وسلم گفت: عمر امت من بين شصت تا هفتاد سال است.

الترمذي السلمي، ابوعيسي محمد بن عيسي (متوفاى 279هـ)، سنن الترمذي، ج4،‌ ص566، ح2331، تحقيق: أحمد محمد شاكر وآخرون، ناشر: دار إحياء التراث العربي - بيروت.
پاسخ:
اين روايت در مقام بيان عمر متوسط و متعدل امت است نه حصر عمر در اين اعداد:

ابن تيميه، از اين روايت اين چنين برداشت نموده كه عمر امت اسلام بين شصت تا هفتاد است پس بنابراين، بيشتر از اين،‌ براى كسى طول عمر امكان ندارد. اين براداشت بر خلاف اعتقاد علماى اهل سنت است.

مباركفورى يكى از علماى به نام اهل سنت در كتاب «تحفة الأحوذى بشرح جامع الترمذي» مى‌گويد:

فالظاهر أن المراد به أن عمر الأمة من سن المحمود الوسط المعتدل الذي مات فيه غالب الأمة ما بين العددين منهم سيد الأنبياء وأكابر الخلفاء كالصديق والفاروق والمرتضى وغيرهم من العلماء والأولياء مما يصعب فيه الاستقصاء انتهى.

ظاهرا مراد روايت اين است كه عمر امت از عمرهاى پسنديده و حد وسط و متعدل است كه غالب امت بين اين دو عدد مرده اند. از جمله سيد انبياء، بزرگان خلفاء همانند صديق و فاروق و مرتضى و غير آنان از علما و اولياء كه نمونه هاى آن مشكل است شمار شود.‌

المباركفوري، أبو العلا محمد عبد الرحمن بن عبد الرحيم (متوفاى1353هـ)، تحفة الأحوذي بشرح جامع الترمذي، ج6، ص513، دار الكتب العلمية – بيروت.

طبق سخن فوق، اين روايت عمر متوسط امت اسلامى را بيان مى‌كند نه عمر دقيق تمام مسلمانان را؛ زيرا تعداد زيادى از مسلمانان را مى‌شناسيم در سن كمتر از شصت و يا بيشتر از آن، از دنيا رفته‌اند؛ از جمله عثمان بن عفان در سن 82 سالگى از دنيا رفته است. ابن حجر عسقلانى در اين باره مى‌گويد:

عثمان بن عفان بن أبي العاص بن أمية بن عبد شمس القرشي الأموي أمير المؤمنين أبو عبد الله وأبو عمر وأمه أروى بنت كريز بن ربيعة بن حبيب بن عبد شمس أسلمت و أمها البيضاء بنت عبد المطلب عمة رسول الله صلى الله عليه وسلم ولد بعد الفيل بست سنين على الصحيح.

عثمان، بنا بر نقل صحيح، در سال ششم عام الفيل به دنيا آمده است.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاي852هـ)، الإصابة في تمييز الصحابة، ج4، ص456، تحقيق: علي محمد البجاوي، ناشر: دار الجيل - بيروت، الطبعة: الأولى، 1412هـ - 1992م.

طبق اين نقل، عثمان بن عفان در زمان مرگ، نزديك به 82 سال سن داشته است. همچنين عباس عموى رسول خدا صلى الله عليه وآله نيز در زمان وفات، 88 سال سن داشته است؛ چنانچه محمد بن سعد در طبقات الكبرى مى‌گويد:

وتوفي العباس يوم الجمعة لأربع عشرة خلت من رجب سنة اثنتين وثلاثين في خلافة عثمان بن عفان وهو بن ثمان وثمانين سنة ودفن بالبقيع.

عباس عموى پيامبر صلى الله عليه وآله روز جمعه و در سال سى و سه، در زمان خلافت عثمان وفات كرد و در زمان وفات هشتاد و هشت ساله بود و در بقيع دفن شد.

الزهري، محمد بن سعد بن منيع ابوعبدالله البصري (متوفاي230هـ)، الطبقات الكبرى، ج4، ص31، ناشر: دار صادر - بيروت.

اگر ابن تيميه از اين روايت حصر را مى‌فهمد، بايد از او پرسيد كسانى كه كمتر از اين اعداد يا بيشتر از اين اعداد عمر كرده‌اند، آيا از امت اسلام محسوب مى‌شوند يانه؟ در هر دو صورت در محذوريت گير خواهد كرد.

در نتيجه اقرار خواهد نمود كه بيشتر از اين اعداد هم عمر براى انسان امكان دارد و از حيطه قدرت خدا خارج نيست. عمر حضرت مهدى عليه السلام نيز از مجراى همين امكان قابل قبول است؛ چنانچه خود علماى اهل سنت به آن اعتراف دارند كه در پايان به سخنانشان اشاره خواهد شد.
2. بررسي امكان طول عمر از نظر ادله نقلي، عقلي،‌ علمي و عملي

نقطه مشترك كلام ابن تيميه و تفتازانى،‌ در اين بود كه با توجه به آن چه در جامعه اسلامى ديده مى‌شود،‌ عادتاً‌ عمر طولانى يك شخص به اين اندازه،‌ محال است.

آنها طول عمر را از نظر عادى محال مى‌دانند. در اين بخش ما با ذكر نمونه‌هايى،‌ ثابت مى‌نماييم علاوه بر اين‌كه از نظر عقلى و علمى عمر طولانى محال نيست، از نظر عادى هم هيچ محذوريتى ندارد و نمونه‌هايى فراوانى حتى در تاريخ اسلام وجود دارد كه بر خلاف ادعاى ابن تيميه فراتر از هفتاد و هشتاد سال عمر داشته‌اند.
گفتار اول: امكان طول عمر از نظر قرآن
طول عمر به دست خداوند است

با توجه به آيات قرآن، تمام عالم وجود، در حيطه قدرت بارى تعالى است، او است كه مى‌مراند و زنده مى‌كند، و نيز عمر طولانى و يا كوتاهى عمر همانند بسيارى از اتفاقات ديگر در اختيار خود انسان نيست و تنها خداوند است كه زمان دقيق اجل و مرگ را تعيين مى‌كند.

همان خداى كه انسان را از هيچ خلق كرده، مى‌تواند به او عمر طولانى داده و او را هزاران سال از نعمت‌هاى خود بهره‌مند سازد؛ چنانچه باريتعالى در سوره فاطر آيه 11 در اين باره مى‌فرمايد:

وَاللَّهُ خَلَقَكمُ مِّن تُرَابٍ ثُمَّ مِن نُّطْفَةٍ ثُمَّ جَعَلَكمُ‏ْ أَزْوَاجًا وَمَا تحَْمِلُ مِنْ أُنثىَ‏ وَلَا تَضَعُ إِلَّا بِعِلْمِهِ وَمَا يُعَمَّرُ مِن مُّعَمَّرٍ وَلَا يُنقَصُ مِنْ عُمُرِهِ إِلَّا فىِ كِتَابٍ إِنَّ ذَالِكَ عَلىَ اللَّهِ يَسِيرٌ. (فاطر/11.)

خداوند، شما را از خاك آفريد آن‌گاه از نطفه سپس شما را مرد و زن قرار داد و هيچ زنى باردار نمى‏شود و وضع حمل نمى‏كند جز به علم الهى و هيچ كس عمر طولانى نمى‏كند و يا از عمرش كاسته نمى‏گردد، مگر آن‌كه در كتاب علم خدا ثبت است، كه اين كار براى خداوند آسان است‏.

طبق اين آيه، كم و زياد شدن عمر به دست خداوند است و تنها او است كه از اين قضيه با خبر است و اين كار براى خداوند آسان است.

علامه طباطبايي(ره) در تفسير اين آيه مى‌نويسد:

وقوله: «وَما يُعَمَّرُ مِنْ مُعَمَّرٍ وَلا يُنْقَصُ مِنْ عُمُرِهِ إِلَّا فِي كِتابٍ» أي وما يمد ويزاد في عمر أحد فيكون معمرا ولا ينقص من عمره أي عمر أحد إلا في كتاب.‏

و قول خداوند كه فرموده: «و هيچ كس عمر طولانى نمى‌كند و از عمر كسى كم نمى‌شود مگر آن‌كه در كتاب ثبت شده است»؛ يعنى عمر كسى به درازا نمى‌كشد و زياد نمى‌شود تا معمر شود و از عمر كسى هم كم نمى‌شود مگر اين‌كه در كتاب، موجود است.

طباطبايى، سيد محمد حسين‏(متوفاي 1412هـ)، الميزان فى تفسير القرآن‏، ج17، ص26، ناشر: منشورات جماعة المدرسين في الحوزة العلمية في قم المقدسة‏، الطبعة: الخامسة، 1417هـ.

أزدى بلخى، از مفسران اهل سنت نيز به آيه يازدهم سوره فاطر و تعيين طول عمر انسان‌ها در لوح محفوظ اشاره كرده است:

ثم قال جل وعز: (وما يعمر من معمرٍ) يعني من قل عمره أو كثر فهو إلى أجله الذي كتب له، ثم قال جل وعز: (ولا ينقص من عمره) كل يوم حتى ينتهي إلى أجله (إلا في كتابٍ) اللوح المحفوظ مكتوب قبل إن يخلقه (إن ذلك على الله يسيرٌ، فاطر:11) الأجل حين كتبه الله جل وعز في اللوح المحفوظ.

خداوند مى‌فرمايد: «و هيچ كس عمر طولانى نمى‌كند» يعنى كسى كه كم عمر كرده يا كسى كه عمر طولانى دارد، اين‌ها همان مدتى است كه در كتاب براى‌شان معين شده است، سپس مى‌فرمايد: «از عمر كسى كم نمى‌شود» حتى يك روز، تا موقعى كه منتهى مى‌شود به مرگش، «مگر آن‌كه در كتاب» يا لوح محفوظ ثبت شده است قبل از آن‌كه او خلق شود و «اين براى خداوند آسان است»، مرگ، هنگامى كه خداوند آن‌را در لوح محفوظ ثبت كرد، تعيين شده‌است.

الأزدي البلخي، أبو الحسن مقاتل بن سليمان بن بشير (متوفاي150هـ)، تفسير مقاتل بن سليمان، ج3، ص74، تحقيق: أحمد فريد، ناشر: دار الكتب العلمية - لبنان/ بيروت، الطبعة: الأولى، 1424هـ - 2003م.

در كتاب جامع البيان محمد بن جرير طبرى، به عالم بودن خداوند به مدت عمر و ثبت بودن طول عمر در كتاب قبل از به وجود آمدن فرد، اشاره دارد:

وقوله (وما يعمر من معمر ولا ينقص من عمره إلا في كتاب) اختلف أهل التأويل في تأويل ذلك فقال بعضهم معناه وما يعمر من معمر فيطول عمره ولا ينقص من عمر آخر غيره عن عمر هذا الذي عمر عمرا طويلا إلا في كتاب عنده مكتوب قبل أن تحمل به أمه و قبل أن تضعه قد أحصى ذلك كله و علمه قبل أن يخلقه لا يزاد فيما كتب له و لا ينقص.

خداوند مى‌فرمايد: «و هيچ كس عمر طولانى نمى‌كند و از عمر كسى كم نمى‌شود مگر آن‌كه در كتاب ثبت شده است»، اهل تأويل در بيان معناى آيه اختلاف كرده‌اند، عده‌اى از آنان گفته‌اند كه معناى ‌آيه چنين مى‌شود:

«كسى عمرش طولانى نمى‌شود و از عمر شخص ديگرى غير از خودش، كم نمى‌شود مگر آن‌كه در كتاب نزد خداوند ثبت است، قبل از آن‌كه مادرش به او حامله شود و قبل از آن‌كه او را به دنيا آورد، همه اين‌ها براى او معين است و خداوند به آن‌ها آگاه است قبل از آن‌كه او خلق شود و در آن‌چه براى او معين شده نه زياد مى‌شود و نه كم.

الطبري، أبي جعفر محمد بن جرير (متوفاي 310هـ)، جامع البيان عن تأويل آي القرآن، ج22، ص122، ناشر: دار الفكر، بيروت – 1405هـ.

فخررازى نيز در بيان معناى اين آيه به نفوذ اراده و قدرت خداوند و آسان بودن انجام هر فعلى براى خداوند، اشاره مى‌كند.

ثم بين نفوذ إرادته بقوله: (وَما يُعَمَّرُ مِنْ مُعَمَّرٍ وَلا يُنْقَصُ مِنْ عُمُرِهِ إِلَّا فِي كِتابٍ) فبين أنه هو القادر العالم المريد والأصنام لا قدرة لها ولا علم ولا إرادة، فكيف يستحق شي‏ء منها العبادة، وقوله: (إِنَّ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرٌ) أي الخلق من التراب ويحتمل أن يكون المراد التعمير والنقصان على اللّه يسير، ويحتمل أن يكون المراد أن العلم بما تحمله الأنثى يسير والكل على اللّه يسير.

سپس خداوند نفوذ اراده خود را، با توجه به آيه بيان مى‌كند، «و هيچ كس عمر طولانى نمى‌كند و از عمر كسى كم نمى‌شود مگر آن‌كه در كتاب ثبت شده است»؛ پس روشن مى‌كند كه خداوند عالم، قادر و صاحب اراده است و بت‌ها نه قدرتى دارند، نه علمى و نه ارده‌اى، پس چگونه آن بت‌ها مى‌توانند مستحق عبادت باشند؟

و اين سخن خداوند كه مى‌فرمايد: «اين‌ها براى خداوند آسان است»، يعنى خلق كردن انسان از خاك؛ و يا احتمال دارد كه بگوييم مراد، اعطاى عمر طولانى و يا كم كردن عمر بر خداوند آسان است و احتمال دارد اين‌كه منظور، علم داشتن خداوند به آن‌چه زن حمل مى‌كند، باشد كه براى خداوند آسان است...

و نهايتاً مى‌گويد:

همه اين چيز‌ها براى خداوند آسان است.

الرازي الشافعي، فخر الدين محمد بن عمر التميمي (متوفاي604هـ)، التفسير الكبير أو مفاتيح الغيب، ج26، ص10، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1421هـ - 2000م.

جلال الدين سيوطى با اشاره به آيه شصت و يكم سوره نحل، دلالت آيه يازده سوره فاطر را بر مساله طول عمر و معين بودن عمر در كتاب را بيان مى‌كند.

قال كعب: لو دعا الله عُمْرَ لأخَّر في أجله فقيل له: أليس قد قال الله (فإذا جاء أجلهم لا يستأخرون ساعة ولا يستقدمون) نحل: 61. فقال كعب: وقد قال الله (وما يعمر من معمر ولا ينقص من عمره إلا في كتاب)، فاطر- الآية: 11. قال الزهري: وليس أحد إلا له عمر مكتوب فرأى أنه ما لم يحضر أجله فإن الله يؤخر ما شاء وينقص (فإذا جاء أجلهم لا يستأخرون ساعة ولا يستقدمون).

كعب گفت: اگر كسى از خدا عمر بخواهد، در مرگش تأخير خواهد افتاد؛ به كعب گفته شد: آيا خداوند چنين نفرموده: «زمانى كه أجل‌شان برسد لحظه‌اى به عقب يا جلو نمى‌افتد». كعب گفت: خداوند فرموده: «و هيچ كس عمر طولانى نمى‌كند و از عمر كسى كم نمى‌شود مگر آن‌كه در كتاب ثبت شده است»؛ زهرى گفته: كسى نيست مگر اين‌كه برايش عمر معين شده، پس ديده مى‌شود كسى أجلش نمى‌رسد و خداوند أجل را به تأخير مى‌اندازد هر مقدار كه بخواهد و يا عمر را كوتاه مى‌كند؛ «زمانى كه أجل‌شان برسد لحظه‌اى به عقب يا جلو نمى‌افتد».

السيوطي، جلال الدين عبد الرحمن بن أبي بكر (متوفاي911هـ)، الدر المنثور، ج3، ص448، ناشر: دار الفكر - بيروت – 1993.

شوكانى از علماى اهل سنت در فتح القدير به احاطه قدرت و علم خداوند بر همه چيز اشاره مى‌كند و منظور از كتاب كه در آيه ذكر شده را، لوح محفوظ مى‌داند.

فلا يخرج شي‏ء عن علمه و تدبيره «وَما يُعَمَّرُ مِنْ مُعَمَّرٍ وَلا يُنْقَصُ مِنْ عُمُرِهِ إِلَّا فِي كِتابٍ» أي: ما يطول عمر أحد، ولا ينقص من عمره إلا في كتاب، أي: في اللوح المحفوظ.

پس چيزى از علم و تدبير خداوند خارج نيست و كسى عمر طولانى نمى‌كند و از عمرش كم نمى‌شود مگر آن‌كه در كتاب، معين شده؛ يعنى عمر كسى طولانى نمى‌شود و از عمر كسى كم نمى‌شود مگر آن‌كه در كتاب آمده، منظور از كتاب، لوح محفوظ است.

الشوكاني، محمد بن علي بن محمد (متوفاي1255هـ)، فتح القدير الجامع بين فني الرواية والدراية من علم التفسير، ج4، ص342، ناشر: دار الفكر – بيروت.

همانطوريكه در سخنان علماى كه ذكر شد، مشاهده مى‌شود كه همه امت اسلامى، بر امكان طول عمر يك انسان عقيده دارند و اين مسأله را ممكن مى‌دانند و از نظر هيچ كسى يك امر محالى نيست؛ چرا كه اعطاى عمر و تعيين آن، و كم يا زياد شدن مدت عمر در اختيار خداوند است و هيچ كس ديگرى اختيارى در آن ندارد. براين اساس خداوند براى هركسى كه مصلحت بداند عمر طولانى را مقدر مى‌فرمايد.

با توجه به اين آيات شيعيان، عمر طولانى امام زمان عليه السلام را يك امر مقدور در حيطه قدرت خداوند متعال مى‌داند و بر اساس رواياتى كه در منابع معبتر شيعه آمده، معتقد به وجود امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف و زنده بودن ايشان مى‌باشند و بر اين باور اند كه آن حضرت داراى عمرى طولانى است و در آخر الزمان، هنگامى‌كه خداوند اذن دهد ظهور مى‌كند، مردم را از ظلمِ ظالمان نجات داده و مردمان حكومت تشكيل خواهند داد.

در پايان دلائل قرآنى،‌ بيان زيباى حضرت آيت الله العظمى سبحانى را كه در پاسخ افرادى كه بر عمر طولانى امام زمان عليه السلا اشكال كرده اند مرور كنيم:

وأما الحل: فأن السؤال عن إمكان طول العمر، يعرب عن عدم التعرف على سعة قدرة الله سبحانه: (وما قدروا الله حق قدره)، فإنه إذا كانت حياته وغيبته وسائر شؤونه، برعاية الله سبحانه، فأي مشكلة في أن يمد الله سبحانه في عمره ما شاء، ويدفع عنه عوادي المرض ويرزقه عيش الهناء. وبعبارة أخرى: إن الحياة الطويلة إما ممكنة في حد ذاتها أو ممتنعة، والثاني لم يقل به أحد، فتعين الأول، فلا مانع من أن يقوم سبحانه بمد عمر وليه، لتحقيق غرض من أغراض التشريع.

جواب حلى اين است:‌ كسانى كه از مى‌پرسند آيا عمر طولانى امام زمان عليه السلام امكان دارد يانه؟، شناختى از وسعت قدرت خداوند متعال ندارند كه فرموده: «قدر خدا را چنان كه در خور اوست نشناختند»؛ چرا كه اگر حيات و غيبت و ساير شؤون آن حضرت به عنايت خداوند است،‌ چه مشكلى وجود دارد در اين‌كه عمر او را هرچه بخواهد طولانى سازد و از وجود او مرض ها را دور سازد و زندگى گوارايى برايش فراهم سازد. به ديگر سخن:‌ زندگى طولانى فى نفسه يا ممكن است يا محال. دومى را هيچ كسى قائل نشده است، پس اولى معين است. بنابراين، هيچ مانعى وجود ندارد از اين‌كه خداوند براى تحقق تشريعى، عمر وليش را طولانى گرداند.

السبحاني، الشيخ جعفر،‌ (معاصر)، الأئمة الإثني عشر، دراسة موجزة عن شخصيتهم وحياتهم، ص228، طبق برنامه مكتبه اهل البيت عليهم السلام.
گفتار دوم: طول از نظر امكان عقلي:

از نظر عقل و قواعد عقلى نيز، طولانى شدن عمر شخصى حتى تا هزاران سال هيچ محذورى نداشته و محال نيست. اين امرى است كه همه عقلاء آن را تصديق خواهند كرد؛ زيرا هيچ دليلى بر محال بودن وجود ندارد.
عمر بيش از حد طبيعي، از تفضلات و اعطاي خداوند است:

فخررازى از مفسران شهير اهل سنت، مى‌گويد: با در نظر گرفتن تركيب بدنى انسان، عقل با عمر بيش از حد طبيعى موافق است. آنهايى كه عمر بيش از120 سال را محال و غير ممكن مى‌دانند،‌ سخن شان خلاف حكم عقل است. و اگر منظور شان اين است كه عمر بيش از اين حد طبيعى نيست در اين سخن با آنها موافقيم ولى ما معتقديم كه عمر بيشتر از آن از تفضلات و اعطاى الهى است و نمونه‌هاى آن در تاريخ و جود داشته است:

والعقل يوافقها فإن البقاء على التركيب الذي في الإنسان ممكن لذاته، وإلا لما بقي، ودوام تأثير المؤثر فيه ممكن لأن المؤثر فيه إن كان واجب الوجود فظاهر الدوام وإن كان غيره فله مؤثر، وينتهي إلى الواجب وهو دائم، فتأثيره يجوز أن يكون دائماً فأذن البقاء ممكن في ذاته، فإن لم يكن فلعارض لكن العارض ممكن العدم وإلا لما بقي هذا المقدار لوجوب وجود العارض المانع.

فظهر أن كلامهم على خلاف العقل والنقل(ثم نقول) لا نزاع بيننا وبينهم لأنهم يقولون العمر الطبيعي لا يكون أكثر من مائة وعشرين سنة ونحن نقول هذا العمر ليس طبيعياً بل هو عطاء إلهي، وأما العمر الطبيعي فلا يدوم عندنا ولا لحظة، فضلاً عن مائة أو أكثر.

عقل با عمر (بيش از صد و بيست سال) موافقت دارد، چون بنا بر خصوصياتى كه انسان دارد، بقاء براى ذات انسان ممكن است، و گرنه انسان داراى بقاء نيست؛ دوامِ اثرِِ آن چيزى كه در ذات ممكن مؤثر است، امكان دارد، چون اگر مؤثر در ممكن الوجود، واجب الوجود باشد، دوام ممكن الوجود واضح است (به تأثير واجب الوجود) و اگر مؤثر غير واجب الوجود باشد، باز هم واجب الوجود با واسطه مؤثر است و تأثير منتهى به واجب الوجود مى‌شود كه تأثيرش دائم است. تأثير واجب الوجود به صورت دائم مجاز است تا هنگامى كه بقا در ذات ممكن الوجود، امكان داشته باشد و اگر تصور اين باشد كه عمر بيش از صد و بيست سال نيست، به خاطر عارضى است كه آن عارض امكان عدم مى‌باشد؛ اگر عارضى هم براى امكان عدم نباشد، بيش از صد و بيست سال نمى‌توان عمر كرد، به خاطر حتمى بودن وجود مانعى كه بر انسان در قبل از اين سن عارض مى‌شود.

فخر رازى مى‌گويد:

روشن است كه كلام آن‌ها خلاف عقل و نيز نقل‌هايى كه وجود دارد، است.

بعد مى‌گويد:

معتقديم كه نزاعى بين ما و آن‌ها نيست، چون آن‌ها مى‌گويند عمر طبيعى بيش از صد و بيست سال نيست و ما مى‌گوييم عمر بيش از صد و بيست سال طبيعى نيست بلكه عطاى الهى است، عمر طبيعى در نزد ما نيز بيش از صد يا صد و بيست سال نمى‌باشد.

الرازي الشافعي، فخر الدين محمد بن عمر التميمي(متوفاي604هـ)، التفسير الكبير أو مفاتيح الغيب، ج25، ص38، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1421هـ - 2000م.

خلاصه كلام فخررازى اين است كه عمر بيش از صد و بيست سال عقلاً امكان دارد، اگر چه بگوييم بيش از اين اندازه، طبيعى نيست و تفضل و عطايى از جانب خداوند باشد؛ مصاديق اين تفضلات در خارج وجود داشته و دارد.
هزار سال يا عمر دائمي براي انسان طبيعي و ممكن است:

إبن عربى در كتاب فتوحات المكية،‌ مى‌گويد:‌ انسان با اندازه اطلاعى كه از طبعيت دارد،‌ عمر طبيعى انسان را 120 سال مى‌داند، ولى اگر كسى يك سال يا بيشتر از اين عمر طبيعى عمر نمايد،‌ عمر هزاران سال و يا عمر دائمى را برايش ممكن خواهد بود؛‌ چرا كه اين هم همان عمر طبيعى است،‌ لكن در محدوده قوت علمى انسان نمى‌گنجد:

وإن الناس ما عرفوا من أمر الطبيعة إلا قدر ما أطلعهم الحق عليه من ذلك مما ظهر لهم في مدد حركات الأفلاك والكواكب السبعة ولهذا جعلوا العمر الطبيعيّ مائة وعشرين سنة الذي اقتضاه هذا الحكم فإذا زاد الإنسان على هذه المدّة وقع في العمر المجهول وإن كان من الطبيعة ولم يخرج عنها ولكن ليس في قوّة علمه أن يقطع عليه بوقت مخصوص فكما زاد على العمر الطبيعيّ سنة وأكثر جاز أن يزيد على ذلك آلافاً من السنين وجاز أن يمتد عمره دائماً ولولا أن الشرع عرّف بانقضاء مدة هذه الدار وإن كل نفس ذائقة الموت وعرّف بالإعادة وعرّف بالدار الآخرة وعرّف بأنّ الإقامة فيها في النشأة الآخرة إلى غير نهاية ما عرفنا ذلك

همانا مردم از امر طبيعت (مانند امتداد حركات افلاك و كواكب هفتگانه) تنها به اندازه اطلاع شان از جانب حق چيزهاى مى‌دانند به اين جهت و به مقتضاى اين حكم، عمر طبيعى را صد و بيست سال قرار داده‌اند. پس اگر انسانى بيش از صد و بيست سال عمر كرد، در عمر مجهول واقع مى‌شود، اگر چه اين عمر طبيعى است و از دايره طبيعى بودن خارج نمى‌شود، لكن در قدرت علم مردم يا خود آن شخص نيست كه مطمئن در وقت مخصوصى براى عمر او باشند، چنان‌كه اگر شخصى يك سال يا بيشتر از يك سال، زيادتر از عمر طبيعى عمر كرد، امكان دارد كه بتواند چندين هزار سال عمر كند و همين‌طور ممكن است كه عمر دائمى داشته باشد؛ اگر چه درباره اين دنيا زمانى براى پايان در نظر گرفته شده است و هر نفْسى طعم مرگ را مى‌چشد.

الطائي الخاتمي، محيي الدين علي بن محمد(متوفاي638هـ)، الفتوحات المكية في معرفة الاسرار الملكية، ج1، ص389، ناشر: دار إحياء التراث العربي- لبنان- 1418هـ-1998م، الطبعة: الأولي.

مطلب بالا بيانگر اين است كه عقلاً امكان طول عمر بيش از صد و بيست سال وجود دارد، چه در نظر فخر رازى كه قائل به عطاى الهى بودن عمر بالاتر از صد و بيست سال است و آن‌را طبيعى نمى‌داند و يا در نظر إبن عربى كه كلاً عمر را به هر مقدار باشد طبيعى مى‌داند؛ اگر چه عمر، چه بيش از صد و بيست سال و چه كمتر از صد و بيست سال باشد، غير از خداوند، كسى زمان پايان عمر را نمى‌داند و كسى نمى‌تواند در به پايان رسيدن عمر خود يا ديگران وقت قرار دهد.
طول عمر انسان به هزاران سال از نظر منطقي ممكن است:

آيت الله شهيد محمد باقر صدر رحمة الله عليه در كتاب «بحث حول المهدى عليه السلام» در مورد عمر طولانى امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف و امكان داشتن اين قضيه را با عنوان امكان منطقى يا فلسفى بحث كرده‌اند:

وأقصد بالإمكان المنطقي أو الفلسفي: أن لا يوجد لدى العقل وفق ما يدركه من قوانين قبلية - أي سابقة على التجربة - ما يبرر رفض الشئ والحكم باستحالته....

ولا شك في أن امتداد عمر الإنسان آلاف السنين ممكن منطقيا، لأن ذلك ليس مستحيلا من وجهة نظر عقلية تجريدية، ولا يوجد في افتراض من هذا القبيل أي تناقض، لأن الحياة كمفهوم لا تستبطن الموت السريع، ولا نقاش في ذلك. كما لا شك أيضا ولا نقاش في أن هذا العمر الطويل ليس ممكنا إمكانا عمليا، على نحو الإمكانات العملية للنزول إلى قاع البحر أو الصعود إلى القمر، ذلك لأن العلم بوسائله وأدواته الحاضرة فعلا، والمتاحة من خلال التجربة البشرية المعاصرة، لا تستطيع أن تمدد عمر الإنسان مئات السنين، ولهذا نجد أن أكثر الناس حرصا على الحياة وقدرة على تسخير إمكانات العلم، لا يتاح لهم من العمر إلا بقدر ما هو مألوف.

وأما الإمكان العلمي فلا يوجد علميا اليوم ما يبرر رفض ذلك من الناحية النظرية.

منظور از امكان منطقى يا فلسفى اين است كه بر خلاف مدركات عقل از قوانين قبلى،‌ چيزى كه باعث ترك مدركات و يا استحاله مدركات عقل شود، نباشد....

بدون شك،‌ طول عمر انسان به مدت هزاران سال،‌ امكان منطيقى وجود دارد؛ چرا كه اين مسأله از ديد عقلى صرف محال نيست و در فرض آن نيز هيچ كدام تناقضى هم وجود ندارد؛‌ زيرا حيات مفهومى است كه مردن سريع را در شكم خود ندارد و در اين هيچ مناقشه اى نيست. همانگونه كه هيچ ترديد و مناقشه ى نيست در اين که اين عمر طولاني، قابل دسترسي به صورت طبيعي نيست. به اين صورت که مثلا با رفتن به عمق دريا يا رفتن به ماه عمر يک انسان طولاني شود؛ زيرا علم با وسائل و لوازم فعلي خود، و آنچه طبق تجربه بشري به دست آورده است، نمي تواند عمر يک انسان را چند صد سال طولاني سازد؛ و به همين دليل مي بينيم که بيشتر مردم، ميل فراوان به زندگي دارند اما قدرت بر تسخير امکانات علم، جز به مقدار عادي به آنها اجازه زندگي نمي دهد.

اما از جهت علمي، هيچ دليلي وجود ندارد که بتواند از ناحيه نظري، امکان علمي اين مطلب را رد کند.

الصدر، السيد محمد باقر(متوفاي 1402هـ)، البحث حول المهدي عجل الله تعالي فرجه الشريف، ص66، تحقيق: الدكتور عبد الجبار شرارة، ناشر: مركز الغدير للدراسات الإسلامية، الطبعة: الأولي، 1417هـ- 1996م.

نتيجه:

طول عمر انسان از نظر منطقى نيز ممكن و از حد طبيعى خارج نبوده و از تفضلات و اعطاى خداوند است.
گفتار سوم: طول عمراز نظر امكان علمي

منظور از امكان علمى، اين نيست كه بشر امروز مى‌تواند امكان عمر طولانى، حتى تا هزاران سال را ثابت كند؛ بلكه مقصود عدم محال بودن آن است.

توضيح مطلب: در عالم چيزهايى وجود دارد كه امروزه هيچ كسى نمى‌تواند به صورت عملى آن‌ها را انجام دهد؛ اما از نظر علمى محال بودن آن كار ثابت نشده و دليل قطعى در اختيار دانشمندان نيست كه محال بودن آن را ثابت كند؛ مثل صعود به سياره زهره. هر چند كه امروزه بشر تنها به سياره ماه توانسته صعود كند؛ اما با پيشرفت دانش بشرى قطعا مى‌تواند به ساير سيارات نيز صعود كند؛ پس از نظر علمى صعود به زهره و يا هر سياره ديگرى محال نيست؛ هر چند كه امروزه از نظر عملى براى بشر امكان پذير نيست.

مرحوم مظفر رضوان الله تعالى عليه در اين باره نوشته‌اند:

وأقصد بالإمكان العلمي: أن هناك أشياء قد لا يكون بالإمكان عمليا لي أو لك، أن نمارسها فعلا بوسائل المدنية المعاصرة، و لكن لا يوجد لدى العلم و لا تشير اتجاهاته المتحركة إلى ما يبرر رفض إمكان هذه الأشياء و وقوعها وفقا لظروف و وسائل خاصة، فصعود الإنسان إلى كوكب الزهرة لا يوجد في العلم ما يرفض وقوعه، بل إن اتجاهاته القائمة فعلا تشير إلى إمكان ذلك، و إن لم يكن الصعود فعلا ميسورا لي أو لك، لأن الفارق بين الصعود إلى الزهرة و الصعود إلى القمر ليس إلا فارق درجة، و لا يمثل الصعود إلى الزهرة إلا مرحلة تذليل الصعاب الإضافية التي تنشأ من كون المسافة أبعد، فالصعود إلى الزهرة ممكن علميا و إن لم يكن ممكنا عمليا فعلا.

منظور از امكان علمي: اين است که انجام دادن چيزي عملا براى من و تو با وسائل امروزي شهر نشيني امکان پذير نباشد؛ در حالى كه علم و آنچه هميشه در حال پيشرفت است، هيچ دليلي ندارد که امکان يا وقوع آن را در ظروف و حالات خاصي رد کند. در مورد رفتن انسان به ستاره زهره، در علم چيزى نيست كه امکان آن را باطل بداند، بلكه استدلال‌ها و مباحث موجود اشاره به امكان آن دارد، اگر چه اين صعود فعلا براى من يا تو ممكن نباشد؛ زيرا آن‌چه باعث تفاوت ميان رفتن به زهره و رفتن به ماه است چيزى نيست جز يک طبقه فاصله؛ و هيچ فرق بين آن دونيست، مگر اين‌كه سخت‌تر است و زحمتش بيشتر است و آن هم به خاطر دور‌تر بودن زهره نسبت به ماه است، پس صعود به زهره از نظر علمى ممكن است اگر چه در عمل، در حال حاضر، ممكن نيست.

الصدر، السيد محمد باقر(متوفاي 1402هـ)، البحث حول المهدي عجل الله تعالي فرجه الشريف، ص66، تحقيق: الدكتور عبد الجبار شرارة، ناشر: مركز الغدير للدراسات الإسلامية، الطبعة: الأولي، 1417هـ- 1996م.

عمر طولانى؛ حتى بيش از هزاران سال آن، هر چند كه ممكن است از نظر عملى فعلا ميسور نباشد؛ اما هيچ دانشمندى نمى‌تواند ادعا كند كه از نظر علمى محال است، كسى نمى‌تواند براى پايان عمر بشر و حتى براى پايان عمر طبيعى، زمان دقيقى را معين كند و ادعا كند كه عمر بيش از آن زمان، محال است. اين مطلب واضح و روشن است.

نظام الدين نيشابورى، از مفسران نامدار اهل سنت، از قول بعضى از أطباء نقل كرده است كه: «عمر طبيعى براى انسان صد و بيست سال است» سپس به آن پاسخ مى‌دهد كه عمر نوح و كسانى همانند او اين قاعده را نقض مى‌كند:

قال بعض الأطباء: العمر الطبيعي للإِنسان مائة و عشرون سنة. فاعترضوا عليهم بعمر نوح عليه السلام و غيره, و ذلك أن المفسرين قالوا: عمر نوح الفاً و خمسين سنة بعث على رأس أربعين, و لبث في قومه تسعمائة و خمسين, و عاش بعد الطوفان ستين. و عن وهب أنه عاش ألفاً و اربعمائة سنة. و يمكن أن يقال: إنهم ارادوا بالطبيعي ما كان أكثرياً في أعصارهم. و لا ينافي هذا كون بعض الأعمار زائداً على هذا القدر بطريق خرق العادة على أن العادة قد تختلف باختلاف الأعصار و الأدوار, و لهذا قال صلى الله عليه وسلم أعمار أمتي ما بين الستين والسبعين.

بعضى از أطباء گفته‌اند: عمر طبيعى براى انسان صد و بيست سال است. با بيان عمر حضرت نوح عليه السلام و عده‌اى ديگر، به اين قول اعتراض كرده‌اند، بنابر آن‌كه مفسرين قائلند حضرت نوح عليه السلام ‌هزار و پنجاه سال عمر كرد، در سن چهل سالگى به نبوت مبعوث شد و در ميان قوم خود نهصد و پنجاه سال بود و بعد از طوفان شصت سال زندگى كرد. و از وهب نقل شده كه هزار و چهارصد سال زندگى كرده است. ممكن است گفته شود: أطباء از عمر طبيعى، آن عمرى مورد نظر‌شان است كه بيشترين و طولانى‌ترين در زمان‌هاى خود باشند. لكن اين مسأله با بعضى از عمر‌هايى كه بيش از اين مقدار، از جهت خارق العاده بودن و اين‌كه اين طول عمر با اختلاف زمان‌ها و دوره‌ها مختلف است، باشد منافاتى ندارد، براى همين رسول الله صلى الله عليه وآله فرمودند: عمر‌هاى امت من بين شصت و هفتاد سال است.

النيسابوري، نظام الدين الحسن بن محمد بن حسين المعروف بالنظام الأعرج (متوفاي 728 هـ)، تفسير غرائب القرآن ورغائب الفرقان، ج5، ص374، تحقيق: الشيخ زكريا عميران، ناشر: دار الكتب العلمية – بيروت -لبنان، الطبعة: الأولى، 1416هـ - 1996م.

حتى امروزه نيز افرادى وجود دارد كه بيش از120 سال سن دارند؛ بنابراين، از نظر علمى نمى‌توان براى انسان، زمان دقيقى را مشخص كرد و ادعا نمود كه طولانى‌تر از آن محال است.

حضرت آيت الله العظمى سبحانى مى‌گويد:

أضف إلى ذلك ما ثبت في علم الحياة، من إمكان طول عمر الإنسان إذا كان مراعيا لقواعد حفظ الصحة، وأن موت الإنسان في فترة متدنية، ليس لقصور الاقتضاء، بل لعوارض تمنع عن استمرار الحياة، ولو أمكن تحصين الإنسان منها بالأدوية والمعالجات الخاصة لطال عمره ما شاء.

علاوه بر اين، آنچه در علوم تجربي ثابت شده است؛ که اگر انسان قواعد حفظ سلامتي را مراعات کند، امکان طول عمر براي او وجود دارد؛ و مرگ انسان در زماني زودرس، به خاطر نبودن مقتضي نيست، بلکه به خاطر موانعي است که جلوي استمرار زندگي را مي گيرد. و اگر مي شد انسان را با داروها و معالجات خاص، حفظ کرد، عمر او تا جايي که مي خواست طولاني مي شد.

السبحاني،‌ الشيخ جعفر (معاصر)، الأئمة الإثني عشر، ص228، طبق برنامه كتابخانه اهل البيت عليهم السلام.
گفتار چهارم: طول عمر ازنظرامكان عملي وارائه نمونه‌هاي آن:

روشن است كه بهترين دليل براى اثبات امكان چيزى، وقوع و سابقه آن است، اگر در گذشته ولو يكبار چنين اتفاقى افتاده باشد، اصل امكان آن چيز ثابت مى‌شود و ممكن است كه در آينده نيز اتفاق بيفتد.

بنابراين،‌ اگر ثابت شود كه در گذشته‌هاى دور يا نزديك،‌ كسانى بوده‌اند كه عمر طولانى داشته و صدها سال عمر كرده‌اند، امكان اتفاق افتادن آن در اين زمان و آينده نيز ثابت خواهد شد و ممكن است اين اتفاق براى هر انسانى تكرار شود.

شهيد صدر رحمة الله عليه در كتاب بحث حول المهدى عليه السلام ‌در مورد امكان عملى چنين مى‌فرمايد:

وأقصد بالإمكان العملي: أن يكون الشئ ممكنا على نحو يتاح لي أو لك، أو لإنسان آخر فعلا أن يحققه، فالسفر عبر المحيط، والوصول إلى قاع البحر، والصعود إلى القمر، أشياء أصبح لها إمكان عملي فعلا. فهناك من يمارس هذه الأشياء فعلا بشكل وآخر.

مقصود من از امکان علمي اين است که چيزي به صورتي باشد که براي من يا شما يا هر انسان ديگري انجان آن امکان پذير باشد؛ سفر به عمق درياها و رفتن به ماه، کارهايي است که امکان آن بالفعل موجود است؛ و کساني هستند که اين کارها را به صورت هاي مختلف انجام مي دهند.

الصدر، السيد محمد باقر(متوفاي 1402هـ)، البحث حول المهدي عجل الله تعالي فرجه الشريف، ص65، تحقيق: الدكتور عبد الجبار شرارة، ناشر: مركز الغدير للدراسات الإسلامية، الطبعة: الأولي، 1417هـ- 1996م.

افراد زيادى در طول تاريخ بوده‌اند كه عمر طولانى و حتى نزديك به هزار سال داشته‌اند، ما در اين بحث تعدادى از اين افراد برخواهيم شمرد.

در كتابهاى خود اهل سنت نامهاى افرادى برده شده كه از100 سال به بالا تا هزارها سال عمر كرده‌اند. نمونه‌هاى افراد معمرين تا200 سال عمر كرده‌اند فراوان است ما در اينجا از نامبردن اين افراد خود دارى مى‌كنيم تنها نام افرادى را كه از200 سال فراتر عمر كرده‌اند ذكر مى‌كنيم:
الف: معمرين از: 200 تا 500 سال

بسيارى از علماى اهل سنت،‌ نام افرادى را كه در اين جهان عمر طولانى داشته‌اند در كتابهايشان آورده‌اند و برخى نيز كتاب هاى ويژه‌ى را در اين باره تحرير كرده‌اند كه در اينجا مى‌توان به كتاب ابو حاتم سجستانى به نام «المعمرون والوصايا» اشاره كرد. در اين قسمت به نام برخى افرادى كه از دويست به بالا عمر كرده‌اند مى‌كنيم:
1. نصر بن دهمان 200سال:

ابن ربه اندلسى از علماى اهل سنت،‌ مى‌گويد:

فمن بطون غطفان أشجع بن ريث بن غطفان، منهم نصر بن دُهمان وكان من المعمرَّين، عاش مائتي سنة.

از طايفه‌هاى قبيله غطفان،‌ اشجع بن ريث بن غطفان است و از جمله آن‌ها نصر بن دهمان است. او همان كسى بود كه عمر طولانى داشته و دويست سال زندگى كرده‌است.

الأندلسي، احمد بن محمد بن عبد ربه (متوفاى328هـ)، العقد الفريد، ج3، ص316، ناشر: دار إحياء التراث العربي - بيروت / لبنان، الطبعة: الثالثة، 1420هـ - 1999م.

محمد انصارى تلمسانى در «الجوهرة فى نسب النبى وأصحابه العشرة» نيز مى‌گويد:

فمن بني أشجع بن ريث مَعْقِلُ بن سنان الأشجعيُّ.. ومن أشجع نصر بن دُهْمانَ: وكان من المعمَّرين. عاش مئتي سنة.

نصر بن دهمان، يكى از كسانى است كه عمر طولانى داشته و دويست سال زندگى كرده است.

الانصاري التلمساني، محمد بن أبي بكر المعروف بالبري (متوفاى644هـ) الجوهرة في نسب النبي وأصحابه العشرة، ج1، ص137، طبق برنامه الجامع الكبير.
2. شارخ نوه حضرت يعقوب 210 سال:

نيشابورى در كتاب «مجمع الأمثال» آورد است كه نوه حضرت يعقوب به نام «شارخ دختر يسير بن يعقوب» 210 سال داشته است كه از عجوز بنى اسرائيل بزرگتر بوده است:

أكبر من عجوز بني إسرائيل:

قالوا هي شارخ بنت يسير بن يعقوب عليه الصلاة والسلام كانت لها مائتا سنة وعشر سنين فلما مضت لها سبعون عادت شابة وكانت تكون مع يوسف على نبينا وعليه الصلاة والسلام.

بزرگتر از عجوز بنى اسرائيل: گفته‌اند او شارخ دختر يسير بن يعقوب عليه السلام بود كه 210 سال داشت. هنگامى‌كه به هفتاد سالگى رسيد، جوانى‌اش برگشت و او به همراه حضرت يوسف على نبينا و عليه السلام بود.

النيسابوري، أبو الفضل أحمد بن محمد الميداني (متوفاي518هـ)، مجمع الأمثال، ج2، ص168، تحقيق: محمد محيى الدين عبد الحميد، دار النشر: دار المعرفة - بيروت
3. حامل بن حارثه230سال:

ابو حاتم سجستانى در كتاب «المعمرون» يكى از كسانى را كه فراتر از دويست سال عمر كرده،‌ حامل بن حارثه را ذكر كرده و مى‌گويد:

قالوا: وعاش حامل بن حارثة بن عمرو بن مالك بن عكوة ثلاثين ومائتي سنة.

گفته اند:‌ حامل بن حارثه بن عمرو بن مالك بن عكوه،‌ 230سال زندگى كرد.

السجستاني، أبو حاتم، سهل بن محمد (متوفاي248هـ)،‌ المعمرون والوصايا، ج1، ص30، دار النشر:، طبق برنامه الجامع الكبير.
4. زهير بن جناب بن هبل 250 يا 450 سال:

زهير بن جناب بنا بر يك قول، دويست و پنجا سال و طبق قول هشام چهار صد و پنجا سال و طبق قول ديگر چهار صد سال عمر كرده است.

ابو الفرج اصفهانى مى‌نويسد:‌

أخبرني محمد بن القاسم الأنباري قال حدثني أبي قال حدثني أحمد ابن عبيد عن ابن الكلبي عن مشيخة من الكلبيين قالوا عاش زهير بن جناب بن هبل بن عبد الله خمسين ومائتي سنة... قال هشام ذكر حماد الراوية أن زهيرا عاش أربعمائة وخمسين سنة قال وقال الشرقي بن القطامي عاش زهير أربعمائة سنة فرأته ابنة له فقالت لابن ابنها خذ بيد جدك...

احمد بن عبيد از ابن كلبى نقل كرده است كه‌ زهير بن جناب بن هبل بن عبد الله 250 سال زندگى كرد. هشام مى‌گويد:‌ حماد روايتى را ذكر كرده كه نشان مى‌دهد زهير 450 سال عمر كرده است. شرقى بن قطامى مى‌گويد: زهير 400 سال زندگى كرد دخترش او را ديد به پسر پسرش گفت: دست جدت را بگير.

الأصبهاني، أبو الفرج (متوفاي356هـ)، الأغاني، ج 19، ص26، تحقيق: علي مهنا وسمير جابر، ناشر: دار الفكر للطباعة والنشر – لبنان.

البته ابو حاتم سجستانى عمر او را چهار صد و بيست سال ذكر كرده است:

قالوا: ومن المعدودين في المعمرين من قضاعة زهير بن جناب بن هبل بن عبد الله بن كنانة بن بكر بم عوف بن عذرة بن زيد الله بن رفيدة بن كلب بن وبرة، عاش أربعمائة سنة وعشرين سنة، وأوقع مائتي وقعة، وكان سيدا مطاعا شريفا في قومه؛

گفته اند:‌ از جمله معمرين قبيله قضاعه، زهير بن جناب بن هبل بن عبد الله.. است كه 420 سال زندگى کرد و در 200 جنگ شرکت کرد؛ او در ميان قومش آقا و مورد اطاعت و شريف بود.

السجستاني، أبو حاتم، سهل بن محمد (متوفاي248هـ)،‌ المعمرون والوصايا، ج1، ص10، دار النشر: طبق برنامه الجامع الكبير.
5. معدي كرب حميري250 سال:

حسين بن مفضل اصفانى در كتاب «محاضرات الأدباء ومحاورات الشعرء والبلغاء»، نام چند از معمرين را ذكر كرده و از جمله به معدى كرب حميرى نيز اشاره كرده و تصريح نموده است كه او دويست و پنجا سال عمر داشته است:

وعاش معدي كرب الحميري مائتين وخمسين سنة.

الأصفهاني، ابوالقاسم الحسين بن محمد بن المفضل، محاضرات الأدباء ومحاورات الشعرء والبلغاء، ج2، ص362، تحقيق: عمر الطباع، ناشر: دار القلم - بيروت - 1420هـ- 1999م.
6. عمرو بن ربيعه 345 سال:

ابن حبيب بغدادى در «المنمق فى أخبار قريش» و محمد بن اسحاق فاكهى در «اخبار مكه» آورده اند كه عمرو بن ربيعه، سيصد و چهل وپنج سال عمر كرده است:

وذكروا أن عمرو بن ربيعة عاش ثلاثمائة سنة وخمسا وأربعين سنة

البغدادي، محمد بن حبيب (متوفاى245هـ)، المنمق في أخبار قريش، ج1، ص288، تحقيق: خورشيد أحمد فارق، ناشر: عالم الكتب - بيروت / لبنان، الطبعة: الأولى، 1405هـ -1985م.

الفاكهي، محمد بن إسحاق بن العباس ابوعبد الله (متوفاى275هـ)، أخبار مكة في قديم الدهر وحديثه، ج5، ص154، تحقيق د. عبد الملك عبد الله دهيش، ناشر: دار خضر - بيروت، الطبعة: الثانية، 1414هـ.

عمرو بن ربيعه از قبيله خزاعه است كه با قبيله جرهم به خاطر پرده‌دارى خانه خدا نزاع و جنگ كردند و قبيله جرهم را بيرون راندند و خود عهده دار اين كار شدند. اين شخص در مسافرتى كه به شام داشت با ديدن بت پرستان و كرنش آنها در مقابل بت‌ها، از آنها در خواست نمود كه بتى را براى او بدهند و او اين بت را كه «هبل» نام داشت در مكه آورد و مردم را براى پرستش آن دعوت كرد. در حقيقت او نخستين كسى است كه دين ابراهيم را به بت پرستى تغيير داد:

وكان عمرو بن ربيعة أول من غير دين إبراهيم عليه السلام وأنه خرج إلى الشام فاستخلف على البيت رجلا من بني عبد بن ضخم يقال له آكل المروة وعمرو يومئذ وأهل مكة على دين إبراهيم عليه السلام فلما قدم الشام نزل البلقاء فوجد قوما يعبدون أوثانا فقال ما هذه الأنصاب التي أراكم تعبدون فقالوا أربابا نتخذها نستنصر بها على عدونا فننصر ونستشفي بها من المرض فنشفى فوقع قولهم في نفسه فقال هبوا لي منها واحدا نتخذه ببلدي فإني صاحب بيت الله الحرام والي وفدت العرب من كل صوب فأعطوه صنما يقال له هبل فحمله حتى نصبه للناس بمكة فتابعه العرب على ذلك وذكر بقية الخبر.

عمرو بن ربيعه نخستين كسى بود كه دين ابراهيم عليه السلام را تغيير داد. او به سوى شام رفت براى پرده‌دارى خانه خدا مردى از بن عبد بن ضخم را جانشين خود كرد. تا آن روز عمرو و اهل مكه بر دين ابراهيم عليه السلام بودند؛‌ اما هنگامى‌كه عمرو به شام رفت و در دژ بلقاء وارد شد،‌ در آنجا گروهى را ديد كه بت ها را پرستش مى‌كنند. او گفت:‌ اين مجسمه هاى را كه مى‌بينم پرستش مى‌كنيد، چيستند؟ گفتند:‌ آنها را به عنوان خداى خودمان گرفته‌ايم‌ كه از آنان براى پيروزى بر دشمنان ما كمك مى‌خواهيم پس آنها ما را يارى مى‌كنند و از آنها براى شفاى درد مان شفا مى‌خواهيم پس ما را شفا مى‌دهند. سخن آنان بر او تأثير گذاشت و براى آنان گفت:‌ يكى از آنان را براى من هديه بدهيد تا به شهرم ببرم؛‌ چرا كه من صاحب بيت الله الحرام هستم و به سوى من از هر نقطه‌ى مى‌آيند. پس براى او بتى را دادند كه آن را «هبل» مى‌گفتند. او اين بت را آورد تا اين‌كه در مكه براى مردم نصب كرد عرب هم از او پيروى كردند.

الفاكهي، محمد بن إسحاق بن العباس ابوعبد الله (متوفاى275هـ)، أخبار مكة في قديم الدهر وحديثه، ج5، ص154، تحقيق د. عبد الملك عبد الله دهيش، ناشر: دار خضر - بيروت، الطبعة: الثانية، 1414هـ.
7. فرعون زمان موسي 300 سال:

ابن ابى حاتم رازى، سمرقندى و سيوطى در تفسرهايشان آورده‌اند كه فرعون سه صد سال عمر كرده است:

حدثنا أبو سعيد الاشج ثنا أبو يحيي الرازي عن موسى بن عبيده عن محمد بن المنكدر قال: عاش فرعون ثلاثمائة سنة فيها مائتان وعشرون سنة لم ير فيها يقذي عينه ودعاه موسى ثمانين سنة.

محمد بن منكدر مى‌گويد: فرعون 300 سال زندگى كرد كه در 220 سال آن چشمش هيچ خارو خاشاكى را نديد (كنايه از اين‌كه كسى مزاحم قدرت او نبود و او ادعاى خدايى داشت) و در بقيه 80 سال عمرش حضرت موسى او را به سوى خدا دعود كرد.

إبن أبي حاتم الرازي التميمي، ابو محمد عبد الرحمن بن محمد بن إدريس (متوفاى327هـ)، تفسير ابن أبي حاتم، ج6، ص2080، تحقيق: أسعد محمد الطيب، ناشر: المكتبة العصرية - صيدا.

السمرقندي، نصر بن محمد بن أحمد ابوالليث (متوفاى367 هـ)، تفسير السمرقندي المسمي بحر العلوم، ج2، ص128، تحقيق: د. محمود مطرجي، ناشر: دار الفكر - بيروت.

السيوطي، جلال الدين أبو الفضل عبد الرحمن بن أبي بكر (متوفاى911هـ)، الدر المنثور، ج3، ص509، ناشر: دار الفكر - بيروت – 1993.

نمونه‌هاى ديگرى نيز وجود دارد كه سه صد سال عمر كرده‌اند. جهت رعايت اختصار از ذكر موارد ديگر خود دارى مى‌كنيم.
8. مستوغر بن ربيعه320 سال:

ابن قتيبه دينورى يكى از علماى برجسته اهل سنت، طول عمر مستوغر بن ربيعه را 320 سال ذكر كرده است:

المستوغر هو المستوغر بن ربيعة بن كعب بن سعد رهط الأضبط وسمي المستوغر... وهو قديمٌ من المعمرين وعاش ثلاثة مائة سنة وعشرين سنة.

مستوغر بن ربيعه بن كعب بن سعد... از قدماى عمر كنندگان است كه 320 سال زندگى كرده است.

الدينوري، أبو محمد عبد الله بن مسلم بن قتيبة (متوفاى276هـ)،‌ الشعر والشعراء، ج1، ص314، دار النشر: طبق برنامه الجامع الكبير.

ابن قتيبه در كتاب ديگرش (تأويل مختلف الحديث) مى‌گويد:

وقد عمر قوم قربوا من زماننا أعمارا ليس بينها وبين ما صح من عمر آدم ونوح صلى الله عليهما وسلم تفاوت شديد كتفاوت هذا الخلق حدثنا أبو حاتم قال نا الأصمعي قال نا أبو عمرو بن العلاء قال مر المستوغر بن ربيعة في سوق عكاظ ومعه بن ابنه خرفا ومستوغر يقوده فقال له قائل يا هذا أحسن إليه فطالما أحسن إليك قال ومن هو قال أبوك أو جدك فقال المستوغر هو والله بن ابني فقال الرجل تالله ما رأيت كاليوم ولا مستوغر بن ربيعة قال فأنا مستوغر قال أبو عمرو عاش مستوغر ثلاثمائة سنة وعشرين سنة.

گروهى نزديك به همين زمان ما عمرهايى كردند كه بين عمر آنان و عمر آدم و نوح تفاوت چندانى نيست. به نقل ابو حاتم،‌ مستوغر بن ربيعه،‌ از بازار عكاظ مى‌گذشت نوه اش را در حالى كه خيلى پير شده بود راه مى‌برد. كسى به او گفت:‌ به او نيكى كن. مستوغر گفت:‌ او كيست كه به او نيكى كنم؟ گفت:‌ پدرت يا جدت. مستوغر گفت: به خدا سوگند او نوه من مى‌باشد. آن مرد گفت:‌ به خدا من همانند امروز و مستوغر را نديدم. مستوغر گفت:‌ من مستوغرم. ابو عمرو مى‌گويد:‌ مستوغر320 سال زندگى كرد.

الدينوري، ابومحمد عبد الله بن مسلم ابن قتيبة (متوفاى276هـ)، تأويل مختلف الحديث، ج1، ص283، تحقيق: محمد زهري النجار، ناشر: دار الجيل - بيروت – 1393هـ – 1972م
9. عمرو بن حممة 390 سال:

مرزبانى در كتاب «معجم الشعراء، عمر اين شخص را 390 سال ذكر كرده است:

عمرو بن حممة بن رافع بن الحارث الدوسي من الأزد أحد حكام العرب في الجاهلية وأحد المعمرين يقال إنه عاش ثلاثمائة وتسعين سنة.

عمرو بن حممه... از قبيله ازد،‌ يكى از حكام عرب در جاهليت و يكى از معمرين بود گفته مى‌شود او 390 سال زندگى كرد.

المرزباني، أبو عبيد الله بن محمد بن عمران (متوفاى384هـ)،‌ معجم الشعراء، ج1، ص5، دار النشر: طبق برنامه الجامع الكبير.
10. دويد بن زيد450 سال:

ابن سمعون بغدادى و ابن حمدون و برخى ديگر عمر اين شخص را 450 سال ذكر كرده اند:

دويد بن زيد عاش أربعمائة وخمسين سنة، وأدرك الإسلام وهو لا يعقل،

ابن سمعون البغدادي، أبو الحسين محمد بن أحمد بن إسماعيل بن عنبس (متوفاى387هـ)، أمالي ابن سمعون، ج1، ص344، طبق برنامه الجامع الكبير.

ابن حمدون، محمد بن الحسن بن محمد بن علي (متوفاى 608هـ)، التذكرة الحمدونية، ج6، ص33،‌ تحقيق: إحسان عباس، بكر عباس، ناشر:دار صادر - بيروت،، الطبعة: الأولى، 1996م.

طبق منابع فوق اين شخص همان كسى است كه نزد متوكل عباسى از امام جواد و امام هادى عليهما السلام سعايت مى‌كرد و به او خبر دروغ مى‌داد.

ابن سمعون و ابن حمدون مى‌نويسند:

وفي تاريخ ابن خلكان، إنه سعى بأبي الحسن الهادي، بن محمد الجواد، بن علي الرضا إلى المتوكل بأن في منزله سلاحاً وكتباً من شيعته، وأنه يطلب الأمر لنفسه، فبعث المتوكل إليه جماعة فهجموا عليه في منزله فوجدوه على الأرض مستقبل القبلة يقرأ القرآن، فحملوه على حاله إلى المتوكل والمتوكل يشرب، فأعظمه وأجله...

در تاريخ ابن خلكان آمده كه او نزد متوكل عباسى از ابو الحسن هادى پسر محمد جواد سعايت و سخن چينى كرد به اين‌كه در منزل آن حضرت سلاح و نامه‌هاى از شيعيان او است و اين‌كه او امر امامت را براى خودش مى‌خواهد. متوكل گروهى را به سوى منزل امام هادى فرستاد و آنان بر منزل او هجوم بردند آن حضرت را در روى زمين در حالى‌كه رو به قبله بود و قرآن مى‌خواند يافتند. با همان حال او را به سوى متوكل كه در حال نوشيدن شراب بود، بردند. متوكل امام را بزرگ و گرامى داشت.

ابن سمعون البغدادي، أبو الحسين محمد بن أحمد بن إسماعيل بن عنبس (متوفاى387هـ)، أمالي ابن سمعون، ج1، ص344، طبق برنامه الجامع الكبير.

ابن حمدون، محمد بن الحسن بن محمد بن علي (متوفاى 608هـ)، التذكرة الحمدونية، ج6، ص33،‌ تحقيق: إحسان عباس، بكر عباس، ناشر:دار صادر - بيروت،، الطبعة: الأولى، 1996م.

تا اين‌جا نمونه هايى از افرادى كه از 200 تا 500 سال عمر كردهاند ذكر شد.
ب: معمرين از500 تا هزار سال

افرادى كه از500 تا هزار سال عمر كرده‌اند، نيز بسيارند. ما در اين مختصر به برخى از موارد اشاره مى‌كنيم:
1. سام بن نوح 500 سال:

ابو اسحاق نيشابورى و عبد الرحمان ثعالبى در ذيل آيه «وأُحيي الموتى بإذن الله» مواردى را آوده‌اند كه حضرت عيسى عليه السلام با اذن خداوند آنان زنده كرد و با آنان سخن گفت. از جمله آنها سام بن نوح را ذكر مى‌كنند:

وسام بن نوح دعا عيسى (عليه السلام) بإسم اللّه الأعظم فخرج من قبره وقد شاب نصف رأسه. فقال: قد قامت القيامة؟ قال: لا ولكني دعوتك بإسم اللّه الأعظم... وكان سام قد عاش خمسمائة سنة وهو شاب، ثم قال: مُت. فقال: بشرط أن يعيذني اللّه من سكرات الموت. فدعا اللّه عز وجّل ففعل.

حضرت عيسى عليه السلام به اسم اعظم خدا در مورد سام بن نوح دعا كرد،‌ پس سام از قبرش در حالى كه نصف سرش جوان بود خارج شد. سام بن نوح گفت: قيامت برپا شده؟ عيسى گفت:‌ نه ولى من تو را به اسم اعظم خدا خوانده ام. سام به مدت 500 سال زندگى كرد در حالى كه جوان بود،‌ سپس حضرت به اوگفت:‌ بمير. او گفت:‌ به شرط اين‌كه خداوند مرا از سكرات مردن نگهدارد. پس حضرت عيسى دعا كرد و همان شد كه او خواسته بود. ‌

الثعلبي النيسابوري، ابوإسحاق أحمد بن محمد بن إبراهيم (متوفاى427هـ)، الكشف والبيان، ج3،‌ ص73، تحقيق: الإمام أبي محمد بن عاشور، مراجعة وتدقيق الأستاذ نظير الساعدي، ناشر: دار إحياء التراث العربي - بيروت، الطبعة: الأولى، 1422هـ-2002م.

الثعالبي، عبد الرحمن بن محمد بن مخلوف (متوفاى875هـ)، الجواهر الحسان في تفسير القرآن، ج3، ص73، ناشر: مؤسسة الأعلمي للمطبوعات – بيروت.
2. تيم الله بن ثعلبه 500 سال:

أبو حاتم السجستانى، اين شخص را نيز از نمونه‌هاى اين مورد دانسته است:

قالوا: وعاش تيم الله بن ثعلبة بن عكابة بن صعب بن علي بن بكر بن وائل بن قاسط بن هنب بن أفضى بن دُعمى بن جديلة بن أسد بن ربيعة بن نزار ابن مَعد خمسمائة سنة حتى أَخلق أربعة لُحُم حديد، وكان من دهاة العرب في زمانه.

گفته اند:‌ تيم الله به ثعلبه... 500 سال زندگى كرد به حدي که چهار زره آهني بر تن او کهنه شد و زنگ زد؛ او از زيرکان عرب در زمان خويش بود.

السجستاني، أبو حاتم، سهل بن محمد (متوفاي248هـ)،‌ المعمرون والوصايا، ج1، ص13، دار النشر: طبق برنامه الجامع الكبير.
3. لقمان بن عاديا 560 يا 1500 سال:

معرفى لقمان:

هود و صالح عليهما السلام دو پيامبر برگزيده الهى بودند كه بعد از حضرت نوح و قبل از حضرت ابراهيم از جانب خداوند فرستاده شد. خداوند حضرت هود را به سوى قوم عاد كه داراى بت هاى سه گانه بود فرستاد. او اين قوم را به سوى خداوند دعوت نمود، تنها عده‌ى كمى به او ايمان آوردند. خداوند غير مؤمنان اين قوم را با طوفان شديد به مدت هفت شب و هشت روز هلاك نمود و تنها حضرت هود با مؤمنان باقى ماندند.

لقمان مورد بحث، از قوم عاد بود كه قبل از طوفان به خاطر خشكسالى به مكه آمده بود. ابن وردى در اين مورد مى‌نويسد:

قيل: من قوم عاد لقمان غير الحكيم الذي على عهد داود، وحصل لعاد قبل هلاكهم جدب فأرسلوا جماعة منهم إلى مكة يستسقون لهم، منهم لقمان. فلما هلكت عاد بقي لقمان بالحرم...

گفته شده: از جمله قوم عاد،‌ لقمان (مراد از او لقمان حكيم كه در زمان داود بود نيست) است. براى قوم عاد قبل هلاكت شان خشك سالى پيش آمد كه گروهى را به سوى مكه فرستاد و از جمله آنها لقمان بن عاديا بود و زمانى‌كه قوم عاد هلاك شدند، لقمان در مكه باقى ماند.

ابن الوردي، زين الدين عمر بن مظفر (متوفاى749هـ)، تاريخ ابن الوردي، ج1، ص13، ناشر: دار الكتب العلمية - لبنان / بيروت، الطبعة: الأولى، 1417هـ - 1996م

در خواست لقمان از خداوند:

بعد از اين‌كه لقمان به مكه آمد از خداوند در خواست نمود تا عمر طولانى برايش عنايت كند:

اللّهمّ إنّي جئتك وحدي في حاجتي فأعطني سؤلي وسأل الله عزّ وجلّ طول العمر. فعمّر عمر سبعة أنسر.

گفت:‌ خدايا من با اين حاجتم تنها به سوى تو آمده ام، پس درخواستم را عنايت كن. و از خداوند عزوجل طول عمر را خواست، پس خداوند عمر هفت عقاب را برايش داد.

الثعلبي النيسابوري، ابوإسحاق أحمد بن محمد بن إبراهيم (متوفاى427هـ)، الكشف والبيان، ج4، ص248، تحقيق: الإمام أبي محمد بن عاشور، مراجعة وتدقيق الأستاذ نظير الساعدي، ناشر: دار إحياء التراث العربي - بيروت، الطبعة: الأولى، 1422هـ-2002م.

ابن اثير در كتابش مى‌نويسد:

وكان قد قيل للقمان بن عاد اختر لنفسك إلا أنه لا سبيل إلى الخلود فقال: يا رب أعطني عمرا فقيل له اختر فاختار عمر سبعة أنسر فعمر فيما يزعمون عمر سبعة أنسر فكان يأخذ الفرخ الذكر حين يخرج من بيضته حتى إذا مات أخذ غيره وكان يعيش كل نسر ثمانين سنة فلما مات السابع مات لقمان معه وكان السابع يسمى لبدا.

(از جانب خداوند) براى لقمان بن عاد گفته شد، هيچ راهى براى جاودانگى وجود ندارد،‌ براى خودت برگزين. لقمان گفت:‌ اى پروردگار به من عمر عنايت كن. براى او گفته شد: اختيار كن. پس او عمر هفت عقاب را برگزيد. پس او بر حسب آنچه گمان مى‌شود به اندازه عمر هفت عقاب زندگى كرد. او جوجه نر عقاب را هنگامى‌كه از ميان تخم در مى‌آمد مى‌گرفت و پرورش مى‌داد تا اين‌كه مى‌مرد پس از آن ديگرى را مى‌‌گرفت و هر عقابى هشتاد سال عمر مى‌كرد هنگامى‌كه عقاب هفتمى مرد، لقمان نيز همرا او مرد و اين عقاب هفتم را «لبد»‌ ناميده مى‌شود.‌

ابن أثير الجزري، عز الدين بن الأثير أبي الحسن علي بن محمد (متوفاى630هـ) الكامل في التاريخ، ج1، ص88،‌ تحقيق عبد الله القاضي، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة الثانية، 1415هـ.

طول عمر لقمان:

اهل سنت،‌ معمر ترين فرد را بعد از حضرت خضر، لقمان بن عادياى كبير مى‌دانند و به اين مطلب تصريح كرده‌اند. ابو حاتم سجستانى مى‌گويد: او،560 سال يا 503 سال عمر كرده‌است:

قالوا: وكان أطول الناس عمرا بعد الخضر لقمان بن عاديا الكبير، عاش خمسمائة سنة وستين سنة، عاش عمر سبعة أَنسر، عاش كل نسر منها ثمانين عاما، وكان من بقية عاد الأول.

حدثنا أبو حاتم قال، قال أبو الجنيد الضرير، أخبرنا بذلك الحسين بن خالد، عن سلام، عن الكلبي، عن أبي صالح، عن ابن عباس، وعن محمد بن إسحاق وغيره، فأما غير الحسين، فذكر أنه عاش ثلاثة وخمسمائة سنة؛ واله أعلم أي ذلك كان.

گفته اند: از ميان مردم بعد از خضر شخصى كه طولانى ترين عمر را داشت، لقمان بن عادياى كبير بود. او پانصد و شصت سال زندگى كرد، يعنى به اندازه عمر كردن هفت عقاب زندگى كرد و هر عقابى هشتاد سال عمر مى‌كند (كه عمر هفت عقاب پانصد و شصت سال مى‌شود)، و او از بقيه قوم عاد أولى است.

اين روايت را ابو حاتم از طريق حسين بن خالد... نقل كرده است؛ اما طبق روايت غير حسين بن خالد،‌ گفته شده كه لقمان بن عاديا 503 سال زندگى كرد و خدا آگاه است كه كدام يكى بوده‌است.

السجستاني، أبو حاتم، سهل بن محمد (متوفاي248هـ)،‌ المعمرون والوصايا، ج1، ص1، دار النشر:، طبق برنامه الجامع الكبير.

اما علماء‌ و دانشمندان مكتب شيعه همانند:‌ شيخ مفيد و مرحوم طبرسى و على بن عيسى اربلى و برخى ديگر آورده‌اند كه لقمان كبير3500 سال زندگى كرده و قول فوق را به قيل نسبت داده‌اند:

فمنهم: لقمان بن عاد الكبير. وكان أطول الناس عمرا بعد الخضر عليه السلام، ولذك أنه عاش على رواية العلماء بالأخبار ثلاثة آلاف سنة وخمسمائة سنة، وقيل: إنه عاش عمر سبعة أنسر،...

از جمله معمرين،‌ لقمان بن عادياى كبير است كه در ميان مردم طولانى ترين عمر را بعد از حضرت خضر عليه السلام داشت؛‌ به اين جهت او با توجه به روايت عالمان به اخبار،‌ 3500 سال زندگى كرد. و گفته شده كه عمر او عمر هفت عقاب بوده است.

البغدادي، الشيخ المفيد محمد بن محمد بن النعمان ابن المعلم أبي عبد الله، العكبري، (متوفاي413هـ)، المسائل العشر في الغيبة، ص95، تحقيق: فارس تبريزيان الحسون،‌ ناشر: مركز الأبحاث العقائدية. قم،‌ طبق برنامه مكتبه اهل البيت.

الطبرسي، أبي علي الفضل بن الحسن (متوفاى548هـ)، إعلام الورى بأعلام الهدى، ج2، ص306، تحقيق و نشر: تحقيق مؤسسة آل البيت عليهم السلام لإحياء التراث ـ قم، الطبعة: الأولى، 1417هـ.

الإربلي، أبي الحسن علي بن عيسي بن أبي الفتح (متوفاى693هـ)، كشف الغمة في معرفة الأئمة، ج3، ص352، ناشر: دار الأضواء ـ بيروت، الطبعة الثانية، 1405هـ ـ 1985م.

در مسأله طول عمر لقمان جزئياتى قابل بررسى است كه روشن شدن آنها، در ارزيابى دقيق طول عمر و يا گمان غالب در آن ما را كمك مى‌كند.

1. معناى «انسر»:

ابن منظور در لسان العرب مى‌گويد:

[النَّسْر]: طائر معروف، و جمعه أَنْسُر في العدد القليل، و نُسُور في الكثير.

نسر، پرنده معروفى است، و جمع اين واژه، انسر (در كاربر عدد كم) و نسور (در كاربرد عدد بسيار)‌ است.

الأفريقي المصري، جمال الدين محمد بن مكرم بن منظور (متوفاى711هـ)، لسان العرب، ج‏5، ص204، ناشر: دار صادر - بيروت، الطبعة: الأولى.

جوهرى يكى ديگر از لغت شناسان عرب مى‌گويد:

يقال النَّسْر لا مِخْلَب له، وإِنما له الظُّفُر كظُفُر الدَّجاجة والغُراب والرَّخَمَة.

نسر پرنده‌اى است كه چنگال ندارد؛ بلكه ناخن هاى دارد همانند ناخنهاى دجاجه (مرغ بلند پاى كه نزديكى آب زندگى مى‌كند)، كلاغ و كركس.

الجوهري، اسماعيل بن حماد (متوفاي393هـ)،‌الصحاح تاج اللغة وصحاح العربية، ج2، ص826، تحقيق: أحمد عبد الغفور العطار، ناشر: دار العلم للملايين - بيروت – لبنان، چاپ: الرابعة 1407 - 1987 م

2. اختلاف در مدت زمان عمر انسر:

علماى اهل سنت هنگامى‌كه اين داستان را نقل مى‌كنند، در مدت زمان عمر عقاب نظرهاى متفاوتى دارند كه با توجه به آنها تشخيص دقيق طول عمر لقمان تا اندازه مشكل است.

الف: هشتاد سال:

اكثر علماى آنها مى‌گويند: عمر هر عقابى،80 سال بوده است كه با اين محاسبه، عمر لقمان بن عاديا،‌560 سال مى‌شود. تعبيرهاي:

عاش كل نسر منها ثمانين عاما، فيعيش ثمانين سنة، عمر سبعة أنسر كل نسر ثمانون سنة، وكان كل نسر يعيش فيما يزعمون ثمانين سنة،...

هر پرنده نسر (شبيه عقاب)، 80 سال زندگى كرده...

عبارات فوق، در تعيين مدت عمر پرنده نسر، در منابع ذيل و غير آن ديده مى‌شود:

السجستاني، أبو حاتم، سهل بن محمد (متوفاي248هـ)،‌ المعمرون والوصايا، ج1، ص1، دار النشر: طبق برنامه الجامع الكبير.

ابن سمعون البغدادي، أبو الحسين محمد بن أحمد بن إسماعيل بن عنبس (متوفاى387هـ)، أمالي ابن سمعون، ج2، ص203، طبق برنامه الجامع الكبير.

الأصفهاني، ابوالقاسم الحسين بن محمد بن المفضل، محاضرات الأدباء ومحاورات الشعرء والبلغاء، ج2، ص362، تحقيق: عمر الطباع، ناشر: دار القلم - بيروت - 1420هـ- 1999م.

الصحاري العوتبي، ابوالمنذر سلمة بن مسلم بن إبراهيم (متوفاي511هـ)، الأنساب، ج1، ص33، طبق برنامه الجامع الكبير.

ب: 200 سال:

برخى ديگر عقيده دارند كه عمر هر عقابى،‌ 200 سال است. بنابر اين نظريه؛ عمر او 1400 سال خواهد شد.

نيشابورى صاحب تفسير «الكشف والبيان» گفته است:

وكان كل نسر يعيش مئتي سنة وكان آخرها لبد، فلما مات لبد مات لقمان معه.

هر نسر (پرنده) 200 سال زندگى مى‌كرده و آخرين آنها به نام «لبد» بوده،‌ هنگامى‌كه او مرد،‌ لقمان نيز همراه او وفات يافت.

الثعلبي النيسابوري، ابوإسحاق أحمد بن محمد بن إبراهيم (متوفاى427هـ)، الكشف والبيان، ج4، ص249، تحقيق: الإمام أبي محمد بن عاشور، مراجعة وتدقيق الأستاذ نظير الساعدي، ناشر: دار إحياء التراث العربي - بيروت، الطبعة: الأولى، 1422هـ-2002م.

ج: 400 سال:

در برخى منابع،‌ عمر هر عقاب،‌ 400 سال ذكر شده است.

ابو هلال عسكرى در دو جاى از كتابش مى‌نويسد:

ويقال إن النسر يعيش أربعمائة سنة.

العسكري، أبو هلال الحسن بن عبد الله بن سهل بن سعيد بن يحيى بن مهران (متوفاى395هـ)، جمهرة الأمثال، ج1، ص32و 126، ناشر: دار الفكر- بيروت - 1408هـ - 1988م.

د: 500 سال:

برخى منابع ديگر عمر انسر را 500 سال گفته اند.

مقدسى از پيشگامان تاريخ نويس اهل سنت مى‌نويسد:

وزعموا أن النسور تعيش خمس مائة سنة هكذا في الخبر وفي كتاب المعمرين من قصة لقمان وخبره شيء كثير ومن شهرة أمره في العرب كالإجماع على ذلك لكثرة ما يذكرونه في وصاياهم وخطبهم وأشعارهم.

گمان كرده اند كه نسور 500 سال زندگى مى‌كنند. اين چنين در روايت و در كتاب معمرين از قصه لقمان آمده كه خبر اين قصه بسيار و شهرت او در ميان عرب همانند اجماع است چرا كه آن را فراوان در وصيت ها،‌ خطبه ها و اشعارشان ذكر مى‌كنند.

المقدسي، وهو المطهر بن طاهر (متوفاي507هـ)، البدء والتاريخ، ج3، ص34، دار النشر: مكتبة الثقافة الدينية – بورسعيد، طبق برنامه الجامع الكبير.

احمد نيشابورى در مورد ضرب المثلى كه در ميان عرب مشهور است، مى‌نويسد:

طال الأبد على لبد.

يعنون آخر نسور لقمان بن عاد وكان قد عمر عمر سبعة أنسر وكان يأخذ فرخ النسر فيجعله في جوبة في الجبل الذي هو في أصله فيعيش الفرخ خمسمائة سنة أو أقل أو أكثر فإذا مات أخذ آخر مكانه حتى هلكت كلها إلا السابع أخذه فوضعه في ذلك الموضع وسماه لبدا وكان أطولها عمرا فضربت العرب به المثل فقالوا طال الأبد على لبد قال الأعشى... فعاش لقمان زعموا ثلاثة آلاف وخمسمائة سنة.

زمان بر لبد طولانى شد.

از اين ضرب المثل،‌ آخرين پرنده‌اى لقمان بن عاديا قصد مى‌شود كه لقمان عمر هفت عقاب (نسر) را عمر كرد. او جوجه نسر را مى‌گرفت در سوراخ كوه قرار مى‌داد،‌ پس اين جوجه 500 سال يا كمتر و بيشتر زندگى مى‌كرد. زمانى‌كه آن مى‌مرد،‌ جوجه ديگرى را مى‌گرفت و در جاى آن قرار مى‌داد تا اينكه شش جوجه به همين ترتيب مردند. او هفتمين جوجه گرفت و در همان جا گذاشت و نام او را «لبد» گذاشت و اين «لبد»‌ طولانى ترين آنها از جهت عمر بود. به اين جهت عرب او را ضرب المثل قرار دادند و گفتند:‌ زمان بر «لبد» طولانى شد. اعشى گفته:‌... لقمان بنا بر زعم آنان،‌ 3500 سال عمر كرد.

النيسابوري، أبو الفضل أحمد بن محمد الميداني (متوفاي518هـ)، مجمع الأمثال، ج1،‌ ص429،‌ تحقيق: محمد محيى الدين عبد الحميد، دار النشر: دار المعرفة - بيروت

بكرى أندلسى مى‌گويد:

والعرب تزعم أن النسر يعيش خمسمائة عام ويزعمون أن لقمان بن عاد عاش عمر سبعة أنسر..

عرب‌ها گمان كردند كه عقاب پانصد سال عمر مى‌كند و پنداشتند كه لقمان بن عاد به اندازه عمر هفت عقاب عمر كرد، هر وقت عمر يكى از عقاب‌ها به پايان مى‌رسيد به جايش يك جوجه عقاب ديگر قرار مى‌داد و اسم آخرين جوجه «لبد» بود.

البكري الأندلسي، عبد الله بن عبد العزيز ابوعبيد (متوفاي487هـ)، فصل المقال في شرح كتاب الأمثال، ج1، ص462، طبق برنامه الجامع الكبير.

ثعالبى در كتاب «ثمار القلوب» مى‌نويسد:

(نسر لقمان) العرب تضرب المثل بطول عمر النسر وتزعم أنه يعيش خمسمائة سنة وأن لقمان بن عاد خير فاختار عمر سبعة أنسر فأوتى سؤله...

عرب به طول عمر نسر (پرنده لقمان) مثل مى‌زنند و گمان مى‌كنند كه نسر500 سال زندگى مى‌كند و اين كه لقمان بن عاد مخير شد پس او عمر هفت عقاب را اختيار كرد و اين درخواست او داده شد.

الثعالبي، أبي منصور عبد الملك بن محمد بن إسماعيل(متوفاي429هـ)، ثمار القلوب في المضاف والمنسوب، ج1، ص476، دار النشر: دار المعارف - القاهرة

نتيجه:

طبق عبارات فوق كه از كتابهاى اهل سنت نقل كرديم، اگر عمر هر پرنده لقمان را 500 سال بگيريم مجموع عمر او، 3500 سال مى‌شود؛‌ اما مدت560 سال، عمر قطعى لقمان بن عاديا است و فراتر از اين عدد مورد اختلاف است.
4. قس بن ساعده 600 سال:

ابو حاتم سجستانى و ابو نعيم اصفهانى و برخى ديگر مى‌نويسند:

وعاش قس بن ساعدة الأيادي ستمائة سنة وكان من عقلاء العرب.

و قس بن ساعدة الأيادى ششصد سال عمر كرد و از عقلاء عرب بود.

السجستاني، أبو حاتم، سهل بن محمد (متوفاي248هـ)،‌ المعمرون والوصايا، ج1، ص27،‌دار النشر: طبق برنامه الجامع الكبير.

الأصفهاني، ابوالقاسم الحسين بن محمد بن المفضل(متوفاي502هـ)، محاضرات الأدباء ومحاورات الشعرء والبلغاء، ج2، ص362، تحقيق: عمر الطباع، ناشر: دار القلم - بيروت - 1420هـ- 1999م.

الأبشيهي، أبو الفتح شهاب الدين محمد بن أحمد (متوفاى850هـ)، المستطرف في كل فن مستظرف، ج2، ص75، تحقيق: مفيد محمد قميحة، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الثانية، 1406هـ ـ 1986م
5. هبل بن عبد الله 670 سال:

عبد الرحمان ابن جوزى در كتاب «تلقيح فهوم أهل الأثر فى عيون التاريخ والسير» نام تعدادى از معمرين را آورده و در مورد هبل بن عبد الله مى‌نويسد:

تسمية جماعة من المعمرين... عاش هبل بن عبد الله الكلبي سبعمائة.

نامهاى گروهى از معمرين.... هبل بن عبد الله كلبى هفتصد سال زندگى كرد.

ابن الجوزي الحنبلي، جمال الدين ابوالفرج عبد الرحمن بن علي بن محمد (متوفاى 597 هـ)، تلقيح فهوم أهل الأثر في عيون التاريخ والسير، ج1،‌ ص328، ناشر: شركة دار الأرقم بن أبي الأرقم - بيروت، الطبعة: الأولى، 1997م.

ابو الفرج اصفهانى در كتاب «الأغاني» عمر او را ششصد و هفتاد سال ذكر كرده است:

قال هشام عاش هبل بن عبد الله جد زهير بن جناب ستمائة سنة وسبعين.

ا الأصبهاني، أبو الفرج (متوفاي356هـ)، الأغاني، ج19، ص29، تحقيق: علي مهنا وسمير جابر، ناشر: دار الفكر للطباعة والنشر – لبنان.
6. سطيح الكاهن700 سال:

از جمله كسانى‌كه عمر طولانى داشته، ربيع معروف به سطيح كاهن است كه طبق گزارش ها حدود 700 سال عمر داشته است. صلاح الدين صفدى در كتاب «الوافى بالوفيات» ابتدا او را معرفى كرده و سپس به مدت عمر او اشاره مى‌كند:

سطيح الكاهن:

الربيع المعروف بسطيح الكاهن الغساني الذئبي من ذرية ذئب بن جحن. قيل إنه كان يسكن الجابية وقيل مشارف الشام وهي القرى التي بين بلاد الشام وجزيرة العرب سميت بذلك لإشرافها على السواد.

وعن أبي عبيدة ومحمد بن سلام وغيرهما قالوا ولد سطيح في زمن سيل العرم وعاش إلى ملك ذي نواس وذلك نحو ثلاثين قرنا وكان مسكنه البحرين...

وأخباره كثيرة وجمعها غير واحد من أهل العلم والمشهور من أمره أنه كان كاهنا وقد أخبر عن النبي صلى الله عليه وسلم وعن بعثه ومبعثه بأخبار كثيرة وروي أنه عاش سبع مائة سنة وأدرك الإسلام فلم يسلم. وروي أنه هلك عند ما ولد النبي صلى الله عليه وسلم.

ربيع،‌ معروف به سطيح كاهن غسانى از نسل ذئب بن جحن است. گفته شده كه او در جابيه يا در مشارف شام (قريه هايى در ميان بلاد شام و جزيرة العرب است و به مشارف الشام نامگذارى شده چون بر سواد اشراف دارد) سكونت داشت. ابو عبيد و محمد بن سلام گفته اند:‌ سطيح در زمان سيل العرم متولد شد و تا زمان پادشاه ذى نواس عمر كرد كه حدود 30 قرن مى‌شود و محل سكونت او بحرين بود.... روايات او فراوان است كه بسيارى از اهل علم آن را جمع آورى كرده است؛‌ اما آنچه مشهور است اين است كه او كاهن بوده و از ظهور و بعثت و محل بعثت رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم خبرداده است. روايت شده است كه او 700 سال عمر كرده و اسلام را درك كرد اما اسلام نياورد. و روايت شده است كه او هنگام تولد پيامبر هلاك شده است.

الصفدي، صلاح الدين خليل بن أيبك (متوفاى764هـ)، الوافي بالوفيات، ج14، ص59، تحقيق أحمد الأرناؤوط وتركي مصطفى، ناشر: دار إحياء التراث - بيروت - 1420هـ- 2000م.

ابو الفرج نهروانى نيز مى‌نويسد:‌ او هفصد سال عمر كرد،‌ با اين‌كه اسلام را درك نمود اما ايمان نياورد:

قال القاضي: أخبار سطيح كثيرة،.. وقد روي أنّه عاش سبعمائة سنة وأدرك الإسلام فلم يسلم، وروي أنّه هلك عندما ولد النبيُّ عليه السلام وأخبر بذلك ابن أخته عبد المسيح بن حّيان بن بقيلة.

النهرواني، أبو الفرج المعافى بن زكريا (متوفاى390هـ)،‌ الجليس الصالح والأنيس الناصح، ج1، ص407،‌ دار النشر: طبق برنامه الجامع الكبير.
7. شيث بن آدم 912 سال:

بنا به گزارش منابع اهل سنت، فرزندان حضرت آدم عليه السلام نيز عمر طولانى بالاتر از900 سال داشته اند و از جمله فرزندان آن حضرت،‌ شيث است.

ابو المنذر صحارى كه يك نسب شناس است، در باره شيث پسر حضرت آدم عليه السلام مى‌نويسد:

قال وهب: كان شيث بن آدم أجمل ولد آدم، وأفضلهم وأشبههم به. وأحبهم إليه، وكان وَصى أبيه، ووليَ عهده، وهو الذي وَلَد البشر كلَّهم، وإليه انتهت أنساب الناس، وهو الذي بنى الكعبة بالطين والحجارة، وكانت الكعبة خيمة لآدم عليه السلام، وضعها الله له من الجنة. وأنزل الله على شيث بن آدم خمسين صحيفة، وإليه صارت الرياسة بعد وفاة أبيه آدم.... وعاش شيث تسعمائة سنة واثنى عشر سنة، وولد لشيث أنوش.

وهب گفته است:‌ شيث بن آدم،‌ زيباترين،‌ برترين و شبيه ترين و محبوب ترين فرزندان آدم نسبت به او بود. او جانشين و ولى عهد پدرش بود،‌ او كسى است كه نسل بشر از او است وبه او انساب مردم منتهى مى‌شود. او كسى است كه كعبه را با گل و سگ بنا كرد در حالى‌كه كعبه خيمه آدم عليه السلام بود كه خداوند آن را براى او از بهشت در آنجا قرار داده بود. خداوند بر شيث بن آدم، پنجا صحيفه نازل كرد و رياست بعد از حضرت آدم عليه السلام براى او شد. او 912 سال زندگى كرد و براى او فرزندى به نام انوش متولد شد.

الصحاري العوتبي، ابوالمنذر سلمة بن مسلم بن إبراهيم (متوفاى: 511هـ)، الأنساب، ج1، ص71، طبق برنامه الجامع الكبير.

برهان الدين بقاعى نز در «نظم الدرر فى تناسب الآيات والسور» مى‌نويسد:

وكان جميع حياة شيث تسعمائة واثنتي عشرة سنة.

البقاعي، برهان الدين أبي الحسن إبراهيم بن عمر (متوفاى855هـ)، نظم الدرر في تناسب الآيات والسور، ج3، ص537، تحقيق: عبد الرزاق غالب المهدي، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت - 1415هـ- 1995م.
8. انوش بن شيث 950 سال:

همانگونه كه گفته شد، انوش پسر شيث و نوه حضرت آدم عليه السلام است. او نيز،‌ عمر950 ساله داشته است. نويرى در «نهاية الأرب فى فنون الأدب» او را جانشين پدرش شيث معرفى كرده و مى‌نويسد:

وولد لشيث أنوش على طوله وحسنه؛ فجعله شيث مكانه والخليفة من بعده،... ومات شيث وله سبعمائة سنة وعشرون سنة.

براى شيث، فرزندى به نام انوش كه همانند او در طول قد و زيبايى بود متولد شد. شيث او را جانشين بعد از خودش قرار داد. در زمان فوت شيث، او720 سال داشت.

النويري، شهاب الدين أحمد بن عبد الوهاب (متوفاى733هـ)، نهاية الأرب في فنون الأدب، ج13، ص37، تحقيق مفيد قمحية وجماعة، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1424هـ - 2004م.

ابو المنذر صحارى در«الأنساب» عمر او را 950 سال ذكر كرده است:

وكان جميع ما عمر أنوش بن شيث تسعمائة سنة وخمسين سنة.

الصحاري العوتبي، ابوالمنذر سلمة بن مسلم بن إبراهيم (متوفاى: 511هـ)، الأنساب، ج1، ص15، طبق برنامه الجامع الكبير.

بقاعى در «نظم الدرر فى تناسب الآيات والسور» مدت عمر او را 905 سال ذكر كرده است:

وكان جيمع حياة أنوش تسعمائة وخمس سنة.

البقاعي، برهان الدين أبي الحسن إبراهيم بن عمر (متوفاى855هـ)، نظم الدرر في تناسب الآيات والسور، ج3،‌ ص537، تحقيق: عبد الرزاق غالب المهدي، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت - 1415هـ- 1995م.
9. قينان بن انوش:

قينان پسر انوش نيز910 سال زندگى كرده است. طبرى از مورخان معروف اهل سنت در باره او مى نويسد:

نكح قينان بن يانش وهو ابن سبعين سنة دينة ابنة براكيل بن محويل بن خنوح بن قين بن آدم فولدت له مهلائيل بن قينان فعاش قينان بعدما ولد له مهلائيل ثمانمائة سنة وأربعين سنة فكان كل ما عاش قينان تسعمائة سنة وعشر سنين.

عمر قينان بن يانش (انوش)، 70 سال بود كه با «دينه» دختر براكيل بن محويل بن خنوع بن قين بن آدم ازدواج كرد. ثمره اين ازدواج، تولد فرزندى به نام «مهلائيل» بود. قينان بعد از تولد فرزندش 840 سال زندگى كرد و تمام مدت عمر قينان،‌ 910 سال است.

الطبري، أبو جعفر محمد بن جرير بن يزيد بن كثير بن غالب (متوفاى310)، تاريخ الطبري، ج1، ص102، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت.
10و 11. مهلائيل 995 سال و يرد بن مهلائيل 962 سال:

براى قينان پسرى به نام مهلائيل يا مهلاليل به دنيا آمد كه عمر او طبق گزاش ابو جعفر بغدادى در كتاب «المحبر» 995 سال بوده است:

و (مهلاليل) ثمانمائة وخمسا وتسعين سنة.

البغدادي، ابوجعفر محمد بن حبيب بن أمية (متوفاى245هـ)، المحبر، ج1، ص3، طبق برنامه الجامع الكبير.

اما پسر مهلائيل، به نام يرد (در برخى منابع يارد هم آمده)، 962 سال عمر كرده است. طبرى در تاريخش مى‌نويسد:

فعاش يرد بعد ما ولد له أخنوخ ثمانمائة سنة وولد بنون وبنات فكان كل ما عاش يرد تسعمائة سنة واثنتين وستين سنة ثم مات.

يرد (پسر مهلائيل) بعد از اين‌كه براى او فرزندى به نام اخنوخ متولد شد،‌ 800 سال زندگى كرد و براى او فرزندان و دخترانى متولد شد. تمام مدت زندگانى يرد،‌962 سال بود كه پس از آن دنيا رفت.

الطبري، أبو جعفر محمد بن جرير بن يزيد بن كثير بن غالب (متوفاى310)، تاريخ الطبري، ج1، ص106، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت.

ابن اثير جزرى نيز در الكامل فى التاريخ آورده است:

فعاش يرد بعد مولد إدريس ثمانمائة سنة وولد له بنون وبنان فكان عمره تسعمائة سنة واثنتين وستين سنة.

يرد بعد از تولد ادريس (نام ديگرى براى اخنوخ) 800 سال عمر كرد و براى او پسران و دخترانى متولد شد. پس تمام مدت عمر يرد، 962 سال بوده است.

ابن أثير الجزري، عز الدين بن الأثير أبي الحسن علي بن محمد (متوفاى630هـ) الكامل في التاريخ، ج1، ص50، تحقيق عبد الله القاضي، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة الثانية، 1415هـ.

نكته پايانى در مورد يارد اين است كه در زمان او تراشيدن بت‌ها و بت‌پرستى شروع شده است. ابو المنذر صحارى مى‌نويسد:

وحدثنا هشام بن محمد بن أبي صالح، عن ابن عباس قال: في زمان يارد عُمِلَت الأصنام وَرَجَعَ من رجع عن الإسلام.

ابن عباس گفته است: در زمان يارد بت ها درست شد وبرگشتند از اسلام كسانى‌كه برگشتند.

الصحاري العوتبي، ابوالمنذر سلمة بن مسلم بن إبراهيم (متوفاى511هـ)، الأنساب، ج1، ص16، طبق برنامه الجامع الكبير.
12. متُوشْلخ بن أخنوخ 919 سال

متوشلخ فرزند همان ادريس است كه خداوند او را در سن 65 سالگى به حضرت ادريس عنايت فرمود. حضرت ادريس قبل از عروج به آسمان او را جانشين خود قرار داد و عمر او 919 سال بود.

ابو المنذر صحارى درمورد او مى‌نويسد:

ثم نكح أخنوخ وهو إدريس بن اليارد بن مهلائل قَيْتان بن نوش بن شيث بن آدم هَدَّانَة. ويقال أدّانة. بنت تاويل بن مخويل بن أخنوخ بن قابيل بن آدم. وهو ابن خمسين وستين سنة، فولدت له متوشْلَخ بن أخنوخ...

وأما غيره من أهل التوراة فإنه قال فيما ذكروا عن التوراة: ولد لأخنوخ متوشْلخ، فاستخلفه أخنوخ على أمر الله، وأوصاه وأهل بيته قبل أن يُرْفع، وأعلمهم أن الله سيعذب ولد قابيل ومن خالطهم ومال إليهم، ونهاهم عن مخالطتهم.... وكان جميع ما عاش متُوشْلخ تسعمائة سنة وتسع عشرة سنة، ثم مات.

اخنوخ كه همان ادريس است در سن 110 سالگى با « هدانه كه به او ادانه گفته مى‌شود» دختر تاويل بن محويل بن اخنوخ بن قابيل ابن آدم ازدواج كرد و براى او متوشلخ متولد شد. اهل تورات گفته اند:‌ براى اخنوخ متوشلخ متولد شد. اخنوخ او را جانشين پس از خود بر امر خدا قرار داد و قبل از اين‌كه به آسمان رود،‌ به او و اهلبيتش وصيت كرد و به ‌آنان خبر داد كه خداوند به زودى فرزند قابيل و كسانى را كه با او مراوده دارد و به سوى او متمايل است عذاب مى‌كند و اهل بيتش را از مراوده با فرزند قابيل نهى فرمود. و مدت حيات متوشلخ 919 سال بود كه پس از آن از دنيا رفت.

الصحاري العوتبي، ابوالمنذر سلمة بن مسلم بن إبراهيم (متوفاى: 511هـ)، الأنساب، ج1، ص17، طبق برنامه الجامع الكبير.
13. لَمْك بن متُوشْلَخ 782 سال:

لمك (طبق برخى منابع لامك)، فرزند متوشلخ و پدر حضرت نوح عليه السلام است كه 782 سال عمر داشت و بعد از فوت پدر جانشين او در ميان قومش بود.

ابو المنذر صحارى مى‌نويسد:

ثم نكح متوُشْلَخ بن أخنوخ. وهو إدريس. بن اليارد بن مهلائل بن قينان بن أنوش بن شيث بن آدم عَرْبَا بنت عزازيل بن أنوشيل بن أخنوخ بن قابيل بن آدم، وهو ابن مائة سنة وثلاثين سنة، فولدت له لمك بن متوشلخ،...

وقال أهل التوراة: ولد لمتوشلخ لمك، فأقام على ما كان عليه آباؤه من طاعة الله، وحفظ عهوده. قالوا: فلما حضرت متُوشلخ الوفاة استخلف لَمْك على قومه، وأمره وأوصاه بمثل ما كان آباؤه يوصون به.... وكان جميع ما عاش لمْك سبعمائة سنة واثنين وثمانين سنة، ثم مات.

متوشلخ با «عربا» دختر عزازيل بن انوشيل بن اخنوخ بن قابيل بن آدم در سن 130 سالگى ازدواج كرد و براى او «لمك» متولد شد. اهل تورات گفته اند:‌ براى متوشلخ،‌ لمك متولد شد پس به آنچه كه پدرانش بر ‌آن بود (اطاعت از خدا و حفظ عهدهاى خداوند) قيام كرد. گفته اند:‌ چون هنگامه وفات متوشلخ فرا رسيد،‌ او لمك را بر قومش جانشين خود قرار داد و به او همانند وصيت پدرانش وصيت كرد و به انجام آن امور دستور داد... تمام مدت زندگانى لمك، 782 سال بود كه پس از آن از اين دنيا رفت.

الصحاري العوتبي، ابوالمنذر سلمة بن مسلم بن إبراهيم (متوفاى: 511هـ)، الأنساب، ج1، ص17، طبق برنامه الجامع الكبير.

تا اينجا نام برخى از كسانى را كه تا هزار سال عمر داشته اند از باب نمونه ذكر كرديم. از اين پس به نام تعدادى از افرادى كه بالاى هزار سال زندگى كرده اند اشاره خواهيم كرد.
ج: معمرين فراتر از هزار سال

در طول تاريخ بشريت كسانى نيز بوده و هستند كه عمر هزار ساله و فراتر از آن را داشته اند. در اين قسمت نيز به نمونه‌هايى از آن اشاره مى‌كنيم:
1. حضرت آدم عليه السلام

از جمله كسانى كه عمر طولانى هزار ساله داشته،‌ حضرت آدم ابو البشر عليه السلم است. گرچه در ميان علماء و راويان اخبار در مدت عمر آن حضرت اختلاف است؛ اما طبق گزارشهاى بسيارى، عمر آن حضرت را هزار سال ذكر كرده‌اند.
قول اول: عمر هزار سال:

حاكم نيشابورى در «المستدرك على الصحيحين» از ابن عباس نقل مى‌كند كه رسول خدا فرمود:‌ عمر آدم هزار سال بود:

فحدثنا أبو جعفر محمد بن أحمد الفقيه ببخارى حدثنا صالح بن محمد بن حبيب الحافظ حدثنا إبراهيم بن الحجاج السامي حدثنا حماد بن سلمة عن علي بن زيد عن يوسف بن مهران عن بن عباس عن النبي صلى الله عليه وسلم قال كان عمر آدم ألف سنة.

ابن عباس مى‌گويد، رسول خدا صلى الله عليه وسلم فرمود:‌ عمر آدم هزار سال بوده است.

الحاكم النيسابوري، ابو عبدالله محمد بن عبدالله (متوفاى405 هـ)، المستدرك علي الصحيحين، ج2، ص654، تحقيق: مصطفي عبد القادر عطا، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت الطبعة: الأولى، 1411هـ - 1990م.

محى الدين نووى در «تهذيب الأسماء واللغات» مى‌نويسد:

وثبت في صحيح مسلم عن رسول الله صلى الله عليه وسلم قال (إن الله تعالى خلقه يوم الجمعة) واشتهر في كتب الحديث والتواريخ انه عاش ألف سنة.

در صحيح مسلم از رسول خدا صلى الله عليه وسلم ثبت است كه فرمود:‌ خداوند حضرت آدم را روز جمعه خلق فرمود. و در كتابهاى روايى و تاريخ مشهور است كه او هزار سال زندگى كرده است.

النووي الشافعي، محيي الدين أبو زكريا يحيى بن شرف بن مر بن جمعة بن حزام (متوفاى676 هـ)، تهذيب الأسماء واللغات، ج1، ص110، تحقيق: مكتب البحوث والدراسات، ناشر: دار الفكر - بيروت، الطبعة: الأولى، 1996م.

جلال الدين سيوطى در «الإتقان فى علوم القرآن» نيز همين سخن نووى را به عنوان يك قول نقل كرده است:

آدم أبو البشر ذكر قوم أنه.. وقال ابن أبي خيثمة عاش تسعمائة سنة وستين سنة. وقال النووي في تهذيبه اشتهر في كتب التواريخ أنه عاش ألف سنة.

ابن ابو خيثمه گفته است:‌ آدم 960 سال زندگى كرد. نووى در تهذيبش گفته است: مشهور در كتابهاى تاريخ اين است كه او هزار سال عمر كرده است.

السيوطي، جلال الدين أبو الفضل عبد الرحمن بن أبي بكر (متوفاى911هـ)، الإتقان في علوم القرآن، ج4، ص362، تحقيق: سعيد المندوب، ناشر: دار الفكر - لبنان، الطبعة: الأولى، 1416هـ- 1996م.

ابو الفرج عبد الرحمان ابن جوزى در كتاب «تلقيح فهوم أهل الأثر فى عيون التاريخ والسير» كه نام گروهى از معمرين را آورده،‌ نخست به حضرت آدم عليه السلام اشاره كرده و مى‌گويد:

تسمية جماعة من المعمرين: عاش آدم ألف سنة وعاش نوح ألف سنة وأربعمائة وخمسين.

ياد آورى گروهى از معمرين: آدم هزار سال عمركرد و نوح هزار و چهار صدو پنجاه سال عمر كرد.

ابن الجوزي الحنبلي، جمال الدين ابوالفرج عبد الرحمن بن علي بن محمد (متوفاى 597 هـ)، تلقيح فهوم أهل الأثر في عيون التاريخ والسير، ج1، ص328، ناشر: شركة دار الأرقم بن أبي الأرقم - بيروت، الطبعة: الأولى 1997م.

ابشهى نيز در كتاب «المستطرف» از قول ابن جوزى عمر آدم را هزار سال ذكر مى‌كند:

وقد قال ابن الجوزي إن آدم عليه السلام عاش ألف سنة.

الأبشيهي، أبو الفتح شهاب الدين محمد بن أحمد (متوفاى850هـ)، المستطرف في كل فن مستظرف، ج2، ص74، تحقيق: مفيد محمد قميحة، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الثانية، 1406هـ ـ 1986م

صالحى شامى در «سبل الهدى والرشاد فى سيرة خير العباد» بعد از شمردن فضائل حضرت آدم عليه السلام مى‌گويد:

وفضل الله تعالى آدم بأمور: خلقه بيده وأسجد له ملائكته، وأسكنه جنته واصطفاه، وكرم ذريته وعلمهم جميع الأسماء، وجعله أول الأنبياء وعلمه ما لم تعلم الملائكة المقربون، وجعل من نسله الأنبياء والمرسلين والأولياء والصديقين. واشتهر في كتب التواريخ أنه عاش ألف سنة صلى الله عليه وسلم.

خداوند متعال حضرت آدم را به امورى برترى داد:‌ او را با دست قدرت خود خلق كرد،‌ فرشتگان خود را به سجده براى او واداشت، در بهشت خود جاى داد، او را برگزيد و ذريه او را گرامى داشت، تمام نام‌هاى اعظم خود را به ياد داد و او را نخستين پيامبر قرار داد و آنچه را كه فرشتگان مقرب خدا نمى‌دانستند به او ياد داد. و از نسل او پيامبران،‌ رسولان و اولياء‌ وصديقين را قرار داد. در كتابهاى تاريخ مشهور اين است كه او هزار سال عمر كرد. درود و سلام خدا بر او باد.

الصالحي الشامي، محمد بن يوسف (متوفاى942هـ)، سبل الهدي والرشاد في سيرة خير العباد، ج1، ص322، تحقيق: عادل أحمد عبد الموجود وعلي محمد معوض، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1414هـ.

صفدى در كتاب «الوافى بالوفيات» اين قول را از وهب نقل كرده است:

وقال وهب: عاش آدم ألف سنة

الصفدي، صلاح الدين خليل بن أيبك (متوفاى764هـ)، الوافي بالوفيات، ج1، ص32، تحقيق أحمد الأرناؤوط وتركي مصطفى، ناشر: دار إحياء التراث - بيروت - 1420هـ- 2000م.

برخى از روايات مى‌گويند: عمر حضرت آدم هزار سال بود، وقتى خداوند ذريه‌اش را به او نشان داد چشمش به داود افتاد و از عمر او پرسيد. از جانب خداوند گفته شد عمر او شصت سال است. آدم عرضه داشت:‌ چهل سال از عمرم را براى او قرار بده. و در حقيقت چهل سال از عمرش را به داود فرزندش هديه كرد.

اين روايت را ترمذى نقل كرده و در پايان مى‌گويد اين روايت صحيح است:

حدثنا عبد بن حُمَيْدٍ حدثنا أبو نُعَيْمٍ حدثنا هِشَامُ بن سَعْدٍ عن زَيْدِ بن أَسْلَمَ عن أبي صَالِحٍ عن أبي هُرَيْرَةَ قال قال رسول اللَّهِ صلى الله عليه وسلم لَمَّا خَلَقَ الله آدَمَ مَسَحَ ظَهْرَهُ فَسَقَطَ من ظَهْرِهِ كُلُّ نَسَمَةٍ هو خَالِقُهَا من ذُرِّيَّتِهِ إلى يَوْمِ الْقِيَامَةِ وَجَعَلَ بين عَيْنَيْ كل إِنْسَانٍ منهم وَبِيصًا من نُورٍ ثُمَّ عَرَضَهُمْ على آدَمَ فقال أَيْ رَبِّ من هَؤُلَاءِ قال هَؤُلَاءِ ذُرِّيَّتُكَ فَرَأَى رَجُلًا منهم فَأَعْجَبَهُ وَبِيصُ ما بين عَيْنَيْهِ فقال أَيْ رَبِّ من هذا فقال هذا رَجُلٌ من آخِرِ الْأُمَمِ من ذُرِّيَّتِكَ يُقَالُ له دَاوُدُ فقال رَبِّ كَمْ جَعَلْتَ عُمْرَهُ قال سِتِّينَ سَنَةً قال أَيْ رَبِّ زِدْهُ من عُمْرِي أَرْبَعِينَ سَنَةً فلما قُضِيَ عُمْرُ آدَمَ جَاءَهُ مَلَكُ الْمَوْتِ فقال أو لم يَبْقَ من عُمْرِي أَرْبَعُونَ سَنَةً قال أو لم تُعْطِهَا ابْنَكَ دَاوُدَ قال فَجَحَدَ آدَمُ فَجَحَدَتْ ذُرِّيَّتُهُ وَنُسِّيَ آدَمُ فَنُسِّيَتْ ذُرِّيَّتُهُ وَخَطِئَ آدَمُ فَخَطِئَتْ ذُرِّيَّتُهُ.

قال أبو عِيسَى هذا حَدِيثٌ حَسَنٌ صَحِيحٌ وقد رُوِيَ من غَيْرِ وَجْهٍ عن أبي هُرَيْرَةَ عن النبي صلى الله عليه وسلم

رسول خدا صلى الله عليه وسلم فرمود:‌ هنگامى‌كه خداوند آدم را آفريد،‌ پشت اورا مسح كرد پس از پشت او هر جاندار و صاحب نفسى از ذريه او تا روز قيامت كه خداوند خالق آنها است،‌ بيرون آمد. خداوند ميان دو چشم هر انسان از آنها درخشش از نور قرار داد سپس آنان را به آدم عرضه داشت. آدم عرض كرد:‌ اى پرودگار من! اينها چه كسانى اند؟ گفته شد: اينها ذريه تو هستند. مردى را در ميان آنان ديد كه درخشندگى ميان چشمانش آدم را به تعجب واداشت. عرض كرد:‌ اى پروردگار من! اين چه كسى است؟ گفته شد: اين مردى از آخرين امت از ذريه تو است كه او را داود مى‌گويند. عرض كرد:‌ خدايا عمر او را چند مدت قرار دادي؟ گفت: شصت سال. عرض كرد:‌ اى پروردگار!‌ از عمر من چهل سال بر عمر او افزايش بده. هنگامى‌كه عمر آدم به سر آمد ملك الموت به سراغش آمد. به ملك الموت گفت:‌ آيا از عمر من چهل سال باقى نمانده است؟ ملك الموت گفت:‌آيا آن مدت را تو به داود نبخشيدي؟ آدم آن را انكار كرد؛ و به همين دليل ذريه او نيز اهل انکار شدند، و آدم فراموش کرد، و ذريه او اهل فراموشي شدند و آدم به اشتباه افتاد، و ذريه او نيز اهل اشتباه شدند.

الترمذي السلمي، ابوعيسي محمد بن عيسي (متوفاى 279هـ)، سنن الترمذي، ج5، ص267، تحقيق: أحمد محمد شاكر وآخرون، ناشر: دار إحياء التراث العربي - بيروت.

تكميل هزار سال براى آدم:

طبرى در «تاريخ»، ابن جوزى در «المنتظم» ابن منظور در «مختصر تاريخ دمشق» و ابن ابى شيبه در «المصنف»،‌ جلال الدين سيوطى در «الجامع الصغير» و برخى ديگر روايت صحيحى را كه راويانش از روات بخارى و مسلم هستند، از طريق ابن عباس از رسول خدا نقل كرده كه همان مضمون روايت ابو هريره را مى‌رساند ولى در اين روايت رسول خدا فرموده:‌ خداوند متعال هزار سال را براى حضرت آدم و صد سال را براى حضرت داود تكميل كرد:

اين روايت را از معجم الكبير طبرانى نقل مى‌كنيم:

حدثنا عَلِيُّ بن عبد الْعَزِيزِ ثنا حَجَّاجُ بن الْمِنْهَالِ ثنا حَمَّادُ بن سَلَمَةَ عن عَلِيِّ بن زَيْدٍ عن يُوسُفَ بن مِهْرَانَ عَنِ بن عَبَّاسٍ وَغَيْرِ وَاحِدٍ عَنِ الْحَسَنِ قال لَمَّا نَزَلَتْ آيَةُ الدِّينِ قال رسول اللَّهِ صلى اللَّهُ عليه وسلم إن أول من حجد آدم إِنَّ أَوَّلَ من جَحَدَ آدَمُ إِنَّ أَوَّلَ من جَحَدَ آدَمُ إِنَّ أَوَّلَ من جَحَدَ آدَمُ إِنَّ اللَّهَ عز وجل لَمَّا خَلَقَهُ مَسَحَ ظَهْرَهُ فَأَخْرَجَ ذُرِّيَّتَهُ وَكُلَّ ما هو ذَارٍ إلى يَوْمِ الْقِيَامَةِ فَجَعَلَ يَعْرِضُهُمْ عليه فَرَأَى فِيهِمْ رَجُلا أَزْهَرَ فقال أَيُّ رب بنيَّ هذا قال هذا ابْنُكَ دَاوُدُ قال أَيْ رَبِّ كَمْ عُمْرُهُ قال سِتُّونَ سَنَةً قال أَيْ رَبِّ زِدْ في عُمْرِهِ قال لا إِلا أَنْ تَزِيدَهُ من عُمْرِكَ وكان آدَمُ عُمْرُهُ أَلْفَ عَامٍ فَوَهَبَ من عُمْرِهِ أَرْبَعِينَ عَامًا قال فَكَتَبَ عليه بِذَلِكَ كِتَابًا وَأَشْهَدَ عليه الْمَلائِكَةَ فلما احْتُضِرَ آدَمُ أَتَتْهُ الْمَلائِكَةُ لِتَقْبِضَهُ قال إنه قد بَقِيَ من عُمْرِي أَرْبَعُونَ سَنَةً فقال إِنَّكَ قد وَهَبْتَهَا لابْنِكَ دَاوُدَ فقال ما فَعَلْتُ ما وَهَبْتُ له شيئا فَأَنْزَلَ اللَّهُ الْكِتَابَ وَشَهِدَتْ عليه الْمَلائِكَةُ فَكَمَّلُ اللَّهُ لآدَمَ أَلْفَ سَنَةٍ وَأَكْمَلَ لِدَاوُدَ مِائَةَ عَامٍ.

الطبراني، ابوالقاسم سليمان بن أحمد بن أيوب (متوفاى360هـ)، المعجم الكبير، ج12، ص214، تحقيق: حمدي بن عبدالمجيد السلفي، ناشر: مكتبة الزهراء - الموصل، الطبعة: الثانية، 1404هـ – 1983م.

الطبري، أبو جعفر محمد بن جرير بن يزيد بن كثير بن غالب (متوفاى310)، تاريخ الطبري، ج1، ص98، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت.

ابن الجوزي الحنبلي، جمال الدين ابوالفرج عبد الرحمن بن علي بن محمد (متوفاى 597 هـ)، المنتظم في تاريخ الملوك والأمم، ج1، ص216، ناشر: دار صادر - بيروت، الطبعة: الأولى، 1358.

الأفريقي، محمد بن مكرم بن منظور الأفريقي المصري (متوفاي 711هـ)، مختصر تاريخ دمشق، ج3، ص86، دار النشر: طبق برنامه الجامع الكبير.

إبن أبي شيبة الكوفي، ابوبكر عبد الله بن محمد (متوفاى235 هـ)، الكتاب المصنف في الأحاديث والآثار، ج7،‌ ص17، ح33917، تحقيق: كمال يوسف الحوت، ناشر: مكتبة الرشد - الرياض، الطبعة: الأولى، 1409هـ.

السيوطي، جلال الدين أبو الفضل عبد الرحمن بن أبي بكر (متوفاى911هـ)، جامع الاحاديث (الجامع الصغير وزوائده والجامع الكبير)، ج3، ص81، طبق برنامه الجامع الكبير.

البيهقي، أحمد بن الحسين بن علي بن موسي ابوبكر (متوفاى 458هـ)، سنن البيهقي الكبرى، ج10، ص146، ناشر: مكتبة دار الباز - مكة المكرمة، تحقيق: محمد عبد القادر عطا، 1414 - 1994.

ابن أثير الجزري، عز الدين بن الأثير أبي الحسن علي بن محمد (متوفاى630هـ) الكامل في التاريخ، ج1، ص44،‌ تحقيق عبد الله القاضي، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة الثانية، 1415هـ.

أبو يعلي الموصلي التميمي، أحمد بن علي بن المثني (متوفاى307 هـ)، مسند أبي يعلي، ج5، ص100، تحقيق: حسين سليم أسد، ناشر: دار المأمون للتراث - دمشق، الطبعة: الأولى، 1404 هـ – 1984م.

ابن اثير نيز اين روايت را در «البداية والنهاية» آورده و در پايان مى‌گويد:‌ اين روايت را احمد از ابن عباس و ترمذى از ابى هريره آورده و تصحيح كرده و حاكم نيز آن را بر شرط مسلم صحيح مى‌داند:

رواه أحمد عن ابن عباس والترمذي وصححه عن أبي هريرة وابن خزيمة وابن حبان وقال الحاكم على شرط مسلم وقد تقدم ذكر طرقه والفاظه في قصة آدم.

قال ابن جرير وقد زعم بعض أهل الكتاب أن عمر داود كان سبعا وسبعين سنة قلت هذا غلط مردود عليهم قالوا وكان مدة ملكه أربعين سنة وهذا قد يقبل نقله لأنه ليس عندنا ما ينافيه ولا ما يقتضيه.

اين روايت را احمد از ابن عباس نقل كرده و ترمذى آن را از ابو هريره و ابن خزيمه و ابن حبان نقل كرده و تصحيح نموده است. حاكم گفته اين روايت بر شرط مسلم است.در گذشته طريق و الفاظ اين روايت در قصه آدم بيان شد. ابن جرير گفته: برخى از اهل كتاب گمان كرده كه عمر داود 77 سال بوده و من مى‌گويم اين غلط و مردود است. گفته اند: مدت پادشاهى او چهل سال بوده و اين نقل گاهى مورد قبول است چرا كه در نزد ما چيزى كه منافات با او داشته باشد نيست و نه چيزى وجود دارد كه اقتضاى اين قول را داشته باشد.

ابن كثير الدمشقي، ابوالفداء إسماعيل بن عمر القرشي (متوفاى774هـ)، البداية والنهاية، ج2، ص16، ناشر: مكتبة المعارف – بيروت.

نتيجه طبق رواياتى كه بيان شد،‌ عمر حضرت آدم همان هزار سال كامل بوده است و اگر دربرخى روايات آمده كه آن حضرت چهل سال از عمرش را به حضرت داود بخشيد، اين مدت را خداوند براى او تكميل كرد. در نتيجه همان هزار سال كامل مى‌شود.
قول دوم:930- يا 960 سال:

قول دوم اين است كه عمر آن حضرت 930 سال بوده است. اين قول را اهل كتاب نسبت داده‌اند. قرطبى در ذيل آيه «إنى جاعل فى الأرض خليفة»، مى‌گويد:

كان رسولا إلى ولده وكانوا أربعين ولدا في عشرين بطنا في كل بطن ذكر وأنثى وتوالدوا حتى كثروا كما قال الله تعالى: خلقكم من نفس واحدة وخلق منها زوجها وبث منهما رجالا كثيرا ونساء وأنزل عليهم تحريم الميتة والدم ولحم الخنزير وعاش تسعمائة وثلاثين سنة هكذا ذكر أهل التوراة...

حضرت آدم عليه السلام به سوى فرزندانش فرستاده شد. آ‌نها چهل تن بودند كه در بيست شكم و زايمان به دنيا آمده‌اند. در هر زايمانى پسر و دختر بودند اين‌گونه زايمان شدند تا اين‌كه بسيار شدند؛ همانگونه كه خداوند فرموده: شما را از «نفس واحدى» آفريد و جفتش را [نيز] از او آفريد، و از آن دو، مردان و زنان بسيارى پراكنده كرد. و بر آنان حكم حرمت مردار،‌ خون و گوشت خنزير را فرو فرستاد. حضرت آدم 930 سال عمر كرد. اين چنين اهل تورات ذكر كرده اند.

الأنصاري القرطبي، ابوعبد الله محمد بن أحمد (متوفاى671هـ)، الجامع لأحكام القرآن، ج1، ص264، ناشر: دار الشعب – القاهرة.

ابن منظور در «مختصر تاريخ دمشق» در روايت ديگرى از ابن عباس نقل كرده كه عمر حضرت آدم عليه السلام 960 سال بوده است:

عن ابن عباس قال: كانت فترتان: فترة بين إدريس ونوح عليهما السلام، وفترة بين عيسى ومحمد صلوات الله عليهما، فكان أول نبي بعث إدريس بعد آدم، فكان بين موت آدم وبين أن بعث إدريس مئتا سنة، لأن آدم عاش ألف سنة إلا أربعين عاماً،

ابن عباس مى‌گويد:‌ دو فاصله زمانى بود؛‌ يك فاصله زمانى بين ادريس و نوح و ديگرى بين عسى و محمد كه درود خداوند بر آنان باد. نخستين پيامبرى كه بعد از آدم فرستاده شد ادريس بود. پس بين مردن آدم و بعثت ادريس دويست سال فاصله بود؛ چرا كه آدم هزار سال منهاى چهل سال (960) زندگى كرد.

الأفريقي، محمد بن مكرم بن منظور الأفريقي المصري (متوفاي 711هـ)، مختصر تاريخ دمشق، ج1، ص1، دار النشر: طبق برنامه الجامع الكبير.
نقد اين‌قول:

طبرى در كتاب تاريخش در نقد اين قول مى‌گويد:‌ در روايت رسول خدا صلى الله عليه وآله كه داناترين خلق خدا است، آمده كه عمر آن حضرت هزار سال بوده و بعد از اين‌كه او عمر خود را به داود هديه كرد اين هزار سال برايش تكميل شد پس چگونه عمر او را 960 يا 930 سال بدانيم:

ويزعم أهل التوراة أن عمر آدم عليه السلام كله كان تسعمائة سنة وثلاثين سنة والأخبار الواردة عن رسول الله والعلماء من سلفنا ما قد ذكرت ورسول الله كان أعلم الخلق بذلك. وقد ذكرت الأخبار الواردة عنه أنه قال كان عمره ألف سنة وأنه بعد ما جعل لابنه داود من ذلك ما جعل له أكمل الله له عدة ما كان أعطاه من العمر قبل أن يهب لداود ما وهب له من ذلك ولعل ما كان جعل من ذلك آدم عليه السلام لداود عليه السلام لم يحسب في عمر آدم في التوراة فقيل كان عمره تسعمائة وثلاثين سنة.

اهل تورات گمان مى‌كنند كه تمام عمر حضرت آدم عليه السلام 930 سال بوده است در حالى‌كه طبق روايات رسول خدا (كه علماى سلف ما گفته اند رسول خدا داناترين مخلوق خدا به اين مطلب بوده) عمر آن حضرت هزار سال بوده است. و بعد از آنکه او مقداري از عمر خود را به داود داد، خداوند دوباره عمر او را به مقدار سابق تعيين کرد؛ و شايد مقدار عمري که آدم به داود عطا کرد، در تورات حساب نشده است، و گفته شده است عمر او 930 سال بود.

الطبري، أبو جعفر محمد بن جرير بن يزيد بن كثير بن غالب (متوفاى310)، تاريخ الطبري، ج1، ص100، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت.
2. حضرت حواء؛ 1001 سال:

طبق مطالبى كه در كتاب هاى تاريخى و سيره اهل سنت آمده،‌ حضرت حواء يك سال زياد تر از حضرت آدم عليه السلام عمر كرده است. بنابراين، عمر حضرت هوا يقيناً 1001 سال مى‌شود:

طبرى از مورخان مشهور اهل سنت در كتاب تاريخش مى‌نويسد:

وروي عن ابن عباس في ذلك ما حدثني الحارث قال حدثنا ابن سعد قال أخبرني هشام بن محمد قال أخبرني أبي عن أبي صالح عن ابن عباس قال مات آدم عليه السلام على بوذ قال أبو جعفر يعني الجبل الذي أهبط عليه وذكر أن حواء عاشت بعده سنة ثم ماتت رحمهما الله فدفنت مع زوجها في الغار الذي ذكرت وأنهما لم يزالا مدفونين في ذلك المكان حتى كان الطوفان فاستخرجهما نوح وجعلهما في تابوت ثم حملهما معه في السفينة فلما غاضت الأرض الماء ردهما إلى مكانهما الذي كانا فيه قبل الطوفان.

ابن عباس گفته است: آدم بر كوهى به نام «بوذ» وفات يافت. ابو جعفر (طبري) گفته است:‌ يعنى بر كوهى كه بر آن فردو آمد، وفات يافت. حضرت حواء بعد از آدم يك سال زنده بود سپس مرد خداوند هر دو را رحمت كند. پس در غارى كه نام برده شد همراه آدم دفن شد آن هردو دراين مكان تا ايام طوفان مدفون بودند و حضرت نوح در ايام طوفان آن دو را بيرون آورده و در تابوتى گذاشت و بعد از فرو رفتن آب دوباره به همان نخست برگرداند.

الطبري، أبو جعفر محمد بن جرير بن يزيد بن كثير بن غالب (متوفاى310)، تاريخ الطبري، ج1، ص101، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت.

ابن اثير جزرى در «الكامل»، حلبى در «السيرة الحلبية»، ابن جوزى در «المنتظم» آورده اند:

وذكر أن حواء عاشت بعده سنة ثم ماتت.

ابن أثير الجزري، عز الدين بن الأثير أبي الحسن علي بن محمد (متوفاى630هـ) الكامل في التاريخ، ج1، ص45، تحقيق عبد الله القاضي، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة الثانية، 1415هـ.

الحلبي، علي بن برهان الدين (متوفاى1044هـ)، السيرة الحلبية في سيرة الأمين المأمون، ج1، ص249، ناشر: دار المعرفة - بيروت – 1400.

ابن الجوزي الحنبلي، جمال الدين ابوالفرج عبد الرحمن بن علي بن محمد (متوفاى 597 هـ)، المنتظم في تاريخ الملوك والأمم، ج1، ص229، ناشر: دار صادر - بيروت، الطبعة: الأولى، 1358.
3. حضرت نوح بن لَمْك: 950 تا 1600سال:

حضرت نوح عليه السلام پسر لَمْك بن متوشلْخ است كه خداوند متعال او را بعد از حضرت ادريس نبى و پيامبر قرار داد و براى هدايت بندگانش فرستاد. ابو المنذر صحارى او را اين‌گونه معرفى مى‌كند:

ونكح لَمْك بن متُوشلْخ بن أخنوخ... قينوش بنت براكيل بن مخويل بن أخنوخ بن قابيل بن آدم، وهو ابن مائة وسبع وثمانين سنة، فولدت له غلاماً، فسماه نُوحاً،....

وحدِّثنا هشام بن محمد بن السائب الكلبي، عن أبي صالح، عن ابن عباس قال: ولد متُوشلْخ لمْكَ ونفرا معه، وإليه الوصيَّة، فولد لمْكَ نوحاً، وكان للمْكَ يوم ولد نوح اثنان وثمانون سنة، ولم يكن في ذلك الزمان أحدٌ ينهى عن مُنكر، فبعث الله نوحاً إلى قومه وهو ابن أربعمائة سنة، ثم دعاهم في نُبُوَّتِه مائة وعشرين سنة، ونكح عمرزة بنت براكيل بن مخويل بن أخنوخ بن قابيل بن آدم وهو ابن خمسمائة سنة، فولدت له بنيه سام وحام ويافث ويام بني نوح: ثم أمره الله بصنعه السفينة فصنعها وركبها وهو ابن ستمائة سنة، وغرق من غرق، ثم مكث بعد السفينة ثلاثمائة وخمسين سنة.

قال وهب: إن نوحاً أوّل نبي نبأه الله بعد إدريس، وكان نجاراً.... فبعثه الله إلى قومه وهو ابن خمسين سنة، فلبث فيهم ألف سنة إلا خمسين عاما، ثلاثة قرون في قومه عايشهم وعَّمر فيهم، وهو يدعوهم فلا يجيبونه و لا يتبعه منهم إلا القليل، كما قال الله عزَّ وجلَّ.

لمك بن متوشلخ در سن 187 سالگى با «قينوش» دختر براكيل بن مخويل... ازدواج كرد و براى او پسرى كه آن را «نوح» ناميدند متولد شد....

ابن عباس گفته است: لمك فرزند متوشلخ است كه به او وصيت كرد. پس لمك نوح را به دنيا آورد و در روز تولد نوح، پدرش لمك 82 سال داشت و در اين زمان كسى نبود كه نهى از منكر كند. پس خداوند نوح را در سن 400 سالگى به سوى قومش فرستاد. سپس آنان در مدت 120 سال از نبوتش به سوى خدا فرا خواند. حضرت نوح در سن 500 سالگى با «عمرزه دختر براكيل بن مخويل... ازدوج نمود كه براى او فرزندانى به نامهاي: سام، حام، ‌يافث و يام متولد شد. سپس خداوند او را به ساختن كشتى امر نمود. او در سن 600 سالگى كشتى ساخت و سوار آن شد و در طوفان غرق شد كسانى كه غرق شدند. حضرت نوح پس از طوفان350 سال عمر كرد.

وهب گفته است: نوح نخستين پيامبرى است‌كه كه خداوند او را بعد از ادريس فرستاد و نجار بود. پس خداوند او را در سن 50 سالگى به سوى قومش فرستاد،‌ در ميان قومش 950 سال درنگ كرد سه قرن در ميان قومش زندگى كرد و آنان را به سوى خدا فرا خواند؛‌ اما آنان اجابت نمى‌كردند و از او مگر عده‌اى كمى پيروى نكردند همانگونه كه خداوند متعال فرموده است.

الصحاري العوتبي، ابوالمنذر سلمة بن مسلم بن إبراهيم (متوفاى: 511هـ)، الأنساب، ج1، ص17، طبق برنامه الجامع الكبير.
بررسي اقوال در مدت عمر حضرت نوح:

در مدت زمان عمر حضرت نوح عليه السلام اختلاف شده است و پايين ترين عددى را كه براى عمر آن حضرت گفته‌اند،950 سال مى‌باشد براى اين‌كه همه اقوال روشن شود آن را به صورت ذيل دسته بندى مى‌كنيم:
1. قول اول: 950 سال:

اكثر مفسران اهل سنت ذيل آيه:

وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحًا إِلىَ‏ قَوْمِهِ فَلَبِثَ فِيهِمْ أَلْفَ سَنَةٍ إِلَّا خَمْسِينَ عَامًا فَأَخَذَهُمُ الطُّوفَانُ وَهُمْ ظَلِمُونَ(العنكبوت:14)

و ما نوح را به سوى قومش فرستاديم و او را در ميان آنان هزار سال؛ مگر پنجاه سال، درنگ كرد؛ اما سرانجام طوفان و سيلاب آنان را فراگرفت در حالى كه ظالم بودند.

اقوال‌هايى را كه در اين باره مطرح شده؛‌ آورده‌اند.

ماوردى بصرى و ابن جوزى در ذيل آيه فوق، چهار قول را بر شمرده و مى‌گويد: نخستين قول اين است كه950 سال، كل مدت عمر آن حضرت بوده است:

(فَلَبِثَ فِيهِمْ أَلْفَ سَنَةٍ إِلاَّ خَمْسِينَ عَاماً) فيه أربعة أقاويل: أحدها: أن هذا مبلغ عمره كله. قال قتادة: لبث فيهم قبل أن يدعوهم ثلاثمائة سنة ودعاهم ثلاثمائة سنة ولبث بعد الطوفان ثلاثمائة سنة وخمسين سنة.

درباره اين آيه (فَلَبِثَ فِيهِمْ أَلْفَ سَنَةٍ إِلاَّ خَمْسِينَ عَاماً) چهار قول وجود دارد:

1. نهصد و پنجاه سال تمام مدت عمر حضرت نوح عليه السلام ‌است. قتادة مى‌گويد: سيصد سال قبل از پيامبر شدن زندگى كرد و سيصد سال قومش را به خداپرستى دعوت كرد و بعد از طوفان، سيصد و پنجاه سال زنده بود.

الماوردي البصري الشافعي، علي بن محمد بن حبيب (متوفاي450هـ)، النكت والعيون، ج4، ص279، تحقيق: السيد ابن عبد المقصود بن عبد الرحيم، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت / لبنان.

ابن الجوزي الحنبلي، جمال الدين ابوالفرج عبد الرحمن بن علي بن محمد (متوفاي 597 هـ)، زاد المسير في علم التفسير، ج6، ص262، ناشر: المكتب الإسلامي - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1404هـ.
2. قول دوم:1020 سال:

قول دوم اين است كه آن حضرت هزار و بيست سال عمر كرده است. اين قول را به كعب الاحبار نسبت داده اند. ماوردى بصرى مى‌نويسد:

أنه لبث فيهم ألف سنة إلا خمسين عاماً وعاش بعد ذلك سبعين سنة فكان مبلغ عمره ألف سنة وعشرين سنة, قاله كعب الأحبار.

نوح عليه السلام ‌نهصد و پنجاه سال در ميان قومش بود و هفتاد سال پس از طوفان زنده بود، مدت عمر ايشان بنا بر اين نقل هزار و بيست سال مى‌شود و كعب الأحبار قائل به اين قول است.

الماوردي البصري الشافعي، علي بن محمد بن حبيب (متوفاي450هـ)، النكت والعيون، ج4، ص279، تحقيق: السيد ابن عبد المقصود بن عبد الرحيم، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت / لبنان.
3. قول سوم:‌1050 سال: (نظر صحيح)

قول سوم اين است‌ كه مدت زمان عمر حضرت نوح،‌ از ابتدا تا نهايت، هزار و پنجاه سال بوده است. مفسران اين قول را به ابن عباس كه يكى از مفسران بنام، صحابى و شاگرد امام على عليه السلام مى‌باشد، نسبت داده‌اند.

ماوردى بصرى و ابن جوزى اين نظر را تحت عنوان قول دوم آورده است كه طبق دسته بندى ما قول سوم مى‌شود:

والقول الثاني: أنه بعث لأربعين سنة من عمره ولبث في قومه ألف سنة إلا خمسين عاماً وعاش بعد الطوفان ستين عاماً فكان مبلغ عمره ألف سنة وخمسين سنة, قاله ابن عباس.

نوح عليه السلام ‌در چهل سالگى پيامبر شد و نهصد و پنجاه سال در ميان قومش بود و بعد از طوفان شصت سال زنده بود، پس مدت عمر ايشان هزار و پنجاه سال مى‌شود، اين قول ابن عباس است.

الماوردي البصري الشافعي، علي بن محمد بن حبيب (متوفاي450هـ)، النكت والعيون، ج4، ص279، تحقيق: السيد ابن عبد المقصود بن عبد الرحيم، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت / لبنان.

ابن الجوزي الحنبلي، جمال الدين ابوالفرج عبد الرحمن بن علي بن محمد (متوفاي 597 هـ)، زاد المسير في علم التفسير، ج6، ص262، ناشر: المكتب الإسلامي - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1404هـ

بغوى و برخى ديگر در مقام نقل نظر مفسران صحابى و تابعان،‌ نخست روايت ابن عباس را آورده‌اند و ترتيب نقل آنها نشان گر اين است كه شايد اين قول، مورد قبول آنها بوده است:

قال ابن عباس: بعث نوح بعد أربعين سنة ولبث يدعو قومه تسعمائة وخمسين سنة وعاش بعد الطوفان ستين سنة وكان عمره ألفا وخمسين سنة.

ابن عباس گفته است: نوح عليه السلام بعد از چهل سال مبعوث به رسالت شد و در ميان قومش نيز 950 سال آنان را به سوى خداوند دعوت كرد. و بعد از طوفان نيز 60 سال زنده بود و تمام مدت عمر او 1050 سال بوده است.

البغوي، الحسين بن مسعود (متوفاى516هـ)، تفسير البغوي، ج2، ص379، تحقيق: خالد عبد الرحمن العك، ناشر: دار المعرفة - بيروت.

البغدادي الشهير بالخازن، علاء الدين علي بن محمد بن إبراهيم (متوفاى725هـ )، تفسير الخازن المسمي لباب التأويل في معاني التنزيل، ج3، ص227، ناشر: دار الفكر - بيروت / لبنان - 1399هـ ـ 1979م.

ابن عادل الدمشقي الحنبلي، ابوحفص عمر بن علي (متوفاى بعد 880 هـ)، اللباب في علوم الكتاب، ج10، ص467، تحقيق: الشيخ عادل أحمد عبد الموجود والشيخ علي محمد معوض، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت / لبنان، الطبعة: الأولى، 1419 هـ ـ 1998م

عبد الله نسفى يكى ديگر از مفسران اهل سنت ذيل آيه: (وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحًا إِلىَ‏ قَوْمِهِ فَلَبِثَ فِيهِمْ أَلْفَ سَنَةٍ إِلَّا خَمْسِينَ عَامًا) مى‌نويسد:

كان عمره ألفا وخمسين سنة بعث على رأس أربعين و لبث في قومه تسعمائة و خمسين سنة و عاش بعد الطوفان ستين.

عمر آن حضرت هزار و پنجاه سال بوده، در چهل سالگى به پيامبرى مبعوث شد و در ميان قومش نهصد و پنجاه سال درنگ كرد و بعد از طوفان شصت سال زندگى كرد.

النسفي، أبو البركات عبد الله ابن أحمد بن محمود (متوفاي710هـ)، تفسير النسفي، ج3، ص253، طبق برنامه الجامع الكبير.

و زمخشرى در الكشاف نيز همين عبارت را دارد:

الزمخشري الخوارزمي، ابوالقاسم محمود بن عمر جار الله (متوفاي538هـ)، الكشاف عن حقائق التنزيل وعيون الأقاويل في وجوه التأويل، ج3، ص450، تحقيق: عبد الرزاق المهدي، بيروت، ناشر: دار إحياء التراث العربي.

اما برخى از مفسران صريحاً روايت ابن عباس را پذيرفته و در نتيجه طرفدار اين نظريه مى‌باشند. از جمله ابن كثير دمشقى نيز اقوال ديگر را مردو دانسته و مى‌گويد:

وقول ابن عباس أقرب.

ابن كثير الدمشقي، ابوالفداء إسماعيل بن عمر القرشي (متوفاى774هـ)، تفسير القرآن العظيم، ج3، ص408، ناشر: دار الفكر - بيروت – 1401هـ.

بنا به تصريح شوكانى، حاكم روايت ابن عباس را تصحيح كرده است:

وقد أخرج ابن أبي شيبة وعبد بن حميد وابن المنذر وابن أبي حاتم وأبو الشيخ والحاكم وصححه وابن مردويه عن ابن عباس قال بعث الله نوحا وهو ابن أربعين سنة ولبث في قومه ألف سنة إلا خمسين عاما يدعوهم إلى الله وعاش بعد الطوفان ستين سنة حتى كثر الناس وفشوا.

ابن ابى شيبه،‌ عبد بن حميد،‌ ابن منذر، ابن ابى حاتم، حاكم (كه آن روايت را تصحيح كرده) و ابن مردويه از ابن عباس نقل كرده اند كه گفت:‌ خداوند حضرت نوح را در حالى‌كه چهل ساله بود مبعوث كرد و در ميان قومش نهصد و پنجاه سال درنگ نمود و آنان را به سوى خدا فراخواند و بعد از طوفان نيز شصت سال زنده بود تا اينكه مردم زياد شد و در زمين منتشر شدند.

الشوكاني، محمد بن علي بن محمد (متوفاى1255هـ)، فتح القدير الجامع بين فني الرواية والدراية من علم التفسير، ج4، ص199، ناشر: دار الفكر – بيروت.

آلوسى از مفسران بزرگ اهل سنت با تحليل جالبى كه دارد اين نظريه را ثابت مى‌كند. ايشان مى‌گويد:‌ نظر به اين‌كه حرف «فا» در كلمه «فلبث» براى تعقيب است، از آيه استفاده مى‌شود كه اين مدت950 سال، بعد از بعثت نوح بوده است. و بعد از بعثت نيز همه گفته‌اند كه او مدت شصت سال زنده بوده است:

والظاهر أن الواو للعطف وهو من عطف القصة على القصة... والفاء للتعقيب فالمتبادر أنه عليه السلام لبث في قومه عقيب الإرسال المدة المذكورة وقد جاء مصرحا به في بعض الآثار.

ظاهر اين است كه حرف «واو» (ولقد ارسلنا...) براى عطف است كه اين قصه را بر قصه قبل عطف كرده است.... حرف «فا» (در كلمه فلبث) براى تعقيب است. پس،‌ متبادر اين است كه حضرت نوح عليه السلام در ميان قومش بعد از فرستادشدنش اين مدت مذكور را ماند و در برخى آثار تصريح به اين مطلب آمده است.

الآلوسي البغدادي الحنفي، أبو الفضل شهاب الدين السيد محمود بن عبد الله (متوفاى1270هـ)، روح المعاني في تفسير القرآن العظيم والسبع المثاني، ج20، ص142، ناشر: دار إحياء التراث العربي – بيروت.

البته اگر تحليل مفسران را كه راجع به نحوه بيان جمله « فَلَبِثَ فِيهِمْ أَلْفَ سَنَةٍ إِلَّا خَمْسِينَ عَامًا» به صورت مستثنا و مستثنى منه‌ دارند، در نظر بگيريم، همين نظريه را ثابت مى‌كند.

علامه طباطبائى رحمة‌ الله عليه در تفسير الميزان راجع به اين آيه مى‌گويد:

والآية ظاهرة في أن الألف إلا خمسين مدة دعوة نوح عليه السلام ما بين بعثته إلى أخذ الطوفان فيغاير ما في التوراة الحاضرة.

از ظاهر آيه برمى‏آيد كه اين مدت (يعنى هزار الا پنجاه)، مدت دعوت نوح عليه السلام ‌بوده، (يعنى فاصله بين بعثت او، و وقوع طوفان) پس اين مطلب با آن چه كه در تورات فعلى است مغايرت دارد.(كه در تورات 950 سال را كل عمر نوح دانسته است.)

طباطبايى، سيد محمد حسين‏ (متوفاي 1412هـ)، الميزان فى تفسير القرآن‏، ج16، ص114، ناشر: منشورات جماعة المدرسين في الحوزة العلمية في قم المقدسة‏، الطبعة: الخامسة، 1417هـ.

آيت الله مكارم شيرازى نيز در تفسير الامثال مى‌نويسد:

وظاهر الآية الآنفة أن هذا المقدار لم يكن هو عمر نوح (عليه السلام) بتمامه (وإن ذكر ذلك في التوراة الحديثة، في سفر التكوين الفصل التاسع) بل عاش بعد الطوفان فترة أخرى، وطبقا لما قاله بعض المفسرين فقد كانت الفترة هذه ثلاثمائة سنة!

ظاهر آيه فوق اين است كه اين مقدار، تمام عمر نوح نبود- هر چند تورات كنونى اين عدد را براى تمام مدت عمر نوح ذكر كرده، (تورات- سفر تكوين فصل نهم) بلكه بعد از طوفان هم مدت ديگرى زندگى كرد كه طبق گفته بعضى از مفسران سيصد سال بود..

مكارم الشيرازي، الشيخ ناصر،(معاصر) الأمثل في تفسير كتاب الله المنزل،‌ ج12، ص354، طبعة جديدة منقحة مع إضافات.

آقاى بيضاوى در تفسير خود مى‌گويد: اين مدت 950 سال بعد از بعثت نوح تا زمان طوفان را شامل مى‌شود:

(وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحًا إِلىَ‏ قَوْمِهِ فَلَبِثَ فِيهِمْ أَلْفَ سَنَةٍ إِلَّا خَمْسِينَ عَامًا) بعد المبعث إذ روي أنه بعث على رأس الأربعين ودعا قوما تسعمائة وخمسين وعاش بعد الطوفان ستين.

«و نوح را بقومش فرستاديم كه هزار سال، بجز پنجاه سال، ميانشان ماند»، بعد از بعثتش، روايت شده كه او مبعوث شد در چهل سالگى و قومش را نهصد و پنجاه سال به خداپرستى دعوت كرد و شصت سال هم پس از طوفان زنده بود.

البيضاوي، ناصر الدين ابوالخير عبدالله بن عمر بن محمد (متوفاي685هـ)، أنوار التنزيل وأسرار التأويل (تفسير البيضاوي)، ج4، ص310، ناشر: دار الفكر – بيروت.
4. قول چهارم: 1300 سال:

صالحى شامى در كتاب سبل الهدى و الرشاد فى سيره خير العباد، عمر آن حضرت را هزار و سه صد سال ذكر كرده است:

و كان نوح عليه الصلاة و السلام أطول الأنبياء عمرا حتى قيل إنه عاش ألف سنة و ثلاثمائة سنة. و لما نزل عليه الوحي كان عمره ثلاثمائة سنة و خمسين سنة. فلبث ألف سنة إلا خمسين عاما يدعوهم.

حضرت نوح عليه السلام ‌طولانى‌ترين عمر را در ميان پيامبران داشته‌اند، حتى گفته شده كه آن حضرت هزار و سيصد سال عمر كرده است. هنگامى كه وحى بر آن حضرت نازل شد سيصد و پنجاه ساله بود و نهصد و پنجاه سال پيامبر بود كه قومش را به سوى خداوند فرا خواند.

الصالحي الشامي، محمد بن يوسف (متوفاي942هـ)، سبل الهدي والرشاد في سيرة خير العباد، ج1، ص316، تحقيق: عادل أحمد عبد الموجود وعلي محمد معوض، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1414هـ.
5. قول پنجم1450سال:

أبو القاسم اصفهانى در كتاب محاضرات الادباء مى‌گويد: حضرت نوح عليه السلام هزار و چهارصد و پنجاه سال عمر كرده و در دويست سالگى به پيامبرى مبعوث شده‌است.

عاش نوح ألف سنة وأربعمائة و خمسين سنة بعث بعد مائتي سنة ولبث في قومه ألف سنة إلا خمسين عاما بقي بعد الطوفان مائتي سنة وخمسين سنة فلما أتى ملك الموت قال له: كيف رأيت الدنيا؟ قال: كدار لها بابان دخلت من هذا وخرجت من هذا.

حضرت نوح عليه السلام ‌هزار و چهار‌صد و پنجاه سال عمر كرد، در دويست سالگى پيامبر شد و نهصد و پنجاه سال در ميان قومش پيامبر بود و دويست و پنجاه سال نيز پس از طوفان زندگى كرد. هنگامى‌كه فرشته مرگ سراغش آمد براى نوح گفت: دنيا را چگونه ديدي؟ نوح گفت: همانند خانه‌اى كه دو درب دارد؛‌ از اين در وارد شدم و از آن درب خارج شدم.

الأصفهاني، ابوالقاسم الحسين بن محمد بن المفضل (متوفاي502هـ)، محاضرات الأدباء ومحاورات الشعرء والبلغاء، ج2، ص362، تحقيق: عمر الطباع، ناشر: دار القلم - بيروت - 1420هـ- 1999م.

ابو حاتم سجستانى اين قول را در صفحه اول از «كتاب المعمرون و الوصايا» نقل كرده و آن را به روايت پيامبر صلى الله عليه وآله كه از طريق انس نقل شده،‌ مستند كرده است:

وعاش نوح النبي صلي الله عليه وسلم ألفا وأربعمائة وخمسين سنة؛ ذكر ذلك بن أبي زياد علي ابن أبي عياش العبدي عن أنس قال، قال رسول الله صلي الله عليه وسلم: لَمَّا بَعَثَ اللَّهُ نُوحاً إِلَى قَوْمِهِ بَعَثَهُ وهُوَ ابْنُ خَمْسِينَ وَمِائَتَي سَنَةٍ، فَلَبِثَ فِي قَوْمِهِ أَلْفَ سَنَةٍ إِلاَّ خَمْسِينَ عَاماً، وَبَقِيَ بَعْدَ الطُّوفَانِ خَمْسِينَ وَمِائَتيْ سَنَةٍ.

حضرت نوح عليه السلام هزار و چهار صد و پنجاه سال زندگى كرد، اين مطلب را إبن أبو زياد على بن أبو عياش عبدى از أنس از رسول الله صلى الله عليه وآله نقل كرده‌اند كه مى‌فرمايد: زمانى كه خداوند نوح عليه السلام را مبعوث كرد، دويست و پنجاه ساله بود، پس در ميان قوم خود پنجاه سال كمتر از هزار سال دعوت كرد و بعد از طوفان هم دويست و پنجاه سال زنده بود.

أبو حاتم سجستاني، سهل بن محمد(متوفاي248هـ)، المعمرون و الوصايا، ج1، ص1، طبق برنامه الجامع الكبير.
6. قول ششم:1650 سال:

ماوردى بصرى و ابن جوزى قول ديگرى را به عنوان قول چهارم در باره حضرت نوح آورده اند كه نشان مى‌دهد عمر آن حضرت 1650سال بوده است:

والقول الرابع: أنه بعث وهو ابن خمسين وثلاثمائة سنة ولبث في قومه داعياً ألف سنة إلا خمسين عاماً وعاش بعد الطوفان ثلاثمائة وخمسين عاماً فكان مبلغ عمره ألف سنة وستمائة وخمسين سنة.

در سيصد و پنجاه سالگى به پيامبرى برگزيده شد و نهصد و پنجاه سال در ميان قومش پيامبر بود و بعد از طوفان، سيصد و پنجاه سال زندگى كرد، پس مدت عمر حضرت نوح عليه السلام ‌هزار و ششصد و پنجاه سال مى‌شود.

الماوردي البصري الشافعي، علي بن محمد بن حبيب (متوفاي450هـ)، النكت والعيون، ج4، ص279، تحقيق: السيد ابن عبد المقصود بن عبد الرحيم، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت / لبنان.

ابن الجوزي الحنبلي، جمال الدين ابوالفرج عبد الرحمن بن علي بن محمد (متوفاي 597 هـ)، زاد المسير في علم التفسير، ج6، ص262، ناشر: المكتب الإسلامي - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1404هـ.

ابن عساكر دمشقى با توجه به روايتى كه گفتگوى ميان ملك الموت و حضرت نوح عليه السلام ‌را مى‌رساند، مدت عمر آن حضرت را هزار و ششصد سال بيان مى‌كند:

وأخبرنا أبو الحسين الخطيب أخبرنا جدي أبو عبد الله أنا ابي أنا عبد الرحمن ابن عثمان التميمي أنا عبد السلام بن أحمد القرشي نا محمد بن إسماعيل بن محمد نا محمد بن عبد الله الزاهد نا موسى بن إبراهيم المروزي نا صالح المزني عن الحسن قال لما أتى ملك الموت نوحا ليقبض روحه قال يا نوح كم عشت في الدنيا؟ قال: ثلاثمائة سنة قبل أن ابعث وألف سنة إلا خمسين عاما في قومي وثلاثمائة وخمسين سنة بعد الطوفان قال ملك الموت: يا نوح كيف وجدت الدنيا قال نوح: مثل دار لها بابان دخلت من هذا وخرجت من هذا.

صالح مزنى از حسن نقل مى‌كند: هنگامى كه فرشته مرگ براى قبض روح نوح عليه السلام ‌آمد به او گفت: اى نوح چه مقدار در دنيا زندگى كردي؟ نوح عليه السلام ‌گفت: سيصد سال قبل از بعثت و نهصد و پنجاه سال در ميان قومم و سيصد و پنجاه سال بعد از طوفان.

ابن عساكر الدمشقي الشافعي، أبي القاسم علي بن الحسن إبن هبة الله بن عبد الله(متوفاي571هـ)، تاريخ مدينة دمشق وذكر فضلها وتسمية من حلها من الأماثل، ج62، ص281، تحقيق: محب الدين أبي سعيد عمر بن غرامة العمري، ناشر: دار الفكر - بيروت - 1995.
رمز تعبير (أَلْفَ سَنَةٍ إِلاَّ خَمْسِينَ عَاماً) از عمر حضرت نوح:

همانگونه كه متذكر شديم، خداوند متعال در باره حضرت نوح عليه السلام مى‌فرمايد:

وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحًا إِلىَ‏ قَوْمِهِ فَلَبِثَ فِيهِمْ أَلْفَ سَنَةٍ إِلَّا خَمْسِينَ عَامًا فَأَخَذَهُمُ الطُّوفَانُ وَهُمْ ظَلِمُونَ(العنكبوت:14)

و ما نوح را به سوى قومش فرستاديم و او را در ميان آنان هزار سال؛ مگر پنجاه سال، درنگ كرد؛ اما سرانجام طوفان و سيلاب آنان را فراگرفت در حالى كه ظالم بودند.

در ميان مفسران بحث است كه چرا خداوند براى بيان مدت زمان عمر حضرت نوح عليه السلام جمله « فَلَبِثَ فِيهِمْ أَلْفَ سَنَةٍ إِلَّا خَمْسِينَ عَامًا» را به صورت مستثنا و مستثنى منه آورده و چرا صريحاً «فلبث فيهم تسعمائة و خمسين سنة» نفرموده است.

مفسران شيعه و اهل سنت در بيان اسرار اين عبارت و حكمت به كار بردن آن، توجيهات و علت هاى بسيارى را بيان كرده‌اند.
الف: بيان اهميت و زياد نشان دادن اين مدت:

برخى از مفسران گفته‌اند: خداوند اين عبارت را به كار برده تا اهميت و عظمت اين مدت زمانى را كه حضرت نوح در ميان قومش بود و به انجام رسالت و هدايت آنان مشغول بود، بيان كند:

علامه طباطبائى در تفسير الميزان مى‌گويد:

والتعبير بألف سنة إلا خمسين عاما دون أن يقال: تسعمائة وخمسين سنة للتكثير عاما دون أن يقال: تسعمائة وخمسين سنة للتكثير.

تعبير به «الف سنة الا خمسين عاما» به جاى «تسعمائة و خمسين سنة» براى بيان زياد جلوه دادن مدت دعوت اوست، و اگر تعبير دوم را به كار مى‌برد، اين تكثير را افاده نمى‌كرد.

طباطبايى، سيد محمد حسين‏ (متوفاي 1412هـ)، الميزان فى تفسير القرآن‏، ج16، ص114، ناشر: منشورات جماعة المدرسين في الحوزة العلمية في قم المقدسة‏، الطبعة: الخامسة، 1417هـ.

آيت الله مكارم شيرازى در تفسير الامثال مى‌نويسد:

والتعبير ب‍ ألف سنة إلا خمسين عاما مع إمكان القول «تسعمائة وخمسين سنة» من البداية، هو إشارة إلى عظمة المدة وطول الزمان، لأن عدد «الألف» وأي ألف؟ ألف سنة! يعد مهما وعددا كبيرا بالنسبة لمدة التبليغ.

تعبير به" هزار سال الا پنجاه سال"- در حالى كه ممكن بود از اول 950 سال بگويد- براى اشاره به عظمت و طول اين زمان است، زيرا عدد" هزار" آن هم به صورت" هزار سال" براى" مدت تبليغ" عدد بسيار بزرگى محسوب مى‏شود.

مكارم الشيرازي، الشيخ ناصر،(معاصر) الأمثل في تفسير كتاب الله المنزل،‌ ج12، ص354، طبعة جديدة منقحة مع إضافات.

ماوردى و ابن جوزى نيز دو وجه را براى اين تعبير آورده كه وجه نخست آن اين است:

أحدهما: أن المقصود به تكثير العدد فكان ذكر الألف أفخم في اللفظ وأكثر في العدد.

وجه اول اين است كه مقصود از اين بيان، زياد نشان دادن عدد است، پس آوردن عدد هزار براى منظور ما رساتر و بيان كننده عدد بيشتر است.

الماوردي البصري الشافعي، علي بن محمد بن حبيب (متوفاي450هـ)، النكت والعيون، ج4، ص279، تحقيق: السيد ابن عبد المقصود بن عبد الرحيم، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت / لبنان.

ابن الجوزي الحنبلي، جمال الدين ابوالفرج عبد الرحمن بن علي بن محمد (متوفاي 597 هـ)، زاد المسير في علم التفسير، ج6، ص262، ناشر: المكتب الإسلامي - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1404هـ.
ب: تحقق اين مدت به صورت قطعي نه تقريبي:

يكى از وجوهى كه براى بيان اين تعبير گفته اند اين است كه خداوند مى‌خواهد بفرمايد كه اين مدت زمان بدون كم و كاست محقق شد و اين مدت تقريبى نيست. و حضرت نوح عليه السلام در اين مدت مشغول هدايت قومش بود.

نظام الدين نيشابورى در تفسير غرائب القرآن و رغائب الفرقان، مى‌نويسد:

سؤال: ما الفائدة في قوله (ألف سنة إلا خمسين عاماً) دون أن يقول: تسعمائة و خمسين. الجواب: لأن العبارة الثانية تحتمل التجويز و التقريب. فإن من قال: عاش فلان ألف سنة يمكن أن يتوهم أنه يدعي ذلك تقريباً لا تحقيقاً. فإذا قال: إلا شهراً أو إلا سنة, زال ذلك الوهم.

سوال: چه فايده‌اى در قول خداوند است كه فرمود هزار سال به جز پنجاه سال و نهصد و پنجاه سال نگفت؟ جواب: زيرا در عبارت دوم احتمال كم و زيادى عدد و تقريبى گفتن عدد وجود دارد. پس اگر كسى بگويد: فلانى هزار سال زندگى كرد، امكان دارد توهم به وجود آيد كه آن هزار سال را به صورت حدود بيان كرده نه قطعى. زمانى‌كه با استثنا بياورد و بگويد: به جز ماهى يا به جز سالى، آن توهمِ تقريبى بودن زايل مى‌شود.

النيسابوري، نظام الدين الحسن بن محمد بن حسين المعروف بالنظام الأعرج (متوفاي 728 هـ)، تفسير غرائب القرآن و غائب الفرقان، ج5، ص374، تحقيق: الشيخ زكريا عميران، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت / لبنان، الطبعة: الأولى، 1416هـ - 1996م.

زمخشرى نيز مى‌گويد:

فإن قلت: هلا قيل: تسعمائة وخمسين سنة؟ قلت: ما أورده الله أحكم. لأنه لو قيل كما قلت، لجاز أن يتوهم إطلاق هذا العدد على أكثره، وهذا التوهم زائل مع مجيئه كذلك، وكأنه قيل: تسعمائة وخمسين سنة كاملة وافية العدد، إلا أنّ ذلك أخصر وأعذب لفظاً وأملأ بالفائدة،

اگر بگويى چرا نهصد و پنجاه سال نگفت؟ مى‌گويم: آن‌چه خداوند آورده محكم‌تر است؛ براى اين‌‌‌‌‌‌‌كه اگر مانند آن‌چه تو گفتى، مى‌گفت، توهم اطلاق آن عدد بر بيشتر از آن ممكن بود و اين توهم، با آمدن عدد به صورتى كه ذكر شد، از بين رفت؛ همان‌طور كه اگر گفته شود: نهصد و پنجاه سال، اين عدد كامل و كافى است، جز اين‌كه آوردن لفظ با استثناء، كوتاه‌تر و مختصر‌تر است در لفظ و داراى فايده بيشترى مى‌باشد؛

الزمخشري الخوارزمي، ابوالقاسم محمود بن عمر جار الله (متوفاي538هـ)، الكشاف عن حقائق التنزيل وعيون الأقاويل في وجوه التأويل، ج3، ص450، تحقيق: عبد الرزاق المهدي، بيروت، ناشر: دار إحياء التراث العربي.

شوكانى در فتح القدير مى‌گويد:

ووقع في النظم إلا خمسين عاما، ولم يقل: تسعمائة سنة وخمسين، لأن في الاستثناء تحقيق العدد بخلاف الثاني، فقد يطلق على ما يقرب منه.

اين‌كه به صورت استثناء بيان كرده و گفته: «إلا خمسين عاماً»، و نهصد و پنجاه سال بيان نكرده به اين خاطر است كه در استثناء، عدد تحقيقاً و مشخصاً بيان مى‌شود، اما در دومى (نهصد و پنجاه سال) معمولاً به صورت حدودى و غير كامل نيز بيان مى‌كنند؛ مثلاً مى‌گويند: حدود نهصد سال.

الشوكاني، محمد بن علي بن محمد (متوفاي1255هـ)، فتح القدير الجامع بين فني الرواية والدراية من علم التفسير، ج4، ص226، ناشر: دار الفكر – بيروت.

آقاى بيضاوى در تفسير خود مى‌گويد:

ولعل اختيار هذه العبارة للدلالة على كمال العدد فإن تسعمائة وخمسين قد يطلق على ما يقرب منه ولما في ذكر الألف من تخييل طول المدة إلى السامع.

شايد انتخاب اين عبارت به خاطر دلالت كردنش بر كامل‌تر بودن عدد باشد، چرا كه نهصد و پنجاه بر اعداد نزديك بر آن هم دلالت مى‌كند و دليل ديگر اين‌كه، چون ذكر هزار سال براى طولانى جلوه دادن مدت براى شنونده است.

البيضاوي، ناصر الدين ابوالخير عبدالله بن عمر بن محمد (متوفاي685هـ)، أنوار التنزيل وأسرار التأويل (تفسير البيضاوي)، ج4، ص310، ناشر: دار الفكر – بيروت.

نسفى در تفسير خود مى‌گويد: اگر نهصد و پنجاه مى‌گفت، توهم اطلاق بر عددى بيش از آن هم جايز بود، اما در صورتى كه عدد به صورت استثناء ذكر شد هم مفيد اختصار است و هم از لحاظ معنا كامل‌تر است:

ولم يقل تسعمائة وخمسين سنة لأنه لو قيل كذلك لجاز أن يتوهم إطلاق هذا العدد على أكثره وهذا التوهم زائل هنا فكانه قيل تسعمائة وخمسين سنة كاملة وافية العدد إلا أن ذلك أخصر وأعذب لفظا وأملأ بالفائدة.

نهصد و پنجاه سال نگفت؛ زيرا اگر چنين مى‌گفت توهم اطلاق آن عدد بر بيشتر از آن جايز بود و اين توهم در اين‌جا زايل شد. پس گويا گفته شده: نهصد و پنجاه سال كامل و وافى اين عدد. مگر اين‌كه تعبير: «أَلْفَ سَنَةٍ إِلَّا خَمْسِينَ عَامًا» مختصر‌تر و مانع أغيار است از لحاظ لفظ و فايده‌اش بيشتر است.

النسفي، أبو البركات عبد الله ابن أحمد بن محمود (متوفاي710هـ)، تفسير النسفي، ج3، ص253، طبق برنامه الجامع الكبير.

بنابراين،‌ خداوند اين تعبير را به كار برد تا بفهماند كه مدت رسالت حضرت نوح به صورت قطعى همين مقدار بوده است.
ج: تسلي خاطر رسول خدا (ص) با بيان برد باري نوح:

زمخشرى مى‌گويد:‌ خداوند اين تعبير را با توجه به اين‌كه عدد تحقيقى را بيان مى‌كند،‌ بيان كرد تا تسلاى خاطر رسول خدا صلى الله عليه وآله باشد و از اين طريق به آن حضرت وانمود نمايد كه نوح در راستاى هدايت قومش اين مدت زيادى را تلاش كرد و بر آزار و اذيت آنها صبر نمود و از اهداف خود دست نكشيد:

وفيه نكتة أخرى: وهي أنّ القصة مسوقة لذكر ما ابتلي به نوح عليه السلام من أمّته وما كابده من طول المصابرة، تسلية لرسول الله صلى الله عليه وسلم و تثبيتاً له، فكان ذكر رأس العدد الذي لا رأس أكثر منه، أوقع وأوصل إلى الغرض من استطالة السامع مدّة صبره.

نكته ديگرى نيز در آن است: اين‌كه سرگذشتى كه براى نوح عليه السلام ‌با امتش ذكر شد و آن‌چه آن حضرت در طول آن مدت طولانى بر آن صبر كرد، تسلاى خاطرى براى رسول الله صلى الله عليه وآله بوده‌است، پس ذكر عدد زيادى كه عددى بالاتر از آن نيست، مناسب‌تر و نزديك‌تر به هدف است، از اين‌كه شنونده را بر طولانى بودن مدت صبر آگاه سازيم.

الزمخشري الخوارزمي، ابوالقاسم محمود بن عمر جار الله (متوفاي538هـ)، الكشاف عن حقائق التنزيل وعيون الأقاويل في وجوه التأويل، ج3، ص450، تحقيق: عبد الرزاق المهدي، بيروت، ناشر: دار إحياء التراث العربي.

ابن عادل دمشقى مى‌نويسد:

الفائدة الثانية: هي أن ذكر لَبْثِ نوح عليه الصلاة و السلام في قومه كان لبيان أنه صبر كثيراً فالنبي عليه الصلاة و السلام أولى بالصبر مع قِصَرِ مُدَّةِ دُعَائِهِ...

فائده دوم: ذكر ماندن نوح در ميان قومش با آوردن اين عبارت،‌ براى بيان صبر زياد حضرت نوح است؛ پس رسول اكرم صلى الله عليه وآله، با اين‌كه مدت زمان دعوت او كوتا بود، به صبر كردن سزاوار‌تر است.

ابن عادل الدمشقي الحنبلي، ابوحفص عمر بن علي (متوفاي بعد 880 هـ)، اللباب في علوم الكتاب، ج15، ص325و326، تحقيق: الشيخ عادل أحمد عبد الموجود والشيخ علي محمد معوض، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت / لبنان، الطبعة: الأولى، 1419 هـ ـ 1998م.

نتيجه: مطلب قطعى و مورد اتفاق علماى فريقين‌ اين است كه حضرت نوح عليه السلام همان مدت 1050 سال را عمركرده و تنها مدت نبوتش 950 سال بوده است.
4. اخنوخ بن اليارد (ادريس پيامبر) تا هنوز زنده است:

طبق روايات اهل سنت،‌ چهار تا از پيامبران الهى تا هنوز زنده‌اند و حتى در باره برخى از آنان جمهور علماى اهل سنت بر اين هستند كه او تا روز قيامت زنده است. يكى از آنان حضرت ادريس پيامبر است كه نامش اخنوخ مى‌باشد. او فرزند يرد (يا يارد) و طبق تصريح منابع اهل سنت او نخستين پيامبرخداوند است كه بعد از حضرت آدم عليه السلام به مقام نبوت رسيد. و سه صد سال از بهار عمرش مى‌گذشت كه حضرت آدم عليه السلام تا هنوز زنده بود. ابو المنذر طبرى در كتاب تاريخش مى‌نويسند:

ثم نكح يرد فيما حدثنا ابن حميد قال حدثنا سلمة عن ابن إسحاق وهو ابن مائة سنة واثنتين وستين سنة بركنا ابنة الدرمسيل بن محويل بن خنوخ بن قين بن آدم فولدت له أخنوخ بن يرد وأخنوخ إدريس النبي وكان أول بني آدم أعطي النبوة فيما زعم ابن إسحاق وخط بالقلم...

وقال غيره من أهل التوراة ولد ليرد أخنوخ وهو إدريس فنبأه الله عز وجل وقد مضى من عمر آدم ستمائة سنة واثنتان وعشرون سنة وأنزل عليه ثلاثون صحيفة وهو أول من خط بعد آدم وجاهد في سبيل الله وقطع الثياب وخاطها وأول من سبى من ولد قابيل فاسترق منهم وكان وصي والده يرد فيما كان آباؤه أوصوا به إليه وفيما أوصى به بعضهم بعضا وذلك كله من فعله في حياة آدم.

طبق روايت ابن اسحاق،‌ يرد در 162 سالگى با «ركنا»‌ دختر درمسيل بن محويل بن خنوخ بن قين بن آدم ازدواج كرد و براى او فرزندى به نام اخنوخ متولد شد و اخنوخ همان ادريس پيامبراست. او نخستين فردى از فرزندان آدم است كه مقام نبوت برايش داده شد و با قلم خط نوشت...

غير ابن اسحاق از اهل تورات گفته اند: براى يرد اخنوخ كه همان ادريس است متولد شد،‌ پس خداوند او را پيامبر قرار داد در حالى‌كه از عمر آدم 622 سال مى‌گذشت و بر او 30 صحيفه نازل كرد و او نخستين كسى است كه بعد از آدم خط نوشت و در راه خدا جهاد كرد و پيراهن را بريد و خياطى كرد (دوخت). و او نخستين كسى است كه از جانب فرزند قابيل دشنام داده شد و از آنان اين را شنيد. او جانشين پدرش يرد بود بر آنچه كه پدرانش به آن وصيت شده بودند واين تمام كارهاى او در مدت حيات حضرت آدم بود.

الطبري، أبو جعفر محمد بن جرير بن يزيد بن كثير بن غالب (متوفاى310)، تاريخ الطبري، ج1، ص106، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت.

اين مطالب را صحارى در الانساب و ابن اثير جزرى در الكامل نيز آورده‌اند:

الصحاري العوتبي، ابوالمنذر سلمة بن مسلم بن إبراهيم (متوفاى: 511هـ)، الأنساب، ج1، ص16،‌ طبق برنامه الجامع الكبير.

ابن أثير الجزري، عز الدين بن الأثير أبي الحسن علي بن محمد (متوفاى630هـ) الكامل في التاريخ، ج1،‌ ص50، تحقيق عبد الله القاضي، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة الثانية، 1415هـ.

طبق اعتقاد اهل سنت، حضرت ادريس عليه السلام از جمله پيامبران الهى است كه خداوند او را در آسمان بالا برده و تا هنوز زنده است. ابن حجر عسقلانى درفتح البارى، سيوطى در الدر المنثور و ابن عادل دمشقى حنبلى آورده اند:

وروى عن مكحول عن كعب الأحبار قال: أربعة من الأنبياء أحياء، أمان لأهل الأرض، اثنان في الأرض الخضر وإلياس، واثنان في السماء إدريس وعيسى.

مكحول از كعب الاحبار روايت كرده اند كه چهار تن از پيامبران زنده امان براى اهل زمين هستند، دو تن آنان حضرت خضر و الياس در زمين و دو تن از آنان حضرت ادريس و عيسى در آسمانند.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاى852 هـ)، فتح الباري شرح صحيح البخاري، ج6، ص434، تحقيق: محب الدين الخطيب، ناشر: دار المعرفة - بيروت.

ابن عادل الدمشقي الحنبلي، ابوحفص عمر بن علي (متوفاى بعد 880 هـ)، اللباب في علوم الكتاب، ج13، ص84، تحقيق: الشيخ عادل أحمد عبد الموجود والشيخ علي محمد معوض، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت / لبنان، الطبعة: الأولى، 1419 هـ ـ 1998م

السيوطي، جلال الدين أبو الفضل عبد الرحمن بن أبي بكر (متوفاى911هـ)، الدر المنثور، ج4، ص239، ناشر: دار الفكر - بيروت – 1993.

زمخشرى نيز در كتاب «ربيع الأبرار» اتفاق مسلمين را بر زنده بودن حضرت ادريس گزارش كرده‌است:

إنّ المسلمين متفقون على حياة أربعة من الأنبياء، اثنان منهم في السماء، وهما إدريس، وعيسى، واثنان في الأرض إلياس، والخضر، وإنّ ولادة الخضر في زمن إبراهيم أبي الأنبياء.

همانا مسلمانان بر زنده بودن چهار تن از پيامبران اتفاق نظر دارند، دو تن از آنان كه حضرت ادريس و عيسى مى‌باشد در آسمان و دوتن از آنان كه الياس و خضر مى‌باشد در زمين هستند. و به درستى ولادت حضرت خضر در زمان ابرهيم پدر انبياء بوده است.

الزمخشري الخوارزمي، ابوالقاسم محمود بن عمرو بن أحمد جار الله (متوفاى538هـ)، ربيع الأبرار، ج1، ص397، طبق برنامه الجامع الكبير.

نكته مهم اين است كه حضرت ادريس قبل از رفتن به آسمان نيز هزار سال در ميان قومش بوده است. زمخشرى در تفسير «الكشاف عن حقائق التنزيل» و ابو حيان اندلسى در تفسير البحر المحيط آورده است:

ولقد عاش إدريس ألف سنة في قومه إلى أن رفع إلى السماء وآمن به ألف إنسان منهم على عدد سنيه، وأعقابهم على التكذيب.

همانا ادريس قبل از اين‌كه به آسمان رود، در ميان قومش هزار سال زندگى كرد و هزار انسان از قومش بر تعداد عمر او در ميان قوم به او ايمان آوردند؛ ولي ذريه آنها همگي اهل تکذيب پيامبر بودند.

الزمخشري الخوارزمي، ابوالقاسم محمود بن عمرو بن أحمد جار الله (متوفاى538هـ)، الكشاف عن حقائق التنزيل وعيون الأقاويل في وجوه التأويل، ج3، ص451، تحقيق: عبد الرزاق المهدي، بيروت، ناشر: دار إحياء التراث العربي.

أبي حيان الأندلسي، محمد بن يوسف (متوفاى745هـ)، تفسير البحر المحيط، ج7، ص141 تحقيق: الشيخ عادل أحمد عبد الموجود - الشيخ علي محمد معوض، شارك في التحقيق 1) د.زكريا عبد المجيد النوقي 2) د.أحمد النجولي الجمل، ناشر: دار الكتب العلمية - لبنان/ بيروت، الطبعة: الأولى، 1422هـ -2001م.
5. حضرت عيسي عليه السلام زنده حاضر:

علماى شيعه و اكثر علماى اهل سنت اعتقاد دارند كه حضرت عيسى عليه السلام هنوز زنده مى‌باشد و به آسمان‌ها عروج كرده است.

روايت مكحول را كه ابن حجر عسقلانى در فتح البارى، سيوطى در الدر المنثور و ابن عادل دمشقى حنبلى نقل كرده‌اند و نيز سخن زمشخشرى را در باره اتفاق علماء بر زنده بودن آن چهار پيامبر الهى ذكر كرديم كه در اينجا از ذكر آن خود دارى مى‌كنيم. در اين روايات ثابت شد كه يكى از پيامبرانى كه تا هنوز زنده اند حضرت عيسى عليه السلام مى‌باشد.

آيات متعددى در قرآن كريم وجود دارد كه به حقيقت فوق اشاره دارد؛ از جمله در آيات ذيل خداوند فرموده است:

وَقَوْلِهِمْ إِنَّا قَتَلْنَا المَْسِيحَ عِيسىَ ابْنَ مَرْيَمَ رَسُولَ اللَّهِ وَمَا قَتَلُوهُ وَمَا صَلَبُوهُ وَلَكِن شُبِّهَ لهَُمْ وَإِنَّ الَّذِينَ اخْتَلَفُواْ فِيهِ لَفِى شَكٍ‏ّ مِّنْهُ مَا لهَُم بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِلَّا اتِّبَاعَ الظَّنّ‏ِ وَمَا قَتَلُوهُ يَقِينَا بَل رَّفَعَهُ اللَّهُ إِلَيْهِ وَكاَنَ اللَّهُ عَزِيزًا حَكِيمًا.(نساء/157و 158)

و نيز به سبب دروغى كه گفتند، ما مسيح عيسى پسر مريم را كه رسول خدا بود كشتيم در حالى كه نه او را كشتند و نه به صليب كشيدند و به اشتباه افتادند و آنهايى كه درباره مسيح اختلاف كردند، خودشان در شك بودند، آگاه به آن نبودند و فقط از گمان خود پيروى مى‏كردند و قطعا او را نكشتند؛ بلكه پروردگار او را به سوى خود بالا برد و خدا مقتدر و حكيم است.

در اين آيه خداوند متعال نسبت قتل و كشته شدن را از حضرت عيسى عليه السلام نفى كرده و با جمله «بل رفعه الله اليه» عروج او را در آسمان به صورت زنده ثابت مى‌نمايد.
چه كسي به جاي حضرت عيسي كشته شد؟

حال طبق اين آيه و رواياتى كه نقل شد اين سؤال به ذهن مى‌رسد، اگر حضرت عيسى به صورت زنده به آسمان عروج كرده، به ادعاى يهوديان مبنى بر كشته شدن حضرت عيسى عليه السلام،‌ چه جوابى خواهيم داد؟

در اين باره چند نظر مطرح شده است:
1. كشته شدن يكي از حواريون عيسي:

نظر نخست اين است كه به دستور خود آن حضرت، يكى از حواريون شبيه حضرت عيسى شد و يهوديان او را به زعم اين‌كه حضرت عيسى است كشتند و به صليب كشيدند. شيخ طوسى رضوان الله تعالى عليه در تفسير التبيان به نقل از وهب بن منبه مى‌نويسد:

واختلفوا في كيفية التشبيه الذي شبه لليهود في أمر عيسى فقال وهب بن منبه: أنى عيسى ومعه سبعة عشر من الحواريين في بيت فأحاطوا بهم، فلما دخلوا عليهم صيرهم الله كلهم على صورة عيسى فقالوا لهم سحرتمونا ليبرزن لنا عيسى أو لنقتلنكم جميعا، فقال عيسى لأصحابه: من يشري نفسه منكم اليوم بالجنة، فقال رجل منهم: انا، فخرج إليهم فقال: انا عيسى، وقد صيره الله على صورة عيسى، فأخذوه وقتلوه، وصلبوه. فمن ثم شبه لهم، وظنوا انهم قد قتلوا عيسى، وظنت النصارى مثل ذلك أنه عيسى، ورفع الله عيسى من يومه ذلك. وبه قال قتادة والسدي وابن إسحاق ومجاهد وابن جريج.

در چگونگى مشتبه شدن قضيه حضرت عيسى عليه السلام بر يهود اختلاف است، وهب بن منبه مى‌گويد: همانا عيسى عليه السلام همراه با هفده نفر از حواريونش در خانه‌اى بودند و يهود آن‌جا را محاصره كردند، پس هنگامى كه داخل شدند خداوند همه حواريون را به شكل عيسى عليه السلام در آورد، به آن‌ها گفتند ما را سحر كرده‌ايد؟ عيسى را معرفى كنيد يا اين‌كه همه شما را به قتل مى‌رسانيم؛ عيسى عليه السلام به اصحابش فرمود: هر كس از شما امروز جانش را به من ببخشد بهشت براى اوست، مردى از آنان گفت: من، پس خارج شد و به يهود گفت: عيسى منم و خداوند او را به صورت عيسى عليه السلام در آورده بود، او را گرفتند و كشتند و به صليب كشيدند. از اين‌جا بود كه امر بر آنان مشتبه شده و پنداشتند كه عيسى عليه السلام را به قتل رسانده‌اند و نصاري(مسيحيان) هم مانند يهود فكر كردند آن كسى كه كشته شد عيسى عليه السلام بود و خداوند، عيسى عليه السلام را از آن روز بالا برد(به آسمان‌ها برد).

اين نظر از قتادة، السدى و ابن اسحاق و مجاهد و ابن جريج است.

الطوسي، الشيخ ابوجعفر محمد بن الحسن بن علي بن الحسن(متوفاي460هـ)، التبيان في تفسير القرآن، ج3، ص382، تحقيق: أحمد حبيب قصير العاملي، ناشر: مكتب الإعلام الإسلامي، الطبعة: الأولى، 1409هـ.

در تفسير جوامع الجامع آمده كه حضرت عيسى عليه السلام به وحى خداوند از عروجش به آسمان با خبر شد و به اصحابش فرمود: چه كسى حاضر است شبيه به آن حضرت شود و جانش را فداى او كند؟ يكى از يارانش قبول كرد،‌ يهوديان همان شخص را گرفتند و كشتند:

فاجتمعت اليهود على قتله، فأخبره الله بأنه يرفعه إلى السماء ويطهره من صحبة اليهود، وقال لأصحابه: أيكم يرضى أن يلقى عليه شبهي فيقتل ويصلب فيكون معي في درجتي؟ فقال له شاب منهم: يا نبي الله أنا، فألقى الله عليه شبهه فقتل وصلب وهم يظنون أنه عيسى.

يهود براى قتل عيسى عليه السلام اجتماع كردند، خداوند به او خبر داد كه او را به آسمان‌ها بالا مى‌برد و او را از افراد يهود، پاك مى‌دارد، و عيسى عليه السلام به اصحابش فرمود: كدام‌يك از شما راضى مى‌شود كه شبيه من شود، پس كشته و به صليب كشيده مى‌شود و همراه من در يك درجه باشد؟ پس جوانى از آنان گفت: اى پيامبر خدا، من؛ خداوند او را شبيه عيسى عليه السلام گرداند و كشته و مصلوب شد و يهود فكر كردند كه عيسى عليه السلام را كشتند.

الطبرسي، أبي علي الفضل بن الحسن(متوفاي548هـ)، تفسير جوامع الجامع، ج1،ص459، ناشر: مؤسسة النشر الاسلامي التابعة لجماعة المدرسين بقم المشرفة، الطبعة: الأولى، 1418هـ.

صنعانى نيز مى‌گويد: شخص كشته شده، يكى از ياران حضرت عيسى عليه السلام بوده است:

عبد الرزاق قال أخبرنا معمر عن قتادة في قوله تعالى «وما قتلوه وما صلبوه ولكن شبه لهم» قال ألقى شبهه على رجل من الحواريين فقتل وكان عيسى عرض ذلك عليهم فقال أيكم ألقي عليه شبهي وله الجنة فقال رجل منهم علي.

عبد الرزاق از قتاده در مورد قول خداوند در آيه «نه او را كشتند و نه به صليب كشيدند و به اشتباه افتادند» مى‌گويد: مردى از حواريون شبيه حضرت عيسى عليه السلام ‌شد و به قتل رسيد، حضرت عيسى عليه السلام ‌به حواريون فرمود: كدام يك از شما حاضر است شبيه من شود و براى او بهشت باشد، پس مردى از آن‌ها پذيرفت.

الصنعاني، ابوبكر عبد الرزاق بن همام (متوفاي211هـ)، تفسير القرآن، ج1، ص177، تحقيق: د. مصطفي مسلم محمد، ناشر: مكتبة الرشد- رياض- 1410هـ، الطبعة: الأولي.
2. كشته شدن شخصي از دشمنان عيسي:

نظر دوم اين است كه يكى از دشمنان،‌ به شكل حضرت عيسى در آمد و يهوديان او را كشتند. مرحوم طبرسى رحمة الله عليه با نقل روايتى از ابن عباس در تفسير مجمع البيان، نام آن شخص را طيطانوس ذكر مى‌كند:

فروي عن ابن عباس أنه قال: لما مسخ الله تعالى الذين سبوا عيسى وأمه بدعائه، بلغ ذلك يهوذا وهو رأس اليهود، فخاف أن يدعو عليه، فجمع اليهود، فاتفقوا على قتله، فبعث الله تعالى جبرائيل يمنعه منهم، ويعينه عليهم. وذلك معنى قوله (وأيدناه بروح القدس)، فاجتمع اليهود حول عيسى، فجعلوا يسألونه فيقول لهم: يا معشر اليهود! إن الله تعالى يبغضكم، فساروا إليه ليقتلوه، فأدخله جبرائيل في خوخة البيت الداخل لها روزنة في سقفها، فرفعه جبرائيل إلى السماء، فبعث يهوذا رأس اليهود رجلا من أصحابه اسمه طيطانوس، ليدخل عليه الخوخة فيقتله، فدخل فلم يره، فأبطأ عليهم، فظنوا أنه يقاتله في الخوخة، فألقى الله عليه شبه عيسى. فلما خرج على أصحابه، قتلوه وصلبوه.

ابن عباس مى‌گويد: چون خداوند كسانى را- كه به عيسى و مادرش دشنام داده بودند- مسخ كرد، يهودا كه رئيس يهوديان بود مطلع شد و ترسيد كه عيسى درباره خودش نيز دعا كند، از اينرو يهوديان را گرد آورد و آنها را بر قتل عيسى هماهنگ ساخت. خداوند، جبرئيل را به يارى وى فرستاد. چنان كه قرآن مجيد مى‏فرمايد: «وَأَيَّدْناهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ» (سوره بقره آيه87) «يعنى ما عيسى را به روح القدس تاييد كرديم» يهوديان اطراف عيسى را محاصره و آغاز پرسش كردند. عيسى فرمود: خداوند شما يهوديان را دشمن مى‏دارد. در اين وقت به عزم كشتن، به او حمله‏ور شدند، لكن جبرئيل او را وارد پناهگاهى كرد كه در سقف آن روزنه‏اى بود و از آنجا او را به آسمان برد.

يهودا يكى از همدستان خود- طيطانوس- را مأمور كرد كه داخل پناهگاه گردد و عيسى را خارج گرداند، لكن عيسى را در آنجا نيافت و مدتى متحير ماند. آنها گمان مى‏كردند كه وى در آنجا مشغول جنگ با حضرت عيسى است. خداوند او را شبيه عيسى در آورد و چون خارج شد او را به جاى عيسى بدار آويختند و كشتند.

الطبرسي، أبي علي الفضل بن الحسن(متوفاي548هـ)، تفسير مجمع البيان، ج3،ص232، ناشر: مؤسسة الأعلمي للمطبوعات - بيروت – لبنان، الطبعة: الأولى، 1415هـ.

عينى از علماى اهل سنت مى‌گويد: خداوند فردى از دشمنان حضرت عيسى عليه السلام را شبيه او كرد و يهوديان او را كشتند.

ألقى الله تعالى شبه عيسى على الذي دلهم عليه، واسمه: يهوذا، وصلبوه مكانه، وهم يظنون أنه عيسى، ورفع الله عيسى إلى السماء، ثم تسلطوا على أصحابه بالقتل والصلب والحبس حتى بلغ أمرهم إلى صاحب الروم.

خداوند تعالى كسى كه جاى عيسى عليه السلام را به دشمنانش نشان داد، شبيه او قرار داد و اسم او يهودا بود و او را به جاى عيسى عليه السلام به صليب كشيدند و گمان كردند كه او عيسى است، وخداوند عيسى عليه السلام را به آسمان بالا برد.

العيني الغيتابي الحنفي، بدر الدين ابومحمد محمود بن أحمد (متوفاي 855هـ)، عمدة القاري شرح صحيح البخاري، ج12، ص35، ناشر: دار إحياء التراث العربي – بيروت.

مقاتل بن سليمان ادعا كرده است كه شخص به صليب كشيده شده، فردى به نام يهودا بوده است كه به آن حضرت بى احترامى هم كرده بود:

ثم قال تعالى: «وما قتلوه وما صلبوه ولكن شبه لهم» بصاحبهم الذي قتلوه، وكان الله عز وجل قد جعله على صورة عيسى فقتلوه، وكان المقتول لطم عيسى، وقال لعيسى حين لطمه، أتكذب على الله حين تزعم أنك رسوله، فلما أخذه اليهود ليقتلوه، قال لليهود: لست بعيسى، أنا فلان، واسمه يهوذا، فكذبوه وقالوا له: أنت عيسى، وكانت اليهود جعلت المقتول رقيبا على عيسى صلى الله عليه وسلم، فألقى الله تعالى ذكره شبهه على الرقيب فقتلوه. ثم قال سبحانه: «وإن الذين اختلفوا فيه»، يعني في عيسى، وهم النصارى، فقال بعضهم: قتله اليهود، وقال بعضهم: لم يقتل، «لفي شك منه» في شك من قتله، «ما لهم به من علم إلا اتباع الظن وما قتلوه يقينا».

خداوند فرمود: «نه او را كشتند و نه به صليب كشيدند و به اشتباه افتادند» و كسى كه با خودشان بود را به قتل رساندند، و خداوند عزوجل او را به صورت عيسى عليه السلام قرار داد پس او را كشتند، و آن مقتول كسى بود كه به عيسى عليه السلام سيلى زد و هنگامى كه به عيسى عليه السلام سيلى زد به او گفت: آيا به خداوند نسبت دروغ مى‌دهى، در حالى كه گمان مى‌كنى پيامبر خدا هستي؟ زمانى كه يهوديان او را گرفتند تا او را بكشند به يهوديان گفت: من عيسى نيستم، من فلانى هستم و اسمش يهودا بود، او را تكذيب كردند و به او گفتند: تو عيسى هستى؛ و يهوديان، مقتول را نگهبان بر عيسى عليه السلام قرار داده بودند و خداوند تعالى او را شبيه عيسى عليه السلام قرار داد و آنان او را كشتند؛ سپس خداوند سبحان فرمود: «همانا كسانى كه درباره او اختلاف كردند» يعنى درباره عيسى عليه السلام، آن‌هايى كه اختلاف كردند مسيحيان بودند، پس بعضى از آنان گفتند: عيسى عليه السلام را يهوديان كشتند و بعضى گفتند: عيسى عليه السلام كشته نشده است، «از اين‌كه عيسى عليه السلام كشته شده باشد در شك هستند، و به موضوع قتل، علم ندارند و از گمان خود تبعيت مى‌كنند، در حالى كه يقينا او را به قتل نرسانده‌اند»

الأزدي البلخي، أبو الحسن مقاتل بن سليمان بن بشير (متوفاي150هـ)، تفسير مقاتل بن سليمان، ج1، ص269، تحقيق: أحمد فريد، ناشر: دار الكتب العلمية - لبنان/ بيروت، الطبعة: الأولى، 1424هـ - 2003م.
3. كشته شدن شخص ديگري، غير از حواري و دشمنان عيسي:

قول سوم اين است كه وقتى يهوديان با قصد كشته شدن عيسى وارد خانه او شدند قبل از آنها حضرت عروج كرده بود از اين رو،‌ يهوديان مردى ديگرى را كشتند و چنين وا نمود كردند كه عيسى را كشته‌اند.

مرحوم طبرسى اين نظر را از ابو على جبائى نقل كرده است:

وقال أبو علي الجبائي: إن رؤساء اليهود أخذوا إنسانا، فقتلوه وصلبوه، على موضع عال، ولم يمكنوا أحدا من الدنو إليه، فتغيرت حليته، وقالوا: قد قتلنا عيسى، ليوهموا بذلك على عوامهم، لأنهم كانوا أحاطوا بالبيت الذي فيه عيسى، فلما دخلوه، كان عيسى قد رفع من بينهم، فخافوا أن يكون ذلك سببا لايمان اليهود به، ففعلوا ذلك. والذين اختلفوا فيه هم غير الذين صلبوه، وإنما باقي اليهود.

ابو على جبايى گويد: سران يهود، شخصى را گرفتند و در جاى بلندى بدار آويختند و به كسى اجازه ندادند كه به آن جا نزديك گردد. سپس در ميان مردم منتشر كردند كه عيسى را كشته‏اند. اين كار را از ترس عوام كردند، زيرا هنگامى كه وارد خانه شدند، عيسى به آسمان رفته بود و ترسيدند كه اگر اين قضيه را فاش كنند، يهوديان به عيسى عليه السلام ايمان آورند. قاتلان، در اين باره كه كسى غير از عيسى عليه السلام را به قتل رسانده‌اند، اختلافى نداشتند، اختلاف در ميان ساير يهوديان بود.

الطبرسي، أبي علي الفضل بن الحسن(متوفاي548هـ)، تفسير مجمع البيان، ج3،ص233، ناشر: مؤسسة الأعلمي للمطبوعات - بيروت – لبنان، الطبعة: الأولى، 1415هـ.

در مطالبى كه گفته شد نكته مشترك و اساسى اين است كه حضرت عيسى عليه السلام به قتل نرسيد و فرد ديگرى را به جاى ايشان كشتند و به صليب كشيدند، و اين فرد يا از ياران يا دشمنان و يا فرد ديگرى بوده است.
آيا حضرت عيسي عليه السلام وفات كرد؟

خداوند در آيه 55 سوره آل عمران در باره حضرت عيسى عليه السلام از كلمه «وفات» استفاده كرده است، ممكن است كسى ادعا كند كه طبق اين آيه، حضرت عيسى عليه السلام وفات كرده است و زنده نيست:

إِذْ قَالَ اللَّهُ يَاعِيسىَ إِنىّ‏ِ مُتَوَفِّيكَ وَرَافِعُكَ إِلىَ‏َّ وَمُطَهِّرُكَ مِنَ الَّذِينَ كَفَرُواْ وَجَاعِلُ الَّذِينَ اتَّبَعُوكَ فَوْقَ الَّذِينَ كَفَرُواْ إِلىَ‏ يَوْمِ الْقِيَمَةِ ثُمَّ إِلىَ‏َّ مَرْجِعُكُمْ فَأَحْكُمُ بَيْنَكُمْ فِيمَا كُنتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ. (آل عمران: 55)

به ياد آور زمانى را كه خداوند فرمود: اى عيسى! تو را مى‏گيرم و به سوى خودم بالا مى‏برم و تو را از آنهايى كه كافر شدند پاك مى‏سازم و پيروانت را تا روز قيامت بر كافران برترى دهم. آن گاه بازگشت شما به سوى من است و در آنچه بر سر آن اختلاف كرديد، حكم خواهم كرد.

علماء و مفسران اهل سنت، در پاسخ به اين مسأله، تصريح كرده‌اند كه كلمه «متوفيك» در اين آيه به معناى عروج از روى زمين و رفتن به آسمان است، نه به معناى مرگ.

طبرى، از مفسرين اهل سنت در تفسيرش به زنده بودن و عروج حضرت عيسى عليه السلام ‌تصريح كرده است:

حدثني المثنى قال ثنا عبد الله بن صالح قال ثني معاوية بن صالح أن كعب الأحبار قال: ما كان الله عز وجل ليميت عيسى بن مريم إنما بعثه الله داعيا ومبشرا يدعو إليه وحده فلما رأى عيسى قلة من اتبعه وكثرة من كذبه شكا ذلك إلى الله عز وجل فأوحى الله إليه «إني متوفيك ورافعك إلي» وليس من رفعته عندي ميتا وإني سأبعثك على الأعور الدجال فتقتله ثم تعيش بعد ذلك أربعا وعشرين سنة ثم أميتك ميتة الحي.

كعب الأحبار مى‌گويد: خداوند عز وجل جان حضرت عيسى عليه السلام ‌را نگرفت؛ عيسى عليه السلام ‌را خدا مبعوث كرد تا بشارت دهنده و دعوت كننده باشد و مردم را به سوى خداى يكتا بخواند، زمانى كه عيسى عليه السلام ‌كم بودن پيروان خود و زيادى تكذيب كنند‌گانش را ديد، به خداوند شكايت كرد و خداوند به او وحى كرد كه ما تو را به سوى خود بالا مى‌بريم و در اين عروج ميت و مرده نمى‌باشى و تو را بر‌مى‌انگيزيم بر دجال يك چشم و تو او را خواهى كشت، پس از آن دويست و چهل سال زندگى مى‌كنى، سپس تو را مى‌ميرانم، مانند مردن زندگان ديگر.

الطبري، أبي جعفر محمد بن جرير (متوفاي 310هـ)، جامع البيان عن تأويل آي القرآن، ج3، ص290، ناشر: دار الفكر، بيروت – 1405هـ

و بغوى در تفسير خود مى‌گويد:

«إذ قال الله يا عيسى إني متوفيك ورافعك إلي» اختلفوا في بعض التوفي ههنا قال الحسن و الكلبي ابن جريج إني قابضك ورافعك في الدنيا إلي من غير موت يدل عليه قوله تعالى «فلما توفيتني» أي قبضتني إلى السماء وأنا حي لأن قومه إنما تنصروا بعد رفعه لا بعد موته.

اين‌كه خداوند فرمود: اى عيسي! تو را مى‌گيرم و به سوى خود بالا مى‌برم، اينجا در معناى توفى اختلاف كردند، عده‌اى مى‌گويند منظور از اين‌كه خداوند فرمود،‌ من تو را مى‌گيرم و از اين دنيا مى‌برم معنايش مردن نيست. دليل آن، اين قول خداوند: «فلما توفيتني» است (كه از زبان عيسى نقل شده و آن را در روز قيامت خواهد گفت) يعنى مرا به سوى آسمان بردى و من زنده بودم،‌ همانا قوم او پس از به آسمان برده شدنش، پيروز شدند نه بعد از مرگش.

البغوي، الحسين بن مسعود (متوفاي516هـ)، تفسير البغوي، ج1، ص308، تحقيق: خالد عبد الرحمن العك، ناشر: دار المعرفة - بيروت.

عده‌اى از مفسران اهل سنت، قائل هستند كه در آيه تقديم و تأخير وجود دارد و بالا بردن حضرت عيسى عليه السلام ‌به آسمان‌ها، مقدم و نزول آن حضرت از آسمان و وفات ايشان مؤخر مى‌باشد:

«إذ قال الله يا عيسى إني متوفيك ورافعك إلي»، فيها تقديم، يقول: رافعك إلى من الدنيا، ومتوفيك حين تنزل من السماء على عهد الدجال، يقول: إني رافعك إلي الآن ومتوفيك بعد قتل الدجال.

«قول خداوند است كه اى عيسي! تو را مى‌گيرم و به سوى خود بالا مى‌برم»، در آيه تقديم و تأخير وجود دارد، مى‌گويد: تو را از دنيا به سوى خودم مى‌برم و وفات مى‌كنى هنگامى كه از آسمان به زمين بر مى‌گردى در زمانى كه دجال در زمين است، يعنى مى‌گويد: تو را الآن به سوى خود بالا مى‌برم و بعد از قتل دجال تو را مى‌ميرانم.

الأزدي البلخي، أبو الحسن مقاتل بن سليمان بن بشير(متوفاي150هـ)، تفسير مقاتل بن سليمان، ج1، ص172، تحقيق: أحمد فريد، ناشر: دار الكتب العلمية - لبنان/ بيروت، الطبعة: الأولى، 1424هـ - 2003م.

آقاى سمرقندى هم قايل به اين است كه در آيه تقديم و تأخير وجود دارد:

قوله تعالى «إذ قال الله يا عيسى إني متوفيك ورافعك إلي» ففي الآية تقديم وتأخير ومعناه إني رافعك من الدنيا إلى السماء ومتوفيك بعد أن تنزل من السماء على عهد الدجال

خداوند مى‌فرمايد: «قول خداوند است كه اى عيسي! تو را مى‌گيرم و به سوى خود بالا مى‌برم»، در آيه تقديم و تأخير است و معنايش اين است كه: من تو را از دنيا به آسمان بالا مى‌برم و بعد از اين‌كه در زمان دجال بر زمين نزول كردى، وفات مى‌كنى.

السمرقندي، نصر بن محمد بن أحمد ابوالليث (متوفاي367 هـ)، تفسير السمرقندي المسمي بحر العلوم، ج1، ص243، تحقيق: د. محمود مطرجي، ناشر: دار الفكر - بيروت.

ابن ابى زمنين به نقل از «سدي» مى‌نويسد كه «متوفيك» به معناى «قابضك» است:

«إذ قال الله يا عيسى إني متوفيك ورافعك إلي» قال السدي: معنى «متوفيك»: قابضك من بين بني إسرائيل «ورافعك إلي» في السماء.

«قول خداوند است كه اى عيسي! تو را مى‌گيرم و به سوى خود بالا مى‌برم»، سدى مى‌گويد: متوفيك به معناى گرفتن تو از ميان بنى إسرائيل است و بالا بردن تو به سوى خودم در آسمان.

إبن أبي زمنين، أبي عبد الله محمد بن عبد الله(متوفاي399هـ)، تفسير القرآن العزيز، ج1، ص291، تحقيق: أبو عبد الله حسين بن عكاشة - محمد بن مصطفى الكنز، ناشر: الفاروق الحديثة - مصر/ القاهرة - 1423هـ - 2002م، الطبعة: الأولى.

ثعلبى به صورت مفصل ديدگاه‌هاى مختلف در اين باره را آورده است:

«إذ قال اللّهُ يا عيسى إنّي متوفيك» اختلفوا في معنى التوفّي ههنا؛ فقال كعب والحسن والكلبي ومطر الوراق ومحمد بن جعفر بن الزبير وابن جريج وابن زيد: معناه: إنّي قابضك.«ورافعك»: من الدّنيا.«إليَّ»: من غير موت، يدلّ عليه قوله «فلمّا توفّيتني» أي قبضتني إلى السماء وأنا حيّ؛ لأنّ قومه إنّما تنصّروا بعد رفعه لا بعد موته. وعلى هذا القول للتوفّي تأويلان:

أحدهما: إنّي رافعك إليّ وافياً لن ينالوا منك. من قولهم: توفّيت كذا واستوفيته أي أخذته تامّاً.

والآخر: إنّي مسلّمك، من قولهم: توفيت منه كذا أي سلّمته. وقال الربيع بن أنس: معناه أنّي منيمك ورافعك إليّ من قومك، يدل عليه قوله: «وهو الذي يتوفاكم بالليل»: أي ينيمكم؛ لأنّ النوم أخو الموت، وقوله «الله يتوفى الأنفس حين موتها والتي لم تمت فى منامها».

وروى علي بن أبي طلحة عن ابن عباس قال: إنّي مميتكم، يدلّ عليه: «قل يتوفّاكم ملك الموت»، وقوله «وإمَّا نرينّك بعض الذي نعدهم أو نتوفينّك» وله على هذا القول تأويلان:

أحدهما: ما قال وهب: توفّى اللّه عيسى ثلاث ساعات من النهار ثم أحياه ورفعهُ. والآخر: ما قاله الضحّاك وجماعة من أهل المعاني: إنّ في الكلام تقديماً وتأخيراً، معناه إنّي رافعك إليّ.

«ومطهّرك من الذين كفروا»: ومتوفّيك بعد إنزالك من السماء كقوله عز وجّل: «ولولا كلمة سبقت من ربك لكان لزاماً وأجل مسمىً».

«قول خداوند است كه اى عيسي! تو را مى‌گيرم و به سوى خود بالا مى‌برم»، در معناى كلمه توفى اختلاف كرده‌اند؛

كعب، حسن، كلبى، مطر الوراق، محمد بن جعفر بن زبير، ابن جريج و ابن زيد مى‌گويند: متوفيك يعنى مى‌گيرم تو را و از دنيا به سوى خودم بالا مى‌برم، بدون مرگ و مردن؛ بر آن قول كه گفته شد قول خداوند دلالت مى‌كند كه فرموده: «فلما توفيتني» يعنى تو را مى‌گيرم و به آسمان مى‌برم و ما زنده هستيم، زيرا قومش، او را يارى كردند بعد از بالا بردنش به آسمان نه بعد از مرگش. بنا بر اقوالى كه گذشت براى توفى دو تأويل وجود دارد:

1. تو را به سوى خود بالا بردم و اين بالا بردن كافى است و جانت را نگرفته‌اند. و قايلند توفيت يعنى آن چيز را گرفت.

2. تو را سالم نگه مى‌دارم، گفته‌اند: توفيت منه يعنى تو را از آن چيز سالم نگه مى‌دارم. ربيع بن أنس مى‌گويد: توفيت منه يعني: من تو را به خواب مى‌برم (به تو آرامش مى‌دهم) و تو را از ميان قومت به سوى خودم بالا مى‌برم، و بر آن‌چه گفتيم قول خداوند دلالت مى‌كند كه فرموده: «وهو الذى يتوفاكم بالليل» يعنى شما را به خواب مى‌برد، چون خواب برادر مرگ است و خداوند ميفرمايد: «خدا جانها را به هنگام مردنشان مى‏گيرد، و نيز جان كسانى را كه در خواب خود نمرده‏اند».

على بن أبى طلحه از ابن عباس روايت مى‌كند: منظور از آيه اين است: شما مرده‌ايد (شما را ميراندم)، آيه بر آن تعبير دلالت دارد: «بگو: فرشته مرگ شما را مى‏ميراند» و اين آيه: «يا پاره‏اى از چيزهايى را كه به آنها وعده داده‏ايم به تو مى‏نمايانيم يا تو را مى‏ميرانيم‏»، با توجه به اين دو آيه، براى قول ابن عباس دو تأويل وجود دارد:

تأويل اول: آن‌چه كه وهب قايل است: خداوند حضرت عيسى عليه السلام ‌را سه ساعت از روز ميراند، سپس او را زنده كرد و به آسمان برد.

تأويل دوم: نظرى كه ضحاك و عده‌اى ديگر به آن قايلند: همانا در كلام تقديم و تأخير وجود دارد و معنا چنين مى‌شود: ما تو را به سوى خود بالا برديم و تو را از كافران پاك گردانديم و بعد از آن‌كه از آسمان نزول كردى تو را مى‌ميرانيم، مانند قول خداوند كه مى‌فرمايد: «اگر نه سخنى بود كه پروردگارت پيش از اين گفته و زمان را معين كرده بود» (عذاب حتمى بود).

الثعلبي النيسابوري، ابوإسحاق أحمد بن محمد بن إبراهيم (متوفاي427هـ) الكشف والبيان، ج3، ص81، تحقيق: الإمام أبي محمد بن عاشور، مراجعة وتدقيق الأستاذ نظير الساعدي، ناشر: دار إحياء التراث العربي - بيروت، الطبعة: الأولى، 1422هـ-2002م.

قرطبى مالكى در كتاب «التمهيد لما فى الموطء» در اين باره مى‌گويد:

«يا عيسى إني متوفيك ورافعك إلي» فقالت طائفة أراد إني رافعك ومتوفيك قالوا: وهذا جائز في الواو والمعنى عند هؤلاء أنه توفي موت إلا أنه لم يمت بعد وقال زيد بن اسلم وجماعة متوفيك قابضك من غير موت مثل توفيت المال واستوفيته أي قبضته وقال الربيع بن أنس يعني وفاة منام لأن الله تعالى رفعه في منامه...

... والصحيح عندي في ذلك قول من قال متوفيك قابضك من الأرض.

«اى عيسي! تو را مى‌گيرم و به سوى خود بالا مى‌برم»، گروهى قايل شده‌اند «إنى رافعك ومتوفيك» در واو عطف رافعك و متوفيك جايز است و معناى توفى نزد آنان مردن است مگر اين‌كه عيسى عليه السلام ‌نمرده، زيد بن اسلم و جماعتى مى‌گويند: متوفيك به معناى گرفتنى است كه مرگ در آن نباشد، مثل توفيت المال و استيفاى آن، يعنى گرفتن مال؛ ربيع بن أنس مى‌گويد: وفات يعنى خوابيدن، زيرا خداوند در هنگام خواب، روح فرد خوابيده را بالا مى‌برد.

سپس نظر خود را مى‌گويد:

معناى درست درباره وفات، به نظر من، گرفتن و برداشتن از زمين است.

النمري القرطبي المالكي، ابوعمر يوسف بن عبد الله بن عبد البر (متوفاي 463هـ)، التمهيد لما في الموطأ من المعاني والأسانيد، ج14، ص203، تحقيق: مصطفي بن أحمد العلوي، ‏محمد عبد الكبير البكري، ناشر: وزارة عموم الأوقاف والشؤون الإسلامية - المغرب – 1387هـ.

قرطبى نيز در تفسيرش مى‌نويسد:

والصحيح أن الله تعالى رفعه إلى السماء من غير وفاة ولا نوم كما قال الحسن وبن زيد وهو اختيار الطبري وهو الصحيح عن بن عباس.

صحيح اين است كه خداوند حضرت عيسى را بدون ميراندن و خواب بالا برد،‌ چنانچه اين را حسن و ابن زيد گفته و اين قول را طبرى نيز برگزيده است، و اين روايت در نزد ابن عباس صحيح است.

الأنصاري القرطبي، ابوعبد الله محمد بن أحمد (متوفاى671هـ)، الجامع لأحكام القرآن، ج 4، ص100، ناشر: دار الشعب – القاهرة.

نتيجه: قول صحيح اين است كه حضرت عيسى بدون مردن و خواب به آسمان برده شد و يهوديان كسى ديگرى را به جاى او كشتند. بنابراين آن حضرت هنوز زنده است كه طبق روايات ذيل،‌ در زمان ظهور امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف از آسمان فرود خواهد آمد.
نزول حضرت عيسي در زمان ظهور مهدي (ع):

در منابع اهل سنت روايات فراوانى وجود دارد هنگامى‌كه حضرت مهدى عجل الله تعالى فرجه الشريف ظهور مى‌كند،‌ حضرت عيسى نيز از آسمان فرود مى‌آيد و پشت سر آن حضرت در نماز اقتداء مى‌نمايد.

مسأله نزول حضرت عيسى و اقتداء او به حضرت مهدى عليه السلام، به اندازه‌ى روشن است كه يكى از علماى بزرگ حنابله،‌ ابو محمد بربهارى در كتاب «شرح السنة» آن را يكى از عقايد خود مى‌داند و در همان ابتداى كتابش و در مرحله بيستم به اين مسأله اقرار مى‌كند و مى‌گويد:

20. والإيمان بنزول عيسى ابن مريم عليه السلام، ينزل فيقتل الدجال و يتزوج و يصلي خلف القائم من آل محمد صلى الله عليه و سلم و يموت و يدفنه المسلمون.

از مواردى كه بايد به آن اقرار كرد، ايمان به نزول عيسى بن مريم عليه السلام است. او به زمين نزول مى‌كند و دجال را به قتل مى‌رساند و ازدواج مى‌كند و پشت سر قائم آل محمد عجل الله تعالى فرجه الشريف نماز مى‌خواند، بعد مى‌ميرد و مسلمانان او را دفن مى‌كنند.‌

أبو محمد البربهاري، حسن بن علي بن خلف(متوفاي 329هـ)، كتاب شرح السنة، ج1، ص27، تحقيق: د. محمد سعيد سالم القحطاني، ناشر: دار ابن القيم- الدمام- 1408هـ، الطبعة: الأولي.

اين سخن بربهارى را محمد بن يحيى بغدادى و عكرى حنبلى نيز در كتابهايشان نقل كرده اند.

البغدادي الحنبلي، أبو الحسين محمد بن أبي يعلى بن الفراء(متوفاي521هـ)، طبقات الحنابلة، ج2، ص20، تحقيق: محمد حامد الفقي، ناشر: دار المعرفة - بيروت.

العكري الحنبلي، عبد الحي بن أحمد بن محمد (متوفاي 1089هـ)، شذرات الذهب في أخبار من ذهب، ج2، ص321، تحقيق: عبد القادر الأرنؤوط، محمود الأرناؤوط، ناشر: دار بن كثير - دمشق، الطبعة: الأولي، 1406هـ.

و محمد بن يحيى بغدادى در توصيف و معرفى بربهارى مى‌نويسد:

الحسن بن علي بن خلف أبو محمد البربهاري شيخ الطائفة في وقته ومتقدمها في الإنكار على أهل البدع والمباينة لهم باليد واللسان وكان له صيت عند السلطان وقدم عند الأصحاب وكان أحد الأئمة العارفين والحفاظ للأصول المتقنين والثقات المؤمنين. صحب جماعة من اصحاب إمامنا أحمد منهم المروذي وصحب سهل التستري.

حسن بن على بن خلف ابو محمد بربهارى،‌ بزرگ طائفه در زمان خودش و پيشگام آنان در انكار بر اهل بدعت و دشمنى با آنان با دست و زبان. و براى او نزد سلطان جايگاه و شهرتى بود. او يكى از پيشوايان عارف،‌ حافظان اصول محكم و از مؤمنان موثق بود. گروهى از اصحاب امام احمد مانند مروزى و سهل تسترى با او مصاحبت كرد.

البغدادي الحنبلي، أبو الحسين محمد بن أبي يعلى بن الفراء(متوفاي521هـ)، طبقات الحنابلة، ج2، ص18، تحقيق: محمد حامد الفقي، ناشر: دار المعرفة - بيروت.

حال كه روشن شد نزول حضرت عيسى در زمان ظهور حضرت مهدى عليه السلام يك امر پذيرفته شده است،‌ روايات صحيح اهل سنت را نيز در اين زمينه نقل مى‌كنيم:

اسماعيل بخارى در صحيحش از ابو هريره آورده‌است:

حدثنا بن بُكَيْرٍ حدثنا اللَّيْثُ عن يُونُسَ عن بن شِهَابٍ عن نَافِعٍ مولى أبي قَتَادَةَ الْأَنْصَارِيِّ أَنَّ أَبَا هُرَيْرَةَ قال قال رسول اللَّهِ صلى الله عليه وسلم: كَيْفَ أَنْتُمْ إذا نَزَلَ بن مَرْيَمَ فِيكُمْ وَإِمَامُكُمْ مِنْكُمْ. تَابَعَهُ عُقَيْلٌ وَالْأَوْزَاعِيُّ.

ابو هريرة از پيامبر صلى الله عليه وآله نقل كرده: چگونه است حال شما وقتى عيسى بن مريم عليه السلام در بين شما فرود مى‌آيد و امام شما از بين خودتان است؟

البخاري الجعفي، محمد بن إسماعيل ابوعبدالله (متوفاي256هـ)، صحيح البخاري، ج3، ص1272، ح3265، تحقيق: د. مصطفي ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407 - 1987.

همين روايت در صحيح مسلم نيز نقل شده است:

النيسابوري القشيري، ابوالحسين مسلم بن الحجاج (متوفاى261هـ)، صحيح مسلم، ج1، ص136، تحقيق: محمد فؤاد عبد الباقي، ناشر: دار إحياء التراث العربي - بيروت.

اين روايت در دو كتاب صحيح اهل سنت نقل شده نياز به بررسى سند نيست و از طرفى علماى ديگر اهل سنت وقتى اين روايت را نقل كرده اند بر صحت آن اقرار كرده اند. از جمله حسين بن مسعود بغوى در كتاب «شرح السنة» مى‌گويد:

هذا حديث متفق على صحته وأخرجه مسلم عن حرملة بن يحيى.

البغوي، الحسين بن مسعود (متوفاى516هـ)، شرح السنة، ج15، ص82، تحقيق: شعيب الأرناؤوط - محمد زهير الشاويش، ناشر: المكتب الإسلامي - دمشق _ بيروت، الطبعة: الثانية، 1403هـ - 1983م.

اين روايت پيامبر صلى الله عليه وآله علاوه بر اين‌كه زنده بودن حضرت عيسى عليه السلام را تا زمان حضرت مهدى عليه السلام ثابت مى‌كند، نشانگر اين است كه عمر او چند صد سال بشتر از حضرت مهدى است.
6. حضرت خضر عليه السلام زنده حاضر:

يكى از كسانى كه عمر طولانى دارد و طبق عقيده شيعه و بسيارى از بزرگان اهل سنت تا هنوز زنده مى‌باشد، حضرت خضر عليه السلام است.
معرفي حضرت خضر از جهت نسبي:

مناوى از علماى بزرگ اهل سنت در كتاب «فيض القدير شرح الجامع الصغير» حضرت خضر را معرفى كرده و به اقوالى كه در باره او وجود دارد اشاره كرده است:

قال النووي: واسمه بلياء أو إبلياء وكنيته أبو العباس والخضر لقبه وإطلاق الاسم على اللقب شائع وهو صاحب موسى عليه السلام الذي أخبر عنه بالقرآن العظيم بتلك الأعاجيب وأبوه ملكان بفتح فسكون ابن فالع بن عابر بن شالخ بن ارفخشد بن سام بن نوح وقيل وهو ابن حلقيا وقيل ابن قابيل بن آدم وقيل ابن فرعون صاحب موسى وهو غريب وقيل أمه رومية وأبوه فارسي وقيل هو ابن آدم عليه السلام لصلبه وقيل الرابع من أولاده وقيل عيصو وقيل من سبط هارون عليه السلام وقيل هو ابن خالة ذي القرنين ووزيره ومن أعجب ما قيل أنه من الملائكة.

نووى گفته است:‌ اسم حضرت خضر،‌ بلياء يا ابلياء و كنيه او ابو العباس و «خضر» لقب آن بزرگوار است و اطلاق اسم بر لقب شايع است. حضرت خضر عليه السلام صاحب موسى است كه قرآن عظيم خبرهاى عجيبى از آن خبر داده است. و پدرش «مَلْكان بن فالع بن عابر بن شالخ بن ارفخشد بن سام بن نوح است. در نسب او چند قول ديگر هم گفته شده: 1. پسر ابن حليقا 2. پس قابيل بن آدم. 3. پسر فرعون صاحب موسى، اين قول غريب است.4. برخى گفته: مادرش رومى و پدرش اهل فارس است. 5. پسر صلبى حضرت آدم. 6. چهارمين اولاد آدم. 7. او همان عيصو است. 8. برخى گفته: او نوه هارون است. 9. برخى گفته: او پسر خاله ذى القرنين و وزير او. 10. عجيب تر اين‌كه برخى او را از فرشتگان مى‌دانند.

المناوي، محمد عبد الرؤوف بن علي بن زين العابدين (متوفاى1031هـ)، فيض القدير شرح الجامع الصغير، ج2، ص575، ناشر: المكتبة التجارية - مصر، الطبعة: الأولى، 1356هـ.
روايات اهل سنت بر زنده بودن حضرت خضر:

علاء الدين بغدادى در تفسير «الخازن»، ابن حجر عسقلانى در «فتح الباري»، سيوطى در «الدر المنثور» ابن عادل دمشقى در «اللباب فى علوم الكتاب» از طريق مكحول از كعب الاحبار و از طريق خصيف، روايت كرده اند كه چهار نفر از انبيا (حضرت خضر،‌ الياس،‌ ادريس و عيسى عليهم السلام) زنده‌اند:

ابن حجر عسقلانى مى‌نويسد:

وروى عن مكحول عن كعب الأحبار قال أربعة من الأنبياء أحياء أمان لأهل الأرض اثنان في الأرض الخضر والياس واثنين في السماء إدريس وعيسى.

چهار نفر از أنبياء زنده‌اند و امان براى اهل زمين، دو نفرشان در زمين هستند، خضر و إلياس عليهما السلام و دو نفر در آسمان، إدريس و عيسى عليهما السلام.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاى852 هـ)، فتح الباري شرح صحيح البخاري، ج6، ص434، تحقيق: محب الدين الخطيب، ناشر: دار المعرفة - بيروت.

ابن عادل الدمشقي الحنبلي، ابوحفص عمر بن علي (متوفاى بعد 880 هـ)، اللباب في علوم الكتاب، ج13، ص84، تحقيق: الشيخ عادل أحمد عبد الموجود والشيخ علي محمد معوض، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت / لبنان، الطبعة: الأولى، 1419 هـ ـ 1998م

السيوطي، جلال الدين أبو الفضل عبد الرحمن بن أبي بكر (متوفاى911هـ)، الدر المنثور، ج4، ص239، ناشر: دار الفكر - بيروت – 1993.

البغدادي الشهير بالخازن، علاء الدين علي بن محمد بن إبراهيم (متوفاي725هـ )، تفسير الخازن المسمي لباب التأويل في معاني التنزيل، ج4، ص251، ناشر: دار الفكر - بيروت / لبنان - 1399هـ ـ 1979م.

در كتاب الدر المنثور روايت از اين طريق نقل شده‌است:

وأخرج ابن شاهين عن خصيف قال: أربعة من الأنبياء أحياء: اثنان في السماء عيسى وإدريس وإثنان في الأرض الخضر وإلياس.

چهار نفر از أنبياء زنده‌اند، دو تن در آسمان كه إدريس و عيسى عليهما السلام ‌‌و دو نفر در زمين و آن‌ها خضر و إلياس عليهما السلام هستند.

السيوطي، جلال الدين عبد الرحمن بن أبي بكر (متوفاي911هـ)، الدر المنثور، ج5، ص432، ناشر: دار الفكر - بيروت – 1993.
كلام بزرگان اهل سنت بر زنده بودن حضرت خضر:

بزرگان اهل سنت گفته اند: حضرت خضر عليه السلام زنده است براى اثبات اين سخن كلام چند تن از علماى سرشناس آنها را نقل مى‌كنيم:

1. شيخ سليمان قندوزي:

در مسأله طول عمر امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف،‌ قندوزى حنفى مطلبى را از كنجى شافعى نقل كرده و عمر طولانى آن حضرت را، به دليل بقاء حضرت عيسى و خضر و إلياس عليهم السلام يك امر محال و غير ممكن نمى‌داند:

وقال الشيخ المحدث الفقيه أبو عبد الله محمد بن يوسف بن محمد الكنجي الشافعي في كتابه البيان في أخبار صاحب الزمان في آخر الباب الخامس والعشرين، وهو آخر الأبواب: إن المهدي ولد الحسن العسكري، فهو حي موجود باق منذ غيبته إلى الآن، ولا امتناع في بقائه بدليل بقاء عيسى والخضر وإلياس.

محدث فقيه أبو عبدالله محمد بن يوسف الكنجى شافعى در كتاب البيان فى أخبار صاحب الزمان، در آخر باب بيست و پنجم مى‌گويد: همانا مهدى عليه السلام فرزند حسن عسكرى عليه السلام ‌است، او زنده است و وجود دارد، غيبتش تا كنون ادامه داشته و بقايش غير ممكن نيست به خاطر اين‌كه حضرت عيسى و خضر و إلياس عليهم السلام هنوز زنده‌اند.

القندوزي الحنفي، الشيخ سليمان بن إبراهيم(متوفاي1294هـ)، ينابيع المودة لذوي القربى، ج3، ص348، تحقيق: سيد علي جمال أشرف الحسيني، ناشر: دار الأسوة للطباعة والنشر ـ قم- 1416هـ، الطبعة: الأولى.

2. ادعاى اتفاق مسلمين توسط زمخشرى بر زنده بودن خضر:

زمخشرى نيز در كتاب «ربيع الأبرار» اتفاق مسلمين را بر زنده بودن حضرت عيسى عليه السلام گزارش كرده‌است:

إنّ المسلمين متفقون على حياة أربعة من الأنبياء، اثنان منهم في السماء، وهما إدريس، وعيسى، واثنان في الأرض إلياس، والخضر، وإنّ ولادة الخضر في زمن إبراهيم أبي الأنبياء.

ترجمه اين روايت چند بار گذشت.

الزمخشري الخوارزمي، ابوالقاسم محمود بن عمرو بن أحمد جار الله (متوفاى538هـ)، ربيع الأبرار، ج1، ص397، طبق برنامه الجامع الكبير.

3. گزارش نظر جمهور علماء بر زنده بودن خصر توسط نووي:

نووى از شارحان صحيح مسلم نظر جمهور علماء را بر زنده بودن آن حضرت تا الان گزارش كرده است:

باب من فضائل الخضر: جمهور العلماء على انه حي موجود بين أظهرنا وذلك متفق عليه عند الصوفية واهل الصلاح والمعرفة وحكاياتهم في رؤيته والاجتماع به والاخذ عنه وسؤاله وجوابه ووجوده في المواضع الشريفة ومواطن الخير اكثر من ان يحصر وأشهر من ان يستر. وقال الشيخ أبو عمر بن الصلاح هو حي عند جماهير العلماء والصالحين والعامة معهم في ذلك قال وانما شذ بانكاره بعض المحدثين.

باب فضائل حضرت خضر عليه السلام: جمهور علماء بر اين هستند كه حضرت خضر زنده و در ميان ما موجود است. اين نظر مورد اتفاق صوفيه،‌ اهل صلاح و عارفان است و حكايات آنان در ديدار و اجتماع با او و گرفتن پاسخ سؤالها و وجود او در جاهاى شريف و متبرك و مواطن خير بسيار و فراتر از شمارش و مشهور تر از اين است كه پوشيده بماند. شيخ ابو عمربن صلاح مى‌گويد: حضرت خضر نزد جمهور علماء و صلحاء زنده است و عامه مردم هم با آنان هم عقيده اند تنها اندكى از برخى محدثان آن را انكار كرده اند.

النووي الشافعي، محيي الدين أبو زكريا يحيى بن شرف بن مر بن جمعة بن حزام (متوفاى676 هـ)، شرح النووي علي صحيح مسلم، ج15،‌ ص135، ناشر: دار إحياء التراث العربي - بيروت، الطبعة الثانية، 1392 هـ.

اين سخن نووى را علماى ديگر اهل سنت نيز نقل كرده‌اند:

العراقي، أبو الفضل زين الدين عبد الرحيم بن الحسين (متوفاى806هـ)، طرح التثريب في شرح التقريب، ج8، ص147، تحقيق: عبد القادر محمد علي، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت الطبعة: الأولى2000م.

ملا علي القاري، نور الدين أبو الحسن علي بن سلطان محمد الهروي (متوفاى1014هـ)، مرقاة المفاتيح شرح مشكاة المصابيح، ج10، ص383، تحقيق: جمال عيتاني، ناشر: دار الكتب العلمية - لبنان/ بيروت، الطبعة: الأولى، 1422هـ - 2001م.

السيوطي وآخرون، (متوفاي849 هـ)، شرح سنن ابن ماجه، ج1، ص292،‌ دار النشر، طبق برنامه الجامع الكبير.

بدر الدين عينى در «عمدة القاري» نيز مى‌گويد:

السادس: في حياته: فالجمهور على أنه باق إلى يوم القيامة. قيل: لأنه دفن آدم بعد خروجهم من الطوفان فنالته دعوة أبيه آدم بطول الحياة. وقيل: لأنه شرب من عين الحياة.

مطلب ششم در باره حيات اوست: جمهور علماء بر اين است كه او تا روز قيامت باقى است؛‌ چرا كه او آدم را بعد از اينكه در طوفان از قبر بيرون شد، دفن كرد و به درخواست پدرش حضرت آدم كه طول حيات او را خواسته بود رسيد. و گفته شده كه او از چشمه حيات نوشيده است.

العيني الغيتابي الحنفي، بدر الدين ابومحمد محمود بن أحمد (متوفاي 855هـ)، عمدة القاري شرح صحيح البخاري، ج2، ص60، ناشر: دار إحياء التراث العربي – بيروت.

آلوسى در تفسير «روح المعاني» نيز بعد از اين‌كه دلائل منكران حيات خضر را نقل كرده مى‌نويسد:

وذهب جمهور العلماءإلى أنه حي موجود بين أظهرنا وذلك متفق عليه عند الصوفية قدست أسرارهم قاله النووي ونقل عن الثعلبي المفسر أن الخضر نبي معمر على جميع الأقوال محجوب عن أبصار أكثر الرجال وقال ابن الصلاح: هو حي اليوم عند جماهير العلماء والعامة معهم في ذلك وإنما ذهب إلى إنكار حياته بعض المحدثين.

الآلوسي البغدادي الحنفي، أبو الفضل شهاب الدين السيد محمود بن عبد الله (متوفاى1270هـ)، روح المعاني في تفسير القرآن العظيم والسبع المثاني، ج15، ص321؛ ناشر: دار إحياء التراث العربي – بيروت.

4. ابن سمعو بغدادى و دميرى شافعي:

ابن سمعون بغدادى در «امالي» و دميرى مصرى در «حياة‌ الحيوان» بعد از اين‌كه سخن نووى و مخالفان را آورده خودشان مى‌گويند: صحيح اين است كه او زنده است:‌

والصحيح الصواب أنه حي.

ابن سمعون البغدادي، أبو الحسين محمد بن أحمد بن إسماعيل بن عنبس (متوفاى387هـ)، أمالي ابن سمعون، ج1، ص272، طبق برنامه الجامع الكبير.

الدميري المصري الشافعي، كمال الدين محمد بن موسى بن عيسى (متوفاى808 هـ)، حياة الحيوان الكبرى، ج1، ص383، تحقيق: أحمد حسن بسج، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت / لبنان، الطبعة: الثانية، 1424 هـ - 2003م.

5. عبد الرئوف مناوي:

مناوى در فيض القدير بعد از معرفى او از جهت نسب مى‌نويسد:

والأصح عند الجمهور أنه نبي معمر محجوب عن الأبصار وهو حي عند عامة العلماء وعامة الصلحاء وقيل لا يموت إلا في آخر الزمان حتى يرتفع القرآن.

قول صحيح تر نزد جمهور اين است كه او پيامبر داراى عمر طولانى و پنهان از ديده ها است. او نزد عامه علماء و صلحاء زنده است و گفته شده:‌ او در آخر الزمان نمى‌ميرد تا قرآن برداشته شود (كنايه از اين‌كه تا قرآن موجود است او زنده است و قرآن هم تا روز قيامت موجود است.)

المناوي، محمد عبد الرؤوف بن علي بن زين العابدين (متوفاى1031هـ)، فيض القدير شرح الجامع الصغير، ج2، ص575، ناشر: المكتبة التجارية - مصر، الطبعة: الأولى، 1356هـ.

قرطبى در تفسير «الجامع لأحكام القرآن» از عمرو بن دينار روايت كرده است:

وعن عمرو بن دينار قال: إن الخضر وإلياس لا يزالان حيين في الأرض ما دام القرآن على الأرض فإذا رفع ماتا.

همانا خضر و الياس هميشه و تازمانى كه قرآن روى زمين است، آنان نز در زمين اند و هنگامى‌كه قرآن برداشته شود،‌ آنها نيز مى‌ميرند.

الأنصاري القرطبي، ابوعبد الله محمد بن أحمد (متوفاى671هـ)، الجامع لأحكام القرآن، ج11، ص43، ناشر: دار الشعب – القاهرة.

7. خليل بن احمد فراهيدي:

فراهيدى از علماى اهل سنت حضرت خضر عليه السلام را پيامبرى از بنى إسرائيل، با عمر طولانى و غايب از انظار، و همراه حضرت موسى عليه السلام بيان مى‌كند.

الخضر نبي معمر محجوب عن الأبصار و هو نبي من بني إسرائيل و هو صاحب موسى.

الفراهيدي، خليل بن أحمد(متوفاي175هـ)، العين، ج4، ص175، تحقيق: د. مهدي المخزومي- د. ابراهيم السامرائي، ناشر: دار المكتبة الهلال.

8. ثعلبى صاح كتاب «العرائس» و قرطبى در الجامع لاحكام القرآن:

ثعلبى يكى از مفسران اهل سنت در كتاب «العرائس» قول به زنده بودن حضرت خضر را صحيح مى‌داند؛ اما از آنجايى كه فعلاً اين كتابش در دسترس ما نيست نظر او را از نقل كتابهاى ديگر مى‌آوريم با تذكراين نكته كه تقريباً‌ اكثر علماء به قول ايشان اشاره كرده و متن او را در كتابهايشان آورده اند.

قرطبى در «الجامع لأحكام القرآن» ابتدا نظر ابو اسحاق ثعلبى را بر زنده بودن حضرت خضر بيان كرده و در پايان نظر خودش را نيز بيان كرده است:

وقد ذكر أبو إسحاق الثعلبي في كتاب العرائس له: والصحيح أن الخضر نبي معمر محجوب عن الأبصار..

وقد ذكر شيخنا الإمام أبو محمد عبد المعطي بن محمود بن عبد المعطي اللخمي في شرح الرسالة له للقشيري حكايات كثيرة عن جماعة من الصالحين والصالحات بأنهم رأوا الخضر عليه السلام ولقوه يفيد مجموعها غاية الظن بحياته مع ما ذكره النقاش والثعلبي وغيرهما.

ابو اسحاق ثعلبى در كتاب «العرائس» گفته است: صحيح اين است كه خضر نبى داراى عمر طولانى و پنهاناز ديده ها است... استاد ما امام ابو محمد عبد المعطى... در شرح رساله خود حكايات فراوانى را از گروهى مردان و زنان صالح آورده كه آنان خضر را ديده و با آن حضرت ملاقات داشته اند. مجموع اين حكايات ظن غالب را بر زنده بوده او مى‌رساند علاوه بر آنچه كه ثعلبى و غير آن نقل كرده اند.

الأنصاري القرطبي، ابوعبد الله محمد بن أحمد (متوفاى671هـ)، الجامع لأحكام القرآن، ج11، ص43، ناشر: دار الشعب – القاهرة.

زين الدين عراقى بعد از اين‌كه سخن ثعلبى را آورده مى‌گويد:‌ ابو الفرج ابن جوزى كتابى را در باره حيات خضر نوشته است:

و قال الثعلبي المفسر الخضر نبي معمر على جميع الأقوال محجوب عن الأبصار يعني عن أبصار أكثر الناس قال و قيل إنه لا يموت إلا في آخر الزمان حين يرفع القرآن و صنف أبو الفرج بن الجوزي كتابا في حياته.

بنا بر جميع اقوال، خضر عليه السلام پيامبرى با عمر طولانى و غائب از انظار مردم مى‌باشد و نمى‌ميرد مگر در آخر‌الزمان، هنگام رفع قرآن به آسمانها؛ أبو الفرج بن جوزى كتابى در مورد حيات خضر عليه السلام نوشته است.

العراقي، زين الدين أبو الفضل عبد الرحيم بن الحسيني(متوفاي806هـ)، طرح التثريب في شرح التقريب، ج8، ص147، تحقيق: عبد القادر محمد علي، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت – 2000م، الطبعة: الأولى.

9. شمس الدين رملى شافعي:

از شمس الدين رملى شافعى،‌ در مورد حيات حضرت خضر پرسيده شد و او تصريح مى‌كند كه او زنده است و اتفاق جمهور علماء را در اين باره بيان مى‌كند و در ضمن مى‌گويد به اتفاق جمهور علماء، او نبى هم بوده است:

(سُئِلَ) عَنْ السَّيِّدِ الْخَضِرِ هَلْ هُوَ نَبِيٌّ أَوْ وَلِيٌّ وَهَلْ هُوَ حَيٌّ الْآنَ أَمْ مَيِّتٌ وَهَلْ هُوَ خَلْقٌ مِنْ الْبَشَرِ أَمْ مِنْ الْمَلَائِكَةِ، وَإِذَا كَانَ حَيًّا فَأَيْنَ مَقَرُّهُ وَمَا مَأْكَلُهُ وَمُشْرَبُهُ وَكَذَلِكَ سَيِّدُنَا إلْيَاسَ عَلَيْهِ السَّلَامُ وَقَوْمُ يُونُسَ السُّؤَالُ عَنْهُمَا كَذَلِكَ؟ (فَأَجَابَ) أَمَّا السَّيِّدُ الْخَضِرُ فَالصَّحِيحُ كَمَا قَالَهُ جُمْهُورُ الْعُلَمَاءِ أَنَّهُ نَبِيٌّ لِقَوْلِهِ تَعَالَى (وَمَا فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِي) وَلِقَوْلِهِ تَعَالَى وَ (آتَيْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنَا) أَيْ الْوَحْيَ وَالنُّبُوَّةَ لَا وَلِيٌّ، وَإِنْ خَالَفَ بَعْضُهُمْ فَقَالَ لَمْ يَكُنْ الْخَضِرُ نَبِيًّا عِنْدَ أَكْثَرِ أَهْلِ الْعِلْمِ وَالصَّحِيحُ أَيْضًا أَنَّهُ حَيٌّ.

از شمس الدين رملى در باره حضرت خضر پرسيده شد كه آيا او پيامبر بود يا ولى. آيا او الان زنده است يا مرده؟ آيا او از جنس بشر بود يا از فرشتگان؟ در صورتى‌كه زنده است جاى او كجاست؟ چه ميخورد چه مى نوشد؟ همچنين از حضرت الياس عليه السلام سؤال شد. او در جواب گفت:‌ اما حضرت خضر،‌ صحيح اين است كه او پيامبر بود نه ولى. به دليل گفتار خداوند: وما فعلته عن امرى. و آتيناه رحمة من عندنا. يعنى وحى و نبوت. اگرچه برخى مخالفت كرده و گفته اند:‌ خضر نزد بشتر دانشمندان پيامبر نبوده است. و صحيح اين است كه او زنده است.

الرملي الشوبري الشافعي، شمس الدين محمد بن أحمد بن حمزة (متوفاى1004هـ)، فتاوى الرملي، ج6، ص147،‌ طبق برنامه الجامع الكبير

10. مرتضى حسينى زبيدي:

مرتضى الحسينى الزبيدى در «تاج العروس من جواهر القاموس» زنده بودن حضرت خضر را تا روزقيامت صحيح مى‌داند و در ضمن اسامى مخالفان اين نظر را آورده است:

والصَّحِيحُ من هذه الأَقوَالِ كُلِّها أَنه نَبِيٌّ مُعَمَّرٌ، محجوبٌ عن الأَبْصَار، وأَنَّه باقٍ إِلى يَوْمِ القِيَامة، لشُرْبه مِنْ ماءِ الحياةِ، وعليه الجماهِيرُ واتِّفاقُ الصُّوفِيّة، وإِجماعُ كَثِيرٍ من الصّالحين. وأَنكَرَ حَياتَه جَماعَةٌ منهم البخارِيّ وابن المُبَارَك والحَرْبِيّ وابنُ الجَوْزِيّ. قال شيخُنَا وصَحَّحَه الحافِظُ ابنُ حَجَرٍ، ومال إِلى حَياتِه وجَزَمَ بها، كما قال القَسْطَلانيّ والجماهيرُ، وهو مُختارُ الأبّيّ وشَيْخهِ ابْنِ عَرَفَة وشَيْخِهم الكَبِير ابن عبد السّلام وغَيْرِهم.

از ميان تمام اين اقوال، صحيح اين است كه حضرت خضر پيامبر داراى عمر طولانى و پنهان از ديده ها و تا روز قيامت باقى است؛‌ چرا كه او از آب حيات نوشيده است. بر اين نظر جمهور علماء و اتفاق صوفيه و اجماع بسيارى از صالحان است. حيات او را گروهى همانند بخارى،‌ ابن مبارك،‌ حربى و ابن جوزى انكار كرده اند. استاد ما گفته است: قول زنده بودن او را ابن حجر تصحيح كرده و به اين نظر ميل پيدا كرده و به آن يقين دارد؛ همانگونه كه قسطلانى و جماهير بر آن است. و اين نظر، مختار ابى و استادش ابن عرفه و استاد بزرگ آنان ابن عبد السلام و غير آنها است.

الحسيني الزبيدي الحنفي، محب الدين أبو فيض السيد محمد مرتضى الحسيني الواسطي (متوفاى1205هـ)، تاج العروس من جواهر القاموس، ج11، ص184، تحقيق: مجموعة من المحققين، ناشر: دار الهداية.

11. عكرى حنبلي:

عبد الحى عكرى در كتاب «شذرات الذهب فى أخبار من ذهب» مى‌گويد:

والصحيح عندنا انه حي وأنه يجوز أن يقف على باب أحدنا مستعطيا له أو غير ذلك.

العكري الحنبلي، عبد الحي بن أحمد بن محمد (متوفاى1089هـ)، شذرات الذهب في أخبار من ذهب، ج4، ص195، تحقيق: عبد القادر الأرنؤوط، محمود الأرناؤوط، ناشر: دار بن كثير - دمشق، الطبعة: الأولي، 1406هـ.

اسامى مخالفان حيات حضرت خضر:

ابن حجر عسقلانى در «فتح البارى شرح صحيح البخاري» نامهاى كسانى‌كه حضرت خضر را زنده نمى‌دانند، ذكر كرده است:

والذي جزم بأنه غير موجود الآن البخاري وإبراهيم الحربي وأبو جعفر بن المنادى وأبو يعلى بن الفراء وأبو طاهر العبادي وأبو بكر بن العربي وطائفة وعمدتهم الحديث المشهور عن بن عمر وجابر وغيرهما أن النبي صلى الله عليه وسلم قال في أخر حياته لا يبقى على وجه الأرض بعد مائة سنة ممن هو عليها اليوم أحد.

كسانى كه يقين دارند حضرت خضر؛ الآن موجود نيست، بخارى، ابراهيم حربى، ابو جعفر بن منادى،‌ ابو يعلى ابن فراء، ابو طاهر عبادى، ابوبكر بن عربى و طائفه ديگر هستند. عمده دليل آنان روايت مشهور پيامبر است كه در پايان حياتش فرمود: بر روى زمين بعد از صد سال از كسانى كه امروز هستند باقى نميمانند.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاى852 هـ)، فتح الباري شرح صحيح البخاري، ج6، ص434، تحقيق: محب الدين الخطيب، ناشر: دار المعرفة - بيروت.

آنچه در باره حضرت خضر آورده شد،‌ از منابع اهل سنت بود در منابع شيعه نيز رواياتى داريم كه زنده بودن آن حضرت را اثبات مى‌كند در اين جا به ذكر يك روايت اكتفا مى‌كنيم:

شيخ صدوق رحمة‌ الله عليه در كتاب «كمال الدين» روايت مفصلى از امام صادق عليه السلام نقل كرده كه آن حضرت طول عمر حضرت خضر عليه السلام را دليل بر طول عمر حضرت مهدى عليه السلام بيان مى‌كند. از آنجايى كه اين روايت بسيار طولانى است ما محل هاى شاهد را انتخاب كرده و در اينجا متذكر مى‌شويم:

حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ حَاتِمٍ النَّوْفَلِيُّ الْمَعْرُوفُ بِالْكِرْمَانِيِّ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو الْعَبَّاسِ أَحْمَدُ بْنُ عِيسَى الْوَشَّاءُ الْبَغْدَادِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ طَاهِرٍ الْقُمِّيُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ بَحْرِ بْنِ سَهْلٍ الشَّيْبَانِيُّ قَالَ أَخْبَرَنَا عَلِيُّ بْنُ الْحَارِثِ عَنْ سَعِيدِ بْنِ مَنْصُورٍ الْجَوَاشِنِيِّ قَالَ أَخْبَرَنَا أَحْمَدُ بْنُ عَلِيٍّ الْبُدَيْلِيُّ قَالَ أَخْبَرَنَا أَبِي عَنْ سَدِيرٍ الصَّيْرَفِيِّ قَالَ دَخَلْتُ أَنَا وَالْمُفَضَّلُ بْنُ عُمَرَ وَأَبُو بَصِيرٍ وَأَبَانُ بْنُ تَغْلِبَ عَلَى مَوْلَانَا أَبِي عَبْدِ اللَّهِ الصَّادِقِ عليه السلام فَرَأَيْنَاهُ جَالِساً عَلَى التُّرَاب‏ ِوَعَلَيْهِ مِسْحٌ خَيْبَرِيٌّ مُطَوَّقٌ بِلَا جَيْبٍ مُقَصَّرُ الْكُمَّيْنِ وَهُوَ يَبْكِي بُكَاءَ الْوَالِهِ الثَّكْلَى ذَاتَ الْكَبِدِ الْحَرَّى قَدْ نَالَ الْحُزْنُ مِنْ وَجْنَتَيْهِ وَشَاعَ التَّغْيِيرُ فِي عَارِضَيْهِ وَأَبْلَى الدُّمُوعُ مَحْجِرَيْهِ وَهُوَ يَقُولُ: سَيِّدِي غَيْبَتُكَ نَفَتْ رُقَادِي وَضَيَّقَتْ عَلَيَّ مِهَادِي وَابْتَزَّتْ مِنِّي رَاحَةَ فُؤَادِي...

َ قَالَ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَتَعَالَى أَدَارَ لِلْقَائِمِ مِنَّا ثَلَاثَةً أَدَارَهَا فِي ثَلَاثَةٍ مِنَ الرُّسُلِ عليهم السلام قَدَّرَ مَوْلِدَهُ تَقْدِيرَ مَوْلِدِ مُوسَى عليه السلام وَقَدَّرَ غَيْبَتَهُ تَقْدِيرَ غَيْبَةِ عِيسَى عليه السلام وَقَدَّرَ إِبْطَاءَهُ تَقْدِيرَ إِبْطَاءِ نُوحٍ عليه السلام وَجَعَلَ لَهُ مِنْ بَعْدِ ذَلِكَ عُمُرَ الْعَبْدِ الصَّالِحِ أَعْنِي الْخَضِرَ عليه السلام دَلِيلًا عَلَى عُمُرِهِ فَقُلْنَا لَهُ اكْشِفْ لَنَا يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ عَنْ وُجُوهِ هَذِهِ الْمَعَانِي قَالَ عليه السلام: أَمَّا مَوْلِدُ مُوسَى عليه السلام‏...

وَأَمَّا الْعَبْدُ الصَّالِحُ الْخَضِرُ عليه السلام فَإِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَتَعَالَى مَا طَوَّلَ عُمُرَهُ لِنُبُوَّةٍ قَدَّرَهَا لَهُ وَلَا لِكِتَابٍ يُنْزِلُهُ عَلَيْهِ وَلَا لِشَرِيعَةٍ يَنْسَخُ بِهَا شَرِيعَةَ مَنْ كَانَ قَبْلَهَا مِنَ الْأَنْبِيَاءِ وَلَا لِإِمَامَةٍ يُلْزِمُ عِبَادَهُ الِاقْتِدَاءَ بِهَا وَلَا لِطَاعَةٍ يَفْرِضُهَا لَهُ بَلَى إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَتَعَالَى لَمَّا كَانَ فِي سَابِقِ عِلْمِهِ أَنْ يُقَدِّرَ مِنْ عُمُرِ الْقَائِمِ عليه السلام فِي أَيَّامِ غَيْبَتِهِ مَا يُقَدِّرُ وَعَلِمَ مَا يَكُونُ مِنْ إِنْكَارِ عِبَادِهِ بِمِقْدَارِ ذَلِكَ الْعُمُرِ فِي الطُّولِ طَوَّلَ عُمُرَ الْعَبْدِ الصَّالِحِ مِنْ غَيْرِ سَبَبٍ أَوْجَبَ ذَلِكَ إِلَّا لِعِلَّةِ الِاسْتِدْلَالِ بِهِ عَلَى عُمُرِ الْقَائِمِ عليه السلام وَلِيَقْطَعَ بِذَلِكَ حُجَّةَ الْمُعَانِدِينَ لِئَلَّا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّةٌ.

سدير صيرفى مى‌گويد: من و مفضّل بن عمر و ابو بصير و ابان بن تغلب بر مولايمان امام صادق عليه السّلام وارد شديم ديديم حضرت روى زمين نشسته و عبائى بى‏يقه پوشيده، كه آستينهايش كوتاه بود، و در آن حال مانند پدر فرزند مرده جگر سوخته گريه مى‌كرد و آثار حزن از رخسار مباركش پيدا بود به طورى كه رنگش تغيير كرده بود و در حالى كه كاسه چشمش پر از اشك بود، مى‌فرمود: اى آقاى من! غيبت تو خواب را از من ربوده و لباس صبر بر تنم تنگ نموده و آرامش جانم را سلب كرده!....

فرمود: خداوند متعال سه چيز را كه در مورد پيغمبران عملى ساخت، در خصوص قائم ما نيز عملى مى‌سازد: ولادت او را مانند ولادت موسى و غيبتش را چون غيبت عيسى و طول عمرش را بسان طول عمر نوح مقدر فرموده، و سپس طول عمر بنده صالح خدا، خضر پيغمبر را دليل طول عمر آن حضرت قرار داده است.

عرض‌كرديم: يا ابن رسول اللَّه! علل اين معانى را كه فرمودى براى ما شرح بده فرمود: ولادت موسى عليه السّلام بدين گونه بود كه‏...

و اما طول عمر خضر، براى آن نبود كه منصب نبوت به وى اعطا شود يا كتابى بر او نازل گردد، يا دينش، دين انبياء پيش از خود را نسخ كند، يا داراى مقام امامت باشد كه مردم پيروى او را لازم بدانند، يا به خاطر اطاعتى باشد كه خداوند بر وى واجب گرداند، بلكه چون در علم ازلى خداوند مقدار عمر قائم ما و طول غيبت او تقدير شده بود و مى‌دانست كه بندگانش طول عمر او را انكار مى‌كنند، از اين رو عمر خضر را طولانى گردانيد، تا در اثبات طول عمر قائم ما به وسيله آن استدلال شود. و بدان وسيله ايراد دشمنان از ميان برود و مردم را بر خدا حجّت و ايرادى نباشد.

الصدوق، ابوجعفر محمد بن علي بن الحسين (متوفاى381هـ)، كمال الدين وتمام النعمة، ج‏2، ص352،‌ح51، ناشر:‌ اسلامية ـ تهران‏، الطبعة الثانية‏، 1395 هـ.

نتيجه:

طبق روايات اهل سنت و تصريح بزرگان آنها و روايات شيعه،‌ حضرت خضر عليه السلام زنده است و يك سند محكم بر امكان طول عمر حضرت مهدى عليه السلام است.
7. لقمان بن با عورا 1000 سال:

غير از آن چهار پيامبر الهى كه فعلاً زنده هستند كسانى ديگر نيز بوده اند كه عمر طولانى داشته اند. يكى از آنها لقمان حكيم است كه در قرآن كريم نيز اسم او در دو جا ذكر شده‌است:

وَلَقَدْ آتَيْنا لُقْمانَ الْحِكْمَةَ أَنِ اشْكُرْ لِلَّهِ وَمَنْ يَشْكُرْ فَإِنَّما يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَمَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ حَميدٌ وَإِذْ قالَ لُقْمانُ لاِبْنِهِ وَهُوَ يَعِظُهُ يا بُنَيَّ لا تُشْرِكْ بِاللَّهِ إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظيمٌ (لقمان/12- 13)

هيچ نشانه و دليلى بر اين‌كه او پيامبر بوده، در قرآن وجود ندارد. برخى از مفسران احتمال نبوت او را نيز داده اند كه اين مقوله خارج از بحث ما است.
معرفي لقمان و مدت زندگاني او:

در باره نسب لقمان چهار قول را ذكر كرده‌اند:

1. لقمان بن با عورا بن ناحور بن تارخ (آزر پدر ابراهيم).

2. پسر خواهر ايوب؛

3. پسر خاله ايوب؛

4. لقمان بن عنقا بن مروان،‌ يا سرون.

شوكانى در «فتح القدير» به اين اقوال اشاره كرده است:

اختلف في لقمان هل هو عجمي أم عربي... وهو لقمان بن باعورا ابن ناحور بن تارخ وهو آزر أبو إبراهيم وقيل هو لقمان بن عنقا بن مروان وكان توبيا من أهل أيله ذكره السهيلي قال وهب هو ابن أخت أيوب وقال مقاتل هو ابن خالته عاش ألف سنة وأخذ عنه العلم وكان يفتي قبل مبعث داود.

در اين‌كه لقمان آيا عجمى است يا عربى اختلاف نظر است. او لقمان بن باعورا بن ناحور بن تارخ (آزر پدر ابراهيم) است. گفته شده كه او لقمان بن عنقا بن مروان و توبى از اهل ايله بوده است. وهب گفته: او پسر خواهر ايوب بوده مقاتل گفته: او پسر خاله ايوب بوده است. او مدت هزار سال زندگى كرد و از محضر ايوب كسب دانش كرد و قبل از بعثت حضرت داود عليه السلام فتوى مى‌داد.

الشوكاني، محمد بن علي بن محمد (متوفاى1255هـ)، فتح القدير الجامع بين فني الرواية والدراية من علم التفسير، ج4، ص237، ناشر: دار الفكر – بيروت.

در باره طول حيات و مدت زندگانى او نيز اقوال مختلفى بيان شده است.

بسيارى از علماى اهل سنت عمر او را هزار سال ذكر كرده اند.

علاء الدين بغداى در «تفسير الخازن»،‌ نيشابورى در «تفسير غرائب القرآن ورغائب الفرقان»، سيوطى در «حسن المحاضرة فى أخبار مصر و القاهرة»، مناوى در «فيض القدير شرح الجامع الصغير» و ابو البقاء در «الكليات»، گفته اند،‌ لقمان بن باعورا هزار سال زندگى كرد:

لقمان بن باعوراء ابن أخت أيوب أو ابن خالته أو من أولاد آزر, عاش ألف سنة وأدرك داود عليه السلام وأخذ منه العلم.

لقمان بن باعوراء پسر خواهر ايوب يا پسر خاله او يا از فرزندان آزر،‌ هزار سال عمر كرد و زمان داود عليه السلام را درك نمود واز او دانش فرا گرفت.

البغدادي الشهير بالخازن، علاء الدين علي بن محمد بن إبراهيم (متوفاى725هـ )، تفسير الخازن المسمي لباب التأويل في معاني التنزيل، ج5، ص110، ناشر: دار الفكر - بيروت / لبنان - 1399هـ ـ 1979م.

النيسابوري، نظام الدين الحسن بن محمد بن حسين المعروف بالنظام الأعرج (متوفاى 728 هـ)، تفسير غرائب القرآن ورغائب الفرقان، ج5، ص424، تحقيق: الشيخ زكريا عميران، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت / لبنان، الطبعة: الأولى، 1416هـ - 1996م.

المناوي، محمد عبد الرؤوف بن علي بن زين العابدين (متوفاى1031هـ)، فيض القدير شرح الجامع الصغير، ج3،‌ ص473، ناشر: المكتبة التجارية - مصر، الطبعة: الأولى، 1356هـ.

الكفوي الحنفي، ابوالبقاء أيوب بن موسي الحسيني، (متوفاى1094هـ)، الكليات معجم في المصطلحات والفروق اللغوية، ج1، ص802، تحقيق: عدنان درويش - محمد المصري، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت - 1419هـ - 1998م

بدر الدين عينى در «عمدة القارى شرح صحيح البخاري»، ضمن اين‌كه هزار سال را مدت زندگانى او ذكر مى‌كند مى‌گويد:‌ او شاگر هزار پيامبر بوده است:

ولقمان بن باعور بن ناخر بن تارخ وهو آزر أبو إبراهيم عليه الصلاة والسلام، أو قال السهيلي: لقمان بن عنقا بن سرون عاش ألف سنة.. وقيل: كان تلميذاً لألف نبي.

العيني الغيتابي الحنفي، بدر الدين ابومحمد محمود بن أحمد (متوفاي 855هـ)، عمدة القاري شرح صحيح البخاري، ج19، ص111، ناشر: دار إحياء التراث العربي – بيروت.

اين عبارت عينى، مى‌رساند كه او پيامبر نبوده؛ بلكه شاگر پيامبر بوده است.

همانگونه كه ابو البقاء در كتاب «الكليات معجم فى المصطلحات والفروق اللغوية» مى‌گويد:

لقمان: هو ابن باعورا من أولاد آزر... والجمهور على أنه كان حكيما ولم يكن نبيا.

لقمان، پسر باعورا از اولاد آزر است. جمهور بر اين است كه او حكيم بوده نه پيامبر.

الكفوي الحنفي، ابوالبقاء أيوب بن موسي الحسيني، (متوفاى1094هـ)، الكليات معجم في المصطلحات والفروق اللغوية، ج1، ص802، تحقيق: عدنان درويش - محمد المصري، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت - 1419هـ - 1998م.

جلال الدين سيوطى دو قول ديگر را نيز ذكر كرده كه طبق برخى اقوال،‌ 1600 و طبق بعض قول ديگر3000 سال مدت حيات او بوده است:

وقيل: إنه عاش ألف سنة، وقيل: ألفا وستمائة سنة، وقيل: ثلاثة آلاف سنة.

جلال الدين السيوطي، عبد الرحمن بن أبو بكر، (متوفاي911هـ)،‌ حسن المحاضرة في أخبار مصر و القاهرة، ج1، ص19، دار النشر: طبق برنامه الجامع الكبير.
8. عوج بن عناق از هزار تا 3600 سال عمر:

يكى از ديگر از كسانى‌كه عمر طولانى داشته، عوج بن عناق است كه تا زمان حضرت موسى عليه السلام مى‌زيسته است.

ابن جوزى در كتاب «المنتظم» در باره زمان تولد و مدت زندگانى و صفات جسمانى او مى‌نويسد:

قال وهب بن منبه... وولد عوج في زمن آدم وكان جبارا لا يوصف عظما وعمره ثلاثة آلاف سنة وستمائة سنة حتى أدرك موسى وكان الماء في زمان الغرق إلى حجزته وكان يتناول الحوت من البحر فيرفعه بيده في الهواء فيفور في حر الشمس ثم يأكله وكان سبب هلاكه أنه قطع حجرا من جبل فجاء به على رأسه ليقلبه على عسكر موسى فبعث الله طائرا فنقر الحجر فنزل في عنقه فجاء موسى فضربه بالعصى في كعبه فقتله.

وهب بن منبه مى‌گويد:‌ عوج در زمان آدم به دنيا آمد او انسان جبارى بود كه به بزرگى ستوده نمى‌شود. عمر او3600 سال بود تا اين‌كه زمان حضرت موسى عليه السلام را درك نمود. در زمان طوفان نوح،‌ آب تا كمر او بود، او ماهى را از دريا مى‌گرفت و با دستن به آسمان بلند مى‌كرد و او را در حرارت آفتا مى‌پخت پس از آن ميخورد. سبب هلاكت او اين بود كه او درختى از كوه را قطع كرد و آن را بر سرش گرفت تا آن را بر لشكر موسى بيندازد،‌ خداوند پرنده‌اى را فرستاد تا سنگى را سوراخ كند به گردن او بيندازد پس از آن موسى آمد با عصايش در كعب (مفصل استخوان)‌ او زد و او را كشت.

ابن الجوزي الحنبلي، جمال الدين ابوالفرج عبد الرحمن بن علي بن محمد (متوفاى 597 هـ)، المنتظم في تاريخ الملوك والأمم، ج1، ص354، ناشر: دار صادر - بيروت، الطبعة: الأولى، 1358.

جلال الدين سيوطى در كتاب «حسن المحاضرة فى أخبار مصر» مى‌نويسد:

وقال صاحب مرآة الزمان: حكى جدى عن ابن إسحاق، أن عوج بن عنق عاش ثلاثة آلاف سنة وستمائة سنة، ولم يعش أحد هذا العمر.

صاحب كتاب «مرآة الجنان»‌گفته:‌ جد من از ابن اسحاق حكايت كرده است كه عوج بن عنق، مدت 3600 سال زندگى كرد و هيچ كسى ديگر به اين مقدار عمر نكرده است.

جلال الدين السيوطي، عبد الرحمن بن أبو بكر، (متوفاي911هـ)،‌ حسن المحاضرة في أخبار مصر و القاهرة، ج1، ص362، دار النشر: طبق برنامه الجامع الكبير.

طبق قول ديگر،‌ او هزار سال زندگى كرده است:

ابن جوزى و جلال الدين سيوطى، آورده اند:

ومن الحوادث قتل موسى عليه السلام عوج بن عناق: حكى أبو جعفر الطبري أن عوجا عاش ألف سنة وإنه التقى بموسى فضرب موسى كعب عوج فقتله وعناق اسم أبيه.

ابن الجوزي الحنبلي، جمال الدين ابوالفرج عبد الرحمن بن علي بن محمد (متوفاى 597 هـ)، المنتظم في تاريخ الملوك والأمم، ج1، ص354، ناشر: دار صادر - بيروت، الطبعة: الأولى، 1358.

وقال ابن جرير: عاش ألف سنة. وقيل: إنه ولد في عهد آدم وسلم من الطوفان.

جلال الدين السيوطي، عبد الرحمن بن أبو بكر، (متوفاي911هـ)،‌ حسن المحاضرة في أخبار مصر و القاهرة، ج1، ص362، دار النشر: طبق برنامه الجامع الكبير
9. ذو القرنين؛‌ 1000 سال:

از جمله كسانى‌كه عمر طولانى داشته،‌ ذوالقرنين است. در ميان علماى اهل سنت اختلاف است كه آيا او از جنس فرشته بوده يا بشر. منتها بيشتر روايات بر بشر بودن او دلالت دارد. در اين صورت نيز بازهم ميان علماى اهل سنت اختلاف است كه سمت او چه بوده آيا پادشاهى از پادشاهان بوده و يا سمت پيامبرى داشته است؟ بررسى اين بحث ها جاى خاص خودش را مى‌طلبد.

مقصود ما در اين نوشتار، اثبات عمر طولانى او است.

ابن جوزى حنبلى اختلاف اقوال را در باره اين‌كه ذوالقرنين در چه زمانى مى‌زيسته،‌ ذكر كرده؛‌ اما بشترين نظر سنجى‌ها نشان مى‌دهد كه او در زمان حضرت ابراهيم خليل عليه السلام مى‌‌زيسته است. ابن جوزى مى‌نوسد:

وكان ممن يتبع في زمن إبراهيم الخليل عليه السلام ذو القرنين.

وإن كانوا قد اختلفوا في زمان كونه، فروي عن علي رضي الله عنه أنه قال كان من القرون الأول من ولد يافث بن نوح وقيل إنه من ولد عيلم بن سام وأنه ولد بأرض الروم حين نزلها ولد سام. وقال الحسن البصري كان بعد ثمود.

وذكر أبو الحسين بن المنادي أنه كان في زمان الخليل ومات في ذلك الزمان وهذا الأشبه. فقد روى الفضل بن عطية عن عطاء عن ابن عباس أن ذا القرنين لقي إبراهيم الخليل بمكة فسلم عليه وصافحه واعتنقه.

وجاء في حديث آخر أن إبراهيم الخليل كان جالسا في مكان فسمع صوتا فقال ما هذا الصوت قيل له هذا ذو القرنين في جنوده فقال لرجل عنده إئت ذا القرنين وأقرئه مني السلام فأتاه فقال إن إبراهيم يقرأ عليك السلام قال ومن إبراهيم قال خليل الرحمن قال وإنه لها هنا قال نعم فنزل عن فرسه ومشى فقيل له إن بينك وبينه مسافة فقال ما كنت أركب في بلد فيه إبراهيم فمشى إليه فسلم عليه وأوصاه وأهدى إليه إبراهيم بقرا وغنما.

از جمله كسانى‌كه ابراهيم را در زمانش پيروى كرده و با او مصاحبت نموده،‌ ذوالقرنين است. اگرچه در زمان بودن او اختلاف نظر است. از على عليه السلام روايت شده است كه فرموده: ذوالقرنين در قرون نخستين بوده و از فرزندان يافث بن نوح است. و گفته شده كه او از فرزندان عيلم بن سالم بوده كه در سرزمين روم هنگامى‌كه فرزند سام فرود آمده، به دنيا آمده است. حسن بصرى گفته:‌ او بعد از ثمود بوده است.

ابو الحسين بن منادى آورده است‌كه او در زمان ابراهيم خليل بوده و در اين زمان از دينا رفته است و اين قول شبه تر و خوبتر است. ابن عباس گفته است كه ذوالقرنين ابراهيم را در مكه ملاقات كرد و بر او سلام نمود و مصافحه كرد و در آغوش كشيد.

در روايت ديگر آمده است كه ابراهيم خليل در جايى نشسته بود كه صدايى را شنيد گفت:‌ اين چه صدايى است؟ گفته شد: اين ذوالقرنين و لشكريان او است. به مردى گفت:‌ نزد ذوالقين برو و سلام مرا برسان. آن مرد به نزد ذوالقرنين رفت و گفت:‌ ابراهيم سلامت مى‌رساند. گفت:‌ ابراهيم كيست؟ به او گفت:‌ دوست خداى رحمان. ذوالقرنين گفت:‌ او در اين جا است؟ قاصد گفت: بلى. ذوالقرنين از اسبش فرود آمد و پياده راه افتاد. به ذوالقرنين گفتند:‌ ميان تو و ابراهيم مسافتى است. گفت:‌ من در شهرى كه ابراهيم در آن باشد،‌ سوار مركب نمى‌شوم. پس پياده به سوى ابراهيم آمد وبر او سلام كرد و براى او سفارش كرد وابراهيم به گاو و گوسفندى را هديه داد.

ابن الجوزي الحنبلي، جمال الدين ابوالفرج عبد الرحمن بن علي بن محمد (متوفاى 597 هـ)، المنتظم في تاريخ الملوك والأمم، ج1، ص286، ناشر: دار صادر - بيروت، الطبعة: الأولى، 1358.

بدر الدين عينى در كتاب «عمدة‌ القاري» بعد از اين‌كه اقوال را نقل كرده مى‌گويد:‌

والأصح أنه كان في أيام إبراهيم الخليل، عليه السلام، واجتمع به في الشام، وقيل: بمكة.

قول صحيح تر اين است كه ذوالقرنين در ايام ابراهيم خليل عليه السلام بوده و با او در شام گرد هم آمده است و گفته شده كه در مكه او را ديده است.

العيني الغيتابي الحنفي، بدر الدين ابومحمد محمود بن أحمد (متوفاي 855هـ)، عمدة القاري شرح صحيح البخاري، ج15، ص233، ناشر: دار إحياء التراث العربي – بيروت.

بدر الدين عينى در ذيل آيه: قالوا يا ذَا القَرْنَيْنِ إنَّ يَأجُوجَ ومأجوجَ مُفْسِدُونَ في الأرْضِ (كهف/ 49) مى‌گويد: او يك انسان مؤمن و غير اسكندر يونانى بوده كه به نقل مجاهد هزار سال همانند حضرت آدم عليه السلام عمر كرده است:

... وذو القرنين المذكور في القرآن المذكور في ألسنة الناس بالإسكندر ليس الإسكندر اليوناني، فإنه مشرك ووزيره أرسطاطاليس، والإسكندر المؤمن الذي ذكره الله في القرآن اسمه: عبد الله بن الضحاك بن معد، قاله ابن عباس، ونسب هذا القول أيضاً إلى علي بن أبي طالب، رضي الله تعالى عنه...

وقال مجاهد: عاش ألف سنة مثل آدم، عليه الصلاة والسلام، وقال ابن عساكر: بلغني أنه عاش ستاً وثلاثين سنة، وقيل: ثنتين وثلاثين سنة.

ذوالقرنينى كه در قرآن ذكر شده و در زبانهاى مردم مشهور به اسكندر است،‌ اسكندر يونانى نيست؛ چرا كه اسكندر يونانى مشرك بوده و وزير او ارسطاطاليس است؛ اما اسكندر مؤمنى كه خداوند آن را در قرآن ذكر كرده، اسمش عبد الله بن ضحاك بن معد است. اين سخن را ابن عباس گفته است. واين قول به على بن ابيطالب عليه السلام نيز نسبت داده شده است.... مجاهد گفته است: ذوالقرنين همانند حضرت آدم عليه السلام هزار سال عمر كرد و بن عساكر گفته:‌ طبق خبرى كه به من رسيده او سى و شش سال عمر كرده و گفته شده كه سى و دو سال زندگى كرده است.

العيني الغيتابي الحنفي، بدر الدين ابومحمد محمود بن أحمد (متوفاي 855هـ)، عمدة القاري شرح صحيح البخاري، ج15، ص91، ناشر: دار إحياء التراث العربي – بيروت.
د:‌ افراد معمر در امت اسلام

در قسمت هاى قبل،‌ نام تعدادى از افرادى بود كه قبل از اسلام عمرهاى طولانى داشتند. ابن تيميه مى‌گفت:‌ در زمان حضرت آدم و نوح عمر افراد امت آنها طولانى بود اما در امت بعد هرچه زمان بگذرد،‌ عمرها كوتاهتر مى‌شود و در امت اسلام مدت زمان عمرها، بين شصت تا هفتاد سال است. در اين قسمت به برخى از افرادى كه در ميان امت اسلام متولد شده و عمر طولانى كرده‌اند و يا در جاهليت بوده‌اند و با آمدن اسلام، نيز عمر كرده اند به عنوان نمونه اشاره مى‌كنيم تا پاسخى بر گفته ابن تيميه باشد.

ابو حاتم سجستانى و برخى ديگر،‌ به نام هاى تعدادى از كسانى‌كه قبل از اسلام متولد شده و عمر طولانى داشته و در زمان اسلام نيز عمر كرده اند، را ذكر كرده كه به برخى از آنها اشاره مى كنيم:
1. عدي بن واع؛ 300 سال:

ابو حاتم در كتاب «المعمرون والوصايا» در باره او مى‌نويسد:

قالوا: وعاش عدي بن واع بن العقي، الحارث بن مالك بن فهم بن غنم ابن دوس بن عبد الله، من الأزد، ثلاثمائة سنة، فأدرك الإسلام، وأسلم، وغزا.

گفته اند: عدى بن واع بن عقى، سه صد سال زندگى نمود پس اسلام را درك كرده و اسلام اختيار كرد و در جنگ نيز شركت نمود.

السجستاني، أبو حاتم، سهل بن محمد (متوفاي248هـ)،‌ المعمرون والوصايا، ج1، ص15، دار النشر:، طبق برنامه الجامع الكبير.
2. رُبَيْع بن ضبيع 340 سال:

ابو حاتم سجستانى مى‌گويد:‌ از جمله كسانى كه قبل از اسلام عمر طولانى داشته، ربيع بن ضبيع مى‌باشد كه340 سال عمر كرده است:

قالوا: وكان من أطول من كان قبل الإسلام عمرا رُبَيع بن ضبيع بن وَهْب ابن بغيض بن مالك بن سعد بن عدىّ، ابن فزارة، عاش أربعين وثلاثمائة سنة، ولم يُسلِم.

گفته اند:‌ شخصى كه قبل از اسلام عمر طولانى داشته،‌ ربيع بن ضبيع.. است كه 340 سال زندگى كرد و اسلام نياورد.

السجستاني، أبو حاتم، سهل بن محمد (متوفاي248هـ)،‌ المعمرون والوصايا، ج1، ص2، دار النشر:، طبق برنامه الجامع الكبير.
3. عبد المسيح بن عمرو بن قيس 350 سال:

عبد المسيح يكى از كسانى بود كه زمان رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم را درك كرد؛ اما به آن حضرت و دين اسلام ايمان نياورد. او در زمان جاهليت مورد احترام بود كه طبق گزارش علماى اهل سنت 350 سال عمر داشته است. ابو حاتم سجستانى درباره او مى‌نويسد:

قالوا: عاش عبد المسيح بن عمرو بن قيس بن حيان بن بقيلة الغساني ثلاثمائة سنة وخمسين سنة، وأدرك الإسلام فلم يسلم، وكان منزله الحيرة، وكان شريفا في الجاهلية.

گفته اند:‌ عبد المسيح بن عمرو... 350 سال زندگى كرد و اسلام را درك كرد اما اسلام نياورد و او در زمان جاهليت شريف بود.

السجستاني، أبو حاتم، سهل بن محمد (متوفاي248هـ)،‌ المعمرون والوصايا، ج1، ص15، دار النشر:، طبق برنامه الجامع الكبير.
4. سلمان فارسي350 سال:

سلمان فارسى از جمله صحابه مخلص رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم مى‌باشد كه عصر پيامبر را درك نمود و به آن حضرت ايمان آورد و اين عمر طولانى خود را در محضر رسول خدا و اهل بيت آن حضرت به پايان برد و از درياى فضائل پيامبر و خاندانش روح تشنه اش را سيراب نمود. او تا آنجا از جهت اخلاص و عشق و محبت وارادت پيش رفت كه جزء اهل بيت آن حضرت شد.

طبق گزارش مورخان و علماى اهل سنت، سلمان فارسى دويست و پنجا تا سه صد و پنجاه سال عمر كرده است.

ابن حجر عسقلانى، خطيب بغدادى، اين عساكر دمشقى، شمس الدين ذهبى و ابو نعيم اصفهانى و برخى ديگر روايت كرده اند كه دويست و پنجا سال عمر براى سلمان فارسى قطعى است و در آن هيچ ترديدى وجود ندارد:

فقد روى أبو الشيخ في طبقات الأصبهانيين من طريق العباس بن يزيد قال أهل العلم يقولون عاش سلمان ثلاثمائة وخمسين سنة فأما مائتان وخمسون فلا يشكون فيها.

از طريق عباس بن يزيد روايت شده كه دانشمندان گفته اند:‌ سلمان 350 سال زندگى كرد، در 250 سال آن شك و ترديد وجود ندارد وقطعى است.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاي852هـ)، الإصابة في تمييز الصحابة، تحقيق: علي محمد البجاوي، ج3، ص141، ناشر: دار الجيل - بيروت، الطبعة: الأولى، 1412هـ - 1992م.

البغدادي، أحمد بن علي ابوبكر الخطيب (متوفاي463هـ)، تاريخ بغداد، ج1، ص164، ناشر: دار الكتب العلمية – بيروت.

ابن عساكر الدمشقي الشافعي، أبي القاسم علي بن الحسن إبن هبة الله بن عبد الله(متوفاي571هـ)، تاريخ مدينة دمشق وذكر فضلها وتسمية من حلها من الأماثل، ج21، ص459، تحقيق: محب الدين أبي سعيد عمر بن غرامة العمري، ناشر: دار الفكر - بيروت - 1995.

المزي، يوسف بن الزكي عبدالرحمن ابوالحجاج (متوفاي742هـ)، تهذيب الكمال، ج11، ص254، تحقيق: د. بشار عواد معروف، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: الأولى، 1400هـ – 1980م.

الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاي 748 هـ)، سير أعلام النبلاء، ج1، ص555، تحقيق: شعيب الأرناؤوط، محمد نعيم العرقسوسي، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: التاسعة، 1413هـ.

الأصبهاني، أبو نعيم أحمد بن عبد الله بن أحمد بن إسحاق بن موسى بن مهران (متوفاي430هـ)، أخبار أصبهان، ج1، ص119، دار النشر: طبق برنامه الجامع الكبير.

برخى از منابع ديگر آورده‌اند كه سلمان فارسى،‌ زمان خود حضرت عيسى و يا وصى آن پيامبر را خدا را نيز درك كرده است. با توجه به اين مطلب شايد برخى عمر او را سه صدو پنجا سال گفته اند؛ اما طبق نظر برخى از علماى اهل سنت همان دويست و پنجاه سال صحيح مى‌باشد.

ابن جوزى حنبلى در دو كتابش مى‌نويسد:

فقال رسول الله صلى الله عليه وسلم سلمان منا أهل البيت وهو أحد الذين اشتاقت إليهم الجنة ولاه عمر المدائن فكان من المعمرين أدرك النبي عيسى بن مريم عاش مائتين وخمسين سنة وقيل ثلثمائة وخمسين والأول أصح.

پيامبر صلى الله عليه وآله فرمودند: سلمان از ما اهل بيت است و او از كسانى است كه بهشت براى ايشان مشتاق است، عُمَر، او را به عنوان امير مدائن منصوب كرد و او از افرادى به شمار مى‌آيد كه عمر طولانى داشت و پيامبرى از جانشينان حضرت عيسى عليه السلام ‌را درك كرد؛ دويست و پنجاه سال عمر كرد و عده‌اى گفته‌اند سيصد و پنجاه سال، و قول اول صحيح‌تر است.

ابن الجوزي الحنبلي، جمال الدين ابوالفرج عبد الرحمن بن علي بن محمد(متوفاي597 هـ)، تلقيح فهوم أهل الأثر في عيون التاريخ والسير، ج1، ص99، ناشر: شركة دار الأرقم بن أبي الأرقم - بيروت، الطبعة: الأولى، 1997م.

در كتاب المنتظم فى تاريخ الملوك والأمم مى‌نويسد:

عاش سلمان مائتين وخمسين سنة لا يشكون في هذا وبعضهم يقول ثلاثمائة وخمسين وقيل أنه أدرك وصي عيسى عليه السلام...

سلمان دويست و پنجا سال زندگى كرد كه در آن شكى نيست. برخى مى‌گويند: 350 سال و گفته شده است كه او جانشنى حضرت عيسى عليه السلام را درك كرد.

ا ابن الجوزي الحنبلي، جمال الدين ابوالفرج عبد الرحمن بن علي بن محمد (متوفاى 597 هـ)، المنتظم في تاريخ الملوك والأمم، ج5، ص27، ناشر: دار صادر - بيروت، الطبعة: الأولى، 1358.

ابو نعيم اصفهانى در معرفة الصحابة مى‌نويسد:

وكان أحد النجباء والرفقاء وهو أحد من اشتاقت الجنة إليه وأدرك العلم الأول والآخر وقرأ الكتاب الأول والآخر آخى رسول الله صلى الله عليه وسلم بينه وبين أبي الدرداء فقدم الشام زائرا له ولاه عمر بن الخطاب المدائن وكان من المعمرين أدرك وصي عيسى بن مريم وعاش ثلاثمائة وخمسين سنة وقيل: مائتين وخمسين سنة وهو الصحيح.

او يكى از برگزيدگان بود كه بهشت به شوق ديدارش مشتاق بود. او علم نخستين و آخرين را درك كرد و نخستين كتاب و آخرين كتاب را خواند. رسول خدا صلى الله عليه وآله ميان او و ابى درداء، عقد اخوت برقرار كرد او در شام آمد و عمر بن خطاب او را والى مدائن قرار داد و او يكى از معمرين بود كه وصى حضرت عيسى عليه السلام را درك كرد و 350 سال زندگى كرد و گفته شده كه 250 سال و اين صحيح است.

الأصبهاني، أبي نعيم (متوفاي430هـ)، معرفة الصحابة، ج3، ص1328، دار النشر: طبق برنامه الجامع الكبير.
5. ابو الطفيل كناني؛ 108سال:

يكى از صحابه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم، ابو الطفيل كنانى است. علماى اهل سنت گفته اند:‌ او آخرين صحابه بود كه در سال110هجرى فوت كرده است.

ابن قتيبه در كتاب «المعارف» مى‌گويد:

أبو الطفيل الكناني رضى الله عنه هو أبو الطفيل عامر بن وائلة رأى النبي صلى الله عليه وسلم وكان آخر من رآه موتا ومات بعد سنة مائة وشهد مع علي المشاهد كلها وكان مع المختار صاحب رأيته

ابو الطفيل كنانى همان ابو الطفيل عامر بن واثله است كه رسول خدا صلى الله عليه وسلم را ديده و او آخرين صحابه اى است كه از دنيا رفت. او بعد از سال100 مرد و در تمام جنگها شركت داشت و پرچم دار مختار بود.

ابن قتيبة، أبو محمد عبد الله بن مسلم متوفاي276هـ)، المعارف، ج1، ص99، تحقيق: دكتور ثروت عكاشة دار النشر: دار المعارف - القاهرة، طبق برنامه الجامع الكبير.

ابو نعيم اصفهانى سال تولد او را درسال دوم هجرت (سالى كه در آن جنگ احد به وقوع پيوسته است) مى‌داند:

عامر بن واثلة البكري، يكنى أبا الطفيل... مولده عام أحد أدرك من زمان النبي صلى الله عليه وسلم ثمان سنين... آخر من مات من الصحابة كان يسكن الكوفة ثم تحول إلى مكة فمات بها سنة عشرة ومائة.

عامر بن واثله بكرى كنيه اش ابا طفيل است.... سال تولدش، سال جنگ احد بود و به مدت هشت سال محضر رسول خدا صلى الله عليه وسلم را درك نمود. او آخرين صحابه بود كه از دنيا رفت كه ساكن كوفه بود سپس به مكه آمد و در آنجا در سال صد وده از دنيا رفت.

الأصبهاني، لأبي نعيم (متوفاي430هـ)، معرفة الصحابة، ج4، ص2067، دار النشر: طبق برنامه الجامع الكبير.
6. ابو جعفر سجزي 140 سال

يكى ديگر از كسانى‌كه بر خلاف ابن تيميه در امت اسلام عمر طولانى داشته،‌ ابو جعفر سجزى است. او در سال322 كه در آن،‌ راضى بالله ابو العباس محمد بن المقتدر به خلافت رسيد وفات يافته كه در هنگام وفات140 سال داشته است.

شمس الدين ذهبى در كتاب «تاريخ الإسلام ووفيات المشاهير والأعلام» مى‌نويسد:

وفاة السّجزيّ: وفيها تُوُفّي أبو جعفر السَّجْزِيّ أحد الحُجّاب. قيل: بلغ من العمر أربعين ومائة سنة. وكان يركب وحده وحواسُّه جيّدة.

ابو جعفر سجزى يكى از دربانان خلفاى عباسى بوده كه درسال322 هجرى قمرى از دينا رفته است. گفته شده كه عمر او هنگام وفات،140 سال بوده او به تنهايى مركب سوار مى‌شد و مشاعر و حواسش سالم بوده است.

الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاى748 هـ)، تاريخ الإسلام ووفيات المشاهير والأعلام، ج24، ص26،‌تحقيق د. عمر عبد السلام تدمرى، ناشر: دار الكتاب العربي - لبنان/ بيروت، الطبعة: الأولى، 1407هـ - 1987م.

سوطى در كتاب «تاريخ الخلفاء» مى‌نويسد:

الراضى بالله أبو العباس محمد بن المقتدر بن المعتضد بن طلحة بن المتوكل... وفي هذا العام أى عام اثنتين وعشرين وثلثمائة من خلافته مات مرداويج مقدم الديلم بأصبهان... وفيها توفى أبو جعفر السجزى أحد الحجاب قيل: بلغ من العمر مائة واربعين سنة وحواسه جيدة.

السيوطي، جلال الدين أبو الفضل عبد الرحمن بن أبي بكر (متوفاى911هـ)، تاريخ الخلفاء، ج1، ص390- 391، تحقيق: محمد محي الدين عبد الحميد، ناشر: مطبعة السعادة - مصر، الطبعة: الأولى، 1371هـ - 1952م.

با اين حساب او در سال 182 هجرى به دنيا و در زمان اسلام آمده است.
7. غانمة‌ بنت غانم داراي 400 سال در زمان رسول خدا (ص):

غانمه يكى از زنان بنى هاشم است كه در زمان رسول خدا صلى الله عليه وآله 400 سال عمر داشته كه بعد از رحلت آن حضرت تا زمان معاويه نيز زنده بوده است. اين خانم وقتى شنيد معاويه و عمرو عاص، على عليه السلام و فرزندانش را علنى دشنام مى‌دهد،‌ سخنانى را در ستايش بنى هاشم، اميرمؤمنان و حسن و حسين بيان كرد و در مورد معاويه گفت:

يا معشر قريش والله ما معاوية بأمير المؤمنين ولا هو كما يزعم، هو والله شانيء رسول الله صلى الله عليه وسلم، إني آتية معاوية وقائلة له بما يعرق منه جبينه ويكثر منه عويله.

اى گروه قريش! به خدا سوگند معاويه امير مؤمنان نيست و او آنچنان که گمان مي کند نيست؛ قسم به خدا او دشمن پيامبر (ص) است؛ من به نزد معاويه مي روم و به او چيزي مي گويم که از خجالت عرق شرم بر پيشانيش بنشيند و بسيار ناله کند.

او تنها به اين روشنگريها اكتفا نكرد؛‌ بلكه خود نزد معاويه آمد و از نزديك با معاويه و عمرو عاص به گفتگو پرداخت. يزيد بن معاويه از پدرش سؤال كرد:

كم تعدّ لها يا أمير المؤمنين؟ قال: كانت تعدّ على رسول الله، صلى الله عليه وسلم، أربعمائة عام وهي من بقية الكرام.

اى اميرمؤمنان عمر او چه انداز است؟ معاويه گفت:‌ در زمان رسول خدا 400 ساله به حساب مى‌آمد و او باقى مانده بزرگان است.

البيهقي، إبراهيم بن محمد (الوفاة: بعد 320هـ )، المحاسن والمساوئ، ج1، ص74، تحقيق: عدنان علي، دار النشر: دار الكتب العلمية - بيروت/ لبنان - الطبعة: الأولى1420هـ - 1999م

العاصمي المكي، عبد الملك بن حسين بن عبد الملك الشافعي (متوفاى1111هـ)، سمط النجوم العوالي في أنباء الأوائل والتوالي، ج3، ص128، تحقيق: عادل أحمد عبد الموجود- علي محمد معوض، ناشر: دار الكتب العلمية.
8. دجال از عصر پيامبر تا زمان ظهور

يكى از كسانى‌كه عمر طولانى داشته و از زمان پيامبر تا اكنون بلكه تا زمان ظهور امام زمان عليه السلام زنده خواهد بود،‌ دجال است. او همان كسى است‌كه رسول خدا صلى الله عليه وآله از خروج و ظهورش در امت اسلام خبر داده است.

در منابع اهل سنت، روايات زيادى نقل شده كه نشان مى‌دهد رسول خدا نشانه هاى او را براى مردم معرفى كرده است.

طيالسى در كتاب مسند خود اين روايت را ابو هريره نقل كرده است:

حدثنا أبو داود قال حدثنا أبو معشر عن سعيد عن أبي هريرة قال ذكر رسول الله صلى الله عليه وسلم الدجال فقال ما من نبي الا وقد انذر الدجال أمته أو قال حذر الدجال أمته الا واني قائل فيكم قولا لم يقله نبي قبلي انه أعور وربكم تبارك وتعالى ليس كذلك مكتوب بين عينيه كافر.

ابو هريره مى‌گويد:‌ رسول خدا از دجال سخن به ميان آورد و فرمود:‌ هيچ پيامبرى نبوده مگر اين‌كه امت خود را از دجال مى‌ترسانده است. آگاه باشيد من در ميان شما چيزى را مى‌گويم كه هيچ پيامبر قبل از من آن را نگفته است. و آن اين‌كه دجال اعور است در حالى‌كه پروردگار شما اين چنين نيست و بين دو چشم او عبارت «كافر» نوشته شده است.

الطيالسي البصري، سليمان بن داوود ابوداوود الفارسي (متوفاى204هـ)، مسند أبي داوود الطيالسي، ج1، ص306، ناشر: دار المعرفة - بيروت.

ابن ابى شيبه اين روايت را از طريق ابو سعيد خدرى اين‌گونه آورده است:

37465 حدثنا مَرْوَانُ بن مُعَاوِيَةَ عن مُجَالِدٍ عن أبي الْوَدَّاكِ عن أبي سَعِيدٍ الْخُدْرِيِّ عَنِ النبي صلى الله عليه وسلم أَنَّهُ قال: أنا أَخْتِمُ أَلْفَ نَبِيٍّ أو أَكْثَرَ ما بَعَثَ اللَّهُ من نَبِيٍّ إلَى قَوْمِهِ إَلاَ حَذَّرَهُمْ الدَّجَّالَ وَإِنَّهُ قد بُيِّنَ لي ما لم يُبَيَّنْ لأَحَدٍ قَبْلِي إنه أَعْوَرُ وَإِنَّ اللَّهَ ليس بِأَعْوَرَ وَإِنَّهُ أَعْوَرُ عَيْنِ الْيُمْنَى َلاَ حَدَقَةَ له جَاحِظَةٌ وَالأُخْرَى كَأَنَّهَا كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ وَإِنَّهُ يَتَّبِعُهُ من كل قَوْمٍ يَدْعُونَهُ بِلِسَانِهِمْ إلَهًا.

ابو سيعد خدرى مى‌گويد:‌ رسول خدا صلى الله عليه وسلم فرمود: من خاتم هزار پيامبر يا بيشتر هستم،‌ خداوند هيچ پيامبرى را به سوى قومش نفرستاد مگر اين كه ‌آنان قومش را از دجال برحذر داشت. خداوند براى من چيزى بيان فرموده كه براى هيچ يكى از انبياى قبل از من بيان نكرده است. همانا دجال اعور است و خداوند اعور نيست. و دجال چشم راستش اعور است به گونه‌اى كه حدقه چشمش بر آمده است. و چشم ديگرش همانند ستاره درخشان است. و از هر قومى كه دجال آنان را به زبان خدايى مى‌خواند،‌ كسانى او را متابعت مى‌كنند.

إبن أبي شيبة الكوفي، ابوبكر عبد الله بن محمد (متوفاى235 هـ)، الكتاب المصنف في الأحاديث والآثار، ج7، ص489، تحقيق: كمال يوسف الحوت، ناشر: مكتبة الرشد - الرياض، الطبعة: الأولى، 1409هـ.

از روايت فوق استفاده مى‌شود كه دجال ادعاى خدايى نيز دارد. خروج دجال يكى از مسائلى است كه همه مسلمين بر آن اتفاق نظر دارند.

مقدسى در كتاب «البدء والتاريخ» مى‌نويسد:

خروج الدجال: الأخبار الصحيحة متواترة بخروجه بلا شك وإنما الاختلاف فى صفته وهيأته.

بدون ترديد در خروج دجال روايات صحيح در حد تواتر است؛ اما اختلاف در صفات و شكل او است.

المقدسي، وهو المطهر بن طاهر (متوفاي507هـ)، البدء والتاريخ، ج2، ص186، دار النشر: مكتبة الثقافة الدينية – بورسعيد، طبق برنامه الجامع الكبير.
اختلاف در مصداق دجال:

همانطورى‌كه بيان شد،‌ خروج دجال از جمله امور مسلم ميان مسلمين است،‌ در مصداق او اختلاف نظر است.
الف: ابن صائد يهودي دجال موعود:

طبق برخى روايات كه آن را ابن كثير دمشقى در كتاب «النهاية فى الفتن»، از عمر بن خطاب و جابر بن عبد الله انصارى و صحابه ديگر نقل كرده، دجال، ابن صياد يهودى است:

وقد روى عمر بن الخطاب وأبو داود جابر بن عبد الله وغيرهم من الصحابة وغيرهم كما تقدم أنه ابن صياد، وقد قال الإِمام أحمد: حدثنا يزيد، حدثنا حماد بن سلمة، عن أبي يزيد، عن عبد الرحمن بن أبي بكرة عن أبيه قال: قال رسول الله صلى الله عليه وسلم: (يَمْكُثُ أبَوَا الدجالِ ثلاثين عاماً لا يُولدُ لهما غًلام ثمَّ يولَدُ لَهُمَا بَعْد الثَلاثِينَ غُلام أعوَرُ أضَر شَيْءٍ وأقَلُهُ نَفْعاً تَنَام عَيْناهُ ولاَ يَنَامُ قَلْبَه). ثم نعت أبويه فقال: (أبوه رجل مضطرب اللحم طويل الأنف كأن أنفه منقار وأمه امرأة عظيمة الثديين ثم بلغنا أن مولوداً من اليهود ولد بالمدينة قال: فانطلقت والزبير بن العوام حتى دخلنا على أبويه فوجدنا فيهما نعت رسول الله صلى الله عليه وسلم وإذا هو منجدل في الشمس في قطيفة يهمهم فسألنا أبويه فقالا: مكثنا ثلاثين عاماً لا يولد لنا، ثم ولد لنا غلام أعور أضر شيء وأقله نفعاً، فلما خرجنا مررنا به فقال: عرفت ما كنتما فيه. قلنا: وسمعت? قال: نعم. إنه تَنَام عَيْنَاي وَلا يَنَامُ قلْبِي فإذا هُو ابْن صَيَّادٍ. وأخرجه الترمذي من حديث حماد بن سلمة، وقال حسن قلت بل منكم جداً واللهَ أعلم.

عمر بن خطاب،‌ ابوداود جابر بن عبد الله و غير آنان از صحابه روايت كرده‌اند كه دجال ابن صياد است. امام احمد بن حنبل گفته است: عبد الرحمان بن ابى بكره از پدرش روايت كرده كه رسول خدا صلى الله عليه وسلم فرمود: پدر دجال سى سال صبر مى‌كند و براى آنها هيچ پسرى متولد نمى‌شود؛ اما بعد از سى سال پسرى كه چشمش اعور (كور يا كج چشم)،‌ پر ضرر و كم منفعت و دو چشمش مى‌خوابد و لى قلبش به خواب نمى‌رود،‌ براى او متولد مى‌شود. سپس رسول خدا پدرش را هم توصيف كرد و فرمود:‌ پدرش مردى مضطرب اللحم و داراى بنى كشيده همانند منقار و مادرش زن داراى پستانهاى بزرگ است. به ما خبر رسيد كه مولودى از يهودى در مدينه به دنيا آمده است. من و زبير بن عوام نزد پدرش رفتيم صفاتى را كه رسول خدا فرموده بود نزد او يافتيم ديديم اين بچه در ميان قطيفه روى زمين در آفتاب افتاده بود از پدر و مادرش سؤال كرديم آنها گفتند:‌ ما سى سال مانديم براى ما فرزندى متولد نشد،‌

بعد از سى سال پسرى كه اعور و... براى متولد شد. وقتى ما از خانه او خارج مى‌شديم نزد او رفتيم اين پسر بچه گفت:‌ دانستيد آن چه را در باره آن گفتند؟ گفتيم: شما شنيديد؟ گفت بلى. همانا دو چشم من مى‌خوابند؛‌ اما قلبم نمى‌خوابد ديديم او ابن صياد بود

الدمشقي، الامام أبو الفداء الحافظ ابن كثير (متوفاي774هـ)، النهاية في الفتن والملاحم، ج1، ص88، تحقيق: ضبطه وصححه: الاستاذ عبد الشافعي، دار النشر: دار الكتب العلمية – لبنان ـ بيروت،‌ الطبعة: الاولى 1408هـ - 1988م

مقدسى نيز مى‌گويد:‌

قالوا قوم: هو صائف بن صائد اليهودى عليه اللعنة ولد عهد رسول صلى الله عليه وسلم فكان أحيانا يربوا فى مهده وينتفخ فى بيته حتى يملأ بيته فأخبر النبى صلى الله عليه وسلم بذلك فأتاه فى نفر من أصحابه فلما نظر إليه عرفه فدعا الله سبحانه وتعالى فرفعه إلى جزيرة من جزائر البحر إلى وقت خروجه.

وفى رواية أخرى أن المسيح الدجال قد أكل الطعام ومشى فى الأسواق وروى أن اسمه عبد الله وهو يلعب مع الصبيان..

گروهى گفته اند: او صائف بن صائد يهودى است كه در زمان رسول خدا صلى الله عليه وآله به دنيا آمد؛ گاهي در گهواره يا در خانه خويش آنقدر باد مي کرد که کل خانه را پر مي کرد! اي« خبر را به پيامبر (ص) دادند؛ آن حضرت با گروهي از صحابه به نزد او آمدند؛ وقتي به او نگاه کردند، او را شناختند و از خدا خواستند (که او را منتقل کند) و به همين سبب خدا او را به جزيره اي از جزاير دريا منتقل کرد؛ تا زماني که از آنجا خروج کند.

و در روايت ديگري آمده است که مسيح دجال، غذا مي خورد و در بازار ها راه مي رفت و نام او عبد الله بود و با کودکان بازي مي کرد.

المقدسي، وهو المطهر بن طاهر (متوفاي507هـ)، البدء والتاريخ، ج2، ص186، دار النشر: مكتبة الثقافة الدينية – بورسعيد، طبق برنامه الجامع الكبير.

ابو نعيم در كتاب «حلية الأولياء وطبقات الأصفياء» مى‌نويسد:

حدثنا علي بن الفضل بن شهريار ثنا محمد بن أيوب ثنا عبيد الله بن معاذ ثنا أبي ثنا شعبة عن سعد بن إبراهيم عن محمد بن المنكدر قال رأيت جابر بن عبدالله يحلف أن ابن صائد هو الدجال فقلت أتحلف بالله قال إني كنت عند رسول الله صلى الله عليه وسلم فسمعت عمر بن الخطاب يحلف على ذلك فلم ينكره رسول الله صلى الله عليه وسلم صحيح متفق عليه من حديث شعبة ورواه معدان عن سعيد نحوه.

محمد بن منكدر مى‌گويد:‌ جابر بن عبد الله را ديدم قسم مى‌خورد كه ابن صائد همان دجال است. گفتم:‌ آيا به خدا سوگند مى‌خوري؟ گفت: من نزد رسول خدا صلى الله عليه وسلم بودم شنيدم عمر بن خطاب بر اين مطلب سوگند ياد مى‌كرد؛‌ اما رسول خدا آن را انكار نكرد. بعد مى‌گويد:‌ اين روايت روايت صحيح و متفق عليه شعبه است كه مانند آن را معدان از سعيد نقل كرده است.

الأصبهاني، ابونعيم أحمد بن عبد الله (متوفاى430هـ)، حلية الأولياء وطبقات الأصفياء، ج3، ص154، ناشر: دار الكتاب العربي - بيروت، الطبعة: الرابعة، 1405هـ.

اما اين نظر كه مصداق دجال ابن صياد يا ابن صائد باشد مورد نقد بسيارى از علماى اهل سنت قرار گرفته است. از جمله ابن كثير مى‌گويد:‌ دجال شخص ديگرى غير از ابن صياد است:

وقد قدمنا أن الصحيح أن الدجال غير ابن صياد وأن ابن صياد كان دجالاً من الدجاجلة ثم تاب بعد ذلك فأظهر الإِسلام والله أعلم بضميره وسيرته، وأما الدجال الأكبر فهو المذكور في حديث فاطمة بنت قيس الذي روته عن رسول الله صلى الله عليه وسلم عن تميم الداري وفيه قصة الجساسة...

ما در گذشته گفتيم: صحيح اين است كه دجال غير از ابن صياد است و ابن صياد دجالى از دجال ها بود سپس توبه كرد و اسلام خود را ظاهر ساخت و خداوند به باطن و سيره او آگاه تر است. و اما دجال بزرگتر همان كسى است كه در روايت فاطمه دختر قيس كه از رسول خدا صلى الله عليه وسلم از تميم دارى روايت كرده مى‌باشد و در اين روايت قصه جساسه است.

الدمشقي، الامام أبو الفداء الحافظ ابن كثير (متوفاي774هـ)، النهاية في الفتن والملاحم، ج1، ص88، تحقيق: ضبطه وصححه: الاستاذ عبد الشافعي، دار النشر: دار الكتب العلمية – لبنان ـ بيروت،‌ الطبعة: الاولى 1408هـ - 1988م
ب: مسيح دجال:

همانطوريكه در كلام ابن كثير اشاره شد، طبق رواياتى كه در كتابهاى معتبر اهل سنت همانند صحيح مسلم و سنن ابو داود و معجم الكبير طبرانى نقل شده،‌ دجال واقعى غير از ابن صياد است و اسم او مسيح مى‌باشد. ابو داود سجستانى در كتاب سنن خود روايت فاطمه بنت قيس را از رسول خدا صلى الله عليه وآله در مورد دجال اين گونه آورده است:

حدثنا حَجَّاجُ بن أبي يَعْقُوبَ ثنا عبد الصَّمَدِ ثنا أبي قال سمعت حُسَيْنًا الْمُعَلِّمَ ثنا عبد اللَّهِ بن بُرَيْدَةَ ثنا عَامِرُ بن شَرَاحِيلَ الشَّعْبِيُّ عن فَاطِمَةَ بِنْتِ قَيْسٍ قالت: سمعت مُنَادِيَ رسول اللَّهِ صلى الله عليه وسلم يُنَادِي أَنْ الصَّلَاةُ جَامِعَةٌ فَخَرَجْتُ فَصَلَّيْتُ مع رسول اللَّهِ صلى الله عليه وسلم فلما قَضَى رسول اللَّهِ صلى الله عليه وسلم صَلَاتَهُ جَلَسَ على الْمِنْبَرِ وهو يَضْحَكُ قال لِيَلْزَمْ كُلُّ إِنْسَانٍ مُصَلَّاهُ ثُمَّ قال هل تَدْرُونَ لِمَ جَمَعْتُكُمْ قالوا الله وَرَسُولُهُ أَعْلَمُ قال إني ما جَمَعْتُكُمْ لِرَهْبَةٍ ولا رَغْبَةٍ وَلَكِنْ جَمَعْتُكُمْ أَنَّ تَمِيمًا الدَّارِيَّ كان رَجُلًا نَصْرَانِيًّا فَجَاءَ فَبَايَعَ وَأَسْلَمَ وَحَدَّثَنِي حَدِيثًا وَافَقَ الذي حَدَّثْتُكُمْ عن الدَّجَّالِ حدثني أَنَّهُ رَكِبَ في سَفِينَةٍ بَحْرِيَّةٍ مع ثَلَاثِينَ رَجُلًا من لَخْمٍ وَجُذَامٍ فَلَعِبَ بِهِمْ الْمَوْجُ شَهْرًا في الْبَحْرِ وارفئوا إلى جَزِيرَةٍ حين مَغْرِبِ الشَّمْسِ فَجَلَسُوا في أَقْرُبْ السَّفِينَةِ فَدَخَلُوا الْجَزِيرَةَ فَلَقِيَتْهُمْ دَابَّةٌ أَهْلَبُ كَثِيرَةُ الشَّعْرِ قالوا: وَيْلَكِ ما أَنْتِ قالت: أنا الْجَسَّاسَةُ انْطَلِقُوا إلى هذا الرَّجُلِ في هذا الدَّيْرَ فإنه إلى خَبَرِكُمْ بِالْأَشْوَاقِ قال: لَمَّا سَمَّتْ لنا رَجُلًا فَرِقْنَا منها أَنْ تَكُونَ شَيْطَانَةً فَانْطَلَقْنَا سِرَاعًا حتى دَخَلْنَا الدَّيْرَ فإذا فيه أَعْظَمُ إِنْسَانٍ رَأَيْنَاهُ قَطُّ خَلْقًا وَأَشَدُّهُ وَثَاقًا مَجْمُوعَةٌ يَدَاهُ إلى عُنُقِهِ فذكر الحديث وَسَأَلَهُمْ عن نَخْلِ بَيْسَانَ وَعَنْ عَيْنِ زُغَرَ وَعَنْ النبي الْأُمِّيِّ قال إني أنا الْمَسِيحُ وَإِنَّهُ يُوشَكُ أَنْ يُؤْذَنَ لي في الْخُرُوجِ قال النبي صلى الله عليه وسلم وَإِنَّهُ في بَحْرِ الشَّامِ أو بَحْرِ الْيَمَنِ لَا بَلْ من قِبَلِ الْمَشْرِقِ ما هو مَرَّتَيْنِ وَأَوْمَأَ بيده قِبَلَ الْمَشْرِقِ قالت حَفِظْتُ هذا من رسول اللَّهِ صلى الله عليه وسلم وَسَاقَ الحديث

فاطمه دختر قيس مى‌گويد:‌ از منادى رسول خدا شنيدم كه مردم را به نماز جماعت فراخواند. من هم از خانه خارج شدم و در نماز با رسول خدا صلى الله عليه وسلم شركت كردم. بعد از نماز رسول خدا بر منبر نشست با حالت خنده فرمود: هر كس سر جاى نمازش بنشيند. سپس فرمود:‌ آيا مى‌دانيد شما را براى چه امرى فراخواندم؟ همه گفتند: ‌خدا و پيامبرش داناتر است. فرمود: من شما را براى ترس و يا تشويق جمع نكردم؛‌ بلكه براى اين فراخواند كه تميم دارى مردى نصرانى بود او آمد با من بيعت كرد و اسلام آورد. او روايتى به من گفت كه موافق همان روايت من است كه در باره دجال با شما گفتم. او مى‌گويد:‌ همراه سى مرد از قبيله يمن و جذام در كشتى دريايى سوار شدم گرفتار موج شديم يك ماه در دريا بوديم هنگام مغرب به جزيره‌اى نزديك شديم

در نزديك كشتى نشستند پس داخل جزيره شدند و با جنبنده پر مويى رو برو شدند به او گفتند: چه شده تو را تو كيستي؟ او گفت: من جساسه هستم،‌ به سوى آن مردى كه در اين دير است برويد زيرا او از ديدن تان خوشحال مى‌شود. تميم مى‌گويد:‌ هنگامى كه او نام اين مرد را براى ما برد، از آنجا پراكنده شديم كه نكند او شيطانى باشد. سريع به سوى دير رفتيم و داخل آن شديم ناگهان انسان بزرگى را ديديم كه از نظر خلفت نمونه بود و دودست او به سوى گردنش بسته شده بود... او از اينها از درخت بيسان و چشمه زغر و از پيامبر امى پرسيده و گفته است:‌ من مسيحم و همانا نزديك است كه اجازه خروج برايم داده شود.

پيامبر فرمود:‌ او در درياى شام يا درياى يمناست و بلكه از جانب مشرق چيزي است که دوبار خروج مي کند؛ و با دست خويش به سمت مشرق اشاره کردندد؛ راوي مي گويد من اين روايت را از رسول خدا (ص) حفظ کردم....

السجستاني الأزدي، ابوداود سليمان بن الأشعث (متوفاى 275هـ)، سنن أبي داود، ج4، ص118، تحقيق: محمد محيي الدين عبد الحميد، ناشر: دار الفكر.

نكته مشترك بين اين دو قول اين است‌كه طبق هر دو نظر،‌ دجال از عصر رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم تا كنون موجود است؛ چنانچه شنقيطى يكى از علماى اهل سنت بعد از اين‌كه روايت فوق را به صورت مختصر نقل كرده تصريح مى‌نمايد كه بر اساس اين روايت،‌ دجال تا الان موجود و زنده است:

فهذا نص صحيح صريح في أن الدجال حي موجود في تلك الجزيرة البحرية المذكورة في حديث تميم الدارمي المذكور، وإنه باق وهو حي حتى يخرج في آخر الزمان. وهذا نص صالح للتخصيص يخرج الدجال من عموم حديث موت كل نفس في تلك المائة.

اين روايت صريح در اين است كه دجال زنده و موجود در اين جزيره درياى فوق است كه در روايت تميم دارمى ذكر شده است. و او تا زمانى كه در آخر الزمان خروج كند باقى و زنده است.و اين روايت صلاحيت دارد بر اين‌كه دجال را از عموم روايتى كه مى‌گويد: هر نفسى در اين صد سال مى‌ميرد، خارج مى‌كند.

الجكني الشنقيطي، محمد الأمين بن محمد بن المختار (متوفاى1393هـ.)، أضواء البيان في إيضاح القرآن بالقرآن، ج3، ص337، تحقيق: مكتب البحوث والدراسات، ناشر: دار الفكر للطباعة والنشر. - بيروت. - 1415هـ - 1995م.

شيخ طوسى از علماى بزرگ شيعه نيز مى‌گويد:‌

وروى أصحاب الحديث أن الدجال موجود وأنه كان في عصر النبي صلى الله عليه وآله وسلم وأنه باق إلى الوقت الذي يخرج فيه وهو عدو الله. فإذا جاز في عدو الله لضرب من المصلحة، فكيف لا يجوز مثله في ولي الله، إن هذا من العناد.

راويان حديث گفته اند: دجال زنده و موجود است و او در زمان رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم در قيد حيات بوده و او تا زمان خروجش باقى است و او دشمن خدا است. پس زمانى‌كه دشمن خدا به خاطر مصلحتى باقى باشد، چرا همانند او بقاء ولى خدا جايز نباشد؟ اين شبهه (باقى نبودن ولى خدا) از روى عناد با خاندان پيامبر است.

الطوسي، الشيخ ابوجعفر، محمد بن الحسن بن علي بن الحسن (متوفاى460هـ)، كتاب الغيبة، ص114، تحقيق الشيخ عباد الله الطهراني/ الشيخ على احمد ناصح، ناشر: مؤسسة المعارف الاسلامية، الطبعة الأولى، 1411هـ.

شيخ صدوق رحمة‌ الله عليه روايتى از اميرمؤمنان عليه السلام نقل كرده كه نشان مى‌دهد دجال همان ابن صياد يا ابن صائد يهودى است:

حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ إِبْرَاهِيمَ بْنِ إِسْحَاقَ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ الْعَزِيزِ بْنُ يَحْيَى الْجَلُودِيُّ بِالْبَصْرَةِ قَالَ حَدَّثَنَا الْحُسَيْنُ بْنُ مُعَاذٍ قَالَ حَدَّثَنَا قَيْسُ بْنُ حَفْصٍ قَالَ حَدَّثَنَا يُونُسُ بْنُ أَرْقَمَ عَنْ أَبِي سَيَّارٍ الشَّيْبَانِيِّ عَنِ الضَّحَاكِ بْنِ مُزَاحِمٍ عَنِ النَّزَّالِ بْنِ سَبْرَةَ قَالَ: خَطَبَنَا أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ عليه السلام فَحَمِدَ اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ وَأَثْنَى عَلَيْهِ وَصَلَّى عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ ثُمَّ قَالَ: سَلُونِي أَيُّهَا النَّاسُ قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِي ثَلَاثاً فَقَامَ إِلَيْهِ صَعْصَعَةُ بْنُ صُوحَانَ فَقَالَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ: مَتَى يَخْرُجُ الدَّجَّالُ فَقَالَ لَهُ عَلِيٌّ عليه السلام: اقْعُدْ فَقَدْ سَمِعَ اللَّهُ كَلَامَكَ وَعَلِمَ مَا أَرَدْتَ وَاللَّهِ مَا الْمَسْئُولُ عَنْهُ بِأَعْلَمَ مِنَ السَّائِلِ وَلَكِنْ لِذَلِكَ عَلَامَاتٌ وَهَيَئَاتٌ يَتْبَعُ بَعْضُهَا بَعْضاً كَحَذْوِ النَّعْلِ بِالنَّعْلِ وَإِنْ شِئْتَ أَنْبَأْتُكَ بِهَا قَالَ: نَعَمْ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ فَقَالَ عليه السلام: احْفَظْ فَإِنَّ عَلَامَةَ ذَلِكَ إِذَا أَمَاتَ النَّاسُ الصَّلَاةَ وَأَضَاعُوا الْأَمَانَةَ وَاسْتَحَلُّوا الْكَذِبَ وَأَكَلُوا الرِّبَا وَأَخَذُوا الرِّشَا وَشَيَّدُوا الْبُنْيَانَ وَبَاعُوا الدِّينَ بِالدُّنْيَا وَاسْتَعْمَلُوا السُّفَهَاءَ وَشَاوَرُوا النِّسَاءَ وَقَطَعُوا الْأَرْحَامَ وَاتَّبَعُوا الْأَهْوَاءَ اسْتَخَفُّوا بِالدِّمَاءِ وَكَانَ الْحِلْمُ ضَعْفاً وَالظُّلْمُ فَخْراً وَكَانَتِ الْأُمَرَاءُ فَجَرَةً وَالْوُزَرَاءُ ظَلَمَةً وَالْعُرَفَاءُ خَوَنَةً وَالْقُرَّاءُ فَسَقَةً وَظَهَرَتْ شَهَادَةُ الزُّورِ وَاسْتُعْلِنَ الْفُجُورُ وَقَوْلُ الْبُهْتَانِ وَالْإِثْمُ وَالطُّغْيَانُ وَحُلِّيَتِ الْمَصَاحِفُ وَزُخْرِفَتِ الْمَسَاجِدُ وَطُوِّلَتِ الْمَنَارَاتُ وَأُكْرِمَتِ الْأَشْرَارُ وَازْدَحَمَتِ الصُّفُوفُ وَاخْتَلَفَتِ الْقُلُوبُ وَنُقِضَتِ الْعُهُودُ وَاقْتَرَبَ الْمَوْعُودُ وَشَارَكَ النِّسَاءُ أَزْوَاجَهُنَّ فِي التِّجَارَةِ حِرْصاً عَلَى الدُّنْيَا وَعَلَتْ أَصْوَاتُ الْفُسَّاقِ وَاسْتُمِعَ مِنْهُمْ وَكَانَ زَعِيمُ الْقَوْمِ أَرْذَلَهُمْ وَاتُّقِيَ الْفَاجِرُ مَخَافَةَ شَرِّهِ وَصُدِّقَ الْكَاذِبُ وَاؤْتُمِنَ الْخَائِنُ وَاتُّخِذَتِ الْقِيَانُ وَالْمَعَازِفُ وَلَعَنَ آخِرُ هَذِهِ الْأُمَّةِ أَوَّلَهَا وَرَكِبَ ذَوَاتُ الْفُرُوجِ السُّرُوجَ وَتَشَبَّهَ النِّسَاءُ بِالرِّجَالِ وَالرِّجَالُ بِالنِّسَاءِ وَشَهِدَ الشَّاهِدُ مِنْ غَيْرِ أَنْ يُسْتَشْهَدَ وَشَهِدَ الْآخَرُ قَضَاءً لِذِمَامٍ بِغَيْرِ حَقٍّ عَرَفَهُ وَتُفُقِّهَ لِغَيْرِ الدِّينِ وَآثَرُوا عَمَلَ الدُّنْيَا عَلَى الْآخِرَةِ وَلَبِسُوا جُلُودَ الضَّأْنِ عَلَى قُلُوبِ الذِّئَابِ وَقُلُوبُهُمْ أَنْتَنُ مِنَ الْجِيَفِ وَأَمَرُّ مِنَ الصَّبِرِ فَعِنْدَ ذَلِكَ الْوَحَا الْوَحَا ثُمَّ الْعَجَلَ الْعَجَلَ خَيْرُ الْمَسَاكِنِ يَوْمَئِذٍ بَيْتُ الْمَقْدِسِ وَلَيَأْتِيَنَّ عَلَى النَّاسِ زَمَانٌ يَتَمَنَّى أَحَدُهُمْ أَنَّهُ مِنْ سُكَّانِهِ.

فَقَامَ إِلَيْهِ الْأَصْبَغُ بْنُ نُبَاتَةَ فَقَالَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ! مَنِ الدَّجَّالُ؟ فَقَالَ: أَلَا إِنَّ الدَّجَّالَ صَائِدُ بْنُ الصَّيْدِ فَالشَّقِيُّ مَنْ صَدَّقَهُ وَالسَّعِيدُ مَنْ كَذَّبَهُ يَخْرُجُ مِنْ بَلْدَةٍ يُقَالُ لَهَا أَصْفَهَانُ مِنْ قَرْيَةٍ تُعْرَفُ بِالْيَهُودِيَّةِ عَيْنُهُ الْيُمْنَى مَمْسُوحَةٌ وَالْعَيْنُ الْأُخْرَى فِي جَبْهَتِهِ تُضِي‏ءُ كَأَنَّهَا كَوْكَبُ الصُّبْحِ فِيهَا عَلَقَةٌ كَأَنَّهَا مَمْزُوجَةٌ بِالدَّمِ بَيْنَ عَيْنَيْهِ مَكْتُوبٌ كَافِرٌ يَقْرَؤُهُ كُلُّ كَاتِبٍ وَأُمِّيٍّ يَخُوضُ الْبِحَارَ وَتَسِيرُ مَعَهُ الشَّمْسُ بَيْنَ يَدَيْهِ جَبَلٌ‏ مِنْ دُخَانٍ وَخَلْفَهُ جَبَلٌ أَبْيَضُ يَرَى النَّاسُ أَنَّهُ طَعَامٌ يَخْرُجُ حِينَ يَخْرُجُ فِي قَحْطٍ شَدِيدٍ تَحْتَهُ حِمَارٌ أَقْمَرُ خُطْوَةُ حِمَارِهِ مِيْلٌ تُطْوَى لَهُ الْأَرْضُ مَنْهَلًا مَنْهَلًا لَا يَمُرُّ بِمَاءٍ إِلَّا غَارَ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ يُنَادِي بِأَعْلَى صَوْتِهِ يَسْمَعُ مَا بَيْنَ الْخَافِقَيْنِ مِنَ الْجِنِّ وَالْإِنْسِ وَالشَّيَاطِينِ يَقُولُ إِلَيَّ أَوْلِيَائِي أَنَا الَّذِي خَلَقَ فَسَوَّى وَقَدَّرَ فَهَدى‏ أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلى‏ وَكَذَبَ عَدُوُّ اللَّهِ إِنَّهُ أَعْوَرُ يَطْعَمُ الطَّعَامَ وَيَمْشِي فِي الْأَسْوَاقِ وَإِنَّ رَبَّكُمْ عَزَّ وَجَلَّ لَيْسَ بِأَعْوَرَ وَلَا يَطْعَمُ وَلَا يَمْشِي وَلَا يَزُولُ تَعَالَى اللَّهُ عَنْ ذَلِكَ عُلُوّاً كَبِيراً أَلَا وَإِنَّ أَكْثَرَ أَتْبَاعِهِ يَوْمَئِذٍ أَوْلَادُ الزِّنَا وَأَصْحَابُ الطَّيَالِسَةِ الْخُضْرِ يَقْتُلُهُ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ بِالشَّامِ عَلَى عَقَبَةٍ تُعْرَفُ بِعَقَبَةِ أَفِيقٍ لِثَلَاثِ سَاعَاتٍ مَضَتْ مِنْ يَوْمِ الْجُمُعَةِ عَلَى يَدِ مَنْ يُصَلِّي الْمَسِيحُ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ عليه السلام خَلْفَهُ...

نزال بن سبره روايت مى‌كند: على بن ابى طالب عليه السّلام براى ما خطبه خواند و پس از حمد و ثناى الهى سه بار فرمود: اى مردم! پيش از آنكه مرا از دست بدهيد، هر چه مى‌خواهيد از من بپرسيد! در اين وقت صعصعة بن صوحان از جا برخاست و گفت: يا امير المؤمنين! دجال كى خواهد آمد؟ فرمود: بنشين! خداوند سخن تو را شنيد و دانست كه مقصودت چيست. به خدا قسم در اين باره سائل و مسئول (تو و من) يكسان هستيم (يعنى اين از اسرارى است كه فقط خداوند مى‌داند).

ولى اين را بدان كه آمدن دجال علاماتى دارد كه طابق النعل بالنعل متعاقب هم به وقوع مى‏پيوندد. اگر خواسته باشى اطلاع مى‌دهم عرض‌كرد: يا امير المؤمنين بفرمائيد!. فرمود: آنچه مى‌گويم از بر كن! علامات آن اين است: (دجال وقتى مى‏آيد كه) مردم نماز را بميرانند، و امانت را ضايع كنند، و دروغ گفتن را حلال شمارند.

و ربا بخورند، و رشوه بگيرند، و ساختمانها را محكم بسازند، و دين را بدنيا بفروشند، و موقعى كه سفيهان را بكار گماشتند، و با زنان مشورت كردند، و پيوند خويشان را پاره نمودند، و هواپرستى پيشه ساختند و خون يك ديگر را بى‏ارزش دانستند.

حلم و بردبارى در ميان آنها نشانه ضعف و ناتوانى باشد، و ظلم و ستم باعث فخر گردد، امراء فاجر، وزراء ظالم، و سركردگان دانا خائن و قاريان (قرآن) فاسق باشند. شهادت باطل آشكار باشد، و اعمال زشت و گفتار بهتان آميز و گناه و طغيان و تجاوز علنى گردد، قرآنها زينت شود، و مسجدها نقاشى و رنگ آميزى و مناره‏ها بلند گردد، و اشرار مورد عنايت قرار گيرند، و صفها در هم بسته شود.

خواهشها مختلف باشد و پيمانها نقض گردد، و وعده‏اى كه داده شد نزديك شود. زنها بواسطه ميل شايانى كه به أمور دنيا دارند در امر تجارت با شوهران خود شركت جويند. صداهاى فاسقان بلند گردد و از آنها شنيده شود! بزرگ قوم، رذل‏ترين آنهاست، از شخص فاجر به ملاحظه شرش تقيه شود، دروغگو تصديق، و خائن امين گردد، زنان نوازنده، آلات طرب و موسيقى به دست گرفته نوازندگى كنند! و مردم پيشينيان خود را لعنت نمايند. زنها بر زينها سوار شوند و زنان به مردان و مردان به زنان شباهت پيدا كنند.

شاهد (در محكمه) بدون اين كه از وى درخواست شود شهادت مى‌دهد، و ديگرى بخاطر دوست خود بر خلاف حق گواهى دهد. احكام دين را براى غير دين بياموزند، و كار دنيا را بر آخرت مقدم دارند، پوست ميش را بر دلهاى گرگها بپوشند، در حالى كه دلهاى آنها از مردار متعفن‏تر و از صبر تلخ‏تر است. در آن موقع شتاب و تعجيل كنيد. بهترين جاها در آن روز بيت المقدس است. روزى خواهد آمد كه هر كسى آرزو كند كه از ساكنان آنجا باشد.

در اين وقت اصبغ بن نباته برخاست و عرضكرد: يا امير المؤمنين! دجال كيست؟‏

فرمود: بدان كه دجال صائد بن صيد است. شقى كسى است كه ادعاى او را تصديق كند و سعادتمند كسى است كه او را تكذيب نمايد: از شهرى كه آن را اصفهان مى‌گويند و قريه‏اى كه معروف به «يهوديه» است بيرون مى‏آيد. چشم راست ندارد و چشم ديگر در پيشانى اوست، و مانند ستاره صبح مى‌درخشد.

چيزى در چشم اوست كه گوئى آميخته به خون است، در پيشانى وى نوشته است «اين كافر است» هر شخص باسواد و بى‏سواد آن را مى‌خواند. داخل درياها مى‏شود و آفتاب با او مى‌گردد. در جلو رويش كوهى از دود است، و پشت سر او كوه سفيدى است كه مردم آن را طعام (گندم) مى‏بينند.

وى در يك قحطى سختى مى‏آيد، و بر الاغ سفيدى سوار است، يك گام الاغش يك ميل راه است! زمين در زير پاى او نورديده مى‏شود. از هيچ آبى نمى‌گذرد مگر اينكه تا روز قيامت خشكيده مى‏شود. با صداى بلند خود چنان ندا در مى‌دهد كه از مشرق تا مغرب جن و انس و شياطين صداى او را مى‌شنوند، مى‌گويد: «اى دوستان من بيائيد به سوى من. منم آن كسى كه بشر را آفريدم و اندام آنها را معتدل و متناسب نمودم و روزى هر كسى را تقدير نموده و همه را بيافتن آن راهنمائى مى‌كنم. من آن خداى بزرگ شما هستم» دجال دشمن خدا دروغ مى‌گويد، او يك چشم دارد غذا مى‌خورد و در بازارها راه مى‌رود. در صورتى كه خداوند شما نه يك چشمى است و نه غذا مى‌خورد و نه در بازارها راه مى‌رود و فناپذير نيست.

غالب پيروان او در آن روز اولاد زنا هستند و چيز سبزى بر سر و دوش دارند خداوند او را در شام در تلى معروف به «تل افيق» سه ساعت از روز جمعه برآمده به دست كسى كه عيسى بن مريم پشت سر او نماز مى‌گزارد، مى‌كشد. بدانيد كه بعد از آن حادثه بزرگى روى مى‌دهد.

الصدوق، ابوجعفر محمد بن علي بن الحسين (متوفاى381هـ)، كمال الدين و تمام النعمة، ج‏2، ص527، ‌ح1، ناشر:‌ اسلامية ـ تهران‏، الطبعة الثانية‏، 1395 هـ.
3. تصريحات دانشمندان اهل سنت بر عمر طولاني حضرت مهدي (عج)

سعد الدين تفتازانى در يك قسمت از سخنانش كه در ابتداى اين نوشتار آمده،‌ مى‌گويد:‌ طول عمر حضرت مهدى عليه السلام تنها پندار شيعه است كه آن را محال نمى‌دانند؛ اما ساير فرق اسلامى اين‌گونه طول عمر را انكار كرده اند:

وزعمت الإمامية من الشيعة أنه محمد بن الحسن العسكري... ولا استحالة في طول عمره كنوح ولقمان والخضر عليهم السلام وأنكر ذلك سائر الفرق؛

شيعيان گمان مى‌كنند كه م ح م د بن الحسن العسكرى،... وعمر طولانى آن حضرت نيز محال نيست؛ همان طورى كه نوح، لقمان و خضر اين چنين بودند؛ اما ساير فرق اسلامى اين مسأله را در باره حضرت مهدى انكار كرده‌اند؛

التفتازاني، سعد الدين مسعود بن عمر بن عبد الله (متوفاى 791هـ)، شرح المقاصد في علم الكلام، ج2، ص307، ناشر: دار المعارف النعمانية - باكستان، الطبعة: الأولى، 1401هـ - 1981م.
پاسخ:

در پاسخ اين گفتار كافى است سخنان برخى از علماء و برزگان اهل سنت را نقل نماييم تا روشن شود كه غير شيعه، از ديگر فرق اسلامى نيز طول عمر مبارك آن حضرت را محال نمى‌دانند و اين مسأله را قبول دارند.
1. عبد الوهاب شعراني:

يكى از كسانى‌كه بر عمر طولانى حضرت مهدى عليه السلام عقيده داشته و آن حضرت را باقى و زنده مى‌داند، عبد الوهاب شعرانى است. علامه قندوزى در كتاب «ينابيع المودة»‌ سخن او را در اين مورد اين‌گونه گزارش كرده است:

وقال سيدي عبد الوهاب الشعراني في كتابه " اليواقيت والجواهر " في المبحث الخامس والستون: المهدي من ولد الإمام الحسن العسكري، ومولده ليلة النصف من شعبان سنة خمس وخمسين ومائتين، وهو باق إلى أن يجتمع بعيسى ابن مريم، هكذا أخبرني الشيخ حسن العراقي عن الإمام المهدي حين اجتمع به، ووافقه على ذلك سيدي علي الخواص (رحمهما الله تعالى).

آقاى من عبد الوهاب شعرانى در كتاب «يواقيت و جواهر» در بحث شصت و پنجم گفته است: مهدى فرزند امام حسن عسكرى است. مولد او نصف شب شعبان سال 255 هجرى است. او تا هنگامى‌كه با عيسى بن مريم حضور بهم رساند باقى و زنده است. اين‌گونه شيخ حسن عراقى از امام مهدى عليه السلام هنگامى‌كه او را ديده بود به من خبر داده است. و در اين مطلب،‌ على خواص با او موافق مى‌باشد.

القندوزي الحنفي، الشيخ سليمان بن إبراهيم (متوفاى1294هـ) ينابيع المودة لذوي القربى، ج3، ص345، تحقيق: سيد علي جمال أشرف الحسيني، ناشر: دار الأسوة للطباعة والنشرـ قم، الطبعة:الأولى1416هـ.
2. علامه محمد بن يوسف كنجي شافعي:

علامه قندوزى در كتاب ينابيع المودة بابى را به نام «الباب السادس والثمانون فى إيراد أقوال ممن صرح من علماء الحروف والمحدثين أن المهدى الموعود ولد الإمام الحسن العسكري» گشوده و در آن سخنان علماى اهل سنت را آورده از جمله مى‌گويد:‌ كنجى شافعى بر زنده بودن و وجود آن حضرت تا الآن اعتراف كرده و عمر طولانى او را محال نمى‌داند:

وقال الشيخ المحدث الفقيه أبو عبد الله محمد بن يوسف بن محمد الكنجي الشافعي (ره) في كتابه " البيان في أخبار صاحب الزمان " في آخر الباب الخامس والعشرين، وهو آخر الأبواب: إن المهدي ولد الحسن العسكري، فهو حي موجود باق منذ غيبته إلى الآن، ولا امتناع في بقائه بدليل بقاء عيسى والخضر وإلياس.

محدث فقيه شيخ ابو عبد الله محمد بن يوسف بن محمد كنجى شافعى در كتاب «البيان فى اخبار صاحب الزمان»‌ در پايان باب بيست و پنجم گفته است: مهدى فرزند حسن عسكرى است. پس او زنده و از هنگام غيبتش تا اكنون موجود و باقى است. به دليل بقاء حضرت عيسى،‌ خضر و الياس، هيچ امتناعى در وجود و بقاء او نيست.

القندوزي الحنفي، الشيخ سليمان بن إبراهيم (متوفاى1294هـ) ينابيع المودة لذوي القربى، ج3، ص348، تحقيق: سيد علي جمال أشرف الحسيني، ناشر: دار الأسوة للطباعة والنشرـ قم، الطبعة:الأولى1416هـ.
3. عبد الرحمن باعلوي

آيت الله العظمى مرعشى نجفى در شرح احقاق الحق از علامه سالك عبدالرحمان باعلوى نام برده كه او بر عمر طولانى حضرت مهدى عليه السلام تصريح كرده است:

ومنهم العلامة السالك عبد الرحمن بن محمد بن حسين بن عمر باعلوي مفتي الديار الحضرمية في كتابه " بغية المسترشدين " (طبع مصر ص 296) قال: نقل السيوطي عن شيخه العراقي أن المهدي ولد سنة 255 قال ووافقه الشيخ علي الخواص فيكون عمره في وقتنا سنة 958 سنة 703. وذكر أحمد الرملي أن المهدي موجود وكذلك الشعراني اه‍ من خط الحبيب علوي بن أحمد الحداد، وعلى هذا يكون عمره في سنة 1301 سنة 1046.

از جمله كسانى‌كه بر وجود مهدى عليه السلام تصريح كرده،‌ علامه سالك عبد الرحمان بن محمد بن حسن بن عمر باعلوى مفتى ديار حضرميت در كتاب «بغية المسترشدين، چاپ مصر، ص296» گفته است: سيوطى از استادش عراقى نقل نموده كه مهدى در سال 255 متولد شده است و در اين مطلب شيخ على الخوص با او موافقت نموده است. پس عمر او در زمان ما (سنه958) 703 سال مى‌شود. و احمد رملى ذكر كرده كه مهدى موجود است. و نيز شعرانى. بنابراين،‌ عمر او در سال 1301،‌ 1046 سال مى‌شود.

المرعشي النجفي، السيد شهاب الدين (متوفاي 1411هـ)، شرح إحقاق الحق، ج13، ص92، تحقيق و تعليق: السيد شهاب الدين المرعشي النجفي،‌ ناشر: منشورات مكتبة آية الله العظمى المرعشي النجفي - قم - ايران
4. علامه ابياري:

يكى ديگر از كسانى‌كه بر وجود حضرت مهدى عليه السلام و زنده بودن آن حضرت اعتراف دارد، علامه ابيارى است. حضرت آيت الله العظمى سخن او را در اين مورد اين‌گونه گزارش كرده است:

ومنهم العلامة الأبياري في " جالية الكدر " في «شرح منظومة البرزنجي» (ص207 ط مصر) قال: قال صاحب الفصول المهمه: كان عمره عند وفاة إبيه خمس سنين أتاه الله فيها الحكمه كما آتاها يحيى صبياً وله قبل قيامه غيبتان: أحداهما أطول من الأخرى أما الأولى فمن منذ ولادته إلى إنقطاع السعايه في شيعته لصعوبة الوقت وخوف السلطان، إلى أن قال والثانيه بعد ذلك، وهي أطول وذلك في زمن المعتمد ( سنة 266 ) إختفى في سرداب الحرس فلم يقفوا له على خبر، ثم قال: ومن الدلائل على كون المهدي حياً باقياً منذ غيبته إلى آخر الزمان بقاء عيسى بن مريم والخضر.

از جمله آنها علامه ابيارى در كتاب «جالية الكدر» كه در شرح منظومه برزنجى نوشته گفته است: صاحب فصول المهمه گفته است:‌ عمر حضرت مهدى هنگام وفات پدرش پنج سال بود كه خداوند به او حكمت عنايت كرد همچنانكه به حضرت يحيى در سن طفوليت عطا كرد. براى او قبل از قيامش دو غيبت است:‌ يكى از آنها طولانى تر از ديگرى است. اما غيبت نخست از زمان ولادتش تا انقطاع نائبانش در ميان شيعانش از جهت ترس سلطان است. غيبت دوم بعد از آن است واين غيبت طولانى است كه در زمان معتمد عباسى روى مى‌دهد او در ميان سرداب پنهان شده كه خبرى در دست نيست. سپس گفته است: از دلائلى زنده و باقى بودن مهدى از هنگام غيبتش تا آخر زمان اين است كه حضرت عيسى بن مريم و خضر باقى است.

المرعشي النجفي، السيد شهاب الدين (متوفاي 1411هـ)، شرح إحقاق الحق، ج13، ص95، تحقيق و تعليق: السيد شهاب الدين المرعشي النجفي،‌ ناشر: منشورات مكتبة آية الله العظمى المرعشي النجفي - قم - ايران
5. علامة بدخشي

حضرت آيت الله مرعشى نجفى در جاى ديگر از كتابش سخن علامه بدخشى را در مورد زنده بودن حضرت مهدى و محال نبودن طول عمر او را آورده است:

ومنهم العلامة البدخشي في «مفتاح النجا» (ص189 مخطوط) قال:....

وأما عمره فإنه خاف على نفسه في زمن المعتمد فإختفى في سنة خمس وستين ومائتين، قيل: بل إختفى حين مات أبوه، وقال بعضهم: إختفى حين ولد ولم يسمع بمولده إلاّ خاصة أبيه ولم يزل مختفياً حياً باقياً، حتى يؤمر بالخروج فيخرج ويملأ الأرض عدلاًً كما ملئت جوراًً، ولا إستحالة في طول حياته فإنه قد عمر كثير من الناس حتى جاوزوا الألف كنوح ولقمان والخضر سلام الله على نبينا وعليهم.

از جمله آنها علامه بدخش است كه در كتاب «مفتاح النجا» ص198 خطى گفته است: اما عمر او، به خاطر ترس جان در زمان معتمد در سال 265 پنهان شد. گفته شده، از زمان فوت پدرش مخفى شده است. برخى گفته اند:‌ از هنگامى‌كه متولد شد، پنهان شد و خبر تولد او را جز اصحاب خاص پدرش كسى ديگر نشينيد و همواره در پنهانى زنده وباقى است تا اين كه امر به خروج شود پس خارج مى‌شود زمين را همانگونه كه جور پر شده است آكنده مى سازد. و در طول عمر و حيات او هيچگونه استحاله وجود ندارد؛ چرا كه بسيارى از مردم عمر فراوان كرده‌اند حتى عمر هزار ساله. همانند نوح،‌ لقمان و خضر كه درود سلام خدا بر پيامبر ما و بر آنان باد.

المرعشي النجفي، السيد شهاب الدين (متوفاي 1411هـ)، شرح إحقاق الحق، ج13، ص95، تحقيق و تعليق: السيد شهاب الدين المرعشي النجفي،‌ ناشر: منشورات مكتبة آية الله العظمى المرعشي النجفي - قم - ايران
6. علامة بهجت أفندي:

ابو طالب تجليل تبريزى در كتابش از علامه افندى نقل كرده كه او گفته:‌ در ميان مسلمين كسى نيست كه اعتقاد به وجود امام منتظر نداشته باشد:

العلامة بهجت أفندي - تاريخ آل محمد - رقم الصفحة: ( 198 )

ولما كان حديث: من مات ولم يعرف إمام زمانه متفقاً عليه بين علماء المسلمين، فلا يوجد مسلم لا يعتقد بوجود الإمام المنتظر، ونحن نعتقد أن المهدي صاحب العصر والزمان ولد ببلدة سامراء، وإليه إنتهت وراثة النبوة والوصاية والإمامة، وقد إقتضت الحكمة الإلهية حفظ سلسلة الإمامة إلى يوم القيامة: فإن عدد الأئمة بعد رسول الله محصورة معلومة، وهي إثنا عشر بمقتضى الحديث المروي في الصحيحين: خلفاء بعدي إثنا عشر.

علامه بهجت افندى در تاريخ آل محمد، صفحه 198 گفته است: از آنجايى روايت «من مات ولم يعرف امام زمانه» در ميان علماء مسلمين متفق عليه است، هيچ مسلمانى نيست كه به وجود امام منتظر متعقد نباشد. و ما اعتقاد داريم كه مهدى صاحب زمان در شهر سامرا به دنيا آمد و ميراث نبوت و جانشينى و امامت به او منتهى شده است و حكمت خداوند اقتضاء مى‌كند كه سلسله امامت را تا روز قيامت حفظ نمايد؛ چرا كه تعداد پيشوايان بعد از رسول خدا محصور و معلوم است كه به مقتضاى روايت «خلفاء بعدى اثنا عشر» كه در صحيحين روايت شده،‌ دوازده نفر است.

التجليل التبريزي،‌ ابو طالب (معاصر)، تنزيه الشيعة الإثني عشرية عن الشبهات الواهية، ج2، ص554، چاپ: الثانية، سال چاپ1415، طبق برنامه مكتبه اهل البيت.
7. ملاقات حسن عراقي با حضرت مهدي (ع)

شعرانى يكى از علماى اهل سنت در كتاب الطبقات الكبرى كه آن را به «لواقح الانوار فى طبقات الاخيار» نام گذارى كرده، و در آن سخن و سيره اولياء و علماء و سرگذشت آنان را تا قرن دهم بازگو نموده است. از جمله به حكايت عجيبى از حسن عراقى نيز اشاره كرده و داستان تشرف او را به محضر حضرت مهدى عليه السلام آورده است و اين داستان دليل بر اين است كه آن حضرت زنده و باقى است:

ومنهم الشيخ العارف بالله تعالى سيدي حسن العراقي رحمه الله تعالى المدفون بالكوم خارج باب الشعرية رضي الله عنه بالقرب من بركة الرطلي، وجامع البشيري ترددت إليه مع سيدي أبي العباس الحريثي، وقال أريد أن أحكي لك حكايتي من مبتدأ أمري إلى وقتي هذا كأنك كنت رفيقي من الصغر، فقلت له: نعم فقال: كنت شاباً من دمشق، وكنت صانعاً، وكنا نجتمع يوماً في الجمعة على اللهو واللعب، والخمر، فجاءني التنبيه من الله تعالى يوماً ألهذا خلقت؟ فتركت ما فيهم فيه، وهربت منهم فتبعوا ورائي فلم يدركوني، فدخلت جامع بني أمية، فوجدت شخصاً يتكلم على الكرسي في شأن المهدي عليه السلام، فاشتقت إلى لقائه فصرت لا أسجد سجدة إلا وسألت الله تعالى أن يجمعني عليه فبينما أنا ليلة بعد صلاة المغرب أصلي صلاة السنة، وإذا بشخص جلس خلفي، وحسس على كتفي، وقال لي: قد استجاب الله تعالى دعاءك يا ولدي مالك أنا المهدي فقلت: تذهب معي إلى الدار؟ فقال نعم، فذهب معي، فقال: أخل لي مكاناً أنفرد فيه فأخليت له مكاناً فأقام عندي سبعة أيام بلياليها، ولقنني الذكر، وقال أعلمك ورعي تدوم عليه إن شاء الله تعالى تصوم يوماً، وتفطر يوماً، وتصلي كل ليلة خمسمائة ركعة، فقلت: نعم فكنت أصلي خلفه كل ليلة خمسمائة ركعة وكنت شاباً أمرد حسن الصورة فكان يقول: لا تجلس قط إلا ورائي فكنت أفعل، وكانت عمامته كعمامة العجم، وعليه جبة من وبر الجمال فلما انقضت السبعة أيام خرج، فودعته، وقال لي: يا حسن ما وقع لي قط مع أحد ما وقع معك فدم علي ورعك حتى تعجز، فإنك ستعمر عمراً طويلا انتهى كلام المهدي.

شيخ عارف به خدا حسن عراقى كه دفن شده در كوم، بيرون باب شعريه نزديك بركه رطلى و جامع بشيرى. من با آقايم ابى العباس حريثى به نزد او رفتيم، حسن عراقى گفت: از اين كه تو از كودكى با من رفيق بودى مى‌خواهم حكايت خودم را برايت بگويم گفتم: بگو. گفت: من جوانى از اهل دمشق و صنعت گر بودم. روزهاى جمعه‌ همراه رفقايم مشغول كار لهو و لعب و نوشيدن شراب بوديم، روزى پيام آگاهى و الهام گونه‌اى از جانب خدا سراغم آمد كه آيا تو را براى اين كارها خلق كرده‌ام؟

بعد از آن، از رفقا و كارهاى كه مى‌كرديم صرف نظر كردم و از آنها جدا شدم، رفقايم مرا دنبال كردند اما نتوانستند مرا بيابند. آمدم در مسجد جامع بنى اميه ديدم شخصى روى منبر در باره مهدى عليه السلام سخن مى‌گويد. بعد از شنيدن سخنان او در دلم اشتياق ديدار مهدى نمايان شد، هر سجده‌اى كه انجام مى‌دادم از خداوند درخواست مى‌كردم كه مرا به ديدار آن حضرت مشرف كند.

شبى بعد از نماز مغرب، نماز مستحب انجام مى‌دادم كه شخصى پشت سر من نشست و بازويم را گرفت و به من فرمود: فرزندم خداوند دعاى تو را مستجاب كرد،‌ ترا چه شده است، من مهدى هستم. گفتم: آيا به خانه ام مى‌روي؟ فرمود: بلى. همراه من به خانه رفت و فرمود: جاى خلوت برايم آماده كن. من جاى خلوتى آماده كردم آن حضرت هفت شبانه روز ماند و مرا ذكر خدا ياد داد و فرمود: به تو تقوايم را ياد مى‌دهم تا انشاء الله بر آن مداومت كنى: يك روز روزه بگير و يك روز افطار كن و هر شب پانصد ركعت نماز بگذار. گفتم: بلى. من هر شب پشت سر او پانصد ركعت نماز مى‌كردم و من جوان بى‌ريش و نيكو صورت بودم. مى فرمود: فقط پشت سر من بنشين و من همن كار را مى‌كردم. عمامه او همانند مردم عجم بود و عبايش از كرك شتران بود. پس از گذشت هفت روز خدا حافظى كرد و رفت و به من فرمود:

اى حسن، چيزى كه بين من و تو اتفاق افتاده با كسى ديگر اتفاق نيفتاده، پس بر ورع و تقوا مستدام باش تا جائى كه بتوانى؛ چرا كه من عمر طولانى خواهم داشت.

الشعراني، أبو المواهب عبد الوهاب بن أحمد بن علي المعروف بالشعراني (متوفاي 973هـ)، الطبقات الكبرى المسماة بلواقح الأنوار في طبقات الأخيار، ج1، ص475، تحقيق: خليل المنصور، دار النشر: دار الكتب العلمية – بيروت، الطبعة: الأولى1418هـ-1997م
حسن عراقي كيست؟

يكى از علماى اهل سنت،‌ نجم الدين محمد بن محمد،‌ حسن عراقى را اين‌گونه معرفى كرده‌است:

حسن العراقي: حسن العراقي نزيل مصر، الشيخ الصالح العابد الزاهد صاحب الأحوال العجيبة، والكشف الصحيح، كان عن طريقه إذا أتاه أحد بشيء من الأثواب النفيسة ويقول هذا نذر لك يا شيخ حسن يقبلها ثم يأخذ السكين فيقطعه قطعاً ثم يخيطها بخيط ومسلة، ويقول: إن العبد إذا لبس الجديد تصير النفس سارقة بالنظر إليه، وتعجب به، فإذا قطعناها تقطع خاطر النفس، وحكى عنه الشيخ عبد الوهاب الشعراوي حكاية عجيبة أخبر بها عن نفسه

الغزي، نجم الدين محمد بن محمد (متوفاي1061هـ)، الكواكب السائرة بأعيان المئة العاشرة، ج1، ص114، دار النشر: طبق برنامه الجامع الكبير.
نتيجه بحث:

ابن تيميه و تفتازانى با استناد به روايات، طول عمر مبارك حضرت مهدى عليه السلام را از امور محال در امت اسلام مى‌دانند. در اين مختصر در ابتدا روايات آنان مورد نقد قرار گرفت و سپس امكان طول عمر امام زمان از جهت دلائل قرآنى، عقلى، علمى و عملى بررسى شد و به اين نتيجه دست يافتيم كه طول عمر براى انسان و هر موجودى، در حيطه قدرت خداوند است براى هر كسى كه مصلحت بداند، اين امكان وجود خواهد داشت و او بر هر امرى قادر مطلق است. از نظر علمى نيز طول عمر يك امر محالى نيست و در اين باره سخنان فخررازى و غير او را نقل كرديم و در نتيجه علماى خود اهل سنت نيز طول عمر را از راه هاى مختلف ممكن مى‌دانند.

در بحث عملى نمونه هاى فراوانى را از گذشته دور تا صدر اسلام و امت اسلامى بيان كرديم كه بهترين دليل بر امكان اين مسأله خواهد بود و قابل انكار هم نيست.

در پايان سخن چند تن از علماى اهل سنت را در باره زنده بودن حضرت مهدى و امكان طول عمر او آورديم تا پاسخى ديگرى براى ابن تيميه و تفتازانى باشد.

براى كسانى كه گوش شنوا و چشم بينا دارند، همين اندازه نيز كافى خواهد بود.

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

محتویات این فیلد به صورت شخصی نگهداری می شود و در محلی از سایت نمایش داده نمی شود.
  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br><em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
10 + 2 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .