یا سرخاب یا سفید آب یا عذر خواهی کن

یا سرخاب یا سفید آب یا عذر خواهی کن

فهرست:
مقدمه........................................................................................................................................4
علت نام گذاری ........................................................................................................................4
سوالات در مورد زیارت قبور....................................................................................................5
پاسخ مدیر وبلاگ گفتگوی آرام به نویسنده وبلاگ................................................................9
شامل بخشهای:
- نظریه قران در بناء علی القبور
- قران و ساختن مسجد در بر قبور اولیاء
- سیره مسلمین بر بنای مسجد در جوار قبور
- نقد ادله وهابیون
- دلایل وهابیت بر حرمت
- سیره مسلمین و اجماع ادعا شده در تعمیر قبور
- بعضی از جوابهای کلیدی درباره بناء قبور
- توهم شرک در زیارت قبور
- احادیث جواز زیارت قبور
- اقسام زیارت به نقل از شفاء السقام
- چرا بانوان شیعه به زیارت قبور می روند؟
سوالات در مورد تحریف قران.............................................................................................26
پاسخ مدیر وبلاگ گفتگوی آرام میان شیعه و سنی به نویسنده کتاب.............................26
سوالات در مورد کمک علی بن ابیطالب به جناب عمر بن خطاب......................................29
پاسخ مدیر وبلاگ گفتگوی آرام میان شیعه و سنی به نویسنده کتاب.............................30
- لولا علی .... در منابع شیعه
- لولا... در منابع اهل سنت
- مشورت و راهنمایی دلسوزانه
- حفظ دین بزرگترین وظیفه امیر مومنان
- دفاع از مظلوم وظیفه امام بود.
- مرجعیت علمی علی بن ابیطالب
- مناوی(عالم اهل سنت) در فیض القدیر می نویسد.
سوالات در مورد نیامدن نام علی بن ابیطالب در قران....................................................41
پاسخ مدیر وبلاگ گفتگوی آرام میان شیعه و سنی به نویسنده کتاب..........................41
سوالات سیاسی................................................................................................................46
پاسخ مدیر وبلاگ گفتگوی آرام میان شیعه و سنی به نویسنده کتاب.........................46
سوالات در مورد خطبه شقشقیه.....................................................................................57
پاسخ مدیر وبلاگ گفتگوی آرام میان شیعه و سنی به نویسنده کتاب.........................57
سوالات در مورد زیارت عاشورا.......................................................................................58
پاسخ مدیر وبلاگ گفتگوی آرام میان شیعه و سنی به نویسنده کتاب.........................60
- سند زیارت عاشورا
- آیا خطبه228 نهج البلاغه (لله بلاد فلان) در شان عمر بن خطاب است؟
سوالات در مورد فدک....................................................................................................77
پاسخ مدیر وبلاگ گفتگوی آرام میان شیعه و سنی به نویسنده کتاب.......................79
- فدک. هدیه یا ارث؟
- سند خطبه فدک
- آیا فاطمه بنت محمد از صحابی دیگر بهتر بود؟
- آیا پیامبران ارث میگذارند؟
سوالات در مورد خلافت...............................................................................................100
سوال: چرا کسی به حق غصب شده علی اعتراض نکرد؟
پاسخ مدیر وبلاگ گفتگوی آرام میان شیعه و سنی به نویسنده کتاب.....................100
- آیا علی بن ابیطالب به واقعه غدیر احتجاج کرد؟
سوال: مگر خلافت الهی نیست. پس چگونه غصب شده است؟
پاسخ مدیر وبلاگ گفتگوی آرام میان شیعه و سنی به نویسنده کتاب
سوال: عدم بیعت علی با عمر و مقایسه با کلام علی بن ابیطالب
پاسخ مدیر وبلاگ گفتگوی آرام میان شیعه و سنی به نویسنده کتاب
سوال: چرا علی از قیام ابوسفیان جلوگیری کرد؟
پاسخ مدیر وبلاگ گفتگوی آرام میان شیعه و سنی به نویسنده کتاب
سوالات در مورد ازدواج جناب ام کلثوم و عمر.......................................................117
پاسخ مدیر وبلاگ گفتگوی آرام میان شیعه و سنی به نویسنده کتاب..................117
سوالات در مورد شهادت حضرت زهرا.....................................................................127
پاسخ مدیر وبلاگ گفتگوی آرام میان شیعه و سنی به نویسنده کتاب..................128
سوالات متفرقه..........................................................................................................134
مقدمه:
بسم الله الرحمن الرحیم
عقیده چون امری علمی است، اگر مبادی و مقدماتش در جان آدمی جای گیرد، خود عقیده نیز محقق می شود و اگر مباديش در ذهن جاي نگيرد هيچگاه قابل تحمل نمي باشد. افکار انسان بر برهان و دلیل تکیه دارد، از این رو نه خود انسان، می تواند عقیده ای را بر خود تحمیل کند و نه دیگران توان تحمیل آن را دارند.
ما هم می خواهیم با منطق و استدلال به سوالهای نویسنده اهل سنت(علی حسین امیری) پاسخ بدهیم.
اما طرفین این بحث:
نویسنده کتاب (سرخاب و سفیدآب. جناب علی حسین امیری: اهل سنت)
مدیر وبلاگ گفتگوی آرام میان شیعه و سنی (مصطفی جوادی نسب.. جوان شیعه)
علت نام گذاری این مقاله به این اسم.
چندی پیش در اینترنت در سایت کتابخانه عقیده کتابی دیدم با اسم (سرخاب و سفیدآب) که در توضیح کتاب چنین نوشته شده بود.
(عوام و بازاريها در ايران در پاسخ مدعي، مثلي مي آورند با اين مضمون:
اگر چنين و چنان شد من ريش و سبيلم را مي تراشم و به جاي آن سرخاب و سفيدآب مي‌مالم. هر چند من در تمامي اين تحقيق از مراتب ادب اسلامي خارج نشدم ولي با كمال معذرت از آقايان خوارج حزب اللهي من نيز در صورتي كه آخوندها فقط به 10% سئوالات اين تحقيق، پاسخي عقلي و منطقي و قرآني و منطبق با شواهد مسلم تاريخي بدهند، حاضرم چنين كنم!!)) تعداد سوالات ایشان در این کتاب140 الی150 سوال بود.

از خدای متعال خویش کمک خواستم و شروع کردم برای پاسخ دادن به این سوالات.
لازم به ذکر است که بسیاری از این سوالات یا سوالاتی بود که هیچ ربطی به مسئله عقاید نداشت. و جالب بود که همین سوالها بارها تکرار می شد.
(خدایا این تحفه ایی است از درویشی. مردی کن و آنرا بپذیر.

سوالات در مورد زیارت قبور

1- ساختن و آباداني قبور، چه جايگاهي در سنت نبوي و علوي داشته است؟
2- چرا پيامبر اكرم ص روي قبور شهداي احد به خصوص حمزه، ساختماني بنا نمي‌كنند؟ يا روي قبر پسرش ابراهيم يا روي قبر حضرت خديجه يا شهداي بئر معونه و غيره...
3- آيا شباهتي بين عمل فراعنه در آباداني و ايجاد عمارت بر روي قبور (اهرام مصر) و اهتمام يهوديان و مسيحيان و هنديها به آباداني قبرستانها با عقايد شيعيان در اين زمينه وجود ندارد؟
4- نظر شما (يا بهتر بگوييم: سفسطه و توجيه شما) در خصوص اين احاديث كه در كتب معتبر و اصلي و قديمي شيعه آمده چيست؟ در كتاب تهذيب و وسائل الشيعه بنقل از جراح مدائني آمده كه جعفرصادق فرمود: (لا تبنوا علي القبور ولا تصوروا سقوف البيوت، فإن رسول الله صلي الله عليه وسلم كره ذلك) بر قبرها بنا نسازيد و سقف خانه‏ها را پر از تصوير نكنيد كه رسول خدا صلي الله عليه وسلم اينكار را ناپسند شمرده است. همچنين در مآخذ فوق و نيز در كتاب «من لا يحضره الفقيه» (از كتب اربعه‌ شيعه) باب مناهي پيامبر صلي الله عليه وسلم بنقل از يونس بن ظبيان آماده كه جعفرصادق فرمود: (نهي رسول الله صلي الله عليه وسلم أن يصلي علي قبر أو يقعد عليه أو يبني عليه) «رسول الله صلي الله عليه وسلم نهي فرمود از اين كه بر قبري نماز گزارند يا برآن بنشينند و يا برآن بنا سازند». (عن أبي الهياج الأسدي قال: قال لي علي بن ابي‏طالب: ألا أبعثك علي ما بعثني عليه رسول الله صلي الله عليه وسلم أن لا تدع تمثالا إلا طمسته ولا قبرا مشرفا إلا سويته). «از ابوالهياج اسدي روايت شده كه گفت: علي بن ابي‏طالب به من گفت: آيا تو را بآن چیزی که رسول الله  مرا فرستاده بود نفرستم؟ وآن اين است كه هيچ عكس و تصوير و مجسمه‏اي را فرونگذاري جز آنكه آن را پاك نمايي و از بين ببري و هيچ قبري را فرونگذاري جز آنكه آن را تخت نمايي». در كتاب وسائل الشيعه چاپ سنگي جلد اول ص/ 209 از كليني بدين صورت نقل شده است: (عن أبي‎عبدالله قال: قال الإمام علي : بعثني رسول الله صلي الله عليه وسلم إلي المدينة في هدم القبور و كسر الصور) «جعفرصادق گفت: امام علي فرمود، رسول خدا صلي الله عليه وسلم من را جهت تخريب (بنا و گنبد) روي قبور و شكستن تصاوير و مجسمه‏ها به سوي مدينه مامور و رهسپار كرد». همچنين امام نووي در شرح مسلم (ج4، ص/301 الي 304 ارشاد الساري) آورده است: (قال الشافعي في الأم: و رأيت الأئمة بمكة يأمرون بهدم ما يبني و يؤيد الهدم قوله صلي‌الله عليه وسلم (ولا قبرا مشرفا إلا سويته …)). امام نووي مي‏فرمايد: امام شافعي در كتاب الام فرموده است: در مكه مشاهده نمودم كه ائمه دستور دادند بناي روي قبور را ويران نمايند و اين عمل را فرموده‌ي رسول الله صلي الله عليه وسلم كه فرموده: (و لا قبرا مشرفا إلا سويته) تأييد مي‏كند.
5- حضرت علي پس از خواندن سوره تكاثر مي فرمايد: عجب مقصد دوري است و چه زيارت غافلانه اي اگر (قبور بزرگان) باعث عبرت باشد سزاوارتر از آن است كه مايه فخر گردد و اگر با ديده فروتني به قبر نگاه كنند خردمندانه تر از آن است كه آنها را وسيله فخر قرار دهند بي درنگ كه با ديده اي تار به آنها نگاه مي كنند و بدين سبب به درياي جهل و ناداني فرو رفته اند. به اهل قبور جامي نوشانده اند كه قوه گويايشان را به گنگي و شنوايشان را به كري و حركاتشان را به سكون تبديل كرده است. (نهج‌البلاغه خطبه 221 )
6- قبرم را قبله گاه و محل توجه و مسجد قرار ندهيد همانا خداي متعال يهود را لعنت نمود زيرا قبور پيامبران خود را مساجد قرار داده اند. پيامبر اكرم (وسائل الشيعه ج 2 باب 65 ص 887)
7- حضرت علي : رسول خدا ما را از ذخيره كردن گوشتهاي قرباني بيش از سه روز نهي فرمود و... و ما را از زيارت قبور نهي نمود. (مسند امام زيد كتاب الحج)
8- پيامبر اكرم: خداوند فرموده: من نزد دلهاي شكسته و قبرهاي ويرانم.
9- عبدالرزاق صنعاني از قدماي شيعه از ابن طاووس روايت كرده: پيامبرص از اينكه بر قبر مسلمين بنايي ساخته شود و يا گچ كاري و يا بر روي آن زراعت شود نهي نموده و فرمودند: بهترين قبور شما قبري است كه شناخته نشود. (المصنف، 3/506)
10- ذكري: رسول خدا قبر فرزندش ابراهيم را مسطح نمود و قاسم ابن محمد گويد: قبر نبي اكرم و شيخين را در حالي ديدم كه مسطح بود و نيز مي‌گويد: قبر مهاجرين و انصار در مدينه منوره مسطح بود. (توحيد عبادت سنگلجي انتشارات دانش ص 149)
11- ابوعمر عامر ابن شراحيل الكوفي متوفاي 104 هجري كه بيش از 150 تن از صحابه رسول خدا را ديده و از آنان حديث اخذ كرده به قول ابن بطال همواره مي گفت: اگر نه اين بود كه رسول خدا از زيارت قبور نهي فرموده است من قبر پيامبر ص را زيارت مي كردم.
12- عبدالرزاق الصنعاني شيعي در كتاب خود المصنف: كسي كه قبرها را زيارت كند از ما نيست. (رسول خدا) المصنف 3/569 حديث 6705).
13- پيامبر ص ما را از زيارت قبور نهي فرمود. (مسند امام زيد دار مكتبة ‌الحياة، ‌ص246).
14- رسول خدا: خدا لعنت كند زائرات قبور را. و كساني كه بر قبرها مسجد مي سازند. (التاج الجامع الأصول في أحاديث الرسول 1/382)
15- در علل الشرايع امام صادق از پدران بزرگوارش نقل نموده: قبر پيامبر ص فقط يك وجب از زمين بالا آمده بود. (وخود پيامبر نيز كه فرموده بودند قبر مرا قبله قرار ندهيد و مسجد نكنيد زيرا خداي تعالي يهود را براي اينكه قبور پيامبران خود را مسجد كرده بودند لعنت فرمود. (احاديث فوق همه از كتب شيعه مي باشد و نه از كتب وهابي ها و سني ها!).
علمای شیعه برای توجیه لعن و نفرینهایی که می کنند روایاتی را از کتب اهل سنت بیرون می کشند همچون اینکه روزی در مقابل پیامبر ص شخصی به ابوبکر توهین کرد و ناسزا گفت و پیامبر ص سکوت کرده و مانع این امر نشده است!! ( ). بنابراین، این نشان می دهد که لعن، نفرین و توهین به ابوبکر اشکالی نداشته و ما نیز می توانیم اینکار را انجام دهیم، هر چند که این روایت دروغ است و اساسی از صحت به خاطر مخالفت با روایتی که در کتاب صحیح بخاری اهل سنت آمده است تناقض دارد ولی متأسفانه روافض به دروغ و تهمت ناروا به هیچ کس ابایی ندارند.
سوال: طبق قرآن پیامبر ص برای مسلمین الگو و اسوه حسنه است، ما می پرسیم: اعراب و اشخاصی که در زمان پیامبر ص به دین اسلام روی می آوردند یا حتی مسلمین فعلی و کسانی که می خواهند پیامبر ص را اسوه خویش قرار دهند آیا دچار گمراهی نمی شوند؟! چون از طرفی می‌بینند که پیامبر ص توهین و ناسزا به ابوبکر را خوب می داند ولی از طرفی دیگر دختر همین ابوبکر را به همسری قبول می کند و اموال او را در راه اسلام خرج می کند و همراه او از مکه به مدینه هجرت می کند و اینقدر او را به خود نزدیک می کند که حتی افراد تازه وارد او را با پیامبرص اشتباه می گرفتند، و به علت همین دوستی نزدیک او با پیامبر ص بوده که صحابه او را به عنوان جانشین پیامبر ص قبول می کنند، وگرنه مسلمین دیگری نیز در آن زمان بوده اند همچون کسانی که در فتح مکه مسلمان شدند، ولی بطور حتم آن دوستی و نزدیکی خاص ابوبکر را نداشته اند.
پس آیا اینها تناقض نیست؟ آیا پیامبر ص شخصی را دائم به خود نزدیک می کرده ولی ناگهان در جایی دیگر او را طرد می کرده است؟!! آیا این امور عقلی و منطقی است؟!! (برای شیعه هست)
مورد بعدی اینکه پیامبر ص در مورد اشخاصی که به خودش نیز توهین می کرده اند سکوت اختیار می کرده و صبر پیشه می کرده، چون همانطور که گفتیم اسوه و الگوی مسلمین دیگر بوده است .
مورد بعدی اینکه چرا شما بطور گزینشی عمل می کنید و احادیث مورد پسند خود را بیرون می‌کشید؟!! احادیث فراوان دیگری نیز موجود هستند که پیامبر ص مردم را از ناسزا گفتن به اصحابش منع کرده و این در مورد حضرت ابوبکر نیز صادق است، و حتی احادیث بسیاری در مدح حضرت ابوبکر وجود دارند ولی ظاهراً چشمان شیعه آنها را نمی بیند و البته آیات قرآن نیز گواه این امر هستند و در آیات بسیاری از مهاجرین و انصار تمجید شده است.
مورد دیگر اینکه علمای شیعه توجه داشته باشند که چنانچه شخصی ابوبکر را در حضور پیامبرص مورد سرزنش قرار داده در واقع اینکار را در برابر رحمة للعالمین انجام داده نه در برابر خمینی یا خامنه ای که چنانچه کسی نگاه چپ به این افراد بکند حسابش با کرام الکاتبین است.
16- لطفاً نظر خود را درباره اين حديث متواتر نبي اكرم بيان فرماييد: خداوند لعنت كند يهود و نصاري را كه قبر پيامبرانشان را قبله و مسجد قرار دادند!!

پاسخ مدیر وب گفتگوی آرام به نویسنده کتاب

قبل از اینکه بخواهم پاسخ را شروع کنم. نکته ایی را باید عرض نمایم.
جنابعالی فرمودید: (عبدالرزاق صنعانی شیعی)
آیا نویسنده (المصنف) شیعه هست؟
معرفی اجمالی عبدالرزاق:
عبدالرزاق بن همام بن نافع.
متولد: 126 هجری قمری
ازاساتید زیادی مانند ابن جریح،اوزاعی، مالک، سفیان ثوری، ...برخوردار بود.
برخی شاگردان او: احمدبن حنبل؛ یحیی بن معین؛ ذهلی؛احمدبن صالح؛عبدالرزاق

اما سخن بزرگان اهل در مورد او:
قال آدم بن موسی: سمعت البخاری یقول: عبدالرزاق ما حدث من کتابه فهو اصح. (المصنف ج1 ص5)
به راستی آیا می شود استاد یکی از رهبران فرق اهل سنت باشد و او شیعه می شود ولی شاگردش چیزی نگفته باشد.
آیا شما شخصی او امام بخاری نویسنده صحیحترین کتابتان انسان مورد تایید می دانید شیعه میپندارید؟
یکی از دلایل دیگری که میتوان ثابت نمود شیعه نیست.
او متعه را حرام میداند.
(المصنف ج7ص401-دارالکتب العلمیه)
.........
اما شبهاتی که شما در این احادیث مطرح کردید:
1- بنا بر قبور جایز نیست.
2- زیارت قبور جایز نیست
3- زیارت قبور توسط بانوان.

پاسخ:
آیا زیارت قبور جایز است؟
نظریه قرآن در بناء بر قبور
تعمیر و حفظ قبر اولیاءتعظیم شعائر الهی است.
( هر کس شعائر الهی را تعظیم و تکریم کند، آن نشانه تقوی هست.) *حج32*
بطور مسلم انبیاء و اولیای الهی از بزرگترین و بارزترین نشانه های دین الهی هستند، که به وسیله آنان گسترش یافته است.
به هر حال با ملاحظه دو چیز تکریم قبور اولیای الهی خدا روشن می شود:
الف: اولیای الهی، به خصوص آنان که در راه گسترش دین جانبازی کرده اند، از شعائر الهی و نشانه ای دین خدا هستند.
ب: یکی از راه های تعظیم این گروه، پس از درگذشتشان؛ علاوه بر حفظ آثار و مکتبشان، همان حفظ و تعمیر قبور ایشان می باشد.
قرآن و ساختن مسجد در جوار قبور اوليا
خداوند متعال در قضيّه اصحاب كهف مى فرمايد: {وَكَذلِكَ أَعْثَرْنا عَلَيْهِمْ لِيَعْلَمُوا أَنَّ وَعْدَ اللّهِ حَقُّ وَأَنَّ السّاعَةَ لا رَيْبَ فيها إِذْ يَتَنازَعُونَ بَيْنَهُمْ أَمْرَهُمْ فَقالُوا ابْنُوا عَلَيْهِمْ بُنْيانًا رَبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ قالَ الَّذينَ غَلَبُوا عَلى أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيْهِمْ مَسْجِدًا;(2) «و باز مردم را بر حال اصحاب كهف آگاه ساختيم تا خلق خدا بدانند كه وعده خدا به حق بوده و ساعت قيامت بى هيچ شك خواهد آمد تا مردمى كه ميانشان در مورد آنها تنازع و اختلاف بود، رفع بشود. با اين همه بعضى گفتند: بايد گرد آنها حصار و بنايى بسازيم، خدا به حال آنها آگاه تر است. آنان كه بر واقع احوال آنهااطلاع يافتند، گفتند: البته برايشان مسجد بنا كنيم».
خداوند متعال در اين آيه به چگونگى اطلاع مردم از آنان اشاره كرده است. آنان در طريقه تكريم اصحاب كهف اختلاف داشتند; برخى معتقد بودند كه بر روى آنان ساختمانى ساخته شود يا ديوارى دور آنان كشيده شود. ولى غالباً پيشنهاد دادند كه در كنار آنان مسجدى ساخته شود.
فخر رازى مى گويد: برخى گفته اند: اين گروه كه پيشنهاد ساختن مسجد را دادند پادشاهان مسلمان و طرفداران اصحاب كهف بودند. برخى نيز معتقدند: آنان كه پيشنهاد مسجد را دادند رؤساى شهر بودند تا در آن جا عبادت كرده و آثار اصحاب كهف را به سبب آن مسجد باقى بدارند.
ابوحيان اندلسى مى گويد: «كسى كه پيشنهاد ساختمان را داد كافر از دنيا رفت و با اين عمل مى خواست مركزى براى كفر خود بسازد كه مؤمنين از اين عمل مانع شده و [(1)1 . زيارة القبور، ص 106.
2 . كهف(18) آيه 21.
(3)3 . مفاتيح الغيب، ج 21، ص 105. ]
پيشنهاد ساختن مسجد را دادند.»
ابوالسعود و زمخشرى نيز همين نظر را قبول كرده اند، يعنى پيشنهاد دهندگان ساختن مسجد در كنار جايگاه اصحاب كهف، مسلمين و مؤمنين بوده اند.
البته مى دانيم كه قرآن، كتاب قصه گويى صرف نيست، بلكه اگر داستانى را تعريف مى كند به منظور بهره بردارى مسلمانان از آن داستان است.
از آن جا كه خداوند متعال پيشنهاد دوم (ساختن مسجد در كنار اصحاب كهف) را رد نكرده و آن را مجراى شرك نمى داند، مى توانيم آن را دليل به امضا و تقرير عمل آنان بدانيم.
سيره مسلمين بر بناى مسجد در جوار قبور اوليا
با مراجعه به سيره مسلمين در طول تاريخ، پى مى بريم كه آنان به اين عمل مبادرت ورزيده و در كنار قبور اولياى خود مسجد مى ساختند. مورخين داستان مسافرت ابوجندل با ابوبصير را نقل كرده اند كه در ضمن آن آمده: «نامه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) به دست ابوجندل رسيد، در حالى كه ابوبصير مشغول جان كندن بود، او در حالى كه در دستش نامه رسول خدا بود از دار دنيا رفت. ابوجندل او را در همان مكان دفن كرد، و بر روى قبرش مسجدى بنا نمود.»
دليل وهابيون بر حرمت
نسايى به سند خود از ابن عباس نقل مى كند كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) فرمود: «خدا لعنت كند زنانى كه به زيارت قبور مى آيند و كسانى كه قبور را مساجد قرار داده و بر آن چراغ ها روشن مى كنند.»
جواب:اين حديث از حيث سند و دلالت اشكال داشته و هيچ دلالتى بر حرمت روشن [(1)1 . سنن نسايى، ج 4، ص 95 و مستدرك حاكم، ج 1، ص 530، رقم حديث 1384. ]
كردن چراغ بر سر قبور اولياى الهى ندارد، زيرا:الف ـ سند حديث:محدّث وهابى، ناصر الدين البانى بعد از نقل حديث ابن عباس مى گويد:«اين حديث را ابوداود و ديگران نقل كرده اند، ولى از حيث سند ضعيف است. اگرچه كثيرى از سلفيون به آن تمسك كرده اند، ولى بايد حقّ گفته شود و متابعت گردد. واز جمله كسانى كه اين حديث را تضعيف كرده، مسلم است. او در كتاب التفصيل مى گويد: «اين حديث ثابت نيست و مردم از حديث ابوصالح باذام كه در سند اوست پرهيز نموده اند و آن كس كه راوى از ابن عباس است، ثابت نشده است كه از او حديثشنيده باشد.»
آن گاه مى گويد: ضعف اين حديث را در كتاب الاحاديث الضعيفة و الموضوعة و اثرها السيىء فى الامّة ثابت نموده ام.
سپس مى گويد: كسى به احاديث ابوصالح باذام احتجاج نكرده و نزد جمهورائمه ضعيف است و كسى او را توثيق نكرده، مگر عجلى كه معروف به تساهل در توثيق است; همانند ابن حبّان. و حديث طريق ديگرى هم ندارد تا بتواند اين طريق راتقويت كند.»
ب ـ دلالت:ـ اين حديث بر قبور غير انبيا و اوليا حمل مى شود، زيرا قبور آنان را بايد با وجوه مختلف تعظيم نمود كه از جلمه آنها روشن نمودن چراغ است.
ـ حديث بر موردى حمل مى شود كه منفعت بر آن مترتب نگردد، زيراتضييع مال است، ولى چراغ روشن كردن بر بالاى قبر براى زيارت صاحب آن قبر،قرائت قرآن، دعا، خواندن نماز و نفع هاى ديگرى كه مى تواند زائر در آن جا ببرد، در اين موارد نه تنها حرام و مكروه نيست، بلكه رجحان نيز دارد، زيرا از مصاديق تعاون بر برّ و [(1)1 . تحذير المساجد من اتخاذ القبور مساجد، البانى، ص 43 و 44. ]
تقوا است.
عزيزى در شرح حديث مى گويد: «مورد حديث در جايى است كه زنده ها از چراغ ها نفع نبرند، ولى اگر نفعى بر آن مترتب شود اشكالى ندارد.»
سندى نيز در شرح سنن نسايى مى گويد: «نهى از روشن كردن چراغ به اين جهت است كه تضييع مال بدون منفعت است و مفاد آن اين است: در صورتى كه بر آن نفعى مترتب شود از مورد نهى خارج است.»
شيخ على ناصف مى گويد: «روشن كردن چراغ بر سر قبور جايز نيست، زيرا ضايع كردن مال است، مگر در صورتى كه يكى از زنده ها بر سر آن قبور باشد كه در اين صورت روشن كردن چراغ اشكالى ندارد.»
ـ حديث دلالت بر حرمت ندارد، بلكه ممكن است كه بر كراهت حمل گردد.
ـ سيره مسلمين در طول تاريخ اسلام بر اين بوده كه بر سر قبورشان ; خصوصاً در صورتى كه شخصيتى بزرگ و از اولياى الهى است، چراغ روشن مى نمودند.
خطيب بغدادى به سند خود از شيخى از اهل فلسطين نقل مى كند: در پايين ديوار قسطنطنيه ساختمان روشنى را مشاهده نمودم، درباره آن سؤال كردم. گفتند: اين قبر ابى ايوب انصارى، صحابى رسول خدا(صلى الله عليه وآله)است، كنار قبر او آمدم، قبرش را در آن ساختمان ديدم در حالى كه قنديل و لوسترى با زنجير از سقف آن آويزان بود.
ابن الجوزى مى گويد: «يكى از حوادث سال 386هـ اين است كه اهل بصره ادعا كردند كه به قبرى قديمى دست رسى پيدا كردند كه قبر معلوم شد زبير بن عوام است. آن گاه قنديل، ابزار، حصير و غيره آوردند وافرادى را نيز به عنوان حافظ و خدمت كار بر آن گمارده و زمين هايى بر آن وقف نمودند.» [(1)1 . شرح جامع الصغير، ج 3، ص 198.
(2)2 . سنن نسايى، ج 4، ص 95.
(3)3 . التاج الجامع للاصول، ج 1، ص 381.
(4)4 . تاريخ بغداد، ج 1، ص 154.
(5)5 . المنتظم، ج 14، ص 383. ]
صفدى درباره قبر امام كاظم(عليه السلام) مى گويد: «قبر او در آن جا مشهور است، مردم به زيارتش مى آيند. مشهدى بزرگ بر آن قبر است و در آن مشهد قنديل ها و لوسترهايى از طلا و نقره موجود است. انواع ابزارها و فرش ها بدون حدّ و حصر وجود دارد.»
ـ حديث ابن عباس معارض دارد، زيرا ترمذى نيز از ابن عباس نقل مى كند كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) شبان گاه وارد بر قبرى شد، در حالى كه شخصى براى او چراغ روشن كرده بود. [(1)1 . وفيات الاعيان، ج 5، ص 310.
(2)2 . الجامع الصحيح، ج 3، ص 372، باب 62. ]

نقد ادله وهابيون
وهابيون بر حرمت ساختن مسجد در كنار قبور اولياى الهى به ادله اى استدلال كرده اند كه در ذيل به بحث و بررسى آنها مى پردازيم:الف ـ استدلال به روايات
وهابيون بر مدعاى خود به روايات ذيل استدلال كرده اند.:[(1)1 . البحر المحيء ذيل آيه.
(2)2 . تفسير ابى السعود، ج 5، ص 215 و تفسير كشاف، ج 2، ص 245.
(3)3 . استيعاب، ج 4، ص 21 تا 23 و تاريخ ابن عساكر، ج 8، ص 334. ]
ـ جندب بن عبدالله بجلى مى گويد: از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) پنج روز قبل از وفاتش شنيدم كه فرمود: «آگاه باشيد، همانا كسانى قبل از شما قبور انبياى خود را به عنوان مساجد قرار مى دادند. امّا شما اين گونه نكنيد، من شما را از اين عمل باز مى دارم.»
ـ از پيامبر(صلى الله عليه وآله) روايت شده كه به خدا عرض كرد: «بار خدايا قبر مرا بت قرار مده، خدا لعنت كند قومى را كه قبور انبياى خود را مساجد كردند.»
ـ مسلم نقل مى كند كه ام حبيبه و امّ سلمه نزد رسول خدا(صلى الله عليه وآله) يادى از كنيسه اى كردند كه در حبشه ديده بودند، رسول خدا(صلى الله عليه وآله) فرمود: آنان كسانى هستند كه هرگاه مرد صالحى از ميانشان مى ميرد بر قبر او مسجدى مى سازند و صورت هايى نيز بر آن قرار مى دهند، آنان نزد خدا در روز قيامت مخلوقات بدى هستند.»
ـ بخارى در صحيح خود از پيامبر(صلى الله عليه وآله) نقل كرده فرمود: «خدا لعنت كند نصارا و يهود را، زيرا قبور انبياى خود را مسجد قرار دادند.»
در جواب از استدلال به اين روايات بايد گفت:اوّلاً: فهميدن مقصود اين روايات، متوقف بر دانستن مقصود يهود و نصارا از ساختن مسجد بر قبور اولياى خود مى باشد، زيرا پيامبر(صلى الله عليه وآله) از قيام به عملى كه يهود و نصارا با قصد خاصى انجام مى دهند نهى كرده است.
با مراجعه به روايات پى مى بريم كه يهود و نصارا، قبور اولياى خود را مسجدو قبله قرار مى دادند و بر روى آن قبور سجده مى كردند. در حقيقت آنان را عبادت مى كردند. لذا پيامبر(صلى الله عليه وآله) شديداً با اين عمل مقابله كرده و از آن نهى فرموده است.
حال اگر در كنار قبور اولياى الهى به جهت تبرك، مسجد ساخته شود، تا انسان به بركت آن ولىّ خدا توجه و حضور قلبش بيشتر باشد و از طرفى نيز هيچ قصد تعظيم و تكريمى نسبت به آن ولى در حال نماز نداشته باشد، قطعاً از مورد اين روايات خارج [(1)1 . صحيح مسلم، ج 1، ص 378.
(2)2 . مسند احمد، ج 2، ص 246.
(3)3 . صحيح مسلم، ج 2، ص 66، كتاب المساجد.
(4)4 . صحيح بخارى، ج 2، ص 111، كتاب الجنائز و سنن نسائى، ج 2، ص 871، كتاب الجنائز. ]
است; چنان كه در روايت امّ حبيبه و امّ سلمه به اين مقصود يهود و نصارا اشاره شده است.
بيضاوى در شرح اين احاديث مى گويد: «از آن جا كه يهود و نصارا بر قبور انبيا به خاطر تعظيم شأن آنان، سجده كرده و آن قبور را قبله خود قرار مى دادند، به همين جهت مسلمين از اين نوع عمل باز داشته شدند، زيرا اين عمل شرك محض است. ولى اگر كسى مسجدى را در جوار قبر صالحى به قصد تبرك بسازد مشمول نهى روايات نمى شود.»
سندى، شارح سنن نسايى نيز مى گويد: «پيامبر(صلى الله عليه وآله) امّت خود را از عمل يهود و نصارا نسبت به قبور انبياى خود باز مى دارد، خواه به سجده بر قبور و تعظيم آنها باشد و خواه به خاطر قبله قرار دادن قبور باشد تا هنگام نماز به آن متوجه باشند.»
ثانياً: روايت، از ساختن مسجد بر روى قبر نهى مى كند و هيچ اشاره اى به ساختن مسجد در كنار قبور انبيا و اوليا ندارد.
ثالثاً: معلوم نيست كه نهى در اين روايات، تحريمى باشد; چنان كه بخارى اين روايات را تحت عنوان «باب مايكره من اتخاذ المساجد على القبور» آورده و آنها را حمل بر نهى تنزيهى و كراهتى كرده است.
شيخ عبدالله هروى در توجيه احاديث فوق مى گويد: «آن احاديث بر كسانى حمل مى شود كه قصد نماز بر قبر انبيا به جهت تعظيم شان دارند و اين در صورتى متصور است كه قبور، آشكار و باز باشد وگرنه نماز در آنجا حرام نيست.»
نيز عبدالغنى نابلسى حنفى مى گويد: «اگر كسى مسجدى را در كنار قبر صالحى بسازد يا در كنار قبر او به جهت تبرك جستن از او نماز گذارد، نه به جهت تعظيم صاحب قبر و توجه به او در نماز، اشكالى ندارد، زيرا مرقد اسماعيل(عليه السلام) نزد «حطيم» مسجدالحرام است و آن محل بهترين مكانى است كه نماز در آن جا خوانده مى شود.» [(1)1 . سنن نسايى، ج 2، ص 41.
(2)2 . صحيح بخارى، ج 2، ص 111.
(3)3 . المقالات السنية، ص 427.
(4)4 . الحديقة الثنية، ج 2، ص 631. ]
علامه بدر الدين حوثى، در شرح روايات فوق مى گويد: «معناى مسجد قرار دادنقبور، اين است كه انسان نمازگزار قبر را قبله قرار داده و بر آن نماز گزارد.»
ب ـ استدلال به قاعده سدّ ذرايع
يكى ديگر از ادله وهابيون بر حرمت بناء مسجد در جوار قبور اولياى الهى استدلال به قاعده سدّ ذرائع است.
طبق اين قاعده: اگر عملى فى نفسه مباح يا مستحب باشد، ولى منجر به حرام شود آن عمل نيز حرام است، تا كسى به سبب آن به سوى حرام سوق داده نشود.
ابن قيم جوزيه در استدلال به اين قاعده، به ادله بسيارى تمسك كرده است; از جمله به آيه شريفه: { وَلا تَسُبُّوا الَّذينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ فَيَسُبُّوا اللّهَ عَدْوًا بِغَيْرِ عِلْم; «دشنام ندهيد كسانى را كه غير خدا را مى خوانند زيرا آنان نيز خدا را بدون آگاهى ناسزا مى گويند» و آيه: {وَلا يَضْرِبْنَ بِأَرْجُلِهِنَّ لِيُعْلَمَ ما يُخْفينَ مِنْ زينَتِهِنَّ «و پاهاى خود را به زمين نكوبند تا آنچه از زينتها مخفى مى دارند معلوم شود».
به برخى از ادله عقلى نيز براى اثبات سدّ ذرايع تمسك كرده است.
در جواب مى گوييم: در بحث مقدمه واجب گفته شده كه تنها مقدمه موصله واجب، واجب است نه هر مقدمه اى يعنى آن مقدمه اى كه ما را مستقيماً به واجب مى رساند واجب است; مثلاً اگر بودن بر بالاى بام بر ما واجب است و آن متوقف بر نصب پله باشد، نصب آن پله كه ما را به بالاى بام مى رساند واجب مى شود. همين مطلب را عيناً در مقدمه حرام مى گوييم. يعنى خصوص آن عملى كه ما را به حرام رسانده، از باب مقدمه حرام است.
بنابراين ساختن مسجد در كنار قبور اولياى الهى اگر به قصد شرك نباشد و غالب مردم نيز اين نيت را از خواندن نماز در آن مساجد نداشته باشند. اشكالى در ساختن آن مساجد نيست; اگرچه ممكن است كه برخى هنگام نماز اين نيت را داشته باشند. اگر اين [(1)1 . زيارة القبور، ص 28.
(2)2 . اعلام الموقّعين، ج 3، ص 148. ]
مطلب را نپذيرفتيم بسيارى از معاملات روزمره نسبت به آلات مشتركه باطل و حرام خواهد بود، زيرا ممكن است كه برخى از مردم از آن سوء استفاده نمايند; مثلاً كسى كه چاقو مى خرد يا راديو مى خرد ممكن است كسى از آن سوء استفاده نموده و در راه فساد استفاده كند، ولى هيچ كس چنين معامله اى را حرام و باطل نكرده است، بلكه تنها فروش آنها را به قصد فساد، باطل مى دانند.
سیره مسلمین و اجماع ادعا شده در مورد تعمیر قبور
پیامبرانى که در شبه جزیره مدفون شده داراى بارگاه و قبه بودند و در حال حاضر قسمتى از آن به همان شکل قبلى باقى است.
در خود مکه قبر اسماعیل و مادرش هاجر در حجر قرار گرفته است و قبور ابراهیم خلیل، اسحاِ و یعقوب و یوسف همگى در فلسطین اشغالى است و داراى بنا هستند و مسلمانان در طول تاریخ دستور تخریب اینها را نداده اند و اگر واقعاً تعمیر قبور از نظر اسلام و مسلمانان حرام بود باید مسلمانان اقدام به تخریب آن مى کردند و حال آنکه نه تنها تخریب نکردند بلکه تجدید بنا نیز کرده اند و این داّل بر بطلان دلیل وهابیان است زیرا اگر این سیره مقبول نبود باید توسط پیامبر و ائمه و... مورد اعتراض قرارى گرفت و عدم اعتراض به آن نشانه جواز تعمیر قبور است.
بعلاوه چگونه مى توان ساختن بناء بر قبور را حرام دانست در حالیکه مسلمانان پیامبر گرامى را در اطاقى که عایشه در آن زندگى مى کرد دفن کردند و ابوبکر و عمر نیز در کنار حضرت دفن شدند و در زمانهاى مختلف بر آن عمارتها مى ساختند.
حال با این سیره قطعى وهابیان چگونه ادعاى اتفاِ علماء اسلام بر تحریم قبور را دارند.
ج) بررسى حدیث ابى الهیاج
براى بررسى حدیث ابتداء آن را نقل مى کنیم
"حَدّثنا یحیى بن یحیى و ابوبکر ابى شَیبه و زُهبُر بنُ حرب .
قال: یحیى اَخبرنا و قالَ الاخران، حدّثنا وکیعٌ عن سفیان
عن حبیب بن اُبّى ثابت عن اَبى وائل عن ابى الّهیاج الاسرى.
قال لى على بن ابى طالب اَلا اَبْعَثُک على ما بَعَثنى علیه
رسولُ الله (ص) أن لاتَدَعَ تِمْثا لاً الاّ طَمستَه و لاقبراً
مُشْرِفاً الاّ سَوّیته.
مؤلف صحیح مسلم از سه نفر به نامهاى یحیى و ابوبکر و زهیر نقل مى کند که وکیع از سفیان از حبیب از ابى وائل از ابى الهیاج نقل مى کنند که على به ابى الهیاج گفت ترا به سوى کارى بر انگیزم که پیامبر خدا مرا بر آن برانگیخت تصویرى را ترک مکن مگر اینکه آن را محو کنى و نه قبر بلندى را مگر این که آن را مساوى و برابر نسازى.
بعد از نقل حدیث آن را از نظر سند و دلالت مورد بررسى قرار مى دهیم:
سند حدیث
در سند حدیث افرادى نظیر وکیع، سفیان الثورى، حبیب بن ابى ثابت وجود دارد.
حافظ ابن حجر عسقلانى در کتاب تهذیب التهذیب این افراد را مورد انتقاد قرار داده است.
از امام احمد حنبل درباره وکیع نقل مى کند
"انه اخطاء فى خمص ماةِ حدیث.
درباره سفیان ثورى از ابن مبارک نقل مى کند.
"حَدَثَ سفیانُ بحدیث فجئُته و هو یُدِلّسه فلما رانى استحیى.
سفیان حدیث مى گفت ناگهان من رسیدم دیدم که در حدیث تدلیس مى کند وقتى مرا دید خجالت کشید.
درباره حبیب ابن ابى ثابت از ابى حبان نقل مى کند که:
کان مُدّلسنا
درباره ابى وائل مى گویند: وى از نواصب و از منحرفان از امام امیر مؤمنان على (ع) بود.
باتوجه به مطالب فوِ در صحت حدیث شک و تردید وجود دارد.
دلالت حدیث
دلالت حدیث نیز مانند سند حدیث مخدوش مى باشد زیرا محل استشهاد در حدیث جمله "و لاقبراً تشرفا الاّ سویته" است.
دو لفظ نیاز بدقت دارد:
الف) مُشْرفاً
ب) سویته
الف) لفظ "مشرف" در لغت به معنى عالى و بلند آمده
"المُشرف من الاماکن المالى و المُطَلّ على غیره"
مشرف، مکان بلند و مسلط بر دیگرى است.
صاحب قاموس مى فرماید:
"الشَرَف محرکة: المُلّو و مِنَ البیر سَنامُه.
شرف با حرکت راء: بلند و از شتر به قسمت کوهان آن مى گویند.
در نتیجه لفظ مشرف به معنى مطلق بلندى و بالاخص آن بلندى که به شکل کوهان شتر باشد گفته مى شود.
ب) لفظ "سویته" در لغت، مساوى قرار دادن و برابر کردن و کج و معوج را راست کردن است.
با عنایت به توضیح فوِ در حدیث دو احتمال وجود دارد.
1) حضرت به ابى الهیاج دستور داد که قبرهاى بلند را ویران کند و آنرا با زمین یکسان سازد.
این احتمال همان نظرى است که وهابیان بدان تمسک شده اند که از جهاتى مردود است.
اولاً: لفظ سویته به معنى ویران کردن نیامده است و الاّ باید در حدیث امام مى فرمود:
"و لاقبراً مشرفا الا سویته بالارض".
یعنى آنرا با زمین یکسان نمائى.
در صورتیکه امام چنین لفظى در حدیث نفرمودند.
ثانیاً: اگر مقصود همان چیزى باشد که وهابیان ادعا کرده اند چرا احدى از علماء اسلام بدان فتوى نداده است!
دلیل این امر روشن است زیرا برابرى قبر با زمین برخلاف سنت اسلامى است، و سنت اسلامى این است که قبر مقدارى بلندتر از زمین باشد لذا تمام فقهاى اسلام بر استجاب بلندى قبر از زمین به مقدار یک وجب فتوا داده اند.
"و ینوُبُ ارتفاعُ التراب فَوَِْ القبر بقدر شبر.
مستحب است که خاک قبر، به اندازه یک وجب از زمین بلندتر باشد.
2) مقصود از این که قبر را مساوى کن این است که روى قبر را صاف و هم سطح و یکنواخت ساز. در برابر قبرهائى که بصورت پشت ماهى و کوهان شتر ساخته مى شوند.
در این صورت حدیث ناظر به این است که باید روى قبر صاف و مساوى باشد، نه به صورت پشت ماهى و کوهان شتر که در میان برخى از اهل تسنن مرسوم است و از چهار امام معروف اهل تسنن جز شافعى همگى به استجاب آن فتوى داده اند.
مؤید این نظر در بین کتب اهل سنت صحیح مسلم است که حدیث را تحت عنوان باب الامر بستویه القبر آورده و اگر مقصود این بود که قبرهاى باب الامر بتخریب القبور و هوئها.
بعلاوه اگر مقصود از سفارش این بود که قبه ها و ابنیه اى که روى قبرها قرار دارد ویران کند. چرا على (ع) قبه هاى موجود در زمان حکومت خود را که بر روى قبور پیامبران الهى بود، ویران نکرد.
بر فرض که امام به ابى الهیاج دستور داده است که تمام قبرهاى بلند را با زمین یکسان کند این دستور هرگز بر لزوم تخریب بناء و ساختمانى که روى قبرها قرار دارد. دلالت ندارد
زیرا امام فرمود:
"و لا قبراً الاّ سویته"
و نفرمود "و لابناء و لاقُبه الاّ سویتها"
در حالیکه سخن ما درباره خود قبر نیست بلکه بحث درباره بناها و ساختمانى است که روى قبر انجام گرفته است
بعضى از جوابهاى كليدى درباره بنا قبور
1- روايت مى فرمايد و لاقبراً الا سوتيه و نفرمود و لابناءَ على قبر الاهرمته.
2- قاضى القضات نجد بروجوب هرم قبور ادعاى اجماع كرده است و حال آنكه بسيارى از علماء از جمله تيميه قائل به اين مطلب نيستند.
3- ساختمان بر قبور تعظيم شعائراللَّه و من يعظم شعائراللَّه فانها من تقوى القلوب.
5- در خارج از مكتب اسلام نيز قبور بزرگان خود به عنوان افتخار آفرينان آن ملت از خرابى و ويرانى حفظ مى كنند.
6- احترام به قبور خويشان پيامبر يك نوع مودة فى القبرى مى باشد.
7- درباره قبور اصحاب كهف يك عده مى گويند ابنوا عليهم بنيانا و قرآن با ذكر اين مطلب و عدم انتقاد از آنان آن را تقرير مى كند.
8- طبق روايت سيوطى در الدار المنشور جلد5 ص 50 در تفسير آيه«فى بيوت اذن اللَّه ان ترفع» مى گويد. ابوبكر از پيامبر(ص) پرسيد آيا خانه حضرت على(ع) و فاطمه از آنهاست حضرت فرمودند نعم من افاضلها.
9- در هيچ بلاد اسلامى از عراق، مصر، سوريه، اردن و ايران و...تاكنون هيچ قبرى را خراب نكرده اند و در حالى كه خود خضرت على(ع) به بعضى از اين كشورها حكومت مى كردند.
10- شايد منظور حضرت على(ع) قبور مشركين بوده است.
11- علماء اسلام اتفاق بر كراهت ساختمان سازى روى قبور دارند. اينك فتواى مذاهب اربعه «و يكزه ان ينبى على القبر بيت او قية او مدرسه او مسجد»
12- در حديث جابر آمده است نهى رسول اللَّه(ص) كه اين نهى، نهى كراهتى است نه تحريمى زيرا احدى از مسلمين به آن عمل نكرده است و شارح صحيح ابن ماجه (سندى) نيز همين نظر را دارد.
13- بعد از فوت پيامبر ابوبكر حديثى را از پيامبر(ص) نقل كرد كه حضرت فرموده اند هر پيامبرى در هر نقطه اى كه فوت كند در همان جا بايد به خاك سپرده شود اگر حضرت از دفن زير سقف نهى كرده اند چگونه ابوبكر دستور داد حضرت را زير سقف دفن كنند.
14- وقتى پيامبر به مكّه مراجعت كردند بعد از حدود 40 سال به زيارت قبر مادرشان رفتند و در كنار قبر گريه كردند اين نشان مى دهد كه قبر ما در حضرت دلالت و نشانه اى داشته است و منهدم نشده است و اگر نه حضرت نمى توانستند آنرا پيدا كنند.
15- هيچ دليل و مدرك تاريخى بر وقفى بودن زمين بقيع در دست نيست.
توهّم شرک در زیارت قبور
گاه نا آگاهان، به زوّار قبور ائمه دین، بر چسب شرک می زنند. به یقین اگر مفهوم زیارت و محتوای زیارت نامه ها را می دانستند، از این سخن شرمنده می شدند.
هیچ آدم عاقلی پیامبر(ص) یا امامان را پرستش نمی کند؛ اصلا به فکر کسی این چنین چیزی خطور نمی کند و همه مومنان آگاه برای ادای احترام و طلب شفاعت به زیارت می روند.
«متاسفانه در این مقوله جناب دکتر ابراهیم رحیلی نویسنده اهل سنت در کتاب «دفاع از آل واصحاب پیامبر(ص)» این اشتباه را دچار می شود و چنین بیان می نماید:
فرقه شناسان و لغت شناسان گفته اند که شیعیان سه دسته اند که یکی از آنان غالیان هستند.
غالیان: آنهایی که درباره علی(رضی الله عنه) غلو کرده اند و تا جایی که به آنان مقام خدایی دادند؛ این حرف جناب رحیلی دو صورت دارد:
صورت اول آن که ایشان اصلا کتب شیعیان را مطالعه نکرده اند، زیرا در کتب شیعیان حدیث های زیادی از ائمه ایشان بیان شده که می فرمایند: هیچ فرقه ای از فرقه های صوفی مذهب که به حضرت علی(ع) و یا هر یک از ائمه مقام خدایی می دهند، شیعه و حتی مسلمان نیستند و لعنت شده اند.
صورت دوم آن که منظور ایشان از فرقه شناسان، بزرگان وهابی می باشند؛ این حقیقت را همه می دانند که وهابی ها با تمامی مسلمانان به طور اعم و شیعیان به طور اخص مشکل دارند و برای هر کدام تهمتی پوشالی درست می کنند تا دین ضاله خویش را حق بیان کنند.»
اغلب قبل از خواندن زیارت نامه ها یکصد بار { الله اکبر} می گویند و به این ترتیب صد بار بر توحید تأکید می کنیم و هر گونه شائبه شرک را از خود دور می سازیم.
در زیارت نامه معروف {امین الله} در برابر قبور امامان می گویند:
«اشهد انک جاهدت فی الله حق جهاده و عملت بکتابه و اتبعت سنن نبیه حتی دعاک الله الی جواره»
(ما گواهی می دهیم تو در راه خدا جهاد کردی و حق جهاد را انجام دادی، به کتاب خدا رحمتش فرا خواند)
آیا توحید از این بالاتر می شود.
در زیارت معروف «جامعه کبیره» خطاب به بزرگوران می گویند:
« الی الله تدعون و علیه تدلون و به تومنون و له تسلمون و بامره تعملون و الی سبیله ترشدون»
در این شش جمله تمام ضمیرها به خداوند بزرگ می گردد، زائران می گویند: شما امامان مردم را به سوی راه او ارشاد می نمایید؛ در این زیارت نامه ها همه جا سخن از خدا و دعوت به توحید است، آیا این شرک است یا ایمان؟
اما متاسفانه باز هم بزرگان وهابیت چشم خویش را به واقعیته بسته اند و چنین می نویسند:
(شیعیان می گویند ائمه آنان فرزندان خداوند هستند.) *من عقائد الشیعه اثنا عشری*
با توضیحات بالا به راستی آیا این مطالب چیزی جز تهمتهای ناروا به برادران شیعه می باشد؟؟

آیا روایتی بر جواز زیارت قبور در کتب اهل سنت هست؟
1- سلیمان بریده از پدرش، از پیامبر اکرم(ص) نقل کرده است: (شما را از زیارت قبور نهی کردم، آگاه باشید که از این به بعد قبور را زیارت کنید.) *صحیح مسلم، جلد3صفحه65 دارالفکر*
2- ابن مسعوداز پیامبر(ص) نقل می کند: (آگاه باشید، از این پس قبور را زیارت کنید؛ چرا که شما را نسبت به دنیا بی اعتنا می سازد و آخرت را به یاد می آورد.) *سنن ابن ماجه جلد1صفحه501*
3- قال رسول الله: (نهی نمودم شما را از زیارت قبور پس از این به بعد زیارت کنید قبور را) *فتح الباری فی شرح البخاری ج3ص148 دارالمعرفه
4- حدثنا احمد بن یونس، ثنا معرف بن واصل، عن محارب بن دثار عن ابن بریده، عن ابیه قال: قال رسول الله: (نهیتکم عن زیاره القبور فزوروها فإن فی زیارتها تذکره) *سنن ابی داود ج2ص237- باب فی زیاره القبور-دارالجنان بیروت*

اقسام زیارت قبور به نقل از شفاء السقام
تقی الدین سبکی (عالم اهل سنت) در کتابش(شفاءالسقام) زیارت قبور را به چهار قسم تقسیم می نماید:
قسم اول: زیارت قبور تنها برای به یاد آوری مرگ و آخرت؛ در این مورد تنها دیدن قبور کفایت می نماید، و نیازی به شناخت صاحب قبور نیست.
قسم دوم: زیارت قبور برای دعا برای اهلش، همانگونه که رسول خدا(ص) مردگان بقیع را زیارت می نمود این امر یک امر مستحب است.
قسم سوم: زیارت قبور برای تبرک جستن به صاحب قبور، در زمانی که صاحب قبر از افراد صالح و مومنین باشد.
قسم چهارم: برای ادای حق آنان، مانند زیارت رسول اکرم(ص) قبر مادر گرامیشان را *صحیح مسلم-کتاب الجنائز، باب الاستئذان النبی فی زیاره قبر امه*
منبع:*شفاء السقام، ص190-191*

چرا بانوان شيعه به زيارت قبور مي روند ولي وهابيون از ورود بانوان به قبرستان بقيع جلوگيري مي كنند و بين زن و مرد فرق مي گذارند؟

پاسخ:

در فقه شيعه ثابت و محرز است كه زيارت اهل قبور براي مرد و زن مستحب است و فرقي بين زن و مرد نيست (البته مشروط بر اينكه بي صبري و جزع نكنند) چون غرض از زيارت اهل قبور؛ عبرت گرفتن و به ياد آوردن آخرت و طلب آمرزش براي اموات است و در اين امر فرقي بين زن و مرد نيست ولي در بين اهل سنت اختلاف وجود دارد.
حنبلي ها و شافعي ها مي گويند:
(زيارت اهل قبور براي زنها مكروه است مطلقا (چه پير و چه جوان) مگر اينكه رفتن آنها به زيارت مفسده داشته باشد كه در اين صورت حرام است.
قوله : ( ولو للنساء ) وقيل تحرم عليهن . والأصح أن الرخصة ثابتة لهن . بحر و جزم في شرح المنية بالكراهة لما مر في اتباعهن الجنازة . وقال الخير الرملي : إن كان ذلك
لتجديد الحزن والبكاء والندب على ما جرت به عادتهن فلا تجوز) * حاشية رد المحتار - ابن عابدين - ج 2 - ص 262 - 263 دار الفكر*
حنفى‏ها و مالكى‏ها گفته‏اند:
براى زنان سالمند كه خروجشان از منزل مفسده ندارد، زيارت مستحب است و براى زنهاى جوان كه خروجشان از منزل مفسده دارد حرام است. *الفقه علي مذاهب الاربعه ج1 خاتمه في زياره القبور*
از اين اختلاف كه بين چهار مذهب اصلى اهل تسنّن وجود دارد معلوم مى‏شود آنها دليل قابل ذكرى براى عدم جواز ندارند.
ولى بن باز مفتى پيشين عربستان و به تبع او پيروان وى گفته‏اند: زيارت اهل قبور براى زنها جايز نيست و حرام است. دليل بن باز بر عدم جواز، روايتى است كه در كتابهاى غير معروف آنها نقل شده، به اين مضمون كه:
رسول‏اللَّه(ص) لعن كرد زنهايى را كه قبرها را زيارت كنند. *سنن ابي داود ج2ص238-دارالجنان*
اما اين روايت از چند جهت مردود و غير قابل عمل است:
الف - چهار مذهب اصلى اهل تسنّن به اين روايت عمل نكرده و طبق آن فتوا نداده‏اند و از آن اعراض كرده‏اند و اين امر نشان مى‏دهد كه روايت از جهت سند و دلالت تمام نبوده است.
ب - «صحيح بخاري» و«صحيح مسلم» كه به گفته آنها صحيح‏ترين كتابها، بعد از قرآن عزيز و از كتب دست اوّل اهل تسنّن است اين روايت را نقل نكرده‏اند.
ج - در «صحيح مسلم» كه اصحّ كتب آنهاست رواياتى وجود دارد دالّ بر اينكه در زمان رسول خدا(ص) زنها به زيارت اهل قبور مى‏رفته‏اند.
در يكى از آن روايات است كه عايشه مى‏گويد:
شبى رسول‏اللَّه(ص) به گمان اينكه من خواب رفته‏ام از منزل خارج شد، من همراه او رفتم، آن حضرت به قبرستان بقيع رفت و مقدارى ايستاد و دعا كرد و برگشت من با عجله برگشتم منزل [تا آنكه گويد] به رسول‏اللَّه(ص) گفتم: من چگونه اهل بقيع را زيارت كنم؟ فرمود: بگو. (السلام على أهل الديار من المؤمنين و المسلمين و يرحم اللَّه المستقدمين منّا و المستأخرين و انّا ان شاء اللَّه بكم لَلاحقون) *صحيح مسلم ج2ص363 باب ما يقال عند دخول القبور- عزالدين*
متن عربي: (حدثني هارون بن سعيد الايلي حدثنا عبدالله بن وهب اخبرنا ابن جريج عن عبدالله بن كثير بن المطلب؛ أنه سمع محمد بن قيس يقول: سمعت عائشه تحدث فقال: ألا احدثكم عن النبي و عني. قلنا: بلي. و حدثني من سمع حجاجا الاعور (و اللفظ له) قال: حدثنا حجاج بن محمد بن قيس ابن مخرمه بن المطلب؛ أنه قال يوما: ألا احدثكم عني و عن امي. أنه يريد التي ولدته. قال: قالت عائشه: ألا احدثكم عني و عن رسول الله (ص) قلنا: بلي. قال: قالت: لما كانت ليلتي التي كان النبي فيها عندي؛ انقلب فوضه رداءه؛ و خلع نعليه؛ فوضعها عند رجليه؛ و بسط طرف إزاره علي فراشه؛ فاضطجع. فلم يلبث ألا ريثما ظن ان قدر قدت؛ فأخذ رداءه رويدا؛ و انتعل رويدا؛ و فتح الباب فخرج. ثم أجانه رويدا. فجعلت درعي في رآسي؛ و اختمرت؛ و تقنعت إزاري. ثم انطلقت علي إثره. حتي جاء البقيع فقام. فأطال القيام. ثم رفع يديه ثلاث مرات. ثم انحرف فانحرفت. فأسرع فأسرعتو فهرول فهرولت. فأحضر فأحضرت. فسبقته فدخلت. فليس إلا أن اضطجعت فدخل. فقال: (مالك؟ يا عائش. حشاير ابيه) قالت: قلت: لاشيء. قال: (لتخربيني او ليخربيني اللطيف الخبير) قالت: قلت: يا رسول الله. بابي انت و امي . فأخبرته..... السلام على أهل الديار من المؤمنين و المسلمين و يرحم اللَّه المستقدمين منّا و المستأخرين و انّا ان شاء اللَّه بكم لَلاحقون)
در روايت ديگر است كه:
رسول‏اللَّه(ص) عبور مى‏كرد، زنى را ديد كه نزد قبرى گريه مى‏كند. حضرت به آن زن فرمود: «از خدا بترس و صابر باش» زن گفت: از نزد من دور شو، مصيبتى كه به من رسيده است به تو نرسيده است و آن زن رسول‏اللَّه(ص) را نمى‏شناخت وقتى رسول‏اللَّه(ص) رفت به زن گفتند اين شخص رسول‏اللَّه(ص) بود، زن به خانه آن حضرت آمد و گفت: يا رسول‏اللَّه شما را نشناختم، حضرت فرمود: صبر نزد صدمه، أولى است «انّما الصبّر عند الصّدمة الأولي» (روايت را تلخيص كردم) *صحيح مسلم ج2ص327 كتاب الجنائز- عزالدين*
متن عربي: (حدثنا محمد بن المثني. حدثنا عثمان بن عمر. أخبرنا شعبه عن ثابت البناني؛ عن انس بن مالك؛ أن رسول الله (ص) أتي علي امراه تبكي علي صبي لها. فقال لها ( اتقي الله و اصبري) فقالت: ما بتالي بمصيبتي. فلما ذهب؛ قيل لها: إنه رسول الله: فأخذها مثل الموت. فأتت بابه. فلم تجد علي بابه بوابين. فقالت: يا رسول الله. لم اعرفك. فقال: (انما الصبر عند اول صدمه) او قال: (عند اول الصدمه)
از اين رويات نيز معلوم مى‏شود كه زمان رسول‏اللَّه(ص) زنها، كنار قبر مى‏رفته و گريه مى‏كرده‏اند و حضرت به آن زن نفرمود چرا كنار قبر آمدى و او را نهى نكرد بلكه او را امر به صبر و تقوى نمود.
همچنين در كتابهاى اهل تسنّن است كه:
فاطمه زهرا عليها الصلاة و السّلام در زمان پدرش رسول‏اللَّه(ص) و بعد از آن حضرت به زيارت قبر حمزه و شهداى احد مى‏رفت و نماز و دعا مى‏خواند و گريه مى‏كرد. *مستدرك الحاكم ج1 ص377- دارالمعرفه*
متن عربي: (حدثنا ابوحميد احمد بن محمد بن حامد العدل بالطابران- ثنا تميم بن محمد ثنا ابو مصعب الزهري حدثني محمد بن اسمعيل بن ابي فديك أخبرني سليمان بن داود عن جعفر بن محمد عن ابيه عن علي بن الحسين عن ابيه ان فاطمه بنت النبي(ص) كانت تزور قبر عمها حمزه كل جمعه)
نقل كرده‏اند كه:
عايشه در مكّه مكرّمه قبر برادرش را زيارت مى‏كرد. * مستدرك الحاكم ج1ص376- دارالمعرفه*
متن عربي: ( يزيد بن زريع ثنا بسطام بن مسلم عن ابي التياح عن عبدالله بن ابي مليكه ان عائشه اقبلت ذات يوم من المقابر فقلت لها يا ام المومنين من اين اقبلت؟ قالت: من قبر اخي عبدالرحمن. فقلت لها ليس كان رسول الله نهي عن زياره القبور قال: نعم نهي ثم امر بزيارتها.)
همچنين نقل كرده‏اند كه عايشه در حجره‏اى كه رسول‏اللَّه(ص) و ابوبكر مدفون بودند به سر مى‏برده [و قهراً كنار قبرها نماز و دعا مى‏خوانده] تا اينكه عمر را در آنجا دفن كردند پس از دفن عمر، عايشه بين قبرها و خودش ديوارى بنا كرد* التاريخ القويم ج1ص193* و از عايشه نقل كرده‏اند كه گفت:
هميشه در حجره مقنعه و پوشيه‏ام را برمى‏داشتم «صورتم را باز مى‏گذاشتم» و به لباس كم اكتفا مى‏كردم تا اينكه عمر را دفن كردند، پس از دفن عمر دائماً خودم را به لباس محفوظ مى‏داشتم [روسرى و پوشيه و لباسم را به طور كامل مى‏پوشيدم] تا وقتى كه بين خودم و بين قبور ديوارى بنا كردم. * التاريخ القويم ج1ص193*
متن عربي: (قالت عائشه ما زلت اضع خماري و اتفضل في ثيابي حتي دفن عمر؛ فلم ازل متحفظه في ثيابي حتي بنيت بيني و بين القبور جدارا)
از اين قضيه كه خود اهل تسنّن نقل كرده‏اند معلوم مى‏شود عايشه زائر تمام وقت قبور بوده است، چون زيارت حضور عند المزور يعنى حضور در كنار قبر است پس معلوم مى‏شود نماز و عبادت نزد قبر شركت و نامشروع نيست و اينكه عايشه ديوار كشيده به خاطر اين بوده كه عمر نامحرم بود و عايشه نمى‏توانست آزادانه و بدون حجاب زندگى كند.
البته عمر تا زنده بود نامحرم بود و بر عايشه لازم بود خود را از او بپوشاند نه بعد از مردن و دفن شدن او، و اين كار عايشه مبناى شرعى نداشته و ندارد و زن بايد از مرد نامحرم زنده شرم و حيا كند و خود را بپوشاند ولى طبق اين روايت، ام المومنين عايشه مى‏خواهد بگويد من آنقدر مقدّس و پرهيزكار هستم كه حتى از مرده نيز حيا مى‏كنم و سر و صورتم را مي پوشانم.
امّا از ام المومنين عايشه سؤال نشد كه چرا از مرده آن هم دفن شده حيا مى‏كنى و خود را مى‏پوشانى ولى برخلاف صريح آيه مباركه (وَ قَرْنَ فِى بُيُوتِكُنَّ) از خانه خارج و سوار بر شتر و همراه مردان نامحرم تا بصره مى‏روى آن هم به منظور جنگ با خليفه رسول‏اللَّه(ص) و در جنگ پرهيز نمى‏كنى و چنين منكرى بيّن را مرتكب مى‏شوي؟ (فَاعْتَبِرُوا يَا أُولِى الأَبْصَارِ)
اكنون از برادران وهابي كه معتقدند رفتن زنها به زيارت اهل قبور جايز نيست و اجازه ورود آنها را به قبرستان بقيع و ابوطالب نمى‏دهند و مى‏گويند رسول‏اللَّه(ص) زنانى را كه به زيارت قبور بروند لعن كرده است سؤال مى‏كنيم آيا رسول‏اللَّه(ص) اين حكم را به دختر و همسرش نفرموده بود؟ آيا آنها حكم را مى‏دانستند و مخالفت مى‏كردند؟ آيا العياذ باللَّه رسول‏اللَّه(ص) دختر و همسر و تمام زنهايى را كه به زيارت او يا به زيارت مدفونين در بقيع و شهداى احد رفته و مى‏روند مورد لعن قرار داده است؟ هرگز.

((با اتمام پاسخ به سوالات این باب. به 16 سوال پاسخ داده شد.))

سوالات در مورد تحریف قرآن

17- در فرهنگ گذشته شيعه، اعتقاد به تحريف قرآن و حذف نام علي از آيات قرآن و ولايت مطلقه امامان بر زمين و زمان و مشاركت آنها در اداره خلقت با خداوند و... به شدت و عمق هر چه تمامتر، وجود داشته كه البته اكنون، بسيار كمرنگ شده. اكنون، چه تضميني وجود دارد كه ساير اعتقادات شما درست باشد؟ و به مرور زمان کمرنگ نشود.
18- اشاره به تحريف قرآن در كتب شيعه آيا مي تواند عليه شيعه بكار رود؟

پاسخ مدیر وب گفتگوی آرام به نویسنده کتاب

جواب نقضی:

آیا تمامی بزرگان شیعیان قائل هستند به اینکه قرآن کریم تحریف شده است؟
شیخ صدوق وی از محدثین شیعه است در رساله اعتقاد می گوید: (اعتقاد ما بر این است، قرآنی که بر پیغمبر اکرم نازل گردیده، همین قرآن است که در دست مردم قرار دارد با 114 سوره بی کم و کاست و هر کس به ما نسبت دهد که قرآن را بیش از این می دانیم، دروغگو است.)
شیخ طائفه، طوسی در مقدمه کتاب تبیان خود چنین آورده: (احتمال زیادت در قرآن به طور کلی منفی است.)
در صورتی که بگویید، همه علمای شیعه قائل به این مطلب هستند. دروغی بیش نیست؛ زیرا جناب بن جبرین برای استدلال به این حرف که شیعیان قائل به تحریف قرآن هستند، تنها کتاب فصل الخطاب محدث نوری را بیان می نمایند. باید توجه داشت که هیچگاه اشتباه یک شخص را به تمامی افراد اطلاق نکنیم.(اشتباه مسلمان را به پای اسلام ننویسید.) اگر قرار بر این مطلب باشد که هر کس هر چند عالم، حرفی از نظریات خویش را گفت به پای مسلمانان نوشت، لاجرم باید بگوییم که اهل سنت نیز قائل به تحریف قرن کریم هستند؛ زیرا امثال سلیمان بن اشعث سجستانی حنبلی در (کتاب المصاحف) خویش قائل به تحریف قرآن کریم می باشد، برای مثال به چند نمونه کوچک از بیانات ایشان اشاره می نمایم:
قال ابوبکر: کان فی کتاب ابی، حدثنا رجل فسالت ابی من هو؟ فقال: حدثنا عباد بن صهیب، عن عوف بن ابی جمیله، ان الحجاج بن یوسف، غیر فی مصحف عثمان احد عشر حرفا:
در سوره بقره بود(لم یتسن و انظر) و تغییر دادند به (لم یتسنه)
در سوره مائده بود(شریعه و منهاجا) و تغییر دادند به (سرعه و منهاجا) *کتاب المصاحف، مجلد اول ص463-دارالبشائرالاسلامیه*
هيچگاه اشتباه یک شیعه را به پای تمامی شیعیان ننویسید.
آری با این متن ثابت شد که گروهی از اهل سنت نیز قائل به تحریف قران هستند.

جواب حلی:
جواب اول : شما مي‌گوئيد : « ما معتقد به تحريف قرآن هستيم و دو ثلث قرآن حذف شده است » . اگر چنانچه شيعه در طول تاريخ اين پانزده قرن معتقد به تحريف قرآن بود ، آيا قرآني مطابق با آنچه كه بر پيغمبر نازل شده چاپ كرده‌اند و در اختيار طرفدارانشان گذاشته‌اند ؟ آيا يك نفر از شما در دست شيعه قرآني كه مخالف باشد با قرآن موجود در ميان مسلمين ديده يا يك فتوكپي از آن گرفته‌اند يا به تعبير يكي از بزرگان اهل سنت و مفكّرين اخوان المسلمين كه مي‌گويد:
ان شيعة الجعفريه يرون كفر من حرّف القرآن و إنّ المصحف الموجود بين اهل السنة هم نفس الموجود في مساجد و بيوت الشيعه.
شيعيان جعفري معتقد هستند كه هر كس اقدام به تحريف قرآن كند كافر است قرآني كه در ميان اهل سنت هست عين همان قرآني است كه درميان مساجد شيعه است .
اين گونه نيست كه شيعه يك عدۀ قليلي باشند كه در داخل قلعه‌اي زندگي كنند ،يا كتاب و عقائدشان بر ديگر فِرَق و ديگر مفكّرين و ديگر دانشمندان مخفي باشد . ميليون‌ها شيعه در سراسر جهان پراكنده هستند ، جديدترين آماري كه از مراكز رسمي آمارگيري در اينترنت به دست آمده و تقريباً چهار پنج ماه قبل اعلام كردند حاكي از آن است كه آمار شيعه حدود 400 مليون نفر است ؛ اين 400 مليون نفر از ديوار چين و هند و پاكستان گرفته تا اروپا و آمريكا و آفريقا ، همه جا پخش هستند . آيا كسي تا به حال شنيده كه يك شيعه يا در يك مسجد شيعه بيايند و بگويند كه اين قرآني كه در اختيارمان هست غير از قرآني است كه در اختيار شيعيان است ؛ پس شيعه اگر معتقد باشد به تحريف قرآن حداقل نتيجۀ اين اعتقاد اين هست كه يك قرآني در اختيار شيعيان قرار بدهند كه مطابق با قرآن منزل بر پيغمبر باشد . پس چنين چيزي نيست و شما در جامعه چنين چيزي نمي‌بينيد .
جواب دوم : اهتمامي كه شيعه در طول تاريخ به قرآن ، علوم قرآني و تفسير قرآن ، همين يعني قرآن موجود نزد همه مسلمين داشته شايد دو يا سه برابر اهتمام اهل سنت به قرآن بوده است . دارالقرآن كريم قم ــ كه زير نظر حضرت آيت الله العظمي گلپايگاني قدس سره شريف بود ــ آمار داده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند : در طول چهارده قرن 5 هزار عنوان تفسير و علوم قرآني از شيعه ثبت شده است . آمار تعداد شيعيان يك چهارم آمار اهل سنت است ، از يك مليارد و دويست ميليون جمعيت مسلمانان چهار صد ميليون نفر ما شيعيان هستيم . اگر بنا باشد هر مذهبي به اندازۀ شيعه بر تفسير قرآن اهتمام بورزد بايد علي القاعده 20 هزار عنوان كتاب در تفسير و علوم قرآني داشته باشند و حال آنكه اين چنين نيست ؛ حتي چهار مذهبشان به اندازه نصف شيعه عناويني در علوم قرآني ندارند . اين نشان مي‌دهد كه در ميان شيعه از مسأله تحريف قرآن خبري نيست .
جواب سوم : اگر چنانچه در گوشه و كنار ، بعضي از افراد عادي يا علماء طراز دوم يا سوم يا بخش كوچكي از شيعه معتقد به تحريف قرآن باشد ، آيا اعتقاد اين چند نفر منعكس كننده عقائد مذهب شيعه است يا اينكه عقائد هر مذهب را از كِبار و مشاهير علماء آن مذهب مي‌گيرند ؟ مثلاً اگر كسي بخواهد بداند مذهب شافعي در خلق و حدوث قرآن چه عقيده‌اي دارد به سراغ چند مولوي درجه سوم و چهارم نمي‌رود بلكه به سراغ مشاهير فقهاء شافعي مي‌رود ؛ پس قانون كلّي اين است كه نظريه كبار علماء و مشاهير فقهاء هر مذهب منعكس كنندۀ عقائد آن مذهب است و ما ثابت خواهيم كرد كه كبار علماء شيعه و مشاهير فقهاء شيعه از زمان شيخ مفيد (متوفاي413هـ) تا زمان آيت الله العظمي خوئي و امام و ديگران همه ، نه تنها معقتد به تحريف قرآن نيستند بلكه عقيدۀ تحريف به قرآن را مضر بر معجزه پيغمبر مي‌دانند ، عقيده تحريف قرآن را عقيده خُرافي مي‌دانند ، عقيده تحريف قرآن را عقيده مجانين و ديوانگان مي‌دانند كه در ادامه سخنان اين بزرگان را عرض خواهيم كرد ، اين جواب مقدمه براي جواب چهارم است .
جواب چهارم : عقائد و آراء بزرگان ما در منظر و مرأي عموم مردم است ، روي اين قضيه مانور خواهيم داد .
جواب پنجم : تعداد زيادي از علماء و شخصيت‌هاي بزرگ اهل سنت كه بدون تعصّب كتاب‌هاي شيعه را مطالعه كرده‌اند و اقوال علماء شيعه را ديده‌اند صراحت دارند بر اينكه شيعه معتقد به تحريف قرآن نيست .
جواب ششم : رأي بزرگان و علماء ما راجع به روايات و اخبار تحريف قرآن آن است كه اين روايات يا جعلي است و دشمنان شيعه به دروغ به ائمه نسبت داده‌اند براي اينكه موقعيت آن حضرات را در جامعه مخدوش كنند يا افرادي كه اين روايات را نقل كرده‌اد كذّاب بوده‌اند ، ضعيف بوده‌اند و يا اگر روايات صحيحي هم باشند مربوط به قرآن نيستند بلكه مربوط به تأويل قرآن هستند كه مشابه آنها در كتب اهل سنت چندين برابر روايات شيعه است .
((این بود پاسخ به 2سوال دیگر))

سوالات در مورد کمک علی بن ابیطالب به عمر

19- حضرت علي  فرموده: مشورت دادن به ظالم همچون شركت در ظلم اوست.
ما مي پرسيم: پس چرا خود علي دائم به عمر مشورت مي داده است؟ و حتي به قول خود شما عمر بارها و حدود هفتاد بار گفته: چنانچه علي نبود عمر هلاك مي شد، و طبق اين سخن پس علي حداقل هفتاد بار به عمر مشورت داده است، و چطور دشمن اسلام و غاصب خلافت براي مشورت نزد او مي آمده؟!
20- حضرت علي  مي فرمايند: كمك به ظالم مانند شركت در ظلم اوست و... چرا حضرت علي  دو بار هر بار به مدت يکماه جانشين حضرت عمر در مدينه مي شوند؟ تا حضرت عمر به شام و فلسطين سرکشي کند. چرا عمار ياسر و سلمان فارسي در زمان خلفاء، حاكم كوفه و مدائن مي شوند؟! چرا حضرت علي  آنقدر به حضرت عمر مشورت مي دهد كه فقط حضرت عمر 70 بار گفته: «لولا علي لهلك عمر»؟!

پاسخ مدیر وبلاگ گفتگوی آرام میان شیعه و سنی

در ابتدا فرمودید: (به قول شیعه عمر گفته است: لولا علی لهلک عمر)
اما سند آن از کتب شیعه و سنی:
لولاعلي در منابع شيعه
كافي ، كليني ، ج 7 ، ص 424، تهذيب الاحكام ، شيخ طوسي ، ج 6 ، ص 606، ج 10 ، ص50، من لايحضره الفقيه ، شيخ صدوق ، ج 4 ، ص 36 ،‌ اختصاص ، شيخ مفيد ، ص 111 و 149 مناقب آل ابي طالب ، ابن شهر آشوب ، ج 1 ، ص 311 ، المسترشد ، طبري شيعي ، ص 548 و 583 ، شرح الاخبار ، قاضي نعمان ، ج 2 ، ص 319 ، مدينه المعاجز ، علامه بحراني ، ج 2 ، ص 460 و ج 5 ، ص 71، الشافي في الامامة ، سيد مرتضي ، ج 1 ، ص 203، ج 3 ، ص 130 ، منهاج الكرامة ، علامه حلي ، ص 18، الطرائف ، سيد ابن طاووس ، ص 255 و 516.
لولاعلي در منابع اهل سنت :
تاويل مختلف الحديث ، ابن قتيبه ، ص 152، مواقف ، ايجي ، ج 3 ، ص 627 و 636، شرح مقاصد ، تفتازاني ، ج 2 ، ص 294 ، تفسير روح المعاني ، فخررازي ، ج 21 ، ص 22،شرح نهج البلاغه ، ابن ابي الحديد ‌، ج 1 ، ص 18و ج 12 ، ص 179، تمهيد الاوائل ، باقلاني ، ص 476 ، مناقب علي ابن ابيطالب ، ابن مردويه اصفهاني ، ص 88، ينابيع المودة ، قندوزي حنفي ، ج 1 ، ص 216و ج 2 ، ص 172و ج 3 ، ص 147 ، تاويل مختلف الحديث ، ابن قتيبه، ج 1 ، ص 162، تمهيد الاوائل في تلخيص الدلائل ، باقلاني ، ج 1 ، ص 476 و 547 ، الحاوي الکبير ، ماوردي شافعي ، ج 12 ، ص 115 و ج 13 ، ص 213 ، تفسير سمعاني ، ج 5 ، ص 154 ، المفصل في صنعه الاعراب ، زمخشري ، ج 1 ، ص 432 ، العواصم من القواصم ، ابوبکر بن عربي ، ج 1 ، ص 203 ، حاشيه الرملي ، رملي ، ج 4 ص 39 ، الجد الحثيث ، سعودي غزي عامري ، ج 1 ، ص 186، بريقه محموديه ، محمد بن محمد خادمي ، ج 2 ص 108، منع الجليل ، محمد عليش ، ج 9 ، ص 648، دستور العلماء ، قاضي عبدالنبي نکري، ج 1 ، ص 80.

در اینجا ثابت کردیم که همچنین روایتی صحت دارد و نزد شیعه و سنی معلوم است.

اما نکته دیگر: دلیل کمک جناب علی بن ابیطالب به جناب عمر بن خطاب چه چیزی بوده است؟

آیا دلیل شخصی داشته است یا نه؟

یا تنها فقط برای مصلحت جامعه اسلامی بوده است؟

داستانی که جناب عمر این اقرار را نموده است از این قرار است.

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
الاستيعاب - ابن عبد البر - ج 3 - ص 1103
قال في المجنونة التي أمر برجمها وفى التي وضعت لستة أشهر فأراد عمر رجمها فقال له على إن الله تعالى يقول وحملة وفصاله ثلاثون شهرا الحديث وقال له إن الله رفع القلم عن المجنون الحديث فكان عمر يقول لولا على لهلك عمر
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
الاستيعاب|ابن عبد البر|3|463|مصادر حديث سنى - عام|علي محمد البجاوي|الأولى|1412|بيروت - دار الجيل|دار الجيل||
......................
جناب عمر بن خطاب امر به رجم زنی کرد که در 6ماه بچه اش به دنیا آمده بود. و هچنین در مورد زن دیوانه ایی که زنا کرده بود که علی بن ابیطالب در هر دو کار جلوی او را گرفت و قران و سنت نبوی را به او یادآوری کرد. که عمر گفت: لولا علی لهلک عمر.
.......
از جناب نویسنده این کتاب که شعار منطق و عقل میدهند یک سوال می نمایم.

به نظر شما این مشکل یک مشکل شخصی است یا یه مشکل مربوط به جامعه اسلامی؟
خب زمانی که مشکل مشکل اسلامی باشد. تک تک مردم نسبت به برطرف کردن آن وظیفه دارند.
درست نیست؟!
آیا علی بن ابیطالب را از این دایره خارج می نمایید؟
مگر او مسلمان نیست؟
اگر مسلمان است پس باید جان یک مسلم برای اهمیت داشته باشد. مگر در قران نفرموده است (هر کس انسانی را نجات داد مانند این است که تمامی مردم را نجات داده است و هر که شخصی را به غیر حق بکشد مانند این است که تمامی مردم را کشته است)
آیا توقع دارید علی بن ابیطالب عالم القران نسبت به این آیات بی توجه باشد. و نظاره گر مرگ یک انسان باشد. تنها به این دلیل که با عمر مشکل دارد؟
در تمام جاهایی که علی به عمر بن خطاب کمک کرد. مصلحت جامعه اسلامی بود. آیا شما جایی سراغ دارید. که بحث منافع اسلام و مسلمین نباشد و علی به عمر بن خطاب کمک کند؟
آری اگر علی بن ابیطالب گفته است به ظالم مشاوره دادن مانند ظلم است. مانند اینکه:
قرار باشد آمریکا به ایران حمله کند و گروهی به آمریکا مشاوره دهند که چگونه بر سر مردم بمبهای اتمی بریزد و جان مردم را بگیرد. آری این مشاوره حکم ظالم را دارد چون کمک به ظالم است برای گرفتن جان مردم بیگناه. آیا علی این چنین مشاوره میکرد؟ یا او جان مسلمین را نجات میداد؟
مشورت وراهنمائي‌هاي دل سوزانه :
تمام آن چه كه از آن با عنوان همكاري امير مؤمنان عليه السلام با خلفا ياد مي‌شود به سه دسته تقسيم مي شود:
1 . مشورت در امور قضائي ؛
2 . مشورت در امور دفاعي و جنگي ؛
3 . مشورت در مسائل علمي و حلّ مشكلات اعتقادي .
نقش امير المؤمنين در اين موارد حد اكثر به اندازه پاسخ به درخواست ارشاد وراهنمائي طرف مقابل است كه وظيفه هر مسلماني است . حتي اگر طرف مشورت غير مسلمان باشد ، باز هم وظيفه دارد كه با نهايت امانت‌داري وي را راهنمايي كند ؛ چه رسد به اين كه اگر مسأله حفظ اساس اسلام و دين خدا در ميان باشد .
مرحوم سيد مرتضي در اين باره مي‌فرمايد :
فأما استدلاله على رضاه بما ادعاه من إظهار المعاونة والمعاضدة ، وأنه أشار عليه بقتال أهل الردة فإنه ادعاء معاونة ومعاضدة على سبيل الجملة لا نعرفها ، ولو ذكر تفصيله لتكلمنا عليه ، فإن أشار بذلك إلى ما كان يمدهم به من الفتيا في الأحكام ، فذلك واجب عليه في كل حال ، ولكل مستفت فلا يدل إظهار الحق والتنبيه على الصواب في الأحكام لا على معاونة ولا معاضدة ، وإن أشار إلى ما كان منه عليه السلام في وقت من الأوقات من الدفع عن المدينة فذلك أيضا واجب على كل مسلم وكيف لا يدفع عن حريمه وحريم المسلمين ، فأي دلالة في ذلك على ما يرجع إلى الإمامة .
فأما المشورة عليه بقتال أهل الردة فما علمنا أنها كانت منه ، وقد كان يجب عليه أن يصحح ذلك ، ثم لو كانت لم تدل على ما ظنه لأن قتالهم واجب على المسلمين كافة والمشورة به صحيحة .
ادعاي شما مبني بر كمك و همكاري علي عليه السلام با خليفه، مانند راهنمائي ابوبكر بر جنگيدن با اهل ردّه، صرف ادعا است واگر تفصيل آن بيان مي شد بهتر مي توانستيم پاسخ دهيم، واگر مقصود ارشاد در احكام الهي باشد اين امر بر عالم به مسائل دين واجب است وبايد وظيفه درست را بيان كند، از اين مطلب نمي توانيد همكاري با آنان را استفاده كنيد، واگر مقصود شما مشاوره با علي عليه السلام در دفاع از مردم مدينه وجان وناموس مردم است اين هم نيز واجب است چون علاوه بردفاع از حريم مردم، از جان خودش نيز دفاع كرده است واين مسائل ربطي به تاييد خلافت وامامت آنان ندارد.
واما مشورت ابوبكر با علي عليه السلام در جنگ با اهل ردّه را قبول نداريم و يا لا اقل براي ما روشن نيست، وبايد اين موضوع روشن شود، واگر دلالت بر مقصود شما نداشته باشد، اصل مشورت وراهنمائي درست است، چون جنگ با گروههايي مانند اهل ردّه بر تمام مسلمانان واجب است.
الشافي في الامامة ، علي بن الحسين الموسوي معروف به الشريف المرتضى (متوفاي436 هـ) ، ج 3 ص 251 ، ناشر : مؤسسة إسماعيليان - قم ، چاپ : الثانية ، 1410 .
حفظ دين ، بزرگترين وظيفه امير مؤمنان عليه السلام:
در بين وظائف و شؤونات امام و پيشواي منصوب و برگزيده از جانب خداوند، حفظ شريعت ونگاهباني از حوزه دين از مهمترين وظايف او است كه اگر احساس كند، اصل و اساس دين در خطر است ، به هر صورت ممكن بايد از آن جلوگيري كند .
البته اين مسؤوليت با در نظر گرفتن شرائط زماني ومكاني متفاوت است و بايد متناسب با آن شرائط تصميم نهائي را بگيرد، كه گاهي اوقات اين مهم با تحمل وبردباري و صبر كردن در برابر مصائب و سكوت در برابر حقوق غصب شده به دست مي آيد و گاهي هم نيازمند رويارويي و دخالت مستقيم و برخورد قاطع خواهد بود.
ابن حجر هيثمي به نقل از رسول خدا مي‌نويسد‌ :
في كل خلف من أمتي عدول من أهل بيتي ينفون عن هذا الدين تحريف الضالين وانتحال المبطلين وتأويل الجاهلين ألا وإن أئمتكم وفدكم إلى الله عز وجل فانظروا من توفدون .
در هر قرني افراد عادلي از اهل بيت من در بين امتم خواهند بود كه تحريف گمراهان ونسبتهاي ناروا وباطل و تاويلهاي نادانان را از دين پاك ودور مي كنند، آگاه باشيد! پيشوايان شما فرستادگان شما نزد خداوند مي باشند، پس بنگريد كه چه كساني را مي فرستيد.
الصواعق المحرقة على أهل الرفض والضلال والزندقة ، أبو العباس أحمد بن محمد بن علي ابن حجر الهيثمي (متوفاي973هـ) ، ج 2 ، ص 441 ، ناشر : مؤسسة الرسالة - لبنان - 1417هـ - 1997م ، الطبعة : الأولى ، تحقيق : عبد الرحمن بن عبد الله التركي - كامل محمد الخراط .
امير مؤمنان عليه السلام اگر چه از منصب خلافت و جانشيني به حق رسول خدا صلي الله عليه وآله بازماند و در واقع حق مسلم ايشان را غصب كردند ؛ ولي اين موضوع دليل نمي‌شود كه به ديگر وظايف خود عمل نكند ؛ زيرا گاهي تدبير‌ها و تصميم‌گيري‌هاي غلط خلفا سبب مي‌شد ، اساس اسلام به خطر بيفتد ؛‌ در اين موارد امام وظيفه داشت كه اجازه ندهد شريعت اسلامي قرباني ندانم كاري‌ها شود ؛ مثلاً در قضيه جنگ نهاوند ، پادشاه ايرانيان لشكر عظيمي را براي نابودي اسلام فراهم كرده بود و اگر تدبير امير مؤمنان عليه السلام نبود‌ ، نه تنها لشكر عمر كه به طور قطع تمام مسلمانان و اسلام از بين مي‌رفت .
در چنين موقعيتي امير المؤمنين عليه السلام وظيفه دارد كه نظام اسلامي و دين نوپا را حفظ كند ؛ چون وظيفه او همانند هر فرد مسلمان ديگر، حفظ دين است .
در داستان شوري مي فرمايد :
بَايَعَ النَّاسُ لأبِي بَكْرٍ وَأَنَا وَاللَّهِ أَوْلى بِالأَمْرِ مِنْهُ ، وَأَحَقُّ بِهِ مِنْهُ ، فَسَمِعْتُ وَأَطَعْتُ مَخَافَةَ أَنْ يَرْجِعَ النَّاسُ كُفَّارَاً يَضْرِبُ بَعْضُهُمْ رِقَابَ بَعْضٍ بِالسَّيْفِ ، ثُمَّ بَايَعَ النَّاسُ عُمَرَ وَأَنَا وَاللَّهِ أَوْلى بِالأَمْرِ مِنْهُ وَأَحَقُّ بِهِ مِنْهُ ، فَسَمِعْتُ وَأَطَعْتُ مَخَافَةَ أَنْ يَرْجِعَ النَّاسُ كُفَّارَاً يَضْرِبُ بَعْضُهُمْ رِقَابَ بَعْضٍ بِالسَّيْفِ .
مردم با ابوبكر بيعت كردند در حالي كه به خدا سوگند من از او سزاوار تر وشايسته تر بودم، ولي از ترس باز گشت و گرايش مردم به دوران كفر وجاهلّيت وكشيده شدن شمشيرها براي زدن گردن يكديگر، سكوت كردم وشنيدم ومخالفت نكردم، سپس با عمر بيعت كردند، در حالي كه از او سزاوارتر وشايسته تر بودم، ولي باز هم شنيدم وكوتاه آمدم تا به كفر وبرادر كشي باز نگردند.
جامع الاحاديث (الجامع الصغير وزوائده والجامع الكبير) ، الحافظ جلال الدين عبد الرحمن السيوطي (متوفاي911هـ) ج 12 ص 54
تاريخ مدينة دمشق وذكر فضلها وتسمية من حلها من الأماثل ، أبي القاسم علي بن الحسن إبن هبة الله بن عبد الله الشافعي (متوفاي571هـ) ج 42 ، ص 434 ، ناشر : دار الفكر - بيروت - 1995 ، تحقيق : محب الدين أبي سعيد عمر بن غرامة العمري .
در حقيت امير مؤمنان عليه السلام بين ارتداد مردم و بازگشت به رسوم جاهلي و ميان صبر و شكيبائي در برابر ظلم‌ها و همكاري با خلفا ، يكي را بايد انتخاب مي‌كرد كه طبق دستور رسول خدا صلي الله عليه وآله ، گذشتن از حق غصب شده خود و همكاري با خلفا را ترجيح داد تا اصل و اساس اسلام به خطر نيفتد ، ولذا در روايتي مي‌فرمايد :
إِنَّ هَؤُلَاءِ خَيَّرُونَّا أَنْ يَظْلِمُونِي حَقِّي وَ أُبَايِعَهُمْ فَارْتَدَّ النَّاسُ حَتَّى بَلَغَتِ‏ الرِّدَّةُ أَحَداً فَاخْتَرْتُ أَنْ أُظْلَمَ حَقِّي وَ إِنْ فَعَلُوا مَا فَعَلُوا .
اين قوم تصميم گرفتند تا حقم را غصب كنند وبا آنان بيعت نمايم ، گروهي سرپيچي كرده و از دين دور شدند ، پس ظلم بر حق خويش را بر گزيدم اگر چه آنان هر چه خواستند انجام دادند .
بحارالأنوار ، محمد باقر مجلسي ، ج28 ، ص393 .
دفاع از مظلوم ، وظيفه امام بود :
دخالت‌هاي امير مؤمنان عليه السلام در امور قضائي در مواردي بود كه عدم آگاهي خلفا به پيش پا افتاده ترين احكام اسلامي سبب مي‌شد كه حقي از بي‌چاره اي ضايع و به مظلومي از مسلمانان ظلم شود . در حقيقت آن‌ها پناهي جز امير المؤمنين عليه السلام نداشتند و اگر امام دخالت و از حق آنان دفاع نمي‌كرد ، به يقين راهي براي استيفاي حقوقشان نمي يافتند.
آن حضرت در خطبه شقشقيه ، يكي از دلائل قبول حكومت را بعد از كشته شدن عثمان ، عهد و پيماني مي‌داند كه خداوند از علما براي دفع ظلم از بيچارگان گرفته است :
أَمَا وَالَّذِي فَلَقَ الْحَبَّةَ وَبَرَأَ النَّسَمَةَ لَوْ لَا حُضُورُ الْحَاضِرِ وَقِيَامُ الْحُجَّةِ بِوُجُودِ النَّاصِرِ وَمَا أَخَذَ اللَّهُ عَلَى الْعُلَمَاءِ أَنْ لَا يُقَارُّوا عَلَى كِظَّةِ ظَالِمٍ وَلَا سَغَبِ مَظْلُومٍ لَأَلْقَيْتُ حَبْلَهَا عَلَى غَارِبِهَا وَلَسَقَيْتُ آخِرَهَا بِكَأْسِ أَوَّلِهَا وَلَأَلْفَيْتُمْ دُنْيَاكُمْ هَذِهِ أَزْهَدَ عِنْدِي مِنْ عَفْطَةِ عَنْزٍ ...
سوگند به خدايى كه دانه را شكافت و جان را آفريد ، اگر حضور فراوان بيعت كنندگان نبود ، و ياران حجّت را بر من تمام نمى‏كردند ، و اگر خداوند از علماء عهد و پيمان نگرفته بود كه در برابر شكم بارگى ستمگران، و گرسنگى مظلومان، سكوت نكنند ، مهار شتر خلافت را بر كوهان آن انداخته ، رهايش مى‏ساختم ، و آخر خلافت را به كاسه اوّل آن سيراب مى‏كردم ، آنگاه مى‏ديديد كه دنياى شما نزد من از آب بينى بزغاله‏اى بى ارزش‏تر است‏ .
براي روشن تر شدن مطلب فقط به يك مورد از دخالت‌هاي امام در امور قضائي اشاره مي‌كنيم :
حدثنا عُثْمَانُ بن أبي شَيْبَةَ ثنا جَرِيرٌ عن الْأَعْمَشِ عن أبي ظَبْيَانَ عن بن عَبَّاسٍ قال أُتِيَ عُمَرُ بِمَجْنُونَةٍ قد زَنَتْ فَاسْتَشَارَ فيها أُنَاسًا فَأَمَرَ بها عُمَرُ أَنْ تُرْجَمَ فمر بها على عَلِيِّ بن أبي طَالِبٍ رِضْوَانُ اللَّهِ عليه فقال ما شَأْنُ هذه قالوا مَجْنُونَةُ بَنِي فُلَانٍ زَنَتْ فَأَمَرَ بها عُمَرُ أَنْ تُرْجَمَ قال فقال ارْجِعُوا بها ثُمَّ أَتَاهُ فقال يا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ أَمَا عَلِمْتَ أَنَّ الْقَلَمَ قد رُفِعَ عن ثَلَاثَةٍ عن الْمَجْنُونِ حتى يَبْرَأَ وَعَنْ النَّائِمِ حتى يَسْتَيْقِظَ وَعَنْ الصَّبِيِّ حتى يَعْقِلَ قال بَلَى قال فما بَالُ هذه تُرْجَمُ قال لَا شَيْءَ قال فَأَرْسِلْهَا قال فَأَرْسَلَهَا قال فَجَعَلَ يُكَبِّرُ .
ابن عباس مي گويد : زن ديوانه اي را كه زنا كرده بود نزد عمر آوردند ، با عده اي مشورت كرد و سپس دستور داد سنگسارش كنند . هنگامي كه او را براي اجراي حدّ مي بردند ، از كنار علي عليه السلام عبور كردند ، فرمود : اين زن چه كار كرده است ؟ گفتند : ديوانه اي است از فلان قبيله كه زنا كرده است وعمر دستور به رجم وي داده است . فرمود : او را بر گردانيد ، سپس نزد عمر آمد و فرمود : مگر نمي داني از سه نفر تكليف بر داشته شده است : 1. ديوانه تا زماني كه عاقل شود ؛ 2. انسان خوابيده تا بيدار شود ؛ 3. بچّه تا به سن بلوغ به رسد. عمر گفت : آري ، شنيده ام ، فرمود : پس اين زن را رها كن ، عمر او را آزاد كرد و شروع به تكبير گفتن نمود .
سنن أبي داود ، سليمان بن الأشعث أبو داود السجستاني الأزدي (متوفاي275هـ) ج 4 ، ص 140 ، ح 4399 ، كِتَاب الْحُدُودِ ، بَاب في الْمَجْنُونِ يَسْرِقُ أو يُصِيبُ حَدًّا ، ناشر : دار الفكر ، تحقيق : محمد محيي الدين عبد الحميد .
جالب است كه بخاري نيز همين روايت را نقل كرده است ؛ اما همانند هميشه صدر و ذيل آن را حذف و فقط اين قسمت را آورده است :
وقال عَلِيٌّ لِعُمَرَ أَمَا عَلِمْتَ أَنَّ الْقَلَمَ رُفِعَ عن الْمَجْنُونِ حتى يُفِيقَ وَعَنْ الصَّبِيِّ حتى يُدْرِكَ وَعَنْ النَّائِمِ حتى يَسْتَيْقِظَ .
صحيح البخاري، محمد بن إسماعيل أبو عبدالله البخاري الجعفي (متوفاي256 هـ) ج 6 ، ص 2499 ، بَاب لَا يُرْجَمُ الْمَجْنُونُ وَالْمَجْنُونَةُ ، ناشر : دار ابن كثير , اليمامة - بيروت - 1407 - 1987 ، الطبعة : الثالثة ، تحقيق : د. مصطفى ديب البغا .
و ابن عبد البر با سند صحيح مي‌نويسد :
يحيى بن سعيد عن سعيد بن المسيب قال كان عمر يتعوذ بالله من معضلة ليس لها أبو الحسن وقال فى المجنونة التى أمر برجمها وفى التى وضعت لستة أشهر فأراد عمر رجمها فقال له على إن الله تعالى يقول وحمله وفصاله ثلاثون شهرا الحديث وقال له إن الله رفع القلم عن المجنون الحديث فكان عمر يقول لولا على لهلك عمر .
عمر بارها به خدا پناه مي برد از اين كه مشكلي علمي برايش پيش آيد وعلي عليه السلام نباشد ، يكي از اين موارد زن ديوانه اي بود كه دستور رجم وي را صادر كرده بود و يكي هم ‌‌ زني كه شش ماهه وضع حمل كرده بود وعمر مي خواست بر وي حدّ جاري كند، علي عليه السلام فرمود: خداوند فرموده است: دوران بارداري و شيردهي سي ماه است، ونيز فرمود: خداي سبحان از مجنون تكليف را بر داشته است، در چنين مواردي بود كه عمر مي گفت: اگر علي نبود عمر هلاك مي شد.
الاستيعاب في معرفة الأصحاب ، يوسف بن عبد الله بن محمد بن عبد البر (متوفاي463 هـ) ج 3 ، ص 1103 ، ناشر : دار الجيل - بيروت - 1412 ، الطبعة : الأولى ، تحقيق : علي محمد البجاوي .
مواردي از اين قبيل به روشني اثبات مي كند كه حضور امير مؤمنان عليه السلام نقش تمام كننده‌اي در احياي احكام الهي داشته و از طرفي پشتوانه‌اي محكم بر احقاق حقوق ستمديدگان وجلوگيري از ظلم وستمگري داشته است.
طبق نقل سمعاني مشابه اين قضيه در زمان عثمان نيز اتفاق افتاده بود كه اگر امير مؤمنان عليه السلام دخالت نمي‌كرد ، زني مؤمنه به همراه فرزندي كه در شكم داشت ، قرباني جهل خليفه به احكام اسلامي مي‌شد .
أن امرأة أتت بولد لستة أشهر من وقت النكاح ، فجاء زوجها إلى عثمان في ذلك . فهم عثمان رضي الله عنه برجمها ، فقال علي : لا سبيل لك عليها ؛ لأن الله تعالى يقول : «وحمله وفصاله ثلاثون شهرا» وقال : «والوالدات يرضعن أولادهن حولين كاملين» فإذا ذهب الفصال حولين ، بقي للحمل ستة أشهر ، فتركها عثمان .
زني شش ماهه فرزندش را به دنيا آورد ، همسرش نزد عثمان رفت وداستان را براي خليفه تعريف كرد ، عثمان تصميم به اجراي حدّ گرفت ، علي ‌عليه السلام فرمود : حق نداري حد جاري كني ؛ زيرا خداوند مي فرمايد زمان بارداري و شير دهي سي ماه است ، ونيز فرمود : مادران بايد فرزندانشان را دو سال كامل شير دهند ، وچون دوران شير خوارگي كه دو سال است كم شود براي حمل شش ماه مي ماند ،‌ عثمان پس از شنيدن سخنان امير عليه السلام آن زن را رها كرد .
تفسير القرآن ، أبو المظفر منصور بن محمد بن عبد الجبار السمعاني (متوفاي489هـ) ج 1 ، ص 236 ، ناشر : دار الوطن - الرياض - السعودية - 1418هـ- 1997م ، الطبعة : الأولى ، تحقيق : ياسر بن إبراهيم و غنيم بن عباس بن غنيم .
استفاده از دانش فقهي و آگاهي از احكام دين ، امير مؤمنان عليه السلام را وادار مي كند كه در مواردي از اين قبيل سكوت نكند و از اجراي حد باطل جلوگيري نمايد ؛ چرا كه او وظيفه خويش مي داند تا در برابر حقوق افراد و حفظ آبرو وشخصيت اجتماعي آنان بي تفاوت نماند ؛ همانگونه كه در قضيه بيرون آوردن خلخال از پاي يك زن يهودي فرياد بر مي آورد و مي‌فرمايد كه اگر مردي غيرتمند از شنيدن اين حادثه تلخ بميرد ، جاي ملامت ندارد ؟
وَ لَقَدْ بَلَغَنِي أَنَّ الرَّجُلَ مِنْهُمْ كَانَ يَدْخُلُ عَلَى الْمَرْأَةِ الْمُسْلِمَةِ وَ الْأُخْرَى الْمُعَاهِدَةِ فَيَنْتَزِعُ حِجْلَهَا وَ قُلْبَهَا وَ قَلَائِدَهَا وَ رِعَاثَهَا مَا تَمْتَنِعُ مِنْهُ إِلَّا بِالِاسْتِرْجَاعِ وَ الِاسْتِرْحَامِ ثُمَّ انْصَرَفُوا وَافِرِينَ مَا نَالَ رَجُلًا مِنْهُمْ كَلْمٌ وَ لَا أُرِيقَ لَهُمْ دَمٌ فَلَوْ أَنَّ امْرَأً مُسْلِماً مَاتَ مِنْ بَعْدِ هَذَا أَسَفاً مَا كَانَ بِهِ مَلُوماً بَلْ كَانَ بِهِ عِنْدِي جَدِيراً .
خطبه 27 نهج البلاغه ، فيض الإسلام .
به من خبر رسيده كه مردى از لشكر شام به خانه زنى مسلمان و زنى غير مسلمان كه در پناه حكومت اسلام بوده وارد شد ه، و خلخال و دستبند و گردن بند و گوشواره‏هاى آنها را به غارت برده ؛ در حالى كه هيچ وسيله‏اى براى دفاع ، جز گريه و التماس كردن ، نداشته‏اند !
لشكريان شام با غنيمت فراوان رفتند ، بدون اين كه حتّى يك نفر آنان ، زخمى بردارد ، و يا قطره خونى از او ريخته شود ، اگر براى اين حادثه تلخ ، مسلمانى از روى تأسّف بميرد ، ملامت نخواهد شد ، و از نظر من سزاوار است .
پس براي شخصيتي همانند امير مؤمنان علي عليه السلام بسيار سخت و ناگوار است كه شاهد سنگسار شدن زن مسلماني باشد كه با تهمت زنا ، حيثيت وآبروي وي را زير سؤال برده و پايه هاي محكم اعتقادي مردم را با اجراي غلط دستورات خداوند متزلزل مي كنند .
بنا بر اين وظيفه خويش مي داند كه از حريم اجراي حدود الهي به درستي حفاظت و از تجاوز به حريم حقوقي مردم جلوگيري نمايد .
مرجعيّت علمي امام امير المؤمنين عليه السلام :
امام با دانش فراگير كه حاصل عنايات خداوندي و حضور در مكتب صاحب وحي بود مسؤوليّت پاسخ گوئي و گره گشائي از مشكلات و معضلات علمي را به دوش مي كشيد و مسلمان و غير مسلمان آن حضرت را پناهگاهي مناسب براي شكوفائي ذهن و فكر خويش مي دانستند و در هر موضوعي كه احساس نياز مي كردند به تنها مردان ميدان‌هاي علوم و دانش مراجعه مي كردند . به همين جهت بخش مهمي از همكاري‌هاي امير المؤمنين عليه السلام با خلفا مربوط به مسائلي مي‌شد كه در فهم و پاسخ آن دچار مشكل مي شدند و مجبور مي‌شدند كه از امير المؤمنين عليه السلام در باره آن سؤال كنند .
در چنين مواردي وظيفه امام و هر انديشمند آگاهي است تا پاسخ‌هاي لازم و قانع كننده‌اي ارائه دهد و ديگران را از دانش خويش بي نصيب نگذارد ؛ زيرا از رسول خدا صلي الله عليه وآله شنيده بود كه مي‌فرمود :
فَوَاللَّهِ لَأَنْ يَهْدِيَ الله بِكَ رَجُلًا وَاحِدًا خَيْرٌ لك من أَنْ يَكُونَ لك حُمْرُ النَّعَمِ
‌‌‌‌به خدا سوگند اگر خداوند يك نفر را به وسيله تو هدايت كند، از شتران سرخ مو براي تو بهتر است..
صحيح البخاري، محمد بن إسماعيل أبو عبدالله البخاري الجعفي (متوفاي256 هـ) ج 3 ص 1357 ، ح 3498 ، بَاب مَنَاقِبِ عَلِيِّ بن أبي طَالِبٍ ، ناشر : دار ابن كثير ، اليمامة - بيروت - 1407 - 1987 ، الطبعة : الثالثة ، تحقيق : د. مصطفى ديب البغا .
ابن عبد البر قرطبي به نقل از امير مؤمنان عليه السلام مي‌نويسد :
وقال علي رضي الله عنه يؤخذ على الجاهل عهد بطلب العلم حتى أخذ على العلماء عهد ببذل العلم للجهال .
بر افراد جاهل پيمان بر يادگيري ودانش اندوزي وبر دانشمندان پيمان بر آموختن به نادانان گرفته شده است.
جامع بيان العلم وفضله ، يوسف بن عبد البر النمري (متوفاي463 هـ) ج 1 ، ص 122 ، ناشر : دار الكتب العلمية - بيروت – 1398 .
و در روايت ديگر مي‌گويد :
عن أبي هريرة أن رسول الله صلى الله عليه وسلم قال مثل الذي يتعلم العلم لا يحدث به الناس كمثل الذي رزقه الله مالا لاينفق منه .
رسول خدا صلي اللّه عليه وآله فرمود: كسي كه دانشي بيندوزد ولي به ديگران آموزش ندهد، مانند كسي است كه ثروت دارد ولي انفاق نكند.
جامع بيان العلم وفضله ، ابن عبد البر ، ج 1 ص 122 .
امير المؤمنين عليه السلام به ارزش اين سخنان به خوبي واقف است و مي داند دانشي كه خداوند به وي ارزاني داشته او را همواره ملجأ مردم در امور علمي قرار داده است ؛ پس او بايد راهنماي همه گمراهان و مشكل گشاي همه ناتوانان باشد چه آن فرد از رعيت باشد و يا خليفه مسلمانان .
ابن حجر هيثمي در الصواعق مي‌نويسد :
ولقد قال له «أنت مني بمنزلة هارون من موسى إلا أنه لا نبي بعدي » وكان عمر إذا أشكل عليه شيء أخذ منه ... ولقد كان عمر يسأله ويأخذ عنه ولقد شهدته إذا أشكل عليه شيء قال ههنا علي .
رسول خدا صلي اللّه عليه وآله به علي عليه السلام فرمود: نسبت تو به من همانند نسبت هارون به موسي است ولي بعد از من پيامبري نخواهد بود. عمر هر گاه برايش مشكلي پيش مي آمد از علي كمك مي گرفت ... عمر از علي مي پرسيد و از او كسب علم مي كرد ، ومن مشاهده كردم كه هر گاه امري بر عمر مشكل مي شد مي گفت : علي اينجا است .
الصواعق المحرقة على أهل الرفض والضلال والزندقة ، أبو العباس أحمد بن محمد بن علي ابن حجر الهيثمي (متوفاي973هـ )، دار النشر : مؤسسة الرسالة - لبنان - 1417هـ - 1997م ، الطبعة : الأولى ، تحقيق : عبد الرحمن بن عبد الله التركي - كامل محمد الخراط .
مناوي در فيض القدير مي‌نويسد :
«أنا مدينة العلم وعلي بابها فمن أراد العلم فليأت الباب » فإن المصطفى المدينة الجامعة لمعاني الديانات كلها أو لا بد للمدينة من باب فأخبر أن بابها هو علي كرم الله وجهه فمن أخذ طريقه دخل المدينة ومن أخطأه أخطأ طريق الهدى وقد شهد له بالأعلمية الموافق والمخالف والمعادي والمحالف .
خرج الكلاباذي أن رجلا سأل معاوية عن مسألة فقال : سل عليا هو أعلم مني فقال : أريد جوابك قال : ويحك كرهت رجلا كان رسول الله يعزه بالعلم عزا وقد كان أكابر الصحب يعترفون له بذلك
وكان عمر يسأله عما أشكل عليه جاءه رجل فسأله فقال : ههنا علي فاسأله فقال : أريد أسمع منك يا أمير المؤمنين قال قم لا أقام الله رجليك ومحى اسمه من الديوان .
رسول خدا صلي اللّه عليه وآله فرمود: من شهر علم وعلي دَرِ آن است و هر كس طالب دانش است، بايد از دَر وارد شود . رسول خدا صلي اللّه عليه و آله مركز وجامع همه مسائل ومعارف ديني است كه براي دست رسي به آن بايد از راه مخصوصش وارد شد و خود او علي را دَرِ ورودي به اين مركز قرار داده است ، و هر كس اشتباه برود راه هدايت را گم كرده است ، موافق ومخالف به اعلميّت وبرتري علمي علي عليه السلام گواهي داده اند .
كلابذي نقل كرده است : مردي از معاويه مسأله اي پرسيد ، گفت : از علي به پرس او علمش بيشتر از من است ، گفت : مي خواهم پاسخ تو را بشنوم ، گفت : ساكت باش ، از مردي خوشت نمي آيد كه رسول خدا دانش او را قوي ومحكم كرد ، بزرگان از اصحاب به اين موضوع اعتراف داشتند ، هر گاه كسي از عمر مسأله‌اي مي پرسيد ، مي گفت : علي اينجا است از او به پرس ، آن شخص مي گفت : دوست دارم پاسخ خليفه را بشنوم ، عمر مي‌گفت : بلند شو برو ، خدا پاهايت را ناتوان گرداند ، سپس اسم آن شخص را از ديوان بيت المال حذف مي كرد .
فيض القدير شرح الجامع الصغير ، عبد الرؤوف المناوي (متوفاي1031 هـ) ، ج 3 ص 46 ، ناشر : المكتبة التجارية الكبرى - مصر - 1356هـ ، الطبعة : الأولى .
بنابراين نمي‌توان پاسخ به سؤالات آن حضرت را به حساب همكاري با خلفا گذاشت و رضايت آن حضرت را از حكومت آن‌ها استنباط كرد .

((این نیز پاسخ به 2سوال دیگر))

سوال در مورد (چرا نام علی) در قران نیست؟

21- سوال بعدي كه بارها از شيعيان پرسيده شده و جوابي براي آن نداده اند اين است كه چرا در قرآن نامي از حضرت علي و خلافت و جانشيني او نيست؟ و همينطور نام امامان ديگر و امام زمان؟
22- چرا به مردم نمي گوئيد كه نام هيچ يك از امامان در قرآن نيست؟ همينطور نام فاطمه زهرا

پاسخ مدیر وبلاگ گفتگوی ارام به نویسنده کتاب

برای پاسخ به شما به دو گونه می توان به آن اشاره کرد. نقضی و حلی

پاسخ اول: نقضی
دوست عزیز. آیا تعداد رکعات نماز در قران امده است؟
آیا تعداد تکبیرات نماز میت در قران آمده است؟
آیا روش حج در قران آمده است؟
آیا شیوه صلاه تراویح شما در قران است؟
طبق قول شما. پس چون تعداد رکعات نماز در قران نیامده است. شاید شیعیان و یا اهل سنت روایاتی را جعل کرده باشند.(چون جنابعالی فرمودید: روایت تضمین شده نیست) خب پس چرا نماز میخوانید. چرا صبح دو رکعت میخوانید؟
نویسنده این کتاب خوب میداند که قران کلی گو هست. و خاص ان در روایت می باشد.

اما جواب حلی :
نام علی بن ابیطالب به طور لفظ در قران نیامده است. و ائمه نیز به این مطلب تصریح نموده اند:
((چنانكه ابوبصير در ضمن رواياتي نقل مي‌كند: «به امام صادق ـ عليه السلام ـ عرض كردم، مردم مي‌پرسند، چرا نام علي و اهل بيت او ـ عليهم السّلام ـ در قرآن نيامده است؟ حضرت فرمودند: به آنها بگو آيه نماز بر پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ نازل شد و سه و چهار ركعتي آن نام برده نشد، تا اين‌كه پيغمبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ خود براي مردم آن را بيان كرد...»)))
ولی طبق نقل شیعه و سنی آیات زیادی در شان علی بن ابیطالب و خانواده اش آمده است:

1. در قرآن هرجا «يا ايها الذين آمنوا» آمده، حضرت علي ـ عليه السلام ـ مصداق كامل و شاخص آن مي‌باشد، چنانكه حاكم حسكاني 19 روايت در اين مورد آورده است.
**شواهد التنزیل ج1 ص52-احیاء الثقافه الاسلامیه**
2. آية تطهير: اين آيه طبق روايات شيعه و اهل سنت در شأن اصحاب كساء (پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ ، حضرت علي ـ عليه السلام ـ ، حضرت فاطمه ـ سلام الله عليها ـ ، امام حسن ـ عليه السلام ـ و امام حسين ـ عليه السلام ـ) نازل شده است،[10] كه بيانگر بزرگ‌ترين فضيلت آنان (عصمت) مي‌باشد.
** الشرح الكبير - عبد الرحمن بن قدامه - ج 6 - ص 230-دارالکتاب العربی
مسند احمد - الإمام احمد بن حنبل - ج 4 - ص 107- دارصادر
سنن الترمذي - الترمذي - ج 5 - ص 30 – 31-دارالفکر**

3. آيه مباهله: «فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ. طبق نقل شيعه و اهل سنت، حضرت پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ ، براي مباهله، حضرت علي، حضرت فاطمه، امام حسن و امام حسين ـ عليهم السّلام ـ را به همراه خود برد كه مقصود از «ابنائنا» امام حسن ـ عليه السلام ـ و امام حسين ـ عليه السلام ـ و مقصود از «نساءنا» حضرت فاطمه ـ سلام الله عليها ـ و مقصود از «أنفسنا» حضرت علي ـ عليه السلام ـ مي‌باشد. يعني حضرت علي ـ عليه السلام ـ در اين آية به منزلة خود پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ معرفي شده است..

تفسير ابن كثير - ابن كثير - ج 1 - ص 379
" قال جابر " أنفسنا وأنفسكم " رسول الله صلى الله عليه وسلم وعلي بن أبي طالب " وأبناءنا " الحسن والحسين " ونساءنا " فاطمة
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
الدر المنثور - جلال الدين السيوطي - ج 2 - ص 39
قال جابر أنفسنا وأنفسكم رسول الله صلى الله عليه وسلم وعلى وأبناءنا الحسن والحسين ونساءنا فاطمة
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
فتح القدير - الشوكاني - ج 1 - ص 347
قال جابر ( أنفسنا وأنفسكم ) رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم وعلي ، وأبناءنا الحسن والحسين ، ونساءنا فاطمة
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
تفسير ابن كثير|ابن كثير|1|774|مصادر تفسير سنى|تقديم : يوسف عبد الرحمن المرعشلي||1412 - 1992 م||دار المعرفة للطباعة والنشر والتوزيع - بيروت - لبنان||تمتاز هذه الطبعة بالمراجعة والتنقيح والتنضيد الجديد وقد قام بفهرسة الأحاديث النبوية مكتب التحقيق بدار المعرفة
الدر المنثور|جلال الدين السيوطي|2|911|مصادر تفسير سنى|||||دار المعرفة للطباعة والنشر - بيروت - لبنان||
فتح القدير|الشوكاني|1|1255|مصادر تفسير سنى||||عالم الكتب|عالم الكتب||

و بسیاری دیگر از آیات. مانند: آیه نجوا. آیه تطهیر. آیه59سوره نساء. و...........

حال شاید گروهی بگویند چرا بحث امامت در قران نیامده است؟

چرا موضوع امامت در قرآن مطرح نيست؟

((پيغمبريکه براي رفتن به مستراح و خلوت کردن با زن و شير دادن طفل چنين حکم خدايي و فرمان آسماني آورده و براي هيچ چيز کوچک و بزرگ نيست مگر آنکه تکليف معين کرده براي موضوع جانشيني پيغمبر که بقا واساس دعوت نبوت بر آن است چطور ممکن است هيچ کلمه تمام عمر نگويد و دين الهي را دستخوش اغراض مشتي چپاولچي هرزه کند))

**پاسخ مدیر وبلاگ گفتگوی آرام به این شبهه:

جنابعالی فرمودید: (هیچگاه پیامبر و حتی خداوند متعال چیزی در مورد مقوله امامت و جانشینی نفرموده اند.)

روایات زیادی است که از شیعه و سنی به طور متواتر بیان شده است که پیامبر به جانشینی علی بن ابیطالب بعد از خود اشاره نموده است. که گل سر سبد انها روایت معروف(من کنت مولا....) می باشد.
اما امروز میخواهیم برای جنابعالی و تمامی برادران اهل سنت ثابت نماییم. که در قران کریم نیز بحث جانشینی علی بن ابیطالب بیان شده است.

(انما ولیکم الله و رسوله و الذین یقیمون الصلاه و یوتون الزکوه و هم ارکعون) (55 مائده)
(تنها صاحب اختیار شما خدا و پیامبرش و کسانی از مومنانند که نماز به پا داشته در حال رکوع زکات میدهند)
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
مجمع الزوائد - الهيثمي - ج 7 - ص 17
عمار بن ياسر قال وقف على علي بن أبي طالب رضي الله عنه سائل وهو راكع في تطوع فنزع خاتمه فأعطاه السائل فأتى رسول الله صلى الله عليه وسلم فأعلمه بذلك فنزلت على رسول الله صلى الله عليه وسلم هذه الآية ( إنما وليكم الله ورسوله والذين آمنوا الذين يقيمون الصلاة ويؤتون الزكاة وهم راكعون )
ترجمه خلاصه متن:
عمار بن یاسر نقل می کند مسکینی نزد علی بن ابیطالب ایستاد و از او درخواست کمک کرد در حالی که علی در رکوع بود.پس همانا علی انگشترش را به او داد ....... پس در همین ایام این آیه نازل گشت)
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
المعجم الأوسط - الطبراني - ج 6 - ص 218
عمار بن ياسر يقول وقف على علي بن أبي طالب سائل وهو راكع في تطوع فنزع خاتمه فأعطاه السائل فأتى رسول الله صلى الله عليه وسلم فأعلمه ذلك فنزلت على النبي صلى الله عليه وسلم هذه الآية ( إنما وليكم الله ورسوله والذين آمنوا الذين يقيمون الصلاة ويؤتون الزكاة وهم راكعون ) فقرأها رسول الله صلى الله عليه وسلم ثم قال من كنت مولاه فعلي مولاه اللهم وال من والاه وعاد من عاداه
ترجمه خلاصه متن:
عمار بن یاسر نقل می کند مسکینی نزد علی بن ابیطالب ایستاد و از او درخواست کمک کرد در حالی که علی در رکوع بود.پس همانا علی انگشترش را به او داد ....... پس در همین ایام این آیه نازل گشت). پیامبر این ایه را خواندند. سپس فرمودند:
هر که من مولای او هستم از این پس علی مولای اوست و...)
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
معرفة علوم الحديث - الحاكم النيسابوري - ص 102
ثنا أبي عن أبيه عن جده عن علي قال نزلت هذه الآية على رسول الله صلى الله عليه وسلم إنما وليكم الله ورسوله والذين آمنوا الذين يقيمون الصلاة ويؤتون الزكاة وهم راكعون فخرج رسول الله صلى الله عليه وسلم ودخل المسجد والناس يصلون بين راكع وقائم فصلى فإذا سائل قال يا سائل أعطاك أحد شيئا فقال لا إلا هذا الراكع لعلي أعطاني خاتما
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

مجمع الزوائد|الهيثمي|7|807|مصادر حديث سنى - فقه|||1408 - 1988 م||دار الكتب العلمية - بيروت - لبنان||طبع بإذن خاص من ورثة حسام الدين القدسي مؤسس مكتبة القدسي بالقاهرة
المعجم الأوسط|الطبراني|6|360|مصادر حديث سنى - عام|قسم التحقيق بدار الحرمين||1415 - 1995 م||دار الحرمين للطباعة والنشر والتوزيع||
معرفة علوم الحديث|الحاكم النيسابوري||405|مصادر حديث سنى - عام|لجنة إحياء التراث العربي في دار الآفاق الجديدة وتصحيح السيد معظم حسين|الرابعة|1400 - 1980 م||منشورات دار الآفاق الحديث - بيروت||

((با این پاسخ 2سوال دیگر جواب داده شد.))
(در اینجا 2سوال هم بیشتر از ده درصد جواب دادیم. لطف کنید سرخاب کنید.)

سوالات سیاسی

23- سي سال است كه براي اولين بار در تاريخ ايران تمامي شئونات كشور در دست شما و عقايد شماست. چرا ميزان تورم، بي عدالتي، تخريب وجهه ايرانيان در سطح بين المللي، دين گريزي جوانان، اعتياد، بيكاري، طلاق، مشكل مسكن و ازدواج و غيره... نسبت به زمان قبل از انقلاب چندين برابر شده است؟

24- افرادي که از اول عمر همراه پيامبر ص بوده و در هر غم و سختي يار و ياور او بوده و با او رابطه خويشاوندي داشته و از طرف او سمتهاي متعددي را داشته اند و پس از او خليفه شده اند نمي توانند حکم حکومتي صادر کنند ولي کساني که يک شبه مجتهد شده اند مي توانند مثلاً خلاف نظر شوراي نگهبان حکم حکومتي صادر کرده و کانديداهاي رد صلاحيت شده رياست جمهوري را تاييد کنند! يا حکم اعدام صادر کنند يا حکم تخريب مسجد بدهند و...

پاسخ مدیر وبلاگ گفتگوی ارام به نویسنده کتاب

دوست عزیز. این سوال هیچ ربطی به بحث عقایدی ندارد.
شما فرمودید: (تخريب وجهه ايرانيان در سطح بين المللي) این یعنی چی؟
شما می گویید. ایران گذشته (قبل انقلاب) وجهه بین المللیش بهتر بوده است؟
در ایران گذشته. اهل سنت جرات حرف زدن نداشتند. ولی امروز اذانهای آنان از شبکه های تلوزیونی پخش می شود.
در ایران گذشته. استانها و شهرهای اهل سنت ابتدایی ترین امکانات زندگی را نداشتند. ولی امروز حتی در روستاهای اهل سنت. تلفن. اینترنت. تلوزیون و....
این از جنبه داخلی.
اما از جنبه خارجی:
ایران گذشته. تحت ظلم آمریکا و انگلیس بود. آمریکایی اگر مولانا صاحب اهل سنت را می کشتند نباید با انان برخورد کرد. باید در کشور خویش محاکه شوند. ولی یه مولانا صاحب اهل سنت اگر یک سگ آمریکایی را می کشت........ اما امروز ایرانی صلابت دارد و شرف
کشورهای عربی اسلامی! با دشمنان اسلام دست دوستی می دهند. ولی ایرانیان برای کمک به مردم مظلوم غزه که اهل سنت هستند میلیاردها تومان پول جمع می نمایند.
رهبر کشور عربی اسلامی عربستان با یکی از خبیث ترین دشمنان اسلام و مسلمین (می) می نوشد. ولی رئیس جمهور ایران در کشور آمریکا دولتمردان این کشور را به سخره میگیرد.
شما باید خدا را شکر کنید که یک کشور شیعه مانند ایران هست که آبروی اسلام را در مجامع بین المللی نگه میدارد.

اما در مورد سوال دوم شما.

آیا نخستین پیروان هر دینی، بهترین پیروان آن دین هستند؟
جواب حلی:
طرح شبهه:
معمولا هر دينى نخستين پيروانش از بهترين‌هاي آن امت هستند؛ چنان كه حواريون بهترين‌هاي امت حضرت عيسي بودند ، پيروان نخستين دين اسلام نيز اينگونه بوده‌اند ؛ پس چگونه مي‌توان به آن‌ها تهمت آتش زدن خانه دختر رسول خدا و ... را زد
نقد و بررسي:
مقصود از نخستين طرفداران كيست؟
بايد ديد كه مقصود از نخستين طرفداران كيست؟ آيا همه كسانى است كه در ابتدا به او ايمان آورده اند، يا نخستين نفر؟
اگر مقصود نخستين مومن باشد، صحيح است
اگر مقصود نخستين نفر باشد، آري، هميشه در تاريخ آنچه ذكر شده است، نخستين نفرى كه به پيامبرى ايمان آورده است، يا بهترين و يا جزو بهترين افراد آن امت بوده است؛ نخسين كسى كه به ابراهيم عليه السلام ايمان آورد، لوط بود.
نخستين كسى كه به حضرت عيسى عليه السلام ايمان آورد يحيى عليه السلام بود؛ نخستين كسى كه به موسى عليه السلام ايمان آورد طبق آنچه اهل سنت نقل كرده ايد، حزقيل (مومن آل فرعون)‌ بود؛ و نخستين كسى كه به رسول خدا (ص) ايمان آورد،‌ در مردان اميرمؤمنان علي عليه السلام و در زنان، حضرت خديجه عليها السلام بوده است.
اگر مقصود نخستين گروه مؤمنان باشد؟صحيح نيست:
اگر مقصود آن است كه نخستين مجموعه‌اى كه به يك پيامبر ايمان آوردند، بهترين افراد امت او هستند، اين مطلب صحيح نيست و ماجراى تقاضاى آمدن غذاى آسمانى توسط حواريون حضرت عيسى شاهدى خوبى بر اين مطلب است؛ حواريون به اقرار اهل سنت، نخستين كسانى بودند كه به عيسى ايمان آوردند:
والحواريون أصفياؤه وهم أوّل من آمن به وكانوا اثنى عشر رجلاً
الزمخشري الخوارزمي، أبو القاسم محمود بن عمر جار الله، الكشاف عن حقائق التنزيل وعيون الأقاويل في وجوه التأويل، ج 4، ص 528، تحقيق: عبد الرزاق المهدي، بيروت، ناشر: دار إحياء التراث العربي؛
الأنصاري القرطبي، أبو عبد الله محمد بن أحمد (متوفاي671هـ)، الجامع لأحكام القرآن، ج 18، ص 89، ناشر: دار الشعب – القاهرة؛
البيضاوي، ناصر الدين أبو الخير عبدالله بن عمر بن محمد (متوفاي685هـ)، أنوار التنزيل وأسرار التأويل (تفسير البيضاوي)، ج 5، ص 335، ناشر: دار الفكر – بيروت؛
النسفي، أبي البركات عبد الله ابن أحمد بن محمود، تفسير النسفي، ج 4، ص 244، طبق برنامه الجامع الكبير.
اما خداوند متعال در باره آن‌ها مى‌فرمايد:
إِذْ قَالَ الْحَوَارِيُّونَ يَا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ هَلْ يَسْتَطِيعُ رَبُّكَ أَنْ يُنَزِّلَ عَلَيْنَا مَائِدَةً مِنَ السَّمَاءِ قَالَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ. المائده/ 112.
در آن هنگام كه حواريون گفتند: اى عيسى بن مريم! آيا پروردگارت مى‏تواند مائده‏اى از آسمان بر ما نازل كند؟ او (در پاسخ) گفت: از خدا بپرهيزيد اگر با ايمان هستيد!.
اما پس از نزول مائده عده‌اى از آنان کافر شدند.
قَالَ اللَّهُ إِنِّي مُنَزِّلُهَا عَلَيْكُمْ فَمَنْ يَكْفُرْ بَعْدُ مِنْكُمْ فَإِنِّي أُعَذِّبُهُ عَذَابًا لا أُعَذِّبُهُ أَحَدًا مِنَ الْعَالَمِينَ. المائده /115.
خداوند (دعاى او را مستجاب كرد و) فرمود: من آن را بر شما نازل مى‏كنم؛ ولى هر كس از شما پس از آن كافر گردد (و راه انكار پويد)، او را مجازاتى مى‏كنم كه احدى از جهانيان را چنان مجازات نكرده باشم!.
در ذيل اين آيه اهل سنت روايات بسيارى دارند که عده‌اى از همين حواريون (بهترين ياوران عيسى و جزو نخستين کسانى که به وى ايمان آوردند) کافر شدند.
وأخرج عبد بن حميد وابن جرير وأبو الشيخ عن عبد الله بن عمرو قال إن أشد الناس عذابا يوم القيامة من كفر من أصحاب المائدة...
شديد‌ترين عذاب در قيامت براى كسانى است كه تقاضاى مائده آسمانى كردند، سپس كافر شدند....
الطبري، أبي جعفر محمد بن جرير (متوفاي 310هـ)، جامع البيان عن تأويل آي القرآن، ج 7،‌ ص 136، ناشر: دار الفكر، بيروت – 1405هـ؛
الأنصاري القرطبي، أبو عبد الله محمد بن أحمد (متوفاي671، الجامع لأحكام القرآن، ج 6،‌ ص 369، ناشر: دار الشعب – القاهرة؛
القرشي الدمشقي، إسماعيل بن عمر بن كثير أبو الفداء (متوفاي774هـ)، تفسير القرآن العظيم، ج 2،‌ ص 117، ناشر: دار الفكر - بيروت – 1401هـ؛
السيوطي، عبد الرحمن بن الكمال جلال الدين (متوفاي911هـ)، الدر المنثور، ج 3،‌ ص 237، ناشر: دار الفكر - بيروت – 1993؛
الشوكاني، محمد بن علي بن محمد (متوفاي1255هـ)، فتح القدير الجامع بين فني الرواية والدراية من علم التفسير، ج 2،‌ ص 94، ناشر: دار الفكر – بيروت؛
الآلوسي البغدادي، العلامة أبي الفضل شهاب الدين السيد محمود (متوفاي1270هـ)، روح المعاني في تفسير القرآن العظيم والسبع المثاني، ج 7،‌ ص 62، ناشر: دار إحياء التراث العربي – بيروت.
و بر اساس بعضى روايات، اين عذاب سخت براى يکى از همين حواريين است که محل عيسى را به دشمنان نشان داد:
وقال وهب: طرقوا عيسى في بعض الليل فأسروه ونصبوا خشبة ليصلبوه؛ فلمّا أرادوا صلبه أظلمت الأرض وأرسل اللّه الملائكة فحالوا بينهم وبينه وصلبوا مكانه رجلاً يقال له يهودا وهو الذي دلّهم عليه. وذلك أنّ عيسى جمع الحواريين تلك الليلة وأوصاهم، ثم قال: ليكفرنّ أحدكم قبل أن يصيح الديك ويبيعني بدراهم يسيرة. فخرجوا وتفرّقوا، وكانت اليهود تطلبه. فأتى.
وهب مى‌گويد : در دل شب عيسى را به اسارت گرفته و چوب‌هايى را نصب كردند تا او را به صليب كشتند، همين كه خواستند او را به صليب بكشند، زمين تيره و تار شد و خداوند فرشتگان را فرستاد تا بين عيسى و يهوديان فاصله بيندازند ، فردى به نام يهودا را كه محل عيسى را به آنان گفته بود، عوض عيسى به صليب كشبدند؛ چون در همان شب عيسى حواريون را جمع كرد و سفارشهاى لازمه را به آنان گفته بود ؛ از جمله اين درخواست را مطرح كرد كه آيا يكى از شما حاضر است جانش را قبل از آن كه خروس صبحگاهى ندا دهد ، فداى من كند؟ همه آن او را ترك كرده؛ در حالي كه يهوديان به دنبال دستگيري وى بودند.
الثعلبي النيسابوري أبو إسحاق أحمد بن محمد بن إبراهيم (متوفاي427هـ) الكشف والبيان، (متوفاي 427 هـ - 1035م)، ج 3، ص 79، تحقيق: الإمام أبي محمد بن عاشور، مراجعة وتدقيق الأستاذ نظير الساعدي، ناشر: دار إحياء التراث العربي - بيروت، الطبعة: الأولى، 1422هـ-2002م
شبيه همين مضمون در روايات ذيل آمده است:
أخرج عبد بن حميد والنسائي وابن أبي حاتم وابن مردويه عن ابن عباس قال: لما أراد الله أن يرفع عيسى إلى السماء خرج إلى أصحابه وفي البيت إثنا عشر رجلا من الحواريين فخرج عليهم من غير البيت ورأسه يقطر ماء فقال: إن منكم من يكفر بي اثني عشر مرة بعد أن آمن بي ثم قال: أيكم يلقى عليه شبهي فيقتل مكاني ويكون معي في درجتي فقام شاب من أحدثهم سنا فقال له: اجلس ثم أعاد عليهم فقام الشاب فقال: اجلس ثم أعاد عليهم فقام الشاب فقال: أنا فقال: أنت ذاك فألقى عليه شبه عيسى ورفع عيسى من روزنة في البيت إلى السماء
قال: وجاء الطلب من اليهود فأخذوا الشبه فقتلوه وصلبوه وكفر به بعضهم اثني عشر مرة بعد أن آمن به.
ابن عباس گفت: زماني كه خداوند مي‌خواست عيسى را به سوى آسمان ببرد ، آن حضرت نزد يارانش رفت؛ در حالى كه در آن خانه دوازده نفر از حواريون بود. مسيح در حالى كه قطرات آب از سرش مى‌چگيد نزد حواريان آمد و گفت: كداميك از شما حاضر است به جاى من فدا شود (اين سخن را دوازده مرتبه تكرار كرد)، كداميك از شما حاضر شبيه من شود و به جاى من كشته شود تا همراه من و در رتبه من باشد؟ جوانى كه از همه سنش كمتر بود ، اعلام آمادگى كرد، گفت : بنشين . سپس درخواستش را چندين مرتبه تكرار كرد كه بازهم همان جواب پاسخ مثبت داد. شبه عيسى بروي افكنده شد و عسى از سوراخى كه در سقف خانه بود، به طرف آسمان بالا رفت.
راوى مى‌گويد : يهوديان براي دستگيرى عيسى حمله كردند و شبيه او را گرفته و كشتند و به صليب كشيدند . باقي مانده از حواريون نيز به او كافر شدند.
السيوطي، عبد الرحمن بن الكمال جلال الدين (متوفاي911هـ)، الدر المنثور، ج 2، ص 727، ناشر: دار الفكر - بيروت – 1993؛
القرشي الدمشقي، إسماعيل بن عمر بن كثير أبو الفداء (متوفاي774هـ)، تفسير القرآن العظيم، ج 1، ص 575، ناشر: دار الفكر - بيروت – 1401هـ؛
ابن كثير الدمشقي، إسماعيل بن عمر القرشي أبو الفداء، البداية والنهاية، ج 2، ص 92، ناشر: مكتبة المعارف – بيروت.
مقصود همه صحابه است؟ به طور قطع باطل است:
اما اگر مقصود همه كسانى باشد كه آن پيامبر را ديده و در زمان حيات او، نبوت او را قبول كردند (صحابه آن پيامبر) اين مطلب به طور قطع خلاف واقعيت است؛ زيرا هنگامى كه ثابت شد كه عده‌اى از اول مومنين به انبيا كافر شده‌اند، واى به حال سائرين؛ هميشه عده‌اى از همين اصحاب انبياء؛ چه در حيات و چه پس از رحلت آنان با روش و سيره آنان مخالفت کرده و دست به تحريف دين مى‌زدند.
ماجراى مخالفت قوم موسى و گوساله پرستى ايشان شاهدى قوى بر اين مدعا است.
ابن عباس سامرى را از همسايگان موسى عليه السلام مى‌داند و مى‌گويد به حضرت ايمان آورده بود!!!
قال الزجاج وقال عطاء عن ابن عباس: بل كان رجلاً من القبط جاراً لموسى عليه السلام وقد آمن به.
ابن عباس گفته: سامرى مردى قبطى و همسايه موسى بود كه به او ايمان آورده بود.
الرازي الشافعي، فخر الدين محمد بن عمر التميمي (متوفاي604هـ)، التفسير الكبير أو مفاتيح الغيب، ج 22، ص 87، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1421هـ - 2000م.
و با كارى كه همين سامرى انجام داد، از ميان ششصد هزار نفرى كه همراه موسى بودند، تنها 12000 نفر با ايمان باقى ماندند!!!.
فخر رازى مى‌نويسد:
المسألة الثانية: المراد بالقوم ههنا هم الذين خلفهم مع هارون عليه السلام على ساحل البحر وكانوا ستمائة ألف افتتنوا بالعجل غير أثني عشر ألفاً.
مقصود از قوم ، افرادى هستند كه آنان را با هارون بركناره ساحل دريا كه شش صد هزار نفر بودند، ترك كرده بود كه به وسيله گوساله گمراه شدند و فقط دوازده هزار نفر سالم ماندند.
الرازي الشافعي، فخر الدين محمد بن عمر التميمي (متوفاي604هـ)، التفسير الكبير أو مفاتيح الغيب، ج 22، ص 87، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1421هـ - 2000م.
قارون نيز از كسانى بود كه او را به خاطر نورانى بودن چهره،‌ منوّر صدا مى‌زدند؛‌ وى پسر عموى موسى بود و به حضرت ايمان آورده بود؛ اما در زمان حيات آن حضرت كافر شد.
طبرى مى‌نويسد:
حدثنا بن بشار قال ثنا عبد الرحمن قال ثنا سفيان عن سماك بن حرب قال ثنا سعيد عن قتادة إن قارون كان من قوم موسى كنا نحدث أنه كان بن عمه أخي أبيه وكان يسمى المنور من حسن صوته بالتوراة ولكن عدو الله نافق كما نافق السامري فأهلكه البغي.
قارون از قوم موسى بود و شنيده بوديم كه او پسر عموى برادر پدرى او است و چون تورات را با صداي خوش مى‌خواند به او منوّر مى‌گفتند ؛ ولى اين دمشن خدا منافق بود ؛ همان‌گونه كه سامرى منافق بود و تجاوزگرى‌اش او را نابود كرد.
الطبري، أبي جعفر محمد بن جرير (متوفاي 310هـ)، جامع البيان عن تأويل آي القرآن، ج 20، ص 106، ناشر: دار الفكر، بيروت – 1405هـ.
و...
مؤمنين پس از رسول خدا (ص)، از مومنين زمان حضرت برترند:
جداى از اينكه رسول خدا صلى الله عليه وآله بر خلاف اين ادعا، به جاى اينكه اصحاب خويش را برادران خويش معرفى كند، مى‌فرمايند برادران من كسانى هستند كه من را نديده‌اند و به من ايمان مى‌آورند!!! و آن‌ها را مدح بسيار مى‌كنند:
12600 حدثنا عبد اللَّهِ حدثني أبي ثنا هَاشِمُ بن الْقَاسِمِ قال حدثنا حسن عن ثَابِتٍ عن أَنَسِ بن مَالِكٍ قال قال رسول اللَّهِ صلى الله عليه وسلم طُوبَى لِمَنْ آمَنَ بي ورآني مَرَّةً وَطُوبَى لِمَنْ آمَنَ بي ولم يرني سَبْعَ مِرَارٍ
رسول خدا فرمود: خوشا به حالي كسى كه به من ايمان داشته باشد و يك مرتبه مرا ببيند و خوشا به حال كسى كه به من ايمان بياورد و مرا نبيند ؛ اين جمله را هفت مرتبه تكرار فرمود.
و در ادامه مى‌نويسد:
12601 حدثنا عبد اللَّهِ حدثني أبي ثنا هَاشِمُ بن الْقَاسِمِ ثنا حسن عن ثَابِتٍ عن أَنَسِ بن مَالِكٍ قال قال رسول اللَّهِ صلى الله عليه وسلم وَدِدْتُ اني لَقِيتُ إخواني قال فقال أَصْحَابُ النبي صلى الله عليه وسلم أَوَلَيْسَ نَحْنُ إِخْوَانَكَ قال أَنْتُمْ أصحابي وَلَكِنْ إخواني الَّذِينَ آمَنُوا بي ولم يروني.
رسول خدا فرمود: دوست دارم برادرانم را زيارت مى‌كردم، اصحاب گفتند: مگر ما برادران شما نيستيم؟ فرمود : شما ياران من هستيد؛ ولى برادران من افرادى هستند كه به من ايمان مى‌آورند و مرا نديده‌اند.
الشيباني، أحمد بن حنبل أبو عبدالله (متوفاي241هـ)، مسند أحمد بن حنبل، ج 3، ص 155، ناشر: مؤسسة قرطبة – مصر.
نتيجه:
نمى‌توان به طور عموم گفت که نخستين مؤمنان و پيروان هر دينى بهترين افراد آن دين هستند؛ بلكه در ميان آن‌ها، مانند ساير افراد هر امتي، خوب و بد وجود داشته است.
جواب نقضی:
چه بسیار از صحابه و حتی بعضی از خلفا که با اینکه صحابی و خلیفه بوده اند ولی به حکم قران و خدا آشنایی نداشتند.
به عنوان مثال:
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
الاستيعاب - ابن عبد البر - ج 3 - ص 1103
قال في المجنونة التي أمر برجمها وفى التي وضعت لستة أشهر فأراد عمر رجمها فقال له على إن الله تعالى يقول وحملة وفصاله ثلاثون شهرا الحديث وقال له إن الله رفع القلم عن المجنون الحديث فكان عمر يقول لولا على لهلك عمر
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
شناسنامه‌هاالاستيعاب|ابن عبد البر|3|463|مصادر حديث سنى - عام|علي محمد البجاوي|الأولى|1412|بيروت - دار الجيل|دار الجيل||

و حتی گاهی اوقات خلاف سنت نبوی دستور می دادند:

مسند احمد - الإمام احمد بن حنبل - ج 4 - ص 319
رجل فقال يا أمير المؤمنين انا نمكث الشهر والشهرين لا نجد الماء فقال عمر اما أنا فلم أكن لأصلي حتى أجد الماء فقال عمار يا أمير المؤمنين تذكر حيث كنا بمكان كذا ونحن نرقى الإبل فتعلم انا أجنبنا قال نعم قال فانى تمرغت في التراب فاتيت النبي صلى الله عليه وسلم فحدثته فضحك وقال كان الصعيد الطيب كافيك وضرب بكفيه الأرض ثم نفخ فيهما ثم مسح بهما وجهه وبعض ذراعيه
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
سنن أبي داود - ابن الأشعث السجستاني - ج 1 - ص 81
فقال عمر ، أما أنا فلم أكن أصلى حتى أجد الماء
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
سنن النسائي - النسائي - ج 1 - ص 168
فقال عمر أما أنا فإذا لم أجد الماء لم أكن لأصلي حتى أجد الماء
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
عمدة القاري - العيني - ج 4 - ص 19
فقال عمر أما أنا فلم أكن أصلي حتى أجد الماء
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
المصنف - عبد الرزاق الصنعاني - ج 1 - ص 238 - 239
قال عمر : أما أنا فلم أكن لأصلي حتى أجد ‹ صفحه 239 › الماء
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
السنن الكبرى - النسائي - ج 1 - ص 133
فقال عمر أما أنا فإذا لم أجد الماء لم أكن لأصلي حتى أجد الماء
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
مسند أبي يعلى - أبو يعلى الموصلي - ج 3 - ص 181
فقال عمر أما أنا فلم أكن أصلي حتى أجد الماء
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
المعجم الكبير - الطبراني - ج 9 - ص 314
ما صليت حتى أجد الماء
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
التمهيد - ابن عبد البر - ج 19 - ص 273
قال عمر أما أنا فلم أكن أصلي حتى أجد الماء
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
كنز العمال - المتقي الهندي - ج 9 - ص 588
قال عمر : أما أنا فلم أكن لأصلي حتى أجد الماء
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
جامع البيان - إبن جرير الطبري - ج 5 - ص 159
فقال عمر : أما أنا فلو لم أجد الماء لم أكن لأصلي حتى أجد الماء
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
صحيح مسلم - مسلم النيسابوري - ج 1 - ص 193
عن سعيد بن عبد الرحمن بن أبزي عن أبيه ان رجلا اتى عمر فقال إني أجنبت فلم أجد ماء فقال لا تصل فقال عمار اما تذكر يا أمير المؤمنين أذانا وأنت في سرية فأجنبنا فلم نجد ماء فأما أنت فلم تصل واما انا فتمعكت في التراب وصليت فقال النبي صلى الله عليه وسلم إنما كان يكفيك ان تضرب بيديك الأرض ثم تنفخ ثم تمسح بهما وجهك وكفيك
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
السنن الكبرى - النسائي - ج 1 - ص 134 - 135
عن بن عبد الرحمن بن أبزى عن أبيه أن رجلا أتى ‹ صفحه 135 › عمر بن الخطاب فقال إني أجنبت فلم أجد ماء فقال عمر لا تصل
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
إرواء الغليل - محمد ناصر الألباني - ج 1 - ص 185
أن رجلا أتى عمر فقال : إني أجنبت فلم أجد ماء فقال : لا تصل ،
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
مسند احمد|الإمام احمد بن حنبل|4|241|مصادر حديث سنى - فقه|||||دار صادر - بيروت - لبنان||
سنن أبي داود|ابن الأشعث السجستاني|1|275|مصادر حديث سنى - فقه|تحقيق وتعليق : سعيد محمد اللحام|الأولى|1410 - 1990 م||دار الفكر للطباعة والنشر والتوزيع||طبعة جديدة منقحة ومفهرسة / أخرجه وراجعه ووضع فهارسه : مكتب الدراسات والبحوث في دار الفكر
سنن النسائي|النسائي|1|303|مصادر حديث سنى - فقه||الأولى|1348 - 1930 م||دار الفكر للطباعة والنشر والتوزيع - بيروت - لبنان||
عمدة القاري|العيني|4|855|مصادر حديث سنى - فقه||||بيروت - دار إحياء التراث العربي|دار إحياء التراث العربي||
المصنف|عبد الرزاق الصنعاني|1|211|مصادر حديث سنى - عام|عني بتحقيق نصوصه وتخريج أحاديثه والتعليق عليه الشيخ المحدث حبيب الرحمن الأعظمي||||||
السنن الكبرى|النسائي|1|303|مصادر حديث سنى - عام|عبد الغفار سليمان البنداري ، سيد كسروي حسن|الأولى|1411 - 1991 م||دار الكتب العلمية - بيروت - لبنان||
مسند أبي يعلى|أبو يعلى الموصلي|3|307|مصادر حديث سنى - عام|حسين سليم أسد|الثانية|||دار المأمون للتراث||
المعجم الكبير|الطبراني|9|360|مصادر حديث سنى - عام|تحقيق وتخريج : حمدي عبد المجيد السلفي|الثانية ، مزيدة ومنقحة|1406 - 1985 م||دار إحياء التراث العربي||
التمهيد|ابن عبد البر|19|463|مصادر حديث سنى - عام|مصطفى بن أحمد العلوي ,‏محمد عبد الكبير البكري||1387|المغرب - وزارة عموم الأوقاف والشؤون الإسلامية|وزارة عموم الأوقاف والشؤون الإسلامية||
كنز العمال|المتقي الهندي|9|975|مصادر حديث سنى - عام|ضبط وتفسير : الشيخ بكري حياني / تصحيح وفهرسة : الشيخ صفوة السقا||1409 - 1989 م||مؤسسة الرسالة - بيروت - لبنان||
جامع البيان|إبن جرير الطبري|5|310|مصادر تفسير سنى|تقديم : الشيخ خليل الميس / ضبط وتوثيق وتخريج : صدقي جميل العطار||1415 - 1995 م||دار الفكر للطباعة والنشر والتوزيع - بيروت - لبنان||
صحيح مسلم|مسلم النيسابوري|1|261|مصادر حديث سنى - فقه|||||دار الفكر - بيروت - لبنان||طبعة مصححة ومقابلة على عدة مخطوطات ونسخ معتمدة
إرواء الغليل|محمد ناصر الألباني|1|معاصر|مصادر حديث سنى - عام|إشراف : زهير الشاويش|الثانية|1405 - 1985 م||المكتب الإسلامي - بيروت - لبنان||

آیا علم گروهی از آنان از گروهی که صحابی و تابعین نبوده اند کمتر نبوده است؟
سوالات در مورد خطبه شقشقیه

25- چرا شيعه برخي از احاديث عكرمه و سويد ابن غفله را قبول دارد و برخي را نه؟ (به عنوان نمونه، خطبه شقشقيه از عكرمه را قبول دارد
26- راوي خطبه شقشقيه عكرمه مولا ابن عباس است كه از خوارج است و بر همين مذهب مرده است، از كي تا به حال شيعه روايت خوارج را قبول دارد؟ در ضمن خبر واحد هم مي باشد.
27- خطبه شقشقيه با اينكه خبر واحد است و راوي آن عكرمه (از خوارج) صحيح است ـ خطبه لله بلاد فلان در ستايش از حضرت عمر رضي الله عنه، صحيح نيست زيرا خبر واحد است و راوي آن مغيره

پاسخ مدیر وبلاگ گفتگوی ارام به نویسنده کتاب

اولا: این خطبه از جناب ابن عباس نیز نقل شده است. نه جناب عکرمه
ثانیا: گروهی از اهل سنت می گویند: این خطبه مربوط به سید رضی است نه علی بن ابیطالب.

منابع خطبه شقشقیه از کتب شیعه و سنی که این خطبه را به علی بن ابیطالب نسبت داده اند:
1- ابوجعفر دعبل خزاعی(246متوفی). دعبل این خطبه را از ابن عباس نقل کرده است. (امالی شیخ طوسی ص237متوفی)
2- ابوعلی جبائی. شیخ معتزله
3- ابوالقاسم بلخی یکی از مشایخ معتزله (317متوفی)
4- ابوعبدالعزیز جلودی(332متوفی)
5- حافظ یحیی بن عبدالحمید الحمانی (228متوفی)
6- قاضی عبدالجبار معتزلی(متوفی415)در کتاب المغنی
7- حافظ ابوبکر بن مردویه
8- وزیر ابوسعید آبی (متوفی 422) در کتاب نثر الدرر و نزهه الادیب
9- و بسیاری دیگر از بزرگان اهل سنت که این خطبه را به علی بن ابیطالب اختصاص داده اند نه سید رضی و ..
..............................
سوالات در مورد زیارت عاشورا
28- علت رواج و قرائت روز و شب زيارت عاشورا كه در آن 18 بار كلمه لعن بكار رفته چيست؟ اين روايت، خبر واحد است و فقط از سه طريق، روايت شده كه در دو طريق آن، اسامي افراد غالي وجود دارد و طريق سوم نيز يك نفر مشكوك به غلو در سلسله روات وجود دارد؟ آيا لعن، روش خدا و پيامبر ص و ائمه بوده است‌؟ (در ابتداي زيارت كه راوي از قول امام باقر مي‌گويد: ثواب قرائت اين زيارت هزار هزار حج و هزار و هزار شهيد و... است انديشه هاي غلو به خوبي موج مي زند) و چگونه است كه پيامبري كه فرموده: من برانگيخته نشده‌ام لعن كننده بلكه دعوتي دارم همراه با رحمت (إني لم أبعث لعانا... ) چگونه اين حديث به قول شما قدسي را نقل مي كند كه در آن 18 بار نزديكترين و وفادارترين ياران خود را لعنت كرده است!!! و چگونه است كه علي در نبرد صفين به ياران خود مي‌گويد به سپاهيان شام توهين نكنيد و چرا در قرآن آمده كه به خدايان كافران توهين نكنيد و چرا و چرا و
29- شيعه زيارتنامه عاشورا را منتسب به امام محمد باقر مي داند. از سويي ديگر شيعه رواج تقيه و جواز آنرا متعلق به دوران امام محمد باقر و امام صادق مي داند. اين زيارتنامه مملو از نفرين و لعن (18 بار لعن) به خصوص عليه خلفاي اول و دوم و سوم است آيا چنين چيزي با اصل تقيه در تعارض نيست؟ زيرا اين دو امام به قول شيعه مرتب سفارش به پنهان کاري و عدم درگيري با ديگر فرق مسلمان ميکرده اند. و زيارتنامه نيز چيزي است که به صورت اوراد و اذکار در سفر و حضر و در خانه و در کربلا و مسجد و... خوانده مي‌شده. پس اين چه سفارشي به تقيه بوده است؟ (مگر اينکه قبول کنيم اين زيارت ساخته و پرداخته غاليان است).
30- سلطان الواعظين در كتاب شبهاي پيش آور مكرر به اين نكته اشاره مي كند كه تمامي كين توزيها از جانب سني هاست و شيعه هيچ تحريكي در طول تاريخ انجام نداده است. براستي براي انسان، جاي تعجب است چه كساني از صبح تا شب (حتي در اماكن مقدس در عربستان) در حال خواندن زيارت جعلي عاشورا و لعن خلفاي آنها هستند؟ چه كساني همه ساله در عيدالزهرا عمر كشان راه مي اندازند. چه كساني ورد زبان صبح تا شبشان لعنت بر عمر است؟‌ براستي اگر جماعتي حضرت علي را لعن كنند رفتار شيعه با آنها چگونه است؟ و آيا شيعيان حاضر به ايجاد وحدت با خوارج هستند؟ پس باز مي فهميم كه چقدر سني ها خوب هستند.
31- قرائت زيارتنامه هاي موجود در مفاتيح توسط اصحاب (به خصوص زيارات عاشورا و دعاي ندبه و دعاي عهد و... ) آيا وجود داشته است؟
حضرت علي  در جنگ صفين مي گويد: به لشكريان معاويه ناسزا نگوييد و همينطور در قرآن آمده كه به بتهاي مشركين توهين نكنيد.
پس مي شود بفرمائيد زيارت عاشورا و لعن و نفرينهاي در آن چيست؟
آيا شما اهل سنت را از مشركين زمان پيامبر ص بي ارزشترند.
32- محقق شيعه مي گويد: زيارتنامه عاشورا قطعاً متعلق به معصوم است براي اين که اين زيارتنامه از فصاحت و بلاغت بالايي برخوردار است. ب: خطبه علي  در ستايش از حضرت عمر رضي الله عنه (لله بلاد فلان) بنا به عقيده شيعه متعلق به علي نيست هر چند از فصاحت بالايي برخوردار بوده و دقيقاً مانند لحن و شيوه کلام علي  باشد.

پاسخ مدیر وبلاگ گفتگوی ارام به نویسنده کتاب

دوست عزیز. در این 5 سوال جنابعالی چند شبهه مطرح کردید:
1- سند زیارت عاشورا
2- مگر علی از ناسزا گفتن منع نکرده است؟ چرا شما لعن می کنید؟
3- خطبه (لله بلاد فلان) در شان عمر است؟
.........................

در مورد سند زیارت عاشورا:

توضیحی درباره‏ی سند زیارت شریف عاشورا
مقدمه: پذیرفتن یک حدیث و بر پای آن رفتار کردن مشروط به گذران آن از چهار مرحله‏ی زیر است:
1ـ اعتبار سند؛ یعنی راویانی که حدیثی را از پیامبر(ص) یا امام(ع) نقل کرده‏اند، همگی باید افراد مورد اعتماد باشند؛ گر چه مذهب آنان شیعه‏ی دوازده امامی نباشد. پس، باید دروغگو نبودن آنان برای ما روشن شود، و گرنه سخنشان باورکردنی نیست.
2ـ شفافیت دلالت مفهومی؛ یعنی ساختار واژگان و جمله‏های حدیث به گونه‏ای باشد که ظهور کافی در بیان مراد متکلم داشته باشد و از نظر عرف هیچ گونه ابهام و اجمال و تردیدی که سبب اختلال ظهور کلام گردد، در آن راه نداشته باشد. زیرا اهل عرف در فهم مراد گویندگان،با استناد به اصول عقلایی مانند اصل نبودن قرینه، اصل عدم غفلت، اصل عدم نسیان، اصل عدم خطا، مبنای ظاهری الفاظ را ملاک قرار میدهد.
3ـ شرایط زمانی و مکانی صدور؛ یعنی آیا امام(ع) در شرایط عادی و بدون هیچ گونه مشکل خارجی حکم واقعی الهی را بیان فرموده‏اند یا در موقعیت بحرانی و در نظر گرفتن برخی از شرایط برای پیش‏گیری از رخدادهای نامطلوب برای برخی از مسلمانان سخنی را فرموده است؟ به دیگر سخن این که: آیا رعایت حال تقیه و شرایط ضروری جانبی را کرده یا در حال متعارف به بیان حقایق نظر داشته است؟ زیرا حدیث صادر شده در حال تقیه برای دیگر زمان‏ها حجیت ندارد.
4ـ نبود معارض مفهومی؛ یعنی پس از احراز صحت سند و تمامیت دلالت و جهت صدور واقعی یک حدیث، باید در میان احادیث دیگر به جست و جو پرداخت و چنانچه روایتی بر خلاف آن پیدا شد، نخست باید به روش جمع دلالی، سپس ترجیح سندی یا دلالی عمل کرد.
در کتاب مصباح شیخ طوسی که مفاتیح‏الجنان هم زیارت عاشورا را از آنجا نقل کرده است امام صادق(ع) در فضیلت و ثواب زیارت عاشورا مطالبی فرموده‏اند در ادامه آن امام به راوی که صفوان است میفرماید: ای صفوان من یافتم این زیارت را با این ضمانت [ثواب‏ها و فضیلت‏ها] از پدرم امام باقر(ع) و پدرم از امام سجاد(ع) تا میرسد به پیامبر خدا(ص) و پیامبر از جبرئیل و جبرئیل از خداوند.
بر این اساس برخی مثل مرحوم حاج میرزا حسین نوری استاد صاحب مفاتیح‏الجنان را عقیده بر این بوده است که این زیارت از سنخ احادیث قدسیه میباشد، (ر.ک: مفاتیح‏الجنان).
ولی اثبات این مطلب مشکل به نظر میرسد چرا که به احتمال قوی مراد امام از این که میفرماید یافتم این زیارت را با این ضمانت از خداوند. تنها ضمانت ثواب این زیارت است نه متن زیارت.
علاوه بر این که همان طور که اشاره کرده‏اید، زیارت عاشورا با لحن سایر احادیث قدسی که سخن گفتن خداوند با پیامبری است تفاوت دارد و شباهت به احادیث قدسی ندارد.
سند زیارت عاشورا
شیخ طوسی(قدس‏سره) با سه سند این زیارت شریف را به شرح زیر نقل کرده است:
1ـ محمد فرزند اسماعیل بن بزیع، از صالح فرزند عقبه، وی نیز از پدرش عقبة بن خالد از امام باقر(ع).
2ـ محمد فرزند خالد طیالسی، از سیف بن عُمیره، از صفوان فرزند مهران از امام صادق(ع)، از پدرانش از پیامبر و جبرئیل و سرانجام خداوند بزرگ.
3ـ صالح بن عقبه و سیف بن عُمیره از علقمه فرزند محمد حضرمی از امام باقر(ع)، (مصباح المتهجد و سلاح المتعبد / 772 ، 787)
گفتنی است: همه‏ی افراد پیش گفته از مشاهیر راویان حدیث هستند که عموما از سوی دانشمندان علم رجال توثیق شده‏اند مگر عقبه بن خالد و علقمه بن محمد که توثیق خاص ندارند، ولی توثیق عام دارند؛ یعنی افراد بنامی بودند که روایات امامان را نقل میکردند و اگر نقطه‏ی ضعفی در آنان بود، به یقین در جامعه اشتهار پیدا میکرد و بر سر زبان‏ها میافتاد و به یکدیگر بازگو میکردند؛ با این همه، هیچ گونه قدحی درباره‏ی آن دو نقل نشده است. از این طریق میتوان «توثیق عام» را احراز کرد. (برای توضیح بیشترر.ک: منشور نینوا: مجید حیدریفر / ص 35).
در پایان یاد سپاری این نکته‏ی مهم را برای همگان توصیه میکنیم:
برای اطمینان به صدور حدیثی از معصومان(ع) باید به روش پیش گفته عمل کرد، البته راه دیگری وجود دارد و آن اینکه گاه از متن حدیث و بلندای مضمون آن میتوان به صدور آن روایت از امام معصوم(ع) مطمئن شد. که ملاکهای تشخیص دقیق آن از حوصله این نوشتارخارج است و میتوان زیارت عاشورا را از این طریق نیز مورد بررسی قرار داد.
برای آشنایی بیشتر با مباحث رجالی سند زیارت عاشورا، به دو کتاب ارزشمند «شفاء الصدور فی شرح زیاره العاشور» تألیف آیت‏الله میرزا ابوالفضل تهرانی«قدس‏سره» که از شاگردان میرزای شیرازی بود و نیز «اللؤلؤ النضید فی شرح زیاره مولینا ابی عبدالله الشهید» نگارش آیت‏الله شیخ نصرالله شبستری مراجعه فرمایید.
احادیث قدسی احادیثی هستند که توسط جبرئیل از سوی خدا بر پیامبر(ص) فرود آمده‏اند و فرق آنها با قرآن این است که:
الف) قرآن معجزه و سند رسالت است؛ ولی احادیث قدسی چنین نیست.
ب ) قرآن معصوم، تحریف ناپذیر و قطعی است و به تواتر ثابت شده است؛ ولی احادیث قدسی ظنی و خبر واحد است و امکان تحریف در آنها وجود دارد.
ج ) قرآن وحی رسالی است و پیامبر(ص) مأمور به ابلاغ آن میباشد؛ درحالی که پیامبر(ص) چنین وظیفه‏ای را در برابر احادیث قدسی ندارد.
احادیث نبوی سخنان گرانقدر شخص پیامبر(ص) میباشد که برخی از آنها ثبوت قطعی دارد و برخی ظنی.

مگر علی از ناسزا گفتن منع نکرده است؟ چرا شما لعن می کنید؟

پاسخ مدیر وبلاگ گفتگوی آرام به نویسنده کتاب:

دوست عزیزم. جنابعالی دو کلمه را با یکدیگر مخلوط کردید. آن کلمه ایی که علی از آن منع کرد (سب یعنی فحش دادن بود) نه (لعن)

و در قران هم همین گونه امده است.

اما معنی سب:

سب کردن یعنی فحش دادن و ناسزا گفتن است.

اگر اینگونه که شما می فرمایید باشد یعنی لعنت کردن ناپسند نزد خداوند باشد. چرا خداوند از آن در قران استفاده کرده است.
در قران کریم چنین آمده است: (اولئک یلعنهم الله و یلعنهم اللاعنون)(159بقره)
آری در این آیه امده است که خداوند لعنت میکند گروهی از اهل کتاب را.

یا در جای دیگر:
(لعن الذین کفروا من بنی اسرائیل...) (79مائده)

این بود نمونه ایی از آیات قران که خداوند متعال کفار را مورد لعنت قرار می دهد.

با این مقدمه ثابت شد. که کلمه مورد نظر علی بن ابیطالب لعنت نبوده است. بلکه صراحتا در کلام علی بن ابیطالب (سب) موجود است. یعنی ناسزا گفتن.

اما در مورد زیارت عاشورا و لعنهای ان. اولا ثابت شد لعن کردن سنت خدا است. طبق آیات مذکور و آیات بسیار دیگر قران.
نکته دیگر:
آیا لعن کردن انشایی است یا خبری؟
طبق نص جمهور لعن. خبری است.
یعنی اینکه لعنتی موجود است و تنها شما خبری میدهید.
و انشایی نیست که بگویید با لعن کردن شما لعن بوجود امده است ابتداعا.
همچنین کسی که لعن به انسانی که لعن در شانش نباشد لعن بفرستد همانا لعن به او بازمیگردد.
به عنوان مثال:
اگر کافری نعوذبالله به رسول خدا لعن کند این لعن به چه کسی برمیگردد؟
طبق نص جمهور. این لعن به شخص متکلم برمیگردد. چون شان پیامبر اکرم اجل از این مطلب است.
پس شما چرا ناراحت هستید.
مگر نمی گویید خلفا اشتباهی نکردند. پس انان که به خلفا لعن می کنند لعن به خودشان برمیگردد.

آیا خطبه (لله بلاد فلان) در شان عمر است؟

**پاسخ مدیر وبلاگ گفتگوی آرام به نویسنده
آن چه كه به حضرت علي (ع) نسبت مي دهند كه در در خطبه 228 نهج البلاغه از عمر تعريف كرده درست نيست و نامي از عمر در خطبه نيست ، بلكه صبحي صالح ، از علماي اهل سنت مي‌گويد مراد يكي از اصحاب حضرت علي (ع) است . نهج البلاغة ، صبحي صالح ، خطبه 228 ، ص 350
اصل خطبه در نهج البلاغه:
حضرت علي عليه السلام در نهج البلاغه مى‌فرمايد:
لِلَّهِ بِلَاد فُلَانٍ (بلاء فلان) فَقَدْ قَوَّمَ الْأَوَدَ وَدَاوَى الْعَمَدَ وَأَقَامَ السُّنَّةَ وَخَلَّفَ الْفِتْنَةَ. ذَهَبَ نَقِيَّ الثَّوْبِ قَلِيلَ الْعَيْبِ أَصَابَ خَيْرَهَا وَسَبَقَ شَرَّهَا أَدَّى إِلَى اللَّهِ طَاعَتَهُ وَاتَّقَاهُ بِحَقِّهِ. رَحَلَ وَتَرَكَهُمْ فِي طُرُقٍ مُتَشَعِّبَةٍ لَا يَهْتَدِي فِيهَا الضَّالُّ وَلَا يَسْتَيْقِنُ الْمُهْتَدِي.
خدا شهرهاى فلان را بركت دهد و نگاه‏دارد كه (خدا او را در آنچه آزمايش كرد پاداش خير دهد كه) كجى‏ها را راست، و بيمارى‏ها را درمان، و سنّت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را به پاداشت، و فتنه‏ها را پشت سر گذاشت.
با دامن پاك، و عيبى اندك، درگذشت، به نيكى‏هاى دنيا رسيده و از بدى‏هاى آن رهايى يافت، وظائف خود نسبت به پروردگارش را انجام داد، و چنانكه بايد از كيفر الهى مى‏ترسيد.
خود رفت و مردم را پراكنده بر جاى گذاشت، كه نه گمراه، راه خويش شناخت، و نه هدايت شده به يقين رسيد.
نهج البلاغه، صبحي صالح،‌ خطبه: 228؛ فيض الإسلام، خطبه 219، محمد عبدة، خطبه: 222؛ ابن أبي الحديد، خطبه: 223.
همان طور كه ملاحظه مى‌شود، آن چه در نهج البلاغه آمده كلمه «فلان» است؛ اما اين كه مقصود از اين «فلان» چه كسى است، از خود نهج البلاغه استفاده نمى‌شود. شارحان نهج البلاغه نيز در اين باره ديدگاه‌هاى متفاوتى دارند، در هر صورت چهار احتمال و نظريه در توجيه و تفسير اين كلمه وجود دارد:
1. منظور عمر باشد؛
2. كنايه از عثمان و مذمت او باشد؛
4. مقصود برخى از ياران آن حضرت باشد؛
3. اشاره به عمر و از باب تقيه باشد.
اهل سنت و به ويژه ابن أبي الحديد معتزلى معتقد است كه مقصود از آن خليفه دوم عمر بن خطاب است.
بدون شك گفتار شخصى همچون ابن أبي‌الحديد و محمد عبده كه هر دو از دانشمندان سنى مذهب هستند، براى ما ارزش نداشته و چيزى را ثابت نمى كند؛ بويژه كه همين روايت در كتاب‌هاى اهل سنت از زبان اشخاصى همچون مغيرة بن شعبه نقل شده است.
طبيعى است كه آن دو با توجه به رسوبات ذهنى و اعتقادات از پيش پذيرفته شده‌اى كه دارند، كلمه «فلان» را به عمر بن خطاب تفسير نمايند.
اهل سنت اگر بخواهند ثابت كنند كه اين جملات را امير مؤمنان عليه السلام در باره خليفه دوم گفته است، بايد سه مقدمه را ثابت نمايند:
1. گوينده اين سخنان امير مؤمنان است؛
2. مقصود از کلمه فلان، عمر است؛
3. هدف امام عليه السلام، مدح عمر بوده است.
در حالى كه هيچ يك از آن‌ها دليلى جز سخن ابن أبي‌الحديد ندارند كه آن‌هم نمى‌تواند شيعه و حتى اهل سنت را قانع نمايد.
نقد ديدگاه ابن أبي الحديد:
ابن أبي‌الحديد در شرح اين خطبه مى‌نويسد:
وقد وجدت النسخة التي بخط الرضي أبي الحسن جامع نهج البلاغة وتحت فلان عمر، حدثني بذلك فخار بن معد الموسوي الأودي الشاعر، وسألت عنه النقيب أبا جعفر يحيى بن أبي زيد العلوي، فقال لي: هو عمر، فقلت له: أيثني عليه أمير المؤمنين رضي الله عنه هذا الثناء؟ فقال: نعم... فإذا اعترف أمير المؤمنين بأنه أقام السنة، وذهب نقي الثوب، قليل العيب، وأنه أدى إلى الله طاعته، واتقاه بحقه، فهذا غاية ما يكون من المدح.
نسخه‌اى به خط سيد رضي، گرد آورنده نهج البلاغه ديده شده كه زير کلمه «فلان» عمر، نوشته شده است.
اين مطلب را براى من فخار بن معد الموسوى شاعر نقل کرده است. از ابوجعفر نقيب در اين باره پرسيدم، گفت: مقصود عمر است. گفتم: آيا اميرمؤمنان كه خداوند از او راضى باد، عمر را چنين مى‌ستايد. گفت: بلي.
هنگامى كه اميرمؤمنان اعتراف كند كه عمر سنّت پيامبر را به پاداشت، و با دامن پاك، و عيبى اندك، درگذشت،وظائف خود نسبت به پروردگارش را انجام داد و تقواى الهى را رعايت كرد، اين بالاترين درجه مدح و ستايش است.
ابن أبي‌الحديد با زيرکى تمام، در آغاز كلام خود چنين وانمود مى‌كند که هر خواننده‌اى در لحظه اول يقين مى‌کند که خود او در نسخه‌اى به قلم سيد رضى ديده‌ كه او نام عمر را در كنار كلمه «فلان» نوشته است. و اگر کسى جمله دوم را نخواند گمان مى‌کند که عبارت چنين است «وَجَدتُ» يعنى خودم ديدم؛ اما هنگامى كه خوب دقت شود مى‌گويد «وُجِدَت» چنين نسخه‌اى ديده شده است.
الف: توضيح زير کلمه «فلان» از سيد رضي نيست:
ابن أبي‌الحديد نوشته است: در نسخه‌اى بخط سيد رضي، زير کلمه «فلان»، عمر نوشته شده بود؛ اين ادعا ثابت نيست؛ زيرا اگر نظر سيد رضى بود بايد در داخل سطر به عنوان توضيح نظر امام مى‌نوشت نه آن كه زير سطر بنويسد.
اگر کسى با نسخه هاى خطى آشنايى داشته باشد مى‌داند كه معمولا چنين اضافاتى از جانب کسانى صورت مى‌گيرد که نسخه‌اى در اختيارشان بوده است و در باره نسخه نهج البلاغه، كسى كه نسخه در اختيارش بوده تصور كرده است كه مقصود از «فلان» عمر بن خطاب است و لذا ذيل آن نوشته است عمر؛ پس انتساب چنين مطلبى به مؤلف، نيازمند دليل قطعى است.
ب: علت گفتن اين سخن مشخص نيست:
بر فرض كه اگر مقصود از کلمه «فلان» عمر باشد، بازهم نمى توان ثابت کرد که علت گفتن اين سخنان مدح است؛ زيرا شايد از روى تقيه يا کنايه به شخص ديگرى مانند عثمان باشد، که بررسى آن خواهد آمد.
امير المؤمنين عليه السلام، دوست نداشت چهره عمر را ببيند:
بخارى و مسلم نقل كرده‌اند كه علي (عليه السلام) پس از شهادت حضرت زهرا (عليها السلام) كسى را نزد ابوبكر فرستاد و او را به حضور طلبيد و سفارش نمود كه عمر را همراه خودش نياورد؛ چون آن حضرت دوست نداشت چهره خليفه دوم را ببيند:
«فَأَرْسَلَ إِلَى أَبِي بَكْر أَنِ ائْتِنَا، وَلاَ يَأْتِنَا أَحَدٌ مَعَكَ، كَرَاهِيَةً لِمَحْضَرِ عُمَرَ».
البخاري الجعفي، محمد بن إسماعيل أبو عبدالله (متوفاي256هـ)، صحيح البخاري، ج 4، ص 1549، ح3998، كِتَاب الْمَغَازِي، بَاب غَزْوَةِ خَيْبَرَ، تحقيق د. مصطفى ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407 - 1987؛
النيسابوري، مسلم بن الحجاج أبو الحسين القشيري (متوفاي261هـ)، صحيح مسلم، ج 3، ص 1380، ح1759، كِتَاب الْجِهَادِ وَالسِّيَرِ، بَاب حُكْمِ الْفَيْءِ، تحقيق: محمد فؤاد عبد الباقي، ناشر: دار إحياء التراث العربي - بيروت.
آيا سخن امام کنايه از عثمان و مذمّت او است؟
ابن أبي‌الحديد در نقل کلام نقيب ابوجعفر يحيى بن ابى زيد مى‌گويد:
واما الجارودية من الزيدية فيقولون: انه كلام قاله في أمر عثمان أخرجه مخرج الذم له، والتنقص لأعماله، كما يمدح الآن الأمير الميت في أيام الأمير الحي بعده، فيكون ذلك تعريضا به.
«جاروديه» كه گروهى از «زيديه» هستند معتقدند كه امام (ع) اين سخن را در باره «عثمان» گفته، و آن را به عنوان بد گويى از عثمان و پايين آوردن مقام کارهاى وى بيان كرده است؛ همانطور که امروز اميرى را که از دنيا رفته است در زمان امير زنده پس از او، مدح مى‌کنيم؛ پس اين کنايه به اوست.
إبن أبي الحديد المدائني المعتزلي، أبو حامد عز الدين بن هبة الله بن محمد بن محمد (متوفاي655 هـ)، شرح نهج البلاغة، ج 12، ص 3، تحقيق محمد عبد الكريم النمري، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت / لبنان، الطبعة: الأولى، 1418هـ - 1998م.
بررسي اين ديدگاه:
كنايه‌هايى از اين قبيل در محاورات روزمره مردم كاربرد بسيار داشته و دارد، به عنوان مثال در زمان ما برخى از مردم در عراق مى‌گويند: خدا صدام را بيامرزد؛ و با اين تعبير در حقيقت به امريکايي‌ها طعنه مى‌زنند.
اين احتمال گرچه طرفدارانى دارد؛ ولى چون دليل محكمى بر اثبات آن وجود ندارد، پس نمى‌توان آن را با قاطعيت پذيرفت.
از طرفى اين توجيه با آن چه در باره ديدگاه امير مؤمنان عليه السلام نسبت به خليفه دوم بيان كرديم منافات دارد؛ زيرا امكان ندارد كه اميرمؤمنان عليه السلام، خليفه دوم را (حتى براى مذمت خليفه سوم) اين چنين ستايش كرده باشد.
آيا مقصود اصحاب و ياران امام است؟
برخى از شارحان نهج البلاغه و انديشه‌وران شيعه و سنى تصريح كرده‌اند كه مقصود از كلمه «فلان» يكى از اصحاب آن حضرت است.
صبحى صالح از دانشمندان معاصر و بنام اهل سنت، در عنوان اين خطبه مى‌گويد:
من کلامه عليه السلام: ما يريد به بعض أصحابه.
از سخنان علي عليه السلام که در آن يکى از اصحابش را مدح کرده است.
نهج البلاغه، صبحي صالح، خطبه 228، ص 350.
قطب الدين راوندى از عالمان شيعه نيز اعتقاد دارد كه مقصود از «فلان» برخى از اصحاب آن حضرت است:
وروي «بلاء فلان» أي صنيعه وفعله الحسن، مدح بعض أصحابه بحسن السيرة وأنه مات قبل الفتنة التي وقعت بعد رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله من الاختيار و الايثار.
بلاء فلان» يعنى كارهايى كه او انجام داده، نيكو است. امير مؤمنان عليه السلام با اين جمله بعضى از اصحابش را كه سيره نيكو داشتند، تمجيد كرده است و اين شخص پيش از فتنه‌اى كه پس از رسول خدا اتفاق افتاد،‌ از دنيا رفته است.
الراوندي، قطب الدين سعيد بن هبة الله (متوفاي573هـ)، منهاج‏البراعة في شرح نهج البلاغة، ج 2، ص 402، مصحح: سيد عبد اللطيف كوهكمري، ناشر: كتابخانه آيت الله مرعشي ـ قم، 1364هـ ش.
قطب راوندى نهج البلاغه را از شيخ «عبد الرحيم بغدادى» معروف به «ابن الاخوة» و او آن را از دختر سيد مرتضى و او از عمويش «شريف رضى» نقل كرده است؛ از اين رو مى‏توان‏ گفت كه قطب راوندى به مفاهيم نهج البلاغه آشناتر از ديگران است.
شارح نهج البلاغه ميرزا حبيب الله خويى پس از نقل كلام راوندى مى‌نويسد:
و عليه فلا يبعد أن يكون مراده عليه السّلام هو مالك بن الحرث الأشتر، فلقد بالغ في مدحه و ثنائه في غير واحد من كلماته. مثل ما كتبه إلى أهل مصر حين ولى عليهم مالك حسبما يأتي ذكره في باب الكتب تفصيلا إنشاء اللّه.
و مثل قوله عليه السّلام فيه لما بلغ إليه خبر موته: مالك و ما مالك لو كان من جبل لكان فندا، و لو كان من حجر لكان صلدا، عقمت النساء أن يأتين بمثل مالك.
بل صرّح في بعض كلماته بأنّه كان له كما كان هو لرسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و من هذا شأنه فالبتّة يكون أهل لأن يتّصف بالأوصاف الاتية بل بما فوقها.
بعيد نيست كه منظور حضرت، مالك اشتر باشد؛ چون در ستايش و تمجيد از او بسيار سخن گفته است؛ مانند آن چه كه در هنگام انتصابش به ولايت مصر در نامه‌اى به مردم آن جا نوشت كه در جاى خودش، به صورت مفصل خواهد آمد.
ويا مانند سخن آن حضرت در هنگام شنيدن مرگ مالك كه فرمود:
مالك چه مالكى به خدا اگر كوه بود، كوهى كه در سرفرازى يگانه بود، و اگر سنگ بود، سنگى سخت و محكم بود، زنان از آوردن چنين فرزندى عاجزند.
و در برخى از سخنانش تصريح كرده است كه او براى من همانند من براى رسول خدا بود؛ پس حتماً سزاوار است كه او را با صفاتى كه مى‌آيد و حتى برتر از آن ستايش نمايد.
هاشمي خوئي، ميرزا حبيب الله، منهاج ‏البراعة في شرح نهج‏البلاغة،ج14، ص375، مصحح: سيد ابراهيم ميانجي، ناشر: مكتبة الإسلامية ـ تهران، 1358هـ ش.
از ميان ديدگاه‌هاى موجود، اين ديدگاه با منطق و واقعيت‌هاى تاريخى سازگارتر است؛ زيرا نظر اميرمؤمنان عليه السلام در باره خليفه دوم آن بود كه گذشت؛ از اين رو نمى‌تواند مقصود خليفه دوم باشد. از طرف ديگر امكان دارد كه يكى از اصحاب آن حضرت؛ همچون مالك اشتر نخعى رضوان الله تعالى عليه باشد.
سخن صريح صبحى صالح كه از علما و دانشمندان اهل سنت است، اين ديدگاه را تقويت مى‌كند.
آيا اين سخنان مى‌تواند از باب تقيه باشد؟
ابن أبي‌الحديد در ذيل خطبه مى‌نويسد:
اما الامامية فيقولون: إن ذلك من التقية واستصلاح أصحابه...
شيعيان مى‌گويند: علي عليه السلام اين سخنان را از روى تقيه و خير خواهى يارانش گفته است.
إبن أبي الحديد المدائني المعتزلي، أبو حامد عز الدين بن هبة الله بن محمد بن محمد (متوفاي655 هـ)، شرح نهج البلاغة، ج 12، ص 3، تحقيق محمد عبد الكريم النمري، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت / لبنان، الطبعة: الأولى، 1418هـ - 1998م.
بررسي اين ديدگاه:
اين احتمال كه ممكن است امير مؤمنان عليه السلام از روى تقيه، اين جملات را فرموده باشند، نيز طرفدارانى دارد و با ديگر جملات آن حضرت در نهج البلاغه نيز سازگار است. در خطبه 73 نهج البلاغه مى‌فرمايد‌:
لَقَدْ عَلِمْتُمْ أَنِّي أَحَقُّ بِهَا مِنْ غَيْرِي. وَ وَ اللَّهِ لَأُسَلِّمَنَّ مَا سَلِمَتْ أُمُورُ الْمُسْلِمِينَ. وَ لَمْ يَكُنْ فِيهَا جَوْرٌ إِلَّا عَلَيَّ خَاصَّةً. الْتِمَاساً لِأَجْرِ ذَلِكَ وَ فَضْلِهِ. وَ زُهْداً فِيمَا تَنَافَسْتُمُوهُ مِنْ زُخْرُفِهِ وَ زِبْرِجِهِ.
همانا مى‏دانيد كه سزاوارتر از ديگران به خلافت من هستم. سوگند به خدا به آنچه انجام داده‏ايد گردن مى‏نهم، تا هنگامى كه اوضاع مسلمين رو براه باشد، و از هم نپاشد، و جز من به ديگرى ستم نشود، و پاداش اين گذشت و سكوت و فضيلت را از خدا انتظار دارم، و از آن همه زر و زيورى كه در پى آن حركت مى‏كنيد، پرهيز مى‏كنم.»
ميرزا حبيب الله خوئى پس از نقل كلام ابن أبي‌الحديد مى‌نويسد:
و الحاصل أنّه على كون المكنّى عنه عمر لا بدّ من تأويل كلامه و جعله من باب الايهام و التّورية على ما جرت عليها عادة أهل البيت عليهم السّلام في أغلب المقامات فانّهم....
نتيجه آن كه: اگر مقصود از «فلان» عمر باشد، بايد كلام آن حضرت را تأويل ببريم و آن را از باب توريه و اشاره بدانيم؛ چنانچه سيره و عادت اهل بيت عليهم السلام آن است كه در بسيارى از موارد به همين صورت است....
هاشمي خوئي، ميرزا حبيب الله، منهاج ‏البراعة في شرح نهج‏البلاغة،ج14، ص375، مصحح: سيد ابراهيم ميانجي، ناشر: مكتبة الإسلامية ـ تهران، 1358هـ ش.
سپس شواهدى از كتاب‌ها و روايات شيعه را براى آن ذكر مى‌كنند كه علاقه‌مندان مى‌توانند مراجعه فرمايند.
بنابراين، حتى اگر فرض كنيم كه مقصود از «فلان» خليفه دوم باشد، مى‌گوييم از باب تقيه بوده است؛ همانگونه كه رسول خدا از قوم عائشه تقيه مى‌كرد.
محمد بن اسماعيل بخارى در صحيحش مى‌نويسد:
عَنْ عَائِشَةَ رضى الله عنهم زَوْجِ النَّبِيِّ صلى الله عليه وسلم أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم قَالَ لَهَا أَلَمْ تَرَىْ أَنَّ قَوْمَكِ لَمَّا بَنَوُا الْكَعْبَةَ اقْتَصَرُوا عَنْ قَوَاعِدِ إِبْرَاهِيمَ. فَقُلْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ أَلاَ تَرُدُّهَا عَلَى قَوَاعِدِ إِبْرَاهِيمَ. قَالَ: « لَوْلاَ حِدْثَانُ قَوْمِكِ بِالْكُفْرِ لَفَعَلْتُ».
از عائشه همسر رسول خدا (ص) روايت شده است که آن حضرت فرمود: آيا نمى‌داني که قوم تو وقتي کعبه را ساختند آن را از پايه‌هائي كه حضرت ابراهيم قرار داده بود کوچک تر گرفته‌اند؟
گفتم: چرا آن را به حالت اول باز نمى‌گردانيد؟
فرمود: اگر قوم تو تازه مسلمان نبودند (ايمانشان قوي بود) چنين مي‌کردم. »
البخاري الجعفي، محمد بن إسماعيل أبو عبدالله (متوفاي256هـ)، صحيح البخاري، ج 2، ص 573 ح 1506 و ج 3، ص 1232، ح 3188 و ج 4، ص1630، ح4214، ( ج 2 ص 156 و ج 4، ص 118 طبق برنامه مكتبه اهل البيت عليهم السلام) تحقيق د. مصطفى ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407 - 1987.
و ابن عباس، ابوهريره و... از خليفه دوم تقيه مى‌كردند.
آيا گوينده سخن، دختر ابو حَنْتَمَه است:
از برخى روايات اهل سنت استفاده مى‌شود كه گوينده اين سخن خانمى به نام «إبنة ابوحنتمة» است.
حدثني عمر قال حدثنا علي قال حدثنا ابن دأب وسعيد بن خالد عن صالح بن كيسان عن المغيرة بن شعبة قال لما مات عمر رضي الله عنه بكته ابنة أبي حَنْتَمَة فقالت واعمراه، أقام الأود وأبرأ العمد أمات الفتن وأحيا السنن خرج نقي الثوب بريئا من العيب.
قال: وقال المغيرة بن شعبة: لما دفن عمر أتيت علياً وأنا أحب أن أسمع منه في عمر شيئا فخرج ينفض رأسه ولحيته وقد اغتسل وهو ملتحف بثوب لا يشكّ أنّ الأمر يصير إليه، فقال: يرحم الله ابن الخطاب لقد صدقت ابنة أبي حنتمة لقد ذهب بخيرها ونجا من شرها، أما والله ما قالت ولكن قوّلت.
از مغيره نقل شده است که چون عمر از دنيا رفت دختر ابوحنتمه (شايد عمه عمر) بر او گريست و گفت: واى عمر! كه كجي‌ها را راست كرد و بيماري‌ها را مداوا نمود، فتنه را ميراند و سنت را زنده کرد؛ با جامه‌اى پاك و كم عيب از اين جهان رخت بر بست.
مغيره گفت هنگامى كه عمر دفن شد نزد علي آمدم و دوست داشتم که از وى کلامى در باره عمر بشنوم؛ پس در حاليکه سر و ريش خود را تکان مى‌داد بيرون آمده و تازه غسل کرده بود و خود را با پارچه‌اى پوشانده بود و شک نداشت که کار (خلافت) به او مى‌رسد؛ آن گاه گفت: خداوند فرزند خطاب را رحمت کند؛ دختر ابوحنتمه راست گفت؛ او خوبى هاى آن (خلافت) را برد و از بدى هايش نجات يافت؛ قسم به خدا که او نگفت؛ بلکه (اين حرفهاى کسى ديگر است) که او به خودش نسبت داده است.
الطبري، أبي جعفر محمد بن جرير (متوفاي310)، تاريخ الطبري، ج 2، ص 575، ناشر: دار الكتب العلمية – بيروت؛
الجزري، عز الدين بن الأثير أبي الحسن علي بن محمد (متوفاي630هـ) الكامل في التاريخ، ج 2، ص 456، تحقيق عبد الله القاضي، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة الثانية، 1415هـ.
بررسي اين نظر:
اين نظر نيز نمى‏تواند قابل قبول باشد؛ زيرا مشكل است كه گفته شود مرحوم شريف رضى اين سخن را بدون توجه به امام نسبت داده است؛ در حالى كه او مقيد بوده است تا در نهج البلاغه سخنانى را كه امام (عليه السلام) فرموده جمع آورى كند. نه سخنان ديگران و يا کلماتى که حضرت آن را از ديگران شنيده و نقل کرده‌اند. و مى‌دانيم که سيد رضى در اين کتاب تنها نظر او جمع آورى کلمات بليغ حضرت بوده است. لذا اين مطلب با علت جمع آورى کتاب منافات دارد.
وانگهى سيد رضى در اين زمينه آنقدر مقيد است که اگر امير مؤمنان به شعر يا ضرب المثلى از يکى از مشاهير عرب تمسک جسته است – با اينکه خود اين تمسک جستن ِ بجاى حضرت، خود نشان‌دهنده قدرت ادبى ايشان است - نقل قول را به طور کامل مشخص كرده است، و اگر احيانا يكى از خطبه‏ها و يا يكى از كلمات امام (ع) به شخص ديگرى نسبت داده شده باشد، يادآورى كرده است، مثلا در خطبه 32 با صراحت يادآور مى‏شود كه اين خطبه را به معاويه نسبت داده‏اند؛ ولى صحيح نيست. از اين رو اگر خطبه مورد بحث از شخص ديگرى بود بايد يادآور مى‏شد.
علامه شوشترى در اين باره مى‌گويد:
و أمّا ما نقله عن (الطبري) فمع أنّ رواية المخالف لنفسه غير مقبولة، لا يفهم منه سوى أنّه عليه السّلام صدق من قول ابنة أبي خيثمة (حنتمة) جملة (ذهب بخيرها و نجا من شرّها)، حتى إنّه عليه السّلام قال: ما قالته و لكن قوّلته. يعني ما قالته من نفسها، و لكن حملت على قوله، و ليس تحته شي‏ء، لأن معناه أنّ في الخلافة و السلطنة خيرا و شرّا، و لكنّ عمر ذهب بخيرها و نجا من شرّها بحبسه مثل طلحة و الزبير عن الخروج عن المدينة، حتّى إلى الجهاد لئلّا يخرجا عليه، و أحدث شورى موجبة لنقض الامور عليه عليه السّلام و ليس قوله عليه السّلام: (ذهب بخيرها و نجا من شرّها)إلّا نظير قوله عليه السّلام فيه و في صاحبه في الشقشقية: لشدّ ما تشطّرا ضرعيها.
اما آن چه طبرى نقل كرده است، افزون بر اين كه براى ما غير قابل قبول است‌ چون از فردى غير شيعى نقل شده است كه افزون بر آن، چيزى جز تصديق يك جمله از سخن دختر حنتمه از آن استفاده نمى‌شود؛ و آن اين جمله است: ( او خوبى هاى خلافت را برد و از بدى هايش نجات يافت »؛ تا جايى كه آن حضرت فرمود: دختر خيثمة (حنتمه) اين سخن را نگفت؛ بلكه بر زبانش جارى كردند؛ و معناى اين جمله چنين است كه سلطنت خير و شرّ دارد و عمر خيرش را برد و شرّش را گذاشت، كه مقصود ممانعت از بيرون رفتن طلحه و زبير از شهر مدينه بود تا آنكه شورائى تشكيل شد كه نتيجه آن به ضرر امام عليه السلام بود، و در حقيقت اين جمله: (ذهب بخيرها و نجا من شرّها) نظير فرمايش آن حضرت در خطبه شقشقيه در باره عمر و رفيق او ابوبكراست كه سراسر ذمّ و گلايه است.
و أمّا باقي العنوان فإمّا افتراء تعمّدا - و الافتراء عليه عليه السّلام كالنبيّ عليه السّلام كثير فالخصم يضع لنفسه على حسب هواه - و إمّا توهما من قوله عليه السّلام: لقد صدقت ابنة أبي خيثمة (حنتمة)، أنّه راجع إلى جميع ما قالته، مع أنّه عليه السّلام قيّده في قولها: ذهب بخيرها و نجا من شرّها. مع أنّ ما في (الطبري) تحريف، فعن ابن عساكر قال عليه السّلام: (أصدقت) لا (لقد صدقت).
و اما عناوين ديگر در اين خطبه يا افتراء است و تهمت عمدى و يا وهم است و خطا و بر داشت نادرست چون اولا: فرمايش علي عليه السلام كه فرمود: (لقد صدقت ابنة ابوخيثمة، أو حنتمة) اشاره به همه سخنان او است نه دو جمله از آن. ثانيا: طبرى آن را تحريف كرده است زيرا از ابن عساكر آورده است كه امام فرمود: أصدقت، و اين تعبير با عبارت: لقد صدقت، فرق دارد.
و ممّا ذكرنا يظهر لك ما في قول ابن أبي الحديد، على أنّ الطبري صرّح أو كاد أن يصرّح بأنّ المراد بهذا الكلام عمر، فإنّ الطبري إنّما روى وصف بنت أبي خيثمة (حنتمة) بما روى، و أنّ المغيرة كان يعلم أنّ عليّا عليه السّلام يكتم ما في قلبه على عمر كصاحبه، فأراد المغيرة أن يستخرج ما في قلبه ذاك الوقت فأجابه عليه السّلام‏ بحكمته بذم و شكوى في صورة الثناء.
از اين توضيحات، برداشت ابن ابى الحديد از سخن طبرى و اين نسبت كه مقصود شخص عمر است روشن مى‌شود؛ زيرا طبرى از زبان دختر خيثمه (حنتمه) فقط وصف را نقل كرده است نه بيشتر از آن، و ازسويى چون مغيره مى‌دانست كه علي عليه السلام ناراحتيهايى از عمر و دوستش ابوبكر در دل دارد و دوست داشت كه علي آن را آشكار نمايد لذا آن حضرت مذمت و گلايه ها را در قالب مدح و ستايش بيان فرموده است.
شوشتري، محمد تقي (معاصر) بهج‏الصباغة في شرح نهج‏ البلاغة، ج 9، ص 483، ناشر: مؤسسه انتشارات امير كبير ـ تهران، 1376هـ ش.
استفهام انكاري در سخن علي عليه السلام
شهيد مطهرى پس از نقل كلام طبرى مى‌نويسد:
ولي برخي از متتبعين عصر حاضر از مدارك ديگر غير از طبري داستان را به‏ شكل ديگر نقل كرده‏اند و آن اينكه علي پس از آنكه بيرون آمد و چشمش به‏ مغيره افتاد به صورت سؤال و پرسش فرمود: آيا دختر ابي خيثمه آن ستايش‌ها را كه از عمر مي‏كرد راست مي‏گفت؟
عليهذا جمله‏هاي بالا نه سخن علي ( ع ) است و نه تأييدي از ايشان است‏ نسبت به گوينده و زني است بنام خيثمه و سيد رضي ( ره ) كه اين جمله‏ها را ضمن كلمات نهج البلاغه آورده است دچار اشتباه شده است.
مطهري، مرتضي، سيري در نهج البلاغه، ص 164، ناشر: انتشارات صدرا ـ قم.
نتيجه گيري:
اين ديدگاه كه مقصود از «فلان» خليفه دوم باشد، هرگز نمى‌توان آن را پذيرفت؛ زيرا اولاً: هيچ دليلى براى آن وجود ندارد و سخن ابن أبي‌الحديد و محمد عبده براى شيعيان اعتبار ندارد؛ ثانياً: با واقعيت‌هاى تاريخى و ديگر سخنان قطعى امير مؤمنان عليه السلام كه در كتاب‌هاى شيعه و سنى وارد شده، در تضاد است.
تنها نظرى که مى‌تواند مورد تأييد شيعه قرار گيرد، نظر مرحوم قطب راوندى است؛ زيرا کلام يک شيعه است و در کتاب خود ايشان نيز موجود است – يعنى مانند نظر اول نيست که منسوب به شيعه باشد؛ و فردى سنى آن را نقل کرده باشد.
و همانطور که گفته شد، وى با نظرهاى سيد رضى بيش از ديگران آشنايى داشته است؛ به ويژه که برخى عالمان اهل سنت نيز اين نظر را پذيرفته‌اند.

یک سوال؟
آیا میشود یک شخص هم بهترین کلمات را و هم بدترین کلمات را در شان یک شخص بگوید؟
اگر شما می گویید که علی بن ابیطالب این خطبه را در شان عمر گفته است.
طبق نقل کتب خودتان او بدترین کلمات را در شان ابوبکر و عمر گفته است.

على (عليه السلام) ابوبكر وعمر را خائن وحيله گر مى‏داند

اميرمؤمنان (عليه السلام)، ابوبكر وعمر را دروغگو، گنهكار، حيله گر و خائن مى‏داند،
همان طورى در كتاب صحيح مسلم كه از ديدگاه اهل سنت صحيح‏ترين كتاب بعد از قرآن كريم مى‏باشد ، از زبان عمر ، خطاب به عباس و على مى‏گويد :
فلمّا توفّي رسول اللّه صلى اللّه عليه وآله، قال أبو بكر: أنا ولي رسول اللّه... فرأيتماه كاذباً آثماً غادراً خائناً... ثمّ توفّي أبو بكر فقلت : أنا وليّ رسول اللّه صلى اللّه عليه وآله، ولي أبي بكر، فرأيتماني كاذباً آثماً غادراً خائناً ! واللّه يعلم أنّي لصادق، بارّ، تابع للحقّ! .
پس از رحلت پيامبر گرامى (ص) ، ابوبكر مدعى خلافت آن حضرت شد ، و شما دو نفر (على وعباس) ابوبكر را دروغگو، گنهكار ، حيله گر و خائن دانستيد ، و پس از درگذشت ابوبكر من مدعى خليفه پيامبر و ابوبكر نمودم شما باز هم مرا دروغگو ، گنهكار ، حيله گر و خائن دانستيد .
صحيح مسلم ج 5 ص 152، (ص 728 ح 1757) كتاب الجهاد باب 15 حكم الفئ حديث 49، فتح الباري ج 6 ص 144 .

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
صحيح مسلم - مسلم النيسابوري - ج 5 - ص 152
فرأيتماه كاذبا آثما غادرا خائنا
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
صحيح مسلم - مسلم النيسابوري - ج 5 - ص 152
أبى بكر فرأيتماني كاذبا آثما غادرا خائنا
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
السنن الكبرى - البيهقي - ج 6 - ص 298
أبى بكر رضي الله عنه فرأيتماني كاذبا آثما غادرا خائنا
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
شرح مسلم - النووي - ج 12 - ص 72
جئتما أبا بكر فرأيتماه كاذبا آثما غادرا خائنا
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
صحيح مسلم|مسلم النيسابوري|5|261|مصادر حديث سنى - فقه|||||دار الفكر - بيروت - لبنان||طبعة مصححة ومقابلة على عدة مخطوطات ونسخ معتمدة
السنن الكبرى|البيهقي|6|458|مصادر حديث سنى - فقه|||||دار الفكر||
شرح مسلم|النووي|12|676|مصادر حديث سنى - فقه|||1407 - 1987 م||دار الكتاب العربي - بيروت - لبنان||
........................
آیا بازهم می گویید این خطبه در شان جناب عمر بن خطاب بوده است؟
((این هم پاسخ به 5 سوال دیگر این نویسنده))

سوالات در مورد فدک

33- اولين كسي كه خطبه فدك را نقل كرده احمد بن ابي طاهر است كه اين خطبه را در كتاب بلاغات النساء از قول زيد بن علي نقل كرده در حاليكه زيد بن علي 120 سال قبل از ايشان شهيد شده، پس اين چه سندي است؟ و در ضمن خبر واحد هم مي باشد.
34- حضرت علي و فاطمه هميشه در فقر بوده اند. و به عقيده شيعه سوره «هل أتي» در مدح آنان نازل شده که سه روز غذا نداشتند و غذاي خود را به يتيم و فقير و اسير دادند به نحوي که حسن و حسين (که کودک بودند) به حالتي نزديک به مرگ رسيده بودند. سئوال: اتاق فاطمه که داخل مسجد بوده پس در جريان اخذ بيعت اجباري حضرت علي را از کجا به کجا بستند و بردند و حضرت فاطمه از کجا در راه آمدند به مسجد براي ايراد خطبه فدکيه و...؟
35- در اصول كافي باب صفة العلم حديثي آمده به اين عنوان: همانا پيامبران درهم و دينار ارث ننهادند. پس چرا شيعه دائماً به فدك و ارث فاطمه از پدرش اشاره مي كند؟
36- دهها آيه قرآن، مي گويد: اي پيامبر، به مردم بگو من مزد و اجر رسالت از شما نمي خواهم اگر خلافت به صورت موروثي در خاندان دختر ايشان باشد و فدك را نيز به ايشان داده باشند تكليف اين آيات چه مي شود؟
37- آيا اين شيعه نبود كه با توهين به همسر مورد علاقه پيامبرص و خلفاي اول و دوم و سوم مورد علاقه يك ميليارد مسلمان، بي احترامي و هتك مقدسات را باب كرد تا اينكه غربي ها كاريكاتور نبي اكرم را بكشند. پس: خدا لعنت كند كساني را كه اساس اين كار را بنيان نهادند! (پس: اللهم لعن أسس أساس الظلم والكذب والخرافة في إيران والإسلام)
محققين تاريخ مي دانند چيزي به نام خطبه فدكيه وجود نداشته است (زيرا در كتاب بلاغات النساء شخصي كه دارد روايت را براي مولف مي گويد 120 سال قبل مرده بوده است!!!) حمله اي نيز به خانه فاطمه صورت نگرفته است و حسن و حسين را نيز ام البنين و... بزرگ كردند. علت فضيلت تراشي و غلو شما براي برخي شخصيتهاي تاريخي چيست؟ براستي آيا حضرت خديجه و سميه بانوهاي اول اسلام نبوده‌اند؟ يا دختري كه عليرغم محبت فراوان پيامبر نسبت به او و فرزندانش در سن 18 سالگي (يا 28 سالگي) وفات مي كند؟ و تاثيري آن چناني در وقايع صدر اسلام نداشته است. براستي بهترين كتاب در اين مورد كتاب فاطمه فاطمه است اثر دكتر شريعتي مي باشد من هر چه اين كتاب را خواندم عليرغم نثر قوي و مطالب آموزنده آن، چيزي در خصوص فضيلت و برتري حضرت فاطمه، دستگيرم نشد. شما اگر متوجه شدید برای من هم بیان نمایید. (البته به خداوندی خدا قسم اگر در زمان پیامبر زنده بودم حاضر بودم جان خودم و خانواده ام را در راه خدا و به پای پیامبر و حتی دختر بزرگوار ایشان حضرت فاطمه فدا کنم ولی منظور من شرک و غلو و دروغگویی است که خود آن بزرگواران نیز راضی به آن نیستند).

پاسخ مدیر وبلاگ گفتگوی ارام به نویسنده کتاب

در این 5 سوال جنابعالی چند شبهه مطرح کردید:
1- فدک مربوط به مردم بوده و فاطمه حقی نداشته است؟ چون پیامبران از خود ارث نمی گذارند.
2- سند خطبه فدک؟
3- شانیت فاطمه بنت محمد نسبت به باقی مردم.
...............
فدک مربوط به مردم بوده و فاطمه حقی نداشته است؟ چون پیامبران از خود ارث نمی گذارند.

**پاسخ مدیر وبلاگ گفتگوی آرام به نویسنده کتاب:
در ابتدا فرض اول جنابعالی که پیامبران ارث نمیگزارند را قبول می کنیم.

فدک. هدیه یا ارث؟!

موقعیت جغرافیایى فدك‏
فدك دهكده‏اى در شمال مدینه بود كه تا آن شهر دو یا سه روز راه فاصله داشت. این دهكده در شرق خیبر و در حدود هشت فرسنگى‏ آن واقع بود و ساكنانش همگى یهودى شمرده مى‏شدند. امروزه فاصله خیبر تا مدینه را حدود 120 یا 160 كیلومتر ذكر مى‏كنند.

تفاوت فقهى حكم خیبر و فدك‏
رفتار رسول خدا درباره فدك و خیبر یكسان مى‏نماید؛ ولى این دو سرزمین حكم همسان ندارند. مناطقى كه به دست مسلمانان تسخیر مى‏شود، دو گونه است:

1. مكان‏هایى كه با جنگ و نیروى نظامى گشوده مى‏شود. این سرزمین‏ها كه در اصطلاح «مفتوح العنوة» (گشوده شده با قهر و سلطه) خوانده مى‏شود، به منظور تقدیر از تلاش جنگجویانِ مسلمان در اختیار مسلمانان قرار مى‏گیرد و رهبر جامعه اسلامى چگونگى تقسیم یا بهره‏بردارى از آن را مشخص مى‏سازد. منطقه خیبر، جز دو دژ آن به نام‏هاى «وطیح» و «سلالم»، این گونه بود.

2. مكان هایى كه با صلح گشوده مى‏شود؛ یعنى مردم منطقه‏اى با پیمان صلح خود را تسلیم مى‏كنند و دروازه‏هاى خود را به روى مسلمانان مى‏گشایند. قرآن كریم اختیار این نوع سرزمین‏ها را تنها به رسول خدا(ص) سپرده است‏ و مسلمانان در آن هیچ حقى ندارند.

فدك و دو دژ پیش گفته خیبر این گونه فتح شد؛ بنابراین، ملك رسول خدا(ص) گشت. طبرى مورخ بزرگ مى‏گوید: «و كانت فدك خالصة لرسول الله(ص) لانهم لم یجلبوا علیها بِخِیْلٍ و لا ركاب؛فدك ملك خالص پیامبر خدا(ص) بود. زیرا مسلمانان آن را با سواره نظام و پیاده نظام نگشودند.»

اما مواردی از کتب اهل سنت که اختصاص فدک را به رسول بیان می نماید:

بدائع الصنائع - أبو بكر الكاشاني - ج 7 - ص 116
كانت فدك خالصة لرسول الله صلى الله عليه وسلم إذا كانت لم يوجب عليها الصحابة رضي الله عنهم من خيل ولا ركاب فإنه روى أن أهل فدك لما بلغهم أهل خيبر انهم سألوا رسول الله صلى الله عليه وسلم ان يجليهم ويحقن دماءهم ويخلوا بينه وبين أموالهم بعثوا إلى رسول الله صلى الله عليه وسلم وصالحوه على النصف من فدك فصالحهم عليه

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

تفسير البغوي - البغوي - ج 4 - ص 197
كانت فدك خالصة لرسول الله صلى الله عليه وسلم لأنهم لم يجلبوا عليها بخيل ولا ركاب

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

تاريخ خليفة بن خياط - خليفة بن خياط العصفري - ص 50
فدك خالصة لرسول الله صلى الله عليه وسلم ، لأنهم لم يجلبوا عليها بخيل ولا ركاب

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

تاريخ الطبري - الطبري - ج 2 - ص 303
كانت فدك خالصة لرسول الله صلى الله عليه وسلم لانهم لم يجلبوا عليها بخيل ولا ركاب

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

الكامل في التاريخ - ابن الأثير - ج 2 - ص 221
كانت فدك خالصة لرسول الله صلى الله عليه وسلم لأنهم لم يجلبوا عليها بخيل ولا ركاب

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

السيرة النبوية - ابن هشام الحميري - ج 3 - ص 800
كانت فدك خالصة لرسول الله صلى الله عليه وسلم ، لانهم لم يجلبوا عليها بخيل ولا ركاب

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

بدائع الصنائع|أبو بكر الكاشاني- المكتبة الحبيبية - باكستان
تفسير البغوي- دار المعرفة
تاريخ خليفة بن خياط- دار الفكر
تاريخ الطبري|الطبري- مؤسسة الأعلمي للمطبوعات
الكامل في التاريخ- دار صادر
السيرة النبوية- مكتبة محمد علي صبيح وأولاده - بمصر

این نمونه ایی کوچک می باشد از کتب اهل سنت که فدک را اختصاص دادند به حضرت محمد(ص)

و مواردی از کتب اهل سنت که صراحتا بیان می نمایند که فدک از جانب رسول خدا در زمان زندگانی شریف ایشان به جناب فاطمه بنت محمد هبه و هدیه داده شده است:

شواهد التنزيل - الحاكم الحسكاني - ج 1 - ص 439
عن أبي سعيد قال : لما نزلت : ( * وآت ذا القربى حقه * ) دعا رسول الله صلى الله عليه وآله فاطمة فأعطاها فدكا .

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

شواهد التنزيل - الحاكم الحسكاني - ج 1 - ص 440
عن فضيل بن مرزوق ، عن عطية : عن أبي سعيد قال : لما نزلت ( * وآت ذا القربى حقه * ) دعا رسول الله صلى الله عليه وآله فاطمة فأعطاها فدكا .

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

شرح نهج البلاغة - ابن أبي الحديد - ج 16 - ص 220
جاءت أم أيمن فقالت : ألستما تشهدان أنى من أهل الجنة ! قالا : بلى - قال أبو زيد يعنى أنها قالت لأبي بكر وعمر - قالت : فأنا أشهد أن رسول الله صلى الله عليه وآله أعطاها فدك

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

تاريخ المدينة - ابن شبة النميري - ج 1 - ص 199
جاءت بأم أيمن فقالت : أليس تشهد أني من أهل الجنة ؟ قال : بلى . - قال أبو أحمد : يعني أنها قالت ذاك لأبي بكر وعمر رضي الله عنهما - قالت : فأشهد أن النبي صلى الله عليه وسلم أعطاها فدك .

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

شواهد التنزيل - الحاكم الحسكاني - ج 1 - پاورقى ص 442
قال النبي صلى الله عليه وسلم : يا فاطمة لك فدك .

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

كنز العمال - المتقي الهندي - ج 3 - ص 767
عن أبي سعيد قال : لما نزلت ( وآت ذا القربى حقه ) قال النبي صلى الله عليه وسلم : يا فاطمة لك فدك
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
الدر المنثور - جلال الدين السيوطي - ج 4 - ص 177
عن ابن عباس رضي الله عنهما قال لما نزلت وآت ذا القربى حقه أقطع رسول الله صلى الله عليه وسلم فاطمة فدكا
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
شرح نهج البلاغة - ابن أبي الحديد - ج 16 - ص 268
أعطى رسول الله صلى الله عليه وآله فاطمة عليه السلام فدك

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
شواهد التنزيل - الحاكم الحسكاني - ج 1 - ص 438
أعطى رسول الله صلى الله عليه وآله فاطمة فدكا
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
شواهد التنزيل|الحاكم الحسكاني- مؤسسة الطبع والنشر التابعة لوزارة الثقافة والإرشاد الإسلامي- مجمع إحياء الثقافة الإسلامية
شرح نهج البلاغةابن أبي الحديد- دار إحياء الكتب العربية
تاريخ المدينة- دار الفكر - قم
كنز العمال- مؤسسة الرسالة
الدر المنثور- دار المعرفة

با بیان مطالب گدشته چند سوال به ذهن خطور می نماید. که انشالله برادران اهل سنت پاسخگو خواهند بود.
1- چه کسی حق مسلم فاطمه بنت محمد را از او سلب کرد؟
2- آیا آن شخصی که منع از فدک نموده بود شهادت ام ایمن(زنی که رسول خدا فرمودند او بهشتی می باشد) را نشنیده بود؟ و اگر شنیده بود چرا بازهم منع از فدک نمود؟

سند خطبه فدک؟
ابن اثير جزرى در كتاب منال الطالب، باب أحاديث الصحابيّات، دو خطبه از صديقه شهيده سلام الله عليها، با موضوع دادخواهى از ابوبكر نقل كرده است.
وى در باره اين حديث مى‌گويد:
هذا الحديث أكثر ما رُوي من طريق أهل البيت، و إن كان قد رُويَ من طُرُق أخري، أطولَ من هذا وأكثر.
وقال ابن قتيبة: قد كنت كتبتُه وأنا أري أنّ له أصلاً.
خطبه فدكيه بيشتر از اهل بيت نقل و روايت شده است؛ اگر چه از راههاى ديگر نيز با تفصيل بيشتر نقل شده است، ابن قتيبه مى‌گويد: اين خطبه را در حالى نوشتم كه مى‌دانستم، مستند است.
جايگاه ابن أثير جزري در ميان اهل سنت :
بهتر است كه پيش از نقل اين خطبه با شخصيت صاحب كتاب منال الطالب يعني ابن اثير جزرى از ديدگاه بزرگان اهل سنت آشنا شويم تا كسى به اين بهانه كه ابن اثير در نزد اهل سنت اعتبار ندارد، بر اصل خطبه خرده نگيرد.
ذهبى در سير اعلام النبلاء در مورد جايگاه او مى‌نويسد:
252 - ابن الأثير. القاضي الرئيس العلامة البارع الأوحد البليغ مجد الدين أبو السعادات المبارك بن محمد بن محمد بن عبد الكريم بن عبد الواحد الشيباني الجزري ثم الموصلي، الكاتب ابن الأثير صاحب ( جامع الأصول ) و ( غريب الحديث ) وغير ذلك.
قال الإمام أبو شامة: قرأ الحديث والعلم والأدب، وكان رئيسا مشاورا... وكان ورعا، عاقلا، بهيا، ذا بر وإحسان...
قال ابن الشعار: كان كاتب الانشاء لدولة صاحب الموصل نور الدين أرسلان شاه بن مسعود بن مودود، وكان حاسبا، كاتبا، ذكيا، إلى أن قال: ومن تصانيفه كتاب... و (شرح غريب الطوال).
ابن اثير، قاضى رئيس، علامه ، بي‌نظير، بليغ، معروف به جزرى سپس موصلى، نويسنده و صاحب كتاب جامع الاصول و غريب الحديث و غير اين دو.
ابو‌شامه در باره او مى‌نويسد: حديث و دانش و ادب را فرا گرفت، و رئيسى مشاور بود...پرهيزگارى عاقل و با هيبت و اهل احسان و نيكوكارى بود...
ابن شعار گفته است: ابن اثير نويسنده‌ى دربار موصل، نور الدين ارسلان شاه بن مسعود بن مودود بود، وى فردى حسابرس، باهوش بود و كتاب‌هايى از جمله شرح غريب الطوال دارد.
. الذهبي، شمس الدين محمد بن أحمد بن عثمان، (متوفاي748هـ)، سير أعلام النبلاء، ج 21، ص 488، تحقيق: شعيب الأرناؤوط، محمد نعيم العرقسوسي، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: التاسعة، 1413هـ.
بخش‌هاي منتخب از خطبه فدكيّه
از جمله فرازهاي نوراني اين خطبه اين فرازهاست:
]كلَُّمَا أَوْقَدُواْ نَارًا لِّلْحَرْبِ أَطْفَأَهَا اللَّهُ[ (المائده/64) أو نَجَم قَرْنٌ للضَّلالة، أو فغَرَتْ فاغرةٌ للمشركين، قذف أخاه عليّا في لهَوَاتِها، فلا ينكفيءُ حتّي يطأْ ضِماخَها بأخْمَصِه، وَيُخْمِدَ لَهَبَها بِحدِّه، مَكْظُوظاً في طاعةِ ‌الله وطاعةِ رسوله، مُشَمِّّراً، ناصحاً، مُجِدّاً، كادِحاًَ، وأنتم في بُلَهْنِيَةٍ وادِعُونَ، وفي رَفاهيةٍ فَكِهُون، تأكُلُون العَفْوَ، وتشرَبُونَ الصَّفوَ، تَتَوكَّفُون الأخبارَ، وتَنْكِصُونَ عندَ النِّزال.
هر زمانى كه اين‌ها آتش جنگ را روشن مى‌كردند خدا آن را خاموش مى‌كرد، يا هر زمانى كه شاخى براى گمراهى ظاهر مى‌شد و يا هرگاه دهان بازكننده‌ از مشركان باز مى‌شد، رسول خدا ، علي عليهما السلام ،برادرش را در حلقوم آنان مى‌انداخت ، علي باز نمى‌گشت مگر آن‌گاه كه گوش آنان را زير پايش له مى‌كرد و شعله آتش آنان را با شمشير خاموش مي‌نمود.
علي عليه السلام در راه خدا در سختى و فشار بود و در راه انجام دستورات خداوند سختكوش و پر تلاش بود ، او هميشه آماده و خير خواه بود و با جديّت فعاليت مى‌كرد و حال آن كه شما ساكت و آ‌رام بوديد و خوشگذارانى مى‌كرديد ،‌ غذا مى‌خورديد و آب گوارا مى‌نوشيديد و در انتظار شنيدن اخبار بوديد و از هنگامه خطر عقب نشينى و فرار مى‌كرديد.
فلمّا اختاره اللهُ لنبيِّه دارَ أنبيائه، ومَحلَّ أصْفيائِه، ظَهَرتْ حَسِيكَةُ النِّفاق، وانْسَمَلَ جِلْبابُ الدِّينِ، وأخْلَق عَهْدُه، وانْتَقَضَ عَقْدُه، ونَطَقَ كاظِمٌ، وَنَبغ خامُلٌ، وَهَدَر فَنِيقُ الباطِل؛ يَخْطِرُ في عَرَصاتِكم، وأطْلَعَ الشَّيْطانُ رأسَه مِن مَغْرِزِه، صارِخاً بكم،‌ فأَلفاكم لدعوتِهِ مُصِيخِين ... ]أَلَا فىِ الْفِتْنَةِ سَقَطُواْ وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِيطَةُ بِالْكَفِرِين‏ [.
التوبه / 49.
هنگامى كه خداوند براى پيامبرش، خانه پيامبرانش و جايگاه برگزيدگانش (بهشت) را اختيار كرد ( يعني آن‌گاه كه رحلت نمود) ،‌ خار و خاشاك‌هاى نفاق در شما پيدا شد ،‌ لباس و جامه دين كهنه گشته و پيمان‌هايش پاره گرديد،‌ خاموش گمراهان، به سخن درآمد و آنان كه رتبه پستى داشتند،‌ منزلت يافتند، و ناز پرورده اهل باطل به سخن درآمد و وارد خانه‌هاى شما شد ، و شيطان سرش را از مخفيگاه بيرون آورد و فرياد برآورد و شما را پاسخگوى خويش يافت ] آگاه باشيد كه در فتنه در افتاديد و بدانيد جهنم بر كتمان‌كنندگان حقيقت احاطه دارد[.
وأنتم الآن تزعُمون أنْ لا إِرثَ لَنا، ولا حَظَّ ] أَ فَحُكْمَ الجَْاهِلِيَّةِ يَبْغُونَ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ حُكْمًا لِّقَوْمٍ يُوقِنُون‏[.
المائده /50.
و شما اكنون گمان مى‌كنيد كه ما ارث نمي‌بريم، آيا به دنبال حكم جاهليت هسنيد ؟ و براى اهل يقين، ن چه حكمى، يكوتر از حكم خداوند است؟
وَيْهاً مَعْشَرَ المُسلِمة، أَ أُبْتَزُّ إرْثيَهْ [يابن أبي قحافة]؟ أَفِي كتابِ اللهِ أن تَرِثَ أباكَ وَلا أَرِثُ أبِيَهْ؟ لَقَد جِئْتَ شَيْئاً فَريّاً.
اى مسلمانان! آيا بر ارثم مغلوب شديم، اى پسر ابوقحافه! آيا در كتاب خدا هست كه تو از پدرت ارث ببري؛ ولى من از پدرم ارث نبرم، همان سخن دروغ به خدا و رسولش نسبت داده‌اي.
جُرْأَةً منكم علي قطيعةِ الرَّحِم وَنَكْثِ الْعَهْدِ، فَعَلي عَمْدٍ ماتركتم كتابَ اللهِ بينَ أَظْهُرِكم ونَبَذْتُموه.
اين اعمال شما را جرأت بخشيد كه قطع رحم كنيد و پيمان شكنى نماييد،‌ آيا دانسته و به صورت عمد كتاب خدا را ترك كرده و پشت سر مى‌اندازيد؟
ثم عدلت إلي مجلس الأنصار، فقالت:
يا مَعْشَرَ الفِئَةِ، وأَعْضادَ المِلّة، وَحَضَنَةَ الإسلامِ، ما هذه الغَمِيزَةُ في حَقّى، وَالسِّنَةُ عن ظُلامَتِي؟ أَما قال رسولُ اللهِ(ص) «المرءُ يُحْفَظُ فِي وَلَدِهِ» لَسَرْعانَ ما أَحْدَثْتُم! وعَجْلانَ ذا إِهالةً!.
إيهاً بني قَيْلَةَ! أ اُهْتَضَتمُ تُراثَ أبي وأنتم بمَرْأًي منِّي ومَسْمَع؟
سپس حضرت به مجلس انصار روى آورد و فرمود: اى گروه جوانمردان! و اى بازوان ملت! اى حافظان اسلام! اين ضعف و غفلت در باره حق من چيست؟ و چرا از دادخواهى من سهل انگارى مى‌كنيد؟
آيا پدرم رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نفرمود: حرمت هر كسى را در باره فرزندان او حفظ كنيد؟ چه سريع اين اعمال را انجام دايد، و چه عجولانه آب بينى بزغاله فروريخت.
اى پسران قَيْلَه! آيا من در باره ميراث پدرم مورد ستم واقع شوم؛ در حالى كه شما مرا مى‌بينيد و سخن مرا مى‌شنويد؟
وفي حديث آخر: روي أنها مرضت قبل وفاتها،‌ فدخل إليها نساء المهاجرين والأنصار، يَعُدْنَها، فقلن لها:‌ كيف أصبحت من علّتك يا إبنة رسول الله؟
در روايت ديگرى آمده است: فاطمه پيش از اين اين كه از دنيا برود مريض شد، زنان مهاجر و انصار به عيادتش آمدند، پرسيدند: اى دختر رسول خدا (ص) با اين بيمارى چگونه صبح كردى؟
فقالت: أصْبحْتُ، واللهِ، عائفةً لِدنياكُنَّ، قاليةً لرِجالِكُنَّ، لَفَظْتُهم بَعْدَ أن عَجَمْتُهم، وشَنِئتُهم بعد أن سَبَرْتُهم، فقُبحاً لفُلُولِ الحَدَِ وخَطَلِ الرَّأىِ وَخَوَرِ القَناةِ ]لَبِئْسَ مَا قَدَّمَتْ لهَُمْ أَنفُسُهُمْ أَن سَخِطَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ[.
فرمود: صبح كردم و حال آن كه نسبت به دنياى شما بى ميل هستم و او از مردانتان ناراحت و غضبناك، آنان را از دهان خويش دور افكندم، آنان را دور افكندم پس از آن كه در حالاتشان تعمّق ورزيدم، چه زشت است كندى شمشيرها، و آراء فاسد را انحراف انگيز، ]و چه بد ذخيره‌اى براى خويش پيش فرستاند كه خدا بر آنان خشم گرفت[.
ما الذي نَقَمُوا من أبى حَسَنٍ؟ نَقَمُوا، واللهِ شِدَّةَ وَطْأَتِهِ، وَنَكالَ وَقْعَتَِهِ وَنَكيرَ سَيْفِهِ، وَتَنَمُّرَه فِي ذاتِ اللهِ.
و چه باعث شد كه از علي انتقام بگيرند؟ به خدا قسم از او انتقام نگرفتند مگر اين كه او دشمنان را به شدت مى‌گرفت و مى‌كشت، و براى عبرت آموزى ديگران آنان را مى‌گذاشت، و شمشير برانى داشت، و غضب او در راه خدا بود.
. الجزري، أبو السعادت المبارك بن محمد ابن الأثير (متوفاي544هـ)، منال الطالب في شرح طوال الغرائب، ص501 ـ 534، ناشر: مركز البحث العلمي وإحياء التراث الإسلامي، كلية الشريعة والدراسات الإسلامية، مكة المكرمة جامعة أم القري.

آیا فاطمه بنت محمد نسبت به مابقی صحابه شان بیشتری داشت؟
پاره تن پيامبر
قال رسول الله (ص):‌ فاطمة بَضْعَة منّى. صحيح البخارى 4/210، (ص 710، ح 3714)،
سرور زنان دنيا و آخرت
روى الهيثمي عن رسول اللّه (ص) قال: إنّ فاطمة سيدة نساء امتى . رواه الطبراني ورجاله رجال الصحيح غير محمد بن مروان الذهلى ووثقه ابن حبان. مجمع الزوائد ج 9 ص 201 .
قَالَ النَّبِيُّ (ص): فاطمة سيدة نساء العالمين. أسد الغابة ج 4 ص 16.
قَالَ النَّبِيُّ (ص) فَاطِمَةُ سَيِّدَةُ نِسَاءِ أَهْلِ الْجَنَّةِ». صحيح البخارى ج 4 ص 209، ح قبل 3711،
همسنگ پيامبر در گفتار
عن عائشة قالت: «ما رأيت أحدا قط أصدق من فاطمة» ورجالهما رجال الصحيح . مجمع الزوائد ج 9 ص 201، المعجم الأسط، ج 3، ص 137.
برخورداد از احترام ويژه پيامبر
عن عائشة أيضا: كانت إذا دخلت عليه - على رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم - قام إليها فقبلها ورحب بها وأخذ بيدها فأجلسها في مجلسه. قال الحاكم: صحيح على شرط الشيخين، وأقره الذهبي أيضا. المستدرك: 3/160.
برتر از خلفاي راشدين
قال المُناوي: وذكر العَلَم العراقي: إن فاطمة وأخاها إبراهيم أفضل من الخلفاء الأربعة باتفاق . فيض القدير في شرح الجامع الصغير 4/ 556.
غضب فاطمه هم طراز غضب خداوند متعال
إنّ اللّه يغضب لغضبك، ويرضى لرضاك. هذا حديث صحيح الإسناد ولم يخرجاه. المستدرك: 3/153
غضب و اذيت فاطمه برابر با غضب وإيذاي پيامبر (ص)
قال رسول الله (ص):‌ فاطمة بَضْعَة منّى فمن أغضبها أغضبني. صحيح البخارى 4/210، (ص 710، ح 3714).
إِنَّمَا فَاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنِّي يُؤْذِينِي مَا آذَاهَا. صحيح مسلم 7/141 ح 6202) وليس فيهما قضيّة الخطبة.
خانه فاطمه همسنگ خانه پيامبران
روي الثعلبي والسيوطي عن أنس بن مالك وعن بريدة قالا : قرأ رسول الله صلى الله عليه وسلم هذه الآية ) في بيوت أذن الله أن ترفع ويذكر فيها اسمه ( إلى قوله ) والأبصار ( فقام رجل فقال : أيّ بيوت هذه يا رسول الله ؟ قال : ( بيوت الأنبياء ) .
قال : فقام إليه أبو بكر فقال : يا رسول الله هذا البيت منها لبيت عليّ وفاطمة ؟
قال : ( نعم من أفاضلها ) .
تفسير الثعلبي ج 7 ص107، تفسير الثعالبي ج 7 ص107 ، الدر المنثور ج 6 ص 203 ، روح المعاني ج 18 ص 174.

آیا پیامبران ارث می گذارند؟

اثبات این مطلب از آیات قران:

شريعت اسلام و احكام اجتماعى و خانوادگى آن كه برگرفته شده از قرآن كريم است با اين قانون نه تنها مخالفتى ندارد؛ بلكه با دستورات مؤكد و سفارش‌هاى متنوع، از آن دفاع و بر عمل به آن تاكيد ورزيده است. آيات ذيل نمونه‌اى از اين باور است:
الف: «يُوصِيكُمُ اللَّهُ فِي أَوْلَادِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ».
خداوند در باره فرزندانتان به شما سفارش مى‏كند كه سهم (ميراث) پسر، به اندازه سهم دو دختر باشد.
النساء/ 11.
ب: «وَلَكُمْ نِصْفُ مَا تَرَكَ أَزْوَاجُكُمْ إِنْ لَمْ يَكُنْ لَهُنَّ وَلَدٌ فَإِنْ كَانَ لَهُنَّ وَلَدٌ فَلَكُمُ الرُّبُعُ مِمَّا تَرَكْنَ و َلَهُنَّ الرُّبُعُ مِمَّا تَرَكْتُمْ إِنْ لَمْ يَكُنْ لَكُمْ وَلَدٌ فَإِنْ كَانَ لَكُمْ وَلَدٌ فَلَهُنَّ الثُّمُنُ مِمَّا تَرَكْتُمْ».
و براى شما، نصف ميراث زنانتان است، اگر آن‌ها فرزندى نداشته باشند. و اگر فرزندى داشته باشند، يك چهارم از آن شماست پس از انجام وصيتى كه كرده‏اند، و اداى دين (آن‌ها). و براى زنان شما، يك چهارم ميراث شماست‏.
النساء/ 12.
3. و َلِكُلٍّ جَعَلْنَا مَوَالِيَ مِمَّا تَرَكَ الْوَالِدَانِ وَالْأَقْرَبُونَ.
براى هر كسى، وارثانى قرار داديم، كه از ميراث پدر و مادر و نزديكان ارث ببرند.
النساء/33.
معناى «موالي» آنگونه كه بخارى از ابن عباس نقل كرده چنين است:
حَدَّثَنِى الصَّلْتُ بْنُ مُحَمَّدٍ حَدَّثَنَا أَبُو أُسَامَةَ عَنْ إِدْرِيسَ عَنْ طَلْحَةَ بْنِ مُصَرِّفٍ عَنْ سَعِيدِ بْنِ جُبَيْرٍ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ - رضى الله عنهما - ( وَلِكُلٍّ جَعَلْنَا مَوَالِىَ ) قَالَ وَرَثَةً .
...ابن عباس- رضى الله عنهما – (در تفسير لفظ «موالي» در آيه‌ي ) «وَلِكُلٍّ جَعَلْنَا مَوَالِىَ » گفت : ورثه مراد است.
البخاري الجعفي، محمد بن إسماعيل أبو عبدالله (متوفاي256هـ)، صحيح البخاري، ج 4، ص 1671، ح4304، كتاب تفسير القرآن باب و لكل جعلنا موالي مما ترك الوالدان
ابن كثير هم با توضيحى اندك آن را در تفسيرش نقل كرده و مى‌نويسد:
قال ابن عباس ومجاهد وسعيد بن جُبَير وابوصالح و قتادة وزيد بن أسلم، والسدي الضحاك ومقاتل بن حيان وغيرهم في قوله: « وَلِكُلٍّ جَعَلْنَا مَوَالِيَ » أي: ورثة... فتأويل الكلام: ولكلّكم أيها الناس جعلنا عصبة يرثونه مما ترك والداه وأقربوه من ميراثهم له.
ابن عباس ومجاهد وسعيد بن جُبَير وابوصالح و قتادة وزيد بن أسلم، والسدي الضحاك ومقاتل بن حيان وغيراينها ... (در تفسير لفظ «موالي» در آيه‌ي ) «وَلِكُلٍّ جَعَلْنَا مَوَالِىَ » گفته‌اند : ورثه مراد است (يعني براى هر كس موالي؛ يعنى وارثانى قرار داديم)، تأويل اين سخن اين است كه اى مردم براى هر يك از شما فرزندانى قرار داديم كه از آنچه پدر و مادر و نزديكان آن دو مى‌گذارند، ارث بَرَد.
القرشي الدمشقي، إسماعيل بن عمر بن كثير أبو الفداء (متوفاي774هـ)، تفسير القرآن العظيم، ج 1، ص 490، ناشر: دار الفكر - بيروت – 1401هـ.
زمخشرى نيز كلمه «موالي» را به معناى وارثان مى‌داند چنان‌كه مي‌نويسد:
« مّمَّا تَرَكَ » تبيين لكلٍ أي: ولكل شيء مما ترك « الوالدان والاقربون » من المال جعلنا موالي ورّاثاً يلونه ويحرزونه.
عبارت « مّمَّا تَرَكَ » توضيح عبارت كلمه « و براي همه » است يعني : وبراي همه آنچه « پدر و مادر و نزديكان » باقي مي‌گذارند كه مال آنان باشد، ما موالي وارث قرار داديم كه پس از آنان آمده و از آن محافظت مي‌نمايند .
الزمخشري الخوارزمي، أبو القاسم محمود بن عمر جار الله، الكشاف عن حقائق التنزيل وعيون الأقاويل في وجوه التأويل، ج 1، ص 536، تحقيق: عبد الرزاق المهدي، بيروت، ناشر: دار إحياء التراث العربي.
همانگونه كه ملاحظه كرديم، ارث، قانونى كلى و دينى است كه هيچگونه استثنائى در سراسر قرآن درباره پيامبراسلام (ص) و يا پيامبران نسبت به آن ديده نمى‌شود و از طرفى انبياء و رسولان الهى غير از منصب نبوت و پيامبرى، در بُعد بشرى مانند ساير انسان‌ها هستند و در مسائلى از قبيل ارث و غيره، با ساير انسآن‌ها فرقى ندارند،‌ خداوند متعال به پيامبر اكرم(ص) مى‌فرمايد:
قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحَى إِلَيَّ... .
بگو اى پيامبر من بشرى همانند شمايم مگر آن كه به من وحى مى‌شود...
الكهف / 110.
در نتيجه عموميت قانون ارث، شامل پيامران نيز مى‌شود و هيچ استثنائى هم وجود ندارد.

آيا ارث‌ حضرت زكريا و حضرت سليمان، ارث مالي است؟
پاسخ اول: معناي حقيقتي ارث، ارث مالي است
لفظ ارث و مشتقات آن مثل: وارث و موروث و يرث و… براى اموال و حقوق قابل انتقالى كه ميت به جا مى‌گذارد وضع شده و معناى حقيقى ارث چيزى غير از اين نيست، و در هر معنايى غير از اين، مجاز است.
ابن منظور افريقى در لسان العرب، عبد القادر الرازى در مختار الصحاح، فيومى در مصباح المنير و زبيدى در تاج العروس در معناى ارث مى‌گويند:
]ووَرَّثَه[ تَورِيثاً، أَي أَدخَلَه في مالِه على وَرَثَتِه.
به او ارث داد؛ يعنى او را در مالش در زمره‌ى وارثانش داخل كرد.
الأفريقي المصري، محمد بن مكرم بن منظور (متوفاي711هـ)، لسان العرب، ج 2، ص 200، ناشر: دار صادر - بيروت، الطبعة: الأولى؛ الرازي، محمد بن أبي بكر بن عبدالقادر (متوفاي721هـ)، مختار الصحاح، ج 1، ص 298، : تحقيق: محمود خاطر، ناشر: مكتبة لبنان ناشرون - بيروت، الطبعة: طبعة جديدة، 1415هـ – 1995م؛ المقري الفيومي، أحمد بن محمد بن علي (متوفاي770هـ)، المصباح المنير في غريب الشرح الكبير للرافعي، ج 2، ص 654، : ناشر: المكتبة العلمية – بيروت؛ الحسيني الزبيدي، محمد مرتضى (متوفاي1205هـ)، تاج العروس من جواهر القاموس، ج 5، ص 381، تحقيق: مجموعة من المحققين، ناشر: دار الهداية.
و از طرفى تا جايى كه ممكن است بايد هر لفظى را بر معناى حقيقى اش حمل كنيم نه مجاز.
قرطبى مى‌نويسد:
إذا دار الكلام بين الحقيقة والمجاز، فالحقيقة الأصل كما في كتب الأصول.
هر گاه كلامى مردد باشد بين معناى حقيقى و معناى مجازى، معناى حقيقى، اصل است؛ همان‌طور كه در كتاب‌هاى اصولى مطرح شده‌است.
الأنصاري القرطبي، أبو عبد الله محمد بن أحمد (متوفاي671، الجامع لأحكام القرآن، ج 4، ص 257، ذيل آيه 161سوره آل عمران، ناشر: دار الشعب – القاهرة.
فخر رازى مى‌گويد:
أن الأصل المعتبر فى علم القرآن أنه يجب إجراء اللفظ على الحقيقة إلا إذا قام دليل يمنع منه.
آنچه كه در علوم قرآنى معتبر است وجوب حمل لفظ بر معناى حقيقى آن است؛ مگر آن كه دليلى مانع از حمل لفظ بر معناى حقيقى آن بشود.
الرازي الشافعي، فخر الدين محمد بن عمر التميمي (متوفاي604هـ)، التفسير الكبير أو مفاتيح الغيب، ج 9، ص 60 ذيل آيه 161سوره آل عمران، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1421هـ - 2000م
ماوردى شافعى هم نوشته است:
أَنَّ مَوْضِعَ الْكَلَامِ أَنْ يُحْمَلَ عَلَى حَقِيقَتِهِ دُونَ مَجَازِهِ إِلَّا فِي مَوْضِع لَا يُمْكِنُ اسْتِعْمَالُهُ عَلَى الْحَقِيقَةِ، فَيَعْدِلُ بِهِ إِلَى الْمَجَازِ.
شأن كلام اين است كه بر معناي حقيقي‌اش حمل شود نه معناى مجازى، مگر در جايى كه حمل بر معناى حقيقى ممكن نباشد لذا در آن صورت به معناى مجازى حمل مى‌شود.
الماوردي البصري الشافعي، علي بن محمد بن حبيب (متوفاي450هـ)، الحاوي الكبير في فقه مذهب الإمام الشافعي وهو شرح مختصر المزني، ج 18، ص 251، تحقيق الشيخ علي محمد معوض - الشيخ عادل أحمد عبد الموجود، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت - لبنان، الطبعة: الأولى، 1419 هـ -1999 م.
بنابراين تفسير آيات ارث در باره حضرت زكريا و حضرت سليمان و تأويل و انصراف آن به ارث در نبوت از موارد حمل بر معناى مجازى بدون قرينه و دليل است؛ چون با هدف دست و پا زدن جهت يافتن قرينه و محملى براى از كار انداختن ادعا و در خواست حضرت زهرااز حق طبيعى او؛ يعنى به دست آوردن ميراث رسول خدا بوده است.
حكم حديث ِمخالف با قرآن
طبق اعتقاد اهل سنت، هر حديثى كه به پيامبر اكرم نسبت داده شود و مخالف قرآن باشد مردود و باطل است.
أبو يوسف در كتاب الرد علي سير الأوزاعى و محمد بن ادريس شافعى در كتاب الأم مى‌نويسند:
حدثنا بن أبي كَرِيمَةَ عن أبي جَعْفَرٍ عن رسول اللَّهِ صلى اللَّهُ عليه وسلم أَنَّهُ دَعَا الْيَهُودَ فَسَأَلَهُمْ فَحَدَّثُوهُ حتى كَذَبُوا على عِيسَى فَصَعِدَ النبي صلى اللَّهُ عليه وسلم الْمِنْبَرَ فَخَطَبَ الناس فقال إنَّ الحديث سَيَفْشُو عَنِّي فما أَتَاكُمْ عَنِّي يُوَافِقُ الْقُرْآنَ فَهُوَ عَنِّي وما أَتَاكُمْ عَنِّي يُخَالِفُ الْقُرْآنَ فَلَيْسَ عَنِّي.
رسول خدا صلى الله عليه وآله، يهوديان را احضار كرده و از آنان سؤالى پرسيد، يهوديان سخنانى گفتند و به حضرت مسيح دروغهايى نسبت دادند، رسول خدا صلى الله عليه وآله بر فراز منبر قرار گرفت و در سخنانش فرمود: به زودى بر من حديث دروغين مى‌بندند، پس آنچه از سخنان من به شما رسيد و موافق قرآن بود از من است، و آنچه مخالف قرآن است، از من نيست.
أبو يوسف يعقوب بن إبراهيم الأنصاري (متوفاي182هـ)، الرد على سير الأوزاعي، ج 1، ص 25، : تحقيق: أبو الوفا الأفغاني، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت؛ الشافعي، محمد بن إدريس أبو عبد الله (متوفاي204هـ)، الأم، ج 7، ص 339، : ناشر: دار المعرفة - بيروت، الطبعة: الثانية، 1393هـ.
عبد الرحمن سيوطى در الدر المنثور و شوكانى در فتح القدير مى‌نويسند:
أخرج ابن أبي حاتم عن ابن عباس قال: ما خالف القرآن فهو من خطوات الشيطان.
ابن عباس گفت: آنچه مخالف قرآن است،‌ از القاء‌هاى شيطان است.
السيوطي، عبد الرحمن بن الكمال جلال الدين (متوفاي911هـ)، الدر المنثور، ج 1، ص 403، ذيل آيه 168 سوره بقره، ناشر: دار الفكر - بيروت – 1993؛ الشوكاني، محمد بن علي بن محمد (متوفاي1255هـ)، فتح القدير الجامع بين فني الرواية والدراية من علم التفسير، ج 1، ص 168، ناشر: دار الفكر – بيروت.
عبد الرزاق صنعانى مى‌نويسد:
أخبرنا عبد الرزاق عن الثوري عن الأعمش عن عمارة عن حريث بن ظهير قال قال عبد الله لا تسألوا أهل الكتاب عن شيء فإنهم لن يهدوكم وقد ضلوا فتكذبوا بحق وتصدقوا الباطل وإنه ليس من أحد من أهل الكتاب إلا في قلبه تالية تدعوه إلى الله وكتابه كتالية المال و التالية البقية قال الثوري وزاد معن عن القاسم بن عبد الرحمن عن عبد الله في هذا الحديث قال إن كنتم سائليهم لا محالة فانظروا ما واطى كتاب الله فخذوه وما خالف كتاب الله فدعوه.
... عبدالله بن مسعود گفت: اگر از يهود چيزى پرسيديد، حتماً به قرآن نگاه كنيد اگر موافق كتاب خدا بود، آن را اخذ و اگر مخالف كتاب خدا بود، آن را رها كنيد.
الصنعاني، أبو بكر عبد الرزاق بن همام (متوفاي211هـ)، المصنف، ج 6، ص 111، ح1062، تحقيق حبيب الرحمن الأعظمي، ناشر: المكتب الإسلامي - بيروت، الطبعة: الثانية، 1403هـ.
پاسخ دوم: نظر بسياري ازصحابه و تابعين، ارث مالي است
اهل سنت و به ويژه وهابى‌ها كه خود را طرفدار سلف و خود را سلفى مى‌نامند، به اين نكته توجه داشته باشند كه سلف صالح آن‌ها، در باره ارث نظر مخالف آنان دارد. بسيارى از بزرگان صحابه و از جمله ابن عباس، حسن بصرى، ضحاك، سدى، مجاهد، شعبى و... ارث سليمان از داوود را ارث مالى مى‌دانند.
ابن عطية اندلسى در تفسير المحرر الوجيز و انصارى قرطبى در الجامع لإحكام القرآن و ابوحيان اندلسى در تفسير بحر المحيط مى‌نويسند:
... فقال ابن عباس و مجاهد و قتادة و أبو صالح: خاف أن يرثوا ماله وأن ترثه الكلالة فأشفق من ذلك وروى قتادة والحسن عن النبي صلى الله عليه وسلم أنه قال: يرحم الله أخي زكرياء ما كان عليه ممن يرث ماله.
ابن عباس و مجاهد و قتاده و ابوصالح گفته اند: حضرت زكريا از اينکه مالش را ديگران ارث ببرند ترسيده بود، قتاده و حسن بصرى از پيامبر عليه السلام روايت كرده‌اند كه فرمود:« خداوند برادرم زكريا را رحمت كند كسى را نداشت كه مالش را از او ارث ببرد ( لذا از خداوند، طلب وارث نمود).
الأندلسي، أبو محمد عبد الحق بن غالب بن عطية، المحرر الوجيز في تفسير الكتاب العزيز، ج 4، ص 4، تحقيق: عبد السلام عبد الشافي محمد، ناشر: دار الكتب العلمية - لبنان، الطبعة: الاولى، 1413هـ- 1993م؛ الأنصاري القرطبي، أبو عبد الله محمد بن أحمد (متوفاي671، الجامع لأحكام القرآن، ج 11، ص 78، ناشر: دار الشعب – القاهرة؛ أبي حيان الأندلسي، محمد بن يوسف، تفسير البحر المحيط، ج 6، ص 164، تحقيق: الشيخ عادل أحمد عبد الموجود - الشيخ علي محمد معوض، شارك في التحقيق 1) د.زكريا عبد المجيد النوقي 2) د.أحمد النجولي الجمل، ناشر: دار الكتب العلمية - لبنان/ بيروت، الطبعة: الأولى، 1422هـ -2001م.
فخر رازى، در تفسير كبير خود، اقوال صحابه و تابعين را اين گونه مطرح مى‌كند:
اختلفوا في المراد بالميراث على وجوه:
أحدها: أن المراد بالميراث في الموضعين هو وراثة المال وهذا قول ابن عباس والحسن والضحاك.
وثانيها: أن المراد به في الموضعين وراثة النبوة و هو قول أبي صالح.
وثالثها: يرثني المال ويرث من آل يعقوب النبوة وهو قول السدي و مجاهد والشعبي وروي أيضاً عن ابن عباس والحسن والضحاك.
ورابعها: يرثني العلم ويرث من آل يعقوب النبوة وهو مروي عن مجاهد...
اهل سنت در ميراث حضرت يحيى از حضرت زکريّّا اختلاف دارند:
نظر اول: مقصود از ميراث در هر دو جاى آيه (يرثنى، يرث من آل يعقوب) وراثت اموال است اين نظر ابن عباس و حسن بصرى و ضحاك است.
نظر دوم: مقصود از آن در هر دو جاى آيه، وراثت نبوت است، اين نظر ابوصالح است.
نظر سوم: مقصود از وراثت در «يرثني»، وراثت مالى و مقصود از آن در «يرث من آل يعقوب»، وراثت نبوت است، اين نظر سدى و مجاهد و شعبى است.
نظر چهارم: مقصود از ميراث در «يرثني» علم و مقصود از آن در «يرث من آل يعقوب»، نبوت است، اين نظر از مجاهد نقل شده‌است.
و همچنين ادله قائلين به وراثت مالى را به اين شكل نقل مى‌كند:
واحتج من حمل اللفظ على وراثة المال، بالخبر والمعقول:
أما الخبر فقوله عليه السلام: « رحم الله زكريا ما كان له من يرثه » وظاهره يدل على أن المراد إرث المال.
و أما المعقول فمن وجهين:
الأول: أن العلم والسيرة و النبوة لاتورث بل لاتحصل إلا بالاكتساب فوجب حمله على المال.
الثاني: أنه قال « و اجعله رَبّ رَضِيّاً » و لو كان المراد من الإرث إرث النبوة لكان قد سأل جعل النبي صلى الله عليه وسلم رضياً و هو غير جائز لأن النبي لا يكون إلا رضياً معصوماً.
افرادى كه ميراث را در آيه، وراثت مالى مى‌دانند، به روايت و دليل عقلى، استدلال نموده‌اند؛ اما سخن رسول خدا صلى الله عليه وآله كه فرمود: «خداوند برادرم زكريا را رحمت كند كسى نبود كه از او ارث برد» ظاهر اين حديث دلالت مى‌كند كه مقصود از ميراث در اين آيه، وراثت مال است.
و اما دليل عقلى دو گونه است:
دليل اول: علم و سيره و نبوت، موروثى نيستند بلكه فقط از راه اكتساب به دست مى‌آيند بناراين حمل ارث ( در يرثنى و يرث من آل يعقوب ) بر ارث مالى لازم و واجب مى‌باشد
دليل دوم: حضرت زكريا به خداوند عرض كرد: « و او را مورد رضايت خود قرار ده » حال اگر مقصود از ارث ( در ابتداى دعايش يرثنى و يرث من آل يعقوب )، ارث نبوت باشد، معناى آن چنين مى‌شود كه او از خدا درخواست نموده است كه پيامبرش را مورد رضايتش قرار دهد و چنين چيزى جايز نيست زيرا كه هر نبى و پيامبرى، مورد رضايت الهى و داراى عصمت است.
الرازي الشافعي، فخر الدين محمد بن عمر التميمي (متوفاي604هـ)، التفسير الكبير أو مفاتيح الغيب، ج 21، ص 156، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1421هـ - 2000م.
پاسخ سوم: نظر بسياري از علماي اهل سنت، ارث مالي است
عالمان اهل سنت در باره ارث حضرت زكريّا% دو عقيده و دو ديدگاه متفاوت دارند:
گروه اوّل
نظر بسيارى از مفسرين اهل سنت در باره ارث حضرت زكريّا، ارث مالى است؛ يعنى همان معناى حقيقى ارث كه براى آيه شريفه بيان شد و حتى بعضى اين نظر را نظر اكثر و مشهورترين نظر در ميان عالمان اهل سنت معرفى نموده‌اند:
حسن بصري
او كه از بزرگان اهل سنت است در باره وراثت علم و نبوت اعتقاد دارد كه ارث بردن آن دو امكان ندارد.
سمرقندى در تفسير خود مى‌گويد:
وقال الحسن ورث المال والملك لا النبوة والعلم لأن النبوة والعلم فضل الله تعالى ولا يكون بالميراث.
حضرت سليمان مال و حكومت را ارث برد؛ زيرا نبوت وعلم، فضل الهى است و با ارث منتقل نمى‌شود.
السمرقندي، نصر بن محمد بن أحمد أبو الليث (متوفاي367 هـ)، تفسير السمرقندي المسمى بحر العلوم، ج 2، ص 575، ذيل آيه، تحقيق: د. محمود مطرجي، ناشر: دار الفكر - بيروت.
و فخر رازى مى‌نويسد:
أما قوله تعالى: «وَوَرِثَ سُلَيْمَانُ دَاوُودُ» فقد اختلفوا فيه، فقال الحسن المال لأن النبوة عطية مبتدأة ولا تورث.
در اينكه سليمان چه چيزى به ارث بُرد اختلاف است، حسن بصرى گفته است: مقصود مال و ثروت است؛ چون نبوت و پيامبرى از داده‌هاى الهى است كه ارث بُردن آن معنى ندارد.
الرازي الشافعي، فخر الدين محمد بن عمر التميمي (متوفاي604هـ)، التفسير الكبير أو مفاتيح الغيب، ج 24، ص 160، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1421هـ - 2000م.
نظر نحاس
او نيز كه از عالمان معروف اهل سنت است، ارث بُردن نبوت را محال مى‌داند نظر او را قرطبى اين گونه نقل مى‌كند:
قال النحاس: فأما معنى «يرثني و يرث من آل يعقوب» فللعلماء فيه ثلاثة أجوبة قيل: هي وراثة نبوة و قيل: هي وراثة حكمة و قيل: هي وراثة مال.
فأما قولهم وراثة نبوة فمحال لأن النبوة لا تورث... وأما وراثة المال فلا يمتنع.
نحاس گفت: علما در معناى آيه «يرثنى و يرث من آل يعقوب » سه پاسخ داده‌اند: 1. وراثت نبوت است؛ 2. وراثت حكمت است؛ 3. وراثت مالى است؛ اما وراثت نبوت، محال است؛ زيرا كه نبوت موروثى نيست... و اما وراثت مالى اشكالى ندارد.
الأنصاري القرطبي، أبو عبد الله محمد بن أحمد (متوفاي671هـ)، الجامع لأحكام القرآن، ج11، ص82، ذيل آيه6 مريم، ناشر: دار الشعب – القاهرة
ابن عطيه اندلسي
ابن عطيه، وراثت مالى حضرت زكريّا در قرآن را، نظر اكثر مفسرين معرفى مى‌كند
قال القاضي أبو محمد عبد الحق بن عطية رضي الله عنه:... والاكثر من المفسرين علي انه اراد وراثة المال.
و ان كان فيهم من ورث ماله كزكرياء علي اشهر الاقوال.
نظر اكثر مفسرين اين است كه حضرت زكريا از يرثنى و يرث من آل يعقوب، وراثت مالى را اراده كرده است.
اگر چه در ميان انبياء، پيغمبرانى هستند كه مالشان را بنا بر مشهور‌ترين قول همچون زكريّا به ارث گذارده‌اند.
الأندلسي، أبو محمد عبد الحق بن غالب بن عطية، المحرر الوجيز في تفسير الكتاب العزيز، ج 4، ص 5، تحقيق: عبد السلام عبد الشافي محمد، ناشر: دار الكتب العلمية - لبنان، الطبعة: الاولى، 1413هـ- 1993م
فخررازي
فخر رازى نيز پس از اين كه نظرهاى گوناگون را در باره ارث حضرت زكريّا در قرآن با ادله‌ هر يك مطرح مى‌كند، در پايان نظر خود را اين گونه بيان كرده است:
والأولي: أن يحمل ذلك على كل ما فيه نفع وصلاح في الدين وذلك يتناول النبوة والعلم والسيرة الحسنة والمنصب النافع في الدين والمال الصالح، فإن كل هذه الأمور مما يجوز توفر الدواعي على بقائها ليكون ذلك النفع دائماً مستمراً.
بهترين نظر اين است: ارث حضرت زكريّا در قرآن حمل شود بر هر آنچه كه در آن نفع و مصلحتى در دين وجود دارد كه شامل نبوت و علم و سيره نيكو و منصب سودمند دينى و مال نيكو مى‌شود؛ زيرا تمام اين امور، از مواردى هستند كه انگيزه هاى فراوانى در بقاى آنان وجود داشته تا آن نفع دوام و استمرار يابد.
الرازي الشافعي، فخر الدين محمد بن عمر التميمي (متوفاي604هـ)، التفسير الكبير أو مفاتيح الغيب، ج 21، ص 184، ذيل آيه 6 مريم، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1421هـ - 2000م.
ابن جرير طبري
وقوله: «يَرِثُنِي وَيَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ» يقول: يرثني من بعد وفاتي، مالي، ويرث من آل يعقوب النبوة، وذلك أن زكريا كان من ولد يعقوب.
اين سخن زکريّّا: « از من وآل يعقوب ارث ببرد»، معنايش اين است كه پس از وفات من مالم را به ارث ببرد و از آل يعقوب، نبوت و پيامبرى را به ارث برد؛ چون زكريّا از اولاد يعقوب بود.
الطبري، أبي جعفر محمد بن جرير (متوفاي 310هـ)، جامع البيان عن تأويل آي القرآن، ج 16، ص 47، ذيل آيه 6 مريم، ناشر: دار الفكر، بيروت – 1405هـ.
ابن عبد البر قرطبى ادعا كرده است كه نظريه ارث مالى، ديدگاه اختصاصى حسن بصرى است؛ در حالى طبق آن چه از قول عالمان اهل سنت گذشت، بطلان بطلان اين نظر ثابت مى‌شود:
كذلك قولهم في « يرثني ويرث من آل يعقوب » لايختلفون في ذلك إلا ما روى عن الحسن أنه قال يرثني مالي ويرث من آل يعقوب النبوة والحكمة.
همچنين علما اختلافى ندارند در باره آيه « يرثنى ويرث من آل يعقوب » به جز نظرى كه از حسن بصزى نقل شده كه گفته: « يرثنى مالى ويرث من آل يعقوب النبوة والحكمة .
النمري القرطبي، أبو عمر يوسف بن عبد الله بن عبد البر (متوفاي463هـ) التمهيد لما في الموطأ من المعاني والأسانيد، ج 8، ص 175، تحقيق: مصطفى بن أحمد العلوي،‏محمد عبد الكبير البكري، ناشر: وزارة عموم الأوقاف والشؤون الإسلامية - المغرب – 1387هـ.
گروه دوّم
امّا گروهى از اهل سنت از روش صحيح عالمان ديگر اهل سنت پيروى نكرده و علي رغم تصريح خود اين گروه به كاربرد كلمه ارث در معناى حقيقى و اراده ارث از اموال؛ ولى متأسفانه ارث حضرت زكريّا و حضرت سليمان را بر علم و نبوت حمل كرده‌اند، مانند: ابوحيان اندلوسى و قرطبي:
والموروث: الملك والنبوّة، بمعنى: صار ذلك إليه بعد موت أبيه فسمي ميراثاً تجوزاً، كما قيل: العلماء ورثة الأنبياء. وحقيقة الميراث في المال والأنبياء لا نورث مالاً.
ميراث: حكومت و پيامبرى است؛ يعنى پس از مرگ پدر( زكريا) به فرزندش يحيى منتقل شد، و اين معناى مجازى ميراث است.
أبي حيان الأندلسي، محمد بن يوسف (متوفاي745هـ)، تفسير البحر المحيط، ج 7، ص 57، تحقيق: الشيخ عادل أحمد عبد الموجود - الشيخ علي محمد معوض، شارك في التحقيق 1) د.زكريا عبد المجيد النوقي 2) د.أحمد النجولي الجمل، ناشر: دار الكتب العلمية - لبنان/ بيروت، الطبعة: الأولى، 1422هـ -2001م .
و شوكانى نيز مى‌نويسد:
وَوَرِثَ سليمانُ دَاوُودَ، أي ورثه العلم والنبوّة... فهذه الوراثة هي وراثة مجازية.
سليمان از داوود ارث برد؛ يعنى دانش و پيامبرى را به ارث برد، كه معناى مجازى وراثت است.
الشوكاني، محمد بن علي بن محمد (متوفاي1255هـ)، فتح القدير الجامع بين فني الرواية والدراية من علم التفسير، ج 4، ص 129، ذيل آيه 16 نمل، ناشر: دار الفكر – بيروت.
تحليل اين نظريه
اين نظرـ چنان‌كه گذشت ـ افزون بر اين كه مخالفان بسيارى از خود اهل سنت دارد، با مشكلات اساسى زير نيز مواجه است :
نبوت و دانش پيامبران، عطاي الهي است نه موروثي
از آنجا كه آيات قرآن يكديگر را تبيين و تفسير مى‌كنند، آيات بسيارى در قرآن وجود دارد كه نبوت و همچنين علم انبياء را عنايت الهى معرفى مى‌كند نه موروثي؛ از اين رو، حمل ارث بر علم و نبوت،‌ بر خلاف قرآن است.
اولَئِكَ الَّذِينَ آَتَيْنَاهُمُ الْكِتَابَ وَالْحُكْمَ وَالنُّبُوَّةَ.
آن‌ها كسانى هستند كه كتاب و حكم و نبوّت به آنان داديم‏.
الأنعام / 89.
و كلّا‍ً آتيناه حكما وعلما.
ما به تمام انبياء حكمت و علم داديم.
الأنبياء / 79.
وآتيناه الحكم صبييا.
ما به يحيى كه خورد سال بود، نبوت داديم.
مريم / 12.
ولقد آتينا داوود وسليمان علما.
ما به داوود و سليمان علم داديم.
مريم / 15.
نتيجه گيري غلط و برخورد دو گانه
اين گروه با اين كه معناى حقيقى ارث را مختص اموال دانسته‌اند؛ ولى در تفسير آيه شريفه راه درستى را نپيموده اند؛ زيرا همانطور كه گذشت، بزرگان اهل سنت، تصريح كرده‌اند كه اصل اولى در استعمال اراده معناى حقيقى است؛ يعنى هنگامى كه در حمل لفظ بر معناى حقيقى يا مجازى ترديد داشته باشيم، حمل بر معناى حقيقى واجب است، مگر اين كه قرينه‌اى محكم وجود داشته باشد.
ولى اين گروه كه ارث پيامبران در قرآن را بر معناى مجازى، حمل كرده‌اند، ارث درحديث «نحن معاشر الانبياء لانورث» را بر معناى حقيقى يعنى ارث مالى بدون قرينه حمل مى‌كنند که اين يك نوع برخورد دوگانه و برخواسته از تعصب با معارف اسلامى است.

سوالات در مورد خلافت

38- چرا کسی به حق الهی حضرت علی و غدیر خم اشاره ای نداشته؟

پاسخ مدیر وبلاگ گفتگوی ارام به نویسنده کتاب

ما می توانیم به سوال شما به دو نوع پاسخ دهیم.

اولا:
آیا علی بن ابیطالب به واقعه غدیر خم احتجاج کرد؟

پاسخ :
امير مؤمنان عليه السلام و بقيه ائمه معصومنين عليهم السلام در موارد بسياري به حديث غدير احتجاج كرده‌اند كه ما بنا به درخواست جنابعالي به چند احتجاج از امير مؤمنان عليه السلام بسنده مي‌كنيم .
1 . احمد بن حنبل در مسندش با سند صحيح نقل مي‌كند :
حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ حَدَّثَنِى أَبِى حَدَّثَنَا حُسَيْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ وَأَبُو نُعَيْمٍ الْمَعْنَى قَالاَ حَدَّثَنَا فِطْرٌ عَنْ أَبِى الطُّفَيْلِ قَالَ جَمَعَ عَلِىٌّ النَّاسَ فِى الرَّحَبَةِ ثُمَّ قَالَ لَهُمْ أَنْشُدُ اللَّهَ كُلَّ امْرِئٍ مُسْلِمٍ سَمِعَ رَسُولَ اللَّهِ -صلى الله عليه وسلم- يَقُولُ يَوْمَ غَدِيرِ خُمٍّ مَا سَمِعَ لَمَّا قَامَ . فَقَامَ ثَلاَثُونَ مِنَ النَّاسِ - وَقَالَ أَبُو نُعَيْمٍ فَقَامَ نَاسٌ كَثِيرٌ - فَشَهِدُوا حِينَ أَخَذَهُ بِيَدِهِ فَقَالَ لِلنَّاسِ « أَتَعْلَمُونَ أَنِّى أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ ». قَالُوا نَعَمْ يَا رَسُولَ اللَّهِ. قَالَ « مَنْ كُنْتُ مَوْلاَهُ فَهَذَا مَوْلاَهُ اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاَهُ وَعَادِ مَنْ عَادَاهُ ». قَالَ فَخَرَجْتُ وَكَأَنَّ فِى نَفْسِى شَيْئاً فَلَقِيتُ زَيْدَ بْنَ أَرْقَمَ فَقُلْتُ لَهُ إِنِّى سَمِعْتُ عَلِيًّا يَقُولُ كَذَا وَكَذَا. قَالَ فَمَا تُنْكِرُ قَدْ سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ -صلى الله عليه وسلم- يَقُولُ ذَلِكَ لَهُ .
مسند احمد ، ج 4 ، ص 370 ، ح 19823 .
حضرت على عليه السّلام مردم را در رحبه گرد آورد و فرمود : سوگند مى‏دهم هر مرد مسلمانى كه غدير خم را به خاطر دارد و سخنى را كه در آن روز از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شنيده است ، از جا برخيزد . سى تن از مردم براى اقامه شهادت بپا خاستند ـ ابو نعيم گفته است كه افراد بسيارى‏ شهادت دادند ـ و اعلام كردند آن هنگام كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله دست امير المؤمنين على عليه السّلام را به دست مبارك خود گرفت خطاب به مردم فرمود :
آيا مي‌دانيد كه من شايسته‌تر به مؤمنان از خود آنها مى‏باشم ؟ همگى فرمايش رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را تصديق كردند . رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود :
هر كس من مولاي او هستم ،‌ اين [علي] مولاي او است ، پروردگارا ! دوست على را دوست بدار ، و دشمن على را دشمن بدار .
ابو طفيل گفت : از ميان جمع در حالى بيرون رفتم كه در خودم احساس ناراحتى مى‏كردم ، و در بازگشت از اجتماع مردم ، به ديدار «زيد بن ارقم» رفتم و به او گفتم : از على چنين و چنان شنيدم و ناراحت شدم ! «زيد» گفت : آنچه را كه شنيدى انكار مكن ! به دليل آن كه، آنچه را كه استماع كرده‏اى من خود از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شنيده‏ام !
هيثمي بعد از نقل روايت مي‌گويد :
رواه أحمد ورجاله رجال الصحيح غير فطر بن خليفة وهو ثقة .
مجمع الزوائد ومنبع الفوائد ، علي بن أبي بكر الهيثمي (متوفاي807 هـ ) ج 9 ، ص 104 ، ناشر : دار الريان للتراث/‏دار الكتاب العربي - القاهرة , بيروت – 1407 .
اين روايت را احمد نقل كرده و راويان آن ، راويان صحيح بخاري هستند ؛ غير از فطر بن خليفه كه او نيز مورد اعتماد است .
2 . احمد بن حنبل در مسندش مي‌نويسد :
حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ حَدَّثَنِى أَبِى حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ جَعْفَرٍ حَدَّثَنَا شُعْبَةُ عَنْ أَبِى إِسْحَاقَ قَالَ سَمِعْتُ سَعِيدَ بْنَ وَهْبٍ قَالَ نَشَدَ عَلِىٌّ النَّاسَ فَقَامَ خَمْسَةٌ أَوْ سِتَّةٌ مِنْ أَصْحَابِ النَّبِىِّ -صلى الله عليه وسلم- فَشَهِدُوا أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ -صلى الله عليه وسلم- قَالَ « مَنْ كُنْتُ مَوْلاَهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاَهُ » .
مسند احمد ، ج 5 ، ص 366 ، ح 23808 .
سعيد بن وهب گويد : حضرت على عليه السّلام در رحبه ، حاضران را سوگند داد كه هر كس در روز غدير خم سخنى در حق من از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شنيده است از جا برخيزد . در اين هنگام پنج تن و يا شش تن برخاستند و گواهى دادند كه آنان در آن روز از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در محل غدير شنيدند، خطاب به مردم فرمود:
هر كس من مولاي او هستم ، اين علي نيز مولاي اوست
هيثمي بعد از نقل روايت مي‌گويد :
رواه أحمد ورجاله رجال الصحيح .
مجمع الزوائد ، ج 9 ، ص 104 .
3 . ابوبكر بزار در بحر الذخار مي‌نويسد :
حَدَّثَنَا يُوسُفُ بْنُ مُوسَى ، قَالَ : ثنا عُبَيْدُ اللهِ بْنُ مُوسَى ، عَنْ فِطْرِ بْنِ خَلِيفَةَ ، عَنْ أَبِي إِسْحَاقَ ، عَنْ عَمْرٍو ذِي مَرَّ ، وَعَنْ سَعِيدِ بْنِ وَهْبٍ ، وَعَنْ زَيْدِ بْنِ يُثَيْعٍ ، قَالُوا : سَمِعْنا عَلِيًّا ، يَقُولُ : نَشَدْتُ اللَّهَ رَجُلا سَمِعَ رَسُولَ اللهِ صلى الله عليه وسلم ، يَقُولُ يَوْمَ غَدِيرِ خُمٍّ لَمَّا قَامَ ، فَقَامَ إِلَيْهِ ثَلاثَةُ عَشَرَ رَجُلا ، فَشَهِدُوا أَنَّ رَسُولَ اللهِ صلى الله عليه وسلم ، قَالَ : أَلَسْتُ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ ، قَالُوا : بَلَى يَا رَسُولَ اللهِ ، قَالَ : فَأَخَذَ بِيَدِ عَلِيٍّ ، فَقَالَ : مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهَذَا مَوْلاهُ ،
اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاهُ ، وَعَادِ مَنْ عَادَاهُ ، وَأَحِبَّ مَنْ أَحَبَّهُ ، وَأَبْغِضْ مَنْ أَبْغَضَهُ ، وَانْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ ، وَاخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ .
البحر الزخار (مسند البزار) ، أبو بكر البزار (متوفاي292 هـ ) ج 3 ، ص 35 ، ح 786 ، ناشر : مؤسسة علوم القرآن , مكتبة العلوم والحكم - بيروت , المدينة - 1409 ، الطبعة : الأولى ، تحقيق : د. محفوظ الرحمن زين الله .
ابو اسحاق از عمرو بن ذى مرّ ، سعيد بن وهب و زيد بن يثيع نقل كرده است كه هر سه به اتفاق هم گفتند كه شنيديم حضرت على عليه السّلام سوگند مى‏داد كه هر كسى از شما از پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله در روز غدير خم آن چه را درباره من فرموده ، شنيده است ، شهادت خود را اعلام نمايد . سيزده تن از حاضران از جاي خود برخاستند و گواهى خود را اعلام داشتند كه از آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله شنيديم ، فرمود :
آيا من از جان مؤمنان سزاوراتر از خود آنها نيستم ؟ مردم فرموده آن حضرت را تصديق كردند . در اين هنگام دست على عليه السّلام را گرفت و فرمود :
«من كنت مولاه فعلىّ مولاه اللهمّ وال من والاه و عاد من عاداه واحبّ من احبّه و ابغض من ابغضه و انصر من نصره و اخذل من خذله» .
هيثمي بعد از نقل روايت مي‌گويد :
رواه البزار ورجاله رجال الصحيح غير فطر بن خليفة وهو ثقة .
مجمع الزوائد ، ج 9 ، ص 105 .
اين روايت را بزار نقل كرده و تمام راويان آن ، راويان صحيح بخاري هستند ، غير از فطر بن خليفه كه او نيز قابل اعتماد است .
4 . و در مسند احمد بن حنبل آمده است :
حدثنا عبد اللَّهِ ثنا عَلِىُّ بن حَكِيمٍ الأودي أَنْبَأَنَا شَرِيكٌ عن أبي إِسْحَاقَ عن سَعِيدِ بن وَهْبٍ وَعَنْ زَيْدِ بن يُثَيْعٍ قَالاَ نَشَدَ عَلِىٌّ الناس في الرَّحَبَةِ من سمع رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم يقول يوم غَدِيرِ خُمٍّ الا قام قال فَقَامَ من قِبَلِ سَعِيدٍ سِتَّةٌ وَمِنْ قِبَلِ زَيْدٍ سِتَّةٌ فَشَهِدُوا انهم سَمِعُوا رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم يقول لعلي رضي الله عنه يوم غَدِيرِ خُمٍّ أَلَيْسَ الله أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِينَ قالوا بَلَى قال اللهم من كنت مَوْلاَهُ فعلي مَوْلاَهُ اللهم وَالِ من وَالاَهُ وَعَادِ من عَادَاهُ .
مسند الإمام أحمد بن حنبل ، أحمد بن حنبل أبو عبدالله الشيباني (متوفاي241 هـ) ج 1 ، ص 118 ، ح950 ، ناشر : مؤسسة قرطبة – مصر .
أبي اسحاق از سعيد بن وهب و از «زيد بن يثيع روايت كرده است كه هر دو تن گفتند : حضرت على عليه السّلام در رحبه ، حاضران را سوگند داد كه هر كس در روز غدير خم سخنى در حق من از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شنيده است از جا برخيزد . در اين هنگام شش تن از كنار سعيد بن وهب و شش تن از كنار زيد بن يسع برخاستند و گواهى دادند كه آنان در آن روز از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در محل غدير شنيدند ، خطاب به مردم فرمود :
آيا خداوند از مؤمنان به خودشان سزاوارتر نيست ؟
حاضران گفتند :
آرى ! خدا بر همگى آنان اولويت دارد.
رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود:
بارخدايا هركه من مولاي او هستيم ، اين علي مولاي اوست ، بارخدايا دوست بدار كساني كه او را دوست دارند و دشمن باش با كسي كه با او دشمني ورزد .
محمد ناصر الباني كه جايگاه ويژه‌اي در نزد وهابيون دارد و از او با عنوان بخاري دوران ياد مي‌كنند ، بعد از نقل اين روايت مي‌گويد :
و أخرج عبد الله بن أحمد في " زوائده على المسند " ( 1 / 118 ) عن سعيد بن وهب و زيد بن يثيع قالا : نشد علي الناس في الرحبة : من سمع رسول الله صلى الله عليه وسلم يقول يوم غدير ( خم ) إلا قام ، فقام من قبل سعيد ستة ، و من قبل زيد ستة ، فشهدوا ... الحديث .
و قد مضى في الحديث الرابع الطريق الثانية و الثالثة . و إسناده حسن ، و أخرجه البزار بنحوه و أتم منه .
و للحديث طرق أخرى كثيرة جمع طائفة كبيرة منها الهيثمي في " المجمع " ( 9 / 103 - 108 ) و قد ذكرت و خرجت ما تيسر لي منها مما يقطع الواقف عليها بعد تحقيق الكلام على أسانيدها بصحة الحديث يقينا ، و إلا فهي كثيرة جدا ، و قد استوعبها ابن عقدة في كتاب مفرد ، قال الحافظ ابن حجر : منها صحاح و منها حسان . و جملة القول أن حديث الترجمة حديث صحيح بشطريه ، بل الأول منه متواتر عنه صلى الله عليه وسلم كما ظهر لمن تتبع أسانيده و طرقه ، و ما ذكرت منها كفاية .
السلسلة الصحيحة ، ج 4 ، ص 249 ، طبق برنامه المكتبة الشاملة .
عبد الله پسر احمد در آنچه بر مسند احمد افزوده است ، از سعيد بن وهب و زيد بن يثيع نقل كرده كه اين دو نفر گفته‌اند : علي در رحبه مردم را سوگند داد كه هر كس حديث غدير را از رسول خدا شنيده است از جا بر خيزد . بعد از شش نفر از كنار سعيد و شش نفر از كنار زيد شهادت دادند ... .
و در حديث چهارم ـ در طريق داشت دوّم و سوّم ـ نيز اين روايت گذشت . سند آن نيكو است و بزار نيز همانند آن را به شكل كامل‌تري نقل كرده است.
و براي اين روايت سند‌هاي بسياري وجود دارد كه طايفه بزرگي از علما آن را نقل كرده‌اند ؛ از جمله هيثمي در مجمع الزوائد .
من نيز تا اندازه‌اي كه در توانم بود اين روايات را بعد از تحقيق سند‌هاي آن ، آن‌هايي را كه سندش قطعي بوده نقل كردم وگر نه اين روايت طرق بسياري دارد . و ابن عقده نيز آن را در كتابي جدا‌گانه آورده است .
ابن حجر عسقلاني در باره حديث غدير گفته : بعضي از روايات غدير صحيح و بعضي از آن حسن هستند . و خلاصه اين كه اين حديث با هر دو قسمتش [ من كنت مولاه ... اللهم وال من والاه] صحيح است ؛ بلكه قسمت اول آن به صورت متواتر از رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم نقل شده ؛ چنانچه براي كساني كه در سند آن تحقيق كرده‌اند ، مطلب آشكاري است و من به اندازه كافي آن را ذكر كردم .
5 . احمد بن حنبل در مسندش مي‌نويسد :
حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ حَدَّثَنِى عُبَيْدُ اللَّهِ بْنُ عُمَرَ الْقَوَارِيرِىُّ حَدَّثَنَا يُونُسُ بْنُ أَرْقَمَ حَدَّثَنَا يَزِيدُ بْنُ أَبِى زِيَادٍ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِى لَيْلَى قَالَ شَهِدْتُ عَلِيًّا فِى الرَّحَبَةِ يَنْشُدُ النَّاسَ أُنْشِدُ اللَّهَ مَنْ سَمِعَ رَسُولَ اللَّهِ -صلى الله عليه وسلم- يَقُولُ يَوْمَ غَدِيرِ خُمٍّ « مَنْ كُنْتُ مَوْلاَهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاَهُ ». لَمَّا قَامَ فَشَهِدَ. قَالَ عَبْدُ الرَّحْمَنِ فَقَامَ اثْنَا عَشَرَ بَدْرِيًّا كَأَنِّى أَنْظُرُ إِلَى أَحَدِهِمْ فَقَالُوا نَشْهَدُ أَنَّا سَمِعْنَا رَسُولَ اللَّهِ -صلى الله عليه وسلم- يَقُولُ يَوْمَ غَدِيرِ خُمٍّ « أَلَسْتُ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَأَزْوَاجِى أُمَّهَاتُهُمْ ». فَقُلْنَا بَلَى يَا رَسُولَ اللَّهِ. قَالَ « فَمَنْ كُنْتُ مَوْلاَهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاَهُ اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاَهُ وَعَادِ مَنْ عَادَاهُ ».
مسند احمد ، ج 1 ، ص 119 ، ح 973 .
الباني بعد از نقل روايت مي‌گويد :
السادسة : عن عبد الرحمن بن أبي ليلى قال : " شهدت عليا رضي الله عنه في الرحبة ينشد الناس .. " . فذكره مثله دون زيادة " و انصر ... " .
أخرجه عبد الله بن أحمد ( 1 / 119 ) من طريق يزيد بن أبي زياد و سماك بن عبيد بن الوليد العبسي عنه . قلت : و هو صحيح بمجموع الطريقين عنه ، و فيهما أن الذين قاموا اثنا عشر . زاد في الأولى : بدريا .
السلسلة الصحيحة ، ج 4 ، ص 249 ، طبق برنامه المكتبة الشاملة .
طريق ششم از عبد الرحمن بن أبي ليلي است كه گفت : در روز رحبه حاضر بودم كه علي عليه السلام مردم را سوگند مي‌داد ...
عبد الله ، پسر احمد بن حنبل اين روايت را از طريق يزيد بن زياد و سماك بن عبيد بن وليد عبسي نقل كرده است .
نظر من اين است كه اين روايت با در نظر گرفتن هر دو سند ، صحيح است . در هر دو روايت اين مطلب وجود دارد كه كساني كه شهادت دادند ، دوازده نفر بودند ؛ ولي در روايت اول اين مطلب اضافه شده است كه همه دوازده نفر بدري بوده‌اند.

ثانیا: آیا کسی از صحابه بود که با جناب ابوبکر بیعت نکرد؟

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
مسند احمد - الإمام احمد بن حنبل - ج 1 - ص 55
ان عليا والزبير ومن كان معهما تخلفوا في بيت فاطمة رضي الله عنها بنت رسول الله صلى الله عليه وسلم
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
فتح الباري - ابن حجر - ج 7 - ص 23
ان عليا والزبير ومن كان معهما تخلفوا في بيت رسول الله صلى الله عليه وسلم
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
عمدة القاري - العيني - ج 24 - ص 10
وفي رواية مالك ومعمر : أن عليا والزبير ومن كان معهما تخلفوا في بيت فاطمة بنت رسول الله صلى الله عليه وسلم وكذا في رواية سفيان
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
شرح نهج البلاغة - ابن أبي الحديد - ج 2 - ص 23
أن عليا والزبير تخلفا عنا في بيت فاطمة ومن معهما
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
الثقات - ابن حبان - ج 2 - ص 153 - 154
حين توفى ‹ صفحه 154 › رسول الله صلى الله عليه وسلم إن عليا والزبير ومن تبعهما تخلفوا عنا في بيت فاطمة
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
مسند احمد|الإمام احمد بن حنبل|1|241|مصادر حديث سنى - فقه|||||دار صادر - بيروت - لبنان||
فتح الباري|ابن حجر|7|852|مصادر حديث سنى - فقه||الثانية||دار المعرفة للطباعة والنشر بيروت - لبنان|دار المعرفة للطباعة والنشر بيروت - لبنان||
عمدة القاري|العيني|24|855|مصادر حديث سنى - فقه||||بيروت - دار إحياء التراث العربي|دار إحياء التراث العربي||
شرح نهج البلاغة|ابن أبي الحديد|2|656|مصادر حديث سنى - عام|محمد أبو الفضل إبراهيم|الأولى|1378 - 1959 م||دار إحياء الكتب العربية - عيسى البابي الحلبي وشركاه||مؤسسة مطبوعاتي إسماعيليان
الثقات|ابن حبان|2|354|مهمترين مصادر رجال سنى||الأولى|1393|مجلس دائرة المعارف العثمانية . بحيدر آباد الدكن الهند|مؤسسة الكتب الثقافية||

آیا بازهم می گویید کسی به حدیث غدیر احتجاج نکرد؟!

39- شیعیان مرتب خطاب به اهل سنت می گویند: طبق عقیدة شما چرا پیامبر ص جانشینی تعیین نکرده ولی ابوبکر تعیین کرده و عمر را بجای خود گذاشته؟!
سوال ما این است که شما شیعیان منکر قیاس هستید و در کتب خود (مثل اصول کافی) احادیثی دارید همچون اینکه امام شما ابوحنیفه را لعن کرده (بخاطر قیاس کردنش) و دین با قیاس به دست نیاید و قیاس عمل شیطان است و...
حال می پرسیم که چرا پس خودتان قیاس می کنید؟
چرا ابوبکر را با پیامبر ص قیاس می کنید؟

پاسخ مدیر وبلاگ گفتگوی ارام به نویسنده کتاب

این منابع اهل سنت که این مطلب را بیان می نماید:

تخريج الأحاديث والآثار - الزيلعي - ج 2 - ص 482 (دار ابن خزيمه رياض)
إني استخلفت عليكم بعدي عمر بن الخطاب
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

كنز العمال - المتقي الهندي - ج 5 - ص 675 – 676 (موسسه الرساله)
أني استخلفت عليكم بعدي عمر بن الخطاب
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

الطبقات الكبرى - محمد بن سعد - ج 3 - ص 200 (دارصادر)
إني استخلفت عليكم بعدي عمر بن الخطاب
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

تاريخ مدينة دمشق - ابن عساكر - ج 30 - ص 411 (دارالفكر)
ني استخلفت عليكم بعدي عمر بن الخطاب
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

تاريخ المدينة - ابن شبة النميري - ج 2 - ص 668 (دارالفكر قم)
إني استخلفت عليكم بعدي عمر بن الخطاب
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

تاريخ الإسلام - الذهبي - ج 3 - ص 116 (دارالكتاب العربي)
إني استخلفت عليكم بعدي عمر بن الخطاب
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

الامامة والسياسة - ابن قتيبة الدينوري ، تحقيق الزيني - ج 1 - ص 25 (موسسه الحلبي)
أنه استخلف عمر ،
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

الامامة والسياسة - ابن قتيبة الدينوري ، تحقيق الزيني - ج 1 - ص 25 (موسسه الحلبي)
استخلفت عليهم خيرهم في نفسي

اما در مورد اینکه فرمودید. شیعیان قیاس می کنند.
برادر عزیزم. به این نمی گویند قیاس.
شما می گویید: انتخاب خلیفه باید توسط مردم باشد و این حق مسلم مردم است که در یک نمونه بزرگ دموکراسی خلیفه خویش را انتخب کنند. پس قیاس نیست. عمل به قانون هست.
شاید گروهی بگویند. ابوبکر بهتر از مردم میدانسته است که چه کسی خوب است. یا به قول معروف (حق وتو) دارد.
یک سوال؟
اگر قرار باشد (حق وتو) در کار باشد. آیا پیامبر احق به این می باشد یا ابوبکر؟
ما قیاس نکردیم. ما دنبال دموکراسی هستیم. نمونه دموکراسی باید همیشه تکرار شود.

40- شیعه معتقد است که خلافت الهی حضرت علی، غصب شده است.
سوال: اگر این منصب، منصبی الهی است، پس چگونه قابل غصب شدن است؟

پاسخ مدیر وبلاگ گفتگوی ارام به نویسنده کتاب

اين كه امامت منصب الهي است شكي در آن نيست ؛ اما قرار نيست كه اين منصب با زور و غلبه بر مردم تحميل شود ، مردم در انتخاب راه خداوند اختيار كامل دارند ، هر كس خواست مي‌تواند امامت الهي را بپذيرد و اگر كسي نخواست و دلش خواست و حکومت شيطاني را بپذيرد آزاد است . راه و چاه مشخص است و اختيار به دست خود انسان است .
زیرا در قران کریم فرموده است (لااکراه فی الدین) پس هر کس هر آنچه خواهد به آن رسد.
همچنین مقام خلافت و امامت با یکدیگر فرق دارد.
طبق عقیده شیعیان منصبی که غصب شده است. خلافت بوده است نه امامت.
زیرا شیعیان برای امام شرایطی قائلند از قبیل:
(( امام آن است که بواسطه وصول به مقام یقین، و کشف ملکوت، هیمنه بر عالم امر پیدا نمود. و باطن افعال بر او مشهود گردد و بتواند با سیطره بر باطن، قلوب را به مقاصد و غایات رهبری کند.) (امام شناسی ج1 ص145)
پس به زبان راحت تر.
(هر امامی می تواند خلیفه باشد ولی هر خلیفه ایی نمی تواند امام باشد.)

41- شيعه عدم بيعت حضرت علي را تا مدت زماني اندک نوعي مخالفت قلمداد مي کند/ حضرت علي به عباس در مورد بيعت مي فرمايند: إني أکره عن اختلاف: من از اختلاف بيزارم. آيا اين دو عقيده متناقض نيست؟

پاسخ مدیر وبلاگ گفتگوی ارام به نویسنده کتاب

دوست عزیز به قول از منطقیون.
قیاس مع الفارق انجام دادید.
آیا نمی شود این دو مسئله ایی رو که فرمودید. جمع کرد؟
یعنی علی بن ابیطالب برای چند ماه بیعت نکرده باشد. و بعد از چند ماه برای جلوگیری از اختلاف بیعت کند؟
از جنابعالی که شعار منطق می دهید. این چنین استدلال و مقدمه چیدن و نتیجه گیری بعید است.
این مطالب کتب دسته اول شما در تایید کلام بنده است:
. . . . . . . . . .
صحيح البخاري - البخاري - ج 5 - ص 83
ولم يكن يبايع تلك الأشهر
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
فتح الباري - ابن حجر - ج 7 - ص 378
ولم يكن يبايع تلك الأشهر
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
صحيح مسلم - مسلم النيسابوري - ج 5 - ص 154
ولم يكن بايع تلك الأشهر
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
صحيح ابن حبان - ابن حبان - ج 11 - ص 153
ولم يكن بايع تلك الأشهر
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
صحيح البخاري|البخاري|5|256|مصادر حديث سنى - فقه|||1401 - 1981 م||دار الفكر للطباعة والنشر والتوزيع||طبعة بالأوفست عن طبعة دار الطباعة العامرة بإستانبول
فتح الباري|ابن حجر|7|852|مصادر حديث سنى - فقه||الثانية||دار المعرفة للطباعة والنشر بيروت - لبنان|دار المعرفة للطباعة والنشر بيروت - لبنان||
صحيح مسلم|مسلم النيسابوري|5|261|مصادر حديث سنى - فقه|||||دار الفكر - بيروت - لبنان||طبعة مصححة ومقابلة على عدة مخطوطات ونسخ معتمدة
صحيح ابن حبان|ابن حبان|11|354|مصادر حديث سنى - عام|شعيب الأرنؤوط|الثانية|1414 - 1993 م||مؤسسة الرسالة||
42- شيعه اين داستان را قبول دارد که ابوسفيان به حضرت علي  در جريان انتخاب ابوبکر گفت: اگر بخواهي مدينه را از سواره و پياده عليه ابوبکر پر مي کنم ولي حضرت علي به او گفت: برو من نيازي به سواره و پياده تو ندارم. شيعه در جايي ديگر معتقد است که حضرت علي از برخي افراد خواست تا سر خود را بتراشند و هنگام سحر براي قيام عليه ابوبکر به در خانه ايشان بيايند که اين افراد خلف وعده کردند و... عجيب است شيخ شرف الدين علت عدم اشاره حضرت علي به ماجراي غدير را حفظ و رعايت مصلحت مي داند ولي در اين داستان، حضرت علي از 40 نفر خواسته اند که عليه حکومت شمشير بکشند!!!! و از آن طرف کمک ابوسفيان را رد مي کند!! براستي علت اينهمه تناقضات درهم و برهم چيست؟

پاسخ مدیر وبلاگ گفتگوی ارام به نویسنده کتاب

پاسخ به کتاب (شهادت فاطمه زهرا دروغ بزرگ تاریخ. جناب بسطامی)
آيا ابو سفيان خلافت را براي خود مى‌خواست يا علي و عباس:
در باره قريش و ابوسفيان بايد گفت:
جناب مولوى آيت الله محسنى بسطامى اقرار کرده‌اند که در قريش بنو اميه با رسول خدا صلى الله عليه وآله دشمنى داشتند كه در رأس آنان ابوسفيان رئيس قريش بود، و همه مى‌دانند ضربه‌اى که قريش و بنو اميه از علي عليه السلام خورد از کسى ديگر نخورد. ولى در اين نوشته مى‌بينيم ابوسفيان به علي عليه السلام مى‌گويد: اگر تو بخواهى مدينه را پر از سواره و پياده مى‌کنم!!! يعنى ابوسفيان دشمن خونى علي عليه السلام مى‌خواست به نفع امير مؤمنان، سرباز وارد مدينه کند؟ هيچ ساده لوحى هم اين مطلب را باور نمى‌کند؛ لذا امير مؤمنان با وى مخالفت کردند.
اما چرا ابوسفيان نزد علي عليه السلام آمد؟ چرا اين حرف را به طلحه يا زبير نزد؟ مگر ايشان از بزرگان قريش نبودند؟ و چرا نزد ديگر قريشيان موجود در مدينه نرفت؟ مگر اهل سنت نمى‌گويند که علي عليه السلام با خلافت ابوبکر موافق بود؟ اين روايت به خوبى نشان‌دهنده آن است که ابوسفيان هم مى‌دانسته است که حق با امير مؤمنان است و خواسته است از همين حربه بر ضد اسلام استفاده نمايد.
تحريف روايت اهل سنت:
اما در باره اصل روايت بايد گفت که جناب مولوى آيت الله محسنى بسطامي، اصل بى طرفى را رعايت نکرده و با حذف ابتدا و انتهاى روايت چنين وانمود کرده است که انگار ابوسفيان خلافت را براى علي يا عباس مى‌خواسته است و حضرت علي نپذيرفته و فرموده است، ابوبکر صلاحيت خلافت دارد.
حدثني محمد بن عثمان بن صفوان الثقفي قال حدثنا أبو قتيبة قال حدثنا مالك يعني ابن مغول عن ابن الحر قال قال أبو سفيان لعلي ما بال هذا الأمر في أقل حي من قريش والله لئن شئت لأملأنها عليه خيلا ورجالا قال فقال علي يا أبا سفيان طالما عاديت الإسلام وأهله فلم تضره بذاك شيئا إنا وجدنا أبا بكر لها أهلا
حدثني محمد بن عثمان الثقفي قال حدثنا أمية بن خالد قال حدثنا حماد بن سلمة عن ثابت قال لما استخلف أبو بكر قال أبو سفيان مالنا ولأبي فصيل إنما هي بنو عبد مناف قال فقيل له إنه قد ولى ابنك قال وصلته رحم
حدثت عن هشام قال حدثني عوانة قال لما اجتمع الناس على بيعة أبي بكر أقبل أبو سفيان وهو يقول والله إني لأرى عجاجة لا يطفئها إلا دم يا آل عبد مناف فيم أبو بكر من أموركم أين المستضعفان أين الأذلان علي والعباس وقال أبا حسن ابسط يدك حتى أبايعك فأبى علي عليه فجعل يتمثل بشعر المتلمس
ولن يقيم على خسف يراد به إلا الأذلان عير الحي والوتد
هذا على الخسف معكوس برمته وذا يشج فلا يبكي له أحد
قال فزجره علي وقال إنك والله ما أردت بهذا إلا الفتنة وإنك والله طالما بغيت الإسلام شرا لا حاجة لنا في نصيحتك.
... ابوسفيان به علي گفت: چه شده است که خلافت در دست کوچکترين قبيله قريش قرار گرفته؟ اگر بخواهى مدينه را پر از سواره و پياده مى‌کنم؛ علي گفت: اى ابوسفيان مدتى طولانى است که با اسلام و اهل آن دمشنى داري؛ اما نتوانسته‌اى به آن ضربه بزني؛ ما ابوبکر را براى خلافت سزاوار يافتيم.
... هنگامى كه ابوبکر خليفه شد، ابوسفيان گفت: ما با ابوفصيل چه ارتباطى داريم ( که خلافت ايشان را قبول کنيم؟ ) حق با فرزندان عبد مناف است؛ به وى گفته شد: ابوبکر فرزند تو را والى قرار داده است!!! گفت: حق فاميلى را ادا کرده است!!!
مردم براى بيعت با ابوبکر گردآمدند، ابوسفيان گفت: من آشوبى مى‌بينم که آن را فقط خون آرام مى‌کند. اى فرزندان عبد مناف! ابوبکر در کدام يک از کارهاى شما جايگاهى داشته است؟ اى دو ذليل! اى علي و اى عباس؟ سپس به علي گفت: اى علي دست خود را بگشا تا با تو بيعت کنم؛ علي قبول نکرد. ابوسفيان شعر ملتمس را خواند که:
در بيابان کسى زندگى نمى‌کند مگر دو قبيله ذليل حى و وتد
اين يکى نيزه خود را در بيابان سر و ته گذاشته ( قصد جنگ ندارد) وآن ديگرى ناله مى‌زند؛ ولى کسى به او کمک نمى‌کند.
علي او را منع کرد و گفت: تو از اين کارها جز فتنه چيز ديگرى نمى‌خواهي. و مدتى است طولانى که با اسلام به بدى رفتار کرده‌اى! و ما احتياج به خير خواهى تو نداريم.
الطبري، أبي جعفر محمد بن جرير (متوفاي310)، تاريخ الطبري، ج 2، ص 237، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت.
جناب مولوى آيت الله محسنى بسطامى به جهت حفظ مقام صحابى جليل القدر ابوسفيان بن حرب و مشخص شدن قصد وى جهت خيانت، اصل اين روايت در کتب اهل سنت را ذکر نکرده و ترجمه را هم تحريف كرده است:
زمانى كه خبر رسيد ابوبكر (از تيره بسيار ضعيف قريش يعنى بنى تيم ) جانشين پيامبر شده براى ابوسفيان كه تازه مسلمان شده بود غير قابل تحمل بود لذا فورا صدا زد: اين الاذلان؟ دو مرد ذليل كجايند؟
پرسيدند منظورت چه كسانى است؟ گفت: علي و عباس. ابوسفيان هنگامى كه با علي و عباس روبرو شد گفت: چرا نشسته ايد، بنى تيم كيستند كه رهبرى را بدست گيرند؟ ابوسفيان چنين ادامه داد: والله لاملان المدينة خيلا و رجالا. (قسم بخدا مدينه را پر از پياده نظام و سواره نظام مى‌كنم و حكومت را با زور از آنان براى شما مى‌گيرم.)
علي كه به سخنان ابوسفيان گوش مى‌داد به او نهيب زد و اخطار كرد وفرمود: اگر كوچكترين حركتى بر ضد ابوبكر انجام دهى من نخستين كسى خواهم بود كه در مقابل تو مى‌ايستم، ما ابوبكر را اهل مى‌دانيم. ابوسفيان ناراحت شده الفاظ بدى گفته و رفت. (تاريخ طبرى جلد 2 قسمت آغاز خلافت ابوبكر).
مى‌بينيد که جناب مولوى آيت الله محسنى بسطامى آن قسمت از کلمات امير مؤمنان که قصد ابوسفيان را بر ملا مى‌کند ذکر نکرده و با تحريف از کنار آن گذشته است.
اصل اين روايت در کتاب‌هاي شيعه:
بخش پايانى اين روايت با مضمونى که ذکر شد، در کتب شيعه موجود نيست؛ بلکه اين مضمون در کتب اهل سنت است؛– و همين نشان‌دهنده آشنا نبودن نويسنده اين مقاله به روايات شيعه است؛ زيرا اگر با آثار شيعه آشنايى مى‌داشت، روايت را در اين زمينه نقل مى‌کرد – لذا شيعيان در بحث با اهل سنت تنها به قسمت اول اين روايت استدلال مى‌کنند؛ زيرا قسمت آخر آن تحريف شده است و اگر قسمت آخر در کتب شيعه، همانگونه بود که جناب مولوى آيت الله بسطامى گفته است، ما شيعيان اصلا بحثى با اهل سنت نداشتيم و ايشان مى‌توانستند به همين روايت استدلال کنند؛. اما اصل روايت در کتب شيعه چنين است:
أما والله لئن شئتم لأملأنها خيلا ورجلا. فناداه أمير المؤمنين عليه السلام: ( ارجع يا أبا سفيان، فوالله ما تريد الله بما قول، وما زلت تكيد الإسلام وأهله، ونحن مشاغيل برسول الله صلى الله عليه وآله، وعلى كل امرئ ما اكتسب وهو ولي ما احتقب ).
قسم به خداوند اگر بخواهيد مدينه را پر از سواره و پياده مى‌کنم. امير مؤمنان به وى فرمود: اى ابوسفيان بازگرد؛ قسم به خدا که در آنچه مى‌گويى خدا را نمى‌خواهى! هميشه براى اسلام و مسلمانان نقشه كشيده‌اي؛ ما الان مشغول (غسل و کفن و دفن) رسول خدا 7 هستيم. و بر دوش هر کسى بارى است که خود کسب کرده است و سرپرست آنچه جمع آورى کرده همواست.( يعنى ابوبکر خود بار گناهش را بر دوش خواهد کشيد که به جاى غسل و کفن رسول خدا، مشغول طرح ريزى براى خلافت خود شده است!).
الشيخ المفيد، محمد بن محمد بن النعمان ابن المعلم أبي عبد الله العكبري، البغدادي (متوفاي413 هـ)، الإرشاد في معرفة حجج الله علي العباد، ج 1، ص 190، تحقيق: مؤسسة آل البيت عليهم السلام لتحقيق التراث، ناشر: دار المفيد للطباعة والنشر والتوزيع - بيروت - لبنان، الطبعة: الثانية، 1414هـ - 1993 م.
اما اين که چرا امير مؤمنان از کمک قريش استفاده نکرد؟
پاسخ واضح است. اگر ابوسفيان به مدينه لشکر مى‌کشيد به جاى ابوبکر و عمر نخستين کسى را که مى‌کشت حضرت علي بود و بساط اسلام را بر هم مى‌زد. اين همان مطلبى است که امير مؤمنان نيز به آن اشاره دارد.
البته همان گونه كه درکتاب الارشاد آمده واين روايت نيز نشان مى‌دهد، اين ماجرا در همان روز سقيفه اتفاق افتاده است. يعنى هنوز امير مؤمنان با ابوبکر بيعت نکرده بود؛ اين مضمون را از بعضى عبارات اهل سنت نيز مى‌توان به دست آورد؛ زيرا در ابتداى اين روايت گفته اند:
«لما اجتمع المهاجرون لبيعة ابي بکر»؛ «علي بيعة ابي بکر»؛ «لما بويع لابي بکر»؛ «لما اجتمع الناس على بيعة أبي بكر».
هنگامى كه که مهاجرين براى بيعت با ابوبکر گردآمدند؛ يا هنگامي که با ابوبکر بيعت شد يا هنگامى كه مردم براى بيعت با ابوبکر گردآمدند.
اما در صحاح اهل سنت آمده است که علي بن ابوطالب پس از شش ماه بيعت کرد. و تا آن زمان با بيعت وى مخالفت کرد. همين قرينه نشانه دروغ بودن انتهاى اين روايت در کتب اهل سنت است.
نتيجه گيري:
سخن ايشان در باره ابوسفيان صحيح است که مى‌خواست خلافت را بگيرد؛ اما مهم اين است كه براى چه کسى؟ چون هنگامى كه ديد خلافت از علي گرفته شده و در اختيار ابوبکر و عمر است، تصميم گرفت از اين موضوع به نفع خودش استفاده كند؛ ولى چون ابوبکر وى را مى‌شناخت، به همين جهت فرزندان ابوسفيان يعنى معاويه و يزيد بن ابوسفيان را به عنوان کارگزاران خاص خود قرار داد.(آدرس اين مطلب در همان متن تاريخ طبرى ذکر شد )
لذا مشخص مى‌گردد که سيره ابوسفيان و اهل بيت او و بنى اميه با سيره عمر يکى بوده است و همگى به هر وسيله‌اى كه باشد مى‌خواستند حق علي را بگيرند.
حال آيا معقول است علي از کمک ابوسفيان و امثال وى براى گرفتن حق خود استفاده کند؟

سوالات در موردازدواج ام کلثوم و عمر

43- ام کلثوم دختر حضرت علی به همسری عمر بن خطاب در آمده است (به تواتر در کتب مختلف ثبت شده، حتی کتب شیعه همچون: کافی، بحار الانوار، تهذیب و تاریخ یعقوبی).
سوال: مگر در اسلام نیامده که با هم کفو خود ازدواج کنید؟ پس چرا حضرت علی به این قانون اعتنایی نداشته است؟!
فراموش نکنید که دختر گرفتن از شخصی با دختر دادن به او تفاوت دارد و دختر دادن بسیار مهمتر است. (شما می توانید از اهل کتاب دختر بگیرید، ولی نمی توانید به آنها دختر بدهید).
44- چرا ام كلثوم با قاتل مادرش فاطمه (يعني حضرت عمر) حاضر به ازدواج شد؟ (در كافي حديث صريحي در تاييد اين كه ام كلثوم، دختر علي همسر عمر، بوده است وجود دارد)
45- ازدواج حضرت عمر با ام کلثوم دختر علي و فاطمه يک رسم عادي و پيش پا افتاده بوده و چندان موضوع مهمي نيست/ ولي ازدواج علي با فاطمه... (فکر مي کنم نيازي به توضيح نباشد).
46- چرا در مورد ازدواج ام كلثوم دختر فاطمه زهرا با عمر بن خطاب و ازدواج دو دختر از دختران پيامبر ص با عثمان، سخني نمي گوئيد؟

پاسخ مدیر وبلاگ گفتگوی ارام به نویسنده کتاب

داستان ازدواج:
1ـ ابن سعد مي‏گويد: «... عمربن خطاب، ام كلثوم دختر علي بن ابي طالب را به ازدواج خود درآورد، در حالي كه دختري غيربالغ بود و نزد او بود تا هنگامي كه عمر كشته شد و براي او دو فرزند به نام زيد و رقيه به دنيا آورد.»[1]
2ـ حاكم نيشابوري به سند خود از علي بن حسين نقل مي‏كند: عمر بن خطاب براي خواستگاري امّ‏كلثوم دختر علي(ع) نزد او آمد و از او خواست كه دخترش را به نكاح وي درآورد. علي(ع) فرمود: من او را براي فرزند برادرم، عبدالله بن جعفر گذاشته‏ام. عمر گفت: بايد او را به نكاح من درآوري... آنگاه علي(ع) امّ‏كلثوم را به ازدواج او درآورد. سپس عمر نزد مهاجران آمد و گفت: آيا به من تبريك نمي‏گوييد؟ گفتند: به چه دليل؟ گفت: به دليل ازدواج امّ‏كلثوم دختر علي فاطمه. من شنيدم از رسول خدا(ص) كه فرمود: هر نسب و سببي روز قيامت منقطع است، مگر سبب و نسب من. از همين رو، دوست دارم كه بين من و رسول خدا(ص) نسب و سبب باشد.»[2]
3ـ بيهقي نيز به سند خود از علي بن الحسين(ع) نقل مي‏كند: عمر بعد از انجام گرفتن ازدواج از مهاجران خواست كه به او تبريك گويند، زيرا از رسول خدا(ص) شنيده بود كه هر سبب و نسبي غير از سبب و نسب حضرت در روز قيامت منقطع مي‏شود.»[3]
اين قضيه را عده‏اي ديگر، امثال: خطيب بغدادي،[4] ابن عبدالبرّ،[5] ابن اثير[6] و ابن حجر عسقلاني[7] نقل كرده‏اند.
بررسي كلّي سندها
1ـ بخاري و مسلم از ذكر اين حديث اعراض كرده و آن را در دو كتاب معروف و مهمّ خود نقل نكرده‏اند و چه بسيار احاديثي كه به همين جهت علماي اهل سنت تضعيف نموده‏اند.
2ـ حديث در صحاح ستّه و ديگر كتاب‏هاي معروف اهل سنت، همانند مسند احمد بن حنبل نيامده است.
بررسي سند هر يك از روايات
حاكم نيشابوري در نقل ماجرا آن را صحيح، ولي ذهبي در تلخيص المستدرك سند آن را منقطع دانسته است؛ همان‏گونه كه بيهقي آن را مرسل مي‏داند. هم‏چنين بيهقي با سندهاي ديگري اين قضيه را نقل كرده كه همه آنها ضعيف است.
ابن سعد نيز حديث را در الطبقات الكبري به طور مرسل نقل كرده است. ابن حجر در الاصابه با سند خود نقل كرده كه در آن «عبدالرحمن بن زيد بن اسلم» است كه تعداد زيادي از علماي رجال اهل سنت او را تضعيف نموده‏اند.[8] هم‏چنين در سند آن «عبدالله بن وهب» وجود دارد كه تضعيف شده است.[9]
ابن حجر به سندي ديگر از عطاء خراساني نقل كرده كه ابن عدي و بخاري او را از جمله ضعيفان شمرده‏اند.[10]
خطيب بغدادي نيز آن را با سندي نقل كرده كه در آن احمد بن حسين صوفي، عقبة بن عامر جهني و ابراهيم بن مهران مروزي وجود دارد كه اوّلي تصريح به ضعف او شده، دوّمي را از لشكريان و اميران معاويه ذكر كرده‏اند و سوّمي نيز مهمل دانسته شده است. در نتيجه مي‏توان گفت كه هيچ يك از روايات، سند معتبري ندارد.
بررسي متون احاديث
با مراجعه به متن‏هاي مختلف احاديث، به برخي از اشكال‏ها اشاره مي‏كنيم:
1ـ تهديد و ارعاب
از برخي روايات استفاده مي‏شود كه خواستگاري با تهديد و ارعاب بوده است.
كليني از امام صادق(ع) در مورد ازدواج امّ‏كلثوم نقل مي‏كند كه حضرت فرمود: «وي زني از زنان ما بود كه غاصبانه به ازدواج ديگري درآمد... .»[11]
شيخ مفيد(ره) مي‏فرمايد: «اميرالمؤمنين(ع) به دليل تهديد عمر و در امان نبودن جان خود و شيعيانش، از روي ضرورت، و ناچاري تن به اين امر داد و همان‏گونه كه در جاي خود گفته‏ايم، ضرورت اظهار كلمه كفر را مشروع مي‏كند؛ خداوند متعال مي‏فرمايد: (اِلاّ مَنْ اُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالاْيِمانِ.)[12]
ابن سعد نقل مي‏كند كه علي(ع) در جواب خواستگاري عمر فرمود: او دختري كوچك است. عمر در جواب گفت: به خدا سوگند تو حقّ نداري كه مرا از اين كار منع كني و من مي‏دانم كه چرا او ار به نكاحم درنمي‏‏آوري... .[13]
ابن المغازلي نيز از عمر بن خطاب نقل مي‏كند كه گفت: به خدا سوگند! مرا چيزي بر اصرار اين خواستگاري وادار نكرد، مگر آن كه از رسول خدا شنيدم... .[14]
از اين حديث استفاده مي‏شود حضرت بنا به اصرار زياد تن به اين درخواست داد.
از برخي متون تاريخي نيز استفاده مي‏شود خواستگاري به پيشنهاد و تأكيد «عمرو بن عاص» بوده است.
شيخ مفيد(ره) مي‏فرمايد: «ضرورت، هرگاه انسان را به نكاح و دختر دادن به گمراه بكشاند، در صورتي كه او اظهار به كلمه اسلام دارد، كراهت برطرف شده و نكاح جايز مي‏شود. اين ماجرا از قضيه لوط تعجب‏انگيزتر نيست. حضرت لوط(ع) به آنان پيشنهاد كرد: هر كدام از دخترانش را مي‏خواهند به نكاح خود درآورند، با آن كه آنان كافر و گمراه بودند خداوند از قول او مي‏فرمايد: (هؤُلاءِ بَناتِي هُنَّ اَطْهَرُ لَكُمْ)؛[15] «اينان دختران من هستند و براي شما پاك‏ترند».[16]
همو در جايي ديگر مي‏‏نويسد: «بر فرض صحّت اصل قضيه، براي آن دو توجيه هست كه هر دو با مذهب شيعه در گمراهي سابقين بر امام علي(ع)، منافاتي ندارد:
الف) نكاح طبق ظاهر اسلام صورت گرفته كه عبارت است از: شهادتين، نماز به سمت قبله و اقرار به تمام شريعت. اگرچه افضل آن است با كسي ازدواج شود كه به ولايت اعتقاد دارد، نه آن كه به ظاهرِ اسلام، گمراهي را اضافه كرده، لكن تا حدّي كه او را از اسلام خارج نكند. ولي اگر ضرورت، كسي را مجبور به نكاح با انسان گمراه وادار كند، در صورتي كه اظهار به كلمه شهادتين دارد، كراهت از آن برطرف مي‏شود و چيزي كه در حال اختيار مكروه بوده، جايز مي‏گردد. اميرالمؤمنين(ع) احتياج به تأليف قلوب و حفظ خون‏ها داشت؛ از همين رو ملاحظه كرد كه اگر بخواهد با اين امر مخالفت كند، در دين و دنياي مردم فساد ايجاد خواهد شد، لذا به درخواست او جامه عمل پوشانيد.
ب) نكاح و ازدواج با گمراه ـ همانند كسي كه منكر امامت بوده و آن را براي كسي مي‏داند كه استحقاقش را ندارد ـ حرام است، مگر در صورتي كه انسان بر دين و جانش بترسد؛ همان‏گونه كه اظهار كلمه كفر ـ كه ضد كلمه ايمان است ـ در همين صورت جايز است و خوردن مردار و گوشت خوك هنگام ضرورت حلال مي‏گردد، اگرچه در صورت اختيار، حرام است. در جاي خود به اثبات رسيده كه ضرورت‏ها، محذورات و محرمات را مباح مي‏كند؛ همان‏گونه كه حضرت لوط(ع) دخترانش را بر كافران قومش عرضه كرد. هم‏چنين رسول خدا(ص) در زمان جاهليت، دو نفر از دخترانش را به دو كافر تزويج نمود.»[17]
و نيز مي‏فرمايد: «رسول خدا(ص) قبل از بعثت، دو نفر از دخترانش را يكي به نكاح عتبةبن ابي لهب و ديگري را به نكاح ابي العاص بن ربيع درآورد و بعد از بعثت، آنان را از شوهرانشان جدا نمود. عقبه بر كفر از دنيا رفت، ولي ابوالعاص بعد از جدايي اسلام آورده و دوباره به نكاح اول بازگشت... .»[18]
2ـ اضطراب در متن حديث
احاديث مضطرب است و مي‏دانيم كه اضطراب متن از جمله اموري است كه حديث را از حجّيت و اعتبار ساقط مي‏كنند. در برخي از روايات آمده است: اميرالمؤمنين متولّي عقد دخترش شد. دسته‏اي ديگر مي‏گويد: عباس متولّي آن شد. در بعضي آمده است: عقد بعد از تهديد عمر انجام گرفت. عده‏اي ديگر مي‏گويد: عقد با اختيار و ميل و رغبت امام صورت گرفت. در دسته‏اي از روايات آمده است: عمر از او صاحب بچه‏اي شد كه نامش را «زيد» نهاد. برخي ديگر مي‏گويد: عمر قبل از مباشرت با وي، كشته شد. در دسته‏اي از روايات آمده است: زيد بن عمر نسل داشته است. در برخي ديگر آمده است: زيد بن عمر نسلي از خود به جاي نگذاشت. بعضي مي‏گويد: زيد و مادرش، ام‏كلثوم كشته شدند. در دسته‏اي از روايات آمده است: مادر زيد پس از مرگ وي زنده بود. در برخي منابع ذكر شده است: عمر مهر او را چهل هزار درهم قرار داد. عده‏اي ديگر مهر او را چهار هزار درهم نوشته‏اند و گروهي نيز آن را پانصد درهم نقل كرده‏اند.
3ـ تناسب نداشتن سنّ عمر با ام‏كلثوم
فقيهان در بحث نكاح، كفو و همانند بودن بين زن و مرد را شرط مي‏دانند، و حال آن‏كه مي‏دانيم هيچ تناسبي بين اين دو از نظر سنّ نبوده، زيرا در برخي از احاديث آمده كه علي(ع) به عمر فرمود: او صغيره است... و در بعضي ديگر آمده كه حضرت(ع) فرمود: او صبيّه است.[19]
4ـ ام كلثوم دختر ابي‏بكر
از برخي تواريخ استفاده مي‏شود كه ابي‏بكر دختري به نام «امّ‏كلثوم» داشت كه عمر از وي خواستگاري كرد. از همين رو ممكن است به جهت تشابه اسمي آن را به دختر اميرالمؤمنين نسبت داده‏اند.
ابن قتيبه در «المعارف» مي‏گويد:
«عمر هنگام خواستگاري از امّ‏كلثوم دختر ابي‏بكر، وي را نزد عايشه برد. عايشه آن را قبول كرد، ولي ام‏كلثوم از عمر كراهت داشت....»[20]
عمري موصلي نيز اين قصه را در كتاب الروضة الفيحاء في تواريخ النساء[21] و نيز عمر رضا كحاله در كتاب اعلام النساء[22] نقل كرده است.
5ـ ام‏كلثوم دختر جرول
برخي از مورخان مادر زيد بن عمربن خطاب را امّ‏كلثوم دختر جرول دانسته‏اند، لذا ممكن است تشابه اسمي باعث شده باشد كه آن را به دختر اميرالمؤمنين(ع) نسبت دهند.
طبري مي‏گويد: مادرِ زيد اصغر و عبيدالله كه در جنگ صفين همراه معاويه كشته شدند، امّ‏كلثوم دختر جرول بوده است كه اسلام بين او و عمر جدايي انداخت.»[23]
اغلب مورخان موضوع ازدواج امّ‏كلثوم، دختر جرول را با عمر بن خطاب در جاهليّت نقل كرده‏اند.[24]
6ـ تنافي قضيه با ثوابت شريعت
با مراجعه به برخي از روايات پي مي‏بريم يا عمر بن خطاب به مسائل شريعت بي‏توجه بوده يا اين كه اصل قصّه دروغ است.
خطيب بغدادي نقل مي‏كند: قبل از ازدواج، علي(ع) به ام‏كلثوم دختر فاطمه امر كرد كه خود را زينت كند؛ آن‏گاه نزد عمر فرستاد. عمر هنگامي كه او را ديد به سويش حركت كرده و به ساق پايش دست كشيد و گفت: به پدرت بگو: راضي هستم. وقتي او (ام‏كلثوم) نزد علي(ع) آمد، حضرت فرمود: عمر چه گفت: عرض كرد: مرا به سوي خود خواند و بوسيد و هنگامي كه ايستادم ساق پايم را گرفت.
اين ماجرا با غيرت اميرالمؤمنين(ع) سازگاري ندارد، زيرا چگونه حضرت دخترش را قبل از ازدواج به دست كسي مي‏سپارد كه هيچ حدود شرعي را مراعات نمي‏كند. از همين رو سبط بن جوزي بعد از آنكه اين قصه را از جدّش صاحب كتاب المنتظم نقل مي‏كند، قبيح شمرده و مي‏گويد: «جدّم در كتاب المنتظم ذكر كرده كه علي دخترش امّ‏كلثوم را به سوي عمر فرستاد تا او را ببيند، عمر ساقش را بالا زده و با دستش مسّ كرد. آنگاه مي‏گويد: سخن من اين است كه اگر به جاي او (امّ‏كلثوم) زن كنيزي بود، به خدا سوگند! اين عمل قبيح بود، زيرا به اجماع مسلمين لمس زن جايز نيست، تا چه رسد به عمر كه اين عمل از وي صادر شده باشد.»[25]
در برخي از روايات آمده است: «... امّ‏كلثوم با او برخورد شديدي كرد و فرمود: چگونه اين كارها را انجام مي‏دهي؟ اگر امير و خليفه مؤمنين نبودي، دماغت را خرد مي‏كردم. آن‏گاه از منزلش بيرون آمده، نزد پدر رفت و بعد از ذكر جريان عرض كرد: اي پدر مرا نزد پيرمرد پستي فرستادي... .»[26]
اين احمتمال نيز هست كه عمر در مورد مسائل شهواني اختياري از خود نداشته است، لذا از او رسيده كه مي‏گفت: «در من از جاهليت چيزي جز مسئله نكاح باقي نمانده است... .»[27]
7ـ امّ‏كلثوم از غير زهرا(ع)
اهل سنت اصرار زيادي دارند كه عمر از امّ‏كلثوم دختر علي و فاطمه(ع)، خواستگاري كرده است؛ تا اين‏كه براي او سببي به رسول خدا(ص) بيابند، در حالي كه از برخي تواريخ استفاده مي‏شود كه حضرت علي(ع) دختري ديگر به نام «امّ‏كلثوم» از غير حضرت زهرا(ع) داشته است: برخي از مورخان در اين‏باره مي‏گويند: «علي(ع) دو دختر به نام زينب صغري و امّ‏كلثوم صغري داشته كه هر دوي آنها از امّ‏ولد بوده‏اند.»[28]
ابن قتيبه نيز ام‏كلثوم را دختر امام علي(ع) دانسته و مي‏گويد: مادر او امّ‏ولد و كنيز بوده است.[29]
طريحي نيز مي‏گويد: «امّ‏كلثوم زينب صغري دختر اميرالمؤمنين(ع) است كه با برادرش حسين(ع) در كربلا بود. مشهور بين اصحاب آن است كه عمر بن خطاب او را به زور به نكاح خود درآورد. همان‏گونه كه سيد مرتضي در رساله‏اي بر آن اصرار دارد و قول صحيح‏تر را ـ به جهت روايات مستفيضه ـ همين مي‏داند.»[30]
روايات شيعه
علما و محدثان شيعه اين قضيه را با مضامين مختلف و با سندهاي صحيح و ضعيف نقل كرده‏اند كه به برخي از آنها اشاره مي‏كنيم:
1ـ كليني به سند خود از امام صادق(ع)، درباره ازدواج امّ‏كلثوم نقل مي‏كند كه حضرت فرمود: «وي زني از زنان ما بود كه غاصبانه به ازدواج ديگري در آمد...»
2ـ همو به سند خود از امام صادق(ع) نقل مي‏كند: از حصرت سؤال شد: آيا زني كه شوهرش مرده است، در خانه خود عدّه وفات بگيرد يا هر كجا كه مي‏خواهد؟ حضرت فرمود: «هركجا كه مي‏خواهد، زيرا علي(ع) بعد از وفات عمر، امّ‏كلثوم را به خانه خود برد.»[31]
3ـ شيخ طوسي(ره) به سند خود از امام باقر(ع) نقل مي‏كند: امّ‏كلثوم دختر علي(ع) و فرزندش زيد بن عمر بن خطاب در يك ساعت از دنيا رفتند... .[32]
در توجيه اين روايات و روايات ديگر مي‏گوييم:
الف) همه روايات صحيح السند نيستند؛
ب) برخي از روايات دلالت بر وقوع عقد و نكاح ندارد، همانند رواياتي كه دلالت دارد كه امام علي(ع) امر نكاح را به عباس واگذار كرده است؛[33] همان‏گونه كه مجلسي به آن تصريح كرده است.
ج) اغتصاب و غصب فرج؛ معلّق بر صحت ادعاي تزويج است؛ يعني بر فرض صحت و وقوع تزويج؛ همان‏گونه كه عامه مي‏گويند: اين فرجي است كه از ما غصب شده است و تعليق دلالت بر وقوع نكاح ندارد. مجلسي‏(ره) مي‏گويد: «معناي حديث آن است كه در ظاهر از ما غصب شد و به گمان مردم، اگر اين قصّه صحيح باشد.»[34]
در مورد روايت اوّل در سند آن «جعفر بن محمّد قمي» است كه مجهول بوده و مشترك است با جعفر بن محمّد اشعري و جعفر بن محمّد بن عبيدالله، كه اين دو نيز مجهولند.[35] هم‏چنين در سند آن «قداح» وجود دارد كه طبق نصّ رجاليين مهمل بوده؛ از همين رو سند روايت ضعيف است. از حيث دلالت نيز گفته شد احتمال دارد كه زيد فرزند عمر از امّ‏كلثوم دختر جرول و يا ديگري است.
در مورد روايت دوّم: روش امامان اين بود كه در اثبات برخي از احكام، به معتقد خصم استدلال مي‏كردند، در صورتي كه مخاطب از جمله آنان بود. در اين روايت، حضرت درصدد اثابت قضيّه ازدواج امّ‏كلثوم نيستند، بلكه در مقام اثبات حكمي است كه مخالف با نظر اهل سنت است، زيرا آنان قائل بودند به اين كه عده زن شوهر مرده در غير خانه شوهر جايز نيست. حضرت براي اثبات جواز آن به خبر ام‏كلثوم كه اهل سنت نقل مي‏كنند، استدلال كرده است.
در نهايت بر فرض كه اين توجيهات صحيح نباشد اين روايات حمل بر تقيه و تهديد مي‏شود كه در برخي روايات نيز به آن تصريح شده است. خصوصاً اينكه در روايات تصريح نشده كه امّ‏كلثوم دختر فاطمه زهرا(ع) باشد، ممكن است كه از غير حضرت بوده است. در هر صورت با اين همه احتمالات اصل قضيّه و استدلال و تكيه كردن بر آن به عنوان تأييد خليفه دوّم، امري نادرست است.
شيعه‏شناسي و پاسخ به شبهات؛ علي اصغر رضواني، ج 2، صص: 170ـ180
منابع:
1. طبقات ابن سعد، ج 8، ص 462.
2 . مستدرك حاكم، ج 3، ص 142.
3 . بيهقي، سنن الكبري، ج 7، ص 63.
3 . تاريخ بغداد، ج 6، ص 182.
5 . الاستيعاب، ج 4، ص 1954.
6 . اسدالغالبه، ج 5، ص 614.
7 . الاصابه، ج 4، ص 492.
8 . ر.ك: عقيلي، الضعفاء، ج 2، ص 331؛ ابن عدي، الكامل في الضعفاء، ج 7، ص 1581.
9 . همان، ج 5، ص 337.
10 . الكامل، ج 7، ص 69.
11 . كافي، ج 5، ص 436.
12 . مسائل سرويه، ص 92.
13 . طبقات ابن سعد، ج 8، ص 464.
14 . مناقب امام علي(ع)، ص 110.
15 . هود (11)، آيه 78.
16 . تزويج علي(ع) بنته من عمر، ص 15.
17 . المسائل السروية.
18 . ترويج امّ‏كلثوم من عمر، ص 16.
19 . طبقات ابن سعد، ج 6، ص 312.
20 . ابن قتيبه، المعارف، ص 175.
21 . الروضة الفيحاء في تواريخ النساء، ص 303.
22 . اعلام النساء، ج 4، ص 250.
23 . تاريخ طبري، ج 3، ص 269؛ كامل ابن اثير، ج 3، ص 28.
24 . ر.ك: الاعصابة، ج 4، ص 491؛ صفة الصفوة، ص 116 و تاريخ المدينة المنورة، ج 2، ص 659.
25 . سبط بن جوزي، تذكرة الخواص، ص 288.
26 . اسدالغالبه، ج 5، ص 614؛ الاصابه، ج 4، ص 492 و ذهبي، تاريخ الاسلام، ج 4، ص 138.
27 . طبقات ابن سعد، ج 3، ص 982.
28 . تاريخ مواليد الائمه، ص 16؛ نورالابصار، ص 103 و نهاية الارب، ج 20، ص 223.
29 . ابن قتيبه، المعارف، ص 185.
30 . اعيان الشيعه، ج 13، ص 12 (به نقل از طريحي).
31 . همان، ج 6، ص 115.
32 . تهذيب، ج 2، ص 42.
33 . وسائل، ج 20، باب 10، كافي، ج 5؛ ص 346 و مرآة العقول، ج 2، ص 42.
34 . مرآة العقول، ج 2، ص 42.
35 . معجم رجال الحديث، ترجمه جعفر بن محمّد اشعري.
اما نقد داستان ابن سعد که اکثریت علمای اهل سنت آن را نقل کرده اند آنان در انتهای بحث چنین نوشتند:
(بعد از قتل عمر با عون بن جعفر و بعد از او با برادر او محمد بن جعفر ازدواج نمود.)
از این قبیل می باشد کتبی مانند:
1- طبقات الکبری ج8 ص338 فی النساء- دارالکتب العلمیه
2- السنن الکبری ج7 ص71-دارالفکر
3- السیره النبویه ج4 ص611-دارالمعرفه
4- سیره ابن اسحاق ج5ص233- معهد الدراسات
5- تاریخ مدینه دمشق ج3 ص179- دارالفکر
6- البدایه و النهایه ج5 ص330- داراحیاء التراث العربی
7- تاریخ الاسلام ج 3 ص45-دارالکتاب العربی
و.......
ابن سعد چنین ذکر نمود در متن خویش چنین عنوان نمود که بعد از عمر بن خطاب ام کلثوم با عون بن جعفر بن ابیطالب و بعد از او با محمد بن جعفر (فرزندان جعفر بن ابیطالب و ام عمیس) ازدواج نمود. در حالی که این دو برادر در جنگ تستر(شوشتر) به شهادت رسیدند. و این جنگ در زمان جناب عمر بن خطاب بوده است.
افرادی که ذکر کرده اند که این دو برادر در جنگ تستر به شهادت رسیده اند :
1- (عون بن جعفر بن ابیطالب ولد علی عهد رسول الله امه و ام اخویه عبدالله و محمد بن جعفر بن ابیطالب اسماء بنت عمیس الخثیعمه و استشهد عون و اخوه محمد بتستر( فی حرب تستر) * الاستیعاب ج3 ص1247- دارالجیل/ الاصابه ج4 ص 179- درالکتب اللبنانیه
2- همچنین طبری در تاریخ خویش زمانی که از زنان جناب عمر می نویسد چنین می نویسد:
(مداینی گوید: ام کلثوم دختر ابوبکر را نیز به زنی خواست که صغیر بود و درباره وی کس پیش عایشه فرستاد که با ام کلثوم گفت : (اختیار با تو است)
گفت: مرا با او کاری نیست
گفت: امیر مومنان را نمی خواهی؟
گفت: نه، معاشش ساده است و با زنان سختگیر است.
عایشه کس از پی عمرو بن عاص فرستاد و قصه را با وی گفت.
گفت: درست می کنم
آنگاه پیش عمر رفت و گفت: ای امیر مومنان خبری شنیده ام که خدا نکند.
عمر گفت: چیست؟
گفت: ام کلثوم دختر ابوبکر را به زنی خواسته ای؟
گفت: بله، مرا برای او نمی پسندی، یا او را برای من نمی پسندی؟
گفت: هیچکدام ولی او نو سال است و در سایه امیر مومنان با ملایمت و مدارا بزرگ شده و تو تندخویی و ما از تو میترسیم و نمی توانیم هیچیک از خوی های تو را بگردانیم، وقتی او با تو درباره چیزی مخالفت کند با وی سختی کنی و با فرزند ابوبکر رفتاری کنی که حق تو نیست.
گفت: عایشه چه می شود من با او سخن گفته ام.
گفت: عایشه با من، و بهتر از او به تو نشان می دهم: ام کلثوم دختر علی بن ابیطالب که به وسیله او با پیمبر خدا خویشاوند شوی.
اما در ادامه ام کلثوم بنت علی را جزو زنان عمر نمی شمارد و این بحث را با کلام مداینی تمام می نماید.
مداینی گوید: ام امان دختر عتبه بن ربیعه را نیز به زنی خواست که او را نپسندید و گفت: درش را می بندد، خیرش به کسی نمی رسد و عبوس می آید و عبوس می رود.
و نامی از ام کلثوم بنت علی به عنوان همسر عمر در این بحث دیده نمی شود.
منابع:
تاریح طبری ج2 ص564-دارالکتب العلمیه
تاریخ طبری ج5 ص2534-انتشارات بنیاد فرهنگ ایران

سوال در مورد شهادت حضرت زهرا

47- یکی از دلایل دشمنی شیعیان با عمر بن خطاب، خلیفه دوم، بخاطر یک سری از روایات است، و طبق آن شیعیان معتقدند که عمر و اطرافیان او به خانه ای که فاطمه در آن بوده، هجوم برده اند و درب منزل را سوزانده اند و باعث شهادت فاطمه زهرا و حتی جنین داخل شکمش شده اند که نامش محسن بوده است.
سوال: لطفاً صحت این روایت را ثابت کنید و فراموش نکنید منظور ما تنها و تنها اثبات موارد زیر بطور کامل است نه چیزی دیگر که بصورت مبهم و گوشه و کنایه باشد:
1- آتش زدن منزل یا درب منزل.
2- سقط جنین.
3- شهادت فاطمه زهرا بخاطر این هجوم.
حتی روایاتی که در کتب اهل سنت پیرامون این مسئله موجود است و علمای شیعه نیز دائم به آنها اشاره دارند تنها تهدید به سوزاندن منزل را بیان می کنند نه اینکه اینکار عملی شده باشد و همچنین سقط جنین و شهادت فاطمه نیز در آنها نیست.
در ضمن لطف کرده و به کتبی چون سلیم بن قیس هلالی اشاره نکنید، چون در چند قرن بعد ظهور یافته (قرن چهارم) و علمایی چون شیخ مفید آنرا رد کرده اند.

پاسخ مدیر وبلاگ گفتگوی آرام به نویسنده کتاب

آيا عمر بن خطاب به حضرت زهرا جسارت كرد؟
اين كه عمر بن الخطاب به حضرت زهرا سلام الله عليها جسارت كرده است ، از قطعيات تاريخ است .
رواياتى كه در رابطه با هجوم به خانه حضرت صديقه طاهره در كتب اهل سنت آمده به چند دسته مى شود تقسيم كرد .
1. تهديد به سوزاندن خانه:
ذكرالطبرى: باسناده عن زياد بن كليب قال: أتى عمر بن الخطاب منزل علىّ وفيه طلحة والزبير ورجال من المهاجرين فقال: واللّه لأحرقنّ عليكم أو لتخرجنّ إلى البيعة»، فخرج عليه الزبير مصلتاً بالسيف فعثر فسقط السيف من بده فوثبوا عليه فأخذوه.
تاريخ الطبرى: 2/443.
وابن أبي الحديد: عن سلمة بن عبد الرحمان قال: فجاءعمر اليهم فقال: «والذى نفسى بيده لتخرجنّ إلى البيعة أو لأحرقنّ البيت عليكم .
شرح نهج البلاغه: 1/164 (2/45).
2. آوردن وسائل آتش سوزى و بى توجهى خليفه دوم بر اعتراض مردم:
وابن قتيبة: قال: ... وقال عمر: والذى نفس عمر بيده لتخرجنّ أو لأحرقنّها على من فيها! فقيل له: يا أباحفص إنّ فيها فاطمة!! فقال: وإن.
الامامة والسياسة: 1/12، أعلام النساء لعمر رضا كحالة: 4/114.
3 . آوردن وسائل آتش سوزي ودرگيرى لفظى ميان حضرت صديقه و خليفه دوم:
البلاذرى: باسناده عن سليمان التيمى وعن ابن عون: إنّ أبابكر أرسل إلى على(عليه السلام)يريد البيعة فلم يبايع، فجاء عمر ومعه فتيلة فتلقّته فاطمة على الباب، فقالت فاطمة: يابن الخطاب! أتراك محرقاً عليّ بابى؟ قال نعم: وذلك أقوى فيما جاء به أبوك.
انساب الاشراف: 1/586.
أبو الفداء: قال: ... فأقبل عمر بشيء من نار على أن يضرم الدار، فلقيته فاطمة رضى اللّه عنها وقالت: إلى أين يابن الخطاب؟ أجئت لتحرق دارنا؟ قال: نعم.
تاريخ أبي الفداء: 1/164.
وابن عبد ربّه: الذين تخلّفوا عن بيعة أبي بكر: علىّ والعباس، والزبير، وسعد بن عبادة، فأمّا على والعباس والزبير فقعدوا فى بيت فاطمة حتّى بعث اليهم أبو بكر عمر بن الخطاب ليخرجوا من بيت فاطمة وقال له: إن أبوا فقاتلهم. فأقبل عمر بقبس من نار على أن يضرم عليهم الدار فلقيته فاطمة فقالت: يابن الخطاب! أجئت لتحرق دارنا؟ قال: نعم.
العقد الفريد:5/12، طبعة مكتبة الرياض الحديثة.
4 . حمله خليفه دوم به حضرت صديقه طاهره
الشهرستانى: عن الجاحظ: إنّ عمر ضرب بطن فاطمة عليها السلام يوم البيعة حتّى ألقت الجنين من بطنها وكان عمر يصيح: إحرقوا دارها بمن فيها، وماكان فى الدار غير علىّ وفاطمة والحسن والحسين وزينب(عليهم السلام).
الملل والنحل: 1/57. طبعة بيروت، دار المعرفة.
قال المسعودى: فهجموا عليه وأحرقوا بابه، واستخرجواه منه كرهاً، وضغطوا سيّدة النساء بالباب حتّى أسقطت محسناً.
اثبات الوصية:143.
قال ابن حجر العسقلانى: إنّ عمر رفس فاطمة حتّى أسقطت بمحسن.
لسان الميزان:1/268.
قال الصفدى: إنّ عمر ضرب بطن فاطمة يوم البيعة حتّى ألقت المحسن من بطنها.
الوافى بالوفيات: 5/347.
روايات فراواني از طريق اهل سنت و شيعه نقل شده است كه غضب فاطمه ، غضب پيامبر و غضب پيامبر غضب خداوند است :
عن على رضى اللّه عنه قال: قال رسول اللّه صلى اللّه عليه وآله وسلم لفاطمة: «إنّ اللّه يغضب لغضبك، ويرضى لرضاك . هذا حديث صحيح الإسناد ولم يخرجاه .
المستدرك: 3/153، مجمع الزوائد: 9/203، الآحاد والمثاني للضحاك: 5/363، الذرية الطاهرة النبوية للدولابي: 119، المعجم الكبير للطبراني: 1/108، 22/401، نظم درر السمطين للزرندي الحنفي: 178، الكامل لعبداللّه بن عدي: 2/351، تاريخ مدينة دمشق : 3/156، أسد الغابة :5/522، ذيل تاريخ بغداد: 2/140، 2/141 ميزان الاعتدال :2/492، الإصابة: 8/265،266، تهذيب التهذيب: 21/392، سبل الهدى والرشاد للصالحي الشامي: 11/ 44 .
عن المِسْوَر بن مَخْرَمَة أنّ رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم قال: «فاطمة بَضْعَة منّى فمن أغضبها أغضبني .
صحيح البخارى 4/210، (ص 710، ح 3714)، كتاب فضائل الصحابة، ب 12 ـ باب مَنَاقِبُ قَرَابَةِ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم.
عن المسور بن مخرمة قال قال رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم: «إِنَّمَا فَاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنِّي يُؤْذِينِي مَا آذَاهَا .
صحيح مسلم 7/141 ح 6202) كتاب فضائل الصحابة رضى الله تعالى عنهم، ب 15 ـباب فَضَائِلِ فَاطِمَةَ بِنْتِ النَّبِيِّ عَلَيْهَا الصَّلاَةُ وَالسَّلاَمُ .
و از قطعيات تاريخ است كه حضرت زهرا سلام الله عليها تا آخر عمر از دست خليفه و دار و دسته‌اش غضبناك بود و هر گز از آن‌ها راضي نشد .
محمد بن اسماعيل بخاري مي‌نويسد :
فغضبت فاطمة بنت رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم فهجرت ابا بكر فلم تزل مهاجرته حتى توفيت.
صحيح البخارى: 4/42، ش 2862.
بنا بر نقل ابن قتيبه دينوري ، وقتي ابوبكر و عمر به ملاقات حضرت زهرا آمدند ، حضرت زهرا به آن‌ها گفت كه آن دو را تا آخر عمر پس از هر نمازش نفرين خواهد كرد .
واللّه لأدعونّ اللّه عليك في كلّ صلاة أصلّيها .
الإمامة والسياسة، تحقيق الشيري ج 1، ص 31.
اما از ديدگاه روايات شيعه ، اين كه قاتل حضرت زهرا سلام الله عليها ، عمر بن الخطاب است ، قطعي است . ما فقط به نقل يك روايت اكتفا مي‌كنيم :
وكان سبب وفاتها : أن قنفذا مولى عمر لكزها بنعل السيف بأمره ، فأسقطت محسنا ومرضت من ذلك مرضا شديدا ، ولم تدع أحدا ممن آذاها يدخل عليها .
سبب شهادت حضرت زهرا سلام الله عليها اين بوده است كه قنفذ غلام عمر به دستور او ، آن حضرت را با غلاف شمشيرش زد . و اين سبب شد كه محسن سقط شود و حضرت زهرا شديدا مريض شوند . در مدتي كه مريض بودند ، به هيچ يك از آناني را كه او را اذيت كرده بودند ، اجازۀ ملاقات نداد .
دلائل الإمامة ج 2 ، عنه بحار الأنوار : 8 / 230 - 232 ( ط الكمپاني ) ، 30 / 290 - 295 . 2 . مثالب النواصب : 371 - 374 ، 418 - 419 . 3 . الصراط المستقيم : 3 / 25 . 4 . مطارح النظر في شرح الباب الحادي عشر : 109 .
.........................................................................................................................
سير أعلام النبلاء - الذهبي - ج 15 - ص 578 (مؤسسة الرسالة)
أن عمر رفس فاطمة حتى أسقطت محسنا .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
ميزان الاعتدال - الذهبي - ج 1 - ص 139 (دار المعرفة)
ان عمر رفس فاطمة حتى أسقطت بمحسن
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
جواهر المطالب في مناقب الإمام علي (ع) - ابن الدمشقي - ج 2 - پاورقى ص 121 (|مجمع إحياء الثقافة الإسلامية)
روى ابن أبي دارم المحدث أن عمر رفس فاطمة حتى أسقطت بمحسن
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
الملل والنحل - الشهرستاني - ج 1 - ص 57 (دار المعرفة)
ان عمر ضرب بطن فاطمة يوم البيعة حتى القت الجنين من بطنها
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
الوافي بالوفيات - الصفدي - ج 6 - ص 15 (دار إحياء التراث العربي)
قال إن عمر ضرب بطن فاطمة يوم لبيعة حتى ألقت المحسن من بطنها
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
لسان الميزان - ابن حجر - ج 1 - ص 268 (مؤسسة الأعلمي للمطبوعات)
ان عمر رفس فاطمة حتى أسقطت بمحسن
جويني و فرائد السمطين
ابراهيم بن محمد بن المويد معروف به جويني از مشايخ ذهبي است. ذهبي در حق استادش جويني چنين مي گويد: امام، محدث يگانه، فخرالاسلام، صدرالدين.
جويني در كتاب (فرائد السمطين) به طور مستند از ابن عباس نقل مي كند كه او گفته است: روزي پيامبر اكرم نشسته بودند. حسين بن علي بر او وارد شد، ديدگان پيامبر تا به حسن افتاد اشك آلود شد.
سپس حسين بن علي وارد شد و حضرت دوباره گريستند. در پي آن دو، فاطمه و علي بر پيامبر وارد شدند. اشك پيامبر با ديدن آن دو نيز جاري شد. وقتي از پيامبر علت گريه بر فاطمه را پرسيدند، فرمودند:
( اني لما رايتها ذكرت ما يصنع بها بعدي كأني بها و قد دخل الدل بيتها و انتهكت حرمتها و غصب حقها و منعت ارثها و كسر جنبها و اسقطت جنينها، و هي تنادي يا محمداه فلا تجاب و تستغيث فلا تستغاث) *فرائد السمطين ج2 ص35- موسسه المحمودي بيروت*
اگر اينها نبود ؟ يا اينها موجب شهادت نبود ؟
پس چرا : همانطور كه بخارى ومسلم مى‏گويند : فاطمه ( س ) تا آخر عمر از ابوبكر قهر بود ؟ « فغضبت فاطمة بنت رسول اللَّه ( ص ) فهجرت ابابكر فلم تزل مهاجرته حتى توفّيت » . صحيح بخارى ، ج 2 ، ص 504 ، كتاب الخمس ، باب 837 ، ح‏1265 . « فوجدت فاطمة على ابى بكر فى ذلك فهجرته فلم تكلّمه حتّى‏ توفّيت . » همان ، ج 3 ، ص 252 ، كتاب المغازى ، ب 155 غزوه خيبر ، حديث 704 . و صحيح مسلم ، ج 4 ، ص 30 ، كتاب الجهاد و السير ، باب 15 ، ح 52 . ‏ چرا در بخارى آمده است : فاطمه ( س ) پنهان بخاك سپرده شد ؟ « فلمّا توفّيت دفنها زوجها علىٌّ ليلاً ولم يؤذن بها أبابكر وصلّى‏ عليها . » همان . ‏ چرا چنانكه بخارى نقل كرده : نيمه شب دفن گرديد ؟ همان . ‏
چرا قبر تنها يادگار پيامبر ( ص ) هنوز مخفى است ؟ چرا پس از گذشت سالها از اين ماجرا بخارى و مسلم آورده‏اند : على ( ع ) ابوبكر و عمر را كاذب ، آثم ، غادر و خائن مى‏دانست ؟ قال عمر لعلى وعباس : « فرأيتماه ( ابابكر ) كاذباً آثماً غادراً خائناً . . . فرأيتماني كاذباً آثماً غادراً خائناً . . . » صحيح مسلم ، ج 4 ، ص 28 ، كتاب الجهاد و السير ، باب 15 حكم الفئ ، حديث 49 . ‏ شايد اگر پس از آنچه بر فاطمه ( س ) گذشت على ( ع ) بپامى‏خاست و با ضاربين و قاتلين فاطمه ( س ) درگير مى‏شد . امروز تحريف گران تاريخ مى‏گفتند على براى گرفتن حكومت به نبرد پرداخت و در زد و خوردها و درگيريها فاطمه كشته شد و على ( ع ) قاتل فاطمه است . ديگر پاسخ سؤالات فوق چنين روشن نبود .

سوالات متفرقه

48- چرا اهل سنت، امت واحدند و حتي 4 گروه آنها پيرو 4 مجتهدند (يعني اينكه با هم اختلاف عقيدتي ندارند بلكه فقط اختلاف فقهي دارند مانند پيروان دو مجتهد در شيعه) ولي شيعه پس از قتل عثمان، تا كنون به هزار و يك فرقه تقسيم شده و هزار و يك دروغ و خرافه و هزار و يك تفرقه و دشمني با ساير مسلمين؟

پاسخ مدیر وبلاگ گفتگوی آرام به نویسنده کتاب

فرض دوم جنابعالی را قبول می نماییم. اینکه شیعیان فرق مختلفی هستند.
ولی در مورد فرض اول کمی با هم صحبت می نماییم:
حرمة الزواج الحنفی من الشافعیة
قال الشیخ أبو حفص فی فوائده :
لا ینبغی للحنفی أن یزوّج بنته من رجل شافعیّ المذهب . وهكذا قال بعض مشایخنا ولكن یتزوج بنتهم . زاد فی البزازیة تنزیلا لهم منزلة أهل الكتاب .
البحر الرائق لابن نجیم المصری ، ج2 ، ص80 .
آیا شما به این می گویید اختلاف کوچک؟

المغني - عبد الله بن قدامه حنبلی - ج 3 - ص 48
ولو استمنى بيده فقد فعل محرما ... اما فتوای علمای معاصر حنفی این کار را حلال اعلام می نماید.
آیا این اختلاف کوچکی است؟
شافعیان: ازدواج پدر با دختر خودش را که از طریق زنا به دنیا آمده باشد حلال می دانند. اما سایر فرق اهل سنت اینگونه نیستند.
و چه بسیار اختلافهای دیگر.
اما در مورد فرض دوم شما.
اولا: دوست عزیز آیه شیعیان دوازده امامی قائل به این مطلب هستند که هر کس اسمش شیعه بود به حق است؟
همانگونه که از جعفر بن محمد روایت شده است: (اگر یک شیعه(منظور شیعه دوازده امامی) در یک شهر چند هزار نفری باشد باید مانند دُر درخشانی باشد.
آری به راستی دیگر نمی توان مغالطه کرد که چرا اینطور و آن طور؟

49- چرا در تاريخ يعقوبي (شيعه) مي خوانيم كه پيامبرص در گوش محسن، اذان گفت و اين نام را براي او انتخاب كرد و او در خردسالي بر اثر بيماري درگذشت؟ (شما مي گوييد: حضرت عمر يا قنفذ قاتل او بوده اند!!!!)

پاسخ مدیر وبلاگ گفتگوی آرام به نویسنده کتاب

اولا: در تاریخ یعقوبی چنین نوشته شده است:
(علی را چهارده فرزند ذکور بود: حسن و حسین و محسن که در کودکی مرد.مادرشان فاطمه دختر پیامبر خداست........) (تاریخ یعقوبی ج2ص139)
جنابعالی استناد کرده اید که چون نوشته شده است در کودکی مرد. یعنی نبوده است.
اما نظر مورخین شیعه در مورد محسن:
بزرگان شیعه دو دسته هستند. جمهور علما می گویند: محسن جنین شش ماه ایی بوده است. که به دلیل ضربات وارده سقط شد.
حتی علمای بزرگ اهل سنت نیز این مطلب را قبول دارند:
عن الجاحظ: إنّ عمر ضرب بطن فاطمة عليها السلام يوم البيعة حتّى ألقت الجنين من بطنها وكان عمر يصيح : إحرقوا دارها بمن فيها ، وماكان فى الدار غير علىّ وفاطمة والحسن والحسين وزينب (عليهم السلام) .
الملل والنحل: 1/57. طبعة بيروت، دار المعرفة.
از جاحظ نقل شده است که عمر به شکم فاطمه زهرا -عليها السلام- در روز بيعت ضربتي زد که از آن جنينش سقط شد وعمر فرياد مي زد : خانه را با هر که در آن است به آتش بکشيد و در آن جز علي و فاطمه و حسن و حسين نبود .
قال المسعودى: فهجموا عليه وأحرقوا بابه، واستخرجواه منه كرهاً، وضغطوا سيّدة النساء بالباب حتّى أسقطت محسناً.
اثبات الوصية:143.
قال ابن حجر العسقلانى: إنّ عمر رفس فاطمة حتّى أسقطت بمحسن.
لسان الميزان:1/268.
قال الصفدى: إنّ عمر ضرب بطن فاطمة يوم البيعة حتّى ألقت المحسن من بطنها.
الوافى بالوفيات: 5/347.
اما گروهی از شیعیان می گویند: محسن کودکی بود که متولد شده بود در زمان حمله به خانه حضرت زهرا 6ماه بود که متولد شده بود و به همراه حضرت به پشت در آمد که شهید شد.
البته این نقل جمهور نیست و جمهور علمای شیعه و سنی محسن را جنین شهید شده می دانند.
اینکه جناب یعقوبی در تاریخ خویش چنین نوشته اند: نیز بیانگر همین مطلب هست.

50- بيشترين ظلم و ستم در تاريخ، نسبت به اهل بيت از جانب مدعيان تشيع بوده است، امام حسين را همان مردم كوفه كه هميشه دم از حب اهل بيت مي زدند كشتند. حضرت علي توسط يكي از افراد سپاه خودش و شيعيان خيلي تندرو خودش، شهيد شد. و.. پس شيعه به چه كسي معترض است؟
بسياري از آيات قرآن، مخالف وجود علم غيب در انسان است، پاسخ شما چيست؟ (مثل اعراف/188).

پاسخ مدیر وبلاگ گفتگوی آرام به نویسنده کتاب

قاتلین امام حسین چه کسانی هستند؟

آيا صحيح است که مي گويند در کتب شيعه آمده است که عده زيادي از اهل کوفه که مرکز خلافت امير مومنان بود و همه از شيعيان حضرت بودند با امام حسين عليه السلام بيعت کرده و ايشان بودند که امام حسين عليه السلام را به شهادت رساندند ؟

بايع الحسين عشرون ألفاً من أهل العراق ، غدروا به وخرجوا عليه وبيعته في أعناقهم وقتلوه

أعيان الشيعة سيد محسن امين: 1/34.
1- جنگيدن با امام حسين عليه السلام منافات با شيعه بودن دارد :

طبق آنچه که در کتب لغت آمده است شيعه به معني تابع و پيرو است ؛ بنا بر اين اقدام كوفيان در قتل امام حسين عليه السلام منافات با مفهوم شيعه دارد و حتي اگر ثابت شود قاتلين امام حسين عليه السلام ، روزي هم به ظاهر اظهار تشيع مي كردند با اين جنايت ثاتب كرده اند كه دشمنان اهل بيت هستند نه پيروان آن بزرگواران :

در اين زمينه كلام سيد امين را در كتاب اعيان الشيعه در منظر خوانندگان قرار مي دهيم :

« حاش لله أن يكون الذين قتلوه هم شيعته ، بل الذين قتلوه بعضهم أهل طمع لا يرجع إلى دين ، وبعضهم أجلاف أشرار ، وبعضهم اتبعوا روءساءهم الذين قادهم حب الدنيا إلى قتاله ، ولم يكن فيهم من شيعته ومحبيه أحد ، أما شيعته المخلصون فكانوا له أنصاراً ، وما برحوا حتى قتلوا دونه ، ونصروه بكل ما في جهدهم ، إلى آخر ساعة من حياتهم ، وكثير منهم لم يتمكن من نصرته ، أو لم يكن عالماً بأن الأمر سينتهي إلى ما انتهى إليه ، وبعضهم خاطر بنفسه ، وخرق الحصار الذي ضربه ابن زياد على الكوفة ، وجاء لنصرته حتى قتل معه ، أما ان أحداً من شيعته ومحبيه قاتله فذلك لم يكن ، وهل يعتقد أحد إن شيعته الخلص كانت لهم كثرة مفرطة ؟ كلا ، فما زال أتباع الحق في كل زمان أقل قليل ، ويعلم ذلك بالعيان ، وبقوله تعالى : « وقليل من عبادي الشكور » .

أعيان الشيعة 1 / 585

منزه است خداوند از اينکه قاتلين امام حسين عليه السلام از شيعيان باشند ؛ بلکه کساني که ايشان را کشتند از اهل طمع بودند که دين نداشتند و بعضي از اشرار نا اهل بودند و بعضي از ايشان به دنبال رؤساي خود رفتند ؛ رؤسايي که دوستي دنيا ايشان را به جنگ حسين بن علي عليه السلام کشانده بود ؛ و در بين ايشان کسي از شيعيان و دوست داران حضرت نبود ؛ اما شيعيان حضرت و مخلصين براي حضرت همگي ياران او شدند و در اينکه در راه او کشته شوند درنگ ننمودند ؛ و او را تا آخرين لحظات زندگاني با تمام نيرو ياري کردند ؛ و بسياري از ايشان نيز نتوانستد حضرت را ياري بنمايند يا نمي دانستند که کار حضرت به اينجا منتهي خواهد شد ؛ بعضي نيز در اين هنگام جان خود را به خطر انداخته و حصاري را که ابن زياد دور کوفه کشيده بود شکستند و براي ياري حضرت آمدند تا اينکه در کربلا شهيد شدند ؛ اما اينکه ادعا شود که يکي از شيعيان در جنگ با حضرت حضور داشته است اين صحت ندارد ؛ و آيا کسي مي تواند اعتقاد داشته باشد که يکي از شيعيان و دوست داران حضرت که چنين علاقه اي به حضرت داشته اند به جنگ ايشان برود ؟ هرگز ؛ هميشه چنين بوده است که طرفداران حق در هر زماني اندک بوده اند و اين هميشه ديده شده است و خداوند فرموده اند : "و عده کمي از بندگان من شکرگذار هستند "

2- قاتلين امام حسين عليه السلام شيعه آل ابي سفيان بودند :

اين اشکال که امام حسين قاتلين خويش را شيعه خطاب کرده اند از موذي گري عده اي نشات مي گيرد که مي دانند لفظ شيعه در لغت به معني طرفدار است و چون در اين لفظ اکنون در مورد طرفداران امير مومنان علي عليه السلام به کار مي رود وقتي عباراتي مانند عبارات ذيل را مي بينند ، انتهاي آن را حذف کرده و تنها مي گويند قاتلين امام حسين عليه السلام شيعه بوده اند و نمي گويند که مقصود از شيعه در اين کلام چيست و اصل منبع را نيز ذکر نمي نمايند .

در بسياري از روايات آمده است که وقتي حضرت دشمنان خويش را مورد خطاب قرار دادند فرمودند : اي شيعيان و طرفداران خاندان أبي سفيان :

« ويلكم يا شيعة آل أبي سفيان ، إن لم يكن لكم دين ، وكنتم لا تخافون يوم المعاد ، فكونوا احراراً في دنياكم هذه ، وارجعوا إلى احسابكم ، إن كنتم عرباً كما تزعمون »

أعيان الشيعة للسيد الأمين 1 / 609

واي بر شما اي طرفداران خاندان ابو سفيان ؛ اگر دين نداريد و از روز قيامت نمي ترسيد در دنياي خودتان آزاده باشيد ؛ و به اصل خود بازگرديد اگر عرب هستيد – همانطور که گمان مي کنيد –

لذا ايشان اين نکته را دست آويز قرار داده با تحريف مي خواهند چنين وانمود کنند که شيعيان – يعني طرفداران امير مومنان – امام حسين عليه السلام را به شهادت رسانده اند .

3- اهل سنت تنها ياران امام حسين را شيعه ايشان مي دانند :

زهير بن قين از ياوران امام حسين عليه السلام است ؛ در کتاب تاريخ طبري در مورد وي مي نويسد
فقال له زهير يا عزرة إن الله قد زكاها وهداها فاتق الله يا عزرة فإني لك من الناصحين أنشدك الله يا عزرة أن تكون ممن يعين الضلال على قتل النفوس الزكية قال يا زهير ما كنت عندنا من شيعة أهل هذا البيت إنما كنت عثمانيا

تاريخ طبري ج 4 ص 316

زهير به عزره گفت : اي زهير خداوند او را پاک گردانيد و هدايت نمود ؛ پس از خدا بترس که من از خير خواهان توام ؛ تو را به خدا قسم مي دهم که مبادا از کساني باشي که گمراهان را در کشتن جان هاي پاک ياري مي کني ؛ وي پاسخ داد : اي زهير ما تو را از شيعيان اين خاندان نمي دانستيم ( ولي امروز تو را در صف شيعه او مي بينيم ) تو عثماني ( از طرفداران عثمان ) بودي!!!

اين عبارت به خوبي بيانگر آن است که دشمنان امام حسين عليه السلام مردم را در دو صف و دو جبهه قرار داده بودند :

1- شيعيان امام حسين : کساني که در صف ياوران امام حسين عليه السلام بودند .

2- غير شيعه : کساني که در طرف مقابل و بر عليه حضرت صف گرفته بودند .

4- شيعه در کوفه در اقليت بودند :

طبق آنچه در مصادر تاريخي آمده است شيعيان در كوفه تنها عده کمي از جمعيت 15000 نفري كوفه را تشكيل مي دادند ؛ كه بسياري از ايشان در زمان معاويه تبعيد شده و يا به زندان افتاده و عده بسياري نيز به شهادت رسيدند . بسياري از ايشان نيز به خاطر مشكلات به شهرهاي ديگر مانند موصل و خراسان و قم پناهنده شدند ؛ عده بسياري از ايشان نيز مانند بني غاضره مي خواستند به ياري حضرت بشتابند كه سربازان عبيد الله بن زياد مانع شدند .

به همين جهت اين ادعا كه كوفه شهر شيعيان بوده و ايشان امام حسين عليه السلام را به شهادت رسانده اند نيز بي معني است .

براي اين مطالب شواهد بسياري وجود دارد :

معاويه شيعيان را در کوفه از بين برد :

كتب معاوية نسخة واحدة الى عماله بعد عام المجاعة أن برئت الذمة ممن روى شيئا من فضل ابى تراب واهل بيته فقامت الخطباء في كل كورة وعلى كل منبر يلعنون عليا ويبرءون منه ويقعون فيه وفي أهل بيته وكان أشدّ الناس بلاء حينئذ أهل الكوفة؛ لكثرة من بها من شيعة على عليه السلام، فاستعمل عليهم زياد بن سميّة وضمّ إليه البصرة فكان يتتبّع الشيعة وهو بهم عارف لأنّه كان منهم أيّام على عليه السلام، فقتلهم تحت كلّ حجر ومدر، وأخافهم، وقطع الأيدى والأرجل، وسمل العيون، وصلبهم على جذوع النخل وطرفهم وشرّدهم عن العراق، فلم يبق بها معروف منهم.
شرح نهج البلاغة ، ج11 ، ص 44 و النصايح الكافية ، محمد بن عقيل ، ص 72 .

معاويه بعد از سال خشکسالي ، نامه اي به يکي از کارگزاران خويش نوشت که هرکس که چيزي از فضيلت هاي ابو تراب ( امير مومنان علي عليه السلام ) و خاندان او را نقل کند ، در مقابل او هيچ گونه مسئوليتي شما را تهديد نمي کند ( هرچه با وي کرديد جايز است ) ؛ پس سخنرانان در هر منطقه و بر هر منبري علي را لعن کرده واز او بيزاي مي جستند و به او و اهل بيت او دشنام مي دادند ؛ و بيچاره ترين مردمان در آن زمان مردم کوفه بودند ؛ زيرا شيعه علي عليه السلام در آن شهر زياد بود ؛ پس معاويه زياد بن سميه را حاکم بر آنجا قرار داده و بصره را نيز تحت امر او قرار داد ؛ او به دنبال شيعيان مي گشت – او شيعيان را مي شناخت ، زيرا در زمان خلافت علي عليه السلام از طرفداران او بود – پس ايشان را حتي در زير هر سنگ و کلوخي پيدا کرده و مي کشت ؛ و يا تهديد مي کرد ؛ و دست ها و پا ها را جدا کرده و چشم ها را کور مي نمود ؛ و ايشان را بر تنه هاي درخت خرما به دار مي کشيد ؛ و يا از عراق بيرون مي کرد ؛ تا جايي که کسي از شيعيان شناخته شده در عراق باقي نماند .

اکثر کوفيان ، طرفداران خليفه دوم بودند :

بسياري از روايات و کلمات تاريخي را مي بينيم که به خوبي دلالت مي کند که ايشان از طرفداران خلفاي قبل از امير مومنان علي عليه السلام بوده اند از آن جمله مي توان به ماجراي ذيل که آن را بسياري از مولفين كتب تاريخي روايت كرده اند اشاره کرد : كه وقتي امير مومنان علي عليه السلام خلافت را در كوفه به دست گرفتند خواستند يكي از بدعت هاي عمر – نماز تراويح – را ريشه كن نمايند ؛ لذا به امام حسن عليه السلام دستور دادند كه به مسجد رفته و مانع مردم شوند اما تا حضرت با اين عمل مخالفت نمودند ، مردم صدا به اعتراض بلند كرده كه "واي سنت عمر از دست رفت"

شرح نهج البلاغة ابن أبي الحديد از علماي اهل سنت ج 12ص 283 و وسائل الشيعة (الإسلامية) مرحوم حر عاملي از علماي شيعه ج 5 ص 192 روايت شماره 2

اين ماجرا به حدي گسترده بود که حضرت در ضمن خطبه اي مفصل مي فرمايند من از شورش عمومي و نيز از بر هم خوردن پايه هاي حکومت اسلامي در کوفه ترسيدم !!!اين خود بيانگر آن است که بيشتر مردم کوفه از طرفداران خليفه دوم بودند و اين با شيعه بودن منافات دارد

علي بن إبراهيم ، عن أبيه ، عن حماد بن عيسى ، عن إبراهيم بن عثمان ، عن سليم بن قيس الهلالي قال : خطب أمير المؤمنين ( عليه السلام ) فحمد الله وأثنى عليه ثم صلى على النبي ( صلى الله عليه وآله ) ، ثم قال ... قد عملت الولاة قبلي أعمالا خالفوا فيها رسول الله ( صلى الله عليه وآله ) متعمدين لخلافه ، ناقضين لعهده مغيرين لسنته ولو حملت الناس على تركها وحولتها إلى مواضعها وإلى ما كانت في عهد رسول الله ( صلى الله عليه وآله ) لتفرق عني جندي حتى أبقى وحدي أو قليل من شيعتي الذين عرفوا فضلي وفرض إمامتي من كتاب الله عز وجل وسنة رسول الله ( صلى الله عليه وآله ) ... والله لقد أمرت الناس أن لا يجتمعوا في شهر رمضان إلا في فريضة وأعلمتهم أن اجتماعهم في النوافل بدعة فتنادى بعض أهل عسكري ممن يقاتل معي : يا أهل الاسلام غيرت سنة عمر ينهانا عن الصلاة في شهر رمضان تطوعا ولقد خفت أن يثوروا في ناحية جانب عسكري ما لقيت من هذه الأمة من الفرقة وطاعة أئمة الضلالة والدعاة إلى النار .

الكافي للشيخ الكليني ج 8 ص 58 شماره 21

امير مومنان خطبه اي خوانده و در آن خدا را حمد و ثناء گفته و سپس بر رسول خدا ( صلي الله عليه وآله وسلم ) درود فرستادند ؛ سپس فرمودند : ...

خلفاي قبل از من کارهايي انجام دادند که در آن با رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم مخالفت کردند و در آن بناي مخالفت با رسول خدا را از روي عمد داشتند . پيمان او را شکسته و سنت او را تغيير دادند ؛ و اگر مردم را بر ترک آنها وادار نمايم و آنها را به جايگاه خود بازگردانم و به آنچه در زمان رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم بود لشکر من از گرد من پراکنده شده و تنها باقي مي مانم و يا با عده کمي از شيعه ام که برتري من و وجوب امامت من از کتاب خدا و سنت رسول خدا - صلي الله عليه وآله وسلم – را مي دانند .

... قسم به خدا که مردم را دستور دادم که در ماه رمضان غير از نماز واجب را به جماعت نخوانند و ايشان را آگاه نمودم که خواندن نماز مستحبي به جماعت بدعت است ؛ پس عده اي از لشکريان که همراه من جنگيده بودند ندا دادند : اي اهل اسلام سنت عمر تغيير کرد!!! ما را از نماز مستحبي در ماه رمضان باز مي دارند !!!

و ترسيدم که بر من از سمت لشکرم شوريده همانگونه که از اين امت تفرقه و اطاعت از امامان گمراهي و دعوت کنندگان به سوي آتش ديدم .

همانطور که در اين روايت صحيح آمده است ، حضرت حتي در زمان خويش شيعيان را اقليت کوفه مي دانند !!!

طرفداران عثمان در لشگر کوفه :

به عنوان مثال وقتي ايشان جلوي آب را گرفته و بين حضرت و رود فرات مانع شدند برير همداني به ايشان گفت :

« ... وهذا ماء الفرات ، تقع فيه خنازير السواد وكلابه ، قد حيل بينه وبين ابن رسول الله ».

اين آب فرات است که خوک هاي کثيف و سگ ها به آن دسترسي دارند اما بين آن و بين فرزند رسول خدا مانع شده اند .

پس گفتند :

« يا برير قد اكثرت الكلام فاكفف ، والله ليعطش الحسين كما عطش من كان قبله» يقصد: عثمان بن عفّان .
أعيان الشيعة ج1 ص599

اي برير زياد سخن گفتي ؛ پس کلام را تمام کن ؛ قسم به خدا حسين بايد تشنه باشد ؛ همانطور که کسي که قبل از او بود – مقصودشان عثمان بود – تشنه ماند .

آيا اين پاسخ يک شيعه (طبق اصطلاح کنوني )است ؟

کلامي که از عزره در مورد زهير بن قين نقل شد به خوبي بيانگر اين مطلب است .

سنت كوفه يعني سنت ابو حنيفه :

وقتي در كتب اسلامي و فقهي با اين عبارت مواجه مي شويم كه "‌هذا راي كوفي " يعني اين از نظرات اتباع ابو حنيفه است . اين نشان مي دهد كه چند سال بعد از شهادت امام حسين عليه السلام كوفه مركز احناف شده است و اين خود با شيعه بودن اكثر مردم اين شهر در گذشته آن منافات دارد .

تمامي اين شواهد و مدارک جداي از قتل و کشتار هايي است که معاويه در مورد شيعيان امير مومنان و امام حسن عليهما السلام انجام داد و بسياري از ايشان را شهيد کرده و عده بسياري را تبعيد کرد و يا به زندان انداخت ؛ با اين همه باز مي بينيم که طبق مدارک تاريخي همان عده اندک شيعه باقي مانده در کوفه نيز خواستند به ياري امام حسين عليه السلام بيايند اما با نيروهاي ابن زياد مواجه شده و دستگير شدند ، و تنها عده اي انگشت شمار مانند زهير و حبيب بن مظاهر توانستند از اين حصار عبور کنند و در بين آن ها هم عده اي بعد از شهادت حضرت به کربلا رسيدند .

لذا با اين حساب ديگر شيعه اي در کوفه باقي نمي ماند که بخواهد به جنگ حسين بن علي عليهما السلام بيايد .

5- نامه نوشتن كوفيان براي امام حسين دليل بر تشيع آنان نيست

اينکه در برخي از كتاب تاريخي آمده كه ايشان براي حضرت نامه فرستاده اند ، دلالت بر شيعه بودن ايشان ندارد . زيرا ايشان اين عمل را تنها به اين اعتبار انجام داده اند که حضرت از صحابه رسول خدا و نوه ايشان مي باشد ؛ نه به اين عنوان که حضرت امام سوم و معصوم مي باشد و اينکه لياقت حضرت براي خلافت بدين جهت از ديگران بيشتر است .

6- هيچ يک از سران سپاه يزيد جزو شيعيان ذکر نشده است :

وقتي که به کتب علماي رجال شيعه و سني رجوع مي کنيم حتي يک نفر از قاتلان امام حسين عليه السلام مانند عمر بن سعد و شبث بن ربعي و حصين بن نمير و شمر بن ذي الجوشن و ... را پيدا نمي کنيم که در اين کتاب ها جزو شيعيان و يا به اصطلاح اهل سنت روافض ذکر شده باشد . با اينکه روايات در مورد اينکه اينها از عموم مسلمانان و طرفداران حکومت جور بوده اند فراوان است
اما اينکه ايشان مدت زماني تحت امر امير مومنان علي عليه السلام بوده اند نمي تواند دليل بر اين باشد که ايشان از شيعيان حضرت بوده اند . همانطور که اينکه کسي پشت سر حضرت نماز خوانده باشد و يا در جنگي در کنار حضرت شمشير زده باشد نيز دلالت بر شيعه بودن وي ندارد . زيرا ايشان امام علي عليه السلام را خليفه چهارم به حساب مي آورده اند و اطاعت او را به اين صورت واجب مي دانسته اند . نه اينکه حضرت را خليفه اول و معصوم دانسته و او را به اين جهت لازم الاتباع و امام بداند .

اين بود خلاصه اي از جواب ها بر اين اشكال كه شيعيان امام حسين عليه السلام را به شهادت رسانده اند .

بنا بر اين مي توان گفت که مردم کوفه در زمان امير مومنان دو گروه بودند :

1- شيعه به معني خاص : يعني به دوست داشتن اهل بيت و دشمني با دشمنان ايشان اعتقاد داشتند . ايشان در لشکر عمر سعد که با امام حسين عليه السلام جنگيد حضور نداشتند . زيرا يا در کنار حضرت شهيد شده و يا در زندان و يا تحت حصار بوده و يا بعد از شهادت حضرت به کربلا رسيده اند .

2- شيعه به معني اعم :يعني به اهل بيت علاقه مند بودند اما به دشمني با دشمنان ايشان اعتقاد نداشتند . ايشان همان گروهي هستند که امامت الهي اهل بيت را و ساير شروط تشيع را قبول نداشتند ؛ که ممکن است عده اي از ايشان در لشکر عمر سعد و يزيد حضور داشته اند .
آیا پیامبر و ائمه علم غیب می دانند؟
ما معتقد هستيم كه تمامي انبياء و ائمه عليهم السلام داراي علم غيب هستند ؛ ولي نه به صورت استقلالي ؛ بلكه منشأ اين علم خداوند است و خداوند به آن‌ها اين علم را عنايت فرموده است . در اين آيه هم دقيقا به همين مطلب اشاره شده است كه من از پيش خودم هيچ غيبي نمي‌دانم ؛ مگر آن چه كه خداوند بخواهد .

((قُل لَّا أَمْلِكُ لِنَفْسىِ نَفْعًا وَ لَا ضَرًّا إِلَّا مَا شَاءَ اللَّهُ وَ لَوْ كُنتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ لاَسْتَكْثرَْتُ مِنَ الْخَيرِْ وَ مَا مَسَّنىِ‏َ السُّوءُ إِنْ أَنَا إِلَّا نَذِيرٌ وَ بَشِيرٌ لِّقَوْمٍ يُؤْمِنُون‏((

بگو: «من مالك سود و زيان خويش نيستم، مگر آنچه را خدا بخواهد (و از غيب و اسرار نهان نيز خبر ندارم، مگر آنچه خداوند اراده كند) و اگر از غيب با خبر بودم، سود فراوانى براى خود فراهم مى‏كردم، و هيچ بدى (و زيانى) به من نمى‏رسيد من فقط بيم‏دهنده و بشارت‏دهنده‏ام براى گروهى كه ايمان مى‏آورند! (و آماده پذيرش حقند.

در سوره جن نيز خداوند مي‌فرمايد‌:

عَلِمُ الْغَيْبِ فَلَا يُظْهِرُ عَلىَ‏ غَيْبِهِ أَحَدًا . إِلَّا مَنِ ارْتَ ‏ مِن رَّسُولٍ فَإِنَّهُ يَسْلُكُ مِن بَينْ‏ِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَدًا . الجن 26 و 27 .
داناى غيب اوست و هيچ كس را بر اسرار غيبش آگاه نمى‏سازد؛ مگر رسولانى كه آنان را برگزيده و مراقبينى از پيش رو و پشت سر براى آنها قرار مى‏دهد ...

علم غيب فقط در اختيار خداوند است ؛ اما اگر خداوند بخواهد مي‌تواند آن را در اختيار هر كسي كه صلاح بداند قرار مي‌دهد .

این کلام مطابق کلام علمای اهل سنت می باشد. از آن جمله جناب ابن حجر نویسنده فتح الباری در ذیل این آیه چنین می نویسد:

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
فتح الباري - ابن حجر - ج 8 - ص 395
فلا يظهر على غيبة أحدا إلا من ارتضى
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
فتح الباري|ابن حجر|8|852|مصادر حديث سنى - فقه||الثانية||دار المعرفة للطباعة والنشر بيروت - لبنان|دار المعرفة للطباعة والنشر بيروت - لبنان||

همچنین جناب ابن قیم جوزی شاگرد ابن تیمیه در شان استادش چنین می گوید: استادم علم غیب داشت.
و گروهی از اهل سنت نیز قائل به این مطلب هستند که گروهی از صحابه علم غیب داشته اند.

51- خمس (يعني دريافت يك پنجم منافع ساليانه از مردم و نه يك پنجم غنايم جنگي) براستي چرا حتي يك روايت معتبر تاريخي (در كتب قديمي مانند سيره ابن اسحاق يا تاريخ طبري و حتي تاريخ يعقوبي شيعه) وجود ندارد كه پيامبر اكرم در ده سال حكومت در مدينه و حضرت علي در 5 سال خلافتشان از مردم (كسبه و بازرگانان و كشاورزان و دامداران) به عنوان خمس، سود منافع ساليانه را دريافت كرده باشند ولي به كرات رواياتي را مي بينيم كه خمس غنايم جنگي را دريافت كرده اند؟ (خلفاء هم كه از گرفتن خمس منافع بدشان نمي آمده ولي چرا اين كار را انجام نمي داده اند در اينجا كه ديگر ظلمي به اهل بيت وارد نمي شده؟!!!)

پاسخ مدیر وبلاگ گفتگوی آرام به نویسنده کتاب:

همه فقهاى اسلام معتقدند كه خمس و پرداخت يك پنجم از اموال در غنيمت هاى جنگى ، گنج و معادن طلا و نقره واجب است . ابن زهره حلبى مى گويد :
واعلم ان مما يجب فى الاموال الخمس و الذى يجب فيه الغنائم الحربيّة و الكنوز و معادن الذهب و الفضة بلاخلاف .
سلسلة الينابيع الفقهيه (غنية النزوع) ، ج 5 ، ص 224 .
ولى در دو مورد ميان شيعه و سنى اختلاف نظر وجود دارد : يكى در وجوب خمس در سود كسب و تجارت و ديگرى در مصرف آن . البته بايد توجه داشت كه شيعه وجوب خمس در ارباح مكاسب را مشروط بر مازاد بودن بر هزينه و مؤنه يك سال مى داند و معيار در فهم مؤنه عرف است .
وجوب خمس در سود كسب و تجارت
ديدگاه شيعه
فقهاى شيعه معتقدند يكى از موارد وجوب خمس، مالى است كه از مخارج و هزينه هاى زندگى انسان در يك سال اضافه مانده است، خواه اين مال از راه تجارت يا زراعت و كشاورزى و يا حقوق ماهيانه كه دريافت مى شود ، در ذيل به بعضي از كلمات فقهاي شيعه اشاره مى شود :
شيخ مفيد رضوان الله عليه مي‌فرمايد :
والخمس واجب فى كل مغنم قال الله عزوجل ( واعلموا انما غنمتم من شى فان لله خمسه وللرسول )والغنائم كل ما استفيد بالحرب من الاموال والسلاح و الثياب و الرقيق وما استفيد من المعادن والغوص والكنوز وكل ما فضل من ارباح التجارات و الزراعات والصناعات من المؤنة والكفاية فى طول السنة على الاقتصاد .
المقنعة ، ص 276.
خمس واجب است در هر سودي . خداوند در قرآن مي فرمايد (بدانيد هر چه غنيمت برديد از هر چيزي پس يک پنجم آن براي خدا و رسول است ) وغنيمت هرچيزي است که در حرب مورد استفاده قرار گيرد مثل مال وسلاح و لباس و آنچه که بدست مي آيد از معدن وغواصي و گنج و هرچه که از سود تجارت و زراعت وصناعت زياد تر از هزينه متوسط سال باشد .
دلايل قول شيعه
فقهاى شيعه براى اثبات وجوب خمس در سود كسب و تجارت به كتاب و سنّت استناد كرده اند كه در ذيل به توضيح و شرح بعضي از آن ها مى پردازيم .
الف . قرآن
خداوند متعال مى فرمايد :
وَاعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبَى وَالْيَتَامَى وَالْمَسَاكِينِ وَابْنِ السَّبِيلِ إِنْ كُنْتُمْ آَمَنْتُمْ بِاللَّهِ وَمَا أَنْزَلْنَا عَلَى عَبْدِنَا يَوْمَ الْفُرْقَانِ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعَانِ وَاللَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ .
انفال / 41 .
و بدانيد هر گونه غنيمتى كه به شما رسد ، خمس آن براى خدا و براى پيامبر و براى نزديكان و يتيمان و مسكينان و واماندگان در راه است ، اگر شما به خدا و آن چه بر بنده خود در روز جدايى حق از باطل ، روز درگيرى دو گروه (با ايمان و بى ايمان يعنى روز جنگ بدر) نازل كرديم ، ايمان آورده ايد و خداوند بر هر چيزى قادر است .
نحوه استدلال: درآيه شريفه برموضوع «غنيمت» حكم وجوب خمس را مترتب ساخته است، در اين جا بايد ديد كه مقصود از غنيمت چيست؟ آيا مقصود غنيمت جنگى است يا هر فائده اى است كه انسان به دست مى آورد؟ ترديدى نيست كه براى فهم اين واژه مى بايست به لغت شناسان مراجعه كرد تا از آن راه علم به معناى لغات قرآن و سنّت حاصل گردد.
غنميت در لغت
با مراجعه به لغت معلوم مى شود كه غنيمت به معناى مطلق فائده اى است كه انسان به دست مى آورد و اختصاصى به غنيمت جنگى ندارد و در ذيل به ذكر كلمات برخى از لغت شناسان مى پردازيم :
خليل فراهيدى مي‌گويد :
الغنم الفوز بالشى فى غير مشقة و الاغتنام انتهاز الغنم.
العين: ماده غنم.
غنيمت بدست آوردن چيزي است بدون سختي واغتنام به معني استفاده از غنيمت است .
ازهرى مي‌گويد :
قال الليث : الغنم ، الفوز بالشى و الاغتنام انتهاز الغنم .
تهذيب اللغة: ماده غنم .
ليث گفته است که : غنم يعني بدست آوردن چيزي واغتنام استفاده از غنيمت است .
ابن فارس مي‌گويد:
غنم اصل صحيح واحد يدل على افادة شى لم يملك من قبل ثم يختص بما اخذ من المشركين.
مقاييس اللغة ، ماده غنم.
غنم مصدري است که حروف اصلي آن صحيح است ( اصطلاح علم صرف) معناي آن فايده بردن از چيزي است که قبل از آن مالکش نبوده است .سپس مخصوص شد به آنچه از مشرکين گرفته مي شود .
ابن منظور مي‌نويسد :
الغنم الفوز بالشىء من غير مشقة.
لسان العرب ، ماده غنم.
بدست آوردن چيزي است بدون مشقت
و...
همان گونه كه از گفتار و تصريح لغت شناسان به دست آمد اين كه غنم در لغت معناى وسيع ترى از غنيمت جنگى دارد و به معناى مطلق فائده اى است كه انسان بدون مشقت و سختى به دست آورده باشد ولى بعدها پس از نزول قرآن به خاطر جنگ هايى كه پيش آمد غنيمت بيشتر در معناى اموالى استعمال شد كه از مشركان گرفته مى شد. بنابراين لفظ غنيمت در آيه بر همان معناى لغوى آن حمل مى شود مگر اين كه قرينه قطعى وجود داشته باشد كه مقصود از آن غنيمت جنگى باشد.
غنيمت در تفاسير اهل سنت
رشيدرضا در تفسير المنار غنيمت به كار رفته در آيه را به معناى وسيع ذكر كرده و آن را به غنائم جنگى اختصاص نداده است ولى معتقد است بايد معناى وسيع آيه فوق را به خاطر قيد شرعى مقيّد به غنائم جنگى كرد .
تفسيرالمنار ، ج 10 ، ص 3.
آلوسى نيز در تفسير روح المعانى غنم را در اصل لغت به معناى هر گونه سود و منفعت دانسته است .
وغنم في الأصل من الغنم بمعنى الربح
روح المعانى ، ج 10 ، ص 2.
غنم در اصل به معناي سود به کار برده مي شده است .
همان گونه كه از اظهارات اين مفسران معلوم شد غنيمت به كار رفته در آيه عموميت داشته و شامل مطلق فائده و منفعتى كه انسان در زندگى از هر راهى به دست آورده باشد، مى شود و غنيمت در آيه اختصاصى به غنيمت جنگى ندارد؛ اما برخى از آن ها معتقد بودند كه چون طبق روايات اهل سنّت غنيمت در عرف شرع در غنيمت جنگى انحصار پيدا كرده است، لازم است آن غنيمت را بر غنيمت جنگى منحصر نماييم ؛ ولى ما معتقديم مى بايست دلالت آيه بر مطلب را مستقلاً فهميد و در نهايت اگر با روايات ديگر تعارضى داشت، تعارض را علاج كرد و بر فرض اين كه روايات ديگرى از اهل سنّت بر انحصار خمس در غنيمت جنگى وجود داشته باشد به حد تواتر نمى رسند و طبق مبناى مشهور اهل سنّت در اصول فقه، خبر واحد نمى تواند عموم آيه را تخصيص بزند .
خمس غنيمت در روايات اهل سنّت
روايات بسيارى از پيامبر اكرم نقل شده كه به اصحاب خويش دستور به گرفتن خمس داده اند و يا هنگامى كه افرادى به ايشان مراجعه مى كردند در ضمن دستورات دينى، وجوب پرداخت خمس را يادآور مى شدند در حالى كه هيچ جنگ و نبردى هم در كار نبود . تا غنيمت جنگى از آن برداشت شود، در ذيل به برخى از آن روايات اشاره مى شود :
1. لما و قد عبدالقيس لرسول الله فقالوا: ان بيننا و بينك المشركين و انا لا نصل اليك الاّ فى اشهر الحرم خمرنا بجمل الامره ان عملنا به دخلنا الجنة و ندعو اليه من ورائنا. قال: آمركم باربع و انهاكم عن اربع، آمركم بالايمان بالله و هل تدرون ما الايمان؟ شهادة ان لااله الاّالله و اقام الصلاة و ايتاء الزكاة و تعطوا الخمس من المغنم .
صحيح البخارى ، ج 4 ، ص 250 و صحيح مسلم ، ج 1 ، ص 35 .
در اين حديث پيامبر از اهالى عبدالقيس نخواسته است كه غنيمت هاى جنگى را پرداخت نمايند زيرا آنان از خوف مشركين نمى توانستند نزد پيامبر بيايند بنابر اين جنگى در كار نبوده تا مقصود از غنيمت در حديث غنيمت جنگى باشد.
2. بسم الله الرحمن الرحيم هذا عهد من النبى رسول الله لعمرو بن حزم حين بعثه الى اليمن، امره بتقوى الله فى أمره كله و ان يأخذ من المغانم خمس الله و ما كتب على المؤمنين من الصدقه من العقار عشر ما سقى البعل و سقت السماء و نصف العُشر مما سقى الغرب (اى الدلوا العظيمة) .
سيرة ابن هشام ، ج 4 ، ص 256 و فتوح البلدان ، ج 1 ، ص 81 .
3. من محمد النبىّ للفجيع و من تبعه و اسلم و اقام الصلاة و آتى الزكاة و اطاع الله و رسوله و اعطى من المغانم خمس الله .
الطبقات الكبرى ، ابن سعد ، ج 1 ، ص 270.
4. كتب لخبادة الازدى وقومه ومن تبعه: ما اقاموا الصلاة وآتوا الزكاة واطاعوا الله ورسوله واعطوا من المغانم الخمس الله و سهم النبى وفارقوا المشركين فانّ لهم ذمة الله وذمة محمدبن عبدالله .
همان، ص 305 و 304.
5 . كتب لملوك حمير : و آتيتم الزكاة و اعطيتم من الغنائم خمس الله و سهم النبى و صفيّه و ما كتب الله على الؤمنين من الصدقة .
سيره ابن هشام ، ج 4 ، ص 258.
6. كتب لنبى ثعلبة بن عامر : من اسلم منهم و اقام الصلوة و آتى الزكاة و اعطى خمس المغنم و سهم النبى و الصّفى .
اُسدالغابة، ج 3، ص 34.
7 . كتب الى بعض أفخاذ جهينه: من اسلم منهم و اقام الصلاة و آتى الزكاة و اطاع الله و رسوله و اعطى من الغنائم الخمس .
الطبقات الكبرى ، ج 1 ، ص 271 .
در اين نامه هايى كه پيامبر به قبائل مختلف عرب فرستاده است سه احتمال وجود دارد :
1. مقصود از غنيمت اموالى بوده كه آنان از طريق غارت و تاراج به دست آورده اند. اين احتمال درست نيست؛ زيرا حضرت به طور صريح از غارت گرى نهى فرموده است .
قال رسول الله(صلى الله عليه وآله): «ان النهبة ليست باحلّ من الميتة» .
سنن ابو داود، ج 2، ص 12.
2. ممكن است مقصود غنائم جنگى باشد كه مسلمانان از طريق جنگ و جهاد به دست آورده اند اين احتمال نيز باطل است ؛ زيرا اولاً، جنگ و جهاد بدون اذن پيامبر جايز نبوده است و معلوم هم نيست كه از حضرت اذن گرفته باشند ، خصوصاً اهالى عبدالقيس كه امكان ارتباط با پيامبر را جز در ماه هاى حرام نداشتند ، علاوه بر اين كه پيامبر خودش غنائم جنگى را تقسيم مى كرد و معنا نداشته كه پيامبر از آنان بخواهد كه اين تقسيم را انجام دهند .
3. احتمال سوم اين كه مقصود از غنيمت ، كسب و تجارت باشد ؛ يعنى در همه موارد فوق پيامبر دستور داده كه مردم از مازاد بر كسب و تجارت خود خمس پرداخت نمايند .
الاعتصام بالكتاب و السنة ، ص 104.
جالب تر از همه اينها آنچه که در بخاري است که در آن آمده در عنبر و مرواريد خمس است !!! عنبر ماده ايست خوشبو که با غواصي يا شکار بعضي ماهي ها بدست مي آمد وموافق قول شيعه است . حال اهل تسنن که خمس را مربوط به غنائم جنگي مي دانند در کدام جنگ به مقابله با ماهي عنبر وبا قلاب ماهي گيري رفته اند خدا مي داند!!!
موارد خمس در كتب اهل تسنن :
همانطور كه از مبسوط سرخسي ج 2ص211 باب المعادن بدست مي آيد اهل تسنن خمس را تنها مربوط به چيزي مي دانند که از جنگ بدست آيد و لذا خمس در معدن را منوط به معدني مي کند که در زمين گرفته شده از کفار بدست آيد مانند گنج و لذا در وجوب خمس در لؤلؤ و عنبر اشکال مي کند . چون آن دو هيچ ربطي به جنگ ندارند اما ما در صحيح بخاري مي بينيم که در لولو وعنبر خمس است واين نمي تواند باشد مگر طبق نظر شيعه :
وهذا لأن المعنى الذي لأجله وجب الخمس في الكنز موجود في المعدن فإن الذهب والفضة تحدث في المعدن من عروق كانت موجودة حين كانت هذه الأرض في يد أهل الحرب ثم وقعت في يد المسلمين بإيجاف الخيل فتعلق حق مصارف الخمس بتلك العروق فيثبت فيما يحدث منها فكان هذا والكنز سواء من هذا الوجه
المبسوط للسرخسي ج2/ص211
اين (وجوب خمس در معدن) از آن جهت است که علتي که سبب وجوب خمس در گنج شد سبب وجود آن در معدن هم مي شود پس به درستيکه طلا و نقره در زمين درست مي شود از رگه هايي که در زمين به هنگام تسلط کفار حربي بر آن موجود بوده است سپس با جنگ به دست مسلمانان افتاده است پس حق خمس به آن رگه ها تعلق گرفته است پس هرچه که از ان رگه ها هم بدست آيد همان حکم را داردپس گنج ومعدن از اين جهت يکي هستند
اين کلام وي صريح است در اينکه اگر معدن در زمين مسلمانان باشد وبا جنگ از کفار بدست نيايد خمس ندارد.
ثم وجوب الخمس فيما يوجد في الركاز لمعنى لا يوجد ذلك المعنى في الموجود في البحر وهو أنه كان في يد أهل الحرب وقع في يد المسلمين بإيجاف الخيل والركاب وما في البحر ليس في يد أحد قط لأن قهر الماء يمنع قهر غيره ولهذا قال مشايخنا لو وجد الذهب والفضة في قعر البحر لم يجب فيهما شيء
المبسوط للسرخسي ، ج2 ، ص213 .
وجوب خمس در آنچه که از گنج بدست مي آيد به خاطر علتي است که در آنچه در درياست يافت نمي شود . وآن علت بودن گنج است در دست کفار حربي وسپس به دست مسلمانان افتاده است با جنگ . اما آنچه که در درياست در دست هيچ کس نبوده است چون آب مانع تسلط هيچ کس بر آن نبوده است (يعني مورد سلطه کفار نبوده) وبه همين دليل بزرگان ما گفته اند اگر چيزي از طلا يا نقره را در کف دريا پيدا کرد چيزي در آن نيست
اين کلام نيز صريح است در اين که طبق موازين عادي اهل تسنن به عنبر ولولو که از دريا مي آيد خمس تعلق نمي گيرد اما در صحيح بخاري مي بينيم :
صحيح البخاري ج2/ص544 باب ما يستخرج من البحر
وَقَالَ الْحَسَنُ فِي الْعَنْبَرِ وَاللُّؤْلُؤِ الْخُمُسُ
تاريخ خمس در بين شيعه :
روايات خمس در نزد شيعيان از امير مومنان علي عليه السلام شروع مي شود :
عن علي (ع):
عن علي ( عليه السلام ) قال : وأما ما جاء في القرآن من ذكر معايش الخلق وأسبابها فقد أعلمنا سبحانه ذلك من خمسة أوجه : وجه الإمارة ، ووجه العمارة ، ووجه الإجارة ، ووجه التجارة ، ووجه الصدقات ، فأما وجه الإمارة ، فقوله : ( واعلموا أنما غنمتم من شئ فأن لله خمسه وللرسول ولذي القربى واليتامى والمساكين ) فجعل لله خمس الغنائم ، والخمس يخرج من أربعة وجوه : من الغنائم التي يصيبها المسلمون من المشركين ، ومن المعادن ، ومن الكنوز ، ومن الغوص. وسائل الشيعة (آل البيت)، ج 9، ص 490، المحكم والمتشابه، للسيّد المرتضى، ص 57.
خمس از چهار وجه بدست مي آيد از غنايمي که از مشرکين گرفته مي شود . از معدن از گنج واز غواصي .
[ 12591 ] 1 - محمد بن الحسن بإسناده عن سعد ، عن يعقوب بن يزيد ، عن علي بن جعفر عن الحكم بن بهلول ، عن أبي همام ، عن الحسن بن زياد ، عن أبي عبد الله عليه السلام قال : إن رجلا أتي أمير المؤمنين عليه السلام فقال ، يا أمير المؤمنين إني أصبت مالا لا أعرف حلاله من حرامه ، فقال له : أخرج الخمس من ذلك المال ، فان الله عز وجل قد رضي من المال بالخمس ، واجتنب ما كان صاحبه يعلم .
شخصي نزد امير مومنان آمد وگفت من مالب بدست آورده ام که حلال آن را از حرامش نمي دانم .پس حضرت فرمودند خمس آن مال را بده پس بدرستيکه خداوند از اين مال به خمسش راضي است اما مقداري را که صاحب آن را مي داني از آن پرهيز کن ( وبه صاحبش برگردان)
[ 12593 ] 3 - محمد بن علي بن الحسين قال : جاء رجل إلى أمير المؤمنين عليه السلام فقال : يا أمير المؤمنين أصبت مالا أغمضت فيه ، أفلي توبة ؟ قال : ائتني بخمسه فأتاه بخمسه ، فقال : هو لك إن الرجل إذا تاب تاب ماله معه .
وسائل الشيعة (آل البيت) - الحر العاملي - ج 9 - ص 505 - 506
شخصي نزد امير مومنان آمد وگفت مالي بدست آورده ام که چشمم را بر روي آن بسته بودم (يعني توجه به حلال وحرام آن نداشتم) آيا راهي براي توبه دارم حضرت فرمودند خمس آن را به من بده پس شخص خمس را آورد . پس گفت آن براي تو باشد ( خمس را به خود وي بخشيدند) .پس بدرستيکه شخص وقتي توبه کند مالش هم پاک مي شود
پس مي بينيم که حتي امير مومنان هم خمس را مخالف با نظر اهل تسنن تفسير کرده اند .
خلاصه مطالب :
خمس حتي از زمان امير مومنان طبق نظر شيعه ترجمه مي شده است .
علت اختلاف اهل تسنن وجود رواياتي است که ادعا دارند خمس را فقط در جنگ واجب کرده است اما آن روايات دلالت بر مقصودشان نداشته وحتي در بعضي مخالف مقصودشان است .
52- آیا پیامبر در حجه الوداع و غدیرخم قصد اینکه علی جانشینش هست را داشته؟

پاسخ مدیر وبلاگ گفتگوی آرام به نویسنده کتاب:

این نمونه ایی از کتب اهل سنت که حدیث غدیر را ذکر کرده اند:
1. اخبار اصفهان: ج1ص107و235.ج2ص227.
2. اخبارالدول وآثارالاول:ص102.
3. أربعين الهروي:ص12.
4. أرجح المطالب:ص36و56 و58 و67 و203 و338 و339 و389 و581-545 و681 .
5. الارشاد: ص420.
6. أسباب النزول:ص135.
7. أسد الغابه:ج1ص308و367.ج2ص233.ج3ص92و93و274و307و321.ج4ص28.ج5ص6و205و208.
8. الامامه و السياسه:ج1 ص109.
9. أنساب الاشراف:ج1 ص156.
10. البدايه و النهايه:ج5 ص208-213و227و228-ج7ص338و344-349.
11. بلاغات النساء:ص72.
12. تاريخ بغداد:ج8ص290-ج7ص377-ج12ص343-ج14ص236.
13. التاريخ الکبير:ج1ص375-ج2قسم2ص194.
14. تاريخ الخلفاء:ص114و158و179.
15. تفسير الثعلبي:ص78و104و181و235.
16. تفسير الطبري:ج3ص428.
17. تفسير فخر الرازي:ج3ص636.
18. التمهيد(باقلاني):ص171.
19. الجمع بين الصحاح:ص458.
20. حياه الصحابه:ج2ص769.
21. حليه الاولياء:ج5ص26و363-ج6ص294.
22. الخصائص:ص4و49و51.
23. خصائص النسائي:ص21و40و86و88و93و94و95و100و104و124.
24. الخصائص(السيوطي):ص18.
25. الخطط والآثار(مقريزي):ص220.
26. الدر المنثور:ج2ص259و298.
27. دول الاسلام(ذهبي):ج1ص20.
28. ذخائرالعقبي:ص67و68.
29. روضات الجنات(زمجي):ص158.
30. سر العالمين(غزالي):ص16.
31. سنن الترمذي:ج5ص591 .
32. سنن ابن ماجه:ج1 ص43.
33. سنن النسائي:ج5 ص45.
34. سنن المصطفي صلي الله عليه و آله:ج1ص45.
35. السيره النبويه(زيني):ج3 ص3.
36. شرح نهج البلاغه(ابن أبي الحديد):ج1ص317و362-ج2ص288-ج3ص208-ج4ص221-ج9ص217.
37. الشرف الموبد(نبهاني):ص58و113.
38. شواهد التنزيل:ج1ص158و190.
39. صحيح الترمذي:ج1ص32-ج2ص298-ج5ص633.
40. صحيح مسلم:ج4ص1873.
41. الصواعق المحرقه:ص25و26و73و74.
42. طبقات ابن سعد:ج3ص335.
43. العقد الفريد:ج5ص317.
44. عمده الاخبار:ص191.
45. الفصول المهمه:ص23و24و25و27و74.
46. الفضائل(ابن حنبل):ج1ص45و59و77و111-ج2ص560و563و569و592و599-ج3ص27و35.
47. فضائل الصحابه:ج2ص610و682.
48. الکفايه:ص151.
49. کفايه الطالب:ص13و17و58 و62 و153و285و286.
50. کنز العمال:ج1ص48-ج6ص397-405-ج8ص60-ج12ص210-ج15ص209.
51. الکوکب الدري:ج1ص39.
52. مجمع الفوائد:ج9ص103-108و163.
53. مختلف الحديث(ابن قتيبه):ص52و276.
54. مروج الذهب:ج2ص11.
55. مستدرک الحاکم:ج3ص109و110و118و371و631.
56. مسند ابن حنبل:ج1ص84و119و180-ج4ص241و281و368و370و372-ج5ص347و366و370و419-494-ج6ص476.
57. مسند الطيالسي:ص111.
58. مصابيح السنه:ج2ص202و275.
59. معارج النبوه:ج1ص329.
60. المعارف(ابن قتيبه):ص58.
61. معالم الايمان(دباغ):ج2ص299.
62. المعتصرمن المختصر:ج2ص301و332.
63. معجم البلدان:ج2ص389.
64. المعجم الصغير:ج1ص64و71.
65. المعجم الکبير(طبراني):ج1ص149و157و390-ج5ص196.
66. مقاصد الطالب:ص11.
67. مقتل الحسينعليه السلام(خوارزمي):ص47.
68. مقصد الراغب:ص39.
69. المنار:ج1ص463.
70. مناقب الائمه(باقلاني):ص98.
71. المناقب(ابن جوزي):ص29.
72. المناقب(ابن مغازلي):ص16و18و20و22و23و24و25و224و229.
73. المناقب(عبدالله شافعي):ص106و107و122.
74. منتخب کنز العمال:ج5ص30و32و51.
75. المواقف:ج2ص611.
76. موده القربي:ص50.
77. نزهه الناظرين:ص39.
78. النهايه(ابن الأثير):ج4ص346.
79. نهايه العقول:ص199.
80. الوفيات(ابن خلکان):ج1ص60-ج2ص223.
81. ينابيع الموده:ص29-40و53-55و81و120و129و134و154و155و179-187و206و234و284.
82. الاصابه:ج1ص372و550-ج2ص257و382و408و509-ج3ص512-ج4ص80.
83. الاستيعاب:ج2ص460.
84. أشعه اللمعات في شرح المشکاه:ج4ص89و665و676.
85. تفريح الأحباب:ص31و32و307و319و367.
86. التمهيد و البيان(أشعري):ص237.
87. الفتوح(ابن الأعثم):ج3ص121.
88. التمهيد البيان(أشعري):ص237.
89. ثمار القلوب(ثعالبي):ص511.
90. الأعتقاد(بيهقي):ص182.
91. تاريخ دمشق:ج1ص370-ج2ص5و85و345-ج5ص321.
92. الجمع بين الصحاح:ص458.
93. الشفاء(قاضي عياض):ج2ص41.
94. أسني المطالب:ص4و221.
95. انسان العيون:ج3ص274.
96. الأنوار المحمديه:ص251.
97. بلوغ الأماني:ج1ص213.
98. البيان والتعريف:ج2ص36.
99. التاج الجامع:ج3ص296.
100. تجهيز الجيش:ص135و292.
101. ذخائرالعقبي:ص67و68.
102. الحاوي للفتاوي:ج1ص79و122.
103. الرياض النضره:ج2ص169و170و217و244و348.
104. السيره الحلبيه:ج3ص274و283و369.
105. شرح المقاصد:ج2ص219.
106. فرائد السمطين:ج1ص56و64و65و67و68و69و72و75و76و77.
107. العثمانيه:ص145.
مرقاه المفاتيح:ج1ص349-ج11ص341و349.

شاید گروهی بگویند اینان ذکر کرده اند ولی به معنایی که شیعیان می پندارند نبوده است.

پاسخ:
بعضي از علماي اهل سنّت كه «مولي» را در حديث غدير به معاني مورد نظر شيعه گرفته‌اند به شرح زيرند.
1 ـ امام ابو حامد غزالي (505 هـ)
وي همان‌گونه كه در شرح حال و شناخت شخصيت او مي‌آيد يكي از اعاظم و أكابر علماي اهل سنّت است كه اين گونه مي‌گويد:‌
لكن أسفرت الحجة وجهها وأجمع الجماهير على متن الحديث من خطبته في يوم غدير خم باتفاق الجميع وهو يقول: من كنت مولاه فعلي مولاه. فقال عمر: بخ بخ يا أبا الحسن لقد أصبحت مولاي ومولى كل مؤمن ومؤمنة. فهذا تسليم ورضى وتحكيم. ثم بعد هذا غلب الهوى لحب الرياسة وحمل عمود الخلافة وعقود البنود وخفقان الهوى في قعقعة الرايات واشتباك ازدحام الخيول وفتح الأمصار سقاهم كأس الهوى، فعادوا إلى الخلاف الأول فنبذوه وراء ظهورهم، واشتروا به ثمنا قليلا.
لكن حجت روي خود را آشكار نمود و جمعيت مردم براي شنيدن متن خطبه حديثي كه در روز غدير خم كه مورد اتفاق همه مي‌باشد جمع گرديدند. [در آن خطبه] پيامبر مي‌فرمايد: «هركس من مولاي اويم علي مولاي اوست». همين جا بود كه عمر به علي گفت: يا ابا الحسن! تبريك، تبريك! از اين به بعد تو مولاي من و مولاي هر زن و مرد مؤمني گرديدي.
اين سخن عمر در حقيقت تسليم در برابر امر و رضايت و تحكيم آن بود. امّا بعد از آن بود كه هوي و هوس براي حبّ رياست بر او غلبه كرد و او عمود خلافت را به دوش گرفت. و قرار‌ها و پيمان‌ها در خفقان هوي و هوس و زد و خورد نيزه‌ها و ازدحام اسب‌ها و سپاهيان و لشكر كشي براي فتح كشور‌ها فراموش شد و آنها از شراب هوي و هوس سيراب گرديدند.
و به همين خاطر بود كه مردم به همان اختلافات روز اوّل بازگشتند و عهد و پيمان خود را پشت سر افكنده و آن را به قيمتي اندك فروختند.
مجموعة رسائل الإمام الغزالي، كتاب سر العالمين ص483 ، طبعة مصححة منقحة، إبراهيم أمين محمد، المكتبة التوفيقية.
سبط بن جوزي ضمن تأييد انتساب كتاب سرالعالمين به غزالي عين كلام او را آورده و سخن او را بدون هيچ‌گونه ردّي نقل كرده است:
وذكر أبو حامد الغزالي في كتاب سر العالمين وكشف ما في الدارين ألفاظا تشبه هذا. فقال قال رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم لعلي يوم غدير خم: من كنت مولاه فعلي مولاه. فقال عمر بن الخطاب: بخ بخ يا أبا الحسن أصبحت مولاي ومولى كل مؤمن ومؤمنة. قال: وهذا تسليم ورضى وتحكيم، ثم بعد هذا غلب الهوى حبا للرياسة وعقد البنود وخفقان الرايات وازدحام الخيول في فتح الأمصار وأمر الخلافة ونهيها، فحملهم على الخلاف فنبذوه وراء ظهورهم واشتروا به ثمنا قليلا فبئس ما يشترون.
أبو حامد غزالي در كتاب سر العالمين وكشف ما في الدارين ألفاظي شبيه به اين مطالب را در كتاب خود آورده است. رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم روز غدير خم به علي گفت: «من كنت مولاه فعلي مولاه».
اين سخن عمر در حقيقت تسليم در برابر امر و رضايت و تحكيم آن بود. امّا بعد از آن بود كه هوي و هوس براي حبّ رياست بر او غلبه كرد و او عمود خلافت را به دوش گرفت. و قرار‌ها و پيمان‌ها در خفقان هوي و هوس و زد و خورد نيزه‌ها و ازدحام اسب‌ها و سپاهيان و لشكر كشي براي فتح كشور‌ها فراموش شد و آنها از شراب هوي و هوس سيراب گرديدند.
و به همين خاطر بود كه مردم به همان اختلافات روز اوّل بازگشت نمودند و عهد و پيمان خود را به پشست سر خود افكندند و آن را به قيمتي اندك فروختند.
تذكره خواص الإمامة، ص 62.
ذهبي در حالي كه تحت تأثير شخصيت غزالي قرار گرفته در مقام توجيه سخنان وي برآمده اين چنين مي‌گويد:
وما أدري ما عذره في هذا؟ والظاهر أنه رجع عنه، وتبع الحق، فإن الرجل من بحور العلم، والله أعلم.
نمي‌دانم غزالي براي اين سخن خود چه عذري خواهد داشت؟ ولي ظاهراً غزالي از اين نظر خود بازگشته و دوباره از حق پيروي كرده است. و به راستي كه او از دريا‌هاي علم است. والله اعلم.
سير أعلام النبلاء، ذهبي، ج 19، ص 328.
شخصيت ابوحامد غزالى از ديدگاه علماي اهل سنّت
يافعي در شرح حال غزالي مي‌گويد:
وفضائل الإمام حجة الاسلام أبي حامد الغزالي رضي الله عنه أكثر من أن تحصر، وأشهر من أن تشهر. وقد روينا من الشيخ الفقيه الإمام العارف بالله، رفيع المقام الذي اشتهرت كرامته العظيمة وترادفت وقال للشمس يوما قفي فوقفت حتى بلغ المنزل الذي يريد من مكان بعيد.
فضائل إمام حجه الاسلام أبو حامد غزالي رضي الله عنه بيش از آن است كه در حدّ و حصر بگنجد و مشهورتر از آن است كه نياز به معرفي داشته باشد. و ما از اين شيخ فقيه إمام عارف بالله، كه به حدي رفيع المقام است كه كرامت عظيمه او هم پا و هم سنگ با خورشيد گشته تا جايي كه روزي به خورشيد گفت: در آسمان بمان و خورشيد هم در آسمان ماند تا او به سر منزل مقصود خود كه در مكاني دور دست قرار داشت رسيد.
مرآة الجنان، حوادث سنة 505 .
سيوطي در باره شخصيت غزالي مي‌گويد:
وعلى رأس الخامسة الإمام أبو حامد الغزالي، وذلك لتميزه بكثرة المصنفات البديعات، وغوصه في بحور العلم... حتى قال بعض العلماء الأكابر الجامعين بين العلم الظاهر والباطن: لو كان بعد النبي صلى الله عليه وآله وسلم نبي لكان الغزالي، وأنه يحصل ثبوت معجزاته ببعض مصنفاته.
در رأس گروه پنجم إمام أبو حامد غزالي قرار دارد، واين به علّت تصنيفات نو و جديد او و غوص عميق او در درياهاي علم است... تا جايي كه بعضي از علماي بزرگ جامع بين علم ظاهر و باطن در باره او گفته‌اند:
اگر بعد از پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم پيامبري مي‌بود هر‌آينه آن شخص غزالي مي‌بود، و معجزات او نيز با بعضي از مصنفاتش آشكار مي‌شد.
التنبئه بمن يبعثه الله على رأس كل مائة، سيوطي، ص 12 .
زرقاني در باره شخصيت غزالي مي‌گويد:
ذكر له الأسنوي في «المهمات» ترجمة حسنة منها: هو قطب الوجود والبركة الشاملة لكل موجود، وروح خلاصة أهل الإيمان، والطريق الموصل إلى رضا الرحمن، يتقرب به إلى الله تعالى كل صديق، ولا يبغضه إلا ملحد أو زنديق. مات بطوس سنة 505.
أسنوي در كتاب «المهمات» ترجمه و شرح حال بسيار خوبي در باره غزالي آورده و اين گونه مي‌گويد: او قطب وجود و داراي بركتي است كه شامل هر موجودي مي‌شود، و او خلاصه روح أهل إيمان، و راه رسيدن به رضايت خداي رحمان است كه هر انسان صديقي مي‌تواند از طريق او به خداوند ‌تعالى برسد، و كسي جز ملحد يا زنديق به او بغض نمي‌ورزد. و او در سال 505 هـ . در طوس وفات كرده است.
شرح المواهب اللدنيه، ج 1 ، ص 36 .
كتاب غزالي «سرالعالمين» است
در انتساب كتاب سر العالمين به غزالي هم جاي شك و ترديد نيست چرا كه:
ذهبي در ميزان الاعتدال، ج 1، ص 500 و سير أعلام النبلاء، ج19، ص 328 و ص 403 و لسان الميزان، ج 2، ص 215 و ابن جوزي در تذكره خواص الامّه، ص 62، و إسماعيل باشا بغدادى در ايضاح المكنون،ج 2، ص11 و ص 80 به اين مطلب تصريح كرده‌اند.
2 . محمد بن طلحة شافعي (652هـ)
محمد بن طلحه شافعي از علماي بزرگ اهل سنّت در قرن هفتم هجري ‌ مي‌گويد:
فيكون معنى الحديث: من كنت أولى به أو ناصره أو وارثه أو عصبته أو حميمه أو صديقه فإن عليا منه كذلك، وهذا صريح في تخصيصه لعلي بهذه المنقبة العلية وجعله لغيره كنفسه ... بما لم يجعله لغيره. وليعلم: أن هذا الحديث هو من أسرار قوله تعالى ... فإنه أولى بالمؤمنين وناصر المؤمنين وسيد المؤمنين. وكل معنى أمكن إثباته مما دل عليه لفظ (المولى) لرسول الله فقد جعله لعلي عليه السلام. وهي مرتبة سامية ومنزلة شاهقة ودرجة علية ومكانة رفيعة خصه صلى الله عليه وسلم بها دون غيره، فلهذا صار ذلك اليوم يوم عيد وموسم سرور لأوليائه.
معناى حديث غدير اين است: هر كس كه من بر او أولى و سزاوارترم و يا ناصر و وارث و يا پشتيبان و دوست صميمي او هستم علي هم براي او اين چنين است. و اين كلام صريح در تخصيص علي به اين منقبت بلند بوده و او را براي ديگران مانند خود قرار داده و اين خصوصيت را براي ديگري قائل نشده است .
از اين رو معلوم مي‌شود كه اين حديث از أسرار سخن خداي تعالى است ... كه [مضمون آن] در آيه مباهله نيز آمده. پس به درستي كه علي از همه كس بر مؤمنين اولي و سزاوارتر است و ناصر مؤمنين و سيد آقاي مؤمنين است. و هر معنايى كه امكان داشته باشد از لفظ «مولي» براي رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم إثبات كنيم همان را براي علي مي‌توان ثابت نمود. و اين مرتبه‌اي بلند و والا و منزلتي دست نيافتني و درجه‌اي عالي و جايگاه رفيع است كه پيامبر آن را به علي و نه به ديگري اختصاص داده است.
و از اين روست كه روز غدير روز عيد و موسم سرور براي دوست‌داران علي [عليه السلام‌] گشته است.
مطالب السئول، ص 45-44
شخصيت محمد بن طلحه شافعي نزد علماي اهل سنّت
هو: أبو سالم محمّد بن طلحة بن محمّد القرشي العدوي الشافعي المتوفّى سنة 652، ووصفه الذهبي بالعلّامة الأوحد، برع في المذهب واصوله وشارك في فنون.
أبو سالم محمّد بن طلحه بن محمّد قرشي عدوي شافعي متوفّاى سال 652هـ . كه ذهبي وي را به علّامه بي نظير در مذهب و اصول و داراي فنون و هنر‌هاي مختلف توصيف كرده است.
سير أعلام النبلاء، ج 23، ص293.
تاج الدين سُبْكي در باره او مي‌گويد:
تفقه وبرع في المذهب وسمع الحديث بنيسابور من المؤيد الطوسي وزينب الشعرية وحدث بحلب ودمشق. روى عنه الحافظ الدِّمياطي ومجدُ الدين بن العَديم. وكان من صدور الناس، وَلي الوزارة بدمشق يومين، وتركها، وخرج عمّا يملكه من ملبوس ومَمْلوك وغيره وتزَهَّد.
فقيه گرديد و در مذهب نوآوري كرد و در نيشابور از مؤيد طوسي و زينب شعريه حديث شنيد و در حلب و دمشق بزرگ شد. و از او حافظ دمياطي و مجدُ الدين بن عَديم روايت نقل نمو‌ده‌اند. و او از بزرگان بود، و دو روز به وزارت دمشق نائل شد و آن را ترك نمود، و تمام ثروت خود از دارايي و غلامان را رها كرد و گوشه عزلت گزيد و به زهد و تقوا مشغول گرديد
طبقات الشافعية الكبرى، ج 8، ص63، الطبقه السادسه، فيمن توفي بين الستمائه والسبعمائه.
اسنوي در طبقات الشافعيه در باره او اين گونه مي‌گويد:
كان إماماً بارعاً في الفقه، والخلاف، عالماً بالأصلين رئيساً كبيراً معظّماً ترسل عن الملوك، وأقام بدمشق بالمدرسة الأمينية.
او إمامي نوآور در فقه و مسائل اختلافي است، و عالم به دو أصل و رئيس كبير و معظّم است كه از ملوك گريخت. و در دمشق در مدرسه أمينيه به تحصيل مشغول گرديد.
طبقات الشافعية،ص 418، ترجمة 1200، چاپ دار الفكر.
3 . سبط ابن الجوزي (654هـ)
ابن حجر در «الصواعق المحرقه» و سمهودي در «جواهر العقدين» اين مطلب را از كتاب او «تذكره خواص الأمه في معرفة الأئمه» نقل مي‌كنند:
... (العاشر) بمعنى الأولى قال الله تعالى: «فاليوم لا يؤخذ منكم فدية ولا من الذين كفروا مأواكم النار هي مولاكم» أي: أولى بكم ... والمراد من الحديث: الطاعة المخصوصة فتعين العاشر. ومعناه: من كنت أولى به من نفسه فعلي أولى به. وقد صرح بهذا المعنى الحافظ أبو الفرج يحيى ابن سعيد الثقفي الأصبهاني في كتابه المسمى بمرج البحرين، فإنه روى هذا الحديث بإسناده إلى مشايخه وقال فيه: فأخذ رسول الله بيد علي وقال: من كنت وليه وأولى به من نفسه فعلي وليه. فعلم أن جميع المعاني راجعة إلى الوجه العاشر. ودل عليه أيضا قوله عليه السلام: ألست أولى بالمؤمنين من أنفسهم؟ وهذا نص صريح في إثبات إمامته وقبول طاعته.
... معناي دهم براي مولي به معنى أولى و سزاوارتر است. خداوند تعالى مي‌فرمايد: «فاليوم لا يؤخذ منكم فدية ولا من الذين كفروا مأواكم النار هي مولاكم» در اين جا نيز مولي به معني أولى و سزاوارتر به خود شماست.
پس مراد از حديث غدير: اطاعت مخصوصة [از علي عليه السلام‌] است پس [براي حديث غدير] معناي دهم متعين گرديد. و معناي آن اين است: كسي كه من براي او سزاوارترم از اين به بعد علي بر او سزاوارتر است.
و به همين معنى حافظ أبو الفرج يحيى ابن سعيد ثقفي اصبهاني در كتابش «مرج البحرين» تصريح نموده است. وي اين روايت را با إسنادش به مشايخ خود روايت كرده و گفته:
رسول الله دست علي راگرفت و فرمود: هر كس من ولي او بر او از خود او سزاوارترم از اين به بعد علي بر او سزاوارتر است.
پس دانسته شد كه تمام معاني كلمه «مولي»به معناي دهم بازگشت كرد.
و دليل بر اين مطلب نيز سخن خود رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم در ابتداي حديث غدير است كه فرمود: «ألست أولى بالمؤمنين من أنفسهم؟»
كه اين سخن نص صريح در إثبات إمامت علي و لزوم قبول اطاعت از او است.
سپس در ادامه سبط ابن جوزي اين اشعار را نيز كه در باره غدير و امامت اميرالمومنين نزد رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم سروده شد را اضافه كرده است:
فقال حسان بن ثابت:
يناديهم يوم الغدير نبيهم * بخم فأسمع بالرسول مناديا
وقال فمن مولاكم ووليكم*فقالوا ولم يبدوا هناك التعاميا
إلهك مولانا وأنت ولينا * ومالك منا في الولاية عاصيا
فقال له قم يا علي فإنني* رضيتك من بعدي إماما وهاديا
فمن كنت مولاه فهذا وليه * فكونوا له أنصار صدق مواليا
هناك دعا اللهم وال وليه * وكن للذي عادى عليا معاديا
ويروى أن النبي صلى الله عليه وسلم لما سمعه ينشد هذه الأبيات قال له : يا حسان لا تزال مؤيدا بروح القدس ما نصرتنا أو نافحت عنا بلسانك .
روايت شده وقتي رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم اين ابيات را از حسان شنيد به او فرمود: اي حسان مادامي كه با اشعارت ما را ياري مي‌كني و به ما نفع مي‌رساني همواره به واسطه روح القدس مؤيد باشي .
ونيز قيس بن سعد بن عباده أنصاري اين اشعار را نزد امير المؤمنين عليه السّلام در صفين سرود:
قلت لما بغى العدو علينا * حسبنا ربنا ونعم الوكيل
علي إمامنا وإمام * لسوانا به أتى التنزيل
يوم قال النبي من كنت مولاه * فهذا مولاه خطب جليل
إن ما قاله النبي على الأمة * حتم ما فيه قال وقيل
و نيز كميت اين اشعار را سرود:
نفى عن عينك الأرق الهجوعا * وهما يمترى عنه الدموعا
لدى الرحمن يشفع بالمثاني * فكان لنا أبو حسن شفيعا
ويوم الدوح دوح غدير خم * أبان له الولاية لو أطيعا
ولكن الرجال تبايعوها * فلم أر مثلها خطرا مبيعا
سپس اين جوزي در ادامه مي‌گويد براي ابيات كميت قصه عجيبي نقل شده و آن اين كه:
حدثنا بها شيخنا عمر بن صافي الموصلي رحمه الله تعالى. قال: أنشد بعضهم هذه الأبيات وبات مفكرا، فرأى عليا كرم الله وجهه في المنام فقال له: أعد عليّ أبيات الكميت، فأنشده إياها حتى بلغ إلى قوله (خطرا مبيعا) فأنشد علي بيتا آخر من قوله زيادة فيها:
فلم أر مثل ذاك اليوم يوما * ولم أر مثله حقا أضيعا
فانتبه الرجل مذعورا .
شيخ ما عمر بن صافي موصلي رحمه الله تعالى براي ما نقل كرد: شخصي اين اشعار را با خود سروده بود و شب با تفكر در اين ابيات به خواب رفته بود و در عالم خواب علي كرم الله وجهه را مشاهده كرده بود كه به او فرموده بود: أشعار كميت را برايم بخوان و او نيز اين اشعار را براي حضرت سروده بود تا اين كه به اين قسمت (خطرا مبيعا) رسيده بود. در اين حال [حضرت] علي [عليه السلام‌] بيت ديگري را به آن اضافه كرده بود و آن اين است:
فلم أر مثل ذاك اليوم يوما * ولم أر مثله حقا أضيعا
هرگز روزي مانند آن روز و نيز حقي مانند آن را كه ضايع شده باشد نديدم.
فانتبه الرجل مذعورا.
او وحشت زده از خواب برخاست.
و سيد حميري اين ابيات را سرود:
يا بائع الدين بدنياه * ليس بهذا أمر الله
من أين أبغضت عليا الرضا*وأحمد قد كان يرضاه
من الذي أحمد من بينهم * يوم غدير الخم ناداه
أقامه من بين أصحابه * وهم حواليه فسماه
هذا علي بن أبي طالب * مولى لمن قد كنت مولاه
فوال من والاه يا ذا العلا * وعاد من قد كان عاداه
تذكرة خواص الأمة، ص ، 34 -30.
شخصيت سبط ابن الجوزي نزد علماي اهل سنّت
ذهبي در باره او مي‌گويد:
الإمام الواعظ المؤرخ شمس الدين، أبو المظفر التركي، ثم البغدادي العوني، الحنفي سبط الإمام جمال الدين أبي الفَرَج ابن الجوزيّ؛ نزيل دمشق. ولد سنة إحدى وثمانين وخمسمائة، وسمع من جدّه، وكان إماماً فقيهاً واعظاً وحيداً في الوعظ علاّمة في التاريخ والسير وافر الحرمة ... صاحب قبولٍ تامّ .
إمام واعظ مؤرّخ، شمس الدين، أبو المظفر تركي، بغدادي عوني، حنفي نوه (سبط) إمام جمال الدين أبو الفَرَج بن جوزيّ ؛ ساكن دمشق كه در سال 581 هـ به دنيا آمد و إمام و فقيه و واعظ بي نظيري بود و در تاريخ و سِيَر، علامه بود و صاحب ارج و احترام ويژه و مورد قبول همه بود.
تاريخ الإسلام، حوادث وفيات (660 - 651) ص‏183، دار الكتاب العربي.
4 . محمد بن يوسف كنجي شافعي (658 هـ)
قال رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم لعلي: «لو كنت مستخلفا أحدا لم يكن أحد أحق منك» ... وهذا الحديث وإن دل على عدم الاستخلاف لكن حديث غدير خم دال على التولية وهي الاستخلاف. وهذا الحديث أعني حديث غدير خم ناسخ لأنه كان في آخر عمره صلى الله عليه وسلم.
رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم به علي [عليه السلام‌] فرمود: «اگربخواهم فردي را جانشين خود قرار دهم از تو شايسته‌تر كسي نيست و اين حديث اگر چه بر خلافت دلالت نمي‌كند ولي حديث غدير خم دلالت بر ولايت دارد كه همان استخلاف (به خلافت برگزيدن) مي‌باشد. و اين حديث يعني حديث غدير خم ناسخ هر چيز ديگري است چون اين اتّفاق در آخر عمر آن حضرت روي داده است.
كفاية الطالب في مناقب أمير المؤمنين علي بن أبي طالب 166 - 167
شخصيت كنجي شافعي نزد علماي اهل سنّت
حاجي خليفه او را اين گونه معرفي كرده است:
الشيخ الحافظ.
كشف الظنون، ج 2 ، ص1497، دار إحياء التراث العربي.
عمر رضا كحاله در باره او اين گونه آورده:
محمد بن يوسف الكنجي (أبو عبد الله) فاضل. من آثاره: «البيان في أخبار صاحب الزمان» ، «كفاية الطالب في مناقب أمير المؤمنين علي بن أبي طالب»، وله شعر .
محمد بن يوسف كنجي (أبو عبد الله) شخص فاضلي است. از آثار او: البيان في أخبار صاحب الزمان و كفاية الطالب في مناقب أمير المؤمنين علي بن أبي طالب است، و براي او اشعاري است .
معجم المؤلفين، ج12، ص 134، دار إحياء التراث العربي.
قندوزي حنفي درباره اوگفته است:
الشيخ المحدّث الفقيه أبو عبد الله محمد بن يوسف بن محمد الكنجي الشافعي رحمه الله .
شيخ محدّث فقيه أبو عبد الله محمد بن يوسف بن محمد كنجي شافعي.
ينابيع الموده، ج 2، ص565، منشورات الشريف الرضي.
5 . سعيد الدين فرغاني
... جعله النبي صلى الله عليه وسلم وصيه وقائما مقام نفسه بقوله : من كنت مولاه فعلي مولاه . وذلك كان يوم غدير خم على ما قاله كرم الله وجهه في جملة ...
... رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم [حضرت] علي [عليه السلام‌] را وصي خود و قائم مقام خود قرار داد و فرمود: «من كنت مولاه فعلي مولاه». واين واقعه در روز غدير خم بود ...
شرح تائية ابن فارض ر . ك . نفحات الأزهار، آيه الله سيد علي ميلاني، ج 9، ص 203.
شخصيت سعيد الدين فرغاني نزد علماي اهل سنّت
او كه داراي اشعاري از جمله قصيده تائيه معروف بوده، عبد الرحمن جامي شاعر در باره او گفته است:
أنه من أكمل أرباب العرفان وأكابر أصحاب الذوق والوجدان ، لم يضبط أحد مسائل الحقيقة بأحسن بيان مثله ...
او از كامل‌‌ترين افراد و از أرباب عرفان و از أكابر أصحاب ذوق و وجدان است، كسي بهتر از او مسائل حقيقت را ضبط نكرده است ....
نفحات الأنس، ص 559 .
محمود بن سليمان كفوي در شرح حال او آورده:
الشيخ الفاضل الرباني والمرشد الكامل الصمداني سعيد الدين الفرغاني ، هو من أعزة أصحاب الشيخ صدر الدين القونوي مريد الشيخ محي الدين العربي ، كان من أكمل أرباب العرفان وأفضل أصحاب الذوق والوجدان ، وكان جامعا للعلوم الشرعية والحقيقية ... وكان لسان عصره وبرهان دهره ودليل طريق الحق وسر الله بين الخلق ، بسط مسائل علم الحقيقة وضبط فنون أصول الطريقة في ديباج شرح القصيدة التائية الفارضية ...
شيخ فاضل رباني و مرشد كامل صمداني سعيد الدين فرغاني ، از أعزّه أصحاب شيخ صدر الدين قونوي مريد شيخ محي الدين عربي بوده است، و از أكمل أرباب عرفان و أفضل أصحاب ذوق و وجدان ، و جامع علوم شرعيه و حقيقيت بوده است ... و لسان عصر و برهان دهر و دليل طريق حق و سر الله بين الخلق بوده، كه مسائل علم حقيقت را بسط داده و فنون أصول طريقت را در ديباج شرح قصيدة تائية فارضية ضبط نموده است...
كتائب أعلام الأخيار ، مخطوط، ر.ك. نفحات الأزهار، آيه الله سيد علي ميلاني، ج 9، ص 205 .
6 . تقي الدين مقريزي (840هـ)
مقريزي از شخصي به نام ابن زولاق مطلبي نقل مي‌كند و بدون ردّ آن اين گونه مي‌آورد:
وقال ابن زولاق: وفي يوم ثمانية عشر من ذي الحجة سنة 362 وهو يوم الغدير يجتمع خلق من أهل مصر والمغاربة ومن تبعهم للدعاء، لأنه يوم عيد، لأن رسول الله صلى الله عليه وسلم عهد إلى أمير المؤمنين علي بن أبي طالب فيه واستخلفه ...
ابن زولاق گفته است: در روز هجده ذي الحجة سال 362 هـ كه اين روز غدير مي‌باشد جمعي از مردم أهل مصر و مغاربه و توابع آن براي دعاء دور يكديگر جمع مي‌شوند، چون اين روز، روز عيد است، به اين علّت كه رسول الله صلى الله عليه وسلم أمير المؤمنين علي بن أبي طالب را در اين روز به خلافت برگزيد...
المواعظ والاعتبار بذكر الخطط والآثار، ج 2 ، ص 220 .
شخصيت مقريزي نزد علماي اهل سنّت
جلال الدين سيوطي در شرح حال مقريزي اين‌گونه آورده:
المقريزي تقي الدين أحمد ابن علي بن عبد القادر بن محمد مؤرخ الديار المصرية . ولد سنة 769 واشتغل بالفنون وخالط الأكابر وولي حسبة القاهرة ، ونظم ونثر وألف كتبا كثيرة منها.... مات سنة 840 .
تقي الدين أحمد ابن علي بن عبد القادر بن محمد مقريزي تاريخ نويس سرزمين مصر است كه درسال 769 هـ متولد شد و به فنون مختلف اشتغال ورزيد و با أكابر و بزرگان همنشين گشت و امور حسبيه قاهره را به عهده گرفت، و به نظم و نثر و تأليف كتابهاي فراوان ... اهتمام ورزيد و در سال 840 وفات يافت.
7. شهاب الدين دولت آبادي
أن حديث الغدير يدل على خلافة أمير المؤمنين عليه السلام ونيابته عن رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم، وأنه يدل على وجوب إطاعة علي ولزوم اتباعه عليه السلام .
حديث غدير بر خلافت و نيابت أمير المؤمنين عليه السلام از جانب رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم و نيز بر وجوب إطاعت و تبعيت از او دلالت دارد.
من كتابه هدايه السعداء، مخطوط، ر. ك . نفحات الأزهار، آيه الله سيد علي ميلاني، ج 9، ص 211 .
8 . مولوي محمد إسماعيل دهلوي برادرزاده دهلوي معروف كه كتاب عبقات در پاسخ به او آمده است.
مولوي محمد إسماعيل برادرزاده دهلوي معروف كه طرفداران و معتقدين زيادي در سرزمين هندوستان دارد در رساله‌اي كه آن را در بيان حقيقت إمامت نوشته، كلامي صريح در دلالت حديث غدير طيق اعتقاد اماميه دارد.
وي در اين كتاب اين گونه آورده است:
ومنها: ، أي فكما أن لأنبياء الله نوعا من الرئاسة الثابتة لهم بالنسبة إلى أممهم وهي الرئاسة التي تنسب تلك الأمة إلى رسولها والرسول إلى أمته، وبالنظر إليها يكون للرسول تصرف في كثير من أمورهم الدنيوية كما قال الله تعالى: «النبي أولى بالمؤمنين من أنفسهم» ويكون له أيضا ولاية في بعض الأمور الأخروية قال الله تعالى: «فكيف إذا جئنا من كل أمة بشهيد وجئنا بك على هؤلاء شهيدا» كذلك الإمام، فإنه يكون له مثل تلك الرئاسة على تلك الأمة في الدنيا والآخرة، فإن النبي صلى الله عليه وسلم قال: ألستم تعلمون أني أولى بالمؤمنين من أنفسهم؟ قالوا: بلى. فقال: اللهم من كنت مولاه فعلي مولاه.
از جمله اين امور (در معناي حديث غدير) ثبوت رياست است، يعني همان‌گونه كه أنبياء الهي نوعي از رياست را نسبت به امت خويش داشته و مي‌توانستند در امور دنيايي امت‌هاي خود دخالت كنند براي رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم نيز چنين اختياري وجود دارد همان‌گونه كه در سخن خداوند تعالى آمده: « النبي أولى بالمؤمنين من أنفسهم» ونيز در أمور أخروي نيز بر امت خود ولايت دارند كه در قول خداوند آمده: «فكيف إذا جئنا من كل أمة بشهيد وجئنا بك على هؤلاء شهيدا»
همين‌طور براي إمام نيز همين اختيارات وجود دارد. يعني: همان رياست بر أمت در امور دنيا و آخرت وجود دارد، لذا پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم [در روز غدير] فرمود: «ألستم تعلمون أني أولى بالمؤمنين من أنفسهم؟ قالوا: بلى. فقال: اللهم من كنت مولاه فعلي مولاه».

53- در حديث کساء مي گوييد: پيامبر اکرم ص به ام سلمه گفت: اهل بيت فقط و فقط اين چهار نفرند (علي – فاطمه - حسن و حسين) و ام سلمه را حتي با تمام خوبي و نيکي و اصراري که دارد جز اهل بيت ندانستند ولي در جايي ديگر مي گوييد: پيامبر اکرم ص فرمود: «سلمان منا أهل البيت»: سلمان از اهل بيت ما است! براستي هيچ زني در كل تاريخ 14 قرني كه تا كنون از اسلام گذشته به اندازه خديجه نقش موثر و مهمي در اسلام، نداشته است ولي شيعه او را جز اهل بيت نمي داند! براستي چرا؟

پاسخ مدیر وبلاگ گفتگوی ارام میان شیعه و سنی

قدم اول: در اثبات بودن این کلام (اهل بیت رسول)

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
الجوهر النقي - المارديني - ج 1 - ص 66
الحسن والحسين وعليا وفاطمة رضي الله عنهم كساء ثم قال اللهم هؤلاء أهل بيتي
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
الشرح الكبير - عبد الرحمن بن قدامه - ج 6 - ص 230
وقد قال النبي صلى الله عليه وسلم لفاطمة وولديها وزوجها " اللهم هؤلاء أهل بيتي
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
المغني - عبد الله بن قدامه - ج 6 - ص 553
وقد قال النبي صلى الله عليه وسلم لفاطمة وولديها وزوجها " اللهم هؤلاء أهل بيتي
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
نيل الأوطار - الشوكاني - ج 2 - ص 327
علي وفاطمة والحسن والحسين : اللهم إن هؤلاء أهل بيتي
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
مسند احمد - الإمام احمد بن حنبل - ج 4 - ص 107
جاء رسول الله صلى الله عليه وسلم ومعه على وحسن وحسين رضى الله تعالى عنهم آخذ كل واحد منهما بيده حتى دخل فادنى عليا وفاطمة فأجلسهما بين يديه وأجلس حسنا وحسينا كل واحد منهما على فخذه ثم لف عليهم ثوبه أو قال كساء ثم تلا هذه الآية إنما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت ويطهركم تطهيرا وقال اللهم هؤلاء أهل بيتي
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
مسند احمد - الإمام احمد بن حنبل - ج 6 - ص 304
النبي صلى الله عليه وسلم جلل على على وحسن وحسين وفاطمة كساء ثم قال اللهم هؤلاء أهل بيتي
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
سنن الترمذي - الترمذي - ج 5 - ص 30 - 31
فاطمة وحسنا وحسينا فجللهم بكساء ‹ صفحه 31 › وعلى خلف ظهره فجلله بكساء ثم قال : اللهم هؤلاء أهل بيتي
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
شناسنامه‌ها
كتاب | نويسنده | جلد | وفات | گروه | تحقيق | چاپ | سال چاپ | چاپخانه | ناشر | شابك | توضيحات
الجوهر النقي|المارديني|1|750|فقه حنفى|||||دار الفكر||
الشرح الكبير|عبد الرحمن بن قدامه|6|682|فقه حنبلى||جديدة بالأوفست|||دار الكتاب العربي للنشر والتوزيع - بيروت - لبنان||بعناية جماعة من العلماء
المغني|عبد الله بن قدامه|6|620|فقه حنبلى||جديدة بالأوفست|||دار الكتاب العربي للنشر والتوزيع - بيروت - لبنان||بعناية جماعة من العلماء
نيل الأوطار|الشوكاني|2|1255|مصادر فقهى مستقل|||1973||دار الجيل - بيروت - لبنان||
مسند احمد|الإمام احمد بن حنبل|4|241|مصادر حديث سنى - فقه|||||دار صادر - بيروت - لبنان||
مسند احمد|الإمام احمد بن حنبل|6|241|مصادر حديث سنى - فقه|||||دار صادر - بيروت - لبنان||
سنن الترمذي|الترمذي|5|279|مصادر حديث سنى - فقه|تحقيق وتصحيح : عبد الرحمن محمد عثمان|الثانية|1403 - 1983 م||دار الفكر للطباعة والنشر والتوزيع - بيروت - لبنان||سنن الترمذي وهو جامع الصحيح

قدم دوم: چرا ام سلمه را وارد در اهل بیت نکردند ولی در شان سلمان چنین فرمودند؟
پاسخ:
قبل از پاسخ به موضوع مورد سئوال بايد مطالبي را به عنوان مقدمه مطرح كنيم:
اهل البيت در لغت
معناي أهل البيت در لغت و در عرف با توجّه به مضاف اليه آن معلوم مي‌شود:
مثلاً: أهل القريه يعني: ساكنين و اهالي آن روستا و أهل الشئ يعني: صاحب و مالك آن چيز و أهل الكتاب يعني: پيروان و قرائت كنندگان آن كتاب و أهل الرجل يعني: خانواده و نزديكان آن شخص .
ر . ك . القاموس المحيط مجد الدين فيروزآبادي ج 1 ص 331 مادة أهل مؤسسة الرسالة بيروت ـ
لسان العرب ابن منظور ج 11 ص 28 – 29 مادة أهل أدب الحوزة قم ـ مفردات الراغب ص 29 ماده أهل المكتبة المرتضوية .
و آن‌جا كه خداوند متعال مي‌‌فرمايد: «وأمر أهلك بالصلاة».(طه/132) يعني : نزديكان و هر آن كس كه در نسبت فاميلي به تو ارتباط دارد.
و نيز آنجا كه خداوند خطاب به حضرت نوح اشاره به فرزند او نموده و مي‌فرمايد: «يا نوح إنه ليس من أهلك».(هود/46) در حالي كه از حيث نسب فرزند حضرت نوح بود ولي خداوند در اين آيه اراده فرموده كه بفرمايد: اي نوح او از نظر دين و آيين هم مسلك و همراه با تو نيست.
كلمه «آل» در أصل أهل بوده كه هاء به همزه تبديل شده و «أأل» گشته و چون توالي دو همزه شده همزه دوم به ألف تبديل شده و در نتيجه آل شده است. لذا وقتي گفته مي‌شود: «آل الله و آل الرسول» يعني: أولياء خداوند و رسول او كه اهل بيت او هستند.( ر . ك . لسان العرب ج 11 ص 28 و 29 ماده أهل)
امّا اهل البيت به تبعيت از نصوص ديني بين مسلمانان در آل و عترت نبي اكرم صلى الله عليه وآله وسلم متعارف گرديده. و اينان همان‌گونه كه در حديث كساء و غير آن آمده: رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم و امير المؤمنين عليه السّلام و حضرت زهراء و امام حسن و امام حسين عليهم السلام هستند يعني همان‌ها كه آية تطهير در شأنشان نازل گرديده است مي‌‌باشند:
«إنما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت ويطهركم تطهيرا». (احزاب/33)
وعترت هم همان أهل بيت عليهم السلام مي‌باشند كه ابن منظور با استناد به حديث نبوي «إني تارك فيكم الثقلين: كتاب الله وعترتي أهل بيتي» به همين معنا تصريح نموده و گفته است:
« فجعل العترة أهل البيت [عليهم السلام]»
لسان العرب ابن منظور ج 4 ص 538 .
نكته ديگر؛ اين كه فرق است بين اهل يك شخص و اهل بيت يك شخص.
اهل بيت يك شخص در اصل يعني: كساني كه دور او در يك خانه جمعند و با او نسبت فاميلي دارند.
فأهل الرجل في الأصل من يجمعه وإياهم مسكن واحد ...
پس اهل يك شخص در اصل به كساني گويند كه دور او جمعند و با هم در يك مسكن واحد زندگي مي‌كنند گويند.
مفردات غريب القرآن، راغب الأصفهانى، ص 29.
امّا به طور مجاز در لغت به زن و همسر يك شخص نيز اهل گفته مي‌شود.
من المجاز : الأهل للرجل : زوجته.
از روي مجاز زن يك شخص را اهل او گويند.
تاج العروس، زبيدي، ج 14، ص 36 .
اهل البيت در اصطلاح
أهل البيت در اصطلاح كتاب و سنّت معناى خاصي دارد و مراد از آن: رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم و امير المؤمنين علي عليه السّلام و حضرت فاطمة زهراء وسيدا شباب أهل الجنه امام حسن و امام حسين عليهم السلام هستند كه نه فرزند معصوم از إمام حسين عليهم السلام نيز به آنها ملحق مي‌شوند و در حقيقت اينان نزديك ترين مردم به رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم از حيث علم و آگاهي به دين و سنت و آيين و روش آن حضرت هستند.
روايات صحيحة فراواني از رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم از شيعه وسنّي رسيده كه در آنها به اسامي اهل بيت تصريح شده و آنها را دوازده نفر كه همه از قريش هستند دانسته كه جز با تطبيق آن با اين بزرگواران كه گفته شد امكان ندارد.
از أم سلمة روايت شده زماني كه اين آيه نازل شد:«إنما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت ويطهركم تطهيرا» رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم به دنبال امير المؤمنين عليه السّلام و حضرت فاطمة و حسن و حسين عليهم السلام فرستاد و چون آمدند فرمود: «هؤلاء أهل بيتي»
المستدرك على الصحيحين ج 3 158 رقم 4705 ـ سنن الكبرى بيهقي ج 7 ص 63 ـ ترجمة الإمام علي عليه السلام من تاريخ مدينة دمشق ج 2 صفحات 163 - 164 - 642 ـ شواهد التنزيل لقواعد التفضيل الحاكم الحسكاني ج 2 صفحات 61 - 682 - 684 ـ مجمع إحياء الثقافة الإسلامية ط 1 ـ عمدة عيون صحاح الأخبار في مناقب إمام الأبرار ابن البطريقصفحات 40 - 23 مؤسسة النشر الإسلامي قم .
وعن عائشة قالت : كان أحب الرجال إلى رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم - تعني الإمام عليا عليه السلام - لقد رأيته وقد أدخله تحت ثوبه وفاطمة وحسنا وحسينا ثم قال: اللهم هؤلاء أهل بيتي.
از عايشه روايت شده كه مي‌‌گويد: رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم از ميان مردان [حضرت] علي [عليه السلام‌] را از همه بيشتر دوست مي‌داشت. و حضرت را ديدم كه او را به همراه فاطمه و حسن و حسين داخل ثياب و پارچه‌اي نمود و فرمود: اللهم هؤلاء أهل بيتي.
ترجمة الإمام علي عليه السلام من تاريخ مدينة دمشق ج 2 صفحات 163 - 164 - 642 ـ وشواهد التنزيل لقواعد التفضيل حاكم حسكاني ج 2 صفحات 61 - 682 - 684 مجمع إحياء الثقافة الإسلامية ط 1 ـ وعمدة عيون صحاح الأخبار في مناقب إمام الأبرار ابن البطريق صفحات 40 - 23 مؤسسة النشر الإسلامي قم .
وعن الإمام علي عليه السلام أنه عندما نزلت آية التطهير قال: فقال رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم: يا علي هذه الآية نزلت فيك وفي سبطي والأئمة من ولدك.
از امير المؤمنين عليه السّلام روايت شده كه چون آيه تطهير نازل شد رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم فرمود: يا علي اين آيه در باره تو و دو فرزندم (حسن و حسين) و امامان از فرزندان تو نازل شده است.
كفاية الأثر في النص على الأئمة الاثني عشر - أبو القاسم الخزاز الرازي : 156 مؤسسة النشر الإسلامي - قم .
أهل البيت در آيه تطهير چه كساني هستند؟
در مصادر حديث و تفسيري فراواني تأكيد شده است كه مراد از اهل البيت در آيه تطهير كه خداوند سبحان مي‌فرمايد: «إنما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت ويطهركم تطهيرا».(احزاب/33). رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم و علي بن أبي طالب و فاطمه الزهراء و دو فرزندانشان حسن و حسين صلوات الله عليهم أجمعين هستند.
مسلم در صحيح خود با إسناد به عائشة آورده است:
قالت : خرج النبي صلى الله عليه وآله وسلم غداة وعليه مرط مرجل من شعر أسود فجاء الحسن بن علي فأدخله ثم جاء الحسين فدخل معه ثم جاءت فاطمة فأدخلها ثم جاء علي فأدخله ثم قال: «إنما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت ويطهركم تطهيرا»
رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم خارج شد در حالي كه بر دوشش پارچه‌اي سياه از موي شتر داشت. حسن بن علي و حسين بن علي و بعد از آن فاطمة و بعد از آنها علي وارد شده و همگي به زير آن پارچه داخل شدند و در اين حال بود كه رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم فرمود: «إنما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت ويطهركم تطهيرا»
صحيح مسلم كتاب فضائل الصحابة ج 4 ص 1883 – 2424.
فخر رازي نيز روايت قبل را در تفسير آيه تطهير آورده و در دنباله گفته‌ است:
واعلم أن هذه الرواية كالمتفق على صحتها بين أهل التفسير والحديث.
بدان كه بر صحت اين روايت بين اهل تفسير و حديث اتفاق وجود دارد.
التفسير الكبير فخر رازي ج 8 ص 85 ذيل آية 61 از سورة آل عمران
ترمذي در سنن خود آورده است:
أن النبي صلى الله عليه وآله وسلم جلل على الحسن والحسين وعلي وفاطمة كساء وقال: «اللهم هؤلاء أهل بيتي وحامتي أذهب عنهم الرجس وطهرهم تطهيرا» قالت أم سلمة: وأنا معهم يا رسول الله؟ فقال: إنك على خير.
رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم كساء و پارچه‌اي بر على و حسن و حسين و علي و فاطمه پوشاند و فرمود: «خدايا! اينان أهل بيت من وحاميان من هستند رجس و پليدي را از اينان بردار و آنها را پاك و پاكيزه گردان. أم سلمة گفت: يا رسول الله آيا من هم از اينان هستم؟ حضرت فرمود: تو بر خير و خوبي هستي.
سنن ترمذي ج 5 ص 351 رقم 3205 كتاب التفسير و ج 5 ص 663 رقم 3787 و ص 669 رقم 3871 كتاب المناقب .
حاكم در مستدرك از أم سلمه روايت كرده:
قالت : في بيتي نزلت «إنما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت ويطهركم تطهيرا» قالت: فأرسل رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم إلى علي وفاطمة والحسن والحسين فقال: «هؤلاء أهل بيتي».
ام سلمه گفت: در خانه من آيه تطهير نازل شدو بعد از نزول آن رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم دنبال [حضرت] علي [عليه السلام‌] و [حضرت] فاطمه [سلام الله عليها] و [حضرت امام] حسن[عليه السلام‌] و [حضرت امام] حسين [عليه السلام‌] فرستاد و بعد فرمود: اين‌ها اهل بيت من هستند.
سپس حاكم در باره اين حديث نظر داده و مي‌گويد:
هذا حديث صحيح على شرط البخاري ولم يخرجاه.
اين حديث داراي شرط صحت طبق شرايط بخاري است ولي آن را ذكر نكرده است.
المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 146 .
وعن واثلة بن الأسقع قال: أتيت عليا فلم أجده فقالت لي فاطمة: انطلق إلى رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم يدعوه فجاء مع رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم فدخلا ودخلت معهما فدعا رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم الحسن والحسين فأقعد كل واحد منهما على فخذيه وأدنى فاطمة من حجره وزوجها ثم لف عليهم ثوبا وقال: (إنما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت ويطهركم تطهيرا) ثم قال: هؤلاء أهل بيتي اللهم أهل بيتي أحق.
واثلة بن الأسقع مي‌گويد: آمدم كه خدمت [حضرت] علي عليه السلام‌ برسم ولي آن حضرت را نيافتم، حضرت زهرا سلام الله عليها فرمود: علي به محضر رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم رفته است در همين حين آن حضرت به همراه علي وارد خانه شدند و من هم به همراه آنها داخل شدم. رسول خدا حسن و حسين را صدا كردند و هر يك را به روي زانوي خود نشاندند و فاطمه نيز نزديك حضرت آمدند و در اين حال حضرت پارچه‌اي را بر روي آنها انداخت و فرمود: «إنما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت ويطهركم تطهيرا» سپس فرمود: اينها اهل بيت من هستند خدايا اهل بيت من سزاوارترند.
سپس حاكم در باره اين حديث نظر داده و مي‌گويد:
قال الحاكم : هذا حديث صحيح على شرط الشيخين ولم يخرجاه.
اين حديث داراي شرط صحت طبق شرايط بخاري و مسلم است ولي آن را نياورده‌اند.
المستدرك، ج 3، ص 146 .
نتيجه گيري
بعد از بيان مقدمات فوق مي‌توان گفت:
تعبير «اهل البيت» كه در روايت «سلمان منّا اهل البيت» انتساب نسبى يا سببى سلمان به رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم نيست كه در مباحث فوق حتي كساني همچون همسران رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم از جمله امّ سلمه نمي‌توانست مشمول آن گردد. بلكه در اين روايت و يا روايات ديگري كه در رابطه با مقام سلمان ذكر شده به معناي نزديكي به رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم از حيث عقيده و اخلاق و اعمال مي‌باشد.
از اين رو پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم در حق سلمان فارسى عجمى مي‌فرمايد:
سلمان منّا اهل البيت
پس در حقيقت رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم با اين جمله خود ملاك اهليت به دست ما مي‌دهند.
براي تائيد اين مطلب مي‌توان به اين روايت از امام صادق عليه السّلام استناد جست:
العياشي : عن أبي عبيدة عن أبي جعفر عليه السلام قال : من أحبنا فهو منا أهل البيت قلت : جعلت فداك منكم ؟ قال : منا والله أما سمعت قول إبراهيم عليه السلام (من تبعني فإنه منى)
امام باقر عليه السّلام فرمودند: هركس ما را دوست بدارد از ماست. عرض كردم: فدايت شوم آيا از شما مي‌باشد؟ فرمود: به خدا سوگند از ماست. آيا اين سخن خداوند از قول ابراهيم را نشنيده‌اي؟ كه مي‌فرمايد: هر كس از من پيروي نمايد از من است.
الشيعة في أحاديث الفريقين سيد مرتضى أبطحي ص 339
و يا در روايتي ديگر مي‌فرمايد:
عن محمد الحلبي عن أبي عبد الله عليه السلام قال: من اتقى الله منكم وأصلح فهو منا أهل البيت قال: منكم أهل البيت؟ قال منا أهل البيت قال فيها إبراهيم: (فمن تبعني فإنه منى) قال عمر بن يزيد: قلت له من آل محمد؟ قال: أي والله من آل محمد أي والله من أنفسهم اما تسمع الله يقول: (ان أولى الناس بإبراهيم للذين اتبعوه) وقول إبراهيم: (فمن تبعني فإنه منى).
امام صادق عليه السّلام فرمودند: هركس از شما (شيعيان) كه تقوا پيشه سازد و خود را اصلاح نمايد از ما اهل بيت است . راوي گفت: از شما اهل بيت است؟ فرمود: آري از ما اهل بيت است.در آيه شريفه آمده است هركس از من تبعيت كند از من است. باز عمر بن يزيد سئوال كرد: آيا از آل محمد است؟ فرمود: آري به خدا قسم از آل محمد است از خود آنها . آيا نشنيده‌اي قول خداوند را كه مي‌فرمايد: سزاوار ترين افراد به ايراهيم كساني هستند كه از او تبعيت مي‌كنند و يا سخن ابراهيم در قرآن را كه : هر كس از من تبعيت كند از من است.
تفسير العياشي، محمد بن مسعود العياشي، ج 2، ص 231
در روايت ديگري كه شيخ مفيد رضوان اللّه عليه در كتاب اختصاص آورده مي‌خوانيم: نزد حضرت صادق عليه السّلام از جناب سلمان و جعفر طيار ياد شد و بعضى جعفر را بر سلمان تفضيل دادند و ابو بصير نيز در آن مجلس حاضر بود.
بعضى گفتند: سلمان مجوسى بود مسلمان شد. پس حضرت صادق عليه السّلام از جاي بلند شد و به حالت غضبناك خطاب به ابا بصير فرمود:
يا ابا بصير جعله اللّه علويا بعد ان كان مجوسيا و قرشيا بعد ان كان فارسيا فصلوات اللّه على سلمان و ان لجعفر (عليه السّلام) شانا يطير مع الملئكة فى الجنة .
فرمود: اى ابا بصير خدا سلمان را از طايفه علوى قرار داد. بعد از آنكه در زمره مجوسى محسوب بود اگرچه در واقع به مذهب آنها نبود. و قرار داد او را از طايفه قرشى بعد از آنكه فارسى بود پس صلوات خدا بر سلمان باد . و به درستى كه حضرت جعفر شأنى دارد كه با ملائكه در بهشت طيران نمايد.
الاختصاص، شيخ مفيد، ص 341 .
و نيز در رجال كشى روايت شده: نزد حضرت باقر عليه السّلام ذكر سلمان فارسى شد پس حضرت فرمود:
مه لا تقولوا سلمان الفارسى و لكن قولوا سلمان‏ المحمدى ذلك منا اهل البيت .
ساكت شويد نگوئيد سلمان فارسى بلكه بگوئيد سلمان محمدى اين به جهت آنست كه از ما اهل بيت مى‏باشد.
روضة الواعظين، فتال نيسابوري، ص 283 .
پيوندهاى مادى (نسب خويشاوندى دوستى و رفاقت) در مكتبهاى آسمانى هميشه تحت الشعاع پيوندهاى معنوى است.
در اين مكتب نور چشمى و امتياز خويشاوندى در برابر پيوند مكتبى و معنوى مفهومى ندارد.
آنجا كه رابطه مكتبى وجود دارد سلمان فارسى دور افتاده كه نه از خاندان پيغمبر صلّي الله عليه و آله وسلّم و نه از قريش و نه حتى از اهل مكه بود بلكه اصولا از نژاد عرب نبود طبق حديث «سلمان منا اهل البيت‏» جزء خاندان رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم ‌ محسوب مى‏شود ولى فرزند واقعى و بلا فصل پيامبرى همچون نوح بر اثر گسستن پيوند مكتبيش با پدر آن چنان طرد مى‏شود كه با « إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ» روبرو مى‏گردد.
ممكن است چنين مساله مهمى براى آنها كه مادى مى‏انديشند گران آيد اما اين واقعيتى است كه در تمام اديان آسمانى به چشم مى‏خورد.
به همين دليل در احاديث اهل بيت عليه السّلام در باره شيعيانى كه تنها نام تشيع بر خود مى‏گذارند و اثر چشمگيرى از تعليمات و برنامه‏هاى عملى اهل بيت عليه السّلام در زندگانى آنها ديده نمى‏شود جمله‏هاى صريح و تكان دهنده‏اى مى‏خوانيم كه بيانگر همان روشى است كه قرآن در آيات فوق پيش گرفته است.
از امام على بن موسى الرضا ع نقل شده كه روزى از دوستان خود پرسيد:
مردم اين آيه را چگونه تفسير مى‏كنند « إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صالِحٍ» يكى از حاضران عرض كرد: بعضى معتقدند كه معنى آن اين است كه فرزند نوح (كنعان) فرزند حقيقى او نبود. امام فرمود:
كلا لقد كان ابنه و لكن لما عصى اللَّه نفاه عن ابيه كذا من كان منا لم يطع اللَّه فليس منا.
نه چنين نيست او براستى فرزند نوح بود اما هنگامى كه گناه كرد و از جاده اطاعت فرمان خدا قدم بيرون گذاشت خداوند فرزندى او را نفى كرد همچنين كسانى كه از ما باشند ولى اطاعت خدا نكنند از ما نيستند.
عيون أخبار الرضا (ع)، شيخ صدوق، ج 1، ص 258 .
بى‏مناسبت نيست كه به قسمتى از احاديث اسلامى اشاره كنيم كه آنها نيز گروه‏هاى زيادى را كه ظاهرا در زمره مسلمانان و يا پيروان مكتب اهل بيت عليهم السّلام هستند را مطرود دانسته و آنان را از صف مؤمنان و شيعيان خارج مى‏سازد:
1- پيامبر اسلام صلّي الله عليه و آله وسلّم مى‏فرمايد:
من غش مسلما فليس منا.
آن كس كه با برادران مسلمانش تقلب و خيانت كند از ما نيست.
أمالي، شيخ صدوق، ص 515 .
2- امام صادق عليه السّلام مى‏فرمايد:
ليس بولى لى من اكل مال مؤمن حراما.
كسى كه مال مؤمنى را به گناه بخورد دوست من نيست.
كافي، شيخ كليني، ج 5 ، ص 314 .
3- پيامبر صلّي الله عليه و آله وسلّم مى‏فرمايد:
الا و من اكرمه الناس اتقاء شره فليس منى.‏
بدانيد كسى كه مردم او را به خاطر اجتناب از شرش گرامى دارند از من نيست.
خصال، شيخ صدوق، ص 14.
4- امام صادق عليه السّلام فرمود:
ليس من شيعتنا من يظلم الناس‏.
كسى كه به مردم ستم مى‏كند شيعه ما نيست.
تحف العقول، ابن شعبة حراني ، ص 303 .
5- امام كاظم عليه السّلام فرمود:
ليس منا من لم يحاسب نفسه فى كل يوم .‏
«1»:" كسى كه هر روز به حساب خويش نرسد از ما نيست.
اختصاص، شيخ مفيد، ص 26.
6- پيامبر صلّي الله عليه و آله وسلّم فرمود:
من سمع رجلا ينادى يا للمسلمين فلم يجبه فليس بمسلم‏.
كسى كه صداى انسانى را بشنود كه فرياد مى‏زند اى مسلمانان به دادم برسيد و كمكم كنيد كسى كه اين فرياد را بشنود و پاسخ نگويد مسلمان نيست.
وسائل الشيعة (الإسلامية)، حر عاملي، ج 11، ص 108.
7- امام باقر ع به يكى از يارانش به نام جابر فرمود:
و اعلم يا جابر بانك لا تكون لنا وليا حتى لو اجتمع عليك اهل مصرك و قالوا انت رجل سوء لم يحزنك ذلك و لو قالوا انك رجل صالح لم يسرك ذلك و لكن اعرض نفسك على كتاب اللَّه‏.
اى جابر! بدان كه تو دوست ما نخواهى بود تا زمانى كه اگر تمام اهل شهر تو جمع شوند و بگويند تو آدم بدى هستى غمگين نشوى و اگر همه بگويند تو آدم خوبى هستى خوشحال نشوى بلكه خود را بر كتاب خدا قرآن عرضه دارى و ضوابط خوبى و بدى را از آن بگيرى و بعد ببينى از كدام گروهى.
تحف العقول، ابن شعبة حراني، ص 284.
اين احاديث خط بطلاني است بر پندار كسانى كه تنها به اسم قناعت مى‏كنند و از عمل و ارتباط مكتبى در ميان آنها خبرى نيست. و به وضوح ثابت مى‏كند كه در مكتب پيشوايان الهى آنچه اصل اساسى و زير بنائى است همان ايمان به مكتب و عمل به برنامه‏هاى آن است و همه چيز بايد با اين مقياس سنجيده شود.
در پايان اين حديث را نيز اضافه كنيم كه اين راه سختي‌ها نيز دارد همان‌گونه كه در حديث آمده:
عن امير المؤمنين عليه السّلام : من أحبنا أهل البيت فليعد للفقر جلبابا.
كسي كه ما اهل بيت را دوست مي‌دارد بايد لباس فقر و سختي بر تن نمايد.
أمالي، سيد مرتضى، ج 1، ص 13.
حال با توجّه به آنچه كه در بالا گفته شد علاوه بر آن كه در صدد بوديم تا وجه جمع سئوال كننده را پاسخ گوئيم در ضمن سعي بر آن نموديم تا مطالب اخلاقي ديگري نيز تقديم نمائيم.

54- شيعه معتقد است پيامبر اکرم ص نام 12 امام را به ترتيب تا امام زمان بيان کرده اند. امام صادق  فرزند ارشد خود يعني اسماعيل را به عنوان امام معرفي کردند ولي پس از فوت او فرمودند در اين مورد، بداء حاصل شد و پس از آن فرزند سوم خود را معرفي کردند. اين امر باعث پيدايش فرقه ضاله اسماعيليه شد که کردند آنچه کردند. بگذريم. چگونه است که امام صادق از حديث پيامبر اکرم ص بي اطلاع بوده اند؟

پاسخ مدیر وبلاگ گفتگوی آرام به نویسنده کتاب

این مطلب که پیامبر به اسم ائمه شیعه تا امام دوازدهم اقرار کرده اند. نص شیعه و سنی است. اما نمیدانم این مطلبی که فرمودید: (پس از فوت اسماعیل امام صادق فرمودند بداء حاصل شده است. در کجای کتب شیعه هست.که به معنای امامت باشد. لطفا آدرس؟)
دوست عزیز. جنابعالی در این شبهه قصد دیگری دارید. و آن هم اصل بداء هست. چون جنابعالی بهتر از بنده میدانید همچنین مطلبی در کتب اصلی شیعه نیست.
اما روایاتی که اسم ائمه در آن آمده است:
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
الوافي بالوفيات - الصفدي - ج 10 - ص 23
لأئمة الاثنا عشر الذين للشيعة أولهم علي بن أبي طالب والحسن بن علي بن أبي طالب والحسين بن علي بن أبي طالب وعلي بن الحسين بن علي بن أبي طالب زين العابدين والباقر محمد بن علي بن الحسين بن علي بن أبي طالب وجعفر بن محمد بن علي بن الحسين بن علي بن أبي طالب الصادق رضي الله عنهم أجمعين وموسى الكاظم بن جعفر بن محمد بن علي بن الحسين بن علي بن أبي طالب والرضا علي بن موسى بن جعفر بن محمد بن علي بن الحسين بن علي بن أبي طالب ومحمد التقي بن علي بن موسى بن جعفر بن محمد بن علي بن الحسين بن علي بن أبي طالب وعلي التقي بن محمد بن علي بن موسى بن جعفر بن محمد بن علي بن الحسين بن علي بن أبي طالب والحسن الزكي بن علي بن محمد بن علي بن موسى بن جعفر بن محمد بن علي بن الحسين بن علي بن أبي طالب ومحمد الغائب بن الحسن بن علي بن محمد بن علي بن موسى بن جعفر بن محمد بن علي بن الحسين بن علي بن أبي طالب
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
الفصول المهمة في معرفة الأئمة - ابن الصباغ - ج 2 - پاورقى ص 685
أنا سيد النبيين وعلي بن أبي طالب سيد الوصيين ، وأن أوصيائي بعدي اثنا عشر ، أولهم علي بن أبي طالب وآخرهم المهدي
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
الوافي بالوفيات|الصفدي|10|764|مصادر تاريخ|أحمد الأرناؤوط وتركي مصطفى||1420 - 2000م|بيروت - دار إحياء التراث|دار إحياء التراث||
الفصول المهمة في معرفة الأئمة|ابن الصباغ|2|855|مصادر سيره پيامبر وائمه|سامي الغريري|الأولى|1422|ستاره|دار الحديث للطباعة والنشر|964-5985-99-4|المؤلف : علي بن محمد بن أحمد المالكي المكي المعروف بابن الصباغ
................
این روایات در کتب شیعه در حد تواتر است.
به راستی آیا شخصی مثل صفدی علم به این روایات داشت و شخصی مثل جعفر بن محمد به این روایات علم نداشته است.
آیا این روایتی که گفتید در کتب دسته اول شیعه هست؟ که در مورد امامت باشد؟
اما در مورد این روایت:
امام صادق فرمودند: در مورد اسماعيل فرزند امام صادق عليه السلام جريان چنين بوده است كه حضرت مى فرمايد : چنين مقدر بود كه فرزندم اسماعيل به قتل برسد , من دعا كردم و ازخدا خواستم شر دشمنان را از او بـرگـردانـد , خداوند دعاى مرا اجابت كرد و فرزندم به قتل نرسيد , بداللّه فى اسماعيل اين مـضمون حديثى است كه در بسيارى از كتب شيعه نقل شده و معنى آن با در نظر گرفتن بيانات گـذشـتـه , بـسـيـار روشن است كه نه مربوط به مساله امامت اسماعيل بوده و نه پشيمان شدن خـداونـد ولـى هـمـان طـور كـه گـفتيم افراد متعصب و لجوجى كه سعى دارند از هر جريانى سـوءاسـتفاده و سمپاشى كنند , كلمه بداء را دستاويز كرده و گفته اند : شيعه عقيده دارد كه خـداوند گاهى از كار خود پشيمان مى شود و تجديد نظر مى كند , همان طور كه بنا بود اسماعيل فرزند برومند امام صادق عليه السلام به امامت برسد و بعدپشيمان گرديد - در حالى كه از نظر تمام دانشمندان شيعه هر كس چنين عقيده اى داشته باشد , كافر است .
اما در مورد (بداء)
حقيقة بداء در عقائد شيعة
برخي تصور كرده اند كه مراد از بداء آن است كه چيزي بر خدواند متعال مخفي و پنهان بوده و سپس آشكار و معلوم مي شود و با توجه به آيات قرآني و روايات معصومين عليهم السلام و گفتار علماي شيعه و سني - كه متعاقبا ذكر خواهد شد - اين تصور باطل و بلكه كفر است.
معناي صحيح بداء نزد شيعه به استناد آيات و روايات ، عبارت است از اظهار مصالح تشريع ، ملاكات احكام و... كه نزد مردم مخفي بوده است ، نه به معناي آشكار شدن آن‌چه از ديد خداوند مخفي بوده است ؛ زيرا تمام آن‌چه در عالم و ماوراء آن وجود دارد ، براي خداوند آشكار است و بلكه خداوند خود خالق تمامي آن‌ها است ؛ همان گونه كه در آيه ذيل به همين مطلب اشاره كرده و فرموده است :
يَمْحُوا اللَّهُ مَا يَشَاءُ وَيُثْبِتُ وَعِنْدَهُ أُمُّ الْكِتَابِ . الرعد / 39
خداوند آنچه را بخواهد محو يا اثبات مي کند و اصل کتاب نزد اوست .
معني اين سخن اين است که گاهي اوقات خداوند بر زبان پيامبرش چيزي را جاري مي‌کند که تا آن زمان بر عموم مردم مخفي بوده است .
بداء در روايات اهل بيت (عليهم السلام)
آنچه که براي بداء ذکر شد ، در روايات اهل بيت عليهم السلام آمده است كه به چند مورد اشاره مي شود:
امام صادق عليه السلام مي فرمايد :
« ما بدا لله في شيء إلا كان في علمه قبل أن يبدو له » .
الكافي ، شيخ كليني ، ج1 ص148، باب البداء .
خداوند در هيچ زمينه اي بداء انجام نداد مگر آنکه قبل از اين بداء و آشکار سازي ، آن مطلب در علم خداوند موجود بوده است .
و نيز فرمود:
إن الله لم يبد له من جهل .
همان مصدر
براي خداوند هيچ چيزي ، از روي جهل به آن آشكار نمي شود .
ونيز فرمود:
من زعم أن الله يبدو له في شيء اليوم لم يعلمه أمس فابرؤوا منه .
شيخ صدوق ، كمال الدين وتمام النعمة ، ص7 مؤسسة النشر الإسلامي ـ قم .
کسي که گمان کند که براي خداوند امروز چيزي آشكار ومعلوم شده است که ديروز آن را نمي دانسته است ، از چنين شخص بيزاري بجوييد .
شيخ صدوق در شرح اين روايت مي گويد:
وإنما البداء الذي ينسب إلى الإمامية القول به هو ظهور أمره .
صدوق ، كمال الدين وتمام النعمة ، ص70 .
بدايي که به شيعه اماميه نسبت داده مي شود اعتقاد به ظاهر شدن کاري از طرف خداوند است .
بداء در کلمات علماي شيعه :
علماي شيعه نيز بداء را طبق آن چه که ذکر شد ، معنا كرده اند ؛ و هيچ يک از آنان ، بداء را بر خلاف آنچه که گفته شد ( يعني بداء به معني باطل و محال آن که شيعه را به آن متهم کرده اند ) تفسير ننموده اند .
شيخ طوسي در اين زمينه مي گويد:
والوجه في هذه الأخبار [أي أخبار البداء] ما قدمنا ذكره من تغيير المصلحة فيه واقتضائها تأخير الأمر إلى وقت آخر على ما بيّناه ، دون ظهور الأمر له تعالى ، فإنا لا نقول به ولا نجوزه ، تعالى الله عن ذلك علواً كبيراً .
الغيبة ، الشيخ الطوسي، ص431 .
بيان اين روايات ، همان است که ما ذکر نموديم ؛ که مصلحت کاري تغيير پيدا کرده اما آشکار ساختن آن به سبب مصلحتي به تاخير افتاده است ؛ بدون آنکه مطلبي براي خداوند آشکار شده باشد ؛ زيرا ما نه اعتقاد به اين مطلب داشته و نه آن را ممکن مي دانيم ؛ و خداوند بزرگ تر از آن است که چنين باشد .
شيخ صدوق نيز مي گويد:
وعندنا من زعم أن الله عز وجل يبدو له اليوم في شئ لم يعلمه أمس فهو كافر والبراءة منه واجبة .
كمال الدين وتمام النعمة، شيخ صدوق، ص69 ، تصحيح : علي أكبر غفاري، ناشر: مؤسسة النشر الإسلامي .
به اعتقاد شيعه اگر کسي بگويد که امروز براي خداوند چيزي آشکار شده است که آن را در گذشته نمي دانسته است ، چنين شخصي کافر و بيزاري جستن از او واجب است .
و نيز كفته است :
ليس البداء كما يظنه جهال الناس بأنه بداء ندامة تعالى الله عن ذلك ... والبداء هو رد على اليهود لأنهم قالوا : إن الله قد فرغ من الأمر فقلنا : إن الله كل يوم في شأن ، يحيى ويميت ويرزق ويفعل ما يشاء .
والبداء ليس من ندامة ، و هو ظهور أمر ، يقول العرب : بدا لي شخص في طريقي أي ظهر ، قال الله عز وجل : ( وبدا لهم من الله ما لم يكونوا يحتسبون . الزمر / 47 ) أي ظهر لهم ، ومتى ظهر لله تعالى ذكره من عبد صلة لرحمه زاد في عمره ، ومتى ظهر له منه قطيعة لرحمه نقص من عمره ، ومتى ظهر له من عبد إتيان الزنا نقص من رزقه وعمره ، ومتى ظهر له منه التعفف عن الزنا زاد في رزقه وعمره » .
التوحيد ، شيخ صدوق ، ص 335 – 336 .
بداء آنچنان که گمراهان مردم مي پندارند نيست ، به اين معني که خداوند کاري انجام دهد و سپس از آن پشيمان گردد ... بداء در مقابل نظر يهود است که مي گفتند خداوند تمام کار را انجام داده است ( و ديگر تغييري انجام نخواهد شد ) ؛ اما ما مي گوييم : خداوند هر روزي چيزي را تعيين مي کند ، مي ميراند و زندگي مي بخشد روزي مي دهد و کاري را که بخواهد انجام مي دهد .
بداء به معني پشيماني نيست ؛ بلکه به معني آشکار شدن چيزي است ؛ عرب مي گويد :در مسير راه شخصي در برابر من ظاهر شد ؛ خداوند نيز فرموده است : و براي ايشان از جانب خدا چيزي (بداء) آشکار شد که گمان آن را نمي کردند . و هر زمان بنده اي صله رحم به جا آورد بر عمر وي مي افزايد ؛ و هر زمان بنده اي قطع رحم نمايد خداوند از عمر وي بکاهد ؛ و هر زمان بنده اي مرتکب فحشا شود از عمر و روزي او بکاهد ؛ و هر زمان بنده اي از زنا دوري كند وراه عفت بر گزيند خداوند برعمر و روزي او بيفزايد.
مرحوم مازندراني (شارح کتاب کافي ) در تفسير روايات بداء مي گويد :
فهو سبحانه كان في الأزل عالماً بأنه يمحو ذلك الشيء في وقت معين لمصلحة معينة عند انقطاع ذلك الوقت وانقضاء تلك المصلحة ، ويثبت هذا الشيء في وقته عند تجدد مصالحه ، ومن زعم خلاف ذلك واعتقد بأنه بدا له في شيء اليوم مثلاً ، ولم يعلم به قبله ، فهو كافر بالله العظيم ونحن منه براء .
شرح أصول كافي ، محمد صالح مازندراني ، ج4 ص250ـ 251 ، دار إحياء التراث العربي ـ بيروت .
علم خداوند سبحان ازلي است و مي دانسته است که مطلبي را در زمان معين به سبب تمام شدن مصلحتش محو خواهد ساخت و يا وقتي مصلحت آن دوباره بازگشت آن را در زمان خودش ايجاد خواهد کرد ؛ وکسي که بر خلاف اين مطلب اعتقاد داشته باشد ، و مثلا بگويد که خداوند امروز چيزي را مي داند كه قبل از آن نمي دانسته است ، او به خداوند کافر شده است و ما از او بيزاريم .
با توجه به سخنان انديشمندان وبزرگان مذهب شيعه كه اندكي از آنرا مشاهده كرديم آيا شايسته وسزاوار است كه به يك يا چند حديث از كتب روايي وتفسيري شيعه با تفسيري غلط وبدون امانتداري و مراجعه به آراء وفهم مفسران آنگونه كه خود مي پسنديم تفسير كنيم وچهره اي ناپسند از عقايد پيروان آن مذهب به نمايش در آوريم؟
پس كمي هم انصاف را رعايت كنيم.
بداء در كتب اهل سنت :
در كتب و روايات اهل سنت نيز بداء با همان مفهوم و توضيحي كه از منابع شيعه واقوال و سخنان علماي شيعه نقل كرديم ، آمده است .
بخاري در كتاب صحيح خودش از ابو هريره واو از رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم روايت مي کند كه فرمود:
إِنَّ ثَلاَثَةً فِى بَنِى إِسْرَائِيلَ أَبْرَصَ وَأَقْرَعَ وَأَعْمَى بَدَا لِلَّهِ أَنْ يَبْتَلِيَهُمْ ، فَبَعَثَ إِلَيْهِمْ مَلَكًا ، فَأَتَى الأَبْرَصَ . فَقَالَ أَىُّ شَىْءٍ أَحَبُّ إِلَيْكَ قَالَ لَوْنٌ حَسَنٌ وَجِلْدٌ حَسَنٌ ، قَدْ قَذِرَنِى النَّاسُ . قَالَ فَمَسَحَهُ ، فَذَهَبَ عَنْهُ ، فَأُعْطِىَ لَوْنًا حَسَنًا وَجِلْدًا حَسَنًا ... إلى آخر الحديث» .
صحيح بخاري ، ج2 ص384 ، كتاب أحاديث الأنبياء .
در قوم بني اسرائيل سه نفر گرفتار سه بيماري مشخص ؛ يعني پيسي وناشنوايي و نابينايي شده بودند ؛ براي خداوند بداء حاصل شد كه ايشان را مورد امتحان قرار دهد ؛ فرشته اي را نزد آنان فرستاد از شخصي كه مبتلا به پيسي بود پرسيد : چه چيزي را بيشتر از همه دوست داري؟ گفت : پوست و رنگ نيكو ...
با مراجعه به كتابهايي كه در شرح کتاب بخاري نوشته شده است ، مشاهده مي کنيم که اهل سنت نيز بداء را در اين روايت به همان معنايي تفسير كرده اند که شيعه گفته است ومعتقد است .
به اين سخن ابن حجر توجه كنيد كه مي گويد :
قوله : (بدا لله) بتخفيف الدال المهملة بغير همز ، أي سبق في علم الله فأراد إظهاره ، وليس المراد أنه ظهر له بعد أن كان خافياً ؛ لأن ذلك محال في حق الله تعالى .
فتح الباري ، ج6 ، ص364.
اينکه در روايت آمده است « براي خدا بداء حاصل شد » معناي آن اين است كه خداوند از اول مي دانسته است ، سپس آن را اظهار نموده است ؛ نه آنكه چيزي بر خداوند مخفي بوده سپس آن را آشکار نموده باشد؛ زيرا در حق خداوند محال است .
شارحي ديگر به نام عيني نيز در عمدة القاري همين عبارت را آورده است .
ابن ابي حاتم در تفسير آ يه : (الله يتوفي الا نفس) از ابن عباس روايتي نقل كرده است كه گفت :
( اللَّهُ يَتَوَفَّى الأَنفُسَ ) قال : « فإن بدا لله أن يقبضه قبض الروح ، فمات ، أو اُخر أجله رد النفس إلى مكانها من جوفه » .
تفسير ابن أبي حاتم ، ج10 ، ص3252، المكتبة العصرية .
خداوند مردم را مي ميراند : اگر براي خدا بداء حاصل شد که روح را بگيرد ، آن را گرفته و شخص مي ميرد ؛ و يا آن را تا مهلت معين به تاخير مي اندازد ؛ پس روح را به جايگاه خويش باز مي گرداند .
هيثمي نيز در مجمع الزوائد در باب « طلوع الشمس من مغربها » از عبد الله بن عمرو روايت مي کند که :
أنها [الشمس] كلما غربت أتت تحت العرش فسجدت واستأذنت في الرجوع فأذن لها في الرجوع حتى إذا بدا لله أن تطلع من مغربها فعلت كما كانت تفعل أتت تحت العرش فسجدت واستأذنت في الرجوع فلم يرد عليها شيء ، ثم تستأذن في الرجوع فلا يرد عليها شيء ... الحديث .
مجمع الزوائد ، هيثمي ، ج8 ص8 .
خورشيد هر زمان که غروب مي کند زير عرش رسيده پس سجده مي نمايد و از خداوند اجازه بازگشت مي طلبد ؛ پس به او اجازه داده مي شود ؛ تا زماني که براي خداوند بداء حاصل شود که خورشيد از مغرب طلوع کند ، در اين هنگام خورشيد مانند هر روز بالا آمده تا به زير عرش مي رسد سپس اجازه بازگشت مي طلبد اما به او اجازه داده نمي شود ؛ ...
و سپس مي گويد :
رواه أحمد والبزار والطبراني في الكبير ورجاله رجال الصحيح .
المصدر نفسه ، ج8 ، ص9 .
اين روايت را احمد و بزار و طبراني در معجم کبير نقل کرده اند و همه راويان آن مورد اعتماد مي باشند .
عبارت استفاده شده در اين روايات ، مطابق با همان عبارتي است که در کتب شيعه استفاده شده است ؛ پس تفسير بداء نزد علماي اهل سنت همانند تفسير علماي شيعه است كه بداء يعني فرا رسيدن زمان ابلاغ وتغيير بر اساس مصالح بندگان نه آنكه گفته شود: مراد از بداء عالم شدن خداوند است به آنچه از وي پنهان بوده است ؛ زيرا چنين وصفي در باره ذات باري تعالي نزد ائمه و علماي شيعه و نيز علماي اهل سنت محال است .
آثار بداء در عقيده :
واضح است که بداء با معني صحيحي که براي آن ذکر شد ، بيانگر قدرت مطلقه خداوند در تصرف در تکوينيات است ؛ و اينکه قلم خلقت و تکوين هنوز خشک نشده و مي توان آن را تغيير داد ؛ و اين بر خلاف اعتقاد يهود است که مي گفتند دستان خداوند بعد از آفرينش بسته شده و نمي تواند آن را از صورت کنوني و ظاهري اش تغيير دهد .
همانطور که قرآن از زبان يهود اين چنين نقل مي كند:
وَقَالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ وَلُعِنُواْ بِمَا قَالُواْ بَلْ يَدَاهُ مَبْسُوطَتَانِ يُنفِقُ كَيْفَ يَشَاء
سوره مائده آيه 64
و يهود گفتند که دست خداوند بسته است ؛ دست هاي خودشان بسته باد ؛ و به ( سزاي ) آنچه گفتند از رحمت خداوند دور شدند ؛ بلکه هر دو دست او گشاده است ؛ هرگونه بخواهد مي بخشد .
و به همين جهت است که ائمه عليهم السلام تاکيد بسياري بر اعتقاد به بداء داشته اند تا در نظر يهود را نفي ودر برابر آن بايستيند و نيز اين عقيده را که خداوند قدرت خود را به حدود خاصي محدود ساخته است از بين ببرند ؛ و اثبات نمايند که قدرت خداوند در عالم خلقت و تکوين جاري است .

55- به سخن نگاه کن نه به گوينده (حضرت علي) / علم را فرابگير حتي از منافق (حضرت علي)/ واعظ شيعه: فقط سخنان و عقايد ما حق است و فقط سخنان مرا بشنويد و فقط كتابهايي خاص مورد تاييد است و فقط بايد پيرو آقا بود.

پاسخ مدیر وبلاگ گفتگوی ارام به نویسنده کتاب

این قیاسی که جنابعالی انجام دادید. یک قیاس مع الفارق بود.
چون هیچ ربطی بین کلام علی بن ابیطالب و کلام فرضی واعظ شیعه نیست.
چه بسیار جوان شیعه که در کشورهای غربی دانش اموختند. از قبیل: شهدایی مانند: آغاسی زاده- چمران و....
آیا طبق این کلام شما می توانید بگویید که شیعیان جلوی علم را گرفته اند؟
اما در نقد فرضیه ایی که جنابعالی اوردید: به راستی با این کلامتان ثابت نمودید که چیزی از شیعه نمی دانید.
به راستی تا حالا شده یک بار فکر کنید که چرا شیعیان امامت را جزو اصول دین می دانند؟
اصول دین یعنی چی؟
اصول دین یعنی یک سری مسایلی که خود شخص باید با تحقیق به آن برسد. نه با تقلید.
شیعه واقعی دنبال توحید تحقیقی است نه توحید تقلیدی. و به همین منوال: نبوت. معاد. امامت و عدل
امامت هم وارد همین دایره می شود. یعنی شخص باید با تحقیق به مطلب برسد نه از سر تقلید.
آیا این نماد دموکراسی در بین شیعیان نیست؟
بر فرض اینکه واعظ شیعه ایی در منبرش چنین گفت. شما به خدمتش بفرمایید. این مخالف حرف اسلام و شیعه هست.
در بین شیعیان هر کس باید خودش به حقانیت شیعه برسد. یعنی نمیتواند بگوید چون برادرم تحقیق کرده است و به این مطلب رسیده است که به حق است پس من نیازی نیست تحقیق نمایم.
در بین تمامی وعاظ شیعه و سنی افرادی هستند که دچار افراطهای زیادی هستند. و شما نباید گناه مسلمان را به پای اسلام بگذارید.

56- در آيه غار ضمير (ه) ﴿وَأَيَّدَهُ﴾ (يعني يک نفر) به پيامبر بر مي گردد. الذين در آيه ﴿إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ﴾ يعني جمع به علي بر مي گردد. ولي اگر الذين مي تواند خطاب به يک نفر باشد چرا «ه» ﴿وَأَيَّدَهُ﴾ نبايد خطاب به دو نفر باشد؟!!! يا خطاب به يک نفر يعني ابوبکر؟
57- وقتی به علمای شیعه بگوییم: در آیه ولایت که مور ادعای شماست، ﴿الَّذِيْنَ﴾ آمده، و ﴿الَّذِيْنَ﴾ جمع است، و چطور برای یک نفر (حضرت علی) آمده است؟ در جواب می گویند: این جمع برای تکریم و احترام به حضرت علی بوده است، نه جمعی که چند نفر بوده باشند!!!

پاسخ مدیر وبلاگ گفتگوی آرام میان به نویسنده کتاب:

اما در مورد اشکالی که شده است. جناب علامه طباطبایی در ذیل آیه مباهله در جلد3 تفسیرالمیزان کامل توضیح داده اند. اما خلاصه مطلب:
فرق است بین اینکه لفظ جمع را اطلاق کنند و واحد را اراده کنند. در حقیقت لفظ جمع را در واحد استعمال کنند و بین اینکه قانونی کلی و عمومی بگذارنند و از آن بطور عموم خبر دهند در صورتی که مشمول آن قانون جز یک نفر کسی نباشد . جز بر یک نفر منطبق نشود. و آن نحوه اطلاقی که در عرف سابقه ندارد نحوه اولی است نه دومی، برای اینکه از قبیل دومی در عرف بسیار است.
اما جواب نقضی:
علمای اهل سنت در تفاسیرش در ذیل این آیات چه کرده اند؟

(یا ایها الذین آمنوا لاتتخذوا عدوی و عدوکم اولیاء تلقوم الیهم بالموده) (ممتحنه 10)
(تسرون الیهم بالموده) (منافقون8)
(یقولون لئن خرجنا الی المدینه لیخرجن الاعز منها الاذل) (بقره215)
(یقولون نخشی ان تصیبنا دائره)
طبق نص علمای شیعه و سنی:
در آیات سوره های ممتحنه و منافقون- با اینکه ضمیر جمع است ولی در تفاسیرشان آنرا به حاطب بن ابی بلتعه که با کفار و دشمنان اسلام مکاتبه سری داشت می باشد.
همچنین در مورد آیه (215 بقره) تمامی مفسرین با اینکه این کلام جمع است ولی انرا به عبدالله بن ابی سلول رئیس منافقین اطلاق کرده اند.
همچنین در (یقولون نخشی ان تصیبنا دائره) آیه را عبدالله ابی رئیس منافقین اطلاق می نمایند.
حال شما بگویید. چرا علمایتان با اینکه جمع است ولی آنرا به یک شخص اطلاق داده اند؟
همچنین گروهی از اهل سنت این آیه را در شان جناب ابوبکر اورده اند؟ آنان چرا جمع را به یک شخص اطلاق کرده اند؟
البته نص کتب شیعه و سنی بر بودن این آیه در شان علی بن ابیطالب است.
اما در مورد ضمیر (ایده)
ما نمی توانیم این ضمیر را دو نفر برگردانیم. چون تمامی ضمایر واقع قبل و بعد از آیه به پیامبر اکرم بر میگردد. و نمی شود یک ضمیر آنهم ایده به دو طرف برگردد. مگر اینکه بگویید تمامی ضمایر به دو نفر برمیگردد؟
و آنهم محال است. زیرا می خواهید ضمیر (لصاحبه) را چگونه برگردانید؟
یعنی جناب ابوبکر به پیغمیر فرمود (نترس) بعد باز جناب پیغمبر فرمود(نترس) این با عقل جور در میاد؟

منابع نوشتاری:

قرآن کریم
نهج البلاغه
صحیح بخاری
صحیح مسلم
مسند احمد بن حنیل
سنن ابن ماجه
مصنف عبدالرزاق
تفسیر المیزان
تفسیر نمونه
الغدیر
مجمع الزوائد
تفسير ابن أبي حاتم
فتح الباري
الفصول المهمة في معرفة الأئمة
الوافي بالوفيات
المستدرك
سنن ترمذي
سنن الكبرى
نيل الأوطار
المغني
الشرح الكبير
الجوهر النقي
الطبقات الكبرى
تاریخ یعقوبی
أعيان الشيعة
تاريخ طبري
لسان الميزان
الملل والنحل
ميزان الاعتدال
سير أعلام النبلاء
الإمامة والسياسة
نظم درر السمطين
اثبات الوصية
العقد الفريد
تاريخ أبي الفداء

منابع ماهواره ایی و اینترنتی

شبکه های اینترنتی

سایت تحقیقی ولیعصر
www.valiasr-aj.com

سایت سلام شیعه
www.salam-shia.com

گفتگوی آرام میان شیعه و سنی
www.bar-ali-chegozasht.blogfa.com

شبکه های ماهواره ایی:

سلام تی وی
المستقله
نور
رنگارنگ

دیدگاه ها

با سلام و عرض ارادت
از زحمات شما متشکریم

osoolefeghh.blogfa.com

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br><em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
2 + 13 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .